[
    "بدتر از این نمی شه وقتی پشتت به در اتاق و هندزفری تو گوشت داری می رقصی یهو بابات از پشت سر دستشو بذاره رو شونه هات\nحالا این هیچی.... (فکر کن از حمام اومده باشی و فقط یک حوله پوشیده باشی)\nو اگه بگم موزیکی که گوش می دادم، موزیک سریال برره بود دیگه فکر کنم بتونید درکم کنید....",
    "امروز تو مدرسه(بله ما محصلیم)سر کلاس شیمی یه سوال ار معلمون پرسیدم نتونست جواب بده به من میگه تو علاوه بر اینکه درس نمیخونی حاضر جوابم هستی ومنوهنوز تو کمای اینم که سوال من چه ربطی به حاضر جوابی داشت خوف یاد نداری بگو یاد ندارم چرا حرف مفت میزنی .اصلا من اعصاب ندارم شیطونه میگه برگردم مدرسه لهش کنم بیام .\nجلوی منو نگیرین میخوام برم حالشو بگیرم:)))))))",
    "»واقعی«\nدیروز به مامانم گفتم تازگیا چاق شدم\nگفت واسه سنته تو رشدی\nگفتم آخه خیلی بد هیکل شدم\nگفت نه اندازه ای\nگفتم نه از فردا کم میخورم\nگفت خیلی هم خوبی\nگفتم نه میخوام لاغر تر باشم\nگفت بسه بی مادره یتیم چشم میخوری...تف بروت بیشعور...\nچشم میزنی خودتو...سقط شی ذلیل مرده...مریض میشی o_O\nچیه؟لابد فک کردید میخوام بگم معلوم نبود به فکرمه یا میخواد بمیرم؛نه...\nقربونش برم ک محبتشم مثل خودش خاصه...:)))))\nفقط از نوع عجییییییب :| :| :| :|",
    "آغا دو سال پیش که ما دبیرستان بودیم، یه درسی داشتیم به اسم مبانی کامپیوتر که مجبور  بودیم بریم طبقه اول که کلاس کامپیوتر اونجا بود(یا همون سایت)این کلاسه دوتا در داشت که یکیش به حیاط مدرسه میخورد. این معلمه ما هم با چایی وارد کلاس شدو چایی رو گذاشت پشت کیس کامپیوتر، چند دقیقه بعد تلفنش زنگ خوردو رفت تو حیاط که جواب بده ماهم شروع کردیم دادو بیداد کردنو کلاسو گذاشتیم رو سرمون که مدیر یهو با پا درو وا کردو شروع کرد غر زدن،آقا یهو دیدم پاچه ها شلوارشو زد بالاو همراه با جیغ داره میگه یا خدا الان اینجا منفجر میشه ،ازاونجا  داره دود بلند میشده،فرار کنیییید.  حالا ما از اون احمق تر، هول کرده بودیم ،خودمونو از پنجره پرت میکردیم بیرون و منتظر انفجار بودیم....\nمعلم کامپیوتر:O\nچایی بیچاره:O\nما هم دنبال یه جای امن:D\nمدیرم عین یه مرد استعفا نامشو امضا کرد چون توان چشم تو چشم  شدن با مارو نداشت.خخخخ",
    "************abas_m223.************\nآبـان 90 ﻋـﺮﻭﺳـﯽ ﺩﺍیـی کـوچـیـکـم ﺑـﻮﺩ\nﺑـﻌـﺪ بـابـام 2ﻣـﯿـﻠـﯿـﻮﻥ 5000 ﺗـﻮﻣـﻨـﯽ ﺗـﻘـﻠـﺒـﯽ ﮔـﺮﻓـﺘـﻪ ﺑـﻮﺩ کـه ﺑـﭙـﺎﭼـﻪ ﺳـﺮ ﺩﻭﻣـﺎﺩ و مـن و داداشـم و... کـه ﭘـﺮﭼـﻢ ﺧـﺎﻧـﻮﺍﺩﺭﻭ ﺑـﺒـﺮﻩ ﺑـﺎﻻ !!! ^_^ \nﺧـﻼﺻـﻪ بـابـام و اون یـکـی دایـیـام و داداشـم و... مـثـل گـرگ هـایـی کـه گـوسـفـنـد دیـده بـاشـن دورم کـرده بـودن مـنـم ﺩﺍﺷـﺘــﻢ وسـط مـجـلـس اسـکـی مـی رفـتـم و عـیـن خــر جــفـتـک مـیـنـداخـتـم بـابـام هـم عـیـن پـشـگـل کـه از گـوسـفـنـد مـی ریـزه رو زمـیـن رو سـرم  ﻫـﻤﯿـﻨـﺠـﻮﺭ 5 تـومـنـی ﻣـﯽ ﭘـﺎﭼـﯿـﺪ و زیـر لـب مـی گفـت \" عـبـاس جـان خـدا حـفـظـت کـنـه, ایـشـالا عـروسـیـت پـسـرم\" \nمـنـم کـه ﻣـﯽ ﺩﻭﻧـﺴـﺘـﻢ ﺗـﻘـﻠﺒـﯿـﻪ دایـورت کـرده بـودم و ﻓـﻘـﻂ ﻣـﯽ\nﺭﻗـﺼـﯿـﺪﻢ!!! ^_^\nخـلاصـه ﻫـﻤـﻪ ﮐـﻔـﺸـﻮﻥ ﺑـﺮﯾـﺪه ﺑـﻮﺩ و بـا یـه دسـتـشـون مـوز مـی خـوردن و بـا اون یـکـی دسـتـشـون مـوهـای زیـر بـغـلـشـون که فـر خـورده بـود رو اتـو مـو مـی کـشـیـدن !!! ^_^\nﻭسـﻂ آهـنـگ بـودم کـه یـهـو بـابـام دو دسـتـی زد رو سـرش ﺩﺍﺩ ﺯﺩ  \"عـبـاس خـدا نـصـفـت کـنـه ایـشـالا خـبـر مـرگـت \" ﯾـﻪ ﺑـﺴـﺘـﻪ 5ﻫـﺰﺍﺭﯼ ﻭﺍﻗـﻌـﯽ ﺍﺷـﺘـﺒـﺎﻩ ﭘـﺎﭼـﯿـﺪﻡ رو سـرت !!!\nآقـا ایـنـو کـه گـفـت هـمـه رنـگـمـون عـیـن چـــی پـریـد, یـهـو تـغـیـیـر تـاکـتـیـک دادیـم ﻋـﯿـﻦ یـوزپـلـنـگ زخـمـی ﯾـکـی یـکـی شـیـرجـه مـی زدیـم روﻣـﻬـﻤـﻮﻧـﺎ ﭘـﻮﻻﺭﻭ ﺟـﻤـﻊ ﮐـنـیـﻢ....\nهـیـچـی دیـگ بـابـام کـلاه گـیـسـش در اومـد اون وسـط...\nداداش کـوچیـکـم خـم شـده بـود پـول ور داره چـنـد بـار پـشـت هـم گوزیـد..\nدایـی ﺑـﺰﺭﮔـﻢ ﺩﻣـﺎﻏـﺶ شـکـسـت.....\n3,4 نـفـر قـطـع نـخـاع شـدن....\nتـنـهـا کـسـی کـه اتـفـاق خـاصـی بـراش نـیوفـتـاد مـن بـودم کـه خـدا رو شـکـر فـقـط یـه کـم دسـت راسـتـم قــــطـــع شــد !!! ^_^ \nﺧـﻮﺷـﺒـﺨـﺘـﺎﻧـﻪ ﮐـﻞ 500 ﺗـﻮﻣـﻦ ﺭﻭ ﺟـﻤـﻊ ﮐـﺮﺩﯾـﻢ !!! ^_^\n((مـرسـی بـچـه هـا بـابـت 920000 لایـکـتـون ^_^ ))",
    "با دوست صمیمی م رفته بودیم خونه مادر بزرگ ش که یه وسایلی رو نیاز داره بخیرم بعد رفتیم دیدیدم مادر بزرگ ش سکته کرذه رفیقم سریع بردش بیمارستان منم رفتم به پدر بزرگ ش خبر بدم گفتم حاجی زنت سکته ناقص کرد اونم خیلی ریلکس گفت نکبت هیچ کاری رو نمیتونه کامل انجام بده \nمن:|\nرفیقم:|\nبقیه:D",
    "از جلسه اومدیم بیرون،رو به همـکارم میگم:خدا رو شکر، چه صحبتهای امیدوار کننده شنیدیم..\nهمکارم : دلت رو خوش نکن ، اینها صدتا حرف بزنن، یکی چاقو نداره..\n.\n.\n.\n.\nاحتمالا اشاره به : «صدتا کارد درست کنند یکی هم دسته نداره.»",
    "آقا چیشام به درجه ای از کوری رسیده که....\nاون روز عینکمو تو راه  برداشته بودم ،چشام درد میکرد،بعد داشتم راه خونه رو پیش میگرفتم هی یه ماشینه کنارم بوق میزد هی میگفت: بیا بالا برسونمت..منم میگفتم برو اقا مزاحم نشو.\nبعد غافل از اینکه بابام بوده! ی وضی بودا..رسیدم در خونه در زدم بابام درو باز نکرد.گفتم د اخه چرا بابایی؟\nوقتی چراییشو فهمیدم کل اسفالتای کوچمونو جوییدم،دیگه همسایه ها داشت صداشون در میومد که بابام درو باز کردش وگر نه باید کلی هزینه برا اسفالت کوچه میداد:))))))))))))))",
    "عاغا ما یه معلم زیست داریم خدایی خیلی باجنبست هرچی باهاش شوخی میکنیم به غیر از اینکه به دل نمی گیره بلکه خودشم با ما میخنده(خدا از این معلما نصیب شمام کنه) امروز باز کرم ریختنمون گل کرده بود یه دونه از اون بادکنک ها که میشینی روش صدا بد میده رو اوردیم گذاشتیم رو صندلی معلم روکش صندلی هم کشیدیم روش بعد همه عین بچه های خوب نشستیم سر جامون که در واشد و چشتون روز بد نبینه مدیرمون وارد شد ماهم دعا میکردیم که نشینه رو صندلی که متاسفانه نشست و اون صدای مهیب همه رو بهت فرو برد و همه قیافه ها 0_0 بود.\nهیچی دیگه انزبات هممون صفر شد شما هم هرشب دندوناتونو مسواک بزنید.",
    "امروز تو کلاس بودیم ی رب اخر کلاس. یهو بحث موبایل و اینا شد منم برا اینکه جو عوض شه ب معلم گفتم : اقا سیبای شرکت أپل رو کی گاز میزنه؟\nیکم فکر کرد بعد برگشت گفت : عمت ^_^ و بچها بم خندیدن\nمنم از اونجایی ک ید طولایی تو دست انداختن دبیر دارم با صدای بلند و کشیده بش گفتم : \nپسرررررر عممممه\nمن ^_^\nبچها ^~^\nدبیر ضایع شده ¥*~*¥\nعاقا معلم اگه اینو میبینی لطفا لایکش کن D: هار هار هار",
    "عاقا سر کلاس هنر بودیم بعد بچه ها داشتن میگفتن خانوم شما چه قدر شبیه اون مجریه تویه شبکه (....) حرف میزنید منه بنده خدا از همه جا بیخبر برگشتم گفتم کدوم یکیشون\nیکی از دوستان گل مشخصات ظاهریشو گف منم که باهوش و حواص جم بلند گفتم \nاهااا فهمیدم کیو میگی همونی که شبیه دیوونه هاس \nبچه ها :گاز زدن قلمو هاشون \nمعلم: درهال دراوردن لنگه کفش برایه پرت کردن تو صورت بنده\nاین بنده یه حقیر :نگم سنگین تره خخخخ",
    "همه مرغشون یه پا داره\nمن مرغم فلجه با ویلچر میره اینور و انور \nخخخخخخخخخخخ",
    "اقا یه روز تودانشگاه نشسته بودیم یهو یکی ازبچه هاازجاش بلندشدگفت(اقااجازه میتونیم بر یم دست شویی)یهوهمه ی کلاس ترکیدازخنده",
    "یکی از دوستان تعریف میکرد برا تدریس زبان انگیسی برا اینکه بچه ها عددها راخوب یاد یگیرن ازشون خواسته بود عددها رو مثل دکمه های موبایل بنویسند و یه گوشی کارتونی درست کنن یکی از بچه ها یه مکعب مستطیل درست کرده بود روش فقط 2تا دکمه بود ازش پرسیده بود پس عددها کو؟\nچی جواب داده با شه خوبه ؟\nخانم اجازه گوشی لمسیه.دهن معلم محترم اینجوری سرویس کرده بود.با همچنین بچه های نابغه ای سرو کار داریم.",
    "آقا(بله سوات دارم ) یه روز داشتیم از مدرسمون میومدیم خونه (به اتفاقه دوستان)\nمسیره خونه ی من و بچه ها یجوریه که همه با مترو میریم\nبد تو مترو چن تا از این  دخترای دانشگاه های خَصوصی تجمع کرده بودن\nبا بچه ها نقشه ریختیم که ضایشون کنیم \nاز وسطشون رفتمو گفتم :(( من عاشقه اونیم که کفشاش سفیده)) \nاقا یهو همه سرا افتاد پایین و شروع کردن به تفحص \nجالب اینجاعه‌ که فقط یه نفرشون کفشش سفید بود \nمن ^-^\nاون دخترا °^° (دارن‌با دقت به پایین نگاه میکنن) \nاون دختره که کفشاش سفید بود +-+(خر ذوق شده بود شدید)\nدوستام که قیافشون قابل وصف نمیباشد...\nفرداش دوباره همون دخترارو دیدیم همه کفشه سفید پوشیده بودن\nکمبوده شوهر بیداد میکنه بیداد",
    "بابام داره طبقه بالای خونمون رو نقاشی میکنه(حالا فهمیدین خونه مون دو طبقه س؟) بعد زنگ میزنه گوشی من که فلان چیز رو بیار بالا برام نه اینکه ما پولدار باشیما نه فقط بابام خسته س حوصله نداره داد بزنه میفهمی؟^ـــ*",
    "عرضم بحضورتون که ما با خانواده گرامی رفته بودیم گردش توی طبیعت.\nبعد اینکه مستقر شدیم قرارشد بریم دور و اطراف یه گشتی بزنیم حالا من حس غرور میکردم توی طبیعت قدم میزدم و حرفای قلمبه سلمبه میزم که...\nبله !! پامون میره تو چه چاله از قضا دورش پر از گل خیس انگار اب گل بود. \nاغا ما به صورت میوفتم تو گل و شبیه این فیلا شده بودیم که قِل میخورن تو گل....\nهیچی دیگه بقیه علف میحوییدن یکم دیگه ادامه میدادن علفی برای این گله ها نمیموند...\nبله اینم از گردش ما....",
    "کیا بیشترین خاطراتشون از ناظم ی قیچیهه\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبه سلامتی تموم کچلی های زورکی",
    "دیروز بابام داشت گوشت هارو چرخ میکرد بعد منم دست کردم تو چرخ گوشت بابام سرم داد کشید گفت بچه دستتو بردار منم خوش حال شدم که بابام تو فکر منه ....\nبعد بابام گفت : خب نفهم اگه دستت بره توش دستت قطع بشه میدونی همه گوشت ها خونی میشن بعد نجس میشن اونوقت کلی پول الکی حروم ميشهى؟؟؟\nخدايا شكرت بهم فهموندى من مهمم !",
    "اقا یه مدت پیش داشتیم یه فیلم میدیدم تو این فیلم قرار بود واسه بچه یه کره الاغ بخرن وقتی در طویله رو که باز کرد یه بزغاله بود برادر ما هم که طبق معمول حواسش نبود گفت جای کره الاغ بزغاله بود منم میخواستم مثلا ضایعش کنم گفتم پ ن پ من بودم در اون لحظه خانواده وجویده شدن مبل وصندلی ومن درحال تحلیل رفتن",
    "رفته بودیم برا یه محدوده برداشت!!!بایدتمام کاربریهاشوبرداشت میکردیم..تادلتون بخوادشوژه خنده جوربود.این مغازه هایی که کثیف بودندیامشکل داشتند.کلی میترسیدندکه نکنه ازبهداشت یاسازمان بازرسی چیزی اومده باشیم.باترس میومدندمیپرسیدندکه داریم چکارمیکنیم والتماس که گزارش ندیم مام نامردی نمیکردیم میگفتیم مرحله اولش گزارشه براشون مشکل خاصی ایجادنمیشه امادفه های بعدی چرا..یعنی حال میدادکه نگو...\nعقده ای هم خودتونید...",
    "دیروز داشتم با مخاطب خواصم صحبت میکردم\nیهو یچیزی از دهنم پرید بهش گفتم ناراحت شد\nبعد اومدم نازشو بکشم یکم حال کنه :|\nگفتم عشق من کیه؟\nگفت نمیدونم\nبهش گفتم برو جلوی اون آینه ی کصافط؟\nج نداد گفتم رفتی؟\nگفت جلوی آینه ی چی؟:|\nگفتم همون آینه ی کصافطه آشغاله عوضی بی صاحاب :|\nچشت روزه بد نبینه \n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\nآینه یادگاری مرحوم مادر بزرگش بود :|\nراستی قهوه یی که پر رنگو کم رنگ نداره ها؟|:",
    "باور كنيد اين واقعيه\n پسرعموم از اين  پسر سوسولاست (ابرو كمون مو تيخ تيخي) داشت  پست ميذاشت \nمرد باس خانومشو عيال صدا كنه زن باس مردو آقام نام ببره \nحالا دوس دخترش زنگ زد لطف كرد اميدعشقم صداش ميكرد خودشم كه اصلا جوجو خوشمله از دهنش نيفتاد\nصداقت ميباره تو اين ملت.....",
    "تو مدرسه بودم با یکی از دوستام ی دعوا لفظی ریز داشتم میکردم بهش گفتم تنت میخاره؟ چون مطمئن بودم میگه اره خودمو اماده کردم بش بگم اجر پاره.\nولی نگفت اره گفت آ منم دیگه حرفم تو دهنم بود گفتم آجر پا D: \nهیچی دیگه بازم سوژه خنده بچکس شدیم ^_^",
    "معلم جبر داشت برهان خلف رو توضیح میداد میگفت: مثلا اگه کسی بگه که من شیشه دستشویی مدرسه رو نشکستم چون اون روز تو خونه بودم و شاهد هم دارم، از برهان خلف استفاده کرده. چون ما اگه فرض کنیم که اون روز اون شیشه دستشویی مدرسه رو شکسته، باید هم تو خونه باشه هم تو مدرسه. این غیر ممکنه و بنا بر این، اون شیشه رو نشکسته.\nیکی از بچه ها گفت آقا من هم میتونم تو خونه باشم هم تو مدرسه.\nمعلم: چطوری؟\nپسره:آقا مگه مدرسه خونه دوم ما نیست؟\nمعلم: بله.\nپسره: پس من الان هم تو خونه هستم هم تو مدرسه.\nمعلم: خیلی خوب، فردا بیست تومن پول شیشه دستشویی رو میاری.\n.\nبعد میگید چرا این همه فرار مغز ها داریم!!!\nآدم که بین این دیوانگان درس بخونه همین میشه دیگه...",
    "عاقا نسل مخاطب خاص هاي پولدار منقرض شده؟؟؟؟\nاگه نشده پس چرا مخاطب خاص هام هي پس رفت ميکنن خسيس تر ميشن!!!!\nديروز مخاطب خاصم اس داده ميگه: مريم من شارژم حيفه خرج بشه بزنگ تا بحرفيم!!!!@-@\nخجالتم نميکشه!!!! أه همه صفات مردونگي رو خورده يه آب روش",
    "اقا دیروز تو دانشگاه یه پسره تعریف میکرد (از زبون خودش):پسرعمم تو بوعلی درس میخونه یه استاد داشتن هر وقت میومده تو کلاس درو قفل میکرده که بچه ها دیر کردن نیان تو بعد این پسرعمه ما به استاد میگه میخوام برم بیرون کلیدو بده استاد میگه کدوم بیرون\n-دست شویی،-باشه 5دیقه دیگه سرکلاسیا وگرنه درو وانمیکنم،-اخه استاد 5 دیقه همون از پله ها برم پایین،-باشه ده دیقه دیگه برمیگردیا،-اخه استاد اگه دستشویی شلوغ بود مجبورشدم برم یه طبقه دیگه چی؟،-باشه 15 دیقه دیگه بیا،-اخه استاد اگه پام به یه جایی گیر کرد افتادم چی؟-باشه 25 دیقه دیگه اینجایی دیگه برو،اقا این پسره میره پایین 20 دیقه با مخاطبش حرف میزنه بعد یادش میوفته میخواد بره دستشویی شانس میاره خلوت بوده تا میاد درو واکنه بره بیرون پاش سر میخوره گلاب به روتون میره تو چاله پسره تا ارنج پاش ضربه میخوره وقتی برمیگرده استاد میگه چی شده؟اونم میگه استاد هولم کردی دیگه اوخی طفلک شلوارش سفید بوده.\nچندش و حال بهم زنم خودتی",
    "رفتـــم پیشـه مــآمآنم میگــم : ایــن روزآ چقــد بچــه سوسکـ زیآد شــده :| \nهمــه جآ هستـن :| \nحتمــن یــه جآیی تخــم کــرده:|\nسوسکــآ چنـ تــآ تخـم میکنـــن ؟:|\nمــآمـآنم برگشتــه رو بـ من میگـه : بــآ منـــی:|\nمنــم گفتــم : پـ ن پـ بــآ عمــمم:|\nاونــم گفتـ : آهــآنــــــ ــو برگشتـ کــآرشو ادآمه دآد:|\nمنــم یکــم این شکلــی شدمــ ـو{؛_؛} بـ سرعتـ مکــآنو ترکـ کــردم:|",
    "دیشب مامانم زنگ زده به موبایل داداشم که همراه اوله ، گوشیشو جواب نداد ..\nگفتم مامان خب به رایتلش زنگ بزن \nمیگه رایتلشم همراه اوله ؟؟ \n\nهمراه اول :)))))\nرایتل :(((((\nمنم که از خنده منفجر شدم \nبابام هم که متوجه خنده من نشده بود سکوت کرده بود \nمامانم دوباره پرسید رایتلشم همراه اوله؟؟\n\nقربون مامان باباها بزن لایکو",
    "بعد سال تحویل( سال قبل) رفته بودم مسجد بعد نماز یکی از این خانم های پیر وبیوه میاد کنارم عیدوتبریک میگه بعد میگه ایشا اله عروس بشی من که این لحظه داشتم با تلفنم صحبت میکردم حواسم اصلآ به حرف های این خانم نبود میگم همچنین....\nجالب اینجاست که نه من عروس شدم نه اون بنده خدا.........",
    "ي روز سر كلاس بودم بادوستم كنار هم نشسته بوديم،كلاسمون ساعت 2تا4بود،\nساعت2:20بود كه يكي از دوستام بلند شد گفت:ببخشيد استاد كلاسمون امروز تداخل داره با ي كلاس ديگه اگه أجازه ميدين برم،استاد گفت خواهش ميكنم بفرماييد...2:25بود كه يهو ي دخترى كه ساعت 2:15تازه اومده بود كلاس...همين جمله دوستمو گفت،اونم با ي نااااااز و لوس بازى...يهو استاد بهش گفت خواهش ميكنم ولي اگه هميشه اينجوري ديگه كلاس نياد...دختره هم بلند شد دستگيره در و محكم گرفت و رو به همه دانشجوها (باعرض معذرت)به استاد گفت (...خوردي)..واي همه مونديم اين چي گفت،استادم سرخ شد...وگفت بعضي از دانشجوها فرهنگ دانشگاه رفتن ندارن...\nخدايي دخترم اينقد پرو....\nببين ما با كيا شديم هفتاد ميليون...",
    "چن وقت پیش فامیلا دور هم جمع بودیم عمم داشت هلو میخورد یهو هسته هلو رو قورت داد\nبعد از کلی تلاشو زور زدن کامل قورتش داد مام ترسیده بودیم گفتیم نکنه خفه شه!\nپرسیدیم چی شد؟؟؟؟؟ خیلی شادو سرحال جواب داد این طرفش که به خیر گذشت\nعمس ما داریم؟\nعمم:))))))\nهسته هلوoo",
    "********abas_m223*******\nﺑـﻪ دخـتـر هـمـسـایـمون اس دادم مـیـگـم داری چـیـکار مـی کـنـی؟؟؟\n ﻣــﯿﮕـﻪ هـیـچـی بـا ﺗـﺎﺏ ﻭ ﺷـﻠـﻮﺍﺭﮎ \nﺧـﻮﺍﺑـﯿـﺪﻡ ﺭﻭ ﺗـﺨــتـم ﺭﻣـﺎﻥ ﺍﻧـﮕـﻠـﯿـﺴـﯽ\nﻣﯿـﺨـﻮﻧـﻢ!!!\nﻣﻨـﻢ ﺭﻓـﺘـﻢ ﺩﺭ ﺧـﻮﻧـﺸـﻮﻥ ، ﺩﯾـﺪﻡ ﮐـﺜﺎﻓـﺖ ﺷـﻠـﻮﺍﺭ ﮐـﺮﺩﯼ ﺑـﺎﺑـﺎﺷـﻮ ﺑـﺎ\nﭘـﯿـﺮﻫـﻦ ﺩﺍﺩﺍﺷـﺶ ﭘـﻮﺷـﯿـﺪﻩ ، ﻓـﺮﺵ ﻫـﻢ ﺍﻧـﺪﺍﺧـﺘـﻦ ﻭﺳـﻂ ﮐـﻮﭼـﻪ ﺩﺳـﺖﺟـﻤـﻌـﯽ ﺩﺍﺭﻥ مـیـشـورن !!! ^_^",
    "دوستم اومد كفت واييييي باورت نميشه رفتم كنسرت بنيامين ...... منم هيجان زده كفتم واييي راس ميكي خودشم بود؟؟؟؟\nمن ^_^\nدوستم O.o\nبنيامين :O",
    "عاقا یکی از بدترین سوتی هامو اوایل محرم دادم \nبرامون نظری اوردن منم رفتم که بگیرمش\nدختره یه سینی دایره ای بزرگ دستش بود که توش 6-7  تا آش جا میشد و فقط دو تاش مونده بود منم جای اینکه یه آش وردارم کلا سینی رو ازش گرفتم:/\nطفلک بهم گفت سینی اش رو برام میاری منم گفتم باشه می رم بالا میام رفتم بالا مامیم توجیهم کرد برگشت سینی و اونیکی آش رو بهش دادم گفت براتون دوتا کشیده بودما گفتم ممنون یکی کافیه\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nنخند",
    "یادمه یه بار میخواستم برم مدرسه.\nحاضر شدنم طول کشید یکم دیرتر از خونه زدم بیرون و منتظر سرویس شدم. یهو چشمم افتاد به یه پیکان سبز. تو شک و دودلی بودم ک این خودشه یا نه. کم کم رفتم سمتش که دنده عقب اومد. منم پا گذاشتم به فرار! چند بار ک این حرکت تکرار شد آخر راننده سرویسم پیاده شد دو دستی زد تو سرش و داد زد :\n-بیا دیگه دوساعته اوسگولمون کردی بچه!\nبعععله. \nاندر حکایات ترسوندن  زیاد بچه از بچه دزد!",
    "مدتیه بدجوری آلزایمر گرفتم هر چیزی دست من بهش بخوره کلا مفقود میشه\nیه چیزی رو که ازم میخوان باید کل خونه رو زیرو رو کنم تا پیداش کنم.\nآقامون میگه تو اگه سنجاب بودی از گرسنگی تلف میشدی،چون جای فندقایی که تابستون انبار کردی رو نمیتونی پیدا کنی..\nمن:/      \nفندق؛))\nبقیه سنجابا :0",
    "روز قبل قرعه کشی:\nخب با این صد میلیونی که برنده میشم میتونم گوشی که دوست دارم بخرم ماشین بخرم و کارایی که ارزوشو داشتم انجام بدم^_^\n.\n.\n.\nروز قرعه کشی:\nخانم یهدا شما برنده ی یک دستگاه خودکار شده اید بهتون تبریک میگم.....\nمن !_! نهههههههههه \nدنیا نگه ندار گاز بده هممونو بنداز ته دره.......\nیادم گرامی باد",
    "دوستم با دختر 2 سالش اومده بود خونم كه  درس بخونيم با هم يه برگه هم داده بوديم دست دخترش  كه نقاشي بكشه.....\nدخترش يهو اومد برگه رو گذاشت رو كتاب من داد زد آله نگاشي نگاشي(يعني خاله نقاشي بكش) گفتم چي بكشم عزيزم؟؟؟؟\nگفت: بابايي\nمن : بسم الله بچه حالا من باباي تو رو چجوري نقاشي كنم؟؟؟\nديدم دوستم داره ريسه ميره از خنده\nگفتم به چي ميخندي بگو چجوري باباشو نقاشي كنم؟؟؟؟\nگفت منظورش ببعيييييييييييي!!!!!!!!\nدوستم^_______^ قلبون دخمل نازم برم كه اينقده خوجمزه حرف ميزنه\nبچه:بابايييييييييييييييييييي\nمن:به نظرتون باباشو شكل ببعييي بكشم يا ببعيييييي رو شكل باباش بكشم*_^",
    "ی عمه دارم باحال.....\nی روز پیش ما بود داشت داستان تعریف می کرد، یکدفعه گفت:از قدیم \nگفتن بزک نمیر بهار میاد..\nکانگورو سیاه میاد:))))))\nمن:|\nخربزه:||\nکانگورو سیاه:||||",
    "داشتیم از سفر برمی گشتیم تو ماشین نشستیم و بابام ماشینو روشن کرد و راه افتادیم....چند ثانیه از حرکت کردنمون نمی گذشت که مامانم خطاب به بابام گفت:سوئیچو که جا نزاشتی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!......\n\nیــــعـــنـــی اصـــلـــا یـــه وضـــعـــیــه........",
    "داداشم کلاس هشتمه. اومده بهم میگه برام چایی دم کن بخورم. منم اومدم کلاس بزارم یه خوورده انگلیسی حرف بزنم گفتم: Ali you tea dam .( علی خودت چایی دم کن ) انگلیسیم تو حلقتون.  چشمتون روز بد نبینه چنان با دستش زد تو گوشم که نگو. بهش میگم چرا میزنی؟ میگه بهم فحش دادی. یا خدا من کجا بهت فحش. دادم؟ میگه گفتی علی روت ری******** دم. ینی کلا منو تخریب شخصیتی کرد.",
    "دقت کردین جدیدا یه تبلیغ اومده رنگ مو کریستال\nبعد اخرش نوشته فوق تخصص از فرانسه!!!!! اخه رنگ مو چطور فوق تخصص میشه\nحتما حنا دیپلمه!!!",
    "این خاطره خنده دار نیستا!\nیه بار با بابام رفته بودیم مغازه که شیر و پنیر و چندتا چیز دیگه بخریم..اون زمان کلاس سوم یا دوم دبستان بودم:)\nیواشکی جوری که بابام نفهمه یدونه گردو برداشتم و خوردمش...ولی بابام دید...وقتی از مغازه اومدیم بیرون یدونه سیلی محکم زد زیر گوشم...از اون به بعد دیگه بچه خوبی شدم!o-0\nاز همین جا از صاحب مغازه معذرت میخوام(آقا ابراهیم شرمنده...رودسر♥)",
    "اوج احساسات مخاطب خاص دوستم:\nمونا(اسم دوستم) عوضي خيلي منوبه خودت وابسته کردي خيلي دوست دارم بيشعور ولي اگه بفهمم بهم خيانت کردي بايه4ليترى بنزين به آتيشيت ميکشم فهميدي عشقه کصافت من؟!!!\nيعني الآن دوستم امنيت جاني نداره دنبال يه تيمارستان ميگرده مخاطب خاصشو قفل وزنجيرکنن!!!!!",
    "یه روز با آجیم دعوام شده بود، اینم رفت گذاشت کف دست بابام. منم داشتم واسه بابام توضیح میدادم که مقصر اون بودو این حرفا...هرچی به بابام میگفتم باور نمیکرد منم یهو یاد کامران افتادم گفتم بابا به جون اینتر قسم اول خودش شروع کرد.\nهیچی دیگه الان بابام دوروزه منو تو اتاق حبس کرده میگه این اینتر کیه که انقد جونش واست عزیزه...!",
    "آقا امروز معلممون گفت زارعی قرار بود امروز گیاه بیاری چی شد؟\nگفتم خانم گزاشتیمتو آب هنوز رشته نداده\nتا اینجاش خوب بود وقتی خانم گفت باشه هر وقت رشته داد بیارش دی\"ه همه بچه ها میز و صندلی ها رو گاز زده بودن\nمن!-!\nخانم -_-\nبچه ها ^-^",
    "دیشب دمه هیات بودم یهو دیدم صدای جیغ بلند شد!!!!رفتم جلو دیدم خانوما لباسای یه دخترو دارن تو تنش تیکه تیکه میکنن...اشک تو چشام جمع شد\nپرسیدم شفا گرفتن؟؟؟؟؟گفتن نه ازش خواستگاری کردن",
    "دیروز تو مطب دکتر نشسته بودم متوجه یه دختر بچه ای شدم که با مادرش روبروی من نشسته بودن. منم واسه اینکه ترسش از دکتر کم بشه یه شکلک واسش در آوردم           و اون کوچولو در حالی که با چهره ی معصومش به من نگاه می کرد و تبسم زیبایی بر لب داشت گفت:مامان این یارو اسکوله؟",
    "چن روزه میرم بدنسازی\nبجای آهنگای ترنس, ابراهیم تاتلیس میذارن تو باشگاه\nهمش فک میکنم بجای عضله سیبیلام داره در میاد :|",
    "بچه که بودم، مهمونی خونه اقوام که میرفتیم یکی از بازیای سالم من و هم سن و سالام این بود که دور اتاق میچرخیدیم و کف پاهامون رو روی فرش میمالوندیم... بعد که خووووب الکتریسیته جمع میکردیم میرفتیم انگشتمون رو میزدیم به نوک دماغ یکی دیگه... به اون بدبخت شوک الکتریکی وارد میکردیم!!!! آآآآآآی حااااااال مییییییداد!!!! هر چقد هم که جرقه ش بیشتر بود، به همون نسبت درجه خرکیفی ما هم بیشتر میشد!!!!\nبعله! همچین تفریحات سالمی داشتیم ما دهه شصت-هفتادیا....!!\nدوستان کیا یادشونه؟؟",
    "جمله همیشگی پدر ها خطاب به مادرها که در طول 30 سال زندگی مشترکشون ما هر روز شنیدیم                  غـذا رو کشیدی یا وقـت میشه نـماز بـخونم",
    "یه لوازم التحریری(لوازم آرایشی هم هست) تو محله مونه محاله ممکنه بری پیشش بگی فلان چیزو میخوام بهت نگه قبلا داشتم تموم کردم ینی حتی بگی شیر مرغ تا جون آدمیزاد میخوام بهت میگه داشتم تموم کردم:D",
    "______________________\nبه نقل از مادر یه گودزیلای 8ساله:\nمامان باباهه سرظهرخسته وکوفته ازاداره برگشتن درحال استراحت،یهوگودزیلاشون میپره وسطشون_ میگه یالاپاشین پاشیننننن میگم +جانم عزیزدل مامان بابا\n_چرامن مشق بنویسم وشما بخوابین؟؟!!\n+ها ها خانوم چی میگه این.....(معزورم ازادامه مکالمه شون!!)o_O \n \n ✔فقط مخمص کلاموبگم.......الان 3 تادفترمشق دارن بدمدرسه3 تایی تمریناشونومینویسن...!! ^_^  ^_^  :D",
    "یادم کوشولو بودم چندتا جوجه رنگی گرفته بودیم خیلی هم دوسشون می داشتیم مثه بچه های خودمون‏↳‏\nخواهرم خونه نبود درحیاط و زدن بدو بدو رفتم که درو باز کنم پام رفت رو جوجه اجیم له شد خخخ  گردنش شکسته بود حالا من مونده بودم چیکار کنم اگه اجیم میفهمید گردنمو میشکست دیدم نمیشه بهش بگم رفتم داداشمو که 4سال ازم کوچیکتره رو صدا کردم بهش گفتم بیا که جوجه اجی استخون جابه جای گرفته داره زجر میکشه (چی میگفتم خووو‏ بچه بودم دیگه)هیچی دیگه سر داداشمو گول مالیدمو سر جوجه رو باهم بریدیم و کالبد شکافی کردیم طفلی رو بعدم داستان مریض شدن جوجه رو واسه اجیم تعرفیدیم طفلی کلی گریه کرد ولی واسه من به خیر گذشت (حالا جالبش که بعد گذشته 10سال از اون ماجرا نه داداشم نه ابجیم هیچکدوم نفهمیدن که همچین مرضی وجود نداره‏ انقد که ساده اند ولی خودم اعتراف کردم براش) ",
    "**** 3تا!!! علامت اخـتصـاصی abas_m223\n شـنـبـه دیـر اومـدم تـو کـلاس دیـدم هـمـه بـچـه هـا جـلـوشـون بـرگـه امـتـحـانـیـه... گـفـتـم اسـتـاد بـبـقـشـیـد مـثــل ایـنـکـه کـلاسـو اشـتـبـاه اومـدم !!! ^_^\nاسـتـاد: کـجـا آقـای مـسـتـقـیـم؟؟؟ بـیـا داخـل درسـت اومـدی امـتـحـان داریـد !!! ^_^ \nمـن : عـه اسـتـاد چـه امـتـحـانـی ؟؟؟ بـاز بـا خـانـومـتـون حـرفـتـون شـده؟؟؟ ^_^ (اسـتـادمءون درحـال خـنـده) :  بـرو بـشـیـن بـچـه حـرف نـزن.!!!  ^_^ \nآقـا یـه نـگـاه کـردم دیـدم هـمـه مـثـل بـازیـکـنـای بـارسـلـونـا کـل کـلاس پـخـشـن نـاچـارا رفـتـم صـنـدلـی اول نـشـسـتـم!!!\nیـهـو یـکـی از دخـتـرا از تـه کـلاس: آخـه اُُســـــــــتـاد بـعـده عـاشـورا تـاسـوعـا چـه امـتـحانـی....؟؟؟ خـدا حـفـظـتـون کـنـه نـگـیـریـد دیـگ...!!! ^_^\nاسـتـاد :بـچـه هـا عـزاداریاتـون قـبـول باشـه ولـی ایـن دلـیـل نـمـیـشـه بـایـد آمـاده بـاشـیـد !!! \nایـنـو کـه گـفـت مـن بـا خـنـده گـفتـم : عـه اینـجـوریـه ؟؟؟ پـس خـدا \"حـفـظـتـون\" کنـه بـعـده امـتـحـان از وسـط \"نصـفـتـون\" کنـه :)))) (کلاس منفجر).... بـعـد پـاشـدم پـررو بـازی بـرگـه هـا رو از بـچـه هـا گرفـتـم رفـتـم نـزدیـک اسـتـاد گـفتـم عـزیـزم تـو زنـدگی هـمـه از ایـن مـشـکلـها پـیـش مـیاد (کـلاس تـرکـیـد)\nاسـتادمـون در حـال خـنـده :  اصـلا حـالا کـه اینـجـور شـد از هـیـچـکی امـتـحـان نمـی گیـرم بـه جـز تـو عـبـاس !!! وایـسـا پـا تخـتـه مـسـئـلـه مـیـدم حـل کـن !!!\nمن : اسـتـاد الان محـرمـه خـوبیـت نـداره مـراسـم پـاتخـتـی بـگـیریـم ,ایـشـالا بعـده محـرم صفـر مـیام, فـعـلا شیرینی بـخـوریم تـا بعـده مـحـرم ^_^ \nاستاد : عـجـب رویـی داریـا!!!  بـاشـه فقـط بـرو شـیـرینی تـر بخـر  زود بـیـا ^_^ \nآقـا یـه نـگاه بـه جـیـبـم کـردم گـفتـم : اسـتـاد نـمـیـشـه شـیـریـنی نـخـوریـم فعـلا فـقـط یـه صـیـغـه محـرمیـت جـاری بشـه ؟؟؟ کلاس منفجر \nاستاد :عــبـاس مـیـری یـا حـذفـت کنـم؟؟؟ ^_^\nهـیـچی دیـگ رفتم ظظ زوری زوری  15 رفـت تـو پـاچم !!! :(",
    "پسرعموم دوست باکلاسشو دعوت کرده بود خونه\nموقع رفتن پسره به عموم گفت ببخشید مزاحم شدم\nعموم خواست افه صمیمیت بزاره مثلا بگه مزاحم نیستی\nیه شیشکی کشید و گفت:\nمزاحمت؟؟؟؟!!! هی گ..و....ز !!!",
    "اقااااا چند شب پیش خونه پسر عموم بودیم از اون جهت که باب اسفنجی یه مدت نشون داده نمیشه  ما هم معتاد می باشیم به پسر عموم گفتم اگه دانلود کرده بده ببینیم(هان چیه خب دوست دارم)\nگودیلا پسر عموم هم اونجا بود برگشته میگه：اینها که بابا داره مال ماهواه است من دوبله شبکه پویا رو ترجیح میدم(حالا قیافه این منتقدها رو به خودش گرفته)\nمن：بچه گوزیلاهای مردم تیکه های باحال میندازن تو برای من فیلم نقد می کنی\nزل زد هو چشام گفت：دخترای مردم هم تو این سن دو تا بچه بغلشون با یه دستشونم قرمه سبزی میپزن\nبرای شوهرشون اونوقت تو خجالت نمیکشی باب اسفنجی نگاه میکنی؟!!!!!\nمن کلا تبخیر شدم از خجالت اینا دیگه چی هستن؟!!!!",
    "(لیدی عند جنتمن!!) این تبلیغ تبلت مارشال رو دیدید؟؟\n\nشعارش اینه:تبلتی برای تمام فصول!O_O\n\nیعنی تبلتای فصلی ان؟فقط تو یه فصل از سال کار میکنن؟مثلا تبلت زمستونی؟تبلت تابستونی؟:l\n\nمث اینکه اینم میخواد مث جی ال ایکس با این تبلیغش خاطره ساز بشه و تو ذهنا بمونه=))\n\nبعد دیدن این تبلیغ:\nسامسونگO_O\nال جی:l\nسونی:o\nاپلo_O",
    "امروز توی بیمارستان کاراموزی داشتیم بعد رفتیم تو اتاق کنفرانس و تا وقتی استاد بیاد سوتیای خودمونو تعریف میکردیم و میخندیدیم.. یکی از پسرای هم گروهیمون تو سوتی دادن استاده حالا دوست من اومد اونو مسخره کنه گفت شما اصن بیماری کرونیک (مزمن) سوتینیک دارین!!!!!!!!!! \nاقا همه اینجوری 0_o \nبعد :-)))))))))))))))))\nاخه عزیز من قبلش یکم فک کن.. سوتین؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! :-))",
    "به جون عمه ی ناظر فور جوک قسم راس میگم!\nیه پسر دایی دارم پیش دبستانی میخونه اون روز داشت مشقشو که یه صفحه عدد یک بود مینوشت هنوز سوادم نداره ها!برگشته به زن داییم میگه مامان اون تبلت منو بیار وایبرمو چک کنم ببینم کسی پی ام نداده!!!\nمن|:\nزن داییم|:\nوایبر|:\nناظر فور جوک|:\nعمه ی ناظر فور جوک|:\nانجمن حمایت از گودزیلاها:-؟؟",
    "دیروز رفته بودم بهشت زهرا سر خاک پدر بزرگم.\nناگهان دیدم\nروی سنگی نوشته شده:من مردم ولی هنوز مغازه بازه",
    "زمانیکه دانشگاه میرفتیم (بلههه درسم تموم شده،ترم بوقی هم نیستم)\n\nکلاس زبان تخصصی 2 رو داشتیم،استاد ما یه پسر جوون بود...اولین جلسه\n\nکه اومده بود داشت اسامی ماهارو میخوند،رسید به یکی از دوستام. دوستم \nگفت:فرزانه...(فامیلیشو نمیگم) هستم.استاد برگشت گفت: your\n beatifull name  دوستم \n\nبرگشته به ما میگه: وای بچه ها استاد ازم خوشش اومده ازم خواستگاری \n\nکرد...ما بچه ها 0-0\n\nدوستم :)))\n\nاستاد ?-؟ دوسته من دارم آیا؟؟",
    "اولین روزی که رفته بودم دبیرستان خیلی دلم گرفته بود... نه دوستی داشتم نه هیچی آخه از دوستای راهنمایی م هیچ کدوم نیومده بودن اون مدرسه. سر کلاس (چون بچه درس خون بودم و قدم هم کوتاه بود!!!) ردیف اول نشستم. معلمه که اومد دید صندلیش خاکیه. به من گفت برم از دفتر یه دستمال بگیرم. منم که اعتماد به نفسم پایین بود با استرس فراوان رفتم دفتر و دستمال رو گرفتم. وارد کلاس که شدم دستمال رو به طرف معلم گرفتم و گفتم بفرمایید!!! و برگشتم بنشینم سرجام. یه هو دیدم خنده ی بچه ها رفت هوا: خودت باید تمیز کنی. من نگاهی به معلم انداختم دیدم ضایع شدم برگشتم بگیرم ازش لبخندی زد و گفت: نمی خواد بنشین. خداییش معلم خوب کم نیست. برای من که کم نبود! اوناای که قبول دارن لایک کنن.",
    "یه بارهم رفتیم بسته پستی تحویل بگیریم ...\nکاغذو گذاشتن جلوم گفتن خانوم امضا کن اسمتم بنویس ...\nیه مستطیل 2 در 1 سانت به من نشون داده با خودکار بیک قدیمی :|\nآخه برادر من، من یه خط بکشم مستطیلت پر میشه ...\nحالا بعدشم شاکی میشه میگه چرا خوانا نیس :|\n\nکــاغذ گرونه ... گـــرون |: ]",
    "عاغا یه روز با مامانم اینا دعوام شد گفتم من سگم اگه یبار دیگه بیام تو این خونه...\nهیچی دیگه رفتم بیرون مامانم زنگ زده میگه بیاخونهههههه گفتم نمیاممممممم گفت چخــــــــــــــــــه بهت میگم بیا من همچنان گفتم نمیام گفت ببین عزیزم یه هدیه خوب واست دارم بیا خونه منم چشام برق زد از خدا خواسته گفتم چشمممممممممم...\nحالا هیچی رفتم خونه میگم مامان کادوی من کجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nبه بابام میگه پاشو اون استخوونی که از ابگوشت ظهر واسش نگه داشتم بیا به سگمون بده ذوق مرگ شـــــــــــــــــــه...\nمن :|\nمامانم :))))))))\nبابام:)))))))))\nاستخونه o_O\nخب من برم با اینا مصاحبه کنم میگن یه دختر گمشده دارن...",
    "چن سال پيش وقتي خيلي كوچيك بودم بادوست بابام رفتيم چابهار،تو بازار بوديم....كه يهو منو بابام از بقيه جداشديم....وسايل باربي جديد مد شده بود،منم رفت طرف اون مغازه،چشمتون روزه بد نبينه،وقتي برگشتم ديدم بابام نيست...خلاصه فروشنده منو برد ي جايي كه بچه هاي گمشده رو مي اوردن...منم مثل بقيه بچه ها زدم زير گريه....همه بچه ها بابا هاشون وقتي پيداشون ميكردن باخنده وعزيزم گفتن بغلشون ميكردن،حالاباباي ما تاما رو پيداكرد.....\nيكي زد زير گوشم...بعد گفت دختر گاو تو معلوم هست كجايي\nيادمه باهمون بچگيم تو افق محو شدم...",
    "من كلاس يوگا ميرم اسم يه حركت هست سوسمار من عاشق أون حركتم يه روز معلم پرسيد تو كدوم حركت احساس راحتي ميكنيد ؟ منم كاسه ي داغ تر از آش گفتم تو حركت تمساح ! \n\n\nيعني در أون لحظه كه كل كلاس داشتن ديوار گاز ميزدن من دنبال افق بودم ولي ظرفيتش پر بود :-((((",
    "از دبیر زیست پرسیدم سوالای فلان آزمون حفظیه یا مفهومی؟ خیلی ریلکس گفت برای تو حفظیه.\nخیلی ظریف گفت تو فهم نداری. \nبا اجازه من برم بمیرم.",
    "نشستم باب اسفنجی میبینم شعر اولش باهاش می خوندم\nدیدم بابام وایستاده نگاهم میکنه اینجوری@_@\nبعد رفت آشپزخانه پیش مامانم دیدم دوتایی حرف میزن می خندن نوچ نوچ میکنن\nمیگم：لیلی و مجنون چیزی هست بگید ماهم بخندیم؟!\nمامانم میگه：بابات امده میگه خانوم زنگ بزن خواستگارها فردا نیان\nمن：اوااا اخه جون(صدای بابا پنجعلی امد تو زمینه：الکی میگه)\nبابام：اخه با چه رویی تو رو بفرستم خونه مردم دلم خوش بود دختر بزرگ کردم پارک دوبل بلده!!!!!میترسم شوهر کردن به باب اسفجی دیدنت ضرر بزنه!!!\nمن:-(\nبابا مامانم:-D\nخواستگارهاo_O",
    "مامانا بچه هاشون رو بادرس خوان ترین بچه های فامیل مقایسه میکنند و خودشون رو با بدبخت ترین و فقیر ترین آدم تو فامیل. \nراست نمیگم ؟پس بزن لایکو.",
    "امروز با یکی از دوستام گفتیم یه کم بخندیم \nاومدیم ادای این اسید پاشارو در بیاریم \nیه سرنگ پر آب کردیم به اولین دختر کم حجابی که رسیدیم \nهنوز آبو نپاشیده \nیهو دیدم یه گاز فلفل در آورد زد تو صورتم بعدم با شوکر زد تو سرم \nمردم چه آمادگیی پیدا کردن\nمنم الان رو تخت بیمارستانم \nفراموشی گرفتم \nلطفا هرکس منو میشناسه بیاد منو ببره تحویل خانوادم بده:(((((((",
    "به همین dvd  درایور کیس قسم\nدیروز رفتم توی یه خدمات کامپیوتری نرم افزاغر بگیرم\nیکی کیس اورد مهندسه در کیس رو که باز کرد توش جوازاب بچه گونه پیدا کرد فک کنم بچهه جورابشو انداخته تا گردو خاکای کیس با چرخیدن فن تمیز شن",
    "عـــــــاغــــــــــا یادم میاد دیشب تو اوج تنهایی و غمگینی آهنگ گذاشته بودم.....\nداشتم فس فس گریه میکردم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nیک دفعه امید جهان اومد :)))))))))))\nتا صبح فقط وسط حال بندری رفتم :)))))))))))))))\n.\nوالا با این کامپیوترمون.....!",
    "یک روزرفتم مغازه اسداقاحبوبات بخرم وبعدیکی اومدگفت سلام عدس اقا اسددارین",
    "چند سال پیش که تازه واسه بابام خط ایرانسل و گوشی گرفته بودیم، اصلا ازش سر در نمیورد، نمیدونست چی به چیه... خلاصه یه روز داشت با یکی از دوستاش حرف میزد که یهو شارژش تموم شدو  قطع شد.این بابای ما هم سریع لباس پوشیدو رفت یه سیمکارت دیگه خریدو دوباره زنگ زد به دوستش...\n نخند...سلامتی همه پدرا",
    "همین الان تو فورجوک داشتم یه یه مطلب جالب میخوندم همین که رسید جای حساسش گوشیم زنگ خورد دیدم دخی خاله خانومه رد کردم ادامه مطلب و بخونم با ز زنگ زد دوباره رد کردم ول کن نبود اینبار گفتم بذا جواب بدم بیبینم شیکار داره .تا گفتم بله قط کرد ینی آتشفشانی شد ماتحتانم.گفتم ول کن اومدم تو سایت دوباره.(حالا خوبه رایتل دارم با اینترنت دانشجویی.)دیدم اسمس داده:کد سبد کالا چنده?\nآخه قربون اون دماغ عمل نشدت برم مگه من رییس سازمان یارانم?جواب داد:آخه اون روز داشتیم تعزیه میدیدیم خانومه ازت پرسید گفتی بش?\nمن??????\nدیدم دارن برام حرف در میارن متواری شدم.الانم درخدمت شما عزیزان هستم.",
    "امروزکه مدرسهمون داشت شله میداد من 2تا گرفتم. داشتم با دوستم به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت میکردیم که میتونم بگم حداقل 7 نفر ازم پرسیدن کجا شله مدن؟ تازه از این 7نفر نصفشون میگفتن تو که 2 تا گرفتی یکیشو بده به ما. خداییش خیلی کنه بودن ولی به زور از دستشون در رفتم .حالا اینا هیچی وقتی که رسیدم ایستگاه اتوبوس، دیدم اتوبوس داره میادو خلاصه سوار شدم. خدا قسمتتون نکنه یه جوری ادمو نگاه میکردن انگار ادم قتل کرده دوتا شله برداشته.منم برای اینکه خیلی ضایع نشه پنجره اتوبوسو باز کردم تا بوی شله از پنجره بره بیرون. (من برای رسیدن به خونه باید برم پایانه بعد با یه اتوبوس دیگه برم خونمون) اتوبوس دوم چون تندرو بود بوی شله پیچیده بود توی اتوبوس دیگه اختیار هیچکی دست خودش نبود همه با لبخندو تبسم بهم نگاه میکردن، که اتوبوس رسید در خونمون.منم پیاده شدم و فقط میتونم بگم نصف اونایی که توی اتوبوس بودن داشتن نگاه میکردن ببینن من کدوم وری میرم.\nمنم دیدم اوضاع قمر در عقربه که پا به فرار گذاشتم. ینی یارو از خنده ترکیده بود. خوب چیکار کنم؟ اون شله دومی رو برا عموم گرفته بودم و نمیشد نبرمش خونمون. وقتی رسیدم در مهد معید که معیدو بردارم دیدم معلمش بد داره نگام میکنه . گفتم: بفرمائید شله. اومد بگه اره که یکدفعه مدیرمعید اومدو معلمه خودشو جم وجور کرد. مدیرش گفت به سلامتی نذریه. گفتم اره تو مدرسمون دادن بهمون. گفت مثله این که خیلی زیاد دادنا. گفتم دومیش برا یه بنده خداییه. گفت ِإإإإ. خیلهههخب. معیدو با یه زحمتی گرفتمو معید تو راه گف داداش حوله گرفتی برامون. گفتم اره داداش برا همین حوله از 7خان رستم رد شدم. رسیدیم خونه دیدیم إإإ. شله بدون نوشابه که نمیچسبه. پریدم دوتا نوشابه بخرم دیدم پول ندارم. خلاصه یه کارت اعتبار گذشته برداشتم رفتم سوپر. 2 تا نوشابه تگری برداشتمو کارتو دادم صابمغازه. کشیدو رمزو پرسید. بهد 30ثانیه گفت تاریخ کارتتون گذشته . منم گفتم اااا. پس خوب حالا که اینطور شد شب پولشو میارم.گفت باشه فقط یاده نره.\nمنم از خدا خواته بدوبدو سمت خونه میرفتمو بعد کلی انتظار به لحظه موعود رسیدم.به به چه شله ای.گوشتی که خودم با این دستام ریش ریش کردم. دیگی که خودم چمبه زدم.لوبیایی که خودم پاک کردم.\nجاتون خالی ولی از من به شما چندتا نصیحت\nهیچوقت تو عمرتون با شله نرین تو اتوبوس\nهیچموقع دوتا سطل شله نگیرین دستتون تو خیابون راه برین\nو از همه مهم تر بدون نوشابه شله نخورینننننننننن",
    "یکی از خاطرات دانشجویی من اینه که سال 92 که ترم هفت بودم سرکلاس استاد داشت درس میداد یهو یه خانمه در زد پرسید کلاس چیه ؟ما همه فک کردیم خودش دانشجوء بعدش دیدیم دخترشو ب همراهه دوستش فرستاد داخل کلاس ، اولش از خنده داشتیم میزو گاز میگرفتیم دیدیم فایده نداره گفتیم ما کلاس اول ابتدایی هم مامانمون باهامون نیومد مدرسه !!!!  یهو دختره مثه بچه 4ساله ها رفت طرف مامانش گفت مامان کتابمو جا گذاشتم وسایلمو بده !!! ،\nما هم با صدای بچه گانه گفتیم خمیر بازیاتو اوردی؟؟؟!!!! \nبععله این است جریان ترم اولی ها",
    "15 سالم بود اومدم با پسرخاله هام برم برا هئیت اثاث بیاریم . 4 نفری نشسیم جلو وانت . من آخری نشسم چسبیده به در . نرسیده به فلکه پسرخالم گفت میخام ی دور دیجیتالی بزنم . دور همانا و درب وانت باز شدن همانا و این بنده حقیر پخش خیابون شدم.یعنی داغون شدم.اومده بودن پایین میخندیدن.خودش میگفت هفته قبلی خواهرش افتاده(با خنده)",
    "گوشیم از این نوکیا جدیداست(لومیا!) دیروز پسرخالم خونمون بود تبلتشو با شارژرم داشت شارژ میکرد بعد یهو حواسش نبود پاش رفت پشت سیم و شارژر و تبلت همه چی جدا شد! حالا بعد شارژرو که دیدم سر و مر و گنده فقط کمی کج شده بود اونوقت سوکت شارژ تبلته پوکیده بود!!!:|\nگوشیم به بابای فقیدش 1100 رفته ها!!!خخخخخ",
    "این جمله واسه کیا آشناست؟؟؟..:\n.\n.\n.\n.\n.\n\nرو تصویر نزن جلو ،،،، خراب میشه!!",
    "اولین مطلبمه لطفا حمایت کنید!!! یه رو با کل  فک و فامیل رفته بودیم گردش خلاصه بعد دو ساعت یه جایی پیدا کردیم و وسایل گردش و چیدیم پسر خاله ام که 6 سالشه با پسر دایی ام که 5 سالشه دعوا شون شده بود حالا حرفاشون :پسر خاله :نه من از تو بزرگ ترم باید به حرف من گوش بدی. پسر دایی: نه تو باید به حرف من گوش بدی مگر نه به مامانت میگم اون روز با اون دختره رفته بودی تو پارک قدم میزدی . خاله ام  O_O  داییم o_O من DDD: بقیه رو هم خودتون تصور کنید.",
    "داشتیم ب اونایی ک از هیئت برگشته بودن ناهار میدادیم تا غذای اولی رو دادیم دیدم آدمه ک داره از تو خونه ها از مسجد \nداره میاد.آدما از سروکول هم بالا می رفتن ک غذا گیرشون بیاد تازه بیشتر بچه های هیئتم گیرشون نیومد",
    "عموم تعریف میکنه راهنمایی که بوده همه گوشی میبردن مدرسه بعد میان بگردنشون اینا از قبل خبر دار میشن گوشی هاشون رو میذارن رو پنکه بعد ناظمشون میاد تو کلاسشون میگرده هیچی پیدا نمیکنه،میخواسته بره که یهو یکی از گوشی ها ویبره میره از رو پنکه....تق....میخوره زمین!!! ناظمه هم اینو میبینه یه نگاه غضبناکی میکنه و پنکه و روشن میکنه!\nبه گفته عموم فقط موبایل بود که مثل بارون رو سرمون میبارید!!!\nاینم ناظم بوده اینا داشتن؟",
    "ديشب يه قابلمه گرفتم دستم الكي رفتم دم خونه دوستم پشت در وايستادم...!\nبعد از ٥ دقيقه ديدم ٢٠٠ نفر با قابلمه پشت سرم وايستادن\n منم بصورت نامحسوس مكان رو ترك كردم...\nزنگ زدم به دوستم گفتم برو دم در نذري مردم رو بده ديگه...!",
    "روز تاسوعا رفتیم تعزیه ببینیم ،برگشتنی دیدیم در یه خونه ای شلوغه \nملت به صف ایستادن،مام به خیال اینکه نذری میدن تو یه چش بهم زدن \nپیاده شدم و رفتم پشت سر جمعیت وایسادم،دیدم همشون قیافه هاشون ی \nجوری شد هی چپ چپ نیگام میکردن منم از دنیا بیخبر تودلم میگفتم :آخه چه مرگتونه\n......تااینکه یکیشون گفت ببخشید مشکلی پیش اومده ؟منم هاجو واج گفتم نه\nمیخوام نذری بگیرم همین....آقا چشتون روز بد نبینه جمعیت سکته زدن از خنده\n.بعدا من مفلوک تو خنده هاشون فهمیدم اینا منتظر آژانسن ،چون دیر کرده همه\nاومدن دم در.از خودمو حال و روزم دیگه چیزی نمیگم....",
    "پنجشنبه بود رفته بودیم بیرون. موقع برگشتنی،\nپسر کوچولوم : بابا یادت نره \" فاطمه \" بگیریااااا! \nشوهرم: چی میگی بچه؟؟!!\nمن: بلهههههه ؟؟؟!!! O_o\nپسر بزرگم درحالیکه از خنده ریسه رفته بود: \nبابا!  منظورش اینه که برای \"فاتحه\" ،  ی چیزی بگیرین!\nاینا منو دق ندن صلوات...",
    "امروز سرکلاس فلسفه یکی از دانشجویان آینده ی کلاسمون سوتی داد درحد بنز\nتو کلاس داشتیم از انسان و ویژگی های ذاتی وعریضیش بحث میکردیم که معلممون گف حیوان ناطق و حساس بودن ویژگی ذاتی انسان هاس,حالا شما دوتا ویژگی عریضی برا انسان بگین..\nحالا جواب یکی از دانشجویان مارو داشته باشین:زیبا،جادار «تاکید میکنم انسان جادار»\nماکه کاشی برا گاز زدن کم آوردیم رفتیم سراغ تخته سیاه که یکی دیگ از وسط جمع گف مطمعن دیگ کلاس منفجرشد\n\nنتیجه گیری:انسان یک یخچال امرسان است!!!",
    "با مامانم رفته بودم خرید.\nهمینکه وارد مغازه شدیم دیدم چندتا پسر خوشتیپ فروشندن .\nقیافه گرفتم در حد لالیگا ، که مثلن من اصلا به شما توجه نمی کنم و از این حرفا...\nخلاصه خرید با موفقیت انجام شد اومدم حساب کنم ،\nبا اخم رفتم سمت صندوق دار \nخیلی جدی گفتم : شما صندوقین ؟O_o\nپسره گفت : کجام شبیه صندوقه ، مسئول صندوق هستم.\nمامانم و دوستای یارو قرمز شده بودن\nتا اومدیم از مغازه بیرون مامانم از خنده پوکید ،دوستای یارو رو دیدم دارن میزو گاز میزنن\nخودمم دست تو جیب و قدم زنون به سمت افق حرکت کردم . . .",
    "گودزیلای برادم 3 سالشه \nداشتم یه مدار الکترونیکی پیچیده رو معکوس می کردم(مهندس برقم) اومده دکمه های روی مدار تند تند فشار میده (یه جوری انگار خودش این مدارو ساخته)\nمیگه : عمو این چیه\nمن: عمو جون به درد تو نمی خوره\nمیگه:  خخخخخخ من کوچیک بودم (دقت کنین کوچیک بودم) از اینا داشتم \nقیافه من:}}}}\nبراردم و زن داداشم به دلیل گاز زدن زمین الان چهره دیدنی دارند\nگودزیلامون:)",
    "روز مادر بود،خواهرم تهران زندگی میکنه،چون نمیتونست بیاد دیگه به مامانم زنگ زد (ما هم تو رشت زندگی میکنیم بلههه)وقتی به مامانم تبریک گفت و کلی باهاش حرف زد،من گوشیو گرفتم که خودمم باهاش حرف بزنم...\nگفت:سامره به جای من پاهای مامانو ببوس از طرف خودتم میتونی بوس کنی پاهاشو...خواهر احساسیه من دارم آیا؟؟\nدیگه مامانم نمیذاشت پاهاشو بوس کنم...به زور بوسش کردم...به خواهرمم گفتم عملیات انجام شد :))\nیه همچین خانواده ی خوش ذوق و مامان پرستی هستیم ما:))",
    "به نظرم می تونن دیوارای حموم رو از جنس لیف درست کنن\nکه آدم راحت مثل خرس کمرشو بکشه به دیوار دیگه !\nاینهمه مشقّت برای لیف کشیدن کمر نکشه !\nبابا یه ذرم مارو درک کنید خوب شاید حال نداشته باشیم",
    "تلويزيون داره عزاداران اما حسين (ع) رو نشون ميده ، يه خانوم گريه ميكنه\nخواهر زاده ام ٣ساله ميگه ؛خاله عمه چرا گريه ميكنه؟...ميگم براي اما حسين....ميگه ؛چرا براي امام حسييين(ع)؟...ميگم چون مظلومانه كشتنش؟ ميگه چرا مظلومانه كشتنش؟ ...ميگم چون قاتلش (يزيد)بي رحم بوده ... ميگه اخه  خاله چرا يزيد كشتتش ؛ ميگم چون امام حسين كارشكني ميكرده ..ميگه چرا كار شكني ميكرده؟ .. ميگم چون يزيد كاراي بد ميكرده ... ميگه چرا يزيد كاراي بد ميكرده؟ ...ميگم؛ چون ادم بدي بوده...ميگه ؛ چرا آدم بدي بوده؟...من ؛ واااااي كلافه ام كردي پاشو برو با عروسكات بازي كن ... چپ چپ نگام ميكنه ميگه ؛ يزيد ! من چي بگم به اين؟ ",
    "شوهرم درحالیکه وروجکمونو بغل کرده و اونو میبوسه:\nعزیزم!  مهدکودک خوش گذشت؟ \nپسرم: وااای! بابا ولم کن!  هیچی نگو حوصله ندارما!\nمن از تو آشپزخونه: پسر گلم؟!\nپسرم: بله مامان! جونم!  عمرم!نفسم!\nقیافه ی شوهرم @_@\nقیافه ی من ^_^",
    "پسرم: شب بخیر مامان\nمن: شبت بخیر عزیزم، \nبرو به سلامت،مواظب خودت باش ^_^\n\nپسرم: مامان! مگه دارم میرم سفر؟ \nمیخوام برم بخوابمااا o_O\n\nهیچی دیگه! \nبجای اینکه بره بخوابه \nی ساعته نشسته به منِ گیج می خنده.",
    "ما یه هم اتاقی داریم روزا میخوابه وپی علافیه شبا دوازده شب به بعدمیشینه تازه درس بخونه.مام هرچی میگیم با به موقع درس بخون توگوشش نمیره حالا دیشب اون یکی هم اتاقیم بهش گفت اگه بری درس بخونی درو روت قفل میکنم که تاصبح توسالن بمونی اینم جدی نگرفته.بعدنگوواقعادرو روش قفل کرده اینم تاصبح مونده تو راهرو.هرکی میومده نصف شب بره اینومیدیده اولش زهرترک میشده بعد میمونده که این موقع شب توراهروچه میکنه...",
    "اقا   زنگیدم به خونه  دوستم (این یکی دوستم با داداشش دوقلو ان تقریبا صداهاشون یکیه) بعد داداشش گوشی رو برمی داره ما هم از همه جا بیخبر شروع کردیم فحش های سانسوری دادن بعد داداشش گفت من ریحانه نیستم داداششم ماهم عین خولا گفتیم خر خودتی من که میدونم خوده ریحانه ای*__#\nاقا این بحث ادامه پیدا کرد تا وقتی گوشی رو قطع کردم وقانع شدما مدیونی اگه فکر کنی تا دوهفته خونشون نزنگیدم و داداشش هرموقع منو میبینه میخنده ها",
    "اعتراف میکنم بچه ک بودم ی بار چاه خونمون خیلی بو میداد منم رفتم ادکلن گرون قیمت داداشمو خالی کردم توش خوشبو بشه\nمن:-!\nداداشم:O\nشرکت چاه و فاضلاب شهر:-)",
    "یه بار دم عید بود دوستم بهم اس داد که یه شارژ برام بگیر کار دارم ش ندارم\nمنم ساده بودم رفتم ش خریدم براش تا براش فرستادم دیدم اس داد که عیدت مبارک تو اولین کسی بودی که بهم عیدی دادی آقا منم داشتم میسوختم دیگه برای اینکه ضایع نشم رفتم شارژ رو خودم مصرف کردم خیلی حال داد دوستم اس داد این که قبلا استفاده شده خخخخ\nمن:))))))\nدوستم:(((",
    "آنام:(مامانم)  :هارا گِدیسن؟!؟\n(کجا میری؟)\nمن:چیخیرام اِشی یَه!؟! \n(میرم بیرون)\nآنام:یاخجی دا، آیری یِره گِدمه ها...\n(باشه پس جای دیگه نریا) \nمنم قیافه م :-/",
    "رفتم کلاس زبان تست بدم تعیین سطح بشم بعد یارو از اسمت چیه شروع کرد به بحثای اقتصادی سیاسی رسید:|میخواستم بگم ...خوردم بابا ولم کن من میخوام برم پیش مامانیم:|\nآخرشم شدم المنتری:|آبروم رفت:|",
    "اقا اون مارمولکرو یادتون چن وقت پیش گفتم مردی شده الان\nفک کنم یه بار که پنچرم باز بوده یه مارمولک خانوم اومده تو اینم تشکیل خانواده داده امروز سه چارتا پچه مارمولک دیدم داشتن تو اتاقم قدم میزدن باباشون اومده سر اجاره خونه داره صحبت میکنخ البته هنوز به توافق نرسیدیم",
    "مردم اعصاب ندارن اصلا.\nدیروز دادم کپسول پیک نیکمونو یه بنده خدایی پر کرده. گفت میشه 3500 تومن.\nبه شوخی گفتم بابا چه خبره 3000 تومن بدم  کافیه؟\nشاکی شد گرفت کل کپسولو خالی کرد.\nبابا 500 تومنه دیگه چرا آتیش میزنی به مالت؟ چرا مردم اینجوری شدن آخه؟",
    "دیروز داریم در مورد یه مسله ریاضی یک ساعت با معلمم بهس میکنیم بعد یک ساعت پسره (هم کلایسم)برگشته میگه میشه این یه تیکه رو برام دوباره توضیح بدی؟\nگفتم کجاش برگشته میگه اصلا در مورد چی صحبت میکرذی؟\nمن :-0\nکلاس :-)",
    "چند روز پیش امتحان عربی داشتیم بعد توی یکی از سوالات باید جوهر رو به عربی معنی می کردیم این رفیق خر ماهم فوری نوشت دوات.\nدیگه کلاس روخودتون تصور کنید که چجوری شده بود!!!\nاولین مطلب ارسالیم بود و ببخشید اگه بد بود",
    "وای مارفته بودیم برا داداشم لباس زمستونه بگیریم مامانم خیلی جدی به یارو میگه:این کشه که خودشا ول نمیکنه پارسال که براش خریدم ول کرد.\nیارو:نه اون که خودشا ول کرده از این بدا بوده این خارجیه خودشا ول  نمیکنه.\nحالا این وسط داداشم میگه:چه کشه بی ادبیlol\nافراد حاضر :D:D:D:D\nمنا داداشم;)\nمامانم:)\nفروشنده که دیگه نمیتونس بگه قیمتش چقدره",
    "امروز دبیر ریاضیمون میگه هر 50-60 دقیقه یه بار پاشید استراحت کنید وقتی دارید تو خونه درس میخونید و یه تفریح پنج دقیقه ای بکنید مثلا داداشتونو انگولک کنید\nدبیر ریاضی داریم اخه:/",
    "یه خاطره ی جالب چند سال پیش تو یه یکی از مدرسهام..تو حیاطمون یه درخت خیلی گنده بود که فک کنم یه هفت هشت متری ارتفاش میشد خودشم گنده....\nبعد ما هم زنگ ورزشمون بود.... نگو پس تو زنگ ورزش یکی از بچه ها کفششو پرت میکنه بالا...میره میمونه رو درخت..خلاصه هرچقد درختو تکون دادیم اصلا نشد که نشد بچه ها توپو انداختن.. جواب نداد خلاصه که زنگمون خورد اینم تو یه پاش  کفش بود پای دیگش کفش نداشت...\nحالا جالب اینجاست یکی از بچه ها کفش اضافه اورده بود حالا یه زنگ با اونا سر کرد بیچاره ولی نمیتونست راه بره از بس کفشه بپاش بزرگ بوده...\nبعد زنگمون که خورد داشتیم میرفتیم خونمون دیدیم بچهها یهو جیغ کشیدن..یه نگاهی کردیم دیدیم بببببببببببببله بالاخره کفشو اوردن پایین....خداییش خاطرات اون مدرسمو هیچوقت فراموش نمیکنم..ینی غیرممکنه",
    "اغا ما یه گربه داریم هرسال میاد تو خونه ما زایمان میکنه خیلی گربه با حال با عرضه ای خیلی هم مغرور التماس تو کارش نیست خلاصه هر وقت کباب داریم میاد وایمیسه زل میزنه تو چشامون بش یه سیخ بدیم حالا جدیدا پیشرفت کرده دیشب اومد خودش سهمشو برداشته رفته اونور با یه قیافه حق به جانبی نگا میکنه ادم احساس میکنه باید بری براش بشقاب با قاشق چنگال بیاری",
    "من از شما میپرسم؟آیا درسته وسط درس ریدینگ (انگلیسی)بری پای تخته بعد استاد  ی چیزی بهت انگلیسی  بگه مثل بز نگاش کنی بعد همونو فارسی  بگه..\n.\n.\n.\n.\nبازم مثل بز نگاش کنی چون توی شوکی و همه فکر کنن فارسی هم یادت رفته و دفتر پابکو هاشونو گاز بزنن؟\nنه این درسته؟؟",
    "کلاس شیمی:معلممون هی سوال میدادمیگف آرایش...(یکم مکث)اوربیتالی فلان اتم بنویسین.ده بیس باراینوگف موقه ی گفتن آرایشم 2دیقه مکث میکرد.این عاخریادیگه خسته شدم تاگف آرایشِ گفتم خلیجی=) \nهیچی دیگه انقدفوش دادب اونی ک اینوگفده.. \nحالاخودمم همراهیش میکردماااا=|",
    "آقا جاتون خالی‌ انروز تو شهر یه بارونی‌ میومد در حد لا لیگا منم چتر نبرده بودم داشتم از دانشگاه بر می‌گشتم خیسه آب بودم از خیابون که ردّ می‌شدم یه ماشین از بغلم ردّ شدو‌ هرچی‌ آب تو خیابون بود پاشید روم داد زدم هوی واستاد گفت چته خیس بودی دیگه...تا حالا اینقدر قانع نشده بودم",
    "یادمه کلاس اول بودم، خعلی هم خجالتی...\nبرای اولین رفتم دستشویی مدرسمون،تا خواستم کارمو انجام بدم دیدم سریع یکی اومد و رفت نشست،منم خیلی ترسیده بودم فکر کردم جنه،یهو دیدم زد زیر آواز:\nغروب پاییزهههههههه    دلم غم انگیزههههههه ....\nیکم دقت کردم دیدم ناظممونه! داد زدم :ناز نفسههه!! بعدش یجوری قهقهه زدم بدبخت ازفرداش دیگه مدرسه نیومد!!!خخخخخخ",
    "معلممون دوربینامون رو آورده بود (رشتم گرافیکه) بعد یکی از دوستام گفت: خانوم از این به بعد منو در سطح شهر می بینید\nمعلمم گفته بود با این دوربین هرجایی نرید میبرنتون کلانتری\nدوستمم گفت پس از این به بعد منو در سطح کانتریای شهر می بینید\nمعللمم کوتاه نیومده گفته: اشکال نداره تو برو ما سند میاریم آزادت می کنیم!",
    "تجربه ثابت کرده هر وقت مامانم نشسته داره:\nفک میکنه من باید بدون هیچ سوالی به صورت داوطلبانه برم بگم\nمامان غلط کردم دیگه تکرار نمیشه",
    "اقامن یه مرضی دارم تاخونمون خالی میشه میزنم زیراواز براخودم میخونم!!!!\nیه روز همه خانواده داشتن میرفتن کوه ..ومنم تنها می موندم. اقاهمینکه رفتن من با یه صدای نکره انکرالاصواتی زدم زیراواز:هاااااااااااهااااااااااااااهااااااااااااههاهااااااااااااااااااااااااااا\nکه یهوداداشم بایه حالت ترس وگیجی ازاتاق پریدبیرون که ببینه چی شده...\nمن که خودم شوکه شدم...نگوبنده خداخواب بوده باهاشون نرفته...\nروانی نیستم؛بیمارم میفهمی بیمار...",
    "-امروز پشت سر یه پسری راه میرفتم،یهو برگشت بهم گفت خانوم دنبال من نیا من شماره نمیگیرم!بهش گفتم من دنبال تو راه نیافتادم،دراومده میگه من عاشق خجالتی دوست ندارم جسورباش!بهش گفتم دیوونه ای؟گفت نه دیگه،خواستم بهت شماره بدم گفتم یه روش جدید ابداع کنم بعد ها روز آشناییمون واسمون خاطره بشه یه چیزی باشه واسه بچه هامون تعریف کنیم!",
    "دختر خالم چهار سالشه میخواست مامانشو بپیچونه شب بیاد خونه ما،  ولی از طرفی میترسید دلش واسه مامانش تنگ بشه، به خواهرم میگه تا فردا  چند ساعت مونده، خواهرمم دوتا دستاشو باز کرد گفت ده تا ببین اندازه انگشتای دستم،اونوقت دختر خالم با یه قیافه حق به جانب گفت ده تا زیاد نیست انگشتای تو بزرگه با انگشتای دست من حساب کن کوچولوتره زودتر فردا میشه...",
    "دیروز داشتم لباسام و عوض میکردم که بابام با صدای بلند ازون اتاق گفت:پسر رمز لپ تاپت چیه؟؟!!\nگفتم میخوای چیکار؟\nگفت میخوام قبض و پرداخت کنم\nگفتم الان خودم میام میزنم :-D\nگفت نه تو زود حاضر شو دیر شده\nگفتم خب چرا با کامپیوتر نمیری؟\nگفت اه\nبگو دیگه\nاون طول میکشه بیاد بالا\nمن دیدم دیگه چاره نیست :-D\nشروع کردم رمز و داد زدن ازون اتاق :-D\nبابام:این که شبیه کد ملیه :|\nمامانم:کد ملی؟؟ :|\nبابام:کد ملیه کیه پسر؟؟ :|\nمن:تلویزیون و :-D\nاههههههههههههه حیات وحشه\nپنگوعن هارو :-D\nبابام: :|\nمامامنم: :||||\nداداش کوچولوم:  :))))))\nچه شانسی آوردم چیز ناجوری نبود رمزم :-D",
    "یه سوپرمارکت نزدیکمون هست یکم باهاش صمیمی ام. این آقا خیلی تنبله و همیشه واسه رفع حاجت : نایلون فریزر برمیداره میره پشت یخچال پر میکنه میندازه سطل آشغال!\nیه بار رفتم مغازه اش دیدم یکی از اونا پر کرده! و یهو مادرزنش اومد و اونو دستش دید گفت نادر این چیه دستت. اونم دسپاچه شد و گفت یکی از آبمیوه ها قوطیش سوراخ شده بود پرش کردم تو این! اونم گفت پس بیزحمت بده ببرمش واسه بچه ها!\nمن پوکیدم از خنده زیرپوستی آقا نادرم (تته /پته /سرخ سفید/ عرق و ...) گفت اینو خودم میخورم!!!! بیا یه دونه سالمش رو بدم ببر",
    "دخــتــره قــیــافــش شــبــیــه ســیــب لــه شــده وســط کــیــک اســفــنــجــیــه\nهــیــکــلــشــم عــیــنــهــو بــشــکــه نــفــتــیــه کــه دســت و پــا درآورده بــاشــه\n\nبــعــد پــســت گــذاشــتــه:\nتو نمیتونی مثل من بــاشی\nتو خیلی چیزا کم داشتی\nفاز غلطی برداشتی\nاگه بخوای با من باشی\nباید خیلی بالا باشی\n\nمــن اعــتــمــاد بــه نــفــس ایــنــو داشــتــم خــودم تــنــهــا بــا چــنــگــال و دمــپــایــی ابــری داعــشــو بــا خــاک کــف کــوچــه یــکــی مــیــکــردم :/",
    "من دو تا پسر عمو دارم 8سالشونه اینا واسه خودشون یپا نخبه اند.ینی هوش و ذکاوت از سر و روشون میباره .\nیبار این عموی ما بهشون یه دو هزار تومنی داد گفت برید بین خودتون تقسیمش کنین\nاین اعجوبه ها هم رفتن یه خط کش آوردن و پول رو اندازه گرفتن و وسطش رو با خودکار علامت زدن بعد با قیچی نصفش کردن ودادنش به هم دیگه :/ تازه بعدش تا نیم ساعت داشتن برنامه ریزی میکردن که کی با پولش چی بخره :)(   \n(این علامت آخریه ینی نمیدونم بخندم یا گریه کنم)",
    "آقا سرکلاس صحبت حیوونای خونگی شد،یکی گفت من یه سنجاب داشتم بعد یه هفته فرارکرد\nاون یکی گفت من یه سگ شپرد جرمن داشتم فروختمش سه تومن\nگفتن و گفتن همه هم های کلاس\nمنم دراومدم گفتم آقا من یه بره داشتم خیلی دوسش می داشتم بابام بهش حسودیش شد،هیچی دیگه ترورش کرد.\nبچه که نیمکت گاز می گرفتن،معلم هم چیزی پیدا نکرد،تخته پاک کن گاز گرفت.",
    "شما يادتون نمياد\nزمان ما درسته كارتونامون كرافيكش بايين بود يا سياه سفيد تماشا ميكرديم يا اينكه مث كارتوناي الان همه جيزش ميزون نبود ولي بجاش صفايي ك اونا داشتن غيرقابل وصف بود _ همون خونه مادربزركه ي تنه همه ي كارتوناي الانو حريفه_ يادش بخير _ لامصب خيلي حال ميداد اصن \nدهه شصتيا و اوايل هفتاديا خوب ميفهمن جي ميكم . . . مكه ن ؟",
    "امروز ی اس ام اس اومده بود نوشته بود دوست داری طرفت چی داشته باشه ؟\n1.تیپ ، 2.اخلاق ، 3.پول ، 4.تحصیلات ، 5.همه موارد(کدوم دوستی همه رو باهم نمیخواد)\nعدد رو بفرست و همدم تو بشناس \nهر پیام صد تومن \nبابا اخه اگه میخواین 100 تومن پول بگیرین چرا میپیچونین",
    "امسال خيلي هوا سرد شده ها ولي پارسال سرد تر بود\nهمين پارسال رفته بودم ويلامون با پرادوي خودم اشتباهي رفتم رو استخر واستادم يه ربع با آيفون فايوم حرف زدم ولي يخش خيلي سفت بود وقتي قطع كردم رفتم كنار هيچيم نشد.(الآن فهميدين ويلا داريم و خودم هم پرادو دارم هم آيفون فايو يا بيشتر توضيح بدم :)))\nخو چيه مگه آرزو بر جوانان عيب نيست ك",
    "سرکلاس علوم:\n\nخانوم اینا هفته ی دیگه دوباره توضیح بدین \n\n\n دبیرمون گفت :اگه انشاالله زنده بودم چشم \n\nبچه ها گیج شدنگفتن \n\nنصف بچه ها : خدانکنه (یعنی :خدانکنه زنده بمونین )\n\nنصف دیگه : انشا الله",
    "وقتی دبیرستان میرفتم دوست صمیمیم یه دوست پسر داشت که همیشه تو سینما قرار میذاشتن بعضی وقتا منم میبرد \nحالا این پسره همش میگفت شما زودتر برین تو سالن من مشغول یه کاری هستم میام\nیروز بالاخره دیدیم مشغول چه کاریه\n(مدیوونین اگه فک کنین پشت درخت قایم شده بود تا بلیطمونو حساب نکنه خخخخخخ)",
    "دوران مدرسه یه روز سر کلاس عربی 3 بودیم درس افعال معتل داشتیم معلم بهمون گفت فعل امر بیع(فروختن)رو صرف کنیدو خدش رو به تخته کرد تا بنویسه منم گفتم بعععععع(مثل صدای بز)بععععا بععععوا هیچی دیگه یهو برگشت گفت مرگ بعععع کی بود ؟\nمن که داشتم مثل بز نگاش میکردم ^_^\nبچه ها که لوم ندادن^_^\nمعلم عربی که داشت از عصبانیت میترکید >:(\nیادش به خیر آقای جوادی(نامبرده)و مدرسه صیاد شیرازی(به قول خودمون هتل صیاد)\nمدیونی اگه فک کنی بعد یه ماه فورجوک اومدن تازه عضو شدم وانم پست اولمه(زمنن عملا و عنشام طو هلغ حمطون)",
    "دیروز یکی از همکارها زنگ زد خونمون با مامانم صحبت کرد برای یکی از آشناهاشون(وا خواستگارها هنوز وجود دارن منقرض نشد!!!!!!!!)\nمن واقعا مخالف ازدواجم می خوام ادامه تحصیل بدم!!!!(دروغاااااا)\nصحبت کرده بودن ما بریم برای بار اول همدیگر ببینیم\nمثلا آمدم بهونه بیارم نرم گفتم：هر که فیل خواهد جور هندوستان کشد\nخواهرم：فیل؟!!!فیل؟!!!!احمق اون طاووس نه فیل\nمامانم：عزیزم تو همون فیلی فیل\nمن:-(\nضرب المثل که داغون شد@_@\nهنوز من:-(\nمحبت مامانم که چیکه میکنه",
    "اغا اسم دختره همسایمون سحره ماه رمضون بود با مامانم تو کوچه نشسته بودن یه دفعه مامان سحرمیگه پاشین بریم سحری بخوریم روزه بگیریم یعنی من یچی میگم یچی میشنوی با جیغاش کوچه رو گذاشته بود روسرش که چرا میخواین منو بخورین؟؟؟؟؟!!!!منه بدبختم اصلا حواسم نبود با همون لباسام پریدم وسط کوچه خدا روشکر ما تو بیابون(کوچه ای که هیچ خانه ای ندارد)زندگی مینماییم وگرنه الان....",
    "$$$$$ بیـــگلی بیـــگلی $$$$$\n\nدیالوگ های عاشقانه مامان وبابام::\n\n_بابام رو ب مامانم:(باکلی احساس) بــرای دیـــدنـت بــلیـط گـرفتــــم تـابیــام بــاغ وحـــش!!!(با آهنگ بخونید)\n\n مامانم: ____\n\nبابام:آی شوخی کردم!!آی شوخی کردم!!\n\nاصلا تنها چیزی ک تو خونه ما خیلی موج میزنه فقط عشق وعلاق ست^_^",
    "آقا یه بار تو مدرسه ،وارد کلاس که شدم دیدم یه مرد با کت و شلوار هم رنگ ما جلویه دره. منم فکر کردم که رفیقمه و زدم رو دوشش و گفتم\"ممد کصافط ،کجایی کل زنگ رو دنبالتم\" وقتی مرد برگشت یهو دیدم ناظممونه...هیچی دیگه چون شلوارم کثیف بود تو افق راهم ندادن ولی دوستان با مرام ،منو تا دستشویی اسکورت و با خنده های خرکی شان بدرقه کردتد...",
    "آقا ما یه بار سرکلاس فیزیک بودیم(کلاس کنکور) این استاد ما (آقاست)\nیه مزاحم تلفنی داشت که  از تلفن عمومی بهش زنگ میزد این استاد ماهم گفت یکی از شما\nدخترا بیاد جواب این مزاحم منو بده تا دست از سرم برداره آخه مزاحمه دختر بود!!\nاین دوست شیرین عقل ماهم تماس رو جواب داد آخرش برگشت گفت اگه یه بار دیگه مزاحم \nبشی شمارتو پخش میکنم!! مارو میگی کل کلاس همراه استاد وسط کلاس هلیکوپتری میزدیم\nدوستم#_#\nمزاحم:-|\nبچه ها و استاد o_O\nتلفن عمومی=-O",
    "به دوستم اس ام اس دادم ( دقت کنید اس ام اس دادم زنگ نزدم )شماره ی فلانی رو بده \n\nتو جواب اس داده می گه : یاداشت کن یه بار می خونما . \n\n 0\n9\n.\n.\n.\n5\n7",
    "فقط دلم میخاد یکی یه دفه دیگه بگه دخترا دست فرمونشون خوب نیست تا با پشت دست همچین بیام تو دهنش که از پشت زبون کوچیکش بزنه بیرون امروز تازه 4 روزه ابجیمو میبرم تعلیم رانندگی(با ماشین بابام سمنده) بعد داداشمم با ماشین مامانم اومده بود هیچی دیگه این ابجیه ماهم نشست پشت فرمون به داداشم گفت بیا کورس اونم خر، قبول کرد منم قلبم افتاده بود رو صندلی خلاصه برد دیگه همچین ویراژ میداد من الان نمیتونم",
    "عاقا امروز در آسانسور دانشگاه آمدم خود شیرینی گفتم  استاد شما با تاکسی برید ما پیاده میریم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nشرمنده بچه ها داشتن زمین و گاز میزدن نتونستم چهرشون و ببینم براتون وصف کنم",
    "یه روز کسی خونمون نبود از اتاقم اومدم بیرون دیدیم بابام از سر کار اومده بعد تند تند داره چیزی رو قایم ( قائم) میکنه\n-بابــــــــــــــــــا اون چیه؟\n- هان؟ چـــــــی؟\n- همونی که قایم (قائم) کردی دیــــــــگه\n- اهان این....این زیر شلواریه. تازه خریدمش\n- خو چرا قایم (قائم) میکنیش؟\n- برا اینکه مامانت بفهمه غر میزنه دیگه کره خر.\n- (O_O)\n\n\n آخــــــــــــه پدر من زیرشــــــــلواری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ \nشانس آوردیم بوگاتی نخریده بابام!!!!!!!!!!!!!!",
    "امروز زنگ آخر ادبیات داشتیم همه کلافه بودیم دبیرم داشت معنی یه شعر(رزم رستم و سهراب)رو میگفت.خلاصه کلاس رو سروصدا فرا گرفته بود بغل دستیمم داشت از میپرسید که رستم پسر سهرابه؟یهو دبیره مثل پلنگ جنگی بهش گف:(دقیقا عین حرفایی که زد اینه)خفه شو..بله تو که دهنت مث میمون بازه داری مثل اسب عرعر میکنی..خفههه شووو!!!..\nبیچاره دبیرمون خانوم خیلی خوبیه فقط یکم خسته بود..میفهین خسته!!!",
    "عاغا امروز مامانم ذاشت برا شاگرداش از مضرات تلویزیون و کامپیوتر میکفت که چشو ضعیف میکنه و شما بچه این باید قدر چشمتونو بدونین \nیکی از شاگرداش بلند شده گفته : خانم بیل گیتسم ( مدیونی فک کنی نمیدونم کیه ) نمیذاشت بچه ش تلویزیون نگا کنه\nمامانم -__-",
    "ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﺸﮏ ﺑﺨﺮﯾﻢ ﻫﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺁﻟﻤﺎﻧﯿﻪ ﻃﺒﯽ ِ ﻧﺮﻡ ِ ﻓﻼﻥ ِ\n ﺑﻌﺪ ﺁﺧﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻃﺮﺍﺣﯽ ﺷﺪﻩ ﻫﻤﺴﺮﺗﻮﻥ ﺷﺐ ﻏﻠﺖ\n ﺑﺰﻧﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﯿﻦ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﯿﺪ\n|:\nﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﻧﺒﺎﺱ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺷﻪ\n ﻏﻠﺖ ﻣﯿﺰﻧﻪ ؟ ... ﺧﻮﺍﺑﻪ / ﺑﯿﺪﺍﺭﻩ ؟\n ﺗﺐ ﺩﺍﺭﻩ ؟ ... ﭼﻪ ﻣﺮﮔﺸﻪ؟\n ﻣﻦ ﺍﺻﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﺸﮏ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﯾﮑﯽ ﮐﻨﺎﺭﻡ\n ﺧﻮﺍﺑﻪ .\nﺍﺻﻦ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺗﮑﻮﻥ ﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺍﮔﻪ ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺑﯿﺪﺍﺭ\nﺑﻮﺩ\n ﺁﺭﻧﺠﺸﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﭘﯿﺸﻮﻧﯿﺶ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ\n ﻓﮑﺮ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﺩ ... ﺑﻔﻬﻤﻢ\n ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻢ ﺑﮕﻢ :\nﺟﻮﻧﻢ ؟\n ﭼﺘﻪ؟\n ﺑﯿﺎ ﺑﻐﻠﻢ... ^_^",
    "امروز داشتیم باهم کلاسیام از مدرسه برمی گشتیم سر راه یه پراید پارک کرده بود .اقا ماهم گفتیم حالا به پراید لگد میزنیم صداش در میاد شاد می شیم . یه بار بهش لگد زدم صداش در نیمد دوباره زدم اخم نگفت . رفتم درشا چک کنم دیدم قفل نیست منم وسوسه شدم روش یکم پوست لواشک و اینا چسبوندم  بهش یه دفعه اقاهه از مغازه ی روبه رویی اومد بیرون شروع کرد فحش دادن . منم شروع کردم دویدن . \n\n\n\n\n\nخوب اخه به من چه خودت می دونی ماشینت تو بورس چرا درشا قفل نمی کنی؟؟؟ مسئولین کجایید ؟؟؟؟؟",
    "سوتی دادم ینی خدااا\nدیشب یه شماره ای از تلفن ثابت زنگ زد که میس افتاده بود فکر کردم اشتباه گرفته جواب ندادم اخه واسه تهران بود(الان فهمیدین بچه رشتم؟)\nدوباره صبح پاشدم زنگ زده بود گفتم ایندفعه زنگ بزنه جواب میدم\nجواب دادم یه دختره بود خیلی صمیمی حال احوال کرد بعد گفت شناختی منم فک کردم دختر عممه اخه خیلی صداش شبیه بود بعد گفت اس دادم جواب ندادیو اینا کلی حرف زدیم بعد گفت من یه ربع دیگه میزنگم عزیزم خداحافظ\nبعد بیست دقیقه زنگ زدم دختر عمم دیدم خوابه خوابهههه\nفهمیدم کلا بیست دقیقه با یکی دیگه بجای اون حرف میزدم جالبه که چقدم تفاهم داشتن با هم\nینی اونم فهمیده چه سوتیییی داده؟\nلایک=خخخخ آره واسه همین زنگ نزد\nلایک=نه بابا سرکار بودی چقد الکی وقتمونو گرفتیا،جوک بعدی",
    "سوتی من روداشته باشیدچندوقت پیش مادردوستم آمده بودخونمون وقتی میخواست بره گفت ان شاءالله خوشبخت بشی دخترم من میخواستم بگم خوشحال شدم اومدیدگفتم خوشبخت شدم ازبس خندیدمن آب شدم",
    "عاقا امسال مترجمی زبان انگلیسی قبول شدیم بدون هیچ کلاس و آموزشگاهی..بعد رفتیم دیدیم تو کلاس استاد داره رسما همه چیو انگلیسی میگه..حالا عب نداره میدونستیم...ولی خب تند تند حرف زد گفت کشورای همسایه ی انگلستانو بگین!عاقا مام فکر کردیم داره میگه کشورای انگلیسی زبانو بگین بلند و رسا و با افتخار گفتیم استرالیا!:|کل کلاس داشتن دیکشنریاشونو میجویدن منم داشتم دنبال افق یونیورسیتی میگشتم:|",
    "عاغا از من میشنوین هیچوقت واسه کسی خاطره خنده دار تعریف نکنید چون دقیقا همونجایی که انتظار داری طرف از خنده بترکه وایمیسه مثه بز زل میزنه بهت تو هم بعد از کلی عن شدن مجبور میشی بگی نه باید اونجا میبودی میدیدی\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nانصافا اگه دروغ میگم لایک نکن",
    "ما توی مدرسمون اکثرا قد بلندیم واسه همین خیلی دبیرا هم قدو قواره ما هستن.امروز رفته بودیم نماز جماعت،کنار من یکی از دبیرا وایساده بود..صف جلو یه نفر جا داشت منو چندتا دوستام کنار هم بودیم نمیخواستیم بریم یهو شیرین شروع کرد بشکن زدن با لهجه گفت هوی برو جلو دیگه!..اون دبیرم هیچی نگفت.تا رفتم بگم این دبیره یکی دیگه از بچه ها زد پشت کله دبیر بیچاره گفت برو دیگه مثل بز نشسته!!..بدبخت دبیره هزارتا رنگ عوض کرد پاشد رفت جلو..ماهم هزار بار وسط نماز ‌پقی از خنده پوکیدیم نمازامون باطل شد!!\nفردا هم از درسش امتحان داریم..الهی توبه!!",
    "امروز یه پراید دیدم که پشتش نوشته بود ”به بهشت نمی روم اگر یارم آنجا نباشد”\nبعد یه گوشه هم نوشته بود ”منو یارم شما همگی”\nیه جای دیگه م اسم بچه شون رو نوشته بود!\nمیگم اگه این طرف به عشقش نمی رسید چه طوفان شکست عشقی به پا میکرد!!!\nولی خدایی خوشبحالش که به عشقش رسیده بود...",
    "نوه ی عمه ی شوهر عمم تعریف میکرد(میدم به خود شوهر عمم بنویسه :| |:)\nدر دوران خدمت سربازیم با چند تا از بچه ها مرخصی ساعتی گرفتیم که بریم گردش تو شهر .حدودساعت  8:30دقیقه شب بود که یکی از دوستام گفت: اونجا عروسیه بیاین بریم داخل شام بخوریم، کسی که مارو نمی شناسه فکر می کنن از فامیل های عروس و دامادیم. خلاصه رفتیم داخل مجلس شام خوردیم که یکی از دوستام با خوشحالی تمام بلند شد گفت:به افتخار عروس و داماد یه کف مرتب بزنید. هیچ کس کف نزد که هیچ... همه داشتند با تعجب به ما نگاه می کردن. بیرون که رفتیم دیدیم روی یه دونه پارچه بزرگ نوشته ( به خانواده محترمه مرحوم مغفور ... تسلیت عرض می نماییم)  یعنی هممون از خجالت آب شدیم رفتیم داخل زمین پیش اموات.",
    "امروز معلمون داشت در مورد انواع ابرهای موجود صحبت میکرد. بعد یکی از بچه ها پرسید آقا ببخشید بارون اسیدی از کدوم یکی از ابرها میباره؟؟\nهیچی دیگه.هنوز که هنوزه نتونسته به خاطر این حرفش کمر راست کنه.!!",
    "تابستون با یکی از دوستام میرفتم کلاس زبان،بنده خدا خیلی شوت بود هرجلسه کلی خنگ بازی درمیاور میخندوندمون!\nوقتی گروه بنده شدیم این خانوم با یکی از پسرای باحال و شوخ کلاس همگروه شد،‌بعد ۵مین دیدیم پسره رفته پیش تیچر دادو بیداد!پرسیدیم چی شده،گف عاغا من به این گفتم درمورد علایقت بگو میگهI love you pizza!!ینی فرق منو پیتزا رو نمیفهمه؟!پخخ",
    "دوستام همیشه میگن من مثه اسب میخندم!!!حالا ی روز گودزیلای عمم(3ساله)نشسته بود کنارم داش با گوشیش ور میرفت(بجون هممون با گوشی خودش هاااا)منم داشتم تلفنی میحرفیدم یهو دوستم ی چی گف منم زدم زیر خنده....\nعاقا بچه مردم رف هوا!!!!با وحشت برگش ی نگاه کرد فهمید صدای خنده منه....ی سری ب نشونه تاسف نشون داد و رف بیرون....\nخداشاهده تو عمرم انقد تحقیر نشده بودم!!!اصن نابودم کرد!!!",
    "دیروزبادوستم رفته بودیم بیرون؛یه دختره جلومون بود کوله پشتیش پره خاک بنظر میومد \n\nدوستمم حس نوع دوستیش گل کرد  بهش گفت ببخشیدخانم کوله تون پره خاک \n\nشده؛ دختره یه نگاه عمیقی به دوستم انداخت وگفت:خانم این مدلشه!!!\n\nینی ماروبگواینقدخندیدیم به خودمون که نگو!!! دوستمم ازشدت ضایع شدگی الان مشغول ادامه زندگی تو افقه",
    "امروز ب دوستم میگم چرا زن نمیگیری؟\nمیگه دوس دخترامو چیکار کنم دلشون میشکنه!!!\nاصلا اشک تو چشام جمع شد",
    "دیشب با خانواده گرامی رفته بودیم بنگاه خونه معامله کنیم،بابام اومد آشناییت بده تخفیف بگیره به بنگاهیه گفت من با پدرتون خیلی دوست بودم، حیف فوت کردن!!یارو گفت نه زنده هستند!بابام گفت پس عموتون فوت کردن؟یارو گفت:خیر اقای منبری بودن که فوت کردن!!!!!\nقیافه بقیه:\nمن و داداشم که قولنامه رو جوییدیم از خنده \nبابا   :| \nیارو   o_O\nآخه یکی نیست بگه پدر من وقتی طرفو نمیشناسی واسه چی میگی دوست بودم تازه هم بابای یارو هم عموش و میکشی!!!!!!!!",
    "یادش بخیر دوران مدرسه معلم زبان فارسی مون هروقت میومد کلاس میگفت زبان ها(زبان فارسی) رو در بیارین ما هم زبون هامونو در میاوردیم و میگفتیم آآآآآآآآ خخخخ",
    "از نظر مامانم تو خونه ما موهای هممون موقع غذا خوردن میریزه تو غذا به جز خودش\n:|\nمدیونید فک کنید همشم موهای سفید و خوشگل مامانمه که سر از غذا در میاره\n:))))",
    "از تفریحات دهه شصتیا و دهه هفتادیا ‌‌‌‌: \n۱- اسمت چیه تربچه، خونت کجاس تو باغچه \n۲- بگو کلوچه ، بابات بلوچه\n۳- بگو اتوبوس ، زنتو ببوس\n۴- بگو دوچرخه ، سبیل بابات میچرخه\n۵- بگو خاک انداز ، خودتو جلو بنداز\n* باشگاه پرواز ۶۵۰",
    "داداشم موقعی که 5سالش بود،یه شب داخل حال خونمون خوابش برده بود.من بیدارش کردم که بره اتاق خودش بخوابه یه دفه دیدم رفته دستشو گرفته زیر دستگیره ی در و داره از داخل دستش یه چیزی میخوره!!!آروم و با احتیاط رفتم جلو دیدم داره مثلا آب میخوره! گفتم داری چه کار میکنی؟؟؟دیدم سرشو بلند کرده میگه :نمیدونم چرا هر چی آب میخورم بازم تشنمه!!!\nبازم زور میزد که آب بخوره ولی خب موفق نمیشد....!\n دو سه بار محکم تکونش دادم،تا کاملا از خواب بیدار شد...\nاز اون روز تا حالا روانشناسای کل کشور در مورد این پدیده عجیب  به نظر واحدی نرسیدن...!",
    "این هفته جمعه یکی از استادام کلاس برده بود تو پارک تشکیل داده بود منم یه برنامه داشتم نرفته بودم سه ساعت تو بارون نشسته بودن امروز تو دفتر دیدمش \nگفتم：استاد این هفته هم کلاس تو پارکه؟!\nگفت：اره\nمن：اخ جووووون پس هیزم بیارم اتیش روشن کنیم بعدش سیب زمینی و قارچ بخوریم\nاستاد：نه من بعدش کلاس دارم نمیشه \nمن：خب استاد شما نباشید مهم نیست ما هستیم دیگه خوب خودتون دعوت می کنید\nاستاد@_@\nمن^_^\nتازه قیافه استاد دیدم فهمیدم چه سوتی دادم\nمن برم دوباره یه گشتی تو افق بزنم",
    "اقا امروز سر کلاس نشسته بودیم استاد داشت از وفاداری یه خانومی میگفت که فلانی خواستگار پولدار و خوشتیپ و تحصیل کردشو ول کرده رفته با عشقش ازدواج کرده بعد یکی پسرای بامزه!!!! کلاس ک ظاهرشم جالب نبود دراومد گفت:استاد این دیگه افسانس که دخترا از پسر پولدار بگذرن برن با اونکه دوسش دارن ازدواج کنن... بعد یهو یکی دخترا کلاس دراومد گفت خب اگه طرف مثل شما باشه منکه پول و ترجیح میدم کفش صورتی تیشرت صورتی خب شما فقط یه عروسک باربی کم داری!!\nاقا کلاس رفت توهوا:))\nبعله دوستان اشاره میکنن دختره خودت بودی :)))",
    "عاقا دیروز سرکلاس ایستایی 1 بودیم(مال عمرنا و معماریاس)بعد از یک ساعت و نیم که استاد درس داد و خواست کلاسو تموم کنه شروع کرد حضورغیاب،دیدیم اسمایی که میخونه مال کلاس ما نیس یهو یکی از پسرا گفت استاد دارین لیست کلاس ایستایی 2رو میخونین که یهو!!!!\nاستاد :o_O مگه شما ایستایی 2 نیستین؟!؟!؟!؟!؟!؟\nما:نه O_o O_o O_o O_o\nاستاد:O_o ولی من ایستایی2 درس دادم امروز\nما:     -_- *_* :( :)\nاستاد:    :/",
    "اول دبستان بودم،زنگ تفریح با بچها داشتیم تو حیاط بازی میکردیم ک ناظم تو میکروفن اسم منو چندتا از دوستامو اورد ک بریم دفتر مدرسه،ماهم بدو بدو رفتیم.ناظم گفت چون بچهای درس خون و تمیز و مودبی هستید،میخام شمارو انتظامات توالتا کنم",
    "آبجیم رفته بودن تهران تو ترافیک نامزدش بش گفته شیشتو ببن این بچه ها نیان سمت ماٰٰٰ؛ بعدش یکی از این دست فروشا اومده بود از کنارشون رد شده بود بدووون هیچ توجهی \nمدیونین اگه فک کنین تو بالا شهر بودن و ماشینشونم 206 بوده \nیعنی شوهر خواهرم تا دو روز از آسفالت کنده نمی شد.",
    "دیروز صبح داشتم میرفتم مدرسه \nهوا سرد بود یه گربه ای داشت میو میو میکرد \nدلم براش سوخت فکر کردم گشنشه \nتو کیفم فقط نارنگی داشتم \nیه تیکه انداختم جلوش \nکثافت نگاشم نکرد فقط یه نگاه عاقل اندر سفیه (صفیح..) کرد و رفت..",
    "ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﯿﺮﻡ ﺳﻤﺖ ﺗﻬﺮﺍﻥ !!\nﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﯾﻪ ﺳﯽ ﺩﯼ ﮔﻠﭽﯿﻦ\nﺍﺯ ﺣﺒﯿﺐ ﻭ ﻫﺎﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﺗﺎ ﺁﺭﺵ ﻭ ﻟﯿﻨﮑﯿﻦ ﭘﺎﺭﮎ ﻭ ﻣﺎﯾﮑﻞ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ... !!\nﺣﺒﯿﺐ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ .. ﺳﺮﻋﺖ 70 ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ !!!\nﺭﻓﺖ ﺭﻭ ﺁﺭﺵ ... ﺳﺮﻋﺖ 125 ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ!!!\nﻫﺎﯾﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺎﻣﺮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ... ﺳﺮﻋﺖ45 ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ!!!\nﻟﯿﻨﮑﯿﻦ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﺑُﮑﺲ ﻭ ﺑﺎﺩ ﮐﺮﺩ، دل و.رودم پیچیده شد ب هم !!!ﺳﺮﻋﺖ 140 ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ\nﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ... ﺩﯾﺪﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﻧگه ﺩﺍﺷﺖ !! ﯾﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ !. ﺑﻬﺶ\nﮔﻔﺘﻢ ﺍﻗﺎ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ؟ ﮔﻔﺖ : ﺻﺪﺍ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﺟﻮﻥ ﺩﺍﺩﺍﺵ !! ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﺣﯿﻒ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ !..\nﻣﻨﻢ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﯽ ﺑﮕﻢ !!\nﺍﻫﻨﮓ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ !!\nﺍﻻﻥ ﻣﺎﯾﮑﻞ ﺩﺍﺭﻩ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﺸﻪ !! ﺳﺮﻋﺖ 240 ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ... ﭘﻠﯿﺲ ﻧﺎﻣﺤﺴﻮﺱ ﺩﻧﺒﺎﻟﻤﻮﻧﻪ !!! ﻫﻠﮑﻮﭘﺘﺮ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﺩﻭ ﺧﺎﮎ ﻣﯿﮑﻨﻪ !!\nﺩﻭﺳﺘﻢ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﺷﺒﮑﻪ 3 ﺩﺍﺭﻥ ﭘﺨﺶ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﺸﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﯿﺪﻥ !! ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺑﮕﺬﺭﻭﻧﻪ !!\nﻓﻘﻂ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺍﻫﻨﮓ ﺑﻌﺪﯼ شهرام شب پره ﻧﺒﺎﺷﻪ!",
    "واسه کارورزی رفته بودم حرم امام رضا(کتابداری میخونم)یه دختره اومد میخواست یه کتابی رو واسش سرچ کنم .در حین کار ازم پرسید:کارمندای اینجا همه شون کتابداری خوندن؟\nمنم با طلبکاری و دلخوری:نه بااااا...هرکی هرکیه.مثلا یکی هست با رشته الهیات اومده کتابدار شده.\nدختره:اتفاقا منم الهیات خوندم...!!!\nمن 0-0\nبحث رو پیچوندیم بحث خادمین حرم شد.\nگفتم:این خادما با پارتی بابا و فامیلشون میان اینجا.والا...\nدختره:آره منم از طرف بابام اومدم...!!!!\nو باز من 0-0\nدیدم کار داره به جاهای باریک میکشه گفتم:اصلا کتابی که میخواینو ما نداریمبرو خونه تون....\nو اینگونه بود که من ساکن افق شدم!!!",
    "سر شیـفت بـودیم طـرفای نیمـه شب بـود.\nرفتـم آسایشـگاه یهـو حامـدو دیدم، آشنـا اومد\nبرگـشتم گفتم حـامـد احـیانا اون مـسواک من نـیس تـو حـلقـت ؟\nحـامد : اوهوم ،خو تو کـه زدی خـیس بـود\nهـــــــــا !!! مـن کـه هنـو مسـواک نزدم :| کـی دس بـه مسـواک مـن زده ؟\nحـسین سرش تـو همشـهری بـود دسشـو برد بالا\nبابا مـن حـَــ سّ ا سّ مـــ   اَهههههههههه\nحسـین : کـیان آخه چـرا کـُفران نعمـت می کنـی سـه تا مـسواک داری حالا یـکـیش واس مـا\n{دیـگه صـدامو بردم بالا} آدمـیزادا مـسواک شـخصیـه\nعلیـرضـا : {دسشـو گذاشـه رو شونـه م}دِهـه صـدبار گـفتـم از اخـلاق سگـ ِ ای پـسر سوءستفاده نکـنین،\nعـب نـداره کـیان، مـن دعا می کنــم خـدا ی کـاری کـنه وسـط عمـلیات حـالت خـراب شه مـن بـت تنـفس دهـان بـه دهـان بـدم {البـت خـدایا بـا ای ریش و پـشم نه بـذا واس بـعد محـرم و صـفر}:|\nدوسـتـان فورجـوکـی صـلاح کـشتـار جـمعـی ا کـوجـا بایسـی تهـیه کنم ؟",
    "اغا امروز انقد به همه خالی بستم مریضم نتونستم بیام مدرسه خودمم کم کم داره باورم میشه مریضم \n:)))))))",
    "چند هفته پیش یه عادم عجیب غریب اومده بود مغازم و چندتا جنس برداشت که میشد 155 تومن که کلی تخفیف میخواست؛ 50 تومن گذاشت رو میز و میخواست بره که من اعصابم خورد شد و جنسارو پس گرفتم و بیرونش کردم؛ کار به فحش کشی و اینکارا کشید... خلاصه یارو گفت یه کاری میکنم نتونی مغازه تو باز کنی؛ منم گفتم برو هر غلطی میتونی بکن. آغا چشتون روز بد نبینه فردا صبح که رفتم مغازه رو باز کنم همچین ریده بود رو قفل که اصلا قفل دیده نمیشد. لامصب تهدیدش خیلی جدی بود.",
    "آقا یه بار اردو داشتیم اونم برج میلاد:D داشتیم از پله برقی بالا میرفتیم.نوبت من شد بعد من رفتم یه ذره که رف بالا برگشتم پشتمو نگا کردم بعد برای پایینیا نگا کردم بعد براشون دست تکون دادن:D بعضیا از اونا هم برام دست تکون دادن^_^اصن یه حس خیلی با حالی بود آدم احساس میکنه رییس جمهور^_^خدایا این حس و از ما نگیر!",
    "*********abas_m223*****\nمـهـمـون داشـتـیـم ﺑـﭽـﻪ فـامـیـلـمـون هـی ﺷﻴـﻄـﻮﻧﻰ ﻣـﻴـﮑـرد و ﺍﺯ ﺩﻳـﻮﺍﺭ ﺭﺍﺳـﺖ ﺑـﺎﻻ ﻣـﻴـرفـت مـامـانـم\nﺑـﻬـش مـیـگـفـت :\nﺑــﻴــﺶ ﻓـﻌـﺎﻝ !!!\n.\n.\n.\n.\n\n.\n.\nﺍﻭﻧـﻮﻗـﺖ مـن ﮐـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺑــﻮدﻢ ﺍﻳـﻨـﮑﺎﺭﺍﺭﻭ ﻣـﻴـﮑﺮدم ﺑــﻬـم مـیـگـفـت :\n\nتـولـه سـگ !!! ^_^",
    "امروز اسم و فامیل خودمو تو گوگل سرچ کردم، سه چاتاشون کار آفرین بودن، دوتا دکتر، امار نویسنده هارو هم ندارم!!! انگار فقط من توشون هیچی نشدم!!!:|",
    "مکالمه بین من و هم اتاقیم:\nهم اتاقی:دیشب از فکر و خیال خوابم نبرد.\nمن:منم اصلا نخوابیدم.\n- من درگیر بودم تو چرا نخوابیدی؟\n- صدای خر و پف تو نذاشت بخوابم :(((((((",
    "اینجا خابگا دانشجویی پسران گرگان\n\nدوستم تعریف میکرد\nمدرسشون تو قبرستون بود\nی روز داشتن بچه تو قبرستون فوتبال بازی میکردن\nیکیشون یهو داد زد هووووووووووو اون قبر عموی منه برو اونور!!!!\nاون یکی گف خب اونم قبر بابابزرگ منه تو هم برو اونور!!\nبعد رفت اونو حل داد\nاونم اعصابش خورد شد گفت حالا ک اینطوریه رفت سر قبر بابابزرگش ش**ا**ش کرد!!!!!\nاون پسر هم گریه میکرررررررد\nخخخخخخخخخ\nلایک کنین خاطره قشنگای بقیه بچه هارو هم مینویسم",
    "ادبیات دوم دبیرستان یه لغتی داره به نام نیسان(یکی از ماه های رومی).دبیرمون یکی از بچه هارو برد پا تخته این لغتو ازش پرسید.دختره گفت معنیش میشه ماشین قراضه.خلاصه ما بعد سانحه جویده شدن نیمکت ها روی زمین درس میخوندیم. ایشون الان مهندس صنایعن دانشگاه سراسری:))))))))))))))))))))",
    "یادش بخیر قبلا که داداشم کوچیک بود میومد از من و سایر اعضای خونواده سوال میپرسید جوابشو میدادیم متوجه نمیشد بغض میکرد و میزد زیر گریه که شما بلد نیستید و معلممون یه چیز دیگه گفته ولی بعدش که دفتر و کتابشو بررسی میکردیم میدیدیم جواب ما رو نوشته و فرداش از مدرسه میومد میفهمیدیم معلمشون همون جواب ما رو داده ولی برای سوال بعدی دوباره روز از نو روزی از نو!!!",
    "بهش ميگم:من نفهميدم اخرش تو شوهر ميخواي يا نه؟\nميگه:نه شوهر نميخوام ولي...\nميگم:ولي چي؟\nميگه ولي وختايي كه تو خوابگاييم از ساعت 4 تا 8 بعد از ظهر شوهر ميخوام :دي\nاخه من چي بگم بهش؟تو آدمي؟\nخو خودتو راحت كن بگو بي اف ميخوام:دي",
    "امروز فیزیک داشتیم بعد دبیره داشت درباره ی منابع انرژی و اینا میحرفید.بعد گفت که از منابع گیاهی وجانوری هم انرژی بدست میاد مثه کود گیاهی یا جانوری.میتونین برای کود جانوری یه مثال بگین؟\nبچه ها هم ساکت بودنو چیزی نمیگفتن که یهوووو خود دبیره گفت:مثلا پشکل:|\nو اینگونه بود که بعد از مثال دبیر گرامی کلاس رف رو هوا!",
    "یه بارم عروسی داداشم بود! خیلی سعی کردم تو اون روز صورتم جوش نزنه( آخه بچه ها بهم میگن موتور جوش) و نزد خدا رو شکر(تقریبا سه لایه از پوست صورتمو با پشم الاغ بردم و با کرم سوسک مرده سلول های پوستمو بازسازی کردم) همه چی به خیر گذشت فقط شب قبلش ماشین از روم رد شد تا یه هفته تو بیمارستان بودم و به فنا رفتم ................. فقط خواستم بگم با فیزیولوژی بدنتون بحث نکنین که اعصاب ندارن دیگه حرفی ندارم ......\nهووووی پرستااااار این قرصای من کو f!@$#؟>؟%$^@#$",
    "امروز سر صف ناظممون فرمود:بچه ها حجاب یه چیز اجباری نیست که من بخوام بزور بگم موهاتونو بپوشونین.هر کسی\nباید حجابو با قلبش بپذیره،هرکس حجابو قبول نداره بیاد  پیش من با هم صحبت کنیم،یا من ایشونو قانع میکنم یا دو نمره از انضباطش کم میکنم^-^\nلامصب تبلور دموکراسیه\nدموکراسی:00\nهیتلر خدا بیامرز:##",
    "اقامن یک دفعه(سوادم توحلق دخترهمسایه!)کلاس اول بودم،بعداین معلم مام گفته بودسه چارصفحه ۱،۲،۳بنویسیم!\nحالامن:یک،دو،سه،یک،دو،سه،...باصدای بلنددد!حالاتلفن میزنگه طببق معمول خانواده گرام فلج مادرزادشدن،منم تلفنو ورداشتم گفتم:یک؟؟؟؟بعد قیافم اینجوری شد:o\nپشت خطیه بدبختم هنگیده مونده بگه دو؟بله؟سلااام؟!\nقیافه مامان بابام:/\nقیافه پشت خطیه درحال هنگ:؟\n‌\n\nمدیونید اگه فک کنین پست اولمه باهزارامیدوارزواومدم هاااا؟",
    "یه بار شب امتحان یادم افتاد امتحان دارم تا صبح نخوابیدم ! صبح سرپا سوار اتوبوس واحد به دانشگاه تبریز می رفتم . هوا بارونی بود و من چتر نداشتم . همینطور سرپا که با حلقه لاستیکی میله بازی می کردم نگو خوابم برده یهو اتوبوس افتاد تو دست انداز منکه چرتم پاره شد حلقه رو دیدم خیال کردم چترمه میخواد بیفته دستمو سریع آوردم بگیرمش که یهو یه صدای شترقی اومد ! نگاه کردم دیدم زدم پس گردن یه آقای درشت هیکل و محکم هم فشارش میدم . طرف برگشت گفت : چیکار می کنی ؟ .. منکه هنوز خواب آلو بودم بدون اینکه ولش کنم گفتم : ببخشید آقا خیال کردم چترم هستید . !!!! طرف ساکت شد و منهم حساب دستم اومد که باید پیاده شم برم یه ماشین دیگه !!!!!!!!!!!!!",
    "دیروز بعد از مدتها با داشتن زن و دوتا بچه دوبار شروع به درس خوندن کردم رفتم دانشگاه آزاد رشته معماری \nحالا سرکلاس استاد هرچی سوال مپیرسید ماهم عین جغد نگاهش دلم به حال استاد سوخت بیچاره خودشو کشت تامیخواست یک مطلبو به ما حالی کنه آخرشم وقتی مپرسید فهمیدید عین گام فقط سرتکون میدادیم\nدرضمن شغلم کارگر خدماتی اتاق اصناف هستم",
    "عاغا امروز داشتم کانال ها رو زیر و رو میکردم که یکیشون یه فیلم سینمایی داشت، یهو دیدم یه مرده یه مرد دیگه رو \"کلاغ پر\" صدا کرد، اونم گفت بله!!! خیلی تعجب کردم گفتم شاید طرف شوخی کرده باشه.کنجکاو شدم و نشستم پای فیلم، چند نفر با هم رفتن یه جایی مثل اداره و با کمال نا باوری بازم همون مرده رو \"کلاغ پر\" صدا میکردن!!\n\nمدیونید اگه فک کنید \"کلانتر\" رو ک\"لاغ پر\" میشنیدماااا! مدیونید...",
    "اکسیژن + هیدروژن = آب\nمعلم شیمی با کلی انرژی ازمون پرسید ترکیب اکسیژن و هیدروژن  چی میشه؟ یهو کل کلاس با هم:هیدورکسید :|",
    "یه بار هم جوگیر شدم رفتم ویکی نویس بشم(تو ویکی پدیا مقاله بنویسم)اون هم به خاطر این که چهار ماه وبلاگ مینوشتم و فکر میکردم بلدم.\nعاغا وقتی نوشت و دیدم که خیلی سخته،یه جوری دهنم سرویس شد که نگو.\nبه این میگن گ و ه بزرگتر از دهن خوردن.\nخواستم بگم شمام یه وقت مثل من جوگیر نشین.",
    "اینجا 4جوک صدای kh@numi\n\nآقا قرار بود سیسمونی خالمو ببریم همه رفتیم بودیم خونه پدربزرگم...بعد همون روز قرار بود واسه دخترخالمم خواستگار بیاد ینی خواهر پسره قرار بود بیاد دخترخالمو ببینه...خالمو دختر خالمو مامانم و مهمونا تو اتاق بودن مام تو سالن(حدود15 نفری بودیم) پدر بزرگمم وسط سالن خواب بود..آقا وقتی بیدار شد نمیدونست اینا اینجا یه هو زااااااااارت گو**زید...ینی خونه ترکید..خواستگارام پاشدن رفتن....وصلتشونم سر نگرفت...خخخخخ",
    "پدر ما یه همکار خانوم داره که باهاشون رفت و آمد خونوادگی داریم ولی خیلی با رودرباسی داریم!از قضا این خانوم یه دخمل و یه پسمل داره!!خلاصه بابای ما زنگ زده بود واسه احوال پرسی..حالا مکالمشون:\n—سلام خوب هستین خانواده دختر خانوم،پسر خانومتون خوبن؟!\n—...\n—خواهش میکنم اختیار دارین...آرش خانوم چه خبر؟!بورس رو گرفتن ایشالا؟!\n—...\nنمیدونم چه اصراری بود پسره رو دختر بکنه..ما که خیلی خندیدیم!",
    "رفتیم خونه ی زنداییم که یه گودزیلایه 3 ساله داره .بعد از نهار زنداییم برامون خربزه اورد. تا اومدم یه تیکه بردارم گودزیلای زنداییم میگه چقدر می خوری چاق می شیا .!!  من دوس دارم چاقشم \nاون ـ خاک برسرت کنن بی عرضه\nمن +_-\nزنداییم))\nچاقی ))\nخربزه ))\nاخه این حقه  که من به خاطر یه گودزیلا از خوردن محروم شم ؟",
    "خونه یکی از فامیل ها دعوت بودیم بچشون3 سالش بود\nشب قبل باباش برای اینکه شیطونی کرده بود با کمربند ترسوندبودش\nما که رفتیم خیلی شیطونی  میکرد.\nپدرش گفت پسرم بلند میشما\nبچه:کمربند بیارم منو بزنی؟\nقبل اسم کمربند که بچه میشنید از اسمش گریه میکرد اما بچه ها امروز...",
    "سال سوم راهنمایی بودم یه معلم داشتیم به هرکی که کاراشتباهی میکردمیگفت نکبت:|\nمنم شاگردخوبه ی کلاس بودم یه روز اومدتکالیف رونگاه کنه من یه چیزی رواشتباه نوشته بودم بهم گفت نکبت:|\nاقاازاون روز به بعددوستام صدام میزدن نکبت(مدیونین فکرکنین منم جواب میدم بله)تاروزی کلاس ارام بود همه داشتیم تمرین حل میکردیم یکی ازبچه ها کارخطایی انجام دادزدنکبت.......منم سریع پاشدم گفتم بله خانم؟\nدیگه ازاوضاع احوالات معلم وبچه ها نمیگم همه به درودیوار چسبیده بودن \nاصن یه وضعی......",
    "آخرين باري كه رقتم نونوايي اون موقعي بود كه نون بربري ساده 50 تومن بود و با كنجدش 100تومن.\n.\n.\n.\nيه روز تو همين امسال نون نداشتيم كسي هم نبود بره نون بگيره و ظبق معمول مادر گرام ديواري كوتاه تر از ديوار من نيافت و به من گفت پاشو برو نون بگير منم كه ترسو گفتم بگم نه بليط اون دنيامو رزو كردم...آماده شدم رفتم نونوايي اون وقت با چه قد پول؟؟؟؟اگه گفتين؟؟؟با 500تومن كه 5 تا نون كنجدي بگيرم!وقتي نوبتم شد گفتم 5تا(با لحن طلبكارا)طرف  اول يه نگاه به من يه نگاه به پول انداخت و گفت با اين يدونه ميشه...منم گفتم مگه با شهره كه يدونه ميشه؟ نون اينجا دونه 100 تومنه...\nبهتره بقيشو نگم كه نونوايي تركيد و خود نونوا از شغلش استعفا داد:(",
    "من و مامانم و زن داداش شیدا و گوزیلامون ۵/۵ سالش بچه خواهرم هست رفتیم خونه دختر خالم مامانم گفت چون شیدا اولین بارش دو کیلو بستنی بخریم مثلا بگیم اون خریده \nدختر خالم موقع که میخواست بستنی رو به مهمونا بده گفت شیدا خانم زحمتش کشیده\nبعد گودزیلامون گفت مامان جون پولش داده\nملتی که اونجا بود مونده بود بخنده ساکت باشه چیکار کنه این وسط...",
    "آقا دیشب داشتیم فیلم نابودی زمین رو میدیدیم \nطرفای ساعت دو نصفه شب تموم شد\nماهم مسواک زدیم که بخوابیم \nهمین که دراز کشیدم یهو صدای اسمس گوشیم اومد\nمنم از ترس یه متر پریدم هوا و داد زدم کمک  که همسایه ها از ترس ریختن تو کوچه( فکر کردم دنیا داره نابود میشه )\nمن :]\nخانواده 0_0\nنوستر آداموس :)",
    "یه بار با خواهرم و دختردائیم رفتیم خرید از پله های یه مرکز خرید که میرفتیم پایین،این خواهر ما با من دعواش شد رفت اون طرف پله منم تو دلم گفتم ایشالا بیفته دلم خنک شه ،حرفم هنوز با خودم تموم نشده بود که خواهرم،که از شانس بدش جلوشم ۲تا پسر میرفتن پایین ،پاش لیز خورد افتاد بعدش خورد به اون ۲تا همشون باهم سر خوردن پایین،یعنی ما هم از خنده پخش زمین شدیم",
    "ما دبیر دینیمون خیلی باحاله!عاقا و عایا و کلا تیکه های 4جوکی زیاد میگه.ولی روم نمیشه ازش بپرسم که عضو 4جوک هست یا نه!اگه نیستی که هیچی ولی اگه عضوی بیا سر صف بگو تا من از خماریش در بیام!\nاگه عضو باشی قول میدم همیشه20 بگیرم ^_^",
    "ی اتفاقی برام افتاد خیییلی بد بود؛دیروز از پله های دانشکاه با غرور خاصی پایین میومدم(بعله تو راهرو پر دختر و پسر بود)ی دفعه واااای پام سر میخوره 10تا پله رو با نشیمنگاه سر خوردم اومدم پایین.قیافه دانشجوهارو نمیگم چطوری بود خودتون تصور کنین تازه خودمم چشام از حدقه بیرون زده بود",
    "ما يه اخلاقي  داريم وقتي بابام مياد خونه مامانمو ب و س ميکنه  يه روز دستم خونمون بود بابام اين کارو نکرد من گفتم ا مراسمو چرا انجام نداديد دوستم گفت چه مراسمي گفتم ب\nووووووس اون فکر کرد ميگم گوووووز ديدم سرخ شد گفتم چي شدي تو ؟؟؟گفت منم بايد انجام بدم ؟؟؟؟؟گفتم چيو گفت گوزو اخه من الان امادگي شو ندام \nمن\n مامانم\nبابام \nخودددددددددش",
    "شماها یادتون نمیاد\nدهه شصتیا یادشونه\nرسیدیمو رسیدیم\nکاشکی نمیرسیدیم\nرانندگیت عالی بود\nجای مامانت خالی بود\nبزنید به افتخار روزهای شاد کودکی و اردوهای مدرسه",
    "یادمه کلاس اول دبستان هیچ وقت جرات نداشتم اجازه بگیرم برم دستشویی و همیشه به خودم میپیچیدم تا کلاس تموم بشه بعد برم :)\nیکروز نتونستم خودمو کنترل کنم :)\n.\nخلاصه محشری راه انداختم\nمعلم اومد گفت چی شده ؟\nرفیق کناریم واسه اینکه ضایع نشه رو کرد به معلم گفت آقا اصغر تف کرده زیر میز\nمنم همینجور معلمو نگاه میکردم و حرف محسن رو تایید کردم.\n.\nالان که خیلی وقته گذشته وقتی به اون خاطره فکر می کنم میبینم عجب حرفی زد رفیقم تو اون سن، دمش گرم",
    "بـا ایـن هـوای تهـران الان چـند روزه با پالـتو میـرم بیـرون :l فکـر کنـم اگـه عـصر یخـبندان بشـه اولیـن نـفری که میـمیره مـنم :( \n\nمـیگن کارای خـدا بی حـکمت نیـست بـخاطر همیـنه هیچـکس عاشـق مـن نمیـشه که بـعدش هـوای قـدم زدن دو نـفره زیـر بـارون بـه سـرم بـزنه دیـگه  :(",
    "اقا دیدروز سر کلاس بودم که یه هو نمیدونم چی شد که چشمام تار شد و تخته رو خوب نمیدیدم بعد چشامو باریک کردم (حالت چشام طوریه که اگه باریکش کنم انگار عصبی ام)\nخلاصه یهو استاد دیدید اونم فکر کرد عصبانیم از دستش و از کلاسش خسته شدم بهم صفر داد.\nمن :(\nاستاد :)\nبچه ها :)",
    "کلیپس پیر زن همسایه تو حلق دخترش اگه دروغ بگم ^_^\nدیروز یه سگه مادر زنمو گاز گرفت! لابد می پرسین حال مادرزنم چطوره؟\n.\n.\n.\nخوب اون حالش خوبه ولی حال سگه وخیم گزارش شده!!!",
    "اقا خواهرم دیروز رفته بود دانشگاه بعد میخواسته از زیر درخت رد شه تارعنکبوته رو ندیده با صورت رفته توش اونطرف یه پسره داشته با حالت+__*نگاش میکرده(اخه خواهرم دستاشو میکشیده رو صورتش تا برش داره تازه چشاشم بسته بوده) دوست خواهرم  با ایما واشاره به یارو گفته دیوونس یه تختش کمه\nهیچی دیگه پسره بد بخت داشته درخترو گاز میزده",
    "ناظممون اومدهلست اسمارو بخونه....\nفاطمه مهرعلی.محمد\nاعظم تول.حسن\nاصغرنوری.فرزانه!!!!!!\nآقاایناکه گفت کل مدرسه رفت رو هوا.....اصغرنوری فرزندفرزانه؟!هههه خخخخخخخخ\nخدایااین شادیاروازمانگیر",
    "یادش بخیر مدرسه که میرفتم،اولین شماره ذخیره شده رو تلفن مدرسه،شماره تلفن خونه ما بود!!!                                                                                                                   مشمول الذنبه اید فک کنین دومین شماره هم موبایل بابام بودا...آخه صبحا که میومدم مدرسه تلفن خونه رو دایبرت میکردم رو موبایل خودم...",
    "خواستم بگم این مرده میخواد مراسم عروسی رو به هم بزنه،به جاش گفتم این مرده میخواد عراسم نه چیز این مرده میخواد مروسی رو بهم بزنه.\nبه سر هیچکی نیاد صلوات...",
    "ی بار تو تجریش داشتم از خیابون رد میشدم ی ماشین جلوم وایساد دختره(راننده) گف: میخوام برم درکه??( آدرس میخواس)\nگفتم : خوش بگزره فقط زود برگرد\nگف تو نمیای? گفتم نه.... خدافظی کردیمو رفت\nمثل خودم کم نیار بود\nヅ₣ӃὯϨϯ_Дƞ₲Э₤ シ",
    "استاد شیمی سرکلاس با کلی انرژی داشت درس میداد گفت از هیدروژن به اکسیژن از اکسیژن به نیتروژن!یهو یکی از ته کلاس گفت:نیتروژن به گوشم.....ب همین برکت چندتا صندلی ها از خنده منفجر شدن ^_^راستی واسه استاده هم دعا کنيد بیمارستانه بدبخت :)))",
    "یروز تو ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس نشسته بودم و داشتم با گوشیم (0011)اس ام اس میدادم که یه دختره اومد نشست کنار من و بعد از چند لحظه به گوشیم نگاه کرد و لبخند شیطانی زد و از تو کیفش گوشیش رو در آورد تا حال من رو بگیره (گلگسی اس 3 بود) و رفت angry birds seasons بازی کرد و در همون حال داشت به من چپ چپ نگاه میکرد و همچنان لبخند شیطانی اش بر لبش بود . من اول نمیخواستم کاری کنم ولی دیدم وقتی میتونم حالشو بگیرم پس چرا این کارو نکنم؟ پس منم یه لبخند زدم و گوشیمو گذاشتم تو جیبم و بعد از این که اون دختره فک کرد حالمو گرفته یدفه اون یکی گوشیمو (SONY XPERIA Z1) رو از تو اون یکی جیبم در آوردم و با یک لبخند شیطانی و در حالی که داشتم به اون چپ چپ نگاه میکردم  angry birds star wars 2 رو بازی کردم :)))\nدختره یهو از این رو به اون رو شد و سریع گوشیشو گذاشت تو کیفش و رفت ایستگاه بغلی نشست و اصلا روشو طرف من نکرد :)\nحقش بود تا تو باشی دیگه نخوای پسرا رو دست بندازی بعععله :)",
    "اقایه روزتوکلاس نشسه بودیم معلمه دیراومدیکی ازبچه درس خونای کلاسمون گفت اقااین چه وزشه یهومعلمه خیلی خونسردبرگشت گفت وزش باده یعنی یه لحظه کل کلاس ترکیدازخنده.",
    "خدا واسه هیچکس از بنده هاش نیاره.عاقا ديشب فکر کنم تواطاقم پشه ها عروسی داشتن از خون منم بعنوانه نوشیدنی استفاده میکردن چشاتون روز بد نبینه پوسته تنم مثه دروازه ی استقلال سوراخ سوراخ شده بود منم رفتم سوپری هرچی حشره کش بود خریدم که عروسیشونو به غذا تبدیل کنم خلاصه گرفتم همشو تو اتاق پیس پیس زدم کله اطاقو سمپاشی کردم حالا من خوشحال رفتم يه ذربین برداشتم که اين لحظه ی تلخشونو ببینم رفتم رو چندتا از اونا رونگاه کردم دیدم اوه اوه لبه پنجره نشستن دارن عربی میرقصن یکم  توجه کردم دیدم یکیشون نقشه دیجی رو داشت نامردا میخواستن اذم انتقام بگیرن اخه ای حشره کش بود یا عامله مستی?.بعدش از زندگیم نا امید شدم ديگه از امشب پا پیچ میپیچم با پشه جماعت نمیپیچم شما چی?.\nلایک يادت نره plsssssss",
    "بگم براتون پارسال که هوا خیلی سرد بود...یکی از روزا با مامانم رفته بودیم بیرون خودشم صبح...زمینم یخزده لیز بود...شانسن اونروز کفش منم صاف بوووود...همهی مغازه دارا هم پسر..وایستاده بودن دم مغازشون...خلاصه من اومدم مثلا افاده بگیرم با غرور از جلوشون رد شم....چشتون روز بد نبینه در عرض یک ثانیه مامانم یهو دید من نیستم ..اینور اونور دید نشستم رو زمین....مدیونی اگه فک کنی جلوی پسره با نشیمنگاهم خوردم زمین\nاز اون موقع عبرت گرفتم که افاده نگیرم.....\nوالللللا اخه نمیارزه خودتو زخموزیلی کنی والللللا",
    "یه روز صبح داشتم با ماشین میرفتم دانشگاه که دستم خورد به دکمه برف پاک کن من خواستم درستش کنم زدم بد تر خرابش کردم تازه عجله هم داشتم \nهیچی دیگه منم برف پاک کنا رو دادم بالا همون طوری تو خیابون راه افتادم مديوني اگه فکر کنی هوا آفتابی هم بود\nمن:",
    "هفته ی دوم مهر بود رفتم سر کلاس .فیگور ادمای بد اخلاقو به خودم گرفتم به خیال خودم که حساب کار دست بچه ها بیاد با کی طرفن.(دانش اموزای ابتدایی یا همون گودزیلاهای محترم).یکی از بچه ها شلوغ کرد بهش گفتم برو دفتر به مدیر بگو پروندتو بده اخراجی .گفتم الان التماس میکنه، گریه ای ،ناله ای ،دیدم پاشد رفت هیچی نگفت به جان خودم من فقط تعارف کردم .شوخی شوخی جدی شد.مدیر کلی بهش التماس کرد بیاد بشینه سرکلاس.واقعا اینا چرا اینجورین تعارف ندارن باکسی؟",
    "یادش بخیر تازه از دانشگاه فارغ تحصیل شده بودم هر کاری انجام میدادم که باب میل \nبابام نبود،سریع رییس دانشگاهمو فحش میداد،میگفت خاک بر سر اون رییس دانشگاهت که \nتو رو خر بهش دادم خرم تحویل گرفتم پس تو اون خراب شده به شما چی آموزش \nمیدن.الانم به داداشم همینارو میگه.....بابای شمام اینجوریاس",
    "داشتم به محرم فکر میکردم که یاد یه خاطره افتادم :|\nما همیشه وسطای محرم واسه عذا داری یه شبو میریم مسجد محل بابابزرگم \nخلاصه ما هم رفتیم ومداح گفت که برقا رو خاموش کنین عذا داری رو شروع کنیم\nخلاصه همین که برقارو خاموش کردن گوشی من شروع کرد به زنگ خوردن ( زنگ گوشیم مداحی بود )\nخلاصه همین که صدای زنگ من اومد مردم فکر کردن مداحه داره میخونه؛شرو ع کردن عذاداری :/\nمردم گریه میکردن؛ یکی خودشو میزد ؛ اصلا یه وعضی ها :|\nقیافه ی ما :|\nقیافه مداح :|",
    "مورد داشتیم دختره ترم اولی هرروز صبح میره مدرسه از بوفه مدرسه ساندویچ میگره بعد میره دانشگاه!!",
    "من شيش ماهه روكش صندلياي ماشينم(بععله پرايده) رو عوض كردم\nدختر عموم اومده ميگه وااااي چقد روكش گلبهي به رنگ ماشينت مياد¤__¤\n\nبه جان \"بان كي مون\" من تا ديروز فك ميكردم رنگشون قرمز يواشه._.\n\nمن¤____¤\n\n\nدختر عموم^__^\n\nگلبهي:-)\n\nگربه ها :|\n\nخواستم بگم يه وقت زشت نباشه ما پسرا فقط 3 رنگ اصلي رو بلديم و بقيه رو نميدونيم چطورين??\n\n\nراستي يادم رفت\nاينم بان كي مون-__-",
    "یه روز یکی از دوستام بهم پی ام داد :\nموضوع بده چت کنیم .\nمنم خواستم بش تیکه بندازم گفتم :\nموضوع چت : حیاط مدرسه چه کاربردی در چراغ قرمز دارد ؟\nاونم جواب داد :\nکاربردش اینه که برای بچه های کلاس اولی چهار راه میزنن بهشون عبور از چهار راه رو یاد میدن !\nمن :|\nخودش :)\nچراغ قرمز :|\nآموزش و پرورش :|\nرفیقه ما داریم ؟",
    "دیشب با خانواده تو ماشین نشسته بودیم که بریم پارک\nمامان و بابام داشتن راجب یه موضوعی غیبت میکردن منم ک بدم میاد گفتم غیبت نکنیییییییییید\nمامانم خطاب به بابام:مرد این بچه راس میگه اصن هر کی یه طرفه رفت به قاضی رفت.!!!!!\nبابامم ریلکس میگه دو طرفه رفت چطور؟؟!!!!\nمن  :d\nبابام :)\nقاضیم تو افق محو شد",
    "چن رو پیش یکی از استادامون میخواست کلاس جبرانی بذاره وقتشو انداخته بود عصر .ازش خواستم بذاره من به جا عصر،بیام سر یکی از کلاسای صبش بشینم اونم قبول کرد ولی گفت اگه صبح اومدی ازت سوال میپرسما.منم برگشتم گفتم باشه عیب نداره هرچی دوس داری بپرس........پرسیدن که عیب نیست ندونستن عیبه(^_^)\n.\n.\n.\nفقط چون ترم اولیم و زیاد با فضا آشنا نیستم کار خاصی باهام نکردااااا.........",
    ":اعتراف کن اونا ماله منه که پوشیدی اگه بگب نه اینترنت تعطیلله \n:نه به خدا مال خودمه .__.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nصحبت منو بابام هنگامی که دارم جورابامو میپوشم\nنگو که شما مثل من نیستید.",
    "سر کلاس اصول فنی پیشرفته بودیم(بعله مهندس این مملکتم در آینده) استاد داشت اصطلاح عمرانی می پرسید هیچکس جواب نمی داد !\n خودش توضیح می داد بنده خدا ، \nپرسید اسکوپ چیه ؟\nمنم گفتم یه کمکی بهش کرده باشم\nسریع گفتم : همونا که باهاش بستنی می ریزن ^_^\nاستاد در کمال تعجب سرشو گذاشت رو میز !!!\nحالا نمی دونم داشت میزو گاز میزد یا گریه میکرد !!!!",
    "بچه ک بودیم بعداز ظهرا وقتی مامان بابام خواب بودن من حوصله خیلی سر میرف. آهنگ میرن ادمااا از اونا فقط.......رو میخوندم بد خودمو میزدم ب مردن داداشم ک 4 سالش بود میومد بالای سرم گریه میکرد منم طی یک عملیات انتحاری زنده میشدم اونم کلی خوشحال میشد منم ازدوباره خودمو میزدم ب مردن و اونم بازم گریه....\n\n\nخبیثم خودتی......",
    "شما يادتون نمياد _\nاون موقع زمان ما ي فيلم ميداد ب اسم بزشك دهكده )سالي( ك وختي فيلم شروع ميشد تو خيابون سوسكم ديده نميشد _ كفت و كوي من با نوه هام در آينده _\nتازه اين ك جيزي نيس مورد داشتيم طرف هي خدا خدا ميكرد ك سالي ب خانوم دكتره نرسه آخه عاشقش شده بود قلكشو شكونده بود ك با سكه هاش بره خارج بيش سالي ك دكتره رو ول كنه با اون ازدواج كنه _ هعيييييييي دنيا. . . عشقم عشقاي قديم _ مديونيد اكه فك كنين طرف دختر داييم بوده - تازه كي كفته الانم افسردكيش خوب نشده ؟ خيليم بهتره\nهر كي فيلمه رو يادشه و باهاش حال ميكرده و كليم خاطره داره بزنه لايكو",
    "ی روز باکلی ذوق و شوق اومدم خونه دیدم مامانم داره جیاطو میشوره\nگفتم مامان منم گواهینامه رانندگی گرفتم،بعد مادرمحترمه عوض تبریک\nمیگه خوب کاری کردی دخترم الان دیگه هر خری گواهینامه داره.\nصدای شلیک خنده داداشم که صحبتامونو شنیده بود تاااااازه مامانمو متوجه \nکرد که چی گفته.قیافه منم خودتون تصور کنید.",
    "یه همسایه داریم ،یه بار سوار موتور شده بود داشت تو خیابون میرفت ، راهنماچپ زد ، پیچید به سمت راست\nمام با ماشین زدیم بهش\nبهش میگم اخه مرد حسابی چرا راهنما چپ میزنی ، میپیچی به راست؟\nمیگه:حالا من راهنما چپ زدم ، تو 10 ساله نمیدونی خونه ما سمت راسته؟\no_O",
    "آقا دبیرستان بودم،هفته دفاع مقدس بود بعد برامون نوحه گذاشته بودن تو بلندگو های مدرسه پخش بشه یهو دیدیم تو نوحه صدای تیراندازی و نارنجک و اینا گذاشتن خلاصه اینم داشت تو کل مدرسه پخش میشد اصلا حس خط مقدم به آدم دست میداد...بچه ها داد میزدن وضعیت قرمز!وضعیت قرمز!بخوابید رو زمین!!!\nاصن ی وضی",
    "داییم داشت تو جمع تعریف میکرد:\nبچه که بودم، یه روز مامانم( مامان اون یعنی مادربزرگ من) به خیال اینکه مچ منو گرفته یهو اومد تو اتاق وگفت که تو چرا درس نمیخوندی؟\nمنم گفتم خوندم بیا بپرس بعد انگلیسی رو بهش دادم :)  اینم که نمیتونسته انگلیسی بخونه گفته نه پسرم وقتی میگی خوندم ینی خوندم من بهت اعتماد دارم\nمن :|\nدایی:)\nمامان بزرگه :(\nآموزش و پرورش :/",
    "همه مخاطب خاص دارن بهشون زنگ می زنه که عزیزم من دلم برات تنگ شدن حوصلم سر رفته بدون تو بعد مخاطب ما هم زنگ می زنه تا گوشی زنگ نخورده جواب می دم میگه الو هیچی خدافظ می گم چی شده می گه هیچی می خواستم بینم آنتن می ده برو دیگه شارژ ندارم\n\n\n\nقیافه من *ـ*(اخه چرا)\nقیافه علامت نشان دهنده انتن دهی گوشی:|\nایرانسل :(   \n(میگه دختره شارژ هم که مصرف نمی کنه الان تو فکر فرستادن یه اس ام اس مسابقه هست)\nواقعی هست نخند بگین مستقیم ابادی کجا هست من برم اونجا",
    "سر کلاس زیست بودیم.دبیرمون داشت درباره انزیم ها میگفت:\nدبیر:آنزیما سه دسته اند:امیلاز/پروتوئاز با هیدرولاز.هرچی از اخرش هست یعنی انزیمه\nمن:یعنی گراز هم انزیمه؟\nحالا شانس ما بزنه دبیر تو فکر درس بود.اصلا یادش نبود گراز حیوونه!\nیک ساعت فکر کرد گفت هرچی فکر میکنم همچین انزیمی نیست!\nزنگ خورد.رفت کلاس بعدی.دوباره درس داد.گفت یک انزیمی هم محمد گفت که تا حالا نشنیدم به نام گراز.البته نمیدونم دقیقاچکار میکنه!\nبچه های اون کلاس بهش فهموندن گراز چیه.اومد این کلاس.گفت حالا منو دست میندازید؟؟\nهیچی دیگه.کلاسمونو عوض کردن.نه برای اینکه دبیر ناراحت شد.چون بچه ها تمام در و دیوارو گاز زده بودن تمام شده بود!",
    "یه شب رفته بودیم خونه داییم اینا...برادر زادم یه عروسک بزرگ دایناسور داشت..اونم با خودش آورده بود....وقتی رسیدیم همه پیاده شدیم....عروسک موند تو ماشین... رفتیم بالا...بعد ده دقیقه دیدیم زنداییم نیس...رفتیم پایین دیدیم تو تاریکی رو به ماشین وایساده هی میگه:بفرمایید دیگه...بفرمایید تو....ماندانا جان بیا تو تو ماشین نمون....بفرمایید!!!!*_*\nمن:*_*\nدایناسور:O-o\nافراد حاضر در صحنه:^_^......",
    "ما دیروز زنگ آخر ورزش داشتیم مربی ورزش هم نیومد!\nبا کل بچه های کلاس نشستیم وسط حیاط مدرسه گفتیم بیایم حقیقت  یا شجاعت(جرات/عمل/حالاهرچییییییی) بازی کنیم _\nوقتی سر بطری طرف من افتاد بچه ها گفتن کدوم و میخوای گفتم عمل*\n گفتن باید بری مغنه ی ناظمو جلو مدیر از پشت بکنی منم برا اینکه کم نیارم الکی گفتم باشه ولی تو ذهنم گفتم میرم و بعد الکی برمیگردم میگم پیداش نکردم... \nعاغا بلندشدم که برم بکنم وقتی سرم و برگردوندم دیدم ناظممون جلوروم وایساده !!!!\nهیچی دیگه از قضا یه گوشه ایستاده بود و همه ی حرفامون و شنیده بود \nهمون لحظه که دوستای بی معرفتم محو شدن^\nمنم جاتون خالی کل حیاط و دویدم و آخر سرم در رفتم *\nحالا دیگه نمیدونم چجوری برم مدرسه#",
    "عایا حمله کردن همانند لاش خود به یک دانش آموز در مدرسه هنگامی که پفک خود را باز میکند کار خوبی است ؟ \n\nواقعا  عایا کار خوبی است ؟ \n\nمن زخم دیده ام برای تسکین زخم روی لایک کلیک کن .",
    "کلیپس پیرزن همسایه تو حلق دخترش اگه دروغ بگم ^_^\nآقا یه روز رفته بودیم بنگاه طرف رفته تراکتور دست دوم بخره ،بنگاهی برگشته گفته یکی دارم در حد تراکتور صفر ،مال یه خانم دکتره فقط صبح باهاش میره مطب ،شب هم باهاش بر میگرده خونه !!!!",
    "کوچولو که بودم داشتیم خونمون رو می ساختیم ما هم ی خونه پیش خونمون اجاره کرده بودیم که نظارت کنیم رو کارگرا...من اون موقع با پسر همسایمون بازی میکردم!بعد ی بار رفته بودم خونشون ی تیر کمون پلاستیکی اوردگفت بیا بازی کنیم بعد نشونه گیری کرد رو به هوا و بعدش هم...بنگ...رفت سمت خونه نیم ساز ما!پسر همسایمون رفت که بیارتش وقتی برگشت گفت فاطمه میدونی کجا افتاد؟گفتم نه!گفت کارگرا نشسته بودن که هندونه بخورن بیچاره ها تاااا بازش کرده بودن ی تیر وسط هندونشون نشسته بود!!!اون بدبختا هم تا چند دقیقه همین طور هنگ نشسته بودن که چی شده؟حمله هوایی بود؟؟؟",
    "آقا دوستم تولد مخاطب خاصش بود واین دوست خل ما براش کادو میخره میگه بیا جلو در خونمون برگشتنی از مدرسه بگیر(امین ونگین)\nامین:وای نگین کارگرا اونور واسادن نمیتونم بیام جلو،نگینم نمیتونست بره جلو دوقدم میرفتن وبرمی گشتن  یعنی جوری بوده که اگه یکی از این همسایه فضولا میدیده روزگارشون سیاه  بوده هی میرفتن جلو وهی برمیگشتنایه دفه اخرش از لای در کادوی بدبختو رد میکنه\nاصلا55وضی",
    "آقا ما هفته بعد قراره با خانواده بریم ایتالیا.                                                        خلاصه دیروز رفتم تو گوگل،جاذبه های گردشگری ایتالیارو سرچ کردم،جذاب ترین مکان تاریخی،عکس حمید معصومی نژاد،خبرنگار اعزامی به روم بود!!!                                                                                                                          مشمول الذنبه اید فک کنید دروغ میگما...",
    "پسر بزرگم (آرشا ) خیلی آروم و حاضر جوابه ! یه بار از سوپریمون یه سس مهرام خریدم ، آوردم خونه تا خانوم درشو باز کرد دید کپک زده است . پسرم که اونموقع 7 سالش بود گفت من خودم میرم پسش میدم . برد به سوپریه گفت : آقا نادر ... خونه تون مهمون داری...د ؟ . طرف با تعجب گفت : آره چطور مگه ؟ اونقت آرشا سس بهش داد و گفت : بی زحمت از این سس به سالادتون بزنید قول میبدم خونه تون خلوت شه !!!!!!!!!!!\n\nاینه........\n..............................................حالا ..............یه لایک به افتخار تموم گودزیلاهای آرومتون !",
    "یا حق\n*******\nعاقا ما یه پسر همسایه داریم همیشه بقیه پسرارو مسخره میکرد که زن ذلیلن\nمیگف بزارین من زن بگیرم بهتون نشون میدم چطوری باید با زن برخورد کرد\nخلاصه زد و چن ماه پیش نامزد کرد اونم به اصرار و سلیقه مبمانش!!!\nیه روز با دوستام تو کوچه وایساده بودیم دیدیم یه دختره خیلی باکلاس اومد در خونه اینا\nیکی أ بچه ها گف این زنشه ها!!!!ماام چشا اینطوریo_O\nخلاصه سرتون و درد نیارم زنگ و زد و از قضا پسره آیفون و برداشت و گف کیه؟؟؟؟\nدختره ام خیلی با ناز و کش دار گف:منـــــــ ــــــــــم\nپسره ام با همون لحن صدا دختره گف:به عنـــ ــــ ــــ ــــم^_^\nینی ی جوری ما خندیدیم صدامون تا ناکجا آباد رفت\nولی دمش گرم دختره خیلی باجنبه بود خیلی ریلکس رفت بالا\nخواهرم درسته کمبود شوهره و اینم خوشتیپه و پولداره و ارث کلونم بش رسیده ولی آخه ذلت تا کجا!!!!!\nشما بگین ما داریم کجا میریم؟!؟!",
    "چند روز پيش از جايي برميگشتم ساعت تقريبا ٤ بعدازظهر بود ... از خستگي گرفتم خوابيدم وقتي بلند شدم ديدم ساعت يه ربع به شيشه ، هوام گرگ و ميش بود .. فك كردم صب شده ، با عجله بلند شدم رفتم وضو گرفتم و اومدم نماز صبحمو خوندم . بعدش داشتم حاضر ميشدم كه برم سر كار و زندگيم كه يهو ديدم هوا به نسبت چند ديقه پيش تاريكتر شده كه يه دفه راديوي مسجدمون گف اذان مغرب به افق تهران مؤذن ( فلاني ) . منو ميگي انقد خوشحال شدم كه نگو !!!\nهر كي واسش اين اتفاق پيش اومده لايك كنه :)",
    "آغا ما بچه بودیم مهمون سرزده اومد خونمون ، مامی گفت برو 2کیلو خیار از سر کوچه بگیر بدیم مهمونا. منم رفتم هر چی خیار از این کلفتا بود خریدم و خوشحاااال ، برگشتم داد زدم که مامان بیا ببین سر مغازه دار کلاه گذاشتم نفهمید هرچی خیار گنده داشت جمع کردم ... اون پس گردنیه از خود خیار بیشتر چسبید...\nقیافه ی خیارفروش :-)\nهنوز نگاه عاقل اندر سفیه اش جلو چشمه",
    "کلاس فیزیک استاد شیوه کار با کولیس یاد میداد گفت کی لیوان داره منم جو گیر گفتم مممنن.لیوان پلاستیکی خوجمل صورتی ...\n.همکلاسیای پسر منهدم شدن...\nکلی مسخره شدم البت به علت کمبود امکانات همون لیوانواستفاده کردیم\nبعله ترم اولیم هستم",
    "دیدید بچه های 2-3 ساله این دوره وقتی میخوان برن مسافرت.صندلی عقب تشک و بالشت واسشون باید بذاری.تبلت داشته باشن که بازی کنن،مانیتور پشت\nصندلی باشه تا کارتون مورد علاقه شون رو ببینن...\nاونوقت ما که میخواستیم بریم مسافرت بلیط اتوبوس که برامون نمی خریدن هیچی جلوی پاشون یا تو راهروی اتوبوس می خوابوندنمون هرکی هم رد میشد یه\nلگد بهمون می زد .\nحالا سوال من اینجاست آیا اون موقع ها یونیسف وجود نداشته ؟\nآیا الان میشه حقمون رو پس بگیریم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "ما یه معلم داریم اصلا خیلی باحاله ! امروز میگفت چرا اتوبان تهران - چالوس رو دارن میسازن .... یه فرودگاه تو چالوس بزنند بعد یه 10 تا بوئینگ بندازن اون تو همه سریع تر میرن میان!!!\nبچه ها :|\nبوئینگ :|\nخودش :)",
    "شما يادتون نمياد، شبا بيشتر از ساعت 12 تلويزيون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملي پخش مي كرد و قطع مي شد...\nسر زد از افق.....مهر خاوران.....",
    "مامانم بهم گفت ریحان جوراب کثیفی رو بشور چرکا رو بنداز تو سبد جورابش!\nچرکا:-/\nکثیفی;-)",
    "دیشب همه خونه بابابزرگم بودیم.\nخالم داشت با دختر داییم کاردستی درست میکردن ، چسبو بو کرد گفت : بوی چسب و لاکو دوست دارم\nمن گفتم : هر کی بوی چسب و لاکو دوس داره کم خونی داره O_ o\nبابابزرگم یهو گفت : هر کی بوی گ*وزشو دوس داره چی کم داره ؟\nهمه قرمز شدن\nپرسید مگه شما دوس ندارین بوی مال خودتونو ؟\n داداشم خیلی صریح و قاطع جواب داد : من که دوس دارم\n.\n.\n.\n.\nبــــعله یه همچین موضوع های مهمی تو جمع خانوادگی ما مورد بحث قرار میگیره\n^_^",
    "یه روز تو مترو بودم از دانشگا باز میگشتم که تو یه ایسگا یه اقا و دوتا خانوم با یه گودزیللا سوار شدن.\nماشالله این خانومها که از هرچی خسته شن از صحبت کردن انرژی میگیرن.اونم بلند بلند.(گفتم که فک نکنید من فضولم.)\nخانوم جوونتره که یه صلوات شمار هم به.انگشتش بود گویا خاطره یه مجلس ختم رو تجدید میکرد که تعریف کرد:میترا رو میگی?واه واه انگار از دماغ فیل افتاده دس به سیا سفید نزد ماشده بودیم کوزت.\nبعد یه پچ پچ کرد و دکمه صلوات شمار و فشرد.\nدوباره در جواب حرف خانوم مسن تر که گفته هاشو تایید کرده بود گف مریمشونو بگو انگار اومده عروسی هفتاد قلم آرایش داش بد بخت عقده ای\nو دوباره دکمه صلوات شمار و فشارداد.دوباره بعد چن لحظه گف:عروسشونو بگو وای خدا نصیب نکنه انگار از دماغ فیل افتاده.دیدی چطور قیافه میگرف?خوبه حالا برو رویی نداره.\nوباز هم دکمه صلوات شمار و زد.\nاصن ما نفهمیدیم صلوات شماره یا غیبت شمار??????",
    "من عادت دارم هرچی که رو درو دیواربخونم یه روز شیک ومجلسی با اعضای خانواده داشتیم می رفتیم خرید، از جلوی یه مغازه رد می شدیم که 2تا برگه  زده  بودن به شیشه مغازه ،یکیش نوشته بود به یک خانم جهت همکاری نیازمندیم بعدیش هم نوشته شده بود تخفیف تپل خواستم بخونم با یک لحن بسیار زیبا خوندم به یک خانم تپل جهت همکاری نیازمندیم خانواده داشتن زمینو گاز میگرفتن بنده هم دنیال آدرس افق بودم.",
    "امروز داشتم با دوچرخه میرفتم دیدم یه دختره میخواد پارک دوبل کنه وایسادم نگاش کردم اروم اروم اود لاستیکو انداخت داخله جوب بعد هول شد گاز داد ماشینو زد به درخت!!!!بعدش خواست ماشینو بیاره بیرون گاززز داد اومد بیرون زنبه ماشین جلویی !!!!!! بعد اومد پایین میگه کی این ماشینو اورده اینجا پارک کرده؟؟؟؟؟؟!!!!!!1",
    "میگمااا\nی  دانشگاه روبروی دبیرستان ماست و پنجره هاش هم ب مدرسه دید کامل داره\nنمیدونم چرا هر وقت تعطیل میشیم هر پسری ک از دانشگاه بیرون میاد با ی لبخند ملیییییییح ب ما نگا میکنه..\nینی میگین فوتبال بازی کردن ما رو دیدن؟ها؟\nن بابا ندیدن...\nمیدونم میدونم ندیدن...\nلایک = اصن خودتو ناراحت نکن ندیدن...",
    "اقا زمستون رفته بودم خونه مادر بزرگم؛دقت کنین خونه مادربزرگم(مامانه بابام)قرار بود شب اونجا بخوابم:اون شب به من فقط پتو با بالشت دادن منم رو فرش خوابیدم نصف شب دیدم خیییلی سردمه از شدت سرما بیدارشدم دیدم پتو سرم نیست صبحش از مادربزرگم میپرسم دیشب پتو سرم نبود بهم گفت میخواستم ازکمد پتو بردارم سرم بزارم حوصلم نگرفت از سرتو برداشتم منم سکوت کردم؛اگه تو این هوا سرد درکم میکنین بلاک لطفا",
    "یه بار تو دانشگاه یه دختره رو دیدم خیلی شبیه نیکی کریمی بود. به بغل دستیم جریان رو گفتم.\nمثلا میخواستم مخشو بزنم که پسره داد زد گفت: ایـــــــــن؟! این کجاش شبیه نیکی کریمیه؟ خاله بتولم که از این خوشگل تره!\nبدبخت دختره تا یه ماه تو دانشگاه دیده نشد!",
    "امروز تو مدرسه یک اتفاق عجیبی افتاد :\nیکی از هفتما رو دیدیم به طرز بسیار عجیبی ناراحت بود .\nعلت رو جویا شدیم گفت :\nدیروز حسام بلاکم کرد .  \nمن و دوستان حاضر (((((((((((((((((((((((((((:",
    "خدا رحمت کنه رفتگان شما رو،پدربزرگم شیخ بود و به اقتضای شغلش در مجالس بعد از وعظ روضه میخوند. یه بار از بابام که اون موقع 7-8 سالش بود و شعرایی در مورد واقعه کربلا بلد بود خواست که «پامنبری» رو بخونه. بابام هم کلی تمرین میکنه.وقتش که میرسه پدربزرگم هی اشاره میده که بخون و بابام که هول کرده بود و دیده همه منتظرشن ییهو میفرماید: بعععع! و دیگر هیچ! \nهیچی دیگه ملت از خنده اشکشون دراومده بود!!بابابزرگم هم بعد مجلس به خدمت ببعیش رسید!",
    "تفاوت داعش و معلم :داعش می کشد و میرود ولی معلم تا دفتر نمره اش را از 0 پر نکند نمی رود.\n\nلامصب معلمای ما تا ما رو به تجدید نکشونن ول نمی کنن",
    "یه روز جمعه بود منم صبح زود رفتم نونوایی \n\nبعد صف خانوما شلوغ بود ولی صف آقایون \n\nبر حسب اتفاق یه خانومی که از آشنا هامون بود گفت پسرم یه چنتا نون هم واسه من بگیر\n\nمنم که اصلا حوصله نداشتم گفتم ببخشید خانوم ولی من مدرسه دارم دیرم میشه\n\nخانومه هم نامردی نکرد و سریع جواب داد امروز که جمعه س و مدرسه ها تعطیله\n\nخلاصه کلی ضایع شدم",
    "یعنی ای تو روح کسی که بهت میگه:( یه چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی\")آدم دلش میخاد بگیره 4 تا استخون رو تو دهن یارو خورد کنه \nبهترین جواب برای این افراد اینه که بگی خفه شو \nموافقا بلایکن",
    "سلام به همه دیروز یکی از دوستام با موتور تصادف کرده بود بعد رفته بود بیمارستان امروز بلند شدم برم بیمارستان ملاقات موقع برگشت یه تاکسیه بود که دوتا انگلیسی عقب نشسته بودن منم نشستم راننده گفت راه بیوفتیم بعد 10دقیقه راننده گفت زبون اینارو میفهمی ؟؟گفتم آره جورایی گفت بپرس کجا میرن منم ازشون پرسیدم دیدم مسیر شون \nبا من یکیه همین با راننده گرم صحبت شدیم که یهو یکی از اونا خیلی کوچیک گو*زید\nاون یکی گفتnice goodبعدش اون یکی خیلی کوچیک گو*زید اون یکی گفت ovovo yes nice بعد راننده یه نگاه انداخت به من یه طرف رو داد بالا و زارت گو*زید اون دوتا که تعجب کردن بودن یهو گفتنvery good very nice بعد چند ثانیه بو پیچید هرچی فش خارجی بود به این راننده دادن یعنی داشتم خفه میشدم",
    "آقا خواهرم میگفت اولین روز دانشگاه(مدیونی فک کنی ترم اولیه)نشستیم سر کلاس تا استاد بیاد (کلاسشون از پسرا جداست) یه دفه یه پسر سال دومی یا سومی درو واکرد گف برین صف ببندین ودرو بست و رفت میگفت ماهم پا شدیم بریم که یه دفه دوستش اومده میگه غلط کرده بشینین سر جاتون.......................................................\nپسر عقده ای؟----^^^____\nدخترا.^--^\nاستاد بعد از شنیدن^^_________________^^^^^",
    "(الان یکی از بچه ها درمورد فحش مادرش به عمش گفت یاد این خاطره افتادم گفتم بنویسم )\n.\n.\nیه روز عمه  هام سه تاشونم با اقتدار خونمون اومده بودن≧◔◡◔≦\nخواهر کوچیکم گودزیلامون هم خونه بود هی شلوغ میکرد خواهر بزرگم عصبی شد گفت عمت بمیره یه لحظه هیس شو \nعاغا هیچی دیگه مادر بنده سرخ اب سفید شد در اشپزخانه و عمه هام چپ چپ نگا کردن به مادرم بعدO.o روبه خواهرم گفتن تقصیرر تو نیست از مادرت بیشتر از اینا انتظار نمیره O.o\nهیچی دیگه الان رو نداریم بریم خونشون :-S \nالان خانواده ای تو افق محویم تا عمه خانوما مارو قورت ندادن خخخخخخ",
    "یادش بخیر،سر کار با برادرام که نهار می خوردیم هر کی نفر آخر از سر سفره میومد عقب میبایست سفره رو جمع می کرد،البته این قانون یه سری تبصره داشت،مثلا اگه کسی در موقع پریدن به سمت عقب نفر آخرو داد نمی زد  اون باید سفره رو جمع میکرد،تصور کنید...",
    "آقا من دیروز یه امتحان داشتم که هیچی بلد نبودم ،معلم این امتحانه هم خیلی سخت گیره و اگه امتحانو خوب ندی باید کل جزوه رو بنویسی ... هیچی دیگه منم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم  برگشتم یه نامه پشت برگه نوشتم که اولش با کمال احترام و غرور شروع شد که اولش به صورت\"با عرض سلام و خسته نباشید...\"شروع شد و در انتها به \" استاد گ...ه خوردم ،استاد گ...ی خوردم \"ختم شد و اینک من دارم در کمال آزادی برای شما پست می گذارم و رفقا دارن جزوه هاشونو می نویسن...",
    "یه دبیر ادبیات داشتیم یه مصراع میگفت ما مثل چی میموندیم توش بعد میگفت: این شعرو بلد نیستید؟! خیلی بدبختید! \nما هم همیشه حرصمون میگرفت. تا این که وی چت اومد . ماهم گفتیم آقا نمیدونید وی چت چیه؟ گفت نه نمیدونم ما هم\nگفتیم نمیدونید؟!!! خیلی بدبختید!!!",
    "ديروز با دوستم نهار رفتيم بيرون،دوستم حساب كرد\nقرار گذاشته بوديم دنگي حساب كنيم..\nبعدش گفتم:عزيزم پول منو از اون چهل تومني كه دوماه پيش ازم گرفتي كم كن باشه؟\nمديونيد اگه فكركنيد همش نقشه بود واسه پس گرفتن پولم...!\nبنده خدا هنگ كرده بود...خوب پس نميداد...حقش بود...!!!",
    "بچه که بودم یک بار دوستم که همسایه مون بود بهم پول داد که از مدرسه مون براش لواشک بخرم،آخه لواشکهایی که مدرسه ما می فروختن خیلی خوشمزه بود،وای الانم که گفتم دهنم آب افتاد،هیچی دیگه آقا من برای دوستم لواشک خریدم ولی وقتی از سرویس مدرسه پیاده شدم انقد لواشکه وسوسه ام کرد که همشو خوردم و هیچی به دوستم نرسید و من تا یک هفته قسطی پول دوستمو بهش پس می دادم...\nآی اَمان از لواشک ترش...",
    "امروز موقع ناهار یهو مامانم دستشو گذاشت\nرو  پیشونیش گفت: اخ اخ شق شقم درد میکنه\nمن: ماماااان چیت درد میکنه؟ :|\nمامانم : شق شقه دیگه :)\nمن: مامااااان اون شقیقس نه شق شقه :||||",
    "داشتم با نامزدم صحبت میکردم گفتم :تو اگه بمیری من با کسی عروسی نمیکنم\nبعد یهو گفتم :بعد از ۱۲۰ سالاااااا…،\nدیدم غش کرده از خنده، گفتم چی شد؟؟؟؟\nمیگه :بعد از ۱۲۰ اگه کسی تورو گرفت من راضیم.",
    "شما هم شب ها وقتی پاتون از ته پتو میزنه بیرون حس میکنید الان جنی لولو ایی یه چیزی\nمیاد میبرش ؟ یا فقط من اینجورم ؟ ...",
    "اندر حوالات مدیر محترم.....:|\n\nبچه ی مدیر:بابا...بابا...بهم املا میگی؟؟؟\nمدیر :بیشتر تلاش کن....:|\n*\nهمسر:پول بده برم مانتو بخرم...:(\nمدیر:محتوا تکراری....:|\n*\nصاب خونه:انقد تلق تولوق نکنین؛یا پول بیشتر بدین خو..\nمدیر:محتوا طولانی:|\n*\nطلبکار:بیا این قرض منو بده جون کاربرات...!\nمدیر:قوانین و مقررات:|\n*\nنه...ینی واقعا شما اَ همچی کسی انتظار داری؟؟\nبذا تو حال خودش باشه...شما لایکتو بکن:|\n:)",
    "عاقا من هر ماه دارم 50،60 تومن کم میارم، رفتم تو گوگل سرچ کردم: پس انداز و روش های پس انداز  و مدیریت پول و ازینا\nبعد شونصد صفحه مطلب آورده که چطوری پولاتو جمع کنی\nهرکدومشو خوندم بی فایده بود\nمثلا گفته از خرجای اضافی کم کنید، لباساتونو خودتون بشورید و اتو بکشید و ندید به خشکشویی، به جای تاکسی با اتوبوس یا پیاده برید این ور اون ور، کارای آرایشگری رو تا حد ممکن خودتون انجام بدید، به جای رستوران های گرون قیمت از غذای سلف دانشگاه استفاده کنید و از این چیزا!\nبه این نتیجه رسیدم من صرفه جوترین حالت ممکنو دارم!\nاز فردا میخوام برم آب حوض بکشم\nکسی راه دیگه ای به ذهنش نمیرسه؟!؟!",
    "موقع امتحانا بود و ما وارد سالن شدیم هنوز همه مراقبا نیومده بودنددوستم رفت پیش یه خانمی که فکر می کرد دانشجو هه رفت پیشش گف میدونی مراقب چه خرییه؟بعد خانمه از زیر مقنعه اش کارتشو در اورد گف منم. اون لحظه دوستم خیلی ریلکس گفت:از دیدنتون خوشبختم\nدیگه بعد امتحان دوستمو ندیدم فک کنم رفته با خره آشنا شه!!",
    "خواهرم یه گودزیلا داره 4 سالشه خیلی بد دهنه زیاد فحش میده.یه روز گفتم بهش که اگه دیگه فحش نده میبرمش هر چی خوراکی دوست داره براش میخرم گفت باشه دایی.خلاصه 1 ساعت بعد داشتیم میرفتیم سوپری که به وعدم عمل کنم و خوشحال از اینکه قدم بزرگی برای خواهر و خانواده دارم انجام میدم که خواهرم گفت فقط پفک براش نگیر برای گلوش خوب نیست(سرماخورده بود) گفتم باشه و رفتیم اونجا بهش گفتم هر چی دوست داری بردار اونم رفت از آدامس و شکلاتو کیک گرفته تا رانی و بستنی و لواشک بعد گذاشتم رو میز یارو بهش گفتم چقد شد داداش که دیدم پفک هم برداشته به گودزیلا گفتم اون پفکو بزار سر جاش گفت نه میخوام گفتم بد مزست گفت خیلی هم خوشمزست خلاصه ما هر چی گفتیم اون گفت میخوامش که گفتم اصلا عمو (فروشنده هه) میگه فروشی نیست گفت عمو گو...ه خورده عمو خره کی باشه ؟؟؟\nمن !\nعمو فروشنده!\nاساتید ادبیات!\nدوستان و آشنایان و کسبه محل !",
    "به خواهر زادم میگم علم بهتر است یا ثروت؟؟؟ میگه یه خاله ی خل و چل داشته باشی که راه به راه بهش بخندی از جفتشم بهتره @_@",
    "یه بار با شوهرم دعوام شد رفتم تو اتاق و شروع کردم به گریه کردن، بعد از چند دقیقه آهنگ\" همه چی آرومه من چقدر خوشحالم \" به ذهنم رسید. یکی کوبیدم تو سرم ! \nمغز گرامی!  لطف کن آهنگهای ذهنمو با احوالات اینجانب هماهنگ کن! وگرنه کتک میخوری! دیوانه هم خودتونید",
    "یادش بخیر معلم زبان کلاس دوم دبیرستانمون ازهمون اول ک وارد کلاس میشد  تا وقتی میخواس بره باهامون انگلیسی صحبت میکرد(3سال خارج زندگی کرده بود.)......چند جلسه اول ک هممون از اول تا آخر  فقط میخندیدیم و صندلیا روگاز میزدیم. آخرا یه چیزی حالیمون میشد . هر چی میپرسید سرمونو تکون میدادیم ، میگفتیمYes Yes : . یادش بخیر...........",
    "اصلا تازگیااا استاد سوتی شدم :D\nیه دفترچه حساب بانکی از کمدم پیدا کردم دیدم 200 هزار تومن پول دارم تو حسابم \nمنم پول لازم بودم خوشحال و شاد و خندان بدو بدو رفتم بانک :D\nمتصدی بانک میگه چه قدر میخواین برداشت کنین ؟\nمیگم 200 تومن \nگفت دفترچه رو اشتباه آوردی این 20 تومن توش داره =))\nخداییش خیلی مرد بود که به روم نیاوورد :D\nدیگه هیچ وقت از مسیر اون بانک هم رد نمیشم :D\nقیافه من *-*\nقیافه ایشون ^-^",
    "زنه با ماشین زد بهم؛بادوچرخه پخش خیابون شدم؛از ماشین اومده پایین،به نظر شما چی بگه،خوبه؟\nبعد از اندکی تفکر گفت: برم برات ساندیس بخرم!!!!\nمن:|\nآسفالتای خیابون:))\nطرف15سال ازم بزرگ تر بود؛بنده خدا فک میکرد من همون عشقشم که تو دانشگاه میخورم بهش جزوه هاش بریزه زمین؛(خودمونیمو خوشگلی دردسر داره!)",
    "*** خواندن ، دیدن ، وحتی رد شدن از کنار این خاطره برای بیماران قلبی و سکته ای ها، بچه مدرسه ای ها، اونا که روحیه شون لطیفه و شب ادراران عزیز ممنوع میباشه ***  (( خلاصه 18+ ))\n\nچند روز پیشا همراه خواهرم رفتیم برا خواهر زادم (دایی قربون گودزیلا بررررره) \nلباس بخریم تو فروشگاه کودک\nوقتی پامو گذاشتم تو فروشگاه تازه فهمیدم چه غلطی کردم !!!\nآخه چقد گودزیلا میتونن دور هم جمع باشن و پدر همه رو در بیارن\nالبته شانس آوردم زود زدم بیرون چیزیم نشد، فقط یه دستم از آرنج دیگه تا نمیشه\nهنوزم شبا سایه گودزیلا رو اتاقم میبینم\nگودزیلا: (0__0)\nمن: &__&\nفروشگاه کودک: ------ چرا؟ آخه دیگه موجود نیست",
    "داداشم برگشته میگه : ممد کی از دانشگاه بر میگردی؟\nمنم نمی دونم چی شد رضا یزدانی درونم فعال شد،صدامو تا می تونستم کلفت کردم،گفتم ساعت بیست و پنج شب،روز سی و دوم ماه!!!!!!\n\nلایک=باشه بابا فهمیدیم دانشجویی",
    "تو بیمارستان بودم داشتن پانسمان پسرخالمو عوض میکردن منم اونجا بودم\nدکتر گفت برو ی گاز از پرستار بگیر بیا منم تعجب کردم گفتم واقعا؟؟؟اونم گفت اره گفتم اگه نداد گفت بگو دکتر گفته...\nمنم خب رفتم پرستارو گاز گرفتم..............................\nبیچاره ی ماه لپش کبود بود\nبه من چه خب دکتر خودش گفت",
    "یه دوست دارم تیکه کلامش داییه!دایی\nمثلا سلام دایی...چ خبر دایی...خندیدیم دایی....خوش گذشت دایی\nخلاصه به همه میگی دایی\nخانمش بنده خدا تو ی مجلسی گفت:این مجید بمنم تو خونه میگی دایی همین دیشب از بیرون اومد گفت:دایی جون ی چایی بردار بیار که حسابی خستم!\nجمعمون:)\nخانومش :(\nدایی0_o",
    "نزدیک عید قربانه:/\nاین روزا هر کی بهتون با یه لحنی گفت:مواظب خودت باش..\nبگیرین بزنینش صدای سگ بده:|\nصدای سگ که داد میفهمه نباید الاغو به گوسفند تشبیه کنه^_",
    "عاغا ما دوم دبیرستان بودیم امتحان ریاضی داشتیم امتحان خییییییلی سخت بود.یهو یکی از بچه ها گفت : آقا شما خودت میتونی اینو حل کنی.\nمعلممون هم کاملا شیک و مجلسی گفت آره خودم اینا رو حل کردم شدم 12\nقیافه همکلاسی ها O_O\nاینم از معلم نابغمون ^_^",
    "گــفــت و گــوی خیــلــی عــآدی در کــلــآســه زیـــست :\nمـــن : بــآبــآ مــآ هیــچــی نــفــهــمــیــدیـم \nمــعــلم : مــن ایــنــجـــوری تــدریــس مــیــکـنم کــه شــمــآ اگــه پــیــآم نــور و مــجــآزی قـــبــول شــدیــن چـــون نــصــفــه درســآتــون خــوخــوآنــه خــودتــون بــخــونــین یــآد بــگــیریــن !!\nمـــن : اگـــه درســـه تــخــصــصــیــمون بــقــولــه شــمــآ خــودخــوآنــه وآســـه چــی مــیــآین ســره کــلــآس ؟\nمــعــلــم : وآســـه ایــنــکــه یــه صــفــره خــوشــگــل وآســه شــمــآ بــذآرمـــو پـــرتــت کــنــم بــیــرون!! \nدبـــیر از ایـــن مــنــطــقی تـــر تــو کــجــآ پــیــدآ مــیــشــه آخــه ؟؟",
    "دیروز رفته بودیم خرید \nدعوا شده بود مثلا از نوع ناموسیش \nیه پسر نوجوان به زن یارو متلک انداخته بود زنه هم پاساژ گذاشته بود رو سرش جیغ و جیغ میکردا یه چیز میگم یه چیز میشنویدولی شوهره ساکت فقط نگاه میکرد!!!!\nحالا شوهرشم از این هیکل گنده ها اون وسط یه دفعه زن برگشت رو به شوهرش گفت：تونمی خوای چیزی بگی؟\nمرده برگشت گفت：نه عزیزم میترسم حرف بزنم دعوا بشه بزنه دماغم بشکنه تازه برای بار دوم عمل کردم خوش فرم شده!!!!!!!!!!\nملت نمیدونستن بخندن یا گریه کنن\nاصلا آتشفشان غیرت همینجور غیرت فوران می کرد\nکاش به خودمون بیایم شرمنده دیگه  بخش خاطرات دردناک نداشتیم اون تو بذارم\nملت تو پاساژ@_@@_@ @_@ @_@\nزنهo_O o_O o_O\nمرده:-!\nقویترین مرد جهان:-( :-(",
    "عاغا پریروز پسر خالم(سعید)دکتر شد(ایشالا قسمت شما بشه)بعد خالمینا براش گوسفند کشتن.خالم ب من گفت براش پخش کنم منم یه گوشت ورداشتم ک ببرم خونه ی اون یکی خالم...زنگ خونشونو زدم و خالم اومد جلو در.خالم:به به سلام علی آقای گل خوبی؟من:سلام خاله جون مرسی شما خوبی؟خالم:مرسی،چی شده یادی از خالت کردی؟من:هیچی فقط اومده بودم این گوشت و بدمو برم.خالم:گوشت؟!!!!!!مگه عید قربون شده؟من:نننننننننه این گوشت سعیده بخاطره دکتر شدنش.....خالم:خدا زلیلت کنه کشتیش!!!!؟،بابا تو از داعش بدتری ک،حالا این گوشترو ببر من گوشت پسر خواهرمو نمیخورم...بعد با عصبانیت رفت تو درم بست......منم حالا پشت در کلی قسم ک به خدا اشتباه فک میکنی....این گوشت گوسفنده ک برا سعید بریدن.....بعد خالم از خونه داد زد:الان زنگ میزنم پلیس بیاد ببرنت انگل.......عاغا هیچی دیگه کم مونده بود سرم بره بالا دار،تا این ک خود خالم زنگ زد قضیه رو بهش گفت....یعنی ب جونه این تبلیغات 4جوک قسم مرگ و در کنارم حس کردم.",
    "یه سری افراد هستن..\nکه اگه مزدوج بشن..\nکلی آدم شکست عشقی میخورن:/\nیکیش همین موسوی:)\nیکیش معروف:/\nاصن چرا راه دور بریم:-/\nریا نباشه هااا:-/\nیکیش خود من^_^\nمدیونی اگه فک کنی درصد اعتماد به عرشم بالاستاا:|",
    "بچه که بودم ، مامانم می رفت کلاس آموزش گلدوزی و منو خواهر کوچکترم می موندیم خونه، یه روز خواستم یکم سر به سر خواهرم بذارم شروع کردم به ترسوندنش و گفتم تو اتاق خواب یه آدم ترسناک هست و از این جور حرفا ولی یهو خودم انقدر ترسیدم و حرفای خودمو باور کردم که دیگه نمی تونستم تو خونه بمونم و سریع با خواهرم رفتیم پیش مامانم.",
    "$$$$$بیـــگلی بیـــگلی $$$$$\n\nوقتی بابام با صحنه درس خوندنه من مواجه میشه::\n_ زیاد درس نخون دکتر میشی.\nدراین حد ناامیده ها",
    "سرکلاس عربی بودیم نمی دونم بحث سر چی شد که یهو رسید به غذا و جبوبات :\n\n\nدبیر عربی : مثله عدس ، لوبیا \n\nدوستم پرید وسط  حرفش : هویییییچچچچچچچ  \n\nدبیر عربی : دارم می گم حبوبات",
    "تو کلاس ادبیات بودیم دبیر خواست مثال برای معروف ترین مثنوی ها بزنه گفت: مثل مثنوی خسرو و... \n   دوستم با اعتماد به نفس گفت: مثنوی خسرو و پرویز!!!",
    "سلامتیه اونایی که\n.\n.\n.\n. ...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبه عشق دوچرخه و آتاری معدلشون بالا شد…\nولی براشون نخریدن",
    "یک سال پیش که من هفتم بودم نزدیکای چهار شنبه سوری رفته بودم گناوه برای خریدن ترقه اونجا یدونه فندک خریدم خیلی بزرگ بود شعلشم اندازه انگشت اشاره بود،بعد یروز اوردمش مدرسه نشون دوستام بدم بعد تصمیم گرفتیم یکی از دوستاموعزیت کنیم بعد زنگ آخر پرورشی داشتیم این صندلیاش زیرش سوراخ داشت منم یواشکی هی فندکو میبردم زیرش روشن خاموش میکردم هی میگفت نکن اخر سر گرفتم زیرش همینطور صبر دادم یدفه جیغ زد یک متر پرید هوا استادم اومد سمتم من سرمو پایین نگه داشتم نفهمه کار منه اومد کنارم یکی زد پس گردنم گفت بدش منم دادمش حالا گفتم الان میره به مدیر میگه ومدیر به مامان بابام که یدفه گفت چند خریدیش من گفتم10000تومن(درصورتی که گرفته بودمش2000تومن)گفت چه ارزون اینجا15000تومنه اخر زنگ یواشکی ده تومن داد بهم گفت به کسی نگو میخامش من قبول کردم،چون قرار بود دوباره بریم گناوه میتونستم ازش5تا بخرم;-).ولی خداییش دمش گرم نه نمره ازم کم کرد نه به مدیر ومامان بابام گفت.",
    "یکی از حسرتای زندگیم اینه که چرا 9 سال پیش ک فرهاد ظریف و خانومش همسایه ما بودن من معروف و موسوی رو کشف نکرده بودم.فکرشو میکنم ک تا چن متریشون بودم جیگرم آتیش میگیره:(((\nخو از ی بچه 11-12 ساله چه انتظاری میره آخهههه؟ما ک گوزیلا نبودیم!!!\nهععععی روزگاررررر @_@",
    "ترم دوم بودم یه استاد داشتیم خیلی اذیتمون میکرد و حالمون و میگرفت..یه روز جمع شدیم حالشو بگیریم..روز اول اومد گفت نبینم تو کلاس من کسی آدامس تو دهنش باشه.. ما هم اون روز انتقامی(^_^) همه آدامس گذاشتیم. حالا  نگا هر کی میکرد آدامس تو دهنش بود داشت منفجر میشود..کل کلاس در اون لحظه‎‎:))))))))))))))))",
    "معلم زبانمون ازمون پرسید تخت جمشید به انگلیسی چی میشه\nدوست خجسته و فرهیخته ما هم جواب داد jamshid bed!!!\nمعلم ! ـــ !\nدوست گرام :)\nپرسپولیس *ــ*\nجمشید خان ؟ــ؟",
    "اقا خالم اومده بود خونمون  داشت با مامانم حرف میزد گف: اره همسایمون خیلی پول داره و اینا بعد در ادامه فرمود : اره باشوهرش دعوا کرد خونشو کنف یه کون(کنفیکون) کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ما داریم صندلی هارو میجویم  بعد متوجه سوتی شد گف : اه دیشب داشتیم میرفتیم پیتس( پیست) اب علی بعد توراه بیزین(بنزین) تموم کرد بعد جلومون یه پیتاز(پیتزا) بود بعد حسینم دسرانفین( دیفرانسیل) داشت.... نزاشتیم حرفش تموم بشه بعد کلی خندیدن وتوضیح دادن که دیفرانسیل است شوهر خالم عصابش خورد شد گف:اه بابا بگو دیو  خالم:دیو  شوهر خالم: ران خالم : ران  شوهر خالم : سینه  خالم: سینه  شوهر خالم: بگو حالا صحیح شو( منضورش دیفراسیل بود) خالم دیو ران سینه دیگه  خولاصه مجلس رف رو هوا بعدم قهر کرد رف   خاله سوتی دهنده داریمم؟! خاله مخلصتیم!! ((((:                 تایید کنید دیگه بخدا خنده داره بزارید شما    a:@@@jk72 21",
    "سواره خط واحد شده بودیم دختره سره پا وسط ایستاده بود چند تا هم پسر،دختره دستشو انداخت دستگیره پنجره که باز کنه نتونست همه پسرا در حالی که دختره داره زور میزنه باز کنه:هااااااا هاااااااا علییییی هاااااااا زور بزن هااااا،لامصب ول کن هم نبود عجب زوری میزد انگار داشت تشویق میشد\n‎:)‎:)‎",
    "قسمتی از مکالمه ی داییم و دوستش:\n\n+ میخام یه گوشی بخرم، گالاسیه :| ، سیستم عاملشم اندوریده (توجه کنیییین Andorid :| )\nداییم:  :|  O_O  o_o\nمن :|\nشما :|\nروحانی :|\nگراهام بل :|",
    "امروز تو نماىشگاه کتاب ىه پسره برگشته به ما مىگه ببىن اصغر اىنا از اون دختراىى هستن که سه تاشون هزار تومنه بعد منم خىلى شىک برگشتم بطرى آبى که دستم بود رو خالى کردم روش بعد اومد تلافى کنه منم خىلى زود رفتم پىش معلممون هىچى دىگه نتونست تلافى کنه !!!\nمن:(*^﹏^*)\n\nپسره:O_o\n\nمعلممون:-_-!",
    "معلم فیزیکه اومده با مثال درسو بمون بفهمونه...\n-معلم:فرض کنین یه سیب داره از درخت میفته،سه نفر دارن این سیبه رو میبینن،یکی رو زمینه زیر درخته نشسته(احتمالا نیوتن بوده:|)،یکی رو ماهه،اون یکیم رو خورشید(!)،هرکدوم این افتادنه سیبو یه جور میبینن.\n(حالا زمینو ماهو توضیح داده رسیده به خورشید)\n-معلم:حالا اگه گفتین اونی که رو خورشیده چیجوری میبینه؟\n-بچه هامون: :-\"\n-معلم:بگین دیگه.\n-من:طرف عجب چیزیه،بستگی به شانسش داره...\nشاید قبل سوختنش یه چیزایی ببینه.",
    "$$$$$بیـــگلی بیـــگلی $$$$$\n\nدیروز یه تار مو روی مقنعه دوستم بود.با یه ژستی برش داشتم گفتم:چرا انقدمقاومت موهات کمه؟(یهو آب وتف قاطی کردم،صدرصحت باسیر پرژک قاطی شد)گفتم:مگه از ازشامپو صـدرپـرژک استفاده نمیکنی؟؟O_o\nفقط یادمه کلشو کرده بود تودیوار میخندید،منم با یه لبخند ژکوند رفتم سمت کلاسمون..^_^",
    "یک عدد گودزیلای فامیل همراه باباش میره خرید بعد از خرید پدرش میگه کوچولو تو فقط تخم مرغ ها رو بیار سفت بگیرشون که نیفتند و گودزیلا هم در یک حرکت انتحاری تخم مرغ ها رو  دو دستی که تو پلاستیک بودن محکم بغل میکنه و پشت سر پدر حرکت میکند\nوقتی میرسن خونه قیافه مادر خانواده و خود پدر بسیار دیدنی گزارش شده \nطبق گزارشات تکمیلی فقط یکی سالم بوده\nپدر://///////\nمادر:{}",
    "آقا امروز سر کلاس زیست دبیرمون پرسید چرا وقتی سیب خورد تو سر نیوتون اون پیگیرش شد ولی چوپانهایی که ممکنه همین اتفاق واسشون افتاده باشه به این موضوع فکر نکردن؟\nمنم گفتم چون چوپانا مثل نیوتون علاف نبودن و به فکر بدبخت کردن نسلای بعد نبودن و تو فکر سیر کردن شکم زن و بچشون بودنو مشغله ی گوسفنداشونو داشتن.\nمن از شما می پرسم،من خرف بدی زدم؟دروغ گفتم؟\nخودتون تصور کنید که چیکار کرد ：|",
    "چن روز پیش مامانم صب ساعت 5 بیدار شده...\n حالا خوابش نمیبره اومده تو اتاق منو داداشمو میخواد از خواب بیدار کنه... \nما هم که تا 3صب تو 4جوک تشریف داشتیم مث جنازه افتاده بودیم یعنی ی گله گراز از رومون رد میشد بیدار نمیشدیم...\nدیگه مامانم دید هرکاری میکنه ما بیدار نمیشیم از اتاق رفت بیرون... \nماهم که فک کردیم بیخیال شده با خیال تخت دوباره ب استراحت پرداختندی..\n آقا بعد چن دیقه خونمون تبدیل به دیسکو شد... \nمامانم صدای رادیو رو تا ته بلند کرده بود...سلام صبحتون بخیر...یعنی مجریه داشت از ته لوزوالمعدش داد میزدا...آدم فک میکرد تو چاله میدونه... \n خداییش اندازه مور دانه کش هم ارزش نداریم که شاعر بخاطرش شعر گفته... \n*آقا میازار بچه ای که 4جوک کش است//که خواب دارد و خواب شیرین خوش است*\n\n\n*a.t*دانشجوی نابود...",
    "یه بار داشتم منو پسرعموم تو حیاط مادربزرگم با توپ بازی میکردیم منو جو گرفت یه شوت هوایی زدم رفت تو خیابون.فکر میکنین توپ کجا رفته بود؟ خرد تو کله یه یارو داشت با دوچرخه رد میشد!!! قیافه یارو رو تصور کنین دیگه!!! تا ده ثانیه تو هنگ بود بیچاره!! منو پسر عموم که اومدیم داخل از خنده شکم مون سفره شد از خنده!! بعله دیگه همچین آدمی هستیم!!!",
    "امروز سر کلاس نشسته بودیم بعد دوستم خیلی حرف میزد رفتم نشتم اول کلاس.بعد وقتی درس تموم شد میخاستم بشینم سر جام نمیذاشت.اخرش هر جوری که بود نشستم بعد وقتی نشستم بهم میگه ایشالا بری تو جنگل های امازون پشه تسه تسه بیاد بخورتت.میگم پشه تسه تسه دیگه چیه؟؟؟؟؟در اومده میگه یه نوع پشه است که تو جنگل های امازونه میاد نیشت میزنه بعد بیهوش میشی بعد خرس میاد میخورتت!!!!!",
    "یه سری با همه ی فامیل غذا رو بردیم تو بوستان بخوریم بعد من و داییم داشتیم فوتبال بازی میکردیم ک توب افتاد تو چمنا منم رفتم ک بیارمش.....حالا حساب کنید کلی خونواده ک بیشترشونم دختر بودنم اومده بودن.........بعد منم یه ژست خرکی گرفتم ک آره مام فوتبالمون خوبه....همونجور داشتم یواش یواش تو افق محو میشدم ک یه دفه:ددوووفففسسششش با مغز اومدم زمین.....حتمآ میگی چرا خوب؟این باغبون کثافط چمنارو کوتاه نکرده بود بعد یه چاله هم زیر چمنا مخفی شده بود.....هیچی دیگه تا زانو رفتم تو گل(یعنی لامصب اینهو باطلاق بود)بعد با کلی زحمت در اوردمش...حالا کفشم جا مونده بود تو اعماق گل ها(نکته:اون خانواده هایی ک گفتم تو تمام این مدت داشتن از خنده زمین و گاز میگرفتن)آقا هیچی آستینو زدم بالا یا علی دستمو تا آرنج کردم تو گل....بعد از کلی تلاش موفق شدم کفشمو در بیارم....هیچی حالا من مونده بودم و با یه بدن قهو ه ای و روحیه ی از دست رفته",
    "عاغا دیروز تو بازار راه نی رفتم یهو یه دختری رو دیدم.حس شیطون درونم فعال شد،رفتم گفتن سلام دختر عمو جان.حالت خوبه؟گه خبر؟خوش میگذره؟سلام برسون ...خدا نگهدار و رفتم.\nبنده خدا سه ساعت داشت فک می کرد که من پسر کدوم عموشم\nمن:))))))\nشیطون درونم :))))))\nدختره 0_O",
    "کیا این جمله رو یادشونه؟؟؟\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\"اینقدر سخت بود که نگو...همه صفر شدن\"\nموقع ما که کاربرد داشت...الانم داره؟؟",
    "بازار رفتن من با مامانم.\nزمان رفت:8 صبح\nزمان برگشت:12 ظهر\nمن:وای مامان 2 تا از پاساژارو ندیدیم.\nمامان:اره.اشکال نداره فردا بازم میایم.\n.\n.\n.\nبازار رفتن من با شوهرم.\nزمان رفت:9 صبح\nزمان برگشت: 9:30 صبح\nهمه خیابونارم گشتیم چون تو هیچ مغازه ایی نرفتیم.",
    "آغا این خاله ی ما رفته بود واس دخترش جاهاز (جهاز.جیهاز.جاهض....)بخره میره تویه فروشگاه لوازم خونگی از مرده میپرسه آقا این جاروبرقی کیفیتش چطوره؟؟ مرده میگه والا خانومم که از همین مدل برده منم که استفاده میکنم راضیم!!!\nدوباره خاله ی بنده:این ماشین ظرفشویی چطوره؟؟\nفروشنده:والا خودمونم از مدل تو خونه داریم من که خیلی راضیم!!!!",
    "امروز سر کلاس بودیم.دبیر فیزیک اومده بود درس بده.نیم ساعت درس داده بود.یهو یکی از بچه ها پرسید اقا این درس فیزیکه؟؟؟\nقیافه دبیر :((\nخلاصه بگم کلاسمونو عوض کردن از بس بچه ها میز و صندلی ها رو گاز گرفتن",
    "یادمه راننده سرویسمون فامیلش گل آفرین بود بعد دوسام همش میگفتن گلی وقتی \nبا بچه ها خودمون تنها بودیم،یه روز که از مدرسه میومدیم داشت از ایستگاه ما رد میشد حواسم نبود گفتم گلی وایسا رد شدی بخدا آب شدم رفتم تو زمین از فرداش تا میدید منو میخندید",
    "نمیدونم چه حکمتیه هروقت من دارم یه فیلم ترسناک میبینم\nجای حساس فیلم یه دفعه یخچال میگه تااااااااااااااااااااااااق!\nیااینکه یه سوسکی،عنکبوتی چیزی ازبغلم رد میشه\nیایکی ازهمسایه هامون در رو محکمممممممم میکوبه به هم\nاز خودِفیلمه نمیترسم ازکابوسای بعدشم نمیترسم\nولی در اثر اتفاقات فرا زمینی درطول فیلم قلبم میوفته توپاچم!!!",
    "همین زمستون پارسال بود از مدرسه در اومدیم برف هم کم کم میومد\nبا بکس تصمیم گرفتیم یکم مردم ازاری کنیم \nچهارتا بودیم رفتیم تو ی کوچه دنبال خونه ای بودیم ک زنگش ازونا باشه ک تو حیاط صدا میده بعد میان درو وا میکنن\nچشتون روز بد نبینه اقا زنگو زدیم سه نفر فرار کردیم حدود ده ثانیه بعد در باز شد ی پیر مرد درو وا کرد از اون ور هم دوستم ماتش برده بود سرجاش واستاده بود ما هم از پشت دیوار نگاه میکردیم \nپیرمرده :بفرمایید؟\nدوستم:اقا بخدا من نبودم \nپیرمرد: پس کی در زد\nدوستم:پشت دیوار قایم شدن \nپیرمرده حدوده ده قدم اومد دید کسی نیس ما فرار کردیم دوستم هم از اون ور فرار کرد.\nحالا بماند ک چقدر خندیدیم و اخرش توبه کردیم ک دفعه بعد زنگ ساختمونارو بزنیم با تغییر صدا بگیم شما پیتزا سفارش دادید؟",
    "چند سال پیش مامان و بابام رفتن مهمونی واسه اینکه من و ابجیم تهنا نباشیم دو تا عمه هام اومدن پیش ما تا عصر از جن حرف زدیم\nهوا ک گرگ و میش شد از ترس گفتیم بریم خونه عموم \nدر حیاط ازکوچه قفل نمیشد فقط از داخل قفل میشد همه رفتن قرار شد من قفلش کنم بعداز رو دیوار برم بیرون ک اقا چشمتون روز بد نبینه همینکه از دیوار رفتم بالا یهو دیدم یکی پامو گرفته میکشه پایین منم فاز فیلم هندی داد میزدم جنا منو گرفتن شما خودتونو نجات بدین بعد نگاه کردم ببینم قیافه جنه چطوریاس دیدم پاچه شلوارم گیر کرده ب میخ تو دیواااااااااااااااار",
    "تازه نامزد کرده بودم بعد با اقامون رفتیم مدرسه خواهرش پرونده شو بیاریم.از در ک اومدیم بیرون کلا نامزدمو فراموش کردمو ب سرعت ب سمت خونه راه افتادم.اگه هوار نکشیده بود ده دیقه ای رسیده بودم منزل",
    "یه بارم تو دوران دبیرستان سال سوم بودم یادش بخیر امتحان زمین (یکی از درسای بیخود رشته تجربی) داشتیم که معلم تقلب یکیرو گرفت نگو این رفیق ما داشته کتاب زمینو میداده به اون یکی رفیقم معلمه پرسیده چیکار میکنی اونم گفته کتاب خواست منم دادم فک کنم معلممون تا اون موقع اونطوری قانع نشده بود ^_^",
    "دیروز زنگ اول دبیر عربی اومد سرکلاس.یه بند پشت سرهم حرف میزد.میگفت دانش اموز باید معلم رو به چالش بکشه. امروز زنگ سوم دوباره عربی داشتیم.عاغا با بچه ها هماهنگ کردیم انتقام پر حرفی دیروزشو ازش بگیریم. یه سطل اب بالای در گذاشتیم و همچون به چالش اب یخ دعوتش کردیم که خودش نفهمید چطور به چالش کشیده شده!",
    "من یه روز تو خوابگاه داشتم سوپ درست می کردم آخراش یه دفعه دیدم یه چیزای ریز سیاه رنگی مثه کنجد توشه دقت کردم دیدم مورچه تشریف دارن نگو مورچه های گرام گرسنشون بوده رفتن تو یخچال چیزی پیدا نکردن شیرجه رفتن داخل بطری رب،الان فکر میکنین ریختمش دور نه بابا با کمال خونسردی تا اونجا که می تونستم مورچه هاشو جدا کردم بقیه شم ولش آوردم با بچه ها نوش جان کردیم \nمدیونین اگه فکر کنین دختر بودیم بقیه بچه  هام با اطلاع کامل از وجود اجنبی در سوپ اونو نوش جان کردن )))))))))))))))",
    "(*_*)......(^_^).......سوتیهای نابود کننده من.......(>_",
    "&&&&&&پست لایک بخور مها خانووووم*******                                    آقا ما یه دبیر عربی داریم جلسه او که میاد سر کلاس اطلاعات آدمو(مثل شغل پدر مادر و تعداد افراد خانواده میپرسه) یکی از بچها بنده خدا هول شده مگه مادرم نظامیه (اوووونم سرهنگ)پدرمم خونه داره.....! ینی چی آخه؟ اصن یه وضی.....                                                                                بکوب لاااایکووووووووو",
    "آقا خواهرم دیروز رفته بود دانشگاه بعد نمی دونسته کلاسشون کجاست بعد از یه خانومه می پرسه کلاس72 کجاست،اونم میگه طبقه بالا،خواهرم میگه رفتم نشستم ته کلاس کم کم بچه ها اومدن بعد همون خانوم رو دیدم داره میاد تو گفتم شما هم حقوقین؟اونم گفته بوده من خیلی وقته اینا رو خوندم الان استادتونم!!!!هیچی دیگه کلاس به افق پیوسته بود.",
    "آبجیم بعد قرنی رفته بود حموم\nمامانم رفته دم در حموم خیلی جدی و بادادو بیداد میگه:\nقشنگ 2یا3دست خودتو لیس بزن بعد بیا بیرون\n(لیس بزن=لیف بزن)\nآبجی بزرگم:D=\nمن: D:\nآبجی کوچیکم:o_O\nمامانم:=|",
    "به جون همین چراغای مودم ک الان دوتاش داره چشمک میزنه قسم عین واقعیته......آقا ما یه دختر دایی داریم(25 سالشه)امروز صب اس داد:سلام آوای انتضار مجید خراتا غمگنشو بهم بده علی....تآکید میکنم 25 سالشه",
    "امروز تو دانشگامون (پیام نوریم‏)ترم بوقیا پر بودن قیافشونم ضایع بود بوقین ‏،با دوستم دم در منتظر تاکسی بودیم یه ترم بوقی اومد پیشمون گفت با چی میرین خونه ،‏ گفتیم با تاکسی زنگ میزنیم میاد ،میخوای شمارش گفت نه من از اینا نمیخوام،‏ میخوام اسم بنویسم هر روز سرویس بیاد دنبالم،بهم بگین کجا اسم بنویسم،من تا چند دقیقه تو شک بودم بخدا یعنی واقعا اینا نمیدونن اینجا دبیرستان نیست دانشگاهه اونم دانشگاهه پیام نور،دوستم که نتونست خودشو کنترل کنه گفت این بوقی تحویل تو من میرم سرم رو بکوبم دیوار",
    "بی تاک شِیک کـــردم\nپســره اومــده درخواســت داده:\nسلام فهمیــدم مامانت دوماد خوشکــل میخواد گفتــم ادد کنــم:-/\nخدایــا اعتماد به نفــس اینو ازش نگیــر:|\nبهش نیاز داره",
    "اینم یه خاطره ی جالب تقدیم به فورجوکیهای عزیز:::\nاگه یادتون باشه تا چند سال پیش ( 5 - 6 سال پیشا ) انتخاب واحد تو دانشگاه بصورت دستی و حضوری انجام میگرفت و خبری از اینترنت نبود ( خب ما اهل این قرتی بازی ها نبودیم )\nمن تو دانشگاه چند ترم کار دانشجویی انجام میدادم، تو قسمت مالی یعنی بعد از تایید واریز پول به بچه ها پرینت نهایی و آمار کلاسها رو میدادم\nخلاصه .. یه روز یه دختر ترم اولی با مامانش اومد برا گرفتن پرینت\nبعد از اینکه پرینتو بهش دادم مامانش خیلی عادی و ریلکس برگشت گفت ببخشید دخترم صبحیه یا بعد ظهریه !!! @@\nجان ؟؟؟ چی ؟؟؟ @@\nو اما سرنوشت ما بعد از این جمله :\n1. تمام سیستم های دانشگاه دود شد و دانشگاه بمدت 3 سال تعطیل ( طعتیل ، تعتیل ، طعطیل ) شد\n2. دختر بیچاره: اول آب شد ( مدیونین اگه فکر کنین از خجالت بوده ) بعد دود شد و به ابرها پیوست. \"\" خبرش اومده الان تو ریشه ی یه درخت در انزوای کامل داره زندگی میکنه و کاملا راضیه شاید هم ( رازیه و یا راظیه )\n3. من: از تعجب اول سبز شدم بعد قرمز شدم بعدش با نیروی عجیبی ( اجیبی ) با سوراخ کردن لایه اوزون وارد مدار زمین شدم و اولین فضانورد ایرانی هستم. راستی اون میمونی هم که با ماهواره ی امید فرستادینو دیدم\n4. مادر اون دختر بیچاره: همچنان عادی و ریلکسه ...",
    "بچه بودم.اولین بار تو مسجد بودم که یک سخنران گفت دو تا فرشته روی شونه های آدم هستن.یکیش کارای خوبو مینویسه اون یکی بد رو.\nمنم که حالیم نبود.تا چند وقت همش میزدم به شونه چپم که هوی.فرشته.ننویسی من کار بدی کردم که میزنمتا!\nقیافه خانواده :)))))",
    "اقا ما یه خونه ای داریم قدیمیه  از اینایی که دسشوییش تویه حیاطه،،، در دسشوییش هم خرابه قفل نمیشه یه شب از خواب بیدار شدم رفتم دسشویی همینطوری نشسته بودم  مشغول بودم که دیدم یهو داداشم بدو بدو اومد تویه دسشویی شاشید روی من و رفت...لامصب چشاشم باز نکرد... اخه اینم شانسه ما داریم -______-",
    "اینجا گرگان خابگا دانشجویی پسران\nعاقا ما دیشب خاستیم کوکو درست کنیم\nچشتون روز بد نبینه!!!!!!!!!!!\nدوستم رفت تو آشپزخونه یهو داد زد رضا صوووووووصک\nطی یک عملیات مافوق سری خودمو رسوندم ب محل سانحه!!!!\nهیچی دیگ رسیدم دیدم سوسکه تو ماهیتابه داره هلیکوپتری میزنه!!!\nهیییییییییییییییی!!\nو باز هم ما موندیمو تخم مرغ!!!\nاینجا دوستم داره کچلم میکنه میگه اسم منو بگو!!!\nاسمش محمد حسین گلی جیرنده\nلایک ب افتخاره همه بچه ها (بزن ب افتخار خودت)",
    "با مامانم رفته بودیم خرید؛برگشتنی رفتیم سوپر مارکت محلمون...بعد این یارو مغازه داره داشت با یکی از همسایه هامون حرف میزد...و این مادر گرامی ما در هنگام خروج از مغازه داره در بحث و گفتگوی آنان شرکت مینماید(ثواطم طو هلغطون)بعد منم ک داغون شده بودم با یه خلوار پلاستیکای خرید مارو کاشته بود....جوش اوردم....تا مامانم اومد بیرون اصن حواسم نبود یهویی گفتم:آخه مادر من شما comment نزاری کسی block ات نمیکنه....\nمن پس از گفتن این جمله فلسفی : ^ــ^\nمادر گرام: -ـــ-\nحضار گرامی: 0ــo 0ــo0ــo0ــo0ــo\nو همچنان من:^ــ^",
    "یه روز با مامانم و خالم رفتیم خرید من گیر دادم که گشنمه دیگه نمیتونم ادامه بدم،انرژی ندارم بعد از اینکه رفتیم غذا خوردیم اولین مغازه پله میخورد میرفت پایین مامانم گفت الان دیگه انرژی داری؟منم گغتم بـــــــــــــــله\nچشمتون روز بد نبینه چنان قل خوردم از پله ها افتادم پایین که نگو و نپرس مامانم از بالای پله ها داد زد فهمیدیم انرژی داری ما دیگه پایین نمیایم خودت بیا ما مغازه بغلیم...",
    "یادمه وقتی بچه بودم بابامون برامون چند تا جوجه اردک کوچیک گرفت ما هم بعد از مدتی تشخیص دادیم که باید شسته بشن جوجه ها رو بردیم تو حمام شستیم بعد برای اینکه آبش گرفته بشه من و داداشم یکی سرش رو میگرفت و یکی دیگه پاش رو و باهم در جهت مخالف میپیچوندیم مثل لباس اما نمیدونم چرا قبل از خشک شدن میمردن اگه علتش رو پیدا کردین اطلاع رسانی کنین",
    "ىه روز تو کلاس کنکور استاد زىست مون مىگفت بىچاره پسراتا شب ساعت 9 اىنجان بعدشم تازه مىخوام ازشون آزمون بگىرم از اون طرف ىکى از دخترا گفت حقشونه استالد نه گذاشت نه ورداشت گفت هاحالا اىنو بخاطر اىن مىگى که اون پسره نمىاد تو رو از ترشىدگى در بىاره \nاستادمون: ^O^\nدختره: O_o\nپسر بىچاره: (*^﹏^*)",
    "دره حموم ما خراب بود بعد بابام نمیدونست یه بار صبح بابام رفته بود حموم ماهم خواب بودیم صداشو نمیشنیدیم بریم درو باز کنیم تا اینکه مامانم فهمیده بود بابامم فکر کرد داداشم درو از روش بسته خودشو زده به خواب رفت از تو خواب ایقد زدش ایقد زدش هرچی هم ما میگفتیم خودش اینجوری میشه باورش نمیشد بدبخت داداشم تا ۱هفته بخاطر شک نمیتونست حرف بزنه",
    "این دهه 80 دیگه خیلی گودزیلان \nامروز یکی از شاگردا مامانم برگشت بهش گفت : خانم امروز خیلی ناراحتم مامانم برگشت گفت چرا عزیزم ،گودزیلا در جواب : دیروز ضبط ماشین بابامونو زدن حالا ضبطش به درک usb 8gb هم به ضبط بود ، خانم ولی فک نکنم دیگه ضبط با اون همه option جایی پیدا نکنیم \nاین درحالیه مامانم میخواست آ و ا بهشون تازه درس بده",
    "من بعد سال ها تلاش بی وقفه تونستم حلقه گمشدرو پیدا کنم(ارباب حلقه ها)با هزار بدبختی از دست شیاطین مخفی شدم واونو تو آتیش انداختم تا نوشته های روی اونو به چشم خودم ببینم بعد از مدتی حلقه رو دراوردم وروش این کلماتو خوندم\n·\n·\n·\n·\n·\nمیدین چین.قیافه من:-| قیافه چینیا;-)",
    "يادمه يه بار چهارم ابتدايى روز اول مهر بود منم موهام بلند بود خلاصه كه ناظما تذكر دادن كه تا هفته بعد كوتاه كن منم يادم رفت.كوتاه نكردم.شنبه هفته بعد ناظممون منو از صف اورد بيرو جلو همه چتريامو زد گفت بقيشو تو خونه كوتاه ميكنى.منم معترض رفتم به بابام گفتم.فكر كردم الان بابام مياد حق منو ميگيره كه يهو بابام منو گرفت كشيد حياط با تيغ كل موهامو زد كچل شدم.هيچى ديگه از اون موقع همه به من ميگفتن كچل الان كه يه دوازده سالى گذشته ياد اون خاطره ميوفتم ميرم موهامو كوتاه ميكنم!!!",
    "آقا ما تو بیتاک بودیم یه پسری رو دنبال کردیم بعد از طریق بیتاک بهش زنگیدم وقتی زنگ زدم اصن پسره هنگولید گفت به من زنگ زدی؟ شماره منو از کجا پیداکردی؟\nمن :|\nبیتاک :|\nابروهای امیرغفور :|\nداعش :|\nیعنی اصن نابودشدماااا واقعا با کیا شدیم 80 میلیون",
    "بعد از مدتها خواستم درس بخونم دخترداییم اومد و قول داد که ساکت میشینه و میخواد تمرینای ریاضیشو حل کنه اونقد درس نخوندم که نمیدونم درس خوندن چطوریه!!!!حالا تا میخواستم تمرکز کنم مگه این گودزیلا میزاشت در حالی که تمریناشو حل میکرد با صدای بلند میخوند:\nقد و بالاي تو رعنا رو بنازم\nتو گل باغ تمنا رو بنازم\nتو که با عشوه گري ۵۲ رو میبری چرا نمیــرقصیــــــــــــــــــی آ. آ. آ چرا نمیرقصيــی\nهمون وسطا چندتا قر ریزم میداد\nمن 0 o\nودر پایان کلی قربون صدقه خودش رفت\nتحملش سخت بود ولی چاره ای نداشتم:||\nخدایا اینا دیگه کین؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!",
    "عاقا ما راهنمایی یه نمازخونه بزرگ داشتیم برای همین مکبر با میکروفون مکبری می کرد و یکم هم میکروفونه اکو داشت\nیه روز یکی از بچه ها از صف هفتم چنان عطسه ای کرد که صداش به میکروفون رسید و اکو ش پخش شد اینجوری\nآآآآآآآپچه چه چه چه ...\nپیش نماز یهو قهقهه زد و چون نمازش باطل شد شیکمشو گرفتو ولو شد کف زمینو می خندید هیچی دیگه ما هم که دیدیم نماز باطل شده داشتیم فرشارو گازمیزدیم بعد یه ربع که دوباره نماز رو شروع کردیم هی یکی یادش می افتاد می زد زیر خنده :)",
    "مکالمه خواهرم با پسر 3.5 ساله ش(محمدعلی)\nخواهرم:پسر خوشگل دارم.جیگر دارم.شکر دارم.دوستت دارم!\nمحمدعلی:مامان حرف نزن موها دماغت بلند شده برو کوتاه کن!!!!!!!\nخواهرم از اونروز متواریه از یابندگان عزیز تقاضا میکنم در اولین فرصت به من خبر بدن....",
    "(^.^) Kiarash Aria Manesh (^.^)\nداغونم مثل اون دانشجوی فنی حرفه ای که امسال قبول شده رفته دانشگاه دیده همه پسرن...\nمدیونین فک کنین خودمو میگم (-_-)",
    "یه سری سر صبح بود ساعت 6 تازه از خواب بیدار شده بودم (من وقتی از خواب بیدار میشم تا نیم ساعت چشام بسته است عین اسکولا راه میرم وچرت وپرت میگم)\nطبق معمول هر روز میخواستم برم دستشویی اول چندبار با کله ام زدم به در درستشویی \nبابام یه دفعه داد زد :بچه 2 دقیقه دندون رو جیگر بزار دستم بنده \nبعد منم رفتم عقب میخواستم بترسونمش واسه همین محکم تر رفتم تو در از شانس گندم بطری نوشابه جلوپام گیرکرد باتمام قدرت رفتم تودر \nدروکندم افتادم رو بابام \nبیچاره بابام باورش نمی شد داشت سکته میکرد به زور خودش جمع کرد \nتا چشام وباز کردم بلند شدم فرار کردم \nتجربه خوبی بود تا دیگه از این  اسکل بازی در نیارم",
    "ی اتفاق بد:دوم راهنمایی بودم صبح دیر بیدار شدم  به زور اماده شدم رفتم مدرسه نصف راه پیاده و نصف راه دیگه با ماشین؛بالاخره رسیدم مدرسه ولی وسط زنگ.همینکه رفتم نشستم معلمون گفت بیا درس جواب بده رفتم پاتخته سرمو بایین اوردم میدونین چی دیدم؟شلوارمو برعکس پوشیده بودم با دمپایی بابام اومده بودم خودتون تسور کنین دیگه چیشد بعدش!",
    "آقا ما یه بار با بابامون رفتیم قنادی یهو یه خانوم شیک و با کلاس اومد تو مغاز ه بعد از دیدن شیرینی های مختلف گفت آقا یه کیلو شیرینی دانمارکی و یک کیلو شیرینی کره ای (کره همونجا که دونگی داره) بدین مغازه داره با قیافه شبیه علامت سوال گفت شیرینی کره ای نداریم که خانوم.....اون شیرینی کره ایه(کره:همون که صبونه نوش جون میکنی)                                      هیچی خانومه کهآژانس منتظرش بود رفت افق ماهم که همه شیرینی هارو جویدیم.....!",
    "یه خاطره باحال قدیمی واستون اوردم.\nمادر بزرگم خاطره تعریف میکرد.میگفت:\nقبل انقلاب بود که یه روز تو کوچشون چندتا آژان جلوشو گرفتن که حجابشو ازش بردارن.\nمانان بزرگم هم از روی زرنگی بهشون گفت:من دختر سرهنگ شریفیم.اگه ولم نکنید آغام میاد پدرتونو در میاره.\nدرست همین لحظه بود که پدر مامان بزرگم(که جاروکش محل بود)از دور دخترشو دید بعد جارو رو بلند کرد و فریادزنان میرفت سمت مامورا.\nمامان بزرگ منم که دید هوا پسه از دور داد زد گفت:مش ممد تو نمیخواد بیای برو قهوه خونه به سرهنگ بگو بیاد.\nمامورا هم که ترسیده بودن و فکر میکردن مامان بزرگ ما واقعا دختر سرهنگه و حتی جاروکش محل هم میشناستس.خیلی زود در رفتن.\n\nبا این که ماجرا به خیر و خوشی تموم شد ولی مامان بزرگم اون شب به خاطر بی حرمتی یه دست کتک هم از باباش خورد.",
    "دست گودزیلامون یه آلو بود میگم بده من بخورم میگه: نشسته هست میگم:بده میخوام نشسته بخورم بمیرم !!میگه: نه واستا بهش سم بزنم راحت بمیری !!! ینی احتمال 99/99درصد این از نسل هیتلره !!!!!",
    "دیگه وقتشه اعتراف کنم که مام یه گودزیلا تو خونمون داریم!\nدیروز ساعت 12 مامانم بهش گفت ساعت 2 می برتش پارک\nبعد گرفت خوابید\nاین خواهر 6 ساله ی بنده ساعت و 1 ساعت میکشه جلو که زودتر بره پارک\nبابام بنده خدا پامیشه نماز میخونه\n10 دقیقه بعد میبینه تازه صدای اذان میاد :/\n\nو صدای دمپایــی ابـــری خیســی کــه بر دهانـــش  کوبانـــده میشـــد :)",
    "یه گودزیلا (خواهر)داریم 8 سالشه کلاس دومه . دیروز اومده 2 تا cd آورده میگه : علیرضا ، اینارو بزار تو لب تابت میخوام ببینم ، خانوممون گفته باید یاد بگیرین . بهش گفتم نمیشه ، حوصله ندارم از اتاقم برو بیرون . برگشت داد زد : \nتو آینده ي خودتو خراب کردي و  تو دبيرستان درس نخوندي ، حالا میخواي آينده ي منم خراب کنی ؟ ( در این لحظه کلی فحش نثارم کرد ) یه جیغی زد و  بعد همچین رفت تو اتاقش درو بست . \nمن در اون لحظه :| \nحالا عکس العمل پدر و مادر :  قد دراز بیمصرف ، مگه همسن بچه ای که باهاش کل کل میکنی ؟ 10 سال ازش بزرگتری ها !!  خاک توی سرت    ...\nبازم من :|",
    "عاغا چن روز پیش واسه وام دانشجویی رفتم بخش رفاه دانشجویان.به مسئولش گفتم وامتون چقدره؟\nگفت : واسه مجردا 400 تومنی میشه.\nگفتم : از کجا می دونین من مجردم؟خو شاید متاهل باشمپ\nگفت : از سر و وضعت معلومه کسی بهت زن نمیدن\nمسئول o_O\nمن :(((((((\nسر و وضعم :((((((",
    "یه روز یه مشنری اومد  گفت که میخام گوشی بخرم بنظرت نوکیا بخرم یا ایرانسل . ببین با کیا شدیم هفتاد میلیون",
    "یادمه راهنمایی بودم خواهرم گودزیلاشو آورد خونمون(۳سالش بود) پیشم بمونه آخه خودش کار داشت بیرون،اینم اذیت میکرد نمیذاشت درس بخونم چون میدونستم عاشق آبه بردمش تو حموم بعده نیم ساعت که رفتم سراغش دیدم کلا شامپو رو خالی کرده رو سرش تا میخواست یه کلمه حرف بزنه کف از دهنشو گوشش میزد بیرون ،آخ که چقد زدم پشت سرش تا کفاش پاک بشه",
    "عاقا, ديشب يه مطلبى فرستادم (تاييد نشد‏)‏ نصفه شب خواب ديدم -1106 تا لايك خورده‏!‏‏!‏ خون به مغزم نميرسيد نصفه شبى نتونستم رابطه بين منفى و لايك رو درك كنم.اگه احيانأ شما ربطش رو فهميديد به منم بگيد.\u2029ولى خودمونيم روياى صادقه بودا...",
    "آقا امروز یه نفر تو خیابون و جلوی دوستش اومد منو اذیت کنه و دست بندازه برگشت گفت:به ،سلام آقا خوبی؟ منم کم نیاوردم و گفتم:بههه،سلام آقا مجتبی ،چه خبر...بعد رفتم یه ماچ گنده صورتشو کردم....نمی دونم چرا،ولی این دفعه من وایسادم و اون یارو دوید سمت افق...",
    "*$*$*$*$*$*$*$*$سوتیهای نابود کننده من*$*$*$*$*$*$بهداد خان بزرگ*$*$*$*$                                                                             سلام(پ چی فک کردی باادبمم)آقا ما بچه بودیم فوقش 6سال گودزیلایی بودیم که رو دستش نبود ونیس( ببین من چی بودمااا )آقا جونم واستون بگه مامان ما یه رادیو داشت که چراغ قوه هم بود خیلیم دوسش داشت ما یه روز داشتیم با پسرعممون تو حیاط گل بازی میکردیم که هوا تاریک شد اون بچه آرومی بود گفت بریم تو خونه من میترسم منم نذاشتم بره بعد از کلی تفکر رفتم رادیوی مامانمو آوردم چراغ قوشو روشن کردم(تا اینجاش به سلامت گذشت) تا اینکه ما تصمیم گرفتیم دریاچه دست کنیم دریاچه رو پراز آب کردیم و ساخت دریاچه وافتادن رادیوتو اون منم که مث چی ترسیده بودم رایوووو روشستم خشکش کردم و گذاشتم سر جاش.تااینکه مامانم ی روز هرکاری کرد رادیو روشن نشد قیافش تا یه هفته شکل علامت سوال بود!!!!",
    "اقا چند وقت پیش شبکه 4 یه برنامه ای داشت نشون میداد که یه دکتر رو آورده بودن در مورد گلاب به روتون داشت حرف میزد.آقای دکتر محترم گفت:مکانیسم بدن انسان طوریه که وقتی شخص دچار گ*وز یا چ*س و یا مدفوع میشه کاملا تشخیص میده که چیه\nحالا داشته باشین عکس العمل مجری گرام رو:\nعههههه چقدر جااااالب من اینو نمیدونستم!!!!!!!!!!!!!\n.\n.\n.\nمسولین لطفا رسیدگی کنن!!!!\nمن دیگه حرفی ندارم :-ا",
    "یه بارم هوس غذای چینی کردم قورمه سبزیرو ریختم تو دو تا پیاله با ته قاشق (به علت کمبود امکانات در زمان هوس کردن غذای چینی) خوردم و اونجا بود که متوجه شدم ما و چینی ها چقدر ملل نزدیکی بهم هستیم حداقل غذاهامون که یه طعمو میده ^_^",
    "تو ماشین پیش بابام نشسته بودم...بابام آبپاش ماشینا زد که شیشه را تمیز کنه...بعد دو دقیقه پلیسه با موتورش اومده کنار ماشینمون میگه:آقا ببخشید،شما به جای این که شیشه را بشورید مردما می شورید...؟؟؟\nچشمم افتاد به لباسش خیس خالی بود...\nدر حال انفجار بودماااا\nخیلی باحال بود...\nچه میشه کرد پرایده دیگه",
    "در جواب اون دوست عزیزی که گفته بود باباش مرغ عشقاشونو شسته بوده و با سشوار خشک کرده بودشون,باید بگم من دقیقا همین بلا رو سر بلبلمون آوردم! ^_^\nالبته ناگفته نماند که من با شامپو شستمش!!!",
    "مامانم میگرن داره، یه دکتر خوب توی یه شهر دیگه بهمون معرفی کردن، ما هم عکس ام آر آی مامانو برداشتیم و خانوادگی رفتیم، مامان بعد از ساعتها انتظار نوبتش میشه و میره پیش دکتر و عکسو بهش میده، بعدشم میگه که سردردهای شدیدی دارم و از این حرفا...\nچشتون روز بد نبینه...\nیهو دکتره میگه: خانوم این که عکس زانوته!!!!\nقیافه مامانم:   @@\nدکتر:    ((((((:\nماشینمون: حیف اون هفتصد کیلومتری که آوردمتون...!\nعکس مغز مامان توی کمد خونمون: ))):\nعکس زانوی بابا:    *-*",
    "هعیییی یادش به خیر چه دورانی داشتیم تو مدرسه!!!\nتو مدرسه ما آوردن گوشی ممنوع بود و قاطعانه باهاش بر خورد می شد!!!\nولی خب مام هر روز گوشی می بردیم....سر کلاس یهو گوشی یکی زنگ می خورد مام واسه اینکه معلم نشنوه همه با هم شروع می کردیم سرفه کردن!!!!\nلایک=ایول،عجب بچه های با معرفتی بودین",
    "آقا ی سال بچه ها ا این برچسب حیوانات و گذاشتن زیر معلم\n.\n.\n.\n.\n.\n\n.\nهیچی دیگه معلم با ی باغ وحش رو پشتش پیاده رفت خونه",
    "بــه پســر دایـیـم میـگم :اگــه یــه عــآلمــه پــول داشتــی چیــکار می کــردی؟\nمیــگه یــه مــودم خیــلی گنــده میخــریدم میــزاشتــم ســر بــرج میــلاد کــه کــل کشــور \nاز وای فــای رایــگان بهــره ببرن ...\nمن:^_^\nاون:^_^",
    "اینقد دهه هشتادیا رو به اسم گودزیلا خوندیم چن وخ پیش با آشناها بحث افتاد که هرکی متولد سال چه حیوونیه\nمن گفتم مار یکی گف اژدها اون یکی گف اسب,ناگهان خاهر ده ساله ی یکی از بچه ها که تو جم بود برگش ازش پرسید:\nآجی,من متولد سال گودزیلام که بهم میگی گودزیللا???\nقیافه کل جمع::-) \nقیافه خاهر گودزیللا::-D \nخود گودزیللا::-/ \nتحقیقات همچنان ادامه دارد...",
    "توی ماشین بودیم بحث سر پلیکان بود حالا اونور خیاونم تلکابین بود بعد بابام گفت مثل پلکابین که...\nمن=:o\nمامی=O_o\nبابام=; )",
    "پـــســره روزه دومـــه مــهــری بــهــم تــیــکــه انـــدآخــــته :\nبـــرو خـــودتـــو مــعــرفـــی کـــن دولـــت بـــه چــآدر نـــشــیــنــآ خــونــه مــیــده^_^ \nبـــدبخــتی یــنــی اینــکــه نــآظــمــتــم پــشــتــت بــآشـــه و هــمــه ی ایــنــآ رو بــنـــدآزه گـــردنـــه کــیــفــو کفـــشـــه ســبـــزت! \nفـــآجعــه هــم اینــکـــه بـــآ دمــپـــآیــی ابـــری قـــرمـــز بـــفرستــت خـــونـــه! کــتـــآبـــآتـــم بــنـــدآزه تــو گــونـــی!کـــه جلـــبــه تــوجــه نــــکنی ! فعـــلـــنم قـــول دآد اگـــه بــچـــه ی خــوبـــی بـــآشـــم بــآهــام رآه بـــیــآد انـــظــبـــآتـــو اَ 15 حــســـآب کــنــه!\nاَ مـــن بــیــچــآره تــر ، بــدبخـــت تـــر،  فــلـــک زده تــر،  بــدشـــآنــس تــر، کــجــآ دیــدیــن آخـــه ؟؟؟؟!!!!",
    "اول مهر بود ساعت هم طرفای 12.دبیر فیزیک پرسید خوب اگه دایره سه بعدی بشه اسمش چی میشه یکی گف مخروطی یکی گف ششضلعی معلم حیونکی داشت شاخ درمی آورد آخرسر یکی از بچه ها گف کروی بعد هم همه تصدیق کردند طوری بودیم که انگار معلم اومده مرکز ترک اعتیاد.",
    "****@@@%%5سوتی های نابود کننده من***&&&%%%بهداد خان بزرگ&&&**%%                                                                           آقا ما بچه بودیم عشق عینک یه روز  تو سنجش مدرسه خودمو زدم به کوری خفن  طوری که فک کردن کارم تمومه به مامانم زنگ زدن گفتن اونم باترسو لرز مارو برد دکتر دکتره هرچی عدسی گذاشت گفتم بده این آقای دکتر زرنگم واسه یه دستی زدن شیشه پنجره گذاش منم گفتم آها این خوبه اونم گفت پاشو بچه دروغگوووو.....بقیشو خودتون تصور کنید(خو چیه بچه بودمااا)",
    "معنی ضرب المثل کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه رو تازه فهمیدم.آقا جونم برات بگه ما سال قبل رفتیم دفتر از دبیر شیمی مون گله کردیم دبیرمونو تغییردادن. امسال شده دبیر شیمی مون امروزم نه گذاشته نه ورداشته میگه:من همه اونایی که پارسال ازم گله کردنو میشناسم امسال پدرتونو در میارم.\nدیگه نمیتونیم اعتراض کنیم آدم از آینده که خبر نداره دیدی سال بعدم دبیرمون شد دیگه از حوالی دفتر رد نشدیم.دیگه رسما دهنمون سرویس شد.زنگ تفریح هم جمیعا   \nوصیت ناممونو تنظیم کردم.\nانالله واناالیه راجعون...\nتیتر اشتباه شده،اصلاح میکنم خاطرات غم انگیز \n\n\nجاست مرتضی پاشایی",
    "اقا بچه 5 ساله خواهرم اومده شعر 2@fm و تتلو رو انگار بلبل میخونه اونوخت من تا همین پارسال شعر سندی رو بلند بلند اینجور میخوندم:\nاگه او مهندسه مونوم پیراشکی میگیرم 0_o\n0_o\n0_o\nخودمم تو خماریش مونده بودم ک چ ربطی ب پیراشکس داره 0_0",
    "دیشب دور همی نشسته بودیم\nداشتیم تلوزیون میدیدیم یه دفعه یه بچه رو نشون داد که\nپستونک تو دهنشه\nبعد دیدم دایی بنده یهو خندش گرفت\nگفتم چیزی شده؟؟\nگفت یاد دوران بچگی تو افتادم ...\nانگشت شصت پامو میکردم تو حلقت \nچون شور بود خوشت میومد ساکت میشدی !!! ....من0__0.           داییم **** پستونک",
    "روز اول مهر بود مام سر صف واستاده بودیم و معاون داشت با بلندگو اسامی بچه هارو میخوند که کیا تو کدوم کلاسن . عاغا این رسید به اسم ساجده، به جای اینکه بگه ساجده،جلوی چهارصد نفر گفت : خانم سجاده فلانی . و اینطور بود که کل مدرسه ناگهان به فضا پرتاب شد و معاونم تو افق محو شد...",
    "دوربین موبایل رو در حالت فیلمبرداری گذاشتم تو یخچال٬در رو بستم و پس از سالها بالاخره مطمين شدم که در یخچال رو ببندی لامپش خاموش میشه!!!\n\nآخییییییییییییش!!!",
    "زمان ما که خبری از سرویس مدرسه نبود یادمه موقع رفتن به مدرسه با دوستم که الان برای خودش دندانپزشکی حاذقی شده قرار گذاشتم هرکی بیشتر با چشمان بسته راه بره برنده است و اون یکی کیک و نوشابه براش میخره\nشرطش این بود که اگه مانعی سر راه بود اون که مراقب مسیر بود خبر بده\nچشمتون بد نبینه اول من شروع کردم رفتم و رفتم تا اینکه صورتم خورد به میلگردهای بیرون زده یه تیر چراغ برق نیمه کاره با کلی درد و خون و گریه\nبه دوستم گفتم چرا نگفتی جلوی من تیر چراغ برقه\nگفت فکر میکردم زیرچشمی داری نگاه میکنی ولی من از همون کودکی راست گفتار بودم!\nهنوزم جاش است\nبعدها بیشتر از بیست سی سال بعد این دوست دوران کودکی رو پیدا کردم و اون هم پذیرفت مجانی دندان های من رو درمان کنه و من هم بیخال اون خاطره بشم      (خاطره ی یکی از اقوام)",
    "امروز داخل اتوبوس بودیم یه گودزیلا حدودا 4ساله تشنه بود هرچی جیغ زد بهش آب ندادن خلاصه این کل اتوبوس رو گذاشته بود رو سرش تااینکه یه خانم تقریبا مسن بهش گفت: پسرم زشته.........\nاقا اومد بقیه حرفشو بزنه که گودزیلاهه بهش گفت: تو یکی دیگه خفه شو\nاینکه ملت چجور اتوبوس رو گاز میزدن بماند ولی قیافه خانمه واقعا دیدنی بود:-D",
    "آقادیروز بامامانم  رفته بودیم فروشگاه من رفتم دنبال خوراکی هام ومامانم رفت که وسایل خودش رو برداره من خریدم که تموم شد برگشتم پیش مامانم که دیدم که به یه زنه که شروع کرده بود با گوشی حرف زدن خیره شده  گفتم مامان چرا خیره شدی به طرف؟برگشت گفت هان چی میگه؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم چی چی میگه ؟؟؟نگو داشته تو حال خودش از زنه میپرسیده آقا منو میگی سریع باهم از محل حادثه گریختیم خدا شاهده دوربین های فروشگاه داشت نشون میداد که مشتریا داشتن سبد هارو گاز میزدن فقط خدارو شکر که زنه نفهمید.\nفعلا بلایکید خواهشا تا من یه خستگی در میکنم^-^",
    "میخواستم شمع باشم و تا اخر عمر به پات بسوزمولی نامرد ادیسون برق رو اختراع کرد",
    "عاقا یروز داشتم تو هفت تیر از مترو میومدم بیرون که ینفر هیکلی بهم گیر داد یا بهم پول میدی یا میگم بچه ها جلوتر بزننتO_o\nمن هم گفتم که چیکار کنم از دستش خلاص شم برگشتم گفتم که بابای من سردار یوسف زادس :)))) هیچی دیگه طرف ر*د به خودش اومد ازم عذر خواهی کرد. ( البته منم رفتم جلوتر به چند تا پلیس گفتم اونا هم رفتن سراغش ) \nمن:)))))))\nسردار یوسف زاده o_o\nاون هیکلیه #____#\nاف بی آی @__@\nاصن سردار یوسف زاده داریم ما؟؟؟",
    "من تو دفتر بیمه کار می کنم و بخاطر کارم هم بیشتر با ماشین و این چیزا سروکار دارم\nحالا اصل موضوع\nچند روز پیش تولد دختر دوستم بود،3سالشه و ما رو هم واسه تولد دعوت کرده بودن\nخلاصه میون این همه آدم  کنار دوستم نشستم و گفتم:\nراستی دلارام مدل چنده؟؟؟!!!\nبله\nبه جای متولد چنده گفتم مدل\nحال و روز بقیه رو نمی گم فقط چند نفر با آمبولانس رفتن...\nآب شدم رفتم تو زمین...",
    "تنها خاطره خوشم از دوران ابتدايى نون پنيرخيارى بود كه زنگ تفريح ميزدم به بدن و عطرش لامصب كل مدرسه رو فراميگرفت‏(ا دبياتم تو حلق خودم‏)هى چه روزايى بود...ع\u2029اشقاى نون پنير خيار بلايكيد لدفن.",
    "یه روز صبح تو ایستگاه منتظر بودیم سرویس مدرسمون بیاد بعد یکی از بچه ها اومد دیدم همه جیغ میزنن نشونش میدن تا نگاش کردیم دیدیم یه سوسک بزرگ و سیاه رو مقنعش بود گفت چرا اینجوری میکنین گفتن سوسک رو مقنعته گفت سوسک،با دست زد سوسکه افتاد ریلکس برگشت طرفمون یعنی دهنمون باز مونده بود بخدا",
    "ما که 21سالمونم شد اما آخرش نفهمیدیم موقع ثبت نام، این 12قطعه عکس سه در چهار و، برا چی میگرفتن ازمون؟\n.\n.\n.\n.\n.\n. \n.\n.\nجالب اینجاست که کارنامه هامونم عکس نداشت.\n(آرزو هستم یک دانشجو!)",
    "مامانم به این پی برد که دهه 80 تایی خیلی گودزیلان . مامانم معلمه کلاس اوله امروزم که اول مهر اومد با این گودزیلا های کلاس اولی خوب باشه برگشت گفت مدرسه خونه دوم شماست منم مادر دوم شمام \nیدفه یکی بلند شد گفت : ینی خانوم بابای ما دو تا زن داره ؟؟؟؟!!!!",
    "من اول ابتدایی که بودم یه همسایه داشتیم پنجم بود .. همیشه با اون میرفتم و برمی گشتم .. یه روز تو برگشت بودیم .. این همسایمون دستمو گرفت تا از خیابون رد شیم منم گفتم این که دستمو گرفته منو می بره دیگه بزا چشامو ببندم این خودش منو رد می کنه ... خخخ عاقا چشت روز بد نبینه چشمو بستم قدم اول ..... قدم دوم .. زااااررررت افتادم تو جوب خخخخخخ جوبشم از این پهنا بود خخخخخخخ خداییش خودمم خنده ام می گیره الان ... خیس خالی لجنی شده بود م خخخ همسایمون گفت چرا همچین می کنی ؟؟ گفتم خو تو دستمو گرفته بودی دیگه .. کلی فحشش دادم که چرا درست ردم نکرده !! بعععععله یه همچین آدمی بودن من :))",
    "پریشب نصفه شبی تشنه م شد....!!!  \nمیخواستم برق هال وروشن کنم : خواب آلود بودم. اشتباهی دکمه آیفون وزدم،در باز شد.(آخه آیفون و کلید برق کنار همن.).......هیچی دیگه ...تا دم در بندری رفتم در و بستم و فشنگی برگشتم.   \nجالبیش اینجاس صبح  که بیدار شدم یادم اومد آب نخوردم............\nاصن یه وضییییییییی......!!!!!!",
    "رفته بودم عکاسی نشستم که عکس بگیرم ی عکس واسه مدرسه \nعکاس: آماده یکم لبخند بزنین\nمن:^____^\nعکاس:یکم کمتر لطفا\nمن:^__^\nعکاس: لطفا کمتر\nمن: ^__^\nدید کمتر نمیشه گفت خانوم اصلا نمیخواد لبخند بزنید.\nملت اعصاب ندارن خب حالا یکم بیشتراز یکم لبخند چی میشه؟؟؟!!!!!!!!!!!\nهه هه شاد باشید",
    "عاغا ی روز دبیر تاریخمون داشت درباره ی نلسون ماندلا صحبت میکرد یهو برمیگرده . . . \nمیگه : شما کسی رو که مثل نلسون باشه میشناسید ؟؟ \nیکی از بچه ها برمیگرده میگه : اسپارتاکوس. \nدبیر هم تو فکر فرو میره . \nما هم داشتیم زمینو گاز میزدیم",
    "چسبیــده به خونــه ما، یه مدرسـه هست،اون هـم ابتدایــی.قبلا نبــود،از ایــن غیر انتفاعــی هاســت که اومــدن اجــاره کردن.ما بدبخــت شدیـــم.الان که پیش دانشگاهــیم رو تمــوم کردم و دانشگــاه قبول شــدم ,گفتــم میام یه چنـد وقتــی میخوابــم و خستــگی ۱۲ سال تحصیل ناکام\n از تــنم در میــاد ولی مگــه میذارن ایــن بچــه ها.\nمن نمیدونــم این ناظمشــون چرا اول صبــح اینقدر عصبانــیه. \nاز اون بدتر صدای بچــه هاییه کــه ســر صف ســاعت ۷ صبح شعر میخونــن :\nما گل های خندانـیــم. فرزندان ایرانــیم.\nجوری داد میزنن کــه لوزالمــعده آدم هم به رقــص در میــاد. حالا مادر من از ایــن همــه ســر و صدا بیدار نمیــشـه،ولی کافــیه ساعت ۹ من بــرم ســر ِ یخچــال و درش رو باز کنــم. از اتاق خــواب داد میزنــه :\n- ذلیل مُـــرده ! هیچی توش نیســـت ! باز دنبال چی میگردی ؟! :دی\nفک و فامیل و در و همســایــه س داریـــم ؟!! ^__^",
    "الان که این پستو میزارم ی چیزی فهمیدم\nرئیسم ی ماه پیش رفته خاستگاری ی دختره بهش گفتن نه\nبعد هفته بعدش رفته خاستگاری دختر عموی اون دختره\nهیچی دیگه گندش در اومده باباهای دخترا زنگیدن بهش \nهر چی از دهنشون در اومده گفتن به رئیس من \nعجب رئیسی دارم من\nخب ی تحقیقی چیزی .. یییییییرخی که خاستگاری نمیرن آخه :))))",
    "یادش بخیر بچه که بودم،وقتی با بابام میرفتم حموم، بعدش تا سه روز مثل این عروسکای حبابساز، حباب میدادم بیرون.\nآخه با لیف کاموایی چنان دک و پوزمون رو به هم میمالید انگار داره سیب زمینی میشوره!تازه برای صرفه جویی، آب هم نمیریخت تا قشنگ کف صابون از چشممون بره داخل از دهنمون در آد...!!",
    "پسر :بابا پاهام درد میکنه میشه امروز نرم مدرسه?\nبابا:پاشو لندهور حتما باید بری،پاشو نکبت\nدختر:بابا من نمیخوام برم مدرسه؟\nبابا:واسه چی گلم؟\nدختر :حس خوبی ندارم\nبابا:باشه عزیز دلم،پتو رو بکش رو خودت سرما نخوری",
    "اقا تو رو خدا ترم اولی دارید تو فامیل که تو دانشگاه شماست توجیحش کنید \nامروز کلاسم ترکید\nواحدهایی که من ارایه میدم برای بچه های ترم سه به بالاست\nسرکلاس بودیم اخر کلاس بود(دانشجوهای من نه روح دارن نه عمه جلسه اول امدن)\nجلسه اول هم که همه در جریانید چطوریه\nیه دختره در زد سرشو اورد تو گفت：خانم اجازه میشه به دختر خالم .... بگید خودکار بنفششو بده من؟!!\nمن@_@ @_@ o_Oo_O :-D :-D\nدانشجوهام بعد یه سکوت چند ثانیه ای(فکر کنم طفلکی ها شوکه بودن قفل کرده بودن)شکلک نیست توصیفشون کنه\nکلاس رفت فضا من الان از ماه براتون پست میذارم بچه ها دارن ماه میجون",
    "گودزیلامون سال پیش رفت کلاس اول،اول مهر کلی خوشحالی میکرد که دارم  میرم مدرسه و ... خلاصه کلی خوشحالی کرد،دو هفته بعد چنان حالش از مدرسه به هم میخورد که به نشانه اعتراض سر کلاس معلم پا شد و کلاسو ترک کرد.بعله همچین گودزیلایی داریم ما!!",
    "*%*%*%*%*%*%*%*%*سوتیهای نابود کننده ما*%*%*%*%بهداد خان بزرگ*%*%*%*                                                                    آقا ما یه دوستی داشتیم ایشون عشق دوچرخه ایشون اومدن به زور از خسیس ترین دوستمون دو چرخه قرض گرفتن(حالا بماند چه زجری کشید تا دوچرخه رو گرفت بنده خدا) اوایل مدرسم بود دوست ماهم کچل کرده بود خفن کلش مثل آینه آقا رفته بود یه دوری با دوچرخه بزنه که ناخواسته افتاده بود تو یه شیب تند  از شانس کج کوله این بدبخت ته کوچم دیوار بوده  اینم از ترس خرابی دوچرخه سرشو گرفته بود جلوش و با کله کچ کچل پوووف رفته تو دیوار اونم با سرعت نور.... دیگه بقیشو خوتون تصور کنید.....بکوب لایکو...",
    "به گودزیلا داریم خواهرمه به هلو انجیری میگه هلو پنجعلی!!!!                    ینی چی بگم بهش؟                                                                       هلو انجیری؟هلو پنجعلی؟                                                                 :::::::()",
    "عاغا رفتم از معلم فیزیک پرسیدم ببخشید آقا نظرتون درباره دبیرستان انرژی هسته ای چیه؟ گفت ببین تو باید از یکی که اطلاعات داره بپرسی منم گفتم میدونید سختیش برام مهم نیس پولش زیاده آقا جاتون خالی بنده خدا نفهمید چی شد خودمم نفهمیدم آخه این دوتا چه ربطی داره.\nحالا :\nمن:& \nمعلم فیزیک○-○ \nانیشتین^-^",
    "یه مدت تو مغازه کار میکردم،به هر کی بقیه پولشو میدادم میگفتم مبارکتون باشه،از اون موقع تا حالا تو هر مغازه ای که میرم هر چیزی که میخرم به فروشنده میگم مبارک باشه!دیروز زنگ زدم برام غذا بیارن وقتی پول دادم گفتم مبارک باشه یارو انقدر خندید که داشت بدون موتور بر میگشت رستوران!!!!",
    "كيا يادشون مياد يه هفته قبل مدرسه مامانمون كل دفترامونو خط كشي ميكرد تا دفتر ماهم مثه بقيه خط كشي داشته باشه....",
    "با عرض سلام \nمن بچه بودم مدرسه هم نمیرفتم نزدیک خونمون ی مدرسه ابتدایی بود\nک هر روز ب دانش اموزا ی پاکت شیر میدادن بعضیا ک این شیرارو نصفه میخوردن مینداختن تو سطل اشغالی تو ساعتای کلاس ما میرفتیم تو حیاط مدرسه با ی کاسه \nهیچی دیگ این شیرارو بر میداشتیم میریختیم تو کاسه میبردیم میدادیم  ب همسایه بیچاره مون بعد میگفتیم\n_خالهههه مامانم شیر فرستاده براتون \nبیچاره چقد خوشحال میشد \nکفاصد هم خودتونید منم واسه خودم گودزیلایی بودم",
    "امروز صبح كه از خواب بيدار شدم،همه چيز رنگ تازه به خود گرفته بود،همه چيز را با رنگي متفاوت ميديدم…\n\n\nهيچي ديگه رفتم دكتر،گفت كور رنگي گرفتي بدبخت!ولي دارو داد الان بهترم!!!",
    "جونم براتون بگه ما بیشتر جاها با رضا میریم(رفیق فاب امیره) \nرضاام تازه نامزد کرده بود،هی دختره صداش میزد رضا!!!!!\nرضاام میگف:جانم؟دختره میگف بیا بریم فضا(بعد کلی جفتشون خرکیف میشدن):|\nیه روز مامان امیر اینارو عروس مهمونی کرده بود،باز این دختره شروع کرد لوس بازی:| \nمنم مثلا اومدم از اون جا نمونم و فی البداعه ی اثری خلق کنم . . .\nگفتم:امیـــــ ـــــــــــ ـــــر!!!!!! اون بنده خداام طبق عادت همیشش گف:جـــــــــــونم!منم گفتم برو بمیر(^__^)\nبعدش دیدم همه سرخ کردن ولی هیشکی نخندید نگا به پشت سرم کردم مامان امیر و دیدم ی جوری نگام کرد ک تو مورب رفته بودم رو ویبره!!!!:-/\nاصن ی چی اونورتر أ نابود شدن بود:-S خیلی دوستم داره ها ولی رو بچش حساسه. . .\nایـــــــــــش دختره پلشت با این لوس بازیاش، أ اونرو هروخ میگم امیر،مامانش چار چشه نگام میکنهo_O\nذهن خلاقه و فی البداعه گوعه من دارم عایا ؟؟؟؟\nلایکـــــــــــ:تو شکوفا نشی میمیری؟!؟!",
    "اغا من جدیدا یه نرم افزار دانلود کردم بنام قاتل من. تو این نرم افزار شما باید اسم خودتون و چن تا از دوستانتون رو بنویسین و بعدش به شما میگه در فلان تاریخ و بوسیله فلان دوست خود و بدلیل فلان کشته میشوید.\nحالا من این کارو کردم دیدم نوشت شما در تاریخ 1465/5/7 بویسله دوست عزیز خود مدیر ۴جوک بدلیل برف بازی کشته میشوید.\nحالا این که مدیر ۴جوک به من خیانت میکنه به کنار من موندم ۷۰ سال دیگه تو این کره خاکی چه اتفاقی میخواد بیفته که وسط تابستون(مرداد ماه) و گل گرما میخواد برف میاد که با برف بازی منو میخواد بکشه؟!؟!؟!",
    "بچه بودم وقتی اسفناج میخوردم حس میکردم زورم بیشتر شده،میرفتم تو کوچه دعوا\n.\n.\n. مثله خر کتک میخوردم، بر میگشتم",
    "چند روز پیش یه پسره رو دیدم پشت فرمون داشت قلیون میکشید!\n اعتیاد دیگه تا چه حد خدایی؟!!اصن یه وعضی",
    "امشـب عروسـی دعوتیـم\nبـه مامانـم میگـم وووای چـی بپوشـم ؟؟؟؟؟\nبابام رکابـی شـو در اورده داده بهـم میگـه :بیـا بـا ساپـورت مشـکی بپـوش سـت میشـه\nخیلـی هـم باکلاسـه\nقیافـه منـو هـم دیگـه خودتـون تصـور کنیـد :| :)))",
    "یه بار تو مغازه رفیقم بود(سوپر مارکت) که یهو بهم گفت تو بمون من میرم تا جایی سریع برمیگردم...تا بیام مشتریا رو راه بنداز...منم قبول کردم...\nیکم گذشت دیدم یکی اومد تو مغازه منم هول شده بودم شدید...\nگفت آقا ببخشید نوشابه دارید؟؟؟\nگفتم:مشکی یا سیاه؟؟؟(چیه خو هول شده بودم)\nجالب اینجاست که اونم گفت:سیاه میخوام :|\nدیگه ادامه ماجرا رو نمیگم خودتون میدونید :D",
    "پسر همسایمون 5 سالشه اومده خونمون.منم گوشی نوکیا ساده مادرشوهم دستم بود گفت:اون گوشیو ی لحظه میدی؟\nمنم گفتم بچه س خرابش میکنه قفلش کردم دادم بهش.بعد صفحه گوشیو نگا میکنه به نشانه افسوس سرشو تکون میده میگه:تو واقعا فکر کردی من نمیتونم اینو باز کنم؟\nبعد رفت از خونشون تبلتشو اورد داد دستم گفت:رمزش 10 رقمیه 3 عدد اولشم 5.باز کردی مال خودت گوپسند.(بلا گرفته بلد نیست بگه گوسفند)\nبه خدا من 2 سال پیش یاد گرفتم چجوری تو گوگل سرچ کنم.",
    "دختر خالم میگه سره آزمون علمی (تست) تو پاسخنامم شکل در آوردم از عاخر دوم شدم... !!!!!!\nیعنی واقعا ما همچین نابغه هایی هم داریم تو مملکت؟؟؟ چرا یکی اینارو کشف نمیکنه؟؟؟؟؟\nخخخخخخ :دی :|",
    "با دوستم رفتیم بیرون\nمیبینم تو صندوق عقب ماشینش\nی تیشرت قرمز و ی پیراهن آبی داره \nمیگم اینا چیه؟؟ @_@\nمیگه دوست دختر نداری که بدونی\nیکیشون استقلالی باشه و\nاون یکی پرسپولیسی یعنی چی :-$\nمن ^_^\nبازم من :)))))",
    "دیروز مامانم اومد تو اتاق منو کلی زد پرت کرد بیرون کامپیوتر رو از برق کشید \nبعد با ی ضربه حرفه ای منو انداخت رو کاناپه\n\nولی ی اشتباه تاکتیکی داشت\n\nگوشیمو نگرفت....الان با گوشیم در خدمتتون هستم",
    "دوستم تعریف میکرد ميگفت:من بچه که بودم با دوستام در مورد جن حدود یه ساعت بحث کردیم بعد من شب که ميخواستم بخوابم خیلی میترسیدم بخاطر همین از بابام پرسیدم :بابا؟ جن وجود داره؟\nمن انتظار داشتم بخاطر این که نترسم بهم بگه نه ولی نامردی نکرد و یهو گفت:آره وجود داره پسرم. تو کابینت ها، تو کمدها،تو دستشویی،همه جا هستن و اگه شب دیر بخوابی میان میدزدنت و شکنجه ات میدن و بعد باهات سوپ درس میکنن و میخورنت. \nبیچاره دوستم تا یه هفته از بغل مامانش تکان نميخورد و حتی دستشویی هم با هم میرفتن.\nالبته ناگفته نماند بابای دوستم ۳روز مجبور به فرار از مامان دوستم بود.",
    "عاغا دیروز از یه شماره ناشناس واسم اس اومده: سلام.هاجر ابوذر هستم همکلاسی سابق.\nمن: سلام شرمنده هاجر خانم اشتبا گرفتین.\nناشناس:نه خانم هاجر شمایی. من ابوذر اسلامی هستم. یادتون اومد؟\nمن: من هاجر نیستم اشتباه گرفتین.\nناشناس: خوب من که ابوذرم.\nمن: بی جواب\nناشناس: حالا که اینطور شد منم مقدادم. رفتم سراغ سمیه. به سلمان سلام برسون.\nدیگه حرفی برای گفتن ندارم",
    "من تو راهنمایی ی عادت بدی داشتم،اونم اینکه پامو ولو میکردم زیرپاهای دوستان،وی بارکه یکی از دوستم که همیشه به بالانگامیکنه اینکارو کردم،که ی دفه نقشه زمین شد،کل کلاس رفت توسکوت مطلق،همه نگاهابه من،دهانا هم بازبودن،منم رفتم دوستمواززمین بلند کردم،وازش پرسیدم چراافتادی؟چراینطوری شدی؟\nولی خداییش باحال بود ازاون روز به بعد تا الان که سال دوم دانشگاهستم،هنوز رفاقتمون پابرجاس،هنوزم بهترین دوستمه...\nاره اینم از یک شروع رفاقت صمیمی\nامتحانش ضرر نداره^_~",
    "یادش بخیر، بچه که بودم وقتی بعد از بابام میرفتم دستشویی، احساس مگسی رو داشتم که به توده ای از پیف پاف برخورد کرده باشه!!\nفقط من اینجوری بودم یا برا شما هم پیش اومده...!",
    "..یامهدی ادرکنی\n\"خاص برای آقای خوبم\"\nروزها نونشده کهنه تر از دیروز است.گرکندیوسف زهرا نظری نوروز است.لحظه ها،در تپش تاب و تب آمدنش .آسمان چشم براه قدمش هر روز است.صلوات.",
    "به دانش آموزای قبلیم (امسال دیپلم گرفتن) بعد کلی درس دادن ، گفتم صفر تقسیم بر پنج چند میشه ، بعد کلی فکر کردن یکیشون داد داد زد گفت آقا ما بگیم ؟گفتم بگو\nگفت : یک عددی میشه بین صفر و یک ولی دقیقش رو نمیدونم \nشب فیساقریس و چند تا از ریاضی دانان دیگه اومدن به خابم \nنمیدونید چه اشکی میریختن؟",
    "**********************سوتي نابود كننده من************ بهداد خان بزرگ**************\nامروز خواستم جلو دختر عمم كم نيارم ( خو تقصير خودش بود گفت سيمكارت خواهرش جايزه داره!)\nگفتم من وقتي سيمكارت همراه اول خريدم فرداش واسم اس ام اس اومد كه شما از شركت همراه اول يه سيمكارت ايرانسل برنده شديد!!!!!!\nقيافه  دختر عمم كه غير قابل توصيفه از شما چه پنهون خودمم الان افقم..وسيله سالمم واسمون نموند.....",
    "آقا ما تابستون رفه بودیم کارگری با پسر خاله ها داشتیم آجر می آوردیم ما شوهر خالم هم اونجا بالا سرمون بود پسر این شوهر خالم با اون یکی پسر خالم دعوا می کردند که مقصر اون یکی پسر خالم بود اونم نمیتونست به این چیزی بگه آخرش افتاد دنبال بچه اش سه طبقه دنبالش کرد ما داشتیم آجرهارو گاز می زدیم این مقصر(ناصر) هم داشت رو سیمان ها ریسه می رفت بالاخره اینو بی گناه ( مهران)گرفت در حد مرگ زد که مثلا ما عبرت بگیریم  مام گفتیم بذار یبار دیگه سربه سرش بذاریم ببینیم چی میشه یبارم این کارو کرد غافل از این که پدرش اونجاست حالا این دفعه اونو در حد مرگ زدن ایندفعه مهران دید چیزی نمونده داشت دسته بیلو گاز میزد.\nناصر :(((\nمهران :))))))))",
    "ازدانشگا داشـــــتم بر میگشتم خـونــــه کـه وسـط راه لاســــــــــــتیک ماشین پنچر شد\nپیاده شـــــــــدم و با بدبختی جک و بزن و لاسـتیک زاپاس رو بنداز که یه دخترِ جلو ماشیــــــــــنم پارک کرد!\nپیاده شـــــــد گفت : آقاااا ، میشه لاستیک من رو هم عوض کنی ؟!\nبلد نیستم :( \nپنچر شده ..!\nدیدم چاره ای نیست ، دلــــــــــم سوخــت و شــــــروع کردم به عوض کردن لاستیک ماشینش\nکه هــمون لحظه یه خانـــوووووووم با 206 اومـــــــــد بغلم و گفت ببخشید آقا ، بالانس هــــــم انجام میدید ...!!\nانقدر شاکـــــــــی شدم الکی گفتم :بله انجام میدم .!!\nلاستیکی 5000 تومن \nیه قیافه ای گرفت و گفت: وااااااا!! پنج هزار تومااااااااااااااااااااااااان ؟! چه خبره آقا ؟!\nما مشتری خودتون هستیمااا ، همیشه پیش خودت میام \nچـــــــــــی بگم به این آخــــــه من ؟؟؟؟!!!!",
    "آقا من یه دختر عمو دارم گودزیلا یه بار رفتم خونشون نرسیده به درشون میگه گوشیتو بده بازی کنم حالا این با دستای خیس و پفکی!!! داره subway surf بازی می کنه بهش هم میگه عمو آقا این دو سه بار زد طرفو له کرد اعصابش خط خطی شد رفت گوشی رو پرت کرد تو حیاط این قیافه ی من :(( لنز دوربین گوشیم داغون شد منم منتظر تلافی بعدظهر به زور ماشین عمو روگرفتم که باید من راننده باشم آقا من در اولین فرصت کوبیدم ماشینو به دیوار بعدش هم گفتم اگه به بابام بگی منم میگم بچت گوشیمو خراب کرد.\nحالا قیافه ی عمو ی این جانب :((((((((\nحالا من :)))))))))",
    "عاغا ما یه مدت بود عادت داشتیم هرکی با تلفن حرف میزد یا توی تلویزیون کسی حرف میزد جوابشو میدادم\nیه بار با بابام بحثمون شده بود و من به کلی مخالف نظر بابا بودم که بابام گفت نظر من همینه که هست در همین لحظه توی تلویزیون یارو گفت حاجی مثل خر توی گل گیر کردم\nمنم طبق عادت همیشگیم جوابشو دادم و گفتم بسکه خری\nبابام هم فکر کرد که با اونم\nهیچی دیگه خواستم بگم برید پادرمیونی کنید به بابام بگید جنازم رو از سرد خونه تحویل بگیره یخ زدم",
    "یکی از فامیلا فوت کرده بود !\nسرمراسم خاکسپاری بودیم که یکی دیگه از فامیلای همین جوری ک داشت گریه میکرد \nیهو گفت :سابقه نداشت حسین بمیره :((((\nهیچی دیگه وسط عزا وابستگان داشتن سنگ قبر مرحومو گاز میزدن:)))",
    "داستان یه روز عادی تو خونه :\nبابام تو ﺷﺮﻛﺖ شلوارش پاره شده بعد رفته یه شلوار دیگه خریده که\n15 سانت بلنده !!!!\nاومده به مامانم میگه کوتاش کن \nمیگه: کار دارم باید برم کلاس خیاطی پرده دوزی !!!!!!\nاﻭﻣﺪﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻪ:میتونی شلوارمو کوتاه کنی, 15 سانت\nﮔﻔﺘﻢ : بابایی من درس دارم فردا امتحان دارما...( اﺭﻫﻬﻪ ﺟﻮﻥ ﻋﻤﻢ) ﺑﻌﺪﺵ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺳﻮﺯﻥ ﻧﺦ ﻧﻜﺮﺩﻡ ﺷﻠﻠﻠﻮاﺭ ﺧﻮﺩﺷﻢ 15ﺳﺎﻧﺖﻛﻮﺗﺎﻩ ﻛﻨﻢ  ﺑﺮﻭ ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﺧﺪا ﺭﻭﺯﻱ ﺗﻮ ﺟﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﺟﻮﺭ ﻛﻨﻪ \nﺑﺎﺑﺎﻡ : ﺧﺎاااﻙ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ اﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻲ اﻻﻥ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺧﻨﮕﻮﻝ ﺑﻮﺩﻧﺖ ???\nهیچی دیگه خودش 15 سانت کوتاش کرد!!\nبعد شب که همه خواب بودن مامانم (بی خبر از اینکه بابام کوتاش کرده)\nدلش سوخت رفت 15 سانت دیگه کوتاش کرد !!!\n.\n.\n.\nهیچی دیگه امروز بابام شورت رفت سرکار",
    "امروز سرکار حالم بد شد دستمو گذاشتم رو سینه م تا جایی که تونستم قیافمو مچاله سوچاله و کج  کونجل کردم و با اخ و اوخ گفتم قلبم درد میکنه  \nهمکارم یه نگاه فیلسوفانه ای بهم انداخت و گفت مطمنی قلبت درد گرفته \nبا همون حال گفتم اره\nخندید گفت اخه دستت سمت راست گذاشتی\nهیچی دیگه همچبن ضایع شدم دردم رفت o-O\nولی باورکنید قلبم درد میکرد فقط نمیدونم چرا سمت راست بود؟؟؟",
    "تو خونه داشتیم والیبال ایران/المان میدیدیم(تاکید میکنم تو خونه)پسرعمومم ک 5سالشه خونمون بود.دیدم همش داره سوت میزنه جیغ میکشه هوووهووو میکنه.درضمن این کارارو وقتی میکرده ک توپ تو زمین حریف بود\nداد میزنم میگم چ خبرته؟؟هنو ک نبردیم انقد ادا درمیاری؟؟؟؟\nواسم پشت چشم نازک میکنه میگه آی کیو...دارم تمرکز اونارو ب هم میزنم دیگهههه////\nاخه من دیگه چی میتونم بگم ایا؟؟؟؟",
    "امروز خواهرم بد اخلاق شده بود و هر چی بهش میگفتم باهام یه دعوایی میکرد!منم دیگه صبرم تموم شد و بهش گفتم:\n_چون من ازت کوچیکترم دلیل نمیشه که هر چی خواستی بهم بگیا!!\nخواهرم:والا من دیگه احساس میکنم تو ازم بزرگتری!(آخه قدم ازش بلند تره)\nمن:خو بیشعور به بزرگترت احترام بذار!!\nخواهرم:@_@\nمن:^_^\nکلا منطق دوتاییمون در حد جلبکه!!",
    "یه روز زفته بودم خونه داداشم بعد یه ساعت زن داداشم میخواست بره خریدکه برادر زاده 3ساله ام داد زد : مامان مامان عمو لواشک دوست داره براش میخری ؟!!!!\nتو اون لحظه مونده بودم چی بگم \n\nمن به سن اون بودم که نه دو برابر اون سن داشتم به لواشک میگفتم لاف دوشک \nاینا دیگه گوزیلا نیستن چون از زور استفاده نمیکنند با پنبه سر میبرن",
    "داشتم به بچه همسایمون ریاضی یاد می دادم.بهش گفتم:\n\"خب شاهین جان  10 تا لواشک داری 3 تا رو به سارا میدی 4 تا رو به مهشید.حالا چی داری؟\nبا کلی ذوق میگه :\"خب معلومه دیگه 2 تا دوس دخدر جدید..!!\nگودزیلا چیه؟بزارین از لفظ ماموت استفاده کنم براش!!!!",
    "ميدونين به كيا ميگن سايرين\nبه كسي كه تو سايه ميرينه !\nن خدايي ميدونستي؟؟؟؟؟\nمن برم سراغ اكتشافات بعديم",
    "زمستون پای بخاری نشسته بودم وتلویزیون میدیدم ، توی تلویزیون یک مستند در مورد میوه ها نشون میداد تا رسید به انگور .\nمنم یهویی به طرز عجیبی حوس انگورم کرد بلند شدم رفتم آشپزخونمون که انگور بخورم ولی به آشپزخونه نرسیده فراموش کردم چی می خاستم . بعد کلی فکر چشمم به انارای گوشه آشپزخونه افتاد و بلند گفتم :آها انار می خواستم .\nرفتم نشستم پای TV و انارو تا تحش خوردم بعد دوباره مستند دوباره عکس انگورو نشون داد . تازه فهمیدم من انگورمیخواستم نه انار\nتا یک هفته خودم به خودم می خندیدم",
    "پسرخالم داشت به مخاطب خاصش اس میداد بعد نگو شوهرخالم داره اساشو میخونه.\nمث اینکه پسرخالم به مخاطبش گفته من دنیارو بدون تو نمیخوام.دریارو بدون تو نمیخوام و.......\nاقا یهو شوهر خالم برگشت گفت میشه پولای منم بدون اون نخوای؟\nما:0_0\nپسرخالم:اخه بابامن که هنوز دارمش\nشوهرخاله:تو کاریت نباشه در عرض سه سوت از صحنه روزگار محوش میکنم!\nطفلک دختره نمیدونه همچین پدرشوهر مهربونی داره",
    "اقا ما یه روز داشتیم تو خیابون راه میرفتیم یه وانت کنار خیابون بود دوستمم داشت باهام حرف میزد،پشت وانترو خوندمو رفتم تو فکر،دوستم گفت چت شد پ؟گفتم پشت وانته نوشته ببخشید مت برو،اخه ای یعنی چی؟یعو دوستم زد پس کلم گفت خاک بر سرت کنن نوشته بخشیدمت برو!بعدشم به نشانه ی تاسف سرشو تکون داد،منم که داشتم زمینو گاز میزدم دیگه دوستم جمم کرد!\nخخخ",
    "دیروز رفتم یه مغازه پیراهن بخرم. به فروشنده گفتم ارزون حساب کنید من مشتریتونم و پیراهنیم که تنم بود رو نشون دادم و گفتم اینم از همین جا خریدم. برگشت گفت این که مال 4و5 سال قبله... له شدم رفتم مرحله بعد",
    "به پسره میگم یه عکسه بی آرایش بذار ببینم چجوریی.\n\n\nدیگه بهم pm نداد.ناراحت شده؟حرفه بدی زدم؟\nدخترا لایکا کو پس",
    "اوایل نامزدی با نامزدم رفتیم شمال رفتیم رستوران ناهار بخوریم بعد از خوردن نامزدم رفت حساب کنه منم بغلش وایساده بودم یه دفعه دیدم یه گوشی k800 رو میزه(منم گوشیم k800 بود)تو دلم گفتم گوشی من چرا رو میزه؟برداشتم گذاشتم تو جیبم اومدیم بیرون رفتیم ویلا یه دفعه دیدم صدای زنگ گوشی میاد گفتم سعید(نامزدم)صدای گوشی میاد اما زنگ گوشی من نیست اما جیب من داره میلرزه برداشتم دیدم یه پسره داره میزنگه خلاصه نامزدم فهمید چیکار کردم  گفت خاموش کن بعد میریم میدیم بماند که وقتی یارو قضیه رو فهمید کلی خندیده بود اما نکته مهم اینه که نامزدم فهمید با جه ادمی نامزد کرده!!!!!!",
    "دیروز  مهمون داشتیم که یکدفعه بابام گفت فاطمه رو باید عروس کنیم...\nمن با اعتراض داد زدم باااااااااااااابااااااااااااااا\nبابام:حالا جان ما عروس شو...خاستگارا دارن درو میکنن ...اوه اوه دارن از دیوار میان بالا\nیاابوررررفضل...تو اون فاصله تمام اقواممون هم از خنده داشتن درو دیوارو گاز میزدن ومنم از حرص داشتم ناخونامو میخوردم که یکدفه مامان بزرگم گفت حالا عیب نداره مادر جان من میرم سفره ابولفضل پهن میکنم تا شاید معجزه ای بشه وبرات خاستگار بیاد(بدبخت باور کرده بود) دیگه همه داشتن خفه میشدن از خنده....حالا امروز همه اقواممون ودوستام بهم پیام دادن:سلام فاطی ترشیده....\nگوشیه دختر همسایمونو برداشتم یه دفه دیدم اسممو تو گوشیش فاطی ترشیده سیو کرده...\nمنo_O\nبابام:^_^\nرفیقام>__",
    "دیروز واسه مدیر گروهمون ایمیل زدم:\nسلام خسته نباشید. لطفا درس سازه های 1 را در روز دیگر نیز ارائه دهید.\nبعد از یه هفته جواب داد:\nسلام خسته نباشید. لطفا درس سازه های 1 را در روز دیگر نیز ارائه دهید.\nمن دوباره ایمیل زدم:\nشما که جمله منو کپی پیست کردین!!!یعنی چی؟\nبعد از دو روز جواب داد:\nشما که جمله منو کپی پیست کردین!!!یعنی چی؟\nاینو که خوندم سرمو بردم طرف آسمون فریاد زدم:خدااااااااااااااااااااا.....",
    "با سلام اللهی به امید تو اقا اگه دروغ بگم گوزیلا اتاقمو تصرف کنن زمان سربازی یه رفیق داشتم خیلی با هم جور بودیم یه روز سر شرط بندی با یکی دیگه از بچه هاسوسک خورد باورتون میشه از این سوسک کوچیکا",
    "داشتیم بازی والیبال ایران و صربستان میدیم  بعد ایران امتیاز میگرفت همشاز خوشحالی جیغ میزدیم تا اینکه ایران ست دوم رو برد دیگه همه داشتن از خوشحالی میپریدن هوا جیغ میکشیدن یارو پسر داییم4 سالشه یه دفعه داد زد خفففففففففففففففففففففففه شید همش تقصیر شماست نتونستم رکورد بزنم مام عینهو موز نگاه هم میکردیم و خفه شدیم که گودزیلا بتونه با تبلتش رکورد بزنه",
    "بچه بودم(6-7سال) میرفتم این باجحه های تلفن که تو خیابون ها میذارن،مزاحم آتش نشانی و اورژانس میشدم.....همش بهشون فحش میدادم.....خخخخ\nیه روز رفتم به آتش نشانی زنگ زدم،تابستون بود تقریبا ساعت 2 ظهر،بعد یه آقاهه گوشی رو برداشت،گفت پسرم الان ظهره،تقریبا همه خوابن،تو هم برو بخواب،خانواده نداری ازت نگهداری بکنن؟\nمنم گفتم:عمو به خدا من خانواده دارم،پدر دارم،مادر دارم،تازه 3 تا هم داداش دارم......\nاون:خب پس عزیزم برو پیش اونا واسه خودت استراحت کن چکار میکنی این وقت ظهر تو خیابون،الان آقا دزده تورو میدزده\nمن:باشه عمو،الان میرم خونه\nاون:سلام منو به پدرت برسون\nمن:بزرگیتو میرسونم عموجون......خدافظ\n\nدیگه از اون روز به بعد از شعاع 30 متری کیوسک ها رد نشدم:)))\n\nبعله یه همچین پسر مودب و حرف گوش کنی بودم من از بچگی ^ـــــ^",
    "آقا تا حالا شده یه شکلات بگیره لهتون کنه؟:|\n.\n.\n.\n.\nهیچی دیگه به یه پسره گفتیم اگه برای هرکی لاتی واسه ما شکلاتی :( \nبعدش دیگه انا لالله و انا الیه راجعون :(",
    "یکی از همکلاسیای خواهرم تو کلاسشون میترسه میزنه زیر گریه.بچه ها میگن:بهش آب بدین.استاده میگه:بطریو بدین به من.بعد یوهو آبو میریزه رو سر دختره میگه:من همه بچه های مدرسه بووقو به چالش آب یخ دعوت میکنم!\nبدبخت دختره همینجوری مونده بود نمیدونست چیکار کنه! :|",
    "ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﻓﻠﺴﻔﻪ\n ﮐﻠﻤﻪ ﺧﺮ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ\n ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﯿﻦ ﺧﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺰﺭﮒ؟ ﻣﺜﻼ\n ﺧﺮ ﭘﻮﻝ، ﺧﺮﮐﯿﻒ، ﺧﺮﺧﻮﻧﯽ ﻭ ...\n ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﮔﻔﺖ :ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﺮ ﻫﺴﺘﯿﻦ ﺑﺎ\n ﺍﯾﻦ ﺗﻔﺎﺳﯿﺮ\n ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻭﺍ ﺍﻗﺎﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺷﻤﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﻧﻔﺴﯽ ﻧﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ\n ﻣﺎ ﮐﺠﺎﻣﻮﻥ ﺧﺮﻩ؟\n ﭼﺸﺎﺗﻮﻥ ﺧﺮ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ، ﺧﺮﯼ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﻮﻧﻪ\n ﺍﮔﺮﻡ ﯾﻪ ﺧﺮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎﺷﻪ ﺷﻤﺎﯾﯿﻦ\n ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺧﺮ ﺗﺮﯾﻦ\n ﻫﯿﭽﯽ ﻓﻘﻂ دیدم بچه ها دارن نیمکت هارو گاز میگیرن\n ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻮ ﮐﻼﺳﺶ ﺭﺍﻡ ﻧﺪﺍﺩ خر I love Katy perry!!\nانشالله.",
    "یکی از حرکات عجیبی که تو زندگیم انجام دادم این بود که یه سیگار روشنو گذاشتم دهن اردک حیاط مامان بزرگم بعد با چسب دهنشو بستم.\nبیچاره همینطور که بالاپایین میپرید از دوتا سوراخ روی نوکش دود میزد بیرون \nمنم خرکیف میشدم...هعی میدونم بیمارم شما دیگه به روم نیارین...",
    "رفــته بــودیــم خــونــه مــادربــزرگــم گــودزیــلا عمــوم هــم اونــجا بــود\nگــودزیــلا:نــِدیــن؟؟؟\nمــن : جـــونم؟؟\nگــودزیــلا: گــوشیـتو بــده بــازی تــونــم\nبــراش پـــو رو اوردم میــگم ببیـــن کثیــف شــده بــرو بشــورش\nیــهو گــوشی رو بــرداشــت بـــرد گــرفت زیــر شیــر اب \nمیــگه: اَه اَه چلآ تمیــس نمیشــه اِ چــلا خــامــوش شــد بــلو بــابــا بــا ایــن گــوشی داغـونت \nمــن : O_o\nچجــوری بکشمــش طبیــعی جلــوه بــده؟؟؟؟",
    "امروز خواهرم داشت شبکه پویا نگاه میکرد ما هم نشستیم دیدیم ی برنامه هست به اسم مسابقه ی پویا بچه ها تلفنی زنگ میزنند تو مسابقه شرکت میکنند . اتفاقا همین برنامه رو پخش می  کرد .\nی پسر کوچولو زنگ زده بود وسط مسابقه گفت : پویا ی دیقه ساکت شو من برم در واسه بابام باز کنم . \nمن خودم شخصا رفتم تو کما مجری هم تا چند دیقه مات موند بعد شروع کرد ماست مالیش کنه",
    "میخوام یه چی بهتون بگم هر وقت یادش میوفتم از خجالت آب میشم. راهنمایی که بودم یه بار برا شام  با خونواده رفتیم خونه ی برادر شوهر عمم ، جاتون خالی سر سفره ژله هم داشتن. منم که تا اون موقع ندیده بودم که کسی سر سفره ژله بیاره منم برداشتم ژله رو با برنجا قاطی کردم خیلی بد مزه شد ولی به زور خوردم. کلا آبروم رفت هنوزم که میبینمشون خجالت میکشم. ****پرواز-650 ****",
    "اقا یه بار تو دوم دبیرستان توکلاس زبان نشسته بودیم همه هم سرشون توکار خودشون بود.بع د منم فکرم کلا جای دیگه ای بود بعد یه سوال برا م پیش اومد.خواستم بگم اقا اجازه یدفعه گفتم ابجی اجازه!!!!!!یهدفعه کلاس چسبید به سقف(رفت روهوا).یعنی یک وضعی بودا....سرمو نمیتونستم بالابگیرم",
    "با سلام به جون ای فیل 4جوک با اون چشای باباقوریش راس میگم یادش به خیر زمان سربازی یه تانکر اب شیرین داشتیم بالای اسایشگاه بود که هر روز اب نوبت یه نفر بود ابش میکرد یه روز که نوبت من بود که برم ابش کنم دیدمیه درش بازه چیز سیاه داخلشه اگه گفتین چی بودوای حالم بد شد یه گربه سیاه پشمالو که داخل اب  مرده بود یه شبانه روز کامل از اب تانکر اشامیده بودیم خدا نسیب گرگ بیابون نکنه",
    "از خرگوشی بستن موهای پسرا وبرق ناخن زدن و رژلایت زدنشون بگذریم...\nبه همین برکت قسم دیشب داشتم برمیگشتم خونه تو خیابون 2تاپسر داشتن خداحافظی میکردن از کنارشون رد میشدم یکیشون به اون یکی گفت خداحافظ عزیزم مواظب زیبایی هات باش!نه شما بگید اینو کجای دلم بذارم؛اصن رودلم موند!",
    "يه روز مهمونى رفته بوديم خونه رفيق بابام،داداش گودزيلام رفت به پسر هيفده سالشون گفتتو دخترى يا پسرى؟!هيچى ديگه همونجا منفجر شديم رفت.",
    "گودزیلای عموم یک روز از زن عموم میپرسه :مامان من بزرگ شم شبیه کی میشم\nمامانش جواب داده:\nدخترم من مامان توام و تو شبیه من میشی\nگودزیلای عموم زده زیر گریه گفته نمی خوام من دوست ندارم \nاینطوری که خیلی زشتم",
    "آقا جونم واستون بگه من عاشق گوشی آیفونم (چیه خو؟ آرزو بر جوانان عیب نیس!!!) حالا چند روز پیش رفته بودم دندونپزشکی. من که عشق آیفون زنگ گوشیمو گذاشتم زنگ آیفون(اعتماد به سقفو دارین؟ گوشیم فقط یه مدل از نوکیا ساده بالاتره!!!! تازه واتس آپ هم نداره^__^) بعدش یه پسره هم روبرو من نشسته بود. چشتون روز بد نبینه (بگو ایشالا) یهو گوشی دوتامون زنگ خورد، حالا گوشی اون از نوع آیفون واقعی گوشی من فقط از آیفون زنگشو داره!!! (چیه خو؟ دوس دارم^__^) هیچی دیگه گوشی رو از کیف درآوردم سریع سایلنت کردم و به دلیل اینکه اولین بارم بود نمیدونستم چطوری برم افق همونجا تو مطب آب شدم و رفتم طبقه پایین!!!!!!!!!!!!!^__^\nمن:*-*\nپسره: ^_^\nگوشی آیفون: 0_0\nافق: >__< (بیچاره مونده بود چطوری منو راه بده اونجا)",
    "با سلام صلام ثلام فک کنم اولی درست باشه اقا اگه دروغ بگم بع بعی 4جوک منو بخوره یه پسر عموی گودزیلا دارم ما فوق گودزیلاس عاشق پول پس انداز کردن پوله یه شب خونشون دعوت بودیم به باباش میگه کی میمیری خونه رو بفروشم پولشو بزارم تو حسابم چی بگم قیافه نمود که نشون بدم هیییییییییییییی وای من",
    "بابام کتابی اس داده :سلام ایا میتوانی نان بخری؟\nمنم نوشتم :\"آری پدر اکنون خودرا بی دنگ به شاطر خواهم رساند و ازاو طلب نان میکنم،پدرچندقرص نان ازشاطربستانم؟\nبعدبابام زنگ زد میگه:کره خر منو مسخره میکنی؟جرات داری بیا خونه!!",
    "دیروز داداشم (گودزیلاست)با یه تیریپ خیلی لاتی اومد جلو یه چک خوابوند تو گوشم!!!مگم چرا زدی میگه:سگ تو روحت گم شو پایین از مبل من!!!عصبانی شدم میگم تو شش سالت بیشتر نیست بزنم همین جا نفلت کنم؟!یکی دیگه خوابوند تو گوشم!!این دفعه نا مردی نکردم من زدم تو گوشش!برگشت داد زد:خووووونتتتت حلال شددددد!!!بعد تا میخوردم کتکم زد!!!خدایااا اینا چین؟کین؟از کجا اومدن؟کی میرن؟:|",
    "امروزتوخیابون یه دختر دیدم با آستین کوتاه وموهای دم اسبی . بدون روسریرفتم نصیحتش کنم دیدم ریش بزی گزاشته بود. منم ازتعجب به اوفق خیره شدم.",
    "یادش بخیر!! \nیک از دوستام انقد شلوغ کرد معلم انداختش بیرون!\n.\n.\nبعد دیدیم یهو ده دیقه مونده به زنگ اومد درو واکرد اومد تو!\nمعلم گفت:هووووی! کجا!؟!؟ گم شو بیرون!\nپسره هم با کمال پر رویی گفت: کی خواست بیاد بشینه، اومدم کتمو بردارم!!! ///:",
    "یه سری ما خونه عموم اینا بودیم صب عموم رفته بود دستشویی درو از پشت قفل نکرده بود از بخت بد پسرعموی گودزیلای منم 4سالشه پامیشه بره دستشویی که یهو با عموم چشم تو چشم میشه همونجا بلند داد زد بابا خاک تو سرت کنم ببین از بس مثل گاو غذا میخوری جیجیت چقدر بزرگ شده درو بست و سرشو به نشونه تاسف تکون داد اومد پیش من گرفت خوابید  بیچاره عموم از خجالتش نمیتونست از دستشویی بیاد بیرون ماهم اولش خودمونو کنترل کردیم که نخندیم ولی دیدیم نمیشه هممون مثل بمب منفجر شدیم \nمیدونم تایید نمیشه همین که مسوول تایید نکردن پستا بخنده غنیمته",
    "ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﺯﺍﺩﻡ ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺧﺮﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ،\nﻣﯿﮕﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﮑﻨﻪ خاله ﺟــﻮﻥ .. ﺍﯾﺸﺎﻻ ﺧﺮﻣﺎﯼ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭﻡ !\nگودزیلا ان دیگه البته گودزیلا برا اینا کمه",
    "اقا هفته ی پیش امتحان فاینال زبان داشتم زنگ زدم به دوستم میگم سلام ثمین خوبی؟میگه اره!میگم من سه درس از دوازده درس خوندم تو چی میگه افرین پنج تا مونده دیگه از مال تو!!!!!میگم نه عزیزم دقت کن دوازده منهای سه که پنج نمیشه میگه اره اصلا حواسم نیس راس میگی چهار تا مونده!!!",
    "عرض کنم که سال سوم هنرستان بودیم با چند تا از بچه ها جلو در هنرستان واساده بودیم که 2 تا دختر دبیرستانی اومدن که از کنار ما رد شن که یکی از بچه ها خوشمزگی کرد و بقیه هم زدن زیر خنده،دختره هم بی اعصاب با پاره آجور که معلوم نبود از کجا پیدا کرد زد شیشه ی یکی از کلاسارو ریخت پایین :| ما هم کلا هنگیدیم :| جالب اینجاس علاوه بر 3روز اخراج پول شیشه از جیب ما رفت :|",
    "دانشگاه دولتی نامبر وان چیست؟کیست؟کجاست؟\nجایی که تعداد لامپ مورد نیاز برای یک دستشویی رو 16 تا لامپ 100 واتی حساب میکنه و اگر بگی آخه چرا؟\nاستاد عزیز میگه چون شما دیگه تحصیل کرده رشته برق هستید و باید با آدم های بیسواد فرق داشته باشید.\nنمیدونم این استادا یعنی تو خونشون دستشویی ندارن ندیدن یا احتمالا تو دستشویی از مهمونا پذیرایی میکنن یا ...\nاین خاطره رو گفتم که فکر نکنید دانشگاه خبری هست.\nفقط باعث میشه بهترین دوران عمرتون فنا بشه.هم برای آقا پسرا هم برای خانوم دخترا.اونایی که رفتن دانشگاه خوب میدونن و اونایی که نرفتن هم اگر روزی روزگاری اشتباه کردن وارد دانشگاه شدن بعدا خواهند فهمید.",
    "دیروز عکس محمد موسوی و داشتم نشون گودزیلامون میدادم یه دفعه برگشته داد میزنه به اون یکی گودزیلا میگه مریم بیا بمریم یا بابای بچت تو گوشی این شوهر دزده \nبعد یه نگاه خصمانه به من میکنه میگه خجالت بکش بدبخت میخوای بچه یتیم کنی نکبت؟؟؟؟ \nذهنم بقران قفل کرد\nحالا بماند اون مریم ...... چه قد موهامو کشید تازه وسطاش میگفت برا چی عشق منو دزدیدییییییییی؟؟؟",
    "جونم واستون بگه دوستای گلم یه دفعه این داداش ما رفته بود دست به آب و یادش رفته بود درو قفل کنه ،یهو من وارد شدم ،همینطوری که هاج و واج مونده بودیم گفتم سلام علیکم ،اونم گفت سلام علیکم ورحمه الله ،بعد گفت بفرمایید،منم گفتم نه دیگه مزاحم نمیشم!!!!\"\nتنها چیزی که میدونم لوله های آب ترکیدن دیگه چیزی یادم نمیاد!!!!الانم از تیمارستان براتون پست میذارم ای لاو یو فور جک",
    "خانمی:موهامو کوتاه کرده ^_^\nاقایی:تو بیجا کردی.غلط کردی.اح اح.یروز نبودم هرکاری خاسی کردی؟؟\nخانمی:شوخی کردممممممم م م م .تا تو باشی دیگ منو تنها نزاری...\nاقایی:با من شوخی نکن *_*\nخانمی:چی ی ی؟؟با تو شوخی نکنم پس با کی شوخی؟؟ها؟؟منظورت اینه با غریبه شوخی؟؟واقعا که...باشه باشه.\nاقایی:بخدااا میزنمتاااااااااا\nخانمی:واقعا غیرتت اجازه میده؟؟من با غریبه شوخی کنم؟؟کو غیرتت؟؟هااا؟؟^_^\nاقایی:میکشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت\nخانمی:باشه ...ولی اون غیرتت کو؟؟@_@\nاقایی:بخدااااا میزنمتتتتتتتتت صدا میز بدیااااااا\nخانمی:شوخی کردممممممممم م م م ها ها ها\nاقایی:خدایااااا دختر عاقل نبود؟؟\nمن: 0_o",
    "واسه پیرزن همسایه شکلات بردم ، خوشحال شد ، گفت ایشالا بیام عروسیت دخترم .\nخانم محترم! شما خودت دو تا پسر احتکار ( اهتکار-اهطکار-احطکار- حالا هر چی ) کرده ای! خودت دست به کار شو، دعا واسه چیه؟",
    "یه دفعه که تو کلاس درمورد کنکور با معلم صحبت میکردیم یکی از بچه ها از معلم پرسید خانوم رتبه تون چند بود؟که معلم هم گفت یادم نیست.یکی از بچه ها سرش رو انداخت زمین طوری که معلم نبینه گف اگه خوب بود از یاد نمی رفت ماهم به زور خودمون رو نگه داشتیم تا نخندیم.",
    "سر کلاس یکی از بچه ها از معلم پرسید: آغا نساجی ینی چی؟!\n\nدوستم: ینی کسی که نسج میکنه!! /:",
    "محل کارم داشتیم ناهار میخوردیم همکارم گفت زن بااااس بو قرمه سبزی بده!!\n(جوگیر ادای بجه های 4جوکو درمیاره) اون یکی همکار خانومم گفت وا یعنی چی اییییش رو کرد به من گفت میبینی چی میگه؟؟؟\nخیلی شیک دراومدم گفتم من به جز صدای ویز ویز این مگسه که از صبح تو دفتر گیر کرده صدای دیگه ای نشنیدم!!!!\nخدایش بیامرزد....",
    "من تا 8 ساگی ب خالم میگفتم زن دایی و ب شوهر خالم دایی.....تا دیگه روشنم کردن ک زن داییم خالمه داییم شوهرخالمه همچین نابغه ای بودم من",
    "عاقا یه روز با عروس عموم که تازه هم به جمع خانواده ی ما اضافه شد نشسته بودیم و داشتیم در مورد اضافه وزن و چاقی و ازین چیزا حرف میزدیم بعد عروس عموم گفت من که ابم میخورم چاق میشم منم که تا اون موقع حرفی نزده بودم به یه حالتی گفتم خب بله چون شما چبدتون کربه توی اون لحظه افق اینام در کار نبود مجبور شدم اب بشم برم زیر زمین",
    "رفته بودیم مراسم ختم یکی از آشناهامون...\n\nموقع خداحافظی و تسلیت گفتن به صاحب عزا که شد، داداشم اومد بگه\" هرچی باقی خاک ایشونه، عمر شما باشه\"، گفت:\nهرچی عمر شماست باقی خاک ایشون باشه!...\n\nصاحب عزا:O_o\n\nداداشم برای اینکه سوتی که داد بیشتر از این تابلو نشه، اصلا به روی مبارکش نیاورد و رفت!..\nما هم که نمی دونستیم باید بخندیم یا شرمنده باشیم، سریع از مجلس زدیم بیرون !!...",
    "دیروز با دوس پسرم تو پارک بودیم همینطوری یهویی گفت :عزیزم ؛منو عروسیت دعوت می کنی؟؟\nمنم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:آره عزیزم جا باشه حتما!!\nهیچی دیگه ...زدیم به هم...\nلامصب انتظار داشت بگم:آره عزیزدلم مگه میشه داماد دعوت نباشه؟؟\nکار از ابرو برداشتن و لباس صورتی گذاشته...\nدخترا دستاتونو بالا بگیرین یه امن یجیب بخونیم...",
    "دخترک سخت بیمار بود...\nدر تب انتظار میسوخت...\nو روز ها در پی هم رد میشدند...\nمیگذشت میگذشت...\nتا صدای عجیبی از دریا شنید...\nچیزی شبیه یک معجزه.\nکنار دریا رفت که ناگهان...\nکسی اورا در اب هل داد و مرد:|\nبخدا نمیدونم چرا اینجوری تموم شد:|\nقرصامم خوردم:|",
    "آقا ما تو سوپر مارکت ایستاده بودیم یکی از مشتری ها هم داشت با فروشنده صحبت میکرد حالا مکالمه رو داشته باشید : \nفروشنده : دیگه چه خبر؟ \nمشتری : این روزا با دوستام چت میکنم !\nفروشنده : خوبه با کدوم برنامه ؟\nمشتری : با بیتال میرم ( مدیونید اگه فک کنید منظورش bee talk بوده )\n\nهیچی دیگه الان دارم خسارت دیوارهای سوپر مارکت رو میدم !!\nهم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !",
    "داشتم فیلم هندی میدیدم به طرف مرده با آر پی جی شلیک میکردن اونم جاخالی میداد،خیلی هم شیک و مجلسی منم از اون مجلسی تر دارم تمرین میکنم نسبت به لنگه کفش هایی که تو خونه به سمتم شلیک میشه واکنش بهتری نشون بدم،اوه از بالای سرم رد شد خوب جاخالی دادما،آخ خورد تو پیشونیم آخ دندونم",
    "رفته بودم سوپر مارکت...وسیله هارو برداشتم اومدم حساب کنم دیدم یه دختره اومد خیلی شیک و با کلاس گفت آقا ببخشید کارت خوان دارید؟؟؟؟\nصاحب مغازه گفت بله دارم...\nبعد دختره خیلی شیک و مجلسی تر برگشت گفت مخواستم پول برداشت کنم لطفا 20 تومن برام برداشت کنید :D\nالانم من دارم عین خر کار میکنم بتونم خسارت صاحب مغازه رو بدم آخه کل مغازه شو گاز گاز کردم از خنده :)))))",
    "دوستم تعریف میکرد که پارسال شیشه بخاری کلاسشون\nمیشکنه عاغا ایناهم برا دررفتن از امتحان فلسفه\nیه سس و یه کلوچه ناقابلو میندازن\nتوش!بعد دو دیقه یک بوی عجیبو غریبو نکره از تو\nبخاری میاد بیرون:))\nهمه میرن بیرون و هیشکی،هیشکو لو نداد و \nامتحانم کنسل شد!\nنتیجه: همکاری و اتحاد مسلما امتحانوکنسل میکنه!\nرفیقم:))\nکلاس:(\nبچه ها:)))\nخدایی ببین چه ادمایی دورو بر منو گرفتن؟!\nحالا میگن تحریما اثر نزاشته!",
    "همسر اینجانب بنده را در مواردی آقا غوله صدا میکنن ! اونم فقط برای این که قد من دو متر هست و وزنم 110 \nحالا کاری نداریم \nیه روز رفته بودیم کفش اسپرت بخریم \nدم مغازه اسپرت فروشی بودیم که ناگهان یک عدد کینگ کنگ وارد شد ! خداییش من نصف اونم نبودم ! \nخانم ما این طرف را تا دید اسم مارو از غول به جوجه تغییر داد ! \nوالسلام \nابهتمون .....",
    "آغا تو تبلیغ این برنامه شهر ورزشی گف که برنامه ساعت 9 صب شروع میشه بعد مجریه گف کافیه نیم ساعت دس به گیرنده هاتون نزنید\n.\nماهم دست نزدیم بعد نیم ساعت که روشن کردیم دیدیم ععععه تموم شده برنامه\n.\nاصن یه وضعیه . خودش میگه دس نزن بعد برنامشو تموم میکنه نامرد",
    "اعتراف می کنم تا همین پارسال وقتی کامپیوترم می رفت رو حالت sleep فکر می کردم جن ها کامپیوترم رو خاموش می کنن و می خوان اذیتم کنن!\nزهره ترک می شدم ها :((",
    "رفتیم روستا مسجدش اسپیلت داشت منم با یه کلاسی به آبجیم گفتم عه وا ببین مسجدشون شوفاژ داره خو حواسم نبود دیگه. حالا منو جوک فامیل کرده.",
    "یه خاطره میخوام براتون تعریف کنم هنوزم که هنوزه هر وقت یادش میفتم دلم میخواد آب شم برم تو گوشته ی زمین ذوب شم!\n\nعروسی دختر خالم بود.اقا ازدو هفته قبل عروسی این دختر خاله ما روزی ده بار زنگ میزد که اون روز بامن برقصی ها..نشینی ها..مخصوصا بعد شام که هیچکی نیست منو تو باهم برقصیم..\n\nماهم بعد شام پاشدیم رفتیم بالای سکو و با ناز وافاده رقصیدن..چشمت روز بد نبینه وسطش اوج گرفتم..پاشنه کفش یاری نکرد..باسر اومدم پایین..حالا جلو چشم سیصد نفر آدم...یه چی میگم یه چی میشنویا..هیچی دیگه روم نشد سرمو بلند کنم..همون پایین که بودم یه تیکه سرمو آوردم بالا دیدم واااای...شیشصد تا چشم داره منو نگاه میکنه..\n\nآخه دی جی چرا دیگه آهنگو قط کرد..هیچی فاجعه ای بود..اومدن جمعم کردن.....!\n\nاین اتفاق واست نیفته بزن لایکو",
    "دوستم بهم پیام داده و نوشته:\nس چ ش ندارم. بیا س خ امام.\nدیدمش ازش پرسیدم این حرف ها یعنی چی؟\nمیگه یعنی: سلام چطوری شارژ ندارم. بیا سر خیاببون امام.\nخداییش اینا استعداد های کشف نشده زبان و ادبیات فارسی اند\"یکی به فکرشون باشه.",
    "یه روز رفتم برای خواهرم خیار سالادی بگیرم  داشتم را میرفتم تو فکر بود که رسدم در مغازه رفتم تو به مغازه دار گفتم آقا سیار خالادی داری یهو دیدم طرف چشاش گرد شد یه پیرزن اونجا بود اونم چشاش گرد شد به مغازه دار گفت پسرم این سیار خالادی چیه بعد طرف گفت مادر جان منظورش خیار سالادیه پیرزنه یه نگاه به من کرد یه کلیه ای تکون داد منم همونجا آب شدم رفتم تو زمین از خیار خریدنم منصرف شدم فرار کردم\nمردم اعصاب ندارن",
    "آخه بلوف زنی تا این حد؟!؟!بابام دیشب داشت میگفت موبایل خیلی اشعه داره طوری که میذارم توجیبم همون پام دردمیگیره!حالا عموم:آرررره اصن بچه ها تو هیئت که بودیم چهارطرف دیگ برنجو موبایل گذاشتیم دم کشید!!!!\nقیافه ما:@_@\nبرنجه:¤_¤\nعموم:^_^",
    "عاغا رفته بوديم پارك ي دختر پسر 15 16 ساله داشتن باهم دعوا ميكردن\nدختره ب پسره ميگوفت: آره...بزن تو گوشم تا بفهمم ك روم قيرط(قيرت غيرط)داري...\nپسره گفت: خفه شو اين چ حرفيه و اينا...\nدوباره دختره هي مي گفت: ن...بزن...بزن اگه راس ميگي...؟\nيهو ديديم پسره زررررت خوابوند تو گوش دختره\nاونم گريه كرد پاشد رفت پسره هم رفت دنبالش...\nحالا تا اينجاش مهم نبود ما تو مسائل خانوادگي دخالت نمي كنيم\nولي وقتي رفتن ي چيپس فلفلي با ي تيكه لواشك بزرگ جاگذاشتن\nبا رفيقام حمله كرديم ب خوراكياشون...\nاينجاش خيلي خوب بودا\nO-o",
    "رفته بودیم مکه ( چهار سالم بود ) سوار اتوبوس بودیم که یکی از اعمال رو انجام بدیم . من خوابم برد . همه پیاده شده بودند . راننده دلش برام سوخت بغلم کرد بذارتم صندلی عقب . بیدار شدم فکرذکردم دزده نامردی نکردم یه سیلی محکم بهش زدم . از اون موقع به بعد هر وقت منو می دید فرار می کرد . خو بچه بودم",
    "آقا (درستش اینه) یه روز سر ظهر بود داشت اذانو میگفت منم داشتم میومد تو مجتمعمون. دیدم نگهبان مجتمع داره نماز میخونه منم از روی حواس پرتی بهش گفتم خسته نباشی. بعد اونم وسط نمازش جواب داد: سلامت باشی!!!!\nبعد از چند ثانیه سکوت بین من و نگهبان هم نگهبان فهمید که نمازش باطل شده هم من فهمیدم که چه غلطی کردم!!!!!!!!!\n\n\n\nهیچی دیگه الان چند هفته است از در پشتی مجتمع میرم بیرون",
    "یادش بخیر ...\nکوچیک بودیم با بچه همسایمون آب انجیر درست میکردیم میرفتیم سر کوچه یعععنی بفروشیم (روحیه 100٪ کارآفرین) . صبح میرفتیم تا ظهر شاید ی لیوان . عصری میرفتیم تا غروب شاید ی لیوان . شب ک میخاسیم بیایم خونه دوتایی همشو میخوردیم که کسی نبینه چیزی نفروختیم . بساطمونم ی صندوق چوبی بود و ی پارچه که روش مینداختیم... کاش هنوز دهه 60 بود......",
    "آغامن عروسی یکی ازرفیقام دعوت بودم .توعروسی یه آغا باکوت وشلوار خط خطی داشت قرمیداد.منم جوگیر به دامادگفتم اون گورخرکیه؟گفت اون وپدرمه‌.بعدش ازتوجیبش یه بلیت مستقیم به اوفق بهم داد.منم آخرین باری بودکه دیدمش.",
    "عاغا تو بیمارستان یه مریض داشتیم یروز خیلی شیک و مجلسی برگشت گفت نمیخوای رژیم بگیری؟!!!!(الان فهمیدید ی کوچکولو وزنم بالاس یا نه ؟)بیا بهت ی رژیم بدم.گفتم خوب بگو عزیزم\nگفت:صبا آب بخور ظهر ها هم آب بخور.شبا هم که میدونی نباید شام بخوری یا باز باید برات تکرار کنم؟!!!!\nینی رسما منو مردوند!!!!!\nمن: :O :o :o :o :o\nمتخصص تذغیه: :)))))))))))))))))))))))))))))\nمریضمون: :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))",
    "من آخر هفته عروسی دعوتم، اونوقت...\nناخن های همیشه بلندم شکست، دو تا جوش بزرگ رو صورتم زده، دست و پاهام همینطوری الکی میخوره به در و دیوار و کبود میشه...\nبه نظرتون بگم نمیرم عروسی بهتر نیست آیا؟؟؟\nمیترسم تا آخر هفته دور از جونم....",
    "چشتون روز بد نبینه با خواهر زادم همسن منه (چیه خو؟)رفتیم تو ی کلوپی ک تو فلش اهنگ بریزیم.بعد ما هم ک کلی خرتو پرت خریدیم مرتیکه هم گفت هر گیگ دوتومن.حالا فلش۱۶ گیگ .پول بیشتر از پنج تومن نداشتیم.حالا شب هم شده بود.خلاصه کنم مرده گفت هرچقد دارید بدید بقیش هم بعدا بیارید.خواهرزاده ما هم ن گذاشت ن برداشت  همون پنج تومنو گذاشت رو میز.من با اشاره \n_دیوونه دوتمنشو بردار هنوز ندیده \nخواهر زادم با صدای بلند \n_ن بذار بدم \nدوتومن از پولا کشیدم کنار مرده دید \n_ببخشید کلی خرید کردیم پول نمونده دستمون\nمرده با تعجب نگاه کرد ب دستای خالیمون.من:\n_بده دوتا دختر تنها دستشون خالی باشه تو راه برگشت.تازه داره شب میشه\nمرده ک هنوز با تعجب نگاه میکرد برداشتم مث خنگا گفتم \n_خریدامون هم دست مامانم ایناست پایین موندن دیگ نیومدن تو پاساژ.خودم دیدم قشنگ قهوه ای کردم فلشو گرفتیمو هرچی پول خرد هم تو جیبمون بود ریختیم جلوش د فرار.اخرش هم بابام اومد دنبالمون\n...یکی نیس ب من بگه اگ تو حرف نزنی نمیگن لالی ها.\nدوتا دختر تنها:) \nمامانم اینا:(\nقابل ذکر است ک خریدا با مامان اینا رفته بود خونه ما هم واس فلش رفتیم",
    "عاقا یه شب دیر وقت بود منم بیدار بودم مامان بابام میخواستن من بخوابم منم زرنگ هندزفری گذاشتم تو گوشم اما هیچی گوش نمیدادم برای اینکه هم صدا هارو بشنوم هم اگه مامان بابام صدام کردن خودمو بزنم به اون راه وفکر  کنن من نمیشنوم دارن صدام میکنن میخواستم یه کاری بکنم بیشتر باورشون شه رفتم پشت مبلی که بابام نشسته وایسادم تا منو ببینن بعدش مامانم از من زرنگ تر فهمید چرا هندزفری گذاشتم هی میگفت الکی گذاشته من اهمیت نمیدادم آخرش صدام کرد گفت شنتیا( تو خونه صدام میکنن شنتیا تو شناسنامه اسمم شرمیندخته ) منم خنگ برگشتم نگاش کردم:|... و اینگونه بود من اون شب در افق به سر بردم.\nمن:|\nمامانم^__^\nبابام اول نفهمیده بود^__^\nبابام بعده اینکه فهمید:))))\nآخه اون رو زود خوابیدن خیلی تاکید داره",
    "@@@@من و اون. . . ما نشدیم@@@@\n\nآغا چرا این پسرا انقد خود درگیری و خود شیفتگی دارن؟؟؟(البته بلانسبت همشون)\nبه طور مثال بگم:\nپسر دایی من ک بیس چاری میگه چون من قشنگم دخترا همه تو کف منن و فک میکنه منم مث خودش از بچگی دوسش داشتمo_O\nپسر عموم ک چون یه جورایی وحشی و جنگجوعه فک میکنه این یه امتیازه و من دوسش دارمo_O\nپسر عمم که جوگیره یه وقتا به بابا من میگه بابا،میگه میخام دهنم عادت کنه واسه بعدهامo_O\nپسرخالمم(ک مثلا شده نامزد بنده)فک میکنه انقد نمونه و تک بوده که از بین همه من اون و انتخاب کردمo_O\nبقیه رو بگم محتوام طولانی میشه تایید نمیکنه(._.)\nمن فخو اون و موخام که باش ما نشدم:-(\nولی خدایی توهم تا کجا؟؟؟؟؟\nمن یکی که هنگولیدم خخخخ\nفک کنم مهره مار دارم بس که دلبرم^_^\nبه همشونم میگم مث داداشمید چاکرخا همتونم ولی خاطرخا نه!!!!\nخدا میدونه بعد شنیدن این جمله چن نفرشون تصمیم گرفتن با کش خودشون و دار بزنن\n(m:m)",
    "یه بارم، تو مطب نشسته بودم،خانومه ازم پرسید اسمت چیه\nگفتم(......)،برگشته ميگه مژده ام اسم قشنگيه ها\nخب یه دفعه بگو عجب اسم داغونی داری دیگه....\nوالا بخدا...",
    "یه بار رفته بودیم مسافرت یهو وسط راه بابام زد رو ترمز . دیدم داره 4 چشمی بالا رو نگاه میکنه ، بهش گفتم چیه؟ به سمت بالا اشاره کرد وقتی به بالا نگاه کردم دیدم  بععععععله\nروی پل هوایی یه چوپان داره میره و پشت سرش یه گله گوسفند دارن رد میشن و پشت سر اونها سگ گله داره از رو پل رد میشه!!!\n.\n.\n.\n.\nلامصب فکر کنم گوسفندا دیدن آدما از پل استفاده نمیکنن دارن خودشون استفاده کامل رو میبرن. نه آخه گوسفند اینقدر با فرهنگ دیده بودین ؟ اگه ندیده بودین بلایکین اگر هم دیده بودین بازم بلیکین چون من الان بهتون نشان دادم.",
    "خواهرم با گودزیلاش و آقاش اینا اومده بودن خونه ما (گودزیلا 5 سالشه )دست گودزیلاش یه تبلت بود   پرسیدم این تبلت واسه کیه ؟ \nگفت واسه خودم0_0 بعد گفت ببین خاله توش واتس آپ و وایبر و لاین و تانگو و ویچت دارم !\nمن اینجوری : @_@\nدوباره دهنشو باز کرد گفت خاله بازی خوب داری بهم بده :)\nمن  تا ده سالگی فکر می کردم بهشت رو ابراست !",
    "برادرم داشت با دخترعمم اسم بازی میکرد (ازینا که باید با آخر اسم قبلی یه اسم جدید بگی)\nدختر عمم گفت نازنین ,داداشم گفت نیمار\nدختر عمم گفت رامین داداشم باز گفت نیمار :|\nبهش گفتم تکراریه باختی ^_^\nمیگه نه اون نیمار تو بارسا بازی میکرد این تو تیم ملی برزیل:))))",
    "اغاتابیستم تواصفهان نمایشگاه کتاب بود(ماهم ی غرفه داشتیم)چون زمینش آموزشی بود البته تازه کاربودیم تو سالنی بودیم ک قلمچیو مدرسان شریفو..اینااونجابودن\n3تاغرفه اونورتر مدرسان شریف بودروزآخرساعت9شب دیگه اعلام کردن ک غرفه داراجمع کنن ماداشتیم جمع میکردیم من اومدم بیرون غرفه گفتم وای هنوزشلوغه ک یهو چشمم خورد ب مدرسان شریف\nب دوستام گفتم (ی5-6تایی بودیم اومده بودن کمک) وااای مدرسان شریفو نگاه هنوزمشتری دارن!!!!!!!\nیکی از بچه هااومد کنارمو پرسید:کجااااا؟\nگفتم:مدرسان شریف\nیهوکل غرفمون رفت هوا\nمن تا ی چندثانیه هنگ بودم بعد دوزاریم افتاد:///\nافقم میشد سمت مدرسان شریف قلم چیم مورب بود شلوغ بود\nهیچی دیگه مستقیم رفتم توغرفه خودمون محوشدم!!!:)\nخخخخ",
    "یه خواهر دارم 7 سالشه از جایی که وقتی من همسن اون بودم نزدیکای سال تحصیلی خوشحال و خر کیف میشدم و اون بی تفاوت نسبت به روز اول مهر بود گفتم برم باهاش حرف بزنم \nرفتم کنارش نشستم گفتم تو بوی ماه مهر رو ....\nسریع حرفم رو قطع کرد گفت باور کن من در دستشویی رو باز نذاشتم بو از جای دیگه است\n من o.O \nکلا بیخیال حرف زدن شدم رفتم تو اتاقم  \nاز من به شما نصیحت سر به سر گودزیلا جماعت نذارین",
    "من عاشق این جمع شدنای خانوادگیمونم.ینی خدایی یه انرژی بهم میده که صدتا تفریح دیگه نمیده...\nیه روز همه دور هم بودیم.جووناهم پیش هم.دختر عموی بابام!(ایناهم تازگیا میان!)از پسر عمم پرسید تو چی میخونی؟گف مهندسی شیمی!گف چه شاخه ای؟..اینم که زیاد حالیش نیس کلن داره چی میخونه،خیلی جدی گفت:شاخه ماخه نداره فقط تنه مونده....!\nدوباره جمع پرید هوا!!..",
    "دیروز صبح زود مامانم خواب بود رفتم بالای سرش گفتم:اینجانب پسر شما,\nشما را به چالش سطل اب یخ دعوت میکنم.بعد زارت پارچ آب یخو خالی کردم سرش...\nحالا بیدار شدنشو فحشایی که ازش خوردم به کنار...\nاز صبح نشسته دم آشپزخونه میگه:اینجانب مادر شما,شما را به چالش گرسنگی دعوت میکنم...\nتلویزیونم میدونه گشنمونه سرظهر موقع ناهار داره بفرمایید شام پخش میکنه کصافد...",
    "عاقا(بعله بی سوادیم)پارسال یه دبیر ادبیات داشتیم اصلا منگولی بود واسه خودش منم که از اون شلوغا یه روز امتحان ادبیات داشتیم آخربن جلسه ام بود یه زنبورم چسبیده بود به دیوار من امتحانم رو چرت و پرت نوشتم رفتم بیرون کنار پنجرا داد زدم \"ادبیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات\"\nبچه های کلاسم از اون ور داد زدند\"بدم میــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد\"\nبعله دیگه دارم با ادبیات تجدیدی واستون تایپ میکنم \nدوستان میپرسن نقش زنبور چی بود خوب بابا اسپانسرمه باید تبلیغش کنم یا نه لامصب پول میده...\nهوی کجا بکوب اون لایکو دلم شاد شه خخخخخخخخخخخ",
    "اقا هی میگن چرا امار ازدواج اومده پایین..\nاینکه ظرف نذری یه بار مصرف  شده میدی  دختر همسایه نمیری پس بگیری در یک نگاه عاشق بشی هیچی\nمن دیروز رفتم از دختره جزوه بگیرم میگه :من جزوه ندارم برنامه ی نوت داری  جزوه مو برات بفرستم\nمن هم که یه خورده کج و کوله شدم گفتم :ا من یادم رفته بود ایفونم و خونه جاگذاشتم ههههه\nبعد  از طرف افق اسرار شد که برم توش محو شم خواستم برم گفتن پره الان با دوستان تو مورب ساکن هستیم \nجاتون خالی.........",
    "عاقا امشب جاتون خالی ما رفتیم فست فود\nرفتم به یارو گفتم بی زحمت 3 تا ساندویچ ویژه برا ما بزن\nیارو برگشت اونطرفو نگا کرد داد زد: سی تااااا... سی تاااا...\nحالا من کپ کرده بودم هی میگفتم عاقا 3 تااااا، 3 تااا دونه میخوام...\n\nیه دفه دیدم یه دختره از اونور اومد پیش یارو. یارو نگاش کرد گف سیتا کجایی تو؟ 10 بار صدات کردم!\n\nبعد برگشت نگا کرد به من یه لبخند جوکوند زد گف من سیتا رو صدا میکردم!!!\n\nحضرت عباسی کل ساندویچی رف رو هوااا :)))",
    "چند روز پیش با ماشین یه مسافرت رفته بودیم و راهش هم کوهستانی بود.خلاصه تو کل راه تابلو زده بود:\n_خطر ریزش کوه\n_خطر سقوط\n_خطر چپ کردن\n_از سرعت خود بکاهید\n_خطر افتادن در دره و.....\nفکر کنم اگه با هواپیما میرفتیم امنیتش بیشتر بود!!!!",
    "ﺳﻮﺳﮏ ﺑﺸﻢ ﺍﮔﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻢ\nﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﻟﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺴﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﯿﺰﺩ\nﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺨﻨﺪﻩ؟\nگفت ﻫﯿﭽﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﺳﻨﮓ ﭘﺎ ﻣﯿﮑﺸﻪ✔",
    "آخر ترم تابستون یکی از همکارها امد دم کلاسم گفت：خانم مهندس کلاست تموم شد بیا اتاق اساتید\nمنم حرف گوش کن رفتم دیدم لپ تاپش جلوشه چندتا از همکارها هم منتظر نشستن\nگفت بیا بشین یه برنامه جدید نصب کردم\nجاتون سبز pes2014 نصب کرده بود \nفقط نتیجه رو نمیگم آبروی هرچی دختر میره\nوسط نیمه اول دروازه منو بسته بود به توپ جیغ و داد می کردیم در باز شد مدیر گروه امد تو\nخودتون تصور کنید دیگه دو تا استاد با دسته بازی تو دستشون  پنج تای دیگه هم دارن تشویقشون می کنن چی میشه\nبنده خدا هیچی نگفت فقط سرشو تکون داد رفت\nاینم قیافه ما خجسته هاست :-) :-) :-) :-) :-) :-) :-)\nحالا برای ترم جدید بازیا قراره رفت و برگشتی بشه\nفقط تصور کنید دانشگاهی که ما استادشیم دانشجوهاش چی بشن",
    "دیروز اغاجونم اینا با مامان بزرگم اومدن خونه ما بعد چهل سال و اندی(نه ک مسافت زیاده اینا هم نمی صرفتشون):-Iخلاصه اینکه اینا شب خوابیدن و صب هم کله سحر پا شدن ک صبحونه بخورن از روزه قبل هم دختر خاله دو ساله من کاسه ریکا رو ک همرنگ عسله میزاره کناره ظرف عسل تو کابینت:-! ما هم ک لا مطلع این دو رو همراه هم میاریم سر سفره ...B-)\nاغا جون ماهم عشقه عسل یه تیکه نون و مثه چی می زنه تو این کاسه ریکا و می زاره تو دهن ...\nاغا جون:عروس این عسل چرا تلخه؟؟^*^\nننه ما:شاید ریکا باشه اغا o_O\nدر عرض یک صدم ثانیه خونه می ره رو هواا...\nبعد هم اغا جون ما هر کلمه حرفی ک می زنه سه لیتر کف می ده بیروون!!;-)\nچیه نکنه انتظار دارید من الان تو خونه باشم!!! :O\nنخی  از صبح همه می گن کاره منه حالا هم انداختنم تو حموم یکی یکی میان سیاه و کبودم می کنن :-/",
    "من اول دبستان بودم یه شب با خانواده نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدیم  تو اون فیلمه یه شب بارونی زندانیا لیوان هاشون رو بردن زیر آب با رون و آب بارون رو خوردن قوی شدنو از زندان فرار کردن آقا از شانس ما فردا رفتیم مدرسه بارونم می یومد منم همون حرکت رو زدم بعد رفته بودم می خواستم میله های پنجره رو باز کنم بعد دیدم نمی شه رفتم زیر نیمکت نیمکتو بلند کنم یهو مدیرمون اومد دید من حالم اصلا خوب نیست زنگ زد پدر و مادر گرام اومدن منو با افتخار بردن :))\nمن از بچه گی واسه خانوادم افتخار آفرین بودم :|",
    "این واقعی و بین عموم وداداشم اتفاق افتاده وبه نقل از داداشمه:\nحدود سال هفتادو هشت وقتی که داداشم بچه بوده با عموم میرن باغ که عموم چندتا خربزه کاشته بوده اماهنوز نرسیده بودن که داداشم اونو میکنه وعموم میگه چرا کندی داداشم می پرسه چی کار کنم عموم میگه بزن تو کله من و داداشم نه گذاشته بود نه برداشته بود کوبیده بود کله عموم\nخوب چیکار میکرده شما بگید\nلایک=خوب کرده",
    "ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ\n\nﭘﯿﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ: ﺍﺯ ﺑﺮﻗـﺮﺍﺭﯼ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ ﺷﻤـﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟـﻢ\n\nﺍﻣﯿـﺪﻭﺍﺭﻡ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺧﻮﺷﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨـــﺎﺭ ﻫـﻢ ﺳﭙﺮﯼ ﮐﻨﯿــﻢ\n\n- فك ﮐﻨﻢ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﺳﺖ!!!!!!!!!",
    "ضایع شدم بدجووور ..\nرفته بودم سرویس بهداشتی عمومی ، هیشکی داخل نبود . بعد از شستن دست و صورتم ، اومدم دهنم رو یه آبی بزنم ، با دست آب ریختم تو دهنم . همین که اومدم آب رو از دهنم بریزم بیرون ، یهو یه نفر اومد داخل ...\nمنم خجالتی ...\nمنصرف شدم و با دهان پر از آب اومدم برم بیرون ...\nنزدیک درب رسیده بودم که یهو یارو بهم گفت : اذان رو گفتن ..؟\nمنم یهو هنگ کردم ..!\n بعد از مدتی تامل آب رو از دهنم ریخم جلوی درب و گفتم :\nآررره ... نمـــــینی هوا چقد تاریکه ..!\n\nهیچی دیگه یارو همونجا دو رکعت نماز آیاتم  نیت کرد بخونه ...",
    "مايه فروندگودزيلاداريم كه چندروز پيش بردنش آزمايش خون \nامروزصبح اومده ميگه:ميخوام برم پيش رييس اون خانومه كه ازم خون گرفت!ازخانومه شكايت كنم!!\nچرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nاخه خيلي بد ازم خون گرفته هنوزجاش دردميكنه\nقيافه ي ماها0-o \nرييس خانومه:ااااااااااااااااااااا\nخودخانومه:((((((((((((((((\nلازم به ذكراست اين گودزيلاتنها4سال دارد.\nواژه ي گودزيلا در توصيف اينا حقيره.",
    "داداشم ورزشكاره رشته ورزشيش هم نينجوتسو....\nواسه اين رشته نياز به ماسك و سربند داره...من و مامانم ديروز رفتيم خياطي يه پارچه چادر مشكي داره داده براش بدوزن به خياطه گفت از اين پارچه مشكي هر چي اضافه موند واسه پسرم ماسك و سربند بدوز(بععععععععععععععععععععععععله مامان اقتصادي داريم ما) خياطه گفت رشته داداشت چيه ؟؟؟؟؟؟؟ منم گفتم نينجا ميخونه....\nمامانم:000000000\nخياطه:-||||||||||||||||\nمن^_____^\nدادشمممممممممممممممممم و نينجوتسو رو كه اصن نميگم",
    "خواهرم تعریف میکرد که تو دوره دبیرستان یه دوست داشت که ویالون میزد...\nیه روز جشن داشتن تو مدرسه،\nدوستشم ویالونشو آورده واسه بچه ها ویالون بزنه...\nبعد از اینکه تموم میشه یکی از بچه ها بهش میگه: \nکلاس رفتی که انقد قشنگ ویالون میزنی؟\nمیگه:نه،ما خانوادگی تو کارموسیقی هستیم...بابام گیتار میزنه...بابابزرگم سه تار میزده...\nیه بنده خدایی میگه:واقعا بابابزرگت سه تار میزده!!!!!!!!!! آخه بابابزرگ من فقط مامان بزرگمو میزده...\nهیچی دیگه...چن نفر بر اثر خنده زیاد راهی بیمارستان شدن...\nدیگه از تعداد تلف شدگان خبری ندارم...\nیعنی قشنگ شخصیت بابابزرگه رو نابود کرده هااااا...\n*a.t*دانشجوی نابود...",
    "ﺗﻮﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ،ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻩ ﺍﻩ ﭼﻘﺪﺭﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺪﻣﯽﺭﻗﺼﻪ،ﮐﻮﺗﺎﻫﻢ ﻧﻤﯿﺎﺩﯾﻪ ﺑﻨﺪﻭﺳﻄﻪ!ﯾﻬﻮﺧﺎﻧﻢ ﮐﻨﺎﺭﯾﻢ ﮔﻔﺖ:ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ!ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻧﯿﺴﺖ!ﭘﺴﺮﻣﻨﻪ\nﮔﻔﺘﻢ ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪﺷﻤﺎﻣﺎﺩﺭﺷﯿﻦ؟ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻭﮔﻔﺖ:ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﮑﺶ ﻣﻦ ﺑﺎﺑﺎﺷﻢ خخخخخخ\n\n﻿",
    "اقا من4یا5 سالم بود دراکولایی بودم واسه خودم یه روز وقتی مامان و بابام خونه نبودن با آجی کوچیکه تصمیم گرفتیم واسه خودمون چایی درست کنیم اقا کتری رو گذاشتیمروگاز بجوشه یه نگا کردیم دیدیم بی رنگه فک کردیم چجوری رنگش کنیم تا اینکه تو مخم یه جرقه خورد گفتم چون چایی رنگش به سیاه میخوره جوراب مامانم هم که سیاهه پس تصمیم گرفتیم جوراب سیاه مامانمو بندازیم تو اب جوش خخخخخخخ خوب شد مامانم اینا اومدن وگرنه ما چای جوراب بوگندو میخوردیم خخخ",
    "دوره کارشناسی ترم آخر یه درسی داشتیم به نام آزمایشگاه مخابرات استاد این درس یه پسر جوان خیلی خوشگل و خوشتیپ بود(ها چیه خب باید حقیقت گفت)\nاین استاد ما خیلی خوب و مهربون بود فقط یهو قاطی می کرد پرتت می کرد از کلاس بیرون \nاز اونجا که کلاسش خیلی طول می کشید همیشه بساط خوراکی رو میزها پهن بود\nیه روز سرکلاسش رفتم از تو کیفم آدامس بردارم دیدم نیست بار اولم نبود اینجوری میشد منم قاطی کردم خفن(من فقط اوربیت اوکالیپتوس می خورم اونم که روز به روز گرون تر میشد دوتا بسته هم صبح خریده بود نبود)\nبرگشتم گفتم ：کدوم کره خر بیشعوری آدامس های من برداشته؟!!!!\nاستاد برگشت گفت：من!!!!!!!!!!!!!\nنگو دوست بیشورم رفته سر کیفم برداشته گذاشته رو میز استاد هم امده دیده رو میزه برداشته\nدیگه خودتون قیافه من تصور کنید دیگه با شکلک نمیشه توصیف کرد \nتو افق راهم ندادن گفتن خیلی سوتیت نا جور بوده\nهنوزم که هنوزه همکارم شدیم من می بینه نیشش باز میشه میگه：آدامس داری؟!\nاز این سوتی ها جلو استادت ندی صلواتتتتت",
    "عاقا صادقانه میگم این خاطره مال دوستمه\nاین ذوست ما هفته ی بعد به سن تکلیف میرسه بعد داشتن والیبال نیگا میکردن تلویزیون عکس دخترا رو نشون میداده خخخخخ\nدختر خاله ی این دوست ما (دهه گودزیلایی)از پشت چشمای دوست ما رو گرفته بهش میگه گمشو برو هفته ی بعد تگلیفی بی حیا \nبراش دعا کنیدخخخخخخ",
    "عاقا ما ی بابا بزرگ داریم ...خعلی رو مهمون جماعت حساسه جونش براشون میده.....جونم برات بگه ما بچه بودیم ...خودمو دختر عمویه محترمه شیطان اغفالمون اقفالمون کرد ک بریم و سر به سر بابا بزرگمون بزاریم...هیچ دیه من رفتم عینک ته کاسه ای بابا بزرگمو برداشتم خدا شاهده از صورتم بزرگ تر بود کوتشم پوشیدم استیناش تا زیر کفشام بود و مانتو ...کفشاشم پوشیدم ...عاقااااا دختر پرید تو اتاق بابا بزرگم ک ....باباییییییییی مهمون اومده \nبابا بزرگ ماهم تو هوا پرید بهبه خوش اومدی شای اومدی چ عجب از ای طرفا بفرما ببرمایید تو دم در چرا ...\nمنم در همی موقع تق تق رفتم تو گفتم یالا یالا ...بابا بزرگم مارو دید ...دیگ کسی مارو ندید ....زدمون کم محو شدیم :( :(",
    "دوسته کچلم میگه : یکی از بدبختیهای ما کچلها اینه که ، اگه توی جمع کراوات زده باشی باز هم وقتی میخوان به آدم اشاره کنن ، میگن : اون یارو ! کچله !\nحالا این تو سرشون بخوره ! اگه با شخص بغل دستی شما کار داشته باشن ، میگن : اون یارو که بغل کچله نشسته !\n:|",
    "انقدر که تو تلوزیون دوربین مخفی پخش کردن آدم هر اتفاقی که تو خیابون براش میوفته فکر میکنه دوربین مخفیه.یه روز داشتم از خیابونی رد میشدم یه دفعه یه پسر بچه اومد گفت عمو بهم پول میدی برم گوجه بخرم،منم فکر کردم دوربین مخفیه یه ده هزارتومنی بهش دادم،وقتی رفت هرچی صبر کردم کسی نیومد بگه شما در مقابل دوربین مخفی هستید.تازه فهمیدم واقعی بود دویدم هرجوری بود پیداش کردم و پولم رو گرفتم.داشتم سکته میکردم :|",
    "(^.^)Kiarash Aria Manesh (^.^)\nواسه گوشیم قفل تصویری گذاشته بودم مادرم اومد خواست گوشیمو واکنه...\nهررررر کاری کرد نتونس \nبعد دکمه Help رو زد که دیگه مجبور شدم فلشش کنم...\nبهش گفتم چرا اینکارو کردی؟؟؟\nگف گوشیی که نتونه صاحابشو بشناسه بدرد جرز لا دیوار میخوره...\nاصن استدلالش تو حلقم\nقیافه من بعد حرف: مادرم (0.o)\nخود مادرم：(^.^)",
    "اغغغغغغغغغغغغغغغغا نخونی سوختی\nاغا یه بار گفتیم بد قرنی بریم مغازه بابا مون اتوموبیل فروشی داره\nزنه خیلی با کلاس میاد تو بدبه اقامون میگه (ببخشید می شه ماشین شاسی بلنداتونو ببینم)\nاغامون=بعله تشریف بیارین طبقه سووم اغا رفتیم \nبد بابام میگه ماشن خاصی مد نظرتونه بدزنه به بابام میگه =(برای بلند کردن آجر خوب باشه........................\nاغامون =میبخشید مگه پرادو-پاترولو این چیزا نمیخاین\nزنه=نههههه شوهرم تو جاده آجرو سیمان جابه جا میکنه\nاغام=0-0\nمن=*-*\nزنه= عین خیالش\nتازه به بابام میگه کامیون به نظر شما خوبه>......>....>....",
    "این خاطره کاملا واقعیه n:a 00000\nبابام تعریف میکرد :\nمن تازه دوران دانشجویی آموزش حرفه ای شنا دیده بودم و شدیدا جوگیر بودم ی روز تو پارک هشت بهشت بودیم یه بچه افتاد تو حوض اونجا منم جوگیر کیفمو پروندم اونطرف و شیرجه زدم تو آب یدفعه با مخم رفتم کف استخر تازه فهمیدم استخرش 40 سانتی متر بیشتر ارتفاع نداره هنوز تو شک بودم دیدم مردم جمع شدن دارن درختا رو میجون \nحالا اینا هیچی ی مرد روس قد بلند اومد تو حوض ، آب اصلا تا مچ پاش بود  با ی دست شونه ی منو گرفت با ی دست بچه رو بغل کرد هر دوتامونو از آب کشید بالا منو انداخت سمت کیفتم بچه رو هم داد بغل مامانش منم با همون لباس خیس ساکمو ورداشتم سرمو انداختم پایین رفتم سمت خونه دانشجوییمون .",
    "کاکو ما یه زن دایی داریم بدجور سوژه س ...! بیچاره شبا هذیان میگه ...! یه شب همه خونه ما خوابیده بودن نصفه شبی زن داییم بلند شد و داد زد : پریااااااا ... \nمن : یا ابرفضل چی شده زن دایی ؟ \n: میگم میدونی گاو چی میگه ؟؟؟ \n من با قیافه اینجوری O_o : چی میگه ؟؟ \n: میگه مااااااااااااااا   !!!!! \nمن  :))))))))\nزن دایی گلم  : l         \nهیچی دیگه الان یه هفته س در افق بسر میبرم .",
    "یه شب داشتم درس میخوندم دیدم یکی داره تو کتابخونم سرو صدا میده دیدم یه سوسک گنده داره میاد مهمونی!\nتا رفتم بکشمش دررفت گمش کردم\nدوساعت اتاقو زیر و رو کردم تا پیداش کنم تو یه عملیات انتحاری با 28 ضربه مگس کش و نصف قوطی حشره کش پیروزمندانه از اتاق اومدم بیرون!\nحالا عکس العمل بقیه:\nمامانم: خب اینو کشتی خانوادش امشب حمله میکنن میخورنت مام درو قفل میکنیم نتونی بیای بیرون جیغ بزنی بخندیم!\nداداشم:عه یه سوسک دیگه رو گردنته!یکی تو موهاته!\nمخاطب خاص محترم: اه اه سوسک بیچاره دل و رودشو در اوردی!گناه داشت!\nسوسکه تو نفسای اخرش:خبر مرگمو به خانوادم دادی بگو خانواده واقعی تورو هم پیداکنن!\nمن -_-\nبقیه :-))))\nسوسکهo_O",
    "یادش بخیر دبیرستان که بودیم یه دبیر ریاضی داشتیم نو اعصاب بودنش از دور داد میزد یه بار سر کلاس حسابان از من یه چیزی پرسید بلد نبودم بغل دستیم که دوست صمیمیم بود و هست:) تازه با یکی دوست شده بود کلا تو یه دنیای دیگه بود:|دبیرمون هم مرد بودوقتی سوالشو جواب ندادم به بغلیم گفت تو چی تو بلد نیسی؟!اینم رفته بود تو فکر ج نداد عصبانی شد گفت میاید سر کلاس یه بار جزوه رو صفحه بزنید تا انقد من یه مطلب و صد بار مرور نکنم اصلا چرا باید بیام؟!:/ وقتی همه تون خنگید زحمت نکشم این مسیرو هر روز واسه خاطر شما بیام و برم؟که یهو برگشت سمت دوسم گفت اینطوری بهتر نیس خانم فلانی؟!!دوسم هم که حواسش اصن نبود گفت نظره خاصی ندارم:))) دبیرمون که کلا فیوز پروند من و دوسمم به سمت بیرون کلاس راهنمایی شدیم:|",
    "عاقا رفته بودم امتحان رانندگی بدم همین که سوار ماشین شدم انقد هول شدم که یادم رفت اصن من واسه چی اونجام که یه دفه به سرهنگه نگا کردم گفتم سرکار فرمان کجاست?\nهیچی دیگه سرهنگه میخواست همونجا خفه م کنه :|\nمن:(\nسرهنگ°_• >_<",
    "اغا مارو از طرف مدرسه برده بودن مشهد ما هم همش تو خیابونا چرخ میزدیم.یهو دیدم یه زنی داره میاد دنبالم منم که ترسیده بودم نمیدونستم کجا برم..اغا این زنه رسید به ما دیدم تو دستش چنتا عطره.. گفت:خانوم جون ابروهای قشنگت اینارو بخر..هیچی دیگه منو به جرم جویدن اسفالت دستگیر کردن.. حالا این عطرا هم خوش بو  ..نبودن .که بخرم \nعطرای خوش بو:-))))\nابرو های من :-((((((\nاخه حرف بود این زد ههههه",
    "استادمون اومده سرکلاس اصلا حالش خوب نبود میگه شب نخوابیدم حالم خوب نیست !!!بعدش برگشته میگه راستشو بخواین تاصبح داشتم ایکس باکس بازی میکردم، همشم تقصیره بچه خواهرم بود گفت دایی بازکن بازی کنم بعدش اون خوابید من تاصبح بازی کردم!!!!!!!\nنه واقعا این اســــــــــــــــتاده ما داریم!ولی دمش گرم خیلی استاده خوبیه!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "عاغا دو روز پیش گفتن که قراره گاز کل شهر ما واس 2روز قطع بشه...خلاصه همه دست بکار شدن  که واسه بیگازی اماده بشن...خلاصه نونوایی ها شلوغ.مامانا مشغول آشپزی و دعوا سرحموم و....\nحالا دیشب خبر دادن \"همشهری گرامی ممنون از همکاری شما!!!!!گاز شهرقطع نمیشود. \"\nحالا شما بگین ما با این همه غذا چیکااااااااااااارکنیم؟؟؟ \nتا 1ماه غذای اماه داریم ...\nمن چقد الویه بخورم اخه؟؟؟",
    "حالت تهوع داشتم و مدام بالا میاوردم امیر(همسرم) منو برد درمانگاه این شوهر نابغه من توهم زده که من حامله م واسه همینم به مامان منو مامان خودش زنگ زده اونام سه سوته خودشون رسوندن درمانگاه منم که حالم خوب نبود اصلا متوجه نشدم امیر خان چیکار کرده \nیدفعه صدای مامانم و مامانشو شنیدم که دارن باهم بحث میکنن به امیر گفتم اینا چرا اومدن؟که ایشون پیچید تو کوچه علی چپ\nکم کم داشت کارشون به دعوا کشیده میشد که چشمشون افتاد به من شروع کردن به قربون صدقه من رفتن بعد مامانم گفت چرا به من نگفتی چند وقته؟ مادرشوهرم گفت اسمشو میزارین آرشام گفته باشم!!!\nمن:اسم کی؟\nمامانم: تو راهیت دیگه لیلا یا سیاوش میزاری یا دیگه نه من نه تو\nمنکه کلا هنگ کردم اما پرستا اومد جواب آزمایشو داد گفت خانم چیزی نیست همونجور که حدث زدیم مسمومیت غذایی\nهیچی دیگه الان همه مارو تحریم کردن :|",
    "ما یه همسایه داریم فقط کم مونده به مامانم بگه شوهر شما هم خواستگار دختر من بوده حالا بماند که هر جا میرفت میگفت من یه دختر دارم و از این حرفا . طبق آخرین تحقیقاتی که انجام شده متوجه شدم حتی حتی اگه یه پشه ی نر از جلوی خونه ی اینا رد بشه خواستگار محسوب میشه . من دیگه حرفی ندارم ولی نکن همسایه محترم نکن",
    "چند وقت پیش که جام جهانی تازه شروع شده بود با فامیل درباره قهرمانای جام جهانی حرف میزدیم که پسر داییم به قهرمانی ایتالیا اشاره کرد.\nمن: مگه ایتالیام قهرمان جهان شده؟\nپسر داییمم با یه اعتماد به نفس کامل گفت: وقتی که تو فکر میکردی رئال غذاست ایتالیام قهرمان جهان میشد!!!!!!\nیعنی من فقط رفتم تو افق محو شدم...",
    "خونه مامان بزرگم بودیم سر سفره مامان بزرگم به بابام گف\nببخشید اگه کم و کسری بود...\nبابام گف نوش جان\n:|\nخب چیه ازبس تو خونه گفتیم دستت درد نکنه عادت کرده دیگه.....",
    "آقا یه سری باخاله ام توتاکسی بودیم که خاله ی حواس پرته بنده گوشیشو (ساده است)توی تاکسی جا گذاشت.بعد وقتی که پیاده شدیم وقتی تاکسی توافق محوشده بود خاله ی اینجانب تازه یادشون افتادکه گوشیشون روجا گذاشتن:)\nخلاصه تازه گوشیشم روسایلنت بود هرچی میزنگیدیم یارو نمیفهمید\nبالاخره هرجوربود طرف جواب داد وگف فلان جا قرار می گذاریم براتون میارم.بعد صبح ی چن بار زنگید که خواست ساعته قرار رو بگه بعد که قط کرد خاله ام میگه کثافت بوووووووق باید برام یه شارژ بخره شارژموتموم کرده!!!\nمن دیگه حرفی ندارمo_o",
    "چن روز پیش داداشم داشت دنبال شلوارش میگشت،کل خونه رو بهم ریخته بود... منم اعصابم داغوووون...\nاومده میگه شلوار من کجاست؟\nمنم گفتم:  head of my shrine...\nبدبخت بعد از یه ساعت تفکر فهمید منظورم **سر قبر من **بوده...\nیعنی رسما گند زدم به زبان انگلیسی...\nبعد برگشته بهم میگه: تو grave ( قبر ) هم نداری،\nچه برسه به shrine(آرامگاه)...\nلامصب حرفش خیلی منطقی بود...کلا نابودم کرد...",
    "عاقا بابای من همیشه یا تاکسی میره اداره(حالا فهمیدید کارمند یا بیشتر توضیح بدم)دیروز دیرش شد با ماشین خودمون رفت (بعله پرایده) اومدنی از اداره یادش رفت ماشینو بیاره اومده خونه به من میگه نیما زنگ بزن آژانس من زنگ زدم 10 دقیقه ی بعد آژآنس زنگ زد گفت ماشین منتظره من زنگ زدم به بابام گفت با تاکسی اومدم .\nبابای حواس پرت داریم؟؟؟؟؟\nنوکرشم",
    "یه بار بهار بود و درخت های نارنج کنار خیابون میوه داده بودن، تاریک بود و چندتا نارنج جلوتر رو زمین افتاده بود، یه نگاه به دور و بر کردم خلوت بود دورخیز کردم و با تمام قدرت یکیشونو شوتیدم، شانس که نداریم، نارنجه قل خورد رفت اونور خیابون از روی جوب رد شد محکم خورد به پای یه خانومه، تا چندتا کوچه اونورتر که دویدم بازم صدای فحشاش میومد!",
    "یه بار وقتی بچه بودم (گودزیلا) وقتی که مامانم خواب بود یواشکی چند تار از موهاشو به پایه میز گره زدم بهد رفتم چند متر اونطرفتر و با صدای بلند داد زدم آآآآآی سرم آآآآآی داره خون میاد اااخ! بعد یهو مامانم ترسید و از خواب پرید وقتی خواست بشینه ببینه چی شده  یه جیییغ بنفش کشید و گفت :موهاااااام!! منم از ترس شلوارمو خیس کردم ! بعد از چند لحظه گفت برو قیچی بیار اونهایی که گره زدی ببر. منم میدونستم اگه اینکارو کنم یه کتک مفصل در انتظارمه  واسه همین بهش گفتم اول قول بده منو نمیزنی تا آزادت کنم!! اونم بعد از چند لحظه مکث گفت باشه ! ولی نمیدونم چرا به قولش عمل نکرد نامرد. منم به خاطر این که تلافی کنم هر جا میرفتیم به همه میگفتم این منو زندانی میکنه و کتک میزنه و بهم غذا نمیده و میگه باید بمیری!! :))",
    "تو مترو بودم داشتم پومو بزرگ میکردم\nاتفاقا تو ایستگاه سعدی بودیم,\nپسره به دختره که فک کنم قصد ازدواج داشتن(انشااله) گفت:\nسعدیم میدونسته تو جیگر منی و منم جیگر توام,\nدختره:وااااااااااا.\nپسره:والا,مگه نمیدونی ,بنی آدم اعضای یکدیگرند\nپس تو جیگر منی و منم جیگر تو.\nمن, پو به همراه سعدی از راننده قطار خواستیم مسیرو انقد ادامه بده تا تو افق محو بشیم.",
    "سرم پایین بود رفتم تو آسانسور تو فکر بودم اصلا هیچی متوجه نمیشدم ینفر از تو آسانسور گفت خانومی خوبی شما ؟ منم هیچی نگفتم دوباره رفتم تو فکر دیدم گفت خانومی با تواما . باز من هیچی نگفتم ی دفعه ی ضربه ی آروم زد پشت کمرم گفت : با تو ام خانومی . منم لحظه ای صبر نکردم دستمو صد هشتاد درجه بردم عقب که بزنم تو صورتش خورد صورت نفر عقبی نگاه کردم دیدم پسر همسایه از درد به خودش مچاله شد دوباره دیدم همون مرده از پشت سر گفت : چیکار میکنی تو . منم آتیش گرفتم با پشت دست محکم زدم تو دهنش ی دفعه چشام از تعجب گرد شد دیدم داداشم با دست صورتشو گرفت و گفت : آخ \n(خخخخ) من دیگه حضورو جایز ندونستم به  محض وایسادن آسانسور دویدم بیرون\n الانم که دارم پست  میزارم  دادشم داره با مشت میکوبه تو در میگه درو وا کن تا نشونت  بدم دختره ی پررو \nانشاالله دفعه دیگه از بیمارستان براتون پست میزارم  اگه نمردم",
    "آغا من یه دوست قدیمی داشتم چند وقتی بود ازش بی خبر بودم...\nتا اینکه تو دفترچه قدیمیم شمارشو پیدا کردم...\nمنم که با معرفت....گفتم یه زنگی بهش بزنم....\nیه آقایی برداشت گفتم حتما باید باباش باشه...\nمن:سلام ببخشید میتونم با محیا صحبت کنم؟؟؟\nباباش:شما؟؟؟؟\nمن:از دوستشم.....\nدیدم باباش یهو صداش رفت بالا...نمیشناسمتون...\nمن:از دوستای قدیمیشم...\nباباش:چند لحظه گوشی...\nیهو دیدم صدای یه پسره از پشت گوشی میاد...بله؟؟؟\nمن:ببخشید با محیا کار داشتم...\nپسره:بفرمایید خودمم\nمن دیگه الفرار...بعد فهمیدم پسره اسمش مهیار نه محیا....\nبیچاره دلم براش میسوزه حالا باید بره جواب باباشو بده...\nخب تقصیر منه؟؟این شانس من دارم؟؟؟\nتفصیر محیاس که خونشونو به یه مهیار فروختن",
    "در آرایشگاه :\n+ خب آقا مجتبی چقدر تقدیم کنم\n- قابل نداره ، همون ده تومن .\n( یک ماه بعد )\n+ خب آقا مجتبی چقدر تقدیم کنم\n- قابل نداره ، همون دوازده تومن .\n( یک ماه بعد )\n+ خب آقا مجتبی چقدر تقدیم کنم\n- قابل نداره ، همون پونزده تومن .\nو همچنان این داستان ادامه دارد !!",
    "عاغا من یه رفیق دارم اسکل که خوبه دیونس!دیشب میگف:\nاز سه شنبه دوهفته قبل فهمیده زن همسایه تو بالکن خونه میخوابه عاغا اینم کرم درونم شرو به حرکت کرد!\nمیگف جمه بودو خیابونم شلوغ (اخه خونشون کنار خیابون اصلیه و تا ساعت 1,2 شب ماشین میاد میره )\nیه کپسول که ا 4شتبه سوری پارسال براش مونده بودو میگیره و اتیشش میزنه میندازه کنار بالکن و خدشو میزنه\nبه خواب اغا میگف یک صدایی اومد عجیب!\nبعدش میگف زنه از ترس اینه نکنه دزد مزد چیزی باشه و اینا زیر پتو قایم شده بود که شوهره و پسرش اومدن:)\nدیدن بلهه مادره از ترس...حالا میگف تا یه ساعت براش اب قن میاوردن^.^\nاین اعا رفیق ماهم برا خالی نبودن عریضه کله رو انداخ بیرونو شرو به فحش دادن کرده به اونی که کپسولو\nانداخته جالبش اینجاس که همشم به خودش فحش میداده!\nنه عاخه من از شما میپرسم رفیقه من دارم عایا؟؟\nایا این از نشانه های سادیس حاد و خود درگیری مزمن نی عایا؟؟\nزنه:((\nرفیفم^.^\nمن:))))))\nوالا بااین نوناشون!",
    "وقتی شیش سالم بود شب ی فیلم نشون داد دوتا پیرمرد داشتن حرف میزدن \nرفتم تو حیاط نشستم گریه کردم  مامانم اومد پرسید چرا گریه میکنی؟\nگفتم اگه ی روز تو بابا پیر شین من چیکار کنم ؟\nاما حالا چی...",
    "سلام\nدیروز داشتم ازجلوی ی نمایشگاه ماشین رد میشدم ی sunata بدجور توجه مو به خودش جلب کرد منم که عشق ماشین لوکس گفتم ی قیمتی کنیم ببینیم چنده\n-آغا ببخشید sunata چن؟\n-120 تومن\nمنم اینو شنیدم خرکیف شدم دستمو انداختم تو جیبم ی هزاری درآوردم گفتم بقیشم شیرنیت!! اونم پول وداد بخودم گف برو بچه جون این ماشینا به تیپت نمیخوره!\nشما بگین ریاضی من مشکل داره یا آغای فروشنده اعصاب معصاب نداش؟؟؟",
    "*********abas_m223*****\nیـه ﺷـﺐ تـو ﺗـﺎﺭﯾـﮑـﯽ قـلـیـون ﻣـﯿـﮑـﺸـﯿـﺪﻡ ﯾـﻪ جـن دیـدم \nﺑـﺴـﻢ ﺍﻟﻠﻪ ﮔﻔـﺘـﻢ . . .\nﺩﯾــﺪﻡ ﻧـﮕـﺎﻩ ﻣـﯿـﮑـﻨـﻪ ﻭ ﻧـﺮفـﺖ\nﺑـﻠـﻨـﺪ ﺗـﺮ گـﻔـﺘﻢ بـﺴــــم ﺍﻟﻠﻪ ، ﺑﺎﺯﻡ ﻧـﺮﻓـﺖ\nیـهـو ﮔـﻔـﺖ : بـبـیـن ﺍﮔـﻪ ﮐـﻞ ﻗـﺮﺁﻧـﻢ ﺑـﺨـﻮﻧﯽ ﻓـﺎیـﺪﻩ ﻧــﺪﺍﺭﻩ ، ﻣـﻦ ﺟـﻦ ﻧـﯿـﺴـﺘـﻢ\nﺑـﺎﺑـﺎﺗـﻢ تـﻮﻟـﻪ سـگ !!! :v",
    "دیروز تو خونه حرف سر عکس گرفتن بود از اونورم داشتم با دوستم اس میدادیم و حرف سر بی شوهری بود، اومدم یه چشمه شوخی کنم یهو قاط زدم به دوستم اس دادم ما اگه بتونیم عکس بگیریم بایدسجده ی شکر بجا بیاریم\nدوستم: چی؟؟؟؟؟؟ 0_0\nمن: هیچی ^_^\nمدیونید فکر کنید منظورم از عکس گرفتن شوهر کردن بوده",
    "دیشب اب دماغم راه افتاده بود خیلیم خوابم میومد\nابجیم کنار جعبه دستمال کاغذی نشسته بود سریع رفتم سمتش جای اینکه دستمال و از تو جعبه بکشم موهای این بدبختو کشیدم خوب شد جیغ زد هوشیار شدم وگرنه دماغمو با موهاش پاک میکردم!!",
    "\"بخدا من مسافرکش نیستم \"\nمن با دوستم داشتیم تو جاده میرفتیم..\nی آقایی با خانومش کنار راه بودن سوارشون کردم\nسکوت فضای ماشین رو گرفته بود\nداشتم پیش خودم فکر میکردم ک باید از یارو چند کرایه بگیرم (خوشحالم بودما)\nچند کیلومتر ک رفتیم یدفه ی صدا شنیدم\nیارو: بفرمایید آقا..........\nمن:بدون اینکه ب عقب نگاه کنم گفتم: قابل نداره آقا، بخدا قابل نداره....\nدیدم دوستم ترکید...\nبرگشتم عقب دیدم یارو داره شکلات تعارف میکنه...\n\"شانس آوردم چپ نکردیم\"",
    "عاغا تو دوران راهنمایی یه روز زنگ ورزش معلممون نیومده بود .\nاومدن سر کلاس بهمون گفتن اجازه میدیم برین تو حیاط ولی شیطونی نکنید .\nماهم رفتیم تو حیاط ...\nمنم که استاد دراوردن صدای گوسفند....اصن تو مدرسه همه منو از صدای گوسفند میشناختن...\nیهو تو حیاط از ته دلم گفتم بععععععععععععععععع بععععععععععععععععععععع\nکه یهو دیدم دست یکی رو شونمه...برگشتم نگاش کردم\nیا خدا دیدم ناظممونه با لبخند وایساده داره منو نگاه میکنه...(به حق چیزای ندیده)\nمنم که دس پاچه یهو ناظممون گفت : خوشم میاد هنوز زبون مادریتو فراموش نکردی...\nناظممون  :))))))))))\nمن :((((((((\nزبان مادریم \nبچه هایی کلاسمون \nو ااااااااااااااافق....",
    "(این خاطره رو بابام تعریف میکرد)\n\nبابام میگفت قبلنا یکی از دوستاش موتور داشته نشسته بوده رو صندلی کناره خیابون موتورشم اونجا پارک کرده بوده که سوییچم روش بوده حالا یه نفر داشته از اونجا رد میشده که مکالمه شون:\nیارو: اقا موتورتو میدزدنا\nدوست بابام: نه بابا چجوری میخان بدزدن خودم اینجا نشستم مواضبم\nیارو: ببین اقا اول میان اینجوری میشینن رو موتور (نشسته رو موتور) بعد سوییچو میچرخونن (سوییچو چرخونده) بعد میذزدنش (دزدیدتش) !!\nخیلیم شیک و مجلسی ^_^",
    "واسه يكي ازمسابقه هاي پيامكيoff فرستادم كه قطع شه واسم پيام فرستاده:دوست عزيزم ازاينكه ازمسابقه ي بوووووووووووق خارج ميشوي برات متاسفم!!!!!!...........\nمن0-o\nعمه هاشون:(((((((((((((((((((((((((((((\nالان ميخوام ازشون عذرخواهي كنم،كسي آدرسي تلفني چيزي ازشون نداره؟؟؟؟؟؟",
    "تو سالن دانشگاه نشستم بچه ها دارن انتخاب واحد می کنن(بله دانشگاه وای فای داره مشکلی هست؟!)\nدانشجو۱ به دوستاش：کسی این استاد جدیده که امده رو میشناسه (فامیلی من گفت)\nدانشجو۲：اینم لابد یه خر عقده ای مثل اونای دیگه!!!!!\nدانشجو۳：خرم نباشه خرش می کنیم\nمن：من فکر کنم بشناسمش( پلید هم خودتونید به روح هم اعتقاد ندارم)\nاونا همه باهام：واقعااااا؟!!\nمن：اره استاد استاده فرق نداره که بخونی نمره میده نخونی نمیده\nدانشجو۳：نه بابا همه یه مشت بی سوادن آمار این از دوستام تو دانشگاه قبلی گرفتم میگن دختر ترشیده است(۲۵سالمه هنوز به خدا!!!)از اون نامردهای گیرم هست \nمن：لابد حق با شماست ;-) ;-)\nفقط منتظرم ترم شروع بشه برم سرکلاس قیافه هاشون ببینم\nفقط خدا سر کافر نیاره نامردها من که حضور غیاب هم ندارم",
    "آقا چند وقت پیش ما یه همکار خانم مجرد طرحی داشتیم.(طرح که دوستان میدونند چیه.یه دوره ای هست که رشته های پیراپزشکی بعد از تمام شدن درسشون باید بگذرونند.)قبل از اینکه طرحش تموم بشه همش می گفت یه کاری کنید من اینجا بمونم یا استخدام بشم.خلاصه یه بار زنگ زده بود به کارگزینی (مسئول کارگزینی هم یه پسر مجرد کمرو و خجالتیه) و با عصبانیت گفته آقای رضایی شما چرا من رو نمیگیرید؟بدبخت آقای رضایی کلی رنگ وارنگ شده بود و میز و تلفن گاز زده بود بعدا فهمید منظورش این بوده که چرا استخدامش نمیکنند.",
    "دبیرستان که بودم بخاری نفتی کلاسمون نشتی پیدا کرده بود اون روزام یه نفر از کلاس مسولیت بخاری رو داشت اقا مدیرمون خیلی عصبی بود و تند حرف میزد اومد تو کلاس گفت مسول بخاری  طرف بلند شد همین که بلند شد همچنان گرفتش زیر لگد و مشت که بیچاره دیگه نفسش بند اومده بود هر چی میگفت چرا میزنی میگفت بی شعور تو مگه مسول بخاری نیستی داد میزد میگفت ن بخدا من مسعود مختاریم تو تند گفتی من نفهمیدم.\nمسعود مختاری=مسول بخاری\nفکر کنم طرف رفت اسمشو عوض کرد بعد اون جریان :))))",
    "عاقا ما یه روز که هوا خیلی گرم بود خونه نشسته بود بعد دایی گرام ساعت 2بعدازظهر \nاومدخونه و به شدت هم گرمش بود مامانه منم که عاشق داداشش دیدکه داییم گرمشه هل\nکرد حالا مکالمه رو داشته باشید:\nمامانم: اون لامپ و روشن کن داییت خنک شه\nمنo_O\nمامانم: ای بابا اون تلوزيون و خاموش کن دایی گرمشه\nمن:مامان جان خودتو اذیت نکن الان میرم کولرو روشن میکنم\nمامانم: خو منم که یه ساعته دارم همینو میگم هی از زیر کار دربرو \nمن o_O \nمامانم :-)\nدایمم که بماند کل لوازم خونه رو جویید",
    "یه بار با چندتا از همکارام و بچه هاشون رفته بودیم عروسی . دخترم(5 سالشه) کنار من نشسته بود، دختر همکارم بهش گفت بیا کنار من با موبایلم بازی کنیم اونم رفت مشغول موبایل بازی شدن. من دیدم جاش خالی شده به همکارم گفتم بیا پیش من بشین راحت تر بحرفیم. بعد 15 دقیقه گودزیلای ما چشمش به همکارم افتاد که جاش نشسته یکدفعه با دادو بیداد اومد گفت زودباش از جام پاشو مگه خودت جا نداری ؟ همکار بیچاره دید اوضاع خرابه سریع رفت جای خودش نشستو گودزیلا همین اومد رو صندلی داد زد مامان جامو گرم کرده....\nگودزیلای آبرو بره داریم؟!!!!!",
    "ﻇـﺮﻑ ﻣـﻮﺭﺩ ﻋـﻼﻗـﻪ ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﻤـﻮ ﺷـﮑـﻮﻧـﺪﻡ ﮔـﻔـﺘـﻢ : ﺑـﺒـﺨـﺸـﯿـﺪ ﺩﺳـﺘـﻢ ﺧـﻮﺭﺩ ﺑـﻬـﺶ ﺍﻓـﺘـﺎﺩ، ﻗـﻀـﺎ ﺑـﻼ ﺑـﻮﺩ! ﮔـﻔـﺖ ﺑـﺎﺷـﻪ ﺍﺷـﮑـﺎﻝ ﻧـﺪﺍﺭﻩ ...\nﻓـﺮﺩﺍﺵ ﺍﺯ ﺣـﻤـﻮﻡ ﺍﻭﻣـﺪﻡ ﻣـﺎﻣـﺎﻧـﻢ ﮔـﻔـﺖ : ﺑـﯿـﺎ ﮔـﻮﺷـﯿـﺖ ﺍﺗـﻔـﺎﻗـﯽ ﭘـﺮﺕ ﺷـﺪ ﻃـﺮﻑ ِ ﻣـﺎﻧـﯿـﺘـﻮﺭﺕ ﺑـﻌـﺪ ﺍﻓـﺘـﺎﺩ ﺭﻭﯼ ﺗـﺒـﻠـﺘـﺖ ﺳـﻪ ﺗـﺎﺵ ﺑـﺎ ﻫـﻢ ﺧـﻮﺭﺩ ﺷـﺪ!!! |:\nﺗـﻮ ﮐـﻪ ﺑـﻪ ﻗـﻀـﺎ ﺑـﻼ ﺍﻋـﺘـﻘـﺎﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟؟؟\n:| عشق در خانواده ی ما موج میزنه",
    "اقاااا  فضولی و شیطنتامو پشت قیافه ی مظلومم پنهون میکردم فقط ناظم مدرسه امون میدونست من چ شری هستم.\nی روز با دوستان قرار گذاشتیم ک ترقه ببریم مدرسه و زنگ تفریح بریم پشت مدرسه بندازیم تو کلاس خوذمون ک کسی شک نکنه زنگ و تفریح شدو ترقه رو انداختیم چشمت روز بد نبینه پرنده تو حیاط مدرسه پر نمیزد  همه جلو دفتر مدیر بودن اقا ی دختری بود سو تغذیه صداش میکردن ترقهه ک ترکید اونم غش کرد رفتم بالا سرش ک دم مرگش ازش حلالیت بطلبم ک خانوم مدیر گفت بچه ها برید براش اب قند بیارید ...ولی در عین ناباوری گفت نه نه برام شیر موز بیارید....تو دلم گفتم زهر هلاهل بخوری...منم داشتم اروم صححنه رو ترک میکردم ک ناظممون داشت چپ چپ نگام میکرد منم با خونسردی کامل مث همیشه نیشمو باز کردمو ۳۲تا دندونمو نشونش دادم...\nمدیونید اگه فک کنید ترسیده بودم یا تو فکر اینکه اخراجمو جواب دادن ب بابام :)))",
    "موس کامپیوتر تو حلقم اگه دروغ بگم عاغا خواهر کوچیکم تازه دو سالشه کلا فقط کلمه های بابا و مامان و دروغگو و اشغال و چند تا کلمه ی ساده ی دیگه رو بلده بگه عاغا یروز اومدم بهش گفتم بازی میکنی با گوشیم گفت اره گفتم رمزشم بلدی گفت به تو چه گفتم بی ادب گفت اشغال گفتم تو اینارو از کی یاد گرفتی گفت بابا و مامان گفتم بی تربیت گفت خفه شو گفتم دیگه داداشت نیستم گفت دروغگو!!!!!!!!! یعنی تا حالا اون جور ضایع نشده بودم بخدا تازه یاد گرفته بود درست صحبت کنه هنوز چطوری اینارو کنا هم چیده بود به کنار  به خدا گودزیلا اینان",
    "عیدی نشسته بودیم کنار هم دور همی خیلی بودیم\nیه سری فامیل داریم من بهشون می گم عمو ولی نمی دونم چه کاره مونن!\nخلاصه با دختر ها و پسرها حرف می زدیم که با آخرش ما چه نسبتی با هم داریم عموم و بابام شروع کردن توضیح دادن\nبابام توضیحاتش تموم شده بود من همچین یه ذره هنگ بودم گفتم یهو بگو من چنارم تو هم بابامی\nسکوت جمع رو فرا گرفت!\nاخرش هم پسرعموم قانعمون کرد که ما فامیلیم!",
    "دیروز تو اشپز خونه داشتم شام میپختم مامانم پایین اپن رو مبل نشسته بود یهو برگشت گفت زهرا چی داری میپزی واس شام؟\nگفتم: مٌ....\nگفت:کوفت و مدرسان شریف،کم از دست این تبلیغاتش میکشیم تو ام هی میگی مدرسان شریف،مدرسان شریف\nگفتم:مامان میخواستم بگم مرغ دارم میپزم\nگفت:الهی قربون دختر خوشگلم برم ببخشید مامان اخه دیگه این تبلیغاتش خیلی رو اعصابمه(همون لحظه بابام اومد تو)\nبابا:زهراجون دخترم تو داری شام میپزی؟\nمن:بله باباجون\nبابا:حالا چی گذاشتی؟\nمن: مدرسان شریف( د فرار)\nخخخخخخخخ",
    "امروز داشتم سالاد درست مي كردم گودزيلامون (دخترم، 3 سال و نيمشه) اومده يه سيلي محكم زده تو گوشم. خيلي شوكه شدم ولي خودمو نگه داشتم و با لبخند گفتم: مامان ميدونم كه حواست نبود. اشكالي نداره. اخم كرده ميگه: حواسم بود، اگه راست ميگي تو هم بزن تو گوشم!!!!!\nكلاً پودر شدم.\n\nبذ دوره زمونه اي شده هااااا",
    "استاد یه پاورپوینت در مورد خطای دید درست کرده بود و با هر اسلاید میگفت چطور باید متوجه خطای دید شد. مثلا نگاه کنید و بعد چشماتونو ببندید، سرتون تکون بدید و...\nاسلاید آخری گفت سرتونو 45 درجه به چپ کج کنید و با چشمای باز نگاه کنید...همه ی کلاس با ذوق و شوق اینکارو کردن یهو عکس یه الاغ اومد به صورت آینه وار!:)))))) کل کلاس رفت رو هوا \nخود استاد هم از شدت خنذه به ابتکارش سرخ شده بود...\nحتی الاغه هم خوشحال بود!من تو چشاش دیدم ...به جان جدم!",
    "اقا امشب کوهسنگی مشهد مراسم جشن بود. مجریه میگفت هر کی دست نزنه, خونه شو دزد بزنه.! !!ملت اعصاب ندارنا",
    "هفته پیش شب موقع خواب خوابم نمیبرد و حوصله ام سر رفته بود در همین حال یه نخ از بالشم کندم و به انگشتم (کنار انگشت کوچیکه) بستم و مث یه حلقه شد و همون موقع خوابم برد. صبح که میخواستم برم کلاس(اشتباه نکنید خرخون نیستم مجبورم برم) یادم رفت از دستم درش بیارم و با همون رفتم کلاس و اونجا 2نفر از بچه ها از این حرکت خوششون اومد. حالا دیروز رفتم کلاس دیدم اون 2 نفر که هیچ کل کلاس های دیگه هم این حرکت رو زده بود و به هم پز میدادن.! تازه وقتی بر میگشتم تو خیابون 2 نفرو دیدم که این کارو کرده بودن!!.لامصب فک کنم هفته دیگه تو کل ایران مد بشه. خواستم بدونین این اختراع از منه (با افتخار).\nفقط کاشکی سرعت اینترنت ایران هم مث سرعت مد شدن یه چیز بود(البته به نسبت) B-)\nشما هم امتحان کنین باحال میشه (ترجیحا رنگ نخ سیاه باشه) :))",
    "عاقا با خالم اینا رفته بودیم مسافرت،یه مدت زمان طولانی تویه راه بودیم و در به در دنبال دستشویی میگشتیم...\nبالاخره یه دستشویی پیدا کردیم ...\nپسر خالم از بس تویه این مدت فشار روش بود کلشو مثه بز انداخت پایین و با سرعت جت رفت تو یه کدوم از دستشوییا...\nحالا نگو دستشوییه زنونه بود...منم کنار ماشین وایستاده بودم که یهو دیدم پسر خالم بدووووو از دستشویی اومد بیرون یه عده خانوم هم در حالی که کیفاشونو بالا سرشون گرفته بودن دنبالش بودن...\nتازه یکیشونم دید دستش به پسر خالم نمیرسه از همون دور کیفشو پرت کرد...ینی بنازم هدف گیری رو همچین خورد تو صورتش که تا الان جایه سگک کیفه رو صورتشه... ^__^\nهیچی دیگه آخرش اومد پیش من ،من واسته بشم،دو ساعت داشتم خانوما رو متقاعد میکردم که پسر خالم خل و چلی بیش نیس...ولش کنید... دسته خودش نیست :|",
    "ینی داغونما له لهم\nیه برنامه بود مال آرایش صورت و ناخن بود رفتم تو قسمت نظراتش یه چندتا پسر نظر گذاشته بودن حالا نظراتشون\nاشکان :خوب بود ممنون\nعلی جیگر : بد نبود\nامیر : میتونست بهتر باشه\nینی کار از ابرو برداشتن گذشته میرن رو ناخوناشون طرح میزنن\nخــــــدایا منو بکــــش راحتم کن",
    "آقا جاتون خالی رفتم سوار بلندترین چرخ و فلک خاورمیانه شدم تنهایی(یارو مسئوله چرخ و فلک خانوادمو رو انداخت تو یه کابین منو انداخت تو یه کابین دیگه) هیچی دیگه ما تنها رفتیم بالا و حالا بماند که چقدر ترسیدم حالا اینا به کنار این همه اوج هیجان تهش بود که تازه فهمیدم چرخ و فلکه ساخت ایرانه هیچی دیگه چون تو ارتفاع بودم دسترسی به افق نداشتم واسادم تا بیام پایین اول شلوارمو تمیز کردم بعد دویدم سمت افق",
    "پشت خونمون یه زمین خالیه توش درخت خرمایه. این داداش ما امروز تویه یه شیشه بنزین کرده طرف درخت پرتاب کرده کلا درخت رو آتیش زده . آقا 5 دقیقه بعد دیدیم صدای آتش نشانی اومد حالا نگو یکی از همسایه ها زنگ زده . تویه خیابون هم پر آدم . این داداش ما نمیدونست چیکار کنه حالا جالب اینجاست برا رد گم کنی رنگایه سفید رو رویه خودش خالی کرده که مثلا داره رنگ آمیزی میکنه. یگ مردم آزاری که نگو.",
    "اقا این پسرخاله ی ما سمپاد قبول شده \nبعد خواستم باهاش شوخی کنم بهش گفتم:میدونی سمپاد مخفف چیه؟\nیه عالمه فکر کرد بعد گفت نه!!!!!!نمیدونم\nبهش گفتم:واقعا نمیدونی؟؟؟؟؟؟من میدونم\nازم پرسید: مخفف چیه؟\nبهش گفتم :مخفف سازمان مراقبت و پرستاری از دیوانگان!!!!!!\nبدبخت بعد از حرفم از ترک تحصیل کرد.........",
    "یه مردي می گفت از وقتی زنم فهمیده تو بهشت حوری و پری زیاده\nحتی نمیذاره نماز بخونم, میگه تو باید بری جهنم!!!",
    "یعنی کوچیک ترین سوتی من این بود که سوار تاکسی بودم میخواستم برم خونه من جلو نسشته بودم سه تا آقا هم عقب توی تاکسی سکوت کامل بود(نه رادیو روشن بود و نه کسی حرف میزد)خلاصه به مقصدم  نزدیک شده بودم،اومدم بگم پیاده میشم بلند گفتم ((سلام آقا)) دیگه بقیشو نمیگم که راننده داشت فرمون و میجوید و مسافرا هم مشغول جوییدن صندلی ها بودن!!",
    "ی بارم ب دوستم یه علامت تعجب اس دادم (!)\nبعد نوشت 199 ریال از حساب شما کاسته شد!!!!!!!\nبخدا من فارسی تعجب کرده بووووووووووووووودم!!!",
    "این کاربرای 4جوک خیلی باهوشنادیدین چقد قشنگ اسماشون تو خاطراتشون بااسم فرستندشون یکیه؟\nحالا ما 2 سال پیش ی مخاطب شروع ب خاص شدن داشتیم  با دوستم مینا قرارگذاشتیم اسمامونو یچیز دیگه بگیم\nمن گفتم میگم شهرزاد مینا هم قرار شد بگه سارا......\nخلاصه زمان موعود فرارسید ما هم با کلی هماهنگی\nمخاطب خخخخاص :خب حالا اسمتون چیه؟\nمن: من ک شهرزادم ... مینا هم ساراست.......\n\nفک کنم 2 سال پیش افق خیلی خلوت تر بود چون یادمه مینا زود محو شد\nاووون خاصه هم بیشور رفت ک رفت  \n....",
    "آقامایه همسایه داریم که یه دخترداره 7سالشه امسال میره کلاس اول.این دخترش یه روزاومده بود خونمون حالا فکرمی کنیدبهم چی گفته؟\nاومده بم میگه توچندتادوست پسرداری؟تازه میگه بهم بگوقسم میخورم به کسی نگم!!\nکسی باهام کاری نداره؟دارم میرم روریل قطاربخوابم...",
    "ساعـــت 3 نصفــه شــب بود کارم یخــوده طــول کشیـــد ... بـابـام یهــویی اومـــد تو اتـــاق ..\n_ : بیــــا این لیـــوانُ بگیـــــــر ... بخــــور آب خنـــکه -_-\nمـــن : فــدا مــــــــدا اَ کـوجا فمیـــــدی تشنمـــه ؟ :)\nبـابــام : ببیــــــن من تو این 43سال عمــــری که ا خدا گــرفتم واس خـــودم آب خنــــک درس نکـــــردم .. ولی چـــون عاشـق ٍ توأم برات دُرس کـــردم آوردم -_-\nمـــــن : ^_^ خو مــــــن قربون ٍ شومــا میـــرم دیه بر نمیـــگردم :))\nبــابــام : تا چــــن طول میکشــه کارت ؟\nمـــــن : الان دیــه میـخـــوام بخــوابم -_-\nبــابــام : آره بخـــواب فــــردا صُب زود باس پاشــــی بری فلان جـــا :|\nمـــن : پَ چـــرا الان میگـــی پدر ٍ مـــن ؟ سرشبــی میگفتـــی :(\nبــابــام : الان یهــویی اَ خــواب پریــدم یادم افتـــــاد ... زود بخـــوابیا؟ ساعت 8باس اونجــا باشی .. شب بخیــــر\nمـــــن : پَ اون آب خنک ُ کــجا میبـــری ؟ بده بخـــورم دیگه :|\n_ : آهـا .. این ُ بخـــوری خـواب اَ ســرت میپـــره ... دیگـــه صُب زود بیــدار نمیـــشی ... منــم جلــو اونا خیــت میشــم :| (درُ بســت)\nمـــــــــــــــن |:\nبــابــاس دارمـ مــــــن ؟",
    "یه روز سر کلاس دبیرمون خاست یه مثال بزنه که درسو بفهمیم، گفت فرض کنین ساعت 12 ظهره و سفره رو انداختین که ناهار بخورین یهو زنگ درو میزنن، حالا چیکار میکنین!!؟ یهو یکی از بچه گفت چراغارو خاموش میکنیم تا فک کنن کسی نیست!!!!! خخخخخخخخ\nخودتون دیگه قیافه معلم و بچه ها رو تصور کنین!!!خخخخخ",
    "یه استادداشتیم عشق حشره بود،یه سوسک بهش می دادی بیشترخوشحال می شدتاجایزه سان استارروببره.یه روزازبیکاری جندتاسوسک وپروانه ومورچه کشیدم استادانقدرذوق کردیادش رفت بایددرس بده",
    "تو مجلس عزا داری بودیم پسر خالم اومد گفت مافیا اومدن\n\nقیافه من0_0\n\n\nبعد سه ساعت بهم فهموند که فامیل اینا مافی بوده و وقتی اومده جمع ببنده این کلمه حاصل شده",
    "همیشه یه سری خاطرات هست که ادم تا یادش میافته میگه :\nچقدر خر بودما !!!!!!!",
    "دوستان هیچ وقت به این فکر نکنید تخم مرغو اول آبپز کنید بعد سرخ کنید خودم به قیمت گرونی فهمیدم.......",
    "امروز صبج یه خانوم با کلاس و افاده ای با یه عینک دودی خوشکل، رفت سوار یه پیکان مدل خورده ای شد،یه نگاه معنی داری هم به ما کرد.اومد از پارک دربیاد کل خیابونو بند آورد که یه ماشین از پشت سر شروع کرد به بوق زدن...\nخانومه با عصبانیت از پیکانش پیاده شد که داد و بیداد کنه یهو دید یارو سوار پورشه هست.خدا شاهده دست و پای زنه میلرزید داشت گریه اش میگرفت بدبخت شروع کرد به معذرت خواهی و خیلی نرم و زیر پوستی رفت سوار ماشنش شد و برگشت تو پارک تا پورشه ای رد بشه....\n\nاینست قدرت پورشه!........",
    "يه ماه پيش مامان بزرگم چشمش رو عمل كرده بودن ديروز قرار شد من ببرمشون پيش يه دكتر ديگه واسه معاينه تا نشستيم دكتر معاينه كرد و دفترچه بيمه رو باز كرد و گفت:\n خوبه خانوم رايگان هم كه عمل رو انجام دادن!\nمنم سريع گفتم:نخير هزينه هاي جراحي همون اول تو بيمارستان پرداخت شده\nديدم دكتر خندش گرفت و گفت: \nنخير منظورم اين بود خانوم دكتر\" نسرين رايگان \" عمل جراحي رو انجام دادن...\nآخه من از كجا بدونم رايگان فاميلش بوده!!!\nرايگان هم شد فاميل!!!! هيچي ديگه از خجالت تا آخر خفه خون گرفتم",
    "دختر خالم میخواست یه خرگوش بخره ولی میخواست قبل از خرید یه اسم خوب انتخاب کنه  از خواهرش نظر میخواد خواهرش برگشته میگه: اسمش که خرگوشه ما هم مخففش میکنیم بهش میگیم خری :)))))))\nینیا خلاقیتش درسته تو حلقم :)))))))\nتازه مدیونین اگه فک کنین امسال لینسانشو هم گرفته :|",
    "اون شبی مامانم خواب بود جاتون خالی منم داشتم تخمه میخوردم یهو دیدم مامانم گفت سارا . منم گفتم جانم. دوباره گفت کوفت. بهش میگم چرا بهم گفتی کوفت؟ جواب داده داشتی خودتو از روی پشت بوم مینداختی پایین. خو مادر من مهربون باش بگو عزیزم مواظب باش نیفتی . آخه کوفت چیه که میگی. جالب اینجاست صبح موضوع رو براش تعریف کردم هیچی یادش نمیومد.",
    "دوستم میگفت موقع مدرسه ها بود \nیهم مدیرمون اومد تو کلاس بلند گفت شقایق نخعی؟\nمنم هول شدم داد زدم عمته!!!\nینی  رسما کلاس ازخنده منفجرشد!!",
    "چند روز پیش مادر شوهرم اومده بود خونه ما خداحافظی کنه و حلالیت بطلبه چون می خواد بره مکه(همه خواهر شوهر و برادر شوهرها هم  بودن).وقتی همه حرفاش رو زد من اومدم خودشیرینی کنم جواب بدم مونده بودم بگه ما از شما جز خوبی ندیدیم یا بگم ما که از شما بدی ندیدیم یهو دوتا جمله رو قاطی کردم گفتم ما که جز بدی از شما چیزی ندیدیم.\n.\n.\n.\n.\nخلاصه دیگه همه مشغول گاز زدن در و دیوار و مبل و فرشها شدن و منم از خجالت آب شدم ودیگه خفه خون گرفتم و یاد گرفتم خودشیرینی نکنم.",
    "یه بار با مخاطب خاصم حرف میزدم اینم گیر داده بود که منو ببر مغازه ی فامیلتون خرید کنم!بهش میگفتم نه نمیشه قبول نمیکرد آخر سر گفتم آخه من تو رو ببرم بگم چیه منی؟!!برگشت خیلی جدی گفت بگو برادره خواهرمهO_o یه نانو ثانیه تو هنگ بودم بعد میگه آهان نه بگو خواهره دوستمه:|بهش خندیدم. میگه اصن بگو آقامه هان چیه مشکلیه؟:))",
    "(^.^)Kiarash Aria Manesh (^.^)\nداغونم مثل پسری که اومد ریششو بزنه هم زد دم خطشو رید هم ابروشو...\nمدیونین فک کنین خودمو میگم",
    "ی روز خونه عمه ام دعوت بودیم،عمه ی بابامم دعوت بود.عاغا این عمه بابامم ی ابهتی داره واسه خودش ینی همه ازش حساب میبرن دیگه!\nخودشم خییییلی مغرور...\nازقضا این عمه منم ی گودزیلای 5ساله داره ک از دیوار راست بالا میره...خلاصه اونروز این گودزیلاهه خیلی شلوغی میکرد\nعمه ی بابامم صداش کرد تا نصیحتش کنه ک کم شلوغی کنه.\nنصیحتش ک تموم شد این گودزیلا یهو  برگشت ی سیلی محکم زد تو گوش عمه بابام و گف:دیگه نبینم توکارای من دخالت کنی!!!!!\nعاغا دیگه مانمیدونستیم چجوری جلوی خودمونو بگیریم ک منفجر نشیم  از خنده^_^\nعمه هه قهوه ای شد اصن ...:((((\nاونهمه شخصیت توسط یک گودزیلا کاملا نابودشدااا:-D:-D:-D",
    "اقا این چالش اب و یخ بود\nگفتم بیام با بابام یه شوخی کنم\nیه سطل ( 20 لیتری حداقل ) پره یخ و اب کردم گذاشتم تو فریزر\n1 ساعت کشو های فریزر رو در اوردم\nبعد بابام که زنگ زد در باز کردم با سطل ایستادم پشته در\nاقا تا در باز شد اب و ریختم\nیهو دیدم مادر زن و پدر زنو بابام دارن عربی میرقصن از سرما \nخخخخخخ\nبا این سن منو تو اتاقم حبس کرده\nتازه میگفت شانس اوردی جون نداری وگرنه غذا هم خبری نبود",
    "یه راه شیطون برای فرار از همایش جلسه سخنرانی و...\nیه بار یه نفر اومد داشت برامون صخبت میکرد گفت سوالاتونو بنویسید روی یه کاغذ تا جواب بدم.منم 4 تا کاغذ با پونز زدم بهم دادمش روی اولی نوشتم 1 دومی 2 سومی 3 چهارمی خیط! وقتی طرف اونو خوند سالن ترکید و بچه ها از گاز زدن زمین به دیوار پناه بردن و اونم به قدری قرمز شد که که گفتم الان میترکه بعدشم از سالن رفت بیرون.\nاگه سوالی داشتین ما در خدمتیم!",
    "شلوار کردی صورتی بابابزرگ کامران تو حلقم اگه دروغ بگم!!!\nپریروز عروسی خواهرم بود(ایشالا روزی هممون!) و دوماد حتی ابروشم بر نداشته بود!!!!هنوزم  مرد پیدا میشه!\nجیغ و دست و هورا به افتخارش!!!!!!!",
    "تبلت گودزیلای خاله ام زنگ خورد،\nاونم جواب داد و گفت: الو ... سلام...\nبعد با عصبانیت قطع کرد!\nیه چیزی هم زیر لب میگفت، فکر کنم فحش میداد!\nخاله پرسید کی بود؟!\nگودزیلا با همون حالت خشمگینش فرمود: میگه گوشی رو بده بزرگترت!\nگوشی خودمه! دلم نمی خواد بدم بزرگترم!!!!!!\nمن اگه جای این بودم فقط میگفتم بابام نیس، اشکالی نداره گوشی رو بدم مامانم؟!\nاصن زیر حس مالکیتش له شدم...! له...!",
    "خواهر کوچیکم 3سالشه ساعت ده شب  درحالی که بطری نوشابه توبغلشه(مثلابچه شه)خوابیده یهوابیدارمیشه میگه وای بچموپوشک نکردم خودش پیف میکنه بابا زودبروواسه بچه م پوشک بگیر بابام میگه جان بابابرای توبگیرم یاواسه بچه ت خواهرم نه واسه بچه  مهمتره بعد رفته چادرسیاه مادربزرگموسرش کرده میگم کجا میگه برم خونه شوهرم چشم برامه تابغلش نکنم خوابش نمیبره.........................................................................................شوهرش(معیدپسرخاله م دوماهه)\n\nمن:....\nبابام که میگه دخترمو به هیچکی نمیدم:0-0...",
    "ما بجه بودیم با مادرم و زن عمو رفته بودیم واسه خرید بعد بیرون ساندویچ خوردیم\nمامانم بهم گفت وقتی برگشتیم خونه به کسی نگی که ما بیرون غذا خوردیم\nمنم گفتم باشه \nهمین که به خونه رسیدیم سلام بابا مااصلا بیرون ساندویچ نخوردیم اصلانام نوشابه سیاه نخوردیم\nبعد مامانمو زن عموم تو افق محو شدن",
    "دیروز حس علمی داداشم گل کرد بهم میگه چرا  وقتی زمین گرده  راه میریم نمیوفتیم. منم گفتم نمیدونم. بعد میگه بخاطر جو زمینه. ینی در عرض چن ثانیه خونه رفت رو هوا. بیچاره منظورش جاذبه ی زمین بود.",
    "بابا این چالش سطل آب واسه خارجیاسسسسسسسسسسسس\nمن اومدم خانواده رو دعوت کردم به این چالش\nهمهشون با هم منو انداختن تو حموم دوش آب یخ رو گرفتن روم بعدش آب داغ بعدشم خرجی یه ماهمو گرفتن واسه کمک به این بیماری!تا من باشم از این جنگولک بازیها در نیارم :(((((((((((((\nگفتم بهتون خبر بدم اگه خواستین این کارو بکنین طرفتونو بشناسین \nمن :((((((((((\nخانواده ^_^\nچالش :|",
    "رفـتـم عـکس پـرسـنلی انـداخـتـم\nدخـدره ورداشـه مـوهـای سـینـه مـو کـه ا یـقـیه م زده بیـرون فـتوشـاپ کـرده\nبـعـد رفـتم عـکـسو بـگـیرم بـا خـوشـحـالـی مـیگـه مـوهـای زائـدتـونـم ا تـصـویر حـذف کـردم کـیـفـیت کـار بـالا بـاشـه\n :|",
    "عاغا رفته بودم خونه ی عموم اینا\nیه مگس بد جوری رو مخم بود من با یه حرکت کاملا حرفه ای کتلتش کردم\nعموم برگشت کاملا جدی بهم گفت:\nتنها حیوون خانگی ما اون بود تو هم اونو کشتی.\nراست میگفت طفلکی",
    "دیروز سرم تو کتاب بود رفتم تو آسانسور متوجه شدم یکی تو اسانسوره منم همینجوری رفتم تو دیدم مرده گفت سلام خوشگله منم گفتم حتما با تلفنه جواب ندادم طبقه 4 آسانسور وایساد گفتم حتما رفته دیدم بابام اس ام اس داد دختره ی ... حالا دیگه جواب سلام منو نمیدی تا زه فهمیدم چه گندی زدم سرمو بلند کردم دیدم بابام عصبانی کنارمه منم دستمو انداختم گردنش گفتم : بابالی ژونم به جون خودم حواسم نبود شمایی بعدم بغلش کردم و دوباره سرمو کردم تو کتاب دیدم بابام داره ریز ریز میخنده تو ی صدم ثانیه ذهنم کار افتاد اگه طبقه چهار بابام پیاده نشد کی سوار شد نگاه کردم دیدم پسر همسایه اونطرف آسانسور داره ریز ریز میخنده تا دید دارم نگاش میکنم زد زیر خنده بابام که دیگه داشت در آسانسورو میجویید منم مونده بودم بخندم یا گریه کنم \nحالا هر وقت همو میبینیم میزنه زیر خنده",
    "عاقا من یه بار با خانوادم رفتم بیرون، شب رو تو یه امام زاده خوابیدیم منم صبح ساعت ۶ دسشوییم(گلاب به روتون) گرفت. بعد خواستم دستام رو بشورم (شیرش از اینا بود که وقتی دستت رو بگیری زیرش آب میاد) که دیدم دوتا شیر بغلی درحالی که کسی اونجا نبود باز شدن! منم بدون مکث تا خود شهرمون دویدم. بعدا بابام گفت که شیراش خراب بوده و به مدت ۲ سال و۵ ماه و ۲۱ روز من رو مسخره میکردن :(",
    "بابام یه تیکه ای داره سال هاس سر زبونش پا برجاس...\nتا یه نفر میگه فلان اتفاق افتاده لابد قسمت بوده بابام برمیگرده میگه خودتو از طبقه دهم پرت کن پایین بگو قسمت بودههههه\nبه جان خودم از روزی که چشم باز کردم 10000 بار اینو شنیدم طبقه دهم یازده یا دوازده یا حتی کمترم نشده....\nبابا پرایدم مدل جدیدشو میزنن  آپدیت میشه....آخه پدر من تو این گرونی مصالح ساختمونی و قیمت ملک چرا تعداد طبقاتو تغیر نمیدییییییییییییی؟؟؟؟؟",
    "ما سمپادیا که از الان مدرسه مون شروع شده...\nدیروز تو دفتر مدیر بودم بعد بچه ها یواشکی توپ رو برداشتن حیاط پشتی برن والیبال!\n(تو تابستون اجازه ی بازی نمی دن)\nمدیر گف : اینا فک می کنن من گاوم نمی فهمم توپ رو برداشن؟\nمنم می خواستم :بگم بلا نسبت شما!!!\nیه دفعه گفتم : بلا نسبت گــــــاو!!!\nمدیر-_-\nمن O_o\nمن : غلط کردم!",
    "اقا من بچه بودم یه روز اومدم جلو مامانم نشستم گفتم:مامان ببین من بزرگ شدم.\nمامان:نمیدونم یکی ازم دور باشه میفهمم تغییر کرده یا نه.(منظورش این بود که یه مدت یه نفرو نبینه)\nمن در کمال خونسردی چند قدم رفتم عقب و گفتم:حالا چی؟\nفک کنم از همون موقع بود که مامانم ازم قطع امید کرد.0_0",
    "به خواهرم میگم: آجـــــــــــی فــردا روز دخمـلـه...واسم کـادو خَـلیـدی؟؟؟\n\nبرگشته میگه: روز دختره! چه ربطــی بـه تـو داره میـمــون؟؟؟\n\nینـــی قشنـگ خاکشیـر شـدم :/\n\n\n+ولـی شب بهم یه کادوی خوجل داد :)\n\nبـعلــه آبجـیـم مهـربـونـه فـقـط یکــم شــوخ طـبـعـه ^_^",
    "دیروز رفتم خونه خالم میگم بچت کو؟؟؟\nمیگه تو اتاقشه با من قهر کرده\nمیگم چرا؟ میگه: آخه امروز حواسم نبود اسمشو بدون جان صدا کردم، اونم باهام قهر کرد\n:|\n:|\nاونوقت من بچه بودم، مامانم خیلی میخواست بهم احترام بزاره بهم میگفت اووووی:|",
    "هر وقت گودزیلامون(2/5 سالشه) یه صدایی ازش در میاد مامانم بهش میگه دلت پر شده بوق زده که بری دستشویی خالیش کنی،حالا تو مهمونی،  زن داییم با گودزیلامون تو اتاق بودن، زن دایی  می گ و ز ه ،گودزیلا اومده بیرون یه واویلایی درست کرده که زن دایی باید بره دستشویی دلشو خالی کنه چون دلش بوق زده-\nزن دایی که هنوز از تو اتاق نیومده بیرون فکر کنم از همون پنجره رفته تو افق،\nمن هم که الان پیش دست استاد بنا هستم داریم پذیرایی رو سرامیک میکنیم آخه سرامیک قبلیش شخم زده شد",
    "آغا خبر موثق دارم که انگار قراره یه بزرگرا از دل افق رد شه!!! هر چه سریعتر برین خونه هاتون تخلیش کنین!!خخخخخخ",
    "دیروز تو یه وب ضد دختر عنوان این بود.......این پستو فقط اقا پسرا میتونن بخونن شرمنده دخترا نمیتونن بخونن....... دختر عموم کنارم بود برگشته میگه بیا با لب تاب امیر بریم ببینیم میشه خوند.........الان فهمیدم ناقص العقل ینی چی",
    "اقا ما رفته بودیم باشگاه داشتیم یه حرکتو اشتباه میزدیم که استاده سررسید و تذکر داد که داری حرکت خطرناکی میزنی ممکنه برات مشکل پیش بیاد من گفتم من یکی دوماهه دارم اینجوری میزنم عیبی نداره \nبیچاره اومد بگه اشکال مشکال نداره گفت پشگل مشگل نداره منم ایندفعه انتقاممو گرفتم و یه نگاه عاقل اندر سفیهه ای بهش کردم که زاویه 45.7درجه مهو شد\nاخییییییییش\nلایک=بدبخت عقده ای",
    "من هیچ وقت یادم نمیره پارسال جشن تولدموو\nباکلی ذوقو شوق رفتم کیک خریدم کیکمم از عکس خودم بود  (بعله ما خودمون واسه خودمون کیک خریدیم )\nسر شب داشتن خیرسرم برام تولد میگیرفتن \nبعداز اینکه شمع هارو آبجی گودجیلام دزدید واسه خودتش \nنوبت کیک خوردن شد \nآمدم کیک و ببرم آبجیم گریه میکرد می گفت بدید من ببورم\n آقا من بدبختم دلم براش سوخت چاقورو دادم به اون \nبرگشته پرو میگه \nاول اون چشای هیزت و میبرم که تو خیابون مردم و دید نزنه \nاین چشات مخصوص خودمه (برداشته گذاشته تو بشقاب خودش منم که شوکم وسط این همه آدم ابروم رفت )\nبعد اون زبون درازتو میبرم که هی جواب من و ندی \nآخرسرم دیگه چیزی از قیافه ام نموند هیچی دیگه دماغم رسید به خودم \nبهتون قول میدم امسال انتقامم وازش بگیرم تو تولدش \n عمرااااااااگه جلوش کم بیارم",
    "ما قبلنا یه همسایه داشتیم اسم این بنده خدا بتول خانم بود . بعد چند وقت به مامانم زنگ زد و لا به لای حرفاشونم گفت من اسممو عوض کردم گذاشتم شهلا ،همه ی دوستامم شهلا صدام میکنن شما هم از این به بعد منو شهلا صدا کنین . مامان منم کلا همه ی اسما رو قاطی کرد برگشت گفت رقیه خانم :)) دقیقا مامانم رقیه حانم رو از کجا آورد من نمیدونم . مامانم عااااااااشتم\nلایک : به افتخر همه مامانای نازنین",
    "چند ماه پیش یه مارمولک کوچولو از پنجره اتاقم اومد تو الان برا خودش مردی شده میبینمش اشک تو چشام جمع میشه.",
    "عاقا با عیال گرامی و عزیزتر از جانم با ماشین رفتیم بیرون\nحالا این خیابونا هم شلوغ و جای پارک هم پیدا نمیشد\nیهویی عیال جان با ذوق و شوق فراوان و انرژی زاید الوصف بی پایانشون در گوشم فریاد زده جلو اون پژو پارس کن !!!!!!\nبعد چند ثانیه متوجه شدم منظورش اینه که جلو پژو پارس پارک کن\nمن به شخصه متوجه شدم خانوما همون اسم ماشینم یاد نگیرن خیلی از تکنولوژی روز دنیا عقب نمیمونن !!!!",
    "توفیسبوک بودم پسره اومده میگه سلام فرناز خوبی؟؟؟اینجا جای تفریحی نداره؟؟حوصلم سررفت\nمنم برگشتم گفتم چرا داره مستقیم برو سمت راست پارک جنگلیه ^_^\nبرگشته میگه وا تو منو ازکجا میشناسی؟؟؟!!!!!!\nمیگم چطور مگه؟؟؟؟؟میگه اخه درست گفتی ادرسو خخخخخخ\nبعد میگن دخترا خنگن :-(",
    "اول دبیرستان که بودم،یه کلاس داشتیم بچه های اول و دوم باهم بودن.یه روز معلمه گفت:\"آدمی که خیرش به بقیه نرسه از گوسفند کمتره.تازه گوسفند گوشتو پشمو اینا داره.حالا کی اوله؟\"\nمنم دستمو بردم بالا!هیشکی از اولا دستشو نبرد بالا.فهمیدم منظورش اینه که بین آدم بی خیر و گوسفند کدوم برتره و من فک کردم گفته:کی اول دبیرستانه!!بعد معلمه گفت:با چه اعتماد به نفسیم میگه من اولم!\nحالا باید کلی براش توضیح میدادم که بد متوجه شدم... :/\nخلاصه کلی پیش دو تا پایه ضایع شدم.",
    "خدایا به کسانی که ادعای عاشقی تورا دارند ،بیاموز که دل شکستن گناه بزرگی است...",
    "مورد داشتیم دختره مموری اورده خدمات موبایل میگه برام آهنگ پیشواز بریز!!. . . . . . . هیچی دیگه الان موبایلیه سرشو کوبیده تو مانیتور رفته کما،بنده خدا!ایرانسل و همراه اول هم میخوان شبکه شونو قطع کنن این خرابی شبکه هم بخاطر همینه!!",
    "یکی از دوستای بنده توی اتوبان مشغول لایی کشیدن بود و مهارت نداشتشو به رخ بقیه میکشید که باعث تصادف خودش و  5، 6 تا ماشین دیگه میشه، اینم خیلی سریع توی اون شلوغی از ماشین در میاد و فرار میکنه میره کلانتری با ناراحتی میگه به دادم برسید که ماشینمو دزدیدن، پلیسای بنده خدا هم پس از سرچ کردن بهش میگن که متاسفانه دزد ماشین شما توی اتوبان تصادف کرده و از صحنه فرار کرده\n\nخدا وکیلی استعداد این بچه ارزش یه لایکو نداره؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "ی سالی بود که معلما اعتصاب میکردن.یادتونه؟ حدود 83 . من هنرستان بودم.تا فهمیدیم ی یک هفته ای مدرسه رو هواست پول گذاشتیم رفتیم ی توپ بسکتبال گرفتیم.ورزشگاه روبرو هنرستان بود. صبح میومدیم هنرستان معلما نبودن.نگهبان در رو قفل میکرد کسی نره . از دیوار پشتی میرفتیم بالا میومدیم ورزشگاه تا ظهر بعدم با کمال سربلندی میرفتیم خونه. خیلی خوش بودیم.....",
    "يه بار سال سوم دبيرستان بوديم معلممون قهر كرده بود يه ترم رفت مديرمون مجبور شد يه معلم آقا اضافه كنه. از قضا اين معلمه استاد دانشگاه بود و خيلي مخ بود و البته زيادي گرم ميگرفت با بچه ها يه بار اومد سركلاس(تو سايت كامپيوتر) گفت صندلي گردونه معلمو هركي برداشته بياره خلاصه يكي از بچه هاي شيرين عقل صندليو براش برد معلم زودتر ميشينه اون همكلاسيه گرامي هم داشت صندليو مثلا تنظيم ميكرده كه معلم بشينه(بردش عقب) خخخخخخخخخ معلمم كه فك ميكرد صندلي سرجاشه نشست با ... خورد زمين خخخخخخخخخخخخخخ يعني حتي اون صندليه هم داشت زمينو گاز ميزد اينقدر كه خنديده بود....\nخود معلمم كه ديد بدجور جلوي اون همه دختر ضايع شده شروع كرد به خنديدن ولي مشخص بود كه خنديدنش مصنوعيه و دوس داره مارو تيكه تيكه كنه\nحالا دوست صميميه من تا آخر كلاس داشت ميخنديد مگه ول ميكرد. خخخخخخخخخ",
    "تو تاکسی نشسته بودم، یه پسره هم بعد من سوار شد. وقتی میخواست پیاده شه، پول دو نفرو حساب کرد و رو کرد به من و گفت: نمیای؟؟؟؟ به همین زودی جا زدی؟؟؟؟؟\nمسافرا: o_0\nمن: 0_O\nمن: چرا! وایسا میام!!!\nالبته خوب شد رفتما!!! برای طفلکی یه کارم پیدا کردم!! قراره از این به بعد بره بادمجون بفروشه، ماشالا زیر چشمش خیلی حاصلخیز بود!! بادمجون در اومده یکی این هواااااااااااا!!!!",
    "آقا ما يه روز با همكارم تو اداره مون بودم\nيه ارباب رجوع هيكلي سبيل كلفت اومد جلو ميزم\nبا عصبانيت گف : تموم نشد كار اين پرونده لامصب\nمنم كه خيلي عشق بازيگريم صورتمو چرخوندم سمت همكارم و مثل خشايار مستوفي گفتم : چي ميگهههه...\nيارو عصباني تر شد گفت : خودت مسخره اي يا مار و مسخره گير اوردي بزنم لهت كنم\n منم(مثل حشمت فردوس) گفتم :ببييييييين هر وقت تموم شد پيغوم مي فرستيم كه تموم شد ..........اوفتاد\nيارو با مشت كوبيد رو ميز گف : پس شش ماهه چه گو**هي مي خوري بوققققق بيبببب .......\nمنم رفتم تو فاز فيلم هاي هندي گفتم : ببين ... آقاي كاپور ..... من سالهاست دخترتونو مي خوام . بزار امشب منو\" آيشواريا \" باهم باشيم .\nآقا چشم  روز بد نبينه دست برد پشت يغمونو گرفت مثل كيسه زباله اورد بالا يه كف گرگي زد مثل گوه چسبيديم به ديوار\nملت  قاطيان آقا . مسئولين رسيدگي كنيد",
    "داشتم با پله برقی مترو بالا میومدم یه گودزیلای پسر! پله بالاییم بود و رو به من ایستاده بود و زل زده بود به چشام...رسیدیم بالا یهو با خنده ازم پرسید: شما آقا هستین یا خانوم؟!\nجا خوردم تا اومدم جواب بدم سرتاپامو برانداز کرد و یهو چشماش یه برق شیطنت زد و بلافاصله گفت: نه نمیتونین آقا باشین!!!\nیا ابوالفضل! این از کجا به این نتیجه رسید؟!\nایشالا که از پوششم!:دی\nاین نشون دهنده عمق فاجعه پسرای ابرو برداشته و میکاپ کننده اس!!\nنکنید آقا! نکنید!",
    "آغا ما دیروز این مادر بزرگمونو بردیم دکتر\nدکتر معاینش کرده مادر بزرگم میگه اقای دکتر آزمون(فامیلیه بدبخت آزما بودآآآ!!!) چیزیم نیس یه بسته ازون قرصای ام قاسم (امگاسه)جیلوفن(ژلوفن)یه دو بسته هم چرک خشک کن بنویس خوبه خوب می شم باور نمی کنی یه ام ار ام(ام آر ای )برا اخر هفته بنویسی برم می فهمی راس میگم واسه فیزیو ترابی (تراپی) هم پیش خودت میام \nدکتره: 0_0 \nمن:O_O\nمادر بزرگم:^_^\n.\n.\n.\nمنم که دارم بال بال میزنم تو افق محو شم",
    "عاقا شماره ى گوشى بابام رُنده واسه همين كلى مزاحم داره.يه روز بابام تصميم گرفت كه شماره هاى مزاحمارو كه قبلا بهش زنگ زده بودن رو تو گوشيش سيو كنه.مثلا مزاحم ١،مزاحم٢......تا آخر حدود ده تايىى ميشد!!!خلاصه اينكه مزاحما هر وقت زنگ ميزدن اگه شمارشون سيو بود بابام كلى بهشون فحش ميداد و قطع ميكرد.يه روز كه كرمم گل كرد،رفتم شماره ى مامانمو به جاى مزاحم ٦تغيير دادم!چون مزاحم٦زياد زنگ ميزد بابام بيشتر بهش فحش ميداد.خلاصه اينكه شماره رو تغيير دادم و دو ساعت بعد مامانم زنگ زد من توى اتاق بودم ولى وقتى فحشا رو شنيدم رفتم ببينم كيه ديدم كه بابام گوشى رو قطع كرد گفت مزاحم٦ بود!!!عاقا من ماجرا رو گفتم از خونه پرتم کرد بيرون!!!رفتم پارك تا اونجا بخوابم،نيم ساعت بعد ديدم بابام هم اومد پارك گفت مامانت منو از خونه بيرون كرده!!!خلاصه اينكه با سند گذاشتنو خريدن لباس براى مامانم دو باره موفق شديم كه  به آغوش گرم خانواده برگرديم!!",
    "عاغا چند روز پیش داشتم فیزیک میخوندم دیدم یه ناشناس پیام داد:\n\"دیشب فال گرفتم...گف خوشا جیگری که اقایش تو باشی...حافظم فهمیده ها!\"\nمن :|\nحافظ :o\nمزاحم :d\nفیزیک :)))\n\nخدا آخر و عاقبت ما رو با این ملت بخیر کنه!!",
    "(این یک خاطره واقعیست)رفته بودم مغازه دوستم خرید یه پسره اومد توگودزیلا خور یه بستنی برداشت بعد هی در یخچال رو وا کرد بست دوستم بهش گفت عمویی یکم زودتر پسره به دوستم گفت صورتتو بیار جلو میخوام یه چی در گوشت بگم دوستم صورتشو آورد جلو پسره همچین زد تو گوش دوستم که دوستم برق سه فاز از چشش پرید منم مونده بودم چی بگم.   \nواقعا خدا عاقبت مارو بخیر کنه!!؟!!",
    "چندی پیش در جوار خانواده نشسته بودیم، داشتیم چای مینوشیدیم.ناگهان خرده قندی در گلوی من پریده و ذراتش در مجاری تنفسی من ماند.به طرزی که بنده به سرفه افتادندی و گلو جر دادندی.حال مکالمه ی منو مادر:\nمادر:ای بابا حواست کجاست تو\nمن: اههه اوههه(سرفه)...\nمادر: نگا نگا... اقلا یه قلپ دیگه چایی بخور خوب شی خب\nمن:اههه ... بابا رفته تو گلوم\nمادر:(لیوانو گرفتن طرف من)بیا... بیا بگیر بخورش بشوره ببره پایین\nمن:مامان جان رفته تو نای... چیرو بشوره آخه؟!!\nمادر:باشه بگیر.همون تو نایتو میشوره میبره پایینO_O\n.\nعجـــــــــــــب!!!!!",
    "دوستم کارمند دانشگاهه،\nبهش اس زدم سرم خیلی درد میکنه بیا منو از کلاس صدام کن کمی هوا بخورم.\nطرف اومده میگه:ببخشید استاد، طالبی دارین؟؟؟؟ \n. \nاستاد میگه: تو ماشین، اره!\nاستاد سوییچ  میده طرف کلی خوشحال میشه میره طالبی هارو بر میداره، سوییچ پس میاره کلی تشکر میکنه ، میره.\n\n.\n.\n.\n.\n.\nمدیونید اگه فکر کنید اون طرف دوستم بوده و نام فامیلی ام طالبی !!!",
    "عاغا ما تو مدرسمون یه تابلو داشتیم عکس همه دبیرا روش بود.ترم دوم دبیر فیزیکمون امتحانو خعیلی سخت گرفته بود نامرد...\nماهام بعد امتحان طی یه عملیات حساب شده نفری یه گیگیلی چسبوندیم رو عکسش *ـ*\nمدیونین اگه فک کنین ایده از من بوده‏ ^‏‏_‏‏^‏",
    "عاقا یروز ریاضی داشتیم استاد اومد سر کلاس یه تخته سیاه کرد...\nمام مثه بز نگا میکردیم هیچی نمیفهمیدیم!!!\nآخرش یکی از بچه ها بلندشد گفت:\nببخشید آقا اون 8 افتاده چیه اونجا نوشتید؟!\n(علامت بی نهایت بود)\nاستاد ک بزور خودشو رسوند به صندلی  :O \nبچهای کلاس :-) \nعلامت بی نهایت  :-[",
    "یه روز میخواستم برم جایی شوهرعمم به من رسید گفت سوارشو میرسونمت تا یه مسیری.خلاصه ما هم سوار شدیم وقتی رسیدیم میخواستم پیاده شم سرم خورد به سقف ماشین منم هول شدم میخواستم تشکر کنم گفتم سرتون درد نکنه عمم که داشت صندلی ماشینو گاز میگرفت شوهر عمم که نگم بهتره دیگه...................!",
    "شوهر خواهرم تعریف میکرده:\nیک روز سرکارم بودم، از ی راهروی رد شدم که دید نداشته. دیدم یکی از همکارا دستش تو دماغشه و به اصطلاح مشغوله. گفتم فلانی نگیر مشغوله :))\nهمکارش مونده بود بخنده یا خجالت بکشه :)) سریع در رفته.\nگذشت و آخر همون روز رسید و باز من مشغول بودم :D\nحالا این اقا رد شد و خواست تلافی کنه گفت نگیر مشغوله :پی\nما هم همونجا دست به نقد یکی دراوردیم، گفتم بگیر بگیر که جواب داد :)))\nهمکارم: o-0 دهنت سرویس :)))))))))))))\nخودش :))))))))))",
    "عاغا ما بچه سوم راهنمایی که بودیم یکی از معلما به ما سپرد که تو زنگ سیاحت با یکی از بچه های ضعیف کلاس ریاضی کار کنیم( بله ما بچه زرنگ بودیم) یه بار ازش پرسیدم متولد سال هفتادی، گفت نه هفتادویکم. گفتم آخه پارسال گفتی هفتادم. فکر کن چی گفت...\nگفت: خوب یک سال بزرگ شدم.\n....\n....\n.....\nتاریخ تولدشم سال به سال آپدیت میشه ینی...،فک کن من قرار بود به اون پیدا کردن مساحت دایره و مخروط و اینا یاد بدم. تازه کلی هم توضیح دادم تاریخ تولد ثابته متوجه نشد. حالا ازدواج کرده...،فکر کنم بچش یه حسابی دیگه بشه.\nخخخخخ",
    "چند روز پیش دانشگاه بودم در جستوجوی آقای ... یکی از مسئولین سرشتاس و وظیفه شناس ک تو یه اتاق بند نمیشن، خلاصه سراغشونو از یه نفر گرفتم\nمن:ببخشید اقای ... کدومه؟\n_نگاهی به بنده انداخت و گفت:شما چندوقته اینجا دانشجویی !؟؟\nمن:حدودا 3سال\n_واقعا ک خجالت داره بعد 3 سال هنوز ایشون و نمیشناسی؟؟؟\nمن :(((\nبلاخره با هر بدبختی بود پیداش کردیم و کارمون انجام شد. دقیقا روز بعدش جلو در اتاقشون بودم، یه خانمی ک فرم های فارق التحصیلی دستشون بود اومدن و رو ب من ببخشید آقای... کدومه؟؟\nمن:واقعا ک 4ساله اینجا درس میخونی هنوز ایشون رو نمیشناسی؟؟!! خجالت داره!!!!\n\nاصلا لامصب یه احساس خوشایندی بهم دست داد ک نگوووووو  :))))))\nعقده ای هم خودتی خخخخخخ",
    "مامانم تعریف میکرد:\nدختر خالش تازه نامزد کرده بوده...ی روز صب نامزدش میاد تو اتاقش بعد دخترخالش خواب بوده...نامزده میاد مثه فیلم و رمانا عاشقانه نگاش کنه تا موقعی ک بیدار شه...چشمتون روز بد نبینه ب دقیقه نکشیده دختر خاله مامانم م ی گ و ز ه!!!\nهیچی دیگه پسره ب جای دختره  ب افق خیره میشه!!!",
    "توی ابتدایی بودیم که سر یه شیطنتی من و دوستم که اسمش فاطمه بود رو بردن دفتر یه ناظمم داشتیم که همش اسم فاطمه و فائزه رو قاطی میکرد.\nبهمون گفت یکی دونمره از نمره انضباتمون کم میکنه ماهم الکی زدیم گریه.توی دفتر نمره دنبال اسممون گشت که جلوی یکی از هم کلاسیام که اسمشم فائزه بود یه 2- گذاشت منم تا دیدم داره اشتباه میکنه خندم گرفت حالا قرمز شدم اشکم میریزم تا دید دارم میخندم گفت خوشحالی و یه 4- برام گذاشت دوستم هم خوشحال .خدایااااااااا....",
    "اغا ما یه شب موندیم خونه عمم اینا صبح بیدار شدیم دیدیم عمم مسموم شده بیهوشه\nهیچی دیگه بعد دو ساعت ویدیو چک فهمیدیم شوهر عمم شب دندونای مصنوعیشو انداخته تو یه لیوان اب گذاشته بالای سرش این عمه بدبختمونم برداشته توتاریکی ابشو شرکشیده هیچی دیگه الانم عمم تو ای سی یو تشریف دارن \nمدیونید اگه فکرکنیدمن در حین این سانحه(ثانحه صانحه...)دلخراش در حال جویدن دیوار از شدت خنده بودم\nبه عمم هم رحم کنید حالا\nعمم×ـ×\nشوهر عمه؛)\nلیوان اب:)\nدندون مصنوعی:ااااااا",
    "عاغا دیشب با بابام رفتیم استخر برگشتنی بابام با شلوارک نشست پشت فرمون بهش گفتم شاید خواستی پیاده شی گفت فعلا که نمیخوام پیاده شم. خلاصه راه افتادیم.\nصد متر نرفته بودیم که گفت باک خالی خای باید بنزین بزنیم. عاغا ماشین و خلاص کرد من روم اونور بود همین که برگشتم دیدم یهو بابام گفت شلوارمو بده یه لحضه جا خوردم دیدم همین طوری درحال حرکت شلوارشو نمیودنم چطوری درآورده بود همین که به خودم اومدم دیدم شلوارش نیست .گذاشته بودمش تو صندوق عقب گفتم شلوارت تو صندوقه. گفت خاک بر سرت با شلوار من مگه نجس بود گذاشتیش تو صندوق؟(این ینی وسایل من همه نجسن)اگه ماشین خاموش بشه دیگه روشن نمیشه. منم گفتم حالا چیکار کنیم؟ نه گذاشت نه برداشت گفت شلوارتو در بیار بده.عاغا شلوار و با بدبختی در آوردم نزدیک بود خشتکش جر بخوره تازه من پشت فرمون نبودم.دادم به بابام. اونم در طی یک عملیات با سرعت نور پشت فرمون شلوارو پوشید و شلوارک داد به من. عاغا رسیدیم پمپ بنزین.صف بنزین خیلی شلوغ بود بابام پیچید سی ان جی بزنه چون خلوت تر بود.چشتون روز بد نبینه همین که رسیدیم پای پمپ اپراتور گفت سرنشین باید پیاده شه.مام مجبور با شلوارک اونم تو مرکز شهر از ماشین پیاده شدم. ینی دیوارم بم متلک میگفت مام سرخ خجالت زده مونده بودیم پای دیوار.\nینی یکی به من بگه این بابا ما داریم یا مستربین؟",
    "چند روز دیگه عروسی یکی از آشناهامونه منم لباس نداشتم اینه که این دو سه روز بامامانم میرفتیم بازار بلکه یه لباس خوب پیدا کنیم که تهشم چیزی نگرفتیم بعد امروز مادربزرگم زنگیده خونمون که همون روز یه عروسی دیگه هم دعوتیم ولی ظهره\nبعد داشتیم با مامانم فکر میکردیم چه تیپی بزنم که مامانم خیلی متفکر میگه :موهاتو دم اسبی ببند با اون لباسه خیلی قشنگ میشه\nمن: کدوم لباسه؟؟؟\nمامانم : همون که تازه گرف....آها هیچی لباس نگرفتی که  \nمامانم ^_^\nمن   O_o\n\nدوستان هم اکنون به یاری سبزتان نیازمندم... افق کدوم طرفه؟؟؟",
    "دیالوگ گودزیلای 4 ساله خالم با مادربزرگم......\nمامانیییییی خاله نسرین هم بچه شماس؟؟؟\nمامانی(همون مادربزرگ بنده) :آره دیگه عزیزم خاله توه  دختر من....\nچند لحظه دیدم گودزیلا تو افق محو شد....یعنی قیافش علامت؟بود....\nهمینجا توضیح میدم که خاله نسرین من وزنی حدود 90 کیلو داره و چاق ترین فرد خانوادس\nگودزیلا: اوه اوه مامانی پس ترکیدی وقتی به دنیا اومده....\nمن00\nمامانی 00\nآخه بچه عقلت کجاس؟؟؟..فک میکنه فقط خودش نوزاد به دنیا اومده.....\nتقصیر کیه آیا این بچه اینطور شدهههه؟؟؟؟\nما جرأت نمیکردیم از نوزادی خودمون بپرسیم با خودمون میگفتیم یه وقت زشت نباشه...\nبله ما این جور بچه های عاقل و خجالتی بودیم...",
    "آغا پریروز داشتم تو 4 جوک میگشتم بعد یهو نت قطع شد منم پنج دیقه صبر کردم ولی درس نشد پاشودم زنگ زدم 2020 خانوم جواب داده میگه مشکل چیه میگم نتم 10 مینه قطع شده میگه کدوم چراغش روشن نیس من اسمشو نمیدونستم گفتم از اول سومی شما بگین حرف بدی گفتم دختره شروع کرد به خندیدن حالا بعد اینکه خندش تموم شد بهم گف برو از روش بخون بیا بگو رفتم بخونم دیدم هیچی ننوشته فقط شکل هستش منم گفتم بهش همون چراغی گرد هستش یه گردی کوچیکتر سرشه خاموشه بازم شروع کرد به خندیدنو اینبار گوشی رو قطع کرد کلا ... راستی بعد از تحقیقات فراوون فهمیدم اون چراغه همون چراغه اینترنته :-D گفتم شماهم آگاه باشید",
    "ساعت2شب گرمم بود رفتم کولرو روشن کردم! یادم رفت تا 8صبح روشن موند، صبح که بیدار شدم فکر کردم تو بهشتم! بابام فهمید خیلی منطقی برخورد کرد!\n.\n.\n.\nمیگم موتورخونه هم جای بدی نیستا!!!",
    "چند روزیه تو حیاط خونمون مار هس بابام رفت پیش یه اقایی که میاد مارارو میگیره ولی نیومد.\nبه جاش رو نمک خوند گفت ببرین بریزین تو حیاط تا وقتی مار اینارو ببینه فک میکنه اتیشه فرار میکنه نمکارو اوردیم گذاشتیم تو حیاط یه ساعت بعد دیدیم ماره توش خوش میگذرونه بابا زنگ زد به اقاهه هر چی از دهنش دراومد گف :))))",
    "عاغا اون موقع ها که دبستانی بودیم یادم میاد که خــــیلی دوس داشتم مبصر کلاس بشم.\nابوهتی داشت لامصب...\nاون موقع ها کار من هر روز زنگ تفریح این بود برم به مدیر اصرار کنم منو مبصر کنه.\nبلاخره یه روز قبول کرد منو مبصر کنه.\nفردای اون روز سر کلاس که بودم بچه ها داشتن سر و صدا میکردند.ی دفعه گفتم مدیر اومـــــــــــــــــــــــــد.... . همه کلاس ساکت شد.\nبعد گفتم الکی گفتم و بزنید و برقصید تا اینو گفتم کلاس منفجــــر شد.\nبلافاصله دیدم یه نفر از پشت سر منو صدا کرد : برگشتم دیدم مدیره.... \nسرمو انداختم پایین و ...\nمن:|\nمدیر:0\nبچه ها :(((",
    "اقا یه روز با دوستم ازخیابون رد میشدیم منم باکفش پاشنه ده سانتی دست دوستمو گرفته بودم یهویی دوستم دید خیابون خلوته دوید که بره چشتون روز بد نبینه منم پخش خیابون شدم!!!!!! فقط موتور و ماشین بود که بوق میزدو میخندیدا!دوستمم برگشته میگه ععععه تو چرا 4دستوپا راه میری وسط خیابون!!!\nمن دیگه حرفی ندارم......",
    "یکم،دوم،شهریور بود مدرسه برامون کلاس تقویتی شیمی،فیزک گذاشته بود روز اولم بود سرصف مرتب وایساده بودیم معاونمون داشت وراجی میکرد چون روز اول بود میکروفون نداشتند صداش ضعیف میومد....یدفعه یکی از ته صف گفت:خانوم چیز ندارین؟ ناگهان یکی گفت:اخ اخ نرگس عیبه تو به چیز مردم چکار داری؟والا!!!!\nو ناگهان کله مدرسه زد زیر خنده.و معاونمونم رفت هر وقت قهوه ای مد شد بیاد...^_^.....*_*",
    "آدم جلو پنجاه نفر تو آفتابه شیر موز بخوره اما اینطور ضایع نشه،\nدخترهمسایمونو با شوهرش بیرون دیدم،یه پسره یه ساله داره، بغل شوهرش بود،گفتم چطوری آقا مهدی یه بوس نمیدی؟\nچشاشون 0ـ0 شد\nبعدا فهمیدم اسم شوهرش مهدی بود،نه اسم بچه!!\nپودر شدم از خجالت :|",
    "آقا ما می خواستیم یه زمین تو یکی شهرها بفروشیم به 4 تا بنگاه سپردیم همون موقع عمل جراحی شدم( دو روز  بعد) تا به هوش اومدم یکی بنگاه دارا زنگم زده کی میای مشتری پیدا شده منم با تمام حس گفتم یک هفته دیگه.\nبعد از یک هفته 300 کیلومتر رو کوفتیم رفتیم با درد عمل ، بنگاه دار میگه مشتری نیومده دو باره 300 کیلومتر برگشتیم ( صد تا .... به بنگاه داره دادم )\nحالا امروز دوباره زنگ زده چرا نیومدی ؟؟؟؟ 2 روزه منتظریم ؟؟؟ !!! حالا فهمیدم که بنگاهو اشتباه رفتم !!!!! حال کردین که نباید به آدم (مریض)، نیمه هوشیار ، نمیدونم چی بگم گوشی موبایل  داد که جواب بده\nحالا دوباره باید برم !!!\nای خدا !؟؟",
    "خوب ما با فامیلامون رفته بودیم آرامگاه فردوسی(آره ما مسافرت هم میریم).اونجا هم مانند تخت جمشید و باغ پرندگان اصفهان و چهل ستونو و .... یه جوری پیچوندیم و مفتی رفتیم تو(باز بگین ما مازندرانی ها ساده ایم).حالا داخل یه حوض پرورش نیلوفر آبی(قرمز نه)هست که توش مجسمه ی فردوسیه.ما هم کله خراب شلوارو زدیم بالا رفتیم تو آب پسر خالم بچه شو که گذاشت رو مجسمه تا عکس بگیریم اون یکی بچه ی دختر خالم افتاد پایین و همزان با گذاشتن اون پدرش داد و گفت نااااازنننیییییننن.عاقا این این گودزیلای ما پرید بقل پدرش و میگه:بابا فردوسی داد نزد بریم تا منو دعوا نکرد.\nما تو اون لحظه:)))))))))))))))\nفردوسی:ا\nگودزیلا:((((((((((((",
    "امروز رفتم حموم زد به سرم گفتم به یاد ایام طفولیت کیسه بکشم!!!!!\nمامانمو صدا کردم بیاد پشتم بکشه \nآخ آخ آخ به زور از دستش فرار کردم جوری کیسه کشیده کلا نمیتونم تکیه بدم :-(\nفقط الان.دلم میسوزه برای اون بعدظهرهای جمعه ای که مارو می بردن.حموم حالا میفهمم چرا وقتی از حموم میومدیم بیرون تا فردا صبح بیهوش بودیم\n@_@ @_@",
    "اقا یکی از ترفند های وحشاتناکم میدونید چیههههههه....من علاقه شدیدی به ماست دارم وهمیشه سر این موضوع سر سفرمون دعواست ...اما ترفندی که میزنم اینه که دور از چشم خواهرم وقتی میره وسایل سفررو بیاره یه تیکه مو از سرم میکنم میندازم توماستش اونم حسااااااااااااس بیخیال ماستش میشه منم که از اون خنده های خون اشامی میاد رو لبم  ...... با یه حرکت ماستو  میرم بالا ......بیچاره هنوز راهی برام پیدا نکرده...",
    "اقا بابام دیشب داشت با کامپیوتر  کار میکرد من خاک بر سر هم امدم خود شیرینی کنم گفتم : بابا به من هم یاد بده.\nبابام هم جو گیر شد گفت بیا دخترم بیا یادت بدم :}}}\nگودزیلا {8 سالشه} گفت : ابجی این کار رو نکن بابا نابودت میکنه\nتازه بعد از این که به دست بابا کشته شدی روی قبرت مینویسند\nبوفالو امد و بچه خری را کشت0000000000000\nبابام :{{{{{{چچچچچچچ\nمن :|||| خدا به دادم برسه\nگودزیلا:}}}}}}}}}}} عجب حرف با حالی زدم",
    "چندسال پیش رفته بودیم قشم میخاستیم برگردیم با کشتی به بندرعباس از اونجا قطار سوار شیم دریا طوفانی بود کشتی نبود و اجازه حرکت نداشتن فقط یه لنج بود که از اینطرف چون تعداد مسافر زیاد بود مجبوری گفتن لنج تو راهه ! ماهم طبقه بالا لنج سوار شدیم دیا طوری طوفانی بود\nکهما که طبقه آخر یعنی سوم بودیم آب میپاشید رومون منم دریا زده شدم حالم بد شد از قضاچون پایین خیلی شلوغ بود  یه آقایی که کلش تاسه اونجا وایساده بوده سرش بیرون بود منم گلاب به روتون خیلی معذرت رو سر این آقا بالا آوردن مامانه بنده هم چون خرابکاری مارو بپوشونه همون لحظه رو سر ایشون آب میریزه آقاهه هم از همجا بی خبر داد میزد: آقا آب نریز  مگه مرض داری!!!\nبعععععله حالا من میترسم از روز رستاخیز .......",
    "امتحان ریاضی داشتیم خیلی سخت بود کل کلاس مثل چیز مونده بودیم تو گل.بعد پسره دستشو گرفت بالا گفت:ببخشید اقا این کسره رو باید صورتشو به مخرج تقصیم کنیم یا مخرجش رو به صورت؟کل کلاس محو تماشای این مرگ مغزی بودیم که یکی از بچه ها از ته کلاس بلندشد برگش رو ببره بده سر راهش یدونه خوابوند پس کله ی اون مرگ مغزی \nما فکر کردیم این بلده دیگه،برگشت گفت:اخه حاصل ازدواج فامیلی،اخه کم توان ذهنی خب چه فرقی میکنه مخرج رو به صورت تقسیم کنیم یا صورت رو به مخرج؟؟؟\nاونجا بود که با دیدن چهره ی مظلوم دبیرمون فهمیدم چه شغل سختی دارن...",
    "آقو چند سال پیش تو یه دبیرستان شبانه روزی درس میخوندم یه بار تو خوابگاه با یکی از بچه ها کشتی گرفتیم منم هیکلی یه دفعه جو کشتی کج گرفت منو یارو رو بلند کردم (حالت اسپاین باستر اونا که کشتی کج نگاه کردن میدونن) با کمر کوبوندم زمین تا عصر چند بار بالا آورد من که دیگه ری-ده بودم میگفتم یه وقت نمیره آقو یعنی تو اون چند ساعت چنان استرسی به ما وارد شد که آمریکا موقع زدن بمب اتم بهش وارد نشده بود یعنی داغونم کرد له له شدما.\nقیافه من در اون لحظه: @-@\nقیافه یارو: *-*\nقیافه سازمان حقوق بشر از شوک این شوخی خرکی:>____<",
    "عاقاااااا چشتون روز بد نبينه يا ببينه فرقى نميکنه :)))) ادمى زاده ديگه يهو ديدى بد ديد :)))) \nتقريبا 4 يا 5 ساله بودم (کوموچولوى نازنازى) که از پله هاى خونمون تالاااااااپ افتادم و دسم شکست :(((( ...عاقا با گريه و زارى منو بردن دکتر و گفت که بايد دسشو گچ بگيرن منم شجااااااع اصلا گريه نکردم( ترسو هم خودتى) بعد از اينکه دسمو گچ گرفتن بابام گفت :دخملم نميخواى از دکتر تشکر کنى????منم که تو حال و هواى خودم نبودم و فشار درد و تحملش روم بود زاااااااارررررررت گو...ز*يدم...\nبابام  °__°\nدکتر @_@    ^_^\nمن :))))))\nچيه خووووووو????تشکر کردم \nبى ادبم خودتى",
    "مهمونی بودیم کلی هم مهمون دعوت بود.بچه صاحبخونه که 4 یا 5 سالش بود اون وسط یورتمه میرفت که یهو یه گ*و*ز بلند داد.باباش بُدو اومد وسط گرفتش و سرش داد کشید که بی ادب این چه کار بدیه که کردی؟\nبچه با صدا بلند گفت چرا مامان می*گ*و*زه تو میخندی و هی میگی یکی دیگه، یکی دیگه!! اونوقت منو دوا میکنی؟\nدیگه از اندر احوالات مهمونا چیزی نمیگم  ^_^",
    "پارسال تو کلاس نشسته بودیم دونفر از دوستام شدددددددددددید دعوا میکردن!خلاصه یکیشون برگشت بی اهمیت داشته میرفته اون یکی امپرش زد بالا داد زد: هوووووووی فلانی غرورت تو حلقم!!!!0_o اغا یهو از دهنم پرید: پ بپا حلقت پاره نشه!!!!! \nینیییییییییییی بدونید بچه ها داشتن از خنده سرشون رو میکوبیدن تو دیوارررررررررر. بعععععععععله دبگه فقط شانس اوردم خودش نشنید وگرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nاااااااااااالفاتحه",
    "عاقا این گودزیلای ما داشت بن ۱۰ می دید بعد اومده به من میگه میشه من دی ان ای تو رو داشته باشم \nمیگم چرا? میگه می خوام بین خنگ و خلها خودمو استتار کنم. دیگه هیچی مبل های خونه الان تیکه پاره ان .\nمن الان تو عمود ای لاو یو ۴جوک",
    "مامانم کاغذ تبلیغات کبابی رو گرفته بود دستش میخوند.منم تا چشمم به اسم کبابی افتاد نیشم تا بناگوش باز شد.با ذوق گفتم:\nمن_مامان امشب کباب داریم دیگه؟\nمامان_عزیزم یه کم با دقت بو کن...\nمن با نیش باز:بو کباب به مشامم میرسه...\nمامان با لبخندی خبیث:ببین دقت نمیکنی!دارن خر داغ میکنن.کباب کجا بود تو این گرونی؟!والا!!!\nآقا منو میگی؟!چیه چی میگی؟!برو اونور که یکی قانعم کرد،اعصاب ندارم!",
    "یه بار رفته بودیم خونه ی داییم قرار بود شبو بمونیم اونجا. خالم اینا هم اونجا بودن. دختر خالم رفت دندوناشو مسواک زد و اومد گفت: دایی خمیر دندونتون چیه ؟ خیلی بد طعم بود. پسر داییم گفت : نه خمیر دندون ما خیلی هم خوبه. دختر خالم رفت خمیر رو اورد و گفت : این چیش خوبه؟ پسر داییم خمیر رو گرفت دستش و گفت : این مشکل نداره شما مشکل داری که به جای خمیر دندان از خمیر ریش استفاده کردی. و در این لحظه بود که خونه ی داییم منفجر شد از خنده هامون.",
    "دیروز خونه ی مادر بزرگم بودیم برای ناهار، خلاصه بعد از ناهار رفتم \nکه آب بخورم دیدم یه شیشه دلسترداره بهم چشمک میزنه!\nمنم خر شدم رفتم یه لیوان کامل خوردم، چشمتون روز بد نبینه وقتی همه رو خوردم فهمیدم سرکه بوده. کل فامیل داشتن منو نگاه میکردن. دیگه دیدم چاره ای نیست رفتم تو افق محو شدم، الانم از افق دارم پست میزارم براتون آی لاویو pmc",
    "دیروز توی اتوبوس نشسته بودم..یه بچه هم  وسط اتوبوس وایساده بود و زل زده بود به من..!\nمن توی دلم:انقدر دوس داشتنیم بچه چشم ازم برنمیداره:))))\nیهو دیدم دستشو تو جیبش کرد و یه ترقه انداخت جلوم..پامو نکشیده بودم کنار مفقودالاثرشده بودم!!!!!\nاتوبوس ترکید..یه صدایی داد که نگو...\nحالا من موندم این وقت سال ترقه از کجا پیدا کرده؟؟؟؟\nمن توی دلم بعد وقوع حادثه:تو روحت بچه..مرده شور چشماتو ببرن:((((\n\n شانسه من دارم؟؟؟",
    "یه ناظم داشتیم خیلی گنداخلاق و اخمو بود(البته فقط واسه ماهااا)یه دفعه یه شیطنت بدی کردم می خواست ازم ده نمره کم کنه یه روز تو سالن دیدمش حالا هی من التماس و دیگه سعی میکنیم تکرار نشه (الکییییییی ;D)و.. هی از اون انکار یهو خییلی جدی برگشت بهم گفت:توبه گرگ مرگه!همین موقع دوستم که تصادفیده بود واینا از در سالن اومد تو اینم گفت وا این دیگه کیه؟!منم که بهمک برخورده بود مثل خودش خیلی جدی گفتم:\nاین مریم بوده چلوندن\nدست و پاشو شکوندن\nیکم گچ بهش مالوندن\nلباساشو پوشوندن\nفرستادنش مدرسه..\nیه دفه کل مدرسه از صدا خنده این شوت شد هواحالاقیافه منˋˍˊ\nسایر دبیران  ̵_̵\nبچه ها ⁰_˚        ˚O˚       ˊ‗˚\nهیچی دیگه کلا همه هنگ بودیم بعدم نفهمیدم چی شد ده نمره رو کم نکرد;d",
    "من یه ماهه بوتیک باز کردم\nیارو اومده میگه یه تخفیف بده من از مشتریهای قدیمیتونم،\n3 ماه پیش ازت شلوار خریدم،\nآخه منی که 1 ماهه مغازه رو باز کردم چطوری میشه سه ماه پیش شلوار فروخته باشم، نکنه پیش فروش کردم خودم خبر ندارم",
    "عاقو امتحانات نهایی بود مام طبق معلوم هیچی نخونده بودیم جوری که اسم کتابم نمیدونستیم دوستم گفت نگران نباش من خوندم توپ منم گفتم په حله کارت ورود به جلسه گرفتیم و رفتیم تو دیدیم بعلههههههههههه یه سه کیلومتری از هم دوریم من شماره ی خودمو پیدا کردم دیدم یه کیف روشه منم شماره صندلیو کندم ببرم با اون شماره ای که به دوستم نزدیکه عوض کنم مشغول انجام عملیات بودم که مراقب گفت برو سر جات منم نشستم گفت اونجا نه همون جا بشین که من کیفمو گذاشتم!!!!!!!!!!! همه درحا گاز گرفتن پاسخنامه ها :(\nمن>_",
    "(*^*گچساران بام نفت ایران*^*)\nکل خاندانمون نشسته بودن داییم بهم گفت تو خیلی دلقکی باید بجای میمون تو رو میفرستادند فضا منم یکم اندیشه فیزیکی کردم و گفتم : حلال زاده به داییش میره ! یه سکوته خاصی همجارو گرفت اون لحظه :|",
    "تو کوچه برام پلاکارد زدند که جناب آقای امیر مروت کسب رتبه منحصر به فرد ورند 555555 کنکور را تبریک عرض نموده وبه اطلاع میرساند که این رتبه بزودی به بالاترین پیشنهاد واگذار میشود\nخواستم به خونوادم بگید تو افقم!\nآخه فکر میکنند گم شدم  :|",
    "آقا چرا اینقدر از این بچه ها دهه نود و هشتادی  بد میگید من دایی 2 تا از این موجودات هستم وقتی تو تعمیرات خونه به خرابکاری یا مشکلی میرسم میندازم گردن. بزرگتره و کلی حال میکنم\nتازه کوچیکتره هم یه ضبط کنندس یه بار اومد تو اتاقم و هی میگفت دای دای میخان زنت بدن و کامل برام توضیح داد \nآخرش گفت دای بهتره یکی دیگه بگیری قشنگ نیستا و خودم برات بهتر سراغ دارم\n#دیدید گودزیلا به درد میخورن:):)",
    "یه هفته پیش رفته بودم باشگاه داداش گودزیلامم برده بودم یه خانمی نشسته بود داشت رژ لب میزد داداشمم بدو بدو اومد گفت آبجی اون خانومه رو دیدی؟داشت از همون  رنگایی که تو به پات میزنی میزد به لباش!!حالا ما رو میگی مرده بودیم از خنده (بعله تو افق محو شدن دیگه خز شده) الانم یه هفتس بین بچه های باشگاه سوژه شدیم کسی راه حلی برای خلاص شدن ازین وعضیت سراق نداره؟ :(",
    "عاغا چارده سالم بود سال سوم راهنمایی بودم مدرسمون اومد مارو ببره اردو سال دوم و سومی ها رو برد عاغا  رسیدیم رفتیم نماز خونه ی یه میرسه ای رو که نسبتا بزرگ بود بجای خوابگاه برای ما در نظر گرفته بودن شب دوم بود فک کنم که نمی دونم چرا در همه دستشویی ها قفل بود جز یکی رفتم دیدم یکی تو دستشویه یکی پشت دره پشت دریه سال دومی بود عاغا اون یارویی که تو دستشویی بود لفتش داده بود و مثانه ی من اون داشت منفجر میشد عاغا سال دومی تحمل نیاورد و شروع کرد به فهش دادن که نامرد چه خبرته مگه چی خوردیو منم شروع کردم به تیکه پروندن که یهو در وا شد دیدیم دبیر ریاضیمون تو بود یه لحظه فقط داشتیم به هم نگاه میکردیم که یهو دبیرمون منفجر شد از خنده خدا خیرش بده نوبت دوم به همه بیست داد :))))",
    "چند وقت پيش با مامانم اينا نشسته بوديم داشتيم فيلم ميديدم\nيه دفعه اي بابام گفت دخترم بزن شبكه فلان الان سريال جمشيد شروع ميشه!!!\nمام همه چشمامون گردشد...جمشيد!!!\nگفتم بابايي سريال جمشيد؟؟به گوشم نخورده بود.جديده؟\nگفت:نه بابا جون همون سرياله كه خودتم دوسش داشتي ديگه...همون سريال اون پسر فوتباليسته...!!!\nمديون فكركنيد منطورم بابام سريال پژمان بوده...!\nمن:-))))))))\nپژمان جمشيدي:-))))))))))",
    "عاغا ی روز من و عمم و مامانم و بابام و بابا بزرگم و مامان بزرگم و داداشم و پسر عمم و دختر عمم.9 نفر سوار پراید شدیم.\n6 نفر پشت نشستیم.\nسر هر دست انداز اگزوز ماشین میخورد کفه خیابون.\nبابام گفت از بس پشت سنگینه اینطوریه..\nمامانبزرگمم میگه:\n.\n.\n.\n.\nپشت که تو صندوق چیزی نیست (با اعتماد ب نفس کامل این حرفو زدا)\nبهتون بگم ک از خنده صندلیه ماشین گاز میگرفتیم",
    "پريروز داشتم تو يه سايتي خبر ميخوندم در مورد داعش.پايين سايت يكي كامنت داده بود لعنت بر داغش .من با ايشون كاري ندارم ولي عاشق اوني ام كه جواب داده بود بي سواد داغش نه داقش",
    "عاقاجونم براتون بگه که؛ما یک فامیل داریم تازه عروس گرفته خیلی ازش توفامیل تعریف میکرد‏(به اصطلاح خودمون گوزکلاسشومیومد‏)بعدش یه شب همه فامیل خونشون دعوت بودن؛ موقع ورود یکی اومد دروبازکردباصورت ککامکی و قدکوتاه سیاه اصلا یه وضعی همه عادی سلام کردیمو واردشدیم بله خانم قرتی باموهای فر رنگ شده آرایش اومد با یه لفظ قلم ک مخصوص خودش بود؛همه ب طرفش شیرجه زدند وروبوسی و این حرفا که خانوم خوشگله گفت عروستون ایشون هستن که اومدن دم در عاقا\n فامیلا  %‏_‏%\nعروس خانم‏ ^‏‏_‏‏^‏\nخانوم خوشگله :‏)‏‏)‏‏)‏\nفامیلمون :‏(‏‏(‏‏(‏",
    "رفته بودم از اسباب بازی فروشی واسه گودزیلای خالم اسب بخرم از فروشنده پرسیدم آقا اسب دارین؟ گف بله. گفتم میشه ببینم؟ یهو دوستشو صدا زد مجید مجیییید.... دوستش اومد فروشنده بهش گفت بیا اینجا این خانوم میخواد تورو ببینه!\nمن :)\nمجید 0ـo\nفروشنده :)))))))))))",
    "رفتم فروشگاه چند تا مرغ خریدم\nپولو که دادم به فروشنده{یه خانوم جوون بود}\nگفت پونصد از پولتون می مونه خورده نداریم!!\nمنم با یه حالتی گفتم عیب نداره از این ادمس ها بدین\nیه نگاهی بهم انداخت گفت اینا بسته ای10هزاره!\nمنO_o\nمنم خواستم پیشش ضایع نشم گفتم عیب نداره بده الان بهت میدم\nدست کردم تو جیبم هیچی توش نبود:l\nاصن ی حس ضایع شدن شدید بهم دست داد:l\nمنم نگاه ادمسه کردم و با ی حالت متفکرانه گفتم نه این ادمسا به بدن من نمیسازه:l!!{اخه این چی بود من گفتم:l}\nدیدم دختره داره پشت کامپیوترش میخنده و ی ادرسو وارد میکنه!\nدقت که کردم دیدم داشت 4 جوک و باز میکرد! :o\nگفتم جون من نزار منم 4 جوکی ام!\nگفت واقعا باشه حالا این دفعه کارت ندارم :d\nحالا الان ببینه خودم گذاشتمش حالش میگیره :d",
    "دوستم هندزفزی تو گوشش بود عینک هم رو چشمش! حالا بماند که تو اتاق عینک دودی زده بود(!) نه! کاری به ایناش ندارم!!\nیه چیزی بهش گفتم عینکشو برداشت گفت چی گفتی؟؟ دوباره هم گفتم بازم نفهمید! فک کنم گوشاش ضعیفه.\nخلاصه بیکار بودین براش دعا کنین",
    "یه روز عروسی دختر عمم بود \nدختر عمم 16 سالشه داماد هم 18 سالش بود \nبعد دی جی بهشون گفت : دوس دارین چه اهنگی بذارم واستون ؟؟؟؟؟\nمنم گفتم : اهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم \nدوریش برایم مشکله کاشکی اونو میداشتم \nهیچی دیگه : الان 4 ماهه باهام حرف نمیزنن :((\nقدر نمیدونن دیگه :(",
    "وقتی خیلی کوچولوبودم یه روز که عمه ام هم خونمون  بودن میرم دستشویی وگلاب به رو تون بیرون نمیام مامان گرام نگران میشه میاد که احوالم رو جویابه شه میبینن گلاب به روتون دارم  دارم با پی پی م کاردستی درست می کنم بعد یه نگا به عمه م می کنم میگم عمه خوشکلن بیا یکیشون مال تو وا یه مدت مادر همچین بهم می رسید که نگو خدا قسمت کنه اصلا گود زیلا ها رو بدید دست من امو زششون بدم والا",
    "يادمه بچه كه بوديم هر موقع كه قهر ميكردم مامان بزرگم صداشو بلند ميكرد ميگفت: هر كي قهر كنه شوهر ميخواد...!!!!!!!\nمنم ميزدم زير گريه ميگفتم اصلنم اينجوري نيس!!!! مامااااااان( **)\nديروز سر سفره گودزيلامون 11 سالشه به خاطر ته ديگ سيب زميني قهر كرد\nمامانم صداشو بلند كرد گفت هركي قهر كنه شوهر ميخواد.!!!!\nاونم جيغ زد و گفت:\nآره شوهر ميخوام زودتر برم از دست شما راحت بشم مشكلي داري؟؟؟\nهيچي ديگه همه تو افق با سفره و ته ديگ محو شديم.....!!!\nمامان بزرگمم توي گور ميلرزيد.\nوالا بخدا!!!!!",
    "امروز تو همایش علمی مرده خیلی جدی پرسید هدفتون برا درس خوندن چیه؟؟\nیهو دختره ازوسط جمع داد زد عشقـــــــــم علیرضاااااااااااا هلاکشــــــــــــــــممممم. ملت بی مغزه ماداریم عایا؟؟؟0 _o\nخخخخخخخخخخ",
    "بچه که بودم مامانم یه روز به من گفت: دختر ،نعمته. پسر، رحمته.\n منم درجا گفتم پس بخاطر همینه که میگن خدا رحمتش کنه؟؟!!!!\nدختر((((((\nپسر))))))\nقبرستان(((()))))",
    "......***.....گل علی.....***......\nرفتم چایی بخورم قند گذاشتم دهنم یهو عطسم گرفت رفتم قند رو با دندون نگه دارم نپره بیرون داداشمم جلوم نشسته بود هیچی دیگه شانس آوردم نخورد تو چشمش.",
    "یادمه بچه بودم حدود 3 سالم بود...\nزمستون بود داشتیم هندونه میخوردیم. نصفشو تیکه کرده بودیم که بذاریم تو یخچال... من لج کردم که این نصف هندونه رو من تنهایی میخورم...\nبابام گفت نمیتونی بخوری زیاده . ولی باز لج کردم. گفت باشه ولی اگه نخوردی میریزم رو سرت. D:\nعاغا من هر کاری کردم نونستم بخورم خعلی زیاد بود خدایی... بابام هم دمش گرم برداشت با قاشق کل هندونه از پوستش جدا کرد گفت بریم تو حیاط. \nهوا هم سرد بود این هندونه رو خالی کرد رو سر بنده .خخخخخخخ\nبعدشم گفت حق نداری بیای تو خونه... منم با اجازه تون یه ساعتی وایسادم همونجا تا یاد بگیرم لج کردن کار خوبی نیست .!!!\nراستی مورچه ها هم عومده بودن حالمو بپرسن نامردا . . .",
    "داشتم از خیابون رد میشدم یه پورشه پانامرا زد بهم… اقا ما هم دیدیم یارو پولداره گفتیم یه فیلمی بازی کنیم یه ذره پول ازش بگیریم داد و جیغ که پام فنا رفتو کمک کنید دارم میمیرمو از این حرفا چشمتون روز بد نبینه ملت همه اولا رفتن ببینن ماشین یارو چیزیش شده یا نه که مرده به راننده گفت اقا خدارو شکر ماشین چیزیش نشده بعدشم دست بچشو گرفت گفت اگه میشه ما یه ۲تا عکس بندازیم با ماشینتون ۲تا دخترم اومدن با راننده حرف زدن یه ۲تا پسرم نشستن پشت فرمون واسه فیسبوک عکس انداختن یعنی کسی مارو آدم حساب نکردااااااا بی سروصدا بلند شدم ، خودمو تکوندم رفتم سمت افق",
    "توخیابون با یکی دعوام شد درحد کتک کاری\nآقا داشتیم همو میزدیم یه دفعه مرده همون وسط نشست و شروع کرد به خندیدن \nمنم اعصابم خورد شدو دادزدم چرا میخندی؟\nگفت اسکل چرا وقتی داری مشت میزنی عین فیلم هندی ها صداشم در میاری؟",
    "دادشم داشت دنباله مرغمون میدویید یهو تا دولا شد که بگیرتش\nزاررررررررررررررررررررت گو**ید\nبابام بهش گفت: ای بابا ... اینو میگیری اون یکی در میره",
    "سوار ماشین عموم بودیم رفته بودیم تعمیر گاه .\nیه دختره اومد می خواست لاستیکشو باد کنه .\nمکانیکی : ایرانی یا خارجی ؟ چه رنگی بزنم ؟\nیهو دیدم دختره کقشه پاشنه دارشو در آورد دنبال یارو کرد و جیغ داد : مرتیکه مگه من باد تو شوخی دارم  مردک بوووووووووق . تو که سواد نداری واسه چی اومدی اینجاااااااااا . مگه باد  لباسه می شعوررررررررر \nبله یه همچین دخترایی داریم ما . \nمردم بی اعصابن",
    "رفتم داروخونه, به دختره میگم لطفا این داروهارو بدین.\nینی جوری نگام کرد یه لحظه ترسیدم,گفتم نکنه دکتره آخرش فش نوشته.نسخرو دوباره نگاه کردم دیدم حواسم نبوده ,تا نبوتم بشه مشغول ور رفتن با دماغم شدم ولی مراحل سه گانه چرخش,مالش,پرتابو نتونستم کامل انجام بدم به ناچار گیگیلی رو چسبوندم به نسخه.\nگفتم ببخشید فک کنم کار آقای دکتر بوده.\nبنده خدا, دختررو با آمبلولانس بردن بیمارستان\nفک کنم انقد خندید روده هاش پیچید بهم",
    "من یه داداش دارم...\nاین سال تحصیلی که تموم شد سوم راهنمایی بود...\nاین داداشمون عادت داشت همیشه دیر میرفت مدرسه...ناطم مدرسشونم همیشه میگفته زود بیاو این حرفا...\nیه باربهش گیر میده که چرا دیر اومدی؟؟\nداداشمم برمیگرده میگه:برو خداتو شکر کن...همینم میخاستم نیام.....",
    "آغا من از زلزله خیلی میترسم.....\nیه مدتی بود هر ثانیه منتظر زلزله بودم و هوشیار می خوابیدم.....\nبرج میلاد بیوفته رو سرم اگه دروغ بگم......\nسر کلاس نشسته بودم استادم پای تخته مشغول درس دادن بود که ناگهان صدای مهیبی اومدو زمین شروع کرد لرزیدن....\nمنم که خدای تریس از زلزله.... جیغ زدم زلزله ....زلزله...\nتوی 1 ثانیه  دیدم استاد درو باز کرد و کل کلاس به سمت در هجوم بردیم...\nراهرو خالی... منم خوشحال از اینکه باعث نجات همه شدم با بچه های کلاس به سمت راهروی پله ها میدویدیم...\nهیچی دیگه داشتیم نجات پیدا میکردیم که یکی از رفیقام از پشت منو گرفت ..دیوونه کجا داری میری منم داد میزدم ولم کن داری بدبختم میکنی....\nخلاصه فهمیدیم زلزله ای در کار نبود.....من با یک حرکت تونستم کلاسو از هم بپاشم\nمدیونی اگه فک کنی توهمیم... خب زمین میلرزید....\nاصلا من دیوونه.. اون 20 نفری که دنبال من فرار میکردن چی؟؟؟؟",
    "یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن\nی روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟\nگفت : یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمی گه....\nبعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد\nیه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی ؟\nگفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمی زنه...\n\nبخاطر داشته باشید پست ترین آدما کسیه که راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش کند...",
    "دیروز از آموزشگاه قلمچی بم زنگ زدن حالا شما فقط دیالوگو داشته باش:\nمن: بفرمایید؟ \nاون: سلام. خانم بی نام؟؟؟؟\nمن:نه خانم اشتباه گرفتید.\nاون: خانم من از آموزشگاه قلمچی تماس میگیرم. شما این هفته آزمون دارید. اینجا جلو اسمتون نوشته بی نام!!!!\nمن: بنده هستی بوووق هستم نه خانم بی نام!!! ://////\nاون:آهان ببخشید! خوب این هفته میبینمت هستی جان!\n\n\n\n\n\n خدااااااااااا. .......  تا ی ربع تو هنگه هوش این موجود بودم!!! خدایا! اینم پشتیبانه تیزهوشه من دارم!!!!؟؟؟",
    "آقا ما بچه بوديم (سال اول دبيرستان) شديدا از آمپول فراري يه روز قرار بود واكسن بزنن تو مدرسه برامون منم ترسو فرارو بر قرار ترجيح دادم و رفتم خونه بماند كه مامان سوال پيچم كرد چرا زود اومدي و اينا. عصري تلفن زنگ خورد مامي گوشيو برداشت وسط مكالمش ديدم داره چپ چپ نگام ميكنه پيش خودم گفتم يا خدا خودت بخير بگذرون آخه از اون نگاها بودا... خلاصه كاشف به عمل اومد اين رفيق نا رفيق ما زنگ زده گزارش داده بنده از مدرسه فرار كردم به خاطر واكسن...جاتون خالي كتكو كه نوش جان كردم بماند فرداشم به روز بردنم واكسن زدن برام كه فكم تا دو روز از ترس و استرس كج شد..... خداييش دوست با وفاست من داشتم اون موقع\nنتيجه اخلاقي: از اون موقع تا الان آمپول نزدم ههههههههههههه :)))))))))))",
    "دبیرستان ما یه معلمی داشتیم \nمثلن میخواست بگه از اینجا تا اینجا امتحان هر چقد بود به همون اندازه \nهمونجور که ورق میزد « تا » رو هم میکشید \nفور اگزمپل : تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا\nما دیگه ورق نمیزدیم باهاش از « تا  »  گفتنش تخمین میزدیم که تا کجا منظورشه :|\nیه همچین بچه های تخمین زنی بودیم ما :|",
    "يه روزرفته بوديم خونه داييم منو مامانم و بابام وزن داييم نشسته بوديم داشتيم ميوه ميخورديم و ميگفتيم و ميخنديديم مامانم چادر سرش نبود كه يهو در باز شد و باباى زن داييم اومدتو مامانم هول شده بود و ميگفت واى چادرم كو كه يهو زن داييم دوييد چادرشو در اورد و گذاشت سر مامانم!\nاقا ما پوكيديم از خنده اخه باباش محرمه پس بابام چى :)))",
    "دوسته مامانم و بچش داشتن از خیابون ها رد میشدن از جلوی مغازه ی ایزوگامی که داشتن میرفتن مامانه ب بچه اش گفت:وایسا ببینم این لواشکا متری چنده؟!\n\nببینین تروخدا باکیا شدیم 7 میلیون",
    "چند وقت پیش عقد یکی از دوستامون بود و ما هم نتونستیم بریم.حالاچند روز بعدش که فیلمای جشنشونو داشتیم میدیدیم یه سوتیه ضایع بروز داده شد!!خواهر دوماد میگفت که عروس رفته گل بچینه و اینا.بار دوم که شد خواهر گرام گفت:عروس رفته گلاب بچینه!!!حالا واکنش هارو داشته باشین!دوماد با دستش به پیشونیش کوبید!خود عروس داشت از خنده تشنج میکرد و صورتش تو قرآن رفته بود!!عاقد هم گفت:یه چیزی از عروس بخواین که بتونه انجامش بده!!خدا وکیلی خیلی منطقی بود!خلاصه کلا همه پوکیدن!",
    "عربی مشروط شدم بد امروز داشتم میخوندم بابام اومده میګ نیما چیمیخونی؟؟ میګم عربی باباجون میګه بیا ازت بپرسم بعد میګه- امران- چی میشه ؟؟میګم چم!!!!!!! میګه الاغ خاک برسرت زن میشه دیګه میګم بابا اون که  - امراه- میګه نفهم من جمعش بسم ږ قربون بابای نازم برم رفته سمت مانیم بش میګ  - انا رجل زیبا و انت عجوزه زشت ږ من (o-O",
    "عاقا به جون خودم اگه دروغ بگم.ما یه خاله دست و دلباز داریم.یه روز دخترخاله ی ما میره اینترنتشو واس یه ماه شارژ میکنه.بعدش میبینه که بعد از 10 روز اینترنت تموم شد.بعد از کلی تحقیق و تفحص میفهمه خاله ی گرام ما رمز وای فای شونو به تمام همسایه ها داده بوده!!!!\nحالا جالب اینه که وقتی میپرسی چرا؟؟ میگه دلم براشون سوخت.\nآخه خاله جان من بی اینترنتیم دل سوختن داره عایا؟؟\n\n\nلایک=خدا از این خاله ها نصیب کنه",
    "دختره داره ماتیک میزنه،باباش باهاش صحبت میکنه باباشو به  گ...ه خوردن میندازه که چرا باهاش حرف زده و من کار دارم.حالا من یه بار حس سر آشپزی گرفتم،با گلای باغچه غذای گلی درست کردم،،،،خدای من سر شاهده باسیخ کباب سیاهو کبودم کردن.وساطت فامیل هم فایده نداشت.\nهیییییییییییییی خدا.",
    "مکالمه ی گودزیلای ما با گودزیلای همسایه با چن تا گوزیلای دیگه:\nگودزیلا ی همسایه:بچه ها من دیروز از اون بالا (کوچمون شیب داره)اومدم پایین خوردم زمین رفتم فضا بعد پرت شدم تو باغ\nگوزیلای ما:اااا چیزیت نشده....؟\nگودزیلای همسایه :مردم!!!!!!!!!!\nگوزیلای نخودی:ههههه تو داری حرف میزنی چطوری زنده شدی؟؟؟؟؟؟؟\nگودزیلای همسایه:از قدرت بن تن استفاده کردم\nمن از دوربین عمود (OO)\nفقط یه سوال اینا رو بفرستیم برن فضا فرار مغزها حساب میشه یا خدمت به جامعه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "واسه تعطیلات نوروز رفتیم قشم بعد یه خیابونو اشتباهی رفتیم .بابام اومد از راننده تاکسیه ادرسو بپرسه  هوول شد غار خوربس و جنگلای حرا رو قاطی کرد گفت آقا غارحرا از کودوم طرفه؟؟؟؟؟",
    "ما تا مدتها با خانواده پدر بزرگم زندگی میکردیم و چون همه عمه هام و عموهام به مادرم میگفتن زن داداش ،  منم تا هفت سالگی به مامانم میگفتم زن داداش !!!",
    "جونم براتون بگه رفتم ماشین بخرم ، نشون یه صافکار دادم میگه درش خورده \nاین طرف شاسی هم تصادف داشته \nزیر اتاق پوسیدگی داره \nاز عقبم ضربه داشته \nو .....\n\nبعد اخر کار میگه  : ماشین سالمیه بخرش !\nمن  ^-# \nصافکار محترم (((((:\nماشین -_-\nیا من معنی سالم را نمیدونم یا واقعا وضع ماشینهای دیگه خیلی خرابه !!!\n( بین خودمون باشه بعدا فهیدم ماشین دست یه دختر بوده برای همین گذاشتمش و با سرعت گرخیدم !)",
    "رفتم مغازه فروش بازی یارو داره تعریف میکنه که: آره ه ه ه . . . من همه بازی هایی که اومدن و نیومدن رو دارم . . .\nرفتم تو بهش میگم Devil may Cry 5 رو بهم بده . . .\nیارو بلند شد رفت ... بعد 15 ذقیقه صداش میاد : علییییییی . . . (رفیقش) . . . مغازه دست تو من فردا میام . . . حالا : \nمن :)\nیارو  :|\nالساندرو دل پیرو O_O",
    "رفتیم خونه یکی از فامیلا ی نامه سوگواری از آشناهاشو آوردن..پسر کوچیکش نامه رو خوند.گفت عجب شعر طولانی نوشتن.من فقط مینویسم خداحافظ پدر...باباهه عصبانی شد گفت ب اونجاها نمیکشه من مینویسم خداحافظ پسر...اصن ی وضیه!!‏",
    "امروز دوست کصافطم گوشیمو گرفته بود داشت عکسامو  نگا میکرد منم داشتم با بقیه دوستام گپ میزدم کارش ک تموم شد گوشمو پس داد کلیم از عکسام تعریف کرد\nعصری  رفتم کلاس زبان خواستم با بلوتوث ی فایل صوتی از معلمم بگیرم هرچی اسکن میکرد منو پیدا نمیکرد گوشیش آخر سر گفت گفت اینجا فقط ی اسم هست اسمت چیه گفتم بوشی گف ن این نی بیا ببین رفتم دیدم نوشته چ*س\nهیچی دیه فهمیدم دوست کصافطم اسم بلوتوثمو عوض کرده\nسریعا از مهلکه گرخیدم\nینی دسم فقط بهش برسه",
    "با رفیقم رفتیم خرید...\nداشت کت و شلوارای مردونه رو نیگا میکرد بعد رو کت های این مانکنارم دست می کشید می گفت هعییییییییییی کاش پسر بودیم ببین چه خوشتیپ میشدیم با اینا...\nبعد یقه کت یه مانکنه رو گرفت بمن گفت ببین اینو...\nنگاه کردم میگم ایول خیلی خوشگله...\nبعد هر رو همزمان سرها رو بالا اوردیم دیدیم بعععععععععععععله...\nیارو مانکنه فروشنده است که با چشمانی گرد و غضبناک داره ما رو نیگا میکنه...\nالفرارررررررررررررر به سوی افق...",
    "مادر شوهر من این جوریه: مثلا میریم خونه شون، میخواد شام بذاره، ماکارونی میخواید یا شامی؟ ماکارونی. خب پس شامی درست میکنم!!! بعد میره سیب زمینی میاره ، دو تا میخواید یا سه تا؟ دوتا بسه. پس سه تا میریزم!!! فلفل دلمه ای هم بزنم؟ بزن. نه خوشم نمیاد از بوش نمیزنم!!! یعنی کشته منو یه بار نمیشه یه سوالی بپرسه بعد قوتی جواب میدی عمل کنه!!\nبه شوهرم که میگم میخنده میگه خب تو برعکس چیزی را که میخوای بگو!! میگم میترسم بگم اون یه دفعه به حرف من عمل کنه!!!",
    "آقا من تو یه شرکت بیمه کار میکنم یعنی روزی نیس سوژه دستم ندن این مشتری ها...\nپسره اومده مدارکش ناقص بود بهش میگم ارسال کنین به ایمیل دفتر میگه به وایبر خودتونم میتونم ارسال کنم؟؟؟!!!\nموقع رفتن هم میگه شماره تماسمو یادداشت کنین در ارتباط با چک ها مشکلی پیش نیاد بعد میگه خواستین بزنگین اول اس بدین معرفی کنین من شماره غریبه ج نمیدم!!!!! انگار شماره دفترو گرفتن ازم با گوشیم بهش بزنگم!!\nخداااااااااااا اینا منو خودشونو چی فرض کردن آخه؟؟؟؟",
    "عاغا چن وقت پیش با شوهرم سر یه موضوع بحث کردیم منم ناراحت شدم سرمو روپاهام گذاشتم گریه کردم حالا هرچی شوهر نازمومیکشه من سرمو برنمیدارم آخه یه عالمه آب دماغ اومده بود دستمال هم نداشتم؛صورتمو ب زور داد بالا اصلأ یه وضعی بود؛الان افق هستم ک مینویسم :)))",
    "دیروز داداشم دید ما داریم با غذا دوغ میخوریم رفت سر یخچال دید دوغ تموم شده  یه کاسه ماست گرفت با یه لیوان آب اول ماست خورد بعد آب یخده قر داد نشست غذاشو خورد! |:\nینی یه دوغ انقد آدمو عقده ای میکنه که سیستم گوارش تبدیل به آبدوغ درس کن شه؟ ||:",
    "یه بار سوار کشتی بودیم داشتیم از جزیره خارگ میومدیم طرف بوشهر \nیه بنده خدایی فکر کنم دفعه اولش بود سوار میشد چون تو حال و هوای اتوبوس هایی بود که سر پلیس راه نگه میدارن ساعت بزنند و همزمان بیست تا گدا میریزه بالا\nهمزمان یه خانم هم صندلی نداشت داشت دنبال یه جای خالی میگشت این بندا خدا هم خانمه را صدا زد بیا اینجا خانمه هم خوشحال از اینکه بالاخره یه صندلی خالی براش پیدا شده اومد\n این طرفم دست کرد یه دویست تومنی پاره پوره داد به زنه مسافر بود که جلیقه نجات پوشیده بود و کشتی را گاز میزد :/",
    "اغا قدیما به ما میگفتن مرد غریبه ای تعمیر کاری چیزی اومد خونه تنها بودی درو باز بذار\n\nرفتم دکتر....هیچکی ام نبود طرف مگس میپروند....\nمنشی گفت بفرمایید.....\nهمین که وارد شدم اومد درو ببندم اقای دکتر نیم خیز از جا پرید....خواهش میکنم درو نبندید\nقیافه من هنگام بستن در O_O  (به همین اندازه چشام باز شده بود)\nقیافه دکتر:@\nدوره زمونه ای شده ها......حق دارن پسرا طل شایدم تل بزنن",
    "پارسال با کل خاندان رفته بودیم چادگان(خیلی سرسبز و خرمه)قبل از حرکت واسه گذاشتن وسایل داخل ماشین من هیچ کمکی نکردم برای همین مجازات شدم وقتی رسیدیم وسایل همه رو از ماشینا من دربیارم منم همه ی وسایل رو درآوردم همین که خواستم برم داخل ویلایی که اجاره کرده بودیم مامانم صدام کرد گفت فاطمه ماست رو از ماشین درنیاوردی منم همین که خواستم ماست رو دربیارم از دستم افتاد زمین تمام لباسامو خراب کرد منم نامردی کردم چادر خالمو از داخل ماشین درآوردم لباسامو و ماستی که روی زمین ریخته شده بود رو تمیز کردم رفتم داخل ویلا خودمو زدم به اون راه گفتم حواس پرتا چرا ماست رو نیاوردین همه پسرخالمو که مسئول گذاشتن وسایل داخل ماشین بود رو سرزنش میکردن جالبیش اینه که وقتی خالم چادرش رو دید فکر کرد پسرخالم ماست رو ریخت روی چادرش دیگه خودتون قیافه ی پسرخاله ی بیچارمو تصور کنید منم شما رو تا تعریف یه خرابکاری دیگه از خودم به خدا مسپارم",
    "داشتیم با دوستم از کلاس میومدیم؛یه پسر بچه ی کوچولو 4،3 ساله،دست تو دست مامانش جلومون راه میرفتن...\nما دوتا هم ک فضوووووووووول...! \nساکت بودیم ببینیم چی میگن ب هم...! :)))))\n ب مامانش گف:\nمامانی یه شعر بخونم؟؟؟! :)  \nــ آره پسرم چرا ک نه...:D\n_ آهای ای یار و دلدار...زیر اون چادر گلدار....\nیه نیگا گناه نداره....پیش من چادرو وردار.... D:  (اکو هم میداد) \n\n*من اندازه این بودم،داداشم دسته ی خراب پلی استیشن شو میداد بهم،من شاسکولم فک میکردم دارم پلی استیشن بازی میکنم؛کلی ذوق مرگ میشدم...! :-p *\n\nاینا گودزیلا رو رد کردن...هند جیگر خوارن جون شوما...\n:|",
    "اون روز ابجیم اومد خونه سراسیمه گفت پسر همسایه رو گرفتن باباشم سکته کرده مامانم گفت ینی چی؟ یکم ارومتر بگو چیشده من ک چیزی نفهمیدم ابجیم گفت وایسا دارم میگم منم برگشتم گفتم اهان پ اینا سرخط خبرها بود هیچی دیگه ابجیم قهره باهام چون پسر داییم ک خونمون بود جلو اون ضایعش کرده بودم ..دی خو من 4جوکی ام زود ضایع میکنم",
    "کلاس فارسی معلم در حال اموزش افعال امر\nمعلم به گودزیلا : اگه بخوای به من امر کنی که از کلاس برم بیرون چی میگی ؟\nگودزیلا پس از تفکرات: گمشووووووو بییییییییییییرون!!!\nمعلم : 0.o\nدانش اموزان دهه گودزیلایی: :)))\nمن:  :ا\nمن سکوت میکنم...",
    "داداشم تعریف میکرد تو ماموریتی که بخاطر کارش به کشورهای عربی میره با دوستا و همکاران ی روز تصمیم میگیرن برن خرید هیچی رفتن تو ی مغازه میخواستن قیمت اون جنس و اسمش رو بپرسن داشتن باهم مشورت میکردن که چجوری بگن فروشنده متوجه بشه داداش ما هم که زبان انگلیسیش full HD بوده ینی مسلط به 65 تا زبان دنیا نیشش تا بناگوش باز میشه به فروشنده میگه can u speak English بنده خدا فروشنده هم که اولش میگفته البعله البعله یهویی ذوق میکنه بالاخره ی زبون فهم پیدا شد گفته yes , yes,welcome...\nچیه منتظرین بقیه ماجرا رو بگم خو داداش ایکیو سه رقمی بنده با رفقاش بعد این جمله آقا که نمیدونستن چی بگن دسته جمعی هنگ میکنن و مغزشون ارور میده و خیلی ریلکس مث منگل ها صحنه رو ترک و الخداحافظی میکنن ...\nحضار در صحنه جرم :(((((((((((",
    "یادش بخیر دوران مدرسه \nپیش دانشگاهی که بودم یه دبیر زبان داشتیم خیلی بیخیال بود ینی میگفت هرکی دوس داره بره بیرون هرکی دوس داره بشینه سرکلاس\nمعلوم بود دیگه میرفتیم بیرون  هیچی هم از زبان حالیم نشد خب معلومه پدرم دانشگاه داره در میاد \nخلاصه اخرین روز بود با معلم زبان کلاس داشیم \nگفت هرکی میخواد سوالای مهم امتحانو بگم بشینه هرکیم نخواس بره \nفکرشو کنین 30 نفر همه یهو بلند شدیم کیفامونم ورداشیم \nمعلمه عصبی شد  O.o همه د فرار \n30 نفری تو سالن میدویدیم اینم دنبال ما \nمنم از قضا یه کفش تاستونی سفید داشتم که با جوراب از پام درمیومد ولی  خیلی خوشگل بود \nهمه داشتن فرار میکردن از دسش\nلپام سرخ سرخ شده بود هههه\nداشتم از پله ها میرفتم پایین کفشم در اومد برگشتم که وردارم معلمه منو گرفت و زد خخخخخخخخخ\nفرار کردم از دسش اشتباهی رفتم داخل یه کلاس دیگه عاغا همه منفجرشدن از خنده \nهممون به در و دیوار خوردیم تا باز برگشتیم کلاس و خانمه اومد \nجالبش اینجا بود که ما واسش قیافه گرفته بودیم (◑.◑) \nبعد بچه ها گفتن که من از دسش دلخورم که منو زد مگه من بچم \nاونم اومد بوسم کرد کل کلاس حسودیشون شد خلاصه اونارم بوس کرد :*) \nاخرشم برامون چیپس خرید و از دلمون در اورد ◠‿◠\nاره ما همچین ادمایی هسیم خخخخخ≧◔◡◔≦  ",
    "مسـافرت بودیـم\nنشـسه بودم طبـقه بالا داشم آهنگ گوش مـی کـردم\nتـو حـال خـودم بودم\nی هـستی خانـوم داریم کوچــمولــوعه\nفک کنم دو سـال و نیــمش بشـه\nاومد صـدام کرد\nهـندزفری رو درآورم گفــتم :جــــونم\nگـف: کیی ییییــان میــای پاییــن\nگـفتـم آره که مـیام\nرفتـیم پـاییــن تو جمـع گف بشـین رو ای مبلــه تـا مـن بیـام\nرف عروسکشـــو آورد گف کییی یییـــان ؟\nمن:جـونم سی موخـــوای؟\nلباسـه عروسـکشو داد پـایین گف نیـگـا کن عروسکم جی جی داره، بخــورش\nی قه قهه زدم ا ترس سکتـــه زد\nملتـــ ترکیدن ا خنده\nهـمـوجا آب شدم رفتم تو زمین ا حیاط بیـرون اومـدم رفتـم نشسم تو ماشین\nحیثیتمو به باد فنا داد :|",
    "@@@@من و اون. . . ما نشدیم@@@@\n\nعاقو این گودزیلای آبجی ما به آ میگه خا\nمثلا اسم دوستش آرشه بش میگه خارش^_^\nدیشب تولدش بود و همه ام خونشون بودیم!!!!!\nداشتن کادوهارو نشون میدادن ک این تو اون بین هواپیمایی که شوهر عمش واسش آورده بود و دید و کلی خر کیف شد. . . \nاومد بگه عمو آیت چه نازه!!!!\nکه گفت عمو بوووووقت(سانسور شد)چه نازه!!!!\nعمو آیت که از خجالت جان به جان آفرین تسلیم کرد\nمنم به دلیل گاز زدن 20 تا از بادکنکا بم کیکم ندادن\nی سری افرادم که بعد وقوع حادثه تو عمود محو شدن هنو خبری ازشون نیس. . .",
    "یه بابای باحالی دارم.با ماشین داشت جایی میرفت که پلیس گیر میده بهش که چرا کمربند نبستی؟بابامم کمربند شلوارشو نشون میده میگه ایناهاش بستم!و همه یهو میزنن زیر خنده!مدیونی اگه فک کنی پلیسم خندیده و گذاشته بابام بره!!\nبعدش بابام اومده بود خونه هی با خودش میگفت:پلیسه فک کرده من شاسگولم گذاشت برم!!",
    "تا حالا با یه نابغه همراه شدین؟!\nهیچوقت اینکارو نکنین!\nچرا؟!حالا بهتون میگم:\nمن یه داداش دارم یکم مخش زیادی کار میکنه....\nیکی از تفریحات سالمش اینه که تو ذهنش شماره پلاک ماشینارو بررسی میکنه که به کدوم عدد اول بخشپذیرن!!!!!!البته تمام 5 رقمش با هم!!\nمثلا54937آیا به 17 یا 23 یا هر عدد اول کوفتی دیگه ای بخشپذیره یا نه!!!\nخدا همه مریضا رو شفا بده....بلند بگو آآآآآآآآمین!\nنتیجه اخلاقی:من دیگه هیچوقت به داداشم نمیگم بستنی بخر برام! قسم میخورم",
    "دیدید همتون و شنیدید ک زلزله اومد ایلام.\nما یکی از شهرای خوزستان هستیم ک بخاطر زلزله ایلام اینجا یکم زمین میلرزید یا ب عبارتی بندری میرفت.\nشب بود ک مامانم و بابام و خواهرم رفتن ی جایی گودزیلا خواهرم موند پیش من.\nنبینیدایشالا اینجا زمین لرزید منم چون خودمو گودزیلا تنها بودیم خیلی ترسیده بودم!\nبه گودزیلا گفتم:علی پاشو بدو بریم بیرون زلزله شد(بلند گفتم ترسیده بودم)\nحالاعلی:وای خدا من میدونسم میمیرم (گریه به شدت زیاد)زندگیم داره ب پایان میرسه (اینجا با زانو نشست رو زمین)من چقد بدبختم ک باید اینطوری بمیرم!من ارزو دارم خدا(زلزله تموم شده بود درحد 5 ثانیه بود) من به یسنا قول ازدواج دادم!\nهیچی دیگه نشسم تازلزله 8ریشتری بیاد من بمونم زیر اوار :(",
    "دوستم ديروز با مخاطب خاصش قهركرده عكس پروفايلشو عوض كرده\nحالا چي گذاشته؟يه صفحه كاملا سياه بدون هيچ چيزي...\nحالا من با اون عزيزاني كه اين عكس رو لايك كردن كار خاصي ندارم!\nروي سخن من با اون آقا پسر گلي هستش كه اومده كامنت گذاشته:\nوااااااااااااي عسلم عجب سليقه اي!!!! اين چه سبكيه عجيجم؟؟\nقيافه من:-)))))))))))",
    "با خانواده رفتیه بودیم بیرون ازقضا دوتا از عمو هام هم با گودزیلا هاشون (فاطیما و علی)آمده بودند فاطیما رفت پیش بابا بزرگم و داشت سر بی موی ایشون رو ناز میکرد بعد علی آقا با نیشخند تمسخر آمیز فرمودند:هه هه فاطیما دست گذاشته رو سر آقا جون ببینه توش مخ هست یا نه\nنه خداییش شما بگید اینم نوه ست ؟اینه احترام به بزرگتر ؟والا",
    "بابام گفت یه کیسه فریزر صفرکیلومتر بده بهم!\nورداشتم بردم دادم گفتم این دست یه خانوم دکتری بود صبح باهاش میرفت مطب شب میومد خونه!رنگ عمرا نداره!نه کفش افتاب دیده نه رو سقف راه رفته!\nبابام:-إ\nمن^_^",
    "گودزيلاي همسايمون اومده خونمون. . . ميگمش ابولى(ابولفضل) يه بوس بهم ميدى؟؟؟\nلباشو غنچه كرده گرفته جلوم  ميگه :ما كه كسته ملده زياد داليم بيا بوسم كن ناكام از دنيا نلى!!!\nمنو ميگى فكم رسيده به زمين!!!\nوالا ما بچه بوديم كسى ازمون بوس ميخواست اونقد خجالت زده ميشديم كه افق لازم ميشديم اونوقت اين نيم وجبى...:-S>:)\nهعىىىىىى روزگار0:):(:(",
    "تو يه سايتي رفتم مدل نگاه ميكنم ميبينم ي جانوشته:مدل لباس براي خواهر ميانسال عروس و داماد!!!!!!!!!\nمن ديگه حرفي ندارم.",
    "یادمه ی شب بچه ک بودم (عیدبود)بعد با 2 تادخترخاله های دیگه ام ک تقریبا هم سن بودیم تو یکی ازاتاق های مامان جونم می خواستیم بخوابیم که مادربزرگم اومدبهمون تذکر داد که قالی ها روتازه شستم وخلاصه شب مراقبه خودتون باشید قالی هارو خیس نکنید:)\nبعد اقا شب ک خواستیم بخوابیم 2 تا دخترخاله های دیگه ام از ترسشون رفتن دستشویی منم نرفتم.بعدخلاصه نصفه شب بود که من احساس کردم ج ی ش دارم (گلاب ب روتنون)بعد خیلی شیک وجلسی شلوارمو دراوردم وروی یکی ازدخترخاله هم ج ی ش کردم بدبخت هنوزک هنوزه نمیدونه ک کارمن بوده:)))\nتازه مامان بزرگم صبحش تا خورد زدش دلم کلی براش سوخت تازه وقتی کتک می خورد میگف من دستشویی هم رفتم ولی نمیدونم چرا...؟!",
    "عاقا جاتون خالی دیروز با برو بچ رفتیم پارک سوارکشتی صبا شدیم (همون اژدهای خودمون) ی دو سه نفریم جلوی ما نشسته بودن پسره جلویی روبه دوستاش گف: بچه ها من شام جوجه خوردم خعیلی هم خوردم نکنه زیاد بره بالا من بالا بیارم....؟؟\nهیچی خلاصه این کشتیه شروع به حرکت کرد....\nچشمتون روز بعد نبینه همه با حالت اشفته و صورتای زرد شده پیاده شدیم...حالا پسره رو نیگا کردیم پسره :عوقققققققق....عوقققققققق\nفکر کنم بزرگ ترین دروغ زندگیشو گفتا\n.\n.\n.\nالان یه ماهه که هرچی می ریم اونجا یاد اون تخم مرغ ها و اون گوجه های لهیده می افتم...که اون پسره گلاب به روتون بالا اورده بود...آخه یکی نیس بگه تو که خطر رو پیش بینی کردی چرا دروغ گفتی هان؟",
    "عاقا ما یه مامان بزرگ خوش خواب داریم با خودمون زندگی میکنه یه شب داییم اینا اومده بودن خونمون دیگه آخرای مهمونی مامان بزرگم خوابش برد بعد یه ساعت بیدار شده سینی و لیوانارو برداشته رفته داره چایی میریزه بهش میگم مامانبزرگ چیکار میکنی؟ میگه مادر میخوام برا داییت اینا چایی بیارم زشته!مامان بزرگ شما دایی اینجا میبینی؟ وا مادر پس کجا رفتن اینا که تازه اومده بودن!!!\nمن °_°\nسینس چایی :d\nکل خونواده :))))\n\nبلایکید به افتخار همه ی مامان بزرگا",
    "يه بار بيرون كار داشتم، به داداشم گفتم منو باموتور برسونه،كارم كه تموم شد برگشتم پيش موتور ديدم نيستش،صبر كردم بياد، حوصله ام هم سر رفته بود هى باموتور ور مى رفتم، يه پسره هم زل زده بود به من،تو دلم مى گفتم ايش پسره چش چرون...\nنيم ساعت بعد يگه خسته شدم زنگ زدم بهش، گفت:اون موتوره كه هى بهش لگد مى زنى رو ول كن، پنجاه متر بياي جلوتر پيش موتور ايستادم!!!\nقطع نكرده همون پسره اومد جلو گفت ببخشين بیزحمت به لاستيكاش لگد نزنىن، تازه باد زدم!!!",
    "مخاطب خاصم بهم این اسو داده...\nاون:گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی،گر بمیرند دختران دنیا گلستان میشود!\nمن:شعرت نفصس ااااااااااااااقا...\nاون:لازم نبود شعر بهانه کنی به من بگی نفس حیا داشته باش\nمن:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nاون:خب اسی ک فرستادیو بخون هی میگی نفس حیا کن دیگه.\nمن:منظورم این بود ک شعری ک فرستادی نصفه است...فهمیدی؟\nاون:حالا هر چی.\nمن:پس فهمیدی و اذیتم میکنی؟\nاون:دقیقا.\nمن:چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nاون:چون وقتی حرص میخوری بامزه میشی چش قشنگ...\nقابل توجه من کلمه چش قشنگو خیلی دوس دارم.\nمن:افرین حالا شد...\nاون:ما اینیم دیگه.\nادامه شعر(گربمیرد پسری ترشیده شود دختری گر بمیرند پسران دنیا لیته میشود)",
    "ترو خدا شما بگین این چیزیه ک ادم بخاطرش از خانواده طرد بشه.\nما یک شوهر خاله داشتیم ک ب رحمت خدا رفت و یک گاو باردار داشت. وقتی گاوش زایمان کرد خالم گفت خدا بیامرزه صاحبش دوست داشت ببینه گوسالش نره یا ماده...منم امدم دلداری بدم گفتم یکی میمیره ک یکی دیگه دنیا بیاد.هیچی دیگه بخاطر مقاسیه شوهر خاله با گاوش از خانواده طرد شدم.",
    "یه خنگی رو میشناسم حالا این یه دوربین دیجیتال از بانه خریده بود بعد هی عکس میگرفت هیچی معلوم نبود و تار بود اخرش گفت من دوربینمو با دوربین تو عوض میکنم بهت پولم میدم من از همه جا بیخبر قبول کردم بعد مشکلیم نداشتم با دوربینه خیلیم باهاش حال کردم مدیونی فک کنی این احمق برچسب محافظ روی لنزشو نکنده بود تازه پسرم هست مهندسی کامپیوترم میخونه اونم دانشگاه بوق.......خدایا این خوشارو از ما نگیر بلند بگو امین....دخترا پرچما برفراز کوه بلند\nمن:)))))))))))))))))))))))))))))\nبازم من:)))))))))))))))))))))))))))\nاون که کلا نیست نابوده نابوده",
    "عاغا بچه که بودم رو یه کاغذ برا مورچه ها انقد ریز نامه مینوشتم که من میخام ملکتونو ببینم بهش بگین بیاد بیرون هر روز میزاشتم تو لونشون کلی منتظر میشدم تا اینکه یبار مامانم نامه رو پیدا کرد و اینقد بهم خندید اصلا تا چن وخ افسرده بودم\nهی یادش بخیر چقد خنگ بودم\nالبته الانم هستم...",
    "جهت اطلاع آذری هستم...یکی از بچه های کلاسمون فارسی هست اصلا آذری نمیفهمه ما هم داشتیم حرف میزدیم یهو برگش گفت بچه ها فارسی بحرفین منم بفهمم برگشتم گفتم ساراجون این خاطره ک من میگم درازه بیام اینو فارسی بگم کمه کمش 20کیلو لاغر میکنم بیخیال فداتشم کلاس بهم ریخت سارا خودش داش از خنده درو گاز میگرفت منو هم بعنوان آبرو بر از کلاس شوت کردن دوستان خخخخخخ",
    "بعد ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﺰﻭﻩ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺪﯾﺪ ﮐﭙﯽ ﮐﻨﻢ , ﮐﭙﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ .\nﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﻣﯿﺮﻡ , ﺷﻤﺎﻡ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺟﺰﻭﻩ ﺭﻭ ﮐﭙﯽ ﮐﻨﻢ , ﺍﻭﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻥ؟\nﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﻦ ﺩﻭ ﺩﺭ ﻫﺴﺘﺶ و ﻓﻘﻂ ، ﻭﺍﺳﻪ ۲ ﻧﻔﺮ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﻩ !\nﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﻧﯿﺶ ﺧﻨﺪ ﺯﺩ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﺩﻭﺳﺘﺎﺷﻮ ﭘﭻ ﭘﭻ ﮐﺮﺩ ، ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﯾﻡ .\nﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﻫﯽ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺘﻮﻥ ﭼﯿﻪ ﻭ …\nﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﯿﻮﻣﺪﻥ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺩﺭﺏ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭﺭﻓﺘﯿﻢ.\nﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺎﻧﻤﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻗﯿﺎﻓﺶ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ !!!\nﯾﻬﻮ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﺍﻭﻧﻢ ﭼﻨﺪﺗﺎ فوش ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ! ﺟﺰﻭﺷﻢ ﻧﺪﺍﺩ !!! ﻣﻠﺖ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺩﺭﮔﯿﺮﻧﺎ، ﺁﺧﺮﻡ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ....\nﻣﮕﻪ ﻧﯿﺴﺎﻥ ﺩﻭ ﺩﺭ ﻧﯿﺴﺖ ؟؟؟ :|",
    "یادمه زمانی که طفل نادانی بیش نبودم سر ظهر که کوچه خلوت بود مامانم ظرف بهم میداد برم از مغازه ماست بگیرم وقتی که برمیگشتم تو راه یه ناخونک میزدم ببینم شیرینه یا نه! اگه شیرین بود دو تا انگشتو تو مرحله بعد میکردم تو ظرف بعد میدیدم نه عجب میچسبه این ماسته ...اخرشم دستمو تا مچ میکردم تو ظرف و آآآآی ماست میخودم ^_^ وقتی هم که میرفتم خونه خیلی مظلوم ظرفو میزاشتم رو اپن(اپل)...\nلامصب خیلی میچسبید حیف که امکانات کم بود وگرنه تا گردن میفتم تو ظرف :))\nخانواده :| \nزن همسایه که از پنجره منو میدید O_O",
    "امروز سوار تاکسی بودم از یه جایی رد میشدیم که چن تا گوسفند لب جاده داشتن چرا میکردن ... یه بچهه تو بغل مامانش رو صندلی عقب نشسته بود وقتی گوسفندارو دید ذوق کرد *__*\nمامانش گفت اینا فامیلای پدریتنا ^_^\nینی قشنگ شوهره و فک و فامیلشو با گوسفند یکی میدونس :|",
    "عاقا منو 5 تا از دوستام دوران دبیرستان یه گروه داشتیم معرکه\nیه روز داشتیم جرات یا حقیقت ؟بازی می کردیم .شرط گذاشتیم یکی ازبچه ها(دختریم)بره داخل کلاس سوم تجربی به هر دبیری که سر کلا سشون بود یه دسته گل(از باغچه مدرسه چیده بودیم)بده و بگه دوست ش داره وبعدم بغلش کنه(ناگفته نماند که ما فقط یه دبیر مرد تو مدرسه داشتیم که مجردم بودوبه چشم برادری خوشتیپ).اقا این دوست ماهم عین بزسرشو انداخت پایین ورفت داخل کلاس(اخه لامصب اون کله ی واموندتو می گرفتی بالا)خلاصه همچین عاشقانه گلو داده به معلمه ومیگه دوستت دارم(در این لحظه همه کلاس هوووووووومی کشیدن)دستاشم باز کرده که حرکت نهایی رو انجام بده که یهو مدیر از راه رسید\nمدیر:اقای امیری این جا چه خبره\nدراون لحظه دوستم سرشو گرفت بالا بد بخت انقد حول کرده بودبه جای این که صحنه رو ترک کنه چش تو چش معلم دستاشو گر فت روسرشو گفت :بابام پودرم می کنه",
    "سر امتحان بلند شدم برگمو بدم میخواستم به دوستم بگم من رفتم.بهش میگم:پیس پیس پیس! دیدم نه اصلا متوجه نمیشه.\nمنم رفتم پشت سرش یدونه خابوندم پس کله اش  .برق از چشمش پرید!بهش گفتم من رفتم!\n*جلسه امتحان رفت رو هوا! *\nمراقبه هم منو تهدیدکرد که اگه دفعه دیگه گاو بازی در بیاری خودت میدونی!!!!!",
    "بنده  از تمام معمارانی که با خلاقیت تمام ،سعی در ایجاد جوی شاد و مفرح در خونه ما رو داشتن صمیمانه تشکر میکنم.\nمثلا ایجاد دستشویی در حال پذیرایی،درهمین راستا اشاره میکنم به مهمونی دیشبمون.\nیکی از حضار که غذا با مزاجشون سازگار نبود به کرات به محل نام برده مراجعه میکردن و با هر بار مراجعه،خونه ما غرق در شور و شعف خاصی میشد.البته اون بنده خدا هم در نهایت آرامش به نواختن سنفونی تک نفره می پرداخت، و وقتی به جمع مهمونا برمیگشت خودشم به ناچار با اونا همراهی میکرد و انقد میخندید که اشک از چشماش سرازیر میشد.\nو در آخر ی انتقاد از مادر خودم،\nلطفا وقتی مهمون داریم باقالی پلو با گوشت نذار،بمن نمیسازه.",
    "کیا مثله من وقتی بچه بودن باباشون میخواست ماشین بشوره \nمیپریدن تو ماشین بعد سراشونو میچسبوند ب شیشه ک باباشون شیرآبو بگیره ب شیشه\n وقتی میگرفت آی لذتی داشت ک اب ب شیشه میخورد ولی ب ما نمیزد...\nادم حس میکرد تو زیر دریاییه در عمق 200متری اقیانون ارام :-)",
    "دختره تو لاین پی ام داد که تا الا 315 تا خواستگار داشتیم لال شم اگه دروغ بگم .\n5 دقیقه بعد زنگ زدم بش گفتم سلام چطوری ؟\nگفت لاب بال لاب بال :|\nیعنی خدا شاهده مردم از خنده x)",
    "از قدیم محرما با بعضی مراسما خونمون هیته و بابابزرگم نذری میده \nبعد چون وسایل نذری مثل دیگ و گاز وکپسول و .... اینا داریم همه میشناسن \nهرکی نذری داره میاد میبره یه بار نشسته بودیم دیدیم صدا میاد بابابزرگم رفت ببینه صدای چیه!\nاومدش گفتیم چی شد گفت : هیچی اومده بودن وسیله ببرن برای نذری منم کمکشون کردم همرو بار زدن فک کنم رفیقه بچه ها بود نمیشناختم\nتا اینجا هیچ اتفاقی نیافتاد اتفاق زمانی بود که فهمیدیم اونا دزد بودن و بابابزرگم به دزدا کمکم کرده بود !!!!!!!!!!!\n@@ \n( این  اتفاق خنده دار بود اما دزده بعد یکسال شرمنده اومد حلالیت طلبید گفت :تمام زندگیش\nنابود شده و عزیزاشو از دست داده !\" ولی باید شرمنده امام حسین باشه \")",
    "بازی استقلال- سایپا بود!\nمن وقت نمی کردم بشینم ببینم..چون باس با مادر گرام می رفتیم بیرون و تو پاساژ خرید!:|\nخلاصه اینکه...خیلی دلم می خواست ببینم چند تا می خوره:) اما نشد!:(\nتمام خریداشُ کرده بود و من هم رفتم فلافل بگیرم حداقل ازز خجالت شکممون در بیایم!!!\nمغازه اش tv داش!:) ولی هر کاری می کردم نمی تونستم تو زاویه ی درست وایستم تا ببینم:(\nسرمُ کج کردم ببینم حداقل چند چندن؟؟ سرم محکم خورد به چراغ!:|\nفروشنده گفت 2 - 2 مساوی ان خانُم! \nمامانم می خواد زودتر شوورم بده...کار به آگهی کشیده!!\nراه حل؟؟؟",
    "یه بار با دختر عموی خانومم و شوهرش و خانوم خودم داشتیم تو شهر دور میزدیم دختر عموی خانومم پشت فرمون بود یه چراغ قرمز را رد کرد افسره دوید جلوش را گرفت گفت کدوم بی شعوری به تو گواهینامه داده اینم نه گذاشت و نه برداشت بهش گفت یه بی شعوری مثل تو!\nمن یکی را که به جرم جویدن چراغ راهنمایی و رانندگی و آسفالت بیست و چهار ساعت بازداشت کردن بقیه را خبر ندارم :|",
    "شب همه خونه مامانبزرگم خوابیده بودیم‏(ی جمع ۲۰؛نفری) نصف شب احساس کردم از زیر بالشتم صدای خرت خرت میاد؛بالشتوبرداشتم وای دیدم ی موش فرارکرد؛یک جیغی زدم ک همه درجا بیدارشدن آقاهمه دنبال موش  این ورو اونور میدویدن ؛منم راحت رفتم اتاق دیگه خوابیدم؛ بعله ی همچین آدمی ام من‏!‏‏!‏",
    "تعريف ازخود نباشه قدم يه كم بلنده\nمامانم ديروز از دستم شاكي بود\nبرگشته بهم ميگه: دختره ي چش سفيد با اون قد درازت با اون دست وپاي درازت عين اين ماي بيبي ها ميموني!!!\nمديونيد اگه فكركنيد منظور مامان بنده باربي يوده!!!\nبعله ما خانوادگي دست به سوتيمون خوبه شكرخدا...!!!",
    "آغا دیشب ساعت 4:30 اینا بود.ماهم طبق معمول داشتیم با عشقم حرف میزدیم. این گف من از هیچی نمیترسمو اینا ....\nمن بیشعور بازیم گل کرد و تو دلم گفتم اشکتو در میارم.\n\nمن:مارال؟\nم: جانم عشقم ...\nمن:مارال اگه دیدی یچیزی پاتو قلقلک داد نترسیااااااا\nم:دیوونه این حرفا چیه ...\nمن:مارال بگو اقا من میترسم بلف زدم. .\nم:نمیگم. .فک کردی میترسم ...\nمن:مارال دیدی الان دراتاقت واشد یه نور با صدای عجیبی وارد اتاقت شد نترسااا..فقط صلوات بفرس ...\nم:به قران مجید جیغ میزنما مهرداد ....توروخدا بس کن ....غلط کردم ...\nمن: مارال چشای خوناشامو از تو پنجره میبینی ؟\nم:مهردااااااااد ...تورو جون من بس کن ...بخدا قلط کردم ...آقا من میترسم ...من ترسو ..توروخدا ببخشو بس کن .....\nمن:مارال آینه داری تو اتاقت ؟ یه نگاه بهش بنداز ...\nم: کصافططططططططططططططط عوضییییییییییی ...خخخخخخخخخ\nبعد زنگ زدم داش گریه میکرد  ....! اعتراف میکنم کار اشتباهی کردم. تا صب ساعت 7 نازشو کشیدم تا بام آشتی کرد. \nبعد ساعت 5 اینا داش میگف مهرداد یه نوری چیزی داره از پنجره اتاقم میتابه ...!خخخخخ ..آخی ! طفلی .....\nروانیم خودتونین .....من شاید بی شعور باشم ولی ذاتم پاکه ....:D خخخخخخخخخ",
    "ما یه گودزیلا تو خونمون داریم اون روز بهش گفتیم بیا غذا بخور اومده غذاشو خورده همون لحظه آدامسشو دوباره از گوشه دهنش در اوورد جویید بهش میگم از کجا اووردی میگه این از اسرار دهه هشتادیه به هرکسی نمیتونم بگم\nمنo_O\nگودزیلا^-^\nآدامسO_O",
    "ﺑﻪ ﺩاﺩاﺷﻢ ﻣﻴﮕﻢ: ﺩاﺩاﺷﻲ ﺟﻮﻧﻢ  ﺑﺮﻭ ﻳﻪ ﻧﻮﺷﻴﺪﻧﻲ ﺑﮕﺮﻳﺮ ﺑﺮاﻡ \nﻣﮕﻪ: ﻛﻮﻻ  ﻳﺎ ﭘﭙﺴﻲ\nﻣﻦ: ﻛﻮﻻ\nﻣﮕﻪ:ﻻﻳﺖ ﻳﺎ ﻋﺎﺩﻱ??\nﻣﻦ : ﻻﻳﺖ!!!\nﺩاﺩاﺷﻢ: ﻗﻮﺗﻲ ﻳﺎ ﺷﻴﺸﻪ??\nﻣﻦ ﻗﻮﺗﻲ\nﺩاﺩاﺷﻢ:ﻛﻮﭼﻴﻚ ﻳﺎ ﺑﺰﺭﮒ\nﻣﻦ : ﻭااااااﻱ اﺻﻼ ﻧﺨﻮاﺳﺘﻢ...ﺑﺮﻭ اﺏ ﺑﮕﻴﺮ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪا\nﺩاﺩاﺷﻢ: ﻤﻌﺪﻧﻲ ﻳﺎ ﻟﻮﻟﻪ ﻛﺸﻲ \nﻣﻦ: ﻣﻌﺪﻧﻲ! !!!!\nﺩاﺩاﺷﻢ: ﺳﺮﺩ ﻳﺎ ﮔﺮﻡ\nﻣﻦ: ﻣﻴﺮﻧﻤﺘﺎاااااااا\nﺩاﺩاﺷﻢ: ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﻳﺎ ﺩﻣﭙﺎﻳﻲ\nﻣﻦ : ﺣﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻴﻮﻥ\nﺩاﺩاﺷﻢ: ﺧﺮ ﻳﺎ ﺳﮓ??\nﻣﻦ : ﮔﻢ ﺷﻮ اﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﺎﻡ\nﺩاﺩاﺷﻢ: ﺑﺎﻫﺎﻡ ﻣﻴﺎﻱ ﻳﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﻡ??? \nﻣﻦ : ﻣﻴﺎﻡ ﻣﻲ ﻛﺸﻤﺘﺎااااا\nﺩاﺩاﺷﻢ: ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻳﺎ ﺳﺎﺗﻮﺭ??? \nﻣﻦ :ﺳﺎﺗﺘﺘﺘﺘﺘﻮﺭ\nﺩاﺩاﺷﻢ : ﻗﺮﺑﺎﻧﻲ ﻳﺎ ﺗﻴﻜﻪ ﺗﻴﻜﻪ ??\nﻣﻦ: ﺧﺪا ﻟﻌﻨﺘﺖ ﻛﻨﻪ. ﻗﻠﺒﻢ ﻭاﻳﺴﺎﺩ\nﺩاﺩاﺷﻢ: ﺑﺒﺮﻣﺖ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﺎ ﺩﻛﺘﺮﻭ ﺑﻴﺎﺭﻡ اﻳﻦ ﺟﺎ??\nﻣﻦ : ﺧﻴﻠﻲ ﺧﺴﻴﺴﻲ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ گ...ﺑﺨﻮﺭﻡ ﺑﻴﺎﻡ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﺮﻭﻥ",
    "برادر یکی از رفیقام سوم راهنمایی بود که یکی دیگه از رفیقاشو میگیره و از طرف پا اویزونش میکنه \nیهو مدیرشون میاد تو سالن 0.¤\nپسره هم هنگ میکنه و رفیقشو ک پاش تو دستش بودو ول میکنه\nاون بدبخ هم شالاپ با کله میره رو موزاییک سالن^.^\nطرف ب مدت 1 هفته از مدرسه متواری میشه!\nپسره اویزون:((\nرفیقش:))\nرفیقم:/",
    "خالم عقیده داره پسرا تا به سن تکلیف نرسن نمیدونن ازدواج چیه.بخاطر همین تعریف میکرد،پسرش قبل از اینکه به سن تکلیف برسه فکر میکرد مادر دخترا رو به دنیا میاره و پدر پسرا رو به دنیا میاره!!!!!\nدخترا 0-0\nپسرا @-@\nشیر خوارگاه آمنه (-) (-)\nبیمارستان 0000",
    "اهل دلی تعریف میکرد:\nتوچت روم یارو قبل از اینکه سلام کنه شماره داده آخر سرم گفته میشه الان اس بدی شمارت بیوفته من شماره ناشناس جواب نمیدم....\nخدایا خودت هدایت کن !",
    "مدير اداره اي كه توش كار ميكنم (مدرك دكتراش رو پارسال گرفته) اومده فلش خودشو داده تا 1 سري اطلاعات شركت رو براش كپي كنم...\nبعد بهش ميگم اقاي فلاني فلشتون ويروس داره!\n(حالا چشا گرد شده - صدا بغض دار )ميگه: امكاااااااااااااان نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nچطوري ؟\nمن كه همش درش رو ميبندم ميزارمش تو اين پاكت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nبه همين دكمه دابل كليك ماوس قسم \nبراي همه بيماران رواني و اختلالات فكري ذهني مثل من دعا كنيد .......چن ماهه تو تيمارستان بستري ام .............\nاي خداااااااااااااااااا",
    "دیشب داشتیم با بابام و شوهرخالم در مورد استخری که رفتیم صحبت می کردیم و میخندیدیم. مامانم هم که دست و پا شکسته یه چیزایی متوجه شده بود اومده میگه من هم بودم؟\nاصن یه وضعی!!!!",
    "يه روز وقتي كوچيك بوديم ميخواستيم با دخترخالم كه دوسال ازم بزرگتر بود ماكاروني درست كنيم(توجه كنيد كه من ماكارونيو خيلي خوب درست ميكنم بخاطرهمين ميخواستيم برا عموم ايناهم ببريم آخه مامان باباي ما خونه نبودن) خلاصه شروع كرديم درست كردن ماكاروني تا ريختن تو قابلمه خوب شد ولي يهو قابلمه از دست منه فلك زده افتاد و همش ريخت رو سراميكاي كف آشپزخونه(حالا خودتون تصور كنيد چي شد ديگه) خلاصه با دخترخالم فكر كرديم چيكار كنيم كه يهو من همه رو با دستم ريختم تو قابلمه و گذاشتم دم بياد.(اونجوري نكن قيافتوهاااا مجبور بودم و بحث آبرو بود هههههه) ولي خدايي خيلي خوشمزه شد اون ماكاروني تقريبا هيچي ازش نموند مام صداشو در نياورديم\nبله يه همچين آدمايي هستيم ما (-:",
    "اقا یه تجربه ی مهمی کشف کردم . مادران هیچ وقت نظر شما را برای به اجرا در اوردن نمی خواهند.\nدیروز پا کامپیوتر بودم مامانم میگه ماداریم می ریم پارک میایی یا نه ؟\nنه حوصلشا ندارم \nمامانم ـ پاشو بیا نمیشه تنها خونه بمونی که . \nنه خستم نمی یام \nاقا یعدفه مامانم اومد تو اتاقم گفت با تو نمیشه خوب رفتار کرد تا 3 شمردم اومدی و گرنه من می دونم و تو \nهیچی دیگه من الان مونم براچی از من سوال می پرسه .",
    "گفتوگوی من ومربی مهد کودکم(بچه بودم دیگه)درحظور مادرم\nمربی یه چاقو گرفته تو دستش: masiاین چیه؟\n-خانوم جاغو\nمربی:میدونم چاقویه دست تو چیکار می کرد؟\n-دیل مونا دد میتلد\n-میدونم دل مونا درد میکرد این دست تو چیکار میکرد؟\nمن :میخاشم عملیش تونم...خانوم خوبیش تونم ولی فلال تلد\nمربی:میبینید خانوم (مادرم)من از دست این اعجوبتون چی میکشم امروز یه لحظه ازش غافل شدم مونای بدبختو انقد دورحیاط دونده الان بهش نزدیک میشی جیغ میزنه فرارمیکنه دفعه اولش که نیست سرنصف بچه هاو شکونده همین دیروز داشت مو های مهدی رو می کشید که گرفتمش...\nصدای مونا ازحیاط:نتشیدم ...نتشیدم(نکشیدم)\nمن:خانوم جاغومو بدید دیل مونا هنوز دد میتنه ..عملیش تونم\nمربی:خانوم خواهش میکنم اینو دیگه این جا نیارید :|",
    "ماجرای واکسن زدن من:\nاول که به بابام گفتم بوبویی اگه من مردم حلالم کن.گفت حرف نزن اگه با واکسن زدن می مردی ده سال زودتر میومدم بهت میزدم.\nبعد که رفتم تو اتاق به اون خانومه که میخواست واکس بزنه گفتم میشه بزنی تو دست راستم؟\nگفت چرا مگه چپ دستی؟\nگفتم نه میخوام دست راستم درد بگیره دیگه نتونم کار کنم!",
    "اقا دو روز پیش که ایلام اومد خوزستان روهم لرزوند! حالا هفت صبح زلزله اومده من فکر کردم توهم زدم^_^ بعد وقتی صدای جییییغ مامانمو شنیدم فهمیدم نخیر واقعیه :| \nهیچی دیگه ما پناه گرفتیم و تا شب به کارای پدرو مادر گرام خندیدم D:\nاز مجموعه کاراشون توی اون روز:\nجمع کردن طلاها و پول ها و وسایل ضروری در وسط پذیرایی :|\nبستن ساک برای مواقع ضروری :)\n\nحالا خوبه یه کوچولو زمین لرزید اینقد غوغا به پا شد ^_^\nتازه همه ی مردم شهر هم تواین گرما ریخته بودن توکوچه ها :|\nبعدش من باخیال راحت داشتم چت میکردم^_^\nهمچین ادم بیخیال و شجاعی هستم من ^_^",
    "عید فطر دایی بابام کله فامیلو دعوت کرد ویلاشون شمال جاتون خالی^_^ جاده ترافیک بود ترافیک که میگم یه چیزی میگم یه چیزی میشنویاااا(یعنی میخونیااا) 17 ساعت از تهران تا رویان تو راه بودیم مردم تو جاده از بیکاری به هم زل میزدن پسر عمه ماهم قاطی کرد یهو نه گذاشت نه برداشت گفت: مردم انگار اومدن باغ وحش همچین نگام میکنن!!!!\nیعنی خورد شدن شخصیت خودش تا این حد!!!!!\nاعتراف که آسفالتای جاده رو ما گاز زده بودیم که ترافیک شده بود و هنوز هم در حال فرار از دست پلیس راهنمایی و رانندگی و راهداری هستیم",
    "عاقا من یه پسر خاله دارم خعلی رویه این ریش حساسه...خیلیم این پسرایی رو ک ابرو بر میدارن مسخره میکنه...\nهر وقتم بخواد ریشاشو بزنه بعد از این که هزار تیغ:)) میکنه دوباره ی مقوا برمیداره رو صورتش میکشه...\nاگه مقواهه در اثر برخورد با ریشاش صدا داد دوباره ب جون صورتش میفته...\nحالا از غذا(قضا،غظا،...حالا هر چی) داداشش که یه گودزیلایه ب تمام معناس همچین صحنه ای رو میبینه\nی روز ک پسر خالم خواب بود(خوابشم خیلییی سنگینه) تیغو بر میداره تمام ابرویه پسر خالم رو ناکار میکنه... ^__^\nبعد ی مقوا بر میداره به ابروه پسر خالم میکشه میبینه عه صدا میده که ، دوباره ب جون ابروش میافته...خلاصه جایه ابروش روکاملا صیقلی میکنه...\nبر اساس خبر هاییه ک تا الان به دستم رسیده پسر خالم بعد از دیدن خودش تو آینه ی سکته ناقصو رد میکنه...\nبراش دعا کنید الان تو بیمارستان بخش مراقبتایه ویژس... :|",
    "پسرخالم 4 سالشه رو فرش خونمون خرابکاری کرده بود\nمامانشم داشت تو جمع دعواش ميکرد.\nاونم با همون لحن بچه گونش گفت \nخوب چیکار کنم....سوراخه میریزه ديگه!\n\nيني همه پاره شدن از خنده :)))",
    "فیلم میدیدم\nیارو دو شخصیته بود، زرت زرت میزد ادم میکشت یه ساعت بعد عین یه کودک معصوم نگات میکرد\nبابام :نکنه این بچمون دو شخصیته باشه؟\nمامانم :خیالت راحت این از اولم بی شخصیت بود چه برسه به دوتا شخصیت!\nتخریب درحد هیروشیما\nهنوز تیکه هاشو دارم جمع میکنم",
    "اغا من یه بار خواستم مخاطب خاصمو سر کار بزارم برداشتم یه اس از همین فورجوک ساعت سه نصف شب براش نوشتم حالااس رو داشته باشین :عزیزم ببخشید بد موقع مزاحم شدم میخواستم بدونم چرا سوپر من شورتشو از رو شلوارش میپوشه؟؟؟؟؟؟اونم خیلی جدی جواب داد چون مامانش از بچگی شورتشو از رو شلوار پوشونده اون بنده خدا هم عادت کرده\nهیچی دیگه من تو کرانه های اسمان محو شدم اره درست شنیدی کرانه های اسمان دیدم افق و مورب خیلی پر جمعیت شده مسعولینم رسیدگی نمیکنن خودم رسیدگی کردم حالا هر زمان وهر جایی که خواستین میتونین به راحتی محو بشین \nمن در اون لحضه:O\nمورب و افق:(\nکرانه های اسمان:)\nمخاطب خاص;)",
    "دختر ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ صبح اومده زنگ خونه رو زده از خواب بیدارم کرده میگه :ماشینم روشن نمیشه ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ؟\u2029\u2029ﻣﯿﮕﻢ چیکارش کردی؟\u2029\u2029ﻣﯿﮕﻪ :کولر شو ﺭﻭﺷﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ که صبح ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ خنک ﺑﺎﺷﻪ!\u2029\u2029\u2029\u2029\u2029\u2029\u2029\nاسید لطفا :|",
    "عاقا دیشب ساعت دوازده من دوستم با موتور میرفتم اونم با سرعت بالای صدتااااااااااااا یه ی هوووووووووووووو  ی ماشین پیچید جلمون \nذارتتتتتتتتتتتتت رفتیم  تو ماشین\nسر صورتمون خونی  جنازه موتور افتاده وسط خیابون \nتو اون حال وحشت ناک دوستم برگشته میگه جلال ینی الان ما واقعا تصادف کردیم....!!!!\nاااااااااااااای خدا من ب این دیوانه چی بگم ها کم موند بود سرمون بخوره  ب جدول بمیریم اون وقت تو میگی الان ما واقعا تصادف کردیم...!!!!",
    "آقا رفتم دانشگاه واسه اینکه امتحان بدم هیچی نخونده بودفقط  میخواستم تقلب کنم که مراقب امد بالا سرم گفت : تو فقط اسمتو بنویس بقیه اش بامن بعد برو تو افق محو شو . میخواستم برم افق که مامانم گفت آیسان بیدار شو دختر مگه امتحان نداری؟ اه ه ه ه چه خواب خوبی بود.",
    "آغا یه روز امتحان مستمر ادبیات داشتیم منم که شیطون کلاس بودم بچه ها هی داشتن میحرفیدن منم یهو یاد آهنگ آرمین افتادم یعو بلند به دوستم گفتم هیس هیچی نگو فقط ببر صداتو آغا معلم همچین برگش ورقمو کشید که ده متر از جام پریدم یعنی انقد محکم آستین مانتو شو کشیدم که جر خورد هیچی دیگه در حال خوندن آهنگ صدامو داری تو شفق محو شدم ولی  نمیدونم چرا 20 شدم ♥♡♥♡",
    "یادمه کوچیک بودم اون موقع با داداشم که دو سال از خودم کوچکتر بود خیلی دعوا میکردیم یه روز داییم اومده بود خونمون ظهر تو هال خوابیده بود منو داداشم هم جلو تلوزیون دراز کشیده بودیم کارتون میدیدیم یه لحظه من یه فکر خبیثانه به سرم زد صدای تلویزیونو تا آخر زیاد کردم کنترلو انداختم طرف داداشم و خودمو به خواب زدم داییم بیدار شد یکی خوابوند تو گوش این بدبخت جوری که تا چند روز جاش کبود بود.\nشما بگید من ظالمم؟؟؟؟؟؟؟\nقیافه داداشم دراون لحظه:@_@",
    "رفتم رژ بخرم خیلی رنگای قشنگی داشت گفتم واااااااای چه انتخابش سخته فروشنده رفت با یه رژ قرمز اومد گفت خانوم محترم   پسرای هم سن شما از این خیلی میبرن ..... خدایا آمریکا که حمله نمیکنه .حداقل یه هواپیما بنداز تو سرمون راحت شیم......",
    "یک بار دور هم نشسته بودیم همه سرا تو تبلت بود ( البته این یک چیز عادی این روز ها همه سرشون تو تبلت)  همین طور که نشسته بودیم من بوی بدی احساس کردم وفریاد زدم کی بود؟؟؟؟؟!!! دختر خالم خیلی جدی گفت :من باز میکنم !!!!!!!!B)\n\nوبا بوزنگی تمام رفت و دکمه ی ایفون را فشار داد!!!!+!!!!+؟؟؟؟؟+ و با کمال رضایت امد و نشست !)))\n.\n.\n.\n\nمن همچنان داشتم بع اسکلی این بنده خدا فکر می کردم که پسر خالم گفت : نخبه در ورودی را باز نکردی!!! دختر خاله ی من هم با اعتماد به نفس رفت و در را باز کرد :(((((",
    "یه چند روز پیش مهمون داشتیم جمعمون جمع بود\nخواهر زادم که کوچیکه بغلم بود \nچشمتون روز بد نبینه خواستم محبت کنم و براش شعر بخونم خخخخخ^_^\nنمیدونم چرا یهو اهنگ پویا ریزه ریزه یادم اومد \nبا لحن بچگانه شروع کردم واسش خوندم \nاصل اهنگ :عاشقت شدم ریزه ریزه حرف که میزنی گل میریزه\nحالا من چی خوندم :^_^\nعاشخت شودم ریشه ریشه حلف که میزنی ((دول ))میریزه \nهمه به من خیره شدن کم مونده بود منفجرشن\nمن دیگه عمرن این شکلی بحرفم ^_^\nمهمونا :o.O\nمن::(\nخواهرزادم: ^_^\nبازم مهمونا:o.O",
    "عاقو ما یه پسرعمو...ببخشید...یه گودزیلا ۵ ساله داریم...\nیه روز تو مهمونی بودیم آقا داشت با تبلتش ماشین بازی میکرد...دیدم داره با سرعت پایین حرکت میکنه...بهش گفتم چرا تند تر نمیری؟\nیه نگاه حکیمانه انداخت بهم...سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:اگه ما جهان سومیم به خاطر وجود امثال تو هست...بفهم...دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه...هی خدا...اینارو به راه راست هدایت کن...بعد پاشد رفت\nمن o_O\nکل افراد فامیل :))))))\nگودزیلا :))))))",
    "اقا چن ماه پیش با دوستان رفته بودیم سواحل جنوب\nکنار ساحل خرچنگ داشت در حد کروکودیل!\nدوستم یه دونه از خرچنگارو گرفته بود باهاش ور میرفت که یهو فکر بکری بسرش زد و خواست قدرت انبرای خرچنگو تست کنه اما نابغه با گوشی اپل گرون قیمتش اینکارو کرد....\nگذاشتن گوشی وسط انبر همانا و ترکیدن یه عده از خنده همانا!گوشی رو نابود کرد جناب گاو چنگ!\nهیچی هنوز دوستم داره تو ساحل خرچنگ میکشه 0_o",
    "چند وقت پیش رفته بودیم ویلای یکی از اقوام اونجا تابستونا منبع ماره.یک ساعت از رسیدن ما نگذشته بود که یه مار خوش خط و خال به ما خوش آمد گفت(همین جا اعتراف میکنم که دختر ترسوووو تر از من پیدا نمیشه)منم خیلی ترسیده بودم هی به بابام با اشاره که میزبان نفهمه میگفتم زود بریم (نیم ساعت بعد) یه دفعه احساس کردم یه چیزی توی گردنم داره اذیتم میکنه منم با خودم گفتم حتما ماره از سر جام خیلی سریع بلند شدم شروع کردم به جیغ زدن و درآوردن شالم (همه به من نگاه میکردن)شال رو که انداختم زمین انتظار داشتم حالا یه مار ازش بیاد بیرون هر چی منتظر موندم خبری نشد تکونش دادم دیدم اصلا  هیچ ماری نیست مامانم اومد شال رو برداشت (انتظار دارین که چی دیده باشیم؟)شونه ای که میزدم به موهام داخل شال بود یعنیا نابود شدم آبرو دیگه نمونده بود.\nالانم چند وقته که میگم یه سوسک داخل اتاقمه هیشکی باورش نمیشه خدایا این چه رفتاریه که با من دارن واقعا که یعنی فکر میکنن دیوونه شدم ؟\nشمام همین فکر رو میکنید عایا؟؟؟؟",
    "دوستان من به امید خرید یه تبلت 3 سال پول پس انداز کردم و و یه تبلت یک میلونی خریدم چند روز بعد بازی racing moto (همون موتوری که باید به ماشینا نخورد) بازی میکردم که موتور خورد به ماشین و سوختم منم که عصبانی بودم گوشی رو زدم زمین و صفحه اش شکست.\nبردمش واسه تعمیر گفت قطعاتش سال بعد میاد منم یه سال بدون گوشی منتظر بودم که بعد یه سال بعد دوباره بردم واسه تعمیر و گفت که 700 هزار تومن خرجش هست منم برگشتم خونه یه ماه بعد از اون ماجرا به یه نفر اونو فروختم 100 هزار تومن بعد از چند هفته دیدم گوشی سالم دستشه رفتم پرسیدم چن درستش کردی (در خیال خودم میگم چقدر نفهمه این خخخخخ) گفت بعد از اون که اینو به من فروختی قیمت ها افت داشته منم اینو به 100 تومن درستش کردم.\nیعنی 600 هزار تومن افت کرده یعنی اون لحظه من فقط دهنم وا مونده بود   \n:(((",
    "یادش بخیر یه روز تومسیر دانشگاه مخاطب خاصم بودیم به بابام میگم دانشگاه بووق کجاست؟\nیه گاوداری نشون میده میگه اونجاست!\nمیگم عه اینکه گاوداریه!\nمیگه مگه دانشجوهاش چی از گاو کم دارن!فرقی نداره!\nحالا این قضیه رو واس مخاطب خاصم تعریف کردم خودش هربار ازجلوش رد میشیم میگه گاوداری!\nالان انتظار داره وقتی میگه دانشگام تو ذهنم گاوداری نیاد!!\nاین به کنار مدیونین فکرکنین من با رتبه نجومیم همون گاوداری هم قبول نشدم!",
    "چند روز پیش رفته بودم کلاس زبان وسطای کلاس معلممون رف بیرون بعدش یکی از بچه ها پا شد از یه نفر دیگه پاکن گرفت استفاده که کرد برد بهش پس بده که همون موقع معلم اومد توی کلاس و به اون دانش آموزه گف چرا توی کلاس راه میری؟(البته به انگلیسی) اونم جواب داد(مثلا اومد انگلیسی حرف بزنه) رفتم پاکنشو بهش گیو(give)کنم!!!!\nقیافه معلم0_0\nقیافه بقیه@_@\nخود اون دانش آموز ^_^",
    "دیروز خالم اینا اومدن خونمون خالم گفت سلام منم هول شدم گفتم خوبم مرسی O_o\nتازه بعدشم بابام به جرم اینکه فرشا همه گاز زده شده گفت تا یک سال دیگه بهم پول تو جیبی نمیده :(((((((((",
    "یه جا خونده بودم که میگفت:اگه میخوای روحیت خوب بشه صبح زود از خواب پاشو،ورزش کن،صبحانه درست کن و بقیه رو بیدار کن و خیلی چیزای دیگه..\nصب زود از خواب پا شدم رفتم تو پارکینگ حسابی ورزش کردم و اومدم بالا صبحانه رم آماده کردم..(آدم و سگ گاز بگیره اما جو نگیره :دی )\nصدامو گذاشتم تو سرم و داد زدم:آهاااااای اهل خونه پاشییییییییییید صبح شده..\nدر اتاقا رو محکم کوبیدم حالا ساعت چند بود 7 صب!!!!\nبابام بیچاره ترسیده بود میگفت یا ابولفضل چی شدهههه \nآجیم میگفت بابا زلزلههههههههه..\nمامانم میگفت احمد برو در خونه همسایه ها بیدارشون کن..\nخلاصه یه داد و هواری به راه انداخته بودن که نگو و نپرس خخخخخخخ\nدیگه تا من اومدم اینا رو متقاعد کنم که هیچی نشده کله مجتمع بیدار شده بودن :)\nهمسایه بغلیمون میگفت مگه زلزله تا اصفهانم رسیده :)))\nاصن یه وضعی بود ناجور خخخخخخخخ",
    "یه بار تو چت روم یه پسره پی ام داد：\nسلام من کامرانم \nقد ۱۸۰\nوزن ۷۰\nمنم جواب دادم مگه میخوام گوسفند بخرم؟\nنمیدونم چرا دیگه جواب نداد...\nیعنی شما میگین به گوسفند آلرژی داشته؟!\nخوب ببعی به این نازی... لیدیز اند جنتلمنز... \nبععععععععععع...",
    "عاغا یه روزی رفتم خونه ی عموم اینا داشتن نهار میخوردن عموم بهم تعارف کردمنم یه آدم خجالتی \nگفتم:ممنون همین الان خوردم اومدم\nچند دقیقه بعد...\nعموم:پسر باباش لااقل بیا چای بخور\nمن:مرسی عمو جان قبل از اینکه به اینجا بیام خوردم\nچون کنار در زمین نشسته بودم عموم یه بالش برداشت پیشم آورد بهم گفت:لاقل بیا به این تکیه کن نکنه قبل از این که به اینجا بیای به بالنج خونتون تکیه کردی اومدی!!!!",
    "عاغا ما خانوادگی ماه رمضان تا سحر بیداریم بجز گودزیلامون (داداشمو میگم).یه شب که من و بابا و مامان داشتیم تلوزیون میدیدیم (ساعت 2:30) یهو گودزیلا از خواب بلند شد و شلوارشو در آورد! اول ما فکر کردیم میخواد بره دستشویی (همیشه موقع دستشویی رفتن شلوارشو در میاره ) ولی در کمال نا باوری دیدیم رفت سمت آشپزخانه!!! برق رو روشن کرد و دوباره در کمال کمال ناباوری سیم یخچال رو از دوشاخ کشید!!!  یهو دیدیم نشست که اونجا کارشو بکنه که من روی یه حرکت جکی چانی پریدم بالا سرش صداش کردم  اونم یهو بخودش امد بعد فهمیدیم تو خواب داشته این حرکتارو میرفته .بعدشم دسشویی نرفت و شلوارشو پوشید و خوابید .جالب اینجاس وقتی فرداش ازش پرسیدم این کارای دیشبت واسه چی بود گفت: کدوم کارا؟!؟! (اصلا یادش نبود) . \nاینم از این گودزیلای ما  تو خواب هم آدم رو دق (دغ) میدن. والااا!!  :)))))",
    "رفتم خونه خالم بعد خالم گفت برو پیامو صدا بزن بیاد شام بخوره.منم رفتم تو اتاق دیدم پسرخالم گوشی جدیدو که 2 روزه خریده گرفته جلو صورتشو میگه:تموم زندگیمو ب پای تو گذاشتم من از تو انتظار این سردیو نداشتم!\nمن:0_0 پیام چی شده؟\nیه نگاه ب من کردو یه اهی کشید و گفت:تو این اوضاع یک و سیصد دادم گوشی اونوقت دو روز نشده هنگ کرده.\nاینقدر دلم سوخت.خداییش حق داشت\nمنم انتظار این سردیو نداشتم.",
    "عاقو من تازه گوشی گرفتم بعد این دایی(جوونه) ما اومده بود خونمون گفت بده ببینم گوشیتو منم دادم .......وسط دید زدنش یهو اسمس اومد بعد رو گوشیم اومد که new massage arrived......عاقو تا داییم اینو دید برگشته بهم میگه اروید کیه..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nمن درحال سرچ کردن تو مخاطبام تو ذهنم..........اروید؟؟؟؟؟؟؟؟\nمن:ن دایی اروید ندارم ........\nدایی:خودتو سیاه کن بچه.الان ااس اومد ازش ..چن وقته؟واقعا ک؟ چن سالشه ؟؟؟اهل کجاس؟ زود تند سریع بوگو برم تحقیق .......\nعاقو من همچنان تو شوک بودم ک گفتم دایی بده ببینم گوشی رو...عاقو ترکیدم از خنده دایی گرامarrived و با اروید اشتب گرفته بود.خخخخخخخخخخخخ دایی شکاک انگلیسی فوله من دارم..................(^_^)................\nحالا بعدش گیر داده نمیخواد الکی رد گم کنی دختر...بوگو اروید کیه تا با رگ غیرتم نپوکوندمت.........تا شب درگیر بودم ...هر چی میگم باور نمیکنه........هه",
    "آقا ی بار با خانواده رفته بودیم شمال موقع برگشت با خودم گفتم شلوار ورزشیمو بپوم ک راحت تره آغا این بابای مام جوگیر شد لاو ترکوند ک مارو ببره یکی از این رستورانای خفن چالوس حالا منم با شلوار ورزشی خیس ک مستقیم از دریا بیرون امده خلاصه توماشین شلوارو عوض کردم از ماشین ک پیاده شدم دیدم خانومه اینجوری نگاه میکنه0-0 منم ژست گرفتم باخودم گفتم لابد خوشگل ندیده یهو حس کردم ی چیز داره از پشتم کشیده میشه\nچشتون روز بد بینه دیدم پاچه ی اون شلوار ورزشیه ک پوشیده بودم از پشت تو این یکی که عوض کردم گیر گرده همین جور دنبالم کشیده میشه حالا این هیچ اشتباهی کتونی خواهرم ک 2سایز بزرگ تریودم پوشیده بودم...!!!!!! قیافه منو دیگه خودتون تصور کنید :|",
    "داییم بغل خونه مادربزرگم اینا سوپرمارکت داره..\nیروز نبود مغازه رو سپرد به مادربزرگم!\nمشتری اومد(به چشم برادری خیلی هم خوش تیپ بود ^_^)\nبنده خدا گفت: ماءالشعیر jojo دارین؟؟؟؟\nچشتون روز بد نبینه مادربزرگم با مشت و لگد پسره رو از مغازه انداخت بیرون!\nحالا بهش میگیم چرا اینجوری کردی؟؟\nبرگشته میگه: مگه ندیدی؟؟؟ پسره بی حیا اومده میگه جوجو دارین؟؟؟؟\nمن :)))\nکفش کالج پسره :(\nشرکت jojo  :/\nهمه باهم دستارو سمت اسمون بگیریم: اللهی العفو ؛ اللهی العفو",
    "رفیقم رفته دسشویی -یهو داد زد “واااااایییی”\nگفتم چی شد؟ گفت :”مسواکم افتاد تو اون سوراخه!\nبهش گفتم خونسرد باش بابا -فک کردم چی شده!\nدیدم خیلی خونسرد اومد مسواکشو شست -گزاشت دهنش!\n–نمیدونستم اینقد حرفام تاثیر گذار میتونه باشه  !",
    "مامانم خیلی رو مصرف آب حساسه\nخیلی ها\nامروز رفتم حموم ، فقط 20 دقیق طول کشیده ، نسبت به قبل که همیشه یه ساعت بود پیشرفت شگرفی داشتم !\nبش میگم حال کردی چقدر زود اومدم ؟\nمیگه جایزه میخوای الان ؟\nمن : آووووووررره !\nمامانم : چایی دم کردم برو یکی واسه خودت بریز بخور !!! \nمن : آخه من لیاقت این جایزه ارزشمندو ندارم !!!\nمامانم : پس آبجوش بخور ! بدون قند ! \nمن دیگه حرفی ندارم !  \n:|",
    "یه گودزیلا اومده زنگ ما رو زده ، می خواست در بره شانس بدش من داشتم می رفتم بیرون سریع در رو باز کردم \nمیگم: بله کار داری \nمیگه: زنگ طبقه بالا رو زدم با عموم کار داشتم\nمیگم: بچه جون اینجا ویلاییه فقط ما زندگی می کنیم\nمیگه: عمو هست\nمن توی اون لحظه O-o\n\nآخه یه چک هم به این گودزیلاها بزنی کمپوت استخون میشن\nای خداااااااااا",
    "چند روز پیـشا من رو جو گرفت و رفتم همه لباسهای کمدم رو در اوردم که مرتبشون کنم..\nمادرم وقتی دید حجم لباسام زیاده گفت پسر گلم منم میام کمکت..\nخلاصه ما هم استقبال کردیم و با هم شروع کردیم به مرتب کردن لباس ها...\nچند دقیقه ایی سکوت افتاده بود که یه دفعه مادر گفت:سعید جان دیگه وقتشه که یه سر و سامونی بگیری...\nیه لبخند کوچولو زدم و سرم رو انداختم پایین..\nمادرم که فهمید منم مثه الان شما منظورش رو اشتباه متوجه شدم..\nگفت ن منظورم اینه که یه کمد بزرگتر بخری،این کمد برای این همه لباس کوچیکه....\nهیچی دیگه از اون روز به بعد دارم دنبال پدر ومادر واقعیم میگردم...",
    "تو یکی از امتحانات صندلی یکی از آقایون کنار صندلی من بود. سوالا سخت بود مراقب هم حواسش نبود.همه با هم صحبت می کردن. من هر چی بلد بودم نوشتم بلند شدم ورقمو بدم. آقایی که کنار من بود گفت : بشین . منم گفتم: بلد نیستم. گفت : باشه بشین . گفتم: بلد نیستم. گفت : میدونم بشین . منم با لحن تند گفتم : بلد نیستم دیگه. ورقمو تحویل دادم و منتظر شدم ماشین بیاد برم.\n.\n.\n.\nبعد پسره از جلسه اومد بیرون و منو دید و گفت: میخواستم جواب سوالایی رو که ننوشته بودین بهتون بدم که تشریف بردین.\nاگه موافقین که ادم تو افتابه شیر موز بخوره ولی اینجوری ضایع نشه بلایک عزیز.",
    "دیروز زلزله استان ما رو رو ویبره گذاشته بود،ما داشتیم از ترس میمردیم،بعد رفتیم پارک چادربزنیم تو ترانس خونه بغلیمون بوی کباب میومد...:دی\nحالا این قیافه من O_o\nاینم چهره همسایمون بالبخند ملیحش :)\nاینم قیافه زلزله:-|",
    "آغا رفته بودم مداد بخرم ولی پیدا نمی شد هی اینور و اونور می گشتم ولی پیدا نمی شد که نمی شد، دیگه چشمامو تیز کرده بودم ببینم کدوم مغازه مداد داره یهو دیدم رو میز یکی از مغازه ها مداد گذاشتن فوری رفتم تو گفتم خانم از این مدادها میخوام دیدم زد زیر خنده گفت کار پسرا به مدادم کشیده !!\nاونجا بود که فهمیدم وارد مغازه لوازم آرایش شدم !!! اصن یه وضعی بود ...",
    "تو مرغ فروشی بودم که ی دختره اومد تو به فروشنده گفت:ببخشید اقا میشه 4 تا مرغو واسم تیکه کنین؟ \n طرف مرغا رو تیکه میکنه بعد دختره بر میگرده میگه : خوب حالا بی زحمت بال مرغاشو بریزین تو نایلون من ببرم...ینی فروشنده در دم سکته کرد...\n سایر اعضای مرغ غیر از بال  :(\n انجمن حمایت از حقوق حیوانات :(\n من  :))))))))",
    "عاقا صبح خوابیده بودم؛بعد احساس کردم یکی آروم نوازشم میکنه وبوسم میکنه و یواش میگه عمه جون عمه جون‏!‏ خیلی حال کردم بااین کارش؛ چشاموبازکردم خواستم ببوسمش نگام کرد لبخند زد و به پایین نگاه کردم؛بعله چشمتون روز بد نبینه اندازه هیکلش ر ی ده..‏ \n من‏  @_@\n برادرزاده  ^_^\n احساس خوب من  :‏(‏‏(‏‏(‏",
    "اغا ما ی گودزیلا داریم وقتی میخواد غذابخوره مامانش ب من میگه نگین جان بیا واسش برقص تا بخوره هیچی دیگه نه کلاس رقص میرم نه دیگه نیازی ب ایروبیک دارم چربی سوزی میکنم بیا ببین حالا ما بچگیامون تا چن روز نمیفهمیدن ما گشنه ایم موقع غذاخوردنم نمیخوردیم تا 2 روز تو مستراح زندونی بودیم هی ررررروزگار",
    "یه رو تو کافی نت بودیم\nیه بلا نسبت پسره! مو فشن - زیر ابرو...... تی شرت صورتی.... اصن یه وضی\nیه شماره دستشه به کافی نتیه میگه آقا اینو کاری میشه کرد؟\nما اول فک کردیم طرف داره خودش شماره می ده\nبعد دیدیم کافی نتیه یه نیگا به شماره انداخت \nبا نیشخند گفت: نابغه خب با *140*# اینا بزن گوشیت شارژ میشه \nماشالله تو هم دانشمندیا واسه خودت ...انیشتنگ!!!\nیهو پسره عصبانی شد گفت:انیشتنگ هم خودتی بیشعور..... \nاین رتبه کنکورمه اومدم انتخاب رشته کنی برام نفهم!\nکافی نتیه درجا منفجرشد>>>>>>>>*....\nمنهم کلا درگیر قورت دادن دکمه های کیبورد بودم که پسره باهمون آهنگ پلنگ صورتی تو افق محوشد..........\n کلیپس Android 4.4 سارا توحلقتون اگه به رتبه اش حسودی کنید.",
    "دیروز بابام خیلی رسمی به من گفت بیا پیشم بشین نصیحتت کنم.\nرفتم پیشش\n.\n.\n.\n.\nمنو گرفت یه 20 دقیقه خوب زد گفت از من به تو نصیحت\nدیگه سراغ کولر نرو...",
    "داداشه من وقتی بچه بود عادت به این داشت وقتی نوشابه میخورد هزار دفعه برش میگردوند تو لیوان و دوباره میخورد...\nاقا یه روز دایی ما اومد خونمون گرم صحبت داداشم نوشابشو داد بهش بخوره ماهم هرچقد با اشاره گفتیم نخور نفهمید تا تهش سر کشید وتازه تشکرم کرد.\nبعد اینکه خواهرم بهش گفت بیچاره چند ساعتی تو دستشویی بود و تقاضا وایتکس هم میکرد هعییی روحش شاد ادم خوبی بود!",
    "دیدم مامانم مانتو و شلوار لی پوشید و رفت خوابید بابام هم با کتو شلوار رفت تو رخت خواب\nقیافه منo-0\nمن:چرا اینطوری میخوابید\nبابام: تا اگه مردبم شیک بمیریم\nمامانم: اگه زلزله اومد و زنده موندیم حداقل ریخت درست حسابی داشته باشیم\nیعنی کف کردم با این آینده نگری\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبه افتخار بچه های خوزستان که با آرامش سر رو بالش نزاشتن",
    "سوم دبیرستان بودیم ی دبیرشیمی داشتیم ک ایشون ازشوهرش طلاق گرفته بود.ی روز تو کلاس بحث زندگی واین چیزا بود.\nاین دبیرمون داشت میگفت:من از زندگیم خیلی راضیم!خونه دارم ماشین دارم ،ی بچه خوب دارم..دیگه چی کم دارم؟\nیهو یکی ازبچه ها از عقب کلاس جواب داد:شوووهرر!!! هیچی دیگه کلاس رفت رو هوا... \nدبیرمونم یکی ی -0- قشنگ واسمون گذاشت! \nن تنها همکلاسیمونو دعوا نکردیم بلکه ی دمت گرمم بهش گفتیم!!!!",
    "ديشب رفتم رستوران ؛200 هزار تومن پول غذام شد ! :|\n.\n.\n.\nخیلی سعی کردم عَنمو نگه دارم که 200 تومن نره تو چاه ولی نشد\nصبح نشستم بالاى سرش،اينقد گريه کردم ...\nمیخاستم بغلش کنم مامانم نزاشت\nحال بهم زنم خودتونید ، شوخی نیست که 200 هزار تومنه",
    "اومده بودم 4جوك مامانمم داشت اشپزي مي كرد يهو F F زنگ خورد مامانم رفت درو باز كرد ديديم يه دختره پريد بغل مامان ، مامان داشت دادوبيداد مى كرد ولم كن يهو دختره سرشو اورد بالا بهش خيره شدم به مامانم گفتم اين چقد شبيه منه مامانم گفت اره  دختره با صدا پسرونش گفت بچه منم داداشت منو درحال گاز زدن در و پنجره گرفتن،\nقيافه داداشم:موها بلند، ابرو رو كه ازمن قشنگ تر برداشته بود، تيشرت صورتي با كفش اب اناري ،\nولي خدايي داغون شدما داغون نكن",
    "ﭼﻨﺪﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺮﻍ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﮑﺮﺩ\n\nﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ\nﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﻏﻪ ﭼﺮﺑﯽ ﺩﺍﺭﻩ؟\nﻣﯿﮕﻪ ﻣﺮﻏﺎﯼ ﻣﺎﺩﻩ ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯾﻦ !!!!!\nﺁﺧﻪ ﻣﮕﻪ ﻣﺮﻍ ﻧﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﯾﻢ !\nﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﺩﯾﻬﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﮕﯿﺮ",
    "عاغا ما دهه هفتادیام گودzیلایی بودیم برا خودمون مثلا خود من وقتی دو سه سالم بود(چیه خو بچه بودم دیه!) می گو*z*یدم بعد میپرسیدم : این دیگه چی بود!؟دی: تازه این که چیزی نی می رفتم پشت کمد دیواری پی پی میکردم بعد میرفتم باهاشون نقاشی میکردم!یعنی خلاقیتم با زاویه 45 درجه تو حلقتون! من اول یه گوله استعداد و خلاقیت بودم بعد دستو پا در آوردم! کثافطم خودتونید! دی:::::::",
    "@###$$$فقط قرمزو عشقه$$$###@ اختصاصی 1f37j9\n\nشصت پای داداشم تو حلقم اگه دروغ بگم!آغا ما امروز بعد از کلاس زبان رفته بودیم دنبال یکی از دوستام که با هم برگردیم خونه...این دوستمون دوستشم باهاش بود ..رف تلفن عمومی رو برداشت گف:این تلفنا دستگیرش خیلی خوبه دلم می خواد دو ساعت دستم بگیرم و باهاش حرف بزنم!بعدم تلفنو گذاشت روی دهن دوستم!دوستمم شکه شده بود یه جیغ زد گفت:دهنشو زدی به دهنم!اول نفهمید چه سوتی داده بعد که دید داریم از خخنده تلفن عمومی رو گاز میگیریم...نخیرم نرفت تو افق محو شه در جویدن تلفن عمومی و درو دیوار با ما شریک شد! الانماز توی کلانتری دارم براتون پست میزارم (بعله لپتاپم همه جا باهامه !)به جرم آسیب زدن به اموال دولت و جویدن درو دیوار بازداشتمون کردن! داریم خدا خدا میکنیم که برامون حبس نتراشن!",
    "یادش بخیر... جشن تکلیفمون بود همه توی نماز خونه ی مدرسمون نشسته بودیم و کیف کرده بودیم^_^\nمدیرمون اومد و یکم حرف زدو بعد گفت:جشن تکلیفتون مبارک :)\nماهم جوگیر! همه باهم یه صدا گفتیم :جشن تکلیف شماهم مبارررررک ^__^\nمدیر O_o \nما قبل از فهمیدن ماجرا ^_^\nما بعد از فهمیدن سوتی :| \nهیچی دیگه مدرسه رفت رو هوا مدیرمونم محو شد :))",
    "مخاطب خاصم به من میگه فرسایش حالا دلیلو داشته باشید!\nمن:چرا منو فرسایش صدا میکنی؟\nاون:چون از اسمت خوشم نمیاد!\nمن:آها.اونوقت واسه چی؟\nاون:واس خاطر این فیلمه!(توجه داشته باشید اسمم ستایشه!)\nمن:خب چه ربطی داره؟\nاون:ربطش ب اینه که یارو انگار تراکتور از رو قیافش رد شده!\nمن:خب...\nاون:خب و هویج آخه تو ک شبیه اون نیستی!\nحالا باز الان خوب شده اوایل گیر داده بود هر کس عقده هر اسمیو داره میگه!دیگه خودتونم قیافه من و اونو ستایش توی فیلمو تصور کنید.",
    "یادش بخیر.بچه بودیم.تابستونا تیله بازی و عکس کارتی و ......بازی  میکردیم.تو همون تابستونم مدیر مدرسمون میومد ازمون میگرفتش.از ترسش همشو بهش میدادیم.حالا بچه تبلت میبره مدرسه.معلم اخم بهش بکنه پدرشو درمیارن",
    "آقا ما يه گودزيلا داريم ٥سالشه. پارسال كه ميرفت مهد اين مربي مهدشون اسمش فاطمه بود و بهش ميگفتن خاله فاطمه. يبار خاله فاطمه يه شعر بهشون ياد ميده كه آخرش اينه\nتو آسمون نوشته\nخاله فاطمه فرشته\nيبار كه همه والدين دعوت بودن بچه ها قراره اين شعرو بخونن. وقتي ميخونن و تموم ميشه. اين گودزيلاي ما توي اون جمعيت بر ميگرده ميگه. اينايي كه خونديم همش دروغ بود وگرنه اگه خاله فاطمه فرشته هس چرا پرواز نميكنه بره!!!!",
    "من یه خاله دارم خیلی باحاله...یه بار رفتیم خونشون...داشتیم از راه پله میرفتیم بالا دیدم اومد با یه لحن خاصی گفت:سلام حسام جان...بعد دستشو آورد بالا گفت:بیا بزن تو رگش خاله جان(منظورش همون بزن قدش بود)\nمن که چیزی یادم نمیاد ولی شاهدان صحنه میگن ما از نرده ها شروع کردیم خوردن تا رسیدیم به سرامیک ها...",
    "دیروز با دخترداییم رفتیم پارک بلال خریدیم داشتیم می بلعیدیم، که یه گروه پسربچه اومدن جلومون فوتبال بازی کردن...ما هم هی بهشون میخندیدیم ، آخه هی لایی میخوردنو عصبانی میشدن :|\n2بار همچین توپو به سمت صورتمون شوت کردن که ما ،مجبور شدیم آکروبات انجام بدیم...\nباز خندیدنمون گل کرده بود که یکیشون خیلی جدی اومد روبرومون دهنشو باز کرد و ... آروغــــه بو دار زد!!!فکـــــ کنم سیرترشی خورده بود\nما فقد دوییدیم که خفه نشیم . . .صداشو شنیدم میگفت :کجا بلالتون که تموم نشده (هــر هر میخندیدن) \n o_0",
    "(*^*گچساران بام نفت ایران*^*)\nﺩﯾﺮﻭﺯ ﮐﯿﺒﻮﺭﺩﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﻤﯿﺰﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﯾﯿﻢ\nﺳﻪ ﺳﺎﻟﺸﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺍﺯﻡ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ : ﺍﯾﻦ\nﭼﯿﻪ ؟\nﻣﯽ ﮔﻢ : ﮐﯿﺒﻮﺭﺩﻩ\nﻣﯽ ﮔﻪ : ﻣﻦ ﻧﺒﺮﺩﻡ !\nﻣﯽ ﮔﻢ : ﮐﯿﺒﻮﺭﺩﻩ !\nﻣﯽ ﮔﻪ : ﻣﻦ ﻧﺒﺮﺩﻡ !!\nﻣﯽ ﮔﻢ : ، ، ﮐﯿﺒﻮﺭﺩ\nﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﭘﺎ ﺷﺪ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻦ\nﻧﺒﺮﺩﻡ ...\nﯾﻌﻨﯽ ﮐﯿﺒﻮﺭﺩﻭ ﮐﻮﺑﻮﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺳﺮﻡ !\nﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺻﺪﺍﯼ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ ؟\nﻣﯿﮕﻢ : ﮐﯿﺒﻮﺭﺩﻩ\nﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﺲ ﮐﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺑﮑﺶ ﻧﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺩﻩ ، ﻧﻪ ﻣﻦ ، ﻧﻪ ﮐﺲ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ! ﺧﻮﺩﺕ ﮔﻤﺶ ﮐﺮﺩﯼ ! ﺗﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺗﺎﻗﻪ ! ﭘﺎﺷﻮ ﺧﻮﺏ ﺑﮕﺮﺩ !!!\nﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﯾﻪ ﺗﯿﻢ ﺗﺠﺴﺲ ﺣﺮﻓﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﻣﯿﮕﺮﺩﻥ",
    "عاقا داشتیم با آبجیم تو بازار میرفتیم بازار شهر ما بعضی قسمت هاش جاده باریک میشود داره ملت به سختی عبور و مرور دارن ,ی بنده خدایی سنی هم نداشت ی بچه کوموچولو داشت که هی اینو فرت فرت همون جای تنگ مینداخت بالا میگرفت مردم هم عصبانی دفعه سوم همین که انداخت بالا بچه رو بعد گفت گوگولی مگوری بابا آن نوزاد فشار وارد شده ,بر چهره پدر نگون بخت شده, زارررت استفراغید روش....حالا نه از اون استفراغ سفیده ها ازونها که مث رانی ها تیکه های هلو داره ...\nبچهه..:-////\nپدر گرام...:(((((\nمردم در حال عبور و مرور...:)))))\nحال ب هم زن هم خودتی....",
    "اغا رفته بودیم برج میلاد اخرشب حدود ساعت یک که میخواستیم برگردیم دیدیم کیفمون نیست حالا تو کیف سویچه تازه کیفمه ام نو بود خدادتومن پولشوداده بودیم هیچی دیگه اخرش زنگ زدیم از اونور دنیا سوییچ زاپاسو بفرستن باتاکسی40تومن کرایه ماشین پیاده شدیم تازه راننده تاکسیه خیلی باحال بود میگفت ماشین اوردید سوییچ نیاوردید...ههههههههه......ولی جاتون خالی تا ساعت3صب تو پارکینگ داشتیم بیخ دیواری میزدیم\nروانیم خودتونید تازه اومدیم خونه ته دیگ ماکارونی نصیبمون شد\nخخخخخخخخخخخخخ..........*_*",
    "ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮔﻮﺷﯽ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﺭﻓﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ، ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﮐﻼﺱ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﯾــﻮ ﭼﻮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻭﺩ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺩﺭﺁﯾﺪ ! ﻭ ﮐﻼﺱ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ، ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭ ﻣﻬﯿﺐ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺷﺪ، ﭘﯿﺸﺪﺳﺘﯽ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺎﺭِ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩِ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻣﺎ ﺑﻪ ﮐﻼﺱ ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪ !\nﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺗﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻭ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺭﮐﻼﺱ ﺩﺭﺱ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪﯾﻢ ! [:)]\nﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ، ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺧﺮ ﺩﺭ ﮔﻞ ﺗﭙﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﺯﺍﺭ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩِ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﮐﻪ : ﺑﮕﺬﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺗﻠﺨﺘﺮ ﺍﺯ ﺯﻫﺮ! [:/]\nﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺗﻮ ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺟﻮ ﺍﻧﻘﻼﺑﯽ ﺍﯼ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﯾﺎﻓﺘﻢ !!",
    "سرزده رفتیم خونه یکی از آشناها\nبچه صاحبخونه گفت : عمو ما میدونستیم شما میاین خونمون\nگفتم : عزیزم ازکجا می دونستین ؟\nجواب داد : مامانم چای آورد تفاله چایی اومده بود روی استکان بابام\nبابام گفت الان یه خری میاد خونمون !!",
    "k : E @@@@@\nعمم اومده خونمون آبجی کوچولوم بش میگه  : عمه مگه نباید حیوونای وحشی لو گذاشت تو کفس؟ دلشونو هم بست تا کسی لو نتلسونن ؟\nعمم : اره عزیز دلم ؟\nآبجیم : په چلا شما ول میگردی ؟ مامانم میجه شما حیون وحشی هستید :(((((((\nمامانم بشقاب پرت کرد خورد تو پهلوم !\nمن : چرا منومیزنی خانم  خوشگله ؟\nمامان : گه نخور گوساله این حرفا چیه یاد بچه میدی...\nحالا عمم رفته ، اومده میگه قربون پسر خوجگل و مهربونم یرم ! ببخشید آبروم در خطر بود بوس بوس :دی\nکامی فداکار ^_^",
    "اینجا4 جوک صدای kh@numi...\nیه بار اومدیم مثه تواین فیلما بالباس بریم زیر دوش مثلا قضیه دراماتیک بشه دوشو بازکردم و وقتی خوب زیر دوش موندم وادای فیلمارو در آوردم دیدم اصن نمیتونم تکون بخورم...بدنم مثه کوه سنگین شده بود ولباسام بهم چسبیده بود...هیچی دیگه بابدبختی لباسارو در آوردم و تصمیم گرفتم از اون روز به بعد مثه آدم دوش بگیرم...\nمن برگشتمممم...خوش اومدم نهههههه؟؟؟؟",
    "چت می کردم：)) یارو پیام داد چطوری جیگر؟!(-__-)\nگفتم：خوبم سیرابی تو چطوری؟(^__^)\nدیگه جواب نداد：/\nعایا تبعیض بین اندامهای بدن کار خوبیست؟!!!.... چرا با احساسات من بازی کررررد؟!(-__-)\n اصن جیگر کصافط است：/",
    "آقا داشتم از باشگاه میومدم,یهو دیدم یه پیرمرد داره دیواره مرغ فروشی قیمت هارو نگاه میکنه.گفتم برم ببینم چه خبره؟\nدیدم انواع لوازم گوشتی رو زده بعد جلوشون قیمت نزده؟\nبه شوخی گفتم:آقا رون چنده؟گفت 5700.من:D\nبعد گفت اینجا گرونه ما خودمون مرغ فروشی داریم 5200 ادرس داد منم گرفتم.\nاقا پس فرداش بابام داشت میرفت مرغ بخره بیا برو از اینجا بخر ارزونه.اقا ادرسو دادم صبح 8 رفت ظهر ساعت 2 برگشت عصبی ها.اقا اومد جلو چنان چکی زد بهم 5 دور خوردم.تو دور دوم بودم که فهمیدم سربه سر کسی بذارم. \nمدیونید اگه فکر کنید پیرمرده ادرس لوازم ارایشی داده بود اونم اونطرف شهر.",
    "به دخترهمسایه مون علاقه داشتم،خواستیم بریم خاستگاری،ولی مثل اینکه از من یا از ما خوششون نمیومد.یکبار گفتن داره درس میخونه.\nیکبار گفتن فعلا بچه ست‌.\nیکبار هم بهانه دیگه.\nخلاصه قسمت شد رفتیم خواستگاریش.\nعروس خانوم برای همه چایی اوردن.\nبعد از چند دقیقه یه جرعه از چایی رو ک خوردم متوجه شدم چایی عادی نیست.یه نگاه به استکانم کردم دیدم بععله رنگش هم عادی نیست..دختر لج کرده تو چایی سم ریخته!غلط کردم نخواستمش بابا،با سماجتم خونوادم رو هم گرفتار کردم.\nبا ایما و اشاره به خونواده فهموندم چایی نخورن،مسموم شده.مادرش هم بیخبر هی میگفت بفرمایید چایی سرد نشه،ماهم لب نمیزدیم.داشتم زیر لب با پدرم همفکری میکردیم چطور بهم بزنیم بریم....\n.\n.\n.\nیهو دیدیم مادر عروس وحشت زده رفت سمت اشپزخونه\n.\n.\n.\nدختر،خاک تو سرت،شیوید دم کردی!",
    "از نونایی نون گرفتم،خیلی داغ بود دستم داشت میسوخت.تا خونمون دوییدم. وسط راه یه بچه هه داشت گریه میکرد،باباش تا منو دید به بچش گفت:بابایی این پسره رو ببین،مثل تو گریه کرده خانوادش از خونه اخراجش کردن،اومده دزد شد پلیس دنبالشه،تو که نمیخای مثل این پسر دزد بشی بیوفتی زندان؟! گریه نکن دیگه!!!!\nمن:| \nباباهه:))))\nپسره^_^\nاز اون موقع تو دستم زغال در حال سوختن هم باشه عین عادم راه میرم!!!\nلایک:دزد کصافط انگل اجتماع برو پی کااااار!!!",
    "روز زن بود و کلاس ما پر از شیطون(آتیش بسوزون) ...\nما هم که نشسته بودیم از نقشه شوم چند ت از اینا خبر نداشتیم...\nزنگ اجتماعی بود... \nهمین که آقای معلم وارد کلاس شد اون چند نفر یکصدا گفتن روزتون مبارک معلم... \nجاتون خالی دیگه مرده بودیم از خنده معلم بیچاره سرخ شد از خجالت رفت \nنشست رو صندلی و گفت:خب کجا بودیم...",
    "سوتی دادم خفن...\nیه بار که تازه عموم اینا آیفون برا خونشون نصبیده بودن من تنها اونجا بودم زن عموم از بیرون اومد بعد زنگ آیفون رو زد منم با گوشی جواب دادم رفتم از پله ها پایین در رو باز کردم...زن عموم که سکته زد...منم سریع محله حادثه رو ترک کردم....^_^",
    "تو مطب دکتر نشسته بودیم یه خانومه هم داشت با تلفن حرف میزد\nمث اینکه بحثم سر ساعت مراسم عقد بود\nاین خانومه هم مخالف شدید ماجرا\nیهو گفت من باید زنگ بزنم مادر این دختره\nبغلیش برداش گفت عصبی الان بذار آروم شی بعد\nولی من میگم حق باخانواده عروس بود !!!!",
    "داداشمو تازه ختنه کرده بودیم روشو باز گذاشته بودیم جلویی tvبود رفتم تو اشپز خونه برگشتم دیدم یه چیز مث ابشار نیاگار داره روی tv میخوره!\nهیچی دیگه تا رسیدم tv مون سوخت :))))",
    "ما  یه معلمی داشتیم خیلی شوخ بود                                                   هر وقت میومد سرکلاس  پنج شش تا دفتر نمره میاورد که هیچ کدومش مال کلاس ما نبود  :|\nهیچی دیگه مبصر ها ومعاونها ومعلمها نصف زنگو دنبال دفتر نمره می گشتن :)))",
    "خواهرم یه مدته میره کلاس خیاطی اونروز داشت الگو میکشید برادر زاده گودزیلام سه سالشه داشت با نخ ها بازی میکرد ازش پرسیدم داری چی کار میکنی میگه دارم نخشه میکشم\nمن:نخشه ی چی؟\nایناز گودزیلا:مامانمو بکشم\nمن: چه جوری؟\nایناز گودزیلا:با این نخ اول خودمو خفه میکنم بعدش مامانمو \nمن:چرا؟\nایناز گودزیلا :اخه پول نمیده برم بستنی بخرم\nخدا این بار هم به مامنش هم به ما و هم به شوهر ایندش رحم کنه",
    "عاقا من یه روز تو خونه تنها بودم گفتم یه فیلم ببینم خلاصه تصمیم گرفتم که موش سرآشپز رو ببینم. بعد از فیلم هم گشنم شده بود خفن هیچی دیگه جوگیر شدم رفتم تو آشپزخونه هرچی اومد دم دستم رو برداشتم ریختم تو یه قابلمه بعد گذاشتمش رو گاز که بپزه حالا مگه این می پخت هیچی دیگه همونجوری نیمه مایع برداشتم یه قاشق خوردم چشمتون روز بد نبینه یه سره میرفتم گلاب به روتون ولی خدارو شکر رنگش سفید بود منم بجای ماست ریختم تو کاسه بقیه که اومدن موقع شام من اونارو بجای ماست آوردم بقیه هم یکم خوردن و تا صبح دم گلاب به روتون صف کشیدن منم تا صبح از خنده خوابم نمی برد!",
    "تو مغازه نشسته بودم (خدمات کامپیوتر و موبایل)\nدو تا خانم اومده بودند برای خرید لپ تاب\nمن:چه مارکی میخواهید\nاونا:از همونی که هفته قبل دختر خاله ام برده \nمن :باشه الان اکی میکنم ببرید\nاونا:فقط سرعتش از مال دختر خاله ام بیشتر باشه \nمن:باشه میسپارم بچه ها رمشو ارتقا بدن\nاونا:یعنی با این رم میشه تو ماشین بازی (نید فور اسپید) از ماشین دختر خاله ام جلو بزنم\n\nبازم به مدیر قسم گفتم آره \nذوق مرگ شدن کلی خ... کیف شدن !",
    "با داییم تو جاده بودیم پلیس جلوشو گرفت سرعتش بالا بود میخواست جریمه اش کنه. دایی ما هم تریپ خبره برداشته میخواست با پلیس زحمت کش طرح دوستی بریزه\n_ آقای پلیس ما مغازه لوازم یدکی داریم هر چی لازم داشتین تشریف بیارین در خدمت باشیم\n_جدی؟ کجا هست مغازت؟\nدایی منم همینجوری آدرس ی لوازم یدکی رو داد\n_آهان شما اقای فلانی هستی؟\nداییم هم خوشحال: بله بله بله\n_با این حساب شما داداش منی خودم نمیدونستم\n\nدایی ما دیگه از افق گذشت. همونجا پودر شد :)))",
    "یه روز از طرف مدرسه مارو. بردن کوه.پایین کوه یه اتاقک بود که چند نفر جمع شده بودن برای حمایت از محیط زیست.اول برای ما صحبت کردن بعد به همه یه کیسه زباله دادن و گفتن اگه هرکسی این کیسه هارو پر کنه،قرعه کشی می کنیم و یه نیم سکه میدیم.ما همه ذوق زده،کل آشغال های کوه به همراه سطل زباله ها و آشغال های سی سال پیش رو جمع کردیم.آخر وقتی رسیدیم دیدیم در اتاقکه بستس وهیچ کس نیست بعد یه نامه نوشتن بودن:ممنون که محیط زیست خود را تمیز کردید.آقا همه عصبانی بودن که یکی از بچه یه پنجره رو باز کرد،همه بچه ها کیسه هاشونو خالی کردن تو،تا کمر پر شده بود :|",
    "در بچگی یه روز داشتم مشخ مینوشتم که خطی افتاد تو دفترم و اومدم پاکش کنم دیدم پاککن نیست حالا دو ساعت خونرو بالا پایین کردم باز هم نبود آخرش نا امیدوارانه تکیه زدم بر دیــــــوار کف دستمو نگاه کردم دیدم پاککنه توشه.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاز اون موقه بود که فهمیدم خیلی اوسکولم.",
    "زمستون بود ما هم با مخاطب خاصمون قرار گذاشته بودیم داشتیم تو کوچه راه میرفتیم چشتون روز بد نبینه پاهام لیز خورد منم دست مخاطب خاصمو گرفتم یعنی با کله خوردیم زمین ولی مثل مخاطبای خاص شما نی قهر کنه با زد تو کلم فک کنم مغزم بالا پایینی کرد\nواقعا عجب وضعی بود",
    "آقا رفتیم مهمونی برگشتنا ماشین نداشتیم میزبان مارو رسوند خونمون از ماشین پیاده شدیم آبجیم برداشته میگه ببخشید که اومدیم خونتون تازه دانشجویه ارشدم هست.",
    "افا دیشب خواب دیدم که دارم خواب می بینم بعد تو اون خوابم داشتم ی خواب دیگه می دیدم بعد تو خواب بعدیم باز داشتم ی خواب دیگه میدیدم. \nوقتی بیدار شدم تا 2 ساعت هنگ بودم ...این دیگه چی بود؟\nخدا نصیب گرگ بیابون که چی بگم فیل 4جوک نکنه.اصن ی وضی...",
    "دیشب خونه عموم بودیم همه نشسته بودن لامپا هم خاموش کرده بودن فیلم ترسناک میدیدن.  منو پسر عموم رفتیم تو بالکن کبوترای پسر عموم رو آزاد کردیم! خانوما جییییغ زدن و فرار! مامان من که تا مرز سکته رفت! همه چی خوب پیش رفته بود منو محمد (پسر عموم) داشتیم در میرفتیم که بابام لامپا رو روشن کرد! من که فقط یه صحنشو یادمه!! به نقل از شاهدان بقیه مدت تو کما بودم!!!! ولی انصافن خیلی حال داد. نميدونم محمد چی شد؟ فکر کنم اونو سر کوچه آتیش زدن!! \nجهت بهبود کبودی های تنم بکوب لایکو!!!",
    "برادر زادم یه گودزیلاییه که نگو\nچند روز پیش تو پارک داشت بازی میکرد اومد پیش مامانش گفت برام بستنی بخر مامانشم گفت تازه خوردی برات نمیگیرم اونم رفته رو دوچرخش گفته یا برام بستنی میخری یا خودمو از دوچرخه میندازم پایین خود کشی میکنم\nخدایا توبه \nخدا بهمون رحم کنه مدیونید اگر فکر کنید 3 سالشه\nدیگه قیافه مارو خودتون تصور کنید",
    "اخه دارم میرم کلاس کنکور استاد گف باید امتحان بدین که بچه ها داد فریاد کردند که ماخسته شدیم استاد برگشت گف پسرا ساعت9شب میان امتحان میدن میرن هیچی هم نمیگن یه دختر گفت حقشونه استاد خیلی شیک قشنگ برگشت گف چون خواستگاریت نیومدن؟کلاس منفجر شد :))))",
    "بهم گفت غم و غصه زیاد باشه سعی میکنم کمش کنم\nتو دفتر با دوستم پشت کامپیوترها بودیم اون داشت تایپ میکرد \nیهو برق رفت داد زد ی فحشم داد ک اه همش پرید\nبا ی صدای نگران گفتم ااااا این همه آهنگ گوش کرده بودم همش پرید",
    "یادش بخیر پارسال کلاس ششم امتحانان. علوم داشتم هیچی نخونده بودم دیدم برگمو سفید بدم خیلی زایه ست بعد خاطرات بچگیمو  که مامانم تعریف میکرد نوشتم بهم داد 17 ارزش اون خاطرات بیشتر از این بودا",
    "مامان خانوم واسه انجام یه سری کار رفتن مسافرت..\nدر نبود ایشون من خانومه خونه هستم مثلا ^_^\nاز بس به خورده بابام اینا تخم مرغ دادم کم مونده بدبختا قدقد کنن:)))\nامروز تو آشپزخونه بودم داشتم ناهارو آماده میکردم اونم چه ناهاری ؛املت :دی\nبابام صدام زد..\nبابام:الهام خانوم م م م م م\n-جانم بابا (تو دلم گفتم حتما میخواد ازم تشکر کنه که اینقد زحمت میکشم)\nبابام: الهام بابا اگه جای تو ؛توی این 21سال یه هویج و بزرگ میکردیم دسته کم یه پلو هویج بهمون میداد :)))\nاصن یه وضعی بودا خخخخخخ",
    "اول دبستان بودم با دوستم رفتیم مدرسه.. نزدیکای مدرسه بودیم.. یکی داشت صدام میکرد ..نگاه پشت سرم کردم.. مامانم بود..داشت نفس نفس میزد..گفتم مامان چی شده.. گفت کوله ت..گفتم کوله م چی.. گقت کوله تو جاگذاشتی..\nمن‎‎:|‎\nدوستم‎:-o\nبله یه همچنین شوق به مدرسه داشتیم ما",
    "دانشگاه امتحان زبان خارجه داشتیم منم اندازه جلبک بلد نبودم بعد یه سوال  داده بودن دو خط متن انگلیسی هم پایینش منم نه سوالا بلد بودم بخونم نه دو خط را منم  جلوی بکی ازجمله ها غلط گذاشتمدجلو یکیم صحیح بعد رفیقا همین سوال را گفت بهش برسونم من گفتم یکی صحیح یکیش غلط بعد گفت صحیح غلط دیگه چیه معنیشا بهم بگو  بعد از این حرف فهمیدم  چه گندی زدم  و تو افق محو شدم تا چند روز هم  میترسیدم بارفیقم رو به روشم",
    "دیروز به مخاطب خاصم اس دادم که\n-\n-\n-\n- \n-\n-\n-\n-\n\" عزیزم من رسیدم جلو خونتون! \"\nبعد دیدم هیچی جواب نداد!کمی منتظرموندم بازجواب نداد!خواستم دوباره اس بدم یهودیدم تو اس قبلیم \"س\" کلمه رسیدن رو نذاشتم :|\nهیچی دیگه الان تک و تنها نشستم خاطراتمونو مرور میکنم!!!",
    "پسر خالم 6 سالشه اومد تو اتاقم یه تبلت سفید دستش بود با یه ژستی به گوشیم که مدل قدیمی دکمه ای بود نیگا کرد و گفت:\nاین آشغال چیه دستت گرفتی دختر یکم به فکر آبروت باش !!!\nمن به جات بودم گدایی میکردم اما یه گوشی توپ می خریدم...\nنگاه مو سمت تبلتش بردم .میگه چیه بد نگا نکن روی تبلتم تاثیر منفی میزاره!!!!!!!قیافه من اون لحظه دیدنی بود...\nاینا گودزیلا های نسل جدیدن دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "چـارشـنـبه ای شیفـت بودم مـامـانم زنگ زده ایسـتگـاه : گـل پـسـرم روزت مبارکـــ\n_مخـلـصـتم مـامـانـم، تـشکـرات فـراوان، حـالا چـه روزی هـسـش؟\nپـسـره ی بـی ذوق روز جـهـانـی چـپ دسـتـاس\n_ای جـانـم خـیـلی چـاکـرم ،دمـت گـرم بـه یـادمـی\nفـردا مـنتظـرتـم \nپـن شـنـبه ای نـزدیکای ظـهر داشـتـم مـی رفـتـم خـونـه ِ مـامـانـم، زنـگـ زده :\nکـجـایی پـسرم؟\n_نـزدیکـم مـامـانـی\n{صـدا قـط و وصـل مـیشـه}سـر رات سـبـزی خـوردن بـگـیـر\n_رو چـشـام\nرسیـدم رفـتـم بالا مـاچ ومـوچ و بـغـل،بـعـد نـیـگـا بـه سـبزی کـرد گـف : ایـن چـیـه ؟\n_اورانـیوم غـنـی شـده\nبـی ادب آدم بـا مامانـش ایجـور حـرف مـی زنه؟مـنـظـورم اینـه کـه چـرا انـقـد کـم گـرفـتـی؟\n_عـه مـگـه چـی گـفـتـم جـیـگـر؟:( سـبـزی سـت دیـگـر مـادر جـان، خـو نـمی دونـسـم چقـد بـخـرم، صـدات قـط و وصـل مـیـشـد\nای انـدازه ی لـقـمـه خـودت سـبـزی در مـیاد ازش..پـس تـو چـی مـی دونـی ؟\n_فـقـط مـی دونـم عـاشـق کـتـلتـایی ام کـه با ای دسـتـات درسـش مـی کـنـی و اگـه سـبـزی خـوردن و دوغ نـداشـه بـاشـی مـیـزت جـور نـمـیـشـه ...\nخـنـدیـد و بـرفـتـــ",
    "یه روز یکی از همکاران رفته بود به یه شهرستان دور دور دور\nچند روزی از رفتنش گذشته بود که یکی دیگه از همکارا خواست سر به سرش بذاره \nبگه ما میخواهیم بیاییم شهر شما توی راهیم و الان نزدیکیم حالا اگر رسیدیم کجا میتونیم شما رو ببینیم و .......\nآقا چشمتون روز بد نبینه \nطرف پشتش به ما بود فقط جوابو میشنیدیم\n...... از(نام شهر نزدیک به مقصد)تا اونجا چقدر مونده...\n...... خوب یعنی ما این 10 کیلومتر رو رد کنیم رسیدیم دیگه....\n...... رسیدیم دوباره زنگ میزنیم......\n..... پس شما ناهار منتظر باش.....\n....قربانت...\nآقا همین که برگشت به طرف ما و قیافه اش رو دیدیم همه از خنده منفجر شدند \nطرف همینجوری گوشی تو دستش گفت: چتونه... نمیرید....\nبا اشاره بچه ها تازه فهمید......با تلفن ثابت.......\nرئیس اداره همه رو به جرم گاز زدن میز و صندلی اداره توبیخ کرد...\nروز بعد هم تلفن داشت خودشو تو شیکم اون بنده خدا میکشت.....",
    "آقا من در مورد این گودزیلاها فقط وصفشونو از دوستان 4جوکی شنیده بودم تا اینکه یه روز:\nیکی از دوستامون اومده بود خونمون این یه گودزیلای 8-9ساله داره .بابام یکی از مریضاش فوت کرده بود این گودزیلاهم میگه:هییی بالاخره هرکی یه عمری داره. بعد اومده نشسته کنار منو داداشم میگه خیلی به هم میاید اگه خواهر و برادر نبودید میتونستید ازدواج کنید.\nوالا من سن این بودم گلاب به روتون شبا که جیش میکردم تو رختخوابم شلوارمو میذاشتم زیر تخت داداشم البته منظوری نداشتماااااا\nمن:O\nگودزیلا;-)",
    "با پسر داییم رفته بودیم بیرون\nجلو مدرسه دخترونه\nیهو 20 تا دختر اومدن بیرون (0-0)\nپسرداییم گفت هههه شهریوریا رو نگا :))))\n.\n.\nی نگا بش انداختم\nخدایی ی لحظه فک کردم دارم با پرفسور حسابی راه میرم\nحالا اینن موجود امسال فقط 2 تا درسو نیوفتاده ها\nتازه یکی از اون درسم انضباطه ک شده 12 اون یکیشم ورزشه!!!",
    "آقا ما دیروز رفتیم پارک، دوتا گودزیلا داشتن جرو بحث می کردن! منم به حرفاشون گوش دادم ببینم سرچی دعوا دارن آخه...\nیهــــــواولی به دومی گفت:تو اصلا فیلم تایتـــــانیــــــک رو دیدی؟؟؟\nدومی: همون که جک توش بود؟!\nقیافه من :O\nقیافه اولی^_^\nقیافه دومی:D\nاونوقت ما بچه بودیم تنها دق دقه ما این بود(بالاخره) رو چه طور بنویسیم...\nوالا به خودا...:)",
    "پايه ميز عسليمون تو حلقم اگه دروغ بگم\nدوستم تعريف مى كرد كه يه معلم دارن اهنگاى مرتضى پاشايى زياد گوش ميده بعد يه روز تو كلاس داشته از درس حرفه و فن تو بخش نمايشگاه ها حرف ميزده بعد خيلى جو ميگيره ميگه بچه ها يه نمايشگاه گذاشته بوديم درحد اين جورى :\nبا احساس : يكى هسسستتتت تووووووو قلبممممم ..........\nتحت تاثير مرتضى پاشايى تدريس ميكنه والا. \nتازه يه بار ديگه خواسته يكى از بچه ها رو آروم كنه گفته:\nگريه كنننن تووووووو ميتوووووونييييى پيش اوووون نميمونى ........",
    "آقا من دانشجوی پرستاریم دو ترم دیگه درسم تموم میشه، الان دارم میرم بیمارستان کاردانشجویی، دیروز یه گروه دانشجو اومد بخش که 2هفته مونده بود درسشون تموم بشه، جاتون خالی اینا نمیدونستن من دانشجویم فک میکردن درسم تموم شده هرچی میگفتم اصلا چشم ازدهنشون نمیفتاد کلی سرشون داد زدم وگفتم چراکار بلد نیستید پس این استاداتون چی یادتون میدن! خودم همش تو استیشن نشسته بودمو هی میگفتم زود باشید کلی کار داریم ، خیلی حال داد خدا نصیب شمام بکنه!\nلایک:زهرای خبیث",
    "اقا ما یه داداش کوچولو داریم بهش یاد دادم هر وقت جیش داری نگو جیش دارم بگو میخام بخونم.\nحالا داییمون بعد چند وقت یه شب اومده خونه ما شب رخت خوابارو انداختیم این داداش ماهم درست بغل داییم خوابیده. نصف شب جیش این داداش مارو خفت میکنه پامیشه داییمو بیدار میکنه میگه دایی میخام بخونم. دایی از همه جا بیخبر هم میگه دایی جون الان که همه خوابن بیا در گوشی دایی بخون :|\nاین انگل جامعه ، این داداش احمق ما هم شلوارو میکشه پایین و د برو که رفتیم میخونه تو گوش دایی.الان هم از مطب پزشک گوش و حلق & بینی مزاحم شدم.\nبا تچکر",
    "ب مدیر انعطاف ناپذیر 4جوک قسم....O_o\nی شب همه مجبور شدیم خونه ی مامان جونم بمونیم...\nنصف شب همه خاطراتی از جن و روح و از ما بهترون میگفتن...!!\nخاله ی ما هم ترسووووووووووو....!!!ب زور خوابید...:)\nبعد منو دخترخاله م ب همدستی مامانم و خاله های دیگه م؛لباسشو ب تشکش دوختیم:)\nیهو من شروع کردم ب داد و فریاد ک جن اومده...:-@ :)))))))))\nخاله م از خواب پرید؛میخواست فرار کنه؛اما لباسش دوخته شده بود.....!@ــ@\nفک میکرد از ما بهترون لباسشو گرفتن!!طفلی انقد گریه کرد ک بیهوش شد ^ــــ^\n\nمديـــــــــــــــــونین اگه فک کنین همه ی کاسه کوزه ها سر من بدبدخت شیکست -___-\n:(( دیگه واسم پاستیل نمیخرن...مجبورم از پول خودم بخرم :(((\nهعععععععععععععععییییی...",
    "عاقا ما رفته با خانواده رفته بودیم رستوران.نشسته بودیم غذا میخوردیم که یهو دیدم خانم میز بغلی پاشد لیوان های مارو برداشت و رفت نشست سر جاش و نشست به نوشابه خوردن\nما:o0\nلیوان:@@\nداداشم از ترس دوغو برداشت گذاشت اونور یهو نیاد برداره\nاصن یه وضعی :)))",
    "یادش بخیر  سال 89 که کنکور داشتم .\nکلاس نیمه خصوصی می رفتم .کلاس شیمی داشتیم 4 نفر بودیم  اتفاقا دختر خالمم با من تو یه کلاس بود.شوهر خالمم که یکی از بهترین اساتید درس شیمی واسه کنکور بود استادمون بود.\nاستاد یه سوالی پرسید که جوابش قانون هند میشد.هیچ کدوممون نتونستیم جواب بدیم شوهر خوالمم با شوخی گفت قانون هویج نیست؟منم که از خستگی داشتم میمردم و از حال داشتم می رفتم گفتم اره اره هویجه.........\nیعنی کلاس منفجر شدا\nبعدشم فامیل خبر دار شدن .دختر خالم و شوهر خالمم تا یه مدت سوزه پیدا کرده بودن\nحالا مگه افق پیدا می شد که من محو شم :)))",
    "کاملا واقعیه ب جون تو ^__^ \nعاقا من ی داداش دارم دهه هشتادیه 6سالشه به قول معروف(غفور-میرزاجانپور-موسوی)گودزیلاییه واسه خودش...خعلیییییم ب من علاقه داره...\nدیشب واسم خواستگار اومده بود (خدا نصیبت نکنه مجردی رو عشق است) داداشمم تو اتاقش خواب بود\nمن و پسره هم تو ی اتاق بودیم داشتیم حرف میزدیم...از اون سیریشاا بودااا\nهی من میگفتم نمیخوام ازدواج کنم ولی بلا نسبت شما مثل اینکه یاسین در گوش خر میخوندم...\nهمین جور ک داشتیم حرف میزدیم یهو دیدم در به شدت باز شد داداشم دست ب کمر اومد تو\nرفت جلو کت پسره رو گرفت و گفت:تو مگه خودت فانوس نداری؟(منظورش ناموس بود ...الهی قربونش برمممم)\nپسرم پرو گفت:برو بیرون میخوایم حرف بزنیم\nداداشم:کجا برم فانوس دزد؟ دوس داری منم بیام خواستگاری فانوست؟\nپسره:برو بیرون میگم...\nیهو چنان جیغ و گریه ای سر داد ک کل خونواده ریختن تو اتاق انقدر دادو بیداد کرد ک خونواده پسره رفتن قرار شد دو هفته دیگه بیان من تو اون لحظه ^__^ ...حالا هفته بعدم ی جوری میپیچونمشون...\nنکته اخلاقی:گودزیلا همیشه مضر نیس و ممکن است ببین میگم ممکن است فوایدی نیز داشته باشد...",
    "یه چند وقت بود برا ملاقات یکی از اقوام میرفتم بیمارستان\nیه پرستار چشممو گرفته بود خیلی تو کفشﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، خلاصه یه روز ﺗﻮ ﺭﺍﻫﺮﻭ ﺑﻮﺩﻡ که یهو ﺻﺪﺍﻡ ﮐﺮﺩ بعدم یه چشمک برام زد\nمنم عین دختر ندیدها با کله رفتم سمتش\nﮔﻔﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯿﺎﯾﻦ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ\nرفتم ﺗﻮ ﺍﺗﺎقو ﺩﺭﻭ بستم ،ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ دستشویی \nوای ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺟﺎ ﮐﻨﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪﻡ\nبدو بدو ﺭﻓﺘﻢ سمتِ ﺩﺳﺸﻮﯾﯽ\nﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ |:\nﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﻗﺎ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﮐﻨﻪ ؟؟\nﻣﯽ ﺧﻮﺍﯾﻢ ﺍﺯﻣﺎﯾﺶ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﺍﺯﺷﻮﻥ  ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺸﻪ شما لیوانو ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ﺗﺎ اون ﺑﺸــ........ﺎﺷﻪ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ||:",
    "من خوابم خیلی سنگینه. \nخیلی ها! خفن!\nبرای همین اعضای محترم خانواده چون میدونن دوباره راحت خوابم میبره، لطف میکنن خیلی راااااحت میان وسط خوابم ازم سوال میپرسن، میرن!!!! \nیه بار یه بعداز ظهری خواب بودم . اتفاقا خیلی هم خسته بودم دور از جون عین جنازه!\nبعد مامانم اومد بالا سرم پرسید : از ساعت چند خوابیدی؟\n(که مثلا اگر زیاد خوابیده ام ، «رسما» بیدارم کنه!)\nمنم نمیدونم داشتم چه خوابی میدیدم (به جان شما!)که سوال مامانمو تو خواب، یه چیز دیگه میشنیدم!\nبا دهن بسته گفتم: واویل!\nگفت: چی؟\nدوباره زور زدم گفتم:وناوییینل!\nگفت: چــــی؟؟؟؟\nدیگه اینقدر زور خرج کردم ، دهنم باز شد خیلی واضح گفتم: هابیل! هابیل!\n(منظور همون برادر قابیل بود!!!)\nمامانم (o.O) : اوه اوه! بخواب! بخواب! \n\n\nنکته انحرافی: خوبه گفتم هابیل! تصور کنید هر چیز دیگه ای که میگفتم رو....",
    "دیروز آبجیم بهم گفت پدرسگ بی تربیت منم گفتم خودتی ...\nحواسم نبود خو ^_^\nمیخواست بذاره اف بی با پادر میونیه مامانو زن داییم راضی شد خودم اول بذارم 4جوک اگه بالای 500 تا لایک خورد نذاره اف بی :)))\nدیگه سفارش نکنما ... پای آبرو در میونه ^_^",
    "عاقــــا یـــه دایـــی دارم از اینــــایی کـــه کســــی جــرات نمیکنــــــه بهــــش بگـــــه بـــالـــای چشــــت ابــــرو هســت.\nیــه شــب پســر اون یکـــی داییـــم (برادر زادش میشــــه) اشتبــــاهـی بهــش میــس میـــزنه خودشــم متــوجه نمیــشه.\nفــرداش از همــــه جـــا بــی خـــبرمیـــره دم مغــــازش بــه داییـــــم میگــــه ســـلام.\nاونم نــــه میـــذاره نه برمیــــداره محکـــــم میزنــه تــو گوشـــــش.\nشمــــا دیگـــه قیافــه پســر داییمــو تصـــور کــنین.از اون موقـــع هرکــی با دایــــیم کــــار داره بهـــش نامـــه مــیده.",
    "یه روزی عموم از طریق ایمیل هماهنگ کرده بود ساعت ۶ به وقت ایران میخواد خونمون زنگ بزنه....همه اون روز،تو خونه حواسمون بود که قرار امروزه.\nمن(کاش پام میشکست،قطع میشد،له میشد)رفته بودم حموم.\nاونجا صدای تلفنو شنیدم.یهو توی مغزم از این اژیرهای اتش نشانی زده شد که این حتما عمویه.\nاز زیر دوش پرت کردم خودمو بیرون،به در و دیوار میخوردم اما راهمو ادامه دادم تا رسیدم پذیرایی،پام ک رسید به سرامیک افقی لیزیدم تا تلفن.خونین و مالین که رسیدم ب تلفن،دیدم ۴ چشم بهت زده رو من خشک شدن.یه نگاه دیوانه اندر روانی که به سرتاپام انداختم،فهمیدم چی شده!!!..\nهیچی دیگه الان چن ماهی هست از اتاقم در نمیام..اخه با چه رویی!!!\nبابام چن باررفته مخابرات دعوا گرفته شماره واقعی اون کسی که زنگیده بودو بدن ، اونام همش شماره عمو رو میدن...\nمنم خودم تو شک ام،یعنی کی بود؟؟؟!!!! که من اینطوری رم کرده بودم!!!!\nنکنه نامزد دارم!!\nعموم که دختر نداره!\nتازه با این عمومم هیچ وقت خوب نبودم!!",
    "ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﭼﻘﺪﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ ؟؟؟\nﮔﻔﺘﻢ : ﺩﺭ ﺣﺪ یکی ﺩﻭ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﯿﻨﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﻨﯿﻢ ...\nﺑﯿﺮﻭﻧﻢ ﮐﺮﺩ ... \nﺧﻮﺏ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻣﯿﮕﻔﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻭﺍﺳﺖ ﻭﻗﺖ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ..",
    "آغو یه روز فامیلای شیرازیمون اومدن تهران خونه مادر بزرگم(فامیل مادر بزرگم که تا حالا ندیده بودمشون)،سه تا دختر بودن،بعد. سر سفره بابابزرگم که گوشاش سنگینه و بلند حرف میزنه بلند سر سفره به من گفت هر کدوم رو که میخوای بگو شمارشونو برات بگیرم، آغا مامانم جوری من رو نگاه کرد که نزدیک بود با کلیپس دخترا من رو بزنه، بابا مگه من گفتم :|",
    "من یه داداش دارم توی آژانس هواپیمایی کار میکنه و تا حالا خیلی بازیگرای معروف رو نزدیک دفترشون دیده.اینم بگم که متولد ساله 68 اِ.\nحالا ما یه شب با  مامانم و داداشم داشتیم تلوزیوون میدیدیم تلوزیوون پژمان بازغی رو نشون میداد.داداشم به مامانم گفت:چن روز پیش نزدیک دفترمون از کنار پژمان بازغی رد شدم هم قد من بود.مامان منم با تعجب برگشته میگه:اواااااااااا مگه متولد ساله شصت و هشته؟!؟!؟!؟ حالا ما داریم در و دیوارو میجویم مامانم میگه:چرا میخندین مگه چی گفتم؟!؟!؟داداشم در حال قهقهه زدن میگه:آخه مگه هر کی هم قده منه ینی همسن منه!!!!! گفتم هم قدمه!!!!!!حالا مامانم متوجه سوتیش شده میگه:اِ پژمان بازغی رو میگی!!!!!!!!!!!!!\nشما حال مارو خودتون تصور کنین!!!!!!!!!!!!\nمامانم :(((((((((((((\nما =))))))))))))))\nپژمان بازغی :-0",
    "بنده سال اول دکترای روانشناسی بالینیم. یک پسر دایی دارم هر جا می رسه میشینه منو مسخره میکنه که توکه دکتر نیستی ( تحت تاثیره ساختمان پزشکان). خلاصه یک روز توی جمع کثیری از فامیل نشسته بودیم به پسر داییم گفتم \nحال شما خوبه پسر دایی؟؟؟؟؟؟ \nبهم گفت مگه تو دکتری حالمو می پرسی!!!!!!!!!! \nمنم  با صدای بلند گفتم نه من دامپزشکم البته حوزه تخصصیم هم دام های بزرگه!!!!!!!!!\nجمع در حال گاز زدن در و دیوار بودن که متوجه شدم پسر داییم محو شده\nاز یابنده تقاضا می شود با دریافت مژدگانی اونو تحویل بده",
    "عاقا سلام\nما دبستان که بودیم کسی که انتظامات میشد خیلی ابحت خاصی داشت یه جورایی میشد همه کاره ی بچه ها.\nمنم یه سری انتظامات شدم(داشتم بال در میاوردم)بعد میخواستم اسم یکی از بچه ها رو که فضولی کرده بود بنویسم بدم به دفتر.اسمش و ازش پرسیدم \nگفت:طناز-(\nبعد منم بلد نبودم طناز و با چه (ت ط )مینویسن.\nگفتم:از کجا معلوم که داری راس میگی بیا بریم یکی از کتاباتو در بیار من ببینم که اسمت واقعا طنازه/\nدختره بیچاره منو برد کتابشو بهم نشون داد\"\nمنم گفتم:خب معلوم شد راس میگی حالا برو سر کلاست>\nبنده خدا اینجوری شده بود ^_)*^\nهنوزم دارم فکر میکنم میبینم من چجوری همچین راه حلی به ذهنم رسیده بود.",
    "دیروز به اصرار مامانم رفتم برا چکاپ\nدکتره گفت کمرت گوده\nزانوهات ضربدری\nگردن به جلو\nقوز هم داری\nشصت پا کج\nانگشت دستتم ساییدگی داره\nسینوزیت\nکم خونی\nدماغتم انحراف داره\n\nمن*_*\nدکتر^_^\n\nخب عزیز من یدفه بگو میخوام بمیرم روم نمیشه چرا تارف میکنی دیگه",
    "اقا یه گودزیلا داریم واقعا نابـــــغه هست \nهمه نشسته بودن که گفت من یه معما میگم اگه تونستید حل کنید من دیگه از شما هیچی نمیخوام اذیتتونم نمیکنم ولی اگه نتونستید حل کنید باید هر کاری که میخوام برام بکنید نیم ساعتم بهتون وقت میدم \nما هم که گفتیم این با این سنش چه معمایی میخواد بگه که 2 تا خانواده نتونن حل کنن \nمعما : اگه گفتید پلنگ سبز فامیل کیه\n کل خانواده هم داشتن فکر میکردن، 2 نفر با تبلتو 1 نفر پای کامپیوتر 3 نفرم با گوشی داشتن تو اینترنت میگشتن، 2 نفر رفته بودن انواع کتابایی که درباره پلنگو نژاد پلنگو کل زندگی نامشو آوردن که ببینن چیزی دستگیرشون میشه یا نه خلاصه 2 تا خانواده اسگول معمای این بچه شده بودیم \nاقا دیدیم داره وقت تموم میشه کسی نتونسته جواب این معمارو بده \nاقا وقت تموم شد گفت جواب رو بگم \nما هم گفتیم نه بزار فکر کنیم چون میدونستیم اگه جواب معمارو ندیم مارو بدبخت میکنه  \nدیگه گفت من جوابو میگم وقتم خیلی وقته گذشته  فقط منتظر باشید یه لیست بلند بالا براتون تهیه کنم \nاقا ما هم که شکستو پذیرفته بودیم گفتیم باشه\nحالا جوابو بگو : گفت خواهرزاده پلنگ صورتیه \nقیافه کل خانواده :| \nقیافه گودزیلا :))))))))\nلیست بلند بالا :(((((",
    "دوستم رتبه كنكورش رو آورده ميگه چندشدم؟؟؟؟؟!!!!!منم گفتم ازسمت راست سه رقم به سه رقم جدا كن اونوقت متوجه رتبه نجوميت ميشي عزيزم!",
    "ديشب خواستگار اومده بود برام(جون همتون خالي نمي بندم) اخرش كه به توافق رسيديم و صحبت هامونو كرديم ميخواستن برن تو حياط بودن كه گودزيلامون 4 سالشه دسته گل رو سمتشون گرفت....\nداشت پس ميداد!! آبرومو برد!!! \nآخه شانسه كه من دارم .فك كنم بچه راضي نبود ب اين وصلت!!!!!",
    "یارو ساعت 6 صبح جمعه زنگ آیفون خونمون زد .\nمن : بله؟\nیارو : این کیا اسپورتیج که جلوی پارکینگ پارک کرده مال شماست؟\nمن : نه\nیارو : دلت بسوزه . مال ماست.\nمن : 0ا0",
    "آقا دختر دایی من 3 سالشه میره کلاس زبان یه روز اومد بهش گفتم کلاس چی شد؟\nگفت یه نفر هست اسمش طاهاست دوستمه بهم گفت چادر سرت کن بیا عروسی کنیم.\nمن::|\nچادر:\"|\nحالا بدون چادر نمیشد عروسی کرد \nمن هم سن این بودم دقدقه ام این بود تو دستشویی کدوم وری بشینم والا",
    "بچه که بودم مامانبزرگم گوشامو سوراخ کرد تاتوش گوشواره بندازم اما چون هنوز گوشواره نداشتم تاچندوقت توش نخ مینداختم، بعد هرکی به شوخی میگفت چه گوشواره قشنگی داری میگفتم اینا که گوشواره نیس نخه! (یعنی صداقتم توحلق گودزیلاها ) هنوزم که هنوز هرکی منو میبینه میگه گوشواره هاتو هنوز داری؟!",
    "جواب  من به بابام وقتی رتبه کنکورمو پرسید: \nمنم یکی از اون 10تام.......\nبابام تا چن روز تو فکر بود، فک کنم هیچ وقت اینجوری قانع نشده بود!",
    "**** تاجی ****\n\nیه شب با یکی از دوستام رفته بودیم پیتزایی\nجاتون خالی پیتزا سفارش دادیم\nدوستم داشت مراحل آماده شدن پیتزا رو (البته به یه بهانه دیگه) دنبال میکرد...\nتا اینکه پیتزا آماده شد.\nصاحب پیتزایی پیتزا رو با ......... آورد بیرون (جای خالی بعدا تکمیل میشه)\nدوستم گفت: دار با اون چیزه پیتزا رو میاره بیرون\nمن: چی؟ با چی؟\nدوستم: با همون که نرمه... >- اینجوری میگیره..\nمن:  0 - o \n.\n.\n.\n.\nبعد 5 دقیقه فهمیدم منظورش دستگیره پارچه ای بوده..\nمن : 0 - o\nدوستم : ^ - ^\nدستگیره پارچه ای : @ - @",
    "عاقا  یکی به من بگه آدم استرسش رو تو دستشویی خالی نکته پس کجا خالی کنه. .?  \nالان نیم ساعته استرس خفن دارم چون به ساعت دیگه کنکور فنی دارم.\nو دستشویی مونم سوسک داره میترسم.\nشما بگید من استرسم کجا تخلیه کنم\nمامانم هم تو این وضعیت گیرداده دو سه تا شکلات بردار.\nبه من امیدی هست آیا. ؟",
    "اقا دیروز بزار فکر کنم نه چند روز پیش تو خیابون دو تا پراید زدن بهم ,,,,خدا شاهده نیستادن از کنار هم رد شدن لبخند و چراغ و کلی هم خوش و بش کردن اقا اصلا مگه داریم؟؟؟؟؟؟!!! مردم داریم؟؟؟؟؟ ملت داریم؟؟؟؟؟,اصلا میشه؟؟؟؟\nاین مایم@_@ \nوهمچنان مایم@_@",
    "آقـــآ من عاشـشششق لاکم!!! خب دخترم دیگه ^_^\nبعد داداشم هی منو مسخره میکنه از اینکه هر روزیه رنگ میزنم\nناخونای خودشم خیلی نازکه فرطی کنده میشه یا بهتره بگم اصلا ناخون نداره!!! یه روز که مسخرم میکرد گفتم اصلا میدونی این لاک چقد ناخونارو تقویت و محکم میکنه؟هان؟اگه دختر بودی لاک میزدی که ناخونات انقد پـیـزوری نبودن . یه نگاهه عاقل اندر صفیحانه منو کرد بعد پاشود رفت !!!\nروز بعدش از لای در دیدم \"یواشکی\" رفته تو اتاق من سر کمدم داره لاکامو بر میداره پروووو ... چیزی نگفتم دنبالش رفتم دیدم داره لاک میزنه ...  :)))\nصبح روز بعدش خوابالو به عادت همیشگی به اجبار مامانم رفت که نون بگیره حالا لاکه منم \"نارنجــ ـــیه جیــــغـــغغغغغغ\" از 3متری پیدا بود طفلی فکر کرده بود هرچی روشن تر باشه تاثیرش بیشتر ^_^ هیچی دیگه رفته بود لاکارَم پاک نکرده بود اومد خونه ... از حرص کبود که بود هیچی رگ گردنشم زده بود بیرون ... میگفت دخترا سوژم کردن که دیگه پسرا فقط لاک نزده بودن...تا زنای همسایه هم بهم تیکه انداختن\nبابامم همون لحظه از راه رسید دستاشو دید زد پس کلَش :)))\nخو به من چــ ـــههههه ؟!!! انگار من گفتم لاک بزن ^_^",
    "امروز بعد دو روز اومدم پشت کامپیوتر دیدم دختر خواهرم( یه گودزیلا به تمام معنا) زده یه بلا سر کامپیوتر در آورده بعد نیم ساعت هر کاری کردم درست نشد بعدش رفتم اتاق فکر(گلاب به روتون دستشویی) یکم فکر کنم که اونجا هم در روم بست بعد کلی داد و بیداد مامانش اومد درو باز کرد کلا امروز منو داغون کرد بچه دعا کنید خدا صبر ایوب ر دایورت کنه به من واقعا لازممه :|",
    "آغااا ما دوستمون آیفون گلد(قلد٬گولد٬قولد....حالا هر چی)خریده اونروز باهم رفتیم بیرون تو گوشش هندسفری بودش بعد ی پسر خوشتیپ٬خوشگل از اونور میومد....\nحالا دوست مام هول شد دروغكی گوشیرو از رو هندسفری گذاشت تو گوشش حرف بزنه بعدا خودش متوجه شد زود گوشیرو برداشت از گوشش تو دستش بالا گرفت ك پسره ببینه آیفون داره حالا پسره هم اومد از روبه رو مون رد بشه با ی لبخند ژگون گف ن عزیزم نشد یكم بالاتر بگیری همه میبینن تو آیفون داری هیچی دیگه شهرداری به جرم اینكه تموم نیمكت هایه پاركو گاز زدم منو گرفته....",
    "عاغا عرض به خدمتتون که من بچه بودنی خیلی شیطون بودم واسه همین منو هیجا با خودشون نمیبردن یه بار دیگه جونم به لبم رسید وقتی منو گذاشتن خونه پدر بزرگم رفتن پاشدم یه چاقو ورداشتم همه لباسامو که تنم بود پاره کرد بابابزرگم خدا بیامرزم وقتی دید ازش کاری ساخته نیست رفت یه قیچی آورد گفت بیا با این چاقو خوب نمیبره خسته میشی!!!!!!!\nمن:(((((((((((\nبابابزرگ خدابیامرزم:)))))))))))\nسازمان حمایت از بچه های بی سرپرست:)((((()",
    "یه روز داشتم تو خیابون راه میرفتم که یهو ی مرده با فراری زرد خوشگل اومد...همه چشا بهش دوخته شده بود...همه زیر لب ازش تعریف می کردن که ناگهان...ی پیر زن اومد دست تکون داد بهش خیال کرد تاکسی هستش...هیچی دیگه در حالی که ما داشتیم آسفالتو گاز میگرفتیم اون مرده هم داشت محو می شد کم کم",
    "اونروز عمو کوچیکم بعد 2 ساعت ازwc اومده بیرون ، با یه لبخند موذیانه میگه الان فقط یه \"مررررد\" میخام که بره اونجا!!!!\nاصن یه وضعی :|",
    "داییم از سفر اومده بود، بهش گفتم\nﺗﺎﺟﺮ ﻭ ﺟﻬﺎﻧﮕﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﺎﺭﮐﻮﭘﻠﻮ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﺎﺯ\nﮔﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ ...\n- ﭼﻪ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﺎﺭﮐﻮ؟\n\nیهو برگشت گفت: ﻣﺤﺼﻮﻟﯽ ﺷﮕﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ\nزهرمار آﻭﺭﺩﻩ ﺍﻡ . :|\n ﻣﮕﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﻗﺮﻭﻥ ﭘﻮﻝ ﮐﻒ دستم ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﻗﻊ ﺳﻮﻏﺎﺗﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ .\nپاشو برو تو اتاقت با این قیافِت شاسکول :|",
    "از زبون داداشم: یادش بخیر یه دبیرفیزیک داشتیم ینی آخر غرور بود \n\nهیچ وقت تخته رو پاک نمیکرد بچه ها پاک میکردن ...\nیه روز به من گفت شما بلند شو تخته رو پاک کن\nگفتم : نمیتونم!!!\nگفت : چی گفتی؟؟؟\nگفتم : دوست ندارم هم کلاسی هام رهبر کلاس رو در حال تخته پاک کردن ببینن \nبچه ها زدن زیر خنده \nبعد خواست تلافی کنه داشتم میرفتم طرف تابلو بهم گفت : \nاین لباسی که تنته مردونش هم تو بازار گیر میاد؟؟؟ \nمنم خیلی جدی بهش گفتم : \nشرمنده اگه واسه شوهرتون میخواین سایزش تموم شده :))) \nباز کلاس منفجر شد از خنده ...\nیهو عصبانی شد گفت میری بیرون یا پرتت کنم بیرون؟\nگفتم واسه رهبر کلاس این موضوع هیچ فرقی نمیکنه \nبا همون عصبانیت رفت سمت لیست گفت اسمت چیه بامزه\nالکی گفتم امید !\nیه نگاهی به لیست کرد گفت : امید کی؟\nمنم صدامو نازک کردم و گفتم : اُمــــــــــــــــــــــ یدِ جهـــــــــــــــــان :))) \nبه جان خودم دیگه کلاس از خنده ترکیده بود... \nهیچی دیگه گوشیشو پرت کرد طرفم جا خالی دادم گوشیش تیکه تیکه شد :))) \nیه نیم ساعتی هم تو حیاط دنبالم دووید D:",
    "عاغا مادر مردم پایان نامه ارائه میده در حد لالیگا ...\nاین مادر ما هم میخواست یه تحقیقی تایپ کنه واسه دانشگاش ...\nبعد که خواستیم پرینت بگیریم دیدیم همه نقطه های متن تبدیل به صفر شدن O_O\nما هم در کمال تعجب گفتیم شاید اشکال از وردپده رفتیم آپدیتش کردیمو خلاصه کلی بدبختی ...\nبعد من از هوش سرشارم کمک گرفتم و رفتم به مامانم گفتم :\nمامان جان شما احیانا موقع تایپ نقطرو میزدی یا صفرو ؟ \nمامانم با تعجب : خو معلومه دیگه نقطرو :|\nمن : میشه رو کیبورد به من نشون بدی دقیقا کدومو میزدی ؟\nو مامان نابغه ما هم با کمال خوشحالی صفرو به من نشون داد :|\nمن : مامااااااان این که صفره :|||||\nمامان : خو آخه این پررنگ تره ... خوشگل تره اینو زدم ^_^\nمن :|\nکیبورد :|\nسازمان حمایت از تاپیست ها :|\nمامانم ^_^\nاون استادی که قرار بود این تحقیقو بخونه :|\nخود صفر :|\nاز پشت صحنه اشاره میکنن چندتا تایپیست در هنگام شنیدن این خبر اسید خوردن خودکشی کردن :||||||||\n\n+ بکوب لایکو به سلامتی تمام مامانای دنیااااااا ^__^",
    "عایا اینم سوتی ما!!!\nیه روز تو کلاس بودم از استاد اجازه گرفتم برم بیرون(ترم اول بودم دیه ههه)\nبعد اینکه اجازه گرفتم از صندلی بلند شدم رفتم ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی میخواستم برم بیرون اول یه تقه به در زدم بعد در و باز کردم\nبعد اینکه فهمیدم چی شده برگشتم واکنش تو کلاسو ببینم که دیدم همه اینطورین O_o بعد 2ثانیه همه منفجر شدن ازخنده \nاز خوردن  و جویدن میز سیر نشدن به سمت وایتبرد هم هجوم بردن\nالان این منم -_-\nاستاد ^_^\nبچه ها ^___^\nو در کلاس :)\nو بازم خودم -_-",
    "قبلنا زیر دست ی بنا بودم و باهاش کار میکردم.یروز روی سقف بود به من گفت :اون بشکه رو بیار که من بپرم روش بعد از رو بشکه بپرم زمین.منم بشکه رو اوردم ولی برعکس ینی از طرفی ک سرش باز بود گذاشتم گفتم بپر .طرف پرید جف پا رفت تو بشکه کلش محکم خورد به لبه بشکه بشکه ام قل خورد افتاد ی طبقه پایین تر .ینی شانس اوردم طرف زنده موند ...",
    "سر کلاس بودیم،آخرای کلاس استاد خیلی جدی گفت:چقد وقت داریم؟یکی از پسرا: کمتر از دو دقیقه ک با بینندگان عزیز خدافظی کنین..!!",
    "کیف پول رفیقم و زدن \nمیگه من که گذشتم ولی الهی خرج ایدزو تصادف و اورژانس و \nدفن وکفنش بشه!\n.\n.\n.\n.\nبه نظرم باید در باره مفهوم گذشت بیشتر باهاش صحبت کنم...",
    "اقا این گوشیا هست تغییر صدا دارن برای مکالمه :|\nمثلا صدای پسرو دخترونه میکنه دخترو پسرونه میکنه \nخلاصه سرتونو درد نیارم \nاین گودزیلای ما با گوشی ما داشت بازی میکرد\nالبته به گفته خودش \nبعد رفت تو تنظیمات تغییر صدا هیچی صدارو تغییر داد به دخترونه \nحالا مادر ما زنگ زده به گوشیم منم دارم میگم سلام مامان چطوری خوبی\nمادرمم گفت مرضو مامان از الان دختر چشم سفید به من میگه مامان نمیدونم چجوری پسرمو خام کرده از این حرفا، حالا هی من میگم منم مامان پسرت اونم داره بدو بیاره به من میگه ...\nهیچی دیگه بعد دیدم این گودزیلا داره میخنده فهمیدم هرچی هست زیرسراین گودزیلا هست \nحالا مادرم اومده خونه میگه این دختره کی بوده که گوشیتو جواب داده به منم میگه مامان \nمنم میگم دختر نبوده من بودم این گودزیلاتون به گوشی من دست زده تنظیماتشو بهم ریخته \nحالا گودزیلا داره میگه دروغ میگه یه دختررو اورده خونه به منم پول داده که به شما نگم ولی من احساس مسئولیت کردم بالاخره بزرگترش منم \nحالا اون موقع قیافه من :| \nحالا بماند که منو 1 ماه خونه راه نمیدادن، من میخوام بدونم من اگه این بچرو بکشم با اون همه بلایی که سرم اورده قاتل میشم",
    "یه بار یه عزیزی ( مزاحم ) زنگ زده به مادربزرگم میگه حاج خانم تلفنتون رو از برق بکشید. مادر بزرگم میگه چرا \nاونم میگه: میخوایم مخابراتو بشوریم تلفنتون میسوزه\nمادر بزرگم هم تلفنو کشید\nیعنی خلاقیت این مزاحم سرته تو حلقم",
    "دایی من روان شناسه...یه روز بهش گیر دادم که یه روز منم ببر تو مطبت اونم قبول کرد...یه مرده اومد گفت اقای دکتر من اصلا حواس درست حسابی ندارم و از این حرفا...یه دفعه زد زیر خنده و گفت یاد یه جوک افتادم...داییمم گفت خوب تعریف کنید مرده برگشت گفت اقای دکتر من که گفتم حواس درست حسابی ندارم فقط خندش یادم بود که تقدیمتون کردم\nمن :اااا\nداییم :@\nاون مرده :)))))\nانجمن روانشناسان :@",
    "یایدش بخیر 3 سال پیش یه ساعت از مترو خریدم 5000 تومن بعد رفتم سر کلاس دیدم ساعت من معلم یکیه (اون هم اول سال)بعد امد کنارم گفت ساعتتو چند خریدی؟\nگفتم:5000 تومن \nبعد گفت از کجا گفتم مترو بعدش هم رفت سر جاش نشست\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nفقط من نفهمیدم چرا دیگه اونو دستش نکرد\nالبته منم رفتم به کل مدرسه گفتم\nیعنی آبرو بود که ازش داشت میرفت\nمدیونی فکر کنی معلممون عوض شد و اون یکی از مدرسه رفت :-(",
    "دیروز رفتم از توی اینترنت نرم افزاری که فایل های فشردرو باز میکنه بریزم حالا جالبه که خود نرم افزاره فشرده بود!\nمن برم اسید فروشی",
    "اندر حکایات نا گودزیلا:\nیه روز خواهرشوهرم اومده بود بریم خرید . بهم گفت اون شالتو بده امروز بپوشم منم بهش دادم رفتیم خرید. تو مغازه نا گودزیلا رو به عمه : عمه موبایلتو بده بازی کنم\nعمه: عزیزم باشه بعدا رفتیم خونه، الان نمیشه\n(نا گودزیلا ، گودزیلا میشود) یه هویی شال منو از سر عمش کشید در آورد : زود باش شال مامانمو بده !!!!!!\nمغازه دار @_@\nعمه الفرار....",
    "عاقا من یه شب کار داشتم دیر وقت رفتم بخوابم وقتی رفتم دیدم داداشم و بابابزرگم دارن خروپف میکنن به چه عظمت منم احساس کردم باید بهشون کمک کنم! شروع کردم به خروپف کردن درحد صدای هلیکوپتر هنوز یه چند ثانیه ای بیشتر نگذشته بود که دیدم بابابزرگم صدام زد علی بیداری؟ منم از خجالت روم نشد چیزی بگم سریع دوباره شروع کردم به درآوردن صدای خروپف در همون حد هلیکوپتر شایدم بیشتر عاقا یکی از سخت ترین لحظات زندگیم بود خندم گرفته بود بدجور ولی نباید صدای خروپفم قطع میشد. اصن یه وضی بود.",
    "یه روز منو دوستم داشتیم درمورد دختر عمش ک نامزد کرده بود صحبت میکردیم ک یدفه مادرش اومد تو اتاق.\nمن: سلام حال شما خوبین سلامتین؟\n_سلام ممنون خانواده خوبن؟\nمن: خیلی ممنون سلام دارن:)\n-مجید پسرم تو بامهدی صحبت کن یکم درس بخونه باباش کلی دارهخرج میکنه براش حالا اون ناشکری میکنه نمیخونه:(((\nمن:اره منم امرو برا همین اینجام:)))\n_پسرم باس درس بخونه خونه بسازه زن بیگیره ببرتش تو خونش باباشم حقوقش تا8 سال دیگه فقط برا منو خودشو با محمد رضا(این شخسص ابر گودزیلاییه برا خودشو :|||)\nمن:  ^.^ مهدی :ن مامان من میخونم الانم برا همین داریم میحرفیم ولی من ک زن نمیگیرم:))))\nمن:تو غلط کردی من خودم برات یکی میگیرم^.^\nاون:مامان ن شوخی میکنه من اگه هم بخوام زن بیگیرم اول مجید بعد منم میرم تو همون خونه ای ه اون رفته و خواهرشو میگیرم اگه خواهر نداشت دختر خاله، دخترعمه یا عمویا دایی دیگه:)))))\nاغااینو ک گف من انگار بم تیتاب داده باشن یک خوشحالی شدم ک نگوو ،ولی جلو مادرش بد جور قرمزیدما :||\nبعدش ک مادرش رف منو ک از افق کشوند اورد پایین تاساعت 1 ،1.5 داشتیم دنبال دوغلو قلو میگشتم ک بیریم خاسگاری :)))\nالبته منو اون خیلی خوبیم باهم مث داداش(چش حسودا هم کور)\nببینم شما دوقلو سراغ ندارین؟؟؟؟؟؟\nدخترای دم بخت شماچی شماها دوقلو نمیشناسین اصن خودتون خواهر دوقلو ندارین ^ ^",
    "دیروز بود\nچهار ساعت جلوی ایینه بودم نمیدونستم چب وایسم یا راست \nنیم رخ باشم یا سه رخ\nعقب برم یا جلو ، عینک بزارم یا نه کلاه بزارم یا نه، از همه مهم تر لباس چی بپوشم!!!\nاینا به خاطر این بود که با اپل عکس بگیرم جلوی ایینه \nولی حیف حیف همش تو خواب بود . \nمنم از خواب بلند شدم گفتم اپلم کو بقیه هم منو نگاه میکردن و میخندیدن \nمن@\nاپل! بقیه** خواب(**)",
    "اشنک : به زبان محلی مازندرانی موش بزرگ\nگَل : به زبان محلی مازندرانی موش بزرگ\n\nیک بار یک مهمان تهرانی داشتیم خونه مادرشوهرم بودیم که یک دفعه یک موش بزرگ توی حیاط می دوید مادر شوهرم یک دفعه با صدای بلند گفت : وای اشنک !!!\nخانم تهرانی گفت : اشنک چیه حاج خانم ؟\nمادر شوهرم خندید و گفت : وای یادم نبود شما زبان محلی بلد نیستی ، اشنک یعنی گل بزرگ .",
    "یکی از دوستام رفته بود حج، بعد یکی از فامیلاشون زنگ زده بود که: زیارت قبول حاجی! اون دوستمم نه گذاشت نه برداشت گفت زیارت شماهم قبول باشه!!!\nقطعن قیافه طرف دیدنی بوده اون لحظه!!!خخخخخ",
    "به مخاطب خاصم گفتم برو 4جوک ببین همه دخترا پسر غیرتی دوست دارن\nگفت خب چیکار کنم؟\nگفتم یکم غیرتی باش..\nگفت یعنی چیکار کنم مثلا؟؟!!\nگفتم نذار من بدبگردم چشم پسرای دیگه رو در بیار قبل از مهمونیا لباسامو چک کن جذبه داشته باش جز من واسه همه اخم کن منو خانومم صدا کن یه کار کن به موقع ازت بترسم.......\nگفت اووووو تو چه توقعایی داری!!!همین که آرایش نمیکنمو ابروهامو بر نداشتم برو خدارو شکر کن\nحرفش خیلی منطقی بود لامصب :|",
    "تو ماه رمضون امسال یه گوسفند نذر کردن اینُ اوردن تو حیاط ما تا صبحش بکشن!\nمن هم پایه خز بازی و ا این کارا افتادم دنبال این می کردم تا سوارش شم حالا هر چی این یارو گوسفنده قد گاو گنده بود ترسو هم بود\nهی می دویید دور حیاط من هم به دنبالش فحش کشش کردم داشتم به عمه اش فحش می دادم ...دیدم مامانم سوژه کرده ما رو داره فیلم می گیره:|\nبعد چند دقیقه که حسابی سواری کرم و ازم فیلم گرفت اومد جلو گفت چوپون همین یه دونه گوسفندُ داری؟؟\nمن هم به صورت کاملا ناخودآگاه گفتم نه اون یکی دیگه اش داره ازم فیلم می گیره!\n\nخلاصه اینکه یه هفته اگه فقط آب بخوری 5 کیلو کم می کنی!",
    "تقریبا 7-8 سال پیش بود که بابام و داداشم نمی دونم سر چه چیزی بحثشون شد ...\n\n.\n.\n.\n.\nبحث طولانی شد و آخر به اینجا کشید:\nداداشم:بابا تو اصلا منو درک نمیکنی !\nبابام:من همینم\nداداش عصبانیم:برو بابا تو اصلا منطقی نیستی\nبابای عصبانی ترم:منطقی هیکلته !!!\nینی من و داداشم منفجر شدیم از خنده :)",
    "عاقا خواهرم از اولین سفرهوایش این طورتعریف میکنه که:‏ داشتم مسیر فرودگاه رو خیلی شیک ومرتب و باکلاس طی میکردم و چمدون رو هم میکشیدم؛ نگاه زیاد سمتم بود ولی توجهی نکردم؛ یدفه شنیدم یکی میگه:ببخشید خانوم چمدونتون اونجا افتاده وای نگاه کرده فقط دسته چمدون تودستش بوده\u2029؛ خواهرم %‏_‏% \nمسافران‏ @‏‏_‏‏@‏\nباکلاسی‏ ^‏‏_‏‏^‏",
    "داشتم با گودزیلای خاله و گودزیلای داییم کل دختر و پسری می نداختم من باب تفریح، یه دفعه گ. خالم گفت اصن از کجا معلوم کی دختره کی پسر من در بحر تفکر مستغرق شده جواب دادم هرکی بره مدرسه پسرونه پسره هر کی بره مدرسه دخترونه دختره ؛ ناگهان گ. داییم گفت اگه مدرسه مختلط بود چی؟ والا من درحالی که اچمز شده بودم همش به این فکر می کردم که این  می دونه ، داره منو امتحان می کنه یا نمی دونه می خواد از زیر زبون من حرف بکشه هیچی دیگه از اون موقع به بعد من فقط واسه فوتبال کل می ندازم.",
    "ฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟฟ▶ ♥ = ✘ ◀ нάмεd19.11.72  \nکیلیپس سارا از سمت راست متمایل به بالا تو روده کوچیکتون اگه دروغ بگم ^_^\nخدمت شما عرض شود ما یه دخمل همسایه داریم( بجز سارا ) حدودا 3/5 سالشه\nاین کوچولو دیروز با مامانش اومده بودن خونه ما\nمنم رفتم بیرون و واسش کلی وسایل گرفتم و اوردمش خونه تا بخوره\nناگهان یه دفعه برگشت گفت: داداسی ؟؟؟\nمن: 0_o , جون دلم خوشمل خانوم ؟؟\nنفس(بچه همسایمون) : گاگا دالم ^_^\nمن: چِِی ؟؟ چی داری ؟؟ 0_o\nنفس: گاگا دالم دیجه ^_^\nمن:بیا بغلم ببرمت پیش مامانت ببینم چته ؟؟\nبغلش کردم بردمش پیش مامانش\nمن: خاله این چی میگه ؟؟\nمامانش: کی چی میگه ؟؟ 0_o\nمن: نفسی به مامانت بگو تو اتاق به من چی گفتی ؟؟\nنفس: مــَمـَــن من گاگا دالم\nمامانش: ای فدات بشم نفسم , بلاخره شکمش کار کرد بچم , دو-سه روزی بود دستشویی نکرده بود\nمن و مامانم : ^_^ 0_0\nنفس و مامانش: ^_^ ^_^\nگاگا: @_@\nپی پی: *_*\nعـَـن :#_#\nادبیات بچگانه ش مستقیم تو حلقم",
    "یــه بــار داشتـــم سیــب زمیــنی ســرخ میکــردم\nبعــد هیــچ کــس نیــومده ناخنــک بــزنــه\nتـــو فــاز ایــن بــودم کـــه مــن چقــد تنهــام\nهیــچ کــس نیــست حتی بــه سیـــب زمیــنی هایــی که ســرخ کــردم\nناخنک بــزنه کــه دیــدم ..\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nظــرف سیب زمیـــنی رو بــردن :|",
    "به کفش پاشنه بلند دخترا قسم راست میگم:\nیه روز وانت میوه فروش تو کوچمون داد میزد آنانااااس....آناناااااس...\nبابامم آناناس دوست داره رفت بخره. تا دست گذاشت رومیوه،فروشنده گفت اینا خربزه ان. بابامم خربزه خرید و اومد خونه  گفت بیاین خربزه خریدم.مامانم تا میوه را دید گفت اینا که طالبین. طالبی خریدی!!!!!\n(فکرکنم طالبی هم توی معدمون به خیار تبدیل میشه)\nقیافه کل اعضای خانواده O_0",
    "چند شب پيش عموم از دست درس نخوندناى پسرعموم عصبى شد و گفت:\nالاغ...معلمت ميگه امكان نداره بتونه بتو چيزى ياد بده...\nپسرعمومم برگشت گفت: واسه همينه كه ميگم بدرد نميخوره ديگه!\nيعنى استدلالش از پهنا تو حلق همتون!",
    "آقا گفتیم خانوادگی بریم شمال مادر بزرگه رو هم ببریم ، راهی سفر شدیم تا رسیدیم به منجیل(تو شهر منجیل همیشه باد شدید میوزه،واسه همین توربین بادی زیاد گذاشتن)همین که چشم مادر بزرگم افتاد به توربینا گفت:خدا خیرشون بده ننه،میگم چه باد خنکی میاد،نگو پنکه گذاشتن تو خیابون!\nاینم چشمای ما تو اون لحظه ⊙⊙.",
    "پسر دخترخالم 4سالشه(همون گودزیلای خودمون)برگشته به خالم میگه:مامان بزرگ.....یادته بچگیات به \"لباسشویی\" میگفتی \"لباس چولی\"؟!!!!!!!!!!",
    "اقا امسال چون درسامون داره سخت میشه مارو تابستون هم میبرن مدرسه(البته اضافه کنم تیزهوشانم)....مدیر هم واسه بالابردن روحیه ما چندتا از سال چهارمی های پارسال و 2سال پیش رو که رتبشون خوب شد اورد تا برامون صحبت کنن که چقدرو چیجوری درس بخونیم....\nالان ما رفیقا با این حرفایی که زدن به یه نتیجه رسیدیم و برناممون واس سل چهارم شده این:\nبعد ازاینکه ازمدرسه تعطیل شدیم باید یه 3-4ساعت درس بخونیم بعدش بشینیم حالا یه ذره کنارش درس بخونیم تا واسمون یکنواخت وخسته کننده نشه.بعد وقتی خسته شدیم میتونیم بریم خیلی راحت درس بخونیم....حالا اخر شب اگه اگه اگه اگه وقت اضافه اوردیم تازه میتونیم بریم یه ذره دیگه هم درس بخونیم...خوبه نه؟تازه شادیمونم این باشه که فردا صبح بشینیم کنارهم ببینیم چه کتابی رو(بجای فیلم)تموم کردیم وبخندیم...\nبععععله یه همچین ادمای خوشبختی هستیم ما...",
    "رفته بودیم روستای یکی از اقوام!\nصبح مامانم واسه نماز صبح صدام کرد هرکاری کرد بیدار نشدم\nرفت داداشمو صدا زد اونم بیدار نشد\nاین فامیلمون تو حیاطشون یه الاغ داشت\nهمون لحظه خره چندبار عَـــرعَــــر کرد\nمامانه خجسته دله من برمیگرده میگه: نیگا کن! خر داره ذکر میگه\nشما یه خر هم نمیشین؟؟؟؟\n\nتازه امروز داشتم از حیاط میرفتم بیرون!\nبا الاغه چشم تو چشم شدم\nبا تاسف سر تا پام و نیگا کرد نوچ نوچی کرد و رفت :/",
    "خواهرم واسه درد زانوش رفته بود دکتر،یه قرص داده بود بهش حالا اومدیم خونه بروشورشو ببینیم ، به همین در ِخودکار قسم یه برگه آ3 توش بود پشت و روش هم پر بود از نوشته ! گفتم احتمالا به 100 زبان زنده و مرده دنیا توش نوشته با تجویز پزشک مصرف شود !خخخخخخ !\nحالا داشته باشین !عوارض :\nسر درد ، سر گیجه ، تهوع ، خونریزی معده ، خونریزی چشم ، کور شدن موقت ، مرگ ناگهانی !\nیه نگاهی بم کرد و گف : اگه دردش بیشتر شد زانومو قطع میکنم ! بهتر از کوری و مردنه ، والا !\nحرفش خیلی منطقی بود !",
    "آقا با پدربزرگ،مادربزرگم داشتيم قسمت اخر سريال يوسف پيامبر رو ميديديم.\nيهو بابا بزرگم گفت:\nحضرت يوسفم سيد بوده؟ ؟‌؟ ؟؟؟\nقيافه ي من:O-O\nقيافه مامانم: :-?\nقيافه خواهرم:OoOoO-OoOoO\nبابام منو خواهرمو به خاطر جويدن مبلا پرت كرد بيرون.",
    "یه بارم واسه داداشیم رفتیم خاستگاری!\nطرف خیلی خوشگل،ناز،با ادب،و...\nمامانش گف چهار ماه دیگه عمه میشه :|\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمام زدیم بیرون!\nچیه ؟\n مسئله یه عمر زندگیه!\n(دختری با موهای خوش رنگ)",
    "داداشم یه دونه گوشی نوکیا ساده خریده از هندز فری منم ارزونتر بعد من نایلون روی صفحه شو کندم اومده میگه تو خشگیر گوشیمو کندی میگم آره میگه خوشت میاد منم مال گوشی تورو بکنم میگم اونوقت باید پنش تومن بدی یکی دیگه بخری میگه تو هم باید چهار تومن الان به من بدی تا منم واسه گوشیم بخرم میگم ناراحت نشو دوتیکه نوار چسب عمودی بهش بچسبونی درست میشه \nداداشم:-(\nمن:-)\nشرکت سازنده نوکیا:-)",
    "دوستم زنگ زد اسمش سروشه.سلام چطوری؟؟ \nمن:سلام مرسی خداروشکر.\nسروش:چه خبرا کجایی چیکارمیکنی کار پیدا نکردی؟؟\nمن:ای بابا کجای کاری تو از اون کار قبلی کلا اومدم بیرون چی بود بابا خیلی خسته کننده بودیه کار عالی گیرم اومده از رو صندلی تکون نمیخورم\nسروش:یا خدا تو که التماس میکردی یکی بذارتد سرکار حالا چی شده کار باب میل آقا پیدا نمیشه\nمن:راستش از شهرداری دیروز اومدن خونمون بااحترام گفتن بسکه ما این پیاده روها رو بازسازی کردیم کشور داره بودجه کم میاره تورو خدا کمتر تواین خیابونا ولگردی کن بیا ماهی یچی هم بهت میدیم برو توپارک روصندلی راحت بشین هروختم خاستی برو خونه سرماه هم حقوقتو بگیر\nسروش o_O\nمن  ^_^\nشهرداری·······\nراستی به یی منشی هم نیازمندیم",
    "ده سالم بود٬یه شب همسایه طبقه چهارممون (ما ط اول بودیم) واسه دخترش توی خونه جشن نامزدی گرفته بود٬ یه ان در خونه رو باز کردم دیدم از اسمون داره هزار تومنی میباره(اون وقتا فوق فوقش صد تومنی میریختن سر عروس)انقدرهول شدم با تمام توانم هرچی پول بود با عجله جمع کردم تا بچه های فامیلشون نرسیدن پایین  که جمع کنن ٬رفتم خونمون زودم درو بستم.داشتم واسه پولام نقشه میکشیدم که زنگ خونه به صدا در امد؛بله دوستان همسایه محترم بود که اومده بود دنبال صدهزار تومن پولی که اشتباهی از دست پدر داماد رها شده بودومن شرمسار ونا امیدهمه پولارو تحویل دادم :|",
    "اقا یه دفعه چشمتون روز بعد نبینه مامانم نوشابه سون اپ واسم خریده بود بعد منم عاشق نوشابه یه خورده اش را خوردم نگو خواهرم بقیشو تا اخر خورده.بعد مامانم از اون به عنوان ظرف یه ماده ی بهداشتی استفاده کرده .فرداش بیدار شدم برم بخورم بقیشو چون سون اپ بیرنگه اون بهداشتیه هم بیرنگ بود فک کردم نوشابه هس خوردم.گلوم درد می کرد.بعد خواهرم اومد دید من خوردم گفت بقیشو خوردی.منم چون ازش حرصم گرفته بود که همرو خورده گفتم مامان یه جدید خریده برو باقیشو بخور خواهرم رفت یه نفس همشو خورد.هیچی ازش نموند.به غیر از چند تا فش به من.منم اینم دیگه.بدجنس",
    "عاقا جوراب دختر اقدس خانوم(24 ساعت جلو در ،سبزی پاک میکنه)تو حلقم اگه دروغ بگم، به دختر داییم اس ام اس دادم:\nSalam khobi?\nدیدم جواب نمیده!زنگ زدم خونشون زنداییم برداشته میگه  آخه عزیزم اینجوری خبر میدن؟، ستاره غش کرد!!! (من:  ⊙△⊙)\nوقتی اس ام اسو چک کردم پشمام ریخت،قبل از a  ، Salam اضافه کردم شده  Asalam khobi?ˇ﹏ˇ　　　\nهیچی دیگه الان که دارم این مطلبو مینویسم کل خانواده طبقه پایین دارن روز عقدو مشخص میکنن دختر دایمم تنهایی رفته لباس جشن بخره واسه خودش◑︿◐.\n بزن لایکو که منم رفتم قاطی سوسکا.",
    "اغا ي روز خونه مامان بزرگم بوديم...فقط ي اتاق دارن...منم هميشه ميرم اونجا پلاس ميشم....عموم وزن عموم هم كه تو عقدن اومده بودن اونجا.....منم نفهميدم تو اتاقن\nپسرعمه امم گفت شارژر گوشيتو بده..منم رفتم سمت اتاق...پسرعمم پشتم بود...\nمن:يا ابالفضل..........درو بستم\nدوباره بعد چند دقيقه باز كردم گفتم:ببخشيد به كارتون برسيد...دوباره درو بستم\nنكته اخلاقي::خوب چرا اينكارو رو ميكنيد؟؟ي اطلاعي ...چيزي....",
    "آغا من دختریکی ب آخر خانواده بودم ولی چون دانشگاه رفتم ازهمه دیرتر ازدواج کردم؛ حالا شب جشن عقدمون لباس عقدی وخلاصه خوشگل‏(ایشالا قسمت همتون بشه‏)‏ گودزیلای خواهرم اومده دم گوش من میگه: آخییییش خیاااالم راحت شد ک عروس شدی...\n؛من :‏‏(‏‏(‏‏(‏‏(‏‏(‏\n؛خواهرزادم‏^‏‏_‏^\n\u2029؛ترشیدگی‏@‏‏_‏‏@‏",
    ".......(^_^)...............\nعاقو چشتون روز بد نبینه .یه بار عروسی یکی از اقواممون بود(خدا قسمت شومام بکنه) که باهاش خعلی رودروایسی داشتیمم(شدیدا)شب عروسی صدای اهنگ خعلی بلند بود طوریکه صدا ب صدا نمیرسید...من اومدم نزدیک ابجیم یه جورایی پشت صندلیش. بعد بهش گفتم حدی پاشو .چن بار صداش کردم ولی نشنید دیگه برای اخرین بار تمام توانمو جم کردم ک داد بزنم ....وسط داد زدنم یهو صدای اهنگ قطع شد منم بلند رو به اجیم با داد گفتم پا میشی یا بپاشونمت........................عااقو دیدم کل تالار زوم شده رو ما مامانم ک دیگه هیچی با ی همچین نگاه غضبناکی 0_o\nحالا اومدم درستش کنم گفتم خو چیکار کنم نمیپااااااااااااااااااااااااااااااااشه دیگه............کل تالار رف رو هوا.............\nمن:(((((((\nارکستر(ک خدا خفش کنه)(^_^)\nمامان گرااام......@@\nابروی پاشیده شدم........(^_^)\nابجی پاشیده نشدمممم(^^)\nلاااااااااااااااااااااااااایک یرای عموووم ازاد است...........",
    "با یه بنده خدایی نشسته بودیم داشتیم عکس میدیدیم،رسیدیم به عکس موتور داداشم که تو کارواش گرفته بود\nیهو طرف برگشت گفت عه چرا فقط رو موتور برف باریده؟؟0_o\nمدیونین اگه فکر کنین کف شست و شوی کارواش رو با برف اشتباه گرفته بود\nخخخخ",
    "با خواهر بزرگم رفته بودم خرید که خواهرم یدفه جلو در یه مغازه واساد و رفت تو منم به دنبالش (حالا مکالمش با فروشنده)\n\n-اقا لامپ یه بار مصرف میخوام\n-لامپ یه بار مصرف؟!!! o - O\n-بله از همینا که تو ویترنتونم هست فقط من از این بزرگاشو میخواما\n- لامپ یه بار مصرف که نداریم ولی لامپ کم مصرف داریم(با لبخندی شیطانی)\n-اهان!!! حالا داشتین تموم کردین؟ یا اصلا نمیارین؟\nفروشنده o - O (در حال کندن موهای سرش)\nخواهرم:کی میارین سر بزنم؟\nمن:در حال گاز زدن لامپای مغازه",
    "جمعه درجمع فامیل نشسته بودیم،داشتیم تلویزیون میدیدیم،آهنگ به طاهابه یاسین پخش میشد.\nهمه داشتن اظهارفضل میکردن.شوهرخالم برگشت گف این دکلمه خ قشنگه،خوانندش کیه؟\nپسردایی هنرمندم جوگیرشد بااعتمادبه نفس \nگفت: علی نافی !!!\nمدیونین فک کنین منظورش علی فانی بودا !!\nخدایا این فامیل سوتی دهنده را ازمانگیر...",
    "من رو وقتی یک سالم بود کچل کردن که موهام خوب رشد کنه. خلاصه من رو بردن تو آرایشگاه یارو هم زد کچلمون کرد منم نه از صداش ترسیدم نه چیز دیگه ساکت و مثل بچه خوب سر جام نشسته بودم. بعد که تموم شد من رو بغل کردن بردن جلو آینه ! آخه این کاری بود که کردین؟ بعدشم من تا خودمو کچل و بی مو دیدم نشستم به گریه کردن.\nهر دفعه که این خاطره مرور میشه دلم می خواد همه رو کچل کنم.بله",
    "سوتی دارم در حد...،یه روز رفتم داروخونه برا دوستم که گفته بود براش شامپو بگیرم بعد مسؤل داروخونه اومد اسم شامپو را گفتم اونم گفت واسه چه مویی؟من یادم رفته بود یه دفعه یادم اومد که دوستم گفته بود قوطیش قرمزه منم گفتم برای موی قرمز...یه دفعه آقاهه با خنده گفت برای آنه شرلی میخای منم بعد که فهمیدم چی شده سریع مکان را ترک کردم.نصیب نشه",
    "بابام میگه قدیما یه سگ نگهبان توحیاط داشتیم از بس پیر شده بود,به غریبه ها کاری نداشت خود مارو دنبال میکرد :|",
    "واقعی...\nاقا منو همسرم خیلی خیلی تنبل تشریف داریم  بطوری که حتی اگه سر سفره یه چیز کم باشه یا یادمون رفته باشه عمرا هیچکدوم حاضر نیستیم بریم بیاریم... اگه دیگه خیلی خیلی واجب باشه  با هم سنگ کاغذ قیچی میکنیم هرکی باخت بلند میشه کارو انجام میده..\nاقا یه بار که خونه ی مادر شوهرم بودیم و مهمون داشتن همسرم گفت برو از طبقه بالا فلان چیزو بیار که منم گفتم خودت برو و خلاصه کار کشید به سنگ کاغذ قیچی حالا همه مهمونا دور تا دور نشسته بودن من و همسرمم از راه دور شروع کردیم به سنگ کاغذ قیچی وهمه داشتن هاج و واج مارو نگاه میکردن خلاصه من بردمو با کلی دادو بیداد وخنده گفتم پاشو برو ....\nیه دفعه دیدم همه دارن مارو نگاه میکنن وتازه فهمیدن منو همسرم چیکار داشتیم میکردیم..\nچند دیقه بعد دوباره همسرم یه کار به من گفت تا اومدیم شروع کنیم سنگ کاغذ قیچی....\nیکی از مهمونا داد زد : نه تورو خدا.... چی میخواین بگین من برم بیارم\nخلاصه الان تو فامیل معروف شدیم...",
    "حالا پارک کردن زنها رو بیخیال بشین جا پارک پیداکردنشون بدتره تو مدرسمون(آره دخدرمp;) معلما که وارد حیاط میشن یه دو سه دور تو مدرسه تاب میخورن و همه رو از کف زمین بلند میکنن تا برن یه جاپارک پیدا کنن آخرم تنهاجایی که سایه هس نزدیکای  آبخوریو ایناس....خب محل رفت و آمده..همین جوریش ترافیک داره..:)\nبا بوق و دست و چراغ هی اشاره میکنن \nبعد یه مدت که دیگه کسی محلشون نذاشت  همراهشون اوردن!\nاین معلما ی چیزین ب خدا :/",
    "ما یه همکار داریم خیلی گیجه،تعریف میکرد که یه روز میخواسته روپوش سرکارش رو بشوره،(اگه ریا نباشه ما روپوش سفید می پوشیم.)بعد برای اینکه صرفه جویی کنه در مصرف آب وبرق و لباسشویی رو بخاطر یه روپوش روشن نکنه،میگرده تو خونه هرچی لباس سفید کثیف و غیر کثیف بوده پیدا می کنه میریزه تو لباسشویی و خلاصه روشن می کنه  و میاد میشینه\n.\n.\n.\n.\nیهو می بینه روپوشش رو مبله.قیافش اون موقع خیلی دیدنی بوده نه؟",
    "اول دبیرستان بودم زبانم فوق العاده ضعیف بود تو امتان زبان یه عکس داده بود گفته بود واسه این عکس جمله مناسب بنویسید توی عکس یه پسر قد بلند با چشای درشت کنار یه دختر کوتاه قد وایساده بود ما باس می نوشتیم ‏the boy is taller than girl\nمن نوشته بودمthe boy is looking at girl\nاز امتان که اومدم بیرون از بچه ها جوابشو پرسیدم کل مدرسه رو تا یه هفته گاز میزدم  واسه اینکه آبروم نره چیزی به کسی نگفتم هفته بعد  که معلم اومد داشت اشکالای بچه ها رو می گفت یهو این جمله ی ماندگار منو هم گفت  هیچی دیگه از آنجایی که هیچ کس تو کلاس به اندازه من تو زبان با استعداد نبود همه فهمیدند که من اینجوری نوشتم همه درحالی که با انگشت منو نشون میدادند داشتند صندلی هارو گاز میزدن معلممون هم همه ورقه ها رو تو خونه خورده بود تو کلاس تخته رو گاز میزد منم اصلن تو افق محو نشدم و از اینکه لحظات شادی را برای همه ایجاد کردم خوشحال بودم‏@‏-‏@‏",
    "اولین تقلب من در دبستان؛\nخطاب به جلویی: پیس پیس،عدد 9 کدوم بود؟\nجلویی: همون که کله ش گرده\nمن: گردیش اینور بود یا اونور؟\nجلویی: گردالیش سمت چپه\nمن: یا خدااااااااااااااااااا چپ دیگه کدوم طرفه؟؟!!!",
    "داشتم وبگردی میکردم، یکی از وبلاگها رو بعد از اینکه مطالبش رو یه نگاهی کردم بستم،از طرف مدیر وبلاگ برام پیغام اومد:خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام، خداحافظ به شرطی که ببینی تر شده چشمام!!!\nخدا شاهده میدونستم انقدر ناراحت میشه صفحه رو نمیبستم...تصویر چشمای ترش یه لحظه از نظرم رد نمیشه:))))))",
    "جاتون خالی رفته بودیم مشهد...\nتو حرم یه زن عرب اومد بهم دست بده گفتم لا لا نا محرم.\n\nعربه برگشت گفت \"اَنتَ جَمیلُ جِداً\"\nالآن سه روزه تو خونه خودمو حبس کردم یعنی واقعا من خوشگلم؟؟!تاحالا کسی بهم نگفته بود....",
    "این همسایه روبروییمون تازه اومدن دخترش ویالون می زنه \nبعد خیلی خون گرمن دیشب مارو دعوت کردن واسه افطار \nمن پاشدم بیام زن همسایمون گفت اقا علی کجا ؟؟ نشسته بودین حالا \nیه نگاه عشقولانه به دختره کردم گفتم الان وقت تمرین پیانومه باید برم \nبعد مامانم نه گذاشت نه برداشت گفت : علی تو پیانوت کجا بود چرا دروغ می گی ؟؟؟ این علی ما از بچگی با دبه سرکه تنبک می زنه خودشم می رقصه :)))) یه دبه بیارید ببینید چیکار میکنه \nاصن کمرم شکست \nجوری شده بود ک دختره تا منو نگا می کرد از خنده 3 تا باد معده در میکرد :(",
    "ی درخت انجیر داریم ما\nامسال برای اولین بار یدونه انجیر داده!\nبعد بابام اومده با خوشحالی داد میزنه انجیر داااااااااااددددددددهههههههه\n.\n.\n.\nآخه پدر من درخت انجیر باید انجیر بده دیگه!\nاینجوری ک تو ذوق میکنی ما فک کردیم آناناس داده!!!\nوالا",
    "اغا استعدادی که من در چشم کردن خودم دارم اگه در چشم کردنه بقیه هم داشتم تا حالا اسراییل رو با خاک یکسان کرده بودم \nدیروز نگاه به امپر بنزین کردم یواش تو دلم گفتم خوبه از صبح بنزین زدم آمپرم پایین نیومده به خرطومه فیله فورجوک قسم چهارراه بعدی نگاه کردم دیدم آمپرم سه تا خط پایین اومده\nفکر کنم باکمو سوراخ می کردم هم، اینجوری بنزین کم نمی شد\nوالا می ترسم جلو آینه برم دیگه! شما هم مثه منید آیا یا فقط من اینجوریم",
    "سلام ، آقا گوشی جی ال ایکسم از جیبم بیرون نیاد اگه دروغ بگم ، هفته پیش نزدیکای سحر بود که داشتم خواب ازدواج و عروسی کردنم رو میدیدم که بابام اومد منو برای نماز بیدار کنه ، چند تا لگد زد و رفت من فقط چشمامو باز کردم باز دوباره خوابیدم که ادامه ی خوابم رو داشتم میدیدم (اونجا ، جای قسمت زنانه بود) که یکدفه ای احساس کردم یکی داره لگدم میزنه از خواب پاشدم ، پاشدم دیدم بابامه با تعجب به بابام گفتم : تو قسمت زنانه چی کار میکنی؟\nقیافه منD:\nقیافه بابام:( ؟\nسازمان حمایت از خواب پریشان:)))))))\n\n{خاطره از دوست عزیزم حمیدرضا نصرتی}.",
    "برا اولین بار تو عمرم یه رمان ایرانی خوندم طرف زارتو و زورت سنگینی نگاه اینو و اونو رو خودش حس میکرد اون وخ من  دو ساعته به مامانم زل زدم انگارررررررررررررر نه انگار تازه میخواس از جاش بلند شه نیگاش به من افتاد یه یه دیقه نگام کرد بعد برگشته میگه چیه مث بز زل زدی به من............................. دیگه حرفی برای گفتن ندارم",
    "اونروز با خواهرمو مامانم رفتیم مغازه.\nیه زنه اومد خیلی شیک و با اعتماد به نفس به حوله تن‌پوش ها اشاره کرد گفت ببخشید آقا از این حوله ها یه نفره اشو هم دارید؟\nمرده: ما همه ی حوله هامون یه نفره اس :| \nمنو خواهرمو مامانمم که داشتیم کاتالوگو میجوییدیم\nهی حوله ی دونفره میومد تو ذهنمون میپوکیدیم.",
    "هییییییی زندگیییییییی...\nچن وقت پیش مهمون داشتیم،از اون جایی که مهمونا خیلی به ما لطف داشتن،واسه شام خونه ما موندن...حالا شام بخوره توسرم...بیشتر از ی مجلس ختم ظرف کثیف شد...قشنگ آشپزخونه تا سقف پر بود از ظرف نشسته... من بدبختم میدونستم آخر سر باید خودم ظرفا رو بشورم دست به کار شدم که زودتر تموم بشه... خلاصه بعد چن ساعت تلاش بی وقفه ،ظرفا تموم شد...آخیشش... میخواستم خوشحالی بعد اتمام کارو انجام بدم که یهو مامانم اومد تو آشپزخونه... ی نگا به ظرفا کرد بعد ی نگا به من... هیچی دیگه،عوض تشکر برگشت گفت این چه وضعیه...اسکاچ(اسکاج حالا هرچی)بهتر از تو ظرف میشوره...\nمن   :-(((((((((\nمامان م:-)))))))))\nاسکاج >_",
    "رفته بودیم مهمونی (کل فامیل)  آخر شب بود ولی هیچکس خداحافظی نمی کرد که بره\nپسر داییم(دایی بزرگم) مثلا میخواست طرف صاحبخونه (دایی وسطی) رو بگیره گفت\nی کار می کنید صاحبخونه  گ... خوردن بیفته از اینکه ما رو دعوت کرده\n\nکل فامیل O.o\nپسر داییم    ^ــــ^\nدایی وسطی O.o",
    "پریروز با مامانم رفته بودیم کفش بخریم چن مغازه روگشتیم مامانم ی جفت براخودش خرید ولی من هنوز نپسندیده بودم..خلاصه مارفتیم ی مغازه ای من \nی جفت کفش پرو کردم ببینم چجوریه.از اونم خوشم نیومد!بعد داشتیم ک از مغازه میومدیم بیرون یهو فروشنده هه گف:قابل نداره خانم مبارک باشه!\nمنم اصن حواسم نبود ک مامانم گف:خاااک برسرت آبروموبردی...نگا کردم دیدم بعععله کفشایی ک پرو کردم هنوز پامه!!! ازخجالت ندونستم چجوری \nب سرعت کفشارو دراوردم و مال خودمو پوشیدم والفففرااارررر....فروشنده@_@     من:(((     مامانمo_o",
    "عاقا يكى از رفقاى ما تصادف كرده بود،قفسه سينش شكسته بود مهره هاشم ترك برداشته بود.با جمعى از دوستان رفتيم عيادتش،حدود ده نفر يازده نفرى ميشديم.رفتيم بيمارستان،ديديم آسانسور گندست،هممون سوارش شديم!خلاصه اينكه زديم بره دو طبقه بالاتر،يهو تا نصفه رفت،بعدش ايستاد!!!خلاصه اينكه حدود پنج ديقه تو آسانسور بوديم.نفسمونم كه گرفته بود!بعدش از بالاى آسانسور درو باز كردن گفتن يكى يكى بياين بالا.يكى از رفقاى ما،موقع بالا رفتن،از خودش يه بويى خارج كرد!حالا صداشم كه بماند.خودش بوى پياز ميداد!وقتى داشتيم بر ميگشتيم آسانسور درست شده بود،بوى اسپرى خوشبو كننده هم ميداد!!!خلاصه اينكه عابروى دوستمونو برديييييم.\nپايان",
    "سلام...\nیادمه بچه ک بودم  تو دوران ابتدایی روخوانی نوبت من بود.،معلممون رو ب من گفت شروع کن .منم شروع کردم.......شب بود ماه پشت ابر بود ،ادامه شو هرچی تلاش کردم نتونستم بگم یهو معلممون گفت امسال شما مردودید من از همه جا بیخبر فک کردم داره کمکم میکنه گفتم امسال شما مردودید یهو دیدم همه دارن نیمکتارو گاز میزنن یعنی داغون شدما \nاز اون موقع میخوام برم تو افق محو بشم ولی نمیدونم راه افق از کدوم طرفه عایا کسی هست ک راه افقو نشونم بده ...\nمن:(\nمعلم:)\nافق@_@\nکتاب فارسی$_$",
    "امروز بحث سر این بود که چرا بدرم یه ال سی دی برا خونه نمیگیره؟\nحالا مکالماتو داشته باشین:\nداداشم: بابا میترسه اگه بگیره خونه رو باس بکوبه یکی دیگه بیگیره :)\nمامانم(برا قانع،غانع،قانه،غاعنع کنه): اره دیگه اینم که اخر عمری مجبورمون میکنع همین جا...  :((((\nبابام: اره اره اره... خخخخ\nمنه بخت برگشته: مامانی تو بزار یکم بگزره.بگذره منو داداشی یه خونه میسازیم شوماها میاین پیش ما \nاصن من خوودم شما رو نیگه میدارم!::)))))(الان فهمیدین من چقد اونارو دوس دارم دیگه)\nمامان خانوم بنده: تو بزار اولا خدنتو بسازی دویما تو باس بازنت بسازس اونم دخترای الان!!\nمن: مامان ینی چی زن باس تابع شووهرش باشه چنان کار وبقییی. باش بکنم که هرچی گفتم انجام بده:)))\nمادرم تو بزا اول زنت بدن بعد اَ این غلطا بکن. :))))))))))\nاینم من. ;((\nپرورشگاه بغل خونمون:｜｜\nدختران دم بخت :)))) \nمن17ساله و بچه اخریم:)",
    "بابایی ترین حالَتِ هَر پِدَر وَقتیه که ,..\n\nبَعد اَز زیرُ رو کــَـردَنِ کانالا ریموت کنترلُ بِهِت بِده..\n\nبِگه هیچی نَداره خاموشِش کُنی بِهتره. . .",
    "خـــواهر ٍ نامـــزدم زنگ زده برا شــام بریــم خونشـــون میــگه : امیــــر چی دوس داریـــن بپــــزم ؟؟!\nمـــــــن : مهســا خانـــوم شــومام مَیــه آشپـــزی میکنــــی ؟! :) \n_ : پ چی فٍـــک کــــردی ؟! مـــن همــه غذاهارو بلـــدم حتی دخملـــمم کلی غذا بلـــده ه ه اَ همـــی الان یادش دادم (6سالشــه)حالا چی دوس دارین؟ به مهتــاب گفتـــم .. گفتـــش هرچـــی امیــــر بگه !\n(( شــوهرش پیشــم بود گفــت بگـــو فسنجــون :پی )) : خــــب فسنجــــون!\n_ : آآآآ ... اٍ م اووووووم فسنجــــــــــووووووون ؟؟ ... چشــــــــــــممم \n10میـــن نگذشتـــه بود زنــگ زد به شـوهرش : نـــــویـــــــدی ؟؟ :((\n_ : جــــانم ؟؟ ;-)))\n_ : نــویــد آبـــروم داره میـــره نجــاتم بده !!!!!!!\nنویـــد : چـــــــــرا ؟؟ چی شـــده ؟؟\n_ : مــامـــانت کوجــاس ؟ چرا گوشیشــو جواب نمیـــده ؟؟ میخــوام ببینــم میتــونه برا امشـــب فسنجـــون بپـــزه ؟؟ امیـــر گفتــه فسنجــون میخــواد!\nمــــــــن : خخخخخخ\nنــوید : ^_^ آره خانـــومی میتــونه .. واســا دوباره مـــن بش میــزنگم! \nینی قــط کرد ترکیـــدیم اَ خنـــده !\nحالا بمــاند ســر ٍ شـــام چقد اَ دس پختــش تعریـف میکـــرد بنده خـــدا \nفک و فامیـــــله دارم مـــــــن ؟ ^_^",
    "سلام\nیه روز تو تاکسی نشسته بودم.پونصد تومن هم تو دستم بود(کرایه تاکسی!)\nآقا من اصن حواسم نبود داشتم با پول موشک درست میکردم!\nوقتی درست شد...پرتش کردم به سمت راننده..خود تو گوشش:دی\nآقا عصبانی شدا.........منم حس خیسی کردم:)\nحالا صد تومنی میخواست بهم بده(سکه)..محکم کوبوند تو گوشم:|\nآیا راننده هم انقدر انتقام جو میشه؟",
    "به جون خودم این حقیقته\nبامادر آبجیم رفتم بیرون خرید (واسه اونا خریده واسه من حمالیه)\nوسط خیابون یه دفعه آبجیم پرتم کرد جلو ماشین مردم\nحالامن تیزوبزم زود در رفتم لهم نکنه\n(خداخیرش بده اون راننده رو بهمون فحش نداد)\nوقتی رسیدم بهش ظل زدم تو چشاش میگم مگه مرض داری بچه؟\nمیگه نه \nمیگم چرا این کارو کردی ؟\nمیگه میخواستم بمیری دیه اتو بگیرم خرج کنم\nمنم کم نیاوردم \nگفتم بچه جون من اگه بخوام بمیرم تورم با خودم میکشم\nبرگشته میگه بهتر پولا میرسه به مامان بابا اونا جای ما حال می کنن\nدیگه تو این مرحله کم آوردم جوابشو ندادم\nبابایکی منو توجیع کنه ایناکین؟چین؟ازکجااومدن؟",
    "مامان بابام دارن میرن مسافرت داداشمم قرار بود بره خونه یکی از دوستاش  زنگ زدم به دوستام بیان شب پیشم بساطم همه چیز و جور کردم\nحالا جواب دوستام داشته باشید\nاولی：وای عزیزم مهمون داریم!!!!!\nدومی：عجقم من بدون عروسکهام نمیشه بخوابم\nسومی：می خوام بیاما ولی فردا صبح زود باید برم سرکار(دقت کنید خودم ساعت ۷باید سرکار باشم)\nهمین جور برید الا اخر\nحالا دوستای داداشمو داشته باشید \nزنگ زدن خونه(اخه از دستشون عاصی شده بود بس زنگ زده بودن به گوشیش که  می خوان بیان)بهم گفتن：\nبه داداشت بگو ما شب اونجاییم\nفقط سکوت می کنم \nنه نمیشه اخه دخترا خجالت بکشید دیگه اه اه اه \nهیچی دیگه خونه رو دادم دست داداشم خودم رفتم خونه خالم:-(",
    "دیروز جالب بود تلویزیون داره جشنواره کیش را نشان می دهد\nپسر عموم اومده نشسته بعد کلی نگاه کردن مثل ناپلئون به من نگاه میکنه میگه اینجا جزیره قشمه که پارسال رفتیم خیلی خوش گذشت \n\nمن  O.o\nپسرعموم -_- \nاهالی جزیره کیش O.o",
    "صب سوار تاکسی شدم، تو کیفم داشتم دنبال گوشی ام می گشتم یه هو برگشتم به بغل دستی ام گفتم: می شه یه میس کال بندازی گوشیمو پیدا کنم :))\n\nقیافه بغل دستی ام O_o\n\nقیافه من ^___^",
    "بچگیام فکر می کردم از یه قدرت تمرکز خارق العاده برخوردارم چون هروقت اراده می کردم می تونستم درب ورودی آپارتمان خونه  رو باز کنم....\nاما از وقتی که دیدم اون در جلوی سگ و گربه هام باز میشه کمرم شکست ...\nاصن نابود شدم....",
    "ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﮐﺪﻭﻡ ﮔﻮﺭﯼ ﺗﻮﻟﻪ ﺳﮓ؟\n.\n.\n.\n.\n.\nﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻩ ﺳﮕﻢ ! ﺗﻮﻟﻪ ﺳﮓ ﺍﺯ\nﺣﻤﻮﻡ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺩ ﻣﯿﮕﻢ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ !!!! ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﻨﻄﻘﯽ\nﺑﻮﺩ |:",
    "با دوستام رفته بودیم پارک؛\nبعد منو یکی از دوستام رفتیم که بلال بگیریم؛\nاز بس این دختر در مورد نامزدش جلال تو گوشم وز وز میکرد حواسم نبود به پسره گفتم :آقا 5تا جلال بدین:))\nپسره گفت چی بدم:گفتم جلال دیگه:)))))\nپسره پکیده بود از خنده؛یهو گفت جلالا تو آب نمکن^_^\nتازه فهمیده بودم چه سوتی ای دادم:|\nاصن یه وضعی بودا",
    "جونم واستون بگه که:داداشم گوشیش از اوناس که وقتی زنگ میخوره اسم مخاطب رو میگه .زنگ گوشیش هم یکی از آهنگ های مرتضی پاشاییه.عاغا 1بار داداشم گلاب به روتون رفت  wc .گوشیش زنگ خورد نمیدونید پدرم با چه دقتی گوش میدادببینه کیه.قبل اینکه اسم طرفو بگه آهنگه که شروع شد گفت :مرتضی پاشایی!همینو که گفت دیگه پدرم ادامه شو گوش نداد.داداشم اومد بیرن برگشته به داداشم میگه :چرا اینقد دیر اومدی بیرون مرتضی پاشایی کلی بهت زنگ زد!!!!!!!! بععععععععععععععععععله داداش من یه همچین مخاطبایی داره!!!!!!!!!!!!!!",
    "یه روز داشتم تو خیابون راه میرفتم که یهو یه مرده با یه فِراری زرد خوشگل اومد...همه چشما بهش دوخته شده بود...همه زیر لب ازش تعریف میکردن که ناگهان...یه پیرزن اومد دست تکون داد براش فکر کرد یارو تاکسیه...هیچی دیگه در حالی ما داشتیم اونجا آسفالت گاز میزدیم اون مرده هم کم کم داشت محو میشد",
    "آغا ما اول ابتدایی بودیم\nاولین روز مدرسه هم بود\nهمه گریه می کردن\nمنم با تعجب به مدیر مدرسه گفتم\nاغا\nما هم باید گریه کنیم؟؟",
    "امروز داشتم سیب زمینی سرخ کرده درست میکردم اما با خیال راحت (حالا چرا) چون کسی خونمون نبود داداشم هم خواب بود(دختر هم خودتی من پسرم) هیچی دیگه اولش که سر روغن پرید تو ماهیتابه با دو انگشت مبارک درش اوردم احساس سوختگی نکردم اما احتمالا نرونها وقت نکردن جیغ بزنن چون بو کباب میومد . باخوشحالی سرخ کردنشو تموم کردم یه دیس کامل شد (اخ جوووووووووووون)\nدر یک ان دستم خورد به دیس همش رو کف زمین اشپزخونه خالی شد یععععععععععنی چنان ضربه روحی خوردم که وقتی معشوقم بعد از هفت سال عشق و عاشقی بخاطر پولو موقعیت خانوادگی رفت بایکی دیگه این حال بهم دست نداده بود نشستم جمع کردم بعد به خودم گفتم:\nاین همه سوسکو مگس تو دوغ و نوشابه پیدا کردیم \nاین همه جک و جونور تو بسکویت و کیک پیدا کردیم\nاین همه کرم تو میوه پیدا کردیم اما بازم خوردیم مگه مردیم\nحالا شاید یه سوسکی مارمولکی چند روز یا ماه یا سال پیش از اینجا رد شده باشه که چی؟ (یععععنی استدلالم تو حلقم)\nبعدشم کباب  شامی درست کردم و سیب زمینی ها رو دادم داداشم خورد اون قسمتهایی که تمیز بود هم خودم خوردم\nخلاصه خیلی خوش گذشت\nکثیف خبیث بدجنس هم خودتی",
    "دیروز یه پراید صورتی دیدم خیلی قشنگ بود\nگفتم صد در صد رانندش دختره\nاومدم ازش سبقت بگیرم به چشم خواهری یه نگاه انداختم ببینم رانندش چه شکلیه احیانا و نیاز به سایه بالا سر داره یا نه ؟؟؟\nچشمتون روز بد نبینه یه آقایی با هیکل نتراشیده و نخراشیده تو مایه های اکبر سبیل خودمون راننده بود\nهیچی الان تو فاز خودکشی قرار گرفتم ولی هر چی خودمو از طبقه همکف میندازم پایین نمیمیرم !!!",
    "آقا با اجازتون من دارم میرممممممم مسافرت...\nخودم ک نه.ولی مطمعن ام این آقاهه هس(مسعول تایید نکردنه پست ها)\nخعلی خوشحال میشه ک دوسه روزی دسته رد ب سینه ی پست هام نمیزنه\n(وای خدا اون دستمال رو بدید...اشکم ...)خلاصه خواستم بگم حلال کنید.بالاخره دایی من ک مثه ادم رانندگی نمیکنه.\nشاید آخرین پستم باشه..تو رو خدا گریه نکنید.اون تیغو بزار زمین دختر.\nاصن نمیرم.خوووو نمیرم خخخ(اومدم دایی .اومدی ام)\nآب ک نمیتونید.ی لایک پشت سرم بریزید.مسافر ام.",
    "یادمه وقتی کوچیک بودم (البته یادم ک نیست چون خیلی کوچیک بودم مامی تعریف میکرد ک)رفته بودیم روستا خونه ی یکی از اقوام .\nاین اقوام محترم کارش تولیدابریشم بوده. والدین گرام بنده هم  برای بازدید از این پروژه ی تولید ابریشم توسط کرم ابریشم میرن تو کارگاه این بنده خودا  .از بس هیجان زده بودن منو ول میکنن و میرن برا تماشا . بعد از شنیدن صدایی مثل صدای خوردن لواشک با روکش پلاستیکیش توسط ی بچه ی 3.4 ساله میان سمت من.بقیه شو نمیگم .\nبزا بگم چون عقده شده رو دلم .میدونین چی بوده تا آخر تو حلقم .کرم ابریشم .\nالبته مادرم ک خیلی چیزی یادش نیست چون بیهوش شده",
    "يادمه كوچيك كه بودم چايو با ني ميخوردم كه خاص باشم.. تازه وقتي دهنم ميسوخت بازم از رو نميرفتمو باز ميخوردم. بعدشم فك ميكردم خيليم كلاس داره .نميدونم فقط من اينجوري بودم يا شماهم مثل من بوديد\nلايك=منم مثل تو بودم\n(-:"
]