[
    "سلاااااااااام. \nچند ساعت پیش داداشم اینا داشتن از سفر برمیگشتن.منم سر کار بودم.زنگ زده بهم میگه ما تا 1 ساعت دیگه ترمینال هستیم با میشینت بیا دنبالمون.گفتم باشه و تلفن رو قطع کردم.دست کردم توی جیبم سوئیچ رو در بیارم دیدم نیست (0!O)   \nعاقا رفتم سر کمدم دیدم اونجام نیست.همکارم اومد گفت چی شده ماجرا رو واسش گفتم دو تایی افتادیم به جونه اتاقم عاقا نبود که نبود.\nیهو زدم زیر خنده:)) همکارم گفت چی شده گفتم من اصلا ماشین ندارم :)) عصبی شد.دوباره زدم زیره خنده گفت چیه دیگه گفتم من اصلا داداش ندارم:))) میخواست خفم کنه یادم افتاد من اصلا همکارم:)) یکم به خودم اومدم دیدم من اصلا بیکارم کار ندارم :))) \nخو چی کار کنم تحریم ها فشار میاره:))\nدیوونه هم خودتی؛)",
    "سال ها پیش در روستای ما شخصی به نام اسماعیل در جمعی هی بگی نگی شلوغ می گ*وزد. \nاز فرط خجالت اساس جمع کرده و به شهر پناه می برد. 15 سال می گذرد و او تصمیم می گیرد شبانه به روستا آمده و ببیند که مردم فراموش کرده اند یا خیر؟\nسقف خانه ها آن زمان گنبدی و  کاه گلی بود و سوراخی برای تهویه داشت. اسماعیل از سوراخ به درون خانه ای می نگرد که:\nمرد خانه از زنش می پرسد: ننه ممد(مادر محمد) ممد چند سالشه؟ \n   میگه نمی دانم والا، از سال گو*ز اسماعیل، 15  - 16 سالش هست.\nآن شب اسماعیل به شهر بازگشت و دیگر هیچ کس از او خبری نشنید...\nجریان واقعی- اسامی واقعی",
    "داشتم میرفتم دانشگاه تدریس بانک هم کار داشتم کارم انجام دادم برگشتم دیدم یه دختری هم وایستاده بود کنار خیابون میگفت دانشگاه...(نمیشه اسم برد)دیدم دانشگاه که میخوام برم موقع رفتن بهش گفتم سوار بشه تو راه سر صحبت باز کردم(نفس خبیث من است دیگر چه میشود,کرد :-)   )\nمن：از دانشگاه راضی هستی؟!\nاون：بد نیست \nمن：استادهاش چطورن؟!\nاون：یه مشت مشنگ!!!!راحت میشه خرشون کرد\nمن：خب چطوری؟!\nاون： امروز یه کلاس دارم تا الان سر کلاسش نرفتم ندیدمش استادش حضور غیاب نمیکنه ولی هر جلسه کوییز داره  ولی مشکل داشته باشی قبول میکنه  همه نمره باشه برای پایانترم می خوام برم بگم این مدت عشقم مرده بود شرایط روحیم خوب نبود میگن قبول میکنه\nمن：واقعا مرده؟!\nاون：نه بابا حالا بر فرض هم بمیره یکیشون کم میشه\nمن：اهان@_@\nرسیدیم دم دانشگاه پیاده شد کرایه داد گفتم عزیزم هم مسیر بودیم نمیخواد\nرفتم سر کلاس دیدم ته کلاسم نشسته هیچی نگفتم درس شروع کردم\nاخر کلاس هم گفتم：اگه باهاتون راه میام کسی میاد میگه مشکل داشته نذارید به حساب خنگیم این راه که شما میرید من تو شب چراغ خاموش آسفالت کردم اینکه حرفتون باور میکنم  برای این که دوست دارم خیال کنم صداقت هنوز وجود داره دیگه پای وجدان خودتون\nجالبش اینجاست بعد کلاس امد همون داستان بهم گفت@_@\nایا من دو گوش بلند دارم؟! ایا من مخملیم؟!\nایا بعضی ها میدادنند خجالت چیست؟!شرم را چطور؟!\nقشنگ زدم کتلتش کردم بچه پررو رو  واقعا چی فکر کرده بود نمیدونم",
    "یه سری هستن وقتی میخوان آدرس بدن خیلی جالبن \nمیگن میری چیز... چی بود یادم رفت !!@ اون طرف چیز دیگه که یه سرشم میخوره بهههههه چیه!؟؟ تو یادت نیومد؟؟خنگیا\nمن -.-\nاون ^.^\n\n\n\n\n\n\n\nاحســــــــــــــــــــــEHSANHDــــــــــــــــــــــان",
    "یبار با یکی از رفقا رفتیم پارک داشتیم بستنی میخوردیم یه خانمی هم با دخترش نشسته بودن روبروی ما\nبا رفیقم چش تو چشم شدن همو نیگا میکردن و خلاصه دختره هم خوشش اومده بود و از این حرفا\nرفیقم صداش و بلند کرد به خانمه گفت \nببخشید خانم میشه یه چیزی بگم\nدختره خودشو جمع و جور کرد و سرشو پایین انداخت \nخانمه هم گفت بگو پسرم\nگفت خواهشا واسه دختر خانومتون یه بستنی بخرین طفلک مرد از بس نگامون کرد \nبستنی هم نچسپید به ما\n\n\nاز اون روز هیچوقت دختره رو ندیدم فک کنم خودکشی کرده",
    "ما یه بار رفته بودیم استخر بعد دوستم منو هول داد تو چهار متری\nداشتم غرق میشدم که یه غریق نجات نجاتم داد بعد بیرون اومد غریق نجاته گفته چی شی که\nمن لال بازی درآوردم ودوستمو نشون دادم\nاونم گرفت مث سگ دوستمو زدو از استخر انداخت بیرون\nدوست گفته هیچ وقت نمیبخشمت",
    "1 برادرزاده دارم 5 سالشه.چند وقت پیش براش یه جعبه مداد شمعی خریدم.امروز میخواستن برن پارک.مکالمه رو داشته باشین:\nزنداداشم:پسرم مدادشمعی و دفترت رو جمع کن بزار سر جاش تا ببرمت پارک\nبرادر زادم:مامان جون مداد شمعیا رو بگو عمه بیاد جمع کنه.\nزنداداشم:چرا؟\nبرادرزادم:چون من نخواسته بودم ، خودش دوست داشته برام بخره پس خودشم باید جمع کنه\nشما بگید اینم برادر زادس من دارم؟؟!!!",
    "امروز داشتیم از اردو ی کوهنوردی برمیگشتیم که یهو دیدم گوشیم همش داره زنگ میزنه منم جواب نمیدادم چون نمیشناختم خو :|\nدوستم عصبی شد گفت بده من باهاش حرف میزنم منم دادم بهش یه اقایی گفت سلام عشقم!!! دوست منم گفت جوونمم؟؟ این عاغا قطع کرد\nبعد یه خانومی زنگ زد گفت مگه این گوشیه احسان نیست؟؟دوستم گفت اره اره بفرمایید با خودش حرف بزنید . . .\nمنم گفتم بعله ای ناشناس؟ اون خانوم که مادرم باشه گفت بیشعور عوضی چشم سفید ( از محبتشه ^ــــــــــ^)دیگه چرا گوشیتو دوستت جواب میده؟؟ها؟؟\nعاغا منم رنگم پرید ببعدش اون عاغاهه ک بابام بود :| داد زد به منم میگی جونم؟؟؟ها؟؟؟ بذارم برسی خونههه :| به دوستم گفت پدرم و مادرم بودن اونم گفت تا جمعه بیا خونه ی ما اب از اسیاب بیفته :|\nالان توی خونه ی دوستمم ای لاو یو پی ام سی دوستان :)\n\nمدیونین فکر کنین اولین پستمه :|\nلایک کن دیه :| حداقل برای بابام تا منو نزنه :|",
    "من سال اول دبستان كه بودم،ديدم يه سري بچه هاي بزرگتر دارن كتاباشونو پاره ميكنن.منم سال بعدش هر كتابي كه تموم ميشد و معلم كامل درسشو ميداد پاره كردم.\n\nالبته تو خرداد ماه بود كه فهميدم اونا بعد امتحان اين كارو ميكردن....!!!!!",
    "داشتیم خونه ى عموم سریال شمعدونی رو میدیدیم یهو من گفتم چیه این بازیگرا همشون دماغ عملین آدم حالش \nبهم میخوره\nیهو دیدم پسرعموم که دماغشو عمل کرده زیرچشی نیگام میکنه,بعد  اومدم درستش کنم \nتوی سکانس بعدی. آتنه فقیه نصیری با یه مانتوی سفید اومد, گفتم رنگ سفید اینقدر خوبه به الاغم میاد بعد یهو \nچشم به تیشرت سفید همون پسر عموم افتاد\nآخه نامردا چرا سریال در حاشیه رو قطع کردید.",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\n\nبه مامانم گفتم سشوارم سوخته ,سشوارش رو بهم میده میگه:اینو بگیر! خیلیییی عالیه!\nهم جمع و جوره،\nهم گرماش خیلیییی زیاده،\nهم جنسش عالیه\nهم..\nفقط داری موهاتو سشوار میکنی وسطش خاموشش نکن، دیگه روشن نمیشه!",
    "اقا من شديدا اعتراض دارم !!مثلا ما كنكور داريم بعد هرچى به كنكور نزديك تر ميشه به جاى اينكه ما عصبى تر بشيم ،يه خورده دادو بيداد كنيم بلكه عقده گشايى بشه!بقيه واسه من عصبى شدن مامانم كه تا منو ميبينه ميگه برو سر درست !تا ميشينم شام بخورم لقمه رو تو دهنم نزاشتم بابام ميپرسه درسا چطوره؟(خوب حداقل بزارين غذا بره تو دهنم!)باز اينا خوبه معلما كه تا نميتونى يه سوالى رو حل كنى همچين جيغ جيغ شون شروع ميشه كه نگو!!بابا جان من كنكور دارم نه شما ولى از همه بهتر منشى اموزشگاهست رفتم با لبخند بهش ميگم خانم فلانى بى زحمت يه اژانس ميگيرى همچين يهو با جيغ گفت براى كجا كه من هفت جدم اومدن جلو چشمم سالسا رقصيدن!گفتم بيخيال خانم جان من پياده گز ميكنم ميرم!بعد برگشته ميگه از استرس كنكوره!(حالا خاك تو گور فكر كنم از نظر سنى با دايناسور ها كنكور داده باشه!)\nخدايا اين ٣٣ روز. خودت به خير كن",
    "یادمه ازوقتی شلوارکردی باباموپوشیدم وهمه مسخره ام کردند تصمیم گرفتم ازکسی تقلید نکنم تااینکه باپست عباس مستقیم دررابطه با اسم پدرومادرش توی مخاطبینش روبه روشدم...خلاصه خوشمزگیم گل کردومنم همینکاروکردم...البته من یه ذره اسمام بدترشد...↓_↓...نمیدونم چرا فک کنم خوشمزگیم میوه داده بود...\nخلاصه...جونم واستون نگه(مگه ازسرراه پیداش کردم؟)جمعه ننه ام رفته بود خارج منزل بابام هم باگوشی من پرنده هــــــای خــــــشمگین...یوهاهاها...بازی میکرد.که دیدم گوشیم زنگ خورد...\nپدرگرام:(...)...کیه این؟\nمن.درحال تماشای فیلم.:ماما...یاپیغمبر..O_O\nپدرگرام:بیشعوراین اسم مامانته؟هاااااااااااااااان؟\nمنم که بسی اســــــــترسی...کاروقهوه ای کردم\nمن:به جون خودم تقصیر عباس وجوکاشه...\nپدرگرام درحالی مث ببرزخمیه:عبــــــــــــاس کیه؟\nمن درحال گریه:عباسO_o....عباس کیه؟\nپدر:توهمین الان گفتی عباس؟؟؟؟\nمن:مـــــــن؟؟؟؟...من گفتم طـــــناز...عباس چیه^_^؟\nپدر:غلط کردی یامیگی عباس کیه یامیکشمت....زودددددددددد\nمن.درنقش گربه شرک:همین راهو مـــــستقیــــــم بری به عباس میرسی...=_=\nاز جمعه تاحالا داداشم گیرداداه میگه منو با طناز آشنا کن...خب من چه خاکی به سرم کنم...(↓_↓)",
    "یادتونه مدرسه که میرفتیم جواب سوالی که طولانی بود رو داخل کتاب علامت میزدیم و تو دفتر مینوشتیم\"جواب در کتاب\" حالا من پنجم ابتدایی که بودم سر جلسه امتحان دیدم همون سوالی که یه صفحه جواب داشت اومده منم واسه جوابش نوشتم (جواب در کتاب) نمیدونم چرا بهم نمره نداد.من جوابشو کامل بلد بودم فقط حوصله نداشتم اینهمه بنویسم:-(((((((",
    "پسره عکسشو گذاشته کم مونده تاتو کنه فقط...اونوقت پست گذاشته زیرش:\nمیترسم مردانگی ام را حرام کسی کنم که زنانگی اش را درآغوش دیگری خرج کند...\nمنم زیرش کامنت گذاشتم عزیزم تو از این چیزا نترس...\nبترس از روزی که تو ورزشگاه رات ندن تازه گشت ارشادم بیاد بگیرتت....\n\n*****فکر کردین بلاکم کرد؟\nیا شایدم فکر کردین مخاطب خاصم شد؟\nنه دوستان آدم منطقی بود:\nگفت یعنی انقدر ابروهامو خوشگل برداشتم ناموساً؟؟؟؟ *****",
    "~ SaRa ~\n\nداشتم پای سیــستم یه چیزی دانلــود میکردم؛ دیدم صدای قاشـــق چنگال میــآد \nدویدم رفتــم گفتم: نامــردا چرا منو واسه شام دانلــود نکردین؟ :(\n\nخــآنواده: :||",
    "عاقا دوران راهنمايي بودم از علوم اقتصاد فوق العاده متنفر بودم با اينكه يه ناظم خيلي تيز داشتيم يه روز رفتم دم در كلاس يه صندلي گذاشتم زير پام و اون تابلو كه روش نوشته شده بود كلاس علوم اقتصاد رو برداشتم و به جاش تابلو دستشويي رو زدم تابلو كلاس علوم اقتصاد رو هم زدم كنار دستشويي چشمتون روز بد نبينه همون روز هم بازرس اومد بررسي يعني اون موقع آدم بود كه رفت رو هوا خيلي شانس آوردم كسي نفهميد من اين كارو كردم وگرنه الان بايد با روحم پست ميفرستادم.....",
    "دختر خالم سه سالشه. ظهر خالم برده بخوابونتش بعد از خوردن شیر و کلی تکون دادن پاش دختر خالم بلند شده میگه نمیخوابم!\nخاله: بگیر بخواب\nبچه: نه\nخاله: نخوابی بهونه میگیری.بگیر بخواب!\nبچه: نه\nخاله: اگه نخوابی انقد میزنمت صدا خیار گاز زده بدی!\nبچه: زود باش کتکمو بزن میخوام برم بازیo_O\n\nکصافط ازبس کتک خورده خیره شده.من به سن این بودم مث چی از مامان بابام میترسیدم.",
    "دیروز مامانم اومده بهم میگه:مانتو خریدم 75تومن!!!اگه گفتی چند خریدم؟\nمن:75 تومن؟؟؟؟؟؟؟\nمامانم:آره...از کجا فهمیدی!!!!!!\nمن:باهوشم دیگه!!!!\nخدایا این شادیارو از ما نگیر....",
    "عاغا من بعد سالها واسه ریاضی داوطلب شدم برم تمرینا رو  پای تخته حل کنم(از روی گام به گام):)\nبعد از این که همه رو رونویسی کردم خوشحال خواستم بشینم اونوخت یه آدم بوووووووقی ازون آخر کلاس داد زد: الینا جووووون یه توضیح میدی من اخریشو نفهمیدم ...\nبعععععله درست حدس زدین منم با پرتاب یه گچ به سمتش بهش یاد دادم :)))))\nآدم انقدر بیشووووووور؟؟؟؟؟؟ عایا؟؟؟؟؟؟؟",
    "دوران دانشجویی رفته بودم دانشکده گردی داشتم کلاسارو دید میزدم که یهو هم اتاقیم اومد جلوم و گفت یکی از ترقه هاتو بده که بزنیم این دانشکده هم بی نصیب نمونه چشمتون روز بد نبینه صداش تو سکوت و دیواری تمام سنگی خیلی پیچید.داشتیم فرار میکردیم و به بچه هایی که با عجله و ترس میومدن سمت ساختمون میخندیدیم که همکلاسیم مارو اونجا دید و به دوستش که واسه اون دانشکده بود گفت نترس این صداها واسه ما عادیه هر روز چهارشنبه سوری داریم.",
    "آقو مسموم شده بودم رفتیم بیمارستان بهم کربن دادند که بخورم!\n\nماهم هردوتا رو یه نفس رفتیم بالا  دوساعت بعدش...چشمتون روز بد نبینه\n.\n.\n.\n\nهرچی باد شیمیایی آزاد می کردم توهوا بو سوختگی و دود میومد!\n\n\n\nتوقع داشتین اتفاق دیگه ای بیفته؟\n\nباده دیگه! کیفیتش دست من نیس که!\n\nآخیش!",
    "خدا شاهده راست میگم:\n\nچند شب پیش یه خوابی دیدم که هنوز که هنوزه یادم میوفته تنم به لرزه میوفته! آخه خواب دیدم نصف شب بود رو تختم نشسته بودم داشتم با گوشیم ور میرفتم(اینو بدونید که بابام زیاد با گوشی ور رفتن موافق نیست و همیشه نصیحتم میکنه در این مورد)که یهو بابام با عصبانیت اومد تو اتاقو گوشیمو از دستم بیرون کشید و رفت خیلی غافلگیر شده بودم و جرئت حتی داد زدن رو هم نداشتم!!!!!!!!!بعد چند دقیقه بابام اومد تو و در حال انفجار بود که از خواب بیدار شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nیعنی شدت شوک وارده بهم اونقدری بود که کم مونده بود جامو خراب کنم پس از دقایقی انتظار برای لود شدنم ، گشتم و گوشیمو از میان دست و پام پیدا کردم بغلش کردمو گذاشتمش زیر بالشتم @-@\n\nخدا نصیب گرگ نوی دره هم نکنه!!!!!!!\n\nایشالا این بلا تو واقعیت به سرت نیاد صلواااات بلند بفرست!!!!!!\n\n(چند روز پیش معتکف بودم جای همتون خالی. واستون دعا هم کردم)",
    "دوستم چند هفته است گوشی اندروید داره پیام داد گوشیم مشکل داره منم داشتم میرفتم مغازه اشنامون زنگ زدم باهام بیاد\nرفتیم تو مغازه\nصاحب مغازه：خب مشکل گوشیتون چیه؟!\nدوستم：شارژ نگه نمیداره\nصاحب مغازه：چند ساعت شارژ نگه میداره؟!\nدوستم：خیلی کم حدود یه روز\nمن：چی؟!ما رو مسخره کردی؟!یه روز؟!من کلا گوشیم تو شارژ مگه بخوام برم دستشویی که با خودم ببرمش\nدوستم:-)\nصاحب مغازه：مهندس خواهشا دوستاتو آپدیت کن توقعات دارنا\nمن و صاحب مغازه:-(\nاندروید@_@\nانتظاراتo_O",
    "**************abas_m223************\nﺍﻣــﺮﻭﺯ ﺻـﺒـﺢ ﺍﯾــﻦ ﻫـﻤــﺴــﺎﯾــﻪ ﯼ ﻣــﺎ ﺷـــﺮﻭﻉ ﮐــﺮﺩﻩ ﺑــﻮﺩ ﺑــﻪ ﺩﺭﯾــﻞ کــاری,ﺁﻗــﺎ ﻣــﺎ ﻫــﻢ شـاکـی ﯾــﻪ ﭼــﻮﺏ ﺑــﺮﺩﺍﺷـﺘـﯿـﻢ ﺑـﺮﯾـﻢ ﺑــﺰﻧـﯿـﻢ دهـنـشـو سـرویـس کـنـیـم,ﺭﻓــﺘــﻢ ﺗــﺎ ﺍﻭﻣــﺪﻡ ﺯﻧﮕـﺸــﻮﻧــﻮ ﺑـﺰنــﻢ ﺩﺭ ﺑــﺎﺯ ﺷــﺪ ﯾـﻪ ﺩﺧــﺘـﺮ ﭼـﺸـم ﻋـﺴـﻠـﯽ, خـوشگـل,قـد 170, ﺍومـﺪ ﺑـﯿـﺮﻭﻥ ﮔـﻔـﺖ : جـانـم؟؟؟ ﺍﻭﻣـﺪﯾـﻦ ﻭﺍﺳـﻪ دعـوا ؟؟؟\nﮔـﻔـﺘـﻢ : ﻧـﻪ ﺩﺍﺷـﺘـﻢ ﺭﺩ ﻣـﯿـﺸـﺪﻡ ﮔـﻔـﺘـﻢ ﺍﯾـﻦ ﭼـﻮﺑـﻮ ﺑــﺪﻡ ﺑـﮑـﻨـﯿـﻦ ﺗـﻮ حـلـق مـنﺩﻋـﻮﺍ چـیـه !!! ^_^ \nورژن مـجـاز :)",
    "آغا این مخاطب خاص ما با داداشش دعواش شده از لج داداشه رفته برای کادوی روز پدر برا باباش یه کنترل از راه دور روشن خاموش کردن کولر خریده........... یعنی نامرد با این کارش داداشه رو ضبه فنی کرده چطورم",
    "** ســـعـــیـــد تـــنـــهـــا **\nخـــانـــوادم وقـــتـــیـــکـــه کـــارشــون بـــه مـــن مـــیـــفـــتـــه . . .\nبـــابـــام : پـــســـرم تـــو دیـــگـــه مـــرد شــدی، بـــعـــده مـــن مـــســـئـــولـــیـــت خـــونـــه بـــاتـــوئـــه، از اون پـــولـــی کـــه درمـــیـــاری یـــکـــمـــشـــو هـــم واســـه خـــونـــه خـــرج کـــن\nمـــامـــانـــم : پـــســـر نـــگـــو مـــررررد بـــگـــو، دیـــگـــه وقـــتـــشـــه دخـــتـــره کـــوکـــب خـــانـــومـــو بـــدم بـــهـــت ^_^\nآبـــجـــیـــم : بـــه بـــه چـــه بـــازویـــی، داداشـــم مـــردیـــه واســـه خـــودش، داداشـــی بـــیـــا کُـــمُـــدمـــو بـــرام جـــابِـــجـــا کـــن..\nحـــالـــا روز مـــرد وقـــتـــیـــکـــه ازشـــون کـــادو خـــواســـتـــم . . .\nبـــابـــام : امـــروز اگـــه رو پـــاهـــام مـــیـــنـــشـــســـتـــی کـــرایـــه تـــو رو ازم نـــمـــیـــگـــرفـــت رانـــنـــده..\nمـــامـــانـــم : شـــیـــر خـــشـــک خـــریـــدم بـــرات نـــان 3 بـــرو شـــامـــتـــو بـــخـــور ^_^\nآبـــجـــیـــم : آخـــی داداشـــی کـــوشـــولـــوی مـــن، تـــوام یـــه روزی مـــرد مـــیـــشـــی بـــرات جـــوراب مـــیـــخـــرم ^_^\nآقـــااا یـــکـــی مـــنـــو بـــرگـــردونـــه بـــه اون ســـطـــل آشـــغـــالـــی کـــه مـــنـــو از تـــوش پـــیـــدا کـــردددن",
    "سال سوم راهنمایی واسه آزمون نمونه دولتی کلاس میرفتم .یه معلم خیلی بداخلاق داشتیم. یبار با کلی ترس ازش اجازه گرفتم که برم بیرون. موقع رفتن حواسم نبود در زدم و از کلاس رفتم بیرون. \nصدای اینو میشنیدم که بچه ها نیمکت ها رو گاز میزدن. \nاونطوری نگاه نکن بابا. قبول شدم ^_^\n لایک :آبرومونو بردی ملیکا",
    "زنگ شیمی دبیر از ما میپرسه اگه این سوال تو امتحان بیاید چکار میکنید؟(حالا سواله سخته هااااا یعنی من یه چیز میگم تو یه چیز میشنوی)\nدوستان همیشه حاضر در صحنه: خانم میریم سوال بعد!!!!\nدبیر:-(((\nحالا ما:-)))))\nمندلیف:-0\nکنکور خر است.....",
    "داشتم می رفتم دانشگاه، یه دفعه یه چیزی خورد تو سرم. سرم رو بالا کردم دیدم کبوتره نیشش تا بناگوشش بازه!\nاصلاً فکر کنم از همون دور که میومدم من رو سیبل کرده بود، قشنگ هدف گیری کرد، زیر درخت که رسیدم شلیک کرد بی تربیت...!!!\nالهی تو این روزای بهاری سیبل کبوترها نشی بزن اون لایک قشنگه رو...",
    "سلام(من با ادبم)دیروز اومدم  یه نیمرو دست کنم اولین بارم بود (خب 14 سالمه )اول مایع ضرف شویی جای روغن ریختم (خنگ خودتی )بعدش زیر گاز گذاشتم دو دقیقه رو گاز بودیه ترکش هایی می داد که منصرف شدم غذا بخورم  حالا می فهمم نون پنیر عجب غذایی هستش",
    "امروز صبح ساعت نه ونيم كلاس داشتم، از صبح زودم بيدارشده بودم كه آماده شم\nخلاصه آماده شده بودم،لباسامم پوشيده بودم\nاومدم كليپسم رو بزنم كه شكست...ومن...\nبله دوستان درست حدس زديد من امروز دانشگاه نرفتم\nشوخي كه نيست...كليپسه...",
    "با خواهرم نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم\n\nمامانم از تو اشپز خونه: نعیمه بیا یونجه بخور خودم برات چیدم تازس\n\nگفتم ممنون خودم میام بر میدارم\nی چند دیقه گذشت دوباره مامانم گفت: نعیمه بیا این استخونارو پاک کن تا از دستت نرفته\n\nبهش میگم مامان چرا انقد به من لطف داری؟\nمیگه بی چشمو رویی دیگه بده به فکرتم اینارو جلو گاو میزاشتم حداقل ۲ کیلو شیر بهم میداد\n\nهمش از سر علاقس میدونم",
    "یادش بخیر تو دانشگاه واسه هر کدوم از پسرای کلاس یه اسم مستعار انتخاب کرده بودیم.حالا اسم بعضیاشون این بود:\nببری:موجودی عجیب الخلقه با 2 متر و خورده ای قد،هیکلی گلدان شکل،شبیه شخصیتی کارتونی به نام آقای ببر.(اسم کارتونش یادم نیس.)\nجیک جیک:موجودی لاغر،دراز،بدقواره و سیاه با دماغی دراز که همیشه صدای جوجه از خودش درمیاورد.(خجالتم نمیکشید با اون قدش.)\nسه تفنگدار:سه موجود ریز نقش گوگولی مگولی بانمک که همیشه با هم بودن.گزارشها حاکی از آن است که این سه نفر بعد از فارغ التحصیلی همچنان با هم دیده میشدند.\n(یکی از این سه تفنگدار فامیلیش با من یکی بود.همه فکر میکردن خواهر و برادریم.)\nمیتی:موجودی که اوایل ورود به دانشگاه بسیار ساده پوش بود.اما پس از یک ترم متحول گردیده و لباسهای گران قیمت میپوشید.این موجود خبیث دوست صمیمی ببری بود.\nتا گزارشی دیگر شما را به خدا میسپارم.",
    "مامانم بیمارستان بستری بود. دکتر گفت برین ویلچر بیارین باید ببریمش سونوگرافی.\nمن و دادا کوچیکه رفتیم از طبقه پایین ویلچر گرفتیمو من که کخ درونم به شدت فعال شده بود، نشستم رو ویلچر و داداش هل می داد. رفتتیم تو آسانسور من سرمو انداخته بودم پایین. حالا اتفاقای تو آسانسور\nزن اول: چقد جوونه چیکار شده؟\nداداشم: تصادف\nزن اول: آخی خدا نیاره\nزن دوم: فیییییییییش اهن اخ اخ(دماغشو گرفت، گریه میکرد) خدا به مادرش ببخشش\nمرد اول: از کار خدا کسی سر در نمیاره، خدایا بزرگیتوشکر جوون به این رعنایی\nمرد دوم:بالاخره علم پیشرفت می کنه اینا هم درمان میشن\nدادا کوچیکه: آه خدا\n\nیعنی مثه سگ عذاب وجدان داشتم ولی چیکار میکردم؟ اگه می فهمیدن الکیه منو کتلت می کردن.\nخدا کلا شرمندتم....\nبخند  لایک نمی خوام بخننننننند باید بخندی \n*****just you laugh******",
    "اقا ما ی رفیق داریم خیلی چیزه!\nی مدت عاشق ی دختری شده بود هر روز میفرت سراغش اون بیچاره هم هی بهش فوش میداد و اخم میکرد بهش بلکم ول کنه بره\nما هم دیدیم گناه داره پسره بش گفتیم بابا ولش کن نمیخوادت\nمیاد بهم میگه اگر با من نبودش میلی چرا جام مرا بشکست لیلی؟؟؟\nیکی نیس بهش بگه اخه بی شعور  اون مال زمان  نظامی گنجوی بود که لیلی ها حیا داشتن الانه دیگه به  شکستن جام نمیکشه!!!!!!",
    "یه معلم فیزیک داشتم خیلی بامن لج بودمن دخترخوبیم مشکل ازاون بودهمه کلاس میدونستن بامن لجه...یه روزداشت ازیکی ازبچه هاسوال میپرسیدهمون لحظه خودکاردوستم افتادبهش گفتم خودکارتوبردار\n\nمعلممون خوش حال که الان منوکم بیاره  یه خنده ای کردروکردبه من گفت اگه توبذاری خودش جواب میده من گفتم ..من که جواب ندادم. یکی دیگه ازبچه هاگفت من جوابوگفتم کلاس ازخنده منفجرشدمعلم تاچندروزمدرسه نمی اومد..",
    "یه بار تو جمع دوستام گفتم آخ دلم آلوچه می خواد!!!یه دفه دیدم همه گفتن أه أه چه بی کلاس بگو گوجه سبز دیگه!!!!خدایششششش همَمون بچه بودیم نمی گفتیم آلوچه؟نه جونه من نمی گفتیم؟گوجه سبز چیه دیگه!!!من قدیما خیال می کردم گوجه ی نرسیده رو میگن گوجه سبز!نخند،خودت مگه همینو نمی گفتی؟",
    "چند روز پیش به مخاطب خاصم میگم:\n\nاگه یه وقتایی زندگی قشنگ نیست ، اشکال نداره !\nسعی کن به چیزای قشنگ نگاه کنی:\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمنو نیگا...\n.\n.\n.\nبا توام منو ببین ...\n.\n.\nکجا؟؟؟؟وایسا ببینم...\n\nراستش هنوز نفهمیدم چرا به سمت دستشویی رفت...\n\n*****لطفا راهنمایی کنید...*****",
    "ابجیم کلاس پنجمه امروز از مدرسه اومده یه پلاستیک توت دسش بود!!!!!!!! بش می گیم اینا از کجا؟؟؟؟؟؟؟؟میگه اون همسایمون هس قابلمه فروشی داره داش زیر درخت توتو جارو میزد منم واساده بودم عین گربه شرک به توتای درخت نیگا کردم!رف از خونش برام توت اورد!!!!تازه فردام میرم زیر درخت گریه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\nپسر داییم تو آژانس کار میکرده یه روز یه پیرزن سوار میکنه، بعد چند دقیقه گوشیش زنگ میخوره، حرفش که تموم شد، پیرزنه پرسید: کی بود؟ \nپسر دایی: :O:O \nپیرزن: پسرم کی بود؟ \nپسر دایی: :O:O ... \nپیرزن: مگه کری، میگم کی بود؟ \nپسر دایی با حالت ترس و شوکه شده: دوستم بود. \nپیرزن: حالا چی میخواست؟ \nپسر دایی با حالت عصبانیت: دنبال زن فضول سن بالا میگرده تا ... \n\n\n\n\n\nپسر دایی بی ادب دارم من.^_^",
    "آغا ما تو الکترونیک یه قطعه ای داریم به اسم ترایاک که بین رفقا بهش میگیم تریاک. آغا چشتون روز بد نبینه یه روز این قطعه رو لازم داشتم که رفتم از رفیقم چند تا بگیرم که تو خیابون بودم زنگ زدم رفیقم گفتم دادا من چند تا تریاک لازم دارم و دارم میام ازت بگیرم رفیقمم گفت چند تا میخوایی منم گفتم هر چه بیشتر بهتر اگه ده کیلوم داشتی من میخوام نگو از شانس ما یه سروان مبارزه با مواد مخدر داره پشت سر ما راه میره....... خودتون داستان و تا ته خوندید یا بقیشم بگم\n.\n.\n.\n.\nخلاصه بعد از این که هم من و هم رفیقم و بازداشت کردن و خونه ی جفتمونم بازرسی کردن ما بین رفقا به این قطعه میگیم پشمک حاج عبدالله و برادران به جز یحیی تخم سگ",
    "یک کاروان از روستای زادگاهم عازم میشه خانه خدا، تو پرواز شلوغ و سر صدا با همون سادگی روستایی شوخی و خنده و....\nدر حین پرواز خانم مهماندار به یکی از آقایون  جمع میگه چای میخورین یا کافی میگه:\nدستتان در نکنه خانم کافی، کافیه کافی! همه چی صرف شده، تکمیله تکمیل!\n خداییش دست پختتون حرف نداره خدا از خواهری کمتون نکنه، ایشاله بیاین ده ما جبران کنیم\n\nقبول کنین این روزا همچین دلای صاف و ساده ای کم پیدا میشه...",
    "آقایون داداشام باسیبیلا بی سیبیلا با اَبروها بی اَبروها........ سام علیکم\nبابام بهم گیر داده که این خط اعتباریت که ازش استفاده نمی کنی رو بده یه مدتی دست من باشه \nمن ازش دلیلش رو می پرسم میگه:می خوام یه یکی دوهفته کمتر  تماس بگیرم ماه قبل برام 250هزارتمن اومده\nحالا اینجا رو داشته باش خط رو بهش دادم انداخته رو گوشی سریعا دوتا شارژ50هزارتمنی انداخته روشو سر 10 روز نشده مصرفش کرده\nخودتون قضاوت کنین\nبابای ما آیا دیپلمات است؟\nیا از وقتی که ما دیپلم گرفتیم مات هستیم؟\nجون شما نباشه پونصد شونصد تا برام نایک بفرستید",
    "جمعه قبل روز مرد که شنبه تعطیل بود سر کلاس بودیم  استادمون هم یه پسر ۲۸ساله مجرده!!!\nاستاد：دید ما مردها هم به یه دردی خوردیم امروز تعطیل بخاطر ما:-)\nدوستمون：فردا روز مرد استاد\nاستاد：پس امروز چرا تعطیل؟!!!!!\nاون یکی دوستم：خب چون چندین و چند ساله امروز تعطیل رسمیه\nمن：عاشقی درد عجیبی ست \nاستاد:-(\nما:-D\nجمعهo_O",
    "خونه بابابزرگم بودیم، پایه میزشون شکسته بود عمو داشت تعمیرمی کرد. صدام زد و گفت:\nعمو جان بیا من چوبو می برم تو فوت کن خرده های چوب پخش بشه. نشستم و تا اومدم فوت کنم، بادی خفیف از من خارج شد.\nهیچی دیگه عموم زنگ زد به یکی از دوستاش که دکتره 2 هفته استراحت مطلق برام گرفت\n بعدش یک آشنا تو نظام وظیفه داشت، منو معاف از رزم کرد\nالانم دنبال اینه که منو زودتر از موعد باز نشست کنه\nتازه تو جشن تولدام اجازه نمیده شمع و فوت کنم برام سشوار میاره\n\nبابا پیش اومده دیگه غیر ارادی بوده دیگه، درک نمی کنن اینا...",
    "یه روز تو یه تیمارستان بودم دیدم یه دیوانه هی داره بالا و پایین میپره و دستشو تکون میده!!!\n\nرفتم بهش میگم داری چیکار میکنی ؟\n\nگفت دارم این سگه رو با چوب میزنم که بره ^ــــــ^\n\nآقو ما هر چی نگاه کردوم نه سگ رو دیدم نه چوب رو\n\nازش پرسیدم : اینجا که نه سگی هست نه تو چوب دستته\n\nگفت اخه چوب رو تو خونه جا گذاشتم\n\nیعنی اگه این جوابشو تو کنکور مینوشتم حتما نفر اول میشدم ولی حیف که کنکور تست ایه\n\nیعنی داغون شدم ها داغون\n\nگفت و گوی پخش نشده آقوی همساده و اقای مجری",
    "به بابام میگم روز پدره، یه جعبه شیرینی بگیر با هم بخوریم؛ فقط نمیدونم چرا ناراحت شد!!!^___^",
    "داشتیم شام میخوردیم بحث سر این بود که هرکی توی چ سالی بدنیا اومده و حیوون اون سال چی بوده\nبعد منم میدونستم بابام سال سگ بدنیا اومده\nوای وای وای وای چشتون روز بد نبینه\nبابام:تو سال اسب بدنیا اومدی؟\nمن:آره\nبابام:من چ سالی بدنیا اومدم؟یادم نمیاد\nمنم گفتم:تو سگ بدنیا اومدی :(\n\nبابام@__@\n\nمن :(\n\nافراد خانواده ^___^\n\nزیزو تنها،در اتاق،نادم و پشیمان T__T\n\nلایک:خاک تو سرت ^__^",
    "یکی از فامیلامون بیچاره مریضه واسه همین خیلی چاقه.\nبعد مامان گرانقدر من می خواست بگه دست خودش نیست طفلکی و از این جور چیزا نه گزاشت نه برداشت گفت :بیچاره دست خودش نیست فرغونیه !!!\nمن+_-\nفرغون:))\nفامیل بد بخت@_#\nتازه اینا بیخیال جک دوستمون مانی پسر بد را براش خوندم قسمت اخرش که باباهه می گه اگه این 23 سالو صرف یه گوسفنـد میکردم الان یه گله گوسفند داشتم براش خوندم \nبا اه عجیبی میگه :اره والا راست می گه\nخوب سوالی که پیش میاد اینه که فرم من کو؟ فرغون فرم بهزیستی منا ندیدی",
    "چندماه پیش یکی ازفامیلامون که اتفاقا جوونم بود عمرشو داده بود به شما...\nواسه مراسم سومش همه جمع شده بودند خونشون...من درحال خیار خوردن بودم \nاین خدابیامرزم5تا خواهرداشت...یهو دیدیم این 5تا یه شلوار دستشونه ودارن قربون صدقه اش میرن...\nابجی بزرگه:وایــــــــــــــــــ....داداالهی قربونی شلوارت بشم\nابجی سومی:ای خدااااااا....الهی خدا منا بِسوند...یه روزی با دستات این شلوارومیکشیدی بالا\nابجی کوچیکه:وای آبجی هنوز بودادا رامیدد\nاین سه تا نوحه میخوندن دوتای باقی مونده ام توسر خودشون میزدن\nمن وبقیه ام بایه نگاه اندوهناک فقط نظاره گربودیم...این پنج تاهم به اندازه ای وحشی شده بودن که نمیشد بری باهاشون همدردی کنی\nهیچی دیگه مشغول قربون صدقه رفتن شلواره بودن که یهو عمه شون ازدستشویی اومد بیرون...\nعمه:اکـــــــــــــــــــرم(خار سومی)ذلیلی مرده شلواری من دَسی تواِ ومن یه ساعته دارم دنبالی شلوارم میگردم؟نکنه آب دماغیدا باش پاک میکُنی؟\nحالا منم قیافم شبیه دکترعشقی شده بود(@_@)\nیه چندثانیه همه جاسکوت بوده وبعدش خونه رفت توهوا\nوجداناً....نِ...وِجداناً...خودتون بگید اینا فک وفامیلن من دارم؟",
    "یه معلم ادبیات داریم اصن فرند خاصش منم فقط مناااا توی کلاس همیجوریهویی میگه مریم میگم ای بابا بله میگه بله و بلا بیا بینم چن کیلو سواد داری هیچی دیگ گذشت تا جلسه بعد باز صدا کرد این دفعه گفت بیا گفتم چچچسبببب فکرکنم کارخودشو کردالان یه هفتس خونم هیچ صداش نمیاد راااستی دمپایی مامانمم اصلانم دردنداشت",
    "عاغو زنگ زیست مث بچه عادم نیشسته بودیم که دیدیم یه معلم دیگه اومد تو کلاس.\nیاروعه: سلام بچه های عزیز من جوکارم امروز معلمتون مریض بود من جاش اومدم\nچیزی که خرخونا تو فکرشونه:عاخ جون امروز میتونم کلی اطلاعات مفید از ایشون بگیرم:///\nمن:ببخشید عاغا شما گندمم میکارین یا تک محصوله عمل میکنین؟\nینی تخریبی که در شخصیتش پیش اوردم بمب اتم تو ژاپن نیاورد\nامیدی بهم هس؟\nلایک:هس هس دس دس :))))",
    "واکنش پدر گرام بنده به کادوی روز پدر : دستت درد نکنه ولی بجای کادو خریدن آدم باش.مث آدم رفتار کنی برا من یه دنیاس! تو فقط ادم باش تا...........اه حالم بهم خورد از جلو چشام گم شو!!!\nحالا بابام :)))           من :(((           کادوی بابام  ^_^",
    "یه روزوحید( پسردائیم) با یه بچه دعوا میکنه بزن بزن حسابی پدر بچه زنگ میزنه خونه دائیم ومیپرسه ببخشید وحید شما کدوم دانشگاه درس میخونه زن دائیم که خبرنداشته چی شده بایه آب و تابی خاص میگه رشته مهندسی فلان دانشگاه فلان واحد فلان شهر فلان چطور مگه یارو میگه:\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nهیچی میخام برم تو اون دانشگاه ب ر ی ن م با این دانشجوش",
    "عاقا ما امروز رفتیم پارک....\n\nیه پسر بچه؛قد یه \"هویج\" اومد کنارم نشست!!! :|\nنازش کردم و گفتم :\nقولبونت بلم:) چن سالته؟؟؟\n هااااااااااااا؟\nیه نگاه عاقل اندر صفیه انداخت و با عصبانیت گفـــ:\n\nهیـــــــس! فقط بِبُر صداتووووووووووو!!!!\n\nمن اینجورO_oبودم ک از رو نیمکت پا شد و داد زد:\n\nببین چ دپرسم!ببین چ بی حسم!! دیگه من حتی ب خودمم نمیرسم!!!\n\nهمینجوری داش داد میزد ک گشت ارشاد اومد جممون کرد:| :|\n\nالانم دارم از وای فای بازداشت گاه پست میذارم:| :| :|",
    "*******خاطر دوران بچگی ********\nخونه پدر بزرگ بودم که از قرار چند تا از خاله هامم اونجا بودند \nکه یکی از خاله ها تصمیم گرفت بره حمام عمومی بیرون \nمامانم یه نگاه به منو خواهرم کرد، دید داره نکبت  کثافت از سر رومون میباره  به خالم گفت این دوتارم ببر حالا ما هرچی التماس به مادر که مامان تو رو خدا ما با خاله نریم حموم قبول نکرد \nخاله بردمون حمام  از صبح که رفتیم یه کیسه زبر برداشت کشید به من خواهرم جوری که انگار بدن ما پوست تمساح خیلی شیار درز داره  الا ن باید\nتمام کثیفیاش بره اونم چی به مدت دوساعت پوستمون عین لبو سرخ میشد  لامصب فقط کودک آزاری میکرد  بعد از کسیه کشیدن برای سر شستن مارو میزاشت  وسط پاهاش  بعد پاهاش قفل میکرد بهم سر آدم جوری میشست انگار داره رخت چرکای شوهرشو میشوره  اونم چی با آب داغ بعد که میشست مو های سر آدم عین جنگل آموزن میشد ماهم تا میتونستیم لا دس پای این خاله آی نشگون، گازش میگرفتیمو فشش میدادیم که نگو ولی لامصب مگه حس میکر اصن انگار نه انگار \nبعدم که موقع لباس پوشیدن میشد این روسری تا آخر گلمون سفت گره میزد \nآدم نمیتونست اصن نفس بکش \nبعد مارا یه بغل میشوند بهمون میگف وای به حالتون اگه تکون بخورید از سر جاتون دوباره میارمتون حموم  دوباره میشرمتون هیچی دیگه انقد این حموم طولانی بود که ما بعد از ظهر از حموم تشریفمون میاوردیم بیرون",
    "آقو چشمتون روز بد نبینه،ما ی رفیق داریم اسمش غزال هست.ما امتحان مبتکران داشتیم و طبق معمول غزال گفت بیا برگه عوض کنیم،(امتحان تو نماز خونه بودش)منم ک با مرام گفتم باشه.آقو آزمون شروع شد و چون ردیف ما خیلی شلوغ بود معاون آموزشی مون منو بلند کرد برد جلو!غزال هم بعد این بلند شد با هزار بد بختی اومد جلو.وسط های امتحان ک من خیلی تو حس امتحان بودم دیدم ی هو ی نفر دفتر چه سوالاشو پرت کرد طرفم!منم عین گاو نگای غزال کردم و نفهمیدم منظور این بنده خدا چیه!چیه ترسیده بودم خو!حالا براتون واکنش افراد حاظر رو توضیح می دم:\nغزال:پوکر فیس شده بود بنده خدا!\nپشت سری هامون جامه ها بدریدند و گریه ها بکردند!\nمراقب جلسه ک مسئول کتاب خونه بود الان رفته تو کتاب خونه قایم شده،وقتی بهش نزدیک می شی جیغ می زنه!\nافراد داخل دفتر هم ک از سر بیکاری داشتن دور بین های کتاب خونه رو نگاه می کردن،تلف شدن!",
    "اونا که یادشونه قدیما موقع سگا بازی یا پلی استیشن موقع حرکت دادن بازیکن دسته بازی رم تکون تکون میدادییییییییم و دستامون و تو هوا میچرخید لایک کنن ببینم چن چندیم؟ :دی\n\n\n\n\nاحســـــــــــــــــــEHSANHــــــــــــــــــان",
    "پنجشنبه بود طبق معمول حسرت که چرا من باید برم مدرسه اما این گودزیلا ها بعضی کارمندا نرن رسیدم مدرسه دتشوییم گرفت رفتم دست شویی حواسم نبود یکم شلنگ اب ریخت رو زانو شلوارم حالا عکس عمل هارو\n.\n.\n.\nدوست1:اخی مامانت نبود بشورتت\n.\nدوست2:سیل راه انداختی تو بری زاینده رود رو تبدیل به اقیانوس میکنی\n.\nهمکلاسی:پستونکت رو کجا جا گذاشتی پسرم\nحالا ببین استاد چیمیگه: اوه نه من پوشکتو عوض نمیکنم اصلا جزو مسئولیتام نیست با اون هیکل قد خرست\n.\n.\n.\nاخه اینم زندگیه دارم من هعی روزگار\nمیدونی چرا روز پسر نداریم؟؟\n.\n.\n-چون وقتی که از بچگی میره سرکار مَـــــرد میشه\n-وقتی از همون بچگی رو ناموسش حساس و غیرتی میشه مَـــــرد میشه\n-وقتی همه ازش انتظار دارن مَـــــرد میشه \n-اصلا پسر تو سختیاست که مَـــــرد میشه\n-پس انقد مسخره نکنید که روز پسر نداریم \n-بعضی پسرا مَــــــردن مَــــــرد\nاینم به افتخارِ ﻣﺮﺩا .......\nلایک هم نمیخوام چون میدونم انقدر دختر هست که باخوندنش رد کنه بره معرفت میخوام معرفت",
    "مسابقه ثانیه ها:\nآقای خمسه:گوسفندان نژادمرینوس بیشتر در کدام کشور اروپایی پرورش داده می شوند؟\nشرکت کننده:استرالیا\n.\n.\n.\n.\n.\nخواهشابزارین دهنم بسته بمونه......",
    "گودزیلای 6 سالمون اومده پیشم و مظلومانه داره بهم نگاه میکنه •!• \nپیش خودم گفتم یا خوده خدا چه نقشه ای کشیده واسم●!○`( یعنی توی ذهنمه )\nیهو گفت:عمووووووو جووووووونم :) گفتم بله عزیزم گوشی میخوای گفت نچ گفتم لب تاپ گفت نچ گفتم تب لت گفت نچ؛ ) دیگه اینجا بود که بنده دلم پاره شد:( خدایا پس این گودزیلا چی میخواد●!○` \nگفت نه عمووووووو پول میخوام!!! پول واسه چی میخوای؟ میخوام برم باهاش ترقه( طرقه.طرغه.ترغه)حالا هرچی.بخرم برم بندازم زیر پای دخترهای پررو و افاده ای:))))\nخدایا توبه (0!O) خودت بهمون رحم کن.\nبا وجود این گودزیلا ها تا چند سال دیگه جنگ جهانی 3 4 5 و .... شروع میشه:)\nلایک لطفا",
    "پسره تعریف میکرد:\nفک کن اسهال بودم. وضعیت خراب. تو دستشویی...\nیه دفعه دیدم صدای در میاد. بله مامان اینا کلید نداشتن...\nحالا به هزار زور و زحمت خودمو خلاص کردم اومدم بیرون یکم طول کشید تا دربیام...\nتا درو باز کردم واکنش پدر و مادرو  داشته باش:\nمامانم که دویید تو اتاق هی در کمدارو باز میکرد و میگفت:\nکوش؟؟؟؟کجاست؟؟؟؟کجا قایمش کردی دختره عفریطه رو...پسر منو خام میکنی؟؟؟؟\nکجایی بیا بیرون دیگه...\nدر همین حین بابامم داشت گازو چک میکرد داغ نباشه هی بو میکشیدو میپرسید:\nگاز که داغ نیست پیک نیک داری واسه خودت؟\nمگه چی برات کم گذاشتیم که معتاد شدی هان؟؟؟چی میکشی؟؟؟\nآبرو برام نذاشتی پسره عنتر...\nهان؟؟؟\nجواب منو بده. نونت نبود آبت نبود؟؟؟؟\nهان؟؟؟چرا؟؟\nالانم یه هفتس تو اتاقم زندانیم جیره غذاییم نصف شده محبت نداشتمم قطع همه فامیلم زنگ میزنن مامانمو دلداری میدن...\nاونوقت پسر همسایمونو  موقع مصرف کردن گرفتنش مامانش اینا هنوزمیگن پسر ما پاکه...\nبه نظرت من تو دبه ماست جا میشم؟؟؟؟",
    "داداشم یه گودزیلا داره 4 سالشه ، دختره\nیه روز اول صبح بیدار که شد گیر داد به مامانش که باید برام رژ و لاک بزنی\nاونم براش زد،سر سفره ی صبحانه هم خرما بود\nحالا میخواست خرما ورداره میگفت لاکام پاک میشه میگفتن بزار خرما بزاریم دهنت میگفت نه رژم پاک میشه،از طرفی ام دلش خرما میخواست\nهمه مونده بودیم چجوری مشکل این نیم وجبیو حل کنیم ؟\nگریه هم که میکرد کل خونه تو دهنش جا میشد ... !!!\nاصن یه وضی شده بود ...",
    "نشستم به فورجوک اس بفرستم که از گودزیلای از پشت و فضایی ها که همون دهه نودی هست با لگد زد گوشی رفت هوا از موهام کشیدند خوابندنم زمین گفتن چیکار داشتی می کردی منم گفتم به شما ربطی نداره که الان دارم با کمر شکسته جای روده هام عوض شده و کبدم منفجر شده صورتم دربو داغون دارم به فور اس میدم.",
    "یکی از دوستام میگفت تو ماشین بودیم دختر خالم صورتشو از ماشین کرد بیرون یهو کنترل نامحسوس مارو گرفت گفت یکی از سرنشین ها آرنجش بیرون بوده از ماشین\nهیچی دیگه اخرفهمیدیم دماغ دخترخالم بوده",
    "بچه که بودم خونه ی پدر بزرگ که میرفتیم  بعد این پسر خاله پرو منو خیلی اذیت میکرد منم یه روز برای تلافی وقتی کسی نبود بهش گفتم برو سماور پر آب کن \n{ خودم زورم نمی رسید } اولش که نمیرفت ولی بعدش رفت آبش کرد و سماور روشن کرد، آب جوش آمد ، آب را داخله آفتابه ریختم و در دستشویی گذاشتم  در همین حین پدربزرگ آمد و رفت دستشویی بعد از یک دقیقه صدای نره ی کشیدن پدر بزرگ بیچاره بالا رفت{من و پسر خاله داشتیم می گلخیدیم به خودمان} اومد بیرون همین طور خودش با شلوار کردیش باد میزد  با دادبیداد گفت کدوم گوسفند ی این کار کرد بعد رفت تو اون اتاقی که پنکه بود و در محکم بس من رفتم پشت در الکی گفتم کار پسر خاله بوده من باچشای خودم دیدم باباجون \nهیچی دیگه اومد بیرون یه فس کتک حسابی یعنی همون عقده هایی که من نمی تونستم روی سر پسر خاله خالی کنم را پدر بزرک به سرانجام رساند آن هم با جارو حقش بود نه....  خیلی حقش بود",
    "آقا یکی از اطرافیان ما مادرش فوت شده، از آلمان پاشده اومده، بعد گودزیلامون (۸ ساله) به مامانم: \n-مامان جووون!! \n- جون مامان!\n- شما اگه خواستید بمیرید لطفاً قبل از اینکه من برم خارج بمیرید که من مجبور نشم وسط خارجم(!!) کار و زندگیمو ول کنم بیام !!\n.\n.\n.\nمیگن عزرائیل استعفاشو داده هنوز در انتظار بررسیه!!!",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\nسلام.داییم فلجه(تصادف رد قطع نخاع شد )خونه ما بود بد براش امپول نوشته بودن باید هرروز یه امپول میزد.منم هر روز میرفتم بهداشت اون خانومه که تو بهداشت کار میکردو میوردم خونمون.بعد از چن جلسه .منم اومدم باکلاس حرف بزنم بهش گفتم.فردا هم زحمت میکشم میامدنبالتون .اون بدبختم گفت جااااااااان.منم پروپرو دوباره تکرار کردم.\n\n\n\n\nعایا به من امیدی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\n\nبازتاب صدا از کوه...هست...هست....",
    "امروز تو خیابون دوتا دختر از کنارم رد میشدن که چشمشون افتاد به تابلو تبلیغات درهای ضد سرقت،\n بعد خیلی جدی یکیشون به اون یکی گفت: اینا دیگه چقد بیکارن! این همه وسیله تو خونه هست کی میاد در بدزده؟ \n.\n.\n.\n.\nچند ساعته دارم نون و شامپو میخورم تا راحت بشم!",
    "دیروز یه کاری برام پیش اومد از شرکت زدم بیرون،زن رئیسم اونجا بود.بهش گفتم اگه کسی کارم داشت بگو الان برمیگردم.\nخلاصه وقتی برگشتم گفت رابین هود اومد کارت داشت.\nمن:چی؟رابین هود؟\nایشون:آره دیگه.اسمش شبیه رابین هود بود.\nمنو میگی از شدت خنده پشت کامپیوتر قایم شدم که نفهمه بهش میخندم.\nحالا اسم اون بیچاره \" رایین خوب \" بود.\nاون لحظه قیافه ی من :))))\nرابین هود :((\nرایین خوب ؟؟؟\nمیگن نظم جنگل شروود هم به هم خورده.",
    "ما ي استادي داشتيم،خعلييي پرت بود بنده خدا..ماهم هيچ وقت درسشو نميخونديم،يه بار عصباني شد گف:شما چرا اينجورين..درس بخونين مث من دانشمند شين..مث گاليور باشين ک سيب خورد سرش جاذبه رو کشف کرد،يکي از بچه ها گف:استاد اولا اون گاليله است ن گاليور..گاليور مال کارتونه،درضمن اوني ک جاذبه رو کشف کرده نيوتون هستش..\nکلاس رفت رو هوا..منم داشتم تخته سياه رو گاز ميزدم!!!",
    "اقای مجری:شما 35 تا گل خوردین!  O_o\nفامیل دور:اقای مجری شما دیگه چرا؟35 بیشتره یا 1؟  O_o\nاقای مجری: 35  O_o\nفامیل دور: من دیگه حرفی ندارم !!!  O_o",
    "سلام \nآقا ی خاطره دیگه تعریف کنم واستون که واسه دوره اول راهنماییم هستش\n\nجونم واستون بگم \nاول راهنمایی بودم ، موقع امتحانات ثلث اول بود ، امتحان ریاضی ، ساعت شروع جلسه\nامتحان رو فراموش کرده بودم واسه همین نیم ساعت دیر تر به جلسه رسیدم ،\nخلاصه با خواهش برگه رو از ناظم مون گرفتم و رفتم سرجام نشستم.\nهنوز عرق پام خشک نشده بود که [ آقا گلاب به روتون ] دسشوئیم گرفت شدید...\nنتونستم تحمل کنم و سریع رفتم برگه رو دادم و رفتم .\n( کلا تو نیم سال اول وضعیت ریاضیم خوب نبود که این گند رو هم زدم )\nخلاصه آقا امتحانام تموم شد ، کارنامه رو گرفتم .\nاز ترس بابام قائمش کردم ولی ولی بابام پیداش کرد و نمرها مو دید.\nوقتی نمره ریاضی رو دید که شدم سه آقا چنان خوابوند تو گوشم که به اندازه سه \nروز رد سه تا انگشت بابام رو لپام موند.\nخلاصه بعد از این واقعه و این گوشه چشمی که بابام نشونم داد پایان سال تو سه \nکلاس اول راهنمایی مدرسه مون من شاگرد اول شدم.\nهییییی مدرسه کجایی که یادت بخیر....\nثلث اول :\nمن π___π\nبابام ?___؟\nثلث دوم:\nمن :]]]\nبابام ?___؟\n\nشما : خاک بر سرت حتما باید زور بالا سرت باشه تا درس بخونی...",
    "تو امتحان دینی  نوشته بود این حدیث در کجا گفته شده نوشتم صفحه ۸۵ نوک سطر =))\n\nدو دقیقه سکوت :]\n\nکمرتون شکست^_^",
    "داداشم تعریف میکرد یه استاد اندیشه داشتن خیلی حرف میده و خیلی هم جدی بوده.\nیه روز بچه ها گیر میدن استاد ما خسته شدیم.\nاستاد میگه:الان براتون یه جک میگم روحیتون عوض شه\nبچه ها هم هماهنگ میشن که استاد رو ضایع کنن.\nاستاد میاد 5 دقیقه با آب و تاب یه جک رو تعریف میکنه بعد خودش اینجوری:-)))))))))\nدانشجوها:|:|:|:|:|\nاستاد یه نگاه به دانشجوهاش میندازه قیافش میشه:|:|\nیکی از دانشجوها میگه استاد خیلی بیمزه بود حالا باید بخندیم:|:|\nاستاد هم یه نگاه بهش میکنه میگه نه.هفته آینده از صفحه 70 تا 120 کتاب امتحان کتبی میگیرم:-)\nیه دفعه همه بچه ها:-))))))))))\nاستاد جکتون خیلی باحال بود:-))))))\nاستاد:امتحان قطعیه\nدانشجوها:استاد دوباره جک میگین؟؟ :-)))))\nاستاد:کنسل هم نمیشه\nدانشجوها:استاد تاحالا جک به این باحالی نشنیده بودیم:-))))))\nاستاد:هرکی نیاد هم حذف میشه\nدانشجوها:استاد غلط کردیم:-(((((\nاستاد: التماس نکنین فایده نداره:-)",
    "ﺭﻓﺘﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﯾﺎﺭﻭ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺭﻭ 180 ﺗﺎ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ ﺑﻬﺶ\nﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺸﻪ\nﺭﻭﺵ ﺑﻨﻮﯾﺲ لعنت بر پدر مادر ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻪ\nنمیدونم چرا عصبی شد با لگد زد پرتم کرد بیرون گفت اصلا شیرینی نداریم\nولی حرف مفت میزد کلی شیرینی داشت\nخودم دیدم!!!!!",
    "آقو چشمتون روز بد نبینه!ما ی بچه تو کلاس داریم بنده خدا خیلی زیاد تپله.فامیلی این بنده خدا هم چنگیزی هستش.ی روز سر کلاس اجتماعی داشت حرف می زد،معلم ما وسط درس داشت می گفت: «زمینی ب وسعت...»ک بی هوا ی هو فامیلی اینو گفت ک یعنی مثلا ساکت شو!در واقه جملش این جوری شد:زمینی ب وسعت چنگیزی!\nیعنی یکی از باحال ترین سوتی های این معلم نازنین بود!این قدر خندیدیم ک روحمون شاد شد!\nبچه های کلاس@_@\nمعلم اجتماعی^_^\nچنگیزی:-(",
    "عروسی یکی از آشناها بود من و دخترداییمم که افسرده از اینکه خواهرامون ازدواج کردن و عروس همسن ما بود ولی ما مجرد بودیم(دختریم دیگه چه میشه کرد)کلی به خودمون رسیده بودیم و رفتیم قسمتی که فامیلای مادری نشسته بودن سر میز اونا،یه خودی نشون خاله ها و زنداییا بدیم.شاید فرجی بشه واسه پسراشون بیان خاستگاری ما(آخه پسرای فامیل مادری لامصبا همه آدم حسابی اما مادرا سختگیر) خلاصه ما انقد خودمونو کشتیم که به چشم بیایم ،از تیپ و رفتار گرفته تا خوردن غذاها با صدتا گاز و نیم کلاج،محو بودیما همش هم به هم میگفتیم فلان کارو کنیم یا نکنیم که به چشم بیایم;-)چیه خودتو مسخره کنا!!!بقیشو نمیگما تا نیشتو نبندی!!!\nعروسی یه تالار داغون با صندلیای باور کنید از حلب روغن ساخته شده بود؛\nآقا انقد به خودمون فشار آوردیم که ولو نباشیم و محکم بشینیم یه دفعه زارت من افتادم تو صندلی عین سوسک دست و پا میزدم با کمک خواهرم اومدم بیرون و دختر داییم پهن شده بود از خنده که دیگه تو رو نمیگیرن واسه پسراشون،آقا انقد گفت که ناامید شدم و گفتم به جهنم حالا که اینطور شد بذار پرخوری کنم حداقل از عروسی لذت ببرم اما همیشه میگن تو اوج نا امیدی یه نقطه امید هست که یدفه زورت!\nاین بار دختر داییم افتاد تو صندلی که من انقد خندیدم نفسم بند اومده بود حالا اومدیم دخترداییمو دربیاریم آقا در نمیومد که مثل کتاب شده بود تا خورده بود تو صندلی،ماهم فقط میخندیدیم؛به زور در آوردیمش بعد که دوتایی میخندیدیم فامیلا گفتن عرضه هیچی نداریم  ماهم در حین خندیدن تمام غذاها میوه ها و شیرینی رو در عرض چند لحظه نابود کردیم که بگیم آقا عرضه خوردن که داریم،الانم هردومون ازدواج کردیم:-D:-D\n یادش بخیر.....چه روزی بود!",
    "اولي شكست عشقيمو وقتي خوردم ك شيش سالم بود عاشق3چرخه ي كوچولو موچولوم بودم ك هرعصر سوارش ميشدم ميرفتم تو كوچه هاي محلمون دور دور....ي روز وقتي از مهدكودك اومدم خونه.مامانم فروخته بودش ب نون خشكي",
    "بچه ها\nبچه های الانم با تفنگ آتاری اون اردکا رو میکشن؟\n\nبچه های الانم با کاغذ الگو و سریشم بادبادک میسازن و کلی گوشواره و دم بهش آویزیون میکنن؟\n\nبچه های الانم پولاشون رو جمع میکنن و از بعد از امتحانا شانشی و راحتی و کاک میخرن.تا سرکوچه رو 1 جعبه گوجه بفروشن ؟\n\nبچه های الانم با دوچرخه بچه پولدار فامیل یا محله 1 دور 1دور دوچرخه سواری میکنن؟\n\nبچه های الانم مثل زمان ما این دلمشغولیا رو دارن یا فقط تبلت دارن؟؟؟؟؟\n\n\n**************یاد باد آن روزگاران یاد باد**************\n\nلایک: ظهر تابستون،فرار از خواب بعد از ناهار و بازی تو کوچه",
    "آقایون دادشام سام علیک\nمی خوام بدونم نظرتون چیه؟\nبه بابا میگم 2روز دیگه امتحانام شرو میشه بعده اونم کنکور دارم یه کمی تنقلات برام بیار\nمیگه: منظورت از تنقلات نکنه پسته س برو گمشو من از کجا بدون تو کنکور چیزی خوبی قبول میشی که برات زهر مار بگیرم هاااااااااا(همه واقفین که تو کنکور همه قبول میشن ولی .........)\nخو حالا نظرتون چیه؟",
    "من کلاس زبان که میرفتم وقتی بچه بودم کلاسا مختلط بود بعد یه روز زمستون بود یکی از دخترا یه چکمه ای پوشیده بود که بالا پشم رنگی داره خلاصه یه تیکه از این پشما کنده شد رف رو هوا افتاد دسته یه پسره . پسره داشت با این هی ور میرفت اخر سر معلمه گفت فلانی چیکار داری میکنی  بدبخت هول شد گف هیچی تیچر دلرم نخ میریسم \nیعنی کلاس رف رو فضا",
    "اولیـن سـری که رفته بودم مشهد؛از امام رضا خواستم چشمامو آبی کنه ، آبی نشد توسی ، توسی نشد ، سبز ، نشد عســلی...دیگه خیــــــلی نشد مکـــــی! ^ـــــ^\n.\n.\nچیه خو؟شنیده بودم هر دعایی کنی اولین سری بر آورده میشه...خخخخ بماندش که بچه هم نبودمـــا، 14 15 سالم بود...\nخدا شاهده هنوز که هنوزه نقل و نبات محفل فامیلم :(",
    "این اولین پست منه امید وارم که خوشتون بیاد \n\nسال دوم دبیرستان بودیم معلم زیستمون یه اقای خیلی محترمی بود داشت درمورد دستگاه گوارش حرف میزد من که کلا تو کلاس نبود فکر می کردم هنوز داره در مورده روده حرف میزنه که دیدم داره میگه خب این قسمت از بدن دو تا دریچه داره یکی غیر ارادی یکی ارادی منم یه دفعه برداشتمو گفتم \n\nاقا چه جور ارادیه اخه ما که نمی تونیم خودمون تکونش بدیم \n\nدیدم معلمون سرخ شد وهیچی نگفت منم دوباره گفتم \n\nاااااااایعنی چی خب جواب بدین اصلا شما خودتون می تونید تکون بدین \n\nدیدم معلم بدبخت بیشتر سرخ شد یه دفعه بغل دستیم زد تو پهلو گفت ضایع نکن دیونه اوداره در مورد مخرج حرف میزنه \n\nدیگه خودتون قیافه منو تصور کنید تا دوهفته روم نمی شد تو صورت معلمون نگاه کنم",
    "چن روز پیش رفته بودیم عروسی برگشتنی دیدیم پشت چراغ قرمز دوتا ماشین تصادف کردن دیدم ماشین جلویی که پشتش داغون شده ماشین دفتردار مدرسمونه (مَرده)خلاصه فرداش ازش پرسیدمو یه کم درباره بد رانندگی کردن مردم حرف زدیم و گذشت،تا امروز که تو راهرو دیدمش اومدم ازش بپرسم ماشینتون درست شد گفتم ماشینتون خوب شد؟یه لحظه کل مدرسه منفجر شد آبرو هم واسم نموند حالا نمیدونم فردا برم مدرسه یانه...\nمن :(\nدفتردار :)\nبقال روبرو مدرسه:)\nبازم من:(",
    "امروز با پسرم رفته بودیم بیرون،جلومون دو تا پسر نوجوان بودن با این تیپای عجیب غریب ،یکیشون شلوارش تا کشکک زانوش پایین بود  انقد لامصب شلوارش پایین بود که پاهاشو به عرض شونش باز کرده بود راه میرفت  من همش استرس داشتم الآنه که این شلوار بریزه کف خیابون!!!\nهمش تو ذهنم این بود که برم پشتش دسته کالسکه پسرمو بچسبونم به پشت شلوارش که اگه یه وقت اتفاقی افتاد در طی یک عملیات کالسکه ای جون آبروشو نجات بدم ;-)\nمن با پدر مادر این بچه ها زیاد قهرم زیاد!",
    "گودزیلای 6 سالمون اومده به بابابزرگش میگه:\nبابایی بابایی حیییییییف:( بهش میگیم چی حیف: میگه هروقت من ازدواج کنم بابایی مامانی( بابابزرگ مامان بزرگ )دیگه مرده شدن و پیش ما نیستن (0!o) \nعاقا دیگه همه دسته مبل ها رو داشتن گاز میزدن:)))\nما هم سن اینا بودیم همش فکر آدامس و پفک بودیم که اگه تموم شد چی کار کنیم؛ ) اونوقت اینا فکر چیا رو میکنند( 0!o) خدا به جمیع پدر و مادرها رحم و ما را از شر نسل 80 90 و  بعد آنها حفظ فرما:) آمیییییین. \nآمین گوهاش لطفا لایک رو بزنید بلکه مرحمی بر زخمهای ما باشد...والاااااااا",
    "دلم برای داییم تنگ شده بود زنگ زدم به گوشیش ازش پرسیدم کجاست گفت خونه است منم گفتم زنگ میزنم خونه  دایی منم بدو بدو رفته بود گوشی برداشته بود قبل اینکه زنداییم گوشی برداره ازش پرسیدم چرا نفس نفس میزنه گفت دویدم زنداییت برنداره گوشی اونجا بود که یه فکر شیطانی به سرم زد\nاولش کلی جوک و چرت و پرت گفتم داییم خندید بعدش شروع کردم\nمن：دایی عاشقتم پسرک\nداییم：منم دوست دارم خل دختر\nبعدشم یه چیزی پرسیدم داییم مجبور بشه توضیح بده\nگوشیمو برداشتم زنگ زدم زن داییم \nمن：زن دایی با کی حرف میزنید دو ساعته اشغال تلفن خونه؟!\nزن داییم：مگه تو با داییت حرف نمیزنی؟!!!!!!\nمن：نههههههه\nهیچی بعدشم ریلکس با داییم اونور خداحافظی کردم\nخخخخخخخخخخ \nکلی بعدش هیجان انگیز بود\nالبته داییم و زن داییم برای سرم جایزه گذاشتن کاملا ارزششو داشت\nمن:-D\nزن داییمo_O\nداییم بعد قطع کردن تلفن@_@\nهنوزم من:-D",
    "سلام\nآقا این خاطره واسه خیلی وقت پیشه\nوقتی که ۹ ، ۱۰ ساله بودم\nبا مادرم و خالم رفته بودیم بازار بعد از دور زدن و خرید کردن خواستیم که\nبرگردیم مادرم بهم گفت برو تاکسی بگیر\nمسیر مون هم انتهای همون خیابونی که تاکسی ها ابتداش ایستاده بودن بود.\nآقا منم شونه هامو انداختم بالا و مثل ی مرد رفتم جلو\nرفتم پیش تاکسی و به راننده گفتم آقا راسته\nیهو نگاه میکنم این راننده داره منو بروبر نگا میکنه\nمنم با اعتماد به نفس مضاعف حرفم رو تکرار کردم و هم چنان راننده من رو با تعجب\nنگاه میکرد که مادرم اومد و به راننده گفت آقا مستقیم\nاینجا بود که متوجه شدم چی سوتی دادم و مثل برف آب شدم رفتم زمین.\nو در اینجا طبق سنت فور جوک\n\nمن :((\nمادرم :))\nراننده تاکسی :]]]\nخالم :))\nشما : بابا چقد اُشگول بودی",
    "ديروز با همسايمون ميخواستيم بريم پارك،گودزيلاشون هي سر و صدا ميكرد،مامانش برا اينكه ساكتش كنه،گفت:اصلن عسلو نميبريم!عسل خانومم نه گذاشت نه برداشت گفت:بهـتررررر!من اصلن دلم نبود بيامممممم!!!!\nما O___o و بازم ما O__o و بازم ما o__O",
    "این خاطره من بر میگرده به 6 سال پیش ..اولین روزی که من با سایت 4جوک آشنا شدم یادمه 6سال پیش روزانه می تونستی 5تا پست بزاری بعد اینقدر سایت خلوت بود که طرف 5تا پست پشت سر هم گذاشته بود منم اون موقع با اینترنت دایل آپ میومدم تو سایت هی میخندیدم .یادمه اولین پستمو که میخواستم بزارم اینقدر فکر کردم که چی بزارم که داشت مخم سوت میکشید.یه چیزی از خودم در اوردم گذاشتم بعد از این که قبول شد خونرو گذاشتم رو سرم .6سال پیش کجا الان کجا .اون موقع اول راهنمایی بودم الان سوم دبیرستانم ...و بد ترین شکستمو وقتی خوردم که یکی از خاطرهام قبول نشد تا یه دو سه روزی تم افسرده بودم دی:\nراستی اگه برین صفحه های آخر سایت یعنی 600 یا 700 جوک های اون موقع رو داره ...جوک هم جوکای قدیم..",
    "آقو چشمتون روز بد نبینه.ما خیر سرمون مدرسه نمونه دولتی هستیم،بعد برای همین نمرمون نباید زیر ۱۴ بشه.ما یه رفیق داریم ب اسم غزال قرار شد برگه عوض کنیم.(امتحان ادبیات میان ترم بود و معلم اجتماعی مراقب بود)\nمعلم هم بوی خطر رو احساس مرد و اومد درس بالا سر غزال!اما من چون با مرامم برگمو دادم بهش.قرار بود رو برگه اسم ننویسیم.اما این غزال خانوم اسمشو با خط درشت و نستعلیق خوانا نوشه بود!(حالا قبل از این اصلا نمی شد خطشو خوند!)\nمعلم هم ما رو در حال برگه عوض کردن دید و ب هر دو مون گفت برگه هاتون رو بدین!منم ب خیال اینکه غزال هم مثل من اسم ننوشته برگمو با اعتماد ب نفس دادم به خانوم حیدری.بعد دیدم غزال داره عین ی حیوون با وفا نگام می کنه!فهمیدم چ گندی زده!آماده بودم بگم خانوم غلط کردیم که دیدم خیلی محترمانه برگه هامون رو بهمون پس داد.\nدمش گرم با این که فهمید برگه عوض کردیم چیزی بهمون نگفت و تازه بلند بلند جلو چشمش من ب رفیقم جوابا رو گفتم و ما تونستیم با هزار بد بختی کاری کنیم غزال بشه ۱۸.\nحالا همچین معلمی لایک نداره عایا؟\nاز همین تریبون جا داره بگم سر کار خانوم مریم حیدری،دبیر مطالعات اجتماعی مدرسه نمونه دولتی بهرام رزمی شیراز،دمت گرم!از طرف سارا و غزال!\n^_^",
    "آی آقا پسرایی که به رانندگی دخترا گیر میدین...\n\n\n\n\nخواستم بگم کار خوبی میکنین، من خودم تو امتحان رانندگی افسره بهم گفت بپیچ چپ به جای راهنما برف پاک کن رو زدم حالا بعد که متوجه اشتباهم شدم ،خواستم اصلاحش کنم مثلا و راهنمای سمت راست رو زدم.\nالبته گواهینامه رو گرفتم ها. ولی چون جون خودم و شما رو دوست دارم پشت فرمون نمیشینم.",
    "یه روز نشسته بودم دستام رو چشام بود هیجا رو نمیدیدم\n\nیه هو داداشم از در اومد داخل یه لگد به پام زد من چیزی بهش نگفتم\n\nدوباره یکی زود تو پیشونیم بهش گفتم خیلی خری\n\nدوباره یکی دیگه زد گفتم مریض\n\nدیدم یکی زده پس گردنم \n\nدیگه شاکی شدم اومدم بهش یه چیز بگم چشامو باز کردم\n\nبابامو بالا سرم دیدم \n\nدیگه قیافه منو تصور کنید دیگه",
    "در همين تعطيلات عيدي كه گذشت، منو مادربزگ و پدربزگم تنها بوديم. مادربزگم 14 ساله به خاطر پادرد از خونه بيرون نرفته، واسه همين بعضي بعد از ظهر ها دلش مي گيره.\nيه روز از همين بعد از ظهرا گفت:\nهي يو، يعني من، پاشو يه كاري بكن كه دلم گرفته، سريع، تند...\nمنم آهنگ شمالي(به به شمالي) گذاشتمو شروع كردم به انواع حركات در شأن و خارج از شأن كه فكر كنيد...\nدر همين بين پدربزرگ كه گوشاش سنگينه يعني بدون سمعك نمي شنوه از اتاق امد بيرونو گفت:\n خب آدم نامشخص، حداقل آهنگ بذار كه نگن بچه معيوبه.\nيعني داغون شدم آقو، خيلي سنگين بود، پريدم سمعكشو آوردم و گذاشت تو گوشش.\nمي دونيد چي گفت،\n(((( ها الان خوب شدحالا كه آهنگ گذاشتي برقص دست دست))))\n\nيعني خدا همچين پدربزرگ ها و مادربزرگاي دوست داشتني با اين كيفيت و حفظ كنه",
    "✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴حـــــــــــــнĀмԐĐحـــــــــــــ✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴\n\nشـمـا هـم بـچـه بـودیـد ؛ دمــاغـتـون پــایـیـن مــیـومــد ؛ مــیـخـوردیـنـش ؟!\nنـــامــــوووووســا نـگـیـد نـه کـه بــا کـَـف پــا مــیـامـــاااااا\nتــازه یـــادتـونــه چــقـدم شـور بــود ؟؟؟\nاز هـمــون آبـکــی ســبــزااااا ^______^\nکــثـافـتـم عـمـتـه :|",
    "امروز تو درمانگاه پوست نشسته بودیم منتظر بیمار(ریا نشه دانشجو پزشکیم)\nیه پیرمردی با موهای کامل سفید خمیده و با عصا و خیلی ام بانمک و خوش اخلاق اومد تو.            \nبیمار ثابت استادمونه و هر چند وقت یکبار برای ریزش موهاش میاد درمونگاه(فکرشو بکنین 70 سالشه فکر ریزش موهاشه اونوقت من 22 سالمه کچل شدم از بس غذا خوابکاه خوردم عین خیالم نیس)\nشکایت میکرد که داروهاتون تاثیری نداشته.استاد ازش پرسید چه طوری مصرف میکردی گفت والله نمیدونم حاج خانوم اینارو میزد به سرم.استاد بهش گفت خب پدرجان درست استفاده نکردی ، داروهاتو عوض میکنم برات.\nبا لهجه خوشگل یزدی گفت:غمی نیس اما دکتر داروها باکیش نیس خیلی خشه نمیشه حاج خانومو عوض کنین؟\nهمه حتی استاد داشتن زمینو گاز میزد...",
    "بابام تعریف میکرد زمانی که دانش آموز بوده روز امتحانشون یکی از همکلاسیاش تقلب نوشته بوده میذاره تو چکمش،امتحان شروع میشه  معلم تو کلاس قدم میزده نگه میکنه میبینه معلمشون رفته ته کلاس دست میکنه تو چکمش از بالا تا پایین پیدا نمیکنه معلم میاد یدفه دستشو از تو چکمش درمیاره و با برگش مشغول میشه دوباره معلم میره ته کلاس باز این یارو تو چکمشو میگرده پیدا نمیکنه دستشو همه جای چکمه میچرخونه تا نوک انگشتاش به امید پیدا کردن تقلب باز معلم میاد و این سریع دستشو درمیاره سری بعد که دنبال تقلب میچرخیده محو چرخیدن تو چکمش بوده  یدفه معلمه میاد میزنه رو شونش میگه داداش شاید تو اون یکی چکمت باشه!!!!!",
    "مادربزرگم گوشش مشکل داره،تازه نامزد شده بودیم رفته بودیم پیشش گفت اسم شوهرت چیه گفتم حسن؛گفت چی؟گفتم حسن؛گفت چی؟گفتم حسن ننه جون؛گفت علی؟من(با فریاد):حسسسسسسن؛بعد گفت آها علی؛با خودم گفتم چه فرقی میکنه علی یا حسن بذار بیچاره دلش خوش باشه بعد جلوش همسرمو صدا میکردم علی؛تو آشپزخونه که بودیم داشتم با حسن حرف میزدم صداش کردم حسن بعد مادربزرگم میگه اسمش که حسنه تو میگی علی\nمن:O:O\nحسن::-D\nمادربزرگم::-):-):-):-)\nعلی::-D:-D:-D\nپدر بزرگ خدا بیامرزم از دیار باقی::-D:-D:-D:-D:-D:-D",
    "اولین باری که میخواستم سوار تاکسی شم ; از کلاس برگشته بودم . رفتم ایستگاه تاکسی ، دیدم یه عالمه تاکسی ایستاده . بار اولم بود و نمیدونستم باید سوار کدومشون شم . یه آقایی اونجا ایستاده بود و فکر کردم رانندس.ازش پرسیدم و اونم جوری اشاره کرد و رفت سمت یه خیابون دیگه که فکر کردم میگه با من بیا . رفت و منم دنبالش رفتم.از دو تا خیابون طولانی گذشت و همینطوری تند تند میرفت و منم دنبالش میرفتم. ده دقیقه هرجا میرفت دنبالش میرفتم ... هرچی نگاه میکردم تاکسی نمی دیدم و روم نمیشد چیزی بهش بگم . بالأخره رفتم جلوتر، صداش زدم و گفتم : ببخشید آقا تاکسی کجاس ؟ اونم باتعجب گفت : تو از ایستگاه تا اینجا داشتی دنبال من میومدی ؟!! تاکسی اونجاس ، گفتم سوار کدومشون شی نگفتم با من بیا !!!                   بعدشم همینطوری با تعجب نگاه میکرد و منم مستقیم رفتم تو افق ...",
    "دیشب اخبار داشت نوزاد نشون میداد منم چون از زمان نوزادیم عکس نداشتم\n یهو کنجکاو شدم و از بابام پرسیدم: باباااااااااا منم تازه به دنیا اومده بودم ازین نوزاد قرمز بی ریختا بودم؟؟ :|\nگفت: نه اتفاقا کوچولو و لاغر و خوشگل بودی نه مث الان...\nمن :|\nبابام:البته خب من که با تو روراستم راستش اصن دختر نمیخواستم خیلی ناراحت بودم که تو دختری\nمن: خب بابا ادامه نده فهمیدم :|\n\nنتیجه اخلاقی: هیچ وقت سعی نکنید مامان بابای واقعیتونو پیدا کنید :|",
    "سلام دوستان.این بزرگترین سوتیم هستش.\nسر زنگ زبان اومدم مقاله ی خودم در مورد جغد رو ترجمه کنم،بعد به جای این که بگم میتونن سرشون رو 270 درجه بچرخونن گفتم میتونن سرشون رو دویست و هفتاد درجه سانتی گراد بچرخونن.کلاس به معنای واقعی منفجر شد.منم تا آخر زنگ رو وبره بودم.دونقطه دی\nپست اولیه.لایک فراموش نشه لطفا",
    "دکتر عشقی : ارزش هر مرد به حرف های نگفته اوست ( برنارد شاو )\nماندانا : بهروز تو یه ریگی به کفشت هست ( بابام )\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nدرود بی کران به مهران مدیری",
    "یکی از دوستام اره خو مگه چیه دوست زیاد دارم تعریف میکرد میگفت: پدر و عموم رفتن جبه بعد پدرم از گوش جانباز شد ازش هی میپرسیدم قضیش چیه نمیگفت تا یه روز گفت : یه شب عموت نمی خوابید میگفت از دل درد خوابم نمیبره ما هم گفتیم حتما زیاد غذا خوردی خلاصه که کنار ما شروع کرد به نرمش چشمتون روز بد نبینه همین که اومد بشین پاشو بره وقتی نشست کنار گوش ما یه بمب هیرو شما زد (بوقققققق بدلیل ذکر صدای سانحه)اقا دیگه ما از اون روز گوشمون فقط صدای موتور گازی میده او بس ولی عموت از سربازی فرار کرد از ترس ابرو ماهم تانک هنوز رد گازمون رو تانک های دشمن است و این بود اولین استفاده بمب اتمی در ایران :))))))\n.\n.\n.\n.\n.\nبکوب لایکو مگر نه عموشو صدا میکنما از ما گفتن بود",
    "خداییش شانس هم نداریم\nتوی واتس اپ یه پیام اومد به اسم\" نامه شانس\" که اگه برا بقیه بفرستید طی ۳ الی ۴ روز آینده خبر خوشی میشنوید و چند مورد هم برای تصدیق نامه نوشته بود. ما هم گفتیم امتحانش ضرر نداره و فرستادیم. ده دقیقه بعدش یه پیام از ایرانسل اومد که شما برنده شارژ ۵۰۰ تومانی شدید و بعد که دو سه تاپیام داد و کدشو فرستادم و ۳۰۰ تومن ضرر کردم پیام داد سرویس درخواستی فعلا موجود نیست.\nیکی به شانس ما بگه خب لامصب حالا چه عجله ای بود. تا سه روز دیگه وقت داشتی.میذاشتی یه شانس بهتر گیرمون می اومد.",
    "گودزیلامون(9سالشه) داشت واسه داداشم اندر احوالات کلاسشون میگف:\nگودزیلا:معلممون سر کلاس پرسید جزایر لانگرهاوس کجاس؟؟؟یکی از بچه ها گف آقا ما رفتیم خیلی جای خوش آب و هواییه!\nداداشم(دقت کنید 14 سالشه):خب ک چی؟؟؟؟\nگودزیلا:اثن میدونی جزایر لانگرهاوس چیه؟؟؟؟\nداداشمo_Oنه\nگودزیلا:خاک بر سرت منو باش دارم با کی وقتمو تلف میکنم،جزایر لانگرهاوس تو بدنه چون تیکه تیکس بهش میگن جزایر\nخخخخخخ اینا چین بخدااااا\nما سوم دبیرستان تازه فهمیدیم جزایر لانگرهاوس چیه",
    "آقا(؟!)ما یه بار اومدیم مثه بچه خرخونا(ااااا.....جیگرم .. جیگرم.... جیگرم.... )\nساعتو5 صبح گذاشتیم تا 7 هم تکرارشو. حالا از ساعت 5 تا 7 این بدبخت شیصد بار زنگ خورد ما هم هی میذاشتیمش رو تعویق(حالا در نظر بگیریدکه الارمو صدای زنگ گوشی با هم یکیه.....!!....)بعدش ساعت7 ما خیلی اروم طوریکه کشی نشنوه دگمه سبزرو زدیم...... (یواش ) :الو؟؟؟؟؟؟؟\nمسئولین لطفا مشخص کنن آینده  مملکت دست کیه گفته باشما مدیونین به جز من قولشو به کسی دیگه بدین >>....والا\nمن:)))\nهدف از خلقت:((((((\nزنگ گوشی:)))",
    "از جمله عادتهای بد اینجانب این مباشد که!!!!کافی سوار مترو بشم تا قرون اخر پولم خرج نکنم اروم نمیشینم در حدی که شده صفر ریال برگشتم خونه\nامروز دوباره کارم افتاد به مترو \nبابام：دختر همه پولهاتو خریدنکنی عین دفعه قبل باجه بانکی هم پیدا نکنی بی پول بمونیا\nمن：چشم بابایی سعیمو می کنم ولی قول نمیدم\nحالا رفتم برگشتم کلا ۵۰۰تومن ته جیبم مونده بود نگاه کردم دیدم وای کارت بانکمم جا مونده نمیدونستم چه خاکی باید تو سرم بریزم حتی نداشتم پول پارکینگ بدم ماشین در بیارم دیدم تلفنم زنگ خورد بابامه\nبابام：بعبعی بابا دختر گلاب کجایی؟!\nمن بابا دم ماشین\nبابام：خب عزا نگیر دیشب تو داشبورد تو جای پنل ضبط یه ۱۰۰۰۰هزاری گذاشتم برات بردار \nیعنی عاشقتم بابایی یه دونه پادشاه قلبمی بی تو هیچم هیچ \nجدی تو دنیا فقط یه مرد که دختر بهتر از خودش میشناسه اونم باباشه که عین کوه پشتش و هواشو داره قدرشو بدونیم",
    "آقا ما یبار تو تعطیلات عید رفته بودیم تو بینهایت داشیتم واسه\nخودمون قدم میزدییم یهو یه صدای مهیبی شنیدیم\nبا ترس برگشتیم دیدیم  دوتا خط موازی خوردن بهم...!!!\n\n\nبه همین دکمه وولومه گوشیم اگه دروغ بگم!...",
    "عاقا ما یه هم اتاقی داشتیم بچه مودبی بود در جاش شیطون بود درجاش خانوم بودن غم و غصه داشتی میرفتی پیشش انقدر چرت و پرت میگفت تا تو بخندی به اصطلاح دلت واشه کلهوم بچه باحالی بود و کسی باهاش مشکل نداشت و همه باهاش خوب بودن\nیه روز یکی از بچه های اتاق رو زمین خوابیده بود(قابل ذکره این هم اتاقی گرام خیلی بداخلاق بود و اخمو ) که این دوست مذکور از روی دست هم اتاقیمون رد شد و پارو دستش گذاشت هم اتاقیمون وقتی پاشود گفت کی بود من خواب بودم از رو دستم رد شددوستم گفت من بودم \nهم اتاقیم می گفت من میدونم تو نبودی راستشو بگیدکی بود از ما اصرار از اون انکار هرچی قسم و آیه میخوردیم میگفت فلانی این کاررو نمیکنه بگید کی بود \n\n\n\n\"مزیدهای بچه خوب بودن \"",
    "سوتي منو داشته باشين \nاون روز ميخواستم بگم الكي مثلن \nگفتم Malaki Asalan\nهيچي ديگه اينقدر با دوستان خنديديم كه دندونامون ريخت!",
    "دختر همسایه ما چاقه  هرچی هم تلاش میکنه لاغر نمیشه  و جدیدا چاقتر هم شده ، ازش پرسیدم چند کیلویی؟\nگفت : دلم میخواد!!!\n\nبراش دعا کنید!!",
    "ديروز تو خونه داشتم راني ميخوردم تموم كه شد رفتم با چاقو و سيم چين و قند شكن و هرچي كه ميشد راني رو نصفش كردم واينگونه شد كه  تيكه هاي آخرشو هم خوردم.\nبعله از بس تو اين زمينه عصصصصصصصبي شديم انتقام گرفتم.\nآره به جاي شما هم انتقام گرفتم.\nخواهش ميكنم خواهش ميكنم نيازي به تشكر نيس تا اون باشه با بچه هاي فورجك درنيوفته\nبه جات انتقام گرفتم نميخواي لايك كني؟!!!!!!!!!!!!!",
    "رفتم مستراح صابون افتاد زمین O.o برش داشتم با مایع دستشویی شستمش چقد من باهوشم ^.^\n\n\n\n\n\nاحســـــــــــــــــــــــــــEHSANHDــــــــــــــــــــــــــان",
    "نه شما بگو من خنگم؟\nجان من ... من خنگم ؟\nمن چمه ؟ چون ایرانسل دارم باید توهین شه بهم؟\n.\n.\n.\n.\nچرا ایرانسل اس داده \nوزن ی کیلو طلا زیاده یا ی کیلو پنبه ؟\nآخه چرا من ؟\nمن برم محو شم از دست ایرانسل",
    "عاقا ما یه گودزیلا داریم خدا بخیر کنه فقط؛)\nچند روز پیش یه نقاشی کشیده آورده میگه عمو ببین،دیدم یه عروس داماد کشیده.گفتم بابا مامانت هستن گفت:نخیلم این خودم هستم اونم خانم آیندم ( 0 ! O ) (اینم منم).گفتم عمو زوده واسه تو خوسجلم.برگشته بهم میگه نه بابا مدرسه که برم تموم بشه جوان شدم بزرگ شدم دیگه.تازشم خیلی هم دیره( 0!o ) خدا وکیلی من هم سن این بودم پت پت پت میکردم. \nاینا دیگه کی هستن؛ )",
    "تو مدرسه مون مدیرمون برای اینکه بچه ها با لیوان آب بخورن گرفته شیش تا، دقت کنید شیش تا میله جوش زده به آب سرد کن.\nما را بز فرض کرده بود!\nحالا دیگه سرمون از این میله ها رد نمیشه که با دست آب بخوریم. \nمجبور بودیم لیوان بیاریم \nولی بچه ها چهار تا از این میله ها را در یک قدام کاملا خود جوش گرفتن کندند. \nنمیدونم چجوری یعنی زورشون اینقدر بوده؟\nمن که هر چی زور زدم نشد اون دو تای دیگه را بکنم.\nحالا بازم مدیر از این کارا بکنه!",
    "دیروز سر کلاس بودیم ازبس می گم الکی می گی معلم شیمیمون یه  ازم مطلبی بعد گفت حالا درست یا غلط منم گفتم الکی می گی  هیچی دیگه یه ربع التماس کردم تا راهم داد",
    "آغا از ديرو تا حالا از گلو درد دارم ميميرم(فك كردي سرما خوردم؟نخيرم...صبر كن دارم ميگم نميذاري خو)\nرفتم دندون پزشكي همين كه رو يونيت نشستم گفتم جون مادرت يواش سوزنه رو بزنيا.\nدكتر:باشه . سعي ميكنم ولي وسطش اگه درد داشتي بگو دوباره بي حسي بزنم.\nآغا(همون آقا.عه بزار بكم ديگه)سوزنه رو زد گفتم آخ اينم هول شد سوزنو كشيد بيرون به غير از اينكه لثم لت و پار شد چندين قطره از بي حسي تو دهنم ريخته شد.\nاين ب كنار\nداشت دندونم و ميتراشيد كه كمي از تراشيگيها هم تو دهنم ريخته شده بود(دستگاه مكش آب تو دهنم بود ولي لامصب كار نميكرد)وسطاي تراشيدن دندونم گفتم آااااي(خوب خيلي عصب دندونم درد ميكرد)گفت درد گرفت ؟\nاومدم بگم آره درد داشت.همه محتوياتي كه عرض كردم قورت داده شد.\nالهي نصيب هيچكي نشه از ديروز تا حالا هم آخر دهنم بي حسه هم گلو درد دارم شديد.\nيكي نيس بگه خب همون اول هرچي لازمه بي حسي بزن .\nواي نكنه داروي بي حسي هم داره تحريم ميشه و خبر نداريم.\nيني من چيز به اين با ارزشي قورت دادم عايا؟؟؟!!!!\nالان حس كسيو دارم كه پسته رو با پوستش قورت داده.:))))))))))))))",
    "15سالم بود. مامانم و مامان بزرگم رفته بودن خرید.گوشیشم جاگذاشته بود.منم تا ساعت 7-8شب خونه تنها بودم که برقا رفت .تو خونه از صدای یخچال گرفته تا ریختن آب از دوشه حمام و همه وسایل دست به دست هم داده بودن تا منو بترسونن!زنگ زدم به خالم گفت برو تو پارکینگ که هوا روشن تره!تو پارکینگ که بودم همسایه ها که از بیرون میومدن تو توقع نداشتن که تواون تاریکی کسی تو پارکینگ باشه اما من فک میکردم اونا منو میبینن و به رسم ادب بهشون سلام میکردم اما بدبختا از ترس شیش متر میرفتن هوا!\nتا رنوبت رسید به پسر یکی از همسایه ها آیفونو زد فهمید برقا رفته باخودش بلند گفت حالا که من دسشویی دارم و عجله باید دوساعت دنبال کلید بگردم...همین جوری داشت غر میزد که من بهش سلام کردم چنان ترسید!!!چنان ترسید که شاش بند شد میفهمی؟؟؟",
    "این یکی خاطره گریه داره\n\nمن عادت دارم وقتی کسلم وای میستم جلوی اینه ادا اطفار (اگه غلط نوشتم پوزش) در میارم و جوادی میرقصم  ی روز داشتم این عمل شفیع رو انجام میدادم ک سنگینی ی نگاهی رو حس کردم برگشتم با نهایت بدشانسی مادر شوهر خواهرم رو ک از قضا مادر مخاطب خاص منم هست \nرو مشاهده کردم \n\nب نظرتون این هفته میان خواستگاری یا هفته بعد؟",
    "امروز تو مدرسه مون زنگ ریاضی معلم یه مسئله نوشت با این مضمون:\nانتگرال سه گانه رادیکال بیست و پنج با فورجه چهار و توان دو به اضافه ده تقسیم بر انتگرال رادیکالی با فورجه سه و عدد زیر رادیکالی بیست و هفت به توان چهار را به دست آورید.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمنم گفتم ببخشید آقا مگه خودتون بلد نیستین؟\nمعلم هم گفت آره بلدم\nمنم گفتم پس چرا وقت کلاسا میگیری؟\nجاتون خالی بچه ها که رفتن رو هوا\nمنم رفتم رو هوا فقط با لگد معلم:))\nآقا به خاطر تک تک این کلمات کتک خوردم پس لایک کنید.",
    "یادمه یکی از بچه های کلاس ما خیلی قشنگ میتونست ادای فردوسی پورو در بیاره .بعد ما شماره دبیر فیزیکمون رو پیدا کردیم رفتیم با تلفون عمومی زنگ زدیم بهش حالا دیالوگ رو نیگا:\nدوستم:(با لحجه فردوسی پور)سلام خدمت شما .شما تو برنامه 90 برنده جایزه شدید\nدبیر ما:اااا سلااااام آقای فردوسی پور وای خیلی خوسحالم من شما رو خیلی دوست دارمممممم.همیشههههه برنامه شما رو نگاه می کنم\nدوستم دیگه نتونست تحمل کنه پا تلفن ترکید از خنده. قطع کرد......دبیرمون تا یه هفته قیافش شبیه کسایی بود که شکست عشقی خورده بود...",
    "آقایون داداشایه بار برا عید دیدنی رفتیم خونه عمم(هوی خودتی)گرم حرافی بودیم در زدن بععععععلععععه مام برااینکه خوی نشون داده باشیم رفتیم در حیاط رو باز کردم که یه گله دالتونه سانتی مانتال اومدن تو حالا اینجارو باش که بلندترینشون 190 بود که طی مراحال دراوردن کفش و کلیپس شد 140 منم برا اینکه قمپضی در کرده باشم گفتم واقعا حیفه با این قدت دختر شده اگه پسر می بودی از سربازی معاف می شدی لا اقل یه سگ پا کوتاه که دیگه می شد این حرفا همانا و برخورد کلیپس ها به سرم همانا آخرشم مجبور شدم همه عیدی هامو بهش بدم تا از شرش خلاص شم\nدر ضمن 6 باره پستم تایید نمیشه اگه این نشه دیگه نمیفستم هااااااااااا",
    "خواهرشوهر عمه ام کتلت درس کرده گوجه نداشته واسه کنارش کیوی سرخ کرده!!!!\nوقتیم ازش میپرسی کیوی چه ربطی به کتلت داره؟\nمیگه:وقتی سامان گلریز موز سرخ میکنه منم کیوی سرخ میکنم!!!!!\nتازه این یه نمونه از ابتکاراتشه!!!!!!\nینی من دلم واسه شوهرش کبابه ها!!!!!!!!!!!!",
    "عاقا یکی از دوستای شوهرعمه ماکه مال یه شهر دیگه بود اومده بوده خونشون مهمونی.حالا مکالماتشون:\nیارو:ما تو کاشان یه میوه جدید خوردیم\nعمه ام:جدی؟؟؟؟؟؟؟؟چی بود حالا؟\nخانوم یارو:کلم قمری‌:))\nعمه ام:نههههههههههه؟؟اینو چیجوری خوردین؟؟؟؟\nخانومه:هیچی دیگه پوس کندیم خوردیم.چندتاشم که سفت بود سرخ کردیم. چندتاشم مربا کردم.فامیلامونم خیلی دوس داشتن\nعمه و شوهرعمه ام :)))))))))))\nشوهرعمه ام:اون که میوه نیس.یه جور کلمه ما باهاش خورش درس\nمیکنیم.کسی خالی نمی خوردش که!!!!!!\nیارو و خانومش :0\nعمه امو شوهرش‌:))))))))))\nنتیجه اخلاقی:وقتی میرین یه شهر دیگه جوگیر نشین که همه خوراکیاشونو امتحان کنین!!!!!!!!!!",
    "داخل حموم داشتم با تمام احساسم از مجید خراتها میخوندم و به این فکر می کردم که : ای خدا چی میشه این بار از حموم بیام  بیرون و ببینم همه ی  خونوادمون نشستنو دارن با تمام وجود گوش می دن و لذت می برن....\nتو همین فکر بودم که دیدم بابام  با صدای بلند داد زد و گفت: بابا تویی من فکر کردم شبکه مستند جنگ میمونا رو گذاشته!!! \nهمینو که گفت نمی دونم چی شد  یههو دهنم پر از کف شد! بقیه ترانه رو هم یادم رفت!\nخداییش واسه شما میخونم ببینید واقعا این قد بد می خونم،\nکجا می رید شوخی کردم برگردید !\nخدایا نیمه ی گمشده ی من کجاسس؟",
    "سیزده سالم بود یه روز که با موتور داشتم میرفتم یه پیرمرد 60 ساله را سوار کردم وقتی پیاده شد گفت درعوض اینکه مرارساندی من هم تورا یه نصیحت می کنم که حاصل شصت سال عمر منه\nگفت :\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\nپسرم هیچ وقت با شکم خالی و ناشتا سیگار نکش !!!!!!!!!!!\nتوجه کنید به یه بچه سیزده ساله چه نصیحتی تازه حاصل شصت سال عمرش بوده!!!!!!",
    "یه بار سرکلاس انقد تخس بازی در آوردم معلممون گفت:پاشو گمشو بیرون،تو با کارات به ساحت مقدس کلاس توهین میکنی\nمنم هرهرهر خندیدم وبا اعتماد به نفس کامل گفتم:شما انقد بی سوادی به ساعت میگی ساحت!!!:))))\nشنیدم زیر لب زمزمه کرد خدایا زجرکشم میکنی؟!!!\nبیچاره:D",
    "دیروز کنفرانس داشتم\nاز همون اول کلاس استرس داشتم , سه نفر ارائه دادن ,آخرای کنفرانسِ نفر سوم بود بعدش نوبت من بود\nتو فکر یه راه بودم که استرسمو ندید بگیرمو اینا.. گفتم برم دستشویی شاید خوب شم.\nرفتم جاتون خالی استرس و اضطراب و ...همه اش از بین رفت!!!\nبا روحیه ای توپ رفتم سرکلاس که ارائه بدم\nدیدم استاد رفته!!!\nهیچی دیگه منم ارائه ندادم.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nنتیجه : در مواقع استرس برید دستشویی^_^\nنکته آموزشی*_*",
    "این پست از زبون خواهرم\nتو دانشگاه بعد از تشریح جنازه حیون زنده رو تشریح میکنن ی مدت قورباغه رو تشریح می‌کردیم برای اینکار باید اول\nقطع نخاعش کرد ی روز ک نوبت من بود ک فلجش کنم غورباغه از دستم در رفت افتاد رو یکی اونم جیغ\nزد بقیه ترسیدن غورباغه ها رو ول کردن اونام سریع فرار کردن و تو کل دانشگاه پخش شدن جالب اینکه چون پنجره‌ها باز بودن یکیشون رفته بود تو دستشویی ماهم نتونستیم پیداش کنیم یکی از اساتید عزیز ک رفته بود اتاق فکر فهمیده بود",
    "دوستم تعریف میکردچندوقت قبلا دوتاقمری داشتندجفت بودن...یهو شوهرش میفته میمیره اینام برا اینکه ماده تنهانباشه میرن یه جفت براش میخرن؛اینم ظاهراجفتشونپسندیده بیچاره رواینقدنوک زده توسرش که کچل میشه!!!!\nاینام این قمری نگون بختو برمیدارن یکی دیگه میارن جاش\nحالانگواین زنه عاشق این یکی جفتش میشه وحسابی دوستش داشته\nمیگم لابداین تحصیلاتش بیشتربوده وگرنه دلیل دیگه ای به ذهنم نمیرسه والا...!",
    "✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴حـــــــــــــнĀмԐĐحـــــــــــــ✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴\nبـه هـمـیـن پـایـه مـیـز عـسـلی مـون اگـه دروغ بـگـم\nاسـتـاد یـکی از درس هـامـون بـه مــا آی دیِ لایـنـشـو داده \nمــا اکـیـپ کـلاس هـم یـه گـروه بـاهـاش تـشـکـیـل دادیـم\nیـه سـوال داد تـو گروه گـفـت هـرکـی جـواب بـده مــیـان تـرم از 5 نـمـره 5 مــیـدم بـهـش\nحـالا جـوابــای دوسـتـان مــا رو داشـتـه بـاشـیـد\n(مــصـطـفـی)- اسـتـاد مـیـشـه یـه بـار دیـگـه تـکـرار کـنـیـد ؟!\n(علیرضا)-اسـتـاد نـوکـه زبـونـمـه هاا نـیـگـا (عـکـسـه نـوکـه زبـونـشـم فـرسـتـاده حـالا) هـمـیـن نـوکـه زبـونـمـه ؛ دیـدیـنـش؟؟؟!!\n(پویا)-اسـتـاد بـبـخـشـیـد مـن گـوشـیـم داره زنـگ مــیـخـوره ... بـا اجـازتـون\n(خاطره)-اسـتـاد , انـتـگـرالِ X رو بـدسـت مـیـاریـم .. کـَـران بـالا و کـَـران پـایـیـن ......\n(محمد)- بـاز ایــن زر زر کــرد\n(خاطره)-درسـت صـحـبـت کـُنــاااااا ... جـلـو اسـتـاد هـیـچـی بـهـت نـمـیـگـم :((( نـِکـبَـت\n(مهشید)- اسـتـاد مـن عـیـنـکـمـو نـیـاوردم ...نـمـیـتـونـم بـخـونـم\n(کیمیا)- مـن کـه دارم لاک مــیـزنـم ..وقـت نـدارم .. خـیـلـی صـادقـم مــن :)))\n(سعید)- اَی بــاااااابــااااااااا چـقـد حــرف مــیـزنـیـد ...اگـه گـذاشـتـیـد دو دیـقـه بـخـابـیم\n(الناز)- اسـتـاد آنـتـراک ... پـــیــلـــیــز ... آنـتـراک\n(یاسمن)- واااااااااای ...حــالا مــن چـی بـپـوشــممممم ؟؟!!!!!\n(محمد)- بـچـه هـا مــن اعـصـابـه ایـن سـوسـول بـازیـا رو نـدارم ...بـا اجـازه تـون\n(محمد left the group)\n(خاطره)- اســتـادددد ... مــیـان تـرمـه مـحـمـدو صـفـر بـدید بـخـنـدیــم نـِکـبَـتـووو\n(مــصـطـفـی)- اسـتـاد جـسـارتـا خـودتـون حـلـش کـنـیـد بـبـیـنـیم بـلـدیـد ؟!\n(من)- هـر کـی نـگـه بــق بـقـوووو\n(بچه ها) بــق بـقــــوووووووووووووووووووو\n(دنیا)- اســتـاد مــن حـلــشششش کــرددددمممم\n(مصطفی delete دنیا from group)\n(کیمیا)- دسـت و جـیـغ و هـوراااااا\n- استاد left the group\nمن : ^_^\nکامران : 0_o\nمدیر مسئول بروز رسانی 4جوک : @__@",
    "ازدواج داییم وزنداییم از اونجایی شروع شد که من دوم راهنمایی بودم ویه شاگرد فوق العاده شیطون ونسبتا درس خون یه معلم دینی داشتیم خانم شاهوردی که خیلی سر کلاسش بچه ها خسته میشدن ولی من همیشه با مزه پرونیهام جو کلاسشو عوض میکردمیبار که کلاسش داشت تموم میشد بچه ها دورش جم شده بودن منم رفتم بالا سرش شروع کردم اداشو درآوردن بچه ها هم میخندیدن یهو برگشت منو دید خیلی عصبانی شد سریع آمار منو به مدیر مدرسه داد اونم گفت فردا باید والدینت بیان مدرسه  منم به بابا که جرات نکردم بگم به مامانم گفتم اونم اومد به معذرت خواهی و ..مدیر مدرسه گفت حالا معذرت خواهی کن منم با پررویی هر چه تمام گفتم من از کسی معذرت خواهی نمیکنم این شد که خانم مدیر گفت با رئیس آموزش پرورش صحبت میکنم واخراج میشی ولی من بازم کم نیاوردم گفتم مهم نیست کلی از مامانم معذرت خواهی کردن و گفتن فردا پدرش بیاد از اونجایی که بابا نبود داییم اومددایی هم قصد ازدواج داشت ولی وسواس داشت یه 60 جا هم خواستگاری رفته بود  اومد که موضوع منو فیصله بده رفت با خانم شاهوردی صحبت کنه گفتیم الان میاد الان میاد رفتن همانو دل دادن همان دیدم هر دو شادمان اومدن خانم شاهوردی هم گفت عزیزم دیگه تکرار نشه منو بگی  دایی گفت بریم  بعد یه هفته که من هنوز تو شوک بودم شنیدم آقا دایی عاشق شدن وبعد یکماه رفتیم خواستگاری واسش  و خانم شاهوردی شد زندایی من هنوز هم بعد سالها زنداییم ازدواجشو مدیون بی ادبی منه خدایی نه کسی به دایی زن میداد نه زندایی خواستگار داشت شما نخندید بهم بر میخوره ها این بود ماجرای ازدواج دایی وزندایی",
    "سرم درد میکنه شدید طوریکه چشام باز نمیشه مامان و بابام از سرکار برگشتن\nبابام：چی شدی بعبعی(همون بعبعی کلاه قرمزی)؟!\nمن：سرم درد میکنه طوریکه انگار مغزم داره تکون میخوره\nبابام：اخی نازی مگه تو مغزم داری!!!؟\nمامانم：بیا اینجا پیش مامان دخترم\nرفتم پیشش برگشته میگه：حالا از اینجا بدو محکم سرتو بکوب به دیوار\nمامان و بابام:-D\nمنo_O\nدیوار:-)\nبازم من@_@",
    "دیشب جایی مهمونی دعوت بودیم یه پسر بچه فضول داشتن هی هرچی میگفتن نمیشست تا اخر بابا ش بهش اشتبایی بجای پلیس گفت صدای ماشین گشته ارشاد میاد بعد پسره گفت مگه با دوست دفملم اومدم بیرون  هیچی دیگه پدره سرشو کرده تو گچ دیوار فکرمیکنه برفه هی صدا کبک در میاره ماهم هنوز رد گازمون رو فرش هست :))))))\n.\n.\n.\n.\nکی گفته رکورد فحش برای اپراتره  اون دانش اموزایی که میگن :((اقا اجازه امتحان نمیگیرید)) رکورد دارن \n.\n.\n.\n.\n.\nیکی از دوستام تعریف میکرد یه روز تو هوای سرد  عاشق و دلباخته یه نفر شدیم رفتیم دنبالش ادرس خونه رو یاد بگیرم بعد که داشتم برمیگشتم دختره یه دفعه صدام کرد امیر من با خودم گفتم یا پیغمبر اشنا در اومد بعد گفتم ببخشید شم گفت:( منم حمید تو یه مدرسه بودیم) به جانم بقیش برام سخته بگم خودتون حدس بزنید :))))))))))))))))))\n.\n.\n.\nخدایا اینهمه ازخودم جک مینویسم حقه تایید نشه یا لایک ندن \n.\n.\n. \nکجا میری لایک چی؟\n.\n.\n بکوب لایکو",
    "رفتم خونه دیدم مامانم ترشی انداخته! \nمامانم: هستی مامان این ترشی رو واسه تو انداختم! میدونستم ترشی کلم دوست داری!! ^___^ \nمن: ماااامااانییی! !! چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟ ترشی انداختی؟؟؟؟؟ به اسم من؟؟؟؟؟؟ شما مگه نمیدونی تو خونه ای که دختر مجرد هست نباید ترشی انداخت؟؟؟؟؟ یا میترشه یا شوهر بد اخلاق گیرش میاد!!!! \nمامانم: وااا؟؟؟ چه حرفا!!! تو که خرافاتی نبودی!!! ://\nمن: مامان چطور تونستی؟ ؟؟ والا واسه پریسان هی کیک و شیرینی میپختی به من که رسیده ترشی میندازی؟؟؟؟؟ هی کیک و شیرینی پختی که دامادت اینقد محترم و مهربونه!!! حالا ببینم ی کاری میکنی شوهر من بی اعصاب باشه!!!! :(((((((\nمامانم: دختره خرافاتی!!! زخمت کشیدم واست!!! نمیخوای؟ ؟؟ یه جهنم!!!ببر بده به دوستت! \nمن: پریا خودش مجرده مامان این کار درست نیس!!! میبرم واسه عمو مهرداد!!! (شوهر خالم!!!) اونم ترشی دوس داره!!! \nمامانم: باشه ببرش! :/// کلی زحمت کشیدم واست لیاقت نداری!!!! \n.\nمن: خوشبختانه خطر رفع شد!!! از فردا تا وقتی من تو این خونم فقط مارمالاد و مربا درست کن مامان!!! -____- \nمامانم: :|||||| \n\nنمیدونم چرا چند روزه مامانم بام حرف نمیزنه! !؟؟ \nخوب به من چه؟؟؟ بحث آینده ی منه شوخی که نیس!!!! والا با این ترشی انداختناشون! !!!! ://///",
    "6-5 سال پیش خونه ما مجتمع بود و تو هر مجتمع 15 واحد آپارتمان بود ما طبقه اول بودیم.\nیه روز می خواستم برم بالای پشت بام آنتن ماهواره رو درست کنم الکی(رفته بودم سیب زمینی از انباری بیارم) طبقات خیلی شبیه هم بود، موقع برگشت منه داغون تو محاسباتم اشتباه کردم و به جای طبقه اول رفتم طبقه دوم زنگ واحد شبیه به خودمونو زدم.\nاز قضا خانم همسایه که منتظر کسی بود بنده خدا درو باز کرد و دیگه نگاه نکرد کیه پشت در....\nرفتم تو یعنی دو تامون قبض روح شدیم یه جیغ بنفش از اونو یه جیغ خرکی از من....\nبعدشم پریدم بیرون و دمپایی هامو گرفتم دستمو مثه بز کوهی از پله ها امدم پایین.\nاز اون روز به بعد سعی کردم دیگه اون خانومو کلا کلیه وابستگانشو نبینم\nخواهشا بیشتر دقت کنید دوستااااااااااااان",
    "ما راهنمایی که بودیم یه معلم داشتیم این آموزش دف و سنتور هم میداد بنده خدا می گفت:یه روز عصر رفتم خونه یکی از این شاگردای باکلاسم حالا ظهرشم تا خرطناغ خورده بودم وسط کلاس بودم که یهو آلارم داااااااد... با یه شرایط دردناکی ازش پرسیدم دستشویی تون کجاس اونم راهنماییم کرد در دستشویی شونو که وا کردم انگار کل دنیا رو سرم خراب شد آخه چرا؟ تهاجم فرهنگی آخه دیگه تا کجا؟(دستشویی شون فرنگی بود)حالا ما هم که آزاد کار!!!!کار ما که تموم شد برگشتم نگاه کردم دیدم یهو مخم علیه رودم اعلان جنگ داد این دیگه از کجای تو دراومده بی مروت!!!حالا هرچی هی سیفونو می کشیدیم کصافط تکون نمی خورد برگشتم یکم فک کردم\nدیدم چاره ای ندارم!این تنها راه بود آبروم پیش شاگردم میرفت آخه!آستینامو زدم بالا چشامو بستم چرخیدم و......\n اینجاش که رسید دیگه بغضش ترکید\nآخی بیچاره!!!فک کنم تو روحیش تاثیر منفی گذاشته بود  ولی عوضش راحت شد خخخخخخخ",
    "گودزيلا همسايه اومده بود خونمون با مامانش گرم صحبت بودم حواسم بهش نبود يهو رفتم تو اتاقم ديدم بلهههه خانم يه دونه از روژ لبامو خالى کرده رو صورتش چادر نماز بنده ى بدبختم گذاشته رو سرش ميگم ستايش چيکار کردى؟ ميگه علوس شودم(عروس شدم!)من ديگه حرفى ندارمO_o\nمحض اطلاع گودزيلا مذکور دهه نودى هستن والا من دوبرابر سن اينو داشتم واسه مورچه ها قند خورد ميکردم خرکيف ميشدم از کار خيرم!",
    "آقا چند دقیقه پیش داشتم تو 4جوک میچرخیدم و میخندیدم یهو پسر داییم با داداشم(هردو کلاس ششمین صرفا جهت اطلاع!!!!)دعوا میکردن بعد داداشم پسرداییم رو زد حالا گوش کنید مکالمات این دایناسورها رو :\nپسرداییم: منو میزنی بیشعورررر\nداداشم: آره مشکلیههه؟\nپسردایی: اهههه اینطورییهههه؟؟؟؟\nداداشم: آرهههه\nپسردایی: برم به آبجی بگم؟نه واقعا بگممم؟؟؟؟\nداداشم: بگو\nحالا پسر داییم بدو بدو اومده پیشم تو دستشم یه چیزیه.هی میخواست نشون من بده داداشم نمیذاشت!منم که اندکی رو به بالا کنجکاوم میگم اون چیهههه؟؟؟؟؟\nپسر داییم با هزار زحمت  از زیر چنگ داداشم فرار کرده و اونو نشون من داده دیدم عکس یکی از دختر کوچولو های فامیله!!!!!میگم خب این کجاش بده؟\nپسرداییم: آخه آبجی این داره عکس دوست دختر قبلی منو نگاه میکنه تازههه پرو پرو میگه میخوام باهاش فرار کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nبچه ها ظرفیت افق و عمود پر شده من میرم ایستگاه مترو \nآقایون داداشام(میدونم خز شده)کاری داشتین من اونجام.........",
    "با دوستام رفته بودیم راهیان نور\nوقتی برگشتیم به طرز مشکوکی یکی از دوستام شوهر کردبعد از تلاش فراوان فهمیدیم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nنامرد نارفیق اونجا سیم خاردار گره زده\n.\n.\n.\nمن از هرچی بگذرم از تک خوری نمیگذرم اسرار نکنید :|",
    "*.*.*.Mystery.*.*.*\n\nالمپیاد شیمی داشتم،قبل شروع آزمون،یه خانومه میاد ازم یواش یه سوال میپرسه منم متوجه سوال نشدم همونطور با تعجب نیگاش کردم،بدبخت فکر کنم فهمید تو هنگم دوباره سوالو پرسید،باز متوجه نشدم(آخه اول صبح بودو منم اصن حوصله امتحان نداشتم و شدیدا خوابم میومد)گفتم: جانم؟ خانومه دوباره سوالو پرسید ولی به همین امامزاده بیژن قصم باز متوجه نشدم،بعد با خودم گفتم از اونجا که جواب بیشتر سوال ها نمیدونمه پس،بلند گفتم:نمیدونم. بعد خانومه گفت:خانم یواشتر،میگم سال چندمی میگی نمیدونم!\nاونجا بود که به عمق فاجعه پی بردم!!!و بعد با آرامش به سوالشون پاسخ دادم!!\nاز نظر شما اون یواشتر خانمه همون خفه شو خودمون نبود؟",
    "داشتم تو کلاس زبان یه مطلبی رو ترجمه میکردم کلی هم رفته بودم تو خط با کلاس بودن...\nیهو معلمه در اومد گفت google translate هم بهتر از تو ترجمه میکنه!\nخلاصه پودر شدم :|",
    "رفته بودیم مسافرت ، منم وظیفه ی خطیر خرید نان را بر عهده داشتم .\nداشتم توی خیابونا به امید یافتن نانوایی ول میگشتم که یک دختری رو دیدم ازم پرسید ببخشید مستقیم کدوم طرفه ؟ راستش منم یاد\nیک جوکی که قبلا توی 4جوک خونده بودم افتادم بهش گفتم یکم جلوتر سمت چپ !!!\nداشتم به این فکر میکردم این دخترا چرا وضعیت شون اینطوره که رسیدم به یک میدون به اسم مستقیم . !!!!!!!!\nراستش تو راه برگشت به این فکر میکردم چرا وضیع پسرا اینطوره !!!!!!",
    "امسال عید رفته بودیم بازدید جلوم یک کاسه پسته بود که چند تا تخمه هم قاطیش بود، جالبه که منم به پسته ها دست نمی زدم و دنبال تخمه هاش می گشتم، فهمیدم شاید همیشه بهترینها لذت بخش  نباشن و گاهی هم متفاوت بودن باعث عشق دیگران ميشه!",
    "مراقب کــــنکور تعرف میکرده:\nســر جلسه کنکور مراقــــب بودم همینجوری که داشـتم قدم میزدم دیدم یــــکی یه ســکه برداشته دستش شــــعر خـــط میندازه گــــزینه مـــیزنه ^ــ^\nمیگه:کاریش نداشتم رفتم بقیه سالن هارو هم نگا کردم و اومدم دیدم عــاغا چشتون روز بـــــد نبینه این یارو مثل گــــچ سفید شده رفتم بالاسرشو گفتم چیشده چرا میترسی؟ تو که یکم پیش ریلکس شعر خط مینداختی گزینه میزدی:)\nیارو گـــــفت:عاغا به زمان کنکور کـــم مونده برگشتم از اول گزینه هارو چــــک کنم نمیدونم چــــرا هیچ کدوم با شعــر خطام درســــت در نمیاد ^ــــــ^",
    "امروز رفتم خیابون خرید ماشین تو یه کوچه پارک کردم برگشتم هرچی دزدگیر زدم در ماشین باز نمیشد\nحالا وایستادم اینجوری o_O به ماشین نگاه میکنم\nدیدم یه پسر امد با لبخند کلید انداخت در باز کرد رفت\nبله درست فهمیدید ماشین یکی جلو تر پارک کرده بودم\nمنo_O\nملت تو خیابون:-D\nافق:-)\nسوتی:-(\nماشینم از خجالت اب شد رفت تو زمین",
    "سر کلاس دینی بودیم بعد دبیرمون داش در مورد یه چیزی بحث میکرد .منم رفته بودم ته کلاس نشسته بودم پیش دوستم .بعد دوستم داشت با هندزفیری آهنگ گوش می داد بهش گفتم بزار منم گوش کنم گف نه ..منم سیم هندزفیری رو از موبایلش کشیدم بیرون .یه دفهههه آهنگ تو کل کلاس پخش شد ...باااااا صدااااای بی صدااااااااا مثهههه یه تق دوستم قطش کرد .دبیرمون گفت برام مهم نیست کی بود ولی برید خدارو شکر کنید من حالم خوبه وگرنه اون موبایل رو میکردم تو حلقتون /اینم بگم دوستم تو زنگ تفریح عین تام و جری افتاده بود دنبالم...",
    "دیروز بیمارستان بودیم یه پسر بچه ی کوچولوی بامزه\nکه اورده بودن گوششو شستشو بدن اومد ازم پرسید :\nعمو تو میدونی گوش رو چطوری شستشو میکنن؟\nگفتم اره عزیزم گوشت رو با چاقو میبرن بعد میذارن 2 روز تو آب و صابون \nبعدشم با نخ و سوزن وصلش میکنن\nاغا یه جیغی زد که زمین زیر پام لرزید\nمنم که مثل همیشه صحنه ی جرم رو ترک کردم",
    "اونروز میخواستم دست بندم رو از دستم باز کنم هر کار کردم باز نشد. به ابجیم گفتم بیا این دست بندو باز کن . دستم داره خفه میشه.......\nمن........\nابجیم................\nدستم در حال خفه شدن................\nدست بندم که دیگه از خنده باز نمی شد......",
    "تو مدرسه بودیم زنگ آخر بود و کلاس فیزیک داشتیم بچه ها نمیخواستن تو کلاس بمونن \nمنم اومدم تو کلاس و با خوشحالی گفتم بچه ها مدیر گفت برید خونه معلم نمیاد(خالی بستم)\nما کلاسمون بیست و پنج نفریم.\nخلاصه حدود پونزده نفرشون که رفتن.\nحالا من موندم با ده تای دیگه.\nوقتی معلم داشت میومد کلاس به معلم گفتم نصف بچه ها رفتن خونه و گفتن ازت خوششون نمیاد.\nمعلم هم جوش اُورده بود بدجور و گفت به جهنّم!!\nوقتی اومد سر کلاس هر کسی که صدایی میکرد سریع اخراج میشد.\nدیگه آخرای زنگ بود که فقط من تو کلاس موندم.\nیه بیست گرفتم.\nحالا روز بعدش دیگه نگو بچه ها میخواستن بکشنم.\nشانس اُوردم. از پنجره فرار کردم :))))",
    "عجيب دوستان اسگلي دارم من.......\nامرو از سر بيكاري رفتيم بيمارستان نزديك دانشگامون،گفتيم ي سري ب بيمارا بزنيم ^_^\nنگهبانيه گف اينجوري نميشه برين بايد اسم مريضتونو بگين...\nدوستم:امير باقري^_^\nنگهبان:بله بفرماييد طبقه دوم اتاق ٢٠٢\nما:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(يني قدرت اسم سازيش تو حلقتون)\nنگهبان:گفتين نسبتتون با بيمار چيه؟\nدوستم:داداشمه^_^\nديديم يارو عجيب نگامون كرداااااا،حالا رفتيم بالا ديديم ي آقاي تقريبا ٧٠ساله روتخت خوابيده بود^_^\nدوستم •_•\nداداش دوستم ^_^\nما >_",
    "از  اعتراف های آشنایان بنده از کودکیشان:)\n\n^____^:وقتی بچه بودم از مارمولک خیلی خوشم میومد یه روز یکیشون رو گرفتم و بردم پیش دختر خالم که داشت نماز میخوند همین که سر از سجده برداشت مارمولک رو گرفتم جلوش و گفتم:الهاااام ببین چه خوجگله:))) بدبخت تا سه روز تو کما بود.\n\n0_____0:یه معلم دینی داشتیم لامصب خیلی خشک و بد اخلاق بود. یه روز واسه یه جشنی بردنمون سالن و صندلی های این سالن وقتی از روش پا میشدی تا میشد.این بدبخت هم نمیدونست بلند شد کت و شلوارش رو درست کنه. بعد که نشست جلو هزار و هفت تا دانش آموز خورد زمین و شلوارش جر خورد.بیچاره از خجالت 3 هفته نیومد مدرسه.\n  \n*______*(این یکی خیلی اسکله):وقتی داشتیم از اردو راهیان نور برمیگشتیم(با اتوبوس رفته بودند) کف ماشین خوابیده بودیم و معلما هر چند دقیقه یه بار می اومدند پا روی سر و کله مون میذاشتن و میرفتن برای انتقام هرچی از خوراکیمون داشتیم (پفک و بیسکوییت و....) رو ریختیم تو فلاسک ابجوش و تا اخر سفر خودمون چایی نخوردیم ولی معلما که میخوردند میگفتند:این چایی رنگ نداره ولی مزه خشی داره(با لهجه یزدی بخونید) و وقتی درش رو باز کردند و توی اونو دیدند.....",
    "مامان خانوم زنـگ زده ناراحـت و غمگیـن..\n_چشام کـف پـات چیشـده مامانی؟\nکـیان میگـم این دخدره رو بدیم بره من خیلی تنهـا میشم:(من نمی تـونم تو این خـونه تنها بمونـم\n_{منم از خـدا خواسه}خبــ میخوای شوهرش ندیم؟:D\nجدی باش،نه نمـیشه که تا ابد نگـه ش داریم\n_خـبــ میخوای تورم شوهـر بدیم دخـدرم؟:D\nکـیان میزنم تو دهنتا،درس حـرف بزن بی عـدب\n_چـش معـذرتــ جیگـر جون:)\nصـد بار گفتم منو درس صـدا کن\n_چـطوری درس ؟:)) ی بوس میدی؟:D\nواقعـن که ببین زنگــ زدم با کی درد و دل کنم..\n{عـاشق اینم که گوشیو قط میکنه من دوباره میگیرمش اِشغـال میکنه:)) }",
    "داشتم کتاب روزگاران که خاطرات غواص های زمان دفاع مقدس نوشته شده بود را می خوندم یک جاش گفته بود وقتی داخل آب بودن عروس دریای ها بهشون حمله میکنن و لب یک غواص و دست یک غواص دیگر را میزنن و آن ها هم مجبور میشن برگردند وقتی میان بیرون نفر دومی میگه \n.\n.\n.\nببین چقد تو رو دوست داشتن لبتو بوس کردن اما من بزرگ تر بودم فقط دستمو بوسیدن! :)",
    "استادمون هر جلسه به طور اتفاقی از چند نفری درس می پرسه،یه پسر بدشانس هم تو کلاسمونه که همیشه قرعه به اسم اون میخوره!\nاین دفعه آخریه رو شاکی شد گفت:استاد من 10سال پیش تو بانک صادرات یه حساب وا کردم هنوز یه تک تومنی برنده نشدم!! اونوقت سر کلاس شما همیشه قرعه به اسم من در میاد...!\nینی اشک همه رو دراورد!!",
    "2 دبیرستان بودم هیییی یادش بخیر.کلاس آمادگی دفاعی داشتیم.با اکیپم پایه مسخره بازی راه انداخته بودیم.دبیرمون خیلیییییی جدی بود:@@ دبیراومد بهم گفت: چه خبرتون ساکت باشین:@ و زارت زد زیر گوشم.گفتم اگه جرات داری یکی دیگه بزن عاغا چشمتون روز بد نبینه 3تا دیگه زارت زرت زرپ زد تو گوشم.منم نامردی نکردمو خودم رو زدم به غشی ؛))\nعاقا این دبیره ترسیده بود هی منو صدا میزد میگفت آقای فلانی پاشو تو رو خودااا غلط کردم .....خوردم پاشو منو بزن:همه بچه ها هم ترسیده بودن:(((\nبعد چند دقیقه یهو پاشدم با خنده و مسخره به دبیرمون گفتم دیگه از این غلطها نکن؛))\nعاقا همه فهمیدن الکی خودم رو زدم به غش کلاس رفت رو هوا دبیر هم توی حیاط مدرسه دنبالم میکرد تا منو   بزنه:)))یادش بخیر چه کتکی خوردم:))\nخاطرات گودزیلای دهه60.بزن لایکووووووو خداوکیلی...",
    "تو تاکسی نسشته بودم راننده ی آهنگ هندی گذاشته بودو خودشم ادای  بازیگرارو موقع رقصیدن تو فیلما رو در میاورد..\nهمه کلافه شده بودن .. منم به مقصد رسیده بودم.. پول دادم به راننده و گفتم :\nمن : آقا بیا این ده روپیه رو بگیر منو دم میدون بمبعی پیاده کن...\nتاکسی منفجر شد از خنده ... چقد با نمکم من خخخخخ",
    "*Irancell*\nدوستم برا تولد دوسالگی برادرم یه فلش دو گیگ هدیه داد\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nهیچی دیگه ، امروز تولد خودش بود،منم یه فلاپی دیسک بهش کادو دادم ‎^_~\nیعنی مردیم از خنده‎",
    "امروز سر صف مشاعره می کردیم من و یه دختره 25 دقیقه یه ضرب ادامه می دادیم معاونمون گفت :به به تازه مشاعره گل انداخته \nاین دختره هم از رو نمی رفت می خواست منو از راه به در کنه هی با لام شعراش رو تموم می کرد یه دفعه دیدم شعرام تموم شد یه شعر خوندم\n گفتم:لب نهادم بر لبش آهسته گفتم زیر لب چشمه آب وفا یا جام شیرین است این\nبعد اون دختره خوند معاونمون ار حرص سرخ شده بود یهویی تا من اومدم بخونم تا گفتم لب بلندگو رو ازم گرفت گفت از هر دو تون مچکرم زحمت کشیدید ولی وقت نداریم وقت دبیرا گرفته میشه خانما کلاااااااااااااااااااااااس\nمن :)))))\nمعاون:llllll\nرقیبم :(((((",
    "حتما بخونید روده بر میشید\nآقا یه روز برا دختر عمم خواستگار اومده بود و من و بابا و مامان هم اونجا بودیم.وسط مهمونی ما رو دسشویی گرففففت.سرویس عمم اینا هم داخل خونه بود رفتم تو آفتابه نصف نشده بود که اولین آرپیجی در اومد سکوت همه جا رو فرا گرفت منم دیدم اوضا خیته آفتابه رو رو کف دسشویی کشیدم که مثلا صدای اینه آقا دباره شروع شد صحبتا خیالم راحت شد آقا یه دو دقیقه نشستیم دیدیم اکه هییی اینبار آرپی جی که سهله از بمب آمریکا به هیروشیما صداش بیشتر شد آقا رفتم تو فکر گفتم اینو چیکار کنم که پسر عمم تازه از سر کار میومد در دسشویی رو زد گفت سعید بیا بیرون منم ذوق کردم و گفتم بفرما عزیزم بفرما و خودمم الفرار رفتم کوچه و از سوپری شارژ گرفتم و یه جوری اومدم تو که آره مثلا شارژ گرفتم و دارم میزنم .یادم نمیره پسر عمم مثل بچه های مظلوم غزه شده بود گوشه نشسته بود و شر شر عرق میریخت گفتم اتفاقی افتاده گفتن چیزی نیس پسر عمت به اسراعیل بمب میزد \nتا دوهفته من خندیدم.البته چهار ساله باهام پسر عمم حرف نمیزنه",
    "تو دانشگاه یکی از دخترا ازم جزوه خواست\nدقت کنید من از کسی جزوه نخواستم او از من جزوه میخواست.\nگفتم خطم خوب نیست نمیتونی بخونی.\nگفت اشکال نداره یه کاریش میکنم.\nحالا بعد از یک هفته با هزار چنگ و دندون جزوما ازش گرفتم...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاز اول تا آخر جزوم هر جا که جای خالی داشته شعر نوشته، نقاشی کشیده.\nوقتی بش گفتم چرا اینکار را با جزوم کردی میگه حواسم نبود فکر کردم دفتر برادر کوچکمه\nدیوانه خونس.",
    "آقا ما ظهر خوابیده بودیم که گوشیم زنگ خورد..ینی زنگ نخورد..ویبره بود..در واقع ویبره خورد\nمنم که کلا منگ بودم\nهی چن بار ریجکت کردم..اونم که اصن دس بردار نبود\nخلاصه برداشتم دیدم اههه این دوست سیریش ماس\nمن : جانم بفرمایین ( بگو چه مرگته !! )\nاون : یه سوالی داشتم..بپرسم؟\nمن : اره قربونت برم بپرس ( بنال)\nاون : درایو c م قرمز شده\nمن : (سکوت)\nاون : چیکارش کنم ؟\nمن : خالیش کن\nاون : چجوری ؟\nمن : برو استارت - کنترل پنل و . .\nاون : استارت کجاس ؟\nمن : جدی نمیدونی یا داری مسخره بازی در میاری؟\nاون : خب راهنمایی کن\nمن : موس که میدونی چیه.. اون ببر پایین سمت چپ..\nاون : چپ من یا تو؟\nمن : ....(سانسور) اصن اینو بیخیال یه کار دیگه انجام بده\nاون : خب\nمن : برو درایو c هرچی نیاز نداری حذف کن\nاون : از کجا بدونم چی نیاز ندارم؟؟؟؟\nمن :....\nمن :....\nتنها کاری که ازم بر میومد در اون لحظه : the mobile set is off\nحقش بود!",
    "سرما خوردم رفتم دکتر\nمن：دکتر کلداکس بنویس هر هشت ساعت بخورم\nدکتر：باشه\nمن：پنی سلین ۸۰۰نده ۱۲۰۰کامل تره اون بنویس\nدکتر：حتما\nمن：دکتر یه دگزا هم بنویس\nدکتر：باشه\nمن ：دکتر کار نداری دیگه؟!\nدکتر：نه فقط بگو چقدر حق ویزیت تقدیم کنم؟!!!!!\nهاااااا چیه خب بلدم دیگه",
    "امروز تو تاکسی نشسته بودم کنارم یه دختره هم بود که به نظر میومد سرما خورده. طفلی هی فین فین میکرد هیچی دیگه یه دستمال از تو کیفم درآوردم دادم بش که خودشو جمع و جور کنه.\nبعد از چند دقیقه که دستمالو از تمام زوایا مورد تفحص قرار داد با آرنج زد به پهلوم گفتم:بله خانوم چیزی شده؟\nبرگشته میگه: پس شمارتو کجاش نوشتی؟!!!!!!!!!!!!!!!!\nخداییش ملت چشون شده؟",
    "میخوام بخش دیگه ای از زندگیه گوهربارمو تعریف کنم\nخیلی سال پیش وقتی طفلی ۱۰ الی۱۱ ساله بودم ی شب خواب بد دیدم\nبعد رفتم پیش بابام گفتم باااااابااااااا بغلم میکنی؟\nبابام ی دفه پاشد نشست هی با خودش حرف میزد\nمنم دیدم بغلم نمیکنه برگشتم رفتم سرجام\nحالا فرداش بابام داشت به مامانم میگفت: دیشب باور کن ازرائیل اومد به خوابم گفت بغلم کن بریم داشتم تو همون خواب سکته میکردم  انقد وهشتناک بود موهاا فرر بعد ی لباس بلند سفید تنش بود تو قدای همین نعیمه منم سریع اشهدمو ک خوندم دیدم خودش رفت\nبابای عالم غیب بینه دارم",
    "یه دستگاهی اختراع شده که اگه پیش یه سگ روشنش کنی سگه از پیشت فرار میکنه کوچیکه و تو جیب جا میشه(glx رو نمیگم) حالا من یکی از اینارو خریدم هر وقت میرم روستا میزارم تو جیبم و به دوستام میگم از هیچ سگی نمی ترسم و هی پیش این سگ و اون سگ میبرن همشون فرار میکنن یه روز که دیگه واقعا مغرور شده بودم یکی از دوستان گفت من یه سگی دارم دیگه اینو نمیتونی فراری بدی گفتم هه و رفتم من این سگه طنابش تو دستش بود دستم رو که تو جیبم کردم دستگاهو روشن کردم دیدم سگه فرار نمیکنه هی دکمشو میزدم فرار نمیکرد هی دکمشه میزدم فرار نمیکرد.\nاین رفیق نامرد منم زد طنابشو ول کرد من دو پا دارم یه 3 - 4 تای دیگه از اینور اونور قرض گرفتم حالا الفرااااااااااار.\nقیافه من تو اون لحظه و دوستام رو تصور کنین.\nبعدا که به رفیقم قضیه دستگاه رو گفتم گفت سگم ناشنواست یعنی کره.\nاصن به فنا رفتم :))))",
    "ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ\nﺍﺳﺘﺎﺩ : ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻫﻤﺴﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻗﺖ ﮐﻨﯿﺪ ^__^\nﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ : ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﯿﻠﻮ ﭘﻨﺞ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﮐﯽ ﺯﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ\nﺍﺳﺘﺎﺩ : ﻫﯿﭽﯽ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ , ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ , ﭼﻮﻥ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻭ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻤﯿﺸﻪ\nﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻩ : ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﯿﻠﻮ ﭘﻨﺞ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﮐﯽ ﺯﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﺭﻩ ^__^\nﺍﺳﺘﺎﺩ : ﻫﯿﭽﯽ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﻔﺖ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺳﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺮﺍ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻋﺎﻟﯿﻪ\nﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻩ : ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﯿﻠﻮ ﭘﻨﺞ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻥ ﮐﯽ ﺑﭽﻪ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺑﺎﺷﻪ\nﺍﺳﺘﺎﺩ : ﺧﺐ ﭘﺪﺭ ﺳﮓ ﺗﻮ ﮔﻮﺟﻪ ﻧﺨﻮﺭﯼ ﻣﯿﻤﯿﺮﯼ ؟؟؟ ﮐﺪﻭ ﺑﺨﻮﺭ ﮐﯿﻠﻮ ﭘﻮﻧﺼﺪ ﺗﻮﻣﻦ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭﺳﻮ ﺣﺬﻑ ﮐﻦ\nﻫﻤﻮﻥ ﭘﺴﺮﻩ : ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﯿﻠﻮ ﭘﻨﺞ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ ﺩﺭﺳﻮ ﺣﺬﻑ ﮐﻨﻢ ؟؟؟ ^__^\nﺩﻣﺶ ﮔﺮﻡ ﮐﻼﺳﻮ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﮐﺮﺩ , ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﻮﺟﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ :)))",
    "سوار تا كسى بودم دختره بغل دستم نشسته بود يه بسته آدامس از تو كيفش در آورد يكى خودش خورد يكيم داد به آقای کناریش  بعد يه لبخند زدو يه تيكه كاغذ گذاشت تو جيب یارو و رفت وقتى رفت یارو  كاغذو از تو جيبش در آورد نوشته بود جون مادرت مسواك بزن :|",
    "@@@@@ پیـــــکان جوانان @@@@@\n\nمن تو زندگیم هر 2سال ی بار جدی میشم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاونم برای گرفتن عکس 3*4\nبقیشو در حال مسخره بازیم :ll \n:-D",
    "** ســـعـــیـــد تـــنـــهـــا **\nواقـــعـــیـــه بـــخـــونـــیــن...\nکـــلـــاس اول راهـــنـــمـــایـــی بـــودم  بـــه بـــابـــام گـــفـــتـــم : بـــابـــایـــی مـــیـــشـــه 7 تـــومـــن بـــهـــم بـــدی دوچـــرخـــمـــو درســـت کـــنـــم ؟؟؟؟\nبـــابـــام : اره پـــســـرم چـــرا نـــمـــیـــشـــه ولـــی قـــبـــلـــش بـــایـــد 3 ســـاعـــت درس بـــخـــونـــی مـــن بـــهـــت 10 تـــومـــن مـــیـــدم...\nمـــن : چـــشـــم بـــابـــایـــی اصـــن 4 ســـاعـــت مـــیـــخـــونـــم بـــه افـــتـــخـــارت !!! ^_^\nبـــابـــام : آفـــریـــن پـــســـرم بـــدو بـــرو ...\nرفـــتـــم تـــو اتـــاقـــم دَرَم قـــفـــل کـــردم وســـط کـــتـــابـــو بـــاز کـــردم ســـرمـــو گـــذاشـــتـــم روش ســـه ســـاعـــتـــونـــیـــم  خـــوابـــیـــدم ...\nوقـــتـــی بـــیـــدار شـــدم دیـــدم از 3 ســـاعـــت بـــیـــشـــتـــر شـــده ســـریـــع رفـــتـــم پـــیـــش بـــابـــام گـــفـــتـــم : الـــان ســـه ســـاعـــتـــونـــیـــمـــه دارم درس مـــیـــخـــونـــم مـــیـــشـــه پـــولـــمـــو بـــدی ؟؟؟ :دی\nبـــابـــام : بـــاشـــه پـــســـرم ولـــی اول بـــریـــم یـــه ســـر بـــه اتـــاقـــت بـــزنـــیـــم بعد ..\nمـــنـــم بـــا تـــعـــجـــب گـــفـــتـــم بـــاشـــه !!!!!\nرفـــتـــیـــم تـــو اتـــاقـــم کـــتـــابـــو از رو تـــخـــتـــم بـــرداشـــت تـــکـــونـــش داد دوتـــا 5 تـــومـــنـــی از تـــوش افـــتـــاد زمـــیـــن :دی\nبـــابـــام : کـــه ســـه ســـاعـــتـــونـــیـــم درس خـــونـــدی کره خر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nمـــن (با دهن باز و چشای اینجوری O_O) : اره بـــابـــایـــی  مـــن اون پـــولـــارم دیـــدم ولـــی چـــون بـــچـــه خـــوبـــی بـــودم بـــرنـــداشـــتم ^_^\nبـــابـــام : آره جــــــــــــــــــــون بـــابـــات الـــان حــــــالـــیـــت مـــیـــکـــنـــم -_-\nاون روز 10 تـــومـــنـــو کـــه بـــهـــم نـــداد هـــیـــچ.. تا 12 شـــبـــم مـــونـــد بـــالـــا سَرَم کـــه مـــفـــتـــی درس بـــخـــونـــم :(((\nهـــنـــوزم تـــو کـــف ایـــن ســـوالـــم کـــه اون 5 تـــومـــنـــیـــارو چـــجـــوری بـــدون ایـــنـــکــــه مـــن بـــفـــهـــمـــم گـــذاشـــت لـــای کـــتـــاب o_O\nاز اون مـــوقـــع تـــا دوم دبـــیـــرســـتـــان هـــروقـــت مـــیـــخـــواســـتـــم کـــتـــاب بـــخـــونـــم قـــبـــلـــش یـــه تـــکـــونـــش مـــیـــدادم کـــه شـــایـــد پـــول ازش دراد !!!\nتـــا ســـوم راهـــنـــمـــایی هـــم فـــک مـــیـــکـــردم بـــابـــام جـــادوگـــره ^_^",
    "جند روز پیش همسرم به یکی از دوستاش که چند وقتی بود اصرار میکرد 1 شب شام بیاید خونه ی ما پیام داد که ما شب میایم خونتون عیددیدنی\nظهر موقع ناهار با هم کلی خندیدم ک زیاد نخوریم که شب پلو چلو رو افتادیم حسسسابی......\nتا شب چند بارم زنگیدن که کی میاید و زود بیاین\nغروب که رسیدیم خونشون از راه که رفتیم تو نگام به اجاق گازشون بود دیدم هیچی روش نبود تو دلم گفتم حتماً قراره از بیرون بگیرن\n1 نیم ساعتی نشستیم و مشغول حرف شدیم دیدیم نه هیچ خبری نیست گفتم شاید خونه مادر شوهرش که واحد کنارشونه غذا پخته\nخلاصه هی نشستیم \nهی نشستیم\nدیدیم نه خبری نیست ب شوهرم 1 علامت دادم که 1 تعارف بزن که ما بریم ببینیم چی میگن\nتا گفت ما دیگه بریم هر 2 تاشون شروع کردن به تعارف کردن که نه بمونید حالا با هم 1 املتی چیزی میخوریم....فکر کن املتی چیزی\nگفتن نداره خودتون قیافه ما رو تصور کنین تو اون اوضاع چه شکلی شده بودیم\nخدا نصیب هیچ کس نکنه\nما که به فنا رفتیم ررررررفت",
    "((((((((((((ماست خیار))))))))))))))\n\n\nعاقا ما ماهی عیدمون بیچاره اصلا بهش غذا نمیدیم همیشه بعد عید میبریم میندازیم تو فلکه شهر داریمون که یه حوض داره امسال هنو اینو نبردم بابام نشسته بود کنارش یه تیکه خمیر نون انداخت این بدبختم اصلا نزاشت به ته ظرف برسه رو هوا خوردش تا اینجای داستان قضیه خوب بود ماهی فقط نون خورد\nبابای ما از غذا خوردن این ماهیه خوشش اومد امروز از مدرسه اومدم رفتم یه سر بهش زدم واااااااای خدااااااااا تخممممممه ژاپنییییییییی تو ظرفش دیدمممممممممممممم\nواقعا بیچاره ماهیه کل ظرفش شده بود تیکه نونای بزرگ و تخمه ژاپنییی اخه پدر من ماهی تخمه ژاپنی میتونه بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟ما به زور میخوریییییییم\n\nبابام:)))))))))\nماهی:((((((((\nمن0_0  \nسلامتی همه باباهاااااا",
    "یه بار با یکی از دوسام رفته بودیم پارک بانوان بعد که میخواستیم بریم \nدرش خیلی دیر بود مام ته پارک بودیم دیگه حال نداشتیم تا پیش در بریم من به دوستم گفتم ;بیا از رو دیوار بریم کی حال داره \nهیچی دیگه اونم قبول کرد \nاقا اول من رفتم ببینم هیشکی نباشه  بعد ب دوستم گفتم هیشکی نیس بیا \nاقا تا برگشتم دیدم دو تا پسر وایسادن روبه روم منم هل شدم جیغ کشیدم \nاونم گفت جیغ نکش میخورمتاااااااا\nمنم گفتم ;اره به قیافتم میاد ادم خور باشی \nاونم عصبانی شد گفت;وایسا تا بهت بگم ....................\nهیچی دیگه منم از رو دیوار پریدم پایین تا نفس داشتم دوویدم \nیکی نیس به من بگه اخه تو ک عرضه دفاع از خودتو نداری چرا الکی تز میدی .",
    "عاقو ما ی فامیلی داریم خیلی رو پسر 7 سالش حساسه و همیشه میگه که من خیلی رو تربیت این پسر کار کردم.ی شب اومده بودن خونه ما که با ما بیان عروسی من داشتم موهامو درست میکردم که پسره اومد گفت عموووو موهای منو درست میکنی منم گفتم چرا که نه عمو بیا مو هاتو درست کنم عاغو ما شونه رو گرفتیم دستمون یهویی بچه گفت عمو نرینی تو سرم\n.\n.\n.\nعاغو اینو که گغت باباش تا 10دقیقه نگای من منمیکرد\nخود من داشتم از خجالت اب میشدم وای به حال باباش",
    "دیروز ریملم تموم شد  پاپا داشت میرفت بیرون\n بهش گفتم: پاپا جوووونی رفتی بیرووون ,مغازه شیرین خانووم بهش بگو بهت ریمل بده خودش میدونه چ مارکی بهت بده\nباشهه پاپاااااا ^_^؟؟؟؟؟\nمیگه:بابا جان 2 دیقع از این لپ تاپ دور شو خودت برو بگیر\nمنم که کم نمیارمم:پاپا توروخووودااا پلیییییز  ×_×\n(از اونجا که من ته تغاریه خونه هستمممم)\nپاپا: باشه بابا جوون\n پاپا رفته به شیرین جون گفته\n اوون چیه که اسمش شبیه ایمیل و جی میله؟!؟!\nشیرین جوون o.O\nپاپا ^_^\nمن *_*\nریمل @_@\nایمیل ×_×\nتحریما  +_+\n5+1 d_b",
    "*****Ali*****\n\nچند روز پیش گرسنم بود، یه چیزایی از یخچال برداشتم سرهم کردم و خوردم...\nشبش حالم بد شد، صبح داغون بودم که با رفیقم رفتم دکتر، مسموم شدم\nزیر سرم بودم که رفیقم یه تیکه چسب از دیوار کند گذاشت رو دماغم، یه عکس گرفت و گذاشت تو گروه، زیرشم نوشت علی دماغشو عمل کرد 0_o\nحالا جواب بچه ها رو داشته باشین：\nعاغا به سلامتی\nداداش حیف اون قوس شرقی نبود؟؟؟\nلطفا سفسته نکنین!\nسفسفته نیست مغلطه ست!!!\nکدوم بیمارستانی بیام پیشت کمپوت بخورم؟\n...\nاما آخریه دیگه شاهکار بود：آخ جون پس امشب آبگوشت داریییییم\nاینا رفیقن واقعن؟؟\nعلی مریض",
    "رفیقم رو جلوی مخاطبش ضایش کردم!\nاونم گفت حالتو میگیرم....یه کاری میکنم که بابات از خونه بندازدت بیرون..\nگفتم ببینیمو نعریف کنیم!\nحالا اومده زنک زده به بابام و گوشیو داده دست مخاطبش.!!!!!\nاونم به بابام گفته که نیما(منو میگه) منو حامله کرده!!!!!!\nای خدااااااااااا.....\nاینم شد شانس؟؟؟؟؟!!!!!!",
    "یادش بخیر واقعا....\nاون سالهایی که تازه سروش هیچکس آلبوم اینجا تهرانه رو داده بود...\nمن با کتاب فال حافظ رفتم پیش بابابزرگم گفتم حاجی بیا برات فال بگیرم :-1\nگفت باشه :-#\nمن اوووووووووه اوههه :-0 چه فالی!!!!ایول \nشاعر میگه اینجا تهران است همونجایی که هرچی توش میبینی....\nبابا بزرگم : o.O نوچ نوچ آفرین پسرم خب خب\nمن : ^.^ همین \nگفت آفرین بعد گفت حالا بیا برات تفسیرش کنم و یه ربی توضیح داد که منظور حافظ چیه :-)))))))))\nتازه فرداشم رفتم براش ((فال یاس)) گرفتم !",
    "امروز سر کلاس ریاضی نشسته بودیم،یه مثلث بود اسم یه ضلعشO-dبود،بعد استاد در حین حل مثعله میپرسه:\nالان اُدی چیه؟!؟\nیه دختره از ته کلاس با اعتماد به نفس فول میگه:اُدی سگ فیلم گارفیلده استاد!\nدخدره:(^.^)\nماಠ_ಠ\nاستاد(ToT)\nینی رسما آفتوبه گرفت تو ریاضی....!\nدر خلقت این دخترا موندم،چرا عین من نشدن!\nلایک:(∩_∩)خاک عالم بر سر دخدره!",
    "پسر دایی نابغه ما چیستان طراحی کرده , \nمیگه کدوم سوره هس که نام یه پرنده ای هم هست و اگه بر عکسش کنی بازهم خودش میشه ؟ \nما که هرچی فک کردیم نتونستیم جواب بدیم....\nگفت جوابش میشه لیل!!\nگفتیم خب لیل که اسم پرنده نیست !!! گفت اون ک میشه کبک!!!!!",
    "چند وقت پیش با مامانم رفتیم خرید،بعد من هزار تومن کم آوردم!همونجا از مامانم هزار تومن گرفتم دیگه یادم رفت بهش پس بدم\nامروز اومدم دفترچه قسط هاش رو نگاه کردم نوشته بود:\nنسرین 1000 تومان(بستانکار)\nنخند،فشار تحریم ها بوده...!",
    "یه استادی داشتیم برا هر ورقه امتحانی 30 ثانیه وقت میذاشت ، آخر سر به قیافه  طرف نگاه میکردو نمره میداد...\nکلاً معیار نمره تو اون کلاس قیافه بود نه امتحان...\nمیترسم نمرمو بهتون بگم کله تصوراتی که از قیافه من تو ذهنتون دارید خراب شه ...",
    "خواهرم با نامزدش داشتن میرفتن مسافرت چون رفته بود ماموریت کاری پیام داد گفت وسایلشون جمع کنم بذارم تو ساک  ببریم تو راه آهن خودشم از سرکار مستقیم میاد اونجا\nاینم لیستش：\nمانتو\nروسری\nکفش\nمسواک و خمیر دندون\nشونه\nشامپو\nنامزدم\n.\n.\n.\n.\n.\n\nمورد اخر دیدید؟!!!!!\nسفارش کرده بود نامزدشو جا نذاریم!!!!!!\nمن سکوت میکنم\no_O",
    "امروز داشتم از جلوی ارایشگاه مردونه رد میشدم...البته باید بگم\nاسمش فقط مردونه س...\nپسره به ارایشگره میگفت واااااای یعنی میگی دوستام دیگه منو بشناسن\nمن...|:\nپسره...^_^",
    "من 26 تا عمه و خاله و دایی و عمو دارم از 4 تا مادربزرگ .یه بار با یه دختره دوست دوست شدم بعد فهمیدم دختر خاله ناتنیمه  .داداشش هم تو مدرسه ماست ..خوب شد کار به جاهایه باریک نکشید.....",
    "یه خواهرم دارم چند سال پیش که کوچیک بود یه بار بابام گفت برو غذا رو بذار ماکروویو خواهرم فقط رفت زد سه دیقه بچرخه سه دقیقه بعد رفت نگاه کرد یهو داد زد واااااااای بابا غذا نیست تبخیر شد !\nاجی باهوشم اصلا چیزی نذاشته بود توش :)))",
    "ما یه معلم ریاضی داریم که خیلی عصبی هست یه بار من را به جلوی تخته صدا کرد هیچی بلدنبودم یه دفه اومد با به لگد زد تو زانوم افتادم به سطل اشغال :(",
    "بابام اوايل خدمت توي يك روستا معلم بوده.\nيك روز سر يك كلاس، دانش آموزي بلند ميشه ميگه آقا ما فردا براتون گردو بياريم؟\nبابام ميگه نه پسر جان دستت درد نكنه بشين.\n بعد از چند دقيقه دوباره بلند ميشه ميگه آقا ما فردا براتون گردو بياريم؟\nبابام كمي با عصبانيت ميگه نه آقاجان بشين.\nدفعه سوم كه پچه اين سئوالو مي پرسه، بابام با عصبانيت داد ميزنه ميگه بشين نمي خواد، پسره به دانش آموز بغل دستيش ميگه:\nگوه خورده فردا براش گردو ميارم.\nبابام مونده چكار كنه بزنش، بخنده، فداي سادگي اين روستايي ها.",
    "مامانم ازم پرسید:یسنا من چاقم؟؟؟\nمنم خیلی شیک جواب دادم:نه مامان،نیست که قدت کوتاهه،چاق به نظر میای!!!!!!\n\nالان داداشم با مامانم سر میز مذاکرس.دعا کنید راضیش کنه از همین طبقه دوم پرتم کنه تو کوچه.اخه میخواد ببره از پشت بوم بندازتم!!!!!!!",
    "قدیما ما باغ انار داشتیم جمعه ها بابامون مارابرای چیدن انار به باغ میبرد آخرکار وقتی اناراروبسته بندی میکردیم تعدادی انار شکسته که زیاد میومد اونارو هم به عنوان درجه 2 بسته بندی میکردیم اگرجعبه آخرناقص میشد مجبور بودیم بریم  انار شکسته پیداکنیم حالا همه باغو زیر و رو میکردیم مگه انار شکسته پیدا میشد دراینجا طی یک حرکت خبیثانه انارارو میشکستیم تا جعبه کامل شود حالا باچی میشکستیم اونارو تو سر برادرام میشکستم!\nفحش ندید خو میخاستیم زودتر بریم خونه برنامه کودک ببینیم بابامون میگفت تاجعبه کامل نشه حق ندارید برید درضمن برادرامم راضی بودن :))))",
    "یه شب تو خواب یه خواب وحشتناک دیدم و مثل اسب 4نعل دویدم تو اتاق خواب که از سلامت بابا مامان اطمینان پیدا کنم\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nجای مشت بابام هنوز تو صورتمه آخه پریشب بود هی میگم آخر اخبارو ببینید من ندیدم نفهمیدم پنج شنبس !",
    "یه بار بابام به خاطر کارش میخواست یه یه ماهی بره مسافرت\nموقع خدافظی (خداحافظی) بهش گفتم : با خیال راحت برو بابا ، بعد تو من مرد خونه ام\nمواظب بقیه هستم. یه دفه گوشمو پیچوندو گفت:\nپسره ی بی عقل بی شعور مگه من میخوام بمیرم، تو اگه مردی .....\nبقیشو دیگه نگفت بعدشم رفت .\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nولی من مطمئنم میخواست بگه \nتو اگه مردی شبا نشاش تو رختخوابت ...!!!",
    "وای خدایش این دانشجو های ترم اولی خیلی باحالن...\nخواهرم گفت پسره وسط کلاس سر شو انداخت اومد تو استاد بهش میگه چرا انقدر دیر اومدی پسره میگه: عامو این راننده هم چین اومد  همه مسافرا اشهد خود شونا خوندن . بعد یدفعه با هیجان میگه: مگه نمی بینی تنو بدنوم داره میلرزه... خودشا میلرزونه خواهرم میگف تا اینا گفت کلاس رفت رو هوا و مگه دیگه ساکت میشدن آخرشم  استاد نتونست خودشو کنترل کنه از خنده کلاس رو کنسل کرد ... هیچی دیگه حالا اگه ما بودیم با پس گردنی از کلاس بیرون شده بودیم... هی روزگار...هی",
    "پدرم تعریف میکنه :\nدر گذشته ها که خانواده ما دور هم جمع میشدن (تعدادشون هم زیاد بوده) غذا رو قسمت بندی میکردن مثلا دو تا دیس غذارو به به 8 نفر میدادن من و عموت هم که گرسنه بودیم تو هر دیس تف میکردیم بقیه خصوصا دخترا سریع متفرق میشدن و بیخیال غذا میشدن.بعد بابام و عموم هرکدوم یه دیس غذا رو تنهایی میخوردن.\n.\n.\n.\n.\nبهتون پیشنهاد میکنم در هنگام کمبود غذا خصوصا ماکارانی از این روش استفاده کنین 100 درصد تضمینی!!!!",
    "هیچ وقت یادم نمیره 2سال پیش برای مسابقات کشوری کاراته (هم کومیته و هم کاتا) رفتم تهران به محل برگزاری که رسیدیم برای مبارزه داشتم گرم میکردم که اسممو صدا زدند برای مبارزه منم با اعتماد به سقف کامل رفتم کنار تاتمی(زمین مسابقه) مربیم یکی از پنج داور بود منم خودمو برنده دیدمو کلاه رو سر گذاشتم و رفتم تو زمین :) منتظر حریفم بودم که یه غول بیابونی با 100متر قد و دیویست کیلو وزن اومد تو زمین .عین وقتایی که از بابام پول میخام نگاش میکردم :(((\nیهو برگشت گفت:تو حریف منی جوجه و پقی زد زیر خنده منم قشنگ قهوه ای شدم برگشتم به دوستام گفتم: اوسکلا چرا نگفتین من وزنم آزاده؟ هیچی دیگه فقط کمی از نخام قطع شد و جفت دست و پام شکست.حالا این هیچی دوستام کنار زمینپوکیدند از خنده ولی بعدش تو قسمت کاتا طلا آوردم تا چششون درآد :)))) ولی دیگه غلط بکنم برم مسابقه کاراته",
    "عاقا ما بچه ک بودیم وسط باغچه خونه پدربزرگم اینا یه عالمه گل خوشگل و خوشبوی زنبق بود.واسه اینم ک مانریم باغچه رونابود نکنیم گفتن این گلا گل خواستگاره.....هرکی بوشون کنه براش خواستگار میاد شوهرش میدیم.......ماام ک گیج....باورمون شد!!!!.....خلاصه اینکه منو دخترخالم ازده متریشونم رد نمیشدیم و دماغمونم میگرفتیم ک یوقت بوش نرسه ب دماغمون!!!!!!!!\nهعی.........متاسفانه الان ک ب خواص عالی اون گلا پی بردیم...گلا خشک شدن و دیگه در نمیان!!!!!!\nاز مسئولین تقاضا دارم رسیدگی کنن لدفن.....\nباتچکر....زهرای نادم و پشیمان!!!@_@",
    "اقا مدرسه ما دو طبقه هست(طبقه دوم سالن امتحاناس) بعد سال پیش یادش بخیر سال دوم دبیرستان بودم روز قبل از چهارشنبه سوری اومدم با دوستم مدرسه. امتحان داشتیم.من تو خونه یه فیتیله بزرگ پیدا کرده بودم بعد گذاشتمش رو یه کپسولی و یه کپسولسی دیگه رو بهش چسبوندم بعد میخواستن زنگ دوم امتحان عربی بگیرن.منو دوستم رفتیم تو سالن امتحانات کپسولی رو گذاشتیم تو سالن روشن کردیم سریع  رفتیم سر کلاس ...بعد از دقیقا!!!18ثانیه یه چیزی گفت بووووووووووووووووووووم مدرسه لرزید در حد جام جهانی در کل مدرسه ریخت بهم .بگم که امتحان سر کلاسا برگذار شد چون کسی جرعت نداشت بره سر سالن امتحانات .ووووو تا آخر سال تحصیلی یادمه ناظم داشت دنبال کسی میگشت که این کارو کرده اینقدر صداش خفن بود .....",
    "فقط از شیطنت عید امسالم در این حد بگم :\nدائیم آب خواست برای قرصاش و منم رفتم ی لیوان آب از شیشه ماهی قرمز عید پر کردم و آوردم قرصاشو خورد.\n^_^",
    "عید رفته بودیم مهمومی پسر عمم امده میگه من گوشیم رو جا گذاشتم یه آهنگی چیزی بذار منم میدونستم اینا بی جنبن یه چندتا آهنگ پلی کردم که مطمئن بودم چیز بد نداره یکی از این آهنگا رو دست کم چهل پنجاه بار گوش کرده بودم هیچ چیز بدی نداشت یه دفعه دیدم داره می خونه عسلم بیا بغلم اونوقت من چشمام داشت از حدقه میزد بیرون که داداشم و پسر عمم وقتی منو اونجوری دیدن اومدن گفتن باشه بابا الکی مثلا ما باور کردیم تو این کاره نیستی",
    "یادش بخیر خیلی سال پیش وقتی راهنمایی بودم\nبا یکی از دوستام نشسته بودیم رو نیمکت\nاین دخترام ک دیدین لوووووووس همه کلاس یا با هم دعوا داشتن یا با هم قهر بودن\nمنو دوستم گفتیم ی وقت زشت نباشه ما تا حالا با هم دعوا نکردیم!\nاین شد که استین همتو بالا زدیمو رفتیم وسط کلاس\n\nمن داد زدم طلاااااق میخوام\nاونم گفت غلط کردی مگه خونه باباته؟\n\nو به این ترتیب ی دعوای مفصل با هم کردیم\nاین روند ادامه داشت تا اینکه یک روز:\n\nداشتیم جلو دفتر دعوا میکردیم من میگفتم مهرمو کامل میخوام\nاونم میگفت بشین بچتو بزرگ کن ضعیفه\nک یک دفعه ناظممون از پشت زد رو شونمو گفت:\nنعیمه طلاق میخوای؟ خودم برات میگیرم تو فقط اروم باش\nحالا دوستم :چی چی طلاقتو میگیرم زنمه عشقمه حقمه\nناظممون: طلاقشو میدی یا انظباط امسالتو صفر بدم\nاینشد که از هم جدا شدیم\n\nفقط حیف اون موقع نتو این چیزا نبود براتون پست عاشقانه و دلتنگی بزارم",
    "ما به پدر بزرگمون میگیم آقا یکروز ننجون( مادربزرگم) گفت برو به مسجد وبه آقا بگو زود بیاد خونه من تنهام منم رفتم مسجد و به حاج آقا(پیشنماز) گفتم ننجونم میگه زود بیا خونه که من تنهام حاج آقام گفت بلهههههه که یکدفعه با دیدن پدر بزرگم فهمیدم سوتی دادم هنوز هم هروقت حاج آقا منو میبینه میخنده :)))",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\nدیشب نشسته بودیم داشتیم فیلم استاد مدیری ،در حاشیه رو نگاه میکردیم .بعد تو مانیتور پشت سر بازیگرا مستند حیوانات نشون میداد .یو هو بابام گفت بزن شبکه مستند داره مستند حیوانات نشون میده .منم گفتم اخه پدر من این فیلم که زنده پخشش نمیکنن که الان شبکه مستند داراه حیوانات نشون میده .بابامم گیر داد ه بود که بزن ببینم .هیچی دیگه تا نزدم قانع نشد!!!",
    "آقا امسال من کنکور دارم به خاطر همین عید دیدنی جایی نرفتم(البته درس هم نخوندم نشستم فیلما رو نگاه میکردم)\nخلاصه یه روز تو خونه تنها بودم که زنگ در رو زدن(لازم به ذکر که آیفون تصویری داریم واقعا تو این نوروز کمک زیادی به من کرد)رفتم نگاه کردم دیدم دختر عموم با شوهرشه باز نکردم\nدو دقیقه بعد زنگ زدم دیدم عممه با کل بچه ها و نوه هاش باز نکردم\n5دقیقه بعد زنگ رو زدن دیدم پدر گرامی هستن برا نماز اومدن خونه دررو باز کردم جریان رو بهش گفتم \nپدرم:اوه اوه اوه برو یه سرک بکش اگه کسی بیرون نیست منم زود برم تا سرمون خرای ب نشدن\nمن:بابا بزار اول من میرم یه نگاه میکنم بعدش یه دودزا با یه نارنجک میندازم محله که پاک شد سه تا سوت بلبلی میزنم شما هم فرار کن ههههههههه\nبابام:منو مسخره میکنی پدرسوخته مگه اینکه دسم بهت نرسه\nولی شب 5 عید عجب هوایی داره تو اهواز!!!!!",
    "ﺳﺮﻛﻼﺱ ﺍﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ :\nﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﻧﯿﺸﺖ ﺑﺎﺯﻩ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻭ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻭ ﭘﺎﮎ\nﮐﻦ ,\nﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻤﯿﺮﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ !!!\nﮔﻔﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ ؟ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯿﺮﯼ ؟ ﻣﯿﮕﻢ ﭘﺎﺷﻮ\nﺗﺨﺘﻪ ﺭﻭ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ\nﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ :\nﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﮐﻼﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﻮ\nﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺑﺒﯿﻨﻦ !!!\nﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺯﺩﻥ ﺯﯾﺮ ﺧﻨﺪﻩ ....\nﺑﻌﺪ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻼﻓﯽ ﮐﻨﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﭘﺎﯼ\nﺗﺨﺘﻪ ﮔﻔﺖ :\nﺧﻮﺷﮕﻞ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺗﻨﺘﻪ\nﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺵ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ؟؟؟\nﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﯾﻠﮑﺲ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ\nﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﺪ ﺳﺎﯾﺰﺵ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ !!!\nﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﻼﺱ ﺗﺮﮐﯿﺪ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ\nﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺣﺎﻻ ﺧﻮﺩﺕ ﺣﺬﻑ\nﻣﯿﮑﻨﯽ ﯾﺎ ﻣﻦ ﺣﺬﻓﺖ ﮐﻨﻢ؟؟؟\nﻣﻨﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ\nﻫﯿﭻ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ !!!\nﺣﺴﺎﺑﯽ ﻗﺎﻃﯽ ﮐﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﻟﯿﺴﺖ ﮔﻔﺖ\nﺍﺳﻤﺖ ﭼﯿﻪ ﺑﻠﺒﻞ ﺯﺑﻮﻥ؟؟؟\nﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻫﺴﺘﻢ \nﺍﺳﺘﺎﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ\nﮔﻔﺖ : ﺍﻣﯿﺪﻩ ﭼﯽ؟؟؟\nﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺪﯼ ﺻﺪﺍﻣﻮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ\nﺍﻣـــﯿــــــــــــــــــــﺪﻩ ﺟـــﻬــﺎﻥ !!!\nﮐﻼﺱ ﺭﻓﺖ ﺭﻭ ﻫﻮﺍ\nﻣﺎﮊﯾﮑﺸﻮ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﺟﺎﺧﺎﻟﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ\nﺳﺮﻡ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺩﻭﯾﺪﻡ\nﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﻭ ﺑﺴﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻡ !!!\nﻭ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ  :)))))",
    "من نام کاربریمو توی سایت 4جوک عوض کردم گذاشتم\"عششششقم\"\nوقتی وارد سایت میشم مینویسه «سلام عششششقم،به بخش کاربری خوش آمدی!»\nلامصب تمام کمبود محبت هامو پر کرده! فک کنم عاشقش شدم!",
    "عمه ی محترم بنده یه روز مهمون دعوت کرده بوده ومیخواست غذا درست کنه که میبینه گاز کم فشاره. زنگ میزنه اداره گاز و شروع مکنه داد و بیداد که این چه وضعشه شما آبرو نذاشتید برا من و... از این حرفا دیگه. این مامور بیچاره هم آدرسشو میگره سر 5 دقیقه خودشو میرسونه ببینه قضیه چیه داشت کنتوروچک میکردوشیر گازو اینا, عمه ام داشت سر مامور بنده خداغر میزد...که یهو ماموره گفت:شیر گازتون چرا بسته س؟!؟!؟!\nهیچی دیگه عمه ام هنوز که هنوزه سر جاش خشکش زده بیچاره نمدونه از خجالت چیکار کنه....\nمهمونی ام کنسل شد...",
    "ﯾﻪ ﺷﺐ ﮐﻞ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻣﯿﺪﯾﺪﯾﻢ\nﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺘﻮﻧﮏ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﻮﺩ، مامانم ﯾﻬﻮ ﺯﺩ ﺯﯾﺮ\nﺧﻨﺪﻩ ! ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺨﻨﺪﻯ؟\nﮔﻔﺖ ﯾﺎﺩ ﺑﭽﮕﯿﺎﺕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﻰ ﮐﺮﺩﻯ، ﺷﺴﺖ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﻰ\nﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﺖ\nﭼﻮﻥ ﺷﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺷﺖ ﻣﯿﻮﻣﺪ ، ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯿﺸﺪﻯ  :|",
    "سوتي من و بقالي سر كوچمون رو داشته باشين...\nرفتم بقالي ميگم هزار تومان خيارشور بده.وقتي خواستم پولشو بدم گفتم: چقدر ميشه؟!!!!\nاونم كه خنگ تر از من بود دو ساعت داره با ماشين حساب ور ميره كه ببينه هزار تومان خيار شور چقدر ميشه",
    "^_ S Mohammad H72 _^\n\n*من تا قبل عیـد ریشـــم خیلی زیاد بود کل فامیل هـــــم دیــده بودن. \nولی روز عید تیغ تیغیش کردم حالا روز سوم سال کل فـــک و فامیــــل \nخـــــونـــــــه عـــمــــــوی بابـــــــام جــــمـــــــع شـــــــده بـــــودیـــــدم.\n\n*یکی از پسرهای فامیل وقتی منو دید خندید و گفت داعشی مث این\n کـه چـمـــــــــن هــــــــــا رو زدی :D \n\n*مثـــــلا خواسـت منــو ضــــــــایه کنــــــه (مـــــنــــــــــــــــو)!!!!!!!!!!!\n\n*منم گفتــــم خو عزیزم میدونـــــی که امثال سال بزه ترسیدم ی وقت \nبـــهــــــــــــــــــم حملــــــــــــــــــــــــــه ور شـــــــــــــــــــــــــــی ^_^\n\n*کــــــــل فامیــــل عینهو نارنجــــــک چارشنبـــه سوری منفجر شدن. \n*و آن پســــــر بیچـــــــاره دیگـــــــر تا آخر مجلس چیزی بر زبـــان نیاورد.\n\n\nممد دِنجر",
    "تف به این شانس\nدیروز بعد از عمری داشتم مسواک میزدم دیدم زیادی کف میکنه!!!!\nبهش توجهی نکردم.\nیهو داداشم اومد گف خمیر ریش منو ندیدی؟\nمن:O_o\nجواب دادم نه.\nبعدش بهم گف ایناهاش...چرا سرش بازه؟\nمنم گفتم اینکه خمیر دندونه....!!!!\nبهدش دیدم داداشم داره دیوارو گاز میزنه.\nخودتون قیافه ی منو تصور کنین.",
    "داخل کباب فروشی بودم داشتم کباب می خوردم.\nیکدفعه یه خانمی با پسر کوچیکش اومد داخل کباب فروشی کباب سفارش داد کباب ها رو آوردن بعد پسر کوچیکش گفت نوشابش کو؟\nمامانش گفت نگرفتم\nباز پسرش اصرار کرد\nیکدفعه مامانش عصبانی شد گفت سگ نوشابه میخوره!؟!\nاون افرادی که داخل کباب فروشی بودن که داشتن نوشابه میخوردن تو افق محو شدن.\nسگ &|\nگاو ؟!!\nپسر شیطون !!!-\nنوشابه @!؟\nافق >>>>",
    "(واقعی واقعی)\nپسرداییم اين ١٣روزه تهران بوده بعد یه روزم رفته سر مزار خدا بیامرزپاشايي..\nازشلوغی اونجا بگذریم ميگفت اين وسط یه پسره نشسته بوده سر قبر خدابیامرز(اضافه كنم روی قبرش پر گل بود)داشته بلند بلند حرف میزده وميگفته:\n\"من یكی ازافتخاراتم اینه كه مرداد ماهيم... من ١٥مرداد بدنیا اومدم اون خدابیامرز٢٣مرداد..\nبعدش بادستش گل روی قبر رو كنار زده گفته، اه!!٢٠مردادبود!!!!!..\"بعدشم خندیده..\nمديونید اگه فك كنید ٤تادختر دیده بود كشك شده بودا!.. \nخخخ..آخه بگم خدا چی كارت كنه!نكن بردارمن، نكن! زشته بخدا! :|",
    "دیروز برامون مهمون اومده بود\nبعد اینا داشتن از لختی موهاشون شکایت میکردن!!!(خوشی زده بود زیر دلشون)\nبعد مامانم گفت: بابا موهاتون به این خوبی مال نعیمه ما خوبه؟؟  مثل امضای رئیس بانک مرکزی میمونه! :(\n\nحالا من کار به تخریب شخصیت مامانم ندارم\nاومدم بگم اگه کسی میخواد اختلاسی کنه. وام ملیاردی بگیره در بره\n\nصرفا برای رضای خدا این دم عیدی  من ۱۰ درصد میگیرم ی تار مومو میدم از روش جعل کنه",
    "یادم میاد یه بار یکی از دوستام تو مدرسه لواشک آورده بود ...\nهعــــی روحش شاد ویادش گرامی باد ^ـ^\nدختر خوبی بود ولی حیف که مارو خوب نمیشناخت :D",
    "دیروز موقع شستن ماشینم زد به سرم رفتم تو صندق عقب خوابیدم درم بستم\nچند دلیل داشتم برای این کارم：\n1 به یاد ایام کودکی ما دهه ۶۰که ماشین جا نداشت مینشستیم تو صدوق عقب\n2 میخواستم ببینم یه روز بدزدنم اون تو جا میشم یا نه\n3 می خواستم ببینم لامپ صندق عقب کی خاموش میکنه;-)\n\nاما این کارم چند تا درس داشت\n\nاولا.هیچوقت در صندوق عقب وقتی توش هستید نبندید\nدوما.حالا در بستید گوشیتونم با خودتون ببرید\nسوما.حالا گوشی نبردی نبردی اهنگ ضبط,کم کن صداتون بشنون\n\nهیچی دیگه قشنگ دو ساعت خوابیدم بعد دو ساعت موقع شستن ظرفها یادشون افتاده من نیستم امدن پیدام کردن\n\nمن:-P\nبابا و مامانم:-(\nاینده مملکتمونo_O",
    "آقا ما یه پسر عمه 5 ساله داریم دیدیم نشسته داره میخنده، گفتم  چرا میخندی ؟ گفت یه جوک واسه خودم تعریف کردم!!  گفتم واسه منم تعریف کن ،\nگفت ، یه روز یه نفر میره پشت بوم میوفته پایین ! بعد خودش از خنده غش میکرد!!.\nمسئولين 4جوک باید رو همچین استعدادایی سرمایه گذاری کنن  دارن  پرپر میشن!!",
    "مامانم رفته یه بسته شکلات و مقداری(دو کیلو) آجیل خریده.\nنمیدونم کدوم خری رفته 15 تا شکلات و خورده پوستشو انداختع تو سطل آشغال اتاق من.؟!!!\nمنم برای انتقام گیری داشتم نیم کیلو آجیل میخوردم که از شدت درد سگک کمربند بابام از حال رفتم!!!!!",
    "واقعی\n\nدوستم راننده تاکسیه تعریف میکرد:دیروز سه تا دختر خوشگل و باکلاس سوار کردم؛تو مسیر بودیم که یهو فهمیدم باد معده شدیدی دارم.\nبه زور خودمو نگه داشتم تا اینکه دخترا گفتن پیاده میشن.\nتا پیاده شدن کارمو کردم و بو فضای ماشینو پر کرد.\nباخودم گفتم خدا خیرت نده این چه بوییه که زدی؟\nبعدش تازه فهمیدم چه گندی زدم. هنوز یکی از دخترا پیاده نشده بود!!!!!\n\nهیچی دیگه کرایه ندادن که هیچ،هزار تا هم فحش سنگین بارم شد",
    "رفتیم ترشک و الو بخریم \nخاله ام یهو برگشت گفت اقا این جالو انگلی ها چنده؟؟؟ \n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمنو میگیییییی؟؟ فرار کردم اصن",
    "رفتیم کفش بخریم \nیه زنه هم اون تو بود \n\nیه کفش قهوه ای  هم دستش بود \nرو به آقای فوشنده گفت :\nاگه از همین کفش همین رنگ سرمه ای شو آوردی بهم خبر بده \nمن و خانواده o_o\nکفش+_+",
    "عاقا\nما بچه که بودیم تازه دستگاه سی دی در اومده بود\nفقط هم یه سی دی mp3 داشتیم میزاشتیم با داداشمون هم میشستیم نگاه می کردیم \nچه حالی هم میکردیم تازه همه آهنگهارو هم حفظ بودیم\nیادش بخیر..........",
    "عاقا تو کوچه ما واسه چهارشنبه سوری یه سرو صدایی بود که نگو اصن انگار میدونه جنگ بود\nیکی سینه خیز میرفت ترکش بهش نخوره \nیکی سنگر گرفته بود با تلفنش حرف میزد میگفت: حاجی اینجا دارن نقل و نبات میپاشن.پرستو ها همه پرپرشدن\nیکی با وانت اومده بود بلنگو هم داش از تو بلنگو داد میزد الآن نفلتون میکنم........الکی مثلن من تانکم\nهمه جا آتیش روشن بود ترقه مینداختن ماشینا مارپیچ میرفتن ترکش نخورن\nبعضیام کلن فازشون یچی دیگه بود فقط میرقصیدن",
    "با مامانم رفته بودیم کفش بخریم یکی رو انتخاب کردیم دیگه خریدنش قطعی شد فروشنده خواست بذاره داخل جعبه که مامانم پرسید قیمتشون چنده؟دیدم با کلی ناز گفت اینا چرم خالصه زیاد گرون نیس درمیاد 180هزارتومن منم که میخواستم با دویست تومن از سرتا پا خودمو نو کنم دیدم نمیارزه فقط یه کفش بخرم گفتم زیاد خوشم از مدلش نمیاد برم یه دوری بزنم اگع پیدا نکرم میام همینو میبرم خدا رحم کرد قبل اینکه بذاره تو جعبه قیمتش رو پرسیدیم!!!!",
    "کاملا وقعی!\nداشتم میرفتم خونه همسایمون که پسرشون مرده :(\nرو آگهی زده بودن جوان نا کام \nیکی با خودکار اکلیلی بنفش زیرش نوشته بود:نا کام نبود من ازش حامله ام :|\nینی اینقدر خندیدم از هوش رفتم",
    "دیروز با دوستم رفته بودیم پارک.\nبرگشتنی یه دختره با دوست پسرش جلومون بودن، پسره داشت به دختره زوج و فرد بودنه ماشینا رو توضیح میداد. از بقل هر ماشینی هم ک رد میشدن پلاکش رو میخوند و میگفت فرده یا زوج\nبه روح عمم اخرش دختره برگشت گفت: وسط پلاک ماشینت \"ف\" داره پس فرده.\nپسره ک هی سرشو میکوبوند لبه ی جدول دید نمیمیره خودشو تو جوب غرق کرد.\nمنو دوستمم همون لحظه با ی لبخند عمیق به فناء فی الله و بقاء بالله پیوستیم.\nروحمون شاد یادمون گرامی *_*",
    "اقا عید غدیر بود رفته بودم سوپر تخم مرغ بگیرم بعد سوپریه با یکی دیگه داشتن حرف میزدن درباره عیدی منم وایسادم تا حرفاشون تموم شه بعد که گفت خانوم چی میخاین هول کردم گفتم پنج تا عیدی میخوام جفتشون غش کردن از خنده بعد گفت بیا ملت اینقد عیدی گرفتن قاطی کردن هیچی دیگه تخم مرغارو داد اومدم خونه ولی داشتم میمردم از خنده :)))",
    "بچه بودم بشدت سرماخورده بودم مامانم منو برد دکتر روبروی دکتر نشسته بودم در اتاقشم باز بود منو معاینه کرد گفت چجوری عطسه میکنی ؟منم یه نیگاه دوروبرم انداختم گفتم یه اپیچو یه گوزی :-(\nنمیدونم چیشد ولی مریضا اون وسط یورتمه میرفتن \nتازه واردم دستمو بگیرید نزارید قطره قطره چون شمعی اب بشم دستم به دامنتون یه لایک بدید روحم شاد شه",
    "عاقا مادربزرگ دوست ما طبقه پایین خونشو داده بود دوتا دانشجو دختر. دوستم میگف:\nیه روز خونه مامانیم بودیم دیدم زنگو زدن.دوتا دختر بودن.بد سلام و علیک گفتن:ببخشید با پانی جون کار داریم.حالا ما هی بهم نگا میکنیم.ما پانی نداریم اینجا.\nمامانیم:مطمئنین؟ما پانی نداریم اینجا\nدختره:اره بابا خودش گف اینجا مستاجرن\nمامانیم:لابد خونه همسایه اس\nیهو دختره گوشیشو دراورد عکس دوستشو نشون داد گف اینو میگم\nحالا ما دهنامون قد غار علی صدر باز مونده.یهو مامانیم داد :آمنههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیا لب در کارت دارن!!!!!!!!",
    "دیروز یه دختره تو خیابون ازم پرسید\nآقا میخوام برم خیابون شریعتی\nمنم بهش گفتم؛ اشکال نداره برو فقط زود برگرد!\nی فوشی داد هنوز تو گوگل دنبال معنیشم!",
    "جونم براتون بگه ک....\nدیروز ی اتفاق عجیبی افتاد ب این خرطوم فیل فورجوک قسم اگه دروغ بگم...\nدیروز ی خط نا اشنایی  بهم اس داد ک شما برنده ی دستگاه گوشی iphone 5 s  شدید مشخصات خود را ب همراه کد پستی ب این شماره ارسال کنید...ما رو میگی از خوشحالی ی  جیغ بنفشی کشیدم بنده خدا مامانم زهرش اب شد...بد یکم فک کردم گفتم نکنه سرکاری باشه زنگ زدم پشتیبانی ایرانسل گفتم همچین خطی برام این متن رو فرستاده گفت خانوم شرکت ایرانسل هیچ وقت ب مشتری هاش پیام نمیفرسته یا زنگ میزنه یا تو سایت اسامی برنده شدگان رو اعلام میکنه گفت شکایتی دارید از این خط گفتم اره....خلاصه\nدیدم ن الکی ذوق مرگ شدم گفتم انتقام خوشحالیمو میگیرم اس دادم ب اون شماره ک ایفون رو بذار سر قبرت ازتم شکایت کردم مرتیکه کلاهبردار  شاید کر باشم لال باشم اما دو گوش نیستم خر خودتی من خودم ختم روزگارم....\nبعد هعی زنگ میزدم طرف خطشو رو خط پشتیبانی ایرانسل دایورت کرده بود دیدم ن اینجوری نمیشه باز زنگ زدم پشتیبانی گفتم این طرف خطشو رو پشتیبانی   دایورت کرده گفت رسیدگی میکنیم در اسرع وقت الان فک کنم طرف پشت میله های زندان باشه ...همچین موجود خبیپی هستم من...\n \nهم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم بنیاد امور لایک های چشم ب راه",
    "آقا امروز داشتم از کوچه رد میشدم یهو دیدم دو تا از بچه ها دارن از مدرسه میرن خونه من هم موبایلم را در اُوردم و شروع کردم بلند بلند صحبت کردن\nمن: سلام، آقا اکه دو تا کلیه لازم دارین الان دو تا بچه جلوی من هستند فقط ماشین قصابی و قصاب را بیارید\nاقا تا من اینا گفتم یکی از بچه ها با چهارتا دقت کنید با چهارتا پا فرار کرد...\nاون یکی همون جا ایستاده بود تکون نمیخورد رفتم جلو تا دیدمش فهمیدم خودش را خیس کره\nبعله دیگه من اینکارم.",
    "سرگرمی های بچه های الانو که می بینید:\nایکس باکسو انواع گیم ها و شبکه های اجتماعیو ...\nخدایا یادش بخیر بچه که بودم 2تا مورچه بدبختو می گرفتم و دعوا مینداختم. این دوتا اونقد همو میزدن که آخرش یکیشون در حالی که به من فحش می داد با دست و پای کج و معوج فرار می کرد.\nالان که به اون مورچه فکر می کنم عذاب وجدان گلومو. فشار می ده.\nخدایا عاقبت مورچه چی شد؟ چقدر بعد دعوادر قید حیات بود؟بیمه بود یا نبود؟آینده ی بچه هاش چی؟؟؟\nباید هرطور شده عیالو بچه هاشو پیدا کنم.،،",
    "ﺍﺯ ﻣﺨﺎﺑﺮﺍﺕ ﻭﺍﺳﻢ ﭘﯿﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﮐﻪ\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﺣﺎﻻ ﻣﺎ يه ﻏﻠﻄﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﻧﺎﻣﺤﺪﻭﺩ ﺩﺍﺩﯾﻢ\n يه ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﻢ بخواﺏ \nسرطان قیافه می گیری ﺑﺪﺑﺨﺖ \n\n\n\n\n\nاحســــــــــــــــــــــــــEHSANHDـــــــــــــــــــــــــــان",
    "اعتراف میکنم الان سه روزه میام تو سایت اطلاعیه چهارشنبه سوری رو میبینم سریع سایتو میبندم\n\n\n\n\n\n\n\n\nتازه الان فهمیدم اون اطلاعیه هست و سایت بروز رسانی میشده و من فکر میکردم که سه روزه سایت بروز رسانی نشده \n\n\nهعی خدا نمیزارن که......\nتحریمارو میگم یعنی تا این حد موثر بوداااااااا",
    "بچه بودم عید دیدنی رفته بودم خونه داییم\n\nرو داییم زوم کرده بود که کی دست به جیب میشه و عیدی میده\n\nدست کرد تو جیبش یکم پول در آورد کهنه بود گذاشت تو \n\nجیبش هی این جیب و اون جیب کرد تا بلاخره پول نو پیدا کرد دل تو دلم نبود \n\nزودتر اون 200 تومنی رو بگیرم از دستش دیدم 200ت رو تا کرد دوباره 1 \n\nتای دیگه زد و در کمال نا باوری با گوشه ی تیزش دندوناشو خلال کرد.....\n\n عیدی بد جور دپرس شدیم",
    "محمد موحدی که معرف حضورتون هست?\nدیدم تو فکره گفتم چته؟\nازم پرسید تو میدونی به کسایی که رکورد گینس رو جابه جا میکنن چی میدن؟\nمن:اورین کدوم رکوردو میخوای به اسم خودت در گینس ثبت کنی؟\nاون:تعداد گوز در دقیقه:D\nمن:نه اینکه این چیز بدی باشه اما نمیتونی 1 رکورد دیگه بزنی؟\nاون:بلندی صدا گوز تا دوردست\nمن:کار  دیگه نمیتونی بکنی؟\nاون:از پا در اوردن فیل با گوز این یکی دیگه خوبه کسیم این کارو تا حالا نتونسته بکنه\nمن:نمیتونی  1 رکوردی به اسم خودت ثبت کنی که توش گوز نباشه؟\nاون :چرا میتونم منو 1 دستی گرفتیا^-^\nمن:اورین  اورین خو چیه؟:)\nاون:تعداد چوس درثانیه:d\nمن دیگه حرفی ندارم",
    "ما یک عدد بچه برادر داریم(اینهو گذزیلاست) خیلی روداره خیر سرش۶ سالشه \n\nاغا ما تبلت برادر انیکی دستم بود تا اون میومد خامش میکردم\n(همون گودزیلامون)  اینتر نت ما محدوده نباید بازی انلاین کنیم اما من دزدکی بازی میکرده( کلاش اف کلانس)اغا این تبلت رو از ما برداشت رمزو باز کرد کلاش رودید گفت حسسسسسسسسین(برادرم یا باباش)گفت برادرت دسته گل اب داد \nحسسسسسسسین چی   بازی انلاین میکنی   شترککککک زد تو گوشم \n هنوزم یادش میفتم دردم میگیره",
    "چند وقت پیش وقتی همه نوه های مامان بزرگم جمع شده بودن\nخالم بلند گفت: بچه هااااااا بشینید میخوام ی فیلم براتون پخش کنم\nمام سیبیل ب روسری نشسته بودیم ک ناگهان یکی از مخوف ترین فیلم های زندگیم شروع شد\nفیلم مال ۱۰ سال پیش بود ک خونه خالم مهمونی بود\nواااای از قیافه ها من ک عوض پشمینه مو باید میگفتم سلطان سیبیل\nجالب بود ک همه فقط قیافه خودشون ضایع تر به نظر میومد\nدر این گیرو دار خواهر جان من با کلی غرور گفت:اااااااا من ک تو این فیلم نیستم من تو اتاق خوابم هر چند همون موقع هاشم خوش تیپ بودم\nدر همین لحظه دوربین ب سمت اتاق خواب رفت و رزا در حالی ک مثل سوسک دمپایی خورده چسبیده بود ب زمین نشون داد با موهای فرررررررررر چشمای پف کرده وصورت جوش جوشی\nقیافه نوه ها  :o\nقیافه رزا    :((((((((((((((\nو خالم ک انگار کاپ قهرمانی گرفته :D",
    "اقا ما امروز رفته بودیم گاج بعد این مشاورارشد توجه کن مشاور ارشد!!\nآموزشگاهمون یه اقای جوان هستند واینا خلاصه بگذریم بعد کلی حرف زدن که عید بیرون نرین وفقط درس بخونین(چون کنکور داریم) واینا گفت شما فقط مجاز هستین 13 بدر رو بیرون برین.\nبعد یکی ازاین گوله نمک ها کلاسمون گفت یعنی نمیشه 1 فرودین بریم 13 رو نریم بیرون؟؟؟\nبعد ایشون گفتن اگه پسر بودی این سوال رو میپرسیدی جوابم مثبت بود و می گفتم اشکالی نداره!!ولی چون دختری باید 13 بری سبزه گره بزنی!!\nیعنی تبعیض تا ای حدهعییییییییییی...........!!!!!",
    "امسال عيد با احسان عليخانى،استاد مديرى\n!!!!!!\nمنو اين همه خوشبختى محاله محاله!\nتو رو خواستن مثه خوابو خياله!خياله!خياله!\n.         \n.\n.\n.",
    "آقا دوست ما مغازه لباس فروشی داره دم عیدی بعضی لباساشم گذاشته دم در تا بفروشه رفتم مغازش دیدم پکره بش گفتم چه مرگته؟ گفت هیچی نفروختم گفتم بلد نیستی بابا بزار من وایستم آقا دم در یه شلوار فروختم دوستم گفت قربونت یرم تا شب وایسا آقا ما هم بادی به قپقپه دادیم که نگو یهو دیدیم مرده برگشت گفت نه آقا خوب نیست بی زحمت پولمو بده نامرد هرچی گریه و زجه و زاری زدم قبول نکرد به زور پولشو گرفت جای اردنگی که دوستمم بهم زد هنو درد میکنه تا من باشم دیگه فداکازی نکنم.....",
    "وقتی باید شب زود بخوابم. من: مامان ساعت چنده؟ مامانم:ساعت دوازدهه نمیخوای بخوابی؟(ساعت واقعی:۹:۳۰شب)\nوقتی لازم نیست صب زود پاشم:مامان ساعت چنده؟ مامانم: ساعت هفت صبه لازم نکرده االان بیدار شی بگیر بخواب ببینم(ساعت واقعی:۱۰:۳۰صبح)\nمن در همه موارد :|\nمامانم در همه موارد^_^",
    "تو پست قبلی گفتم خواستیم عید بریم شهر عمه اینا رودست خوردیم الان اونا دارن میان...\nاز اون روز لعنتی:\nبابامو ندیدم ......... شنیدم دنبال جذب منابع مالی از داخل و خارج کشوره.\nمامانم...... داره طرح حذف مغز های چرب همچون پسته، بادام(انواع بادام) و ... را بررسی می کنه، الان طرح نخودچی و تخمه کدو رو پیشنهاد داد.\nمن خودم...... با چند شرکت جهت آگهی روی لباس تا آخر عید صحبت کردم. الان روی پیراهنامون پشمک حاج عبدلله حک شده و روی شلوارامون مدرسان شریف، چی مدرسان شریف، کیه مدرسان شریف.\n\n البته جا داره از مسئولین بابت وفور میوه در بازار تره بار تشکر  کنیم..",
    "یه معلم داشتیم یه روز بهمون سفارش کرد که تو هر سایتی نباید تو هر سایتی بریم فقط تو سایتای معتبر بریم..\nبعد برامون مثال زد و گفت مثلا راه تشخیص اینکه معتبر هست یا نیست اینکه سایتای معتبر باwwwشروع میشوند!!!!!فقط میتونم بگم بچه ها دیگه میز ها رو گاز میزدند..\nلایک=اشکال نداره نمی دونست\nلایک=خنده دار بود\nپست اولمه لطفا حمایت کنید",
    "\" خواننده زیاد داریم تو این مملکت\"\nمن این جمله رو نمیفهمیدم تا وقتی که شبکه نسیم افتتاح شد.\nلامصب هر روز50 تا خواننده میاد میخونه نکته جالبش اینجاست که من که خودم  ادعا خواننده شناسی دارم.\nنمیدونستم اصلا همچین خواننده هایه وجود خارجی دارند تا اون لحظه!!\nدیگه ناموسا برا خوانندگی با مادرتون قهر نکنید ظرفیت تکمیل تکمیله افقم پرسیدم خواننده نمیخوان\nشما میتوانید یک بازیگر خوب بشوید^-^)",
    "یادش بخیر میرفتم کلاس زبان 6-7 سالم بود یه شعر بود تو کتابمون معلممون گفت کی حفظه؟؟\nمن گفتم من ^.^\nگفت آفرین از این بچه یاد بگیرین فقط قد دراز کردین همتون )-:(\nبخون عزیزم ^.^\n\n\n\nمن : هاهاها هی هی هی ^.^\nاون:^.^ خب بعدش\nمن بعد نداره تا اینجا بلتم :p\nاون O.o\n\n\n\n\nبچه ها :-)))))))))))",
    "می خوام یه چیزی بنویسم واسه اون دخترایی که فکر می کنن آخر کلاس و سوادن :\n\nیه روز زمستونی منو دوستم که با هم مجردی رفته بودیم مشهد داشتیم با اتوبوس به شهرمون بر می گشتیم دو تا دختر صندلی جلویی مون نشسته بودن همش دم از خشگلی و کلاس می زدند از همه مهمتر هر دوشون فوق لیسانس داشتند یه چند دقیقه بعد داخل اتوبوس هوا سرد شد (حالا از اینجا به بعد رو گوش کن) یهو یکی از دخترا گفت :\nآخ چرا یهویی هوای داخل سرد شد مگه بخاری اتوبوس روشن نیست؟؟؟؟!!!!\nاون یکی گفت : آره سرده شاید راننده واسه اینکه \"بنزین\" کم داره بخاری رو روشن نکرده !!!!!!!!!\nبله اون جا بود که منو دوستم مونده بودیم که گریه کنیم یا بخندیم ....\n\nمنو دوستم :))))\nارشدهای جلومون :||||\nاتوبوس بدبخت @ooooo@\n\nاگه کامل متوجه نشدی یه چند باری از اول بخون تا درک کنی عمق فاجعه رو .......",
    "°\u0011•••°°\u0011•••°°\u0011•••°•••°\u0011•••°\u0011•••°\u0011حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°\u0011•••°\u0011•••°°\u0011•••°°\u0011•••°°\u0011•••°\n+پـیـج مـشـکـلات عـشـقـی\nبـا سـلام ؛ مـن دخـتـری 19 سـالـه هـسـتـم کـه بـه مـشـکـل خـیـلی بـدی خـوردم تـو رو بـه هـمـیـن پـایـه  مـیـز عـسـلی کـمـک کـنـیـد. مـن عـاشـق هـافـبـک چـپ تیــم مـلـی عـراق شـدم کـه بـا شـمـاره 26 در دقـیـقـه 59 بـه جـای بـازیـکن شـمـاره 16 وارد زمـیـن شـد. دارم دق مـیـکـنم بـگـیـد چـجـوری بـهـش بـرسـم.مــرررررررسی\n-+ و امـا پـاسـخ مـلتِ هـمـیـشه اسـتـوار\n1) شـمـا احـیـانـا خـواهـر عـادل فـردوسـی پـور نـیـسـتـی ؟؟\n2)عـاقـا بـه دکـمـه ایـنـتـر قـسـم ایـن از جـواد خـیـابـانـی هـم بـهـتـر گـزارش مـیـکـنـه\n3)بـه نـظـر مـن بـرو دنبـال هـافـبـک راسـت عـراق کـه بـرای لـحـظـاتـی از جـنـاح راسـت چـنـدیـن مـوقـعـیـت خـطـرناک رو روی دروازه مـا ایـجـاد کـرد\n4)اســتـقـلال سـرور پـرسـپـولـیـسـه\n5)مـن مـیـتـونـم هـافـبـک وسـطِ آس اِس رُم رو بـرات جـور کـنـم (حـمـیـد مـعـصـومـی نـژاد - ررررررررررررررررم)\n6) هـار هـور هـیـر ایـر ^_^\n7) عِـه !!! مـن فِـک کـردم داری بـازیـو گـزارش مـیـکـنـی ؛ دمـت گـرم فـقـط رو تـحـریـرات کــار کـن\n8)خوو کـصـافـط مـن دوس دخـتـر نـدارم :((((\n9) اَه ... یـه لـحـظـه بـازیـو گـزارش نـکـن درسـت صـحـبـت کـن بـبـیـنـم چـی مـیـگی؟!\n10)اَنـا عـددِ 19 فـی مـُنـتَـخَـبِ الـعـراق .. اَنـا اُحِـبُـکـُم تـَعـَل pv",
    "دیشب تو خونه تنها بودم....خیلی هم گشنم بود.رفتم دمه یخچال چیزی پیدا نکردم.یهو بابام اومد با یه ساندویچ.بهم گف بوخور نوشه جونت پسرم\nمن: O-O\nبا تعجب ساندیوچو خوردم ولی خدایی خیلی چسپید....جاتون خالی\nیه 10 دقیقه بعدش بابام بهم گفت بورو از تو ماشین گوشیمو بیار.منم رفتم با یه صحنه ی دلخراش مواجه شدم.\n2 تا کارتون(جلد)پیتزا رو صندلی شاگرد بود.\nبازش کردم دیدم خالیه.\nرفتم بالا دادو بیداد کردم ولی نمیدونم چرا تو بیمارسان به هوش اومدم!!!",
    "این ادمین هایه سایت هایه دانلود موزیک خیلی خسیسا\nالبوم اومده تو بازار همه ادمینا واستادن یه سایت موزیک بره البوم رو بخره بزاره رو سایتش بقیه از اونجا دانلود کنن بزارن رو سایتشون\nخو خسیسا یه سی دی قیمتش چنده مگه؟\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nخو خسته شدیم از بس منتظر شدیم البوم بره رو سایت تا ما دانلود کنیم خو مارو درک کنید^-^\nشما بگین 3 تومن کسی رو کشته تا حالا:D",
    "سلام‎:-)‎\nوای وای دیروز رفتم واسه خرید عید بازارو زیرو رو کردم  اخرش یه مغازه رفتم یه کاپشن چشمو گرفت \nهمینطور رفتم جلوO_O\nمن: این کاپشنا قیمتش چنده؟ \n: اون لباس خودمه اویزونش کردم\nدیگه تصور کنید چجوری صحنه رو ترک کردم\nمن در حال ترک‎(~.^)‎\nدوستم ‎:-)‎‎:-)‎",
    "هشت خونه.یادتون میاد؟\n.يادش بخير...      \n.    ________ _______              \n.    |             |            |   \n.    |      7     |      8    | \n.    |_______|_______|\n.            |              |     \n.            |      6      |     \n.     ____|________|___\n.    |            |               |\n.    |       5   |       4       |\n.    |_______|________|\n.           |              |            \n.           |      3      |      \n.           |________|\n.           |              |     \n.           |      2      |             \n.           |________|\n.           |              |\n.           |      1      |    \n.           |________|\n\nبیا بازی کنیم :\nیادش گرامی\nOoooooops\no_O",
    "سلام من راننده سرویس مدارس هستم .چند نفری که تو ماشین من هستن پیش دبستانی هستن . حالا وقتی میخوان مدرسه نیان تو واتساپ به من پیام میدن.بعد دیروز یکیشون که در ماشین هم نمیاون باز کنه از بس ریزه میزه هست .برگشته به من میگه آقای سرویس عکس واتساپت عوض کن خیلی زشته خودم چنتا عکس جیگر برات میفرسم .یکی دیگشون برگشته میگه تب لت آقای سروس از این ارزون ها که تو تلوزیون تبلیغ مکنه هست .ما هم سن اینا بودیم اجازه نداشتیم دست گوشی تلفن هم بزنیم اینا کین دیگه ؟خدا رحم کنه",
    "ســــری اول که رفـــته بودم آزمایش ادرار بـــدم هنو فرق ادرار و مدفـــوع رو نمیدونستـــــــم!\n.\n.\n.\nهیچی دیگـــه گلاب به روتون کاسه ی آزمایشو قهوه ای کردم اومـــدم بیرون \n^ــــ^",
    "*Irancell*\n\nشعری که میخوندن:\nداشت عباس قلی خان پسری\nپسر بی ادب ، بی هنری\n.\nچیزی که من میشنوم:\nداشت عباس قلی خان پسری\nپسر بی ادب و بی پدری!!!\n.\n.\n.\nمدیونی فکر کنی همین دیروز فهمیدم",
    "آقا به مناسبت دهه فجر مدرسمون برنامه داشت یکی از دوستان که مجری بود خیلی خودشو گرفت که سخنرانی کنه حالا فرماندار و شهردار و مدیر و معلما و از همه بدتر 300 تا دانش آموز داشتن نگاش میکردن اومد بگه انقلاب نقطه عطفی در تاریخ بود گفت انقلاب نطفه عطفی در تاریخ ایران بود آقا ما رو میگی از بس سرمونو کوبوندیم به زمین زلزله اومد......\nحالا هر کی میبینش بش میگه چطوری نطفه.... کلا آبروش رفت خدا نصیب شغالای بیابون هم  نکنه.....",
    "آقا زنگ زديم به عمه جان كه بگيم عيد داريم ميام شهرتون خونه باشين كه عمه زودتر گفت:\nراستي خوب بود زنگ زدين، ما عيد با پسرا، دخترا، عروسا، دومادا، نوه ها و جمعي از بستگان ميايم سمت شما. \nاي كاش مخابرات تلفناي كل منطقه رو قطع ميكرد، كاش زمين گير شده بودمو نمي رفتم سمت تلفن اي كاش....\nدر هرصورت هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم\n(شماره حساب 6464 بانك همين بغل ميوه فروشي)",
    "°\u0011•••°°\u0011•••°°\u0011•••°•••°\u0011•••°\u0011•••°\u0011حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°\u0011•••°\u0011•••°°\u0011•••°°\u0011•••°°\u0011•••°\n+خـاطـرات مـن و کـامـران ؛ بـه هـمـیـن پـایـه مـیـز عـسـلـی مـون راســت مـیـگـم\nهـمـیـن چـنـد روز پـیـشـا بـود کـه ...\nکـامـران :حـامـد یـه تـی شـرت دیـدم , بـنـفــش خـعـلـی نــاز بـود کـصـافـط گـفـت هـفـتـاد هـزار تـومـن\nمـن : هـفـتـاد هـزار تـووومـن o_O , ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عـوضـی مـیـری بـالاشـهـر خـریـد ؟؟؟؟؟\nکـامـران : ر.......یـدم تـو بـی پـولـی ؛ ر......یـدم تـو ایـن زنـدگـی\nمـن : مـنـم ر......یــدم ؛ اصـن بـاهــم ر......یـدیـم\nکـامـران : الان مـیـخـام یـه دو روز دوس دخـتـر بـگـیـرم ؛ بـش بـگـم هـفـتـه بـعـد تـولـدمـه , بـبـیـنـم مـیـخـره واسـم یـا نـه ؟!\nمـن : مـیـخـای دوس دخـتـر بـگـیـری؟؟؟؟ واااااااای o_O ؛ اگـه بـه خـانـومـت نـگـفـتـم ^_^\nکـامـران : مـجـبـورم ... مـیـفـهـمـی ؟؟؟ مــجـبــــوررررر\nمـن : کـامـران ^_^ ؛ کـامـران :  زهـــر مــار :(((\nمــن :  کـامــی؟؟ ؛ کـامـران: بـلــی ؟؟\nمــن : تـی شـرتـه هـفـتـاد تـومـن بــود ؟؟؟ ^_^\nکـامـران : بـه تـو چـه بـزغـالـه ؟؟ o_O\nمـن : خـیـلـی قـشـنـگ بــود ؟؟ \nکـامـران : نــخـیــــر @_@\nمـن : کـامـران یـا بـرام مـیـخـریـش یـا بـه خـانـومـت مـیـگـم دوس دخـتـر داری , نــااامـوووووسااا مـیـنـویـسـم تـو خـاطـرات خـنـده دار 4جـوک کـه خـانـومـتـم بـیـنـه , اگـه نـنـوشـتـم ؟!\nکـامـران: بـنـویـس مـنـم مـیـگـم دروغــه !! ^_^\nمــن:مـجـبـورم کـامـی ... مـیـفـهـمـی ؟؟ ... مــجــبـــورررر  \n..............................................................................\nعـاقـا کـامـران طـبـقِ پـیـش نـویـس تـوافـق نـامـه مـن تـا شـب بـهـت مـهـلـت داده بـودم بـرام بخـریـش \nخـودتـم مـیـدونـی ذاتـاً آدمـه آدم فـروشـی نـیـسـتـم *_*\nمـن نـبـایـد ایـن قـضـیـه رو رسـانـه ایـش مـیـکـردم\nولـی از یـه طـرف دم عـیـده  و از یـه طـرفـم تـی شـرت نـدارم ^_^\nخـلاصـه پـیـشـاپـیـش شـب تـو پـارک بـهـت خـوش بـگـذره .. طـاقـت بـیــار رفـیــق^_^\n خـونـه مـا هـم نـیـا کـه رات نـمـیـدم o_O\nتـو رو بـا آبـجـی الـهـام تـنـها مـیـزارم ..مـوفـق و پـیـروز بـاشی دوسـت خـوبـم .. ^_^\n ومـن الله تـوفـیـق ..",
    "تو هر جایه دنیا بری اپراتورهایه موبایل روز به روز خدمات جدیدی عرضه میکنند و کیفیت خدمات گذشته شونو ارتقا میدن اونوقت اپراتورهایه ایران\nهرروز تو گول زدن مردم پیشرفت میکنن\nدیدم که میگم",
    "من یه عادت بد دارم که تند نماز میخونم ولی این عادت واسه من امروز داستان جالبی ساخت. تو اتوبوس بودیم که راننده واسه نماز نگه داشت. رفتیم وضو گرفتم و نماز اول رو خوندم که یه مرد میانسالی اومد کنارم نشست و شروع کرد به نصیحت کردن که نماز رو باید با آرامش بخونی و . . . که البته راست میگفت. خلاصه دیدم آدم متدین و خوبیه شمارشو گرفتم که اگر مشکل دینی داشتم باهاش تماس بگیرم. بعدم نمازمو خوندم و اومدم بیرون که دیدم اتوبوس داره راه میفته. آقا کفشامو دستم گرفتم و هرجور بود با سوت و داد و بیداد نگهش داشتم و سوار شدم و فهمیدم که ساعت راننده گذشته و باید سریعأ حرکت کنه . هر چی به راننده گفتم بابا این رفیقمون داره نماز میخونه گوش نکرد و رفت. بعدشم یه پیامک واسش فرستادم که : دوست عزیز گاهی باید تند نماز خوندنم بلد باشی. ولی در کل خیلی دلم به حالش سوخت.",
    "چن شبه منو زن داداشم داريم مذاكره ميكنيم ك عيد مجردي بريم كيش،همه قبول كردن الا برادر عتيقه^_^حالا ديشب زن داداشم تصميم گرفت بشينه منطقي با شوهرش بحرفه(منطقي^_^)\nشهرزاد:عشقم؟\nنيما:جونم؟\nشهرزاد:تو دنيا كيو بيشتر از همه دوس داري؟\nنيما:خو معلومه گله نازمو ديگه...\nشهرزادبا قيافه خطرناك:منظورت چيه؟\nنيما:o_•\nشهرزاد:گلت كيه؟چرا مستقيم نميگي شهرزادمو؟چرا دوپهلو حرف ميزني؟اصن تو چرا نميزاري من عيد برم كيش؟هان هان هان؟؟\nنيماي بيچاره:•_•\nاين چ حرفيه بانوي من(اه اه اه حالمو بهم ميزنن شفته ها)مينا جان تو يچيزي بگو خو؟؟؟\nمن:من چي بگم آخه؟اسيري ك نياوردي؟دختره مردم چ گناهي كرده بش دروغ بگيم؟بگو معتاد شدي^_^\nنيما:چي ميگي تو رواني؟؟؟؟اصن شهرزادم اينو ولش كن،بگم چيز زيادي خوردم بيخيال ميشي؟\nشهرزاد:با من حرف نزن نيما زنگ بزن بابام بيا دنبالم\nنيما:بابا غلط كردم،اصن عيد برو كيش!خوبه؟\nشهرزاد:ميدونم اونقدر دوسم داري ك واس آرامشم ميگي^_^باشه عزيزم قبول ميكنم،وايييييي مينا حالا لباس چي ببريم؟\nمن:^_^\nشهرزاد:*_*\nنيما:؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "^_  S Mohammad H72 _^\n\nبه جان جان کری قسم دروغ نمیگم ...\nساعت شیش صبح داشتم میرفتم سر کار. هنو خواب از چشمام نپریده بود تو پیاده رو عینهو زامبی های گرسنه به این طرف و اون طرف میفتادم. همینجور داشتم را میرفتم دیدم رو در ی مغازه نوشته در صورت بسته بودن با این شماره تماس بگیرید.\nعاغا منم که کرم دارم دیه. گوشی رو در آوردم زنگ زدم بش بعد ی زنگ خوردن طولانی طرف با کوله باری از خواب جواب داد.\nمن: بسم التعلی سلام. ببخشید دااش رو در مغازتون نوشتید در صورت بسته بودن با این شماره تماس بگیرید.\nمرد نگون بخت(با لحنی کاملا عصبی): خب. حالا واس چی زنگ زدی؟؟؟\nمن: خب وقتی مطمئن شدم مغازه واقعا بستس با این شماره تماس گرفتم دیه. حالا اگ جایزه ای چیزی در نظر گرفتید بیام بگیرم\nمرد نگون بخت: بووووووق آشغال\nهیچی دیه خیلی بی ادب بود منم زود قطع کردم. دقت کردید ملت سر صبحی چقدر بی اعصابن؟؟؟ عوض صبح بخیر گفتنش. بد\n\n^_^ ممد",
    "عاقا ما تو کلاسمون دستگیرش دراومده \n\nاونوقت با قاشق در و باز و بسته میکنیم \n\nمیفهمی با قاشق \n\nنسل سوخته به ما میگن",
    "یه مخاطب خاص داشتم(خدارو شکر دیگه ندارم)\nهر وقت حوصله ش سر میرفت اس میداد:\nبوس!\nمنم جواب میدادم :\nبوووووس\nبوس\nبوووووس\nبعد میگف:\nیه کوچولو بوس کردما قرار نشد تف مالی کنی منو!!؟!!\n\nکلا آدم وسواسی بود!!\nخیلی هم متوهم:)",
    "با داداشم تو بازار بودیم توی مسافرت بهش میگم حواست باشه به رنگ کیفم قرمزه تا گمم نکنی آخه خیلی شلوغ بود\nدر اومده میگه نترس من تو رو گم نمیکنم مگه چند نفر مث پنگوین راه میرن تو بازار \nمن:0_O\nپنگوین:)))))))))\nداداشم:))))))",
    "بابام همیشه نصیحتم می کرد که مرد باید وقتی تو کوچه خیابون راه می ره\" سر به زیر\" باشه!\nمن هم یه بار اومدم به حرف بابام گوش کنم سر به زیر باشم ..... ولی از بس کف کوچه خیابون تف و خلط گلو ریخته بود حااااااالم به هم خورد.\nدیگه. از اون روز به بعد سر به زیری یادم رفت تو چشای مردم نیگا می کنم. چیکار کنم دیگه تقصیر من نیست!!!!!!!!!!!!",
    "اين سريال كره اي جديده هست (افسانه خورشيد وماه)منو ياد اون شعر كه ميگه\n،\n،\n،\n،\n،\nامشب شبه مهتابه حبيبم رو ميخوام حبيبم اگر خوابه طبيبم رو ميخوام \n،\nميندازه",
    "اول دبستان که بودم یه مٌبسر داشتیم کلاس پنجم بود و واسه ساکت کردنمون سوت دو انگشتی میزد،خلاصه روزی از این روز ها وجدانم به وجد درآمد و سر کلاس معلم سوت دو انگشتی زدم(خودم خوف کردم ‎:D)سکوتی کلاس را فرا گفت و آنگاه معلم سر محترم را بلند کرد و فرمود کی بود؟،و من هم مظلومانه فرمودم من بودم،خلاصه من و با کیف و کتابام،روبه دیفار یه لنگ در هوا بطوریکه کیف و کتاب ها در دستانم به صورت افقی بالای سرم نگه داشته بودم ایستادم و پس از دقایقی کوتاه نشستم سر جام،ولی انصافا خیلی حال داد ‎:D",
    "ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﭼﮑﺎﺭﻩ ﺷﻮﯼ؟ﮔﻔﺖ؛\nﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﻮﻡ ! ﮔﻔﺘﻨﺪ؛ﻇﺎﻫﺮﺍ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ\nﻧﻔﻬﻤﯿﺪﯼ ... ﮐﻮﺩﮎ ﮔﻔﺖ؛ﮔﻮﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻔﻬﻮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ\nﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻳﺪ ...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﺯﺩﻥ،ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﻠﻄﺎ ﺍﺿﺎﻓﻪ\nﻧﮑﻨﻪ !!...\nﻣﺚ ﺑﭽﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﮕﻮ ﺩﮐﺘﺮ، ﻣﻬﻨﺪﺱ",
    "چند سال پیش از طرف مدرسه رفته بودیم اردو مشهد . یه شب همه معلما و همراهامون رفتن حرم و همون طور که احتمالا حدس میزنین ما اینقدر صدا کردیم که وقتی  معلما برگشتن همه اهالی هتل بهشون اعتراض کردن که صدا نکنید\nاونام عصبانی شدن و خواستن ببینن کیا بودن صدا میکردن\nولی وقتی دوربین های مدار بسته را چک کردن فقط یه سری ارواح دیدن که با پتو دور خودشون دارن تو راهروحرکت میکنن و میرقصن\nنتیجه گیری اخلاقی : هنر نزد ایرانیان است و بس",
    "ینی بگم باور نمیکنین رفتم پیش دوستم ( دوستم تو باجه ترمینال کار میکنه ) ،رفتم تو باجه کنارش نشستم دیدم یه صف طولانی \nتشکیل شده که نگو و نپرس حالا تو این گیری ویری دوستم داره اسپایدر بازی می کنه...\nحالا جالب اینجاس یکی اعتراض کرد که چرا کارمون رو انجام نمی دی؟ میگه : ساکت شو مرتیکه مگه تقصیر منه  ، سیستم قطه ...خیلی هم حرف بزنی میدم حراست سرویست کنه\n هیچی دیگه آقاهه زیپ دهنشو کشید و منتظر شد تا دوستم بازی کنه .. خخخخ\nدوسته زحمتکش دارم هاااا  خوشم میاد که به فکر مردمه...////",
    "دوستم زنگ زده خونمون به مامانم میگم بگو من نیستم رفتم حموم. میگه نه من دروغ \nنمیگم زشته میگم رفتی خونه خالت! بعد تلفنو برداشته به دوسم میگه:سارا نیس رفته \nدسشویی!!!\nینی راستگوییش از پهنا توحلقم! کلن من الان تو امپاسم. من کجام?اینجا کجاس?من کیم???!",
    "دیروز تو دانشگاه استاده نیومد منم ذوق هنریم گل کرد گفتم بزا نقاشی بکشم\nاقا شروع کردم یه چشم و ابرو یه درخت بایه موتور   بماند که بچه ها چقدر حال کردن \nاومدم خونه مامانم دیده  نه گذاشت نه برداشت گیر داد ه اون چشمه چشم کیه ؟ \n من ...\nاقا گیر داده بود تا نگی نمیذارم بری بیرون هی میگم مادر من چشمه دیگه  چرا اون موتورو یا درختو نمیگی میگه موتور که موتوره درختم که درخته ...\nدی ... من دیگه حرفی ندارم\n خو اینم چشه .",
    "هدایت:به چی فکر میکنی ارسلان چرا نمیخوابی؟\nارسلان:به بدبختیام\nهدایت: این که فکر نداره بلاخره هرکی یه بدبختی داره یکی زن نداره،یکی زن داره طلاق داده،یکی درگیر مهریس، یکی کار نداره،یکی خونه نداره، چه میدونم یکی...\nبزار ببینم ارسلان تو همشو یه جا داری تو فک کن !! o.O\n\n\nدیالوگ به یاد ماندنی ویلای من\n\n\nاحســـــــــــــــــــــــــــــــــــEHSANHDــــــــــــــــــــــــــــــــان",
    "بابام خیلی دوست داشت استخون گوشت رو تمیز کنه و بعضاً قسمت هایی   از استخونا که قابل تناول بود نوش جان کنه، ما هم عادت کرده بودیم موقعی که غذا مرغ یا گوشت داشتیم استخونامون رو نمی خوردیم می دادیم پدر گرامی؛ از قضا یک روز آبجی کوچیکه که داشت استخون غذاش رو خودش می خورد و به پدر هیچ تعارفی نزد؛ بنده حقیر من باب پاچه خواری و چاپلوسی رو بهش کردم و گفتم: مگه تو سگی استخون می خوری، بده بابا بخوره.......!!\nمن...\nبابا....\nپشقاب های معلق در هوا\nبیمارستان امدادی...\nو نهایتاً خبر خوش بیرون آمدن از کما",
    "رفتم خرید میخواستم به فروشنده بگم یه کیف مخمل خردلی دارین ،گفتم：\nیه کیف خرمل خمدلی دارین؟؟؟\nمن:-!\nفروشنده@_@\nمخمل:-[\nخرمل囧\nخردلیT_T\nخمدلی:",
    "بچه بودم با پسر همسایمون دعوام شده بود قهر کردم. بعد رفتم دم درِ آشپزخونه مون \nمیخ کوبیدم که اگه پسره اومد خواست بره تو آشپزخونه مون، پاش بره رو میخ :/ \n(دقیقم یادم نیست که میخارو وارونه کوبوندم یا نه)\n بعد از چند دیقه مادرم اومد بره تو آشپزخونه، پاش رفت رو میخا.. صدای فریادشو شنیدم.. اما بقیه ش یادم نیست چی شد دقیقاً چون خیلی بچه بودم :/ .......",
    "آقا یه بار ابتدایی بودم داشتیم میومدیم خونه یه مرد مسنو دیدم یه هندونه و چن تا پلاستیک دستشه آقا مارو میگی تریپ جونمردی برداشتیم گفتیم حاجی نوکرتم بزار یه کمکی بهت بدیم القصه اونم نامردی نکردو هندونه را داد دست ما ولی فک کنم هندونه 5 یا 6 برابر وزن خودم بود تا 20 متر دوبار انداختمش دو تا ترک خورد خداییش مرده هم هیچی نگفت و گفت اشکالی نداره تا پسرش اومد ازم گرفتش برد تازه کلی هم ازم تشکر کرد.\nنتیجه اخلاقی :شما که نیکی میکنید اول عملو بسنجید بعد نیکی کنید...........",
    "a.m\nبا یکی از دوستام پزشکه قرار شد بریم فوتبال اون یه تیم از همکاراشو  اورد منم یه تیم از دوستان شامل قصاب و راننده و بازاری و کفتر باز وساندوچی و ارایشگرو  ...\nاول بازی همینکه داشتیم سلام احوال پرسی میکردیم هم تیمیام داشتن اروم میگفتن\nقاسم اون دکتره نصیری همون که 3ملیون به خاطر عمل ازم گرفت دارم براش ساطوریش میکنم\nاون یکی میگف علی اون دکتر کریمی نیس 2300برا چندتا بخیه ازم گرف بالاشو قیچی میکنم\n همینجوری داشتن یکی شناسای میکردن و نقشه میکشیدن براشون\nبازی شروع شد به بیس دیقه نکشید همرو اش و لاش کردن \nینی بعد یه هفته هنوز نصفشون نمیان مطب\nاونخ هی میگن \nداعش ابرم رف",
    "فقط هنگام خوندن تصور کنید....\nچند روز پیش تو کلاس زنگ پرورشی بووود....\nیکی از بچه ها داشت یه مطلبیو به ماها میگفت داشت حرف میزد...\nحالا منم یه دوست خیلی صمیمی دارم که از شولوغی داره میترکه.....اوه اوه شیییییلووووووووغ هااااا.....اقا نگو پس این انگل درونش فعال شده رفته گفته بند کفشت وا شده بزار ببندم....نگو پس رفته بند کفشاشو گره زده به هم اون بیچاره هم هیچی نفهمیده...این که حرفش تموم شد دید ما داریم میخندیم و خلاصه فهمید...اومد راه بره دید نمیتونه خودشم تپل..نچ نچ  خلاصه یه جوری خودشو رسوند به صندلی نشست وا کرد ..مارو میگی مواد مذاب شده بودیم از خنده",
    "امرو با زن داداشم پشت چراغ قرمز منتظر سبز شدنش بوديم يهو ي پسره زد ب شيشه سمت اون ك ازش دستمال كاغذي بخريم\nپسره :خاله ترو خدا ي دسمال بخر،ايشالا ي شوهر خوبو پولدار گيرت بياد\nشهرزاد:مرسي عزيزم نميخوام\nپسره:ترو خدا بخر خاله،بخدا دعا ميكنم شوهرت ببرتت خارج^_^\nشهرزاد:د برو پسر جون،م الان از خريد اومدم پول ندارم\n-اشاره كرد ب من\nپسره:خاله تروخدا ا دوستت بگير,تازه ميتوني چشاتم ك اينجوري ترسناك شدرو باش پاك كني^_^\nشهرزاد:د بابا گير داديا نيميخوام ديه\nپسره:نميخري؟\nشهرزاد:نه^_^\nپسره:پ ايشالا بدبخت شي،ايشالا شوهرت بره سرت هوو بياره^_^ايشالا نگيرتت خريدات سرت باد كنه^_^ايشالا دماغ عمليت بهوره تو ديوار كج بشه^_^ايشالا چشات سوسك در بياره^_^\nبعدشم بدو بدو رفت\nهيچي ديه....\nشهرزاد پياده شد كل چارراه طالقانيو دنبالش كرد تا ازش ي دسمال بخره^_^\nملت حاضر در صحنه *_*",
    "دیروز تو توالت تیرک ریختم نتونستم چند ثانیه بیشتر اون تو بمونم داشتم خفه میشدم \nفکر کنم به خاطر  رایحه خوشبو که نوشته بود! زیادی خوشبو شده  بود \nسیستم تنفسيم تعجب کرد",
    "چند روزیه گوشی گم شده (بدبخت شدم بماااااااند)\nرفتم سیم کارتمو سوزوندم یکی دیگه گرفتم به طبع همون شماره دیگه( وای من چقد لفظ قلم میحرفم) به دوستم گفتم میگه پس من اون شماره قبلیتو پاک کنم دیگههههه.....\nشما بگید من خودمو از کجا پرت کنم پایین؟؟",
    "سر کلاس نشته بودیم یهو یه نفر پاشد (مدیونید اگه فکر کنید من بودم :D) به دبیرمون گفت آقا ببخشید میشه بگید چرا واحد انرژی ژول هست ؟ چون ژول ورن اختراعش کرده ؟ :|\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nدبیرمون همون لحظه مرد ! می فهمی مرد !!!!",
    "یه مطلب خوندم درباره 10 تا شغلی که تکنولوؤی ازبینشون برده و درحال ازبین رفتنه\nیکی پست و پستچی و اون صندوقهای پست بود\nوای باورتون نمیشه رفتم بیرون دیدم پست شهرمون صندوق پستی در جای جای شهر نصب کرده اینجاش باحال بود یدونه صندوق پستی سرکوچه اداره پست بود (قابل ذکر است اداره پست شهرما درته  یه کوچه 10-20متری بن بسته)سال به سال بازش نمیکردن انقدر که نامه ها می پوسیدن توش مجبور شدن کلهوم برش دارن بماند نامه هاست که به پست شهرمون میرسه ولی دیگه به صاحبش نمیرسه دیدم که میگما طرف رفته پیگیری کرده کالا تا تحویل پست شهر موجود و سالم بوده بعدش اثری ازش نبوده",
    "یه دختره دیدم تو خیابون، یه سگ کوچیک پشمالو دنبالش میدوید! منم گفتم جلوی دختره خودی نشون بدمو از دست سگه نجاتش بدم، یه لگد محکم زدم زیر شکم سگه، پرس شد رو دیوار... یه دفه دیدم دختره هر دو دستشو برد بالا زد تو سر خودش!؟! اونوقت بود فهمیدم چه غلطی کردم... یه سره جیغ میزدو واسه سگه گریه میکرد!\nمنم تا تونستم با سرعت گلوله محل جنایتو ترک کردم... همینه دیگه خوبی به ما نیومده",
    "کیا با اینا خاطره دارن:                                                                         \n1. ده بیست سه پونزده هزارو شصتو شونزده هرکی میگه شونزده نیس هفده هجده نوزده بیست.                     \n2. 10 20 30 40 50 60 70 80 90 100  کاپیتان پدر سگ به من چندتا لگد زد؟\n3. بنام خدا هادی و هدی کی میره بیرون تو\n4. اسمت چیه؟تربچه. خونت کجاس؟ تو باغچه. چی میخوری؟ پیازچه.\n5. دخترا موشن مث خرگوشن - پسرا شیرن مث شمشیرن - دخترا بادکنکن تا بهشون دست بزنی زود میترکن - دخترا یاسن مث الماسن.\n6. نگا داره ؟ نگا به خر صفا داره.\n7. نگا داره؟ قورباغه چندتا پا داره؟\n8. هر وقت گفتم پیرزن بپر وسط جیغ بزن\n9. کرم داری؟ آره چند کیلو میخوای؟\n10. شمع گل پروانه سوسن سنبل افسانه\n11. پی پی پینوکیو پدر ژپتو . گوگو گربه بده روباه مکار. رفته سرکار با ماشین کار.\n12. آقای راننده آقای راننده پاتو بزار رو دنده ماشین جلویی داره به ما میخنده\n13. رسیدیمو رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم تو راه بودیم خوش بودیم سوار لاکپشت بودیم\n14. شاه فراری شده سوار گاری شده گاری که پنچر شده خمینی رهبر شده\n15. ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی\n16. کلاغه میگه قار قار مامانش میگه زهرمار باباش میگه ولش کن چادر سیاه سرش کن از خونه بیرونش کن.",
    "عمرا تو عمرتون همچین سوتی داده باشید !!!! .... یه روز باید میرفتم خونه خاله ام که یه محموله سری ( آش کشک خاله ) رو تحویل بگیرم ... چنقده مردم سر به زیر و خنده رو هم شده بودن :))) خلاصه ما هم بی دشواری رسیدیم دم در تا خواستم کفشام رو در بیارم ... چشمتون روز بد نبینه!!!!! .... آقا کفشا لنگه به لنگه بودن !!!! میفهمی ?! تمام راه رو پیاده با یه کتونی لاجوردی و یه کتونی توسی قرمز طی کرده بودم o_o\"  خداوندا بینایی عطا کن !!!!! آخه لامصب عادت هم ندارم بندش رو باز و بسته کنم همینطوری میپوشم میرم ... دمپایی ابری میپوشیدم سنگین تر بود !!!!",
    "جونم براتون بگه...\nاز اونجایی ک تو دانشگاه دختر مغرور و شیطونی ام\nبعدکلاس داشتم از پله های دانشگاه با غرور خاصی میومدم پایین چند تا از همکلاسی هامم داشتن منو نگا میکردن از اونجایی ک زیاد کسی رو تحویل نمیگیرم ...\nچشمتون روز بد نبینه (اقا اغا اصلا هرچی مهم نیته)نمیدونم چی شد پام لیز خورد تقریبا چهارتا پله رو سر خوردم اومدم پایین ی بنده خدایی هم داشت میومد بالا بهش برخورد کردم جفتمون افتادیم ....دیگه هرکی تو سالن بود داشتن زمینو از شدت خنده گاز میگرفتن حالا پاشدم به طرف میگم ببخشید میدونید افق کجاست بنده خدا هنگ کرده بود  گفت من از شما معذرت میخام خوردم بهتون منم که اصلا کم نمیارم گفتم خواهش میکنم لطف کنید سری بعد اشتباهتونو تکرار نکنید با چشمای باز حرکت کنید...\nو همچنان هنگ بود...\nبزن لایکو ....",
    "ديروز با دختر خالم گوشي پسر داييم رو گرفتيم\nحالا ليست برنامه هاي رو گوشيش رو داشته باشيد:\nچطوري آرايش كنم؟\nفوت وفن آرايش صورت\nرازهاي زيبايي و آرايش\nمرجع آشپزي\nآشپزباشي\nو...\nپسرنيست كه...لامصب زن زندگيه\nالانم دنبال شوهريم براش...بعله ه ه ه",
    "باتلفن خونه با دوستم حرف میزدم بعد بهش گفتم چطوری عشقم\nدیدم بابام داره چپ چپ نگاه میکنه\nدوباره اومدم درستش کنم گفتم خوبی کیارش جان چطوری کیارش جان \nدیدم باز با اخم نگاه کرد گوشی رو قطع کردم  بابام گفت کیارش اسم دختره یا پسره\nگفتم پسر\nیه دفعه یه لبخند ملیح زدو گفت سلام میرسوندی",
    "با مادرم رفته بودم بازار موقع برگشتن به خونه همسایه فضول تر از فضول مون مارو دید حالا ما دستامون خریده.\nبرگشته میگه رفته بودید خرید؟\nمادرم:نه رفته بودیم برا سامان روی و منگنز و کلسیم ذخیره کنیم^-^\nفردا دختر همون همسایه رو دیدم بهم میگه سرمایه گذاریت جواب داده هاااا:))",
    "صبح از خواب بیدار شدم دیدم یه کادو بالا سرمه\nمن:-)\nمن:-D\nبعد یک ساعت جیغ زدن و ذوق کردن\nمن：وای مامان و بابا مرسییی \nمامانم：قابلتو نداره مهندسم(جالب اینجاست که هرسه ما سه تا خواهر بردار مهندسیم)\nبابام：دیگه چیکار کنیم مهندس داشتن خرج داره دیگه!!!؟؟\nکادو رو با ذوق باز کردم\nمنo_O\nمن@_@\nیه بسته لواشک از این هزاری ها که تو مترو میفروشن بود تازه بازشم کرده بودن خورده بودنش پوستشو گذاشته بودن!!!!\nبابام：اخی دیروز مامانت دلش خواست خریدیم خوردیم ولی قیافه ت دیدی شده بودااا\nمامانم：اشکال نداره حالا سال دیگه\nمنo_O\nهنوزم من@_@\nخووووو پدر و مادر عزیز می خواهید تخریب کنید قشنگ با جفت پا بیاید تو صورت آدم این حرکتها چیه دیگه",
    "آقامن یه خواهرزاده4ساله دارم.یه روزخواهرزادم یه سرنگ خالی روازتویخچال پیدامی کنه وباتمام قدرت فرومی کنه توماتحت بابابزرگش(بابای باباش):(\nگزارش شده سوزن سرنگ 90درجه تغییرزاویه داده:))\nبله.از اتاق فرمان اشاره می کنن که به دلایل امنیتی نمی تونم مقدارجراحات وارده به خواهرزادمو پس از کتکایی که نوش جان کرده براتون بگم.",
    "یِ دهه هشتادی داریم , بدو بدو با ذوق اومد پیشم میگه نگاه کن چی درس کردم ؟! \n\nمیگم چی ؟! یِ سس یِ نفره انداخته تو جای نوشابه خانواده بعد پر اب کرده ظرفو !\n\nمیگم خوب ؟! پایین ظرفو فشار میده میگه بیا پایین بعد سس میاد پایین, فشارو قطع میکنه میگه برو بالا سس میره بالا \n\nبعد نگاش میکنم میگم خوب که چی ؟ O_o \n\nمیگه نگاه کن به حرفم گوش میده ^_^ \n\nمن اصن دلم ریش شده واسش ! این با این سطح توقعش میتونس دهه هفتادی باشه , حتی  دهه شصتی  :(",
    "وضعیت  توالت ما طوری شده که انگار اب  قطب شمالُ مستقیم لوله کشی کردن به شیر اب سرد ما ! طوری که فکر میکنم الانِ که یخ بزنه:D",
    "سرکلاس گوشی معلممون ویبره رفت مام فک کردیم واس یکی از بچه هاست همه سرفه میکردن که یهو معلممون گف: به خودتون فشار نیارین گوشی خودمه/:",
    "ایرانسل بهم هدیه داده  از ساعت 2 تا 5 صبح تماس رایگان:)\nعزیزم میخوایی هدیه ندی نده مگه زورت کردم؟",
    "اقا چند  روز پیش رفته بودیم دهاتمون صبح زود تو اون سرما که سگو با لانچیکو بزنی نمیره بیرون ما رفتیم جاده سوار این مینی بوسا بشیم که مال عهد گودزیلاس، و تو زمستونا وقتی سوارشون میشی عین سگ به خودت میلرزی و تابستونا عین گاو له له میزنی خلاصه واسه اینکه صرفه جویی کنیم گفتیم با این مینی بوسا بریم شهر.اقا چشمتون روز بد نبینه یه پیرمردی اومده بود سر جاده با یه بز کثیف و بوگندو من اولش فک کردم میخواد با یه وانتی چیزی اینو ببره شهر، نگو میخواسته با خودش  سوار مینی بوس کنه.\n اقا خلاصه این مینی بوس اومدو این پیرمرده که خودشم شبیه بزش بود یه دفه تو یه حرکت انفجاری بزشا هل داد تو مینی بوس حالا همه مسافرا تعجب کردن و این بابزش رفتن واسه خودشون دو تا صندلی گرفتن و نشستن حالا همه هنگ کردن و نمیدونن چی بگن یه دفه راننده قاطی کرد و گفت اهای عمو اینجا طویله نیست که بزتو اوردی تو ببرش بیرون، حالا جالب اونجاست که پیر مرده با پرروی برگشته میگه اقا کرایه دو نفرا حساب میکنم.حالا این مینی بوس خودش  خیلی تمیز و خوش بو بود  این بزه هم بو گندش کل مینی بوسا گرفته و با اون صدای قشنگش فضای مینی بوسا پر کرده.\n این پیرمرده هم مگه ول کنه انگار این بزه پسرشه.اقا خلاصه ما اون روز احساس کردم با یه بز هیچ فرقی ندارم تازه اون روز احساس کردم ارزش بز از منم بیشتر بود اخه پیر مرده بزشو برده بود قسمت وی ای پی مینی بوس اگه هیچی بهش نمیگفتیم احتمالا نوشابه و کیکم واسش میاورد .ما هم تصممیم کرفتیم مثل بچه ادم پیاده شیم با تاکسی بریم تا واسمون حرف در نیاوردن.",
    "منو مامان جوونم رفته بودیم بیرون موقع برگشت سوار تاکسی شدیم اول من نشستم بعد مادرم بعد یه پسره از وقتی نشستم دیدم ی دست چسبونده به اون جایی ک دستو میذاارن روش (اسمشو نمیدونم شرمنده) گفتم ی ذره مادرمو بترسونم از اونجایی ک مادرم فوق العاده ترسو دیدم اون اقاهه بغل دست مادرم پیاده شد بهترین فرصت بود باترس ب مادرم گفتم مامان مامان دست مرده رو نگا کن کنده شده چسبیده مامانم جیغ داد به راننده گفت نگه دار دستش جا مونده :-D واییی خدای من من ک از خنده ریسه میرفتم راننده ک فهمید به مادرم توضیح داد ک این دسته الکیه...درسته ک مادرم رنذاشت برم خونه زنگ زد ک خاله ها عمه هامم منو خونشون راه ندن ولی دوسم داره میدونم ( منم رو ایوان نشستم خیلی سرده خیلییی :: فقط شوخی بوود خوو :",
    "اقا ما یه خواهرزاده داریم خیلی کوچولویه روز ولنتاین بود اومد جای بابا بزرگش گفت باباجونی برا روز فلش تانک چی میخوای برا مامان بزرگ بخری؟ \nمن: :)))) دایی جون ولنتیاین هست ولنتاین....\nاون: دایی ببند دهنتو میبینی که کوچولویم نمیتونم همه کلمه هارو درست بگم شنونده عاقل باشه\nمن : -____- بازم من -_______________-",
    "داداشم رفته دسشویی\nرفتم بهش میگم داداااااش بیا بیرون دیگه!\nمیگه خمیردندون نیست که فشارش بدم.خودش باید بیاد دیگه!!!\nتا حالا اینجوری به قضیه نگاه نکرده بودم!!",
    "جمعه ای خونه خواهرم بودم.\nسر صبحونه خواهر زادم گفت مامان من آب میخام.\nمنم مث این آدم بزرگا شروع کردم به نصیحت که تو دیگه مدرسه میری \n( کلاس اولیه )\nقدتم که به شیر آب میرسه دیگه مامانت رو سر سفره بلند نکن.\n.\n.\n\nتوقع داشتم که بره واسه خودش آب بریزه \n\n.\n.\n.\n\nولی یه نگاه عاقل اندر سفیه به من انداخت و روبه مامانش کرد و گفت:\n\nاصن من چایی میخام.\n\n.\n.\n\nخیلی دوست دارم روزی رو ببینم که این و هم سن و سالاش\n\nدارن مملکت رو میچرخونن.",
    "اون سگه که گفتم دیشب زد تو حالم امروز دیدم جنازه اش دم در خوابگاه افتاده بود به جان خودم فکر کنم دخترها بهش حمله کردن من دیگه اینجا احساس امنیت ندارم دخترا اینجا هم نفوذ کردندآخه مگه یه شوهر چه ارزشی داره والا بیچاره سگه خخخ فکر کنم این سری بخوام برم دانشگاه باید با خودم محافظ ببرم :)))))",
    "کیا یادشونه. قبلا که تلوزیون 2 تا شبکه بیشتر نداشت و هر شبکه ای یه مجری داشت و میومد برنامه بعدی را اعلام می کرد و می رفت:\nبینندگان محترم برنامه ی بعدی که مشاهده خواهید کرد برنامه کودک و نوجوانه که امیدوارم لذت ببرید.",
    "آقا من وقتی کلاس سوم ابتدایی بودم یه دختری به اسم بوووق همیشه خوراکیای شیک وگرون میاورد منم نصف میکردم هر دومون بخوریم چشمتون روز بد نبینه یه روز دیدم با مامانش اومد گفت مامان این دختره خوراکیامو میخوره . به قول عاقای همساده له له شدماo 0\n.\n.\n.خو چیکار کنم من پولامو پس انداز میکردم میفهمی پس انداز!",
    "زنـگ زدم یه جــا برای کار ..\nبهــم میگه ۱۵ روز کار , ۱۵ روز استراحـت ، ماهی ٦۰۰ هزار تومن\nبهـش گفتــم میشه اون ۱۵ روز هم نیام ماهی ۳۰۰ هزار تومـن !!! ^_^",
    "تو سرويس بوديم،داشتيم برميگشتيم خونه،پشت چراغ قرمز وايساده بوديم،يه پسره خيلي خوشتيپ از جلومون رد شد،منم خواستم به بچه ها پز بدم،الكي گفتم عِِ اين پسر داييه منه!حالا از شانس ما پسره نيوفته زمين دهنش كف كنه؟؟؟؟!!!!! هيچي ديگه الان ازبيمارستان دارم پست ميذارم،فقط اين عاقاهه كه ميگن باباي پسرس اصلن شبيه داييه من نيس چرررا!؟",
    "دو سه هفته پیش بود مامانم صدام کرد بیا ظرفا رو بشور.منم حواسم نبود یکی از لیوانا رو شکوندم.مامانم گفت دختره ی بی عرضه برو خودم میشورم.فرداش دوباره گفت ظرفا رو بشور منم از عمد یه کاسه شکوندم .مامانم بازم خودش ظرفا رو شست.این ماجرا چند روزی ادامه پیداکرد تا مامان جان فرمودن از این به بعد خودم میشورمشون .منم خوشحال و خندون که آخ جون راحت شدم.\nامروز اومده میگه دخترم سر برجه،اگه حقوق گرفتی 200هزار تومن به من بده.\nمنم بهش دادم میگم حالا پول برا چی میخواستی؟؟\nمیگه این پول ظرفاییه که شکوندی.الانم میری ظرفا رو میشوری هرچی روهم که خواستی میتونی بشکنی...\nحالا هی بیاید پشت سر فک و فامیلتون حرف بزنید.",
    "امروز سرکلاس داشتم به بچه ها درس میدادم یه دفعه دیدم از ردیف جلو صدای پیس پیس میاد.نگاه کردم یکی از شاگردام سرشو آورد جلو آروم گفت خانوم ریور داری؟؟؟نگاه میکنی؟ساعت 4بشین پاش خیلی خفنه.\n.\n.\n.\nاینم از بچه های مملکت ما.من ریاضی یاد میدم اون کلن فازش یه جا دیگس.\nفهمیدین دیگه من معلمم یا بیشتر توضیح بدم؟",
    "آقا ما تو سرویسمون نشسته بودین درمورد یه فیلم کرهای که دانلود کره بودیم صحبت می کردیم بعد یکی از بچه ها گفت که اگه یه رو بچه داشتید فهمیدید بچتون یواشکی همچین فیلمی دیده چیکار می کنین؟همه ساکت بودن که بنده گفتم:دوتا تو گوشش میزدم و بهش می گفتم خاک بر سرت که یک صدم زرنگی مامانت رو نداری",
    "ازبیرون اومدم یکی ازبچه های خابگاه تو راهرو پرسید:بیرون برف میاد?!\n\nمن:نه اما هوا سرده درحد گاگولا\n\nاون:اون لالیگاس نه گاگولا !گاگول!\n\n\nواینطوری بود که من ازخنده تصعید شدم:)))))",
    "دختـر همسایمــون فاطمه رو دیدم میگــم :\n- ازت خوشـم میاد ، میخوام بیام خواستگاریت\n_ گفت : میخــوام درس بخونـم\n- گفتــم : قبـول دارم\n_ گفت : میخــوام گواهینـامه بگیــرم\n- گفتـم قبول دارم\n_ گفت : خونه مستقل میخــوام\n- گفـتـم : دارم\n_ گفت : ماشیــن چـی ؟!\n- گفــتم اونــم دارم فقط تو رو کــم دارم\nدیگه مونــده بود گفــت راستش قصـد ازدواج ندارم\nگفتــم : شمــا بیخــود کردی با احســاسات جــوون ِ مردم بازی میکنـی..\nبــرو ترشیتــو بـنداز !!! ^_^",
    "چرا کیف پول میخری 80000تومن اونوقت توش 1200 تومن بیشتر نداری؟\nپرسش یک کیف قاپ از ملت\nمدیونی اگه فک کنی این سوال از من پرسیده شده^-^",
    "آقا دیشب ما تریپ دلتنگی برداشتیم بالاخره دوری از خانواده سخته، رفتم تو محوطه خوابگاه مثل فیلما قدم بزنم و موسیقی گوش بدم همین جوری که تو حس بودم تازه داشت گریه ام می گرفت یهو صدا سگ اومد من که درجا درحال سکته کردن بودم بی خیال دلتنگی فقط دویدم اینجوری بود که گند زده شد به حس من حالا جالب اینجاست که سگها رو دم در خوابگاه پسرا گذاشتن فکر کنم می ترسن شبونه دخترا به خوابگاه پسرا شبیخون بزنند :))))))",
    "دانشگاه بودم بعد امتحان همه جمع شده بوديم اتاق مديرگروه. استاد رو صندلي نشسته بودو ما اطرافش در حال پاچه خواري و مظلوم نمايي. صندلي استاد چرمي بود، يه هو استاد رو صندلي جابه جا شد و يك صدايي كه دقيقا شبيه خروج باد از دستگاه گوارش بود خودنمايي نمود، منه نادون منه لايعقل چشام گشاد شد و گفتم چي بود؟ صدم ثانيه طول نكشيد بچه ها رفته بودن بيرون تو سالن چسسبيده بودن به ديوار از خنده، خلاصه اون ترم استاد لج افتاد با منو هرچي تلاش كردم فايده نداشت كه نداشت. لعنت به صندلي چرمي......",
    "ما یه بابا بزرگ داشتم (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه!) \nایشون هر وقت که میومدن خونه ما با هر مسواکی که دم دستشون دندون مصنوعی هاشون رو تمیز میکردن!\nخلاصه یه روز که اومد خونمون و منم 1-2روز بود که مسواک نو گرفته بودم...بعد کلی کارآگاه بازی فهمیدم که بابابزرگم چندین دفعه از مسواکم استفاده فرموندم و عصبانی شدم.\nبا کلی ناراحتی رفتم که بهش بگم چرا این کارو کرده...\nبابابزرگمم با کلی عصبانیت گفت :\n.\n.\n.\n.\n.\nمگه من مسواکتو نمیشورمش؟!!!\n\nکاملا قانع شدم و حرفمو پس گرفتم!",
    "ما دیروز با مخاطب خاصمون قرار داشتیم ایشون ی پراید مشکی داره میدونین ک چقد پراید  زیاد شده...بم گفت بعد دانشگاه بیا فلان جا منم ک خیلی خسته بودم ولی گفتم باشه رفتم سر قرار بعد دیدم ی پراید مشکی رفت داخل کوچه داشت دور میزد تا این دور بزنه من پریدم تو ماشین در حین رانندگی دستمو بردم جلو گفت سلام عشقمممم خوبییی؟! پسره با اون قیافش با اون لبخندش میگه اره عزیزم خوبم تو خوبی؟! بعد من جیغ زدم زدم تو گوشش  خو هول کرده بودم بعد دیدم اقاممون اومدش فک کرده پسره منو به زور سوار کرده پسررو زد...o_O با بدبختی جداشون کردم کسیم نبود بش توضیح داد کلی شرمنده شدیییمممم...مدیونید فک کنید بعدش کلی منو زد..خو من چیکار کنم من ک نمیدونستم",
    "ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ درس شیمی \n\n ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﻮﺩ ﺁﯾﺎ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﻣﻨﯿﺰﯾﻢ \n\n ﭼﯿﺴﺖ ؟؟ \n\n ﻣﻨﻢ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻠﻪ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ \n\n ﮐﺼﺎﻓﻂ ﻧﻤﺮﻩ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺑﻬﻢ \n\n ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻫﯿﭻ … \n\n ﺳﻮﺍﻝ ﺑﻌﺪﯼ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﭼﻮﺏ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﯿﻔﺘﺪ \n\n ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺭﺥ ﻣﯿﺪﻫﺪ؟ \n\n ﻣﻨﻢ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺧﯿﺲ ﻣﯿﺸﻮﺩ \n\n ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﻫﻢ ﻧﻤﺮﻩ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ\n\n دردش چی بود؟؟",
    "آقا چند وقت پیشا رفته بودیم روستا،خونه باغ مان بزرگم.همه هم جمع بودیم،ی شب ک خواستیم بخوابیم،همه سر جای خودمون بودیمو خاله ها،مانم،دختر خاله،خواهر میگفتیم میخندیدیم،دختر خالمم دو سالش ی بچه شیطونو آتیش پاره،خیلی شلوغ میکرد خالم گفت فری پاشو این چراغو خاموش کن این دختره بگیره بخوابه،منم پاشدم آف کردم،کمی بعد سگ همسایه بغلی اومد حیاط هی هاپ هاپو هاپ هاپ،پارس و ازین سروصداجات وحشیانه،انقدم پررو بودا نمیرفت،منم با عصبانیت طی یک حرکت انتهاری و انفجاری مث میگ میگ پاشدم رفتم جلو پنجره داد زدم گمشو،گمشو،عوضیه آشغال،توله سگه میموووون،بس دیگه،بی صاحاب با اون ریختش... \nاومدم بخوابم دیدم خالمینا از خنده غش رفتن هیچ نمدونم چرا دختر خالم داشت میخندید؟\nبنظرتون فهمیده بود من چیا گفتم یا الکی میخندیده؟؟؟؟؟",
    "سر یه کلاسی داشتم جزوه مینوشتم …\nبعد از کلاس یکی از دخترای هم کلاسیم اومده بم میگه :\nجزوه مینویسی؟؟؟؟؟؟\nبه تو هم میگن مرد؟؟\nپس من واسه عمم دارم اینقد خوش خط و مرتب مینویسم؟",
    "دبستان بودم و خیلی خجالتی، همیشه کیفم 3 برایر خودم بود. یک روز صبح برای رفتن به مدرسه سوار اتوبوس شدم، خیلی شلوغ بود به زور خودم جا کردم، راننده خیر ندیده در بست، پیس پیس! در های اتوبوسا بادی بود. در بسته شده کیف بیرون موند و دستش دستم بود.  حالا تصور کن چهره اونایی که بیرونن ریسه میرفتن از خنده بی شرفا. منم خجالتی تا ایستگاه بعدی دسته تو دستم، کیف بیرون لپا قرمز.",
    "دیروز یه اس ام اس اشتباهی فرستادم واسه داداشم ،-_-\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nتوش نوشتم عزیزم هرچی تو بگی همونه،\nفردا همه وقتم با تو، غیر تو کسیو ندارم:|\n.\n.\n.\n.\n.\nداشت زندگیم ازهم میپاشید که یهو تو پیام بعدی\nنوشتم الکی مثلا منم دوست پسر دارم^_^\nاونم کلی خندید و زندگی جریان داره.@_@\nگفتم که استفاده کنین از این موقعیت\nزندگیمو مدیون مبتکر الکی مثلا هستم(-:",
    "ما یه استاد فیزیک داشتیم 2 بار سکته کرده بود بنده خدا...\n\nخوب نمیتونست خط راست بکشه...\n\nیه دفعه یه کشتی روی آب کشید کج بود انگار که داره غرق میشه\n\nآقا من چون میدونستم احتمال دادم راسته استاد کج کشیده\n\nاستاد متوجه بود که کج کشیده به بچه ها گفت میدونید که این راسته من کجش کشیدم\n\nحالا بچه ها رو میگی همه بهم نگاه میکردن و لبخند میزدن\n\nاقا منم بیجنبه پووووف پوکیدم ازخنده\n\nاستاد اومد نگا به جزوه ها کرد دید بله همه کج کشیدن یکی از پسرامون \n\nکلا سر وته کرده بود گفت میخواستم مثل شما بکشم خیلی کج شد...\n\nهمه باهم با استاد ترکیدیم از خنده...",
    "اخیرا چند ماهه(6) بدون دوس دختر سر میکنیم... :دی تیپ سولو گرفتیم فعلا.\nدیروز رفته بودم پست تا ی بسته ای رو ارسال کنم.\nدو فقره دختر(بنظر پیش دانشگاهی میومدن) همراهشون باهم وارد شدیم.\nیکیشون از نگاه اولش فهمیدم مخه...\nعاغا ی پاکت پستی درشت گرفتم واسه ارسال قطعه،اومدم اون قسمتای آدرس،کد پستی و شماره رو پر کنم همشو درست نوشتم جز شماره ک اونم شماره بابامو نوشتم و گذاشتم تو نوبت،تا بسته و شماره تماس ارسال کننده روشو رو دید(شماره براحتی خونده میشد) چشاش برق زد و یواشکی یادداشتش کرد.\nظهر ک داشتیم نهار میخوردیم با خینواده...جلو مادرجان ب بابام گفتم دختره بهت زنگید؟معلوم بود بهش زنگیده بود تا اینو شنید رنگش سرخ شد و کپ کرد... و مامان من لینچان...!!! بقیشو خودتو حدس بزنید. \nالانم وایسادم رو تیر برق ب وای-فای خونمون وصل شدم و اینو برای شما مینویسم(الکی مثلا فای فای دارم) و پدر گرام هم پایین کمین کرده واسمون.\nانا لله و انا الیه راجعون...",
    "به این میگن دختر\nدیروز لگو(آجر.خونه سازی ) بردم تو کلاسم تا بچه ها باهاش بازی کنن.یکی از پسرای کلاسم رفت چند تا از لگو های دخترا رو برداشت\nیهو یکی از دخترا بلند شد یقه پسره رو گرفت چسبوندش به دیوار بهش گفت اگه پسشون ندی همچین میزنمت برچسب رو دیوار شی.\nمن0_o\nپسره:(\nدختره⊙~⊙\nبرچسب رو دیوارم خودتون تصور کنید.\nمن که فکر میکنم این دختره با جان سینا یه نسبتی داره.نظر شما چیه؟",
    "امروز رفتم دندون پزشکی\nدکتره می گه ریشش خیلی عمیقه خدا کنه در بیاد!!!!!!!!!\nوقتی با کمک دو نفر و یک کلنگ درش اوردن دیدم دندون نیست لامصب استخونه و یک قسمت از مغزمم همراهش بیرون اومد\nهیچی دیگه الان اسم خودمو و مخاطب خاصم یادم نمیاد\nاونم باهام کات کرد\nدندونه داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "15سالم بود که خانوادم برام گوشی خریدن منم از بچگی از اون دختر سرتقا بودم و هرچی پسرعموهام میگفتن شمارتو بده قبول نمیکردم تا اینکه بالاخره یکیشون شمارمو از مامانم گرفتو\n بهم اس داد :\nاگه میدونستی که دستای سردمن چقدر به دستای گرمت احتیاج داره انقد دستتو تو دماغت نمیکردی... :)))\nمن:/\nمنم که عمرا اگه کم بیارم زود ج دادم:شاید میخواستم تورو از تو دماغم پیداکنم:D\nحالاپسرعموم :(\nحالا همین پسرعموی کلنگ بنده پشت BMWمیشینه....خداااا چیمیشد اگه منو یکم بی زبون می آفریدی شاید فرجی میشد و ....",
    "آقا...\n\nيه بار با بچه ها دعوت شده بوديم\nيه همايشى مربوط به دانش آموزان.\nوقتى كه خواستيم بريم وارد سالن بشيم يكى از اينا هستن كه ميان جلوت خم و راست ميشن خوش آمد ميگن\nآقا يكىشون اومد جلوى منو رفيقام خم شد خوش آمد گفت!\nيعنى يه لحظه خواستيم منفجر بشيم.انقدر خنديده بوديم كه ديگه پهن زمين بوديم يارو هم خودش فهميد ما جنبه اين چيزا نداريم خودش رفت!.!\n\nالانم دارم از افق براتون پيام ميزارم.راستى اينجا سرعت اينترنت خيلى بالاست،!.",
    "امروز داشتم از توی کوچه خلوت رد میشدم ععصابممم دااااغون داشتم با خودم صحبت میکردم پسره با موتور از جلوم رد شد بهم گفت:خود درگیری داری خانمی خودم رفعش میکنم برات \nمنم که سگ دنبال پاچه می‌گشتم بهش گفتم:برو یابو سوار خودت خوددرگیرق داری\nدیدم ااز موتور با اعصبانیت پیاده شد اومد جلوم واستاد \nمنم به شکر خوردن افتاده بودم داشتم تو دلم خواهش میکردم ازش نیاد بزنه لهم گنه که دیدم یدفه گفت:پخخخخخخ\nمنم یه جیغ بنفش کشیدم یه متر از جام پریدم که دیدم داره بهم میخنده بعدم رفت سمت موتورش منم داشتم همینجوری فشش میدادم همینجوری تو هوا مشت میزدم مثلا دارم اونو میزنم که یکم عقدهام خالی بشه که برگشت \nمنم هول شدم سریع گفتم:مرگ بر شاه مرگ بر شاه\nینی پسره پهن شده از خنده کف زمین \nهیچی دیگه ابروم به فنا رف شرفم مرفم رفت کف پام",
    "ی شب ب مامانم گفتم:مامان میشه شام پیتزا بخوریم\n-نه نه نه برو بچه پول ندارم\nمن:/\n-باشه مامی\nوقتی مامانم حواسش نبود شمامو تو گوشیش به نام پیتزا 7شب عوض کردم...خخخ...بعد بهش اس دادم\nمشترک گرامی سفارش شما 3 عدد پیتزا و نوشابه و ...\nوقتی مامی مسیجو دید...\nلان بهترم ولی جای بخیه هام هنوز درد میکنه",
    "کشف شد\nایا شما جزو کسانی هستید که در حمام و دستشویی زیر اواز میزنید؟\nپیشنهاد ما اواز خواندن در یخچال است.\nنه اینکه مال ما همش خالیه صدا توش میپیچه.:)",
    "من برا کار شوهرخواهرم رفتم یکی از بانکهای شهرمون و قرار بود یه سری از کارا رو انجام دم که وقتی شوهرخواهرم امد فقط امضا کنه و ...رفتم پیش معاون بانک و کارمو گفتم و مدارکو دادم و ... بعد چند دقیقه و کلی سوال پرسیدن از من پرسید با این فرد چه نسبتی دارید؟ که من باصدای کاملا واضحگفتم خواهر خانمشون هستم و عاقا 5دقیقه نشده بود که پرسید آقا مجرد هستن؟\nقیافه من وصف شدنیo_o نبود\n مونده بودم بهش چی بگم تنها کاری که تو اون شرایط کردم ب تاکید بیشتر گفتم خواهر همسرشون هستم.\nبعداز چند دقیقه بربر نگاه کردن من\nگفتند: آهان من فکر کردم گفتی خواهرشم؟سوتیش اونجا بود قبلش فامیلی من رو پرسیده بود  ( فامیلیمون بافامیلی شوهرخواهرم فرق داره)شده بود سوتی یکی اساتید که به دو نفر با نام مشترک با نام خانوادگی متفاوت میگفت دوقلواید؟]\nاین با این هوش و استعدادش میخواست رئیس بانک بشه سابقه نداشت نذاشتنش تازه شاکی هم بود..*_*",
    "اقا دیروز سر کلاس اقای سروش دبیر فیزیکمون آخرای زنگ یه دفعه گوشی یکی از بچه ها شروع کرد به اذان گفتن حالا خودتون تصور کنید قیافه ی معلمو تو اون لحظه اقا معلم رفت بالا سرشو گفت گوشیو بده اونم همین جور سرش پایین بود و مثلا داشت کتابو می خوند خلاصه بعد یکی دو دقیقه که معلم مدام می گفت گوشیو بده و اون التماس می کرد معلم گفت خوب پس می گم مدیر بیاد ازت بگیره و داشت می رفت سر میزش کل مدرسم مدیرو می شناسنو می دونن که تو این جور موارد خیلی حساسه این رفیقمونم گوشیو به امید این که رمز داره داد دست معلم بعد ما دیدیم که معلم داره درپشت گوشیو باز می کنه  و باتری و در میاره غافل از این که به این روش داره رمز گوشیو باز می کنه بالاخره ساعت 2 که تعطیل شدیم این رفیقمون با التماس و ... گوشیو گرفت و وقتی روشنش کرد دید که بعله معلممون در یک حرکت سامورایی کل محتویات گوشیو اعم از مخاطبین و فیلم و عکس پاک کرده\nامیدوارم خوشتون اومده باشه",
    "رفتم بانك ملت ( عجب شير) يه نفر بيشتر تو بانك نيست\n جلو باجه دوم وايميستم ميگم اقا ببينيد اين چك پول داره ؟\n برگشته ميگه : اقا برو ته صف",
    "چن روز پيش داشتيم تو مدرسه فوتبال بازي ميكرديم،يكي از بچه ها گل به خودي زد!!!بجز من و خودش هيچ كي نفهميد كه گل زده شده،گل به خودي بوده!برا اينكه لوش ندم الان يه هفتس برام خوراكي ميخره!زنگ تفريحا ماساژم ميده!تمرينامو حل ميكنه!تازه دستامم ماچ ميكنه دم به ديقه…\nيك كيفي ميده!",
    "من کارنامم رو گرفتم شدم 18 و خورده ای بعد به مامانم میگم ببین من از پارسال چ پیشرفتی کردم(پارسال شدم 16)کادو می خوام.خلاصه رفتیم کلی خرید(رتبه سوم کلاس)بعد مامانم برای داییم تعریف کرد داییم گفت نازنین(دختر دایی)رتبه اول مدرسشون شد هیچی براش نخریدیم اون وقت این رتبه سوم کلاسشون شده این همه خرید کردی؟؟؟؟\nبله این گونه بود که من درحد بازی ایران و آرژانتین خیط شدم بعلهههههه\nالبته ماشاالله به پیشرفتم",
    "عاغا نشسته بودیم پا شبکه 4 (الکی مثلا ما طرفدار پروپا قرص صدا و سیماییم) داشت اهنگ های دهه 60 رو میزاشت چار پنجتا اهنگ از حمیرا و هایده گذاشت بابامم رفت تو حالو هوای\nقدیم برگشت بم گف : ببین بچه چه موسیقی و صداهای قشنگی ازین رپرا چقد قشنگتر میخونن\nعاغا مام برا اینکه نخوره تو ذوقش (و تو سرو صورتمون :) )هیچی نگفتیم و با تکون دادن سر تاید کردیم که اهنگ بعدی اومد \"سندی\" (لازم به ذکره ایشون نه صدا داره نه متن نه اهنگ پس زمینه اهنگشم چارتا غول بیابونی گذاشته (با سیبیلای لاتی)میرقصن)\nمن:بابایی نیگا کن چقد قشنگ میخونه :))))) چه موسیقیو چه هنری واقعا افرین :)))))\nهیچی دیگه در همین حد بگم که بابام داره تو حال با اهنگ ساسی مانکن قر میده :)))\n-عییی عه عـَـــه عو عـــِ عـــــِ عــه عـِ عه عوووییی عو عه :)))))",
    "خواستم خدمت تون عارض شم که.....یادم میاد اون قدیما یه بار به طور اتفاقی با خواهرم دعوام شد... مامانم داشت جارو میکشید اون موفع هم جاروبرقی مد نبود که با این جارو زبراااا ... اقا چشم تون روز بد نبینه چنان ما را با این جارو زد که صد رحمت به نامادری سیندرالا بعد که خودش خسته شد( من و خواهرم مثل مظلوما زیر میز گیر افتاده بودیم و گریه میکردیم) داشت می رفت پاش گیر کرد به تی ( طی) زمین شو  اقا دوباره تی برداشت افتاد به جون ما..... هیچی دیگه شب هم ما و هم اون از خستگی و کوفتگی بدن مثل سنگ افتادیم  .... ولی به قول مامانم عوضش یاد گرفتید با هم دعوا نکنید.... میدونم بیشتر گریه دار بود تا خنده دار ولی.... بخند",
    "ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :\nﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :\nﮐﻠﯿﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻧﺪ .\nﺍﺳﺘﺎﺩ : ﺁﺭﻩ ﺧﺐ !\nﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﮐﻠﯿﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻥ ؟\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\n.\nﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻬﻠﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻮﺩ",
    "ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺍﯾﯿﻢ بود\nﺑﻌﺪ ﺩﺍﯾے ﺑﺰﺭﮔﻢ 1 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺗﻘﻠﺒﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮎ ﺑریزه ﺳﺮ ﺩﻭﻣﺎﺩ ﭘﺮﭼﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺭﻭ ﺑﺒﺮﻩ ﺑﺎﻻ ﮎ ﺑﮕن ﻣﺜﻠا ﻣﺎ\nﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ :)))\nﺧﻼﺻﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﻣﯽ ﺭﻗﺼﯿﺪﯾﻢ ﻭ ﺩﺍﯾﯿﻤﻢ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﭘﻮﻝ ﻣیریخت ﺭﻭ ﺳﺮ ﻣﺎ\nﻣﺎ ﮎ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﺗﻘﻠﺒﯿﻪ ﺍﺻﻦ عین خیالمونم ﻧﺒﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺭﻗﺼﯿﺪﯾﻢ، ﻫﻤﻪ ﮐﻔﺸﻮﻥ ﺑﺮﯾﺪ ﺑﻮﺩ، ﻭﺳﻂ ﺭﻗﺺ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮎ ﺩﺍﯾﯿﻢ ﯾﻬﻮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ریختم،\nﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻠﯽ ﺷﺪﯾﻢ O_O\nﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﮔﻠﻪ ﮔﺮﮒ ﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍ ﭘﺮﯾﺪﯾﻢ ﺭﻭ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎ ﭘﻮﻻﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﯾﻢ -__-\n8-7 ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﺷﻮﻥ ﺷﮑﺴﺖ\nﺑﺎﺑﺎبﺰﺭﮔﻢ ﺯﯾﺮ ﺩﺳﺖﻭ ﭘﺎ ﻣﻮﻧﺪ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ جان به جان آفرین تسلیم کرد،\nﺩﺍﯾﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻢ ﺩﻣﺎﻏﺶ ﺍﺯ ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺷﮑﺴﺖ، خالم ﺭﺑﺎﻁ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ\nﭘﺮﭼﻢ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ حلقمون =|\nﻭﻟﯽ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ ﮐﻞ 500 ﺗﻮﻣﻦ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﯾﻢ ^___^\nقیافه ما تو اون لحظه :(((\nمهمونا قبل از بسته 5تومنے: O_O\nبعد از فهمیدن موضوع: Looool",
    "چندسال پیش دوسته آبجیم فوت کرد ایشاا.. جنت فردوس جایگاهش . خلاصه ما خیلی کنجکاو بودیم عکسشو ببینیم خواهرم عکس دونفره خودش و  دوستشو واسمون فرستاد آخه خواهرم ی شهر دیگه ست عکس کاملأ حجابی بود ب داداشم که خدای سوتی ٬ گفتیم بیا عکس خدا بیامرزو ببین. داره عکسو نیگاه میکنه میگه کدومشونه ؟!!!!\nمن :o-O \nعکس دونفره ی آبجیمو دوستش o-O\nخدایا خودت داداشمو حفظ کن",
    "دختر دایی م اسمش سحره یبار  نشد وقتی دایی م تنها میومد خونه پدربزرگم . پدربزرگم برنگرده بگه ااااا چرا افطارو نیاوردی",
    "اقا ما یه گودزیلا داریم هفت سالشه عاشق فوتباله هر وقت گلاب بروتون میره wc  با هیجان زیاد شروع میکنه به گزارش رونالدو عجب شوتی میزنه اووووه تیرک شد ،کاسیاس عجججب توپیو میگیره از اول تا اخر یه چهل و پنج دقیقه کارش طول میکشه قشنگ یه نیمه رو گزاش میکنه بعد میاد بیرون تا نیمه ی بعد !!!!!!!!\n داداشم ^___^\nرونالدو  o_0\nقیافه ما -__-",
    "جلسه اول کلاس زبان فارسی استاد گفت یه ورق کاغذ دربیارین میخوام سطح کلاس دستم بیاد سوال اولش این بود که راجع به زبان فارسی دری وپیشینه ان هرچه میدانید بنویسید بعدامتحان چندتااز جوابارو خوند رسید به جواب یکی از دخترا که نوشته بود زبان فارسی دری زبان کنونی کشور ایران است ومردم در یادگیری ان بایدکوشاباشند کلاس رفت هوا ومتاسفانه هنوز به سطح زمین برنگشته",
    "بیاین باهم صادق باشیم.مطمئنم که خیلی هامون تو بچگی یه بار حس آرایشگری بهمون دست داه و زدیم موهامونا کلی کوتاه کردیم!!!یادش بخیر",
    "امروز تو دفتر بحث کارهایی بود که تو بچگی انجام میدادیم\nمن：من مشماع فریزر پام می کردم رو فرش لیز می خوردم حس پاتیناژ داشتم\nدوستم(دختره)：منم این کار و می کردم یه بند همه تو کوچه فوتبال بازی می کردم\nدوست سوم(اینم دختره)：ما با بچه ها کوچه رو میبستیم نمیذاشتیم ملت رد بشن\nپسرهاo_O\nدوست دوم：پس یعنی شما پسرها چیکار می کردید؟!\nمن：معلوم دست میکردن تو دماغشون در میاوردن می خوردن\nوالا با این بچگیاشون!!!!",
    "ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯿﺮﻩ !,\nﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻌﻠﻤﻤﻮﻥ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﺚ ﺍﻻﻍ ﺯﺩ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ\nﺑﻌﺪﺵ ﭘﺸﯿﻤﻮﻥ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺁﺧﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺷﻤﺎ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ\nﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﻢ ﺑﺰﻧﻤﺘﻮﻥ ؟؟؟ ﺷﻤﺎ ﻣﺚ ﺑﭽﻪ ﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﻤﻮﻧﯿﺪ ؛\nﺣﺎﻻ ﺑﺮﯾﺪ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺳﺘﺘﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺯﺩﻣﺶ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﯿﺎﺩ ﺗﻮ …\nﺁﻗﺎ ﭘﺴﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ، ﻣﻌﻠﻤﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺁﺧﻪ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟؟؟\nﭼﺮﺍ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﻢ ﺑﺰﻧﻤﺖ ؟ ﭼﺮﺍ ﺁﺧﻪ ؟ ﻫﺎ ؟ ﭼﺮﺍ\nﺁﺧﻪ ؟؟؟\nﯾﻬﻮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﭘﺴﺮﻩ ﺭﻭ ﺯﺩﻥ ،\nﭘﺴﺮﻩ ﺳﺮﯼ ﺩﻭﻡ ﺍﺯ ﺳﺮﯼ ﺍﻭﻝ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﺘﮏ ﺧﻮﺭﺩ …\nﻣﺎ ﻫﻢ ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﭘﺨﺶ ﺷﺪﯾﻢ ﮐﻒ ﮐﻼﺱ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ\nﻭ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﻫﻢ ﻟﺨﺖ ﺷﺪﯾﻢ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ !!!",
    "داداشم نوجوون بود میرفت باشگاه کونگ فو و کشتی, منم اون موقه ها بچه بودم.......\nهر وقت که تو باشگاشون یه فن جدید بهشون یاد میدادن میومد تو خونه رو من اجرا میکرد\nمنم به ازای هر فن پول میگرفتم\nیعنی از کوچیکی من با این سختی پول درمیاوردما !\nبعد شما بگین دهه هشتادیا فلان و بهمان هعععععی",
    "من درگیر اون دخترایی هستم که از پسرای فورجوک برای خودشون شاهزاده رویاها ساختن اما بزارید حقیقتو اشکار کنم\n\nMoTeZaaD:اون داستانو یادتونه که یه مورچه عاشق تفاله چایی شده بود بعد فهمید شکست عشقی خورد.؟؟.تصور بیشتر دخترا از ایشون یه پسر خوشگل و خوش تیپ بود تا اینکه اعتراف کرد دختره و نصف پستاش کپی پیست بوده و دخترا رو نابود کرد.\n\nabas_m223: یه پسر اخمو و بداخلاق توی همه عکساشم خیلی جدی هستش دریغ از یه لبخند هر وقتم بهش میگیم بخند میگه نمیشه  به قول خودش انقدر مسخره بازی دراورده که وقتی جدی میشه هیچکس باور نمیکنه .\n\nSoltan***Mm72:تو عکساش تیریپ مهندسی میزنه قدشم بلنده بهش میاد ولی در کل این گل پسر ماسته ماست اصلا انگار روح نداره   اوج ابراز علاقه اش اینه که بهت بگه هانی (تازه باید خیلی خاص باشی تا بهت بگه هانی)\n\nZzZ:یه پسر خوشجل اخر ادب دانشگاه فرهنگیان هم میره از الان داره تمرین استادی میکنه خیییییییلی ارومه یعنی خیییییییییلی  ها\n\nsmj13سید مصطفی:من اولا تصورم از ایشون یه اقای قدکوتاه و کچل و لاغر بود ولی وقتی دیدمشون یه اقای فوق العاده خوشگل و خوش تیپ بود عکس دختر خوشگلشم گذاشته بود که مشخص بود به مامانش رفته ..اما در کل هیشکیو ادم حساب نمیکنه \n\nعطاجوانرودی:این پسر خدای مخ زنیه با همه دخترا رابطه اش خوبه البته همش وانمود میکنه که داره مخ میزنه هیچوقت اینکارو نمیکنه فقط دل دخترا رو میبره \n\nD$D$D: عکس ایشونو دیدم خیلی خوشگل و خوش تیپ هستن ولی به قیافشون میخوره خیلی جدی و بداخلاق باشن\n\nعلی: یه ادم داغووون اصلا این بشر اعصاب نداره .\"من دختر به این گلی\" میگه هر وقت با من میحرفه 3 کیلو کم میکنه :/\n\n❤✿✘محمد موحدی✘✿❤: اصلا قیافه ایشونو میبینی فکر میکنی جزء دانشمندان انرژی هسته ای ایرانه  o_O اصلا یه درصدم احتمال نمیدی که این بشر تو فاز اون چیزای بو دار باشه  ))  \n\nشوخی کردمااا همشون پسرای خوبی هستن \n.\n.\nالکی مثلا دارم ماس مالی میکنم :p",
    "داداشم(دهه هشتادی) زنگ زده بود خونه ی دوستش،بعد مامان دوستش گوشی رو برداشته میگه: شما؟داداشمم گفته: به پسرتون بگید پرهامه ، خودش می فهمه\nمامانش :|\nمن همسن این بودم وقتی دوستم خودش گوشی رو بر نمیداشت،گوشی رو از ترسم قطع میکردم:/",
    "دیروز سر کلاس رسم فنی :\nی چن تا نقطه بودن ک باید ب صورت عمود میکشیدیمشون پایین.\nدوستم هم ی لحظه هنگ کرد ازم پرسید کدوم نقطه ها رو باید بکشیم پایین؟\nمنم در حالی ک با دستم نقطه هارو نشون میدادم بهش میگفتم بکش پایین، بکش پایین، بکش پایین\nاون لحظه تو کلاس سکوت عجیبی حکم فرما بود و بعد از اون سکوت بچها پووووووووف خندیدن ، ی نگا ب دبیر کردم دیدم داره چپ چپ نگا میکنه منم پر روووو بش گفتم ن عاقا با این نقطه بودم ن با چیز دیگه",
    "یه بار با دوستام رفتیم بیرون و تادیر وقت بیرون و عشق و حال خلاصه چون دیر وقت بود رفتم خونه یکی از دوستام شب اونجا خوابیدم صبح که رفتم خونه مامانم پرسید کجا بودی یه لبخند ملیح زدم و رفتم حموم تو این مدت که من حموم بودم مامانم زنگ میزنه به هفتا از دوستام سراغمو میگیره دوتاشون گفتن خوابه چهارتاشونم گفتن دستشوییه ولی من با اونی که گفت داره نماز میخونه حال کردم",
    "دیروز بادوستم تو دانشگاه داشته می‌رفتیم سلف بیچاره بدجور خورد زمین\nسریع بلند شد ورفتیم یکوقت پسرانببیننش\nحالا نیم ساعت بعد.......\n\nمامانش اس داده:بمیری دختر!ابرومو تو همه جام کرد!چشمات دربیاد کجا رو دیدمیزدی انتر!\nخواهرش:زنده ای?بد خوردی زمین!حواست باشه فیلمت تو لاینه زیاد کجایی آفتابی نشو\nداداشش:خاک توسرت!تازه دوست الاغم راضی شده بود بگیرتت!!!!!!ترشیده ی دوست وپا چلفتی \nبمیریییییی!",
    "جونم براتون بگه که یه روز سر کلاس حقوق تطبیقی(الان فهمیدید دانشجو ام)با ی پسره کل انداخته بودم .....هرکدوم در صدد ضایع کردن همدیگه بودیم تا اینکه....\nاستاد هم سر پا ایستاده بود داشت رو تخته مطلبی رو یادداشت میکرد  ایشون هم گوشیش زنگ خورد رفت بیرون جواب بده  دقیقا پشت سر من میشست تا اومد از کنار من رد شه ی نموره پامو دراز کردم پاش گیر کرد جفت پا رفت تو دل استاد....\nدیگه خودتون وضع رو تصور کنید\nدخترا بزنن لایکو ب افتخار هرچی ضایع شدن پسره",
    "آقا...\n\nامتحان ورزش داشتيم.\nاون وقت دبير ورزشمون گفت:بايد توى يك دقيقه55 تا دراز و نشست بزنيد!\n\n\"به خرتوم فيل فورجوك قسم\"\n\nتوى يك دقيقه68دراز و نشست زدم يعنى سيزده تا بيشتر از ركورد!\nاون وقت،وقتى كارناممو گرفتم بهم داده بود هجده!!!\n\nقيافه من:Eror707\n\nحالا به نظر شما بين چرخ هاى ماشينش و شيشه ماشينش كدومو انتخاب كنم!؟\n\nلايك=هردو",
    "عاشق اون لحظه ام که معلم درس میده بعد میگه چه قدر مونده تا زنگ ما میگیم یه ربع.\nمیگه خب مبحث بعدی سنگینه تو یه ربع وقت نمیشه بگم کتاباتون رو جمع کنید!",
    "اگه دقت کرده باشین پسرا یهو بلند میشن میرن مسافرت...ما دخترا اینجور نیستیم حالا بگذریم عموی من با دوستاش بلند شدن برن مسافرت خونه ی یکی از دوستاشون ولی به اون بیچاره خبر ندادن که مثلا سورپرایز شه!!!!رسیدن اونجا رفتن دم در خونشون هر چی زنگ زدن کسی خونه نبود تلفن زدن بهش که فلانی کجایی ما دم در خونتونیم...حدس بزنین چی شده بود؟این پسره بلند شده بود اومده بود شهر ما که مثلا عموی من و دوستاشو سورپرایز کنه!!!\nبفرما...اینم از مزایای مسافرت یهویی!!!",
    "عاقا ما اولین کلاس دانشگاهمون تو ترم اول کلاس زبان خارجی بود که استاد از سمت ما شروع کرد و از همه یک سری سوال به زبان اعجنویا پرسید و ما رو  رتبه بندی کرد و هرجلسه کار کلاس این بود از یک کتاب متن رو میخوندیم و ترجمه میکردم و استاد توضیحهایی گاهی اوقات میداد و قابل ذکره که استاد بشدت بداخلاق بود\nحالا اینا بماند تا روز واقعه\nهمکلاسی محترم ما شروع بخوندن متن کرد که به \"Im sorry\" رسیدکه تو متن بوداین جمله رو خوند\"آیم سوری\"دقت کنید \"سوری\"\nکلاس در سکوت مطلق بسر میبرد از ترس استاد هیچکی جرات نداشت حرف بزنه  چه برسه بخنده که استاد گفت \"چی ؟یه بار دیگه بخون ،که همکلاسی دوباره اشتباه تکرار کرد که با خشم اژدها روبروو شد و ...این چنین شد فرد تا ترم آخر ایم سوری صدا زده شد:)",
    "امروز داشتم با خواهر جان تلفنی حرف میزدم گفتم داشتی چیکار میکردی؟گفت داشتم واسه شام لوبیا پلو درست میکردم گفتم اٍ ماهم لوبیاپلو داریم.یهو مامانم امد تو اتاق گفت چی شده؟ امدم بگم لیلا اینام لوبیا پلو دارن...گفتم لیلام لوبیا پلو اینا دارن!O_o\nبه نظر خودم که هیچ مشکلی ندارم نمی دونم چرا خانواده پیله کردن برم زبان و ادبیات فارسی رو از ابتدایی دوباره شروع کنم..!!",
    "همین امروز یهویییییی...\nبگم براتون زنگ عربی بووووود...خودشم خیلی خسته کنندس..\nبعد یه دقه معلممون رفت بیرون از کلاس بلافاصله یکی از بچه های ردیف اول.....برگشت با خنده رو به بچه ها کرد گفت:...بچه ها خانوم رفته بیرون بینیشو انگولک کنه...یهو برگشت بشینه دید معلم داره نگاش میکنه...معلممون میگه من اینجا هستماااااا.....\nما رو میگی معلممونو گاز زدیم رفت....دیگه کلاس ساااااااکت....هر از گاهی صدای جرقه ی خنده می اومد.....خخخخخخخ......جاتون خاااااالی...الانم دارم میخندم",
    "من یک علوم آزمایشگاهی هستم.\nآقا این ترم رفتیم آزمایشگاه یه نمونه اسهال آوردن کپی برابر اصل نسکافه یعنی عین یه سیبی که از وسط گازش زده باشی. بوی گندیم داشت با لوپ داغ زدیم توش  یه جیز صدا هم داد اسن روانی بود دخترا که داشتن جنازه‌هاشونو جم میکردند.\nحالا من بعده آزمایشگاه رفتم بوفه یه نسکافه گرفتم و نوش جان کردم و به شباهت این تفکر میکردم.\nکصافطم خودشی!\nدو نقطه دی",
    "عاقو ما یک عدد معلم فیزیک داریم انقدر بامزس سر کلاس همش جوک میگه یا خاطره تعریف میکنه ما از خنده رودبر میشیم! \nیکی از خاطره هاش:یه معلم ریاضی داشتیم یه روز این معلم ما با ناظم مدرسه شروع می کنه به دعوا و بحث و داد و بیداد سر یه موضوعی،\nبعد این ناظمه میگه من نمی دونم چه خری گذاشته تو رو پشت وانت اورده اینجا! \nبعد معلم ما دستاشو به کمرش تکیه میده یه جوری چشماشو تا نصفه میبنده به دیوار تکیه میده با کلی ناز و کلاس و ادا اطوار در کمال آرامش میگه:با ماشین خودم اومدم! \nبعدشم با یه حالتی انگار میره تو افق محو میشه! \nناظم ما نمی دونست نرده ها رو بجوه یا آسفالتو! \nبارو تا دوساعت بعد تعجب کرده بود که این چشه! وقتی هم بش گفتیم خودشم روده بر شد از خنده! \nناظمD:\nما:|\nخودش:نمی دونم خرکیف چجوریه! \nشرکت وانت سازیo-O\nبچه ها اولین پستمه امیدوارم خوشتون بیاد!",
    "امروز رفتم بیمارستان گچ پامو باز کنم! !\nمن: آقا پامو با اره نبرید!!\nآقاهه: مگه من داعشم خانم؟؟؟ -_- \nمن: تورو خدا حواستون باشه! :///\nآقاهه:فوقشم ببرم!!! اینجا بیمارستانه ی پای جدید واست میزارن! !! ^_^\nبابام: ^_^\nمن: -___- همین پای فابریک خودم خوبه! -__-\nآقاهه: آستینمو ول کن خانم حواسم پرت میشه پاتو میبرما! !!!! \nمن: جیییییغغغ داااااااد! !!!\nآقاهه : ^___^\nبابام: ^___^ نترس چیزی نمیشه!\nمن : بابا بخدا حسش میکنم! داره میخوره به پام!! :/\nبابام: زشته آبرومونو بردی! -__-\n.\nآخرشم آقاهه گفت من حرفه ای بودم وگرنه هر کی دیگه بود پاتو قطع میکرد !!! ههههه! !! : D\nمن: :|||\n.\n.\nکلی با بابام به من خندیدن!! :///\nشما بگید دست انداختن ی دختر کوچولو ی ترسو کار خوبیست؟؟؟ عایا؟؟؟ :(((",
    "یادش بخیر.دوران مدرسه یه روز داشتیم با دوستم میومدیم خونه ،بعد من یه لحظه وایستادم دوستم هی داشت واسه خودش میرفت بعد یه ماشین جلو دوستم وایستاد می خواست ادرس بپرسه .دوستم این این فیلم هندیا دستشو طرف من  دراز کرد داد زد زهرا کمک .من با حس سلمان خان رفتم جلو گفتم بله .هیچی دیگه اون  یارو بدبخت یه کم نگامون کرد بعد گاز داد رفت .هیچی دیگه منم از همون جا رفتم افق .دوستمم فرستادم هندوستان داشت اینجا حیف میشد.  : -)",
    "جونم براتون بگه که...\nاقا (اغا اصلن هرچی مهم نیته)تو فکر بودم شدید ابجیم بهم گفت برام یه لیوان اب بیار\nاغا مام رفتیم اشپزخونه اب خوردیم اومدیم  بعد ابجیم گفت پس کو اب گفتم مگه نگفتی برو اب بخور بیا...\nبزن لایکو واسه اینکه ضایع نشیم",
    "ماشین لباشوییمون خراب شده بود\nتعمیر کار لباسشویی اومده بود برای عوض کردن پمپ تخلیه لباسشویی،یه نگاهی انداخت و بعد از کلی زیر و رو کردن گفت که باید پمپ تخلیه عوض شه،ولی الان پمپ تخلیه نو همراهم نیست که براتون درستش کنم،\nپمپ ما هم که نیم سوز شده بود رو هم باز کرد و گذاشت تو ساکش و رفت.\nفردا اومد و پمپ جدید و نصب کرد و رفت،\nبعد رفتنش دیدیم اقا لباسشویی درست نشده که هیچ،بدتر هم شده.\nلباسشویی رو باز کردم،دیدم تعمیر کاره همون پمپ قبلی رو برده تعمیر کرده و به عنوان پمپ نو برامون بسته.\nخلاصه اهالی خونه کلی ایستگاهمو گرفتن و کلی بهم خندیدن\nکه پسر یه نعمیر کار ساده هم سرت رو کلاه گذاشت و کلی از این حرفا\n(اخه من از کجا باید میفهمیدم ،این همون پمپ قبلیس)\nخلاصه ما هم کلی عصبانی،رفتیم جلو مغازه طرف و بعد از یه مقدار جر وبحث،کار بالا گرفت زدم سر طرف به علاوه شیشه های مغازش رو اوردم پایین،\nمـــادر نــزایــیــده کسی ســر مــن  کــلــاه بزاره....\nبـــــــلــــــــــه دیــــگـــه\nالانم از گوشه بازداشتگاه دارم براتون این پست رو میزارم که درس عبرتی بشه برای دوستان عزیز که حق خودتون رو ناحق نکنید.\nالانم اقام اینا رفتن بیمارستان برای رضایت گرفتن از اقای کلاه بردار.\nمن برم ادامه گل یا پوچم با این هم بندیم.",
    "اقا امروز سوتی دادم المپیکی!!!\nمنو2 از دوستام تو تاکسی نشسه بودیم بعد این اقا یه مسافر کم داش تا تکمیل ظرفیت بشه بعد هی بوق میزد ینی پشت سر هم هی بوق بوق بوق!\nحالا این بوق زدناش رو اعصاب ادم ویراژ میداد منم نمیدونستم ک راننده ماشین ماس هی\nمیبوقه منم اعصابم خورد شد ب زبول محلی  گفتم:\nاو وه کیه انه بوق زنه(ینی این کیه این قد بوق میزنه)\nبعد رفیقم چشاش 4تا شد منو هی نیگا میکنه گفتم:\nخا چیه رو مخ دره دیگه من چتی ها کنم(ینی خو چیه رو مخه خو تقصیر من چیه ادم\nاعصابش خورد میشه)\nحالا ی لحظه دیدم راننده داره این جوری تو چشام نیگا میکنه O.O بعد در همین لحظه ی\nبار دیگه بوق زد!!\nحالا من این جوری شده بودمO.o\nرفیقام ک:))))))))))))\nراننده:{\nبعدش من :))))\nخوتقصیرخودش بود خو میخاس ان قد نبوقه والا با این نوناشون",
    "قدیما که هنوز تلفن های خونه شماره نمی انداخت،زن عموم به خونمون زنگ میزد میدید(در واقع نمیدید چون از تلفن فعلاً نمی شد دید)کسی تلفن و جواب میداد زارت تلفن میذاشت و ما هم وانگاهی میدیدیم زارت نه بهتر بگم دینگ دینگ(فکر کنم یه همچین صدایی بود)زنگ خونه به صدا در میومد و بصورت خیلی تعجب انگیز میدیدیم که زن عمویم است!(هست!)\nیه همچین زن عمویی داریم ما ‎:/‎",
    "خونه دانشجویی داریم با دوستامون،یه بار خوراکیامون تموم شد با دوستام رفتیم خونه پسر عموش،دوسمون گفت سره پسر عموشو گرم میکنه هرچی میخوایم برداریم،ما هم حمله کردیم گوشتو مرغ و ماهی و لوبیا و نخود برداشتیم،این وسط یکی از بچه ها جو دزد بودن گرفتش چکمه زنشم برداشت به زور جلوشو گرفتیم آخه عزیزه من مگه اومدیم دزدی واقعی",
    "يه معلم فارسى داشتيم يه روز سر كلا دسشويى گرفته بود اون وقت ميخواست خودش يه خورده راحت كنه يه سوال پرسيد بعد يه نفر جواب داد بعد گفت نه همه باهم بگيد بلند تر بلند بعد يهو صداى بچه ها قطع شد صدا ى. مشكوك و بلندى از ميز معلم اومد بيچاره از خجالتش ديگه مدرسه ى ما نيومد\n\n.\n.\n.\n.\nبزن لايكو به افتخار اون معلم",
    "یه بار تو یکی از کلاسای معارفمون که تفکیک جنسیت هم بود استاد در مورد وظایف پدرو مادر نسبت به فرزند حرف میزد و میگف اسم خوب واسه بچه تون انتخاب کنین و جدیدا تو ثبت احوال اسمایی مثل سبد و فندق و قاشق و ...ثبت شده و از این حرفا که یکی از دخدرا گفت استاد شما دعا کنین باباهاشونو پیدا کنیم چشم اسم خوب میزاریم. یکی دیگه از ته کلاس گفت استاد به جای این حرفا چند تا دعا واسه پیدا کردن شوهر یادمون بدین دیگه هیچ روشی جواب نمیده.....\nمسئولینی که دارین با تورم و گرونی الکی مثلا میجنگین واسه این بی شوهری هم فکری بکنین.",
    "خاطرات واقعی\nاول اینو بگم کتابخونه ای که من توش عضوم تو یه محله خلوت با کوچه های\nباریکه.چن روز پیش من وخواهرم وقتی میخواستیم ازاونجا رد بشیم یه مردم\nتوکوچه بود که شبیه...بود بیچاره اصلاجون نداشت را بره مام که جلوش رد \nشدیم اون تازه چن قدم پشت سره مابرداشت منم که فیلم جنایی زیاد میبینم \nبه خواهرم گفتم بدو مرده داره دنبالمون میدوه خواهرمم خیلی ترسیدو( باچادرو \nکفش پاشنه بلندش )همه ی اون کوچه ها رو دویید منم واسه اینه\nبدتربترسونمش جلوتر از اون میدوییدم وقتی رسیدیم آخرکوچه دیگه \nنمیتونستم خودمو کنترل کنم وعملیات گاز زدن کتابخونه رو شروع کردم\nخداییش من همیشه ساکتم فقط گاهی اوقات کرمم میگیره بیچا ره خواهرم \nبااون کفاش جوری میدویید انگار سگ دنبالشه  اصلاام  نفهمید بهش کلک زدم  \nبه سیبیل کلفت دختر همسایمون قسم که راسته\nفک میکرد مرده واقعا دنبالمون بوده",
    "بعله جونم براتون بگه که ما داداشمون یه 17 سالی از ما بزرگتره بعدشم ما تابستونا میریم پیش یکی از همکلاسیای دوران دبیرستان داداشمون کار میکنیم. خعلی هم پسر باحال هستن ایشون.\nعارظ(  :D  ) بشم خدمون ایشون آلبوم من خود آن سیزدهم رو به من داد و این بود که مسیر زندگیمون عوض شد و ما شدیم یک چاوشیست که چش هرکی نمیخواد درآد.\nالبته نه که من خیلی کم گوش میکنم بقیه کلا زده شدن ماهم که سرمون به کار خودمون گرمه و فقط گوش میکنیم.\nکلا دارم به خاطر این علاقم ترد میشم.\nهــــــــــــــــــــعــــــــــــــــــی\n\nجاست چاوشی",
    "سلام. بچه ها امسال به بهانه ی نماز از کلاس جیم شدیم رفتیم نماز خونه ...بعد بچه ها شروع کردن:عاقل ومتین بشینید                                                                                    باظاهری زیبا                                                                                                                   برای رضای خدا                                                                                                           برای رسیدن به سعادت و کامرانی                                                                                  برای سرو سامان گرفتن                                                                                              خلاصه هرکی یه چیزی گفت ک به اسم دوست پسرش نزدیک باشه چشمتون روز بد نبینه ناظممونم اومده بود ومارو نگاه می کرد ما ک کلا حواسمون نبودبعد سرا چرخید سمت در منم سابقه ی بازیگری داشتم ی قیافه ی عاقل اندر دیوانه به خودم گرفتم گفتم بچه تمرین عالی بود...بعد رفت بقه رو هم صدا کرد اومدن تاتر مارو نگا میکردن...خدایا خیر بده اون معلمو که ضایعمون نکرد...",
    "یکی از فامیلامون (حالا ریا نشه اسمشونمیگم)داشتن خونه درست میکردن یعنی ی جورایی تکمیل شده بود(برا زندگیه اینده و اینا) بعد میخواستم بهش پارکتومعرفی کنم کفتم کف سالنتونو چی زدین(ادبیاتم توحلقتون)\n؟ باغرور گفت سرامیک چوبی  \nینی همون سرامیک چوبیاشو جوییدیم . الانم تو مغازم دارم براش سرامیک چوبیه جدید میخرم",
    "●●\nیادش بخیر ..\nاونوقتا که تو مدرسه چسب نواری کم می اوردیم از جلد کتابامون میکندیم...\n●●",
    "بابام باز هم حماسه مي آفريند\nباباي محترمم اونوقت كه تو روستا بود و تدريس ميكرد(ادبيات) يه اتاق داشتن كه دبيرا اونجا استراحت ميكردن\nيكي از دوستاي بابام بهش گفت اين تن ماهيُ بذار گرم شه با تخم مرغ بخوريم\nبابام گفت باشه بعد با خودش گفت اگه تو آب بذارم 20دقيقه وقت ميخواد گرم شه\nبعد تن ماهي رو مستقيما به اميد اينكه حواسم هست كه نتركه و... گذاشت رو اجاق بعد رفت كتابخونه (اتاقي كه كنار اشپز خونه بود) و يه كتاب باز كرد خوند\nعاقا(آغا) سرگرم كتاب خوندن شد و همينجوري گذشت تا يه دفعه  بووووووووووووووووم!!!!!! اومد بابام در آشپز خونه رو باز كه كرد ديد بععععععععععله   .... تن ماهي تركيده و گوشتاش از سقفا آويزونه\nلايك: آي حواس پرت",
    "اين جمله خيلى به من چسبيد:\n.\n.\n.\n{{وقتى به يه مگس بال هاى پروانه رو بدى\nنه قشنگ ميشه\nنه ميتونه باهاش پرواز كنه\nميدونى دارم از چى حرف ميزنم؟!\n\n\n                    \"اصالت\"\nبال و پر بیخود به کسی دادن اشتباهست}}",
    "اول دبیرستان بودم سر کلاس ریاضی بود معلم داشت درس میداد \nبچه هام ته کلاس خواب تشریف داشتند بعضیام در عالم هپروت به سر می بردند بعضیام خو واقعندی من نمی دونم کجا بودند?? \nدرس تموم شد معلم پرسید خو بچه ها کسی سوال نداره???\nمنم عین جو زده ها گفتم عه چرا رنگ موهات چه رنگی???*^_^*\nبچه ها کلی خندیدند :))))))))))))\nبچه هایم که تو عالم هپروت بودندم آوردم تو کلاس اون بچه هایم که تو خواب بودند با داد خودش بیدار شدند\nاما معلم خیلی بی جنب بود خدا برا کسی نخواد من از کلاس انداخت بیرون من بش لطف کردم کلاس از یکنواختی در آوردم انوخ اون....",
    "دیشب خواب دیدم اومدم 4 جوک پست خنده دار گذاشتم تازه اونم بدون محدودیت صب پا شدم ببینم چند تا لایک خورده یادم افتاد ک اصلا دیشب نت نداشتم خخخخ ولی الان میزارم یه فامیلی داشتیم ک بنده خدا یه کم پشمک بود تازه گوشی لمسی خریده بود اومد از گوشیش یه شماره بده دید صفحه گوشیش کثیفه نمیبینه چیزی یه نگاه کرد بهش از پایین تا بالای لیبل گوشیشو لیس زد (چندشم خودتونید خخخخ میخواس سنتی تمیزش کنه)",
    "فیش حقوق بابام اومده 16هزار تومن!! ینی اگه روزی 500تومن خرج کنیم، میتونیم هزارتومن پس انداز کنیم!!!!!:|",
    "سلامتی پسری که تنهاییش رو با سیگار پر کرد و میدونست داره با ریه هاشو جونش چی کار میکنه، امـــــــــــا دل دختری رو بازیچه خواسته های دلش نکــــــــــــــــرد\n. \nسلامتی پسری که دید یه خانم با دختر کوچولوش دارن از روبروش میان،اونم دود سیگارشو تو گلوش اینقدر نگه داشت تا اونا رد بشن ، که مبادا با دود سیگارش خاطرشون آزده بشه\n.\nسلامتی پسری که ولنتاین برای هیچ کس کادو نخرید چون خیلی خسیس بود ، با خودش گفت هیچی از احساسمو خرج نمیکنم و همشو میزارم باسه اونی که اسمش میاد تو شناسنامم\n.\nسلامتی همه پسرایی که باطنشون حرمت داره",
    "اقا (همون اغا شما به بزرگي خودتون ببخشيد‏)چند روز پيش با باجناق برادرم رفتيم خونه يه بنده خدايی كه منو نمي شناخت اين باجناق برادرم رفت دستشويي در همين حال صاحبخونه اومد سراغ اين باجناقو گرفت گفتم رفته دستشويی گفت پس رفته يه سری به همریشش (همون باجناق خودمون‏)بزنه‏!منم نامردي نكردم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم باجناق ايشون برادر منه :‏)‏ اولش فكر کردم با افتاب پرست طرفم اخه تو چند ثانيه چندتا رنگ عوض كرد حالا گاف به كنار تو دو ساعتی كه اونجا بودم تا دهنمو باز ميكردم كلمه ای بگم میگفت تو يكی حرف نزن خودم ميدونم چه گندی زدم بدبخت تو اون لحظه فرصت نداشت منتظر تاكسی بشه بره به افق بجاش زد شبکه افق همونجا محو شد",
    "چند شب پیش به مخاطب خاصم میگم دیر وقته برو بخواب فردا هم باید بری سرکار \nمیگه تو داری منو میپیچونی گفتم بشین تا نصفه شب  چت کنیم و\nصبحم با هزار زحمت از رختخواب بلند شی روزم تو شرکت خوابت ببره\n از اونجا بندازنت بیرون،بی پول شی،افسردگی بگیری معتاد شی بیام از جوب جمعت کنم \nالان ۴۸ ساعتی میشه آنلاین ندیدمش :دی",
    "عاقا رقتم تو کارگامون(کارگاه عروسک داریم) دیدم بابام رو یک پلاستیک نوشته:\n۱۰۰ عدد گوربه کامیل!!!!!! (۱۰۰ عدد گربه کامل)\nسلامتی همه باباهایی که در حد خوندن نوشتن بلدن ولی ریاضی و حساب کتابشون از ما بهتره",
    "جون دلم واسه بچه های گلم بگه که...\nمن که بچه بودم و محصل درسم افتضاح بود خواهرم عالی! o.O\nولی موقع کارنامه من میخندیدم وا ون گریه :-)))))\nاون زار میزد چرا جای 20 شده 19.75\nمن جیغ میزدم از خوشحالی که جای 8 شد 10 :-))))\nیه بار عربی شدم 10 دور مدرسه میدوییدم دستامو مشت کرده بودم میفرستادم هوا باور کنینن 7-8 بار دور مدسه رو زدم همه جمع شده بودن اینجوری نیگام میکردن O.o\nبعدش سجده شکر گذاشتم وسط مدرسه چنتا از بچه گرفتنم اوردنم توو لباسم خیس عرق بود \nیادش بخیر...",
    "تهران ـ ساعت ۸:۳۰ دقیقه صبح \nامروز دقیقا زمانی که در عمق ۴۰ کیلومتری از درس شیرین و بسیار زیبای زیست شناسی پیش دانشگاهی بودم وانگاهی ندایی بهم رسید...\nمکالمات:\nوجدانم:داداش منم؛داداش!\nمن:جان،بله!؟\nوجدانم:منم وجدانت!\nمن:خـُب...\nوجدانم:خیلی تنها بودم اومدم بگم بریم باهم نیم ساعت traffic racer و بازی کنیم و اون یه ماشین و هم بخریم...\nمن:داده ها در حال بررسی می باشند،فقط چند لحظه صبر کنید.با تشکر\nوجدانم:چشم\n(من:وجدان انقدر حرف گوش کن؟!)\nمن:پاسخ...\nوجدانم:خـُب...\nمن:متاسفانه در خواست شما با مشکل مواجه شد!،لطفا بعدا مجددا سعی نمایید\nوجدانم:بسی بد\nـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ \nو این است یکی از داستان های یک فرد کنکوری\nکنکوری",
    "آقا من یه بار رفتم پیش یکی از استادامون که ازش نمره بگیرم کلی روی چیزای غمگین و شکست های عشقی که خورده بودم تمرکز کردم و پیش استاد زدم زیر گریه که استاد دلش بسوزه نمرمو بیشتر کنه چشتون روز بد نبینه به همه 2 نمره اضافه کرد الا به من\nمن از این حرکت استاد حرصم نگرفت حرصم از اینه که آرایشم پاک شد و اولین بار بی آرایش توی دانشکده ظاهر شدم\nاستاد روانی به ریمل و کرم های من رحم میکردی خودم به درک",
    "امـــــــــروز تولـــــــــــد یکی اَ بچه ها بود....\nتو کلاس غوغا ب پا کردیم و تولدت مبارک خوندیم(کلاسمون چبسییییده دفتر)\n\nیهو ناظممون با ی حرکت ضربتی اومد تو.....!\nرف مدیر مدرسه رو اورد....بعد ب ما اشاره کرد گف:\nاومدم تو کلاس دیدم دارن با ی نظم خاصیO__oدس میزنن!!!\nبعد دستشو ب طرف من دراز کرد گف:\nایـــــــــــن خانومِ ب اصطلاح شاگرد اول هم سر بـــــــــسته شون بود!!! D:\n\nهیچی دیگه بهش خندیدم،گف کفاصطا ب من میخندیدن؟\nگریه ش افتاد و رف....\n\nمن:|\nبچه های کلاس:/\n\nمدیر :|\nمریض نیس....خله....میفهمی؟ خُلــــــــــــ :)",
    "اقا دیروز همسایه مون سمنو نذر داشتن بعد به بابام گفتم بابا برو هم بزن بعد دعا کن من دانشگاه امیرکبیر قبول شم واینا (الکی مثلا)بعد بابام بعده اینکه رفت وهم زد اومده میگه پریسا گفتی می خوای زنه امیر کبیر بشی دیگه؟؟؟!!!\nنه اخه من برم سرمو کجا بکوبم اخه !!خوپدر من شما دعا نمی کردی سر سنگین تر بودکه!!",
    "اون قدیم قدیما که هنوز جوجو بودم و سوسول نشده بودم به مدت یک ساعت دنبال این پشه گنده ها که تو دلشون کرم میکردم میگرفتمش بهد طی یک عملیات شکمش پاره میکرد همه کرما را له میکردم بجز یکی بعد ژست جراح ها را میگرفتم میومدم میگفتم متاسفم فقط همین یکی را تونستم نجات بدم........................ از همون موقع خدا فهمید من دکتر خوبی نمیشم",
    "مطلبی که می خوام بنویسم خنده دار نیست ولی حد اقل برای من درس بزرگی بود. گفتم شاید به کار شما هم بیاد.\nامروز برای کاری ماشینم رو کنار یه کوچه پارک کردم و رفتم. وقتی برگشتم حدود 10 متری ماشین که رسیدم دیدیم دو نفر سوار ماشین آخرین مدل دارن دنده عقب میان سمت ماشینم . راننده هم اصلا به عقب نگاه نمی کرد و داشت با موبایل حرف می زد . از دور اشاره کردم که به ماشینم نزنه ، ولی با اینکه نگاهش به من بود نه فقط خیلی خونسرد به ماشینم زد ، بلکه یخورده هم فشار داد که قشنگ گلگیرش بره تو. وقتی هم رسیدم کنارش و اعتراض کردم خیلی خونسرد و بدون ذره ای اظهار پشیمانی گفت خب خسارتشو میدم. چیه ؟ خراب شده ؟ \nمن اون لحظه خیلی عصبانی شدم و بدون هیچ حرفی سوار ماشینم شدم و رفتم. اما بعد که آروم شدم با خودم فکر کردم که واقعا شعور داشتن و پولدار بودن دو مقوله کاملا مستقله  که متاسفانه خیلی از ما اونها رو به هم مرتبط می دونیم. امروز مطمئن شدم که داشتن شعور  و درک بالا قابل قیمت گذاری نیست.",
    "عاقا ی بار داشتم مسواک میزدم ؛ داشتم قرقر میکردم ! که یهو دسشوییم گرفت رفتم دشویی ؛ بیرون که اومدم هنو داشتم آب قرقر میکردم که ...یهو دیدم بابام روبروم ایستاده، اولش یجوری نیگام کرد که سرخ شدم ... بعدش گفت : پسرم ؛ خیلی تشنت بود شاشتو خوردی :|\nخدایا داشتی شانسو تقسیم میکردی من خواب بودم :|",
    "ﭘﺸﺖ ﯾﮏ ﻭﺍﻧﺖ ﻣﺰﺩﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ：\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﻣﻨﻮ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﻣﺰﺩﺍ 3 ﺑﻮﺩﻡ ﻣﻮﺍﺩ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.;-)",
    "يكي از خاطراتي كه بابام تعريف ميكرد اين بود كه:\n\nماجراي درشكّه جاي بابام يه روز تو مدرسه داشت درس ميداد(معلم ادبياته) دانش آموزا داشتن به ترتيب متن كتاب رو ميخوندن تو كتاب نوشته بود: درشكه جاي آن را گرفت ولي بين در و شكه فاصله بود و ه كنار جاي بود (نچسبيده بود) دانش آموز خوند: \n                                         درشكّه جاي، آن را گرفت\nيكي از دانش آموزا گفت آقا درشكّه جاي چيه؟ بابام گفت درشكه جاي يه نوع يونجه ايه كه برگ هاي نازك داره و در مناطق سر سبز مي رويد\nشاگرد اول براي خودشيريني دستشو بالابرد گفت آقا ما ديديم تو باغ عمومون و خوشگله و معطر و...بابام گفت آفرين آفرين يه مثبت ميذارم\nشاگردي هم بود كه شاگرد دوم بود و اينا رقابت داشتن\nنميخواست عقب بمونه از اون گفت آقا ما هم ديديم زردشو ديديم تو طارم و... ساقه اش اين رنگيه و...\n                  بابام گفت آفرين تو هم يه مثبت گرفتي\nبچه ها هم همينطوري به اين دو نفر نگاه ميكردن با تعجب اينكه ما نديديم خوش بحالشون\nعاقا بابام نشست خوند اون متنو        \n\n و دِرشكه جاي آن را گرفت   عاقا بچه ها از خنده روده بر شدند و فقط هم به اين دو نفر نگاه ميكردن\nقيافه اين دو رو تصور كنين",
    "واقعی واقعی\nچند شب پیش خواب دیدم دارم یه ماشین اتوماتیک میرونم. جاتون خالی چه حالی داد لامصب. عقده ای شدیم راستش نمیدونم مدل ماشین چی بود\nخدایا این خواب  ها رو از ما نگیر",
    "اغا یه مدته از این دختر همسایه بغلیمون (تازه رفتم تو این ساختمون اخه) خوشم اومده\nخونوادشم خونواده خوبین\nدنبال این بودم یه جوری فرصتش پیش بیاد باهاش صحبت کنم ببینم کسی تو زندگیش نیست و این داستانا بعد اطلاع به خونواده و ...اما هی نمیشد و نمیدیدمش\n دیروز تو آسانسور یهو روده هام افتاد به پیچ و تاب خوردن ماهم دیدیم راهی نیست 3 -4 تا چس افتضاح و یه نمیچه گوز از خودمون در کردیم\nمنتظر بودم زودتر برسم طبقه چهارم چون داشتم خفه میشدم که اغا چشمتون روز بد نبینه در اسانسور رو دختر همسایه بغلی باز کرد و تا من اومدم بیرون سریع سلام کرد و پرید تو آسانسور !!!!!!!!!!!!! 0O رفت پایین\nمن:}{[[[\nسکوت مرگبار اون لحظه:&&&&&\nصدای باز شدن در آسانسور تو طبقه هم کف:XXXXXXXXX (به حالت انفجار و با لگد)\nبه نظرتون دیگه نرم صحبت کنم سنگین ترم نه!\nشاید اصن قسمت هم نبودیم و چس بهونه بود.",
    "میخوام اقرار کنم ک با اینکه دانشجو ترم 6 ایم ( منو دوسآم )\nهر ترم تو جشن معارفه ورودیا شرکت میکنیم, ولی نه بخاطر پکیج ( کیک و تکدانه و موز) :))\n\nتازه یکی از دوستام خیلی ام شیک تو مسابقشونم شرکت کرده و فلش 8GB جایزه گرفته   ^_^",
    "سلام این پست نه سرکاریه نه الکی مثلا...\nراستش نمیدونستم موضوع رو چی انتخاب کنم گذاشتمش تو این قسمت\n\nتقریبا از خرداد ماه بود که با 4جوک آشنا شدم لحظه های خوبی اینجا داشتم با خاطراتتون خندیدم با دلتنگی هاتون ناراحت شدم :\nداش عباس و شلوار کردیش و سلناش\nآقا کامران و موزاش و عشقش الهام خانوم\nالهام خانوم و ناز کردناش\nمحمد موحدی و ولش کن حالا\nخیط وسط حیاط و مردونگیاش(خیلی مردی)\nیک دی ماهی و لجبازیاش(واسه همونی که هرکاری میکنیم قبول نمیکنی)\nسومی از چپ و درس خوندنش\nخوشتیپ خاندان و بام نفتیش(هم استانی هستیم)\nآقا حامد و انبر دستش\nبقیه هم شرمنده اسمتونو نیاوردم دیگه حضور ذهن ندارم\n\nخب ولی هر اومدنی رفتنی داره ،خیلی دلم گرفته و ناراحتم هیشکی دوسم نداره هیشکی بهم  اهمیت نمیده چه تو دنیای خودم چه تو دنیای 4جوک.دل منم خدایی داره هر کی از راه میرسه باید یه چی بهم بگه و بره به خدا دیگه خسته شدم دلم خوش بود میام 4جوک و تنهاییمو پر میکنم که اینجا اصلا تحویل نمیگیرن،اینم آخرین پستمه تا معلوم  نیس شاید تا تابستون شایدم هیچوقت. خودم میدونم بودن یا نبودنم واسه هیشکی مهم نیس و فرقی نداره ولی امیدوارم هرجا هستین سالم و سلامت باشین. \nشایدم بعضیا فک کنن این پست واسه جلب توجهه ولی اینو از ته دل گفتم.\nخانواده 4جوک شاد و موفق باشین\nیاعلی ، خداحافظ",
    "اقا اوایل ترم بود استاد ما لیست حضور غیاب نداشت گفت اسماتونو روی یه برگه بنویسید بدید به من بعد از روی برگه شروع کرد اسمارو خوند تا اینکه بعد از یکم مکث کردن گفت اقای سیرابی حالا پسررو میگین ب رنگای بنفش و نارنجی دراومد گفت استاد میرابی نه سیرابی اول کل کلاس ساکت شد تا اینکه یکی از بچه ها زد زیر خنده و یدفه کلاس منفجر شد حالا نخند کی بخند حالا جالب اینجاست استاد که خودش از خجالت قرمز شده بود گفت سیرابی که معنیش بد نیست یعنی سیر از اب  ولی تاثیری نداشت بچه ها کل صندلیای کلاسو گاز زدن \nقیافه ی بچه ها：)))))))))\nقیافه اقای میرابی ：(((((((",
    "عید چن سال پیش قرار بود بریم مسافرت...تو فرودگاه دیدیم که پاسپورتم مشکل داره و من نمیتونم برم!!!:|\nمامان و بابامم گفتن:خو میخوا تو برگرد برو خونه ی خاله ای،عمه ای جایی!!!0_o\nحالا نه یادشون بود کلید خونه رو بهم بدن نه لباسی چیزی منو با همون کیف خودم که چیز خاصی هم توش نبود تنها گذاشتن و فقط بابام یه کارت عابر بانک داد گف:\nبرو حالشو ببر 150 هزار توشه!\nبعدا کاشف به عمل اومد که 15 هزار بوده بابا یه صفر اضافه گذاشته جلوش:|\nحالا بماند که چه عید مزخرفی شد اون سال برای من و بدترین عیدم بود...\nبعد چن روز که دیگه نمیتونستم دوری از خونه و کامپیوتر و اینترنتو تحمل کنم رفتم خونمون قفل ساز آوردم قفلو عوض کردم رفتم خونه:)\n\nآقا بعد یه هفته مامانمینا برگشتن ،\nسوغاتی که نیاوردن حالا کاری ندارم\nورداشتن این خوراکی هایی که تو هواپیما میدنو گذاشتن تو پاکت \"تهوع\" دادن دست من که مثلا به یادت بودیم!:|\n\nاینم از محبت و نگرانی و عشق و علاقشون که میپاچه به در و دیوار:|",
    "رفتم خونه دائیم،زن دائیم داشت اتو میکرد اون دکمه اتو بخارو میزد صدا میداد منم فکر میکردم عطسه میکنه ای میگفتم عافیت باشه بعده چن بار گفتن نگاه که کردم دیدم بلهههه اتوشونه که باکلاسه،\nزن دائیمم فهمید منگولم به روم نیاورد",
    "خدا بَرا کِسی  نخواد\nبا خانواده مسافرت رفته بودیم جاتون خالی مشهد برا برگشت به خونه\nرفتیم سوار اتوبوس شدیم. اتوبوسش خیلی تأخیری داشت در این حین\n که من کناره بابام نشسته بودم به بابا هِی می گفتم برو واسم چیپس بخر\n(چیپس دوس دارم) بابام نمی رفت. بِم می گفت که می گند توش سوسک \nبوده مریض می شی بابایی\nمن: نه بابا مریض نمی شم اینا را الکی مگند خلاصه انقد براش اَدا ناناز \nخانومی درآوردم تا بلاخره راضی شد رفت خرید . ولی چیزایی که خریده \nبود پفک، تخمه، لواشک استثناعن پشمک حاج عبدالله نخریده بود\nمن: عه بابا چیپس که نخریدی\nبابام: چیپس نداشت بابا\nمن: بابا چیپس داره این ها از تو مغازه معلومه که..چیپسه داره به من چشمک میزنه   \nدیگه اتوبوس راه افتاد بود دیگه فایده نداشت باش جر بحث کنم.\nشب شد اتوبوس نگه داشت واسه نماز اینا. من رفتم نماز بخونم بعد که\n برگشتم دیدم که بابام داره پفک می خوره تا من دید دونه های آخررو\n چنان چپوند تو حلقش که نگو\nمن رسیدم بهش\nمن: بابا آخه دوماد انقد شیکمو(به بابام بعضی وقتها میگم آق دوماد به مامانم می گم عروس خانوم یا عروس گلم) \nتخمه ها لواشک که تو ماشین خوردی \nحداقل این پفک برا من می زاشتی خو\n بابام: فقط میخندید بم گفت خو حالا دیگه انقد مادرزن بازی درنیار دي \nتوکه میدونی من پفک خیلی دوس دارم\nکاش یه ذره من دوس می داشتی\nحالا خوب اصن نمی رفت بخرها \nهمه رو خودش خورد\nخدا بَرا کِسی نخواد \nبه ما چیزی نرسید",
    "به مناسبت 22 بهمن یه اقایی رو اورده بودن مدرسه که مثلا مسخره بازی در بیاره ما بخندیم (الکی مثلا من خیلی جدی عم:)) ) اقا ایشون همینجوری جک میگفت معلما ته سالن یه صداهایی در میاوردن که حیوانات افریقا میترسیدن (داشتن ازخنده جر میخوردن)\nیهو دیدم فرصت خوبه یه کرمی بریزیم حوصله بچه ها سر نره \nرفتم جلو معلما ایستادم:\nموعلم فیزیکم:باز این اومد ( :/ ) باز میخای چیکار کنی؟؟!\n-هیچی عاغا اومدم بگم اگه چیز خنده داری هس بگین ماعم بخندیم :))))\nنه تورو خدا خجالت نکشین :))\nدوستان بالاخره انتقامتونو گرفتم\nلایک: دمت جیز",
    "دیروز صب بود وارد محل کارم شدم دیدم جم خودیه یهو منو جـــــــــو گرفت روی همون پله ها واستادم با صدای \"هایده\" شروع کردم : \nسلام سلام سلام سلام \nهمگی سلااااااااام همگی سلااااااااااااااام\nای زندگی سلااااااااااااام ای زندگی سلاااااااااااااااام\nهمین جور مشغول بودم یهویی صاحبکارم از پشتم با صدای بهروز وثوق در گوشم گفت دخترم سلااااااااااااام ! آقا مارو داری همینجور قرررررمــــــــــــــــز کرده بودم بر نمیگشتم و ریز میخندیدم که دیدم همکارام دارن همه ی دستگاهای کارگاه رو گاز میگیرن و غش کردن از خنده ^_^ خلاصه عجب روزی بود تا اخره ساعت کاری صاحب کارم بهم میگفت زندگی سلام ^__^",
    "یه روز با دختر خالم رفته بودیم استخر و داشتیم توی چهار متری شنا میکردیم(الان فهمیدید من شنا بلدم؟) منم روی آب دراز کشیده بودم درحال ریلکسیشن بودم که یه دفه دختر خالم داد زد: پگااااااااه پگاااااااااه... گفتم شاید داره غرق میشه هول کردم و آب رفت تو دهنم و هر چی شنا بلد بودم یادم رفت و خودمم داشتم غرق می شدم . با هزار بدبختی خودمو جمع و جور کردم ،بعد دیدم دختر خالم داره هر هر به من میخنده .میگم چرا منو صدا کردی؟ میگه: هیچی یهویی هوس نون بربری و سنگک کردم . \nمن :|\nنون بربری و سنگک ^__^\nآب های استخر o_0",
    "امروز عصر خوابم میومد یه پتو برداشتم اومدم تو حال بخوابم\nبجز منو ساغر کسی خونه نبود\nپتو رو کشیدم روسرم بین خوابو بیداری بودم\nساغر:سعیده  نترسیا ولی ازجات تکون نخور\nعاغو منو میگی فوری نشستم سرجام پتو پرت شد از روم\nییهو یه گربه دیدم جلو خودم اندازه پلنگ بوخودااا\nهمینجور گربه هه میومد طرفم\nمن:جیـــــــــــــــــــــــــــــغ جیــــــــــــــــــــــــــــــــــغ جلونیــــــــا\nگربهه وایستادو با خشونت تمام میگف:پَخـــــــــوپَخـــــــــوپَخـــــــــو(یه همچین چیزی)\nساغر پشت گربه هه بود من جلوش\nساغر:ساکت شو الان میپره به جونت\nمن جوگیر بلند شدم از ترس تا برم عقب تر\nگربه هه همچنان بین منو ساغر میدویید و پَخـــــــــوپَخـــــــــو میکرد ووی پاشم میخورد به پام\nمن با جیغ:ساغر بیرونش کن\nساغر باترس :چجووووووری\nرفتم پنجره رو باز کردم گربه هه ترسید رفت طرف در بلند بلند میو میو میکردو پَخـــــــــوپَخـــــــــو میکرد\nدر بسته شده بود ولی کیپ نشده بود میپرید رو در و سعی میکرد با پنجه هاش درو باز کنه\nدر بالکنم باز کردم ولی نمیرفت بیرون\nساغر رفت طرف گربه هه تا درو براش بازکنه\nگربه هه پَخـــــــــوپَخـــــــــو کردو اماده حمله بود به طرف ساغر ساغرم جیغ کشید برگشت\nمن خطاب به گربه هه:گمشو بزار کمک کنه خب \nساغر به گربه هه:نمیتونی باز کنی کور جان بیا از بالکن یا پنجره برووو\nحسابی ترسیده بودیم گربه هه همچنان تلاش میکرد منو ساغر کنار هم بودیم\nیهو گربه هه بودو اومد عقب\nمنو ساغر:جیــــــــــــــــــــــــغ جیـــــــــــــــــــغ\nباز بودو رف طرف در اینقد ور رفت بادر وپَخـــــــــوپَخـــــــــو کرد تا در باز شد و رفت\nتا رفت نفس عمیقی کشیدیمو ولو شدیم زمینو روح گربه هه رو بافحشامون اباد کردیم\n بیشور حقش بود بدجور ترسوندمون خدایی وحشتناک بود سر دختری نیاد صلوات",
    "عاقا ی بار مهمون اومده بود خونمون ... ما هم با کلی افاده و پز دادن داشتیم تعریف میکردیم از گودزیلامون که بچه آرومیه و سوره های قرآنو بلده ... بعد بابام به گودزیلا گفت : سوره توحید رو بخون عزیزم ^_^ \nشروع کردن به خوندن : اعوذ و بالله من الشیطون الرجیم \nپدرم o_O : عزیزم اون شیطانه \nگودزیلا : ن شیطونه :/\nپدرم : تلفظ صحیحش شیطانه عزیزم ^_^ \nبعدشم رو به مهمونا گفت : این پسره لالم ب بچه یاد داده \nمن :| \nعاقا اونا رو وللش تصویر منو بچسب :|\nمثه مهران مدیری که تو دوربین زل میزد :|",
    "منه برقکار وقتی میخوام بفهمم سیم جریان داره یا نه نوک فازمترمو میزنم بهش اگه روشن نشد میفهمم برق نداره و راحت کارمو میکنم یعنی به فازمترم اعتماد دارم...\nخدایا نکنه اینقدرم به مسیری که نشونمون میدی اعتماد نداشته باشیم\n :-(....\n\n\nاحســــــــــــــــــــــــــــEHSANHDــــــــــــــــــــــــــــان",
    "ریه هام چند وقتیه عفونت کرده شدید نصفه شبی یهو از خوتب پریدم دیدم دارم خفه میشم شروع کردم به شدت سرفه که تنفسم باز شه یهودیدم ی لگد از پشت تو کمرم خورد مدیونید اگه فک کنید شوهرم بود\nحالا پاشده شاکی که سرو صدات نمی ذاره بخوابم \nصبح براش تعریف میکنم اصلا کلا تکذیب کرد.\nیعنی همچین عشقی و لیل و مجنون هم ندیدن:-)",
    "یادمه بچه که بودم بابام برام بستنی قیفی میخرید منم میخوردم اما به قیفش که می‌رسیدم انگشت میکردم توش بستنی در میاوردم فکرمیکردم قیفش خوردنی نیست ولی بزرگ که شدم فهمیدم قیفش خوردنی بود چ قیفایی که از دست ندادم من.هی روزگار دلم خونه قیفای عزیزم کجایین?",
    "چند سال پیش با داییم اینا و خانواده رفته بودیم بیرون برا گردش.مسیر سرسبزو زیبا بود جاتون خالی.یه خره خوشکل هم در کنار جاده برای خودش میزیست و خوشحال بودو صفا میکرد. وقتی از کنارش رد شدیم پسر داییم که اون موقع حدود 5 سالش بود باباش رو صدا کردو گفت باباجون.دایی:بله پسرم.پسردایی:بابا این چیکار کرده که بهش میگن خر؟؟دایی ام از خنده نمیدونست چی جوابش رو بده.خره هم سری به نشونه تاسف تکون داد.......بهش گفتیم  اسمش خره . چی بگیم بهش؟؟والا؟؟",
    "داشتيم اين فيلمه كه شبكه ٣نشون ميده منم نميبينمشو خونه مامان بزرگم ميديديم بعد اونجايى بود كه اون مرده داشت واسه زن يواشكيش گريه مى كرد بعد حالا پدر گرام ما برگشته به مامانم ميگه ميدونى نتيجش چيه؟\nاينكه به همه زن هاتون توجه كنيد!! \n.\n.\n.\n\nدكترا گفتن به احتمال زياد بابام ميتونه تا ٢ ماه ديگه دستو پاشو تكون بده!!!",
    "انقد سر کلاسا موقه پرسش که میشد، ختم قرآن و صلوات نذر کردیم که الان باید مدرسه رو جم کنیم تا دو سال بریم جلسات ختم قرآن^___^",
    "ﺑﺎ ﺩﺧﺪﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﺳﮕﻪ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﺩﺧﺪﺭ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﯿﺸﺶ ﮐﻦ ﺑﺮﻩ ﻣﻦ ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﻧﻤﯿﺎﻡ. ﯾﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺯﺩﻡ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺘﺮﺳﻪ ﺑﺮﻩ . ﺳﮕﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺳﮕﺎﯼ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﺭﺱ ﮐﻨﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻤﻮﻥ ﻣﻨﻢ ﺳﺮﯾﻊ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﭼﺮﺍ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻦ ﺑﯿﺎ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﯿﮑﻪ ﭘﺎﺭﺕ ﻣﯿﮑﻨﻪ، ﻣﯿﮕﻪ :\n .\n .\n .\n .\n .\n .\n .\n ﺑﺮﻭ بابا ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺯﺩﻡ !\n ﻣﻦ  o-O\n سنگهO-o\n دیوار O-O\n ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺳﮕﻪ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺧﻨﺪﯾﺪ که ﻫﻤﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺵ ﺭﯾﺨت.",
    "ما تو خونمون ریا نباشه دوتا پراید داریم(بله پولداریم مشکلی هست) یه سفید یه مشکی \nسفید مال خواهرمه مشکی مال من و برادرم\nچند روز پیش خواهرم ماشین نبرد گفت بعد ظهر بیاید بعد کار بریم خرید\nمنم صبح با پراید مشکی رفتم دانشگاه استادمو ببینم\nبرگشتم به بابام میگم بریم \nبابام：صبر کن پراید مشکی رو بذارم تو پارکینگ\nمامانم：چرا!؟سفید و مشکی فرقی ندارن که؟!!!!!\nبابام：نه پراید,مشکی از صبح بیرون بوده خسته است میفهمید خسته است\nمن و مامانم و خواهرم@_@\nبابام:-)\nپراید مشکی که خسته است:-P\nپراید سفیدهo_O",
    "آقا تو اتاق انتظار ییمارستان نشسته بودیم یه مادر و دختری داشتن با هم جر و بحث میکردن البته فقط پانتومیم بود و صداشون نمیومد. یه گودزیلا کوچولو موچولو  هم داشتن که با بهت حیرت تماشاشون میکرد و بعضی وقتا بلند بلند یه چیزی میگفت همه تو سالن زیر لب میخندیدن. آخرش مامانش بهش گفت برو پیش داداشت بشین اومد اینور اتاق داداشش بهش گفت چی شد اومدی اینجا؟ گفت هیچی بابا فک کنم مهرنوش شوهر میخواد\nیعنی یه جوری گفت که نصف سالن رسما موقعیتو ترک کردن",
    "a.m\nیکی از بارزترین موقعیتهای که تو زندگی نصیب من شد \nاین بود که راننده مینی بوس گف پاشو کرایه ها رو جمع کن بعد از اون هم چین موقعیت چش گیری که بتونم توانایییها واستعدادامو نشون بدم نصیبم نشد \nالبته دستهای پشت پرده و لابی ها هم بی تاثیر نبودن\nاصن باید از مملکتی  که قدر ادمو نمیدونن رفت ...",
    "خواهرم رفته بود مغازه ساعت فروشی \nیه اقای میانسالی فروشندش بود \nخواهرم برا اینکه تخفیف بگیره گفت \nمن همیشه مشتری شمام همش از شما خرید میکنمو اینا(الکی) \nحالا طرف برگشته میگه اره من همین که شمارو دیدم قیافتونو شناختم....\nیعنی دروغ تا چه حد..\nخواهرمم خودش مونده بود چی بگه...",
    "اس دادم به داداشم که شنیدم عمه شدم تاج سر همه شدم . جواب داده\n.\n.\n.\n.\n.\nنه بابا \nفحش خورت بالا رفته\n:-(",
    "عاقا یه روز مخاطب خیلی خاصم منو رسونداموزشگاه کلاس داشتم \nپیاده شدم  برم سمت کلاسم داشت خیره نگام میکرد منم داشتم لبخند میزدم بهش و میرفتم که حس کردم یه چیزیو بغل کردم سرمو چرخوندم دیدم درختو بغل کردم.صحنه ی رمانتیکی بود با درخت\nمخاطب خاصم داشت فرمونو گاز میگرفت از خنده\nمنم شدم لبو میفهمین لبو?",
    "چند روز پیش توی خونه بحثی راه انداختم برای خرید یک حیوان خانگی.به بابام گفتم که باباجون یه بره داشته باشیم بد نیست.پدر گرام هم سریعا پاسخ داد عزیزم تو خودت بره ای!!!هیچ وقت تا این حد قانع نشده بودم.......به سلامتی همه پدارن گرام.....",
    "امروز سر کلاس جبر و احتمال دبیرمون میخواست امتحان بگیره \nگفتش اشکالاتونو بپرسین\n.\n.\n.\n.\n.\nیعنی یه سوالایی پرسیدیم که با خودش میگفت به یه کیلو هویج درس میدادم بیشتر از اینا یاد میگرفتن\nما :)))))))))))\nمعلم :|||||||||||\nولی نامرد امتحانو گرفت\nهعی",
    "با مامانم و بابام و خواهرم داشتیم بر میگشتیم خونه\nبابام：خانم شما تا شام بذارید من جایی کار دارم بر می گردم\nمن و خواهرم：کجاااااا؟!\nبابام：یه جایی:-)\nمن و خواهرم：مااااامااااان\nمامانم：تا برنگشتی و نگفتی کجا بودی شام بی شام\nبابام：میرم لاستیک بخرم:-(\nمن و خواهرم:-D:-D\nیعنی عاشقشونم",
    "آقا در جریان هستید که روز وفات امام حسن عسکری امامت امام مهدی تو یه روزه حالا من پنج سالم که بود داشتم تلوزیون می دیدم که آغاز امامت امام مهدی رو به همین مناسبت اعلام کردم منم فکر کردم امام ظهور کرده بلند داد زدم تو خونه راه میرفتم و دست کی زدم تازه به بابا هم که سر کار بود زنگ زدم این خبر خجسته رو دادم........... چیه خوب خنگم خودتی",
    "･･･○o ｡S 90｡o○･･･\n\nاعتراف میکنم بچه که بودم وقتی منو جو اسکی رو یخ میگرفت یه پلاستیک فریزر پام میکردم رو فرش هم روغن میمالیدم بعد روش لیز میخوردم ：|",
    "يه روز سر كلاس رياضى بوديم بعد معلمون از اون آدماى باهاله به يجايى رسيديم گفت بچه ها اين تمرينا تكرار زياد ميخواد هرموقع بى كار شدين به جاى اين كه بزنيد زير آواز يا دست بكنيد تو دماغتون اين تمرينا رو انجام بديد . آقا اينو گفت ظهرى كه داشتيم ميرفتيم خونه توماشين سر چار راه سرمو بر گردوندم ديدم معلممون دستشو تا مغزش كرده تو دماغش آقا ما اين ماجرارو  ديديمو تا خود خونه خنديديم .",
    "یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .خیلی تشکر کرد. وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه. : نه حاج خانم!زحمت نکشین! یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه. پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم! مارو میگین ضایع شدیمممم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبازم ع****ن شدم",
    "برا همه پیش اومده که زبونشون  نچرخه و بعضی کلمه هارو اشتباه بگن !!!!\nوگرنه سیم بسکل با سیم بکسل فرقی نداره که :-D \nاصلا درستش سیم بکسل هست!!!!!!!      :-I \nمن قبل و بعد سوتی:-)\nهمسری از اون موقع تا الان =))",
    "یادمه دوم راهنمایی بودم . زنگ املا بود . هنوز دو سه خط ننوشته بودم که رنگ خودکارم تموم شد \nمن: اجازه رنگ خودکارمون تموم شد ی لحظه صب کنین خودکارمونو عوض کنیم\nآقای معلم:چیه گچت افتاد ؟ گچ می خوای ؟\nمن & _ @\nمعلم :)\nبچه های کلاس :))))\nدمم گرم اون روز معلم تا می خواست تا می خواست املا بگه خندش میگرفت و فقط چن تا لغت سخت گفت اون روز کسی زیر 18 نگرفت\nبعد از اون روز معلممون هر وقت منو می دید یاد سوتیش می افتاد و می خندید . . .\nهی یادش بخیر . . . .",
    "سال سوم دبیرستان بودیم و مدرسه تصمیم به اردو مشهد گرفت. حالا ما با چند تا از بچه ها رفتیم شب اول تو هتل یه آدم بوق میاد کولرو روشن میکنه من از صدای کولری که میومد فکر کردم زلزله اومده من دیگه حس بوق بودنم گل کرد پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم فوقش مرگه دیگه هیچی خوابیدم. صبحم پاشدیم و دیدیم دو سه نفر سرما خوردن و رو به قبله شدن.\nنمیدونم چند نفر مثل من تو این دنیا زندگی میکنن ولی هرچند نفر هستن دمشون گرم",
    "دبیر فیزیک اومد سر کلاسمون. گفت خانما اگه میشه لطف کنید ی نفرتون جزوه ی پارسال منو بیاره میخوام بدم به بچه های اون یکی مدرسه! پارسال با من کلاس نداشتن فیزیک3 شون ضعیفه!\nما: جزوه بدیم؟؟؟؟؟ به بچه های اون دبیرستان؟؟؟؟؟ عمر! ! -___-\nدبیرمون: چه اشکالی داره؟ شما همتون تو ی مجتمع درس میخونید. باید به هم کمک کنید.\nما:هرکی جزوه میخاد خودش بیاد بگیره!!!-____-\nدبیرمون: خواستن بیان روشون نشد!\nما: روشون نشد؟؟؟؟؟؟ واسه دست انداختن ما دخترا خیلی شیرن!  حالا که کارشون گیر کرده شمارو فرستادن؟؟؟؟ عمرن! ! -___-\nدبیرمون: خانما بخشش خیلی خوبه. اصن شما با جزوه دادن زکات علمتون رو دادین!\nما: -___- عمرن.\nدبیرمون: هرکی جزوه بیاره تو مستمرش تاثیر میدم.\nما: -____- عمرن.\nدبیرمون: واقعاً که!!!! :/ از ی دبیرستان دیگه واسشون میگیرم!!\n.\nبعلههههه! !!!!هم کلاسی های من هستند دیگر!!!! گاهی دلشان میخواهد حال دیگران را بگیرند!!!\n یه همچین دخترای بخیلی هستیم!!!! ^____^",
    "افا مامان ما تا پارسال فکر میکرد داداشم کور رنگی داره یه روز دیگه اعصابش خرد شد گفت پا شو بریم دکتر ببینم چته.....   بعد از انجام ازمایشات مشخص شد که ایشون رنگها را بلد نیست",
    "ﺩﯾـﺸَـﺐ ﮐَـﻒِ ﭘـﺎﻣـﻮ ﭘـﺸـﻪ ﺯﺩﻩ ...ﯾﮑــﯽ ﻧﯿﺴــﺖ ﺑﮕــﻪ ﺁﺧــﻪ ﺣﯿـﻮﻭﻥ ﺍﯾــﻦ ﺟــﺎﯼِ ﻧﯿــﺶ ﺯَﺩَﻥ ﺑــﻮﺩ؟؟؟؟؟\n\n3 ﺛﺎﻧﯿــﻪ ﻣﯿﺨـــﺎﺭﻭﻧَــﻢ ..\n\nﻧﯿــﻢ ﺳﺎﻋَــﺖ ﻣﯿﺨﻨـــﺪﻡ...",
    "دیروز یکی از شاگردام تو کلاس خیلی اذیت میکرد.بهش میگم اگه بازم ازین کارا بکنی میفرستم پیش خانم مدیر اونم دعوات میکنه ها.نگاه کرد تو چشام گفت اگه به مدیر بگی منم به مامانم میگم.باز شیطونی کرد منم فرستادم پیش مدیر\nامروز صدام کردن دفتر دیدم دختره با مادرش تو دفتره. من:با من کاری داشتید؟\nمدیر:مبینا به مامانش گفته دیروز تو کلاس زدیش!!\nمن:(\nشاگردم:D\nهرچی توضیح دادم که اینطوری نبوده مادرش میگفت حرف راستو باید از بچه شنید.\nآخه این که بچه نیست آدمخواره .میفهمی آدمخوار\nیکی منو نجات بده کمممممک .........",
    "عاقا داداشم تعریف میکرد یه روز با رفیقش رفته واسه خرید {حالا بگذریم از این که اولین مغازه اولین پیرن شلواری که دیده گفته همین خوبه برشداشتش}که موقع برگشتن چن تا دختر دوبل کلیپس چن مترپاشنه از پایین دیدن که یکی از اون دخملا دماغشو عمل کرده بوده این رفیق داداش مام اومده تیکه بندازه گفته خر جفتک انداخته دماغت ای شکلی شده.\nدخترم خیلی شیک برگشته گفته :\n.\nنه پدر تو انداخته\nداداشم میگه با کاردک نتونستم رفیقمو از رو سنگ فرشا جم کنم..\n.\nاولین پستمه منو ت جمعتون را بدید..هی اقا هل نده من زودتر اومدم",
    "به مامانم عکس فرهاد مدیری پسر مهران مدیری رو نشون دادم میگم مامان این فرهاد مدیری پسر مهران مدیریه،بعد یه نگا به عکس کرد و به نگا به منو گفت اسمه مهران مدیری چی بود؟\n:|",
    "سر جلسه امتحان کامپیوتر اینترنت قطع شده استاد گفت رو سوالی که دارین جواب میدین صبر کنین تا وصل بشه دختره (دوستم) برگشته میگه سوالای دیگه رو می تونیم جواب بدیم ؟ استاد سکته کرد !",
    "امروز تعطيل بودم..يكى از كلاساى مدرسه مامانمم معلم نداش...\nخلاصه ليستو گرفتمو رفتم سركلاس... \nتانشستم يكى ازبچه ها گف خانوم؟؟اين زنگ ادبيات داريم...منم گفتم الان بگم وبخندم هم پروميشن هم وقتشون تلف ميشه...بعد يكى ازبچه هايى كه المپياد ادبيات شركت كرده بودوصدازدم...اونم بلند شد بانيش بااااز..\nبش گفتم عزيزم مشاعره بلدى ديگه؟؟؟؟\n:بعله^____^\n:با«ج»بيا ..؟؟؟^_^(باخودم گفتم الان شعر حافظ مياره وسط)\n:جوجه خره گاوه منه سوارش بشم خوب را ميره..^____^\n:ها؟؟؟:/ بيخيال(عقلش نرسيده)گلم؟؟با«د»؟؟؟؟؟^_^\n:دوباره ميگم جوجه خره گاوه منه سوارش بشم خوب را ميره...^_____^\n:ميخواى يه چيزه جديدبگى~_~؟؟؟؟؟؟با «چ»اصن!؟؟؟؟\n:چقد بگم جوجه خره گاوه منه سوارش...\n:بسسسسسسه ديگه ..-___- پرتت ميكنم بيروونااااا مگه تو المپيادادبيااات شركت نكردى؟؟؟\n:بعععله شركت كردم^____^                  :په اين چرتوپرتا چيه ميگى؟؟؟-_~ اصن ميام بالاى جدول الفبا..با«ت»..؟؟؟؟؟!!!\n:توام خرى گاوه منى سوارت بشم خوب را ميرى..^_____^\n:poker face\nالان بيرون كلاس منتظرم مامانم خودش بياد نابغه هايى كه ميفرسته المپيادوببينه مستفيض شه..~_~\nبه جان خودم ما دبستان بوديم ازينا بيشتر ميفهميديم..همينطورى توصيفى دارن ميان بالا فك ميكنن خيلى مخن..(الان اعصاب ندارم دارم تخليه روانى ميكنم)...\nسلامتى خودمون...\nعاشق همتونم..",
    "دیروز داشتم با دوستم از مدرسه برمیگشتم گفتم سهیلا زد بازی رو میشناسی؟ میگه نه خلاصه شروع کردم کلی توضیح دادن و... آخرش که حرفام تموم شد گفتم خیلی گروه باحالین\nگفت پس گروهن؟یعنی مثل گروه های تو وایبر و این جور چیزا؟\nیعنی تو کهکشان راه شیری محو شدم!!!!\nمن /-:\nزدبازی *_*\nدوستم :-|",
    "دآشــتــیــم بــآ بــچــه هــآ نــوشــآبــه ی خــآنــوآده مــیــخــوردیــم دخـتــره اومــده مــیــگــه اوه مــــااای گــاد! شــمــآهـآ چــه شکــلــی از دهــنــه هــم مــیــخــوریــن ؟؟!حــآلــآ ایــن هــیـچــی مــن یــه نــوشــآبــه ی پـپــســی رو نــمیــتــونــم بــخــورم اُپــــــس !\nحــآلــآ وآقــعــیــت :\nاگــه نــوشــآبــه وآســه ایــن بـخــرم حتــی اگــه قبــلــش ســگ لــیــس زده بــآشــه حــمــلــه مـــیــکــنه از ســگــه مــیــگــیــره . تــو خــونــشـــون ســیــبـــ زمــیــنــیو آبــپــز مــیــکنــن پــیــآزو لــه مــیــکــنن نــون تیــلــیــت میــکــنــن بــآ مــقــدآری روغــن مـیــریــزن تــو نــوشـــآبــه ^_^",
    "اقا همین الان تو اتاقم بودم.پدرم از مادرم پرسید محمد خوابه؟منم گفتم اره!\nبه جون چارجوک بابام وقتی جوابمو شنید مطمئن شد که خوابم و رفت!\nدیگه نبینم کسی بگه فک و فامیلش مشکل داره ها",
    "اقا ما تو دوران مدرسه....یه سری خودمونو به سماور ابدارخونه رسوندیمو و مایع ظرفشویی ها رو توش خالی کردیم.... اساتید گرام در  صف دسشویی بودن....کلا یکی دو روز کل کلاسای مدرسه منحل شد... (هیچکی هم نفهمید!!) \nمریض هم خودتی",
    "جشن عقدکنان خواهرم بود.\nمادر داماد هم داشت با همه احوال پرسی می کرد که رسید ب من\nحالا صحبت های بین من و اون:\n بعد از سلام و تبریک\nاون : ایشالله واسه تو بشه \nمن : ممنون ایشالله واسه شما بشه\nینی شانس آوردم که سرو صدا زیاد بود و نشنید و گرنه . . .\nقیاف اون :|\nقیافه من  0_©\nقیافه شوهرش 0_o",
    "با دوستم رفتیم موبایل فروشی\nفروشنده گفت چنوع موبایلی میخواین\nدوستمم شروع کرد به دادن مشخصات که دوربینش اینجوری باشه و ارزون باشه اندرویدش هم بالا باشه و از آخرم اومد تریپ خارجی ورداره گفت گرانیتم داشته باشه ^_^\nمنو فروشندهO_o\nمن الکی مثلا میدونم گرانیت چیه : گفتم حالا حتما گوشیت باید گرانیت داشته باشه^_^\nفروشنده :حالا این گرانیت چی هست¿¿¿\nدوستم وای شما چقدر خنکین گرانیت همون عبارت انگلیسی ضمانته دیگه\nفروشنده : انگلیسی گفتنت تو حلقم اون گارانتیه نه گرانیت\nیعنی کل فروشگاه رفت هوا\nمن الان دارم این پستو خارج از جوه زمین براتو میذارم\n^_^",
    "ی مختصر توضیح:\nمن کارمندم ومسُول   ی سری ثبت نام.پشت شیشه مدارک لازمو برای ثبت نام زده بودم.یکیش عکس 3*4 بود .دیدم ی آقایی برای ثبت نام  مدارکشوداره آماده میکنه هی داره این جیب اون جیب دنبال عکساش میگرده .گفت چی شده!گفت اینجا زده 3  .  4 تا عکس. دارم دنبال عکس میگردم!!!!!!!!!!!فک کن!عکس 3در چار       3 .4  تا عکس.   حرفی واسه گفتن نمونده",
    "هیچ وقت یادم نمیره ۶ سالم بود ماه رمضون بابام بامیه خریده بود، نمیذاشت بخورم میگفت موقع افطار همه با هم میخوریم.\nمنم طاقت نمیاوردم هى میگفتم بامیه میخوام بامیه میخوام.\nباباى منم اعصابش خورد شد پا شد دست و پامو گرفت کل ۱ کیلو بامیه رو به زور داد به خوردم.\nتا ۲۰۰ گرم اولش خیلى خوب بود، ولى بعدش…\nشبیه بامیه شده بودم!\nهنوزم که هنوزه بامیه که میبینم کهیر میزنم!!",
    "خدایا شکرت که با لیسانس برق میرم کارگری برق میکنم تا بم بگن ((برقکار)) نگن ((بدکار))...\n\n\n\n\nاحســــــــــــــــــــEHSANHDـــــــــــــــــــان",
    "اقا داشتم از پله بالا میرفتم حالم بد بود سرم گیج رفت از پله ها پرت شدم پایین با سر خوردم زمین یه 10 متر روی زمین غلط خوردم مشکل تنفسیم عود کرده دارم نفس میزنم دختره در اومده میگه پاشو پاشو عجب فیلمی بازی کردی خیلی باحال بود دمت گرم !!!( اگه همکلاسیم نبود حتما خفه میشدم )\nها ها ها",
    "با خواستگارم رفتیم تو اتاق حرف بزنیم بهش میگم خب شما دوست داری زن زندگیت چه ویژگی داشته باشه؟\nمیگه؛ ویژگی مهم نیس فقط خونه وماشین وپول داشته باشه!!\nمنم گفتم؛به شرطی که توام دستپختت خوب باشه!!\nشوهر هسسسسسسسسسست ولی آدم نیستن!!!!!!!!!",
    "امتحان ادبیات داشتیم،\nهمه امتحاناشونو داده بودن به جز یه نفر.\nمعلم ازش پرسید:\n مشکلت چیه؟\nگفت سئوال 3:\nمعنای ضرب المثل نوش دارو پس از مرگ سهراب را بنویسید.\nمعلم گفت:\nخب،دقیقا مشکلت کجاست؟\nـ اجازه،نوش دارو کیه سهراب میشه ؟",
    "داشتیم با خواهرم اینا میگشتیم. خواهرم بارداره یهو دلش آب پرتقال خواست.شوهرش رفت 2 نوع آب پرتقال گرفت با چند تاآبمیوه دیگه.اولی رو باز کرد دیدیم قیافه اش رو 1 جوری کرد که چقدر بد مزه است و نمیتونه بخورتش\nبعدی از این تکدانه ها بود باز کردیم خورد و خوشحال و خندان تا تهش خورد\nیکی از اون بد مزه رو دادم به شوهرم میگم بگیر آب پرتقال بخور \nمیگه : نه نمیخوام\nمیگم: بگیر زیاده \nاونم هی تعارف میکرد که من نمیخوام بده آبجی بخوره\nمنم گفتم : این بد مزه بود آبجی نمیخوره تو بخور\n \nمثلاً میخواستم تعارف کرده باشم\nبنده خدا شوهرم\nمونده بود چی بگه",
    "امروز جلسه اول بود رفتم دیدم سه نفر بیشتر نیومدن همشون از بچه های پایه ترم قبل\nبه پیشنهاد یه بنده خدایی که اسمشو نمیبرم ریا نشه (من نبودمااا)قرار شد اسم فامیل بازی کنیم!!!!\nحالا فقط جواب ها رو نمیگم\nرسیدیم به اشیا از ش یکیشون نوشته：شمشیر  بروس لی!!!!!!!\nحالا همه اینجوری شدن@_@\nشمشیر بورس لی داریم مگه؟!!!!!!\nچنان قیافه حق به جانبی گرفته بیا و ببین برگشته میگه：من رفتم سر قبرش اویزون بود\nیعنی خلاقیتش تو حلق اینا دیگه کی هستن",
    "پریروز کنکور ارشد داشتیم. حالا چن دیقه قبل شروع امتحان یکی از بچه ها گفت:بچه ها میتونم یه سوالی بپرسم. ماهم همه سوادمونو جمع کردیم همگی گفتیم بپرس. گفت به نظرتون سحر رو کی کشته(تو فیلم همه چیز آنجاست).\n\n\n\n\nالکی مثلا میخواست بگه من استرس ندارم. یانه؟؟!!!الکی مثلا میخواست بگه من اصلا درس نخوندم و فیلم نگاه کردم",
    "عاغا یه بار ما پنج شیش ساله بودیم...یه تلویزیون سیاهو سفید داشتیم..یه رو یه فیلم از جکی جان گذاشته بودن..توی اون فیلم داشتن چند نفره جکی جان رو با ترقه.(البته فک کنم ترقه بودا..حلاصه این که درست یادم نیست)میزدن..منم که تو خونه تنها بودم کلی شاکی شدم...گفتم نامردا چند تا به یکی..زود رفتم یه شیلنگ کلفت برداشتم ... زدم تو سر تلویزیون...من هی میزدم و حال میکردم از این که دارم  چند نفرو نفله میکنم.هههه جو گیر شده بودم...در حد الکی.خحححخ بعدم با یه چوب افتادم ب جون تلویزیون تا می‌خورد زدمش...ینی تلویزیون از نود و شیش ناحیه شکسته بود...داشت ازش دود بلند میشد...بعد که بابام اومد خونه با افتخار داستان کمک کردنم به جکی جانو براش تعریف کردم...ولی نمیدونم چرا بابام منو کتک کاری کرد..\nبه نظرتون از جکی جان خوشش نمیومد؟؟\nخخخخخخخ",
    "عاغا یه روز یه دزد از خدا بی خبر اومده بود خونه ما دزدی..!!\n\nماهم متوجه شدیم یکی اومده تو حیاط گذاشتیم خوب برسه وسط حیاط تا بزنیم شلالش کنیم!!\n\nیهو حمله کردیم بهش با چوب و چاقو و غمه!!بیچاره خراب کرد خودشو \n\nبعد از کلی زد و خورد فهمیدیم که طرف آشناس!!\n\nمنو 5 تا داداشامم تا جا داشت زدیمش!!و بعدش بیخیالش شدیم\n\nبیچاره هنگ کرده بود میگف تو شما داداشا فقط سیف الله تون خوبه!!\n\nمن که رامینم:|\nعبدالله:|\nلطف الله:|\nیدالله:|\nامین:|\nبهرام:|",
    "6 ساله که بودم با اینکه دخترریزه میزه ای بودم ولی خیلی قلدر بودم یه داداشم داشتم عاشق من نمیزاشت کسی کمتر از گل بهم بگه یه روز با پسرهمسایمون که 8 سال از من بزرگتر بود دعوام شد منم رفتم داداشمو صدا کردم یه دعوای درست و حسابی با پسر همسایمون کرد طوری که دست پسره شکست الان تقریبا خانواده هامون 30 ساله همساین منو پسر همسایمون وتقریبا 14 سال با هم حرف نزدیم ولی الان من و ایشون داریم خرید جهیزیمون و انجام میدیم \nولی خداییش من عاشقشم  ^_______^",
    "چن روز پیش بابام اومده میگه تو به کی خیلی افتخار میکنی(میخاست بگم خودش!!^__^) منم خیلی جدی اومدم گفتم به خودم، واینقد این افتخار زیاده که کمیم واسه شما صادر میکنم تا بهم افتخار کنین!!^__^\nدیگه مجبورم نکنید قسمت تلخشو بگم!!!:|",
    "توجه * الکی مثلا نیست 100% واقعی !! :|\n\nامتحان ریاضی داشتم منم که ریاضیم در حد .... ( به پست های  محمد موحدی مراجعه شود)\nشب شد و منم دیدم سریال سرنوشت شروع شد منم که عــــــــاشـــــــق کره دیدم نمیتونم مقاومت کنم نشستم دیدم ( اون قسمتی که ملکه داشت میمرد)\nبعدشم خوابم میومد گفتم به جهنم پایین تر از صفر که نمیشم :)) گرفتم خوابیدم\nحدود ساعت 3 بود که از حرفایی که تو خواب میزدم بیدار شدم\nداشتم به خودم میگفتم: ملکه در خطره تو باید ریاضی بخونی تا ملکه رو نجات بدی \nمنم وظیفه خودم دونستم از جام پا شدم 1 ساعت ریاضی خوندم بعد هی به خودم میگفتم ملکه رو نجات دادم  :|  دوباره خوابیدم\nولی خدا خیر بده این حرکت زیرکانه مغزمو که اگه میگفت زلزله اومده من پا نمیشدم :))\nخلاصه هم ملکه نجات پیدا کرد هم من نمره خوبی گرفتم ^__^",
    "*به نام آفریننده ی مهربانم*\n\nعاقا با دوستم رفتیم واسه تولد نامزدش هدیه بخریم؛دیگه تصمیم گرفتیم کیف پول بخریم.\nخلاصه رفتیم مغازه و بعد از کلی زیرو رو کردن بالاخره یه کیف خوشگل موشگل انتخاب کردیم؛ \n( پرانتز : ته کیف پولا (مخصوصا مردونه)؛ یه سوراخ کوچیکی هست واسه اینکه کیف راحت تا بشه و بسته شه)\nخلاصه پسره امد جلو پرسید انتخاب کردین؟\n دوست ما هم کیفه رو داد دستش گفت بله از این خوشمون اومد فقط لطفا یه سالمشو بدین؛این تهش سوراخه!\n پسره: o_O \nاول یه دور کیفو نیگا کرد بعد متوجه منظور دوستم شد...\nچیه؟ فک میکند زد زیر خنده؟\nنخیر اصلا به روش نیاورد.\nدلیل اینکه چرا سوراخه رو واسمون توضیح داد بعدم سه چهارتا کیف آورد نشونمون داد گفت همشون همین طورین! بهمون تخفیف هم داد.\nبعله! از این آدمای بامرام هنوز هست.\nولی خودمون تا رسیدیم خونه فقط میخندیدیم! البته من بیشتر به دوستم میخندیدم اونم هی حرص میخورد. ها ها ها همه ک با مرام نیستن.",
    "آقا کی میگه بیمارستانای ایران امکانات ندارن؟\nهمین بیمارستان شهید رجایی تهران، بوفه داره، نونوایی داره، سلمونی داره، میوه فروشی داره، تازه تعویض روغنی و مکانیکی هم داره (به خدا راس میگم!)، فقط تخت خالی تو بخش نداره، که اونم قیمتی نداره میخرن میدارن!\nدردتون چیه هی نق میزنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "اقا یادش بخیر ترم اول بودیم اوایل ترم که تازه کلاس ها شروع شده بود وبرنامه ها قاطی پاتی بعضی استاد ها هم نمیومدن سرکلاس یک روز که فلسفه اموزش پرورش داشتیم(رشتم دبیری زبان)گفتیم بازم طبق معمول استاد نمیاد ما هم نرفتیم سرکلاس دوستان هم نامردی نکردن وبه ما خبرندادن من وهم اتاقیمام که همه از یه استان وهم رشته بودیم رفتیم اتاق ونشستیم به حرف زدن واز مشکلات و ناراحتی ها حرف زدیم  بعدش رفتیم حیاط قدم بزنیم با یکی از دوستان که دیدیم همکلاسی ها دارن از ساختمان اموزشی میان شصتمون خبردار شد رفتیم پرسیدیم دیدیم بلهههههههه استاد اومده وکلاسم تموم شده ماهم ازبس حول شدیم با زیرشلواریو زیرپیرن رفتیم دفتر اساتید(شما بخون تروریست ها قاتلان جوانان)استادها اونقد خندیدن ما تازه فهمیدیم چه دسته گلی به اب دادیم ولی استاد خوشش اومد و تمام غیبت هامون وحذف کرد و اخرترم یجا 5نمره ازمون کم کرد که دیگه با زیر شلواری نریم استقبالشون",
    "با دوستام دور هم بودیم که یکی از دوستام خیلی از زن داییش تعریف میکرد که چقد خوشکله و خانمه و با کمالات،یه دفه یکی از دوستام برگشت پرسید لاله جان زن داییت ازدواج کرده?\nدقت کنید دوباره تکرار میکنم پرسید زن داییت ازدواج کرده?\nمن:|\nلاله:|\nدوستان0_©",
    "به همین برکت قسم که چند وقت پیش برام SMS اومده بود با این محتوا\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nشستشو گاو و گوسفند با 65% تخفیف:|",
    "آقو  یبار  دختره رفته سوپر مارکت\nگفته بیسکویت دارین؟\nمغازه دار گفته: مادر خوبه؟ \n گفته ...سلام میرسونه\n\nمیگن دلسترا و نوشابه ها فواره میزدن از خنده\nکنسروا ورم کردن\nسه تا یخچالم به حالت نیم سوز دراومدن،\nخخخخخخخخخ \nجون من بخند،بابا بخند دیگه دختره گناه داره",
    "دیروز با خواهرم رفتیم شلوار لی بخریم.فروشنده چند تا شلوار آورد شروع کرد ازشون تعریف کردن  که کار ترک هست و جنسش خوبه.داشتم نگاش میکردم دیدم روش زدهmade in PRC\nمن :اینا که چینین\nفروشنده:نه خانم کی گفته این مارک \"زد وان\"ترکیه هست \nمن:ایناها اینجا نوشته چین.\nفروشنده:اینا ماله ترکیه هس.روش زدن چین که گمرک کمتری بخوره\nمن:یعنی جنسای چینی و ترکی از یه مرز وارد میشن؟!!\nفروشنده:با عصبانیت:من به شما جنس نمیفروشم \nمنم اومدم بیرون فقط نمیدونم چرا اون چند تا مشتریه دیگشم خرید نکردن",
    "واقعیه واقعی \nچند سال پیش سر سفره ناهار که بودیم دیدیم طبق معمول آب نیاوردیم من (خواهر بزرگتر)به خواهر وسطی گفتم پاشو آب بیار اونم به خواهر کوچکتر از خودش گفت تو از همه کوچکتری تو برو بیار, اونم نیاورد . خلاصه دعوامون شد , بابام گفت اینطوری نمیشه پاشید کاغذ و خودکار بیارید قرعه بندازیم خواهر سومی (کوچکتراز همه )که آب نیاورده سریع پریدو کاغذو خودکار آورد به بابام گفت باید اسم خودتو مامانم بنویسی,نوشتیمو قرعه انداختیم اسم بابام دراومد:)\nبیچاره بابامم رفت آب آورد ما هم اصلآ خجالت نکشیدیم \nینی همچون فرزندانی هستیم ما....",
    "مامان بزرگم اومده خونمون تا چشمش به من افتاد گفت تو ديوونه اي عقل نداري .....\nمن:   :-0000 آخه قربونت برم چي شده كه باز اعصابت خط خطيه؟؟؟\nمامان بزرگم: 2 ساله ازدواج كردي رفتي خونه خودت هنوز بچه نياوردي(فداش بشم 70 سالشه تفكراتشم ماله همون زموناس فكر ميكنه دختر تا ازدواج كرد بلافاصله پس فردا بايد يه بچه هم بغلش باشه)\nمن: خو عزيز من مگه دسته منه شوهرم نميخواد فعلا بچه دار شيم؟؟؟\nمامان بزرگم: تو غلط كردي، تو گفتي و منم باور كردم انگار من كورم نميبينم رگه خوابه پسره دسته تو....تو مجبورش ميكني فعلا بچه نيارين!!!\nمن: خو فدات شم چه عجله اي داري بلاخره يه روزي بچه دار ميشيم ديه؟؟؟\nمامان بزرگم: باشه پس فردا كه عين سگ پشيمون شدي و به التماس كردن افتادي كه اي خدا يه بچه بهم بده اون موقع ميان حال و روزتو ميبينم.... حالا ببين كي گفتم\nمن و شوهرم :-000\nمامان بزرگم -__-",
    "دیروز رفته بودیم موزه عبرت\nخیلی عبرت انگیز بود واقعاً برید ببینید\nکل طبقات رو دیدیم اومدیم تو حیاط چند تا ماشین بود مارفتیم کنارشون باهاش عکس بندازیم.\nلیموزین مشکی تشریفاتی آخر ماشین بود.هرکی 1 ژستی میگرفت وعکس مینداختیم شوهرم دستشو گرفت ب دستگیره مثلاً داره بازمیکنه در ماشین رو یهو دیدیم در باز شد اونم یهو نشست پشت فرمون و بقیه هم یکی نشست تو ماشین یکی از پنجره اومده بود بیرون یکی رو کاپوت مینشست یه ژستایی میگرفتن تاریخی.\nخواهرم میگفت از ماشینه عکس بندازیم عکسای عروسیمون رو بذاریم کنارش \nخدایی اگه بازرس اونجا نیومده بود کم کم روشن میکردن 1دورم میزدن با ماشینه.\nبعد نگهبانه میگه: بیاید برید شوهر خواهرم میگه حالا بذار 1 عکس دیگه بندازیم.\nمیخواستیم 1 موزه دیگه هم بریم گفتیم الان حتماً عکسامون رو پخش کردن سطح شهر که اینا رو هیچ جا راه ندین اینا موزه خراب کنن",
    "تقریبا 7-8 سالم بووود...همیشه با پسرعموم دعوا میکردم.تو ی کوچه بودیم.\nیبار دعوامون شد شدید منم زدم شیشه ی خونشون رو شکستم و تا شب هم از ترس مامانم خونه نرفتم(ترس!)... شب شد و رفتم خونه مامانم گفت بیا و منم میگفتم نع تو منو میزنی و ... خلاصه باهزار قسم و قول گرفتن رفتم تو،حیاط رو ک داشتم میرفتم دیدم به به ی شیلنگ( از اون شیلنگای قهوه ای و  نشکن گاز)تو دستشه.\nنامرد پشتش قایم کرده و بود و ماهم نمیدونستیم...\nفاتحه رو خوندیم،مفصل 4 کوارتر کتک خوردیم... \nالانم ک 22 سالمه جای یکی دوتاش تو بدنم معلومه(تا 4 روز غذا نخوردم).\nچیه؟ ها...؟! حقم بوووووووووووووود!!!",
    "آقا یه روز این خواهر ما بچه کلاس سومه هی می پرسید مقّاله برام می خری ؟  گفتم نقاله ؟گفت نه مقّاله > گفتم مقاله درسی می خوای ؟گفت نه مقّاله گفتم عکسشو بیار ببینم، آورد دیدم  گونیاس .\nخدایا با کیا شدیم 80 ملیون نفر",
    "واسه دخترعموم خواستگار اومد، منو فرستادن تحقیق\nرفتم محلشون راجع به پسره سوال کردم، خلاصه فهمیدم این\nپسره به همه سپرده ازش تعریف کنن:/ منم عمدا به یکی از رهگذرای محل طعنه زدم\nگفت چته دیوونه؟؟! گفتم به من میگی دیوونه؟؟ من دوست فرهادما( خواستگاره)\nگفت فرهاد خرکیه خودش با وساطت اهالی محل تازه از بازداشگاه دراومده، اون همه مواد \nاز جیبش پیدا کردن اون شبی ما براش رسیدیم،،، هیچی دیگه فهمیدم راسته تو دعوا اطلاعات\nخوبی بدست میاری :)",
    "بامامانم بحثم شده \nمن:ایشالله من بمیرم ازدستون راحت شم\nمامانم:ب درک ب جهنم فک کردی بمیری میری بهشت؟نخیرمیری جهنم.ب ماک چیزی نمیشه فقط!خودت میمیری!\nبابام شنیده میگه:فقط سریع اینکاروبکن\nداداش بزرگم:بیا پیش خودم ی جوری میکشمت ک اصن دردواحساس نمیکنی\nداداش کوچیکم:مردی برات قبرنمیگیریما همین حیاط خودمون چالت میکنیم تازه ب همم میگیم رفتی خارج دیگه برنمیگردی ک مراسم ختمم نگیریم تواین گرونی\nمن: :--(\nسوال:موجود کمبودعاطفه چیست؟\nجواب:یک عدد من",
    "این گودزیلا ها دهه هشتادی رکورد زدن دیگه مامانم میگه ی روز رفته سرکلاس میبینه ی شاگردش رو صندلی نشسته مامانم میگه پاشو برو سرجات بشین شاگردش با کمال پرویی برمیگرده میگه  : نه خانم چرا شما همش رو جا راحت بشینی من این دفعه بیشنم تو برو سر جا من بشین \nخخدایا داریم به کجا کشیده میشیم؟؟؟؟؟\nمامانم-____-\nشاگردش :))))))))))",
    "ba ejaze Aghamoom@@@\nخالم از پسر 4 سالش ناراحت بود گفت:\nآروین برو دیگه دوست ندارم :@\nآروین : من اصـن به تــو فک نمیــکنم :|\nاونوقت من همسن این بودم فک میکردم کسایی که فقیرن پرتقال میخرن فقط پوستشو میخـــورن .. :|",
    "سپاس و ستايش دانشگاه را ، که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي که آغاز مي شود موجب پرداخت زر است  و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ..... از جيب و جان که بر آيد ...... کز عهده خرجش به در آيد\nالهي!با خاطري خسته،دل به کرم تو بسته،دست از اساتيد شسته و در انتظار نمرات نشسته ام،\nپاس شوند کريمي،پاس نشوند حکيمي،نيفتم شاکرم،بيفتم صابرم.\nالهي!شهريه ها بالاست که ميداني و جيبم خاليست که مي بيني.\nنه پاي گريز از امتحان دارم و نه زبان ستيز با استاد.\nالهي!دانشجويي را چه شايد و از او چه بايد؟\nدستم بگير يا ارحم الراحمين...",
    "یه بار بعد امتحان خواستم از معلم ادبیاتمون یه سوالی رو بپرسم ، رفتم جلو دیدم بهم نیگا نمی کنه خواستم متوجه خودم کنمش از دهنم پرید گفتم الووووووو !! خواستم سوتیمو درست کنم  یه سوال داشتم با الوووو شد یلوووو !! کلا می خواستم بگم پارسی را پاس بداریم .",
    "تو کل زندگیم تنها پسری که بم ابراز احساسات کرد پسر عموم بود!!!\nاونم یبار که داشتم میرفتم دستشویی بدو بدو جلومو گرفت گفت میشه اول من برم؟؟؟؟؟؟://\nمنم گفتم باااوشه عیب نداره!!! ^_^\n.\n.\nخدا شاهده به پاستیل نوشابه ای قسم اشک تو چشماش جمع شد! گفت: هستیییی! ! عااااااشقتممممم بخدا!!! :)\n.\nهیییی عجب روزی بود!! هیچ وقت یادم نمیره!:/\n.\nبعله!  تا این حد من خاطرخواه دارم! پس چی فکر کردین؟؟؟ ^_^",
    "عاقا چند روز پيش دوتا داداشام كه يكى 6سالشه اون يكيم 11سالشه سر تى وى باهم دعواشون شده بود!\nبالاخره بزرگه زورش رسيد و زد كانال دلخواهش و جلو تى وى ولو شد!\nكوچيكه هم نااميدانه از اتاق رفت بيرون!\nولى عاقا چشمتون روز بد نبينه بعد چند دقه يهو داداش كوچيكم عين ساموراييا پريد رو اون يكى با گوشكوب زد تو سرش!!!\nبا عصبانيت سرش داد زدم كه واسه چى با گوشكوب زديش؟\nاونم با گريه گفت حقش بود آخه نميذاشت باب اسفنجى ببينم!\nلامصب خيلى منطقى بود من جاش بودم با اره سرشو از تنش جدا ميكردم!!\nباب اسفنجى باو!\nالكى كه نيست.....!!!",
    "پیش دانشگاهی که بودم یه معلم گسسته داشتیم خیلی باحال بود همون اول سال میگف یه کتاب کمک آموزشی بگیرین و عینا مطالب اونو برامون میگف ینی اگه اون کتابو ازش میگرفتی حرفی واسه گفتن نداش! خوبم درس نمیداد خییلییم اهل کل کل و ضایع کردن بود...\nخلاصه یه بار طبق معمول ک داشت پای تخت عینا متن اون کتابو مینوشت و مثلا درس میداد ،وسطش هم از ما سوال میکرد که به نظرتون جواب این چی میشه؟\nمام یا همینجور بر و بر نگاش میکردیم یا خیلی هنر میکردیم چرت و پرت جواب میدادیم:)\nآخرش عصبانی شد گف:میخواید شما اصن دیگه جواب ندین با این جواب دادنتون:|\nمنم گفتم:خو شمام که این وضعو میبینی اصن سوال نپرس!\nاینم شاکی شد گف: من نامردم اگه مستمر تو رو 1 ندم!\nگفتم:اصن صفر بده!(میدونم خیلی پررو بودم)\nگف:بچه ها شاهد باشین خودش خواستااا\n\nولی آقا آخرشم مردونگی کرد و مستمرمو 6 داد^_^\n\nدم همه معلمای باجنبه گرم0_O  :))",
    "این خاطره دوران دبیرستان منه\nیه دبیر شیمی داشتیم که از شیمی چیزی حالیش نبود تمام قوانین شیمی رو زیر سوال میبرد ما هم سال سوم از ترس کنکور سال بعد و هم کشوری شدن شیمی کل کلاس میرفتیم کلاس خصوصی پیش یکی از دبیرهای خوب شهرمون \nکلاسمون جوری بود که ما 15 دقیقه بعد مدرسه تو یکی از مجتمع آموزشی های شهر با دبیر مربوطه کلاس داشتیم و فاصله اونجا هم 10 دقیقه ای میشد و ما سعی میکردیم از خونه لقمه با خومون ببریم \nاون روز منهم از خونه لقمه برده بودم مامان جان فرمودن که داری میری یهدونه آب دوغ بگیری...عاقا ما کلی به مامان خندیدیم که آب دوغ چیه و ...\nعاقا داشتیم میرفتیم که من به دوستام گفتم بمونید من یه دونه دوغ بگیرم که یاد حرف مامان افتادم وتو دلم کلی دوباره به مامان خوشگلم خندیدم رفتیم تو مغازه .\nمن: عاقا یه آب دوغ لطفا \nفروشند:؟؟؟؟؟(علامت سوال شده بود قیافش) رفت در یخچال رو باز کرد دوباره بست گفت منظورتون آبمیوه است\nمن با اعتماد به نفس تمام گفتم نه دوغ \nعاقا دوستم که تمام مغازه رو جویده بود از خنده\nمن هم تا چندماه میمردم هم تو اون مغازه نمیرفتم و داشتم از کنارش رد میشدم میرفتم اونسمت خیابون رد میشدم تا فروشنده منو نبینه",
    "یه بار سر یکی از کلاسا یکی از استادامون گفت بچه ها بعضی چیزها هستن که با وجود اینکه در عرف جا نیافتادن اما واسه بدن خیلی مفیدن.مثلا شما میدونستید که گوزیدن باعث افزایش حافظه می شه و موجب میشه به مغزتون کمتر فشار  بیاد....؟ آقا تا استاد اینو گفت از ته کلاس یه صدایی شبیه به ترمز جیپ اومد و یکی از بچه ها(مشتبا)گفت: استاد ببخشید واسه تقویت حافظه بود....\nاز اون روز به بعد کلاس این استادمون تبدیل شده به محل تمرین گروه کر....و استعداد های جالبی کشف شدن.\nتو دانشگاه هم به کلاس ما میگن کلاس گوگوزلا....\nبچه هادارن واسه مسابقات جهانی تمرین می کنن....بیایید با لایک هاتون ازشون حمایت کنین...",
    "تو دوره ی دبیرستان اسم ما تو کلاس بد در رفته بود دیگه هرچی اتفاق میافتاد از مدیر و معلم و بچه ها میدونستن کار من بوده\nآقا یه روز یکی ازبچه ها تو سطل زباله شاشید بعد افتاد گردن ما روز بعدش یکی تو کلاس گوزید ما خندیدیم باز افتاد گردن ما\nمدیر زنگ زد خونمون مامانم گوشی رو برداشت گفت بیاید این بچتون رو از تو کلاس جم کنید دیروز تو کلاس شاشیده امروز گوزیده لابد فردا میخواد برینه\nآقا مارو بگی نمیدونستم شب از درد کتکای بابام گریه کنیم یا به حرف مدیر بخندیم",
    "ترم دوم موقع تو خوابگاه هوا گرم بود مام شربت از این پودر میوه ها درست میکردیم میذاشتیم تو یخچال چون یخچال تو اشپزخونه بود مشترک،هر وخ میرفتیم سراغش میدیم اِ خالیه و بچه ها همشو خوردن\nبه هرکی هم میگفتیم منکر که میشد که هیچ طلبکارم میشد\nمام به این نتیجه رسیدیم که احتمالا ارواح میان میخورنش  دفه بعد چندتا قرص خواب اندختیم توشو تقریبا یازده از همون ارواح به خاطر خواب سنگین امتحان را از دست دادن \nینی بعدش اب شیرم با ترس میخوردن:))",
    "آقا ما یه دوستی داشتیم هی ادعاش میشد پارسال چهار شنبه سوری  ما با چند تا از رفقا اومدیم اینو ادب کنیم  یه کپسولی رو گرفتیم نصفش رو خالی کردیم  بعد روشنش کردیم و انداختیمش زمین و پامون رو روش گذاشتیم یه صدای کمی اومد و خاموش شد بهش گفتم : مهرداد تو از این کارا بلدی؟ گفت آره کفشش رو در اورد رفت دمپایی پوشید گفت روشنش کنید ما هم نصف کپسولی قبلی رو ریختیم تو یه کپسولی تا خرخره پر شد . روشنش کردیم این رفت روش وایساد و......\n.\n.\n.\nدمپایی پازل شد و جورابشم پاره شد. ....شلوارشم ز-ر.د شد!!",
    "یه شب که در خواب نازی فرو رفته بودم .......یهو خواب دیدم یه مار داره روی پام راه میره از خواب پریدم مثه برق گرفته ها و سریع چراغ اتاق رو روشن کردم و زیر بالش و پتو دنبال ماره گشتم....دیدم نیست. حالا خوبه کسی نفهمید.. گرفتم خوابیدم....صبح که پاشدم تازه فهمیدم ای دل غافل من تو خواب چکارا کردم...مار؟؟؟توی شهر؟؟؟من اصن مار دیدم تا حالا از نزدیک؟؟؟اونوقت زیر بالش دنبالش میگردم!!!یه همچین آدم توهمی ام من......",
    "･･･○o ｡S 90｡o○･･･\n\nسه دسته از ادما بدجور رو اعصابن： 1_اونایی که فکرمیکنن بقیه هیچی حالیشون نیست و از عهد دقیانوس اومدن؛\n2_اونایی که همیشه چرت وپرت میگن و وقتی محلشون نمیذاری میگن هیچکس حریف زبون من نمیشه…\n3_اون کره خرای دبیرستانی که وقتی تو مدرسه دعواشون میشه فرداش مامان باباشونو میبرن مدرسه واسه دعوا (این گروه از اولویت بیشتری برخوردارند)\nاینجور ادما رو باسیم تلفن از پنکه سقفی اویزون کنید... مسئولیتش بامن",
    "این خاطره ماله امروزه...(دوستم تعریف میکرد)\nمیگه:امروز که از مدرسه برمیگشتن..دوستش یه جایی کار داشت بخاطر همون جلوتر پیدا شدن...همینجوری که میرفتن..سه چهار تا پسر مزاحم دوتا دختر میشن...یکی از پسرا که همینجوری میاد کناره دخترا راه میرهههه....دختره یدفه برمیگرده به پسره یه پِخخخخخ میکنه...پسره  عین هو گربه میترسه میره میخوره زمین خخخخ ....ناگفته نماند پسرها 15 یا 16 ساله بودن و دختر هااااااا 27 یا 26 ساااله....\nتصور کنید دیگه....\nمیگفت در اون لحظه کل خیابون یهو ترکییییییید....",
    "آقا این کمک های مدرسه رو نمیشه پیچوند چرا؟ما پیش میرفتیم عادت داشتن هی بچه ها رو از وسط کلاس بکشن پایین که کمک به مدرسه رو بدیم!اسمش مثلا کمک به مدرسه بود!!!!مام نمیدادیم!وسط امتحانات دی ماه اومدن بکشنمون پایین بازم مثل بز نگاه کردیم!حالا صدا معاون درومده بود که من که نمره م خوبه چرا عین خیالم نی وسط امتحان تو دفترم!:|:|:|:|آخر سال شاد و خندان اومدیم بریم گفتن یا کمک به مدرسه میدین یا کارت ورود به جلسه ی امتحان نهاییتونو نمیدیم:|ما مجبور شدیم بدیم:|حالا یکی به من بگه راه حل بهتری بود و ما پیدا نکردیم؟",
    "استادمون تعریف میکرد میگفت:گودزیلای خواهرم هر روز میاد میگه من زن میخوام.بعدشم تو مدرسه شون هم هر دختری رو میبینه ازش خواستگاری میکنه.استادمون هم برگشته گفته:من هنوز دایی توام زن نگرفتم از این حرفا.اونم برگشته گفته به من چه؟شاید تو نخوایی تا آخر عمرت اذواج کنی....این یکی ماشاا...خیلی فعاله.",
    "دیروز یه دوغ خریدم تو ترکیباتش نوشته بود :\nپودر کاکائو،شکر،آب،استارتر\nفکر کنم دوغ کاکائو بود:l",
    "چشتون روز بد نبینه\n\nسرما خورده بودم\nخواسم برم امتحان بدم\nدستمال هم نبود خونمون\nمامانم گفت دستمال دستشویی و ببر بابا از هیچی ک بهترِ من ب مامانم گفتم\nمااااامان دستمال دستشویی؟؟؟\nزشته بابا\nگفت مگه چیه ببر بهتر ازینه ک جینگت بریزِ تو برگت(معذرت مامانم زیادی رُکِ)\nعاغااااا\nدستمالو گرفتیمو رفتیم سر جلسه امتحان\nوسطای امتحان بود همین که دستمالو از کیفم دراوردم سُررررررررر خورد رفت طرف مراقب\nکل کلاس ترکید از خنده\nمنم ک داشتم اب میشدم از خجالت\nازونموقع پسرای کلاسمون نمیدونم چرا منو مببینن بلند بلند میخندن",
    "همسايــــه بغليمـــون ي پيرزنــه،ي روز ك داشتـــــم از بيرون ميرفتــــم خونه گفـــت:پســـــرم بيا اين نخـــو واسم كـوك كـن،منـــم مثل اين آدمــــاي خوبو مهـــــربون گفتــــم چشـــم مادر بدش ب مـــــــن...\nسوزنو نخـــــــو داد دستم هـــركاري كردم نخـــــــــه تو سوزن نميرفـــت منم گذاشتمـــش تو دهنـــــــم تا صاف بشه و از ســـوزن رد بشه ك حس کردم ی نموره خودش از قبل خیس بوده خودش \nهممممممممم قبلا گذاشتــتـش تو دهـــــــنش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nهنوز ك هنـــوزه يادش ك ميفتــــم 3روز حالت تهـــوع ميگيـــرم..\nخخخخخ",
    "یه عدد بابا بزگ داریم باحال و پایه اغا \nمن معدلم کم شد امسال بابام سرم داد زد  گف من همسن تو بودم معدلم 20 بود حالا بابابزرگم با دستای لرزون ولی\nبا غرور اومد یه کاغذ انداخت جلوم \nکاغذ رو برداشتم دیدم کارنامه اول دبیرستان بابامه خخخ همه رو افتاده بود \nهیچی دیه بابام دید رنگش پرید دیه حرفی نزد رف خخخ \nبابابزرگم زد رو شونه ام گف من میدونم تو ترم بعد موفق میشی\nاز ائن موقع نمره کم نگرفتم \nبه سلامتی همه بابا بزرگا و پدر بزگ خودم که ماهه ^_^",
    "ﻋﻤﻮﻡ ﺍﯾﻨﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩﻥ. ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮﺵ ۲-۳ ﺳﺎﻟﺸﻪ\nﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺯﺍﻧﻮﺵ ﯾﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺯﺧﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ!\nﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ:\nﺍﻻﻥ ﺑﻮﺳﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺸﻪ!\nﺑﻮﺳﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺩﯾﺪﯼ ﺧﻮﺏ ﺷﺪ؟\nﺑﭽﻪ ﺵ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮔﻔﺖ :ﮔﻪ ﺧﻮﺭﺩﯼ! ﮐﻮﻭ؟؟؟",
    "تو یه برنامه دیدم که طرف میگفت من تنوع رو دوست دارم مثلا صبحونه پیتزا میخورم ناهار کره عسل .منم گفتم خب منم یه بار اجرا کنم ببینم چی میشه ...صبح شد من به جا صبحونه یه همبرگر خوردم با بستی ..به ناهار نکشید اینقدر حالم بد شد که نگووووو..حتی  مدرسه نرفتم.فرداش ناظممون گفت چرا نیومدی ؟گفتم اینطوری شد ...اینقدر خندش گرفت که سرخ شد ..از اون به بعد هر وقت هم غیبت میکنم میگه باز به جای صبحونه همبرگر خوردی...",
    "یه بار راهنمایی بودم معلممون بهم گفت چطوری خر؟!! :-)\nمن O.o وا چرا آقا!!!؟؟؟؟\nمعلم : خر یعنی بزرگ ^.^\nمن آها ^.^ خوبم مرسی شما خوبی؟پدر خرت خوبه؟\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nزدنی ازم کرد زدنی ازم کرد که تا یه هفته کمرم راس نمیشد :-(\nفک کنم با باباهه مشکلی چیزی  داشته ناراحت شده حالشو پرسیدم!!!",
    "ســــر شبــــی داشتم از پل هوایی رد میشدم، عجــله هم داشتم یهـــــو یه پسره پریــد جلوم یه چی شبیه کارت گرفت سمتم..منم فکر کردم تبلـــیغاته ( قران و آیه الکرسیه کوچولو بود ) گرفتم و سریع رد شدم..یــــارو افتاد دنبالـــم..منم عین بز ترسیدم پا تند کردم..صدام کرد : بیـــا خانوم.بیا یدونه از اونا برا مامانتم ببر! (نگو کصافط داشته مخسرم میکرده )\nمنم بدون اینکه برگردم گفتم :مرسی عاغا همین یدونه بسه!\nسرعتمو بیشتر کردم دیدم باز داره دنبالم میاد و هی صدام میکنه\n\" خانوم؟خانوم؟خانوم واسا یه دیقه! \"\nیهـــو ریده شد به سلولای عصبیم و کف و تف قاطی کردم.برگشتم با کولم محکم کوبیدم تو شیکمش.\nمن-بــــــرو مرتیکه بی ناموس.مگه خودت خوار مادر نداری مزاحم دختر مردم میشی کصافط؟آییییییی مردم کمک...آیییییی مردم...این مزاحم من شده.شما خودتون خوار مادر داریـــن بیاین بزنین عنش کنین مردمــــــا کمـــــــــک!\nمردم جمع شدن دورمونو مردا شروع کردن با یارو بحث کردن..منم پا گذاشتم به فرار.\nهمین داشتم پامو میذاشتم رو پله یکی زد رو شونم.برگشتم دیدم همون یاروعه.\nمرده-خانوم نمیخوای پولشو بدی؟\nمن-عـــــه؟مگه پولیه.خب پس نمیخوام بیا بگیرش ^ـــــ^\nتـــــــو عمرم اینجوری ضایه نشده بودم.یارو دلش واسم سوخت فکر کرد شیش و بش میزنم قرانه رو بخشید بهم.\n.\n.\nیکی نیس بگه عاخه اسکل.تو که قیافت شبیه 2 سال مرگه! ) الکی ( کی میاد مزاحم تو بشه بزغالــــــــــــه؟\nچیزی نیس تاثیرات نزدیکی  ولنتاینه D: خـــــــوب میشم! ^ـــ^",
    "یه سال پیش میرفتم اموزشگاه رانندگی . مربیم پسر بود 27 ساله بود خوش تیپم بودا \nخلاصه بهم اموزش دادو روز امتحان رفتم افسر ازم امتحان گرفت همون اول قبول شدم \nباور نمیکردم افسره خغلی بداخلاقم بود\nوای دیدم قبولم گفت برو اموزشگاه دوییدم رفتم مربیم دیدمنو گفت چه خبر منم تو حال خودم نبودم رفتم بغلش کردم گفتم نوکرتم خخخخ\nعاغا خعلی ضایع بازی بودا سرخاب سفیدشدم سرمو انداختم پایین رفتم داخل معذرتم نخواستم\nمدیونید اگه فکر کنین بعدش اومد خاستگاریمو همسرم شد....",
    "ﺭﻓﺘﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﯾﺎﺭﻭ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺭﻭ 180 ﺗﺎ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ:|||\nﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺸﻪ\nﺭﻭﺵ ﺑﻨﻮﯾﺲ لعنت بر پدرومادر ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻪ :|\nنمیدونم چرا عصبی شد با لگد زد پرتم کرد بیرون گفت اصلا شیرینی نداریم\n\nولی دروغ میگفت کلی شیرینی داشت\nخودم دیدم:)))",
    "آقا دایی مامانم فوت شده بود (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه)تو مسجد براش مراسم گرفتن آبجیم رفته بود میگفت یکی از همکارام اومده نشسته کنارم گفته مراسم کی هست؟آبجیم گفته دایی مامانم خانومه گفته مرد بوده یا زن آبجیم گفته مرد بعد دوباره پرسیده کجایی بوده؟آبجیمم گفته همشهری خودمون بوده \nآخه به این موجود چه میشه گفت؟؟؟!!!!آبجیم که وسط مراسم ختم ترکیده از خنده\nاینا همه اثرات تحریمه ها",
    "یه روز صبح مثه همیشه با خانواده محترم مشغول خوردن صبحانه شدیم که دیدم داداشم زل زده به من.بهش میگم چیه مثه جغد زل زدی به من. یهو مامانم گفت جغد که زل نمیزنه اون بزه که زل میزنه.بحث بالا گرفت آخرش هم نفهمیدیم بز زل میزنه یا جغد. در ضمن دلیل زل زدن داداش گرام رو هم نفهمیدیم.به سلامتی همه مادرای با حال بزن لایکوووووووووو",
    "یه دختر خواهر شوهر دارم،خیلی خوش زبونه.\nتازه که زنداییش شده بودم،طفلکی نه که با واژه زندایی آشنایی نداشت،هر دفعه منو اینجوری صدا میکرد:\nخاله زندایی عمه کیــــان!\nخخخخخ.\nمن :-|\nخاله زندایی\nعمه O_o\nگودزیلا ^_^\nداییش :-)))",
    "امروز رفتم از بوفه مدرسمون چیز میز بگیرم^_^\n\nزنه میگه 300تومن دیگ باید بدی...(:\n\nمنم خیلی شیکو مجلسی شکلاتایی که\n\nده دقیقه پیشش به زور به خاطر این که خورد نداشت\n\nبهم انداخته بود گذاشتم کف دستش!^^_^^\n\nگفتم بفرمایید اینم بقیش خیلیم بد مزس دوس ندارمشون!:دی\n\nحس میکنم یه قهرمانم.. انتقام همه بچه هارو ازش گرفتم^_^",
    "عاقا من يه چي كشف كردم\n.\n.\nميدونين تو كلاس هر معلمي يا معاوني تو جشن ميگه دست بزنين همه دوبرابر دست زدن سوت يا جيغ ميكشن\nاينا خيلي رو اعصابن\n.\n.\nحدس ميزنم از عمو قناد تو فيتيله ياد گرفتن :حالا دست و جيغ و هورااااااا",
    "ما 3تا پسر خاله ایم...هممون هم تک پسر( از همه بزگتر و قد کوتاه منم)\nحالا اخلاقا و خصوصیتها + یک خاطره\nمن:71/6/22- دراصل متولد مهرماهم... بچه سوسول - خرخووون - نصفه نیمه(قد 170)\nکاظم : 72/10/18-قد دو نیم متر سرباز(تیرماه پایان) - کله خراب - دعوا - سیاه - ملقب ب قارا گده(پسر سیاه)\nرضا : 73/11/25-قد 181-سرباز(مرداد پایان) قلیون - دوست باز - ملقب ب ایرضا بئی(رضا بیگ)\n----------------------------------------------------------------------------------------------------------\n7سال پیش\nیبار اومدیم با کاظم این رضا رو بستیم ب درخت و زدیمش ولی لاکردار اصلا گریه نکرد(مدرسه زیاد کتک خورده و از همه ما هم سگ جونتره). \nجالبش اینجاس رفتیم نهار خوردیم و نفری ی سیب تو دستمون اومدیم جلوش خوردیم بازم گریه نکرد...\nعاغا بهرحال کم آوردیم و بازش کردیم.\nادامه دارد...",
    "سال آخر دبیرستان بودیم یه مدیر داشتیم کلا ضد نظرات بچه ها بود مثلا ما هر روز دو سه تا امتحان داشتیم و به مدیر میگفتیم که لااقل دوتا شو لغو کنه اون اصلا توجه نمیکرد یه بار اومد سر کلاس ما گفت بچه ها با چنتا از معلما هماهنگ کردم اخر هفته ها کلاس کنکور براتون بذارم(مام حوصله نداشتیم بس که هر روز امتحان میدادیم) گفت هرکی موافقه دستشو بالا ببره\nاز اون 21 نفر کسی دستشو بالا نبرد و مدیرمون گفت ایشالا همتون صنعتی شریف قبولین دیگه؟ ماهم گفتیم آره خخخخ بالاخره طوری انتقاممون رو گرفتیم دیگه جرئت نکرد بیاد توی کلاس ما:)))))",
    "اغا این خاطره ماله 40 ساله پیشه\nخوب معلومه من نبودم اون موقعه! مال داییمه ولی خیلی باحاله\nاغا اون موقع ها یه مدل رژ لب بوده خیلی بو داشته و معمولا زنهای بد استفاده میکردن (این طور که خالم میگه) و رژلبه کار ادکولن رو هم میکرده\nاغا یه روز همه فامیل جمع بودن داییمونم اون موقع یه پسر 17-18 ساله بوده بعد خوردن دوغ و آبگوشت میاد شیرین کاری کنه یهو آروغ میزنه\nاغا بعد آروغش یهو  بوی  همون رژلبه بلند میشه و اول از همه بابا بزرگم دوزاریش میوفته بعد دایی بزرگه و بابام \nاغا یه کتک از بابا بزرگم میخوره یه کتک از دایی بزرگه یه کتکم از بابام تازه اون یکی شوهر خالم که تازه دوماد بوده هم بهش چندتا اردنگی میزنه که بگه منم آدمم!!\nحالا تازه اصل داستان اینجاست که بعد دعواها و اروم شدن اوضاع و بیرون انداختن داییم از خونه، مامان بزرگم با خونسردی از بابا بزرگم و داییم و بابام میپرسه شماها از کجا میدونستید این بوی رژلب زن خیابونی هاست؟(خخخخخخخخخخ) \nبابام که لوازم ارایشی داشته سریع خودشو تبرئه می کنه ولی بابایزرگم و داییم کلا تو افق محو میشن! خلاصه با هزار بدبختی مامان بزرگم رو راضی میکنن تو خونه راشون بده\nروایت هست تا مدت ها دایی کوچیکم هر موقع میومده خونه اول اروغ میزده و بلند میگفته ببینید فقط بو پیاز میاد بعد میرفته می خوابیده!!!!!!\nفک و فامیل ما داریم عایا !!!!!!!!!!!!!!!! \n                       (باسه شادی روح همه بابابزرگ مامان بزرگا صلوات)",
    "اقا دوشنبه(دو روز پیش) شش ساعت تمام درس زیست شناسی داشتیم.پایه چهارم o.O\nدبیرمون دو زنگ اولو کامل درس داد.زنگ دوم آخراش که شد ما رو به موت شدیم.گفتیم آقا درس نده.دبیرمون گفت من به خاطرش دارم پول میگیرم و اگه درس ندم پول حرام میشه واینا\nدوستم گفت برای زنگ آخر چقدر پول میگیری؟دبیرمون گفت 12800(بیچاره دبیرا)دوستمون دست کرد تو جیبش.12800 رو بهش داد گفت حالا دیگه درس نده!!!\nیعنی تا یک ساعت داشتیم دعوا میکردیم با مدیر.دبیرمون آب شد رفت به دریاچه ارومیه پیوست تا خشک نشه\nدیگه نبینم کسی بگه دهه شصت یا هشتاد ها.فقط دهه هفتادیا پرچم بالاس",
    "یه بارم امتحان داشتیم منم خیلی خوب خونده بودم امتحانم تستی بود من درحال جواب دادن بودم که مراقب میومد نگا میکرد و به یکی از بچه ها که فامیلش بود میرسوند منم دیدم دوستام بیکارن و چیزی بلد نیستن ورقم رو با دو دست چسپیدم به مراقب گفتم به چه حقی از رو ورقه ی من نگا میکنی و به اون خانم میگی من میرم اعتراض میدم این همه شاهد دارم،عاقا مراقب از ترس خشکش زد گفت خاهش میکنم بشین سرجات اگه بخوای به تو هم میگم منم گفتم لازم نکرده من، همه رو بلدم باید از رو ورقه ی من به همه ی دوستام بگی وگرنه خود دانی^__^\nاین چنین بود که مراقب اون روز زانو درد گرفت انقد اومدو رفت:)\nنمره ی همه مونم یکی شد;)",
    "(این خاطر مال یکی از دوستام)\nبچه خواهرم اومده خونمون رفت سر یخچال یه لیوان شیر خورد بعد لیوان گذاشته روی سرویس. بعدشم رفت خوابید. از خواب که بیدار شد لیوان آورده میگی کی این لیوان شیر را خورده؟؟ \nبهش گفتم خالجون خودت خوردی دیگه !!!!!!!! \nگفت نه من نخوردم . حالا هرچی ما بهش می گفتیم \nمی گفت نه من نخوردم بعد مامان  بهش گفت مادرجون تو که نخوردی گوساله کوچیکه خورده \nبعد بچه خواهرم با عصبانیت گفت من گوساله نیسم \nما از خنده قش کردیم \nبعد میگه الای به آب بخندید به جا این که بگه رو آب بخندید \nما دوباره زدیم زیر خنده",
    "اقا ما يه گودزيلا داريم كلاس اول ابتداييه!دقت كنيد اول ابتدايى .\nبعد حالا  تو مدرسشون هر روز زنگ اخر زبان انگليسى دارن\nدرسى به نام خلاقيت دارن\nدر هفته ٢ ساعت ميرن كتاب خونه مدرسشون براشون كتاب ميخونن\nرباتيك!!!تكرار ميكنم رباتيك دارن!!\nهفته اى ١ بار كلاس كامپيوتر دارن كه هر كدومشون يه لپ تاپ جدا دارن(در صورتى كه من تو مدرسه تيزهوشان با ٤ نفر ديگه بايد مى افتاديم سر يك كامپيوتر!)\nلازم به گفتن نيست كه تا ٣ مدرسه است تازه نهار بهشون كباب هم ميدن!!!\nالان كه فكر ميكنم ميبينم ما يك كم زود به دنيا اومديم    :((((",
    "بچه که بودم مثه حاج زنبور عسل می رفتم به جنگ زنبورای وحشی و اینقد چوب توو لوونه شون \nفرو میکردم تا اینکه زنبوره عصبانی میشد و می افتاد دنبالمo_O>>>>\nبعد دمپاییامو  دستم میگرفتمو با سرعتی در حد جت میدوییدم به طرف خونه@_@\n(از قبل در حیاطو در حالو باز میزاشتم)و میرفتم تو حالو درو محکم میبستم تاسر زنبوره محکم \nبخوره به شیشه!!!\nبعد از پشت شیشه نگاش میکردم ^_^\nزنبوره سرش گیج می رفتو دور خودش میچرخیدو می رفت********\nحالا چرا فحش میدید بچه بودم دیگه!؟!؟!؟",
    "بابام شديدا طرفداره آلمانه،داداشم طرفدار اسپانيا\nحالا مامانم ميگه منم طرفدار فرانسه هستم\nميگه ماماني از بازي كدوم بازيكنش خوشت مياد؟؟\nميگه:من بازيكناشو نميشناسم ولي ظرف و ظروفشو خوب ميشناسم...!!",
    "دبیرستان ما یه چندتا در داره که شیشه ای هستند .خیلی هم زیاد تمیزش میکنند و همیشه ناظممون میگه بازشون بزارید ..یکی از اون در شیشه ای ها تو راهرو ماست .....یه روز بچه ها داشتن تو راهرو دعوا میکردند یه 7نفری داشتن میزدن تو سرو کله هم در شیشه ای رو هم بسته بودن  که صدا نره بیرون ....همه مشغول بودن  کتک کاری بودن که یکدفعه ناظممون از اون ور شیشه بچه هارو دید یه داد زد .همه بهش نگاه کردن .دوید سمت در یکدفعه (بوم) با کله رفت تو شیشه بخش شد زمین .همه یه نگاه به هم دیگه کردن و ترکیدن از خنده ..و از حرکت شیخ (ناظم) مریدان(بچه ها ) جامع از تن دریدن و راه بیابان را درپیش گرفتند...",
    "امروز یک همایش درباره کنکور داشتیم(سال چهارمم) همه بچه ها عقب نشسته بودن و جلو کاملا خالی بود.خب خیلی زشت بود\nمدیرمون اومد گفت بچه ها لطف کنید بیایید جلو چون خیلی زشته.\nیکی از دانش اموزا بلند گفت ما راحتیم.شما مشکلی دارید بیایید عقب.آقا هیچکس هم بلند نشد به خاطر حرفش!!!\nیعنی بگم مدیرمون آب شد رفت تو زمین.تا دیگه با ما کل ننذازه\nبچه ها :)))\nمدیر :((((\nطرفی که اومده بود سخنرانی کنه 0.0",
    "آقو داییم یه بار داش تعریف میکرد میگفت:\nما یه استادی داشتیم (ان شالله خدا استاداتونو براتون نگه داره خخخخخخخ)\nفامیلش عبدی بود یه بار آخر کلاس دیرش شده بود تند تند داشت حضور غیاب میکرد. دو تا از بچه ها فامیلیشون شریعتی بود استادم با صدای بلند گفت :شریعتی دو نفر، شریعتی دو نفر\nیکی از شریعتی ها هم هول شد یه هویی گفت :عبدی دربست…\nداییم:))\nاستاد عبدی:))\nسازمان حمایت از حضرات سوتی:))))\nخخخخخخخخخ خداییش لایک داش دیگه....\nدوستان آبروی ما رو جلو داییمون حفظ کنین جبران میکنم",
    "بعضی ها وقتی سوار اتوبوس خالی میشن اینقدر مبهوت و ذوق زده میشن که نمییدونند کدوم صندلی بشینن.؟!!!\nدیروز یه خانومه سوار اتوبوس شد بیچاره دقیقا همین حالت براش پیش اومده بود اینقدر پاشد و نشست و جابه جا شد که رسید به مقصد.\nوایمیستاد سنگین تر بود!!",
    "ملت شبا با بوژ بوژ عشقشون میخوابن، منم دیشب با عشقم ایرانسل خلوت کرده بودم! گفت بیا و تو مسابقه های من شرکت کن! آقا جونم برات بگه که منم قبول کردم!! جایزش پژو پارس بود! ده تا سوال بود. سوال اول: دوست صمیمی باب اسفنجی که بود؟ سوال دوم: خانه ی دوم ما کجاست؟ همینجوری رفت تا رسید به سوال آخر: نظریه ی مثاثاتی انیشتین را با ذکر مثال شرح دهید و انیشتین وقتی این نظریه را کشف کرد و سپس به مستراب رفت آنجا به چه چیزی فکر کرد؟ شمام فک میکنین نمیخواست پژو پارس بده؟؟؟!!\n@_@",
    "دوستم تو برگه امتحاني بجاي جواب نوشته: مراجعه شود به پشت صفحه،بعد پشت صفحه نوشته اگه بلد بودم همونجا مينوشتم.\nديروزم كه نمر ه اش اومده استاد بش داده 9.99  بـــعــــلـــــه روز روزه انتقام بود،استاده كينه جو و قسي القلبي داريم ما...\nمن كه به شخصه معتقدم بايد تو قسمت سوم انتقامجويان يه نقشي بهش بدن واقعاً حيفه وقتش رو به پاي ما هدر بده\nنكته جالب توجه اينكه دوستم ميخواد به استاد ايميل بده: راي ما رو پس بديد (نمره واقعيم رو بده)\nيكي بياد اين احمق رو از برق بكشه كار داره به جاهاي باريك ميكشه.\nدوستم:   \nحشمت فردوس: \nهيتلر: (¤_ ¤)\nاستاد:☻                                 \n                ☻                     \nبازم استاد:  █ /             \n                LL",
    "یادمه یه بار رفته بودیم عروسی یکی از دوستام , اون شبم حسابی شادوشنگول بودیم , نشسته بودیم با بچه ها داشتیم چرت و پرت میگفتیم میخندیدیم , که یه دفعه عروس و دوماد واسه خوشامد گویی اومدن سر میز ما ...\nچشمتون روز بد نبینه\nمن مثلا اومدم خیر سرم تبریک بگم به جا تبریک گفتن گفتم التماس دعا خوش بگذره بهتون ...\nآقا یه دفعه دیدم همه ترکیدن از خنده\nخودم مونده بودم . انقدر شرمنده شدم و خجالت کشیدم",
    "امروز داشتم پاشاز قدم میزدم جلوم یه پسر مییومد باور کنید کپی من جالبش اینجاست که عین من لباس پوشیده بود بطرفم مییومد من خواستم برم کنار که رد شه ولی گفتم خو اون بره کنار عاغا چشتون روز بد نبینه دوتایی بطرف هم اومدیم ناگهان من با کله چسبیدم به آینه",
    "کارلوس کیروش بیاد منو بخوره اگه دروغ بگم\nبه گودزیلامون دختر خاله ام میگم پاشو ببرمت پارک میدونین چی میگه\nمیگه بردن من به پارک بهانه است میخوای بری چش دخترای مردمو درآری \nخجالت بکش کی میخوای دست از دختر بازی برداری.\nحالا خوبه سه سالشه \nشانس اوردم مسلح نبود",
    "خواهر من فوق لیسانس مکانیک و الهه خوش شانسی میباشند به طوریکه در کل مدت تحصیل در دانشگاه حتی یک همکلاسی دختر نداشت(یعنی خرشانس ترین دانشجوی دنیاست)\nتعریف می کرد\nترم دو دانشگاه یه ماه مونده به عید باید برای یکی از کارگاههاشون میرفتن یه دانشگاه مهمان سرویس دیر میاد دنبالشون اینهاا هم حوصله شون سر میره میرن یه برگه از آموزش میگیرن با یه ماژیک(دقت کنید از آموزش گرفتنا)\nروش این متن می نویسن：قابل توجه دانشجویان عزیز جهت دریافت پیکهای شادی نوروزی مبلغ ۲۰۰۰ به حساب دانشگاه واریز نمایید\nبعدش این میزنن به برد دانشگاه خودشون هم میرن کارگاه \nوقتی که از کارگاه بر میگردند می بینن همه دانشگاه جمع شدن جلو اتاق رییس و داد فریاد\nجالبه اینها رفتن پرسیدن قضیه چیه خودشون رفتن جلو جمعیت جیغ و داد کردن\nبنده خدا رییس دانشگاه چند ماه دنبال این بوده ببین این کار کیه",
    "امروز یه خورده حالم گرفته بود\nرفتم پیش بابام میگم باباجون؟دلم گرفته\n50تومن گذاشت رفتO_o\nرفتم پیش مامانم میگم مامانی؟دلم گرفته!\nمیگه دوبسته لواشک تو کابینته خودتو نکش برو برداربخور مارمولکO_o\nرفتم پیش داداشم میگم داداشی؟دلم گرفته!\nبرگشته میگه میدونم مشکلت چیه!\nمیگم چیه؟\nمیگه بازم میخوای 5ساعت بشینی پشت کامپیوترO_o\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.اینم خانوادست من دارم؟\nبعد تو مطالعاتمون هی میگه خانواده اولین نیازهای عاطفی فرزندان رابرطرف میکند\n\nO_o",
    "یه بار یکی از دوستام تعریف میکرد یه روز خونشون مهمون رفت\n\nمهمون گفت :ببخشید خسته شدید\n\nمادر دوستم میخواست بگه نه این حرفا چیه\n\nهول میشه میگه: اره والا",
    "کاملا واقعی!!!\nیه دوستی دارم که یه ماهی بود ازش خبر نداشتم تا اینکه اون بهم زنگ زد بعداز سلام و احوال پرسی قرار گذاشتیم فرداش ساعت شش محله ی ما همدیگرو ببینیم.فرداش رفتم سر قرار دیدم واستاده جلوی یه مغازه داره این ورو اون ورو نگا میکنه!رفتم جلو گفتم سلام برگشته یجوری با تعجب منو نگا میکنه که انگار انتظار نداشته منو ببینه!!میگم خوبی؟میگه مرسی از این ورا؟ کجا داشتی میرفتی؟باتعجب گفتم میومدم پیش تو دیگه!!!میگه آهان یادم نبود!!!میگم بریم پارک محله صحبت کنیم میگه نه مزاحمت نمیشم همین جا خوبه!!!!!!!یعنی ما همچین موجودات منحصر بفرد و ماش مخی تو کشورمون داریم ولی بلد نیستیم صادرشون کنیم!!!!!!!!!!!",
    "خاطره ی سه شدن منو دوستم \nچند سال پیش که دبیرستان بودم با یکی از دوستام هفته ای 2 روز میرفتیم کلاس,همیشه هم از یه مسیر تکراری رد میشدیم ناگفته نماند \"ماه محرم بود\"\nمغازه ای دیدیم که جلو درش میزی گذاشته روش پر کاسه های شله زرد.. (ماهم عاشق شله زرد)یکی یدونه برداشتیمو شرو کردیم به خوردن, پشیمون از اینکه چرا 2 تا برنداشتیم!چند روز بعدباز داشتیم از همونجا رد میشدیم که دیدیم میز شله زردا به داخل منتقل شده رو شیشیه هم زدن کاسه ای 500 تومان :(:(:(:(:(\nمن که گفتم ماه محرم بود به خدا ما فک کردیم نذریه!!\nولی خداییش تا آخر سال از پیاده روی روبه رویی رد میشدیم.",
    "اغا یه بار تو پارک با رفقا نشسته بودیم دیدیم چند تا نیمکت اون ور ترمون دوتا دختره دهه هفتادی دارن تخمه میشکونن به طرز فجیعی کف پارکو به شعاع یک متریشون سیاه کرده بودن.\nاغا این رفیقمون عنان از کف بداد و گفت منم تخمه میخوام برو برا من ازشون یکم بگیر\nگفتم چرا من برم خودت برو گفت نه تو خدای اعتماد به نفسی ،کم نمیاری ، من برم یه چی بهم بگن ضایع میشم\nاغا ما هم با بادی به قپ قپ رفتیم سمتشون برگشتم گفتم ببخشید خانم ممکنه یه مشت از تخمه هاتون رو بهم بدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ \nیهو برگشت با چشمای متعجب و با یه خنده شکسته پکسته رو به من و گفت این دیگه چه وضعشه ،این چه طرز شماره دادنه! والا اینطوریش رو ندیده بودیم،نوبره والا\nدوستش:(با یه لحن خیلی لوس) چرا شما پسرا تا دوتا دختر خوشکل (خوشگل؟؟؟؟؟؟؟؟) میبینید آب از لک و لوچتون آویزون میشه و فوری بهش تیکه می ندازید؟؟؟؟؟\nخودش: فدات شم اول اسمتو بگو بعد اسممو بپرس بعدش شمارتو بده قربونت برم\nاخه یعنی چی میای میگی خانم تخمکت رو بده!!!!!!! \nقیافه من:(0o)\n............. # \nتخمه:/.\nنگهبان پارک:))))))))\nپژوهشگاه رویان:((((((((((\nدیدم اینا پاک قاطین الانه که کار دسمون بدن سریع زدم به چاک به رفیقامم گفتم بریم که اوضاع خرابه ،دختره با کمال پرویی هی میگفت کجا پس!! ناراحت شدی؟؟؟ یه لحظه وایسا !! اغا ما هم مثه سگ در می رفتیم\n آخه این دهه هفتادیا (البت به جز بعضی هاشون) چرا اینجورین \nخدا به دور  ، خدا اینا رو نصیب گرگ بیابون نکنه",
    "یه اسپری بدن خریدم خیلی تومن. دیشب از سرکار اومدم خونه دیدم بابام پیرهنشو داده بالا میزنه به شکمش! گفتم بابا جون بسه دیگه، اون همش دو بار فیس فیس میکنن. میگه من با بوش کاری ندارم، میخوام ببینم نافمو پر میکنه؟!!!!!\nاسپری گرون من شده دستگاه عمق سنجی ناف!!",
    "كاملا واقعي:\nرفته بوديم آموزش دفاعي داخل مدرسه اي نشوندنمون سر آسفالت بعد يه افسر اومد شروع كرد به صحبت راجع به جهت يابي \nافسر:فرض كنين تو بيا بون برهوت گم شدين هيچي هم همراهتون نيست  به نظر شما چجوري ميتونيم مسير رو تشخيص بديم؟\nاسكل١:با قطب نما يا gps \nاسكل٢:ازروي سنگ مستراح\nحالا اينا هيچ سوال اسكل ٣:آقا حالا ما چجوري تو بيا بون گم شيم؟\n\n\nشاهد داشتيم افسر رو ديدن كل حياط رو سينه خيز رفته زمينه تميز كنه هر از چندًگاهيم ميگفته :اينا آدمن؟",
    "یادمه چند وقتي ميشد دنبال يكي از دختراي دانشگاه بودم تا اينكه چند روز پيش فهميدم يكي از دوستام تو كلاسشه.\nقضيه رو بهش گفتم اونم گفت بيا بهم نشونش بده من يه اشنا بين دخترا دارم امارشو بهت ميده.\nمنم شنگول باهاش رفتم دم كلاس يه نگاهي كردم گفتم:اوناهاش همون مانتو كرم پوشيده،چقدم نازه علي.\nديدم جا خورد يكم ، بعد اروم گفت اونكه نامزد خودمه.\nيهو دنيا چرخيد دور سرم. خيلي خونسرد گفتم ديوونه اونو كه ميدونم ، پشت سريشو میگم ، گفت پشت سريش كه پسره کدوم و میگی پس؟ منم که دیدم دارم خعلی ضایع میشم گفتم کلاسم دیر شد من رفتم\n\nشانس اوردم  پیچوندم وگرنه .....",
    "امروز با رفقا رفتیم بیرون و من رانندگی میکردم(بعد گواهی نامه گرفتن زیاد نَشستم پشت فرمون،دس به کلاژم دااااغون!!) بنده خداها یکی فشارش افتاده بود پایین دستش یخ کرده بود اون یکی اشکش سرازیر شد اون یکی هم هی جیغ میزد و بضی وقتا غریبانه سکوت میکرد ینی دیگه توبه کردن با من بیان بیرون:|\nخلاصه خواستم بگم اگ بدخواه مدخواه دارین نشونی بدین ببرمش یه دور بگردونمش همچی حالش جا بیاد^_^",
    "ولوم صدای دبیر فیزیکمون خیلیییی بالاست،یعنی درحدی که وقتی با کلاس های دیگم کلاس داره صداش توی کلاس ما میاد!!هروقت هم میگیم داوطلب بیار پا تخته میگه مگه میدون جنگه داوطلب بخواد!؟کلا حال میکنه مارو ضایع کنه!!\nخلاصه سرکلاس بودیم بغل دستیم گوشه کتاب کرم نوشت این چرا خفه نمیشه سروگوشم پوکید!(ببخشید یکم بی عدبه!!)از قضا این دبیر ماهم قبل اینکه مطلبو پاک کنیم پرید سر کتاب ماو نوشته رو خوند!(البته خط دوستم خیلی خرچنگ قورباغس..نمیدونم چجوری خوندش!!)\nیه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما کرد و گفت بله..تا کر شود هرآنکه نتواند شنید!!\nمن:Δ_Δ\nبغل دستیم:-_-",
    "خونه ساغرشون بودم داشتم تلوزیون میدیدم\nسعیده ناراحت نشسته بود\nساغر تو اشپزخونه داشت اب میخورد\nسعیده با اخم:ساغــــــــــــــر برا منم اب بیار\nساغر لیوانو اب کرد اومد بالا سر سعیده دید هنوز اخمه\nمنم داشتم نگاشون میکردم\nساغر با یه خنده شیطانی کل ابو ریخت رو سر سعیده\nسعیدم متنفره از خیس شدن\nجیغ جیغشون بلند شد\nسعیده:ســـــــــــــــاغر میکــــــــــشمــــــــت\nساغر:نمــــــــــیتونـــــــــــی \nسعیده لیوانو پر اب کرد و دیوید دنبال ساغر\nساغرم د دروووووووو \nخلاصه این بودو اون بودو  خونه رو گذاشته بودن رو سرشون\nمن  بلند شدمو همچنان با دهن باز نگاشون میکردم\nساغر پرید پشتم:ســــامـــــان  نذار خیسم کنه از خیس شدن بدم میاد\nسعیده:عه؟نکنه من خیلی خوشم میاد؟ســــامــــان برو کنار تا خیست نکردم\nساغر همچنان چپیده بود پشتمو قش قش میخندید\nسعیده هی سعی میکرد موها ساغرو بکشه ک این وسط با اون ناخوناش صورت منو خش خشی کرد\nساغر سرشو اورد کنار صورتمو زبون درازی کرد به سعیده\nسعیده ابو ریخت ساغر بیشعــــــــــــور جا خالی داد ریخت تو چشم من رسما کور شدم\nسعیده:گفتم برو کنار وگرنه خیس میشی..حقته تا تو باشی وسط دعوایه دوتا خواهر نیای\nدرحالی که واسه ساغر خطو نشون میکشید رف اتاقشو دعوا تموم شد\nهعیییی این وسط خش خشیم ک شد صورتم هیچ..\nچشمم  کور شد...اشه نخورده و دهن سوخته:((((((((((((((",
    "من یه روز اومدم با دوستم  شوخی کنم ،وقتی تو مدرسه رفته بود تو آبدار خونه درو بستم که بترسه ؛نگو دستگیره از اون ور نداشت و بنده خدا به مدت ده دقیقه اونجا گیر کرده بود(زنگ آخر) تاوقتی یه نفر درو براش بازکرد .",
    "طبق عادت هر روزه که مسیر دانشگاه تا خونه رو ک ی 30دقیقه ای میشه رو اهنگ گوش میدم اون روزم بعد دانشگاه هنذفری گذاشتم تو گوشمووو صداشوو بردم بالا نشستم تو ماشین ک برم سمت خونه ی دفعه متوجه شدم راننده به من خیره شده گفتم عجب ادم هیزی هستش ولی مث اینکه این جمله رو بلند گفتم بعد راننده صداشو برد بالا خانم هیز چیه 5دقیقه اس میگم اون کمربند ایمنیتو ببند تا جریممون نکردن...تا حالا تو عمرم انقد خجالت نکشیدم دیگه هیچ وقت تو ماشین صندلی جلو نمیشینم عنذفریم نمیزارم تو گوشم...\nقیافه من : \nقیافه راننده >____",
    "آقا ما یه همکلاسی داریم عاشق گروه زدبازیه،اوندفعه دبیر ادبیاتمون یه امتحان خعلی سخت گرفت بعد تو مدرسه هیشکی بجز این رفیق ما بیست نشد!!ما دلیل رو که ازش جویا شدیم گفت من آهنگای زدبازی که گوش میدم ازش آرایه های ادبی پیدا میکنم...!!!\nاون فوش میده این آرایه پیدا میکنه!!\nخداااااا من سرمو کجا بکوبم آخه؟؟؟؟!!",
    "با دوستم رفته بودم آلمان .بعد تو خیابون داشتیم راه میرفتیم که من یکی رو دیدم که یه قیافه خیلی خفنی داشت ریشو سیبیلو بلند کرده بود بعد از وسط زده بودشون(توصیف کردنش خیلی سخته)..بعد گفتم ساسان ساسان ریشو سیبیله اینو نیگا .بعد مرده برگشت به فارسی گفت مگه سیبیلای من چشه ؟....منو میگی شدم عین پوکر فیس...گفتم هیچی خواستم بگم سیبیلاتون عین مال بابامه ..بعد برگشتم دیدم دوستم داره خودشو گاز میزنه از خنده ..شانس مارو نیگا والا",
    "با عمم رفتيم در مغازه ميگه:آقا توي ماشين ظرفشويي چي بريزم ظرفا تميز شه؟\nفروشنده ميگه:قرص هاي مخصوص ماشين بهترن\nحالا عمه خانوم بنده ميگه:نسخه شو شما ميديد يا داروخانه آزاد ميده؟؟؟!!!\nبنده هيچ عرضي ندارم...!",
    "رفته بودیم گوشی بخریم منم از همه جا بی خبر تاحالا یه ۱۱۰۰ داشتم همش! به یارو گفتم برند مهم نیس داداش، صفحش بزرگ باشه! گفت فبلت خوبه؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم زدم رو شونش گفتم داداش، اون تبلته! یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد بهم گفت داداش زنگ زدی از بس تو قدیما موندی! نامرد انم کرد! کلی این سایت به اون سایت شدم دیدم راس میگه! پست اولمه! Mohammad531",
    "بچه بودم تو خونه فوتبال بازی می کردم.منو توهم می زد که تماشاچیا برام دست تکون می دادن خلاصه یه بار فکر کردم یه جام و بردیم منم به جای جام سطل ترشی بلند کردم.یه بار بردم بالا درش شل شد.یه بار دیگه کردم درش افتاد!سومین بار که بلند کردم ترشی ریخت0-0.تا به خودم اومدم دیگه نفهمیدم چی شد.چشامو باز کردم دیدم رو تختم بودم.یه لحظه فک کردم خواب بود بعد گفتم نه خواب نبود واقعی بود.",
    "عروسی آبجیم بود داداشم (استاده) داشت بندری میرقصید در حد لالیگا یه پسره که از فامیلای داماد بود اومد با داداشم شروع کرد به رقصیدن اونم چجور طوری که فک کردیم الان همدیگرو میبوسن . خلاصه پس فرداش داداشم رفت دانشگاه یهو همون پسرو دید(هردوشون لباسای روز عروسی تنشون بود) هنگ کرد بعد راهشو کج کرد یه طرف دیگه رفت حالا بازم این خوبه از اون جلسه به بعد هر روز تو دفتر اساتید پسره نشسته به عنوان این دانشجوا هس که کار میکنن(اسمش یادم نیس همون که دانشجوا کارای دفتری رو انجام میدن) داداش ماهم خودشو میزنه به کوچه علی چپ که اصن اونو نمیشناسه واس همین یه روز داشت واسه بقیه استادا تعریف میکرد که یه پسر دایی دارم همسن و هم قیافه خودمه حتی مثه هم لباس میپوشبم تو رقصیدنم مهارت خاصی داره ولی پسره همچنان یه لبخند ملیح میزنه  و نگاه داداشم میکنه(توضیح:ما اصلا همچین پسردایی نداریم یه دونس که اونم 8سالشه)\nقیافه پسره ^ــــــــــ^\nقیافه داداشم $ــــــــــ$\nقیافه پسردایی ک نداریم  Oــــــــo\nقیافه من :/",
    "عاغا از اونجایی که من خیلی خوشتیپم(جون من باور کن جبران میکنم)\nدیروز این دختر همساده مون اومده میگه آقا رامین یه لحظه تشریف میاری خونه ما؟\nرفتم ببینم چیکار داره دیدم گوشیشو در آورد صورتشو چسبوند به صورت من و یه عکس گرفت و زیرشم نوشت منو تــکـ پـَر همین الان یهویی!!\n3ساعته دارم تو گوگل اسم خودمو سرچ میکنم عکسمو  هرجا پیدا کردم سریع پاکش کردم..\nبحران کمبود شوهر..جلد 4..صفحه ی 90..",
    "میخواستم برم جایی دیرمم شده بود همینجوری تند تند اماده شدم\nرفتم تا کفشمو بپوشم که یه چیزی زیر پام حس کردم \nمنم فک کردم پوست پیازی چیزیه خلاصصصه\n دستم و کردم تو کفشم و گرفتمش و دراوردم.....دیدم سوسسکههههههههههه\nجیییییییغغغغغ میزدم و میپرخیدم هعی دستم و تکون میدادم\nولی لامصب این سوسکه مث چی چسپیده بود به دستم\nکه تو یه حرکت حرفه ای همینجوری که دور خودم میچرخیدم\nبابام نمیدونم با چی زد تو سرم که من همچین مث بستنی\nپهن شدم رو زمین^_^ خوشبختانه سوسکه جدا شده بود\nالان با اینکه چن روزه از این اتفاق گذشته هاااا حس میکنم یه چیزی رو دستمه\n^_^",
    "امروز تو صف بنزین با یه مرده سره نوبت حرفم شده  طرفم ا این گولاخا بود.شروع کرد به لات بازی.یهو یه پیره مرده اومد زد رو شونش گفت.پسرم دوران لات بازی تموم شده الان لات اونه که پول در بیاره...خلاصه یارو اصن زیپو کامل بست.",
    "اغا  رفتم تو وایبر دیدم زن داداشم انلاینه همون موقم دیدم عهههه معلم زبان اینگلیسی مون ملقب به(خانم کبری ترشیده )(چیه خوب35سالشه هنوزازدواج نکرده)\nاونم انلاینه....\nاغا اومدم عکس یک خواننده ی معروف و خوشکل و خوشتیپوگذاشتم زیرشم نوشتم:شوهر منو نگاه بسوز،اغا اومدم برا زن داداشم ارسال کنم اشتباهی برا معلممون ارسال کردم...\nشانس خوب خوبم واز ان جایی که خدا همان گاه معجزه را به من نمایاند(ادبیادتم تو پاچه شلوارتون)به دلیل کمبود سرعت اینترنت درستو حسابی^_^پیام در حال ارسال بود که وای فایو قط کردم...واز ترس گوشی رو انداختم رومیز....\n\nاین مشکل برات اتفاق نیفته صلوات بفرس بعدشم لایک کن،وگرنه حتما میوفته...\n\nمنم برم ببینم اگه ارسال شده به فکر یه ماس مالی باشم:(((((((",
    "هی میگن دخترا سوتی میدن حالا اینو داشته باشین،\n\nداداشم میگفت دیروز تو مغازه ی یکی از دوستام بودم که یه پسره که اونم دوست قدیمیشون بوده اومده گفته بی زحمت این فلاشم رو ویندوز بزن:|\nفلاش0_©\nویندوز0_0\nکامپیوتر°_•\nداداشم:\nمن:|||",
    "یه همکلاسی داشتم میگفت یه عمو داره که یه آپارتمانه چهار طبقه داره،شغلشم تجارته....هر کشوری که میره یه سوغاتی واسه خودش میاره البته منظور از سوغاتی زنه زن\nدوستم میگفت ما میرفتیم خونشون از طبقه اول شروع میکردیم......طبقه اول زن عمو و بچه هاش.....طبقه دوم زنه روسی.....طبقه سوم زنه چینی.....طبقه چهارم زنه ترکیه ای\nحالا خوبه که خونش چهار طبقه بوده اگه برج داشت تا همه ی واحداشو پر نمی کرد دست بردار نبود \nلامصب حرمسرا وا کرده واسه خودش        \nجالب اینجاس که همه زناشم خوبن با هم (البته فکرکنم این آخرش بر گرفته از کتابه لاکپشتها دوان دوان به مقصد میرسند بوده) :-D",
    "به مامان بزرگم میگم خردکن نایسر دایسر داریا،خوش میگذرونی\nمیگه خرد کن دایناسورو میگی؟!!!:-) اره،تازه خریدم!\nمن::-o \nدایناسور::-( \nخردکن نایسر دایسر::-)) \nپشمک حاج عبدالله::-D \nایرانسل:;-) \n\nاولین پستمه،یاری کنید",
    "عاغا یه رفیقی دارم درس ریاضی 1 رو 9 گرفته بود (سر امتحان تقلب کرده بود استاد هم برگه شو ازش گرفت)....رفت پیش استاد که یه کم واسه نمره التماس کنه ؛ کلی لاف زده بود....گفته بود استاد من از 11 سالگی که پدرم عمرشو داد به شما ، مسئولیت تامین مخارج خونواده مو به عهده دارم.به روح پدرم من تقلب نکردم(حالا جالب اینجاس پدرش هنوز 40 سالشه و از من سالم تره)......خلاصه کلی فیلم بازی کرده بود که استاد دلش بسوزه مثلا\nآخر سر استاد گفته بود خب چیکار کنم؟؟؟؟اینا چه ربطی به من دارن؟؟؟؟\nدوست منم که قیافش شده بود چیزی تو مایه های این 0-0 گفته بود هیچی استاد فقط خواستم باهاتون درد دل کنم....ممنون که پای صحبتم نشستین!!!!!!",
    "امروز به یاد بچگی اسپند  ریختم  رو شوفاژ که بوی بخاری کلاس \nدبستان رو بده  بعد از انجام عملیات داشتم از بو لذت میبردم که مامانم \nاومد اسپندارو از لا به لای شوفاژ  ازم جمع کرد و یک مرتبه \nشرررققق زد پس کلم که لوزالمعده م اومد تو دهنم اینجا عصن حس کردم دوران دبستان اومد جلو چشم \nعصنن  یه وضیییا یههه وضییی",
    "رفته بوديم بدرقه ي عموم اينا كه داشتن ميرفتن مكه\nبه دختر عموم ميگم:التماس دعا،برا منم نماز بخون\nميگه:مدينه پنج هزار تومن،مكه ده هزار تومن حالا خود داني!!\nخودتون قضاوت كنيد راجع به اين فك وفاميل...",
    "اقامااومدیم به داداشمون بگیم چقددستات موداره!!گفتیم چقدرموهات دست داره!!!!!\nمن:-)\nداداشم:-0",
    "شمام وقتی بچه بودین با دوستاتون ,\n\"دست برادری\" یا \"دست خواهری\"  میدادین ؟؟؟ \n:-)\nما که ی دفه با یکی از دوستای صمیمیم میخواستیم خونمون رو با سرنگ به هم تزریق کنیم..\nتا برادریمون محکم تر بشه و خونمون در رگ هم جاری باشه ...  :-):-):-)\nیه همچین موجودات خوش قلب و با عطوفتی بودیم ما ...\nبرای سلامتیمون اون قلبو فشار بده :-P",
    "تازه از خواب بلند شده بودم اومدم اینترنت نظراتمو تایید کنم \nچند دیقه بعد سعیده (نامزدم)بیدارشد اونم اومد کنارم\nسعیده:سامــــــــــــــــــــــان بده اول من جواب بدمــــــ\nمن:بزا ببینم طرف حسابش با کدوممونه\nسعیده:نخیر اول مـــــــــن\nدیگه چیزی نگفتم لپتاپو گذاشتم روی اپن دوتامون محو نظرات شدیم\nساغر(خواهر سعیده دختر داییم) اومد رف تو اشپز خونه صبحانه اماده کنه\nساغر:سعــــــــــیده سامـــــــــــــان بیاین صبحونه\nمن:بزا تایید کنیم نظراتوووووووووووو\nساغر:زودباشین پس..سعیده اون دسته هاونگو بده \nسعیده همینجور محو نظرات بود دسته هاونگو پرت کرد\nخخخخ عاغو چشمتون روز بد نبینه \nهاونگ فرود اومد وسط میز بعدش یه پرشکوچولو کرد رف تو لیوان چای ساغر\nساغر با عصبانیت:ای بیشووور گفتم بده ن بنداز کی اینو پرت میکنه که تو میکنی\nاگه میخورد توسرم چی(بقیه شم بووووق).. پاشین بیاین صبحانه\nسریـــــــــــــــــــــع\nسعیده: برو بابا... وایسا ..بزا اینو جواب بدم الان الان\nییهو ساغر عصبانی اومد کنارمون\nمنو باز جو(پترس، پتروس)بودن گرفت خودمو کشیدم جلویه خانوووم\nمن:عه عه ساغر نزنیشا\nساغر با عصبانیت فوق الزیاد:باشه نمیزنمش\nدوتا مونو نفری یه پس گردنی زدو لپتاپو خاموش کرد\nساغر باخشونت فراووون:پاشین د یالا بیاین کوفت کنید\nدهه بی اعصاب",
    "آقا خاله ی مادرم فوت شده بود رفتیم مراسمش دخترش داشت گریه میکرد تازه آرومش کرده بودن منم رفتم دل داریش بدم گفتم تسلیت میگم انشالا غم آخرتون باشه که دیدم جیغ میزنه کدووووووووووم غمممممم خداااااااااااااا ماااااماااان پااااشو دارن بم میگن غم آخرت باشه \nمنو میگی درعرض2ثانیه خودموگم وگور کردم کسی نفهمه من بودم",
    "طرف اومده تو چت روم میگه کسی جنوبی هست؟ رفتم ببینم چی میخاد، میگه شاه میگو و خرچنگ باید از کجا گیر بیاریم!!!:|\nاصن دو دیقه تو هنگ بودم که اینا مگه تو جنوبه!!! والا ما خودمونو بکشیم میگو میکروسکپی ببینیم، خرچنگم که...!!\nمردم دوشواری ندارنا!!!:|",
    "به همين سوي چراغ ماشين نادر قسم (ديالوگ فيلم آواي باران) اين خاطره اي رو كه ميخوام تعريف كنم واقعي و واقعيه:\nتو كارگاه كامپيوتر بوديم يهو يكي از همكلاسيهامون كه دختر هم بود گفت: واي فلاشم گم شده و خيلي ناراحتي ميكرد و اينا...\nبهش گفتم: حالا فلاشتون چند گيگ بود؟  گفت صورتي بود!  تو دلم گفتم شايد حواسش نيست متوجه منظورم نشده سوالمو دوباره به اين شكل پرسيدم: فلاشتون ميزان حافظه اش چقد بود؟ 2 – 4 – 8 – 16 \nگفت: چند بار بگم صورتي بود صورتييييييييي!!!\nداريم؟؟؟ داريم مرَدم؟؟؟؟   صورتي داريم؟؟؟\nفك كنم تحريما باعث شده خودكفا بشيم و تو واحد حافظه يه فضاي جديدي رو كشف و خلق كرديم(صورتي)\nمن برم به بيل گيتس و نوه هاي استيو جابز خبر بدم كه اونا از علم و فناوري دختراي ما حداقل تو واحد حافظه عقب نباشن. البته ناگفته نماند القابي كه بچه هاي كلاس واسه دختره در نظر گرفتن شنيدنش خالي از لطف نيست:\nخواهر پلنگه صورتي\nصورتي بايت\n Pink اشاره به خواننده معروف سرشناس آمريكايي \nصورتي رنگه عشقه مثه رنگه فلاش مهربونش\nاين داستان: صورتي\nصورته شوخي نيستش كه...\nميفهمي؟ صورتيه،صورتي",
    "تو مترو نشسته بودم یهووو یه دختره اومد نشست کنارم \nخودشو چسبوند بهم تا اومدم حرف بزنم یه اخونده اومد جلو گفت:\nایشون چه نسبتی باهاتون دارن تا اومدم بگم هیچی \nدختره گفت نامزدمه داریم میریم عقد کنیم \nاخونده گفت نمیخواد برید همینجا عقدتون میکنم \nهیچی دفترو در اورد خوندو کل واگن دست زدن \nکثافتا همه فامیل بودن ...گولم زدن به همین برکت﻿",
    "صبح رفته بودم از عابر بانک پول بگیرم چندتا پیرمرد و پیرزن هم تو صف بودن\n\nپولمو گرفتم دیدم همشون کارت به دست با یه لبخند ملیح دارن منو نگاه میکنن\nمنم فهمیدم اوضاع از چه قراره...هیچ کدوم بلد نبودن برداشت کنند...\nبسم الله گفتم و شروع کردم تا پاسی از روز مشغول بودم...مگه تمومی داشتند\nیکی میرفت یکی دیگه میومد...\nحالا این وسط یه خانومی اومده رسید دو روز پیششو که برداشت کرده بهم نشون داده\nمیگه باقیمانده حسابمو بخون. بهش میگم حاج خانوم 700تومنه بعدش میگه حالا این یکیو بخون میگم اینم یک میلیون و نه صد تومنه...\nمیگه این پولا از کجا اومده توی حسابم ...الان میگن من کلاه بردارم،نکنه دستگیرم کنن\n...\nمن دیوار بتنی مو میخوااااام \nخدااااااااا....^_^",
    "زمان راهنمایی داشتم رو دستم تقلب مینوشتم برم سر جلسه امتحان\nبابام دید پرسید：داری چیکار میکنی؟!!!!(بابای من دبیر ریاضیه)\nمن با ترس و لرز：دارم تقلب مینویسم\nبابام：کار خوبی میکنی فقط رو دستت ننویس زود لو میری بیا بهت یاد بدم چیجوری تقلب باید کرد\nو این گونه بود که من همه امتحاناتم تا الان با جدیدترین شیوه های ابداعی تقلب رفتم سرجلسه\nمن:-)\nبابام:-D\nوزیر آموزش و پرورشo_O\nمراقبان گرامی@_@\nهنوز من:-)",
    "یه بار ورداشتم یه آهنگ گوگولی شیش هشت از ساسی مانکن دانلود کردم جو گیر بودم ۱۰-۲۰ باری گوش کردم . ورد زبونم شد. صبش رفتم مدرسه زنگ اول به خیر خوشی تموم شد زنگ تفریح خورد دویدم تو حیاط با جفت چشام دیدم معلم رفت دفتر بعد ۵ دیقه بعد هوس کردم برم تو کلاس بلند بلند میخوندم میقریدم رفتم دیدم ۲ تا از بچه ها دم کلاسن آقا من داشتم میخوندم بلند فا اون دختله که خلی نایسه یه لگد بد خوابوندم تو در رفتم تو دیدم معلم فکش افتاده پایین به من زل زده سریع در بستم اون دوتا که دم کلاس بودن داشتن موزاییکا کف سالنو میجویدن . من سریع در کلاسو وا کردم معلم گفت محمد از تو انتظار ندارم. خداییش دمش گرم خیلی مرد بود هر معلم دیگه ای بود یه کای به سرم میورد . فقط یه تذکر دادو رفت ولی اون رو اصن روم نشد تو چشاش نیگاه کنم دو سه بار که اتفاقی بش نیگاه کردم یه لبخند معنا داری زد ذوب شدم . ولی دمش گرم خیلی مرد بود\nبه افتخار همه معلما باحال که مث بعضیا با آدم دعوا ندارن بکوب لایکو",
    "داشتیم بآ مخآطب خآصم آهنگ میخوندیم  :\nاون : دختر احمد آباد , تو عروس بندری , ای گل شاخ شمشاد\nبآزم اون : سیا نرمــَ نَرمـــَ , سیآ توبــَ توبــَ  :))\nمن : خیال میکردم پیشم میمونه \nاون : ترانه ی عشق واسم میخونه\nمن : خیال میکردم ی همزبونه نمیدونستم نا مهربونه \nاینجاش اهنگه\nاون : لالالالا گل پونه , بیا ک بدون تو دل خونــِ ...  ^_^\nمن : اِ اون یِ آهنگ دیگه امین حبیبیه ^_^\nاون : ا جدی , فک کردم اِدامشه :))\nمن : نکنه فک کردی سیا نرمه نرمه ادامه دختر احمداباده ؟ O_o\nاون : مگه نیس :|\nمن : =)))))))))))))\nاون : بای :|",
    "یادش بخیر!\nزمان بچگی ماها دهه 60i (انژکتوری!!!!!!!!!!!) یه حرکت فوق العاده توو مخی از سمت والدین محترم صورت میگرفت اون این بود که مثلا تو مهمونی صابخونه میگفت بیا عزیزم مثلا موز بخور بیا یا تو اتوبوس..\nآب از لب و لوچ بچه صغیر درب در راه میوفتادا اما یهو ننه باباش میگفتن :\n^.^ نه ممنون موز دوست نداره!!!!!!!!\nبچه P.P \nبعد اونم میرفت و حسرت تو دل بچه میموند خداییش کار درستی نبود",
    "نمیدونم چرا هر وقت عصبانیم جوکای بهتری به ذهنم میاد!!!!:|",
    "به مامانم میگم اگه یه روز صبح پاشی ببینی من مردم چیکار میکنی؟؟؟\nگفت هیچی ناهار بادمجون درست میکنم که دوست نداری:| :| :|  o_0",
    "ئاغا بچه که بودیم دوتا دوست داشتیم داداش بودند\nیبار واسه خودشون یه بازی جدید کشف کرده بودند اینجوری که: در طول روز هرچی می گوزیدند، می شمردند، یه سقفی رو هم تعیین کرده بودند مثلا بیست، که هرکدوم زودتر رسید به بیست برنده شده و امتیازا صفر می شد و از نو دوباره...\nبعد جالب این بود که مثلا یکیشون می رفت نون بگیره، اون یکیشون موقعه امتیاز گرفتنش می شد، می دوید تا نونوایی، داداششو از صف می کشید بیرون، حرکت رو میزد و رکورد جدیدشو ثبت می کرد و برمیگشت خونشون،\nتا اینکه یروز جفتشون رسیده بودند به نوزده، \nیکیشون از ترس اینکه رقیبش توی یه لحظۀ غیر منتظره برنده بشه، تمام سعیشو کرده بود که خودشو برنده کنه،\nهیچی دیگه اینقد زور زده بود که خودشو خراب کرده بود و \nدیگه همون شده بود فینال این مسابقۀ نفس گیر..",
    "بنده در (انفوان/ عنفوان) 6 سالگی خونه تنها بودم (خونمونم خیلی سوسک داش)\nرفتم از یخچال کیک دراوردم یدفه یه سوسک پرید روش منم گرفتم دعوا (در حد بزن بزن :)) ) با سوسکه لینگه دنپاییو رو هوا نیگر داشته بودم که ندای درونم گفت:(نکشش,اینجوری فقط یبار میمیره بگیر قشنگ زجر کشش کن))\nمنم که از خدا خواسته اول انداختمش تو لیوان پر اب (شبش هم بابام تو همون لیوان چایی خورد:)) )قشنگ که ابخور شد گذاشتمش تو فریزر به مدت 20 دقیقه یخ زد بعدم گذاشتمش تو ماکروفر :/\nکمر به پایینش قطع نخاع شد بالا تنش هم کاملا سرخ شد بیچاره بعدم ولش کردم تو دسشویی که بره برا دوستاش تعریف کنه از خونمون نقل مکان کنن مثلا :))))) \n(یه همچین بچه شیرین عقلی بودم من:)) )\nالبته باس بگم از اون روز به بعد دیگه خونمون سوسک نداشت ینی نقشم گرفت (یه همچین بچه شیرین عقلی هستم من:)))) )\nاین قسمت من عه شکنجه گر",
    "با پسرخاله(قد2متر و 987سانت)داشتیم از خیابون رد میشدیم ک ی پسر(معلوم بود مثه خودم بچه پایین شهره :دی) با دوچرخش اومد مارو بترسونه.\nنه اینکه قبلانا دوچرخه سوار حرفه ای بودیم...نمیترسی ی ی یم!\nمستقیم اومد طرفمون،از پامون رد شدنش همانا پس کله خوردنش(شاپالاخ) همانا...",
    "$$$$$بیـــگلی بیـــگلی$$$$$\n\n\nآقا امروز منو آبجیمو بابام رفته بودیم دریا پیاده روی..بعد که داشتیم برمیگشتیم یه خانومه تنها که یه ماشینه مدل بالاهم داشت تو فاز غم زل زده بود به دریا...از بغلش که رد شدیم یهو آبجیم گفت:إ إ إ إ ببینید داره میره تو دریا خودشو بکشه.تا اینو گفت هر سه تامون  پریدیم بالا با هیجان گفتیم :ایوللللل بریم ماشینشو ورداریم ماشینه خودمونو بزاریم جاش..\n\nبعله یه همچین خانواده انسان دوستی هستیم ما^___^\n\nناگفته نمونه اون خانوم باهمون ماشین مدل بالاش اومد از بغلمون رد شدو ماهم با حسرت نگاهش کردیم\nیه صلوات عنایت کنید داستان خیلی غم انگیز بود...",
    "پارسال یه چند  روزی بعد ازروز معلم یکی از شاگردام برام یه عروسک باربی اورده بود  بهش میگم اینو برا من اوردی؟ میگه اره ولی به کسی نگیا .هرچی به مامانم گفتم واست کادو بخره نخرید.منم عروسک ابجیمو اوردم اخه دخترا باربی دوست دارن\nهیچی دیگه با هزارتا بدبختی راضیش کردیم عروسک رو پس برد خونه مامانش موند تو رودربایستی برام یه قابلمه پیرکس خرید.",
    "آقا دیروز پیرهن خوشگلمو پوشیدم موهامو مرتب\nکردم و رفتم بیرون.همه منو نگا میکردن.یه دویست\nسیصد نفرهم ازم عکس گرفتن،فکر نمی‌کردم با یه\nپیرهن ویه شلوار کردی انقد خوشتیپ بشم...",
    "عاغاااااا چند ماهیه خواهرم عین سگ رژ یم  میگیره و ورزش تا لاغر شه امروز رفته رو وزنه جیغ میکشه 4 کیلو کم کردم !!!!!!!!!!!!\nبابام برگشته بش میگه اره ولی از مغزت ........................!\nخاهرم میگه من مال کدوم پرورشگام بگید!!!!!!!!!\nخونوادس ما داریم تیمارستانی واسه خودش!!!!!!!!!!!",
    "･･･○o ｡S 90｡o○･･･\n \nیادش بخیر...بابهترین دوستم اول دبستان آشنا شدم\nروز اول مدرسه  مامانم تاظهر موند پیشم در واقع نذاشتم بره خونه...\nروز دوم که تنها رفتم عررررررر میزدم که من مامانمو میخوام\nخلاصه دوستم اومد گفت\" ای بابا...گریه نکن ظهر باهم برمیگردیم ما دیگه بزرگ شدیم اینکارا زشته ... حالا هم برو صورتتو بشور وبیا\"\nاقا رفتم صورتمو یه ابی زدمو اومدم بیرون دیدم دوستم نیست یه گوشه ی مدرسه هم خیلی شلوغ بود...\nرفتم دیدم یه جمعیتی وایسادن هرکسی هم یه چیزی میگه\nیکم رفتم جلو دیدم این دوست ما آژیر میکشه و میگه من مامانمو میخوااااام...از دماغشم عین شیلنگ اتشنشانی اب میزد بیرون...\nمنو که دید یه چند ثانیه خیره شدیم به هم  بعد من همونجا عین مربا پهن شدم رو زمین و ازخنده غش کردم ...تا اینکه اومدن منو باکاردک جمع کردن بردن سرکلاس!!!\nیعنی تا این حد ثبات شخصیتی داشتیم...D：\nتادوم دبیرستان هم با این دوستم همکلاسی بودم تا اینکه ترک تحصیل کرد...",
    "داشتم با پسره چت می کردم ازش پرسیدم کارت چیه ؟\nمیگه ترم اخر کارشناسی داروسازی قزوینم\nمیگم کدوم دانشگاه ؟\nمیگه خنگیا تجربی دیگه !!! \nاخه داداشم عزیزم دلبندم نابغه!!!خواستی دروغ بگی ی ذره تحقیق کن کازشناسی داروسازی؟\nدارو اصلا کارشناسی نداره مستقیم دکتری است  در ضمن اون دانشگاهم تجربی نیست علوم پزشکیه و اینکه قزوین چندتا دانشگاه داره ک هیچکدومشون هم دارو ندارن !!!!!!\nلامصب انقدر با اعتماد به نفس دروغ میگفت داشتم به این نتیجه می رسیدم که من دارم اشتباه میکنم",
    "دیروز توی موسسه آموزش رانندگی کار داشتم یه دختره هم آمده بود واسه ثبت نام. مرده که مسئول ثبت نام بود داشت از دختره اطلاعاتشو میگرفت که وارد سیستم کنه. پرسید: تاریخ تولد ؟ دختره: 13 بهمن. پرسید چه سالی؟ دختره گفت هرسال ...\nاز اون موقع مرده رفته زیر میز تا دختره رو میبینه رنگش بنفش میشه !!!",
    "این خاطره رو یه نفر تعریف میکرد . . .\n\nدوران دانشجویی یه استادی داشتیم حدودای 90 سالو داشت. بنده خدا یه کوچولو آلزایمرم داشت. تعریفشو شنیده بودیم که کلا از مرحله پرته واسه همین با بچه های کلاس هماهنگ کردیم که اذیتش کنیم روز اول کلاس!!!\nاز اونجایی که تا چند هفته اول ترم از لیست اسامی خبری نیس. این طفل معصوم اومد سرکلاس و شروع کرد دونه دونه اسامی رو پرسیدن. ماهم خودمونو اینجوری معرفی کردیم :\nمحمد رضا گلزار\nهدیه تهرانی\nمهناز افشار\nشهاب حسینی\n......\nاونم تند تند مینوشت و به به چه چه میکرد! تازه یکی از بچه ها که خودشو امین حیایی معرفی کرده بود و سروصدا میکرد از کلاس انداخت بیرون !! :دی\nچند هفته بعد که لیست اسامی واقعی دستش رسید خیلی شاکی رفت دفتر اساتید که لیست منو اشتباه دادید بچه های من اینا نیستن!!!! حالا دیگه تا تهشو برید وقتی که فهمید کلا سرکار بود :دی\nالبته مجبور شدیم ترم بعدش این درسو پاس کنیم :دی",
    "یکی از آشناها(دختر بود) تعریف میکرد:\nتوی دبیرستان یه معلم مرد و مجرد(معلم شیمی بوده) داشتیم یه بار دم عید یه خط بی صاحاب پیدا کردم خواستم اذیتش کنم\nبهش اس دادم سلام جیگر چطوری؟\nاونم برام هفت سین شیمی رو فرستاد. بعد که رفتیم سرکلاس توی کلاس گفت هفت سین شیمی رو که فرستادم برای کدوماتون اومد؟ منم دستمو بالا کردم دیدم برگشت بهم گفت فکر نمیکردی گیرت بندازم هان؟؟؟\nمن@ـــO\nمعلم ^ـــ^\nبچه ها :))))",
    "آقا دوستای من کمپلت همگی عاشق سید محمد موسوی هستن جوری که از خواب و خوراک و درس و مدرسه افتادن...  یه روز دیدم اگه هیچ کاری نکنم دوستام فنا میشم رفتم یه خط کش از دفتر مدرسه گرفتم روی چارچوب در کلاس 203 سانت درست هم قد موسوی جدا کردم و علامت زدم ...  از اون موقع به بعد هر کی اسم سید رو میاره یه صندلی میزارم کنار در میگم بره روش وایسه بعد خودم هم کنارش وایمستم میگم ببین سید تو رو با این دید میبینه هیچی دیگه بندگان خدا کلا اسم سید از یادشون میره...",
    "ادمه سال سوم که بودیم توی درس عربی یه معلم داشتیم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه....هر چی بگم کم گفتم از اخلاق متعالیش!!!!\nیکی از بچه هامون خیلی سگ بود یعنی در حد لالیگا پاچه میگرفت...یه روز معلم عربی اینو واسه درس صدا زد.اینم اون جوری که باید و شاید نخونده بود.حالا به مکالماتشون توجه کنین:\nمعلم:از کلاس برو بیرون\nاون:برا چی؟\nمعلم:چون درس نخوندی.برو بیرون\nاون:شما نمیتونین منو از کلاس واسه اینکه درست درس نخوندم بیرون کنین:)\nما:  -ـــــــ- \n9_9\nمعلم:0_0\nهم چنان معلم:0_o\nو من انچنان حال کردم که نگو و نپرس.ولی کسی جرعت نداشت سرشو بلند کنه.فک کنم که نه مطمعنم کسی تو تاریخ تدریسش باهاش این جوری حرف نزده بود. سپس\nاون:چیکار کنم برم یا بمونم؟:))\nمعلم:تو راست میگی من نمیتونم از کلاس بیرونت کنت.بشین:|\nخخخخخ پوز معلمه کش اومد که نه ...پووووووکید\nبه این ترتیب راهی نو را به سوی اقدام علیه معلمان گستاخ به روی آیندگان گشودیم.و همه احساس غرور میکردیم",
    "تو عروسی، مجری یکی از این گودزیلاهارو آورد بالا که ایستگاهش کنه:\nکوچولو دوست داری چیکاره شی وقتی بزرگ شدی:\nپسره: دکتر شم\nمجری:آفرین، دکتر چی...\nگودزیلا: دکتر زایمان...!!!\nمجری\nمن\nجمع در حال گارگرفتن زمین\n!!!...*...ح.$.ن...*...!!!",
    "یادمه یه بار معلم ادبیاتمون داشت برای اسم هایی که آخرشون اینه هست مثال میاورد\nاسمش تهمینه بود .خودشم آدم شوخی بود\n\nگفت مثلا : تهمینه ،سیمینه ، زرینه و ...\nخلاصه همینجوری داشت اینارو هم به خودش ربط میداد و بچه ها میخندیدن یه جورایی داشت از خودش تعریف میکرد .\n\nیه دفعه من حواسم نبود گفتم : پشمینه\nیهو دیدم کل کلاس ترکید .. همه زدن زیر خنده تازه فهمیدم قضیه چی بوده!laugh",
    "تلويزيون داشت شامپو انار تبليغ ميكرد به شوهرم ميگم به نظر ميرسه خوب باشه بريم بگيريم؟؟؟؟ ميگه آخه ما انار پيدا نميكنيم بخوريم اونوقت اون چطور پيدا ميكنه و ازش شامپو ميسازه-__-\nبرم اسپند دود كنم كه آقامون اينقده باهوشه ^___________^",
    "خونه ما طبقه دوم بعد یکسری وسایل زیادی میذاریم تو قفسه های زیر راه پله مثل آبغوره و آب نارنج و نمک و رب و برنج و.....\nدیشب گلو درد داشتم می خواستم آب نمک غرغره(قرقره درستش نمیدونم کدومه)کنم\nدیدم وای نمک نداریم حال نداشتم برم پایین نمک بیام نمکدونهامون همه نمک گلپر داشتن\nهیچی دیگه آب نمک گلپر غرغره(قرقره!!!!)کردم\nیه همچین موجود تنبلی وجود داره!!!!!!!!",
    "باورتون نمیشه امروز صب داشتم میرفتم سره کار بد سره چهار راش چراغ راهنمایی رانندگی  بعضی وقتا خرابه کلا خواموشه ... امرو خواموش بودو جلومم یه خوانم وایستاد پشت چراغ بوغ زدم بره بر گشته میگه چراغ خواموشه نمیبینی؟؟؟؟؟؟ همون جا 3500نفر جان باختن 60000ماشین هم با هم برخورد داشتن اما کسی اسیب جدی ندید والاااااا",
    "عاقا سه تا دختر اومدن تو مغازه و دستای دوتاشون پر از خرید بود و انگار که فقط یکیشون داره خرید میکنه.بعد که دیدم دست به خریدش خوبه گفتم برای دوستاتم یه چیزی بگیر....که گفت:اینا نیومدن خرید اومدن بارکشی...به همین جدیت....صداقتش تو حلقتون....تا حالا هیچ دختری ماهیتشو اینجوری فاش نکرده....من در اون لحظه..(00--oo)",
    "سر سفره ی ناهار بودیم تلوزیون داشت بازی ایران-بحرینو نشون میداد,\nگزارشگر سر یه صحنه ای گفت \"حاج صفی توپ مرده رو زنده میکنه\" \nبابامم به شوخی گفت\" آره دیگه حاج صفی دکتره\"\nیهو خواهرم به من میگه\"آره!!!!حاج صفی دکتره!!!ایول دمش گرم چی جو ری تونست دکتر بشه!!!\"\nشاید فکر کنی اون لحظه منو مامان بابام سفره رو جویدیم از خنده ولی نه!!! بجاش آب شدیم از خجالت! آخه(( نامزد ))خواهرمم سر سفره بود,خودش تنهایی همه ی سفره رو جوید\nبخدا به زور براش شوهر پیدا کرده بودیم تو این بی شوهری\nنخند برو دعا کن نامزدش طلاقش نده,همتون نفری 5تا صلوات\nاگه عروسیشون پاگرفت دعوتین,حالا بلایکید ببینم چن نفرید",
    "امروز سر زنگ زبان فارسی معلممون خییییلییییی داشت حرف میزد ماعم خسته شدیم نشستیم نقاشی کشیدن(واقعا نقاشیم خوبه مخصوصا وسط درس:)) )\nمعلممونم یه ادم پر ریشی هست (در حد داعشیا:)) ) اومد بالا سرم :\n-اقای فلونی شما دارید چیکار میکنید؟\n-عاغا داریم نقاشی میکشیم :))\nبچه های کلاس: هار هار هار\n- این چیه داری میکشی بده ببینم حواست وسط درس کجاست (بعد بیس ثانیه لود شدن) اقای فلونی دارید کاریکاتور منو میکشید؟؟؟\n-نه عاغا به خدا میموووونه(کلاس پکید از خنده) منم فهمیدم چه دست گلی اب دادم گفتم برم مسالمت امیز پیش ناظم اعتراف کنم\n- اقای فلونی کجا؟ به خدا اگه بزارم... شما با این حرفت خستگی یه روزمونو به در کردین :))\nاین قسمت من عه کاریکاتوریست :))))))",
    "کلید اسرار....این داستان امتحان عاقا ما یه استادی داشتیم  واسه امتحان پایان ترم سوال  شیمی طراحی کرد در حد زکریای رازی بعد ترم بعدیم باهاش واحد برداشتیم دلمونم پرر از دستش \nوسط درس یه لیوان آب آور بخوره تلفنش زنگ خور تا روشو برگردوند قطع کنه یادش رفت آبو بخوره رو کرد به تابلو به درس دادن حالا من موندم و لیوان آب نامردی نکردم دستمو تاآرنج کردم تو لیوان یکی از اون طرف بال  مگس رو یه تابی داد تو لیوان و...\nحالا استاده امروز نیومد فک کنم اسهال مزمن گرفته \nاین است عاقبت استادان ستمکار：)",
    "چند روز پبش رفتم  دارو خونه نزدیک هونمون (صاحبش یه خانم دکتر صده دوم قبل از میلاده )\nاین خانم دکتره داشت به یه خانم دیگه مشاوره میداد\nدکتر:از این کرمه استفاده کن معجزه میکنه من خودم ازش استفاده میکنم ببین پوستمو\nمشتری:البته رو پوست خودتون مشخص نیست سن که بالا میره کرمم جواب نمیده!!!!!!!!!!\nخانم دکتر :مگه من چند سالمه من حداقل ده سال از شما جوون ترم \nمشتری:خانم دکتر شما جای مادر بزرگ منی مگه من چند سالمه\nخانم دکتر :اول تو بگو من چند سالمه؟!!!!\nمشتری :اول خودت بگو من چند سالمه؟!!!\nمن o_O\nکارکنای دارو خونه:-D\nدندونم درد میکرد از خنده خوب شد خدا خیرش بده جای دارو تکنیک های نوین درمانی بکار میگیره",
    "امروز دیدم کیف دوستم خعلی سنگینه ما هم اومدیم با مرامی کنیم کیف رو ازش گرفتم خودم ببرم بقیه راهو ... حالا وسط راه برگشته بهم میگه : دستت درد نکنه الاغ هم نمیتونست اینو تا اینجا بیاره ^_^ \n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nالان اینو بذارم به پای تعریف مثلا ?! :|",
    "رفتم باغ وحش یه آهو بود داشت نشخوار میکرد که یه دختره به دوستش گفت که کدوم آدم احمق به این حیوون زبون بسته آدامس داده؟هرچی میجوه تموم نمیشه:-O \nهیچی دیگه چند وقته دارم با نکیر و منکر سروکله میزنم",
    "من بابام دبیر زیست دبیرستانه.\nبعد یه سری داشت برگه های امتحان ترمو تصحیح میکرد.یکی از سوالا گفته بود اگه خون با سرم ضد A و ضد B لخته نشه گروه خونی چیه؟\nبعد یکی از پرفسور های بابام نوشته بود:خون دچار مشکل روحی و روانی میشود:|\nآدم واقعا میمونه بخنده به اینا یا سرشو بکوبه به دیوار  :|",
    "چندوقت پیش یکی از شاگردام ازم پرسید خاله شما بابا داری؟گفتم اره دارم رفت نشت سرجاش بعد از چند دقیقه دیدم خیلی ناراحته بهش میگم امیر علی چرا ناراحتی؟میگه اخه من میخاستم بزرگ شدم باهات عروسی کنم ولی حالا که بابا داری پس من با کی عروسی کنم؟؟؟؟!!!!",
    "یادش بخیر محرم بود مادر بزرگم خیرات داشت(!) داشتیم نون و خرما میزاشتیم تو پلاستیک. دوتا داداش دارم یه چیزی از گودزیلا فراتر هستن.\nداشتن کرم ریزی میکردن که ناگاه....\nپدر عصبانی شد و ــــگفـــــــت : این کمربند لامصبو میکشم هااااا\nیدفه گودزیلا گفت : بکشی شلوارت میفتـــــــــــــــــــــــــــــــــه\nما D:\nپدر گرام |:",
    "عاغا ما یبار رفتیم استادیوم دربی بود.از خونه زنگ زدن گفتن تلویزیون نشونت داد منم ذوق کردم سریع زنگ زدم به مخاطبه خاصم.بهش گفتم دیدی منو.گفت نه کجا بودی گقتم استادیوم مگه بازیو نمیبینی.میدونید چی گفت.گفت من بازیایه تیم ملی اسکواشو دنبال میکنم.تازه دوتا از بازیکناشم میشناخت.",
    "قا این تبلیغ شامپو پـــیراسته رو دیدن؟\nمیگه چربی بیش از حد روی سر باعث میشه که منافذ پوستو ببنده و اکسیژن به\nمو ها نرسه و باعث خراب شدن ریشه مو و ریزش اونا بشه!!0_O\nخوب این چه کاریه بوق تومن بدیم اینو بخریم در صورتی که میشه با اندکی پول\nراه کار بهتری داشت؟؟^_^\nمایع ظرف شویی پریل!!که با قدرت فراوان در چربی ها نفوذ کرده و باعث از بین رفتن چربی ها میشه!!:D\nپس وقتی با پریل رو به سرمون بزنیم چربی های سرمون تموم میشه و اکسیژن\nبه سرمون میرسه و باعث پر پشت شدن مو ها میشه!!^_^\nنه انصافا راهکارو داشتین؟من برم ب اکتشافات بعدی برسم.ضومام لایک کنید^_^",
    "تنها خاطره من از روز ولنتاین اینه:\nیکی از دخترای مدرسمون برا دوس پسرش ازین خرس بزرگا قرمزشو گرفته بود\nبعد چون خعلی‌بزرگ بود جعبه کادو پیدا نمیشد،گذاشتش تو کیسه زباله مشکی\nدقت کنید »کیسه زباله« بعد خیلی شیک و مجلسی رفت سر قرار!!!\nقیافه پسره رو خودتون تصور کنید دیگه....\nبچه های مدرسه :(⊙_☉)\nناظممون:＼（〇_ｏ）／\nخودش(⌒_⌒;)",
    "اقا این دستگاه هست تبلیغ میکنن میذاری رو لبا همچین قشنگ برات لبا را شتری میکنه.........   من در زمان کودکیم همینا کشف کرده بودم لیوان میذاشتم رو دهنم  .... دقیقیا همین جور لباتا بزرگ میکرد با این تفاوت که دیگه رژ لب هم نمیخواست بزنی همچین قشنگ بنفش میشد.....\nمتاسفانه  در این مورد هم زیاد از مامانم کتک خوردم وگرنه این دستگاها الان من اختراع میکرد",
    "حالم خوب نبود با رفیق فابریکم رفتیم دکتر\nبهش گفتم من خیلی از آمپول میترسم همیشه به دکتر میگم ننویسه!!!\nبرگشته خیلی جدی میگه وااااااای آره منم همینطور اگه یه وقت مجبور بشم آمپول\nبزنم میگم اول بیهوشم کنن، بعد بزنن!!!!\n\nمن با یه نگاه عاقل اندر اسکل: به نظرت با چی مریضا رو بیهوش میکنن؟!!!!؟\nدوستم: o_O\nبازم دوستم: ^_^\nمن: -_-\n\nمدیونین فک کنین دانشجوئه!!!!",
    "پسر عموم 13 سالشه نصف شبی تو وایبر پیام داد میخوام باهات درد دل کنم.گفتم بفرما در خدمتم. گفت من یه راهی رو رفتم که نباید می رفتم.عاشق کسی شدم که نباید میشدم الآنم نمی تونم قراموشش کنم.\nقیافه من در اون لحظه @-@\nبعد منم چن تا از این حرفایی که تو 4 جوک یاد گرفتم رو بهش زدم.مثلا من هم سن تو بودم بزرگترین دغدغه م حل معادله ی درجه دو بود....یا مثلا عزیزم کی دسته ی پلی استیشنت رو شکسته و این حرفا.....\nبرگشته بهم میگه فک نمی کردم سطح شعورت در این حد باشه...ازت توقع داشتم یه کم محو درک کنی!!!!!!!!\nنه واقعا شما بگین...من چیکار کنم از دست این گودزیلا؟؟؟؟؟؟",
    "دآرم چـــآی رو شــیــریــن مــیـکــنــم مــزه کــردم گــفتــم: اَه چــه شــیـــریــنــه.\nبــآبـــآم مــیــگــه: خــو بــرعــکــس قــآشــقــو هــم بــزن شــیــریـنــیـش کــم شــه^_^\nیــنــی احــســآس شــیــریــن بــودن در خــآنــوآده ی مــآ تــبــلــور مــیــکــنه!!",
    "چند وقت پیش تو مدرسه به طور کاملا اتفاقی فهویدم یکی از کلاس سومیای مدرسمون هم عضو 4جوکه!!\nولی متاسفانه کارمون تقریبا به گیس و گیس کشی رسید :|\nآخه دوتامون علاقه ی شدیدی به عباس مستقیم داشتیم :|\nخداییش خعلی باحالی ^_^",
    "این خاطره رو چند شب پیش داییم برام گفت که مال همین امتحانات امساله و داییم تو یکی از کلاسا مراقب بود.\nداستان از این قراره که داییم میره تو کلاس میبینه ده دوازده نفر دانش اموز بلا نسبت شما مثل گاو زل زدن تو برگه هیچی بلد نیستن بنویسن. دایی من هم که از اون مراقب باحالا بهشون میگه از رو دست همدیگه نیگا کنید بنویسید که اونا بر میگردن میگن ما هیچکدوممون هیچی بلد نیستیم. بعد داییم میگه خب کتاب باز کنید از کتاب نگاه کنید اینا هم میگن کتاب نداریم بعد داییم میگه خب می خواین چیکار کنین که این پرو ها میگن تو برو برامون کتاب بیار. حالا داییم هم یجوری اینارو میپیچونه و میگه یکیتون باید خودش رو فدا کنه برگشو بده و بره کتاب بیاره خلاصه یکیشون برگشو میده و میره بعد یه ربع از خونشون کتاب میاره یه جوری میرسونه دست اینا که میبینن کتاب یه درس دیگه ای رو اورده!!! اینا هم کلی اینو فحش میدن و باز میفرستنش که کتاب بیاره که این دفعه نیم ساعت شدو نیومد گوشی داییمو گرفتنو زنگ زدن تا سریع تر بیاد این که رسید دم مدرسه کتابو با هزار بدبختی از پنجره میندازه تو کلاسو اون چند نفر تو چهار پنج دقیقهای که مونده بود تا میتونستن نوشتن :/\nخدا ازین مراقبا نصیب شما هم بکنه :)",
    "خونه خالم نشسته بودیم فیلم میدیدیم..پسر خاله هام بازی میکردن و دنبال هم میدویدن..شوهر خالمم مث خرس خابش برده بود..یهو پسر خاله کوچیکم از رو سر باباش پرید و محکم دوید فقط دیدیم شوهر خالم با چشای قرمزو اون شلوار کردیش که تا بالای شیکمش کشیده بود دوید تو حیاط و داد و بیداد که زلزله اومده..ما که مرده بودیم از خنده..بیچاره همینجوری زل زده بود بهمون...تا فهمید جریان چیه خیلی ریلکس انگار که اتفاقی نیفتاده برگشت تو خودشو زد به خواب..",
    "اولین پست : 93/11/7\nیادمه 4ساله بودم ی گربه با رنگ طوسی متالیک(:دی) داشتم...\nخیلی باهاش اخت بودم...\nخلاصه ی روز اومدم موهاشو با قیچی کوتاه کردم(فقط دوتا قیچی زدماااا) و فرق سرش ی چاله سه در سه پدیدار شد-\nتازه هر روز صبح هم بهش ران مرغ خام میدادم.\nادامه دارد...",
    "): چند روز پیش با خانواده نشسته بودیم که خالم عکس های هفت سال پیشمونو\nاورد دیدیم...نمیدونید چقدر خدا رو شکر کردم بزرگ شدم...اخه اون قیافه چی بود\nمن داشتم...اصلا روم نمیشه سرمو بالا کنم...داغون بودم داغووووووون\nخدایا شکککککککر^_^",
    "چند وقت پیش عروسی داداشم بود منم که اصلا رقصیدن بلد نیستم از ترسم رفته بودم جلو در واستاده بودم که نگن بیا برقص  برادر زن داداشم اومد گفت  بیا این شربت هارو پخش کن ک منم که ساده باهاش رفتم  بعد منو برد وسط  گفت حالا برقص منم گفتم بلد نیستم بزور برد وسط من هی فرار میکردم برم بشینم هی این برادر زن داداشم نمیزاشت(رضا) اقا از سر ناچاری قبول کردم رفتم وسط منم اولین بارم بود میرقصیدم  داشتم درجا میزدم  دستامو تکون میدادم ملت داماد رو ول کرده بودن داشتن از من فیلم میگرفتن  بقیه هم که داشتن از خنده زمین رو گاز میگرفتن عرق کرده بودم رضا هم نمی زاشت برم بشینم ابروم رفت فیلمم رو پسر خاله هام گرفته بودن به هرکی میرسیدن نشون میدادن ابروم رفت پیش دختر خاله هام دختر عمو هام همه فیلمم رو داشتن از خنده داشتن میمردن ببین به کجا رسیده بودم که ارکستر ها میگفتن خعلی قشنگ میرقصیدی . فیلمه تو روستامون هم پخش شده بود هر کی میدید یه لبخند مسخره کننده میزد .هر کی رو میدیدم میگفت فیلمت رو دیدی منم سرخ میکردما در کل فک کنم فیلمم کل ایران پخش شده ها معروف شدم.",
    "بچه ها ببينين ديگه چالش آب يخ خز شده من يه چالش جديد تو خونه امون نهادينه كردم ، كه از همين سايت همتون رو بهش دعوت ميكنم :\n        \"چالش پشه كشي با دو دست\" \nهر پشه ١٠٠ امتياز وقتي امتيازتون به ١٠٠٠ رسيد برنده يك گوجه ميشيد!!! \nخداييش همه تو خونه امون حتي مامان جونم  جدي گرفتن! اون روز مامانم داشت امتيازهاش رو حساب ميكرد !اون روز هم سر كلاس بودم كه خواهرم پيام داد كه بايد به من ٥٠٠ امتياز تعلق بگيره چون با يه دست كشتم پشه رو . ولي چون من اهل پارتي بازي نبودم گفتم فقط ٢٠٠ امتياز بهت تعلق ميگيره!! \nبچه ها جدي بگيريد هم پشه زياده هم گوجه ناياب .به هر حال ميل خودتونه از ما گفتن!!!!   \n\n\nاختصاصي بر وبچ لايك كن ٤جوك: اقا دمتون گرم اصلا مرام كش كرديد منو با لايك هاتون",
    "دخترخالم چن سال قبل کلاس خصوصی میذاشت،خالم تعریف میکرد یه بار یه شاگردش خیلی شیطونه بوده یه بار رفتم تو دسشوی دیدم مسواکمو برداشته داره باهاش عینکشو میشوره،این خاله ما هم خیلی پاکیزه میگفت فشارم رفته بالا افتادم دنبالش از خونه انداختمش بیرون",
    "دوستم تو واتس برام نوشته بود\nمعنی عکشت چیه؟؟؟\nمام بچه کنکوری هر چی فکر کردم یادم نیومد ``عکشت``مال کدوم درسه\nهیچی دیه بعد کلی سرچ تو لغت نامه دهخدا ا داداشم پرسیدم میدنی چی میشه یکم فک کرد گف\nمنظورش عکست بوده باوا شما دخدرا هم. دیه زبان فارسی رو ترکوندین\nآخه من نمیدونم تصویر یه مرده که تو غسال خونه دارن میشورنش چه توضیح خاصی میتونه داشته \nباشه اوووووف",
    "برام پیام اومده : \nکسی رو دوست داری اما نمیدونی چطور بهش بگی؟ \nما کمکت میکنیم فقط کافیه عدد ........  -ــــ-\n\nکم کم داریم به جایی میرسیم که این جوک واقعیت پیدا کنه !!!\n\n\"مشترک گرامــی راستی با اون طرف به هم زدی؟ بیــخیال … ایرانسلی ها همشون همین جورین…. صبر کن یه همراه اولشو واست جور کنم که همه تو کفِش بمونن ! \"\n\nمن : oـــO\nهمراه اول و ایرانسل : ^ــــ^",
    "یه روز اومد زرنگی کنم به مخاطب خاصم شارژی 5 تومنی فرستادم وشگفت انگیزفرستادم که نره از این طرحا بخره و زود تموم بشه.\nاونم درجواب رفت یه شارژ 10 تومنی شگفت انگیز برام فرستاد که مهلتش تا صبح فرداست.حالاخودش هم گوشیشو خاموش کرده!!!!!!!\nاین دخترا آخر استراتژیک هستن\nیکی یه شماره ای بده این شارژو تموم کنم حیفه",
    "ی روزمیخواستم برم\nاینترنت خواهرم گفت: بده من برم اینترنت\nرفت بلوتوث بازکرد\nگفت حالابیامیره اینترنت\nمن:O:O\nاینترنت",
    "اقا ما چی بگیم از دبیرامون\nدبیر شیمیمون پی اچ باز رو(دقت کنید پی اچ باز.اول دبیرستانیا هم میدونن بالای هفت هست)رو این در اورده بود 3.5!\nتازه به من که عضو انجمن شیمی ایران هستم هم گیر میده\nیا دبیر زیستمون،12 تقسیم بر 6 رو نمیدونست چی میشه!(مدیونید اگه فکر کنید یک مدت دبیر ریاضی هم بوده و باز اینطوره)\nامروز هم سر کلاس،میخواست مخالف باریک رو بگه.گفت بی ریک(به جای پهن)\nمن دیگه حرفی ندارم.اینم دبیران مملکت ما",
    "عاغا مایه رفیق داریم قیافش شبیه عذاب وجدانه.اونوقت میگه روزی شیش تا دختر بهم شماره میدن.واقعا مااز کجا امده و به کجا می رویم",
    "چند وقت پیش با مامان و بابام رفته بودم سیتی سنتر واسه خرید. از قضا دبیر شیمیمون آقای بووووق! !! (همون که خیلی از من بدش میاد و از کلاس بیرونم میکنه!!) هم اونجا بود. \nمنم از رو ادب (هااااا؟؟؟؟ چیهههههه؟ ؟؟؟؟ بم نمیاد با ادب باشم؟؟؟؟) رفتم جلو سلام کنم.\nمن: سلااااامممم آقای بووووق!! خوبید؟ ^_^ \nدبیرمون: بشین سر جات حرف نزن!!! -_- \nمن: O _o\nمامان و بابام: :)))))))\nدبیرمون تا فهمید چی گفته خودش خندش گرفت!!!! با مامان و بابام سلام علیک کرد بعدم ی اخم به منه بیچاره کرد و رفت!!!! :////// \nوالا ملت با خودشون درگیرن! !!! :||||||\nبد تر از اون اینکه مامانم میگه با این بنده خدا چیکار کردی که تا تورو میبینه میخواد دعوات کنه!!!!!\nهییییییییی زندگی چیکار کردی با من؟!؟!؟!؟ :/// \nدوستان لایک کنید غم ضایع(ظایع. .زایع. ذایع! !!!) شدن اون روز از دلم در بیاد! :/",
    "یادمه توی کلاس زبان بودیم داشتیم درس میخوندیم معلم زبانمون ازم سوال کرد جوابش it was good (ایت واز گوود)) بود منم دهنم نچرخید گفتم it was gooz ((ایت واز گووز)) بچه های کلاس داشتن صندلی هارو قورت میدادن هنوزم که هنوزه دوسال از اون ماجرا می گذشت معلممون وقتی منو میدید خنده اش میگرفت",
    "اقاااااااااااا چندروز پیش بودیم کلاس زبان امتحان داشتیم ، داشتیم listening گوش میکردیم  که یهو وووو  صدای زنگ تلفن از توش دراومد ، معلم گرام هم خیلی شیک تلفن کلاسو برداشتو گفت: بله  جانممممممممممم..... یعنی  کلاس رفت رو هواااااااااااا",
    "یه روز دوست هم اتاقیم اومده بوداتاقمون؛ هی ازهمه میپرسیدچی میخونی بعدکه طرف رشتشومیگفت؛ اینم میگفت اره بهت میاد این رشته روبخونی.حالابرچه اساسیشونمیدونم!!\nمنم که میدونستم رشتش چیه پرسیدم خودت چی میخونی؟گفت:علوم دامی..\nمنم گفنم اره بهت میاداتفاقا...\nدیگه هیچی طرف تااخرسکوت پیشه کرد...",
    "کـــیــــا یـــادشـــونــــه؟؟؟؟\n..\n..\nخـانـوم/آقـا اجازه فقط اولشو بگین.....به خدا نوک زبونمه فقط اولش یادم رفته......",
    "امشب (ینی امشب امشبم که نه بستگی داره کی تایید شه) بابا بزرگم دعوتمون کرده بود گله ای (ما و عمه هامو عمو هامو و...)رفتیم خونشون موقع شام عموم استخون پرید تو گلوش در حد مرگ منم احیای قلبی (مثلا) بلد بودم  اومدم قضیه رو درست کنم رفتم بالا سر عموم :\n-عمو جون حالت خوبه؟\nبابا بزرگم : نه خیلی عالیه :| الانه که ذوق مرگ شه نیگا کن چقد خوشحاله :/\nفکو فامیلا : هار هار هار هار هار\nعموم بیچاره داشت کفو تف قاطی میکرد اینا داشتن میخندیدن (فکو فامیلو دارین؟؟)\nحس (پترس/پتروس) بم دس داد گفتم برم بابامو صدا کنم اون باز بیشتر وارده\nمن :  بابا بابا بدو بیا\nبابام : چیه چی شده؟؟\n-بابا بیا عمو عمه شد :))))) (عمو خفه شد مثلا)\nمن :))\nفکوفامیلا :)))))))))\nعموم از شدت خنده استخون از حلقش پرید بیرون//بیچاره چقد تشکر کرد//\nاین قسمت من عه (((فرشته ی نجات)))",
    "رفتم یه کتاب بخرم یه پسر اونجا بود و همون کتابو میخواست درس تخصصی بودو کتابش کم یاب قیمت خود کتاب155 تومن بود پسره کتابو برداشت پولو گذاشت رو پیشخوان اون سرکتابم من فورا گرفتم گفتم 2برابر اقا من بکش اون بکش اخرشم 500 گذاشت رو پیشخون گفت مال من منم 700 همرام بود میخواستم بعد اینجا برم خرید قید هرچی میخواستم و زدم و پولو دادم به طرف اونم جیبشو کیف پولشو گشت دید بیشتر نداره دسش شل شد منم خوش حال اومدم بیرون رفتم سوار تاکسی شدم اومدم سمت خونه همین که نزدیک خونه شدم نگاه کردم تو کیف پولیم و دیدم نهههههههههههههه! فقط یه 500 پاره دارم اقا ن اینو در آوردم و 10 تا این بر اون برش زدم بازم لعنتی پارگیش معلوم بود!انقدر تو فکر پول پارم بودم که دیدم یه کوچم رد کردیم از خونم. منم هول کردم و گفتم:\n\nمرسی اقا بزنین بغل میخوام همینجا پاره شم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\n\nهیچی دیگه طرف هول کرد زد رو تر مز منم تازه فهمیدم چه چرتی گفتم!\n\nپولو انداخت صندلی جلو پریدم پایین و رفتم خونه.بدبختی هم اینجا بود که وقتی رسیدم خونه فهمیدم ای دل قافل کتاب و تو تاکسی جا گذاشتم.دیگه بعد اون قضیه همیشه یه 5تومنی نو سالم میزارم تو جیب پشتی همه کیفام که اینجوری آبروم نره!\n\nنتیجه اخلاقی خاطرم:ادم با آفتابه شیر موز بخوره جو نگیرتش!",
    "اینایی که میگن سن ازدواج بالا رفته بخونن؛\nپسرم 5سالشه با یه کاغذ و خودکار اومده پیشم میگه مامان بیا برات فال ازدواج بگیرم. تو مهد کودک یاد گرفتم.بعد اسم چندتا از دخترای مهدشونو با چند تا عدد و اسم شهر به من گفت تا دور تا دور یه مربع بنویسم. بعد فالمو گرفت.آخرشم گفت با مریم ازدواج میکنی بعد ازدواجم میرید سمنان، ماشینتونم پراید میشه. من فقط محو افق شدم، باباش چنان با افتخار بهش نگاه میکنه انگار پسرش جاذبه زمینو کشف کرده. جالب اینجاست هی میگه مامان زنتو ببوس یالاااا\nمن سکوت میکنم شما خودتون نتیجه گیری کنید!!!",
    "یه روز سر کلاس عربی بودیم که دوستم سکسکه گرفت ، دبیر عربیمونم یه آدم جدی و سختگیری بود \nکه نگو نپرس، منم به این دوستمون گفتم هوا رو قورت بده تا سکسکه ات  بند بیاد)))))))\nدوست ما اومد دهنشو باز کرد که هوا قورت بده یهو سکسکه تبدیل به جیغ مهیبی شد…کلاسم ساکت،\nهمه ی بچه ها برگشتن با تعجب نگاش میکردن!!! دبیر عربی ام که خون جلو چشاشو گرفته بود@@\nدوستم که داشت از ترس سکته رو میزد گفت خانم سکسکه بود و خلاصه خودشو نجات داد\nمن داشتم از خنده میزو میجوییدم  ، دوستم چپ چپ نگام میکرد0-0\nسکسکه که بند نیومد هیچ نزدیک بود با تیم پا از کلاس پرت شه بیرون…!!",
    "ما تو خوابگاهمون این ترم یه هم اتاقی داشتیم که بعد از حدود 25 سال اومده بود ارشد ادامه تحصیل بده. چون کارمند بود هفته ای یکی دو روز می اومد و می رفت (بهشون می گیم حاج آقا...بسیار مرد شریف و قابل احترامین). یه روز شکمم بدجوری قار و قور می کرد. حاج آقا که دست به خاطره ش قویه یه خاطره هم درباره قار و قور شکم تعریف کرد برامون. یه روز تو جلسه کنار رئیسشون نشسته بودن که یه هو چشمتون روز بد نبینه یه قار و قـــــــور (به همین طولانی) به سراغشون اومد. رئیسه فکر می کنه گوشی ش داره ویبره می کنه. فوری از جیبش در میاره و با تعجب می بینه خبری نیست!\nاین از خاطره ی حاج آقا! دیگه من هر موقع شکمم به قار و قور میفته بچه ها می گن گوشی کی بود؟!!! هفته ی بعدی که حاج آقا دوباره اومد خوابگاه من بازم شکمم به قار و قور افتاد. دیدم فایده نداره رفتم از اتاق بیرون تا بلکه صداش تموم بشه! بعد از چند دقیقه برگشتم و گفتم: خیالتون راحت بچه ها سیم کارتش رو درآوردم دیگه زنگ نمی خوره! اما بعد از یه ساعت دوباره دیدم شکمم داره ویبره می کنه. بچه ها گفتن مگه سیم کارتش رو درنیاوردی؟ گفتم چرا اما وایفای ش روشن بود الآن یه ایمیل اومد برام!\nلایک رو نزنی امیدوارم همه اپراتورها به شکمت پیامک تبلیغاتی بفرستن!",
    "ی داداش با معرفت و فوق العاده جذاب دارم..\n3ماه پیش اومد مغازه ی شلوارو دید تازه مد شده بود رنگش.. گفت ا این برام سایز بزرگترشو بیار  چون رونام بزرگ میشه این سایز بم نمیخوره\nمنم که جون بخاد میدم گفتم چشم\nآقا زدو این رفیق خوش تیپمون رفت مسافرت دیگه نیومد... شلواره که اندازه هیشکی نمیشه هیچ.. از مدم افتاد !\nالان هیشکی نگاشم نمیکنه\nمن موندم کی جوابگوئه؟؟؟ میدونین چقد پول شلوارس؟؟؟؟\nمدیونین اگه فک کنین امیر21 خودمونو میگم ;-)\nپی نوشت: کچل دلم واست یه ذره شده کجا موندی تو؟؟\nاین پستم بهونه کردم.. داداش پاشو بیا ببینمت با مرام :-( پول شلوارم فدا ی تار موت .. جواب گوشیتو بده قربونت برم..\nخخخخخخخ",
    "این پسرعموی ما وقتی کوچیک بود هروقت میرفتیم خونه مادر بزرگم تا اذیت میکرد مادربزرگم میگفت اذیت نکن،یه عکس داشت قاب گرفته بود آورده بود خونه مادربزرگم،عکسشو برمیداشت میگفت بدین میخام ببرم خونه ،دوباره میاورد فرداش واین داستان همیشه ادامه داشت",
    "پریشب شیفت بودم صبح که ساعت ۸  شیفتم تموم شد ابجیم زنگ زد :فتاااااااااااااااااااااااااانهههههههههههه  :||||  زووودی بیا خونه ما هیلا و ایهان  (خواهرزاده هام)هوس پارک کردن ::::||||| بیا بچه هام دارن تلف میشن $_$\nمن: :| ب من چ ابجی خودت ببرشون من الان خستم خودت ببر مثه اینکه بچه های تو ‌هستنا :|   ابجیم: خیلی بی رحمی فتان :/ اینا خواهر زاده هاتن غریبه نیسن که حالاهم گمشو برو :||| قط کرد منم دلم سوخت براش :(( دوباره زنگیدم : الو اجی باشه قبول بگو‌حاضر شن بیام \nآبجیم: واااااااااااااااااای مرسی فتانه جونم :-** من :||||| خب حالا لوس بیمزه بگو بیان پایین وایسادم \nخلاصه اومدن  رفتیم\nهیلا و آیهان : خاله جونیییییییییییییییی خانومیییییییییییی دکی خانووووووووووم :| فتان جوووووووووووووون   |: \nمن: جون دلم عزیزای خاله ؟ ^________^\nمیشه بریم آرین  و مهدیس و دینا (اولی اون یکی خواهر زادم دومی  سومی برادر زاده هام )رو هم ببریم  :-* باشه خاله جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟\n من :||||||||||||||||| نه خیییییییییییییییییییییییییییر نمیشه شما ها هم اضافی هستین داشتم میرفتم بکپم نذاشتید اه :( \n اونا :فتان جونمممممممممممممممم ( :| ) میشه میشه میشه میشه؟\nمن باشه بابا سرمو بردید بذار زنگ بزنم بهشون :/\nخلااااااااااااااصه اوناهم اومدن حالا من موندم و زن داداشم با 5 تا گودزیلا :|\nرفتیم ائل گلی (بلههههههههههه تبریزی هستیم ^____^)\nسوار همه ی این آت و آشغالا نمیدونم اسمشون چیه  شدن عاخرش چون میدونن من از اینجور چیزا خوشم نمیاد به زور منو کشوندن به طرف این اسکیت یو ::::::::::|||||||||||||||\nتهنایی سوارش شدم :( قلبم اومد تو دهنم وااااااااااااای نمیدونید خیلی ترسیده بودم   \nبعدش رفتیم یه ناهاری بخوریم بعدش بریم خونه  رفتیم یه پیتزایی اونجا هم دو سه تا پسر هم سن من نشسته بودن . مذاکرات ^_^ گودزیلاهارو داشته باشید :|\nمهدیس : وااااااااااااااااااااای عمه جونم اون پسره رو ببین چقد خوشگلههههههههههه ابرو هاشم برداشته عروسکیه واسه خودش :|\nهیلا: واااااااااااای عاره مهدیس جونم خیلی خوشگلن خاله برو زنشون شو :|||||||||||||||| \n آیهان : اه اه چقد زشتن ولی به نظرم برا خلاص شدن از شر فتان کیس (تاکید میکنم کیییییییییییییس :| ) خوبین 8|||||||||||||||||\n\nمن :!@#%^*(+*|@@#$\nزن داداشم !@#$%^&*)()*&^%$#@|{}[],؛؛آأ،ِّژ\nمهدیس و هیلا ^___^\nآیهان و آرین :/\nدینا( این که فقط میخورد فک کنم فهمید قراره من حساب کنم اندازه 5 نفر خورد :| )\nتازههههههههههههه بالا ترین رده ی سنیشون 5 ساله :| اونوخ من تا 18 سالگی هیچوخ به ازدواج فک نکردم :| یه همچین آدمی هستم :))",
    "امروز سرکلاس اومدم اجازه بگیرم همین که گفتم استاد بلافاصله برگشت گفت تویکی خفه. احساس کردم دراین جهان ذره ای ناچیز بیش نیستم",
    "به بابام میگم احساس میکنم چشام ضعیف شده ، میگه:انقد بهت میگم ورزش کن نمیکنی الانم نتیجشو بگیر. اخه پدر من اگه میگفتی هویج بخور ی چیزی اخه ورزش چه ربطی داره؟؟؟ الان دارم چمدونم میبندم برم افق شماهم خواستی بیا....",
    "خدا شاهده راست ميكم\nسال آخر دبيرستان بودم يه بسره 3 ماه تلاش ميكرد كه ازش شماره بكيرم نكرفتم شماره رو نوشت سر ديوار منم خوشم اومد زنك زدم تا فهميد منم كفت: عاششششششششقتم بدر سوخته.\nالان 3 سال ميكذره 1 ساله هم ازدواج كرديم\nاز تجربيات اين بنده حقير استفاده كنيد ميبينيد  كه ضرر نداره",
    "يكي از همسايه هامون يه خانوم 80 ساله اي هستن خدا حفظشون كنه ^___^ تعريف ميكرد كه دخترم ميره سركار من بچه اش رو نگه ميدارم يه روز دخترم گفت مامان پسرم قيمه دوس داره امروز براش قيمه بپز ميگه منم زنگ زدم به شاگرد مغازمون گفتم يه 4 ليتري مايع ظرفشويي و يه روغن مايع از اين ليتريا بياره خونه...ميگه داشتم گوشت رو تفت ميدادم ديدم كف كرد گفتم دختراي مردم قابلمه ميخرن دختر منم قابلمه خريده اين چه قابلمه اي كه همش كف ميكنه(دقت كنين دخترش دكتره)... خلاصه هرجور بود گوشت رو تفت دادم بعدش اومدم سيب زميني سرخ كنم ديدم بجاي اينكه جيز جيز كنه فس فس ميكنه^__^ ميگه اعصابم خورد شد زنگ زدم به شاگرد مغازه مون گفتم اين چه روغنيه ورداشتي آوردي همش كف ميكنه بيا ببر عوضش كنه ميگه شاگرد مغازه كه اومد روغنو كه بهش دادم ديدم تركيد از خنده  گفتم چته چرا ميخندي؟؟؟ گفت مادر من آخه با مايع ظرفشويي هم غذا ميپزن:-))))))))",
    "یعنی اگه یکی از دانشجوهای 4 جک بفمم نمرش زیره 19.75 شده....\nفقط بفممممممم...\n\n\n\n\n\n\nبه همون روغنی که به کیشمیش میمالنه پست قبلیم قسم\nتلافی این چند روز تعطیلی سایتو رو سرش خالی میکنم :/\nمام دانشجو بودیم!!! مگه سایت تطیل میکردن؟؟؟؟",
    "تولدم نزدیک بود به همه اعضای خانواده یادآوری کردم که چند روزدیگه تولدم مخصوصاً به داداش بزرگم بهش گفتم نامردی اگه امسال کادو نخری اونم گفت من نمی دونم کی تو فامیل ما انقد از این لوس بازی یا رو تو خودش در می یاره که تو ازش یادگرفتی یا نکنه بازم ازاین فیلمای چرت پرتیا رو دیدی منم بهش گفتم آخه دادش آدمم انقد خسیس (رو این کلمه خیلی حساسه) واسه این که چیزی نخری اینا رو میگی گفت خوب حالا تا روز تولدت. روز تولدم رسید اومد خونه بعد یهویی دیدم یه جعبه از این فانتزی خوشگلا رو خریده جعبه مشکی با روبان قرمز من اصن باورم نمی شد خانواده محترمه هم اصن باورشون نمی شد کلی کیف کرده بودم  جعبه رو داد دستم بعد جعبه رو باز کردم. وای دو تا سوسک واقعی توش بود هیچی دیگه جعبه رو طرف خودش پرت کردم آی جیغ زدم زدم که نگو بعدشم کلی گریه کردم دو تا داداشام از خنده داشتند زمین گاز می زدند آمن بدبخت جیغ گریه. هیچی دیگه بعدشم مامانم باخنده امد این دوتا سوسک کشت ولی داداشم شانس آورد چون دررفت.\nآخی اینم داداش ما داریم؟",
    "با رفیقم اینا رفته بودیم شهمیرزاد جاتون خالی\nاتیشو و بند و بساط\nقلیونو ردیف کردیم این پسر عمه بابام اومد ( چوپان هستش) گفت یه کامم به ما بدید\nاقا خدا سر شاهده 6 ساعت از 9 صبح تا 3 بعد ازظهر گوسفندارو ول کرد نشست پا قلیون ما هم دیدیم پا نمیشه گفتیم یکم منچ بازی کنیم قره قروت هم اوردیم وسط شروع کردیم خوردن هی تعارف میکردم هی نمیخورد\nشب ساعت 10 رسیدم خونه میبینم بابم ایستاده جلودر از همون دمه دار شروع کرد داد کشیدن\n- اهای مردم پسره من ترییاک میخوره به پسرعمم هم تعارف میکنه من چه گناهی کردم و .....\nمن میخوام از اون عباس غلی گرامی بپرسم ما چجوری 1کیلو تریک رو 1 ساعته 4 نفری خوردیم؟\nخوش حال میشم بگی الان از ازمایشگاه برگشتیم\nدوستون ددارم :)",
    "همکارم تو بازی والیبال انگشتش شکسته حالا ما دیدیمش.دیالوگ ها رو داشته باشید فقط\nمن：ای وای راستشو بگو اگه شوهرت زده با قفل فرمون بیام.بزنمش لهش کنم;-)\nیکی از همکارهای مرد：نه با شناختی که من از این زوج دارم احتمالا جوری شوهرشو زده که انگشت خودشم شکسته:-P\nخودش بنده خدا انقدر خندیده بود اشکاش جاری بود\nیه همچین همکارهای مثبت اندیش کانون خانواده گرم کنی هستیم ما:-D",
    "خداوکیلی هیچی مث ضایع کردن یه معلم لوس و ننر حال نمیده اینجانب بدجور تو این حرفه واردم\nیه معلم فیزیک داریم بدددددجووور از گرما بدش میاد ما هم اومدیم باش لج کنیم میزشو چسبوندیم به بخاری ،بخاری هم تا ته زیاد کردیم .پنجره ها رم بستیم یک ذره از گرما هم هدر نره همه بچه ها هم کاپشناشونو پوشیدن اصن یه وعضی\nمعلمه وسط کلاس حالش بد شد رفت و دیگه نیومد نگو شک کرده بود که ما دست به یکی کرده باشیم رفته بود به ناظم بگه بیاد \nحالا مارو بگی دیدیم حالا ضایع میشیم ، بخاری رو خاموش کردیم پنجره هارو واز کردیم با کاپشنامون همین جور باد میزدیم خلاصه ناظم اومدتو هوا عالییییی \nهیچی دیگه معلمهبدجور ضایع شد ولی خیلی خندیدیم دست معلمه درد نکنه دیگه داشتیم خفه میشدیم",
    "یادمه بچه که بودم یه بار غذای مامانم شور شد منم که دلسوووووز\nبه محض اینکه پاشو گذاشت بیرون یه قندون قند ریختم تو قابلمه. این قندا هم درسته شناور موندن رو غذا ...\n\nهیچی دیگه... مامانم وقتی رسید که من داشتم قندارو با گوشکوب میکوبیدم...",
    "یه گودزیلا داریم هشت سالشه  برگشته میگه رمز موبایلت رو بزن .\nمن .چرا\nاون .می خوام برم بیتالک با امیر علی چت کنم بپرسم ازیوسف خبر نداره قرار بود امروز بیاد فیسبوک نیومده نگرانم نگران میترسم با مریم باشه دیگه نیاد طرف من .\nمن یه ساعت تو هنگم .جالبیش اینه من هم سن این بودم فکر میکردم اسب سواری یعنی اسب سوارت میشه می چرخی\nلایکم اگه دوست داشتی بزن ////////",
    "دیشب آبجیم و شوهرش خونمون بودن سمبوسه خونگی درست کردیم  خودم و آبجیم سر سفره پیش هم نشسته بودیم غذا داغ بود هروقت دهنمون میسوخت با دهن پر فوت میکردیم تو دهن اون یکی تا سرد بشه ،شوهر آبجیم و داداشام که سیر شدن ویادشون افتادکه باید برن بیرون، بابام و مامانم هم رژیم گرفتن \nجاتون خالی همشو خودم و آبجیم خوردیم فقط نمیدونم چرا دلمون درد میکنه شما نمیدونین؟فکر کنم اثرات زیاد درس خوندنه\n\nدر ضمن حال به هم زنِ روانی هم خودتونین",
    "ما ایرانیا هرچی بدبختی داریم از رودربایسی مونه.\nعاقا من یه عمه دارم هرچی از دهنش در می آد جلو جمع به ما میگه بعد میگه هههه شوخی کردم... :|\nیه روز اومد گفت:« خیلی خررری نرگس!»\nمنم یه لبخند ملیحی زدم گفتم: «اختیار دارید خری از خودتونه! چشمتون خر میبینه...»\nهیچ اتفاق خاصیم نیوفتاد تازه دارم با کف شوی پلین خونه شو تمیز می کنم اصلا هم خسته نمیشم!\n\n:|",
    "یکی از بد ترین اتفاقات بچگی, این بود که :\nمیخوابیدی وسط هال, وقتی بیدار میشدی, یه عالمه مهمون دورت نشسته بودن !!!\nلامصب, مگه میشد آدم از خواب بلند شه !!!\nمن که همیشه خودمو تا 3 ساعت به خواب میزدم !!! ^_^",
    "آقا(چیه؟ حتما باید غلط بنویسم؟) یه بار مامان و بابام سر اینکه کی بهتر میوه می خره دعواشون شد چون مامانم می گف میوه های بابام خوب نیس فرداشم مهمون داشتیمو خلاصه قرار شد این دفعه مامانم میوه بخره روز مهمونی من به شخصه از دیدن اون همه میوه ترگل ورگل کف کردم مخصوصا پرتقالا مهمونام بیشتر پرتقال ور می داشتن دقت کردم دیدم اینا پرتقالشونو که می خورن قیافشون جمع میشه و با لبخند ژکوند به مامانم نیگا می کنن آخه مامانممم کلی از خودش تعریف کرده بود که آره این میوه هارو من گرفتم.منم یکی پوس کندم خوردم و.... بلههههههه پرتقال نبود که نارنج بود اونم از نوع بسی ترش مامانمم وقتی فهمید با یه لبخند نرگسی در اولین افق ممکن محو شد و تا سال های سال بابام وقتی از خرید میوه میاد چیزیم نمیگه ها فقط میگه نارنج مام قضیه رو می گیریم و بازم مامانم تو افق....",
    "روستایی بودن همیشه افتخارمه\nخواهر زادم 3 سالشه داشتم باهاش بازی می کردم که یهو زارت \nیه صدایی ازش اومد.\nدقت کنید من اصلاً بهش توجهی نکرم\nاونوقت برگشته تو روی من میگه تو بودی .....\nمنم همین جوری نیگاش کردم و گفتم مبین(با حالت اخم)\nهیچی دیگه میگه دایی اصن کار دوتامون بود باشه \nحالا بیا ادامه بازی...\nاینا گودزیلا نیستن فقط موندم به سن بالاتر برسن ازشون میخاد چی دربیاد.",
    "پارسال کلاس اندیشه 2 داشتم استادش هم یه استاد خشک بود...(البته بگذریم که استادش میانسال بود و جلسه اول گفت از متانت من خوشش اومده بود و امتحانی که 12 اینا میشدم رو بهم 19 داد...)دیدم یکی از اقایون کلاس رو میشناسم اخه ترم قبل اندیشه 1 داشتیم...اینم بعد چند وقت قبل حضور استاد برامون اهنگ میخوند صداشم عالی بود اعتراف میکنم همه کلاسهام رو بخاطره شنیدن اهنگهاش رفتم...تازه به استاد هم گفته بود استاد این ترم بچه ها رو با هم دیگه عقد کنین...کلاس رفت رو هوا\nاز همینجا از اقا کامران و اقا عباس تشکر میکنم واقعا معرکه اند",
    "یه بارمنو دزدیدن:",
    "یــه روز بـابـام یـه گـلـدون بـا گـلـش خـرید آورد گــذاشـت رو تـاقــچــه …\n\nآقــا مـن ســه روز بـش آب مــیــدادم...\n\nروز ســوم وقــتـی از ســر کــار اومــد گـــلــدونــو بــرداشــت...\n\nیــه سـیـنـی بــا چـاقــو آورد و شــروع کــرد بــه قــاچ کــردن گــلــدون...\n.\n.\n.\n.\nاونــجــا بــود کــه مــا تــازه فـهـمــیــدیــم آنـــانـــاس چــیـه...",
    "تو باشگاه داشتم واسه خودم ورجه ورجه می کردم ( بعله ورزشکار هم هستم مشکلی هست؟!!!!!!!!!!!!!!!) مربیمون داشت به بچه ها رژیم غذایی میداد\nمربی: تو هفته یه روز یه لیتر آب میوه می خورید فقط\nفرداش یه موز و دو تا خرما برای هر وعده می خورید\nروز بعدش فقط آب می خورید\nمن: خووووو عزیزم یه دفعه بگو فتوسنتز کنن دیگه\nمربی بی جنبه گذاشت دنبالم\nنه شما بگید مگه دروغ گفتم؟!!!!!!!!!!!!1",
    "همسایمون چشماشو عمل کرده بود،بابام و داداشم-گودزیلا.سه ساله-رفتن خونشون عیادت!حالا بگذریم که پدرم برای صرفه جویی کمپوتای سه سال پیش رو از فریزر درآورد و براشون برد،بعد دو ساعت برگشتن از داداشم میپرسم خو چیکار کردین؟!میگه کیک خولدیم!!پرسیدم کی بهت داد،گفت خو تو دیگه!!حالا هی من میگفتم من که اونجا نبودم،میگه چلاااا بودی!!آخرش از بابام پرسیدم،گفت نه پسرشون دهن داداشی گذاشت!!منم کنجکاویم گل کرد پسرشونو زیر نظر گرفتم:سویی شرت صورتی جیییغ،کفشای آل استار صورتی،جین تنگ،کیف کج لی،موها بلند،..\nبعد از تحقیقات فهمیدم خودشه!!منو بگو تا چند وقت پیش فکر میکردم زن گرفته این دختره زنشه..!!\nمن:*_*\nپسرهمسایه:۰_۰",
    "خالمینا اومده بودن خونمون دور دهن گودزیلاش کثیف شده بود.\nخالم رو کرد به گودزیلاش و گفت (محمد برو اون دهنتو بردار دستمالو پاک کن افرین بدو)\nما 0_0\nمحمد پخش روی زمین\nدهن محمد>_",
    "ایام امتحاناته ....درس خوندن منم بخوره تو سرم ک تا حالا چندبار باعث شده دکوراسیون اتاقمو عوض کنم...لا اله الا الله",
    "دوستم داشت از وفاداری حرف میزد.........\nدوستم:ببین من با این که دو دوست پسر دارم همزمان اما بهشون وفادارم \nمن:=_=چطور؟\nدوستم :مثلا با شارژی که دوست پسر اولیم برام میخره به دوست پسر دومیم زنگ و پیام نمیدم^_^\nمن:!_!\nواقعا که...............",
    "سلام بچه ها ببخشید اگه خوب ننوشتم پست اولمه و کم تجربه\nپارسال که سال سوم دبیرستان بودیم (بعله کنکوریم )یه روز دبیر نداشتیم قرار بود بی سر و صدا توی کلاس یا نمازخونه درس بخونیم ماهم ساکت میحرفیدیم یکدفه مدیر اومد تو کلاس که مثلا با هامون حرف بزنه (خیلی روی همه چیز علی الخصوص حجاب حساسه )چن تا از بچه ها هم نبودن کم کم اومدن  کلاس وسطای حرف مدیر بیچاره بود که یکی از همکلاسیامون که مقنعه شو برداشته بود در رو باز کردهمینجوری سرشو انداخته بود پایین اومد تو حالا ما هرچی با چشم و ابرو و زبون بی زبونی اومدیم بهش بگیم نشد که نشد بعدم یکی از بچه ها گفت فلانی خانم مدیر (اسمشو گفت یعنی سر کلاسه )اینم همینجوری با آرامش داشت میرفت که بشینه سر جاش فک کرد داره میگه مدیر ناراحت میشه مقنعه سرت نیس باحرکات ...گفت برو بابا مگه چی میگه بعدش که نشست سر جاش تازه فهمید موضوع چیه ...\nحالا ماااااااااا........\nمدیر بیچاره........\nواما همکلاسی بی خبر.....",
    "اون زمان که سال چهارم بودیم و برای کنکور مثلا درس میخوندیم تکنولوژی تو خونه ممنوع شده بود ، یه شب داشتم یواشکی تبلت بازی میکردم که یه دفعه مامانم شبیخون زد . منم هل شدم خیلی ضربتی تبلت رو زیر ملحفه پنهان کردم . مامانم یه کم مشکوک نگاه کرد چون چیزی پیدا نکرد گفت : پاشو برو لامپو خاموش کن بگیر بخواب فردا موقع درس خوندن  خوابت نیاد\nمنم خوشحال از این که لو نرفتم جنگی پریدم لامپ رو خاموش کردم ولی چشمتون روز بد نبینه وقتی رومو برگردوندم دیدم مامانم به یه جایی خیره شده ، نگاه که کردم دیدم ملحفه عین نورافکن تو تاریکی میدرخشه !\nهیچی دیگه تبلت لامصب هنوز روشن بود !\nخلاصه هم تبلت رو گرفت هم حال منو !\nهیییییی ... یادش بخیر!",
    "ما تو خابگاه یه دختری داریم اسمش عسله و از نهران اومده خیلی ادعای کلاسش میشه خیلی هم اداواطوار داره...\nخلاصه یه روز دیدم یکی از هم اتاقیاش تو راهرو داره صداش میکنه میگه:عسسسل! عسسسسل!!! ای بابا عسسسل بدو کلاس دیر شد!!!\nبعد دید این عسل جواب نمیده یهو قاطی کرد گفت:پپپپپپوووورررررااااان!!!o_0 پپپپپوووورررراااان کدوووووم گوووووووری هستی بیا دیگه!!! آقا تا اینو گفت ما از خنده  در و دیزار خابگاه رو جویدیم حالا او پورانسل(پوران و عسل) رفت با دختره دعوا گرفت که چرا اسم واقعی منو تو خابگاه جار زدی بیشعور!!!! دیگه هم اتاقیشو ندبدم فکر کنم کشتتش!!!!:)",
    "مادربزرگم یه دختریو واسه ازدواج به عموم معرفی کرده،حالا عموم:نع مامان،خوشم نمیاد،قدش کوتاهه\nمادر بزرگم:پسرم دختر باید عاقل باشه(بادست اشاره کرد به من)الان این نردبون ریقو رو ببین!من:0\nنه جمال داره،نه کمال،نه اخلاق!عقلم توسرش نیست!!\nولی قدش بلنده!پسرم برات مثال زدم ک بدونی همه چی ب قد نیس،ادم قدبلند بیشعور(اشاره به من)بسیاره!!!\nمن:-////////\nدختره ^_____^\nعموم:-0\nمادر بزرگ:-))))))\nخو لامصب میخوای مثال بزنی چرا  من بدبختو میبری زیر رادیکال!",
    "سر کلاس زبان نشسته بودیم.کلاس آیلتس.همه هم ادعا و آماده برا رفتن خارج. بگید خب.یهو استاد داشت دیکشنری مثال میزدو پرسید مثلا دیکشنری فارسی به فارسی که همتون میشناسیداسمش چیه؟؟؟یکی از بچه ها از ته کلاس با یه اعتماد به نفسی داد زد کدخداااا(منظورش دهخدا بود!!!) هیچی کلاس رفت رو هوا و توی کانادا فرود اومد. الان همه اونجاییم میخوایم پناهندگی بگیریم.استاد هم دیگه پیداش نشد!!اونوقت میگن جلوی خروج مغزها رو بگیرین !!!والااااا",
    "آآآآقا من بچه بودم  حدود یه5 سالم بود سرما خوذدم مامانمم اومد واسم بوخور اوکالیپتوس گذاشت یه روسری انداخت رو سرم منم تا چشم مامانمو دور دیدم روسی رو انداختم رو زمین یه پتو برداشتم دو لایه(دقت کنید دو لایه اش کردم ببینید چقدر سنگین شد!)انداختمش رو سرم به خیال اینکه رود تر خوب میشم ...\nهیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه با سررفتم وسط کاسه بوخوردااااغ..\nخداروشکر چیزیم نشد مامانم زود رسید...\nاصن یه وضیییی بچه که نبودم آتیش بودم...\nبکوب لایکو به افتخار من و هرچی بچه شیطونه...",
    "اقا ما صبح امتحان داشتیم رفتیم خونه رفیقمون گفتم چی داری بخوریم گفت یه کمپوت گیلاس تو یخچال وردار بخور ما هم خوردیم رفتیم سر جلسه اقا چشتون روز بد نبینه دل درد شروع شد هرچی به مراقبه التماس کردم بزا من برم دست شویی  نذاشت منم کمربندمو باز کردم بعد از نیم ساعت فشار زیاد شد ما گفتیم برگه رو بدیم جونمون خلاص پا شدیم شلوارمون افتاد پایین برگه ها رفت هوا !!!!",
    "یه بار نزدیکای عید سر کلاس زبان بیکار نشسته بودیم که معلممون گفت چون تعدادتون کمه بیایید یه خورده انگلیسی حرف بزنیم(خودش رتبه ی 23زبان رو آورده)من وپسرعموم هم ازبس فیلم های زبان اصلی نگاه میکنیم مکالمه مون بد نیست-یه خورده که با معلم حرف زدیم یهو یکی از بچه ها داد زد:?hi-sir?do you know what is the fish\nمعلممون گفت:?what\nرفیقمون داد زد :تحفه-تحفه-تحفه(میدونی ماهی چیه؟تحفه تحفه تحفه!!!)\nراستی خیلی وقت دیگه از رسانه تبلیغ نمیشه؟\nمسولیین رسیدگی کنن لدفا",
    "با نامزدم قهر کردم! نمیاد منت کشی کنه! فک کنم منت کشیاش تموم شده!!!\nحوصله م سر رفت! همه پستای عباسو خوندم بازم زنگ نزد!\n5 ساعت سوار BRT شدم و کل شهرو گشتم بازم زنگ نزد!\nتمام کمدها و کشوهای دراور رو مرتب کردم.... نزد!\nتوالتم شستم.... نزد!\nاصن خره!",
    "دیروز داشتم با شوهرم درددل میکردم،اومدم بگم مامانتو آبجی مریمت همش پشت سر من صفحه میزارن،گفتم پشت سر من پست میزارن...\nامان از دست فورجوک",
    "·•●★ خانم میم.::.دختر کورد ★●•·\n\nمورد بوده تو خوابگامون دختره به خاطر کثیف بودن ظرفا،\n\nدوتا دونه تخم مرغ رو تو قابلــمه دوازده نفـــره نیمرو کرده\n\nحالا مدیونید اگه فکر کنین اون یه نفر من بودم، بـوخــودا",
    "تو استادیوم تختی آبودان بودیم بازی صنعت نفت آبادان بود و شهرداری بندر عباس..\nیه بنده خدایی کنارم بود خیلی هیجان داشت واسه بازی مثلا توپ تو وسط\nزمین بود..اون داد میزد گُلللللل..!!\n\nیا مثلا پنالتی!!!\n\nبعد هی گوشیش زنگ میخورد..یدفعه عصبانی شد یه نگا به من کرد گف:\n\nداداش تویی هی داری به من میزنگی؟!!\n\nمن:|\n\nلیدر باشگاه:|\n\nدروازه بان شهرداری بندعباس:|",
    "امروزیه دختریو دیدم ماشالا باغ وحشی بود براخودش\n.\n.\n.\n.\n.\n .\n.\n.\n.\n.ساپورتش گورخری\nمانتوپلنگی\nچشاش مثل آهو\nپاهاش مثل اسب\nقدش ماشالا مثل زرافه\nلباش شتری\nاخلاقش سگی\nناخناش مثل خرس\nراه رفتنشونگو ......مثل خود کبک...\nازهمه جالبترصداش میکردن پروانه!!",
    "قبلا یه اسپری میخریدم 2500 صب به صب که میخواستم برم بیرون میزدم به خودم و میرفتم دیروز رفتم از همون اسپری بخرم قیمتش شده 22500 ..... هیچی دیگه منم صب به صب که میخوام برم بیرون بوش میکنم خیلی شیک میذارمش سر جاش و میرم .................الکی که نگفتن پول علف خرس نیست",
    "شماهم وقتی بچه بودین آرزوتون بودباباتون موقع رانندگی شمارابغل کنه تابتونیدماشین رابرونیدیامن فقط این طوری بودم؟\n.\n.\n.\n.\n.\nراستش رابگونامردی اینطوری نبودی؟",
    "سر کلاس زبان نشسته بودیم وقت استراحت بود چند دقیقه مونده بود به زنگ\nدبیر شروع کرد به صحبت غیر درسی ، گفت: آدم باید خوب جوک بخونه تا بتونه خوب طنز بگه مثلا همین آقای مستقیم \nما O-o من و یکی از بچه ها همزمان گفتیم: عبـاس مستقیــــــــــــم؟؟؟؟؟؟\nگقت آره دیگه ^_^ \nهمچنان من O-o\nیهو ساعت زنگ زد از خواب بیدار شدم :|\nینی در این حد عاشق پستای داش عباس ام\nجالب اینجاست همون کسی که تو خوابم داش عباس رو میشناخت وقتی بهش گفتم گفت که اونم 4جوکیه!! ^_____^\nخواستم از همین جا اعلام کنم که داش عباس فدایی داری. به گذاشتن پستای باحال ادامه بده، بابت تموم وقتایی که پستاتو میخوندم   :D ^_______^",
    "دختره منو ادد کرده بعد بی مقدمه پی ام داده\nمرسی از ادد کردنتون\nخواهشا به من پی ام ندین\nﺳﻮﺍﻻﯼ ﺷﺨﺼﯽ ﻧﭙﺮﺳﯿﻦ\nنذازین از اکسپت کردنتون پشیمون شم :|\nیه بی اف فاب دارم\nالان 3 ساله با همیم\nﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﻣﻮﻧﻢ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻫﺴﺘﻦ ﺍﯾﺸﺎﻻ\nﺍﮔﻪ ﺧﺪﺍ بخواد ﻣﺎﻩ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻣﯿﺍﺩ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯾﻢ\nﺷﻤﺎ ﭼﯽ ﺩﻭﺱ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﯼ .... ﺍﺳﻤﺶ ﭼﯿﻪ ... ﭼﻦ ﺳﺎﻟﺸﻪ ... ﺍﻭﻧﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎ ﻣﻨﻮ ..!!!! :| :|\n.\n.\n.\n.\nﺧﺪﺍﯾﺎ ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺷﻔﺎ ﺑﺪﯼ ﺍﻭﻝ اونو شفا بده!!",
    "دوستم اومده خونمون بعد ناخنش شکسته سریع و با دلشوره میگه ناخن گیر داری؟ میگم نه میگه سوهان چی میگم نه بغض کرده میگه یعنی تو این خونه چیزی ندارید که من ناخنم رو بگیرم... میگم داریم منتهی شخصیه حالا تو که ناخنت شکست دیگه برا چیته با دندونات صافش کن در کمال ناباوری میگه: میخوام بقیه شونم بگیرم آخه میدونی ما دخترایی که یکی از ناخن هامون بشکنه بقیه اش رو بگیریم ببین دلمون بشکنه چیکار میکنیم...\nمن هیچی نمیگم کاریش هم ندارم فقط شما بگید با اون دو تا دوست پسرش که گذاشتن رفتن و این سه تایی که الان داره صحبت نکنم بگم براش نذر کنن؟",
    "اقا امروزداشتم انارقاچ میکردم هم اتاقیم اومده میگه:\nچه حوصله ای داری نشستی داری با چاقوقاچ میکنی میگه ما خونمون اناروبرمیداریم میکوبیم به دیوارخودش نصف میشه اولش فکرکردم شوخی میکنه نگو نه کاملاجدیه...\nخخخخخخ",
    "آقا یادش بخیر ما دوران راهنمایی تو خوابگاه یه دوستی داشتیم به اسم جابر . این آقا جابر واقعأ بچه ی درس خونی بود و پارسال هم رتبه 78 کنکور شد .موقع امتحانات سحر بیدار میشدیم درس میخوندیم که یه شب وقتی بیدار شدیم رفتیم نماز خوندیم و شروع کردیم به درس خوندن . نیم ساعت که گذشت تازه صدای اذان به گوشمون رسید. شاید باورتون نشه ولی انقد فشار بهمون اومد که همه ی بچه ها روبیدار کردیم .",
    "دیشب رفتیم خواستگاری واسه داداش بزرگم...\nبعد جدل های فروان نوبت این شد ک برن باهم حرف بزنن\nداداش کوچیکم:داداش هادی از همین الان بهش رو ندی سوارمون شه!!!\n\nداداش هادی -_-\nمن : :)))\nپشمک حاج عبدالله O_o",
    "دیرﻭﺯ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ 2 ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﯾﻦ\nﺩﺭﺱ ﺭﻭ !\nﺳﻮﺍﻻﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ :\nﺳﻮﺍﻝ 1 : ﻭﻻﯾﺖ ﻓﻘﯿﻪ ﭼﯿﺴﺖ ؟\nﺟﻮﺍﺏ : ﺑﺎ ﺳﻼﻡ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻋﺰﯾﺰ ، ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ\nﺍﯾﻦ ﺩﺭﺱ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻻﺯﻡ ﺑﻪ ﺫﮐﺮ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﮕﻢ ﻭﻻﯾﺖ ﻓﻘﯿﻪ ﻭﻻﯾﺖ\nﺧﻮﺑﯿﺴﺖ .\nﺳﻮﺍﻝ 2 : ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺩﯾﻦ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﯿﺪ .\nﺟﻮﺍﺏ : ﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮﯾﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ، ﻗﻠﻤﺮﻭ ﺩﯾﻦ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻭﺳﯿﻊ ﺍﺳﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ\nﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺷﻮﺩ .\nﺳﻮﺍﻝ 3 : ﭼﺮﺍ ﺍﻣﺎﻣﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ؟\nﺟﻮﺍﺏ : ﺗﺮﻡ ﯾﺎﺯﺩﻫﯿﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ، ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻧﺪ .\nﺳﻮﺍﻝ 4 : ﺳﮑﻮﻻﺭﯾﺴﻢ ﭼﯿﺴﺖ ؟\nﺟﻮﺍﺏ : ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺳﮑﻮﻻﺭﯾﺴﻢ ﺭﻭ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ؟؟؟ ،\nﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮﯾﻢ .\nﺳﻮﺍﻝ 5 : ﺗﺤﺮﯾﻒ ﭼﯿﺴﺖ ؟\nﺟﻮﺍﺏ : ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﻭ ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﯿﻢ !\nﺁﺧﺮ ﺑﺮﮔﻪ : ﻧﮑﺘﻪ ﯼ ﻣﺜﺒﺖ ﮐﻼﺱ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺪ :\nﺟﻮﺍﺏ : ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﻦ ﮐﻪ ﮐﻼ ﯾﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻭﻟﯽ ﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﺮﺑﺎﺭ ﺗﺮﯾﻦ\nﮐﻼﺱ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩ .\nﺧﺪﺍ ﮐﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺗﺮﻡ ﺁﺧﺮﻣﻪ ،\nﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﻢ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﻣﺮﺍﻗﺐ ﻧﺬﺍﺷﺖ ،\nﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﮔﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﺩﺍﺷﺘﯿﺪ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ..",
    "عاغا یکی از دخترای هم کلاسم اومد پیشم جزوه فیزیک ازم بگیره تا کپی کنه.منم ته دلم ازش بدم میومد و دوس نداشتم بهش بدم ولی روم نشد بگم نمیدنش.\nهیچی دیگه دست خط خرچنگ قورباغه ای مو دادم کپی کنه هیچیشو نتونه بخونه فیزیک بیوفته تا دیگه اون باشه و از من جزوه نخواد!!!!!\nدکترا جوابم کردن گفتن فقط معجزه می تونه نجاتت بده@-@",
    "امروز رفته بودم خونه عمم اينا.تارسيدم پسرعمم که ۹ سالشه درو واکردگفت مامانم رفته بانک.\nمنم رفتم تونشستم توسالن.\nپسرعمم داشت اهنگ گوش ميداد يهوداد زد:الو سلام نميتونم ازفکرت درام من هنوزم مٽل قبلنام هنوزمٽل نفسى برام اووووو الوسلام....\nمن0_0\nبرگشته به من ميگه نترس بابا.لامصب يه دوست دخترم نداريم اينارو واسش بخونيم خرشه!من0_0\nگفت منظورم اينه يه دوست دخترنداريم باهاش خلوت کنيم.من0_0.\nگفت بابامنظورم اينه يه دوست دخترنداريم بهش خيانت کنيم حسوديش بشه\nمن0_0.\nگفت اى بابامنظورم اينه..\nمن0_0.خفه شوتاعمه بياد.\nاون هيولا (◑.◑)غلط کردم.\nاينابچن يااژدها!!!!!",
    "من موقعی که چار سالم بود یه دوست صمیمی داشتم که همسن بودیم، یه روز با سنگ زد سرمو شکوندو \nفرار کرد، منم تا چند روز دم در خونشون با یه سنگ واسادم تا بیاد بیرون، نیومد که نیومد، بلاخره یه روز \nداداشش که دو سال از ما بزرگتر بود اومد بیرون با شوق و ذوق بهم گفت ：ببین من موهامو کوتاه کردم ،\nبعد سرشو اورد پایین ، منم همون موقع با سنگ زدم تو سرش، پسره جوری نعره میکشید که تمام خیابونو\nسنگاش با آسفالت رفتن تو حلقش ، بعد مامانش دستشو گرفت اومد در خونمون به مامانم گفت ببین\nدخترت چه به روز پسرم اورده …!!پسره دماغش آویزون ، دهنش باز، اشکاش همینطور میریخت پایین، \nبزرگ که شدیم پسره هر وقت منو میدید یه لبخند گوشه لبش بود منم  که همیشه شرمنده،\nپسرا …، حالا به دخترا بگید ضعیفه!!!!",
    "مامانم اینا موقع ی امتحانات پول تو جیبیم رو قطع کردن بعد مامانم برگشته میگه میتونی تو یک ماه پول جمع کنی....\nخواستم بگم امتحانم ساعت ده صبح تموم میشه ماشینم که ندارم تا هر جا خواستین کولتون میکنم هر ده متر 500 تومن\n\nباشد که رستگار شویم.....\nبعله..",
    "دوران راهنمایی مسیر خونه تا مدرسه رو با یکی از دوستام میرفتم و می اومدم..این دوستم یکم قیافه ی درشتی داشت ظاهرش بیشتر از سنش میخورد..یه بار تو راه خونه بودیم یه موتوریه تیکه انداخت این دوست ما هم دنبالش کرد با کیف آنقدر به پسره زد تا پسرو موتور پخش زمین شدند..\nدوستم در اون لحظه ‎:)))))))))\nمن که مثه میت وایستاده بودم‎:|\nموتوری هم فک کنم مرگ مغزی شد:[‎",
    "عاغا ما جلسه اولی که با یکی از معلما داشتیم\nیه مثال زد در مورد معیار های انتخاب همسر برا پسرش...^___^\nهیچی دیگ ما هم جو گیر همه نگاهمون نسبت به این معلمه عوض شد...:)\nمنو بگوووووووو شده بودم نور چشمیه معلم...^__^\nمیخواستیم امتحانا رو بپیچونیم یا یه چیزی رو از معلمه میخواستیم\nبچه ها به من میگفتن تو بهش بگو به حرف تو گوش میده...:دی\nخلاصه همه چی داشت به خوبی و خوشی پیش میرفت:|\nتا امروز که فهمیدم پسرش 12 سالشه -___-\nیعنی داغون شدم:|\nبا احساسات پاک یه دختر بازی شده..میفهمی؟؟؟",
    "آقااا  من چند روز پیش کنار انگشت پام یدونه جوش کوچولو زده بود اذیتم میکرد خواستم بکنمش یهو مامانم برگشته میگه نکن صورتت خراب میشه!!!!!!!!!!!!\nمن0_o \nیهو خودش فهمید چی گفته زده زیر خنده میگه ببین چقدر هولم میکنین!!!!\nتازشم خودش پیشنهاد داد اینو بذارم تو سایت...\nبکوووب لایکو",
    "خاطره یک پسر:\nبا دوست دخترم رفتم تو شیرینی فروشی که  کیک بزرگ واسه تولدش بگیرم بعد تو مغازه شیرینی فروشی یدونه کاسکو بودبعد این دوست دختر ماهم بلند داد زد که سروش سروش نگاه چه کرکس خوشکلی هست.آقامنو میگی من که فرار کردم ولی بنده خدا صاحب مغازه داشت زمینوگاز میزد|:",
    "دوستم توی چند روز که مثلا اسمش فرجه امتحان بود بلند شدن با خانواده رفتن تهران،حالا این مهم نیست برگشته داره تعریف میکنه:\n-آره بانک ارمم رفتیم..اینقد خوب بوووود..\nبعدا فهمیدیم منظور خانوم پارک ارمه!بقیه صحبتای این بزرگوار:\nتازه بعدشم رفتیم باغ وحشش..کلی موتورشرغ و ماموت دیدیم...\nطی جلسات صحبت متوجه شدیک «شترمرغ»و«میمون»دیدن..!حالا بماند..بعدش درمیاد میگه:یه پسره هم بود،رو یه سه لایه نشسته بود پف فیل میفروخت...\nبازم فهمیدیم منظورش «سه پایه»بوده..\nلایک:خداشفاش بده!",
    "بعد از مدتها پول جمع کردن گفتم یه گوشی از اینا که میشه باش جلو آینه عکس انداخت بخرم بعد با پدر گرام قرار شد بریم مغازه دوستش بعد مادر گرام پدر را صدا کرد بعد دیدم میگن نمیخاد بیای ما میریم گفتم اکی بعد که اومدند دیدم پدر گرام جعبه گوشی داد دستم دیدم اونی که میخاستم نیس! گفتم پدر گرام اینو همه مغازه ها دارند من اونی که دوستت داره میخام که پدر گرام گفت من به فکر ایندتم و مادر گرام یه جعبه داد دستم(اینجاش جالبه\nتا بازش کردم یه لحضه کلا موجودیت خودم را فراموش کردم آخه توش النگو بود گفتم این چیه مادر گرامم گفت عزیزم پس فردا که خاستیم بریم خاستگاری یه چیزی باید برای همسرت ببری گفتیم یه چیز بخریم تازه از مد هم نمی افتد ولی اون گوشی از مد می افته من گفتم آخه عزیزان من الان جوونم  کو تا چند سال دیگه اصن شاید نیمه من تیکه تیکه شده باشه نشه جمعش کنی پدر گرام گفت بیا این شکلات رو بخور  با مادرت هم بحث نکن تا کرایه خونه ازت نگرفتما\nینی از پرورشگاه هم من رد شدم :(((((",
    "‏ ساعت ‏3‏ نصفه شبه‏_هستم خوابگاه‏(نمازخونه‏) دارم انتگرال زهرماری تمرین میکنم ‏_باورتون نمیشه بیشتر ‏بچه ها بیدارن..حالم گرفته،هندزفری گوشمه دارم \"روزای سخت‏\"‏اسطوره پاپ رو گوش میدم،حیف بود بچه ها",
    "پنج شنــبه طـرفای ساعـت 11 زنگـ ایستـگاه خورد\nعمـلیات آسانسـور تالار پـذیرایی\nحـالا پـنج نـفـر محبوس شـده گـزارش شـده\nرفتـیم سـر عمـلیات ، پـنج تا خـانوم بـودن\nیکـی از دخـدر خانوما بـه فـرمانده گـفـت ببخـشـید آقـا مـیشـه مـا نیایـم بیـرون لـباسامون مناسـب نیس..\nفـرمانـده هم گـف : آره هموجـا بمونـید ،مرتـضی به بچـه ها بگـو بیخـود تیـفور نـیارید،کـابین تو هـمـین حالتـ بمونه بهتـره، خانـوما امشـب مهمون آسانسورن :))\nبـعـد گـفت کـیان بـپـر ی چـن تا از اون کـفنای سازمانو ور دار بیار:))\nخـانوما : عـه آقـا !!!!\nخب به مـا چـه تنهـا پـارچه ای که تـو تجـهیزات پـیدا میشه کـفـنـای سازمـانِ:D\nعـلاوه بر تـنـاسب انـدام حـجـاب خـود را نیـز رعـایت کـنـید :)\nحـادثـه خـبر نمـی کنـد:D",
    "دی ماه سال 91بود داشتم از سر جلسه امتحان برمیگشتم خونه. ساعت یازده صبح بود خیابونم خلوت ، منم تو حال و هوای خودم بودم داشتم به آینده فکر میکردم که یه دفعه یه خانم چادری با یه  بچه که تو کالسکه گذاشته بود پرید طرف منو یه دفعه گفت : خانم خانم منم که کپ کرده بودم گفتم چچچ چی شششده ؟؟!!!\nدیدم دستشو گذاشت زیر چشمش بعد پلکشو کشید پایین گفتش خانم تورو خدا بیا فوت کن تو چشمم فکر کنم توش آشغال رفته !!!!o_O یعنی اون لحظه نمیدونستم فوت کنم یا از خنده منفجر بشم ...\nخدایی اگه شما بودین تو اون شرایط وسط پیاده رو ......",
    "آغا ما چن وقت پيش سر زنگ فيزيك يكي از بچه ها زير معلم سوزن گذاشت و معلم مام نشست رو صندلي آقا اين يهو پريد هوا و افتاد زمين...ديديم بلند نميشه...آخر سر بعد اومدن مدير و ناظم و اينا فهميديم بله طرف بيهوش شده...با كلي بد بختي رسونديمش بيمارستان و اون بچه هه تا يه هفته اخراج شد....مديونين اگه فك كنيد اون بچه من بودم...:-) :-)",
    "بابام اومده میگه چرا این سشواره باد نداره\nمنم ی دفه جیگر درونم گل کرد گفتم:فک کنم پنچر شده\nهیچی دیگه الان اومدیم دکتر که سشوارو از تو حلقم بیاره بیرون",
    "به همین روغنی که میمالن به کیشمیش قسم ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﮐُﻨﺪﯼ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺑﻞ ﮐﻠﯿﮏ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺭﻭ ﻣﺎﯼ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ\nﺑﻌﺪ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﻣﯿﺪﻩ : ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﺠﺎ رو ﮐﻠﯿﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ !؟",
    "داشتم به پسرخالم کمک میکردم مشقاشو بنویسه:\n-اسم سه مورد از مکانهایی ک در آنها آب وجود دارد؟؟؟\n-فاضلاب!!!\nمن:)))))\nچشمه،رود،دریا0_o",
    "یه خاطره از داییم:\nوقتی داییم تو دوران جاهلیت بوده\nشبا با دوستاش تا دیر وقت بیرون و خوشگذرونی بودن...\nعاقا بابابزرگ ما هم که روز و شب با ایشون دعوا میکرده \nکه آخه چرا تا ساعت3؛4نصفه شب میری بیرون.\nاین دایی من هم یه بار ساعت بابابزرگمو دست کاری میکنه 3ساعتی میکشه عقب...\nهمون شبم که میاد خونه ساعت بابابزرگم 12اینا نشون میده ^_^\nبابابزرگمم همون موقع بیدار بوده خوشحال تر از هر شب \nکه پسرش چقدر زود اومده و...\nعاقا چشتون روز بد نبینه،همون موقع اذون صبح میگن!!!\nفقط نمیدونم چرا داییم موقع تعریف کردن خاطره به این جاش که رسید،\nبغض گلوشو گرفت،بقیشو نتونست بگه!!!!\n\nخلاصه اگه من اینطوریم تقصیر من نیست...\nحلال زاده به داییش میره دیگه ^_^",
    "چشتون روز بد نبینه!\nیه شب تو خوابگاه که واسه نمازصبح (تففف به ریا‏!!‏‏)‏ بیدارشدم هم اتاقیمو بیدار کردمو خودم زودتر رفتم دستشویی،اونجا که بودم صدای دستگیره ی در بخش میومد انگار که یه آدم کوتوله تلاش میکنه درو بازکنه نگو گربه اس!‏\nبرگشتنی دوستم رفت که وضو بگیره یهو از اون طرف گربه رو توآشپزخونه دیدم\nدر وضوخونه روبستم وبه دوستم گفتم نیا بیرون!‏‏(میخواستم گربه رو بیرون کنم‏،میترسیدم 5صبحی جیغ بزنه)‏\nیهو دوستم با بغض و کلشو آورد بیرون و تی آشپزخونه رو تو دستم دید وگفت: سم!!\nگفتم چی شده؟؟\nگفت:با جن ها داشتی دعوا میکردی ومیخواستی منو نجات بدی؟!!‏\nترمیناتور0‏_‏0\nجنگ ستارگان‏)‏‏)‏‏)‏:\nسازمان حمایت از جن گیرها‏@‏-‏@و درنهایت من *_*",
    "امروز روز بد شانسی منه اومدم کامپیوتر رو روشن کردم نشستم رو صندلی زااااااررررررت خوردم زمین میخواستم بیام چهار جوک کل  سیستم هنگ کرد با هزار زور و زحمت درستش کردم خواستم وارد شم رمز عبور یادم رفت  اونو با هزار به توان صد زور و زحمت پیدا کردم حالا خواستم یه مطلب طولانی بفرستم فیوز خونمون پرید  :(((",
    "پسرخالم-ابردراکولا-توی مدرسش سردسته اشرار و خلاف کاراس!!یبار یکی از کلاس چهارمی ها-خودش دومه-اومده توی کلاسشون،این آقا یه سوت زده همه رفیقاش ریختن سر کلاس چهارمی بدبخت انداختنش توی سطل زباله درم بستن!بچه بیچارم هوا نداشته داشته خفه میشده،معلمشون میاد نجات میابه!!بعد ابرگودزیلا رو میبرن دفتر مدیر این ابرگودزیلا به مدیر میگه:تو کار دیگه ای نداری صبح تا شب اینجا نشستی هی منو میاری باهام حرف میزنی؟بی کار انگل جامعه!!\n\nابردراکولا::D\nمدیر:۰0۰(دهنشه باز مونده!)\nبچه ها:*_*",
    "امروز يعنى۹۳/۱۰/۱۰امتحان زبان فارسى داشتيم.امتحان ساعت۸:۳۰شروع ميشدومن طبق معمول ساعت۸:۲۰رفتم مدرسه اخه روبه روى خونمونه.\nاقاهمين که نشستيم ورقه هارواوردن.همه جاسکوت شده بود.منم شروع کردم به نوشتن.\nىعديه چنددقيقه ديدم يه صدايى ميادواسه خودمون نزاشتيم.انگاريه نفرداشت غرش ميکشيدوالا.\nلامصب تمرکزمون بهم ريخته بود.اخرسرديدم کسى حرف نميزنه برگشتم به مراقب کلاسمون گفتم:ببخشيدخانوم اينجااحياناشتربستين????\nيهوکلاس رفت روهوا...\nمراقب بيچاره هيچى نگفت.\nيهوديدم خانوم مديرمون اومدتوکلاس باخميازه(باهمون صداى غرش شير)گفت اينجاچه خبره?\nديدم همه منو نگاه ميکنن...\nدوباره کلاس رفت روهوا.\nمن{©_©}\nبچه هاى کلاس^_^ ^_^ ^_^\nخانوم مديرठ_ठ\nقربون مرام بچه هاکه هيچى نگفتن:)",
    "فقط تو ایرانه که بلافاصله بعد از اتمام جشن تولد عزیزاشون،میان عکس ها و فیلمبرداری های مجلس رو نگاه میکنند‏‏_واسه رفیقمون تو خوابگاه تولد گرفتیم‏(‏23ساله!‏‏)،الان همه جمع شدن دور هم دارن باز مسخره بازیاشونو می بینند‏_شنبه 13ام هم امتحان های ‏ فصل شروع میشه،منم الان اتاق مطالعه م،‏*دانشگاه امیرکبیر‏*‏",
    "عاقامن راهنمایی بودم پنجم عید بود کل خاندانم خونه ما بودن\nیه دفعه داداش گودزیلام رفت آب بخوره تق زد لیوان و شکست\nمامان وبابام باشتاب رفتن سمتش که:پسرم مواظب باش شیشه نره توپات\nبعدش بابام تو جمع شروع کرده منو دعوا کردن که چرا لیوان شکست به اونم هیچی نگفتن...\nمن هنوزبرام سواله چرا منو دعوا کردن؟کسی میدونه؟\nکسی نمیدونه من مال کدوم پرورشگام؟",
    "داداشم تعریف میکرد یه روز سرکلاس آناتومی داشتن درمورد پروستات صحبت میکردن یهو یکی از دخترای کلاس با اعتماد به نفس کامل گفته:\"مادربزرگ من پارسال پروستاتشو عمل کرد الانم هیچ مشکلی نداره!!!\"\nاستاد :O-o\nبچه ها: o-O :))))))))))))))))\nخود دختره : ^_^\nپروستات مادربزرگش : :||||||||||||||\nکلا با این حرفش در بزرگی رو به روی علم پزشکی باز کرد!",
    "عاقا خوابگاه ما 6 تا اتاق توی 1 بخشه که دستشویی و آشپزخونش مشترک و بین این اتاقاس\nیه آقای تعمیراتی داریم که خودشو محرم همه دخترا میدونه و اول میاد تو، بعدش میگه یالا!‏\nیه روز هم اتاقیم که رفته بود دستشویی،همین که میخواست برگرده اتاق این آقاهه اومد تو،این دوست منم هول میشه و بدو میاد تو اتاق سرشو میبره بیرون ونفس زنون ومیگه:آقای مرادی ججج...مم...خخخخ!!!\nمیخواست بگه:جا مایع‏(دستشویی‏)خرابه!‏\nاون یکی هم اتاقیم کمدو قورت داد و منم زمینو جوییدم از خنده!‏\nبیچاره دوستم داره قدرت تکلمشو ازدست میده!\nفکرکنم تاچندوقت دیگه با ایما و اشاره حرف بزنه!‏ براش دعا کنین!‏",
    "بابای من دکتره،و همه همسایه هامونم هروقت مریض میشن زنگ میزنن خونمون تا بابام براشون نسخه بنویسه.یکی از همسایه هامون خیلی بچه داره،دست یکی از بچهاش از چندجا شکسته بود زنگ زده بود تا بپرسه چیکار کنه برای دردش.بابام خونه نبود،وقتی اومد بهش گفتیم زنگ بزنه.بابامم خسته بود،حالا مکالمشون:سلام علیکم..حال شما؟!\n:..\n:اون بچه تون که شکسته بود بهتره؟\n:..\n:نه اون بچه تون که تیکه تیکه شده بود...!\n:..\nبابام:°_°\nهمسایمون:0_0",
    "امــــــــــــیــــــــــــــــــر حــــــــــــســــــیــــــن\n............................................................................\nتوی آزمایشگاه زیست دبیرمون یه آزمایشی انجام داد که نشون میداد که نشاسته ی سوسیس از نشاسته ی نون بیشتره و این حرفا!!\nآخرش گفت خوب از این آزمایش چه نتیجه ای میگیریم؟\nگفتم نتیجه میگیریم به جای نون سوسیس بخوریم تا انرژی بیشتری به بدنمون برسه!!\nمن!!\nدبیرمون!! \nانرژی!!\n...........................................................................",
    "ی روز دوست بابام که اسمش چراغ علی بود اومد دم در خونمون بعد مامانم در و باز که کرد گف: ا آقا چراغ قوه شمایید...\nفک کنم بعد از این حادثه شوم  دوست بابام رفت ثبت احوال اسمشو عوض کنه...\nحالا خوبه مامانم نگفت چراغ نفتی یا چراغ فانوسی یا چراغ راهنمایی اونموقع باید حلوای طرف به دلیل خودکشی می خوردیم.\n...مدیر انجمن حمایت کننده از اسم های در پیت در ایران (چیه تازه تاسیس شده خو)",
    "تـو یادگـار امام داشـم صـدو ده تـا مـی رفـتـم یـهـو دیدم هـمه چـراغ ترمـزاشـون روشـن مـیشـه \nمنم مـعـکـوس دادم ،سرعـتـمو کـم کـردم \nجـلوتر دیـدم ی مـاشـین با سـرعـتِ هـفتاد هـشتادا راه بـنـد آورده \nرفـتـم کـنـارش دیـدم ی خـانوم پـش ِ فـرمونه\nشـیشه رو دادم پـایین گـفتـم خانـوم ِ مـحـتـرم ایـجـا بزرگـراهه آآآآ\nهـموجوری که دو دسـتـی چسـبیده بـود بـه فـرمون جـلورو نـیگـا مـیکـرد گـف وااااااای مـن مـیخـواسـم بـرم یادگار امـام !!!\nخـدایا کـارش ا اولویـــت گـذشـه .. خـودت خـلاصش کـن :|",
    "سوار تاکسی بودم,دختره بغل دستم نشسته بود,یه بسته ادامس ازتو کیفش دراورد,یکی خودش خورد,یکی هم داد به من\nبعدش یه کاغذ هم گذاشت تو جیبم,یه لبخند زد و رفت!\nپیاده که شدم,کاغذ رو باز کردم دیدم نوشته:جان مادرت مسواک بزن",
    "يه مدتي رفتم سركار.. يه آقايي كار تايپ آورد كه براش انجام بدم. چشمتون روز بد نبينه.. يعني فقط مونده بود از و  به و... رو اشتباه بنويسه. \nيه سرياشو كه يادم مونده براتون مي نويسم:\nاغلب= اقلب\nافزودني= عفضودني\nآهك= آهگ\nالآن= اعلاً\nاينا فقط يه نمونه كوچيكشه كه تو ذهنم مونده..\nبسلامتي همه پسرا...\nزبان فارسي))))))))))))))):\nمن(((((((((((((((((((:",
    "تو حیاط مدرسه با دوستام نشسته بودم...یه پیر زنه از در مدرسمون داشت رد میشد...یه دختره با فیس و افاده از کنارمون داد زد:چطوری جیگر؟؟؟\nدوست منم جوگیر شد رفت با شوخی بهش گفت:خجالت بکش بچه...جیگر ینی چی؟؟؟جای مادر بزرگته.\nدختره هم یهو داغ کرد گفت:خجالت کش نداره که من بکشم...واسه من پرو بازی در نیارا!!!....ما خودمون \"قالپاق\"اینجاییم....\nما:|||||\nقالپاق:\"):\nقالتاق:||(:\nپیرزنه:؟؟؟\nدهخدا:(*:\n\nاینا که گف ما از خنده داشتیم زمینو گاز میزدیم...یکی نیس بهش بگه مگه مجبوری یه چی بگی که درستشو نمیدونی...",
    "نوه عمم ( 5 سالشه ) و عاشقه موزيكو... و از جمله مرتضي پاشاييو همه اهنگاشم حفظه :D داشت كليپي از پاشايي بم نشون ميدادو از افتخاراتش ميگفت واسم بد من گفتم تو هنو بدنيا نيومده بودي من آهنگاشو گوش ميكردم اينم گف من تو شيكمه مامانمم ك بودم گوش ميكردم آهنگاشو :|\n\nمن O_o\n\nاون ^__^\n\nحالا من اندازه اين بودم فك ميكردم تو شيمكه خانوماي حامله آبي بيش نيس و زنبيل ميزارن تو بيمارستان واسه دنيا اومدنه بچه ;;) ب جانه اميرم :| افعين اينا باو :(( :)))))) =))",
    "برخورد خونواده وقتی تعطیلات بین دو ترم میرم خونه\nهفته اول:\nداداشم:آبجی چیزی میخوای از بیرون بگیرم؟آبجی فیلم چی دوست داری دانلود کنم واست؟آبجی بده برنامه های گوشیتو بروز کنم...\nمامان:الهی قربونت برم چقده لاغر شدی چی میخوری بپزم....بیا این میوه هارو بخور..یکی واسه این بچه چارسیخ جیگربگیره ...\nبابام:انقد بخودت فشار نیار واسه درسا دخترم از جونت ک واجب تر نیستن...چیزی کموکسر نداری که؟؟\nحالا دقیقا از هفته دوم روز هشتم:\nداداشم:هوی همه شارژو خوردی بسه..هووووی کی گفته ب لپ تاپم دست بزنی..هوووووووووی...\nمامان:پاشو یه چیز درست کن واسه شام..ظرفای ناهارو شستی یا فقط خوردن بلدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nبابام:بیا اینجا بشین باهات حرف دارم,ببین دختر نبینم درسیو بیفتی درساتو درست حسابی بخون ک من پول مفت واسه واحدای افتاده ات نمیدم...\nمن:/\nمن:/\nمن:/\nبازم من:/\nینی ظرفیت خونه واسه حضور من 7روزه بعدش باید فلنگو ببندم:( واااالا",
    "یادش به خیر یه زمانی کلاس زبان میرفتم بیرون ( الان نمیرم ... این مال زمانیه که نمیدونستم خرخونی بیماریه :) )\nیه تیچِر داشتیم که خیلی از این خانم های سانتی مانتال بود و البته مجرد .\nطبق معمول بقیه معلم ها از دست من عاصی بود ^_^ \nبه من میگفت من خونه هم میرم همش صدای تو ، تو گوشمه ( از بس منو دوست داشت :| )\nاصلا روانی کرده بودم معلم بدبخت رو .\nحتی دیده شده بود که تو داروخونه داره قرص اعصاب میخره .\nمدیونین فکر کنید که فقط به خاطر من بود که اعصابش بهم ریخته بود  :|\nاصلا به قیافه من نمیاد شر و شیطون باشم ها ، اصلـــــــــــا ولی درعوض به اخلاقم میاد شر و شیطون باشم  فراووووووون :)\nمعلم جون اگه شما هم عوض فور جوکی و این مطلب رو میبینی منو حلال کن هم به خاطر این موضوع و هم لیزر هایی که وقتی پشتت رو میکردی به کلاس مینداختیم پشتت و .... ( ماشالا یکی دوتا هم که نیست ) ^_^ \nساری تیچِر ، وِری ساری تیچِر .",
    "پایه چوب لباسی تو حلقم اگه دروغ بگم\nیه گودزیلایی تو بیمارستان رو به نقاهت بود رفتم داروهاشو بدم نمیخورد  مامانش گفت ：دخترم بخور تا خوشکل بشی \nاینجا خشم گودزیلایی رخ داد گودزیلا گفت خوشکلی نصفش ایناس نصفش ژنتیکه چیزایی رو که لازم بوده خوردم خوشکل شدم بیشتر از این به کی برم شبیه کی بشم تو خوشکلی یا شوهرت ؟\nمن ⊙_⊙\nمامانش که تو افق محو شد عصن",
    "یادش بخیر....دبیرستان بوم همیشه پشت برگه امتحانیام نقاشی میکشیدم!!یا متناسب با وضعیت امتحان شکلک میذاشتم!!یبار یه ماهی با چندتا علف دریایی پشت برگه جغرافیم کشیدم.....تا هفته بعد ک جوابش بیاد استرس داشتم که ازم نمره کم نشه آخه معلمش جدی بود!!جوابارو که آورد دیدم کنار ماهیه یه هشتپای ناراحت کشیده زیرشم نوشته این چ وضعه امتحانه؟؟؟",
    "یه استاد عرفان عملی داشتیم که سرکلاسش احساس مریدهای خانقاه داشتیم.\nیه بار سرکلاس به همراه جمعی از اوسکولها تصمیم گرفتیم که اگه استاد جمله قشنگی گفت جامه ها بدریم و نعره زنان سر به بیابان بگذاریم.\nاستاد اومد سر کلاس شد و شروع کرد به صحبت...\nبعد ازاینکه بحث اوج گرفته بود به رفقا اشاره کردیم و بعدش دست به یقه برده و نعره زنان به صورت چهارنعل به سمت اتاق آموزش رفتیم....\nهیچی دیگه....ما که یه جلسه مونده به امتحان حذف شدیم ولی شما از این کارها نکنین...",
    "چن سال پيش رفت بودم با خانوادم كربلا...\nتو صحن امام حسين بودم كه يهو ديدم من از بقيه جا موندم...خلاصه رفتم پيش يكي از اين خداما...ي خانم عرب بود...اومدم باهاش حرف بزنم تازه يادم اومد اين عربه...هول كردم گفتم كن يو اسپيك اينگيليش...زن هم رو به من با خوشحالى...گفت:يس...يس...حالا موندم چي بهش بگم...يهو گفتم من الباب و..كلا كلمه عربي انداختم...حالا كاش عربيم خوب بود...باز وسطش موندم...اون بدبختم تركيد ازخنده...منم ترجيح دادم فرارووووو... نميدونم چي شد كه راهم پيدا كردم...خلاصه خانوادمو ديدم",
    "اولین شکست عشقی مو وقتی خوردم که وقتی رفتم دستشویی خونه عمه م دیدم از یه اسپریه مثه اسپریه که برا من آورده به عنوان بو گیر استفاده میکنه",
    "ديروز زن داداشم كه تازه بچه دار شدن داشت از مشكلات بچه داري ميگفت\nاينكه چقد سخته و بچه بي تابي ميكنه و ازاين حرفا\nخواهرزاده ي گودزيلام برگشته ميگه:زن دايي جان غصه نخور مگه نشنيدي كه از قديم گفتن: تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود...!\nبنده به عنوان خاله ايشون  هيچ عرضي ندارم...!",
    "میگن مامانا آخرفداکارین راستم میگن ولی گاهی........\nیه روز دراتفاقی هولناک لیوان اب ازدست مامان عزیزم روی برگه های پروژه داداشم ریخته شد!\nمامانم ازترس تا مرز بیهوشی رفت!\nمنم دیدم اوضاع واسه فردین شدن جوره گفتم بگو من بودم!\nخلاصه برادر گرامی وقتی موضوع وفهمیدحسابی از خجالتم در  اومد!\nداداشم کم کم داشت اروم میشد که یهو مامانم پرید وسط که دختر مگه کور بودی و.....\nحالا داداشم مامانموگرفته بود که منو نزنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nمن (0.0)\nمامانم ( - . -)\nپروژه~~~~~~~",
    "دوستم رفته عروسی همکلاسش،گویا خیلی باکلاس بودن اینم هول شده بوده اشتباها اومده به عروس فقط دست داده با دوماد روبوسی کرده\nخخخخخخخخخخخ",
    "كیا یادشونه?!!\nچندسال پیشااااا مد بود كه پایین شلوار لی رو به اندازه یه وجب تامیكرديم!!خخخخ \nجالب اینجاست دختر وپسرهم نداشت همه اينكارو میكردن...یعنی ازجوونی های اندی هم ضایع تربودیم!!!!!o_O\n\nدوباره مدنشه صلوات!!!!!",
    "**********3تا!!! و 3تا ؟؟؟ علامت اختصاصی abas_m223********\nیـادمـه سـال کـنـکـورم بـود بـعـده کـلاس بــا مـاشـیـن اسـتـاد \"عـربـیـمـون\" داشـتـیـم بـرمـی گـشـتـیـم کـه وسـط راه یـکـی زد بـه مـاشـیـنـش و خواسـت در بـره , آقـا مـنـو مـیـگـی کـف و تـف قـاطـی کـردم جـو گـرفـت پـیـاده شـدم رفـتـم دم مـاشـیـن یـارو کــوبـیـدم رو کـاپـوتـش داد زدم هـــوووووووش مـرتـیـکـه ی \"خــر پـدر\" مـگـه ایـنـجـا بَـمـبَـعـیـه مـیـخـوای در بــری؟؟؟ هـمـیـنـجور داشـتـم دادبـیـداد مـی کـردم یـارو پـیـاده شـداومـد بـزنـم یقه شو گرفـتـم گـفتم می دونی ایشون کیه؟؟؟مـی دونـی بـدبـخـت؟؟؟ مـی دونـی بـه کـی زدی؟بـگـم کـیـه؟؟؟\nآقـا هـمـیـنـجـوری هـی داشـتـم مـیـگـفـتـم و \"پـرچـم اسـتـادمـونـو مـی بـردم بـالا\" ولـی نگـو یـه غـولْْ خـیـابـونـی عـقـب مـاشـیـن یـارو خـوابـیـده بـود!!! :))\nیـهـو یـه یـارو از در عـقـب مـاشـیـن پـیـاده شـد بـا 2مـتـر قـد و 75 سـانـت ریـش وپـشـم دیـدم هـمـیـنـجـوری شـکـل پـنـگـوئـن هــای فـلـج آروم آروم داره مـیـاد طـرف مـن , مـنـم آب دهـنـمـو قـورت دادم و انـدازه دو بـسـتـه پـشــمـک حـاج عـبـدالله ریــدم بـه خـودم یـهـو یـارو  یـقـه م رو گـرفـت خـوابـونـدم رو کـاپـوت گـفـت داشـتـی مـیـگفـتـی ایـن کـیـه؟؟؟\n گـفـتـم هـیـچـی داداش داشـتـم مـیـگـفـتـم ایـن نـــوکــرتــه, چـاکـرتـه خـاک پــاتـه چـرا مـا آدمـا انـقـد زود قضـاوت مـیکـنـیـم آخـه؟؟؟ :)) تـصـادفـه دیـگ پـیـش مـیـاد ماشـیـنـای جـفـتـمـون هـم کـه سـالـمـه بـیـا روی گـلـت رو بـوس کـنـم تـمـوم شـه بـره!!! :))\nهیـچـی دیـگ ریـده شـد بـه پـرچـم اسـتـادمـون و  بـا سـلام و صـلـوات و 4تـا بـوس  و تـف مـالـی  یـارو رو خـرش کـردم سـوار مـاشـیـنـامـون شـدیـم حـرکـت کـنیـم کـه اسـتـادمـون گـفـت عـبـاس خـیـلـی بـیـشـعـوری مـن نـوکـرشـم دیـگ؟؟؟ :| \nگـفـتـم نـه الـعـزیـزم,الـقـربـونـت بـشـم أنـا نـوکـرتـم , أنـت فـی\" قـلـبـی\" نـاراحـتـیـت فـی \"حـَلـقـی \" ^_^ \nاسـتـاد:الـزهـرمـار, الـعـبـاس الـعـوضـی ^_^\nمـن : الخخخخ ,الـخـدا حـفـظـتـون کـنـه مـِنَ الـوسـط نـصـفـتـون کـنـه الـبـانـمـک!!! ^_^\nالـتـرکـیـدیـم,الـیـادش بـخـیـر",
    "یادمه وختی 6 سالم بود برای اولین بار ماشین خریده بودیم از این پیکانای زرد قناری داشتیم کلیییییییییم  به شادی می زیستیم ^______^  یه روز از خونه داییم برمیگشتیم اون موقه خالم اینا پیکانشون مدل 75بود مال ما 77 مامانم برگشت به بابام گف زشته بذار اونا رد شن بعد ما بریم آخه مال اونا 2سال بزرگتره !!!!!!!!!! :|\nبابام %_% $_$\nمامانم :)))\nمن  و خواخرام:|||||||||||||||||||||||||\nداداشم &____________&\nماشینمون :(((\nماشین خالم 8))))\n\nمامانه ما داریم عایا؟!!",
    "آآآآآآقا من بچه بودم عشق عینک بودم یه روز تو مدرسه موقع تست چشم پزشکی خودمو زدم به کوری طوری که همه ایمان آوردن رسما من کور کورم بعدش به مامانم گفتن اون بنده خدام با ترس و لرز منو برد پیش دکتر دکترم هی عدسی عوض کرد دید فایده نداره اومد یه شیشه پنجره دقت کنید شیشه پنجره واسم گذاشت منم گفتم آره آره همین خوبه یهو دکتره پاشد گفت بچههه پررروی دروغ گو این که عینک نیست چشمت سالمه....\nهیچی دیگه اصن یه وضیییی بود نگو \nولی خداییش مامانم چیزی نگفت....\nولی هنوز تو فامیل اینو میگن هار هار میخندن لامصب اصلا از ذهنا پاک نمیشه...",
    "چند وقت پیش پسرخالم اومده بود خونمون،هشت سالشه ابردراکولایی هست واسه خودش!توی اتاقم بودم اومده میگه:زهرا فیلم استریت آپ داری؟!بهش میگم برو بچه دهنت بوی شیر میده..میگه میدونم نداری میخوای بپیچونی،حالا بی خی،آهنگ سخیولایتو رو هم نداری؟!میگم برو جوجه این چیزا به درد تو نمیخوره..به مامانت میگما..خاله بفهمه دعوات مبکنه!با لحن تتلو توی آهنگ تموم شد میگه:تو از اولشم یه دو روی مادی گرا بودی...\nخدا عاقبت ماو بخیر کنه با همچین گودزیلاهایی..\nلایک:درکت میکنم!!!:(",
    "رفتم به یه دوستم تو شهرداری سر بزنم، این بنده خدا دکتری راه داره. اینقد دکتر دکتر بهش بستیم یه خانومه بهش گفت دکتر آمپولمو میزنی!\nالان سر یه 2 راهی موندم که ما شوتیم که خندیدیم یا اون!\nلایک= ما!",
    "خانواده خواهرم تابستون واسه تعطیلات خانوادگی برگشته بودن(آلمان زندگی میکنن)..بچه هاشم اکثراً آلمانی حرف میزنن..حالا این خواهرزاده ی من خیلی شیطونی میکنه به قول معروف پیش فعاله‎..یه بار خواستم مثلا ادبش کنم درجوابم یه کلمه های آلمانی تحویلم داد (منم آلمانی بلد نبودم به زور انگلیسی رو حرف میزنم از کجا میدونستم فحشه‎^_~‎) خواهرم گفت:إ دختر تو چرا هیچی بهش نمیگی..من:مگه چیزی بدی میگه..خواهرم:کلا تورو شست‎:) منO_O در اون لحظه یه حس اسکل بودنی بهم دس داد خدا نصیب هیچ کس نکنه کمرم شکست‎:|",
    "یه بارم دوستم گفت: امروز بعد از ظهر قرار با دوس دخدرم بریم سفره خونه تو هم بیا میگم دوستشم بیاره\nمنم (مدیونید اگه بگید از خدا خواسته ^_^ ) قبول کردم...\nبعد از ظهر رفتیم قیلونم بود منم قیلون کش نیستم ولی دیدم دخترا خیلی ریلکس دارن میکشنو دوستم کم مونده با دود قیلون خرگوش درست کنه با خودم گفتم ضایس بکشم عقب!!!!واسه همین همینجور ادامه دادم که یهو گلاب بروتون عووووق کردم!! :(‏((‏\nخدا نصیب دشمنه آدم نکنه صاحاب سفره خونه تی و سطل اورد منم خیلی شیک و مجلسی  پا شدم تمیز کردم‏!‏‏!‏‏!‏‏\nواسه دوستمو دوتا دخترا شکلکی نمیتونم بذارم ولی بقیه حضار اینجوری بودن :)‏))))‏",
    "من یه خواهر زاده دارم وقتی پنج سالش بود  با هر چی جکو جونور بود از مارمولک و… بازی میکرد\nهر کودومشونم یه اسمی داشتن، موقعی که من دوازده سالم بود یه شب تابستون تو حیاط خوابیده بودم \nکه احساس کردم یه چیزی رو پام داره راه میره ، حالا من نصف شب تو حیاط جیغ میزدمو میدوییدم \nمنو اوردن خوابوندن گفتن خواب زده شده بعد صبح که رختخواباروتا کردن دیدن یه رتیل زیر \nرختخواب من  بدبخت خوابیده بود، یعنی الانم هر موقع یادم میفته اشک تو چشام حلقه میزنه",
    "آقا ما يه معلمي داشتيم اين آخر تنبلي بود.يه كتاب بهمون داده بود همش از روي اون سوال ميداد يعني به معناي واقعي كتابواسكنش ميكرد بعد پرينت.اقا امتحانات پاياني بود كه نشستيم سر جلسه ديدم كه اين تنبل خان دقيقا همون ازمون نوبت دوم كتاب رو اورده،خلا صه من كه با ادبم(بله اينجوريام)ولي بقيه همينطور فحش بود كه بهش ميبستن تازه يكي از بچه ها رفت شكايتشو به مدير كرد،ولي يه سواله ذهنمو خيلي در گير كرده :\n.\n.\n.\n.\n.\nتنبل تر ازاين هم تو دنيا هست؟",
    "تو اتاق اساتید با دو تا از همکارها سوال در میاوردیم(این ترم قراره سوالات استید مختلف مشترک باشه)یکی از استادها که درس من باهاش مشترک امد این اقا جای پدر بنده هستن و تا الان منو ندیده بودن\nمنم برگه دستم بود وایستاده بودم دم در حالا همکارها داشتن بلند سر یه مدار برای سوال بحث میکردن\nیه دفعه این بنده خدا برگشت رو به من\nاستاد مسن：تو اینجا چه غلطی می کنی هان؟!!!\nمن：امدم این برگه رو بدم.... نذاشت بقیه جمله رو بگم\nاستاد مسن：شما بیجا کردی برو بیرون ببینم نمیبینی دارن سوال در میارن \nمن@_@\nاون دوتا استاد دیگه:-D\nحالا برگشته رو به اون دوتا استاد دیگه میگه：همین شماها به این دخترا رو دادین دیگه\nحالا اون دوتا هرهر می خندن توضیح نمیدن\nمنم که همین میومدم حرف بزنم میکشیدم به فحش\nهیچی سرم انداختم پایین رفتم بیرون پشت در\nچند دقیقه بعد امد صدام کرد تو\nاستاد مسن：خب دختر خوب خودت اول می گفتی استادی\nمن：والا شما فرصت ندادید;-)\nاستاد مسن：اخه کی تو رو استادت کرده بچه پاشو برو عروسک بازیتو بکن اصلا همین شما بچه ها رواوردن برای تدریس که دانشجوهامون انقدر بیسوادن اخه تو رو چه به تدریس؟! \nمن پاشدم در رفتم ملت اعصاب ندارن بدبخت دانشجوهاش",
    "به همین برکت قسم همین الان ایرانسل پیام داده میگه برای نقاشی کشیدن به چه وسایلی نیاز داریم؟؟\n1رفتر نقاشی و مداد رنگی\n2دفتر خط دار و خودکار\nارسال گزینه صحیح به...\nیعنی هرجوری شده میخواد این شارژ رو از من به تیغه دیگه...",
    "چند وقت پیش تو اتوبوس نشسته بودم که دیدم یه پیرمرده وایساده.\nفردین بازیم گل کرد. از جام پاشدم بهش گفتم: آقا بفرمایید بشینید.\nیارو عصبانی شد بهم گفت: یعنی من پیرمردم مرتیکه!بشین سر جات!!!\nتا ایستگاه آخر 5 تا صندلی خالی شد ولی یارو مثل سیخ وسط اتوبوس وایساده بود.\nاصلا یه وعضی....",
    "یه رفیق دارم(از کاربرای فورجوک هم هست) هروقت میرفتیم سالن فوتسال مینداختنش دروازه(اخه چاق بود) خخخ بعد این چنتا پنالتی لایی گل خورد حتی از وسط زمین هم لایی میخورد \nدیروز اومده تو یکی از شبکه های اجتماعی ..... بوک نوشته:\nتو دانشگاه لقبمو گذاشتن مانوئل نویر خخخ\nمنم پایینش نوشتم اینا رو برای کسی بگو که لایی گل خوردنت رو از وسط زمین ندیده باشه اعتماد به نفستو اگه سوشا مکانی داشت دروازبان سال آسیا میشد خخخخخ",
    "یعنی خلاقیتهای که من تو قایم کردن کیف و کفش و چادر خاله ام وقتی میومدن خونه مون داشتم ( فقط برا اینکه نرن) مایکل تو فرار از زندان نداشت البته بماند که بعد رفتنشون چقدر کتک میخوردم.......... فکر کنم همون کتکا بود که این استعداد خدادادی منا کور کرد.................. هیییییییییییی روزگار",
    "اعتراف ميكنم يه بار پنجم دبستان اول صبح بود تازه رسيده بوديم مدرسه،يدفعه من حالت تهوع شديد گرفتم و دوييدم تو حياط و تو آب خوري بالا اوردم…زياد!!!… بعد كه كارم تموم شد شير آبو باز كردم تميز كنم اونجارو،ديدم بعله شير اب يخ زده!هيچي ديگه منم با كمال ارامش دهنمو با دستمال پاك كردم و رفتم سر كلاس!كه يدفه صداي جيغ از تو حياط بلند شد!بچه ها ميگفتن يكي تو اب خوري بالا اورده!منم برااينكه ضايع نشه گفتم جدي ميگين؟!اونا هي به اون شخصي كه اين كارو كرده بود فش ميدادن و جالب اينجاست منم تايييد مي نومودم!!!",
    "یادش به خیر...\nچن وقت پیش امتحان داشتیم،امتحانمون رو که دادیم از کلاس اومدیم بیرون...داشتیم با دوستان غیبت یکی از همکلاسیا رو میکردیم و میخندیدیم و من هم داشتم ادای اون بنده خدا رو درمیاوردم که دیدم یه خانومه وایساده ما رو نگا می کنه یه لبخند ژکوند هم رو لباشه...همون خانومه اومد جلو ازمون پرسید\nخانومه-دوم تجربید؟!\nما-آره چطور؟!\nخانومه-هیچی بین حرفاتون اسم دخترمو شنیدم...\nمن",
    "عاغا چن وخ پیش رفته بودم تو یه چت رونی ، بعد یه دختری تو خصوصی باهام حرف میزد  ، بعد از چن دقیقه گوشبم زنگ خورد ، بهش گفتم تلفن(یعنی اینکه تلفنم زنگ خورد یکی دو دقیقه دیگه بر می گردم)\nخلاصه تلفن رو که قطع کردم برگستم دیدم طرف شماره شو داده.تو نگو فک کرده منظورم از تلفن این بوده که شمارتو بده !!!!!!\nبی شوهری است دیگر....این بلا ها را سر آدم میاورد\nینی از اون روز پامو تو هیچ چت رومی نذاشتم!!!!!",
    "کیا وقتی بچه بودن عروسک یا توپ یا هر چیز دیگه ای رو پرت میکردن تو کانال کولر  تا پرت شه بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدشم کلی خرکیف شن و دوباره این کارو بکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی حال میداد یاد اون دوران بخیر!!!!!!!!!!!!!!",
    "ی بار تو کلاس بودیم دبیرمون(مرد بود) میخواست رو تخته ی چی بنویسه اما ماژیک نداشت بعد ازمون پرسید کی ماژیک داره؟؟؟\nمن گفتم من ماژیک دارم!!\nبعد دبیرمون گفت به به چه دانش آموزی!!!\nبعد من اشتباهی های لایترمو(high lighter)در اوردم و بهش دادم\nبعد جلو 30 نفر دیگه گفت این های لایتره ماژیک نیست!!!\n\n\nینی آدم زمینو لیس بزنه اما این طور ضایع نشه!!:((",
    "اقا خواخرم امروز منتظر بوده دوستش براش کپی جزوه بیاره(خودش نمینویسه جا میمونه) میگف:4تا پسر از کنارم رد شدن رفتن اونور واسادن یعنی جوری که صداشون قشنگ شنیده میشده اونجا هم خلوت بوده بعد یدفه یکی از دوستای این پسرا میره میشینه پیششون گریه میکنه وشروع میکنه به فش دادن مخاطبش که احتمالا خیانت کرده بوده هی داشته زجه میزده یدفه یکی از دوستاش میگه یه دیقه خفه شو بینم اینی که واسه این دختره(خواخرم)جزوه میاره دختره یا پسر،پسره هم با اشک تو چشاش میگه من دارم عین سگ گریه میکنم اونوقت تو به فکر اونی؟؟بعد سر اینکه اونی که جزوه میاره دختره یا پسر 100 تومن شرط میبندن بعد که دوست خواخرم میاد اونی که شرط بسه بود دختره میگه عا دیدین دختر بود حالا زود 100تومنو بدین زود باشین\nخواخرم بعد از دیدن صحنه0--0*\nپسره درحال گریه*--*",
    "یکی از آپشن هایی که در کودکی داشتم، این بود که تیکن بازی میکردم بعد که خونم از یک سوم کمتر \n\nمیشد...بازی رو restartمی کردم(^～^)...تازه جای جالبش اینجاس که وقتی هم خون دشمنم از یک سوم \n\nکمتر میشد دوباره restartمیکردم...میگفتم آخه اون بی چاره که دست نداره restartکنهಠ╭╮ಠ،،، غصه \n\n(قصه)نخور خودم برات restartمیکنم(∩_∩)...\n\nبله،و این گونه بود که نه من بازی رو میبردم نه اون طرف بد بختヽ(^。^)丿\n\nو جالب تر از همش اینه که من الان تو یکی از بهترین دبیرستان های نمونه دولتی کشور درس میخونم و  \n\nقصد دارم تو رشته فیزیک هسته ای هم تحصیل کنم با این وضعیت(•ิ_•ิ)",
    "آقا ما یه بار رفتیم یه موبایل فروشی یه شارژ خریدیم این آقاهه از ما خوشش اومده خلاصه بعد از پیدا کردن خونه ما و فرستادن مامانش قرار شد بیان خواستگاری.\nخانوادم ازم پرسیدن میشناسیش؟الکی گفتم نه حالا اومدن خواستگاری مامانم میگه\nشما چجوری از دخترم خوشتون اومده؟پسره نه گذاشت نه برداشت یهو جلو همه گفت دخترتون اومدن شارژ خریدن منم از سنگین و رنگین بودنشون خوشم اومده یعنی وقتی اینو گفت من مردم از خجالت.خو این چه وضعشه؟؟؟؟داماد اینقدر راستگو؟؟؟مجبوری بگی اومده شارژ بخره؟؟؟؟",
    "چن باری مچه دخدررو گرفتم...‏\nمن:تو که انقد دورت شلوغ بود واسه چی اسرار داشتی بامن ادامه‏ بدی\nاون:حرفه مفت نزن،چون فک میکردم آدمی،ببین اصن واسم مهم نیس راجبم چی فک میکنی!!‏\nمن: احسان کیه؟؟؟‏\nاون: مثه داداشم میمونه دوس پسر دوستمه بعضی موقها اس ام اس میده‏\nمن: آها داداشت، اونوخ رضا چی؟؟\nاون: اونو که اصن آدم حساب نمیکنم اصلا به تو چه‏!‏‏!‏\nمن: من چی بودم؟؟‏\nاون:گفتم که فک میکردم آدمی!!! الانم صرفا دارم جواب سوالای مسخرتو میدم اگه قط کنی خوشحال میشم‏\nمن: باشه دیگه سوالی ندارم باید برم ماشینمو از لوکس اسپرت تحویل بگیرم خوش باشی خدافظ (حالا دوروغا ^_^ )‏\nبعد نیم ساعت اس داد : هه که چی اسم ماشینو اوردی؟که بگی باز ماشین گرفتی؟ ‏\nبازم اون:به فرضم گرفته باشی واقعا فک میکنی واسه من این چیزا مهم بود؟‏!‏‏\nو بازم اون: بیخود فک نکن که برمیگردم با تهمتی که زدی نمیتونم کنار بیام!!! :‏|‏‏\nو همچنان اون : واقعا که، ینی دوستت دارم گفتنات الکی بود چرا جواب نمیدی؟؟‏\nکماکان اون: باشه فقط یادت باشه واسه تولدم کادو نخلیدی!!! :| بنده خدا سه روزه داره پیام میده :‏)‏‏)‏‏)‏‏)‏",
    "ازبچگی خیلی شر بودم.معلماو ناظما همیشه ازدستم شاکی بودن اما چون درس خون بودم زیاد کاریم نداشتن.یه بارپیش دانشگاهی بودم با بچه ها قرارگذاشتیم امتحان ریاضی رو که داشتیم لغو کنیم آخه هیچکس نخونده بود منم که خونده بودم بخاطربقیه بیخیال شدم و یه نقشه خوب برای آقای رفیعی دبیرریاضیمون طراحی کردم؛یکی از بچه هاروگذاشتیم کشیک بکشه وقتی دیدآقای رفیعی داره میادسمت کلاس ما سریع به ما خبرداد.منم یه چسب رازی کامل رو روصندلیش خالی کردم.همه مون سرمون روکردیم تو کتاب که مثلا داریم درس میخونیم؛بیچاره رفیعی وقتی اومد تو کلاس و مارو در اون حالت دید؛یه لحظه چشاش گرد شد آخه ازبچه های شری مثلما انتظار نداشت که اون جوری ساکت بشینیم و مثل آدم درس بخونیم.خلاصه رفت و نشست رو صندلیش و مشغول  آماده کردن برگه های امتحانی شد.حضور و غیاب کرد و خواست ازجاش بلند بشه؛توجاش نیم خیزشد اما یه لحظه مکـث کرد وسعی کرد دوباره امتحان کنه.بچه ها تو اون لحظه مـثل لبو قرمز شده بودن و خنده شون روبه زور نگه داشته بودن.بدبخت رفیعی شلوارش بدجور به صندلی چسبیده بود و هیچ رقمه نمیتونست جدا بشه منم طاقت نیاوردم و زدم زیرخنده با خنده من کلاسم ترکید.بخاطر اون روز یه هفته ازمدرسه اخراج شدم\n***",
    "دیروز کلاس ریاضی داشتیم ، یکی از پسرا دو دقیقه بعد از استاد اومد تو کلاس،استاد گفت لطف کنید بیرون تشریف داشته باشید\n20 دقیقه بعد یکی از دخترا دور باز کرد ، با عشوه گفت:استااااااد اجازه هس؟\nاستاده هم با لبخند گفت باز که دیر کردین خانوم.بفرمایید!!!!!!!\nمن @-@\nدانشجو ها 0-o\nکمپین توقف خشونت علیه زنان :))))))))))))))))))\nانجمن دفاع از حقوق زنان:این یکی رو دیگه اصلا نمی تونم توصیف کنم!!!",
    "آقا..(حالا هر چی..)نمیدونم اسم اینو چی بزارم .بعد از مدت ها رفتیم یه کاسبی کنیم..توی بازار مشغول فروختن گوجه بودیم(آره اون موقع که کیلو6000بود)[حالا من خیلی توی دانشگاه کلاس می زارم]..که دیدم دخترای کلاسمون جلوم وایسادن و یجور خاصی نگام میکنن واین تازه اولش بود بعد از اونا مسئول آموزش دانشگاه هم اومدکه اونم خانم بود و همین طور خیلیای دیگه باهاشون کلاس داشتم و خب تا فعلا اثر این بوده که توی یونی همه منو با انگشت به هم نشون میدن و قیافه من این جوری میشه-o!O- [$$%&]",
    "اااااااااااااقا من دیشب خواب بودم بلند شدم برم دست شویی رفتم داخل دستشویی دیدم هیچی سر جاش نیست  یکم که بیشتر توجه کردم  دیدم خواهرمم تو دستشوییه حالا یه ساعت همونجوری وایستادم مغزم یکم که لود شد فهمیدم این اتاق خواهرمه اصن دستشویی نیست هیچی دیگه تا 1ساعت بعد اینقدر خندیدم خوابم نبرد صب واسه مامانم اینا گفتم حالا نخند کی بخند.....\nبزن لایکووو",
    "دیــشب خواب میدیدم بــا مدیر فورجک ازدواج کردم ^ـــ^اینقدم این بشر با کمالات و خوش بر و رو و خوش تیپ بود که نگو..هی با خودم میگفتم منو این همه خوشبختی محاله*ـــ*\nآخــرم با ناز و گوز مخشو زدم رمز پنلو ازش گرفتم..یه کله اومدم هــمه  مطلبای بچه ها رو بــي برو برگرد تایید کردم!! همچین آدم انسان دوستی ام ^ـــ^\n.\n.\n.\n.\nشارژ ایرانسل پنجی میگیرم رمز پنلو میگم :دی",
    "یادمه زمان مدرسه بود............اون موقع ها ابتدایی بودم......بعد قرار بود من برای اولین بـــــار مجری برنامه های صبح گاهی سر صف بــــشـــم.....خلاصه با کلی شوق و ذوق رفتم مدرسه....از شانس بــــدم \nبارون شروع کرد به باریدن.....هیچی دیگه مدیرمون اومد سر صف گفت امروز مدرسه تعطیله برید خونه هاتون!!!!!!\n.....\n.....\nاون روز به معنای واقعی کلمه کمرم شکست....تا صبح خوابم نبرد منم از اون روز به بعد تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت تو برنامه های صبح گاهی شرکت نکنم......به قولمم عمل کردم خوشبختانه!!!!!!",
    "اگه مدیری معلمی از مدرسه این پست رو خوند.یک اسم کمک به مدرسه رو عوض نکنین بگین مشارکت مردمی دوم این که سقف تعیین نکنین شاید کسی پول نداشت والا ما اینجوریم والا ما پولدار نیستیم اما بامرامیم خنده دار نبود ولی ...",
    "***صرفن جهت خنده***\n\nیکی از تفریحات ناسالمه منو دوستام اینه که\"\n\nبریم تو این بانکای که خیلی شلوغن و ب تعداد دوستا و یا بیشتر!نوبت بگیریم از دستگاه نوبت دهی!\n\nبعدشم میریم میشینیم و به کسایی که خیلی عجله دارن میفروشیم:D\n\nگرونم نمیفروشیما!یه شارژ 2 هزاری فقط:D\n\nهر کسی هم میبره راضیه!:D\n\nاینقد دیگه اینکارو کردیم بعضی از بانکا مارو میشناسن و تا میریم ماموره میندازمون بیرونo_O =))))))\n\nولی خو ارزشش رو داره! پای شارژ2 هزاری در میونه^_^.شوخی که نیس:D\n\nهر دفه هم میریم تغییر قیافه میدیم شناسایی نشیم!\n\nدوستم ب خاطر همین شارژ2هزاری.ریش و سرشو با تیغ زده بود=)))",
    "عاغا من بچه بودم هرچي از داداشم ميخاستم ميگفت بايد ٥ تا مورچه بخوري تا بهت بدم \nمنم ميخوردم تازه ميگفت بايد خوب بجويي اگر يهو قورت ميدادم ميگفت قبول نيست\nيسري هم گفت بايد ٥تا از اون مورچه بزرگا بخوري منم قبول كردم ولي اول شستم بعد خوردم\n\nبععععله يه همچين بچه ي تميزي بودم من",
    "عاقا يكي از سوتي هامو بگم دور همي بخنديم:\nديشب داشتم برميگشتم خونه تو خيابونمون يه پيرمرده تو ماشينش كنار خيابون وايساده بود به من گف بيا سوار شو\nمنم عصباني شدم خواستم بگم جاي بابابزرگمي اما اشتباهي گفتم خجالت بكش مرتيكه تو جاي ننه بزرگ مامانمي‎ :|\n\n.\n.\n.\n.\n.\nمن كه الان از افق براتون پست ميذارم مرده هم ماشينشو كلا گاز زده الانم داره خيابونو گاز ميزنه از اينجا دارم ميبينمش!!!",
    "پشه کش دستی تلین، با امکانات بسیار به کمک خانواده های ایرانی آمده!\nاین دستگاه که از الیاف نانوکربن ساخته شده به سادگی از پس هر کاری بر میاد!!\nیک عدد خانم خانه دار: تلین خیلی عالیه، همون طور که میتونم باهاش پشه ها رو دور کنم، غذامم باهاش هم میزنم!!\nیک عدد مادربزرگ شالباف: من خیلی از تلین راضیم ننه! هر وقت گرمم شد باهاش خودمو باد میزنم!!\nیک عدد پدر: از وقتی این محصولو گرفتیم دیگه نگران خارش کمرم نیستم، چون خیلی خوب کمرمو میخارونه!\nیک عدد بچه، در حال بازی با دستگاه!!!: از وقتی این پشه کشو خریدیم دیگه نگران درسام نیستم!! چون رو تلین بجای سوراخای معمولی حرف الفبا درج شده و چیزای زیادی ازشون یاد میگیرم!! تازه اگه دوتا داشته باشیم میتونیم باهاش شمشیر بازیم بکنیم!!\nمطمئنم خیلی تعجب میکنید اگه بدونید این همه امکانات فقط با 300هزار ریال!! تلفن سفارش دوتا 6!!\nحالا از ما گفتن بودن! فردا دیدینش تو تلوزیون نگید نگفتم!!!:|",
    "ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺎﺭﻙ\nﺩﻳﺪﻡ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻭﻱ ﻳﻪ ﻧﻴﻤﻜﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ\nﻛﻨﻪ\nﻳﻪ ﮔﻞ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﺎﺭﻙ ﻛﻨﺪﻡ\nﺑﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﺵ\nﮔﻔﺖ ﺍﻳﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻨﻪ\nﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ ﻣﺎﺩﻣﺎﺯﻝ ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ\nﻣﻨﻢ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩﻡ\nﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﺑﺎﻏﺒﻮﻥ ﭘﺎﺭﻙ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺭﻭ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ\nﮔﻔﺖ ﺍﺭﻩ\nﮔﻔﺘﻢ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻮﻧﻴﻪ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺳﺮﻱ ﻣﻴﺎﺩ ﺗﻮ ﭘﺎﺭﻙ ﮔﻞ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ\nﺑﺎﻏﺒﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺑﻴﻞ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﻭﺭ ﺷﺪ\nﺑﻠﻪ ﭘﺲ ﭼﻲ\nﺧﻴﺎﻝ ﻛﺮﺩﻱ ﻣﻦ ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻦ ﺟ ﻠﻒ ﺑﺎﺯﻱ ﺍﻡ\nﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺳﺮﻋﺘﻲ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ(laugh)(laugh)(laugh)",
    "این خاطره از مخاطب خاصمه:\nامتحانه انشا داشته میخواسته وظایف یه دکتر رو شرح بده نوشته:\nاگر دکترها به مریض ها توجه نکنن حال مریضها  ضــــــــــــــخــــــــــــــــیــــــــــــــــــــم میشود\n و ممکن است از بین بروند\nمخاطب خاصم (*!*)\nمعلمش (@!@)\nضخیم ^!^\nوخیم•-°",
    "ملت خواب میبینن ما هم خواب مییبینیم. خواب دیدم راننده فورمول یک شدم تو مسابقه اول با اختلاف دو دقیقه اخر شدم بعدش برای مسابقه دوم گفتن اگه دوباره اخر بشی اخراجی اونم با خنده. نمیدونم این چه مغزیه خدا به ما داده اون وقتی که خدا داشت مغز تقسیم میکرد ما تو مستراح بودیم به ما مغز جلبک داد والا",
    "رفتیم برای دوستم تبلت بخریم\nفروشنده میگه سیم کارت باید پانچ بشه این تبلت سیمکارت میکرو می خوره\nدوستم：ماهی چندتا میخوره؟!\nمن@_@\nفروشندهo_O\nدوستم:-)\nدنیای الکترونیک:-(",
    "اولین روزی که رفتم مدرسه از مدرسه فرار کردم و برگشتم خونه(البته داستان این فرار هم واسه خودش داستان طولانیه)به مامانم گفتم دیگه نمیخوام برم مدرسه. اونم با جارو منو زد و گفت غلط کردی نمیخوای بری. ولی وقتی دید که هیج جوره نمیتونه منو برگردونه بی خیال شد و گفت هر کاری دوست داری بکن.منم دو روز تمام نشستم و تلویزیون نگاه کردم.\nروز دوم یه کارتون دیدم که منو متحول کرد.این کارتون داستان یه مزرعه داری بود که یه گاو و یه خر داشت. خره بی سواد بود ولی گاوه سواد داشت. یه آدم بده ای هم بود که میخواست مزرعه رو از چنگ اون مزرعه دار دربیاره. در یه سری حوادث گاوه با استفاده از سوادش تونست به مزرعه دار کمک کنه و مزرعه رو نجات بده. بعد ار دیدن این کارتون رفتم پیش بقیه اعضای خانواده و به مامانم گفتم من میخوام از فردا برم مدرسه. پرسید حالا چی شد که تصمیمت عوش شد؟ گفتم من نمیخوام خر باشم من میخوام گاو باشم.\nیعنی همه ترکیدن از خنده و تا یه ساعت داشتن روی زمین ریسه میرفتن",
    "الان که نزدیکای امتحاناس یاد این خاطره افتادم :‏\nاولای ترم سر یکی از کلاسا دیر رسیدم‏\nاستاد:گل پسر حضور غیاب کردیم بفرما جلسه ی بعد‏\nمن(عادت دارم دسامو موقع حرف زدن تکون بدم دسمو ناخداگاه به سمت دخترای کلاس بلند کردم) :استاد واسه من مهم محتوای کلاسه وگرنه حضور غیاب که مهم نیست...‏\nبلا فاصله کلاس ترکید‏!‏‏!‏\nاستاد o_O\u2029‏\nمن:محتوای درسی منظورم بود به خدا‏!‏‏!‏‏\n\u2029استاد: چهار نفر مثه تو محیط فرهنگیه دانشگاه رو بهم ریختن،بفرما بیرون!!!‏\nمن: چرا توهین میکنید گفتم که منظورم محتوای درسی بود..‏\nاستاد: همین که گفتم بفرما بیرون آقا بفرما بیرون‏!‏‏!‏‏!‏‏\nمن:یک و دویصت شهریه ندادم که از کلاس بیرون برم. اینو گفتمو نشستم ردیف اول!!!‏\nاستاد: باشه اگه تو نمیری من میرم!!در کمال ناباوری پاشد رفت!!!‏\nجلسای بعدیش حرف و حدیثی پیش نیومد منم از روی لجبازی درسشو حذف نکردم ولی چند روز دیگه امتحانشو دارم پناه برخدا :)))",
    "بچه بودیم. اون زمونا که گوشیا رو فقط تو تلوزیون میدیدیم.\n1- میومدیم با گِل یه مکعب درست میکردیم\n2- بعد با یه تکه چوب دقیقا 9تا سوراخ روش میزدیم \n3- بعدشم همون چوبو به عنوان آنتن گوشیمون استفاده میکردیم \n4- حالا میزاشتیم توآفتاب تاخشک شه جالب اینجاس خشک می شد خاک می شد هنوز نمیدونم کجای آزمایشمون غلط بودا؟\n.\n.\n.\n.\nتازشم لیاقت نداشتیم دهه شصتی باشیم",
    "یه روز گودزیلای همسایمون خونمون بود بعد یه چراغ قوه شارژی داشتیم! از قضا این اونو دید بعد رفت باهاش بازی کنه یه دفه دسش خورد به دکمش و روشن شد!! چنان جیغ میزد!! بعدم با تمام قدرت زدت زمین و خوردش کرد!!!!!\nبعد این قضیه کاملن به شخصیت پاتریک(تو باب اسفنجی) ایمان آوردم!!!!",
    "يادتونه قديما ميخواستيم واسه دوستامون تو دفترچه خاطراتشون خاطره بنويسيم،آخرش يه جمله مسخره مينوشتيم هميشه! -> اگر روزي مرا كردي فراموش،الهي بر دماغت درآيد صدعدد جوش!!!\nخيلي بيمزه بود خداييش!",
    "اقا ما شب یلدا خواستیم ادای ادمای باکلاس توی تلویزیونو دراریم کتاب حافظو وا کردیم که فال بگیریم واسه همه.\n.\n.\n.\nهیچی دیگه بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن کتابو بستیم و تصمیم گرفتیم از شب یلدامون لذت ببریم :-)",
    ">>",
    "*************abas_m223*************\nدیـروز تـو سـفـره خـونـه  نـشـسـتـه بـودم داشـتـم قـلـیـون مـی کـشـیـدم کـه \"کـودک فـال فـروشـی\" وارد سـفـره خـونـه شـد...\n از تـلـویـزیـون داشـت کارتـون پـخـش مـی شـد و دیـدم ایـن بـچـه بـاحـسـرت چـشـمـش هـمـش بـه تـلـویـزیـونـه 5,6 تـا فـال هـم بـیـشـتـر دسـتـش نـبـود و صـداش کـردم گـفـتـم بـیـا بـشـیـن پـیـش مـن هـمـرو ازت مـیـخـرم تـو کـارتـونـت رو بـبـیـن... \nاومـد کـنـارم بـا لـذت کـارتـونـش رو نـگـاه کـرد تـمـوم کـه شـد بـهـش گـفـتـم اسـمـت چـیـه عـمـو چـنـد سـالـتـه؟؟؟\nبـچـه : عـمـو اسـمـم کـامـبـیـزه, 9سـالـمـه\nمن: بـاریـکـلا عـمـو چـه اسـم خـسـتـه ای داری ,راسـتـش دیـدمـت یـاد بـچـگـیـای خـودم افـتـادم\nکـودک فـال فـروش: عـمـو مـگـه شـمـا هـم فـال مـی فـروخـتـی؟؟؟\nمـن: نـه عـمـوجـان زر زدم خـواسـتـم ادا تـنـگـا رو درآورده بـاشـم و هـمـدردی کـرده بـاشـم بـاهـات !!! ^_^\nبـچـه: عـمـو ایـنـجـا کـه هـمـه بـا دخـتـر اومـدن شـمـا چـرا تـنـهـایـی پـس؟؟؟ \nسـوالـش کـمـرم رو نـصـف کـرد و بـغـضـم گـرفـت ولـی \"پـسـر دسـتـمـال فـروش \" رو پـیـدا نـکـردم,بـهـش گـفـتـم: عـمـو جـون چـون ایـنـا هـیـچـکـدوم هـمـدیگـرو دوس نـدارن :)))\nبـچـه: الان مـثـلا شـمـا رو هـمـه دوس دارن تـنـهـا نـشـسـتـی؟؟؟\nمـن : عـمـو جـان ریـدی بـه هـیـکـلـم کـه بـا ایـن حـرفت ^_^ بـبـیـن کـامـبـیـز جـان  آدم بـزرگـهـا دوس داشـتـنـشـون شـرطـیـه, یـعـنـی مـثـلا مـن تـا ازت فـال نـخـرم و پـول نـدم تـو دوسـم نـداری,فـهـمـیـدی؟؟؟\nبچه : عـمـو الانـم کـه خـریـدی مـن شـمـا رو دوس نـدارم !!! :|  \nمـن :ای بـابـا بـاز عـن شـدم کـه خـدا :|\nعـمـو جـان پـولـش واسـه خـودت بـیـا فـال هـات رو هـم بـبـر مـی تـرسـم هـرکـدومـو بـاز کـنـم کـل ایـنـجـا رو بـوی گـوه بـرداره,پـاشـو بـرو بـیـرون سـر راه \"پـسـربـنـزیـن فـروش\" و \"دخـتـر کـبـریـت فـروش\" رو هـم دیـدی بـگـو بـیـان ایـنـجـا مـن مـنـتـظـرم !!! :|\nبـچـه: عـمـو \"فـال\" شـمـا کـه گـرفـتـن نـداره,\"حـالـتـون \" مـهـم بـود کـه ریـدم تـوش,خـدافـظ !!! :)))",
    "جمش کن بابا....اسیری گیر اووردی مارو.خجالت نمیکشی اینجوری مارو اینجا نگه میداری..بابا یه خاکی یه آسمونی لااقل یه سونایی جکوزی این که نشد زندگی که...\nمکالمه به وسیله ارتباط چشمی من با بلدرچینام!\nیه جوری نگاه میکن آدمو....آدم دلش سیخ کباب میشه واسشون\nمدیون منین اگه فکرکنین توحموم نگهشون میداشتم\nلایک:خب ببرشون توباغچه ای جایی\nجواب:گذاشتم دوتاشون قبلا موش هاپولی کرد کفاسط\nلایک:خب نخرررررردیگه!\nجواب:به جون خودممممممم نمیشهههههههههه",
    "اقا به بار تو تاکسی پولو به راننده دادنی،حواسم پرت شد گفتم:بفرما خانم\nناگفته نمونه اونم در عوض این کارم بقیه پولو پس دادنی گفت:بگیر ابجی",
    "امروز صبح تو مدرسه معلم علوممون داشت از بچه ها سئوال \nمی پرسید. بعد از این که از چند نفر پرسید رسید به یکی از بچه ها \nکه انصافا درسش زیاد هم بد نیست\n\nسئوال معلم > غده ی پانکراس (لوز المعده) چه هورمونی ترشح می کند؟\n\nجواب هم کلاسی .. من (با اعتماد به نفس بالا و مطمئن) >هیپوفیز\n\nمعلم \"--------\"\n\nبچه های کلاس (متاسفانه قیافه بچه ها به علت کثیف شدن شلوار هاشون از شدت خنده قابل وصف نیست) *---^\n\nالبته ناگفته نماند من الان هم که دارم این متن رو مینویسم رو هوام و دارم لایه اوزون رو میجوام",
    "یه روز با یکی از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی دیگه از دوستام. اتاقش حسابی به هم ریخته و پر اشغال بود. ما رفتیم نشستیم PES بزنیم. دوستمم شروع کرد به جاروبرقی کشیدن اتاق. ما همینطور که بازی میکردیم تک و توک تخمه هم میخوردیم. یهو من یه شوت از راه دور زدم که خورد به تیر دروازه، دوست بیچاره ی منم که داشت تو همون لحظه تخمه میخورد، هول شد پوست تخمه پرید تو حلقش. آقا این بدبخت شروع کرد به دست و پا زدن. دوستم جاروبرقی رو انداخت پایین و رفت آب بیاره. منم همراش رفتم که یه تیکه نونی چیزی بیارم که بخوره شاید پوست تخمه رو ببره پایین. خلاصه وقتی برگشتیم تو اتاق خشک شدیم!\nدوستم جارو برقی رو گرفته بود و لولشو گذاشته بود تو حلقش!!!!! گفتیم چیکار میکنی؟! گفت میخوام پوست تخمه رو درش بیارم!!! ما هم بیخیال خفگی طرف شدیم و پخش زمین شدیم!\nخدایا… این دوستان مبتکر و خلاق رو از ما نگیر!",
    "آقو ما یه بار روز پدر برا بابامون کمربند خوشگل خریدیم بهش دادیم کلی خوشحال شد...\nبهش گفتیم برم شلوارتو بیارم امتحانش کنی؟ \nگفت شلوار لازم نیس عزیزم، برو کارنامتو بیار! \nمام ساده رفتیم آوردیمش ..\nبابامون یه نگاه بهش انداخت، به قصد انگیزه سازی ما رو گرفت با ای کمربندو سیاه و کبود کرد!\nبعد از دو ساعت کتک خوردن بالاخره تونستیم از زیر فشارهای حریف بیایم بیرون فرار کردیم رفتیم خونه بابابزرگمون ... دیدیم دعواس! \nبابابزرگمون داشت به مامان بزرگمون میگفت \"چرا من همیشه روز زن باید برات طلا و جواهر بخرم و تو روز مرد زیرپوش و جوراب؟\" \nآقو ما یهو وارد بحث شدیم گفتیم \"پدربزرگ عزیزم! عشق که به ای حرفا نیس، هدیه چه جوراب باشه چه گردنبند الماس مهم اینه که برای اون مهمی که به یادت بوده\"...\nدرحالی که همه اونایی که اونجا بودن به شدت محو حرفهای عمیق ما شده بودن ... متاسفانه پدربزرگمون نتونست به عمق مطلب پی ببره ، بلند شد با لگد زد تو گیجگاهمون ...\nآقو له له شدیم \n18ماه رفتیم تو کما! ها ها ها ها ها...",
    "اقا یبارم تو تاکسی نشته بودم داشتم میرفتم خونه خالمینا دیدم یه گودزیلا با مامانش نشستن تو ماشین. چند دقیقه بعد\nمادر:پسرم قربونت این گوشی مامانو بده این بازی ها داره شارژ مامانو میخوره ها!\nمن!_!\nگودزیلا نه . من حوصلم سر میره .\nمادر:پسرم چرا با تبلتت چرا بازی نمیکنی\nگودزیلا:نه. نمیخوام شارژش تمام شه بعدشم تو که میذاری بازی هاشو ارتفا بدم!\nمن \nمادر :خو اصلا چرا با پی اس ویت چرا بازی نمیکنی ؟\nفرزند: اخخخخخ جون اوردیش \nمادر اره پسرم بیا بازی بکن . گودزیلا :باشه مامان . دوست دارم مامممممممممان\nمن %_%\n(شما یادتون میاد) بعد ما بچه بودیم یه تفنگ داشتیم وقتی ماشه رو میکشیدیم سخن گوی داخلش می گفت  فایر فایر  fire  اخ که چقد خر کیف میشدیم خخخخخ.\nولی الان ؟؟؟!   هی روزگار...",
    "امشب فال حافظ گرفتم \n\nفالم این در اومد:\nتلاش هایت بی نتیجه مانده است.اما نا امید مشو و هرگز اظهار عجز نکن و باز هم سعی کن تا موفق شوی.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nفکر کنم حافظ هم زمان خودش مدیر سایت 4jok زمان خودشون بوده  :|\nیلدای همتون مبارک دوستای گلم ^_^",
    "یادش بخیر اون روزا دو تا دستاتو میگرفتم و با هم تو خیابونا میچرخیدیم...\nتمام عشقت من بودم...\n.\n.\n.\n.\nقربانت فرغون",
    "راهنمایی که بودیم سر کلاس عربی مون یه بازرس از آموزش و پرورش اومد. نمی دونم الآن هم اینجوری هست یا نه. بازرسه چند تا دانش آموز رو انتخاب می کرد و ازشون سوال درسی می پرسید تا ببینه وضعیت کلاس چه جوریه. کتاب رو برداشت و در حالی که عکس یه کاسه رو به یکی از بچه ها نشون می داد ازش پرسید: ما هذا؟ (یعنی این چیه؟) پسره دست و پاش رو جمع کرد و گفت: هذه کاسه!!! کلاس رفت هوا. هنوز برنگشته بود زمین (کلاس رو می گم) که بازرس در حالی که به من اشاره می کرد از یکی از بچه ها پرسید: ما هو؟ (او کیست؟) دوستان خودشون می دونن معمولا جواب این سوال کتاب این بود: هو طالب (او دانش آموز است) اما پسره جواب داد: هذا امیرحسین!!!\nهنوزم که هنوزه یکی از کلاس های مدرسه مون سر جاش نیست. کسی از اون موقع دیگه ازش خبر نداره. وقتی رفت هوا هنوز برنگشته زمین!!! پیداش کردین با زدن لایک منو خبر کنین!\nO___O",
    "چشمتون روزه بدنبینه....امروزتودانشگاه غذا رزو نکرده بودیم بادوتا ازدوستام زنگ زدیم واسمون پیتزاوسیب زمینی بیارن.نیم ساعت بعدپیک موتوری بااون موتورش اومده تودانشگاه وایساده بود من بااعتمادبه نفس بالادرحالیکه 30تومن تودستم بودرفتم جلوپیتزاوسیب زمینیاروگرفتم وگفتم مرسی عاقا چقدمیشه؟\n_شصتوودو ودیویست تومن\nیه نگاه به پول توی دستم کردم وگفتم:من بایدبرم ازعابربانک پول بگیرم\n_باوشه\nحالابدترازهمه اینکه موجودیم صفربود:(((((((\nپیک موتوریه هم نیشش تابلاگوشش بازبود حالامن جلواین هی میدوییدم این طرف اون طرف تاپول جورکنم \nیعنی دلم میخواست همونجا زمین دهن بازکنه منوبخوره\nخداروشکرپول جورشد ولی تودانشگاه دیگه منوبه عنوان گدای دانشگاه میشناسن\n:(((((((((((((((((((((((",
    "رفتـه بـودم سـایت livemocha (تقویت زبان) یـه آقـای حـدودا 45 سـاله از فرانـسه درخـواست چـت کـرد بـعد مـن قـبول کـردم شـروع کردیـم به صـحبت بعـد که گفـتم مـن از ایـران هستـم..خوشحـال شـد گفـت مـن قـبلا ایـران اومـدم  بعد شـروع کرد به نـشون دادن عکـساش تو شـیراز و اصـفهان و هـمدان و...\n بـهش گفـتم بهـتون خـوش گذشـت؟ \nگفـت عـالی بـود یـه چـیزی از ایـران اوردم که خیـلی دوسـش دارم..\nگفـتم چـی؟؟؟ \nگفـت وایـستا عکسـشو بـرات بـزارم \n\n\nیهـو دیـدم عـکس قِلیـون گذاشـت o_O کلـی هـم ذوق مـرگ شده بـود که بـعد از مدتـها تونـسته بـود دود قلیـون رو بـه شکل حلـقه بـده بـیرون \n\n\nخدائیش حقشه دو روز عزای عمومی اعلام کنن  :/",
    "ما دبیر ریاضی پایه ای داریم امروز سر کلاس داشت برگه صحیح میکرد ما رو هم آزاد گزاشته بود ما هم داشتیم حقیقت یا شجاعت رو با یه بطری بازی میکردیم خلاصه بطری پشتش اومد به سمت ما و ما هم برای رفیق روبروییمون گفتیم برو جلو میز معلم بندری برقص اون هم که چاره ای نداشت این کار رو کرد بعد از کلاس تمام صندلی ها خورده شده بودند دیده شد بعضی هم هلیکوپتری بزنند.",
    "سال اول دبیرستان بودم..معلم پرورشی به هر کدومم یه دفترچه داد گفت جواب بدید گفتیم خانم این چه گفت امتحان ضریب هوشیه..ما هم فک میکردیم یه امتحان مثل امتحان های دیگه با همکاری کلاس جواب رو نوشتیم^_^ بعد معلم نتیجه رو آورد خودش تا دو روز تو هنگ بود..کل کلاس ضریب هوشی مون یکی بود‎:)",
    "اقا یک بارم شیطون زد پس گردن من رفتم نشستم پا درسام دیدم سر و صدا میاد به بابام گفتم که به بچه ها بگه ساکت شن میخوام درس بخونم اونم گفت یعنی تو میخوای بعد گذشت 4 ماه بری پا درسات منم گفتم اره گفت باشه همین که گفت باشه سکوت فقط صدای سکوت می امد که نا گهان بابا گفت او کی همه رو ساکت کردم تو هم فردا باید حتما حتما 20 بگیری(منم که امتحان فیزیک داشتم فرداش خیرسرم) من گفتم اگه  19/75 گرفتم چی گفت از همون مدرسه راهتو یک طرف دیگه کج کن منم دیدم نمیتونم گفتم باشه اقا هر کاری دلتون میخواد کنیین  هیچی دیگه \nالان مادرم پا حریم سلطان با صدای 45 سینما خانگی \nپدرم داره وب کم میده با دوستاش \nبرادر گودزیلام پا    PS3\nخواهرمم هنوز واکنشی نشون نداده فکر کنم یه بمب زمان داری چیزی جا ساز کرده\nمنم توی این گیرو وویری دارم فیزیک  رو خر خونی میکنم اصلا یه وضیه توی خونه (ما)..",
    "یه روز وقتی از خونه اومدم بیرون یکم که از خونه دور شدم فهمیدم گوشیمو جا گذاشتم خلاصه به زمین و زمان فوحش دادم تا اینکه سر چهارراه وقتی میخواستم از خیابون رد شم یه حسی بهم گفت وایسم تا چراغ قرمز شه و مثل همیشه سرم رو مثه گاو نندازم پایین از خیابون رد شم وایسادم و همون موقع یه تصادف شدید جلوم اتفاق افتادو من اگه رد شده بودم حتما میمردم خلاصه تصمیم گرفتم دیگه هر اتفاقی افتاد شکایت نکنم و فوحش ندم تا اینکه برگشتم خونه دیدم دیشب یادم رفته گوشیمو قفل کنم بابامم گوشیمو دیده و با یه چوب وایساده منتظرم خب الآن دارم از تو  پارک براتون پست میزارم دارم به زمین و زمان قوحش میدم که چرا همون موقع زیر ماشین له نشدم بمیرم.",
    "\"تا آخرش بخون به یاده قدیما \"\nنمیدونم قدیما قد ما کوتاه بود یابرف بیشتر میومد\nنمیدونم دل ما خوش بود یا بیشتر خوش میگذشت\nنمیدونم سلامتی بیشتر بود یا ما مریض نمیشدیم \nنمیدونم ما بی نیاز بودیم یا توقع ها پایین بود\nنمیدونم همه چی داشتیم یا چشم و هم چشمی نداشتیم\nنمیدونم حوصله داشتیم یا الان وقت نداریم\nنمیدونم چی داشتیم چی نداشتیم \nفقط میدونم مثل اون موقع ها دیگه نمیخندیم\nدیگه با تراش و پوست پرتغال تار عنکبوت درست نمیکنیم.\nدیگه مادر بزرگی نیست که به شوق کرسی خونشون هر روز راهی خونشون باشیم.\nدیگه با لوله خودکار بیک و تیغ تراش کاتر درست نمیکنیم \nدیگه تو کوچه ها تو پیت های حلبی روغن آتش نمیکنن که بوی آتیشش آدمو مست کنه\nیاد روزای خوش بودن های واقعی بخیر\nکاش دوباره این چیزا هم مثل خیلی چیزا دوباره مد میشد",
    "جاتون خالی تو راه سفر یه جای خوش آب و هوا زدیم کنار داشتیم غذا میخوردیم که چندتا بچه روستا یی سوار الاغ داشتن میرفتن که یه هو گودزیلای که همراهمون بود گفت ااااااا این الاغا از ماشین بابابزرگ هم تند تر میروند که همه از زور خنده به افقها نگاه میکردند منم میخندیدم البته با یه پس گردنی برطرف شد \nاما نکته مهمترش این بود که دیگه پدر گرام زیر 80تا رانندگی نکردندندی",
    "امروز مهمون داشتیم اونم چه مهمونی از اون مهمون سمجا هست که میان میگن بخدا نمیام تو مزاحم نمیشم بعد که اومدن نهار رو میمونن که هیچ شامم در کنار مون هستن ساعت 2 شب تصمیم میگیرن برن اونم با ماشین صابخونه ینی ما،خلاصه داداشم از بیرون اومد تو خونه این خانومه رو دید و چون میدونست از اون دسته مهموناست از ترس گفت خاهش میکنم نشینید تمنا میکنم پاشید:|\nمیخواست تعارف کنه بگه من اومدم تو شما راحت باشین پا نشید بشینید ولی حرف دلشو زد:)",
    "+++++++++++++مهایی++++=+==+===\nآقا من یه دوستی دارم دیروز سرکلاس ریاضی به دبیر گفت خانوم این ور جدولم پاپیون بذاریم؟دبیر بیچارمون یه لحظه کپ کرد بعد گفت خانوم محترم اون علامت بی نهایته نه پاپیون....!آخه من بهش چی بگم؟آخه پاپیون؟ریاضی؟بی نهایت؟ \nبلایک .....",
    "دیشب ساعت 10 از باشگاه برمیگشتم خونه بعد یه کاپشن سیاه هم پوشیده بودم تا اومدم بپیچم تو کوچه یهو با دختر همسایمون روبرو شدم. اول یه جیغ بلند کشید که فک کنم دیوار صوتی رو شکست!!!!!!!!!!!!!!!!!\nبعد کلی بم گفت کصافت بیشور عوضی اشغال...................\nفحشاش که تموم شد گفت ااااااااا شمایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nببخشید فکر کردم دزده شرمنده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nمنم در تمام این مدت عین مجسمه خشکم زده بود!!!!!!!!!!!!!!!\nخونه که اومدم بابام گفت صدای چی بود تو کوچه؟؟؟؟دعوا بود؟؟؟؟؟؟؟",
    "یادمه پنجمه دبستان که بودم ی روز در میون بهمون شیر میدادن.بعد من اصلا شیر دوست نداشتمو نمیخوردم بعد معلممون گفت من دستگاه شیرسنج(!)دارم هر کس نخوره من میفهممو ازش نمره کم میکنم!!\nمنم مثله چی شیرو سر کشیدم!!\nینی همچین اسکلی بودمااااااااا!!",
    "آغا امروز امتحان بنیه علمی داشتیم؛از طرف آموزش و پرورش ی یارویی رو فرستادن برا بازرس جلسه،منم که عادت دارم تو امتحانا شکلات بخورم کلی شکلات ریختم رو میز؛طرف داد زد اینا چیه؟(حالا میخواس بترسونتم)منم با خونسردی گفتم شکلاته شکلات.بعد گفت تقلب که نیست؟منم زل زدم تو چشاش گفتم ب قیافه من میخوره تقلب کنم؟یارو در اومد گف نه واقعا نمیخوره ول کرد رفت.خوب که دور شد گفتم میومدی حداقل چکشون میکردی.\nبچه ها هم داشتن مث اسب میخندیدن که یدفه با ی نایلون برگش شکلاتا رو ریخ تو نایلونو با ی لبخند ملیح رفت.\nخلاصه ماهم ک عادت داشتیم ب شکلات واینحرفا هیچی ب ذهنمون نرسید و مجبور شدیم بر خلاف میل باطنی ی تقلب حسابی بکنیم.\nوجدانن تو عمرم تقلب بهم اینقد نچسبده بود.",
    "با دختر خاله و خواهرم رفته بودیم شهمیرزاد(سمنان) خیلی باصفا بود رفتیم رستوران و کلی خرج کردیم و هرچی دیدیم خریدیم خوردیم.غروب رسیدیم به 1جگرکی نم بارونم میومد دلمون جیگر خواست.من رفتم جلو از جیگریه پرسیدم جیگر سیخی چندگفت:800ت (قضیه برا2 سال پیشه ها)ماهم دیدیم پولی نمونده از جیگرم نگیریم ضایع است 1قیافه از سری سیری به خورم گرفتم .گفت چندتا سیخ بدم؟؟؟؟؟؟؟؟\nگفتم 1 سیخ بده.پسره مرده بود ازخنده 3تا آدم گنده وایسادیم میگیم 1سیخ \nشانس آوردیم تو هرسیخ 3تا تیکه جیگر بود وگرنه باید 1تیکه رو سه تایی نصف میکردیم آبرومون بیشتر میرفت\nخب دختریم دلمون خواسته بووووود خودتو مسخره کن",
    "قبلنا میگفتن آدم میره سربازی مرد میشه!! الان دیگه حالت دومیم واسش پیش اومده!!! مثلن داداشم سربازه، برنامه ی غذاییشون چیزی شبیه اینه: چلو کباب، زرشک پلو با مرغ و...! واسه شامم نیمرو میخورن، با گوجه ی اضافه!!!:||\nوالا ما تو خونمون اینهمه امکانات نداریم که اونا دارن!!!",
    "آغو مو یه معلم عربی داشتیم ایی معلم مو نامرد بد میزد جدی جدی مزد آدم پرت میشد!!!! o.O\nیه بار از کنار میز ما رد میشد ششششششق زد توو گوشم منم الکی شروع کردم فیلم بازی کردن!!!!\nمن : o.O\nاون : :-)\nمن : :-O\nاون : O.o\nمن : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی چشمم آی هواااااااااار آآآآآآآآی فغان چشمم و درآورد کووووووووورم کردی پاشدم دوره کلاس میدویدم اونم هول شد افتاد دنبالم وایسا ببینم عزیزم وایسا ببخشید!!!!!!:-((\nمن برگشتم هولش دادم خدا کورت کنه  نامردددددد جیغغغغغغغغ ااااای \nبعد از اون روز هیشکیو نزد مدیونید فک کنین بهم داد 20\nخخخخخخخخ توفففففففففف\n\n\n\n\n\nاحســـــــــــــــــــــــEHSANHDـــــــــــــــــــــــــــان",
    "دوستم تعریف می کرد:\nبچه که بودم فکرمی کردم استخون های بند انگشتای من فقط خم میشه واسه همین یه روز دستمو اتو زدم شاید صاف شه؟!!\n\nمن میگم این باید شهید زارع (بیمارستان روانی در واقع همان تیمارستان در شهر ما) می بود هی شما بگو نه.جالب اینجاست که هنوز جای سوختگی هم رو دستش هست. ",
    "اوایل ترم توکلاس سخت مشغول کاربودم رفتم ازاستادمون یه سوال بپرسم:\nمن:خاله ببینیدتااینجادرست پیش رفتم؟\nاستاد: :))))))))))\nکلاس:)))))))))))))))))))\nلامصب کاش استادمون زن بود :(((((اونطوری منطقی تربودخاله:(",
    "************* #من و خدا، تو و همه# ************\n\nدیشب ساعت سه نصفه شب دوستم زنگ زده میگه: شب یلدا پیشاپیش بر شما و خانواده تان مبارک!!! بعد هار هار هار خندیده...\nمن تو اون حالت:-_-\nبعد یک ساعت دوباره زنگ زده: عزیزم احساس میکنم ناراحتت کردم ببخشید... من: نه بابا اشکالی نداره!\nدوباره یک ساعت بعد زنگ زده: سارا، تو ناراحت شدی روت نمیشه بهم بگی؟!؟ من: نه بابا ناراحت چی؟ دوستم: میدونم ناراحتت کردم تو رو خدا بگو...\nمن: آره دیگه این چه وقت زنگ زدنه آخه!!\nاون: غلط کردی ناراحت شدی یعنی من نمی تونم با دوستم یکمی شوخی کنم بیشهوور بوووووووق کاری نداری خدافظ. من&__&\nخدایا این دوستای روانی رو از من نگییر...",
    "آغاجاتون سبز...\nشب میلاد امام زمان پارسال یکی از دوستان به اسم جواد با موتور اومد دنبالم که بریم مراسم.\nماهم آماده شدیم رفتیم.\nحدود ساعت 10 شب بود یکی از دوستان به نام محسن که تازگی ساکن شیراز شده بود و اونم موتور داشت تماس گرفت که شما کجایید قصد پیوستن بهنون رو دارم!!!\nماهم با موتور رفتیم دنبالش.در طول راه برگشت طبق واجبات و اصول موتور سواری کلکل هم گرم بود.\nحالا جواد با یه موتور ژاپنی مطعلق به عهد عتیق و محسن با یه موتور ایرانی آکککک!!!\nهیچی دیگه در توی راه موتور جواد که ماهم از سرنشیناش بودیم هر از 30 ثانیه به طور منظم انحراف به چب داشت!و محسن هم مجبور به گرفتن ترمز میشد.آغا دیگه صبر و تحمل آدمی هم حدی داره!نه؟!\nدفعه آخر جواد پیچید ولی محسن نپیچید.جاتون سبز دسته موتور جواد رفت روی دسته موتور محسن و تعادلش رو از دست داد...\nچشمتون روز بد نبینه.من احساس کردم موتور داره به دیار باقی میشتابه.به همین علّت دستمو گذاشتم پشت جوادو پریدم پایین.\nحالا منو تصور کنید:\n113.74 کیلوگرم وزن\nپهنای بدن 1 متر\nطول بدن 1.80\n.\n.\n.\nسرتون رو درد نیارم،غولی هستم برا خودم!!!\nدر نهایت پس از طی 200-300 متر وایسادم.جالب اینجا که فقط به سوراخ 2 میلی روی آستین دست راستم ایجاد شد!!!\nالبته جواد که شد بود شبیه این انسان های اولیه!!!\nاون موقع واقعا به حضور فرشته محافظ پی بردم!جدی میگم!تازه نماز شبمم ترک نشده!\nهیچی دیگه ازون موقع تاحالا هر وخ جواد میاد دنبالم همون لباس سوراخه رو میپوشم!!!چی میگن بهش؟به یاد قدیما؟!!",
    "اقا من بچه که بودم این فیلم مرد عنکبوتی به شدت روم اثر گذاشته بود.میخواستم مرد عنکبوتی شم!!!واسه همین با چه فلاکتی میرفتم عنکبوت پیدا میکردم مینداختم رو دسم تا نیش بزنه.اما نامردا هیچکدوم نیش نمیزدن!!خلاصه هیپجوره مرد عنکبوتی نشدم.همشم یا از در و دیوار بالا میرفتم یا از جایی اویزون بودم فقط تار نمیزدم!!!!\nهنوزم که هنوزه بعضی وقتا بازم تو فکرش میرم.\nچیه؟؟؟؟؟مرد عنکبوتی که بد نیس!!!!!!!!!!!\nولی اگه میشدم چه حالی میداد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "پسر خالم تازه ازدواج کرده پریشب مارو دعوت کرده برای شام خونشون\n\nسر میز نشسته بودیم «البته بماند که از گشنگی نصف شالم رو خوردم تموم شد»\n\nبله مروارید « زن پسر خالم» غذا رو آورد همه شروع کردن به خوردن  وسط غذا\n\nبودم ناگهان احساس کردم یه چیزی که هیچ ربطی به غذا نداره تو دهان بنده می چرخه\n\nبا بد بختی از دهنم درش آوردم ، دیدم یه چیز قرمزه پس از برسی فراوان متوجه شدم\n\nناخون مروارید جونه داد زدم « که ای کاش خفه می شدم» این چیه تو غذای من\n\nمروارید یه نگاه به من کرد یه نگاه انگشت شصتش کرد \n\nمنم گفتم الان می گه ببخشید :-[  یک دفعه داد کشید کامی « کامران» ناخونم شکست \n\nکامران اسکول هم بلند شده میگه اشکالی نداره عزیزم دو ماه بعد مثل اولش میشه\n\nبعد برگشته به من می گه تو میمردی قورتش می دادی چند روزه حالم خوب \n\nنیست  خواستم برم افق راهم ندادند گفتن : گفتیم افق ندیگه اینقدر! \n\nآخه بدبختی این جاست مامانم هم حرف کامرانو تایید کرد",
    "یه مهندسی با 15 سال سابقه کار تعریف کرد گفت ای مرده شور رشته فنی و مهندسی رو ببرن گفتم چرا؟\nگفت از طرف شرکت مامور شدیم بریم یه شهری  پمپ بنزینش رو مجهز به دستگاه کارت سوخت کنیم در حین کار بودیم که دیدیم یه ماشین اومد یه خانومی با بچش هم صندلی عقب ماشین بودن این بچه همینجور داشت گریه میکرد که درس نمیخونم بعد مامانش یهو عصبانی شد  با اشاره گفت ببین اگر درس نخونی آخرش مثل اینا حمال مملکت میشی \nیعنی دقیقا با این حرفش رید به هیکل مهندس های برق رفت.الان هم بعد اون سالها میبینم واقعا راست میگفت.\nلطفا این خاطره رو  یه کلاغ چهل کلاغش هم نکنید چون یه خاطره باید درست تعریف بشه",
    "به چالش کشیدن زبان انگلیسی رو ببینین\"معلممون همکلاسیمو بلند کرده ازش درس بپرسه اونم از قضا هیچی نخونده بود دوستم واسه اینکه تنبیهش کنه برگشته بهش میگه stand up-stand up با دستشم اونو دعوت به نشستن میکنه دوست دیگه ام اومده درستش کنه میگه نه بابا go-go اون یکی میگه نخیرم commonما که داشتیم زمین و چنگ میزدیم و ی عده هم تلفات داده بودیم که یکی از بچه ها نجاتمون داد و گفت بابا sit down شما زبون مادریتونو درست حرف بزنین انگلیسی پیشکش....\"یعنی ترکیدیم از خنده خدایا این شادی ها رو از ما نگیر----&&&",
    "این سامان گلریز (برنامه بهونه) کلا آشپزی ایرانیو زیر سوال میبره ها !\nغذای مورد نظر: سبزی پلو با گوشت\nمواد لازم : بستنی دایتی – تک ماکارون – سس رژیمی دلپذیز",
    "تو لاین پست گذاشتم \"بچه ها ماشینمو فروختم\" چند تا از دخترایی که باهاشون آشناییت داشتم بلاکم کردن!! :‏| مخاطب به ظاهر خاصمم اس داده : سجاد دیگه چیزی بینمون نیس :‏|‏ هی من میگم قسمت شده خواننده شم شما جدی نگیرید ^_^",
    "دیروز  ما با دبیرمون رفته بودیم رستوران (حدود 10 نفر بودیم) بعد امروز دبیرمون اومد سر کلاس گفت :بچه ها من دیگه باهاتون بیرون نمی یام ..گفتیم چراااااا؟ گفت :اخه اون غذایی که من خوردم مزه ع...ن می داد .یکی از بچه ها بلند شد گفت :اقاااا شما از کجا میدونید مزه ع...ن چطوریه ؟\nهمه در تعجب بودند وووو منتظر حرف دبیر بودند تا جامه از تن بدرند و به بیابان ها بروند که دبیر گفت: از عمت پرسیدم.....بچه که جامه از تن دریدن هیچ .یه دور .دور زمین هم زدن",
    "ابتدایی که بودم یه بار از خواب پا شدم دیدم بابام بیداره گفتم بابا تشنمه......\nگفت برو آب بخور یه لیوانم برا من بیار\nنتیجه اخلاقی:و بالوالدین احسانا...",
    "دیروز از جلو یه مغازه رد شدم بسته بود یه مرده بهم گفت اقا بیا شماره صاحب مغازه رو واسم با این گوشی بگیر منم تیریپ مردونگیم گل کرد برداشتم واسه یارو شماره مغازه رو گرفتم بعد گفتم بفرمایید بعد چند قدم نرفته بودم تازه فهمیدم چه گندی زدمو سریع از محل حادثه متواری شدم!!!",
    "یه روز در کانون گرم خانواده نشسته بودم که یکهو تبلیغ چای محسن پخش شد مامانم بعد تبلیغ برگشت به من گفت اینام شورشو در اوردن دیگه جایزه به مردم لیوان میدن\nمن !!!!!!!!(شکلکی مناسب خودم پیدا نکردم)\nماشین لیفان//+  \nچای محسن  //8",
    "یادتون میاد اون موقع که کوچیک بودیم ماست تو پلاستیک میخریدیم بعدکه مامانمون با دندون نوک پلاستیکو سوراخ می کردو میریختش تو پارچ، بعدش مامثل نخورده ها بهش التماس میکردم ته پلاستیک یکم ماست بذاره که  بخوریمش...\nچقد زود گذشت...\nهرکی ای تجربه رو داشته بلایکه...",
    "آغاااااااا:))))))) (خوشم اومد از این به بعد این جوری مینویسم:) )\nرفته بودیم کوه جاتون خالی یزخدیم موقع برگشت تو صف تله کابین بودم که پای یه دختره رو لگد کردم بعد دو دقیقه دختره گفت    ببخشید!! خو منم حول شدم دیگه:((( گفتم خواهش میکنم  \nهان چیه خو بده مودبم از خداشم باشه\n.\n.\nالبته کاملا بی منظور بود وقتی رفتم خونه معنی ببخشیدش رو فهمیدم:))))))))))",
    "آقا ما یه داماد داریم شاه نداره، این بشر، در طول روز، 8 ساعت کار میکنه و 9 ساعت تو راهه!\nیعنی سوار خطی که میشه، میخوابه تاااااااااااااا ایستگاه آخر به زور پیادش میکنن، حالا دوباره خطو عوض میکنه، میخوابه تاااااااا دوباره اونطرف ایستگاه آخر، خلاصه کلی اینطوری تو راهه تا آبجیم زنگ بزنه و فحش کشش کنه تا برسه خونه! ^_^\nبعله همچین فک و فامیلی داریم ما، باز بیاید از وضع زندگیتون ناله کنید!",
    "آقا چند سال پیش غروب چهارشنبه سوری خواهر ما گیر داد که دم عیده من هنوز شال نخریدم خلاصه انقدر گیر داد که منو بابام راضی شدیم بریم بازار تا شال بخره...همینطور که داشتیم میرفتیم خیابونا پر بود از مردم و آتیشایی که روشن کرده بودن...همینطور رد میشدیم که یه خیابون مونده بود برسیم به بازار دیدیم خیلی شلوغه یه عده پسر مشغول حرکات موزون هستن صدای موزیکم زیاده ما که از ترس بابا سرمونو انداختیم پایین یکم که رفتیم جلوتر یه تعداد پسر دیگه یه عالمه مواد محترقه و منفجره کف اسفالت وسط خیابون گذاشته بودن و داشتن امادش میکردن که منفجر کنن..بابا گفت نمیشه بریم شلوغه باید برگردیم که خواهرم بغض کرد بابا دلش سوخت گفت باشه میبرمتون پس محکم بشینید میخوام گاز بدم سرسع از کنار مواد منفجره رد بشم ماهم خوشحال شدیم و تشویقش کردیم همینطور که داشتیم میرفتیم یهو ماشین خاموش شد دیدیم یدفه سکوت در کل خیابون حکمفرما شد همه دارن میدوند سمت ماشین ما و هی داد میزنن یا خدااااا..تازه شستمون خبر دار شد که ماشین دقیقا روی مواد منفجره خاموش شده و مواد دقیقا زیر ماشین ماست و هرلحظه ممکنه منفجر بشه...همه هی داد میزدن حاجی از ماشین پیاده شید ما مونده بودیم چکار کنیم و مغزمون دیگه فرمون نمیداد..یه چند دقیقه ای که گذشت حدود ده پونزده تا از همون پسرا اومدن ماشینو هل دادن اونور همینکه دو سه متر دور شدیم یدفه مواد منفجر شد یعنی شانس در حد اپسیلون...مکانیک که اومد گفت بنزین تموم کردی خلاصه حال مارو تصور کنید که بابا وایساده کنار ماشینو چهار لیتری تکون میده به ما میتوپه و چشم غره میره پسرا هم به حرکات موزونشون ادامه میدنننن...",
    "یه شب که تا دیر وقت بیرون بودم وقتی داشتم به خونه برمی گشتم همه جا تاریک بود و توی کوچه کسی نبود پشت سر من یه موتوری که لباس سیاه تنش بود با کلاه کاسکت پیچید تو کوچه, یهو خوف برم داشت کیفم رو سفت چسبیدم و سرعتم رو زیاد کردم, وقتی به من نزدیک شد دیگه داشتم میدویدم با وحشت وارد ساختمون شدم دیدم اونم پیاده شده و داره دنبالم میاد قلبم تند تند میزد پله های ساختمون رو دوتا یکی بالا میرفتم وقتی به من رسید قلبم ایستاد و یه جیغ خفیف کشیدم, اون از من چندتا پله بالاتر رفت که باصدای من به طرفم برگشت اونجا بود که فهمیدم این پسرهمسایه واحد بالاییمونه برگشت گفت مهتا خانوم اتفاقی افتاده؟\nبا خجالت گفتم نخیر.\nگفت تشریف میارین بالا؟\nیهو متوجه شدم که اینقد ترسیده بودم نفهمیدم کی واحد خودمو  رد کردم و داشتم میرفتم بالا.\nاز شرم سرم رو پایین انداختم با سرافکندگی رفتم پایین...\nحالا هروقت منو میبینه یه لبخند معنا دار بهم میزه که دوس دارم خفش کنم !!!",
    "نشسته بودم کنار خواهرم.......سرشو گذاشت رو شونمو با حسرت آهی کشید و گفت:هوس یه چیز ترش کردم.....مثل لیمو شیرین!!!!!!!!!!\n..\n..\n..\n..\nمـــــــن O__o\nخـــواهـــرم --___--\n\nاینا همه اثرات گرونی گوجه و نونه!!!!!!!",
    "پست اولمه \nامروز سره کلاس بودیم...استاد میگفت ترم قبل موقع امتحانات پایان ترم ی پسره دیر رسیده بود سره جلسه بعد اومد ب من گفت برگه امتحانمو بدین\n استاد ما هم بهش گفته رشتت چیه؟پسره گفته رشتم نقشه کشیه!!استاد گفته ما ک اینجا رشته ی نقشه کشی نداریم!!!نکنه رشتت عمرانه...پسره گفته اره اره رشتم عمرانه!! \nبعد استاد ما هم گفته امروز بچه های عمران امتحان ندارن!!!پسره گفته پس حتما رشتم معماریه!!!استاد گفته: حالا میدونی چ امتحانی داری؟گفته ن فقط میدونم امروز امتحان دارم... \nرفته نشسته رو صندلی ی مرده رفته بالای سرش گفته اسم استاد این درسی ک داری امتحان میدی چیه پسره گفته یادم رفته بعد از تو برگه نگاه کرده گفته ب اون مرده\n بعد اون مرده گفته حالا استاد این درسو میشناسی؟گفته اره اره چند جلسه رفتم سره کلاسش مرده گفته من استاد این درسم :)))) \nما ک تو کلاس پوکیده بودیم",
    "پدر بزرگ پول برداشت بره کت و شلوار بخر از کت و شلوارا خوشش نیومد پول کت و شلواره داد دو کیلو گوجه خرید با پنچتا تخم مرغ جاتون خالی",
    "صبح رفتم نون بگیرم\nدختره با ماشینش (اسم ماشینشو بلد نبودم ولی مارکش کیا بود) اومدکنارم \nگفت آقا پسر پولت افتاد زمین \nمنم ک دستم رو 2000 تومنیه تو جیبم بود خیالم راحت بود و فهمیدم میخواد ضایم کنه\nگفتم\nواسه صدقه کنار گذاشتم میتونی برداری اشکال نداره!\nبنده خدا با ماشینش دنده عقب تو افق محو شد",
    "چند روز پیش رفتم یه مایع‌دست شویی خریدم، از اینا که خانومه تو تبلیغ دسشو میشوره بعد بو میکشه، آقا ما یه دونه از اون مایه ها خریدیم بردیم خونه دستامونم شستیم بعد اومدم بو کشیدم دستمو، گلاب به روتون بوی عـ*ـن میداد... تاریخ مصرفشو نگاه کردم دیدم مال 6سال پیشه،‌ دیروزم اومدن بردنش از خونمون، گذاشتن تو موزه...:||",
    "یه دوستی داشتم که خیلی خوب بود. همیشه مایه ی شادی همه بود!\nیه روز تو دانشگاه اومد از استادمون سوال بپرسه گفت: خاله این چی میشه؟!!!!!!!!\nما :-O استاد بیچاره:-[\nبعد چند دقیقه استاد اومد حضور غیاب کنه اسم یکی از بچه ها رو خوند که چند دقیقه قبلش رفته بود بیرون این دوست خوشال مام خواست جلوی غیبت خوردن طرفو بگیره گفت: استاد فلانی اومده، الان رفت بیرون همون دختره بود که کت دامن سرمه ای پوشیده بود\nاستاد بیچاره دیگه نیومد. شنیدم بستری شده از بس خود زنی کرده\nما :-o\nهنوزم هنگیما!",
    "آقا امروز رفته بودم تا برای خونم یه درب ضد سرقت بگیرم بعد یه نمونه داشت که ضد حریق ضد برش ضد سرقت بود یعنی عالی بش گفتم از این رنگ دیگه ای هم داری گفت نه همین یکیه خیلی خوبه  دو ماه کار کرده مال یه خانم دکتر بوده صبح با خودش \nمی بردش تا مطب شب صحیح و سالم میوردش عالیه نه \nمن  *.........*\nفروشنده  ؟_؟ خوبه میگم ؟_؟\nمن #..........#\nخانوم دکتر $_$ \nفروشنده ^_^ \nبازم من ×........×",
    "دیشب تولدم بود(ممنون از تبریک ت :|) بعد میخواستم شمع رو فوت کنم یه دختر عمو دارم خیلی لوس هه (اره خیلی چندش)بعد گفت نه نه اول ارزو کن من یهو افکار منفی اومد تو فکرم گفتم ارزو فعلا رفته شام بخوره یهو مامانم گفت ارزو کیه؟؟هیچی عمو م به دادم رسید و منو نجات داد اومدم از پست اون دوست فورجوکی اسکی برم(پست رو بلند کنم) بعد گفتم یه دعا میکنم همه امین بگید اینشاالله سال بعد به جای این عدد 18 عدد 19 بذارید و بعد باد به جای من شمعا رو خاموش کنه یهو جمع ساکت شد بعد مامانم یهو پرید گفت چی تو این سرما میخوای کولر روشن کنی؟بابام:بچه تو تابستون تونستی طاقت بیاری بعد الان چرا میخوای کولر روشن کنی ؟فکر جیب ما هم باش یعنی الان نمیدونم پدرو مادر واقعی من کیا هستن...\nلایک:ایول باحال بود\nلایک:بی مزه\nلایک:اینم کادو تولدت",
    "تو محوطه دانشگاه با چند تا از دوستان بودیم که یکی از دوستان به نام شهرام کاظمی گفت چجوری می تونم سر حرف رو با یک دختر باز کنم همه باهم گفتیم برو یک چیز خنده دار یا تیکه بنداز ، شهرام  گفت باشه و تو همین حین ، زوم کرد روی یک دختره که کلاسور رو با دو دستش بغلش محکم گرفته بود، دختره آروم آروم داشت از کنارمون رد می شد که شهرام به دختره گفت : کاش من جای اون کلاسورت بودم . که یک بار دیدم دختره برگشت سمت شهرام یک نگاهی تو صورت شهرام کرد (گفتیم الان کشیده رو خورده دیگه) که دیدیم دختره با خونسردی کامل یک نگاه به کلاسور کرد یک نگاه به شهرام بلند گفت اگه تو جای کلاسورم بودی اینقدر لای تو کتاب و دفتر می ذاشتم که پاره شی. هیچی دیگه تا دوساعت به شهرام نگاه می کردیم و می خندیدیم ، الان هم تو گوشی اسمش شهرام کلاسور سیو شده",
    "ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﮔﺮﺑﻪ ﺷﻮ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ 300 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ\nﻣﮋﺩﮔﺎﻧﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍﺵ ﮐﻨﻪ!!\n.\n.\nﺍﻭﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﮔﻪ ﺗﻮ ﮔﻢ ﻣﯿﺸﺪﯼ\nﺧﻮﻧﻤﻮﻧﻮ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﯽ:|",
    "دیروز داداشم از کربلا زنگیده به گوشی مامانم.دیدم مامانم میگه: الو ...الو .....شما؟؟؟؟؟ شمازنگ زدی؟؟؟؟؟ وااااا شما زنگ زدی \nفرزان ببین این زنه چی میگه؟\nگوشی رو گرفتم  میگم الو دیدم صدای خودم برمیگرده بعد 2ثانیه. مامانمم داشته با صدای خودش میحرفیده",
    "یه روز با مخاطب خاصم تو محل کارمون داشتیم اسم فامیل بازی میکردیم.قرار شد از ت بنویسیم!من داشتم مینوشتم،هرچی فکرکردم حیوان از ت یادم نیومد!\nیهو مخاطب بنده گفت stop!منم کفم برید گفتم چه عجب این یبار زودتر از من نوشت؟!\nبهش گفتم من فقط حیوان رو ننوشتم،گفت من نوشتم!حالا فکر میکنید چی نوشته بود؟!حیوان از ت رو نوشته بود تام وجری!\nمنو میگی داشتم میزو گاز میگرفتم!حالا بماند که نصفشو اصلا ننوشته بود!",
    "سر کلاس نشسته بودیم مثلا دبیرمون می خواست یه مثال بزنه ما درسو بگیریم\nحالا مثالش:یه جعبه داریم \"سه رنگ \" قرمز و سفید و سیاه مهره توش هس چند تا مهره در بیاریم تا\" چارتا رنگ \" متفاوت داشته باشیم؟!!!\nعاقا ما هرچی میگیم آخه نمیشه که چطوری و مسئله اشتباهه و اینا میگه نه شما بلد نیستین گوش کنید تا بگم چطوری میشه....\nهیچی دیگه بعد یه ساعت فکر و توضیح فهمید چی گفته ترجیح داد دیگه ادامه نده\nخخخخخخخ:D\nهمچین دبیرای دل شاد کنی داریم ما",
    "به احترام کسایی که تا چند وقت پیش تو 4 جوک بودن و الان خبری ازشون نیست 5 ثانیه سکوت ( دادش کامران و الهامش ، داداش حامد و هانیش و.....) کجایین دلتنگتونیم . :((( \nدیشب توی حمام در حال استحمام بودم ( ادبیاتم تو حلقتون ) و بسیار غمگین که یهو جو شعر خوندن گرفتم وبا صدای فوق بلند شروع به خوندن شعر کردم و هی برای خودم صلوات میفرستادم که کسی صدامو چش نکنه خلاصه بعد از یک ساعتی که استحمامم طول کشید تا اومدم بیرون دیدم زنگ در خونه را میزنن تا در را باز کردم کاغذی از لای در افتاد تو با این مضمون \n همسایه ی عزیز لطفا\" از صدای ناهنجار خود فقط در کوهها استفاده کنید و در ضمن شاعر برای سرودن شعر زحمت کشیده است با اشتباه خواندن خود شعر های این بندگان خدا را به  گند نکشید با تشکر همسایه ی کناری \n\nقیافه ی من بعد از خواندن نامه  :(((( یا شایدم  :-/  و یا باز هم شاید ؟. ؟   \nقیافه ی دیوار بین دو خانه  0-0  \nقیافه ی همسایه ی کناری  :)))))",
    "دبیرستان ما از اون دبیرستاناس که به درس هایی مثل تاریخ جغرافی آمار زیاد توجه نمی کنه .آخر سال هم سوالاشو میده میگه برید بخونید همینا سواله .بعد ما یه دبیر آمار داشتیم اولین روز مدرسه اومد گفت برام مهم نیست چی کار میکنید سر کلاس با هم دعوا میکیند یا حرف میزنید یا به من گچ پرت میکنید برام مهم نیست .موقع درس گوش بدید.اقااا کاشکی این حرفو نمیزد .در کل که کلاس رو هوا بود موقع درس هم تا بر میگشت تا تو تخته بنویسه  نزدیک به 25تا گچ به سمتش پرت میشد ..یه بار هم اومد برگرده یه گچ خورد تو چشش ....جلسات آخر هم بچه ها آب پاش اوردن خیس خالیش کردن .ولی نامرد بعد به ناظم گفت .ناظم هم بماند چی کار کرد ولی تلافی یک سالو در اورد ......نامرد !!!",
    "دیشب رفتیم پارک نزدیکه خونه دوستم،گفتم؛\nوای چقد اینجا خلوته،یه نگاهی به من کرد وداد زد؛\nپلیس! پلیس!\nیه دفه کلی آدم از بین درختا ودستشویی وپشت دیوار شروع کردن به فرار!\nتاحالا پارکی به اون شلوغی ندیده بودم!!!",
    "تو باشگاه یه پسره بود خیلی ادعا زرنگیش می شد و سر خود وسایل بچه هارو بر می داشت استفاده می کرد . مثلا بطری آب شونو بدون اجازه سر می کشید یا حولشون و بر می داشت سر خود و ...\nمن خیلی از دسته این شکار بودمو خیلی می خواستم حالشو بگیرم ... واسه همین یه بار بطری آبمو گذاشتم رو حولم و رفتم گذاشتم کناره پسره و خودمم رفتم پشته سرش رو یکی از تردمیلا . چند دقه که گذشت و تشنش شد یهو بطری آب منو دید و فوری برش داشت و با خیال راحت شروع کرد خوردن ...\nتقریبا نصفه بطری رو خورد که من فوری رفتم کنارشو گفتم داداش از این آب خوردی ؟؟\nاون : رفیق تشنه بودم . شرمنده به خدا .\nمن با حالت ناراحتی زیاد دستمو گذاشتم رو پیشونیمو با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم آخه چرا هواسم نبود لعنتی و بندازم دور . چرا هواسم نبود !!!\nپسره چشاش گرد شدو گفت : مگه چی شده حالا ؟؟ یکم آب بود دیگه ، مگه نه ؟؟\nمن : ولش کن داداش بگم ناراحت میشی !!\nاون : نه دیگه . جانه خودت بگو . کنجکاو شدم بدونم !\nمن با همون صدایه ناراحت : آخه رفیق من چند وقته یه بیماریه پوستی یه قسمتی از کمرم دارم ... دکتر متخصص بهم گفته بود باید کمی از آب کمرتو با خود ارضایی تو یه ظرف برا آزمایش بیاری ... منم دیشب ریختم تو این بطریه ... ولی بابام که جریان و نمی دونسته اومده آب کرده روش منم گذاشتمش تو اتاقم بندازمش دور تو بی حواسی گذاشتمش تو ساکمو همرام آوردمش باشگاه ... حالا تو ناراحت نشیا قاعدتا نباید مسعله ای برات پیش بیاد !!!!\nعاقا یه آن سرمو آوردم بالا دیدم این پسره قرمز شده و چشاش داره می زنه بیرون ... یهو همون وسطه باشگاه آورد بالا ...\n از جلسه بعد دیگه اونجا ندیدمش !!!\nولی در کل یکی از بزرگترین درسای زندگیو بهش دادم ... اونم اینکه هرچقدرم واسه خودت گنده باشی حق نداری از وسایل دیگران بی اجازه استفاده کنی !",
    "رفته بودم مهمونی چون خیلی خسته بودم رفتم یک گوشه بخوابم بقل دستمم یک بچه ی کوچیک خواب بود هنوز چشام تازه گرم شده بود دیدم صدای جیغو داد میاد یه چند دقیقه ای گذشت دیدم ساکت نمیشه گفتم:\nآروم باش هوشنگ داد نزن پسرخوب به اعصاب خودت مسلط باش\nیهو یکی اومد گفت: اقا من واقعا تحت تاثیر این محبت شما قرار گرفتم شما خیلی خوب و مودب با هوشنگ برخورد میکنید\nقیافه ی من: -____-  :@\nمن در حال خفه کردن بچه: هوشنگ اسم خودمه این پدسگ اسمش امیره\nطرف مقابل: :|   :hanging Face: \nمن در حال خفه کردن بچه: -_____-",
    "سال 86 دانشگاه آزاد مشهد یک درس 3 واحدی داشتم که صبح کد 8 تا 11 برگذار می شد و بعدش کلاس نداشتم تا 2 چون راه خونه دور بود معمولا این 3 ساعت رو یک جوری تو دانشگاه سر می کردیم ، یک روز با دوستم شهرام کاظمی بعد از کلاس رفتیم نماز خونه دیدیم به جز کنار محراب جا برای خواب نیست ، ما هم با شهرام رفتیم کنار محراب کپه مرگمون رو گذاشتیم بند خدا امام جماعت اومده بود نماز رو برگذار کنه دیده بود ما خوابیم بیدارمون نکرده بود نماز رو شروع کرده بود (شهرام هم صدای مکبر رو حین نماز شنیده بود بیدار شده بود)که دیدم شهرام دستش رو گذاشته رو شانم داره تکونوم می ده با صدای بلند میگه احمد !! احمد !! بیدارشو !! بیدار شو !! ما مردیم اینا دارن برامون نماز میت می خونند \nمن بدبخت هم از خواب بیدار شدم ، شکه شدم ،رنگ مثل گچ سفیده شده بود یک نگاه کردم دیدم جدا دارن نماز می خونن ، یا خدا ، سری با دستام تمام بدنم رو لمس کردم که دیدم امام جماعت و نمازگذار ها رفتن به سجده و تا نماز مغرب بالا نیومدن",
    "ی دختره هست(از این دختر دماغ عملی هاااا که چسب روی دماغشون مث اتیکت لباس میبونه) تو کلاسمون کلا سایه همدیگه رو با تیر میزنیم :)\nیعنی روزی نیست که یکیمون رنگ سال نشه :)))))\nچند روز پیش من به استاد گفتم استاد خسته شدیم به خدا ، دختره نه گذاشت نه برداشت گفت خسته نباشی پهلووون...ینی کلاس پوکید از خنده :(((\nبعدش استاد بعد از کلی ریسه رفتن ادامه درس رو داد منم عقده ای :| کلاس بعدی گذاشتم موقع کنفرانس دختره ازش پرسیدم خانم ببخشید شما دماغتون رو عمل کردین یا پروتز کردین؟؟؟حالا :\nمن :))  (همزمان حسی توام با ترس)\nبچه ها :))))))\nدماغ دختره o-O\nخود دختره  بعد از وقوع حادثه تو محل دیده نشد از یابندگان تقاضا داریم به محض دیدن نام برده به ما اطلاع دهند...\nبعله کلا با پسر جماعت شوخی نکنین :))))))))))))))",
    "عاغا يه روزسركلاس گسسته نشسته بوديم معلممونم خيلي جدي وسختگير.كلاس ماهم طوري بودكه پنجرش روبه كوچه پشت مدرسه بوديهودراوج درس وسكوت سنگين كلاس ك نصفي ازبچهاخميازه ميكشيدنونصفي هم هنگيده بودن ب خاطردرس جديدصداي 2تاگربه ميومدكه داشتن واسه هم عشوه ميريختن حركات عجيب درمياوردن خلاصه همه كلاس داشتيم نگاشون ميكرديم كه ديديم كارداره به جاهاي باريك كشيده ميشه وهمه داشتيم ازخنده نيمكتو صندليوو..گازميزديم كه معلممون تهديدكردهركي روشوبرگردونه مستمرصفر.\nاآخه كسي نيس بگه گربه عزيزآياجاقحطي است\nيامعلم عزيرچرابه همه يه صفردادي؟؟مسئولين رسيدگي لدفن",
    "****************3تا !!! عـلامت اخـتـصـاصـی abas_m223********\nصـبـح تـو اتـاقــم بـودم داشـتـم تـحـقـیـق درس \"پـول و بـانـکـم\" رو آمـاده مـی کـردم بـابـامـم تـو اتـاق بـود اومـد کـنـارم گـفـت گـوشـیـتـو بـده یـه زنـگ بـزنـم بـه گـوشـیـم بـبــیـنـم کـجـاسـت نـیـسـتـش...\nگـوشـیـمـو دادم بـهـش یـهـو یـادم افـتـاد اسـمـشـو چـی سـیـو کـردم گـفـتـم بـده خـودم زنـگ بـزنم!!! :)) \nآقـا ایـنـم شـک کـرد گـفـت نـه خـودم مـی زنـم و بـعـد از یـه مـقـدار درگـیـری و 4تـا فـن بـارانـداز و فـیـتـیـلـه پـیـچ کـه بیـنمون رد و بـدل شـد بـالاخـره زنـگ زد رو گـوشـیـم افـتـاد \"ابـن الـکـریــم \" !!! ^_^\nبــابـام : ایـن چـیـه کـصـافـط؟؟؟ ^_^\nگـفـتـم تـویـی دیـگ اسـم بـابـات کـریـمـه مـیـشـی ابـن الـکـریـم,تـوام مـیـتـونـی ابـن الـرضـا صـدام کـنـی راحـت بـاش!!! ^_^ \nآقـا بـعـدمـامـانـم اومـد تـو اتـاق بـابـام شـمـاره مـامـانـمـو گـرفـت افـتـاد \"کـجـایـی پـسـرم سـفـره پـهـنـه\" :))\nشـمـاره خـونـه رو گـرفـت افـتـاد\"کـلـبـه درویـشـی\"... :D\nشـمـاره مـامـان خـودشـو گـرفـت افـتـاد: ام الـکـجـلـیـن!!! \nگـفـت عـبـاس یـعـنـی چـی؟؟؟ \nگـفـتـم خـب شـمـا و عـمـو کـچـلـیـد پـس \"عـزیـز\" مـیـشـه مـادر دو کـچـل !!! :))\nایـنـو کـه گـفـتـم جـفـتـشـون مـنـفـجـر شـدن....!!! :))\n(خـدایـا شـکـرت کـه خـنـده هـای از تـه دل پـدرمـادرمـو دیـدم....)\nبــعـد شـمـاره یـکـی از عـمـه هـام رو گـرفـت (****) یـهـو ریـده شد بـه تـنـظـیـمـات سـلـولـهـای  عـصـبــیـش مـثـل یـوزپـلـنـگ آریـایـی دویـد دنـبـالـم....!!! :D\n(خـدایـا شـکـرت کـه خـنـده هـای مـادرم رو دیـدم) \nهـیـچـی دیـگ بـالاخـره گـرفـتـم و  مـشـت و لـگـد بـود کـه مـیـومـد تـو چـشـمـام !!!\n(خـــدایـا شـکـرت کـه کــور شـدم دیـگ نمـی بـیـنم, هـمـیـنـو مـی خـواسـتـی ) :(\nبـچـه هـا دعـا جـهـت شـفـای چـشـمـای دوسـت خـوبـتـون عــبـاس,هـمـه بـا هـم:\n الـهـی اَََلـحـفـظ عـبـاس, و بـََعـدِِهِِـش الـنـصـف الـنـصـف الـنـصـف عـبـاس بـه قـطـعـاتـن بـه قـدر تـکـه هـاای کـالـبـاس !!! :D",
    "ریشُ سیبیل گذشتم بابام گفت این چکاریه شبیه ابوبکر بغدادی شدی\n.\n.\n.\n.\nزدمشون الان میگه خاک تو سرت شبیه خواجه های حرمسرا سلطان سلیمان شدی :/\nکولر که نیس نمیدونن به چی گیر بدن",
    "رمـز گوشـیشو کـه میـدونم \nرمـز تَـبلِتشم میـدونم\nرمـز ایـمیلشم میـدونم \nرمـز دوم کـارت اعـتباریشم میـدونم \nشـماره مـخاطب خاصـشم کـه بـرداشـتم \nsms هاشـونم کـه خونـدم \n\n.\n.\n.\n.\n.\nاه حوصـله ام سـر رفتـه :( بنظـرتون داداشـم دیـگه چـه چـیزِ مـخفی داره کـه مـن بـرم کشـف کنـم؟؟!!",
    "امروز به استادمون گفتیم استادکتاب خیلی سنگینه اگه میشه یه کمی شوحذف کنید..\nبه همین دکمه اینترقسم  کتابوتودستش کمی بالا وپایین کرد بعدگفت:نه خیلیم سنگین نیست(وزنش منظورش بودا!!)بعدشم لطف کرد تصاویرشوبرامون حذف کرد...",
    "عاقا امروز سرویسمون خراب بود راننده مون یه ماشین دیگه رو آورده بود که باش بریم ولی 4نفر بودیم که مسیرمون یه کم متفاوت بود و اون بنده خدا هم که اومده بود نمی رسید مارو ببره.قرار شد ما 4 تا رو راننده مون با پراید خودش که باهاش اومده بود ببره.\nما پیاده شدیم بریم سمت ماشین (توضیح:دوتا پراید پیش هم وایساده بود) ما 4تا خیلی شیک و مجلسی رفتیم ماشین عقبی نشستیم(توضیح:ما دختریم) یارو هم یه پسر جوون بود تو یه عالم دیگه یهو مارو دید دومتر پرید هوا هیچی دیگه راننده مون اومد جمعمون کرد(بماند چقدر پسره بهمون خندید)\nفقط نمیدونم چرا در طول مسیر راننده مون زل زده بود به افق و گاهی یه آه بلند می کشید و گاهی سرشو تکون میداد و نچ نچ میکرد .به نظرتون چش بود واقعا؟؟؟\n\nلایک=خدا شفاتون بده\nلایک=خدا به اون کسی که می خواد شما رو بگیره رحم کنه",
    "ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﺬﺭﯼ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺯﺩﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﻣﺪ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ، ﻧﺬﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﺍﻧﺸﺎﺍﻟﻠﻪ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺣﺎﺟﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻬﺶ ﺑﺮﺳﯽ ﻣﻨﻢ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺣﺎﺟﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﭼﺸﺎﺵ ﮔﺮﺩ ﺷﺪ ﺩﺍﺵ ﺍﺯ ﺣﺪﻗﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺰﺩ ﮔﻔﺖ: ﺧﻮﺏ ﭼﯿﻪ؟ ﻣﻨﻢ ﯾﮑﻢ مکث ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ: ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻈﻠﻮﻡ غزه! \nنمیدونم چرا درو محکم بست و خدافظیم نکرد. فکر کنم اسراییلی بود!",
    "سال 86 دانشگاه آزاد مشهد سرکلاس فارسی عمومی مختلط نشسته بودیم که : استاد حرف از بهشت جهنم زد ، رو کرد به پسرا گفت بچه های من عمل الصالحات از خودتون انجام بدید که رفتین اون دنیا حوری و پری گیرتون بیاد که گل از گل پسر ها شکافت تو همین حین یکی از دختر ها گفت استاد اگه ما دختر ها بریم بهشت چی گیرمون میاد ، استاد با خنده ملیحی رو به دختره کرد و با انگشت اشارش پسر ها رو نشون داد و گفت اینا این نرخر  ها  ، \nهیچی دیگه بمونه که استاد از فرط خنده خودش و پسر ها دیگه نتونست درس بده و کلاس رو تعطیل کرد",
    "دارم subway بازی میکنم, مامان بزرگم اومده بم میگه بیا آشپزخونه کمکم کن. نرفتم. اومده بالا سرم میگه: چیه این پسررو ( پسره تو subway منظورش بود) از صبح تا شب دنبالش میکنی؟؟؟ پاشو پاشو اینقد دنبال این بیچاره نکن بزار اینم بره به کارو زندگیش برسه همه مثل تو که بیکار نیستن صبح تا شب دنبال بازی کنن..\nهر چی فکر کردم به نظرم حرفش منطقی اومد \nالانم از تو آشپزخونه در حال پاک کردن گاز دارم واستون پست میزارم\nاوه اوه مامان بزرگم منو دید داره میاد طرفم یه چی بم بگه\nدر لپ تاپو ببندم تا بجا ماهیتابه نزده تو کلم....\nواااااااااای اومممممممممممممد تا بعدددد",
    "اغا من 6 سالم بود بعد دختر خالم تازه نامزد کرده بود( اون موفع دختر خالم عاشق گل خشک کردن بود جوری ک وارد اتاقش میشدی فقط گل خشک میدیدی) ی پسر عمه داشت ماهی ی بار براش گل می اورد ی روز که من خونه خالم بودم اونم اومد اونجا و خیلی شیک دسته گل رو در اورد داد به دختر خالم اغا غیرت من ب غلیان دراومد داد زدم اوهوی مگه خودت  ناموس نداری؟ مگه نمیدونی ساناز نامزد داره ؟ خوشت میاد داداشم رو بفرستم سراغ نامزدت؟\nمدیونید اگه فک کنید هنوز ک هنوزه قیصر بانو صدام میکنه",
    "مخاطب فوق خاصم داشت در مورد تعمیر ماشین بهم توضیح میداد.یهو گفت: دیسک و صفحه ش هم باید احتمالا عوض شه.یهو بدون فکر گفتم ماشیبن دیسکو(!) میخاد چکار؟!اصن به رو خودش نیورد.زنگ زد دوستش بهش سوتیمو گفت و یهو ترکید از خنده!دوستشم گفت بگو  دیسکو نمیخواد کازینو میخواد!\nمخاطب و دوستش :)))))))))\nمن :((((((((\nنامردا!",
    "جونم برات بگه امروز تو مدرسمون نمایشگاه داشتیم،و با برو بچ یجا جمع بودیم،من 30 ثانیه جمه و ترک کردم و نگو که در همین چن لحظه دبیر یه کلاسی به بچه های ما ملحق شد.و من هم با سرعت نور پیش بچه ها آمدم و از آنجاکه دبیر قد کوتاه بود و لباسش همرنگ دانش آموزا بود من اونو با دوستم اشتباه گفتم و با دست محکم زدم به پشتش و بلند گفتم:چطوری نکبت و دستم و گذاشتم رو شونش.و برگشتن دبیر همانا و سرخ شدن من همانا.... جالب اینجاست که مثل همیشه موضع خودمو حفظ کردم و با کمال خونسردی بهش گفتم:اشتباه شد و سریع محل و ترک کردم.\nانصافا دبیر با جنبه ای بود.",
    "ديشب به بابام گفتم بابايي پول بده لازم دارم\nاونم يه پنجاه تومني داد،گفتم بابايي بيشتر ميخوام\nبابام يه نگاه به داداشم انداخت و گفت:اين گل پسر منو ميبيني اگه همين الان بهش پنجاه تومن بدم از خوشحالي تا خود صبح جفتك ميندازه..!!\nفقط من اين وسط دقيقا نفهميدم كه بابام از داداشم تعريف كرد يا بهش فحش داد!!!",
    "بخونید جالبه\nﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ،\nﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺗﯿﻠﻪ ﻭﺩﺧﺘﺮﭼﻨﺪﺗﺎﯾﯽ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺩﺍﺷﺖ،\nﭘﺴر ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﯿﻠﻪ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ وﺗﻮ هم ﻫﻤﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻩ، ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ...\nﭘﺴﺮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻭ زیباترین ﺗﯿﻠﻪ ﺭﻭ یواشکی برداشت و ﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﺩﺍﺩ،\nﺍﻣﺎ: ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻮﺭﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎ روﺑﻪ ﭘﺴﺮﮎ ﺩﺍﺩ.\nاوﻥ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺍﺑﯿد و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید...\nاما: پسرﮐﻮﭼﻮﻟﻮ تمام شب نتوﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﻪ، ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ حتما ﺩﺧﺘﺮک ﻫﻢ ﯾﻪﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ‌ﻫﺎﺷﻮ ﻗﺎﯾﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻬﺶ ﻧﺪﺍﺩﻩ...\nﻋﺬﺍﺏ ﻣﺎﻝ ﻛﺴﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻧﯿﺴﺖ...وﺁﺭﺍﻣﺶ از ان ﻛﺴانی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺻﺎﺩقند...\nﻟﺬﺕ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺎﻝ ﻛﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ افراد صادﻕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﻛﻨﺪ، از آن ﻛﺴانیست ﻛﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺻﺎﺩﻕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﻜﻨند...",
    "یادش بخیر بچه که بودم با دخترخاله و پسرخاله هام میرفتیم تو خیابونا و کوچه ها و چهارراه ها گدایی!درامدش عالی بود!با پولشم بستنی و لواشک میخریدیم.تا اینکه همسایمون مارو دید بعدش لومون داد!چه کتکی خوردیم بماند.اگه میذاشتن ادامه بدیم الان مازراتی داشتیم!!‏",
    "چی میگی تو؟ ببینم سه غورت و نیمت باقیه؟ نمره میدم یا نمیدم به تو چه که نمیدم که میدم ولی نمیدم اونم به تو نمیدم که میگی هوایی نمره میدم! هوایی نمره میدم؟ هوایی نمره میدم؟ من باباتو هوا میدم من هوایی نمره میدم؟ هوایی نمره میده! یعنی من هوایی نمره میدم ولی من هوایی نمره نمیدم! چیه زمینی نمره بدم ها ها ها؟؟؟ زمینی نمره میده میگه، یعنی من میگم. تو میگی هوایی نمره میدی اصن غلط کردی. نفری 20 نمره کم کردم میفهمین که کی به کی هوایی نمره داده. بخدا نفری ده نمره کم میکنم. از دم. همتونو میندازم اعصابمو خورد کردین وایسا 5 نمره کم کنم نفری حالا میبینین دیگه من نصف نمره هام زیر زمینه یعنی خودم زیر زمینم نمره هام هواییه، ای بابا حرف نزنین اعصابمو خورد کردین حالا که اینطور شد فقط از خودت 3 نمره هرو کم میکنم برین.\nمن ::|\nاونی که استاد فکر کرد گفت هوایی نمره میدی \nاستاد *w*\nکلاس O_O",
    "عاغا چن وقت با یکی از دوستام( که یکی از کاربرای فورجوک هم هست) رفتیم بازار که گوشی بخریم\nبرگشتنی ، دوستم داشت دوربین گوشیو امتحان می کرد،یهو نفهمیدیم چی شد همزمان که ما عکس گرفتیم و گوشی فلاش زد ، دو تا دختر تو اومدن تو کادر عکس ، فک کردن داریم از اونا عکس می گیریم\nیکیشون داد زد بی شعورای عوضی خجالت نمی کشین از دختر مردم عکس می گیرین؟میخواین عکس ما رو پخش کنین؟؟\nاقا ما هر چی قسم میخوردیم که عمدی نبوده و همونجا هم جلو چشم خودشون عکسو پاک کردیم ، باز باور نمی کردن و می گفتن باید پلیس بیاد.\nباز دم ادمایی که اونجا جمع شدن گرم که از من و دوستم حمایت می کردن، چون من و اون دوستم قیافه مون اصلا به اون کارا نمیخورد خخخخ با اصرار مردم ولمون کردن که بریم پی زندگیمون\nینی هر وقت یادش میوفتم سر تا پای بدنم می لرزه",
    "بنده در طوله تاریخ زندگانی خود فقط یه مخاطب خاص داشتم ( اون موقع 18 سالم بود ) که اونم در بازه زمانیه 6/7/1390 الی 6/7/1390 به طول انجامید .\nدر واقع صبح دوست شدیم ... ظهرش باباش فهمید و طبقه اخباره به گوش رسیده حبس خانگیش کرد به مدته یک روز ...\nفردایه روزه واقعه بنده که از شدته درده عشق مخاطبه ذکر شده در بالا خواب و خوراک نداشتم ... کاملا خودجوش و به معنایه دقیقه کلمه جوگیرانه بهترین لباسمو پوشیدم ، کمی ادکلن زدم ، کمی ژل مالیدم و بعد از کمی ورندازه خود به حیاط رفته و شاخه گلی از باغچه چیدم و به سمته منزله معشوق با پای پیاده به راه افتادم و تقریبا 10 ثانیه بعد به منزل ایشان رسیدم ( همسایه بودیم ) و زنگ ایشان را زدم ...\nچند ثانیه بعد پدره مخاطبه ذکر شده در را گشود و پس از بر اندازی من گفت : ها ؟!\nمن : اومدم خاستگاری دخترون !\nبابایه مخاطبه ذکر شده : ا راست میگی ؟؟ پس یه لحظه صبر کن الان میام ... بعدشم رفت تو خونشون و چند ثانیه بعد با یه توپ پلاستیکی اومد و اون و داد بهم و گفت : بیا عمو جون برو بازیتو کن ! بدو عمو !! ... بعدم درو بست و رفت داخل !!\nبه جرعت می توان گفت جوری که اون روز بابایه مخاطب ذکر شده تو عاشقیه من رید هیچکس تا به این تاریخ نتونسته هیچ جایی برینه !!",
    "داشتیم شام می خوردیم کوکوسیب زمینی با اااا بربری ودوتا گوجه (برای کل خانواده 5نفره دوتا)پسرم میگه مرفهان بی درد دوتا گوجه چه خبره یکی می آوردین باپول اون یکی برام ماشین می خریدین مثلا پراید\nمن وگوجه:0__0\nپسرم : ة_ة\nخانم : ^-^النگو یادت نره\nدخترم :منم تبلت می خام",
    "یه بار خواب بودم تلفن زنگ خورد، برداشتم دیدم یه خانومس، صدای چند نفر هم میومد که دورش جمع شدن و به زور خودشونو نگه داشتن که نخندن....\nمن: سلام، بفرمایید؟\nخانومه: سلام، منزل اقای پفک نمکی؟\nمن: بله کاری داشتید؟\nخانومه: بروسلی خونه هست؟\nمن: بله خودم هستم\n((صدای منفجر شدن از خنده))\nخانومه: فکر کنم که اشتباه گرفتم\nمن: نه اشتباه که نگرفتی خودم بروسلی هستم فامیلیم هم که پفک نمکیه\nخانومه: کصافط\nمن: تو که این کاره نیستی پس غلط میخوری میای این کارو انجام میدی\nیهو قط کرد :| \nخدا وکیلی میبینین چه مزاحمایی پیدا میشن مارو از خواب میندازن -____-",
    "********abas_m2223**********\nدیـروز بـعـده مـدت هـا تـصـمـیـم گـرفـتـم رفـتـم بـاشـگـاه بـدن سـازی ثـبـت نـام کـردم بـعـد وسـط تــمـریـن بــودم یــه یــارو ازایـــن گـنــده هــا اومـــد جــلــو بــا لـحـن لاتـی گـفــت : داااش ایـــن دمــبــل 20 کــیــلــوئـی رو لازم داری؟؟؟\n یــه چــنــد ثــانــیــه تــو صــورتـش خـیـره شــدم بـعــد بـا صـدای بـهـروز وثــوقـی گــفــتـم : آره داااش مــیـخـوام بـزنـم..!!! ^_^\n گـفـت: بـاشـه و بـعـد رفـت تـه بـاشـگـاه نـشـسـت بـبـیـنـه مـیـزنـم یـا نـه...یـعـنـی اگـه نـمـیـزدم مـیـومـد جـرم مـی داد دیـگ ..!!! ^_^ \nهـیـچـی دیـگ مـجـبـور شـدم سـه چـهـار سـت زوری بـزنـم  خـدا رو شـکـر صـدای گــوز دادنـام تـا تـه سـالـن نـمـی رسـیـد مـگـه نـه آبـروم مـی رفـت جـلـوش!!!\nخـلاصـه داشـتـم خـوب مـی زدمـا ولـی آخـرش دمـبـل از دسـتـم در رفـت و افـتـاد رو دسـتـم و یـه مـقـدار از مـچ دسـتـم تـا بـازوم قـــطــع شـد و از دیـروزم دسـتـشـویـی کـه مـیــرم از دمــاغـم شـاش مـیــاد بـیـرون نـمـی دونـم چـرا ..!!! \nخـلاصـه تـصـمـیـمـم عـوض شـد و فـردا مـیـخـوام بـرم بـاشـگـاه شـطـرنـج مـعـلـولـیـن جـسـمـی,مـنـچـی ,مـارپـلـه ای چـیـزی ثـبـت نـام کـنـم^_^",
    "اقا من 2 سال پیش تو یه ساندویچی کار میکردم.یه شب که خیلیم شلوغ بود یه مرده اومد تو مغازه خودشو از لای مردم اورد جلو،گفت اماده چی دارین؟گفتم اماده ندارم چیزی.به سمبوسه اشاره کرد گفت اینا چیه؟گفتم سمبوسه.گفت یه ساندویچ سمبوسه بده!گفتم چی؟گفت اقا گشنمه معطل نکن بده:منم سه تیکه سمبوسه رو گذاشتم تو نون با مخلفات بش دادم،نشست میخورد،مردم از خنده میترکیدن منم که اصلا دنبال سوژه بودم از خنده شدم رنگ گوجه.فکر کن یارو ساندویچ سمبوسه اختراع کرد!جنوبیا لایک کنن!‏",
    "گفتم بیام برای روز دانشجو خلاقیت جدید به خرج بدم\nرفتم یه بسته آبنبات ترش خریدم(از اینا که پودر قند داره)\nبعد پودر مسهل قاطیش کردم(هاهاهاها عمه هامو دوست دارم)\nسرکلاس دادم بچه ها خوردن\nبمیرم الهی صف دستشویی خیلی طولانی شده بود\nچیه خب خودشون سر شوخی باز کردن\nقیافه های دانشجوهام@_@\nقیافه من:-D\nقیافه دانشجوها تو صف دستشویی:-(\nببینید کلا تنوع چیز خوبه فحش هم ندید اثر نداره جنبه خوب چیزه\nروز دانشجو هم مبارک",
    "عاقا ما اولا که میومدیم 4jok اینترنت پرسرعت تو خونه نداشتیم.واس همین میرفتم کافی نت(نت سرا)بعد یه روز که بچها خیلی فعال بودن وجوکای جدید گذاشته بودن محو صفحات پربار بودیم حواسمونم اصلا به جیبمون نبود  تا اینکه زنگ گوشیم مارو از دنیای مجازی جدا کرد و به دنیای واقعیات کشوند...وقتی رفتم حساب کنم دیدم پولم خیلی کمه یه نیگاه مظلومانه به یارو انداختم اونم با یه لبخند ملیح یه لنگ بهم داد...\nمجبور شدم کل دکوراسیون و سیستماشو گردگیری کنم...:((\nهمدردی کن  نخند...",
    "گودزیلامون هر کاری بهش میگیم انجام بده (حتی اگه روشن کردن لامپ باشه) میگه:مگه من خدمتکار شخصی تو ام؟\nیه روز بهم گفت:یه خودکار بده بهم. منم از فرصت استفاده کردم و گفتم : مگه من خدمتکار شخصی توام؟اونم  زد زیر گریه.مامان و بابا اومدن گودزیلا بهشون گفت : ای گوساله منو زد.(دقیقا با همین لحن) خلاصه هیچی دیگه دو هفته منو از اینترنت محروم کردن.",
    "اعتراف میکنم امروز امتحان فاینال زبان داشتم بعد موضوع انشا مون مکان های تاریخی بود منم خواسم راجب تخت جمشید بنویسم…ولی اسم تخت جمشید رو یادم رفته بود از معلممون پرسیدم((اونجایی ک چنگیز آتیش زد کجا بود؟؟)) :|\nمن :)\nمعلم :|\nبچه های کلاس :D\nچنگیز و مغولان :_*\nاسکندر :(\nمدرسان شریف :|",
    "یـارو تـو خیـابـون بـدو بـدو اومـد سمـتم یقـمو گـرفت گفـت:\nمرتـیکه با زن من چیکـار داری؟؟!!\nمنـم گرخیـده بـودم هنـگ بودم گفـتم هیچـی بخـدا \nگـفت:نمـیتونی ام کاری داشته باشـی!\nچون مـن اصـلأ زن نـدارم!!!!\nبـعد یکم مثل اسـب خندید رفـت :| 0_0",
    "************ #دختر شیطوون# **************\nیه گودزیلا داریم 5سالشه، خواهر زادمه (ستایش)...\nچند وقت پیش عروسی داشتیم منم کلاه گیسامو دورم ریخته بودم؛ مونده بودم کدومو انتخاب کنم کدومو جواب کنم^_^\nیه دفعه در باز شد و گودزیلا وارد شد اومد کنارم نشست همین طور نگام کرد0_0\n بعد یه دفعه گفت: خاله تو که موهات بلنده چرا پس اینارو خریدی؟؟ آخه چرا پولای مامان جونی رو هدر میدی!؟! من:#_#\nعاشق (شم، شمع اقتصادیشم حالا هرچی!!!)\nبهش گفتم: قولفونت بلم چوچولو بیا بلغ گاله.\nگفت: خاله از این قدت خجالت بکش چرا عین بچه ها حرف میزنی؟!؟ بیچاره مامان جونی که تو دخترشی... من:0_o\nبعد یه سری تکون داد و رفت بیرون...!!! \nمن اندازه این بودم پفکامو با تُف میچسبوندم به هم بعد با یه شوقی میرفتم به همه نشون میدادم:-))",
    "یه بار مهمون داشتیم شب بود فقط دختر عمه ام نیومده بود مامانم گفت برو سر خیابون دنبالش آقا من رفتم تو خیابون دیدم یه دختره میاد به هوای اینکه دختر عمه امه رفتم طرفش تا خواستم بگم سلام یهو گفت گمشو عوضی و پا گذاشت به فرار منم گیج شده بودم دیدم دختر عمه ام اون طرف خیابون داره بهم میخنده ینی در حدی ضایع شده بودم میخواستم زمین دهن وا کنه Oــo",
    "استاد داشت تو کلاس حرف میزد منم ی سوال پرسیدم اونم گفت من فقط با آدما حرف میزنم منم وقتی داشت با ماشینش از مدرسه میرف بیرون پریدم جلوش گفتم بببببععععععع\nاونم گفت یا این صداو جلسه بعد درمیاری یا مستمر صصصصففففر\nهیچی دیگه الان بچه ها بهم میگن ببعی\nلایک:ههههه\nلایک:روت تو حلقم",
    "آقو ثلام صواتم تو حلقتون \nچند روز پیش با مخاطب خاصم تو پارک داشتیم قدم میزدیم که حرف مرحوم مرتضی پاشایی پیش اومد و اینکه نامزدش براش شعر گفته منم تو حال و هوای خودم بودم که گفتم آقااااااااااااا جانم گلم ؟ از یه چیزی خیلی ناراحتم  ، از چی گله من ؟ از اینکه اگه تو بمیری من بلد نیستم برات شعر بگم ولی قول میدم تا چند ماه اول با سعید ( دوست فابریکش ) دوست نشم قبوله ؟ \nقیافه من :)))))\nقیافه ی مخاطب خاصم :((( یا شایدم 0-0  یا شایدم  :()   \nبه نظروتون چرا الان یه هفته است گوششیش خاموشه و همه ی راههای ارتباطی را روم قطع کرده آیا دیگه رو قول خواستگاری اومدنش حساب نکنم؟؟؟ لدفا راهنمایی بفرمایید با لایک های خود متچکریم",
    "شما هم وختی بچه بودین پر مرغ میکاشتین تو باغچه بعد ابش میدادین به امید اینکه مرغ در آد یا فقط من اینطوری بودم\nلایک=همدردیم\nلایک=.........",
    "دوستم تعریف میکرد سر کلاس ریاضی بودن(سال سوم دبیرستان)\nدبیر یک مساله ای رو حل کرد.جوابش رو در اورد 1/2(یک تقسیم بر دو.همون نیم خودمون).اونوقت یکی از شاگردا(دقت کنید سال سوم دبیرستان) دراومد گفت اقا جوابتون اشتباهه\nدبیر بدبخت جوابو چک کرد دید درسته.گفت چطور میگی اشتباهه؟گفت من با ماشین حساب زدم.در اومده 0.5!!!\nفیاغورث در حال خودکشی\nنیوتون در حال پرت کردن سیب ها\nوزیر اموزش و پرورش هم داره استیضاح میشه!\nاونوقت میگن چرا ایرانیا علم ندارن.خو اینم سوم دبیرستانی.ای کیو در حد اسپیروژیر",
    "شنبه هفته قبل ساعت حدودا پنج و سی دقیقه صبح بود که داشتم میرفتم سرکار بعدش یه خانومه سوار یه پیکان بود اومدم از سمت چپ ازش سبقت بگیرم چسبوند تو سینه ماشین زد در سمت شاگرد رو به بووووووق داد بعدش اومده پایین میگه مرتیکه عوضی باید از سمت راست سبقت میگرفتی!!!!!!!! 0_0 \nقیافه من 0_0\nکارشناس بیمه0_0\nراهنمایی رانندگی0_0\nتازه گواهینامه هم نداشت با ماشین شوهرش بود... خخخخ\nبازم بگید اینقدر زنا رو مسخره نکنید دیدید دیگه اساسا رانندگیشون با قوانین متناقضه :D",
    "دقایقی قبل برای اولین بار فرم لاتاری گرین کارت امریکارو پر کردم\nهمچین غم غربت گیر کرده بیخ گلوم دارم خفه میشم \nااه!\nتایپ با این کیبوردفارسی چقدر سخته:D",
    "آقا یک خاطره تعریف کنم دور همی بخندیم :)))))\nچند روز پیش تو اتوبوس بودم زنگ زدم به یکی از همکلاسیام.\nبهش گفتم کجایی؟\nگفت با اون ماشینه (سوناتا رو عرض می کرد) که بابام برا تولدم خریده بود. دارم می رم صرافی پولامون رو چنج کنم آخه آخر هفته داریم می ریم اروپا یک حال و هوایی عوض کنیم.\nمن :0_O\n.\nو من: 0_O\n.\nبازم من: 0_O\n\nبهش گفتم خداوکیلی داری راست می گی؟\nگفت دروغم چیه!!!!!! همش کار و دانشگاه .خسته شدیم بابا. ببخشید دیگه رسیدم به صرافی اگه با من کار مهمی نداری من زودتر برم پولامو چنج کنم تا مغازه بسته نشده.\nمنم گفتم نه بابا چه کار مهمی فقط زنگ زده بودم بگم منم تو همون اتوبوسیم که شما سوارید. کرایه شما رو هم من حساب می کنم یک موقع دست به جیب نشید. :)))))))))\nفقط اینو بگم که این همکلاسی خالی بند، بنده گوشیو قطع کرد و یهو متواری شد دانشگاه هم نمی یاد. من هم به جرم گاز زدن درو دیوار و صندلی های اتوبوس تحت تعقیب ماموران شهرداریم.\nای وای مامورای شهرداری ......فعلا برم ادامه فرار تا بعد......",
    "یه بار تو مدرسه میخواستم رو یکی از رفیقام کرم بریزم که تازه اسهال گرفته بود!!!زنگ تفریح اول دیدم وسط حیاط داره بستنی میخوره.رفتم از پشت سرش یه لقد خیلی محکم محکم زدم تو باسنش!!!نگو این همون لحظه تو دلش بلوا بوده,داشته خودشو کنترل میکرده!!!خلاصه اختیار از دستش خارج شد و نصف شلوارشو خراب کرد!!!!!!تا زنگ اخر تو کلاس خفه شدیم از بو!!!! اخرای زنگ اخر هم  اجازه گرفت رفت خونه!!مام کلا تو کلاس دماغارو گرفته بودیمو میخندیدیم!اونم که حرص میخورد!بعدش تا یه هفته بام قهر بود!!",
    "بابام انگشتری پیدا کرده از بیرون آورده میگه نگا کن ببین طلاس؟نگا کردم میگم اولا تابلویه طلا نیس دوما ما که از این شانسا نداریم.\nبابام با ناراحتی:پاشو بنداز سطل آشغال\nمامان از اون ور: نه بنداز کوچه یکی پیدا کنه خوشحال شه\nمامان ما هس دیگر دوس دارد شادی هایش را قسمت کند!!",
    "♫ شــایـستــه ♫\nپسـر دختر خـاله م 1 سالــشه  تــازه دسـت و پا شـکسته میتـونه بگه :\n\" أدبدپاجبفدنساجدبطفوا \"\nیعنی خودشم نمیفهمه چی میــگه ،\nاونوقت هفته پیش مامانش کار داشت این گـودزیلا رو آورد گذاشت پیش من، عاقا منم دیدم اینکه بــلد نیست حرف بزنه و  لــو بده شروع کردم با مــخاطب خــیلی خاصم ♥ حرف زدن ،\n این بچه هم پرید بغــلم که گوشی رو ازم بگیره منم به مخاطبم گفتم بیا باهاش حرف بزن ،گوشــی رو هم گذاشتم رو إسپیکر ، \nگفتم :امیــر طاها بگــو عــمــــو ،\n ببین عــمــــو باهات حرف میزنه ، \nعــمــــو جــــووون \nعاقا هر کاری کردم بچه هیچی نگفت،\nحالا پریشب دور همی گــذاشته بودیم این بچه رفت گوشــی نمیدونم کدوم از خدا بیخبری رو برداشت بــدوو بــدوو با خنده و ذوق(رسما قهقه بود، همین خنده ش باعث شد بقیه حواسشون بهش جلب شه)اومد پیــشم \n گوشی رو گرفت ســمتم گفت\n عمــــو ، ^__^ \nعمــــو جیی جیی ، \nعمــــو ،\nجاتون خالی\nپسرای فامیلمون که هرکدوم از شدت خنده ترکیــدن و پاچــیدن رو دیــوار\nخودمم که هر چی در افقو زدم باز نکردن گفتن کار تو از افق گذشته\nچهره ی بقیه رو هم نکشم بهتره ! از ترس سکته میکنید :(",
    "الان سوار تاکسی بودم .راننده تاکسی داشت از قدیما و بچه گیاش تعریف میکرد\nمیگفت بچه بودیم میرفتیم سر زمین لوبیا چشم بلبلی جمع میکردیم غروب نصفه جمع کردمونو میدادن به خودمون شاید میشد 5کیلو لوبیا بعد با هیجان گفت: میدونی اون موقع ها 5 کیلو لوبیا چقدر لوبیا بود؟؟؟؟\nبه نظر شما جقدر بوده؟\n10کیلو لوبیا\n20کیلو لوبیا\n30کیلو لوبیا\nجوابهای خود را از طریق یک سامانه ای مناسب به ما برسانید",
    "***( H:H )***\n\n-اون دوتا سیمه رو میبینی؟؟\n=عاره!\n-بگیرشون \n=چشم\n-چیزی حس نمیکنی؟؟\n=نه\n-الان خوبی؟؟\n=عاره خو  !!\n-پس به اون دوتا سیم دیگه, اصلا دس نزن, برق داره \n\n(مکالمه من و بابام موقع تعمیر برق خونه)\n\nمن：o_O\n\nبابام ： ^__^",
    "یه شب اومدیم بخوابیم پسرم گفت مامان بدو من ج.ی.ش دارم منم تازه داشت خوابم میبرد همون جور خوابالو بلند شدم ببرمش دستشویی دیدم داره میدوئه میگه مامان بدو ج.ی.شم تنده.....!!!\n\nو این گونه بود که در فرهنگستان فارسی واژه ای معادل ج.ی.شم داره میریزه کشف شد.\n\nمن در اون لحظه @-@\n\nج.ی.ش یواش :)\n\nج.ی.ش تند :))))",
    "یکی از برنامه های زندگیم واسه آینده اینه که یه انارو بازش کنم بشمرم،\nببینم چند تا دونه انار واقعا توشه !!! خیلی برام سؤاله …\nموز رو شمردم فقط یه دونه توش بود ! -01-\n البته موز ارزشش بیشتر از این حرفاست رو سر ما جا داره ^______^",
    "دیروز مامانم بم گفت جارو برقی رو بزن تو برق میخام جارو بکشم منم به جای این که دوشاخه رو بزنم تو برق میخواستم لوله جارو برقی رو بکنم تو پیریز!!!!!!شانس اووردم این صحنه رو کسی ندید که از خنده جارو برقی رو گاز بزنه!!!!!",
    "عاقا چشمتون روز بد نبینه یه روز سرکلاس زیست پاشدم از استاد یه سوال بپرسم وقتی برگشتم که بشینم رو صندلیم صندلیو از زیرم کشیدن.\nمنم پخش زمین شدم.یهو کلاس ترکید.منم تو دلم گفتم حالا واسه من نقشه میچینید؟\nو خودمو زدم به بیهوشی و اصلن تکون نخوردم.\nاستاد بنده خدا رنگش پریده بود.اون بدبختی هم که صندلیوکشیده بود زرد کرده بود و شلوار لازم.:-))))\nجاتون خالی حسابی که همه رو ترسوندم پاشدم گفتم من خوبم نگران نباشید!\nفقط نمیدونم چرا استاد جفتمونو پرت کرد بیرون!ینی خوشحال نشد من زنده ام؟!!!",
    "دیشب خواهربرادرا دور هم خونه بابام بودیم\nصحبت گنج بود که کجاها هست و چه جوره؟\nهرکس نظری میداد\nعشقم گفت : بزرگترین گنج اینه (ریا نشه منظورش من بودم)\nداداشم با قیافه ای حکیمانه گفت:بزرگترین گنج قناعته\nبابام گفت: بزرگترین گنج عقله\n.\n.\n.\nکه شما ها ندارید وآهی کشید و دیگر هیچ نگفت\nاینجوری شد که فکر کنم حتی نسلهای بعد از ماهم حرفی از گنج نزنن\nبه نظرتون میشه همه ی ماهارو ازتو جوب پیداکرده باشن؟؟؟",
    "یه بار رفتم داخل یه سوپرمارکت چیزی بخرم دیدم یک نفر واستاده داره خرید میکنه منتظر واستادم تا کاراش تموم شه همینطوری داشتم دو رو برو نگاه میکردم که طرف به فروشنده گفت آخ قربون دستت یک یارو هم بده فروشنده هم رفت واسش یک شامپو اورد بعد باز گفت یخورده یارو هم بده فروشنده رفت واسش تخمه اورد(( قیافه ی من :| )) \nباز گذشت گفت اخ داشت یادم میرفت دوتا یارو هم بده فروشنده رفت واسش دوتا روغن اورد، اخرشم گفت چنتا یارو واسه بچه هام بده دیدم رفت واسش چندتا پاستیلو شکلاتو اینا اورد((قیافه ی من :O ))\nرفت بیرون فروشنده گفت چی میخوای تویه دلم گفتم بزار مثل اون طرف بگم ببینم چی میشه دلو زدم به دریا گفتم یارو داری؟؟ یهو دیدم فروشندهه برگشت گفت با کی بودی تو؟؟! گفتم جان؟؟پرتم کرد بیرون :( \nخداوکیلی هنوز مغزم درگیره که یارو گفتن من با اون بنده خدا چه فرقی داشت :| -___-",
    "دیروز دوستم می خواست شیرینی بخره از ما نظر میپرسه\nدوستم：بچه ها میخوام شیرینی تر بخرم چی بخرم بهتره؟!\nمن：نون خامه ای \nاون یکی دوستم：لطیفه\nدوستم：حالا شیرینی تر بخرم یا خشک؟!!!!!\nمن و اون یکی دوستم@_@ @_@\nمارو اوسگل کردی؟!\nدوستم:-)",
    "امروز خواهرزاده ي گودزيلام (كلاس اوله)اومد تو اتاقم گفت:خاله مامانم همش ميگه ناخونات بلنده فردا ميري مدرسه بايد كوتاه كني،بيا توببين اصلا بلنده؟\nمنم گفتم آره خاله راس ميگه بلنده، مثلا اگه من جاي ناظمت بودم فردا نميذاشتم بري سركلاس...\nبرگشته ميگه:خب خدا خر رو ديد بهش شاخ نداد!!!\nيعني خدايي هنوز تو كف اين حرفشم...",
    "این خاطره رو از زبان معلم ادبیاتمون بهتون میگم:\n\nیه رفیق داشتیم تو مدرسه به نام محمد که همیشه سر زنگ ورزش یادش میرفت که شلوار ورزشیشو بیاره. یه بار معلممون از دستش شاکی شد و بهش گف اگه یه بار دیگه شلوارتو یادت بره بیاری تا پای اخراجت از مدرسه میرم \n\nما هم زنگ اخر روزی که فرداش ورزش داشتیم بهش گفتیم ممد تو راه خونه هی بگو شلوار ورزشی شلوار ورزشی تا یادت نره فردا بیاریش اونم گف باشه\nفردا دیدیم داره میاد و زیر لب یه چیزی میگه رفتیم نزدیک تر دیدیم داره با خودش میگه شلوار ورزشی شلوار ورزشی\nبهش گفتیم ممد اوردی شلوار ورزشیتو؟ گفت ای وای نه یادم رف\n\nما :)    \nمعلممون اون موقع :|\nممد اون موقع :(\n\nولی دست اخر زنگ زدن خونه براش اوردن :)\n\nیعنی هوش و حواسش تو حلقتون",
    "دیروز چون خیلی عجله بیرون رفتن داشتم یادم رفت یه سری کارا رو بکنم.تو خیابون دیدم همه دارن ی جوری نگام میکنن  گفتم  یعنی چی شده؟؟؟ چشمتون روز بد نبینه:تیشرتم رو برعکس پوشیده بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nقول میدم دیگه تکرار نشه ببخشید!!!!!!",
    "اعتراف میکنم اولین باری که رفتم سلف دانشگاه،نمیدونستم که اول باید ظرف غذا رو از توی جاظرفی بردارم و بدم به مسئول غذا...\nهمینطوری هلک و هلک رفتم یه غذا رو که تازه کشیده بود رو ورداشتم!یهو دیدم همزمان با من یه دختره هم ظرف غذا رو از دستم می کشه...!\nحالا هی من می کشیدم،اون هم می کشید خخخ\nتو همین کشمکش بودیم که مسئول غذا داد زد گفت خااااانمممم این غذای ایشونه!!!شما اول برو ظرفتو بیار:)))\nحالا این آبرو ریزی به کنار،دختره رفت واسه دوستش تعریف کرد و هی میخندیدن!\nمسئول غذا هم تا آخرین لحظه ای که توی سلف بودم اینجور نگام میکرد:)))))\nحالا شما بگین یه عدس پلو کوفتی این همه عذاب داشت؟!",
    "وای بچه ها یکم پیش رفته بودم تو آشپزخونه آب بخورم بعد یهو بابام از اتاقش اومد بیرون منم هول کردم و پشت اپن آشپزخونه قایم شدم آخه بابام بدش میاد تا دیروقت بیدار باشم\nفکر کردم میخواد بره گلاب به روتون دستشویی ولی دیدم اومد تو آشپزخونه خداخدا میکردم نبینه منو ولی متوجه شد کسی قایم شده پایین اپن، فکر کرد دزده واسه همین رفت یه سیخ کبابی اورد نمیدونم میخواست کجام فرو کنه که یهو از ترس گفتم بابا منم خواهش میکنم نزنم\nبعدش بابام چراغ رو روشن کرد وقتی دید منم فقط سیخ رو تو چشمم نکرد، فکرکنم اگه خودمو لو نمیدادم بهتر بود \nخو تقصیر خودشه چرا نمیذاره شبا بیدار بمونم که حالا باید از ترسش مثل دزدا خودمو قایم کنه؟ آخه پدر من مگه اینجا پادگانه؟",
    "\" من و معلم فیزیک ، قسمت دوم \"\n\n سر کلاس فیزیک نشستیم .بغل دستیم با میز جلویی دعواش میشه و میزنه تو سرش . معلم هم پای تخته روش اونوره و داره درس میده . من هم بغل شوفاژ نشستم گرم شدم و دارم چرت میزنم ( یه روز سرد زمستونی ^_^) . که یهو معلم برمیگرده و میبینه که اینا دارن میزنن تو سر هم .\n- خاطــــــــــــــره ( با حالت داد ) عاصیم کردی ، آخه چقدر بی انضباطی ؟ تو چرا انقدر شیطونی دختر ؟ پاشو برو بیرونـــــــــــــــــ ( با جیغ )\n- آخه چرا خانم ؟ من که کاری نکردم :(\n- کاری نکردی ؟؟ فکر نکردی نمیفهمم تا من رومو برمیگردونم سمت تخته میزنی تو سر جلوییت ؟\n قیافه من @_@ \n( خدایی نامردی بود .من داشتم چرت میزدم و اصلا حواسم هم به اونا نبود )\nهیچی دیگه مجبور شدم معذرت خواهی کنم و 2 نمره از مستمرم کم شد .\n قیافه دوستان خصوصا اون دوتا دوست عزیزی که داشتن دعوا میکردن اصلا قابل توصیف نیست . همه کبود شده بودن از خنده جرئت هم نداشتن بخندن !!!\nهیچی دیگه از اونموقع به بعد بچه ها حرف میزنن و شیطونی میکنن ولی از نمره من کم میشه . ^_^\nآخه اینم شانسه ؟؟؟ امسال هم فیزیکمون با همون معلمه . ای خــــــــــدا  :(",
    "ی گودزیلا داریم خیلی با نمکه.همیشه هم برا هم دیگه زبون در میاریم.حالا روز عقدم توی محضر همون گودزیلا تو دیدم بود \n.تا چشم تو چشم شدیم زبونشو دراورد منم قد یه فرش قرمز زبونمو دراوردم. بدبختانه تو فیلمم افتاده",
    "عموم استاد دانشگاست تعریف میکرد: امروز داشتم سر کلاس درس میدادم دیدم کلاس خیلی گرمه گفتم یکی پنجره رو کمی باز کنه بعد از چند لحظه دیدم یکی از وسط کلاس زد زیر جیغ گفتم چیه گفت استاد این دختر کناریم توی جزوش نوشت یکی پنجره رو کمی باز کنه یه دفعه کلاس منفجر شد چند نفر هم ته کلاس پشتک وارو میزدن بعد از کلی تلاش ارومشون کردم میگم خب تا کجا نوشتین؟یه دختره ردیف اول جزوشو بهم نشون میده میگه تا پنجره رو باز کنه. یعنی فکر کن من چی میکشم.",
    "سـر کلـاس زیست :\nدوسَم : زهـرا اون چی بود کـه شبیه کُلیـه بود ؟ \n_ شبـیه کلیـه بود ؟ \nدوسَم : آره دیگه شکلش مثـه کلـیه بود \n_ منظـورت لوبـیاس ؟ O.o\nدوسَم : عهـه آره خودشه مـن همـش بهـش میگـم لوب لوب ^ــ^\n_ یـآ خود ِ خـدا ://",
    "مامان من معلم ابتداییه یعنی کار هرروزش سر و کله زدن با یه سری گودزیلاس...\nامروز تعریف میکنه:یکی از شاگردام خیلی شلوغ میکرده منم خواستم اینو از کلاس بندازم بیرون،بعد گودزیلائه برگشت گفت:خانم شمارو به اون خدای بالاسرتون قسم منو نندازید بیرون بعدش زانو زده و شروع کرده به گریه کردن و خودشو زدن !!!یعنی جوری زجه میزده که مدیر و معلما ریختن تو کلاس ببینن چی شده...\nمامانم :-O\nمعلما :)))\nفیلم های ایرانی ^__^",
    "من:یه چیزی بپرسم؟\nاون:بپرس عزیزم\nمن:اگه یه روزبخوام برم چکارمیکنی؟\nاون:توغلط موکونی بری فهمیدی توهیچ جانمیری زن سرجات بشین!\nمن:واااا خوجدی پرسیدم عزیزدلم\nاون:منم جدی جواب دادم(جدیتش توحلقم)\nمن:نمیدونم چرابعضی وقتاحس میکنم دوسم نداری وبرات اضافیم\nاون:واااا دیفونه دیگه نبینم ازاین چرت وپرتافک کنی هااا\nمن:خومگه دروغ میگم\nاون:بله که داری دروغ میگی چراهمچین حسی داری هاااا؟؟\nمن:نم دونم(آزاردارم دیگه)\nاون:کصافط حالا واسه من ازاین حس ها میزنی دیگه نبینم هاا\nمن:یعنی واقعنی دوسم داری؟\nاون:(عصبی شددیگه)خیلی دیوونه ای\nمن:چراااااااااااااااااااااااا\nاون:محض ارا\nمن:هه هه هه بخندم یاگیتاربزنم\nاون:(@_@)\nخخخخخخخخخخخ حسابی اذیتش کردم",
    "سلام هیچ وقت یادم نمیره امتحان خرداد بود درس ادبیات بعد یه سوال نیم نمره ای گفته بود دو تا لغتنامه فرهنگ ایرانی رو نام ببرید هر مورد 25 صدم بعد اون موقع بازی افتابه مد بود منم یکی شونو نوشتم کد خدا بغل دستیم داشت از من تقلب میکرد یهو زد یر خنده اقا چشتون روز بد نبینه مراقب اومد بالاسرم تا دید من اینو نوشتم شروع کرد به ختدیدن معلم مونم اون یه سوال رو چند نمره بالاتر حساب کرد قبول شم",
    "دیروز سر کلاس فیزیک با ناراحتی به دوستام گفتم من خیلی نمرم کم میشه. بچه ها گفتن عمرا، تو همیشه بالای 18 هستی(بله شاگرد زرنگم)\nگفتم آقا اگه من بالای 17 شدم منو اژدر پشمک به سر (اسم یکی از کاربرای فورجک) صدام کنید.\nوقتی برگمو گرفتم .... (بیخیال نمیشه گفت چه حالی داشتم)\nدیدم شدم 18\nخلاصه الان تو فکر اینم دکتر که شدم تو بیمارستان پیچ میکنن: خانم دکتر \"اژدر پشمک به سر\" به اتاق عمل....",
    "اقا بعد از مدتها عمم اینا اومدن خونمون.. مامانم داشت تعارف میکرد که خیلی خوش امدین چه عجب از این طرفا و... عمم برگشته میگه دیدیم شما سری به فقیر فقرا نمیزنین دیگه گفتیم ما سر به فقیر به فقرا بزنیمََ!!!!\nاخه عمه جان این تعارف بود یا فحش؟!!!! \nعمه است دیگر ^_^",
    "عاغا سر کلاس نقشه کشی بودیم(مدیونی اگه فک کنم دانشجوی عمرانم) بعد استادمون که خودش مهندس ساختمانه داشت تعریف می کرد:\nیه بار یه کارگری سر ساختمان دستشویی شفاهی داشته ، بعد حواسش نبوده ش*ا*ش*ی*د*ه رو یه سیم برق همونجا برق گرفتدش :((((((((\nعاغا صندلی های کلاس خودمون که هیچ رفتیم چن تا صندلی از کلاسای دیگه آوردیم اونا رو هم جویدیم خخخخخخخ",
    "خواهرشوهرم امروز نرفت مدرسه.گفت خودمو میزنم به مریضی و بریم دکتر یه گواهی بگیرم تا غیبتم موجه بشه.عاقا جاتون خالی الان زیر سرمه منم که کل درمونگاه رو جویدم!\nلامصب چنان خودشو زد به مریضی که بدنش جدی جدی باور کرده!!\nنتیجه اخلاقی:علم بهتر است یا آمپول!",
    "یادم میاد کلاس سوم دبستان بودم ؛\nیه شب دیر وقت خوابیدم ، صبح خواب موندم.\nمامانم فک میکرد من رفتم مدرسه خب ؛ \nاومد منو با تشک جمع کرد :| گذاشت ی گوشه  \nمنم ی دفعه بیدار شدم ... بلند گفتم یا علی ...مدرسم مامانمم جیغ کشید و با دسته جارو کوبید تو فرق سرم :(\nهعی -_- یادش بخیر ... \nهنوزم که یادش میفتم اشک گوشه ی چشمم جمع میشه.",
    "جمعه ساعت 7 صبح منم منگ خواب\nجسي: رضا رضااا رضاااا رضاااااااااا\nمن: ووممممم\nجسي: رضا رضااا رضاااا رضاااااا رضاااااااااااا پاشو بشين \n.\nوقتي پيله ميكنه حرف حرفِ خودشه ، نشستم ميگم چته؟!!!\nميگه چقد منو دوست داري؟!!!!!!!!!!!!!\n.\nاول پيشونيشو بوسيدم بعدم دو دستي صورتشو گرفتم زل زدم تو چشاش گفتم ععزيزم من تو رو با دنيا عوض نميكنم ♥♥\nديدم داره اشك جمع ميشه تو چشاشو صحنه داره رمانتيك ميشه\nگفتم: حالا دنيا كه نه ولي محنا چرا ، با محنا عوضت ميكنم :))\n.\n(خوبش كردم آخه 7 صبح موقع اين سوالاست. كيصاااافطِ دوست داشتني)\nخلاصه كلي زديم تو سرو كله همديگه . اينم از روز تعطيل ما",
    "ما یه معلم فیزیک داریم، خانم بوقـــــــ . بعدش اصلا این یه چیزیه که اصلا قابل توصیف نیست ،داغونـــــــــــــــــــ . بعدش بنده از اون دسته از بچه های آب زیر کاه کلاسم که شیطنتشون زیرزیرکیه . یه روز معلممون داشت حضور غیاب میکرد پارسال ( سوم دبیرستان ریاضی)\n- خاطره ؟؟\nبنده در حال خنده : حاضر\n- آخرش من باید یه روز تو رو از کلاس بندازم بیرون . تو سر کلاسی من تمرکزم ندارم درس بدم.\n قیافه من :|\nواکنش پدرم وقتی من شب براش تعریف کردم :\nبهش میگفتی : آخه کُره خر تو به خاطر من اومدی سر کلاس و داری حقوق میگیری ،اونوقت میخوای منو بندازی بیرون ؟\n قیافه من :)\nاز اون روز به بعد من و معلم با هم لج شدیم. اون سرکلاس به من تیکه میندازه و منم ریزریز با صدای آروم جوابشو میدم و بچه ها میز و صندلی گاز میزنن  :)",
    "امروز سر کلاس زیست,دبیرمون داشت گروه ها خونی رو درس میداد. بعد گفت چند تا گروه خونی داریم؟\nبعد بچه ها همه گفتن A.B....\nبعد چند تا هم همین جور تا C,D,E پیش رفتن :|\nبعد همشونم میخوان برن رشته ی تجربی :|\nبراشون دعا کنین",
    "من به گودزیلامون : ببینم ، میدونی قو چیه ؟ \n- نه .. چیه ؟\n- قو یه پرندس که گردنش کجه و ... \nپرید تو حرفم : اهان فهمیدم ! لک لک و میگی ؟\nای کیو در حد هویج گندیده ینی  :|",
    "دختراى 18ساله توى خارج:\nبابا جون فردا تولدمه\nبابا:میدونم عزیزم همه کارارو انجام دادم بهترین تولدو برات میگیرم...\n\nدختراى 18 ساله توى ایران:\nبابا فردا تولدمه ها...\nبابا :پخ تولد چیخادانین \nاغزینا، یکه گودوخ اولوب تولد آخداریر منیم باشیما \nترجمه :\nبابا:گوه بخوره اونیکه مراسم جشن تولدو اولین بار برگزار کرد... \nکره خر شده، هنوز دنبال جشن تولده...",
    "یادش بخیر بچه که بودیم(دوران ابتدایی)وقتی یکی از بچه ها میگفت بیا یه راز مهم در گوشت بگم با چه اشتیاقی گوش میدادیم تازه ازم قول میگرفت که به هیچکس نگیم یهو میگفت راز اینه که فردا سه شنبه است بعد میگفت یادت باشه قول دادی به هیشکی نگی ماهم دلخور میشدیم و از اونجایی که اتفاقا فردا سه شنبه بود هرکی ازمون میپرسید فردا چن شنبست خودمونو میزدیم به اون راه و جواب نمیدادیم که یه وقت زیر قولمون نزده باشیم..خدایی چقدر راز دار بودیم با اون دلای کوچیکمون....",
    "بچه ها سلام این اولین پستمه یاری برسانید.\nبچه ها به جان خودم امروز نشته بودم تو خونه پا گوشی داشتم پستاتونو میلایکیدم که مامانم (قربونش برم) گفت برو از سر کوچه رشته اش بگیر بیار تا اش درست کنیم.\nمام سریع  رفتیم داخل مغازه بعد از گفتن سلام گفت امرتون منم گفتم یک بسته                  رشته آش می خوام اونم گفت گرونه منم گفتم حالا باشه بلاخره نمونه داره بعد میره پشت و وقتی میاد بعلللللللللههههههه یک بسته دقت کنین یک بسته ریش تراش برام اورد  باقی مشتری هام داشتن خوراکی هاشونو گاز میزدنن. منم که مثل همیشه ^_^\nرشته آآآآآآش \nریش تراش.",
    "عاقا ی خاطره میگم گریه کنین -_- \nدیشب آجی کوچیکم.اومد و گفت :داداجی میخام دستاتو لاک بزنم \nمن : چی ... ولش آجی جون ، زشته من پسرم \nاون :نوموخوام ، تو اصلن دادش خوبی نیستی \nمن: باشه بیا بیا \nخلاصه دست و پامونو پر لاک کرد بعدش گفت: دادشی حالا وقته بازیه. منو بغل کن بنداز هوا \nمن : باشه . اونم به چشم\nانداختیمش بالا و پاش گیر کرد ب جیبمونو زاررررت جیب شلوارم پاره شد . \nخلاصه شبش خوابیدیم .از شانس ما صبح ساعت 8:30 مهمون اومد خونمون . منم وسط مهمونا عه خواب بیدار شدم . این ب کنار ... اون جیب پاره و دست و پای لاک زده رو ک دیدن ؛ ترکیدن از خنده -_- \nهمدردا = لایک",
    "آقا قبول دارین باباهامونم جدیدا اومدن تو فاز واتساپ و وایبر و لاین و ...\nمن یکی که بابام بازنشسته و همش تو خونست و همشم سرش تو گوشیشه\nدیگه منم جلوش با اعتماد به نفس با گوشیم ور میرم\nآخه قبلا هی گیر میداد ولی الان چون خودش تو این فازه وقتی گوشیم تو دستمه و نگاه میکنه تو چشام منم عین بز زل میزنم بهش و با چشام بهش میگم بفرما امرتون؟ اونم زودی قانع میشه و با چشاش بهم میگه هیچی عزیزم به کارت برس\nآخه دیگه درکمون میکنه خخخخخخ\nبه افتخار باباهای گلمون...",
    "با دوستم تو حیاط خونمون بودیم.داشت با مخاطب خاص میحرفید و گریه میکرد که ناگهان یه باد معده ای در رفت.\nدیگه بنده خدا از خجالت نفهمید چجور با پسره خدافظی کرد.منم به روم نیاوردم.\nعاقا فرداش مامانم رفت تو حیاط و اومد.دیدم گرفتس.بهش میگم چیشده.\nمیگه نمیدونم چرا ریحونا خراب شده!\nماشالله گوز نیس که بمب اتمه!!\nنمیبخشمتون اگه یه درصد فک کنین من جریانو به کسی گفتم...",
    "دختره پست گذاشته بود：\n\nاز آدمای شهر بیزارررررررم...\n\nمنم براش pm گذاشتم：\n\n\n\nخب برگرد دهاتتون!!\n\n\n\nخخخخخخخ, درست حدس زدین,بلاک شدم :))))",
    "همین الان یهویی\n \nطرف پیام داده نوشته \n\nGood Lock\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n \nالان آرزو کردی قفل خوبی باشم؟ :|\n\nمجبوری؟ :|\n\nهفت تیر گذاشتن رو شقیقه ت انگلیسی بنویسی؟ :||||||",
    "امروز برای دفعه اول محو شدن تو افق رو تجربه کردم  \nمانور اطفا حریق داشتیم تو بیمارستان یه دفعه  آقاهه شیلنگ کپسول از دستش در رفت ازوت بیکربنات  پخش شد تو هوا و افق درست شد منم که کنار همکارم ایستاده بودم  دست زدم بهش و گفتم فرصت از دست رفت و در افق محو شدم پودرا که نشست کرد کفش و شلوار مشکیم عین رو پوشم سفید بود فهمیدم چه گندی دراومد \nهمکارم این(فهمیدین دکترم؟؟نه خیرم پرستارم اشتب فهمیدین) شکلی",
    "یه روز با یکی از دوسآم ک نیسان داره داشتیم می رفتیم بیرون واس گشتن..\n\nرفتم به یکی از بهترین پارکای جهان که تو آبادانه(آبودانیا می دونن کجا رو میگم..)آقا بساطمونو پهن کردیمو نشستیم جاتون خالی کبابی و قلیونی و ..خلاصه همه چی جور بود..\n\nخسته شده بودیم اومدیم که برگردیم..سوار نیسان شدیم آقا مات هرجا میرفتیم یه پژو405 دنبال ما بود هرتقاطع که میرفتیم اونم می اومد رفیقم اصابش خراب شد اومد پایین که ببیه این یارو چه مرگشه..دیدیم لامصب با سیم بوکسر خودشو وصل نیسان کرده که پول یدک کش نده..\n\nمن مُردم از خنده اون روز..",
    "من يه بار رفتم جلو مخاطب خاصم(ازون خوباش ها!) وايسادم و زل زدم توچشاش. بعد يهو زرت(ذرت،ظرت،ظرط،ذرط....اااه...حالا ديگه)زدم تو گوشش.گفت:برا چي ميزني؟\nمن با عصبانيت: از بس كه نازي.\nبعد يهو زرت(ذرت،ظرت،ظرط،ذرط....اااه...اي بابا) اون زد توگوشم.\nبا تعجب پرسيدم:تو ديگه برا چي ميزني؟\nبرگشته ميگه:از بس كه بيشعوري.\n.\n.\nشما اينو داشته باشين تا من برم تو افق محو  شم!!؟؟",
    "عاغا ما یه استاد زن داریم خیلی شوته کلن، اون روز سر کلاس مثلن داشت درس میداد هیچکسم تو باغ نبود بین حرفاش برگشت گفت این چی میشه؟ منم گفتم پیچ پیچی میشه، یهو کل کلاس رف رو هوا، بد اومده طرف من مثلن خواسته جواب دندون شکن به من بده، عصبانیم بود گفت یه بار دیگه حرف بزنی دندوناتو تو دهنت خفه میکنم!!!!!\nعاغا کل کلاس که رو هوا بود رف تو فضا، حالا فهمیده چه سوتی خفنی داده نتونسته جمش کنه منو از کلاس انداخت بیرون :| \nبچه ها:)))))\nاستاد:\nمن؛)\nدندونام که قراره خفه بشن:0",
    "اقا من خجالتمیکشم اینو بگما\nاما 27 ساله توضیح رو توزیح مینوشتم\nامروز تو همایش سالانه جلوی 2000 نفر فهمیدم\nمن چکار کنم خو...\nسخت بوده دیگه شاید",
    "آقا ما يدونه رفيق داريم كه تازگي ها فهميديم كه اونم تو 4جوك يه دستي داره.\nبعد وقتي ازش اسم فرستنده ش رو پرسيدم قيافم اينجوري شد  *_*\nبعد بهش مي گم آخه مرتيكه تو كه داداش نداري ! بعد اونوقت اون همه مي نويسي داداشم داداشم؟؟؟؟؟\nبرگشته ميگه: همه ي اينا فقط براي لايكه ،لايك ميفهمي؟؟؟\nنه خدا وكيلي شما تا حالا اينجوري قانع شده بوديد؟",
    "(بحث سر کلمه لوستر بود که دبیرمون میگفت لوستِر نوشته میشه و لوسر خونده میشه ولی بچه ها قبول نمیکردن )\n\nدبیر ما با اصرار : لوستر نوشته میشه اما لوسر خونده میشه\nدوستم : این زنگ با خانوم نُصر داریم .\nمن : چی؟؟؟  :|\nدوستم : نُصرت نوشته میشه اما نُصر خونده میشه !! \nبچه ها :  ((((:",
    "یه دوستی تعریف میکرد موقعی که بچه بوده و اذیت میکرده مامانش میگفته میخوایم تو رو بدیم دوتا مرغ بگیریم !!\nای بدبختم تا صبح خواب مرغ و پر مرغ و کله بریده شده مرغ میدیده...\n:) :)\nبیچاره افسردگی مرغی گرفته بوده..\nد آخه مادره منننننننننننن ، مهربون...عزیز ..ای چه وضه بچه آروم کردنه؟؟\nبا 24 سال سن  هنوز که مرغ میبنه یاده غربتش می افته  رعشه می افته به جونش !\nلایک = ما هم ، تو ای خوف و وحشت ها بزرگ شدیم.. درده مشترک",
    "بچه بودم یه بچه پرو تو محلمون بود از ما که 7-8 ساله بودیم یه 6-7 سال بزرگتر بود میومد دوچرخه بچه هارو برمیداشت و اذیت میکردو خلاصه کرمی بود واسه خودش!\nیه روز دوچرخه منو برداشت صداش زدم تا برگشت یه مشت ماسه ریختم تو چشاش :D طفلک تا 1 هفته خونه بود یه بارم 10 -12 تا سوزن ته گرد گذاشتم رو صندلی دوچرخم گفتم بیا بشین گفت چیه اومدی منت کشی؟ گفتم اوهوم عذاب وجدان دارم :-(  ( تو دلم 60) طفلی ادا بزرگارو در میاورد کلی نصیحتم کرد که نباس شن میریختیو اینا و بعد نشست رو صندلی و جیغ میکشید و چنگ میزد تو صورتش از درد یادمه نمیتونست از رو سوزن بلند شه ..:-)))) \nهیییییییییی یادش بخیر واقعا اون معصومیتی که تو بچگی داشتم دیگه بر نمیگرده!!",
    "یه شب با عموم اینا رفته بودیم ساحلی (آره اهوازیم) ، بعد منو دختر عموم رفتیم قسمتی که وسیله چوبی داره سوار کشتی شدیم\nموقعی که خواستیم از کشتی بیایم پایین پاشنه کفشم گیر کرد به پله و با صورت خوردم زمین و کتلت شدم\nملت پوکیدن از خنده \nیه اکیپ از پسرا شروع کردن به خوندن: دختر نرو بالا یار بالا میفتی نرو بالا یار بالا\nداشتم از خجالت ذوب میشدم به سرعت برق از صحنه متواری شدم",
    "یکی از فامیلامون تعریف میکرد که  چند نفر بودن تو یه روستای دور افتاده نگهبان یه جایی بودن که شیفتی میخوابیدن نوبت یکی از رفیقاش بوده که بیدار بمونه  شبای زمستونم بوده که یه صدایی میشنوه وحشتناک  خوف برش میداره میره بیرون ببینه چه خبر در رو که باز میکنه یکی بهش لگد میزنه اینم فکر میکنه جنه از ترسش د بدو فرار میره از  دیوارم میپره میره خونه خلاصه صبح میاد میبینه که پشت در یه خره اینم که درو باز کرده خره ام یه لگد حواله اش کرده بوده .",
    "سر كلاس گودزيلامون معلم مفرد كلمات را ازش سوال ميكرده .معلم :صنايع گودزيلا:صنعت.   معلم:معادن. گودزيلا:معدن. معلم:قواعد. گودزيلا: مقعد!!!!! معلم@ @من0 o در ضمن تو كلاس ميز و صندلي نمونده همه رو گاز زدن",
    "یه روز طرفای ساعت2و نیم 3 بعد از ظهر بود من خواب بودم تو اتاقم..\n\nیهو دیدم یه صدا بلند داره میاد که میگه:\n\nکلم!خیار!گوجه!هویج..\n\nهی و هی تکرار میکرد..منم اصابم خراب شد پنجره اتاقم رو باز کردم داد زدم گفتم:\nخو مشتی عزیزه من داداشه من لامصب آخه سگ ساعت3ظهر خیارو گوجه میخوره؟اونم با هویج..\n\nبرگشت تو جواب گف:سگ که طبیعتا نمیخوره..شما بیا امتحان کن..تا اومدم برم دنبالش در رفت..از اون موقع به بعد هروقت میاد کوچه ما داد نمیزنه..چند وخت هم هس که نیومده شما ندیدینش؟",
    "کلا چون معروفم به سخت گیری و دخترها ترجیح میدن با استادهای راحت تر پاس کنن زیاد محبوب دخترهای دانشگاه نیستم\nامروز سر کلاس گوشیم زنگ خورد و تو کلاسهای من گوشی ممنوعه\nولییه استثنا داریم اونم اینه که اگه واجب باشه میشه بذاریم رو بلند گو جواب بدیم چون برادرم بود جواب دادم\nبرادرم：سلام خواهری عشق من چطور مطوری دختر گلاب بع بعی داداش؟!(تو خونه چون دا رم زبان تمرین میکنم یه بند انگلیسی صحبت می کنم بهم میگن بع بعی بعله همون بع بعی کلاه قرمزی منظورشونه)\nمن：مرسی داداش من تو خوبی؟!\nبرادرم：خواهری لیلی و مجنون(منظورش مامان و بابامه)صبح رفتن مسافرت نهار خوشمزه پختم بیایا!!\nمن：چشم داداشی\nگوشی قطع کردم دانشجوهام اینجوری بودن:-D\nبچه ها گیر دادن عکس برادرمو  نشونشون دادمبعدش فضولیشون گل کرد کلی سوال پرسیدن فهمیدن برادرم مجرده \nفقط انقدر بگم که دخترها کلاس دارن خودشون می کشن\nاز همین الان منتظرم ترم بعد برای انتخاب واحد گیس و گیس کشی بشه",
    "یه روز سرماخورده بودم رفتم دکتر بهش گفتم آقای دکتر من سرماخوردم حالمم اصن خوب نیس..دکتره گف بیا جلو جانم!!یه دونه از چوب بستی دایتیآ کرد تو حلق ما و دفترچه بیمه رو گرفت و شروع کرد به نوشتن نسخه..بش گفتم آقای دکتر هجومی بنویس ویروسا داغون شن..گفت 6-3-3 خوبه؟گفتم عالیه..عاغا ما این دفترچه رو گرفتیم و خریت کردیم و ته نسخه ی دکتر همجوری عین دست خط خود دکترا یه چیزایی نوشتیم..چشت روز بد نبینه ما رفتیم دارو هامونو تحویل بگیریم\nدفترچه رو دادم به دختره که دارو میداد یه نگاه خشی به من ودفترچه کرد گف یا امام هشتم آقا این داروها واس خودتونه؟؟گفتم بله خانم چطور؟؟؟گف هیچی..ناموسن یه سرنگ بهم داد ----------این هوا..\nاز ترس رنگم آّبی شده بود..گفتم خانم این چیه پس؟؟مگه به گاو میخوای بزنی؟گفت اتفاقا به گاو میزدن ولی خب تشخیص جناب دکتر بوده ایناها اینجا نوشته ته نسخه..از اون روز به بعد من دیگر دکتر نرفتم و نمیخواهم رفت..\n\nمطلب..فرت..",
    "آقا این آلبوم پاروی بی قایق ( بعله چاوشیستم مشکلیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) تازه اموده بود بعد منم رفته بودم بیرون دیدم که یه جا زده قایق بی پارو \nبعله دیگه خر درونم انقدر جفتک انداخت که رفتم تو گفتم آقا یه پاروی بی قایق بدید\nاینم یه پا روی بی قایق داد \nمنم با صدای بلند گفتم که آقا من قایق بی پارو میخوام تو پاروی بی قایق میدی ؟؟؟؟\nهیچی دیگه طرفو مجبور کردم نوشته رو برداره\nمن :))))))))))))\nطرف :))))))))))))))\nمحسن:)))))))))))))))))",
    "دیروز گودزیلامون ببخشید با عرض معذرت آروق زد بعد از کلی خندیدن به این کارش چون خیلی واسش جالب بود مامانش پرسید چرا میخندی اونم گفت:بازم ببخشید با عرض معذرت مجدد ،آخه مامان گوز خوردم:|\nگودزیلای باهوشه ما داریم آروق میزنه میگه گوز خوردم:|",
    "جاتون خالی باخواهرمو مامانم رفته بودیم لباس فروشی خواهرمن جلوترازمن ازمغازه اومد بیرون ب محض اینکه اومد بیرون صدای دزدگیر مغازه ب صدادراومد درحالی ک صاحب مغازه ب من زل زده بود منم نگاه کردم ب خواهرموگفتم چیزی برداشتی صاحب مغازه ک صادق بودن منودیدلبخندملیحی زدوگفت برید اشتباه شده وخواهرم ک مثل سگ ترسیده بود چشوتون روزبدنبینه هنوز بدنم دردمیکنه",
    "یه بار من بچه که بودم،داییم ازم پرسید :رها جون،تو دختر مامانتی یا بابات؟؟\nمنم که از هموووون اول منطقی بودم ،گفتم خوب معلومه دایی جون ،اگه اسم منو بر عکس کنی میشه اهر،بابایی هم که متولد اهره پس من دختر بابامم!\n.\n.\n.از دست مامانم تا یه سال صندوق صدقاتو بانک ملی می دیدم!\nالبته بماند لواشکایی که بابا واسم خرید چقدرررررررررترش بود!!!",
    "یادتونه اون موقع که موبایل تازه اومده بود و هرکی موبایل داشت همه یه جور دیگه بهش نگاه میکردن\nآقا ما تو فامیل اولین کسی بودیم که خریدیم، گوشی بابام آلکاتل نقره ای بود و یه بی سیمم داشت\nاینکه یواشکی دور از چشم بابام میگرفتم دستم و میذاشتم در گوشم و الکی حرف میزدم بماند\nاینکه مثل بمب تو فامیل صدا کرد که فلانی موبایل داره اینم بماند\nاینجاش جالبه ، آقا هرکی از فامیلا میخواست بره مسافرت از شهرهای دور و نزدیک میومدن خونمون و 1 شب میموندن بعد کلی مقدمه چینی میکردن که از بابام اجازه بگیرن گوشی رو با خودشون ببرن سفر\nتو همچین عصر تکنولوژی زندگی میکردیم...\nبه افتخار نسل خودمون بزن لایکو",
    "می گما این گودزیلا ها که دیگه تولیدشون متوقف شد باید به فکر نودیا باشیم \n.\n.\n.\nچن وقت پیش پسر داییم (سه سالشه) اومدتو اتاقم پرو پرو نشست رو میز تحریرم بایه حالت متفکر روبه من می گه : می دونی این روزا مشمله (مشغله)های زندگی زیاد شده باید به فرک (فکر)یه روح شناس (روانشناس) برای آلامش(ارامش) فرکی(فکری) بود. بعدشم قبل این که من دهنمو باز کنم از رو میزم پرید پایین از تو اتاق رفت بیرون.\n\nخدابه اینده ما گودزیلاها رحم کنه:(",
    "تا حالا فکر میکرم مقصر بر خورد پام با وسائیل خونه منم ولی دیروز فهمیدم مقصر وسائل خونست.تو آشپز خونه دارم آب میخورم نمیدونم از کجا یه قابلمه به صورت عمد افتاد روی انگشت کوچیکه پام رفتم دکتر دم در مطب یه یارو با120کیلو وزن رقت رو همون انگشتموهیچی دیگه فهمیدم چقدر بدشانسم.کم مونده بود دماغ پینوکیو بره تو چشم\nمن:((((\nشانس:(((((\nیارو:)))))))",
    "یادم میاد یه بار یکی از دوستام اومد جام شرو کردیم به صحبت کردن که یهو رسید بحث به قرصو دارو...بهم گفت بابام یک قرصایی مصرف میکنه که خیلی بزرگه مجبوریم اونارو با چاقو نصف کنیم بدیم بخوره...یه روز از روزها رفتم خونشون دیدم طبق معمول قرصرو دارن با چاقو نصف میکنن تا بدن باباهه بخوره منم کنجکاو شدم ببینم چه قرصی هست رفتم جلو وختی قرصرو دیدم خشکم زد دوباره چشامو بستم باز کردم دیدم نه درست میبینم خنگولا شیاف رو بر میداشتن فک میکردن قرصه با چاقو کوچیکش میکردن میدادن باباهه بخوره :| دیگه بقیشو خودتون تصور کنین...من دیگه حرفی ندارم و من الله توفیق -______-",
    "من  مهندس برق هستم ولی خب به علت نبود کار در زمینه استخدامی و این داستانا در زمینه های ساختمانی و امنیتی کار میکنم خداروشکر\nبگذریم من آیفون خونمون و نصب کرده بودم و قفل دربازکنشم وصل کردم عید شدو مهمونا کرور کرور میومدن و میرفتن و موقع رفتن زززززززززززارت! در و از زنجیر میکشیدن که باز شه!!!   :-I که زنجیر کنده میشد!!!o.O منم میرفتم درست میکردم و رومم نمیشد بگم د آخه لااااامصب در و از زنجیر نکش!! آخه آقا آخه جناب جذاب زیبا آخه ششششششششششتر....\nخلاصه این تعطیلات کارما شده بود رگلاژ در اصن موقع رفتن مهمونا منم باهاشون میرفتم یه انبر دستم گوشه راه پله گذاشته بودم دیگه! *.*\nتا اینکه...\nبععععععععله :D خانواده عمو داشتن میرفتن و عمو همینکه زنجیرو زززززززززززات کشید منم محکم زدم پس کله پسر عمو :-Iکه د آخه پسر بی شعوووووور چرا از زنجیر میکشی آی هوارررررر آی فغغغغغغغغغان پسر عموی منم مات و مبهوت پس کلشو گرفته بود و منو نگاه میکرد (تو جیبشم نامرد پره آجیل کرده بود که منم موقع بازدید جبران مافات کردم نگران نباشید)گف بابام درو کشید من نبودم که عمومم از اون ور خوابوند پس کلش گفت راس میگه دیگه نکبت درو از زنجیر باز مکیکنن که گمشو برو \nاز اینجا بود که دیگه انبردست من به جعبه ابزارم بازگشت....",
    "vampire....\nاهم.اهم...ی دوستی داریم هر موقع ک زنگه تفریح میخوه مثه ی بچه ی خوب و درس خون میره تو حیاط(همیشه هم خوراکیای سالم میاره):))) امروزم از این شیر پاکتی کوچیکا با یه کیک اورده بود با هزار تومن پول...عصن دلم براش کبابه.. بهش میگم کیمی تو سیر میشی خدایی؟..برگشت یه نگاهه عاقل اندر سفیه بهم انداخت گفت:معلومه که میشم...به طور خارق العاده ای قانع شدم.بعد تو مقطع ما اصلان صف واینمیسیم این همیشه میره تو جای صفمون وایمیسه تا ناظممون بهش بگه بیا برو...تازه رفیق فاب هم نداره اصلا...ولی دلش خیلی پاکه..عاشقانه دوسش دارم..",
    "آرظ بشم خدمت اون دوستی که گفت چه خوبه زلزله بیاد امتحان ریاضیتون لغو شه\nما دو سال پیش که توی تابستونش زلزله ی ورزقان اومده بود (بعله تبریزیم) تو مهرماه داشتیم امتحان ریاضی میدادیم وسط امتحان یه زلزله ی خیلی خفیف اومد ولی معلممون نذاشت بریم بیرون.\nمعلمه :)))))))))\nماها :((((((((((((( :||||||||||\nزلزله :)))))))))))))))))))))))))\nهمچنان ما : بوی چی میاد؟",
    "عاغا به روح اون کسایی که بروسلی کشتشون قسم ما اون موقع بچه بودیم چیزی حالیمون نبود هرکی هرچی میگفت رو به مرحله ی عمل میرسوندیم.\nاون موقع حیاط ما بزرگ بود توش ماسه ریخته بودیم...خلاصه یکی به ما گفت شلوار کردی بپوشین از بالا پشتبوم بپرین رو ماسه ها مثل چتر نجات آروم آروم میایین پایین...\nهیچی دیگه ماهم اوشکول اوشکول هف هش نفری رفتیم بالا و سقوط آزاد...حالا اولی با مغز زرپید رو ماسه ها نمیدونم دیگه ما چرا پشت سرش پریدم...\n.\nحالا بماند تعدادی از دوستان در آسایشگاه روانی زندگی میکنن.\n.\nچیه خوووووووو ؟\nکدومتون بچه بودین حرفا رو باور نمیکردین ؟",
    "دیروز سر کلاس رسم فنی :\nی چن تا نقطه بودن ک باید ب صورت عمود میکشیدیمشون پایین.\nدوستم هم ی لحظه هنگ کرد ازم پرسید کدوم نقطه ها رو باید بکشیم پایین؟\nمنم در حالی ک با دستم نقطه هارو نشون میدادم بهش میگفتم بکش پایین، بکش پایین، بکش پایین\nاون لحظه تو کلاس سکوت عجیبی حکم فرما بود و بعد از اون سکوت بچها پووووووووف خندیدن ، ی نگا ب دبیر کردم دیدم داره چپ چپ نگا میکنه منم پر روووو بش گفتم ن عاقا با این نقطه بودم ن با چیز دیگه D:",
    "آقا امروز مشاورمون کارنامه آزمون تستیمون رو بعد از دو هفته داد.\nموقعی که داشت این کارنامه ها رو می داد،از رو کارنامه بقلیم دیدم بالاترین درصد ریاضی تکمیلی\n(که سختترین قسمت آزمون بود) 100% و میانگین پایه 16.19% هست.\nمن با خودم گفتم اون چه خریه که ریاضی تکمیلی رو 100% زده؟\nو بله من چند دقیقه بعد فهمیدم که اون خری کسی نیست جز خود من!\nنتیجه اخلاقی:اول کارنامتونو بگیرین بعد نظر بدین.\nمن خر )))",
    "اغا این منشی شرکت ما میزش به دستشویی شرکت خیلی نزدیکه \n.\n.\nنمیدونم چه حکمتیه هر وقت من از دستشویی میام بیرون با یه لحن غم انگیزی با آه میگه :::: ای خــــــدا شُــــکـــرت !!!!!\n\nبه نظر شما یعنی منظورش به منه عایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "دوستم تودانشگاه از یه پسری خوشش میاد رفته بودیم توبوفه تا ناهاربخوریم رفیق مام پسره رومیبینه هل میکنه نوشابه رو میریزه تو لیوان فوت میکنه میخوره خخخخخ شانس اوردیم نعلبکی دم دست نبود! اصن یه وضی",
    "چن هفته پیش قرار بود سه روز آبمونو قطع کنن! حدودن یه ساعت بعد قطع آب برقامونم رفت!! خاستیم زنگ بزنیم به بقیه ببینیم اوضاع اونا چطوره که دیدیم هر کاری میکنیم فقط بوق اشغال میزنه!!!:| هیچی دیگه خوشبختانه لوله کشی گاز نداشتیم که اونم قطع کنن!!!!:|",
    "اقا ما یه دبیر زیست داریم خدای اعتماد به سقف!!!دیروز داش درس میداد.مثلا خواس مثال بزنه خیلی شیکو مجلسی برگشته میگه:مثلا زلزله ی چن سال پیش بم تو شمال!!!!\nینی کلاس ترکید.برگشته خیلی جدی میگه:چی شد یهو؟؟؟\nما:خانوم بم تو شمال؟؟؟؟\nدبیره:اها!یاد زلزله چن سال قبل شمال بودم!!!\n\nما:)))))\nزازله ی رودبار:)))))))))))\nدر و دیوار کلاس چیزی ازش  نموند!!!!\n\n\n\nحالا تیکه های بچه ها بماند:\nبریم شمال خرما بخوریم\nبریم شمال ارگ بمو ببینیم\nوای هوای بم چه شرجیه!!!\nبادمجوم شمال که افت نداره!!!!!",
    "یه بارتو خونه نشسته بودم دلم هوای کره حیوانی کرد اومدم به بابام بگم کره حیوانی داریم گفتم حیوون کره داریم؟@_@  ):\nهیچی دیگه الان خدمتتون عرض کنم من از توفریزربراتون پیام میزارم شش ماه هم هست که غذا نخوردم فقط خاستم یه وقت نگران نشین هنوز زندم\nمن:):\nداعش^_^\nسازمان  بی زبانان فلک زده ):\nلایک =وای داداش نصیب گرگ بیابون نکنه تجربشو داشتم \nلایک=خوبه ما چه که زنده ای^_^\nلایک=اخیییییی طفلی^_^",
    "دخترای‏ ‏دیگه‏ ‏ملت‏ ‏وسط‏ ‏خیابون‏ ‏نگه‏شون‏ ‏میدارن‏ ‏برا‏ ‏پسرشون‏ ‏خواستگاریشون‏ ‏میکنن‏ ‏اون‏ ‏وقت‏ ‏چند‏ ‏وقت‏ ‏پیشا‏ ‏ی‏ ‏پیر‏ ‏زنه‏ ‏منو‏ ‏وسط‏ ‏خیابون‏ ‏نگه‏ ‏داشته‏ ‏میپرسه‏ :دخترم‏ ‏چیکار‏ ‏کنم‏ ‏بادمعدم‏ ‏کمتر‏ ‏شه؟؟؟\n\n\n‏\"‏واقعا‏ ‏منو‏ ‏چی‏ ‏فرض‏ ‏کرده‏ ‏همچین‏ ‏سوالی‏ ‏پرسیده؟؟؟",
    "بچه که بودم خیلی واسم جای سوال بود که چطور تو روز یه فیلم نشون میدن درحالی که تو اون فیلم شب بود و هوا تاریک بود\nاینقدر فکر کردم تا به این نتیجه رسیدم که اونا یه پارچه دراز و پهن مشکی میبندن به سقف تا مثلا نشون بدن الان شبه خخخخخخ\nتازه وقتی واسه بابام تعریف کردم کلی تشویقم کرد و ماچم کرد\nحتما فهمید من تا این حد مونگولم گفت بذار بچم دلش خوش باشه\nهمچنین اوسکولایی بودیم ما...",
    "رفتم نشستم پیش بابام دست انداختم دور گردنش و خلاصه یه جو صمیمانه درست کردم گفتم باباجووون..گفت جووون که میگی یه چیزی میخوای چی میخوای؟؟!!گفتم با اجازتون میخوام زن بگیرم..دیدم یه نگاهی انداخت بهم و گفت یه شرط داره؟؟گفتم چشم چه شرطی؟؟گفت به شرطی که فافا بخری یه دونه هم واسه بابا بخری مرتیکه مگه لواشکه پاشو از جلو چشام!!!",
    "عاقا زمان سربازی خسته و کوفته برگشتیم غذاخوری میخاستیم ناهار بخوریم همه هم دیوونه وارگرسنه نشستیم سرمیزعاقا ماهمین ه غذا روگرفتیم مثه یه شیروحشی^_^\nشروع کردیم به خوردن یه لحظه که نگاه کردم دیدم همه دارن اینجوری نگام میکنن@_@\nعاقا مااهمیت ندادیم همیطوربه خرخوری خودمون ادامه دادیم دیدیدم هم باز دارن نگاه میکنن اخر نتونستم و گفتم بابا چتونه غذاتونو کوفت کنین):\nکه یکی از بچه ها گفت یه نگاه به ظرف غذات بنداز \nکلیپس پیرزن همسایه توحلقم اگه دروغ بگم یه سیم ظرف شویی به چه بزرگی داخلش پرسوکس(سوسک صوکص)توظرف غذای ما بود تا یه هفته هرچی میخوردم فکر میکردم سوسکه\nاشپزخونه پادگان^_^\nمن@_@\nسازمان حمایت ازسربازان بیچاره):\nلایک=داداش یادم نیار چه دوران باحالی بود\nلایک =سلامتی همه سربازا\nلایک=واااااای خوب که مادختراسربازی نمیریم^_^",
    "آغاما یه دوستی دارم که چندساله عاشقه یه پسره بود، آخرم پسره ول کردو رفت. منم یه روز تو خیابون بودم که خیلی اتفاقی پسره رو دیدم ،جو گیر شدم رفتم زدم تو گوش پسره و عین این فیلما گفتم: تف به اون غیرتت که با قلب یه دختر بازی کردی نامرد. هیچ از خودت پرسیدی چی به سرش میاد؟ اقا اونم نه گذاشت،نه برداشت زارت زد تو گوش ما. تازه هفت تا خیابونم دوید دنبالم که دیگه تو کاری که به من مربوط نی،دخالت نکنم....\nتو فیلما، همچین موقعی، طرف متحول میشد که....",
    "یکی بهم زنگ زده بود منم حوصلشو نداشتم شروع کردم به نصفه نصفه حرف زدن که یعنی انتن ندارم و صدا قط میشه و ازین حرفا...بعد یارو یگه صدات قطع و وصل میشه ولی صدای ضبط ماشینت خوب میاد \nمن: \nاون یارو: :!\nداعش \" :-)\nهیچی دیگه الان دارم از افق پست میذارم",
    "هیچی دلچسب تر و خاطره انگیز تر از این نیست که معلم بخواد ازتون امتحان ریاضی بگیره و شما هم هیچی نخونده باشین و هرکاریم کنین کنسل نشه و سوالا پخش بشه و ...قشنگ 5 دیقه قبل امتحان زلزله بیاد و مدرسه کلا تعطیل بشه\nواسم اتفاق افتاده که گفتما\nآی حال میده\nایشالله قسمتت بشه بکوب لایکو",
    "شلوارک ورزشیمو داده بودم دوستم بذاره تو کیفش . آخه کیف من جا نداشت . بعدش فرداش واسه م آورده . سر کلاس نشسته بودیم میخواست شلوارمو بهم پس بده ، اومده بهم میگه:\nدوستم:شلوارتو در بیارم؟؟\nمن 0_0\nدوستم (-:\nشلوار-_-\nبوروس لی ._.",
    "مــآجــرآ هــآی فـــوتـــبــآل در مدرســـه :\nمــن : آخ جــــــــوووون بـــردیــیــیــیــم شــیــر کــآکــآئــو مــهــمــونــه مــن \nدوســـتــم : چــیــو بـــردیـــم ؟؟؟\nمـــن : بـــآزی دیـــه ، اســـتــقــلــآل پــرســـپــولــیــس !\nدوســـتم : بــآزیـــه چـــی هــس ؟؟\nمـــن : خــآک بــر ســـرت نــدیــدی بــرو بـــمیــر !\nدوسـتـــم : نـــه مــنــظـــورم ایــنــه کـــ بــآزیــه چـــیـــه ؟؟وآلیــبــآله یــا بــســکــتــبــآل یــآ فــوتــبــآل !o_O\n\nکـــآر از دوشـــه اســیــد گــذشــتـــه مــن اســتخـــره اســیــد مـــوخــــوااااام×_×",
    "آقا یه دفعه میخواستیم خیر سرمون قلیون بکشیم چون اولین دفعمون بود نمیدونستیم چجوری درستش کنیم خلاصه ذغال و گذاشتیم روش و تنباکو رو گذاشتیم روش آقا جاتون خالی دیگه نیازی نبود پک بزنی فقط کافی بود لوله رو بذاری جلو دهنت لامصب این دود لامصبش تا مغزت میرفت بعد از انجام کار تا یه هفته به بابام میگفتم عمو!",
    "پارسال سال دوم دبیرستان ما یه دبیر هندسه داشتیم (آقای مغزی)که خیلی قشنگ درس می داد و قشنگم امتحان می گرفت\nبرای نوبت اول یه امتحان گرفت که از 30 نفر کلاس دوم تجربی تقریبا 25 نفر زیر 10 شدند و فقط تو کل کلاسشون 1 نفر بالای 15 داشتند که اونم نمرش 17 شده بود ولی خدارو شکر کلاس ما(دوم ریاضی) فقط یه تک داشت ولی یادمه اون روزی که سر کلاس برگه ها رو تصحیح کرد زنگ تفریح داشت با مدیر حرف می زد اشک تو چشماش جمع شده بود و بعدشم امتحان مجدد گرفت\nامسالم دیگه ندیدیمش\nولی امسال که جاش یکی دیگه اومده قدرشو می دونیم و امیدوارم هرجا که هست شاد و سلامت باشه و ما رو هم حلال کنه",
    "همیشه وقتی درس خونده میرم مدرسه واس امتحان معلم بچه هارو بدون فاصله خیلی دوستانه و صمیمی در کنار هم میچینه\nلاما وقتی من درس نخوندم همه با واصله سه متری از هم باید بشینن.....\nوقتی تو اتاق در حال درس خوندم مامانم عمرااااا بیاد بهم سر بزنه\nبعد تا دستم میره سمت گوشیم مامانم هوس میکنه بهم سر بزنه.....\nوقتی میریم بیرون با همدیگه اگه من یه پاستیلی بستنی چیزی دلم بخواد هیشکی پول همراش نیست\nاما اگه خواهرم چیزی دلش بخواد همه پول همراشون هست......\nمن کلا کفش اسپورت میپوشم\nاما تا کفش پاشنه بلندم و با ذوق پام میکنم تق میشکنه.....(صاف صاف هم راه میرم)\nتا خواهر برادرم به غذا ها و خوراکیها ناخونک میزنن همه کور میشن هیچی نمیبینن\nتا من میرم سمت غذا همه تیز میشه......\n شانسم عمیقاااااا تو ششمممم\nینی من اینقدر که شانس دارم شانسم اونقدر نداره",
    "داشتم به دوستم مکالمه زبان میگفتم رفت جایی گیر نکنه\nتو اتاق خونشون بودیم یهو صدا بمب اومد رفتیم بیرون دیدیم\nچیز خاصی نشده بر گشته میگه\nreza go back room\n:))))))))))))))))))",
    "من و دانشجوهام سر فوتبال زیاد کل کل داریم \nامروز ساعت ۸کلاس داشتم اماده بودم پرسپولیسی ها کلاس بذارن سرشون(خودم استقلالیم)\nامدن تو شروع کردن\nفقط نشستم بهشون لبخند زدم\nبعد گفتم：خب پرسپولیسهای عزیز مبارک باشه ما باختیم(منطقم تو حلقتون)\nقبول بد باختیم اما اما اما شما بردیم حالا باید شیرینی نهار بدید یا استقلالی بشید\nبعله اینجوری شد که الان ما تو رستوران نشستیم و این پست میذاریم \nاینجاست که میگن برنده اونه که از باختهاشم برد بسازه",
    "اولین پستم یه خاطره از اول راهنمایی\nمن تو مدرسه از اون بچه درس خونا بودم ولی یه روز دبیر حرفه فن سورپرایزمون کرد و گفت کتابارو از رو میزا بردارید میخوام امتحان بگیرم\nآقا ماهم هیچی نخونده بودیم، خلاصه رفتم نشستم میز آخر و با استرس فراوان کتاب باز کردم و همه جوابارو نوشتم\nاز قضا تنبل کلاس دید و به تقلید از من اونم کتاب باز کرد ولی دبیر سر مچ اونو گرفت\nاونم نامردی نکرد و منو لو داد، منو بگو داشتم میمردم از ترس\nولی دبیر گلمون یه لبخند تمسخرآمیز بهش زد و گفت بچه زرنگ و تقلب؟ دفعه آخرت باشه به کسی تهمت میزنی و برگشو گرفت و یه صفر بهش داد\nو منم در درونم لبخندهای شیطانی میزدم ها ها ها\nولی حالا خیلی دلم میخواد اون دبیرو ببینم و بهش بگم اون بیچاره راست میگفت\nهمچنین دوست دارم همکلاسیمو ببینم و ازش حلالیت بگیرم",
    "رفتم بستنی فروشی یک فالوده بستنی گرفتم حدود نصفشو که خوردم دیدم توش یک مگسه که معلوم بود از قبل با بستنی بوده به نشانه اعتراض فروشنده رو صدا زدم و مگسو بهش نشون دادم  اونم مگس رو با قاشق برداشت بعدش گفت حالا بقیشو بخور\nمن....\nفروشنده....\nوزارت بهداشت.....\nدکتر کجایی.......؟",
    "زمانی که کلاس اول دبستان بودم و در زمان گوزیلاییت سر میکردم ،روز معلم معلممون اومد سر کلاس منم بدون هیچ مقدمه بلند شدم و زدم زیر آواز:\nخانم باید برقصه/از شوهرش نترسه\nخانم باید برقصه/از شوهرش نترسه\nبچه ها باورتون نمیشه ولی خانممون انقد دوسم داش که برامون سر کلاس رقصید\n^_^",
    "خواهرم کلاس هفتمه تعریف میکنه بچه های کلاسشون زبانشون زیاد خوب نیست بعد معلم میره این قزیه(غظیه.قذیه.قضیه.ای بابا بی خیال) رو به مدیر میگه مدیرم با عصبانیت میاد تو کلاس و شروع میکنه به دادزدن که چرا درس نمیخونید؟ مگه زبان کاری داره!! سعی کنید لغتای زبانو یادبگیرید تا زبانتون خوب شه!!!\nمثلا معلم میشه picture!!!!!!! که یهو میبینه همه بچه ها دارن نیمکتارو گاز میزنن داد میزنه مگه جک گفتم که میخندین!!!!!!!؟؟\nبعد خواهرم پامیشه میگه ببخشید خانم معلم میشه teacher!!!!!!!!!:)\nمعلم زبان:)\nبچه ها ^_^ ^_^ ^_^ ^_^\nقیافه ی مدیرو کسی ندیده چون از اون به بعد پیداش نیست براش اگهی گمشده چاپ کردن!!!!!!!!!!!",
    "آقا پیش دانشگاهی سر کلاس شیمی بودیم بعد یهو یه بویی خیلی خیلی خیلی وحشتناکی پخش شد..یه چیزی بین سیم سوخته و هوای آلوده و دود کارخانجات صنعتی و حتی بوی گاز و روغن شوفاژ!آقا گفتن از بیرونه اومدن پنجره ها رو ببندن گفتم:\n_صبرررررررررررر کنیننننننننننننننن!\nهمه خشکشون زد!منم مثل دور از جون خودم و خودتون سگا هی بو کشیدم گفتم:شوفاژ!از شوفاژاس!آقا همه از وحشتنشون پنجره ها و درا و پنجره های کلاسای دیگه رو باز کردن!وقتی زنگ خورد زدیم بیرون...:|بو تا دم خونه مون همراه بود!+همکلاسیام+معلم!\n=)))))))))خفه شدن بدبختا به خاطر مشام حرفه ای من!",
    "عاقا یه روز داشتم میرفتم دانشگاه یه هو یه پسر شیک و مجلسی از کنارم رد شد خیر سرش خواست متلک بگه که بعد از جواب کوبنده من آرزو میکرد که ای کاش همچین غلطی نمی کرد...\nاون: سلام خوشکله ....و از کنارم رد شد \nعاقا منم غیرتی شدم و یه 20 متر ازم دور شده بود که دنبالش راه افتادم\nمن : ببخشید حاج آقا( عجبا)\nیازم من: ببخشید حاج آقا با شمام\nاون سرشو برگردوند: بفرما\nمن: اگه یه بار دیگه به من (نکه هر روز میبینمش) متلک بگی یا به هر دختر دیگه(یه جوری گفتم دختر دیگه انگار بهش میکروفن وصل میکنم هر روز کنترلش میکنم) اون عینک مامانی تو(عینکی بود) میکنم تو حلقت تا دیگه بووووووق نخوری......دلت میخواد بیامو خوش گوشتو و جغور بغورتو دربیارمو واسه ناهار بخورم؟\nاون: چشم.....\nعاقا اونو میگی انگار پوشکشو خیس کرده بود....جز با دوچشماش و به علاوه عینک مبارکش که میشد 4 تا چندتای دیگه قرض کردو منو با تعجب وصف ناپذیری نیگا کرد.....والا اونقد ماتش زده بود که ترسیده بود که اگه بهش میگفتن قراره دو ساعت دیگه بمیری اونقد نمی ترسید...دیدین عاقایون ما دخترا بی اعصابیم\n\nمن ^-^\nاون O_o\nعینکش 0-0\nخوش گوشت جغور بغورش ((--))",
    "اقا(بعله سوات داریم)سال اخرهنرستان بودم نماینده کلاس هم بودم نزدیک چهارشنبه سوری ترقه بردم سرکلاس گفتم که یه خورده بخندیم یه دبیرریاضی داشتیم خیلی بی ادب بود گفتم بزار اذیت این کنم ..عادت داشت کمربند نمیبست به شلوارش واسه همین وقتی مینشست یه خورده شلوارش میومد عقب منم کنارتخته وایساده بودم تا این نشست ترقه رو انداختم تو شلوار بدنه خدا..\nکه ناگهان صدای مهیبی کل کلاس رو فرا گرفت..\nمن:  (:^_^\nمعلم:  ): ):\nبچه های کلاس:@_@\nاخرم نفهمیدم چرااون ترم ریاضی افتادم و یه هفته هم نزاشتن برم سرکلاس^_^",
    "اینو نمیدونستم باید کجا بزارم \nصبح اومدم قهوه دم کنم مامانم میاد میبینه........\nمردشورتو ببرن فرهاد باز تو اومدی قهوه دم کنی نصفشو ریختی رو میز مورچه جمع میشه \n_اخه درد این چشات به جونم مورچه سراغ چیز تلخ نمیاد که بعدشم بیا با یه دسمال همش پاک میشه.........بفرما\nبعد چند ثانیه سکوت ،اگه بت ناهار دادم",
    "از عالمی پرسیدم کجای این گیتیه مجازی ممممممممرد پیدا میشود؟؟!\nگفتندی مرد خواهی چکار؟\nگفتمدی : در راه آمدن((( لایک))) تمام نموده ام و این 4 لیتری را به دست گرفته تا لایک بگیرم و به مرکب خود زده و مسیر ادامه دهم\nگفتندی برو به سرزمین 4 جک!\nگفتمدی منظور چهارراه جک آباد است؟!\nگفتندی :یس !!! آنجا سرزمینی است که مرا به خوبی میشناسندی و پس از آنکه گفتندی من تورا ارهی آنجا نموده ام به استقبالت آمدندی و تو را لایک باران نمودندی!!!4لیتری چیست؟!پمپ لایک حواله ات مینمایندی!!\n\n\n\n\nخلاصه حالا من اومدم احسان هستم از طرف آقا عالم!!! ببینم چه میکنین O.o",
    "بعد از مدت ها خانواده گیر دادن چرا زن نمیگیری\nمنم تو جمع گفتم باشه :\nمیخوام عروس هلندی بگیرم \nبعد همه گفتن مگه دخترای ایرانی چشونه پنجه افتاب مهتاب ندیده هستن \nمنم گفتم نه عروس هلندی میخوام بگیریم کاری ندارم به ایرانیا \nتوقعاتشونم پایین هست :|\nحالا رفتم از پرنده فروشی یه عروس هلندی ماده گرفتم با همه چیش 500 هزارتومن کامل پیاده شدم زنگ زدم به خانواده گفتم دارم میام با عروس \nهیچی کلی بیچاره ها تدارک دیده بودن که عروس ایندشونو ببینن \nمنم با پرنده رفتم تو خونه همه گفتن کوش عروس گلمون گفتم ایناهاش تو قفسه \nحالا من کاری ندارم این همه فوش دری وری بارم کردن \nاقا حداقل عروس هلندی منو بدید برم به پرنده فروشی بدم که تو این سرما بیرون نخوابم",
    "همسایمون یه پیرمرد برای سگمون اشغال مرغ وپس مونده غذا اورده بود منم هول شدم گفتم دستتون درد نکنه برسه به روح پدر ومادرتون  بنده خدارو بعد ازاون  تو محل ندیدم فکر کنم هنوز مات زده است    فرستنده برگ پاییزی",
    "چندسال پیش ، پسرداییم رتبه کنکورش شد 15 !!!! \nیکی از فامیلاشون بنده خدا سواد درست و حسابی نداشته، اینو کشیده کنار گفته \" حالا امسال 15 شدی اشکال نداره، ناراحت نباش، بخون ایشالا سال دیگه 20 میشی \"\n^_^",
    "چند روز پیش خانوادم عروسی بودن من خونه تنها بودم بعد اخر شب که میخاستن بیاند من همه ی چراغا را خاموش کردم و پشت اوپن قایم شدم من فکر کردم اول داداشم میاد میخاستم بترسونمش ولی یهو بابام اومد منم مثل گربه پریدم تو دلش هیچی چند روزه نمیزاره برم خونه کسی جا واسه خواب نداره",
    "خونه مادر بزرگم بودم یهو جاتون خالی زلزله اومد!\nدیدم مادربزرگ گرامی نشسته از جاش تکون نمیخوره!\nگفتم:عزیز جون پاشو بریم توی حیاط الان سقف میاد رو سرمون....\nگفت:نترس عزیزم چیزی نیست که خودش وای میسته!!!!!\nمونده بودم دراز بکش بخندم یا فرار کنم....\nهیچی بخاطر عدم تصمیم گیری سریع الان دارم از زیر اوار براتون پست میزارم0_o",
    "دبیرستان که بودم بخاری نفتی کلاسمون نشتی پیدا کرده بود اون روزام یه نفر از کلاس مسولیت بخاری رو داشت اقا مدیرمون خیلی عصبی بود و تند حرف میزد اومد تو کلاس گفت مسول بخاری طرف بلند شد همین که بلند شد همچنان گرفتش زیر لگد و مشت که بیچاره دیگه نفسش بند اومده بود هر چی میگفت چرا میزنی میگفت بی شعور تو مگه مسول بخاری نیستی داد میزد میگفت ن بخدا من مسعود مختاریم تو تند گفتی من نفهمیدم.\nمسعود مختاری=مسول بخاری\nفکر کنم طرف رفت اسمشو عوض کرد بعد اون جریان :))))\nفرستنده : بچه اشترجون",
    "اس ام اس منو مخاطبم\nمخاطب فوق العاده خاصم ( چیزی در حد ظریف و اشتونیم )دیشب اس داده که من خیلی بارون دوس دارم ^^^^^^^^\nمنم گفتم منم همینطور &&&\nبعد با کلی احساس گفت کاش الان پیشم بودی و با هم تو این هوا یه جاده بی پایان رو پیاده روی میکردیم _ -_-_ -_- _ -_- _- _- _- _\nبعد من گفتم آره ولا اینقد دوس دارم بعد من خر میشدم سوارم میشدی % \nگفت اگه مث آدم باهام باشی چه ایرادی داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nمنم گفت خو چه کار کنم خریتم گل کرده اصلا من آدم نیستم ............\nاز دیشب تا الان داره فکر میکنه",
    "عاقا اونروز با دختر داییهام خوشتیپ کردیم بریم خرید هنگامی که به مقصد رسیدیم (ادبیاتم به صورت اوریب تو حلقتون)سر جا پارک با یه آقایی بحثمون شد که یهآقا پسری هم اونجا بود و اومد خودی نشون بده و از ما دفاع کنه بحثشون با اون آقا بالا گرفت نزدیک بود کتک کاری بشه که پدر گرام اون آقا پسر از راه رسید و فرمودند امیر بیا کنار تو گه نخور امیر هم گفت بابا شما حق نداری به من بگی گه نخور باباشم فرمود خب بخور پسره هم عصبانی شد گفت به چه حقی به من میگی گه بخور:|\n\nخلاصه این از تیپ زدنو بیرون رفتن ماوطرفدارامون:|",
    "چو پرسپولیس مباشد تن من مباد (اختصاری)\n\n\nسوتی دادم در حد تیم ملی آلمان :(((\n\nرفتم خونه همکلاسیم که دوست صمیمیم هم هست. خلاصه داشتیم توی اتاقش (به اصطلاح) درس می خوندیم ^_____^\nکه چند تا مرد سیبیل کلفت وارد خونه شدن!\nمن و دوستم در رو بستیم تا راحت باشیم. ازش پرسیدم: اینا کین؟\nگفت: اینا چند تا کارگرن اومدن سر اینکه کولر جدیدمونو کجا بزاریم نقشه بکشن.\nاز سوراخ در یه نگاهی به بیرون انداختم و گفتم: این مرده چه قدر زشت و کثیفه!\nاومد و یواشکی یه نگاهی به اون مرده انداخت و گفت: اونو میگی که قد بلند و سیبیلوئه؟\nمن: اوهوم.\nاون: اون مرد سیبیلوی زشت و کثیف عمومه!\n :|",
    "بچه عموم 2سالشه اصلا هم گودزیلا نیست . کاغذ و مداد آورده داده بهم براش نقاشی بکشم . بهش میگم : چی بکشم برات عجیجم؟\nاومده آروم در گوش من میگه: ج...ی...ش\nآقا منو میگی بچه رو عین گونی سیب زمینی زدم به بغل دِ بدو پیش مامانش\nمن:زن عمووووو بچه تو ببر دَشوری.\nحالا اون از من بدتر . دست بچه رو گرفته عین کش تمبون میکشه . \nبعد از 1دقیقه زنعموم اومده با قیافه اینجوری -_-\nزن عمو: بچه داره میگه برام چشم بکش!!!\nحالا من 0_0\nخو من چیکار کنم بچه ج و چ رو مث هم میگه؟؟؟ والا",
    "یه بار پیش نوزاد خونواده خوابیده بودم.\nسرما خوردگی هم داشتم.\nبچه مثه اینکه گرسنه اش میشه.بر طبق عادت غریزی شروع میکنه به مکیدن چیزی که به لبش چسبیده باشه،\n.\n.\n.\n.\nهیچی دیگه ابریزش بینی ام تا صبح اصلا اذیتم نکرد.\nنوزاد عزیز زحمتشو میکشید.\n.\nالبته بعدا سر این موضوع بامن قیامت شدها..\nالبته من قانشون کردم که بچه از همین ابتدا یاد میگیره غذا هرچی گذاشتن جلوش بخوره و غر نزنه.",
    "آقا دیروز همزمان داشتم با دوتا مخاطب خاصام اس بازی میکردم ، یکیشون پرسید دوسم داری؟؟؟ همزمان اون یکی هم اس داد : کسی جای من اومده؟؟؟\nیهو جوابا قاطی شد، به اولیه گفتم نه، به دومیه گفتم آره....\nهیچی دیگه الان اومدم سینگل بودنمو اعلام کنم",
    "خواهرم میگه یه پسره تو دانشگا  هس کفشش اپله بلوزش اپله گوشیش اپله داده رو شلوارش بچه های هنر اپل نگین زدن بچه ها بهش میگن سیب گاز زده",
    "دختره پست گزاشته بود بدم میاد از همه پسرا. \nمنم زیرش نوشتم دل به دل راه داره حسمون دو طرفست  .\n(( ما هم از شما متنفریم ..هه\n. دلیل بلاکش رو که نفهمیدم اما ...\nدخترم انقدر از خود راضی .",
    "اگه یادتون باشه قبلا تو مدرسه شیر با پاکته پلاستیکی میدادن که روش یه شعار داشت آفرین بر شَما صدافرین بر شُما همچین چیزی بود.از مدرسه اومدم خونه خواستم شیرو گرم کنم واسه همین پاکتو گذاشتم رو بخاری اما نمیدونم چرا یهو ترکید!!!!!!این چه رفتاریه نشون میده مگه چیکا کردم خو!!!!!!!فک کنم تو شیرم مواد منفجره بود نیس که من نابغه ام حتما فهمیدن میخواستن نابودم کنن خوب شد نخوردما! نگران نباشین حالا هنوز زنده ام",
    "من با یه ngo همکاری میکردم که از طریق یکی از دوستایfb (هان چیه چرا اینجوری نگاه میکنید مال دوران جاهلیتم بوده برای همه پیش میاد دیگه) با اونجا آشنا شده بودکلا این پسره رو دو بار در حد ۵دقیقه تو جلسات دیده بودم\nبار اولی که رفتم دانشگاه صحبت کنم برای تدریس مدیر گروه تو سالن دیدم شروع کردیم به حرف زدن حالا داشت میگفت ：که مهمترین چیز برای ما جدیت و جذبه شما تو برخورد با دانشجوهاست که صمیمی نشید منم تریپ برداشته بودم که صد در صد خاطرتون جمع حالا کلاسها هم تعطیل شده بود سالن شلوغ بود یه دفعه همون پسره امد محکم زد رو شونه من گفت： زلزله(یکی از اسمهای مستعارمه مابقی گربه شرک،آوار،سونامی و.....) تو اینجا چه غلطی میکنی آخه؟!!!!!\nقیافه من@_@\nقیافه مدیر گروهo_O\nقیافه پسره:-)\nهیچی دیگه.ذوب شدم رفتم تو زمین بعدش تبخیر شدم رفتم تو افق\nخب برادر من دقت کن دیگه با کی وایستادم",
    "نصف شب بود منم خواب بودم کمد کتابا افتاد رو سرم(بخیه نیاز نداشت الحمدلله)!!! پا شدم یکم خودزنی کردم چون فرداش امتحان مهمی داشتم و( خوشبختانه خوب درس خوندم برای اولین بار) خواب از سرم پریده بود گفتم برم یه چیزی بخورم بلکم بتونم بخوابم. انگشت کوچیکه پام......بغض تو گلوم گیر گرده ببخشید..... انگشت کوچیکه پام خورد تو صندلی افتاد شکست (ماشالله انگشت) بعد رفتم سر یخچال یه چیزی کوفت کنم بطری رو سر کشیدم بعد فهمیدم سرکه بود(فکر کنم مونده بود چون تا یه هفته صدام بالا نمیومد) کاملا خواب از سرم پرید... اومدم برم بیرون یکم هوا بخورم شاید یکم حالم بهتر بشه با زانو رفتم تو چراغ ماشین افتادم رو کاپوت پهن زمین شدم......خوشبختانه با توجه به آشنایی این حقیر نسبت به شانس قهوه ایم فهمیدم دیگه نباید پاشم....از همونجا سینه خیز رفتم تو اتاق زیر تخت خوابیدم\n..\n.\nدوستان احتمالا میپرسن امتحان رو چی کار کردی ؟؟ کار خاصی نکردم چون فهمیدم فرداش جمعه س و من شنبه امتحان دارم.....\nنتیجه اخلاقی: هیچچچچ وقت درس نخونین\nدنیاااااااااااا من میخوام پیاده شمممممم ..............ماماااااااااااااااااااااااااانننننننننننننن پوشکم کووووووووووووو",
    "***صرفن جهت خنده***\nخداشهاده همین الان ایرانسل اس ام اس داده\n\nچهارمین روز هفته کدارم است؟!\n1-سه شنبه\n2-چهارشنبه\nعدد گذینه مورد نظر رو بفرست به 8282 و در مسابقه یک خودرو تیبا شرکت کن!\n\nمن:l\nواقعا سوال از این سخت تر نبود؟!الان تو امپاس شدیدم که جواب سوالش چیه؟O_o\n\nنکن این کارارو ایرانسل:l لا خواهر؟لا مادر؟لاخواهر مادر؟هی الاخیر عمل:l",
    "پارسال من با چهار تا از رفیقام داشتیم تو خیابون قدم می زدیم.یهو گفتیم از تو ایم کوچه پس کوچه ها بریم که میانبر زده باشیم. آقا رفتیم تو یکی از این کوچه ها دیدیم یه آرایشگاه زنونست که یه داماد داره عروس خانومو از آرایشگاه می ذاره تو ماشین. آقا این رفقای دیوونه منم جو گرفتتشون یهو همه با هم دست زدن و گفتن\"به افتخار داماد هووو...\".دامادم برگشت گفت\"اگه مردشین بیاین وسط برقصین\".ما هم که تنمون برای این کارا می خاره گفتیم قبوله و داماد آهنگ گذاشت و ما شروع کردیم به رقصیدن(اونم شمالی).یه ۵-۶دقیقه رقصیدیم و فکر کردیم که شاید عروس بهش بر بخوره گفتیم بریم.همین که داشتیم می رفتیم عروس برگشته می گه\"کجا میرین،بیاین با این آهنگم برقصین\"از اون ورم حالا بماند کل ملت از در و پنجره داشتن ما رو نگاه می کردن یه ۷-۸ تا دخترم تو آرایشگاه بودن و هی هو هو... میکردن و لا مصب هی انرژی می دادن ... این رفیقای منم دیوانه چنان رقصیدن که استاد خدادادیان باید پیششون شاگردی می کرد... آخرشم نفری ۱۵۰۰۰تومن کاسب شدیم(شاباش گرفتیم)) ... الان اون عروسو داماد هر وقت فیلم عروسیشونو می بینن چقدر به ما  می خندن...",
    "یه روز یه شعری از مهدی استاد احمد خوندم هر وقت یادش می افتادم میخندیدم لالا ومامانم بهم میگفتن از عوارض پشت کنکوره بدبخت حداقل امسال بخون دانشگاه نفهم آباد قبول شی بلکه توهناتت از سرت بپره-اون شعر اینه:\nتمام ثانیه ها را در آرزوی تو باشم\nشبیه سرچر ِ گوگل به جستجوی تو باشم\nچه سود دارد عزیزم که خوبرو ی منی تو\nهمیشه در پی آنم که خوبــــروی تو باشم !\nنی نی برای سعیدی پیشی برای مجیدی \nمن آمدم که از این پس خودم جوجوی تو باشم !\nاگر زنی تو به تیرم سلاح از تو نگیرم\nعلاقه مندِ صدای کیوکیوی تو باشم\nکنار من که می آیی کمی بخند عزیزم\nچه قدر شاهد اشک و اوهوواوهووی تو باشم\nاگر که دخترعمو با پسر عمو گره خورده\nچه می شود دو- سه ساعت پسر عموی تو باشم !\nشنیده ام که ز شعرم پسر عمو گله کرده\nپسرعمو! گله داری که من هووی تو باشم؟!\nچرا در این غزل آمد پسر عموی هویجت\nپسر عمو رو ولش کن(!) که من هلوی تو باشم\nتمام همتم این شد که پیست زوی تو باشم\nاگر که پنجره ات را به روی من بگشایی\nبدون شک همه عمرم فقط «ویوو» ی تو باشم\nچرا علاقه نداری مقابلم بنشینی\nچرا به فکر فراری؟ مگر لولوی تو باشم ؟!\nنمی شود بسرایم تمام آنچه که داری\nچرا که در غزلم فکر آبروی تو باشم !\nعجب قوافی زشتی به ذهنم آمده اینک\nنگویمش به جز آن دم که روبروی تو باشم…",
    "امروز دوستم که معلم اول ابتدایی تعریف میکرد میگفت：\nسرکلاس حالت تهوع داشتم رفتم بیرون شاگردم دنبالم امده بیرون  شروع کرده حرف زدن باهام\nشاگرد：خانوم اجازه شما شوهر دارید؟!\nدوستم：آره\nشاگرده：خب خانوم چیزی نیست فکر کنم بارداری؟!!!!!\nدوستم  ۵  دقیقه هنگ بوده\nقیافه دوستم@_@\nقیافه دکتره تو سنوگرافیo_O\nقیافه اون دکتره تو آزمایشگاه:O\nقیافه شاگرده:-)\nوالا من به شخصه تا راهنمایی فکر میکردم بچه رو از بیمارستان میخرن\nخدایا توبه اینا دیگه چه موجوداتی هستن ؟!خودت به ما رحم کن",
    "سوتی سال زنه پسر خاله م:\nعصری خونه خالم نشسته بودیم داشتیم سر اسم بچه پسرخالم بحث میکردیم؛خانمش ماهه هشتم بارداریه؛یه باره بحث بین پسرخالم و خانمش جدی شد؛خانمش شروع کرد باصدای بلند حرف زدن ک بچه ی منه؛۹ماه تو شکمه منه؛همه استرسش واسه منه و …؛عاقا این هی گفت پسرخالم هیچی نگفت؛هرچی خالم و مامانم اومدن باخنده و اینا ساکتش کنن ول کن نبود ک؛چشمتون روز بد نبینه ؛تو اون شلوغی پسر خالم بلند داد زد:خب بچه ی منم هست‏!‏\nخانومشم اومد جوابشو بده بر گشت گفت :از کجا معلوم؟؟؟؟!!!!!!\nهمه تو همون حالت خشک شدن‏!جاتون خالی؛یه دل سیر خندیدم بهشون",
    ":|\nعاقا ما ی دبیر داریم اگه سر کلاسش خمیازه بکشی باید بری دفتر....!!!\nمیگه خمیازه کشیدن توهین ب منه :|\nکلا دلشاد تشریف دارن.... :|\nحالا اونروز خودش داش لگاریتم درس میداد؛گف:\nبچه ها....!!! (یهو آروووووووغ زد)     :)))\nما هنگ کردیم هممون مث سیخ نشستیم....\nیوهو یکی اَ وسط کلاس گف:\n\nخب ما هم دوس نداریم سر کلاسمون آروغ بزنین.....!!!! :))))) :-P کلاس پوکیـــــــــــــد از خنده :)) :O\n   \nدیگه چن جلسه س با خودمون پتو و بالشت میبریم میخوابیم اصن :)))",
    "به دوستم میگم بدترین لحظه اون لحظه س که داری پشت سر یکی میحرفی بعد میبینی پشتته...\nبرگشته میگه نخیر.بدترین لحظه .وقتیه که فک میکنی کسی تو خونه نیست و میری دسشویی و حسابی ویالون میرنی و میای بیرون یهو میبینی یکی پشت در وایستاده و داره میخنده!!!!!!!!!!\n(بچه ورامین)",
    "امروزبروبچ کلاس اهنگ مرتضی پاشایی روگذاشته بودن وهمراه باهاش زارزارگریه میکردن...دوستم اومده پیشم میگه سارا زودباش جوسازی کن تاگریم بگیره...منم محکم زدم تودهنش معلوم نیس چرادیگه جواب اس ام اس هامونمیده:-|\nخودش گفت جوسازی کنم.........والا=_=",
    "بچه خواهرم ديروزسركلاس ازبچه هاي پنج ابتدايي خواسته آرزوهاشونو بنويسند :دختره نوشته آرزودارم‌ ‍ژانويه بياد برم پاريس پاركديزنيلند از اونجام برم ونيز.اون موقع ما بااين سن منتظريم ويزاي شاه عبدالعظيم گيرمون بيا",
    "یه روز داشتم دستبند میبافتم بعد مامانم گفت تهشو چیکار میکنی؟ براش توضیح دادم وقتی حرفم تموم شد مامانم گفت:وای ی ی چه گ*های اضافی ^__^\nقربونش برم داشت تعریف میکرد:|\nمن وقتی تعریف میکردم:}\nمن وقتی تعریفشو شنیدم0__0،:|\nمامانم درهمه ی موارد^__^",
    "با خانواده نشسته بودیم دورهم داشتیم راز بقا میدیدیم  داشت شکار شیر رو نشون میداد \nمامانم برگشته میگه : نمیشه اینارو از بچگی بزرگ کرد رامشون کرد به عنوان حیوون خونگی نگه داشت؟ \nمن و بابامم گفتیم :نه بابا. اینا وحشین .نمیشه که\nمامانم :خب میگیریم ناخوناشونو کوتاه میکنیم\nمن: خب دندونشون چی؟\nمامانم: خب دندوناشونم میگیریم\nبابام: اونوقت چطور  غذا بخورن؟ از گشنگی بمیرن ؟ یا دندون پلاستیکی بذاریم؟\nمامانم: اصلا گیاهخوارشون میکنیم\n\nمن دیگه حرفی برا گفتن ندارم.خودتون قضاوت کنین",
    "آقا این معلّم ریاضیه ما خیلی باحاله خیییلیییی\nامروز یکی از دانش آموزا خاست مسخره بازی در بیاره ادای نتیجه ی عمو یادگارو دراورد گفت: پشتم گرمه\nمعلمه خوش ذوقه ما فرمود:\nمگه امروز نخود خوردی؟\nاون پسره:          (از صفحه ی روزگار محو شد)\nمعلمه خوش ذوقه ما: ∆=∆\nبچه ها: :) ) ) )\n ‍",
    "اغا اونروز دبیرمون نیومده بود خلاصه نماینده ی کلاس از بس عقده داشتا و بی جنبه بود تک به تک اسمامونو مینوشت که بده مدیر خلاصه همینجور هی نیگامون میکرد که یه کاری کنیم دوباره بنویسمون *_* ماهم هی چپ چپ نیگاش میکردیم که بابا بی جنبه خجالت بکش اون لامصبو پاک کن!\n یهو گفت هان؟ چتونه؟ چرا این جوری نگا میکنین؟ یکی از رفقای صمیمیش برگشت گفت ههههه ما نگات نمیکنیم اصن نگاه کردن به تو کفاره داره(خخخخخخخخخخخخخخخ) اونم نه گذاشت نه برداشت گفت اگه خیلی فشارت بالاه و داری میمیری این همه دیوار سرتو بکوب تو یکیش!\nینی خدایا این شادیا رو از ما نگییییر بلند بگو امین"
]