[
    "رفتم دندون پزشکی ،چشتون روز بد نبینه ، دکتره سه برابر جواد یساری سبیل داشت ، گردنش که از رضا زاده کلفت تر ،صدای داد و‌ گریه مریضاش که تا سه خیابون اون طرف تر میرفت\nچهار ستون بدنم داشت میلرزید ، نوبتم که رسیدم رفتم رو صندلی طرف خواست کارشو شروع کنه گفتم اقای دکتر نمیخوای ژل بی حس کننده ای آمپولی چیزی بزنی؟ یه لبخند ژکوند زد گفت این قرطی بازیا تو کار ما نیست.\nخلاصه بدون بی حس کننده اون مته رو کرد تو دندونم !!! از درد داشتم می مردم درد هم با مرور زمان بیشتر میشد.بهم گفت درد که نداری؟(توجه کنین نگفت درد داری یا نه،  گفت درد که نداری خخخ)\nمنم برا اینکه ضایع نشم‌ گفتم نه زیاد ولی اگه یه کم آروم تر کار کنین ممنون میشم.خلاصه داشتم می مردم ، به زور هم خودمو کنترل می کردم‌ و به روم نمیاوردم تا اینکه واقعا نتونستم تحمل کنم و‌گفتم اقای دکتر خیلی درد دارم.ولی توجه نکرد دفعه دوم داد زدم : الان دهنم منفجر میشه از درد.باز بدون توجه به کارش ادامه داد ، دفعه سوم دیگه کنترلمو از دست دادم دستشو گرفتم به زور از تو دهنم در اوردم گفتم مرتیکه من میگم دارم می میرم تو عین خیالت نیس؟؟؟\nسرشو به نشانه تاسف تکون داد و گفت جوون قدیم بیست تا گلوله و ترکش و‌ نارنجک میخورد ، حالا من یه مته کردم تو دهن تو انگار مثلا چیه !!!!!!!!\nهمون لحظه با دهن پر از خون فرار کردم رفتم پیش یه دکتر دیگه :|",
    "چند مدت تو این فکر بودم که چطور میتونم از بانک یه اختلاس گنده بکنم. \nتصمیم گرفتم برم یه وام بگیرم و دیگه پسش ندم.رفتم وام بگیرم گفتن باید اول پول بزاری بعد ببینیم چی میشه.ده میلیون پول گذاشتم یه سال خوابید تو بانک الان میگن برو دو تا ضامن بیار و خودت هم باید چک بدی.رفتم چک بگیرم گفتن اول باید پروانه کسب داشته باشی.رفتم پروانه کسب بگیرم گفتن باید کارت پایان خدمت بیاری.هیچی دیگه الان رفتم دفترچه پست کردم نوشته شهریور سال دیگه اعزامم.حالا بعد خدمت ظاهرا باید دو تا ضامن و حداقل مدرک لیسانس و کلی پول و گردش حساب و... ببرم واسه پروانه کسب و دو تا ضامن و... واسه وام و بعد از اون تازه میخوان ناممو بفرستن بالا ببینن چی میشه!!!",
    "من موندم خارجیا فیلم اکشن میسازن ماهم میسازیم توی فیلمای خارجی طرف کلی گلوله میخوره سوراخ سوراخ میشه هنوز بلند میشه مبارزه میکنه\n حالا توفیلمای ایرانی طرف یه گلوله میخوره به بازوش غش میکنه همونجا تا سرحد مرگ هم میره\n حالا خیلی شانس بیاریم تو کما نره",
    "من عاشق شدم..\nیه پسره هست خونه پول ماشین کار هیییییچی نداره کلا تو زندگیش هیچی به هیچیه\nخیلی آدم پوچیه ولی ابرو هاشو برمیداره موهاشو رنگ میکنه من کلا دوسش دارم ♥خیلی جذابه\nهیچی دیگه چشماشم سگ داره پدرو مادرم نداره ♥_♥",
    "خواهر کوچیکم اومده یه جعبه کفش کادوپیچ شده بهم نشون میده داخلش کلی تجهیرات درست کرده برا حیوونهای خونگیش حالا حیوونهای خونگیش چی بودن؟دوتاسوسک بزرگه خیلی زشت0.0میگه به بابا هیچی نگومگرنه می ندازشون بیرون ببین چقذرنازن؟تازه الان خبررسیذه یکیشون حموم کرده مرحوم شده.خب من دیگه برم برامراسم خاک سپاری اماذه شم٬",
    "مکالمه من و بابام\nمن:بابا جون\nبابام:چیه گوسپند باز پول میخوای من همسن تو بودم دستم تو جیب خودم بود\nمن:نه پول نمیخوام ...من...من..من زن میخوام\nبابام:چی گفتی گوسپند\nمن:دیدم بابام مثل پلنگ تیز پا به طرفم حمله کرد\nو همین قدر یادمه که وقتی داشتن از زیر دست پاش درم می اوردن که بزارنم تو \nآمبولانس گفت:خرج تو گوساله من میدم اونوقت زن میخواد بگیره \nاینجا بیمارستانه من دست پام تو گچه این پستم دوستم نوشته...\nمن  نوکر بچه های فورجوک هم هستم \nبه سلامتی تمام پدر مادر های دنیا بزن لایکو\n\nمن:0o(((((\n\nبابام@@)))))\n\nزن;/(((((((\n\nوزارت امور مجرد ها:°°((((",
    "آقا سر کار موقع ناهار نشسته بودیم یه زنبوره دورمون گلگشت میزد (به قصد وصال گل دور ما میچرخید) یکی از دوستان زنبور بخت برگشته رو گرفت با تعجب رو به اون گفت:هااااچ بالاخره مادرتو پیدا کردی که یه دفه نیشش زد دوستمون هم از شدت خشم سر از تن زنبور برگرفته گفت همین کارا رو کردی که مادرتو پیدا نکردی بوووووووق",
    "یکی از بچه ها داشت تعریف میکرد که میخچه دستشو عمل کرده بود \nبعد این همکلاسی ما ازش میپرسه عملت با بیهوشی موضعی بود ؟! \nبیهوشی موضعی 0_*\nخدایا اینو شفاش نده بهش بخندیم",
    "عاقا گلاب بروتون ما دیروز دستشویی عمومی بودیم دستشویی کناری ما ی بچه کوچیک بود ک رفته بود تو و باباش پشت در منتظرش بود... \nچشمتون روز بد نبینه پسره ب باباش گفت از توی این سوراخه تورو نبینی ها( منظورش سوراخ روی درب دستشویی عمومی بود \nبعدش گفت بابا ببخشید باباش گفت جانم؟؟ گفتش بابایی گ.و.ز.یدم باباش گفت عیب نداره کارتو بکن زود بیا بیرون!!\nی چن لحظه بعد گفت بابایی ر.ی.د.م باباش گفت باریکلا بابا زودی بیا بیرون !!!!\nبعدشم بچه هه گفت بابا بیا تو نمیتونم!!!!!!!!!!\nحالا مارو میگی کل ماجرا توی توالت بودیم داشتیم میشنیدیم اصلا نفهمیدم تو دستشویی چیکار کردم داشتم با سر میرفتم تو چاه\nمن@-@\nبچه^-^ \nبابای یچه ههo---0",
    "من بروبچ سر کلاس در کارگاه کامپیوتر\n^_^\nاونروز بچه ها سیستم کناری ما نیومده بودن برای همین سیستم خالی بود.دبیرمونم یک پروژه بهمون داد گفت تا اخرساعت وقت دارین تحویل بدین.\nهمه سخت مشغول تایپ....\nدو تا از دانش اموزای کلاس دیگه اومدن تو کارگاه سرسیستم که خالی بود بعدازجهتی این دوست من متوجه نشد\nچنددقه ای گذشت اونارو دید گفت وا مریم اینا کجابودن؟؟ @@\nمن : کیا ؟؟ 0.o\nفرشته : همون دوتا دختره سیستم کناریمون @@\nمن :(گفتم بزار اذیتش کنم) سیستم کناری که خالیه نیومدن بچه ها کیو میگی تو؟؟ @@0 .o\nفرشته با دست و پای لرزون از ترس: مریمی اون دوتا رو تو نمیبینی یعنی؟؟\nمنم یه نگا نکردم گفت حالت بده ها ول کن بزار تایپمو بکنم سیستم خاموشه باور نمیکنی از بقیه بپرس(حالا اون دوتام صدامو شنیده بودن)\nفرشته : یا خدا .. بسم الله بسم الله ( فوت میکرد سمت اون دخترا) ههههه\nفرشته: پیس پییییییس پییییییس هانی ؟؟؟؟:((( اون سیستم کناریمون کسی نشسته یا نه ؟ هانی ام که همیشه پایه گفت نه کوووو ؟؟حالت خوبه تو؟ @@\nهمون موقع یکی ازون دخملا نگاه کرد به فرشته یک نگا خبیثانه تحویل داد و باز مشغول تایپ شد.\nفرشته طفلی ام قشنگ سکته رو زد نزدیک بود جان به جان افرین تسلیم کنه زیرلب هی بسم الله میگفت...\nمنم مونده بودم این گندمو چجور صاف کنم بفهمه زندم نمیزاره ^_^\n\n...\n\nهــــــی یادش بخیر بعد زنگ چه فحشایی قشنگی خوردمو تا چندوقت جای کبودیام اذیتم میکرد.ولی همیشه سوژه میکردیم این قضیه رو میخندیدم ^_^",
    "مامانم با تلفن داشت حرف میزد، دیگه آخرای حرف زدنش بود بعد اونی که پشت تلفن بود گفت بخشید مزاحم شدیما مامان حواس پرت ما در جواب گف نه خواهش می کنم شما مزاحم شدیدد :-O o_O خدافظ \nینی ما :دی از خنده داشتیم می ترکیدیم بعد خودش میگه چیه دوباره دیوار ترک خورده شما ریسه میرید  بعد داداشم بهش ماجرا رو میگه خودش از خنده ریسه میره \nمامان خانم حواس پرت",
    "آقا ما سر کلاس زیست نشسته بودیم و دبیرمونم داشت برامون حرف میزد. بحث کشیده شد به پول که دبیرمون گفت:\n\nببینید اینایی که میگن پول خوشبختی نمیاره همشون حرف مفت میزنن تو 99% مواقع پول خوشبختی میاره ولی اگه پول نداشته باشی 100% بدبختیه. \n\nینی هرکی بگه دروغه با جفتک میام تو „اپیگلوت„ش",
    "هرچی هوا رو به سردی میره جدایی از دوش حموم سخت تر میشه، یه بار دو هفته تو حموم بودم با وساطت ریش سفیدان فامیل آوردنم بیرون.",
    "بابام ینفرو میشناسه که این جریان واسش اتفاق افتاده بوده(هم محلیش)\nطرف رفته خواستگاری... یعد گفتن این دو تا جوون برن حرف بزنن ، اینم و قتی رفت تو اتاق دختره رو دید حول شد گفت:\nسلام خواهرر...!!!!!!\nهیچی دیگه... دختره اول یکم نگاش کرده بعدم با اردنگی پرتشون کردن بیرونو و گفتن تو غلط کردی اومدی خواستگاری خواهرت!\nولی بنظرم دختره یکم که چه عرض کنم،خیلی اعصابش خط خطی بوده!\nخوب بنده خدا هول شد دیگه...",
    "هفت سالم بود موقع عرسی داییم  \n\nمیرفتم تو اگزوز ماشین فامیلا عروس ترقه بمبی میزاشتم \n\nموقع روشن شدن الضمیر نا خود الآگاه آدمو یاد ماشین بتمن میانداخت \n\nولی توقع داشتم اول ماشینه  باد کنه بعد از لوزالمعدش انفجار صورت بگیره \n\nنگار  به فلاکت خانواده  عروس می اندیشد ^_^",
    "اومده بود مرخصي بگيره ، يه نگاهي بهش کرد ، گفت : \" ميخواي بري ازدواج کني ؟ \"\nگفت :\n\" بله ميخوام برم خواستگاري \"\n- خب بيا خواهر منو بگير !\nگفت :\n\" جدي ميگي آقا مهدي \"\n - به خانوادت بگو برن ببينن اگر پسنديدن بيا مرخصي بگير برو !\nاون بنده خدا هم خوشحال دويده بود مخابرات تماس گرفته بود !\nبه خانوادش گفته بود :\n\" فرمانده ي لشکرمون گفته بيا خواهر منو بگير ، زود بريد خواستگاريش خبرشو به من بديد ! بچه هاي مخابرات مرده بودن از خنده!\nپرسيده بود :\n\" چرا ميخنديد؟ خودش گفت بيا خواستگاري خواهر من ! \"\nگفته بودن :\n\" بنده خدا آقا مهدي سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن ، يکيشونم يکي دوماهشه !! \"\n\nسردار شهید مهدی زین الدین\nلایک=شادی روح پاک تمام شهدا صلوات",
    "یه بار یکی از فامیلامون (پسر) رفته بود دستشویی،بابامم نزدیکای در وایستاده بود که بعد اون بره دستشویی...\nمنم بابامو کار داشتم رفته بودم کنارش داشتیم حرف میزدیم \nپسر عموی 3 سالمم داشت آروم آروم از اونجا رد میشد که در همون موقع فامیلمون هم درو باز کرد و اومد بیرون\nیهو پسر عموم اون فامیلمون رو نگاه کرد،دماغشو گرفت و گفت :\n اه... پیف پیف،چقدر بومیده\nبعدم دویید و رفت...\nما هم به علت اینکه فامیلمون خجالت نکشه خودمونو کنترل کردیم و بعد از رفتنش اینقدر خندیدیم که نفسمون بند اومده بود\nفامیلمون از خجالت قرمز شده بود ولی خوشو زده بود به نشنیدن!!!",
    "عاقا ما ی دوچرخه ی قراضه (قرازه،غراظه،غرازه،اه هرچی!) داریم منم هر روز سوارش میشم و میرم مدرسه و جاهای دیگه  البته دوچرخه هه واسه دهه چهل و پنجاست ها\nمن تو راه بودم حالا بشنوید از کامنت ها مردم تو خیابون \nهی قراضه کجا؟؟ \nبابا بزرگ مواظب باش\nاز هم وانشه چرخت!!!( متلاشی نشه)\nابوطیاره دوچرخت مال زمان قلقلک میرزای قاجاره؟؟\nفدای تکنولوژیتم\nاوه اوه برین کنار لامبورگینی اومد \nو...\nممنونم از همه ملت ایران ک انقدر ب من محبت دارن حالا همه اینا ب کنار نگاه های سنگین مردمو چی بگم؟؟ \nاصن افسرده شدم خداحافظ زندگی من برم خودکشی کنم\nلایک: برو خدا به همراهت!!",
    "داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه،تو اتوبوس واحد بودم.خسته و کوفته.جاهم نبود بشینم.بعد چنتا ایستگاه ینفر از صندلیای اخر بلند شد و من رفتم بشینم سرجاش.عاقا چنان سرم خورد به میله های بالای اتوبوس که تا دوساعت گیج مونده بودم ک چه خبره...\nبماند که کل اتوبوس رف رو هوا و مجبور شدم همون ایستگاه پیاده شم و بقیه مسیرو با تاکسی برم...\n#آبروریزی_قدبلندی",
    "هعى روزگار مادهه  پنجاهيا يه خاطراتى داشتيم كه نه دهه شصتيا نه دهه هفتاديا دارن \nشما دهه شصتيا چرا اين قدر نسل سوخته نسل سوخته ميكنيد شما نسل پدر سوخته ايد ما نسل سوخته ايم شما نميدونيد ما يه خوراكى داشتيم به نام شيرو شكر از هر دهه چهل يا پنجاهى بپرسيد ميگه هى يادش بخير \n\n\nالبته من دهه پنجاهى نيستم اين ها فرمايشات پدر بنده بود",
    "ما یه ابجی داریم خیلی گله...یعنی عجیب دوست داشتنیه...یه شب زنگ زد به یکی از دوستاش وهنوز صحبت نکرده زد قطع کرد حالا ماجرا چی بود ؟؟؟..زمانی که ابجی ما زنگیده بوده به دوستش صدای مردونه شنیده وتا میتونسته فحش بار دوستش کرده..اون از همه چی بیخبر هم گفته فلانیه .حالا اون بنده خدا ازدواج کرده بوده وماهم عروسیش رفته بودیم...این ابجی دوست داشتنی ما فراموش کرده وفقط با الفاظ زیبا مزینش کرده...حالا قطع هم کرده نفهمیده هیچ تا 15 دقیقه تمییز غر غر کرده...خوبه من عروسیشون بودم ..والله..آخه الزایمری تا کجا؟؟ما به کدامین سو میرویم؟؟",
    "داشیتیم با بچه ها پیاده از مدرسه میومدیم یهو یه سگ بزرگ از جلوی پای من دوستم رد شد ولی سرعتش بالا بود وقتی رد شد دیدمش\n\n\n\n\nیه ذره رفت جلو پیچید جلو پای یکی از پسرای پلاس در اطراف مدرسه در ارض 3ثانیه 20متر دویید بیچاره اینقد خجالت کشیده بود که روشو هم بر نگردوند و ماهم تا 1 ساعت به این یارو میخندیدیم اونم سرعتشو بیشتر کرد و در شفق نیییییست شد.",
    "گدائه اومده در خونمون گف یکم پول داری بدی ؟\n-ندارم\n- میشه بجای پول یکم گوشت یا مرغ بدی؟\n-نداریم \n-میشه حداقل یه ذره میوه بدین؟\n-نداریم\n-لباس کهنه ندارین ببرم ؟\n-فقط همین یه لباسو دارم \nگفت: نهار چیزیندارین با هم بخوریم ؟\nگفتم خودمم گرسنمه\n\nلامصب عصبی شد دم در دستشویی کرد و فوش داد و رفت",
    "رفتم تو اینترنت و ﭘﺸﺖ ﺑﻮﻡ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎ Google earth ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮدم،\n ﻧﺸﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺩﺍﺩﻡ !\n .\n\n\nﺣﺎﻻ ﻳﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ! ﺑﺎ ﮐﻠﻲ ﺫﻭﻕ ﻭ ﺷﻮﻕ ﻣﻴﮕﻪ \" ﺍﻳﻦ ﻣﻨﻢ ،\n ﺩﺍﺭﻡ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﻬﻦ ﻣﻲ کنم!!\nﻣﻦ :O_o\n .\nﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺖ.\nﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﻲ ﺯﻧﻪ ﭘﺲ ﮐﻠﻢ ﻣﻴﮕﻪ \"\nﭼﺮﺍ ﻋﮑﺲ ﻣﺎﻣﺎﻧﺘﻮ ﻣﻲ زاریﺗﻮ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ !\nﻣﻦ : O_o",
    "یه جمله ی قشنگ تو اینترنت دیدم\nبلند برای مامانم خوندم:\nچارلی چاپلین میگوید\nاگرهمزمان دو نفر را دوست داشتید،نفر دوم را انتخاب کنید\nچون اگرنفر اول را واقعا دوست داشتید،هیچ وقت به نفر دومی فکرنمیکردید....\nداداشم از کنار بخاری میگه\nچارلى در مورد نفرات ٣،٤،٥،٦،٧،٨،٩،١٠ سخنى نگفت؟\nموندم باید چیکا کنم:|\nداداشم :)\nچارلی :|\nمن o_0\nنمیدونم با این وضعش ولنتاین میخواد چیکار کنه!! |:",
    "وقتایی که من و مامانم دعوا می گیریم یا دعوای خانوادگی ای چیزی میشه\nبابام تو خونه راه میره و با یه لحن خاص میگه:\nکانون گرم خانواده، از بس که گرمه آتیش گرفته! ^ـــ^",
    "کنار گودزیلامون نشسته بودم یهو باد معدشو ول داد منم گفتم ا معین این چه کاریه؟\nبچه پررو برگشته میگه این جایزت بود دیدم دختر خوبی شدی گفتم بهت جایزه بدم^_^\nمامانم میگه اصن از قدیم گفتن باده دله ول کن بره!چیکار بچم داری؟\n\nمن:|\nبازم من:|\nمامانم:))\nداداشم^_^\nدوباره من:|\n\nحالا اگه من بودم....\nبه دلیل دلخراش بودن صحنه از گفتن آن معذوریم:|",
    "با بچه ها جمع شدیمو ورفتیم یه ساندویجی هم بزنیم به بدن\n\nساندویج اول عجیب چسبید..حالا چرا؟آفرین خوشم میاد زود میگیری..بعله چون مجانی  بود...اقا این آه رفیقمون منو گرفت حالا بقیه این وسط چجوری از زیرش در رفتن خودمم توش موندم\n\nقرار شد من حساب کنم...شلوغ بود دیگه من چیکار کنم؟؟(آیکون مظلومیت)..یه اقا پسری هم دم پیشخون بود...رفتم گفتم:چقدر تقدیم کنم؟بنده خدا لپاش باد کرده بود که هیچی...اخه اقا گاز کوچیک تر به ساندویجت بزن...من چه میدونم صاحاب مغازه نیستی؟اخه خیلی شیک روپیشخون لم داده بود..خوچیه؟تقصیر اونه.منکه علم غیب ندارم...خب میگفتم...کجا بودم...اها..این اقاهه هم به زور ساندویجشو قورت داد وگفت من فروشنده نیستم...حالا همه قرمز شدن وکسی جرات جیک زدن نداره اخه قیافه ام سخت عصبی شده بود...ولی تا برگشتم ..بعله...دوستای گلم(جمله ی دیگه ای پیدا نکردم)پوففففففففف ترکیدن از خنده...بقیه هم باهاشون..من اصلا روم نمیشه دیگه از اون ور رد شم چه برسه ساندویچ گاز بزنم..",
    "روز چهارشنبه امتحان ریاضی استانی داشتیم فک کنین تو ده دقیقه من تمومش کردم فکر نکنین آسون بوده نه بابا کلا از پونزده تا سوال فقط چهارتاشو نوشتم بعد موقعی که بلند شدم تمام کلاس بلند شدن دادن تحویل بعد از امتحان بهمون گفتن کسی نره خونه ولی ما فرار کردیم رفتیم باغ ملی از اونجا از هم جدا شدیم و من و سه تا از دوستام رفتیم خیابون جهرمی ها همینجوری داشتیم خوش و خرم می رفتیم که دیدیم ناظممون داره از روبه رو میاد چند تا از بچه های دوم کامپیوتر هم همراش بودن ما چنان هول شدیم که سریع فرار کردیم من بدبخت وسط خیابون با پوز اومدم زمین\nطوری زمین خوردم که کل خیابون جهرمی رفت رو هوا \nحالا این به کنار یارو با ماشین زد دنبالمون ماهم یه خیابون کامل و دویدیم من که دیگه بریده بودم گفتم وایستی بهمون رسید \nبا ماشین اومد کنارمون سوارمون کرد بردمون مدرسه بعد تو ماشین بهمون گفت من اصلا نمی دونستم شما ها فرار کردین کار داشتم تو شهر وقتی هم فهمیدم فرار کردین که این نکبت خورد زمین\nیعنیااااااااااااااااااا!!!!!!!!",
    "چنروز پیش مهمون داشتیم در جوار خانواده نشسته بودیم.مهمونمونم دوست قدیمی بابا بود با خانومش.\nهمینجوری که نشسته بودیم و بحث گرم بود پدرم یه دفعه برگشت گفت علی بابا راستی اون دوست موبایل فروشت امروز زنگ زد.تو خونه نبودی.گفت بهت بگم iphone 6 plusت اومده. ماشین منم تعمیرگاه بود با سانتافای مامانت رفتم اوردمش تو ماشینه بعدن یادم بیار بهت بدمش\nحالا قیافه من =((((((((((((((\nبعد 15 دیقه به خودم اومدم گفتم نکنه واقعن من ایفون سفارش دادم!!\nنکنه واقعن مامان من سانتافا داره!!!!!!\nبعدش به خودم گفتم نه بابا.نه من ایفون سفارش دادم نه مامان ماشین داره!حالا واسه چی بابا دروغ اینطوری گفته.اصن بیخیال مهمونا رفتن از بابا میپرسم واسه چی دروغ گفته؟!!\nخلاصه مهمونا رفتن من از بابا پرسیدم چرا همچین دروغی گفتی؟\nاونم خیلی ریلکس گفت الکی مثلن ما ایفون و سانتافا داریم!!!!!!!!\nینی از اونروز تا حالا کمرم شیکسته واقعن.حالا ما میگیم مهمونا ندیده باور کنن ما اینا رو داریم و nokia1200 تو رو نبینن.اخه کدوم ادمی که خونش مرکز شهره(یه کمی پایین تر) با یه حقوق معلمی واسه زنش سانتافا میگیره؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!",
    "امروز جلسه بود معلم یه کم دیر اومد ما هم از فرصت استفاده کردیم دو نفر با تخته بندری میزدن یه نفر می خوند ما هم دست می زدیم یه دفعه ندا رسید معلم رو دیدن که عصبانی میاد به سمت کلاس ما هم سر جا هامون نشستیم معلم به مبصر گف یا اسم اونایی رو که سر صدا کردن رو مینویسی یا از نوبت اولت ۱۰ نمره کم می کنم اونم اسم همه رو نوشت.\nلایک:انگشتم شکست که اینقدر نوشتم جون هر کی دوس داری لایک کن‌‌",
    "از 15 سالگی همیشه پدر گرام بهم میگفت که چرا درس نمیخونی و من همسن تو بودم روزی 17 ساعت درس میخوندم و فلان و فلان و................\nحالا دیروز به صورت کامل اتفاقی گذرم خورد به مدرسه دوران دبیرستان بابام(ناگفته نماند پدرم معلمه و رییس آموزش و پرورش شهرمون و قیافه منم خیلی شبیهشه)به محض ورود مدیر مدرسه گفت تو پسر فلانی نیستی؟منم گفتم چرا هستم.بعد از احوال پرسی اولین سوالش این بود که درس خونی یا تو هم مثل بابات تنبلی؟من گفتم بابای من خیلی هم زرنگ بود و از این حرفا.گف مدرک دارم.گفتم بیار.رفت پرونده بابام رو آورد. آغا چشمتون روز بد نبینه سال اول یک،سال دوم سه،تا سال سوم یکی و پیش دانشگاهی هم دوتا تجدید آورده بود\nاز دیروز تا حالا روبروی بابام با یه لبخند خبیث نشستم مثه یه بمب ساعتی میمونم هر لحظه ممکن بترکم و پدر عزیز رو بی آبرو کنم",
    "آقا جاتون خالی دیروز ادبیات داشتیم و معلم می خواست بخاطر یاد نداشتن درس یکی از بچه ها رو بفرسته دم دفتر اونم همش می گفتش که ما آقا استرس داشتیم معلممون ازش پرسید چرا ؟؟؟\nاونم گفت آقا آخه چشاتون مثل سگ می مونه \n.\n.\n.\nمن 0_0\n.\n.\n.\nمعلم 0_o\n.\n.\n. \nرفیقم; )))\n.\n.\n. \nمدیونید فکر کنین روی زمین چیزی موند",
    "معلم یه نگاهی به احمد و کامران و من که پای  تخته بودیم کرد و گفت: چرا درس نخوندید؟\nسرمونو انداختیم پایین...\nبعد اومد نزدیکمون  و چوبی رو که توی دستش  بود داد به من و گفت: منو بزن\nگفتم: چی؟!\nگفت: بزن... حتما من درست درس ندادم که شما  خوب یاد نگرفتی..\n\n\n\nمنم دیدم حرفش منطقیه!\nبه همین برکت اینقدر زدمش  اینقدر زدمش، \nکه اگه ناظم نیومده بود کشته بودمش!!\n\nمن روی نوع آموزش حساسم :)",
    "دیروز با بابام رفتم بازار  خرید کنم \n\nیه ایکس باکس دیدم خیلی قشنگ\n\nاز فروشنده  سوال کردم قیمتش چنده\n\nفروشنده گفت قیمتس........\n\nبه بابام میگم  نظرت چیه بخریم @@\n\nبعد میگه پسرم تو یه قرون قیمتت نیست بعد از این ها  میخوای  چیکار\n\nیهو فروشنده از شدت  خنده در دیوار گاز میزد چند تا  خریدارم بودم از خنده  غش کردن منم از محل متواری شدم...پدرم بترس از روز رستاخیز ....سهراب دادا قایقت جا داره من خودم پارو میزنم فقط  بریم ///من:((((¦بابام:)}}}}}}فروشنده:** خریدار:@@",
    "امروز داشتیم از دانشگاه برمیگشتیم ،\nهفت نفر آدم خسته و گرسنه بودیم، یکی از بچه ها رفت یدونه پفک خرید،همه ریختن سرش و داشتیم پفک میخوردیم که...\n سه تا پسر نسبتأ با شخصیت مارو درحال پفک خوردن بطور وحشتناک و وحشیانه دیدن، \nیکی از پسرا با کلی عشوه و ناز و خنده ای موذیانه که نشانه تحقیر بود،گفت: نگاه کن شصتاد تا دختر ریختن سر یه بسته پفک(توجه کنید شصتادتا) \nبنده خدا پسره عدد شصت و هفتاد و باهم ترکیب کرد عدد جدیدی به نام شصتاد درست شد،خخخخ\nحالا بگذریم که همه زمین گاز میزدن از خنده،\n(مجموعه داستان های کلید اسرار-گرسنگان را به تمسخر نگیرید)",
    "تعداد مجروحین بالا رفته بود\nفرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت :\nسریع بی‌سیم بزن عقب و بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد!\nشاستی گوشی بی‌سیم را فشار دادم و بخاطر اینکه پیام لو نرود و عراقی‌ها از خواسته‌مان سر در نیاورند، پشت بی‌سیم با کد حرف زدم\nگفتم: ” حیدر حیدر رشید ”\nچند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید. بعد صدای کسی آمد:\n\n– رشید بگوشم.\n+ رشید جان! حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!\n-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟\n+ شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟\n– رشید چهار چرخش رفته هوا. من در خدمتم.\n+ اخوی مگه برگه کد نداری؟\n– برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می‌خوای؟\n\nدیدم عجب گرفتاری شده‌ام، از یک‌طرف باید با رمز حرف می‌زدم، از طرف دیگر با یک آدم ناوارد طرف شده بودم\n\n+ رشید جان! از همان‌ها که چرخ دارند!\n– چه می‌گویی؟ درست حرف بزن ببینم چی می‌خواهی ؟\n+ بابا از همان‌ها که سفیده.\n– هه هه! نکنه ترب می‌خوای.\n+ بی‌مزه! بابا از همان‌ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره\n– ای بابا! خب زودتر بگو که آمبولانس می‌خوای!\n\nکارد می‌زدند خونم در نمی‌آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی‌سیم گفتم.\n\nلایک=شادی روح شهدا صلوات",
    "«الا بذکر الـلّه تطمئن القلوب»→(علامت اختصاصی خاهر هدی)\nشعر خوندن منو دوستام:\nشاه شمشادقدان خسرو شیرین سخنان/که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان\nمست بگذشتو نظر بر من درویش انداخت/گفت..میخوام برسونمت..سونمت..سونمت..\nبقیه دوستان دس دس..\nیا مثلا:\nیارمرا،غار مرا،هندجگرخوار مرا/یار تویی،غارتویی،زنده نگه دار مرا\nبقیه دوستان جیغ..داد..فریاد..\nدعا کنید برامون",
    "یه روز مطالعات داشتیم ، دبیرمون داشت راجع به بازار مصرف توضیح میداد. گفت مثلا اگه یه نفر بخاری بسازه هیچ وقت نمیاره خوزستان پیش ما بفروشه... ورشکست میشه بدبخت...\nمنم حس شوخیم گل کرد گفتم: خانم من یه نفرو میشناسم این کارو کرد میلیونر شد!\nخانم چشاش چار تا شد گفت چه جوری؟؟؟؟؟؟؟ گفتم: آخه قبلش میلیاردر بود!!!!!!!!!\nمن :))\nخانم *-*\nبازم من :))",
    "سلام.\nیادم میاد چندین سال پیش ی برف سنگین اومد بعدش ...ی روز کنار خونمون ی گودال تقریبا بزرگ بود ک توش پر بود از آب یخخخخخ ،عاقا منم افکار شیطانیم گل کرده بود رفتم سر گودالو بابرف پوشوندم...با چاقوهم روی برفو قشنگ ظریف کاریاشو راس وریس کردم ک تابلو نباشه...خلاصه دیدم دآشم  ب سمتم میومد ،منم با ی لبخند گفتم اگه از این مسیر(رو گوداله)بری بهت فلان مقدار پول میدم!!عاقا اونم متعجب ولی رفت....هیچی دیگع!از کنار گودال ب اندازه ی میلی متری رد شد!...منم به حالت عصبانی ی لگد رو کنار گودال زدم....بعععله افتادم تو  گودال آب یخخخخ!!!!!....قیافه داداشم:))))))))\nقیافه من:((((\nقیافه اون افکار پلید شیطانیم○_°",
    "به بابام میگم بابا\n\nبابام :چیه چی میخوای\n\nمن:بابا جون ماشینت میدی برم یه دوری بزنم\n\nبابا:یه نگاه بهم کرد گفت گوساله من همسن تو بودم الاغ چپه سوار میشد\n\nاونوقت تو از من ماشین میخوای\n\nدیدم حرفش قانع کننده بود سکوت کردم\n\nوهمین قدر بگم که الان الاغ چپه سوار شدم دارم  دنبال خانواده واقعیم میگردم\n\nمن:((\n\nبابام://////\n\nالاغ چپه:0o",
    "واااای بابام جلو درمون دوربین مدار بسته گذاشتهههه....بعد ما از خونه میشینیم بیرونو از تلویزیون نگا میکنیم...امروز دو تا دختر وایساده بودن جلو درمون منم ک از خونه کل خیابونو زیر نظر داشتم حواسم بهشون بود یهو احساس سادیسمی بودنم گل کرد رفتم آیفونو برداشتم توش ی جیغ کشیدم(خیابون خلوت بود ب جز اون دو تا دختر کسی توش نبود)اون دوتام از ترس سکته کردن از جلو در فرار کردن...خخخخخخخخ با بابام اینقد بهشون خندیدیم ک نگو.....حالا فهمیدین من چ آدم روانی هستم یا بیشتر توضیح بدم؟؟؟؟\nب من چ؟؟؟؟ میخواستن جلو درمون چسبیده ب آیفون وا نستن!!!!!\nوالا",
    "\"بسم رب الشهيد\"\nسید مصطفی ميگفت: يه روزفشاردستشویی شدیداًاذیتم می‌کرد،دستشویی صحرایی عراقیانزدیکترمون بودتنها راهی بودکه داشتم،دوان دوان رفتم وآفتابه‌ای که نیمه آب داشت برداشته ورفتم داخل...پس ازرفع حاجت پتوی کنار دستشویی را کنار زدم بیام بیرون،همین که سمت راستم رانگاه کردم سرهنگ عراقی را دیدم که پشت به من درحال بستن فانسقه‌اش بود...اول ترسیدم!\nولی خیلی زودبه خودم آمدم وبا آفتابه‌ای که دردست داشتم به پشتش گرفتم،صدایم راکمی کلفت کردم وگفتم:\"يدان فوق!؟\" خودمم نفهمیدم چی بلغور کردم!!!دستشوبردبالا؛اجازه نمی‌دادم برگرددتامراببیند؛اوهم ازترس فقط دستهاشوبالا برده بود،حرکتش دادم به جلو...\nتقریباً نزدیک بچه‌هاکه شدیم ازدورهمه متعجبانه نگاهی ميکردندوميخندیدند،همین که رسيديم بچه‌هاتحویلش گرفتندوآنموقع توانست به عقب نگاه كند؛تامرادید،زد توی سرش وبه عربی گفت:خاک برسرمن که بایه آفتابه و یه بچه بسیجی فسقلی اسیر شدم!!!:)))))\nلايك=شادي روح همه ي شهداي بچه باحال جبهه؛ صلوات...",
    "امتحان زمین شناسی داشتیم:)\nمنم که...بعله!!!:)))\nسوال اول و خوندمO__o\nمن:خانم..این مال فصل 5نیس؟؟\nبغل دستیم:چی!!!نه بابا!!\nمن:-_-\nهمینطوری چزتو پرت نوشتیم(خداروشکر یه چیزایی از دوران راهنمایی یادم بود!!)تا رسیدیم به سوال4که نوشته بود:درچه زمانی برای بار دوم نظریه زمین ساخت ورقه ای مطرح شد؟؟\nمن: ؟o؟...!!!هاا؟؟مگه دوبارمطرح شد؟؟اون ی بارشم که ناقص مطرح کردن!!!\nهیچ دیگه منم نوشتم ..در زمان های قدیم:))\nتوضیح هم خواسته بود..ولی دیگه خستم بود توضیح بدم:))\nخواهش میکنم!!تشویق نفرمایین!!من متعلق به همتونم!!ممنونم!!!^__^",
    "وااااای \n\nهمین چند روز پیش داشتم مثل ادمای خیلی متشخص و از اینا ک خیلی سرشون میشه \nگوگل سرچ میکردم\nاز قضا داداش گرامم بالاسرم ایستاده بود منتظر سوژه که مسخرم کنه(چون خیلی سوژش میکنم.میخواست انتقام بگیره)\nحااااجی \nتا اودم تایپ کنم(دندان پزشکی) اشتباهی تایپ کردم (داندان پزشکی) اقااا دگ براتون بگم ازبس خندید پرده دیافراگش پاره شد\nتازه دکترم گفته ی ماه دگ کچ دستشو باز میکنم",
    "يه روز دستشويي داشتم اورژانسي رفتم دم دستشويي ديدم داداشم(گودزيلا)تو دستشوييه حالا مگه بيرون ميومد خلاصه يه سند گرو گذاشم اومد بيون بهش گفتم خسته نباشي دلاور \nاين دركولا برگشت گفت:شيرين كام باشي جنگاور\nهيچي ديگه فقط بدونيد دستشويي افق خيلي تميزه تازه قفل هم داره:)",
    "دوم راهنمایی که بودم یه بار هیشکی درس نخونده بود معلم عربیمون هم حسابی جریمه کرد ما رو\nآخر سال اومد با جنبه بازی در بیاره گفت نظراتونو راجع به من بنویسین بدین بهم بخونم،حالا نظرات:\n-خانوم خیلی جیغ جیغ میکنی\n-اون دفعه که جریمه کردی دستم شکست از بس نوشتم دستت بشکنه\n-پس فردا دکتر شدم نوه ات اومد پیشم انتقام تو رو با یه آمپول گاوی ازش میگیرم\n-... \n\n\n\n\n\nبقیه شم قابل پخش نیست،آخرش معلم رو با کاردک از کلاس بردن بیرون",
    "وسط کلاس رفتم یه وسلیه بگیرم برگردم,کلاسم ته سالن چون اون ساعت معمولا کلاس دیگه ای نیست اون طبقه خلوته, کودک درونم (همون کره خر درونم) هی اصرار کرد کف سالن سر بخور هی اقرار کرد تا منم گول خوردم ,داشتم سر میخوردم یهو در یه کلاس باز شد کارشناس گروه امد بیرون محکم خوردم بهش (شانس اوردم نخوردیم زمین)\nمن:-)\nکارشناس گروه：|\nکودک درونم;-)\nابروم:-(\nبنده خدا هیچی نگفت فقط سر تکون داد رفت خخخخ",
    "پارسال موقع ولنتاین مثل تمامی سالها D:  ک هیشکی رو نداشتم خخخ هیشکی نه اس داد نه زنگ نه تبریک :) بعد شبش من داشتم درس میخوندم واسه امتحان که یهو از یکی از فامیلامون یه پی ام برام اومد.. به این مضمون که عزیزم روزمون مبارک و فلان و اینا.. حالا من o_O این چی میگههههه نکنه اینم از شدت تنهایی خل شده D: بعد یکم صبر کردم دیدم نوشت که ببخشید اشتباه شد :| :| :|  من تخریبببب شدم -____-  کصافطططط فک کردم یکی عاشقم شده خخخخ",
    "دیـروز با رفـیقـم سوارتــاکـسی شده بودیم رانـنده تاکســیـه هم ازلحظه ای ک سـوارشــدیم شروع کـرد از هــر دری صحــبـت کردن تاموقـعــی ک خواستیم پـیاده شــیـم  اخـرش گفت انشاا.. همـیشه مـوفــق بـاشین عاغا ایــن رفیق مـارو جوگرفــت اونــم برگشت گف عـمــوانـشاا.. دخــلـت بیاد\nواسـہ رانندھہ نگرانــم بـہ نظرتون ســالــمہ الــان؟ \nواسـہ شفای رفـیق دیـــونہ مـنم دعـاکنــیـن",
    "به بابام میگم ...\n\nمن:بابا جان\n\nبابام: چیه گوسپند))))\n\nمن:بابا برام لباس میخری برم شهرستان\n\n\nیهوو دیدم (شترق)زد پس کلم گفت من همسن تو بودم 4سال یه بار لباس میخریدم\nبعد تو گوساله  از من  لباس میخوای\n\nتا حالا اینقدر قانع نشده بودم\n\n      من(((\n\n     بابام)))))\n\nسهراب دادا قایقت جا داره منم ببری",
    "داداشم به مامانم میگه اگه یه روز صبح از خواب پاشی ببینی زهرا (من) مُرده چیکار میکنی‌؟؟\nمیگه هیچی ناهار لوبیا پلو درست میکنم که دوست نداره\nداداشم :|\nمامانم -_-\nمن 0_o",
    "آغا من استاد تقلید صدای گوسفندم \nدیروز تو حیاط مدرسه جو گیر شدم و از ته دل گفتم :\nبععععععععععععععععععععع بععععععععععع\n\nهمه خندیدن \nیکی دستشو گذاشت رو شونم نگاه کردم دیدم ناظممونه \n\nیه لبخند زد و گفت \nخوشحالم زبون مادریتو فراموش نکردی \n\nیعنی قهوا ی قهوا یم کرد",
    "با دوستام اوایل پاییز رفته بودیم شمال تو مسیر که میرفتیم یهو یکی از دوستام گفت：اوه چقدر  خرمالو رسیده نمیشه بریم بچینیم؟!\nمنo_O.خرمالو !!!!تو این فصل هنوز نرسیده که\nدوستم：جدی جدی کور شدیااااا نگاه کن\nمن@_@ خو ادم عاقل اون عینک افتابی از چشات بردار ببینی هنوز خرمالوها کالن\nدوستم:-)\nمن:-P\nشما:-D\nپدر و مادرش:-(",
    "بابام گفته اگه تا عید، یه روز درمیون ظرف بشوری، واست لپ تاپ \nمی. خرم.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nانصافن بابای کدومتون ازین معامله های گنده می کنه؟",
    "دیروزمیخواستم از بابام پول بگیرم ...مکالمه من ،بابام\n  \n   من:پدرم عزیزم تمام زندگی قربون  تیپت بشم ••)))))\n\n  بابام:گوساله دوباره چی میخوای که پاچه خواری میکنی\n\n  من:(((((بابا یه 200هزار تومان داری بدی زود پس میدمت\n\nهیچی دیگه همین قدر بگم که من تو پارکم و هوای پارک هم خیلی سرده\nدوستان گلم کسی.شماره حمایت از کوکان بی سرپرست نداره\n\n   من:(ّّ(((((((\n\nبابام:)))))))))\n\nپیکان سفیدش\")))))))",
    "انقدر بدم میاد وقتی ته چین میخورم کلی محاسبه میکنم که برنج و مرغ باهم تموم شن، بعد اخرای غذا یه مرغ از زیر برنجا در بیاد کل محاسبات ادمو بریزه به هم...\nاصن یه وضعی...",
    "جمیعا سلام...عضو جدیدم.یه لایکی هم بزنین  ثواب این دنیا واون دنیا رو باهم بگیرین...آ قربون دستت....\n\nمیخوام وایتکس بخوری ولی اینجوری ضایع نشی...وامصیبتا\n\nکنار اقوام نشسته بودم وتلوزیون نگاه میکردم...که یهو خاله شادونه رو نشون داد...همه اظهار نظر کردن و منم خیر سرم خواستم یه نظری بدم که لال واقع نشم...چشاتون روز بد نبینه...گفتم:آره از وقتی خاله شادونه بچه دار شد دیگه ازدواج نکرد...روم سیاه....از خجالت وخنده سرخ شده بودم...خدایا منو شفا بده...هزار تا ارزو دارم...گرفتار شدیم به خدا",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩\n\n\n\nسلام.تا حالا براتون پیش اومده .از بعضی جاها زنگ میزنن مثلا براتون کپسول اتش نشانی میاریم .خوب حالا داشته باشین اینجا رو.\nچن روز پیش به خونه خواهرم از همین شرکتهای پخش کپسول اتش نشانی زنگ زده بودن که براتون بیاریم .خوهر ا منم میگه نمیدونم .شوهرم نیست بیاد بهش بگم .\nشوهرش میاد خونه خواهر ما هم با شوهرش شوخی میکنه میگه امروز همش یه خانمه زنگ زده که شوهرت کجاس .شوهرشم هی قسم ایه که من نمیدونم کیه .\nاز قضا دوباره از اون شرکته زنگ میزنن خواهرم میگه بیا خودشه .\nشوهرشم تلفنو جواب میده دنده گاز هی به خانم میگه .چرا زنگ میزنی اینجا خجالت نمیکشی .\nحالا اون خانمه بیچاره هی میگه اقا اشتباه گرفتین .اینم از این ور ول کن ماجرا نیست میگه اگه یه بار دیگه بنگ بزنی شمارتو میدم به پلیس .\nبعد که تلفنو قطع میکنه .خواهرم اون ور داشته زمینودگاز میزده .\nاینم میگه چته .\nخواهرمم میگه بابا باهات شوخی کردم .داستانو براش تعریف میکنه اونم غش غش میخندیده .\n\n\n\nنه شما بکید.من به اینا چی بگم .\nملت فک و فامیل دارن .منم فک و فامیله دارم ...هعییییی نیوتن کجاااایی..دقیقااا کجایییی.",
    "[sky]\nمیخواستم برگردم شهرمون پیش خانواده زنگ زدم به خواهرم میگم چی میخوای برات بخرم میگه مواد اسنک‏!‏‏!‏‏!آخه از وقتی تو رفتی دیگه کسی نیست برامون اسنک درست کنه‏...اصن لامصب نبود من تو خونه شدید احساس میشه نمیدونم چجوری دووم آوردن\nهعی لوله گاز...",
    "امیر باحال(علامت اختصاصی)\nبا سلام تازه عضو شدم و خیلی خوشحالم امیدوارم حالا منو بشناسید \n\n                                          .\n                                           .         \nما سر کلاس بودیم و یهو معلم از یکی از بچه ها بی هوا پرسید:کی امریکا رو \nکشف میکنه! این بنده خدا هم هنگید(همه که مثل من اطلاعات ندارن) منم گفتم بیام یه ثوابی بکنم گفتم بگو کریستوف کلمب. این بنده خدا هم خوب نشنید (سه ردیف فاصله داشتیما)گفت اقا اجازه کریم پوست کلفت!\nوزیر اموزش پرورش فرداش اومد دید که از مدرسه بیابون خالی مونده!\n\nمن:0.o\nبازم من:^.^\nهمچنان من:@.@\nبا گوشکوب قشنگ لایکو له کن!\nد برو دیگه.بیمزه",
    "داداشم دیشب قبل ما اومده خونه،درو باز گذاشته رفته بالا\nامروز بابام هیییییی غر میزد\nبعدم به گودزیلاشون گفت برو به بابات بگو حواسشو جمع کنه\nچند ساعت  بعدش همسایمونو تو حیاط دیدم\nمیگه صبر کن دسته کلیدتونو بدم ظهر دیدم تو در جا گذاشتید\nمنم یواشکی دادمش به گودزیلاشون گفتم برو ببر بده به بابات بگو از دیشب جا مونده...\nچند لحظه بعد آورده میگه بابام گفته این دسته کلید مال پدرجانه!!!!!!\nبابام کلیدارو رو در حیاط جا گذاشته بود!\n\nحالا\n\nقیافه ی پدر گرامی رو تصور کنید\nمن دیگه حرفی ندارم!",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩\n\nدیشب رای شوهر خواهرم اس که شما برنده کارت شارژ شدید.\nاینم ذوق زده اس زدبه شمارهه.\nدوباره اس اومدکه کارت شارژ تموم شده است .\nما هم دو ساعت تمام داشتیم بهش میخندیدیم .\nاون بدبختم روش نمیشد سرشو بلند کنه .",
    "دوست بابام تعریف میکرد،یه شب وقتی خوابیده بوده نصفه شب احساس خفگی وتشنگی میکنه ،چشماشو باز میکنه میبینه همه جاتاریکه وسکوت عجیبی فضارو پر کرده،تامیاد بلند بشه سرش میخوره ب یه چیزی،یه لحظه باخودش فکرمیکنه مرده و روش سنگ لحد گذاشتن ،شروع میکنه به عربده کشیدن و دست و پا زدن که یدفه یکی موهاشو میکشه ،اینم فک میکنه فرشته عذابه بادادو فریاد گریه میکرده،که زنش میگه مرتیکه چته نصفه شبی داد میزنی چرا رفتی زیر کمد خوابیدی ، سرتو گرفتم کمک کنم بیای بیرون،ولی دوست بابام تاچند روز از ترسش مریض شده بود. ازگناهانشم دست کشیدو توبه کرد.",
    "برره که میذاشت این شعر رو میخوندیم:\nپشت درایه بسته دوبرره نشسته\nلیلون نوارگذاشته \nشیرفرهاد داره میرقصه!\nسرذار میگه من پیرم چند روزه دیکه می میرم\nسالار میگه چ بهتر میرم زنت رو میگیرم!!خخخخ\nکیوان میگه پول وده..پول های زوز زور وده\nکیانوش بیچاره دیگه چاره نداره!!!\nههههه\nبمیرم برا خودمون چ قدر بیمزه بودیم!!تازه از بیمزگیمون هم ذوق مرگ میشدیم..خخخخ",
    "خدا بخواد پست اولمه!!!!\nاین بی اف من واسه اربعین رفته بود کربلا!!!(بهله دیگه!!)\nبعد 1شنبه میخواست بیاد تهران. زنگ آخر نیم ساعت مونده به زنگ با بچه ها حرف میزدیم که آره چی بپوشم و گل و چجوری بدم و این حرفا...\nیه دفعه دیدم برف میباره!!با ناله گفتم واااای امشب حتما سرما میخورم!!\nمعلمم:چرا؟\nمن:خانوم میخوام برم استقبال آشنامون!!!از کربلا اومده!!\nمعلم جان:آِ؟؟؟حالا میرین خونه(استغفرالله!!)یا فرودگاه؟؟\nمن:خانوم بیرون!!تو ماشین!!!\nمعلم مام یه لبخند مرموز زد و گفت:تا باشه از این فامیلا!!!!\nمنم خندیدم و قضیه تموم شد!!فرداش رفتم مدرسه،اول ناظممون منو دید:خاطره(فامیلیم سخته منو به اسم صدا میکنن!!) فامیلتون از گلا راضی بود؟؟\nمن:  o-O\nزنگ تفریح اول،مدیرمون:دخترم خوبی؟\nمن:ممنون خانوم\nمدیرمون:آخه نگران بودم دیروز رفتی فامیلتونو ببینی سرما خورده باشی!!!\nمجددن من: o_O\nیعنی معلممون جت میبست به خودش انقدر سریع خبرگذاری نمیکرد!!فکر کنم جاسوس ایسنائه!!!\nمعلم رازداره من دارم؟!!!",
    "شبکه پویا داره رامکال نشون میده بعد استرلین از باباش پول میخواست کلی بچه خوبی شده بود ماشین باباشو شست براش گل برد شما گذاشت \nبابام برگشته میگه：همون دیگه تو بچگی اینا رو دیدی یاد گرفتی چطور از من پول بگیری,فقط تو این همه کار نمیکنی یه استکان چایی بهم میدی\nمنo_O\nصدا و سیما@_@\nبابام:-(",
    "سرکلاس ریاضی بودیم، بعد ی سوالی اومد که توش کلمه مقلوب(ملقوبه شلغوبه هرچی هس)بود اومه.....\nمنم معنیشو یادم رفته بود، گفتم:\nخانوم مقلوب ینی چی؟\nیکی از بچه ها از اونور کلاس داد زد:\nیعنی مرض!\nمنم عصبانی شدم ولی الکی مثلا جلو خودمه گرفتم با این حال گفتم:\nخودت مرض بیتربیط!(سوادم تو حلق آمریکا)\nحالا منظور این بنده خدا(برعکس)بوده!\nینی تو افق محو که چه ارض کنم تار و مار و سپس داغون و نابودو در نهایت غیب شدم!\nالان از افق گذشتم، هم اکنون از عالم غیب براتون پست میذارم!\nراستی میدونستین اینترنت جن ها سرعتش سرعت نوره؟\nنمی دونستم تو افق محو شدن اینقدر خاصیت داره!خخخخخخ!\nدبیرمون ©_©(من این وصت کشکم)\nهمکلاصی مهطرم °_°(خدا شفات بده)\n.\n.\n.\nبکوب لایکو بگو الهی آمین",
    "اغا این گودزیلامون شماره بابا رو حفظ کرده  امروز  زنگ زده بهش میگه بابا  زود باش برام گژ بخر بابا هم از اون ور میگه چی بخرم\nگودزیلا: گژ دیگه بابا گژ بخر \nبابا:دخترم متوجه نمیشم چی بخرم \n گودزیلا :اه این بابا هم که هیچ وقت حرف منو متوجه نمیشه \nتلفن رو کوبید\n\nبعله بعد ساعت ها فهمیدیم گودزیلا منظورش گچ بوده همون  گج  مدرسه",
    "(17/آذر/94) \nکارآموزیم مشکل داشت ثبت نشده بود رفتم دانشگاه.رفتم اداره آموزش که مسئول آموزش درستش کنه. در همین حین که منتظر بودم مشکلشو حل کنن مسئول محترم گفتن که آقا شما ترم قبل رتبه اول بچه های مکانیک شدید واسه همین 90هزارتومن تخفیف شهریه بهتون داده شده(الان ترم 9 ام ترم 8 رو گفت) خیلی خوشحال بودم که رتبه اول شده بودم بروبچه ها هم نامردی نکردن، گفتن که باید ناهار بدی منم داغ گفتم باشه. به همین برکت انگار از قحطی اومده بودن این لقمه هایی رو که اینا میذاشتن تو دهنشون اگه سوار تریلی بود بخاطر اضافه بار ماشینو میخابوندن. خلاصه بیشتر از نصف تخفیف رو خوردن.\nچند روز پیشم تولدم بود (9/آذر) واسه اونم چلو کباب ازم گرفتن.\nاین قدر که اینا واسه اتفاقای خوب زندگی من لحظه شماری میکنن اگه واسه بارون دعا می کردن الان مملکتو سیل برداشته بود. \nوالا.....",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩\n\nاز نهضت اومده بودن که خانمایی که سواد ندارن باید باسواد بشن.دوست ماهم معلمشون بود.منم ی روز با دوستم رفتم نهضت .اقا این خانما هر کدوم یه بهانه میگرفتن یکیشون میگفت من تا کتابوباز میکنم سرم درد میگیره .یکیشون میگفت من بلد نیستم مداد دستم بگیرم با خودکار میخوام بنویسم.اصلا ی وضعی بود من که فقط میخندیدم .اخرش دوماه نشده دوستم انصراف داد دیگه نرفت .",
    "آقا تو این هوای سرد تهران تو خونه نشسته بودیم و درحالل یخ زدن بودیم که یهو گاز قطع شد :| \nآقا بابام چادر مسافرتی آورد من هرچی پتو بود برداشتم اوردم همه رفتیم اون تو بعد یکی دو ساعت  گاز دوباره وصل شد و همه چی به خوبی و خوشی حل شد تا این جا که امروز یکی از همسایه هامون اومده زنگ درو زده با مامانم صحبت کرده نگو این خانومه می خواسته بره بیرون بعدش یادش اومده زیر گازو خاموش نکرده دیگه حال نداشته بره بالا زده گاز کل ساختمونو قطع کرده",
    "این قدر فیلم کره ای و ژاپونی و چینی دیدم،یه بار نزدیک بود جلوی معاون مدرسه تعظیم کنم!البته خدارو شکر حواسش نبود.....\nهشدارمو جدی بگیرین! نزدیک بود اخراج شم می فهمی؟\nلامپ ازافی(آره ما ام غلت قولوط می نفیصیم) خاموش\nفیلم کره ای باید بشه فراموش\nتا یه وخ دانش اموزی باهوش\nشوت نشه از درسش مثه موش\nبعدش نره زیر دوش \nبره تو فکر دوباره. بعدش میره زیر درخت آلبالو یه گلابی میوفته تو سرش\nبعد چارتا فورمول دیگه به بار سنگینمون اظافه میشه...",
    "وقتي آمده بود جبهه سالم و سرحال بود رفت تخريب پايش كه رفت روي مين برگشت عقب بار دوم كه آمد جبهه تك تير انداز شد بايك پا  خمپاره كه خورد به سنگرش آن يكي پايش هم كه معيوب شد   \nبرگشت عقب بار سوم كه آمد رفت توي آشپز خانه براي سيب زميني پوست كندن آشپزخانه را كه بمباران كردند تنش كه پر از تركش شد رفت عقب درسشو خوند",
    "یادش بخیر..\nاون موقع ها که فیلم مسافری از هند میذاشت خواهرم هروقت از مدرسه برمیگشت یه شعری درمورده این فیلمه یاد گرفته بود!!\nیکیش اینه ک یادمه:\nسیتا دامنش برق میزنه\nرامین هم چشمک میزنه\nسیتا و رامین همدیگرو ندیدن /وقتی دیدن همدیگرو پسندیدن!!\nبادا بادامبارک بادا ایشالله مبارک بادا !!!!\nخخخخ:)\nشعرای دیگه  هم از فیلمای دیگه هس اونا هم میگم بعدا:))\nادامه دارد...",
    "امروز یه حاج اقا اومده بود مدرسه مون واسه سخنرانی فامیلش خدادادی بود بعد این دوست من سوال داشت می خواست بگه اقای خدادای گفت اقای خردادیان کله مدرسه با این حرفش منفجر شد حاج اقاهم داشت بندری میرقصید",
    "خواهرم بزرگم \n\nمیگه اول دبستان بودم خیلی تنبل بودم معدلم14بود.جشن بودبه شاگردای اول جایزه میدادن اسم منوخوندن منم خیلی بادوستام محفل میکردم بلندشدم رفتم جایزمو بگیرم دیدم یه دختره دیگه هم بلندشد مدیربهم گفته توبشین خیلی هم زرنگی بامعدل14جایزه هم میخواد دیگه سالن منفجرشد",
    "بابام پارسال سفارش داده بود برامون کرسی بسازن ,مامانم شدید مخالف بود که.کجا می خواهی بذاری وسط هال نمیشه و به دکوراسیون خونه نمیاد و از این حرفا \nحالا بابام بعد یکسال رفته کرسی اورده مامانم نمیذاشت بیاره تو خونه میگفت ببر زیر زمین تا یه فکری براش بکنم\nبابام امد گفت ：دختری ببین میتونی راضیش کنی یانه شیرینیت با من\nمن：مامان من مطمینم اگه کرسی بیاری وسط هال دو هفته نشده یه خواستگار میاد از اون سمج ها  (کلا یه نمه ازدواجی نیستم سر همین این حرفا از من بعیده)\nمامانم：خبریه؟!دلت پیش کسی گیره!؟\nمن：نه بخدا فقط به دلم افتاده\nمامانم：من که میدونم خبریه وگرنه تو از ازدواج و خواستگار حرف نمیزنی \nمن：نه به جون بابا و شما خبری نیست\nمامانم：از اون لبخندهایی که مامانها میزنن که یعنی من میدونم خبریه خفه شو\nمن با جیغ و داد：بابام تو رو خدا مامان نگاه کن\nبابام：خو دختری لابد مادرت یه چیزی میدونه دیگه\nمنo_O\nبابا و مامانم :-)\nمن@_@\nمن:-(\nهمچنان من",
    "روز اول مدرسه  بود  نفر اول تو صف بودم خواستیم وارد کلاس بشم اول وایسادم کفشامو در آوردم جفتش کردم  بعدش رفتم تو کلاس\nبعله من از بچگی اینقدر با ادب بودم \n\nخوب حالا مطلبو خوندی بالای صفحه بزن Like  رو",
    "اين خاطره مال يكي از رزمنده هاست:\nپايش قطع شده بود خواستم ببندم كه گفت:برو سراغ زخمي ها.\nگوش ندادم همان پاي قطع شده را برداشت و كوبيد توي سرم گفت:(اگه بياي جلو باهمين ميزنمت) رفتم سراغ بقيه صبح كه شد ديدم پايش توي دستش است و چشمش به آسمان",
    "به دوستم میگم چرا چارشنبه نیومدی مدرسه؟\nمیگه برووو خودتووو بزن!!!\nمیگم منظورت اینه که خودمو سیاه کنم؟!\nمیگه آره دیگه چه فرقی داره؟!\nبه نظر شما فرقی نداره؟یاداره؟",
    "کوچیک که بودم مامانم روز تولد بابام واسش کادو گرفته بود...\nبه من گفت دخترم به بابا نگی براش کادو گرفتما\nمنم گفتم باشه\nرفتم رو راه پله، سر پله ها منتظر بابام نشستم...\nتا بابام کلید انداخت تو قفل اومد تو سریع گفتم بابایی بایی مامانی برات هیچی نخریده....!!!!!!!! B)\nراز داریمو کیف کن!",
    "اين خاطره مال يكي لز رزمنده هاست:\nتازه آمده بود پيش ما رفته بود جاي پرتي داشت سنگر مي كند آن هم نصف شب يكي دوتا از بچه هارو صدا كردم و گفتم:(بيچاره اينقدر بچه اس كه ترسيده وداره سنگر درست مي كنه يكي دو ساعت بعد كه كارش تموم شد كارش شروع شد.\nصداي دعا مي آمد واستغاثه.\nبراي خودش قبر كنده بود نه سنگر\n\nشادي روح همه شهدا صلوات",
    "اقا امروز معلم سبک زندگیمون داشت صحبت میکرد که اومد درباره قسم خوردن حرف بزنه.\nگفت بچه ها هیچ وقت قسم نخورید,به خصوص قسم دروغ هرکس قسم بخوره گناه مرتکب شده.\nبعد یهو دراومد گف به خدا قسم اینطوریه.\n(دقت کردین گف قسم خوردن گناهه بعد گفت به خدا قسم)\nخدایا شکرت حتی تو این اوضاع موجبات خنده و شادی مارو فراهم میکنی.",
    "این خاطره از  زبون عموم\nتودانشگاه من میرفتم  سلف‌ غذا میگرفتم بعد رضا (رضا ام عمومه تویه دانشگاه بودن) میرفت تخم مرغ اب پز و با سیب زمینی له میکرد تویه نون بربری بزرگ میذاش میشست پیش من هرکی ام رد میشد مارو نگاه میکرد منم گفتم: رضا یا گمشو برو اونور یا من میرم هیچی دیگه برای ابرومم که شده خودم رفتم معلوم نبود چه سبزی میریزه توش سر کلاس عارقی میزد همه فوشش میدادن اسن یه وعضی( پست اولمه لاییییییک کنین)",
    "سالها قبل که نوشابه خانواده ای در کارنبود یکروز ناهار عموم مهمان ما بود عموم گفت من توجبهه با چشمم تشتک درب نوشابه شیشه ای را باز میکنم ما باور نکردیم و خواستیم جلوی ما اینکار را بکند عموم یک شیشه برداشت بالاش را گذاشت رو گودی چشمش و کمی تکون داد یکهو صدای پیییییسسس خالی شدن گاز ش بلند شد وما ناباورانه واسش دست زدیم وتشویقش کردیم عموم  خندید وگفت باور کردین؟! بابا با دهنم صداش را در آوردم  ما چون روی چشمش تمرکز کرده بودیم حالیمون نشد صدا از کجاش درآمد... خدا رحمتش کنه نه سال مفقود الاثر بود",
    "دوستم بهم زنگ زده میگه کجایی؟؟\n\nمنم میگم همون جای همیشگی...\n\n\nمیگه یعنی  تودستشویی؟؟؟\n\nبرا شفاش یک دقیقه سکوت کنیم...",
    "اين خاطره برا يكي از رزمنده هاست:\nرفتيم برا آموزش لباس كه ميدادند گفتم كوچك باشد كوچك ترين سايز را دادند آستين هايش آويزان بود گفتم اشكال نداره تاميزنم بالا \nپوتين هم همين طور كوچك ترين سايز گشاد بود گفتم جلوش پنبه ميزارم مسئول تداركات خنديد و گفت نري بگي فلاني خر بود نفهميدها توزياد باشي 13سالته نه 18سال",
    "آبجیم تازه ب دنیا اومده بود رفته بودیم بمونیم خونه مادربزرگمینا چون هم عید بود و هم آبجیم تازه ب دنیا اومده بود مهمون خونشون زیاد رفت و آمد میکرد...\nبعد این آبجیه من ی ذره تپل بودو ی ذره موهای سرش زیاد بود بعدم همه از موهاش تعریف میکردن ک آره بچه ب این کوچیکی موهاش چ زیاده\nعاقا گذشتو روز دوم/سوم عید مهمون اومد زنه این مهمونامونم از این زنای پرحرف بود(ینی فقط حرف میزدا...) نشسته بودیم ک این یهو شرو کرد ک وای چقد این بچه خوشگله واای چقد نازه وااای موهاش چقده زیاده وااااای.....\nک یهو پدر بزرگم برگش گف:ظاهرا واجب شد برم ی بار دیگه ببینم من این بچه رو!!!!!! شاید من خوب ندیدم یا اشتباهی دیدم!!!!....\n(خخخخخخخخخ)\nینی مهمونا ک رفتن ما همگی کف زمین از این حرف باحال پدربزگم پخش شده بودی بس ک خندیدیم\nپدربزرگ با حاله داریم؟؟؟؟؟؟\nسلامتی همه پدربزرگا (اگ دارین خدا عمرشون بده اگ فوت کرده خدا رحمتشون کنه)ی صلوات بفرستیم....\nمن ک عاشقشم....",
    "■●■/علامت اختصاصی/■●■\n☆☆《دخترک آریایی》☆☆\nمیدونی وقتی بچه بودی و تو یه درس نمره کم میاوردی ... چجوری به پدر و مادرت می گفتی که عصبانی نشن ؟اینجوری\n.\n.\n.\n.\n.\n\n\" اینقدر سخت بود که نگو ... همه صفر شدن \"",
    "عاغا دیروز با دوستام رفتیم پیکنیک>>>\nهرجا رو نیگا می کردیم چمنا گره زده بودنش^^^\nلامصب یکی دوتا هم نبودن یه زیرانداز با چمنا درست کرده بودن\nیکمی رفتیم جلوتر دیدیم چندتا دختر اونجا نشستن و دارن چمنا رو گره که چه عرض کنم یه جوری داشتن گره می زدن که ...\nحالا بماند یکیشون داشت با چمنا دعوا می کرد و می گفت: چرا شوهر گیرم نمیاد؟؟!؟!؟\nمن و دوستامو اصن ندیده بودن اصن خودمونم نشون ندادیم گفتیم شاید بگن\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nکاش این شوهرم بشه\n\nاصن یه وضعی \nسابقه نداشت",
    "امروز سرکلاس تاریخ دبیرمون داشت ماجرای جانشینی عمر رو تعریف میکرد.عمر شیش نفرو برای جانشینی انتخاب کرده بود اسم یکیش\nسعد وقاص بود.\nحالا یکی از بچه ها میخواست درسو توضیح  بده.بیچاره به جای سعد وقاص دراومده گفته سعد رقاص.\nهیچی دیگه امروز همه با صورت کبود رفتیم خونه.",
    "خالم دیروز به شوهرش گفته بود غذا درست کنه ظهر که از سرکاربرمیگرده میبینه غذایی نیس..بعله شوهرخالم یادشت رفته بود غذا درست کنه!! :)\nهیچ دیگه تصمیم میگیرن که زنگ بزنن بیرون بر^_^\nمیگفت یکی میگفت سوخاری..اون داد میزد کباب..خلاصه ی وضعی!!\nدختر خالم 4سالشه (یه گودزیلای مهربونه:))\nپاشده رفته تو گوش باباش گفته آفرین بابا همیشه از این کارا بکن O__o\nخخخخ",
    "ما چندتا از بچه هامون لپشون چال داره بعد دنبال دبیر میگشتن که اونم لپش چال داشته باشه !یه روز دبیر دینی مون که اومد یهو یکی از بچه ها گفت خانوم بخندین !؟ معلممون خندید و متعجب گفت چیه؟واسه چی؟ بعد گفت عهههههههه بچه ها خانومم چال داره !!!!! بعد معلممون گفت من نمیدونم واسه چیه یکو یکی پاشد گفت خانوم این معلولیته ینی شما معلولین :| سکوتی چند لحظه ای و سپس انفجار کلاس !^ـ^ معلـــــــــول :)",
    "بابام یه گونی ۵۰کیلووووویی سیب زمینی خریده ,این مشکلی نیست ,مشکل وقتی شروع شد که گونی خالی کردیم دیدیم وسطش همه ریزه حالا منو غذایی ما اینجوری شده\nسیب زمینی آب پز\nکوکو سیب زمینی\nسیب زمینی حلوایی\nسمبوسه\nالویه \nو همچنان دنبال انواع غذاهایی هستیم که میشه با سیب زمینی آب پز پخت\nمن:-(\nبابام که خودش عاشق سیب زمینی آب پزه :-)",
    "اقا جاتون خالی چندسال پیش با فک و فامیل رفته بودیم مشهد .\nبراتفریح رفتیم کوه سنگی ، وقت نهار به رستوران نزدیک کوه رفتیم ماشاءالله انقدر زیادبودیم بنده خداها رفتن از رستوران بغلی قاشق و چنگال قرض کردن :))))",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nوقتی توقرعه کشی واسه انتخاب مبصر در میای(:_:)\nوقتی کتك خوردی(#_-)\nوقتی که بهت یه چیز میگن ازتعجب شاخ در میاری(!_!)\nوقتی امتحانی روکه مطمئنی بیست میشی کم میگیری(@_@)\nوقتی احساس شادی میکنی (۸_۸)\nوقتی پستات زیاد لایک نمیخوره(o_o)\nوقتی من پست میذارم لایک نمیکنی اینجوری میشم(۰_۰)\nخخخخ همت کنید دوستان.این همه زحمت کشیدم فرداامتحان دارم هیچی نخوندم اومدم واسه شماپست میذارم.خخخخ",
    "اين خاطره براي يكي از رزمنده هاست:\nمي گفتند چرا بر نمي گردي عقب با اين همه تركش؟\nمي گفت (آدم برا اين خرده ريزه هاكه بر نمي گرده تركش بايداندازه ليوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب) \nآخرسر هم بايكي از اين تركش هاي ليواني رفت\nعقب نه                 \n.\n.\n.\nبهشت",
    "دیشب خسته و کوفته از دانشگاه داشتم برمیگشتم نزدیکای خونمون بودم دیدم یکی دم خونمون یه پراید گذاشته اومدم با لگد بزنم صداش در بیاد دیدم درش داغونه کلا رفته تو گفتم ولش کن اینو خدا زده کاریش نداشته باشم بهتره و مورد لطف و کرامتم قرارش دادم !!!\n\nرفتم تو خونه دیدم آقای مدنی همکار بابام اومده خونمون و بعد از بوس و تف مالی و از این صوحبتا گفتم ماشینو کجا گذاشتید آقا مدنی ؟؟؟تونستید پارکش کنید ؟؟؟\n\nهمکاربابام: آره امین جان باهزار بدبختی بلاخره تونستیم با بابات پارک کنیم !!!\n\nمن : آره معلوم نیس کدوم بیشعوری دوباره ماشینشو گذاشته جلو در ما حالا خوبه نوشتیم همسایه عزیز لطفا اینجا پارک نکنید!!! \n\nآقای مدنی: امین جان من پارک کردم جلو در ماشینمو عوض کردم!!!:| \n\nآقا منم دیدم سوتی دادم اومدم حرفو عوض کنم گفتم ببخشید من نمیدونستم حالا در ماشینتون چی شده با چی تصادف کردید ؟؟؟ \n\nهمکاربابام: تصادف نکردم یه درگیری پیش اومد جای لگده جای ماشین نیستش ....\n\nمن: خخخخخخ عجب خری بوده یارو چه زوری داشته کلا در ماشین رو زده رفته تو !!!:) \n\nهمکار بابام : پدرم زده عباس آقا :|\n\nحسینمون پووف زد زیرخنده بابام و مامانم رنگشون پرید بابام بهش گفت حسین گمشو بیرون ^_^ \n\nآقا منم دیدم دوباره سوتی دادم یه لبخند تلخ زدم گفتم منظورم این بود چه خری بوده اون یارو که پدرتون رو عصبانی کرده که اونجوری لگد زده . \n\nهمکار بابام : راستش با مادرم دعواش شده بود عصبانی بود :| \n\n \n\nآقا دیدم این سری دیگ واقعا ریدم ادامه بدم کار به زن و بچه ش میکشه قضیه ناموسی میشه :)) یه نگاه به بابام کردم گفتم بابا من با حسین لفت میدیم میریم سرخیابون شام هوس فلافل کردیم شما با آقای مدنی و خانوادشون راحت باشید!!!^_^",
    "دیدین تو فیلما بچه میخاد بخابه مامان باباش میرن بالا سرش...این نازش میکنه...اون بوسش میکنه....براش قصه میگن...آخرشم لامپو خاموش میکنن میرن...بچه هم خیلی شیک عروسکشو بغل میکنه میخابه!!!\n.\n.\nخداشاهده(میگم خداشاهده هااااا)من تا14سالگی میترسیدم تنهایی بخابم!با چک و لقد مینداختنم تو اتاق20دیقه بعد برمیگشتن میدیدن ی موجود دراز هیکل پریشان موی وسطشون خابیده^.^\nاز در مینداختنم بیرون از پنجره میرفتم تو....از پنجره شوتم میکردن بیرون از زیر در میخزیدم میرفتم تو!!\nینی ی سرخری بودم واسه خودمااااااا@.0",
    "زمان دانشجویی یه روز رفتیم سفرعلمی چون استادمون تو وزارت جهاد اون موقع هم یک پست عالی داشت  تمام کارهای سفر را خودش جور کرده بود الحق و والانصاف امکانات پذیرایی و کارگاه هایی که هماهنگ شده بود واسه بازدید بیست بودن .موقع ناهار تو یک رستوران شیک پیاده شدیم جاتون خالی زرشک پلو با مرغ بود آخرای غذا خوردن بودیم یکی از همکلاسام که شوخ هم بود دستهاشو به علامت شکرگذاری از خدا بالا گرفت وگفت:خدایا شکرت اولین باره تو زندگیم میبینم برنج بشقابم تموم شده ولی مرغ هنوز تو بشقاب هست و تموم نشده!!!... یهو رستوران از شلیک خنده هشتاد دانشجو منفجر شد",
    "ﺧﺎﻧﻢ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻣﯽﮔﻔﺖ :\n\nﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺠﺮﻭﺣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﯿﻬﻮﺵ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ اﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ .\n\nﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻣﺮﺩﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻦ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻡ؟\n\nﺭﮒ ﺷﯿﻄﻨﺘﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺬﺍﺭ ﮐﻤﯽ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺑﺬﺍﺭﻡ!\nﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻡ ﺁﺭﻩ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﯼ !\n\nﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺻﺪﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺣﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﯽ؟\n\n\n\nﺩﯾﺪﻡ ﺷﯿﻄﻨﺘﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺪﺟﻨﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ ﻣﻦ ﺣﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﻢ !\n\nﮐﻤﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ از ﺗﻮ بهترنبود..\nﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺟﻬﻨﻢ :)))))))",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nیه پست شکلکی خدمت دوستان\nوقتی داری تقلب میکنی یهو معلم میاد(٫_٫)\nوقتی که بهت میگن توامتحان صفر شدی(’_°)\nوقتی بهت میگن خعلی بیمزه ای(ó_0)\nوقتی بهت میگن چه خوشگلی(؛_؛)\nوقتی بهت میگن مسخره(-_-)\nوقتی خوابت میاد ولی نمیتونی بخوابی(©_–)(z_z)\nوقتی تعجب میکنی(*_*)\nاگه زیاد لایک بخوره بیشتر میذارم.این دیگه به همت شما بستگی داره.خخخ(+_+)",
    "یه زمانی پخ کردن خیلی رو مد بود\n\nاقا یه روز تو خونه نشسته بودیم بعد طرفای 12 1 بود که خواهرم از مدرسه بر میگشت. یکی شروع کرد در زدن منم فکر کردم خواهرمه\nواستادم پشت در بعد تا در و باز کزدم یه پخخخخخخخخ گفتم وحشتناک\nیهو نگاه کردم دیدم زن همسایمونه\nیعنی اب شدم. اونم از ترس پرت شد عقب رفت افتاد رو پله ها.\nقشنگ خشکم زد. دیگه مامانمو صدا کردم رفتم اب اوردم و ...\n\nحساب کار زمانی دستم اومد که فهمیدم همون موقع اومده خونه دیده خونشو دزد زده. بنده خدا خودش حالش خراب بود ترسیده بود منم اونجوری کردم\nاز همون موقع دور پخ کردن 30 40 تا خط 3 4 لایه قرمز کشیدم.\nشانس اوردم سکته ای چیزی نزد.",
    "خدا رحمت کنه عموی شهیدم را آدم شوخی بود یه بار ازش پرسیدم زمستان هوای جبهه سمت غرب که شما میجنگی چه طوره؟ جواب جالبی داد:اگه دیدی تفرش(شهر ما)هوا سرده بدون جبهه غرب داره بارون میاد اگه تفرش بارون میاد بدون اینجا برف میباره اگر هم دیدی تفرش برف میاد دیگه وا ویلا... اینجا داره سنگ می باره...  بیاد شهدا صلوات",
    "بعد یه عمر زندگی مامان و بابا که باهم دعواکرده بودن حالا بعد اون ماجرا یه خرده جرو بحث شون شد \nاین گودزیلا برگشت بهشون گفت: چی میخوایین از جونم از هم جداشین  خیال همه رو راحت کنین همش دعوا دارن باهم.\nخدایا من همسنش بودم دستمو گاز میزدم شکل ساعت روش میوفتاد خرکیف میشدم\n\n\nخداجون از این گودزیلا به خانواده های که ندارن هم بده واقعا نعمتن \n\n\n\n\n                                                                         آمین",
    "F.S\nF.s\n\nعاغا یه معلم داریم وقت امتحان کفشاشو درمیاره میره رو صندلی وایمیسه!\n\nمن 0_o\nدوستام O-O\nکلاس 0_o این دیگه کیه!!!\nصندلی پففففففففففففففف\nخودش: کسی جرات داره جوم بخره؟!\n\nبد زموننه ای شده کیس به کسی اعتماد نداره!!!\nاخ\nاخ\nاخخخخخخخخخ\nمدیونید اگه بگید هنوز هم با این حال تقلبی می کنید!!!\nخخخخخخخخ",
    "پارسال که دوم بودم یه شوفاژ تو کلاسمون داشتیم که زیرشو اجر گذاشته بودن ما هم اومدیم تمام اجر ها رو برداشتیم و این آویزان شد من بدبخت تحت تاثیر جو قرار گرفتم با پا زدم آوردمش پایین چشمتون روز بد نبینه اب داغ با فشار می ریخت کف کلاس ما هم اومدیم تمام صندلی ها رو گذاشتیم جلو و نشستیم معلم ادبیات اومد اون وضع رو دید واسه اینکه به خیال خودش ما رو اذیت کنه گفت همین جوری بشینیم میخوام درس بدم درم ببندید   جاتون خالی شده بود سونای بخار همون روز هم شعر قایقی خواهم ساخت داشتیم همه اومدیم یه قایق با کاغذ ساختیم انداختیم تو اب وایسادیم بالا سرش عین گروه سرود شروع کردیم= قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب _که یهو معلم جوش آورد کیفش برداشت در حین خارج شدن داد زد اگه همتون رو ننداختم بچه ی بابام نیستم",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nتو فامیل یه نفر جای اسم نامزد دختر خالمو به جای سعید نوشت عشششقققمم رضا وباعث شد که میونه ی دختر خالمو نامزدش بهم بخوره.هر کسی که اینکارو کرده قطعا شخص بیشعوری بوده.\n...........مدیونی اگه فک کنی من چون با دخترخالم دعوام شده بود اینکارو کردم.:(((\nلایک نمیخوام فقط فک نکنین یه وقت کار خودم بوده.",
    "((سلام.\nقبلا از مادربزرگم و خاطراتش پست گذاشتم. اما خدا بيامرزه مادربزرگا و پدربزرگارو همين تير امسال فوت كرد. سخته ولي اين خاطره رو مي نويسم))\nمادربزرگم پاهاش درد ميكردو فوق العاده تپل بود. نميتونست راه بره. يك روز كه باهم خونه تنها بوديم(نصف عمرمو با مادربزرگم تنها بودم) زلزله شديدي اومد. خواستم فراركنم كه يادم اومد از مادربزرگم، برگشتم ديدم:\nمادربزرگم همين جور چهار دست و پايي و آروم آروم  داره ميره  به سمت در خروجي(خانه طبقه دوم بود) همين جور كه همه چي مي لرزيد شروع كردم به خنيديدن و نشستم.\nمادربزرمم كه فهميده بود نميشه فرار كرد، نشست جلوي در و همينجور به هم نگاه كرديم و خنديديم تا زلزله تموم شد.\n\n(اون ده يا 15 ثانيه بهترين لحظات عمرم بود.)",
    "اين خاطره مال یكي از رزمنده هاست :\nتوي عمليات بعداز اينكه قله هارو تصرف كرديم داخل سنگر شديم كه كمي استراحت كنيم متوجه زنبوري شديم كه توي سنگر پرواز مي كرد آنقدر كه از زنبور ميترسيديم از خمپاره و توپ نميترسيديم چفيه هامون رو در آورديم شروع كرديم تكان دادن توي هوا تا زنبور بيرون رفت كمي هم دنبالش رفتيم كه بر نگرده يه دفه سوت خمپاره و....\nسنگر رفت هوا از اون به بعد ارادت خاصي به زنبور ها پيدا كرديم",
    "آقا ریا نباشه ما خارج از کشور زندگی میکنیم.چند وقت پیش داشتیم خونه رو مرتب میکردیم یهو دیدیم یه آدم خارجکی داره در میزنه.حالا عکس العمل اعضای خانواده رو داشته باشین:\nخواهر کوچکم:بله؟کیه؟\nمامانم:یه لحظه.الآن میام‌.\nجالب اینجائه که مامانم در و وا کرده آقاهه بهش میگه hello\nمامانمم میگه:سلام حال شما خوبه؟\nمنو بابامو خواهر بزرگم فقط داشتیم فرشا رو گاز میزدیم.",
    "مخاطب خیلی خیلی خاصم با ماشین دوستش دوتایی میرفتن دانشگاه از ترس نداشتن بنزین بخاری روشن نکردن!!!! \nفک میکردن بخاری بنزین میسوزونه\nلایک کنید که لایک میخواما",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nنمیدونم تو خونه شمام این مشکل هست یا نه...\nبابا:وای یه لیوان چای بریز بیار دخترم.  بعد ازریختن چای.   بابا:این چه چاییه؟رنگ نداره سرده کهنست...\nمامان:دخترم ما میریم خرید تاما برمی گردیم دستی به خونه بکش.        بعد از برگشتن از خرید‌            مامان:دختر،مگه من بهت نگفتم خونه رو تمیز کن؟؟(حالاکار کردیم خودمونو کشتیم!)   بابا:پسرم پاشو برو نون بگیر.        بعد ازخرید نون.    بابا:این چه نونیه؟خمیر شده وامیره.به تو هم میگن مرد؟؟؟؟    مامان:پسرم پاشو برو خرید        بعداز آمدن از خرید.       مامان:چراانمک نگرفتی؟؟؟؟دست وپا چلفتی..\nحالا خودمونوکشتیم آخرشم این نصیبمون میشه:بیست سال زحمت شمارو کشیدیم آخرشم شدین ببببوووووقققق (شرمنده طولانی شد اما حقیقته)سلامتی هرچی مادر وپدر زحمتکش.و من الله توفیق)):((((((",
    "این اولین پستمه....\nنشسته بودم دیدم تو خونه افتضاح بوی سوختنی میاد...\nمن：مامان...بوی سوختنی میاد...غذات سوخت\nمامانم：من که اصلا غذا نذا......واااااااااااااای\nتازه اعتراف کرده میخواسته بگه غذای همسایست\nخوب من برم سوخته پلومو بخورم^-^",
    "باعرض سلام من از اين به بعد ميخوام خاطرات خنده داري رو كه مربوط به رزمندگان جنگ هست رو بزارم اميد وارم استقبال كنيد:\nبي سيم چي خمپاره 120 بود تازه كنكور داده بود دوشب نخوابيده بود مامور بود تا با چند تا از بچه ها آتيش بريزه رو سر دشمن چون تازه كار بود با فوت و فن كار آشنا نبود و نميدونست بايد بي سيم رو سر جاش بزاره و بخوابه صبح كه همه بيدار شدن به نگه بانش گفت اگه توي خواب حرف نميزدي نميدونستم تا صيح چه خاكي تو سرم بريزم",
    "امتحانات پایانی سال قبل سر امتحان ادبیات اومدن اشتباهی به جای سوالات ادبیات دوم ادبیات سوم رو دادن باورتون نمی شه هیچ کس اعتراض نکرد حتی من که دو دور خونده بودم همه شروع کردن به نوشتن بعد از یه ساعت که دبیر ادبیات اومد نگاه کرد به برگه ها گفت دوم صنایع خاک بر سرتون یعنی یکیتون سر برگارو نگاه نکرده ببینه نوشته ادبیات3 همتونم نوشتین      خواستن برگه ها رو عوض کنن همه اعتراض کردن نزاشتن برگه ی ادبیات سه رو واسمون تصحیح کردن           بالاتر از دوازده نداشتیم            مدرسه که نیست!!!!!!!",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nتو خونه ما که اینطوریه:\nروی پیشونی فرشته ها نوشته*هر کی پسر داره جاش وسط بهشته\nاز آسمون می باره در و طلاوگوه‍ر*زر وسیم ونقره وقتی میخنده پسر\nیکی یدونه پسررررر چراغ خونه پسرررر ماه آسمونه پسرر پسر پسر پسر...\nیعنیا دااااغونم دااااااغون.....\nهمدرداش:لایک\nتبعیض تاااا کجااا",
    "دوستمون چند روز پیش امد دیدیم شده عین لبو بعد کلی گیر دادن تعریف کرد\nکار بانکی داشتم عجله داشتم ماشین جلو نگهبانی یه کارگاه ساختمانی پارک  کردم بعد پنج دقیقه ادم سوار ماشین بشم دیدم ماشین نیست,رفتم به نگهبانی گفتم：اقا شما ندیدید یه ماشین جرثقیل ببره\nنگهبان：نه خانوم \nتو همون حین یه گشت موتوری رد میشده نگهش داشتن\nتو پنج دقیقه دو تا ماشین راهنمایی رانندگی و سه تا پشت پلیس میان\nحالا ازش مشخصات ماشین گرفتن ازم یه مقداری رفتم بالاتر دیدم واااااااای ماشینم جلو نگهبانی بالا پارک کردم\nدوستم:-(\nمامور های راهنمایی رانندگیo_O\nمامورهای پلیس@_@\nنگهبانی:-)\nما:-D\nحالا میگه همه اینا به کنار یه مامور به دوستم گفته：متاسفم براتون,سر تکون داده رفته",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩\n\nعاقا ما یه خواهر داریم که از ما بزرگتره داشت از خاطراتش میگفت .\nمیگه بچه که بوده وقتی حوصلش سر میرفته .میرفت تو باغچه میشست مورچه میگرفت میخورد .مزه دهنش ترش میشده کلی هم واسه خودش حال میکرده ..\n\n\n\nعایا واقعا مورچه ترش مزه هست ..",
    "همون جلسه اول که مطالعات داشتیم دبیرمون 3 تا درس داد هفته بعدشم می خواست 2 تا شو بپرسه...\nنمی دونم چه فرجی شد هفته بعد با یه پای شکسته اومد کلاس...\nببینین چه خوش شانسم:)",
    "امروز امام جماعت مدرسه مون اومده بود سر کلاسمون تا برامون صحبت کنه بعد وسطای حرفاش رسید به یه جایی که گفت:ما سه تا قانون داریم،قانون سگ،خر،سگ،خر،گاو(در اون لحظه کلاس منفجر شد)،بعد داشت قانون خرو توضیح می داد (حال ندارم بنویسم خودتون برید ببینید چیه،میفهمید خستم خستهههه)اشاره کرد به جایی که خودش ایستاده بود گفت:فرض کنید یه خری این جا ایستاده(و این گونه شودندی که کلاس ما به هوا رفتندی)\n\n\nمن و دوستام:)))))))))))\n\nحاجاقا(دوس می دارم این طوری بنویسم)بعد فهمیدن سوتیش:{{((((((((((",
    "دوستم میگه بچه که بودم فکر میکردم ایکبیری یه رنگه مایل به طوسیه : ))))\nوجدانی داره هدر میره نع؟^ـ^",
    "يه روز حال داداشم خيلي بد بود واز خونه زد بيرون كه بره دور بزنه \nيه ربع گذشت ديدم زنگ خونه رو زدن منم كردم داداشم باسرعترفتم لب در گفتم سلا خوكشله يه هو چشتون روز بد نبينه ديدم دختر همسايه نذري اورده هيچي ديگه الآن در افق به سر ميبرم",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩\n\nی سلامیم بکنیم خدمت مرجانه گلچین که نقش جدی هم بهش میاد اما نه به اندازه طنز .\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nسلام عزیز جان .خوبی ان شالله (این تیکه رو مثل خودش بگید)",
    "خواهر کوچولوم دو سالش که بود مامانم را «مانی» صدا می کرد. از همون بچگی مامان را شبیه پول می دید. \n شش سال دبستان هم مامانم معاونشون بود. اصلا و ابدا و به هیچ قیمت بوفه ی مدرسه را ترک نمی کرد. اصلا واسه خودش حساب دفتری داشت اونجا. همین خوراکی های مدرسه را خورده الان هر روز غش و ضعف می کنه دیگه.\nتازه خوبه از کلاس دوم چیپس و پفک و تخمه و لواشک را تو مدرسه قدغن کردن وگرنه الان مجبور بود هر روز سرم تقویتی بزنه.\nچیه فکر کردی حسودیم می شه.\nنه خیرم.\nفقط وقتی من بچه بودم اسم پفک را می اوردم با پشت دست می زدن تو دهنم.\nسوال من اینه اون همه ابهت کجا رفته.\nآخه این همه تبعیض ؟",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nعاقا این پشه ها(اکثرا پشه ها عاشق من ان چون همش دور و ورمن)مگه منو ول میکنن.سر کلاس زیست بودیم یهو یه پشه پیداش شد.جونم براتون بگه که دبیرمون یه ذره جوونه وکم تجربه.این پشه هه اومد نشست رو کتابم(کتابم باز بود وسطش نشسته بود)بعد اومدم طبق معمول حرکت تکنیکی بزنمو بکشمش واصن حواسم به اطرافم نبود نگو دبیرمون اومده بوده سر میز من اون جاهایی که درس میدادرو دستشو گذاشته بود روش رو کتابم(نمیدونم فهمیدین یا نه)بعد من یهو کتابو محکم کوبوندم رو همو بستم و خوشحال از اینکه پشه رو کشتم زده بودم دست معلممون.هیچی دیگه چه باد خنکی تو حیاط مدرسه می وزه....:(((((((((",
    "یادش بخیر سالتحصیلی شروع شده بود منم اول دبیرستان بودم معلم ریاضی اومد سرکلاس  گوشیش زنگ خورد گفت بچه ها ببخشین چند دقیقه طول نمیکشه بعد شروع کرد صحبت کردن خلاصه 10دقیقه به زنگ تفریح کلاس رو به چند گروه تقسیم کرد و رفتیم \nحالا هفته بعد اومد باخوشحالی خوب دخترای گلم هفته پیش چیکارکردیم ؟\nمنم باخوشالی بلند شدم ««: \nهیچی خانم گوشیتون زنگ خورد همش صحبت کردین؟    \nبعله من اینقدر دختر راستگویی بودم \n درضمن خانمم هم شاکی شد چه جورم با اعصبانیت تمام داد زد من همش صحبت کردم مگه کلاس رو به چند گروه تقسیم نکردم ؟  \nخوب خانم بود دیگه گرم صحبت بشن وقت از یاد میره . کلی هم بهم فوش داد وگفت دختره بوووووووووووووووووووووووووق حسابتو میرسم حالاببین شرمنده فوشش غیر قابل پخش بود ؟\nخوب شد فقط دوجلسه توکلاس موندم وگر نه معلوم نبو د تاآخر سالتحصیلی چه بلایی سرم میومد. آخه خونه رو فروخته بودیم قراربود شهر دیگه بریم  از مدرسه رفتم \n                           ولی آهش دامن گیرم شد همون سال ریاضی افتادم",
    "28صفر پارسال با نوه های عموم نشست بودیم که یهویی نوه یکی مونده به آخر عموم(6ساله)گفت باید دستی به آب بزنم،منم بردمش تو حیاط.وقتی رفتم بیارمش دیدم استایل رونالدو گرفته و تو هوای بارونی حیاطو شسته.همونجا داداشش(4ساله)گفت ایشماعیل امیل خودشو خیش کرد.\nحالا رفتم به مامانش بگم،اونم از لای خنده هام فهمیدو رفت.\nبیچاره وسط روضه اومد.(راستی ما سه تا تو بخش مردانه چای و غیره پخش میکردیم.)",
    "با بابام رفتيم پالتو بخريم دونه دونه رنگاش و طرح هايي كه بود رو پوشيدم ميام جلوش يه چيزي ميگه:\nمشكي:مگه كسي مرده؟\nسفيد:مگه عروسي؟\nصورتي:خرس گنده خجالت نميكشي مگه بچه اي\nقرمز:شنل قرمزي!\nخاكستري:مگه فيلي؟\nراه راه مشكي سفيد:شبيه گورخر ميشي!\nسفيد لكه هاي دايره اي مشكي:مگه گاوي؟\nدور گردنش خز داشت:چقد شبيه شترمرغ بودي نميدونستم!\nساده كوتاه:همينم مونده دخترم كوتاه بپوشه!\n\nاومديم خونه ميگه سليقه م نداري اينهمه پالتو هيچكدوم رو نخريدي!!!",
    "F.S\nF.s\n\nعاغا ما یه معلم داریم که هم معلم ادبیات هم قرآن...\nچشتون روز بد نبینه دیروز قران داشتیم...!\nوقت معنی کردن آیه ها بود به جای اینکه بگه آیه بعدی گف: بیت بعدی!؟؟!\n\nمعلممون 8_8\nمن 0_o\nدوستام ^ه^\nادبیات ^o^\nبیت بعدی 0_o\nکلاس رفت فضا برگشت!",
    "کوچولو که بودم فکر میکردم مامانم که فرشارو میده بشورن محتویات دماغ منو از توش پیدا میکنن و به مامانم میگن و مامانم منو دعوا میکنه واسه همین همیشه میگفتم : مامان خودمون میشوریم  چرا بدی بیرون ؟: )))))) مامانمم میگفت قربون دخترم برم:دی اینا بزرگه باید بدیم بیرون بشوره\nو اینگونه بود که تا زمانی که فرشا به خونه برگردن من در هول و ولا بودم :)",
    "یه روز تو کلاس زبان بودیم از استادمون که آقا بود پرسیدم آقا معنی این کلمه (استرانگ) چی میشه؟ اونم گفت معانی مختلف داره. جملش چیه؟ گفتم استرانگ فور لاو اند استرانگ فور پییر اونم خندید و گفت معنیش می شه وقتی تو (منظورش خود خودم بودم!) عاشق یه نفر می شی و بقیه می خوان عشقتو ازت بگیرن.اون وقت اونا پییر های تو می شن! این چه آهنگیه که تو گوش می کنی؟ منحرف! هیچی دیگه کلاس رفت رو هوا و منم داشتم نیمکتو گاز میزدم...",
    "مریض بودم و آب دماغم در مدرسه روان بود و دستمال کاغزی ام نداشتم(خدا نصیب هیچ احدی نکنه)\nحس پزشکیم گل کرد.یه چیزایی درباره برگ اکالیپتوس شنیده بودم.یه برگ از درخت کندم شستم گذاشتم تو دماغم و یه دسمال کاغذی غرض کردم و چپوندم تو دماغم و شالمو پیچیدم دور. سرم تا ضایع نشم.\nچشتون روز بد نبینه،حدود چل پنجا تا عطسه پشت سر هم زدم و رفتم سر کلاس!\nعطسه ها همچنان ادامه داشت و آب مماخم نه تنها قط نشدچند برابرم شدو ابروم رو سر کلاس برد!\nاین بود نتیجه ی خود درمانی!\nبوخوراکالیپتوس:0_0\n.\n.\n تازه وقتیم که رفتم دکتر،قبلش خواهرم گفت نرو دکتر میمیری!آبجیا برن دکتر میمیرن!\nیکی بیاد بگه من از دست این گودزیلا خودمو بکشم یا دماغم؟\nعلت مرگم کدوم ثبت میشه عایا؟",
    "تو یخچالمون موز دیدم\n به مامانم گفتم:عجیبه موز خریدی؟\nگفت موز خریدم که گوجه هارو نخورین!",
    "چند روز پیش بابا با مامان دعواشون شد سر اینکه چرا اینقدر به خونه زنگ میزنم اشغاله ؟سر همین موضوع تلفن از پریز کشید وگفت کسی حق نداره سراغش بره با موبایلتون زنگ بزنید\nآغا گذشت چند روز بعد گوشی خودش ایراد پیدا کرد رفت تلفن رو آورد با دوستش تماس گرفت این گودزیلای ماهم 6سالشه ولی اند مخه \nهمین طور چپ چپبابارو نگاه میکرد صحبتش که تموم شد .\nگودزیلامون رفت  گوشی رو از پریز گشید و با حالت اعصبانی و داد وبیداد  رو کرد به بابا و گفت مگه صدبار به شما نگفتن با تلفن خونه با دوستاتون صحبت نکنین؟\n\nبعد چند لحظه کل خونه رفت رو هوا \n\nبه افتخار همه گودزیلاهای که هوای مامانشونو دارن بزن لایکو",
    "خب خب بیاید جوو شاد کنیم دیگه!هووووم؟؟؟؟\nته سرگرمی من تا ده سالگی این بود ک....\nی بالش بذارم جلو تلویزیون دراز بکشم.. بعد دستمو تا آرنج بکنم تو مماخم....بعد همونجوری ک زیرچشی مامانمو میپام....با اون یکی دستم پرزای فرشو کنار بزنم....ی سوراخ درست کنم.....\nبعد خیلی باظرافت ی گیگیلی کوشولو درارم آروم بذارمش تو سوراخه...بعد پرزا رو ب هم بچسبونم و اینجوری خاکش کنم...\nتازه کلی هم خرکیف بودم ک مامانم نفهمید چکار کردم!!اگ میفهمید نفلم میکرد خو)):\n\nالان بچه ی 10ساله انتگرال حل میکنه هلووو!حد مبهم رفع ابهام میکنه بیا و ببین...!\nنسل سوخته ک میگن دقیقا ماییم@(^.^)@",
    "بچه که بودم وقتی مامانم تو خونه حشره کش می زد، من زود پنجره ها را باز می کردم تا مگس ها از این طرف فرار کنن! یه همچین کودک رقیق القلبی بودم!",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nدیروز دست گودزیلامون یه پیاله گوجه سبز(کصاااففطط نمیدونم از کجا گیر آورده بود)بود.بعد گفت :بعداینکه این گوجه سبزرو خوردم لواشک آلوقرمزو میمالونم به رب انار ترش وملس،بعد میزارم گوشه لپم ملچ مولوچ میکنم بعد از اون آلوترش ونمک میمالونم ومیخورم.آلبالو ترشامم بعد اون میخورم .»من درآن لحظه(؛_؛)\nبعد درحالی که من دارم خودمو از گشنگی میخورمو تف از سرو روم ریخته بهم میگه:آب دهنتو قورت بده بچه.",
    "عاقامامعلم ریاضیمون استادسوتیه ماکلاس هقتم بودیم اولین سال بودکه معلم درس هاباهم فرق داشت\nعاقامعلم مااومدسرکلاس کل مانتوش خاکی بود\nعاقاماهم سردسته بیجنبه های عالم هی نگاش میکردیم هی میخندیدیم\nمعلم ماهم داشت یه مسئله حل میکردکه یدفعه فهمیدمابرا چی میخندیم (البته لازم به ذکراست این همون معلمیه که لهجه داغونی داره ودوستم یه باحال خخخ گفته)\nبرگشته میگه چتونه چی می کنین برامانتوم خاکه میخندین \nعاقابادستمال مرطوب که اساسابرای پاک کردن آرایش استفاده میشه خاک مانتوشوپاک کرد\nعاقابدنبینین رفت که ادامه مسئله روبگه گفت یه مانتومیذاریم اینجا دهن پرگارمون روبه اندازه پنج کیلومتربازمیکنیم(حالااصل فورمول مسئله:یک نقطه میذاریم دهنه ی پرگاروبه اندازه پنج سانتی متربازمیکنم\nعاقاماکه ازشدت خنده قدرت تکلممون تعطیل شده بودبدبخت کتاب ریاضی خودش به حرف اومدگفت:خانوم نیازی به کلاس گذاشتن نیست من به همون نقطه هم راضیم مانتوچرا؟!؟!؟!بعدشم پرگارتوپنج سانتی مترناقابل بازکن نیازی نیست زحمت بکشی\nکتاب ریاضی مادرافق محوشد ودیگربازنگشت روحش شادویادش گرامی باد",
    "سر کلاس جغرافیا بودیم یکی از بچه ها دست گرفت یه سوال بپرسه: خانم ببخشید نصف النهار ها رو با رنگ و نرده مشخص کردن یا خاکه؟؟؟!!!!\nقیافه هارو دیگه خودتون تصور کنید فقط تمام مدرسه گاز گاز شده و جای دندون روشه :))",
    "امروز داشتیم با سرویس از مدرسه برمیگشتیم،طبق معمول از جلوی تیزهوشان پسرونه رد میشدیم..یهو یکی از بچه ها داد زد:اونجارو!!.\nکل سرویس چشم شدن خیره شدن به یکی از نابترین لحظه خلقت:یکی از آقایون تیزهوش گرامی دوچرخشو دوست گرفته بودو میدوید،یکی از دوستاشم دنبالش میکردو داد میزد!(شاید اینجوری گفتنش خیلی خنده دار نباشه اما دیدنش خیلی باحال بود!!)\nیهو یکی از مدعیان دافیت سرویسمون گفت:وااا..این الاغ چرا سوار دوچرخش نمیشه تا فرار کنه؟!\nبعدم سرشو از پنجره بیرون کردو داد زد:بدو بدو بهش برسی..\n.\n.\nکه یهو راننده سرویس\nمحکم زد رو ترمز..\nنگاهش کردیم دیدیم قرمز شده..\nیهو گفت..\nاون الاغه پسره منه..\n.\n.\n.\nما::):):):)\nدخی دافیه::o:o:o:o\nرانده سرویسمون::(:(:(:(\nپسره:0_0",
    "یه سری سر سفره بودیم اون‌موقع با آقامون نامزد بودیم،آقامون غرق تو فکر بود سکوته کامل جو سنگین یهو آقامون بلند پرسید:نه؟؟؟؟؟ ماها هممون اینجوری 0_0 که چشه؟ بعد یهو گفت :ااااااااا فکر کردم به شما گفتم.نگو دو ساعت تو ذهنش داشته با ما حرف میزده.\nمن ک دگ داشتم از خنده هلیکوپتری میزدم،  مامانم از خنده هول شد نمکدونو گاز زد",
    "دیروز به دوستم گفتم:\nساعت چنده؟\nخواست بگه یه دختر از پشت سرم گفت: 10:30، بعد چند ثانیه گف: اما می خوام درسمو ادامه بدم!!؟!؟\n\nمن 0_o\nدوستم 0_o\nساعت har har har)(خنده)\nاون دختره^_^\n\nخوب شد ازش خاستگاری نکردم ها!",
    "وای امروز ریاضی داشتیم جاتون خالی حسابی شلوغ کردیم بعد معلممون گفت پاشو بیا پای تخته ی سوالی رو حل کن منم رفتم یکی از بچه هامون برگشت گفت آفرین دختر گلم منم با صدای بلند گفتم:ممنون مامان!!!!!!کلاس رف رو هوا معلمم با خنده گف فک نکن درست خوبه هیچی نمیگم تکرارشه بیرونت میکنما!!!!!!!!(برداشت از قیافه ها آزاد)\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاین همه راه اومدی پایین ک چی بشه؟!\nها؟ها؟ها؟من ک گفتم برداشت از قیافه ها آزاد!!!!!\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبابا دنبال چی میگردی برو دیگه\n.\n.\n.\n.\n.\nخوب بابا اینم قیافه ها:\nمن:)))))))))))))\nبچه ها:))))))))))))))))\nمعلم:ببخشید نمیتونم بگم چجوری بود هم میخندید هم عصبانی بود هم.....\nدوستم:]]]",
    "«الا بذکر الـلّه تطمئن القلوب»→(علامت اختصاصی خاهر هدی)\nچند وقت پیش منو مامانم تصمیم گرفتیم بریم مغازه ای که بابام همیشه خرید میکنه(یه مغازه ی خیلی خیلی کوچیکه)خریدکنیم!\nخلاصه یه لیست بلند بالا نوشتیم و رفتیم..اول که نیم ساعت دنبال جای پارک بودیم!بعد که جای پارکو یافتیم(جلو ایستگاه اتوبوس!!)رفتیم سمت مغازه!نیم ساعتم اونجا معتل(ماتل،معطل،..نمیدونم؟!؟)شدیم تا نوبتمون بشه...بعد که نوبتمون شد همه چیزا رو خریدیم و فاکتور گرفتیم و مامانم گفت ممنون..آقاهه هم آروم یه چیزی گفت ماهم نفهمیدیم و رفتیم!\nمامان:زهرا به نظرت چی میگفت؟!\n+حتما گفت خواهش میکنم!\n-نه..جملش بلندتر این بود..\n+حتما گفت خواهش میکنم قابلی نداره!\n-آره حتما..زهرا این آقاهه هی میگه زرشک زرشک..\n+نچ نچ..ملت چه بی عدب شدن..\n-آره والا بد زمونه ایه..\nخلاصه رفتیم خونه..بعد دو روز متوجه شدیم زرشکامونو مغازشون جا گذاشتیم!!فروشندهه هم داشته میگفته صبرکنید بیارمش ما نفهمیدیم..بعدم دنبالمون دویده گفته زرشک بلکی برگردیم!\nمن::))))):))):))\nمامانم:دی دی دی\nپت::)))))\nمت:دی دی دی",
    "ایـنـی میـنی چـینی پیـنی خـری گـاوی عنـی سـگی اینی میـینی \n\nشلـی پـلـی گـاوی گـوهی عـنی!\n\n\nمسـخره کـردن رفیـقم وقـتی داشتم آهنـگ رپـــ  eminem گوش \n\nمیدآدم!\n\nنبـوغ و استـعداد در حـد پشـمک حآج عبدالله ^ـ^",
    "امروز آمار(دوم ریاضی ام هااا) داشتیم ک معلممون واقعا شوخه!!\n\nبچه ها سر کلاسش داشتن مزه میریختن،\n\nیهو گفت چطوره بچه ها جلسه بعد یه دستگاه تولید وبسته بندی بیاریم؟؟\n\nما دو زاریمون جا نیفتاده بودیم ب هم نگاه کردیم دیدیم کسی منظورشو\n\nنفهمیده،گفتم یعنی چی اقا؟؟میگه اخه کلاستون خیلی بانمکه \n\nمیتونیم باهاتون نمک ایران رو تامین کنیم!!!\n\nحالا مارو میگی زمینو گاز میزدیم از خنده!!!!\n\nبابا یه لایک میخای بزنی دیگه ها.بکوب اون لامصصبو!!!\n\n\na?m",
    "عاقا من با taranom ^-^ دوست خیلی صمیمی هستیم یه بار بهم زنگ زد گفت بیا بریم کافی شاپ گفتم باشه حالا ما هم گواهی نامه نداشتیم  منم گفتم اشکالی نداره با اتوبوس میریم توی ایستگاه اتوبوس ترنم گفت من اول سوار میشم منم گفتم بفرمایید اون رفت تو اتوبوس بعد من رفتم عاقا یه دفعه دیدم کف اتوبوس دراز کشیده حالا نگو تو اتوبوس پاش لیز خورده بود و افتاده بود  مسافرا به جای اینکه دست اون را بگیرن دست منو گرفتند اخه از خنده غش کرده بودم ترنم تا یک هفته باهام قهر بود میگفت چرا اون روز برام خندیدی؟",
    "یادش بخیر .... نوک مداد قرمزای سوسمار نشانو که زبون میزدی خوشرنگ تر میشد!!",
    "یکی از فامیلامون با زنش دعواش شد زنش دانشجوه برگشته میگه: اذیت نکن وگرنه میام\nدانشگاهت احوال درست رو از استاد میپرسپم :|\nلایک: بابا پیش دبستانی",
    "آقا ما یه روز تو خوابگاه می خواستیم آتیش درست کنیم،\nبا یه چند تا از دوستام و هم رشته ایا وایساده بودیم دور هم،داشتیم در مورد این که از چی استفاده کنیم حرف می زدیم\nراستش بنزین و اینا که در دسترس ما نبود_خوابگاه دختران_\nمن گفتم:”راستی بچه ها،کسی استون نداره؟”\nیهو یکی از دخترا گفت:”اگه بخوای من از این پدای لاک پاک کن دارما!!!!”\n\nهمه o_O\n\nخودش ^_^\n\nو من >_< ...\n\nو من -_-  ...\n\nو دست آخر_با وساطت بچه ها_ بازم من ~_~..\n\nحالا بماند که رفتیم از خرازی خوابگاه خریدیمو روشنش کردیمو کلیم دورش رقص سرخ پوستی کردیم....",
    "یه روز مربی ورزش به من گفت میخواهیم تیم فوتبال درست کنیم برای مسابقات بعد گفتم باشه بعد از چند روز مسابقات شروع شد ما یه یار اضافی داشتیم من خندم از اینه که اون یار اضافه اصلا بازی نکرد ولی جایزه گرفت حالا چطور به ما که سخت تلاش کردیم همون جایزه رو دادن کاش یه روز خدا نصیب همه کنه تا ببینن چه حالی داره",
    "دوستم صندوقدار پیتزا فروشیه،حالا مکالمش بایکی از مشتری ها!\nمشتری:خانوم ببخشید اگه میشه بگید پیتزای منو برشته کنن.\nدوستم با اعتماد ب نفس و کلی کلاس گذاشتن برای مشتری، داد میزنه عباس آقا اگه میشه پیتزای این آقارو فرشته کنید!!!(عباس آقا پسرجوانی که کارگر پیتزا فروشی بود و آدمی خنثی بود و حتی لبخند هم نمیزد پس از شنیدن این جمله هلیکوپتری میزد، حالا بگذریم از مشتریه که زمینو گاز زده بودو دوستم که خودش ازخنده تشنج کرد)",
    "یکی از بچه ها تعریف می کرد: با بابام دعوام شده اعصبانی شدم گفتم ر..ی...د...م تو این ازدواج\nناموفقت که نتیجه اش شده من؟!    خخخخخخخ\nلایک: خاک تو سرت\nلایک:ایول داداش خوب خودتو شناختی",
    "خونه ما گاهی وقت ها آب قطع میشه یا میزان تب کم هست ما هم یه پمپ گذاشتیم وقتی حمام میریم پمپ رو روشن میکنیم یه بار من رفته بودم حمام به پدر گرامی گفتم لطفا پمپ رو روشن کن منه بد بخت هم رفتم زیر دوش یه مقدار خیس شدم دیدم خبری نشد بعد از پنج دقیقه بازم خبری نشد دیگه واقعا سرد شده بود که یهو پمپ روشن شد و من که حواسم نبود تمام آب سرد رو باز کرده بودم دیگه الان دارم از تو بیمارستان قلب و عروق قسمت یخ زدگی و انجماد که  بستری هستم  پست میزارم ..در ضمن بابام کنتور گاز رو دستکاری کرده کلا بخاری روشن نمیشه اینم گفتم که در جریان اقدامات پیش گیرانه پدر در جهت حفظ قیمت گاز در تمامی فصول باشید.....",
    "آغا ما یه دختر عمو داریم(نازیلا)عین دو قلو های به هم چسبیده میمونیم یه بار 11/12ساله بودیم میخواستم برم مغازه خوراکی بگیرم این نازیلا گیر من بیام!چادر انداختم سرم نازیلا هم پشته من زیر چادر وایساد رفتیم فروشنده نگاه به من کرد لبخند زد نگاه به پام کرد با دوتا دمپایی!!!\n:-)ما\nفروشنده 0_0",
    "اصلا شما بگو معلمایی که پاشن برن آموزش پرورش از شاگرداشون شکایت کنن که آقا اینا اصلا سر کلاسای ما نمیان و ما رو اذیت میکنن و .... \nوااااقعا چی باید بهشون گفت؟..\nشرم نکردن ، ما سر کلاسای بقیه هم نمیرفتیم ، چرا اونا چیزی نگفتن ؟/// \nشرمنده یادم اومد یکم کنترلم رو از دست دادم.... \n\nولی واقعا خدایی ، سه تا از معلمای دبیرستانمون وقتی مدرسه میرفتیم رفته بودن ازمون شکایت ،..\n\nخودم اینقدر نرفته بودم سر کلاس ریاضی که بعددو ماه که رفتم ، بنده خدا معلم گفت به افتخار مهمون ویژمون دس بزنید ...خخخخ",
    "یه روز داشتم با داداشم فیلم ترسناک میدیدم، اونم وسط ساعت 2 بامداد! همینجوری که داشتیم پشمای ریخته شدمونو جمع می کردیم، داداشم گفت: صدایی اومد، نمیری نگا کنی؟ منم با ترس و لرز و شلوار خیس شده رفتم پایین، هیچی نبود. فقط درو یادم رفته بود ببندم. تا درو بستم، دو تا صدای جیغ از همسایه بغلی اومد، دو تا صدای غش کردن تو اون یکی خونه. رفتم گفتم:نترسین، من بودم که درو بستم. هیچی دیگه الان دارن زنده زنده دفنم می کنن....",
    "مامانم معلم پایه دوم ابتدایی(خخخ باز مردود شده امسال همون دوم مونده دوس نمیخونه)\nتعریف میکنه یه شاگرد خیلی شیطون داره\nمامانم：پسرم چه جامدادی خوشگلی داری\nشاگردش：بابابزرگم خریده\nمامانم：بابابزرگت با شما زندگی میکنه؟!\nشاگردش：نه با عزیزم زندگی میکنه,چون یه نسبت فامیلی دور با ما داره هر چند وقت یه بار میاد خونمون\nمامانمo_O\nما@_@\nبابابزرگشo_O\nنسبت های فامیلی@_@\nخودش:-D",
    "امروز رفتم بیاد دوران کودکی آهنگ کارتون آنه شرلی را دانلود کردم\nالبته موزیک انگلیسیش\nمعنی ترجیع بند شعر این بود\n\nمن دیگه هرگز نمیخوام برقصم \nاونجوری که باتو رقصیدمo_O\n\nاونوقت بچه که بودیم روی این آهنگ بجای شعرش\nصدای آقای نصرالله مدقالچی بود \nکه میگفت:آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟!\nبعد من عینهو خرها ،هاهای با این دکلمه زار میزدم.مثل ابر بهار گریه میکردم\nکه آنه چقدر غریبه!! مخصوصا وقتی که متیو مرده بود:-| \nواقعاً که>__< !!!!!",
    "آغا رفتیم خونه فامیلمون \nگودزیلاشون به مامانشون گفت مامان کاهش شوهر فاطمه(خواهر گودزیلا) پولدار باشه مامانش گفت بگو آدم باشه\nگودزیلا گفت: آره یه آدم پولدار\n\nمیگن گودزیلا من باورم نمی شد عامو",
    "یادمه چند سال پیش رفتم عروسی اقوام یه طفلی دیدم داشت گریه میکرد منم با کمال تاصف رفتم میکروفن گرفتم از خواننده گفتم اون بچه بی صاحب مال کی داره گریه میکنه اون موقعه بود یادم افتاد که برادرمه متاصفانه در افق قفل بود بابا نکنین این کارو من افق لازمم :(",
    "پریشب از حموم برگشتم ...هوام سررررررد...حالا کی حوصله سشوار داش؟؟؟؟؟!!\nطی ی حرکت خلاقانه کلمو گرفتم بالای بخاری موهام خشک شه@.0....\n.\n.\n.\nموهام کز خورده!الان دو روزه بو کله پاچه میدم^.^",
    "با دوست پسرم سر یه چیز مسخره دعوامون شد البته اون الکی شلوغ کرد قهر کرد...\n برای بار ۳۳ سوم :| قرار شد که دیگه همدیگه رو نبینیم و بای دادیم :|\nدو روز بعدش تو تلگرام :| پی ام داده:\nتو عروس کسی اگر بشوی\nنگذارم دست رو دست...!!\nمن محمد علیِ قاجارم\nمجلس رو به توپ خواهم بست!!\nاز عکس شناسنامم هم عکس گرفته رو پروفایلش گذاشته زیرش نوشته:\nآشتی نکنی بر نمیدارم آشناها ببینن آبروت بره با اون ابروها و سیبیلات :|\nدیوونه با دیدن این عکس میخوامت :|||\nخودش میگه همه ی بحثمون بخاطر عصبانیتش بود\nاما من نمیدونم چرا هر سال یه روز قبل تولد من عصبانی میشه و یه روز بعدش میاد منت کشی :|\nمدیونید فکر کنید بخاطر کادو بوده ها\nاگر از این هوشش تو دانشگاه استفاده کرده بود الان سه ترم مشروطی نداشت!!!",
    "یه روز وقتی هوا سرد بود دسته جمعی رفتیم حیاط دختر خاله ام میگه سردمه میگم خب برو لباس بپوش میگه نه حوصله ندارم پاشو در رو ببند میفهمی در حیاط رو ببندم هوا گرم میشه!!!",
    "آغا یه روز تلفزیونمون روشن بود صداش رو قطع صدا از بس بابام همیشه میگفت صداش رو کم کن گفت صداش رو کم کن\nبابای شما هم اینجورین آیا؟\nیا فقط ما از این مشکلات داشتیم",
    "مایه دبیر زبان داشتیم دوروز اولی که اومد سرکلاس فهمیدیم تیکه کلامش«چی» هست حالا یه نمونه درس دادنشو توجه کنید(دبیر دفاعیمونم بود البته :))\nارتش اومد چی؟به سربازاش اموزش داد که چی؟ که امادگی داشته باشن بعدش چی؟ حمله شد ولی چی؟ همه اماده نبودن اما اینایی که اماده نبودن چی ؟ و...\nمام اومدیم گفتیم اقا این زنگ میشماریم این چندتا چی میگه ! چی  اول رو که گفت اتفاقی نیافتاد چی دهم و اینا بود که با هر «چی»که این میگفت بچه ها هر هر میخندیدن :/ چ کنیم تیزهوشانه اسکلن دگ : ))))یهو این گفت من حرف خنده داری میزنم میخندین ؟ بعد یکی از بچه ها گفت خانوم چی ؟ = ) گفتن چی همانا و ترکیدن کلاس همانا  : )) اوشونم مارو شست پهن کرد رو رخت اتومون زد گذاشتمون تو کشو : ))) تا خاطره ای دیگر از کندهوشان بدرود : )",
    "به داداشم ميگم اگه تو حموم ج.ی.ش کنی برکت خونه کم میشه........ یه ذره فکر کرده بعدبا تفکر میگه:اِ میگم چرا انقدر برکت خونمون کمه ها........ منم نامردی نکردمو یکی کوبیدم تو پس کلش... خخخخخخ....",
    "به نام او ۰۰۰۰\n\nدیروز رفته بودم داروخونه برای خودم قرص بخرم ،  که یک حاج خانم خییلی پیری با فکر کنم بیشتر از نود سال سن و  عصا و دست های لرزون ، پوستش هم که ماشا۰۰۰ به اندازه پوست کرگدن چروک داشت! اصلن یه وضعی !@_@ اومد تو داروخونه۰ هر قدم که میومد جلو با خودم میگفتم الآن استخوناش می ریزه کف زمین باید بریم جمعش کنیم!!! خلاصه با یه بدبختی اومد و جلوی پیشخون داروخونه وایستاد ۰ \nدکتره ازش پرسید چی میخوای مادر جان ?\nبا خودم گفتم حتما اومده ایزی لایف بگیره دیگه !! \nپیرزنه دست هاش رو گذاشت رو میز و گفت : یک کرم ضد چروک بیار با یه خط لب رنگ زرشکی @_@\nآخه حاج خانووم ! تو الآن باید به فکر مراسم کفن و دفنت باشی ! حالا گفتن امید به زندگی نه دیگه تاااا این حد ! آخه تو الآن دیگه عملا مردی !!!!!!\nاز دیروز تا حالا همین طور دارم تو خیابونا راه میرم نمی دونم چرا به افق نمی رسم @_@???!!!!!!!!",
    "یکی از فامیلامون تعریف میکرد که بردنشون استخر شنا، بعد موقع اذان یه آخونده پیش نماز شده....\nوقتی میرن رکوع یه نفر از ردیف دوم با پا میزنه به ب.ا.س.ن جلوییش\nاون بنده خدا هم که کنار فامیل ما وایستاده بود با سر میره تو پشت حاج آقا!\nحاج آقا هم عمامش  از سرش میفته و موقع نماز و هنگام رکوع با سر میره تو آب استخر...!!!!!!!!!\nبه نظرتون اونایی که اونجا بودن چیرو گاز زدن؟؟؟\n/// ببخشید که قیافشون قابل توصیف نبود...///",
    "سلام \nديروز امتحان رياضي داشتيم سوالات خيلي آسون بود اول از همه امتحانم تموم شد دادمش دست معلم بهش گفتم كه يه نگاهي به برگم بندازه ببينم خوب امتحان دادم يا نه معلمم گفت من هيچي بلد نيستم (منظورش خودش بود)گفتم چرا گفت اگر بلد بودم سه سال نمي موندم شيشم .  آخه سه سال داره پايه ششم رو درس ميده",
    "سیزده بدر پارسال با عمه ام اینا بیرون رفتیم جایی که بودیم دوتا دستشویی داشت که بهم چسبیده بود یکیش زنونه بود واون یکی مردونه\nدوتا صف طولانی هم پشت در تشکیل شده بود که یهو برق رفت و دستشویی ها خیلی تاریک شد\nحالا بشنویم صحبت چندتااز اقایون منتظر واقایی که تو دستشویی هست\nدادا بلدی از حفظ بر....\nداداسوراخ را گم نکنی\nدادا دورش کثیف کاری نکنی \nیهو اون اقایی که تو دستشویی بود گفت نگران نباشید همشا میریزم تو حلقتون حالا دور وبر دهاناتون ریخت طوری نیس کارش ی زبون زدن دورشه\nقیافه مردان منتظر-_-\nقیافه ما^_^\nقیافه اقایی که تو دستشویی بود^==^\nقیافه دستشوییo_0",
    "رفتم خونه ی نامزدم. نامزدم بهم میگه پاشو ظرفارو بشور. باباش بهش میگه چرا خودت پا نمی شی بشوری؟.... برگشته میگه چون گردنم کلفته....... باباشم در یک حرکت انتحاری بهش گفت :گردنه خرم کلفته ولی حداقل اون یه کار مفید میکنه.... خخخخخخ",
    "حالم خيلى خوب بود رفته بودم بيرون يه دفه يه پير مرده رو ديدم داره مياد طرفم وقتى بهش نزديك شدم گفتم سلام وخم شدم كه يه دفه چشتون روز بد نبينه گو****زي**د**م بيچاره پير مرده از شدت خنده سكته كرد هيچى ديگه حال خوشم به فنا رفت:-)",
    "سلام چندوقت پیش تو مغازه دور هم نشسته بودیم سه نفری من بودم و اوستای بنده و رفیق بعدش این اوستای ما اومد تا لیوانشو آب داغ پر کنه از این آب سرد کن ها داریم که هم آب سرد میکنه هم آب داغ بعدش این اوستای ما حواسش نبود دکمه آب سرد رو فشار داد و لیوانش پر آب یخ شد بعد چای کیسه ای رو گذاشت داخل لیوان کلی پایین و بالا کرد و همچنان حواسش به گوشی بود و موقع خوردن چای رسید اومد که چای بخوره قلوب اول و دوم رو متوجه نشد ولی قلوب سوم گفت اااا این چرا رنگ نگرفته و انقد یخه بعد تازه فهمید که چیکار کرده من که داشتم از خنده آب سرد کن رو میجوییدم حالا رفیقش هم که جان به جان آفرین تسلیم کرد.",
    "دیروز داشتیم بادوستم تو بازار میچرخیدیم رفتیم تو یه مغازه\nشلوارای بچگونه پشمی رو که دم پاچه هاش عروسک داره دیده با ذوق و شوق بچگونه رفته از فروشنده میپرسه ::::::::خانم این ساق دستا قیمتش چنده؟؟؟؟؟\nفروشنده با یه نگاه  چقدر خری برگشت گفت: اینا شلوارن نه ساق دست\nینی نابودمون کرد\n\nحالا این سوال پیش میاد که چطوری شلوارو با ساق دست اشتباه گرفته؟؟؟؟\nفقط یه پاچه از شلوارا معلوم بود ماهم دقت نکردیم که چیه",
    "ديروز حالم خيلي بد بود از خونه زدم بيرون رفتم امام زاده \nديدم يكي نشسته خيلي رفته تو حس معنويت وشمع روشن كرده داره دعاميكنه منم آسكاريس درونم گل كرد رفتم پيش شمعارو فوت كردم و الفرار \n\nخدارو شكر حالم خوب شد:)",
    "چن سال پيش ي روز دوستم اومد خونمون خلاصه گوشيش شارژ نداشت از گوشي من زنگ زد به دوست پسرش و باهاش حرفيد بعد يك ساعت فك زدن اومد كنارم ميگه من ميرم دستشويي اگه اين يارو زنگ زد جوابشو بده بگو تو دستشويي \nاز اونجايي كه اين رفيق ما كلا دستشويي نيم ساعت ميره اين پسره زنگ زد بعد از حال احوال خيلي صميمانه بهم گفت واااي تو چقد لارجي من خرم كه تا اون زمان همچين كلمه اي نشيده بودم فك كردم بهم فحش داد گفتم لارج عمته خوتي اصلا جد ابادت پسر پرو بعدم گوشي وقطع كردم وقتي دوستم از دستشووي اومد براش موضوع  گفتم \nچن لحظه سكووووت\nخيره تو چشام\nيهو زد زير خنده حالا بماند كه من چ فحشايي بهش دادم و بدبختيم وقتي بود كه دوست بنده ام داشت بهم ميفهموند لارج يعني دست و دلباز....\nتازه فهميدم چ سوتي دادم من",
    "**********abas_m223********\nدیشب خسته و کوفته از دانشگاه داشتم برمیگشتم نزدیکای خونمون بودم دیدم یکی دم خونمون یه پراید گذاشته اومدم با لگد بزنم صداش در بیاد دیدم درش داغونه کلا رفته تو گفتم ولش کن اینو خدا زده کاریش نداشته باشم بهتره و مورد لطف و کرامتم قرارش دادم !!!\nرفتم تو خونه دیدم آقای مدنی همکار بابام اومده خونمون و بعد از بوس و تف مالی و از این صوحبتا گفتم ماشینو کجا گذاشتید آقا مدنی ؟؟؟تونستید پارکش کنید ؟؟؟\nهمکاربابام: آره عباس جان باهزار بدبختی بلاخره تونستیم با بابات پارک کنیم !!!\nمن : آره معلوم نیس کدوم بیشعوری دوباره ماشینشو گذاشته جلو در ما حالا خوبه نوشتیم همسایه عزیز لطفا اینجا پارک نکنید!!! \nآقای مدنی: عباس جان من پارک کردم جلو در ماشینمو عوض کردم!!!:| \nآقا منم دیدم سوتی دادم اومدم حرفو عوض کنم گفتم ببخشید من نمیدونستم حالا در ماشینتون چی شده با چی تصادف کردید ؟؟؟ \nهمکاربابام: تصادف نکردم یه درگیری پیش اومد جای لگده جای ماشین نیستش ....\nمن: خخخخخخ عجب خری بوده یارو چه زوری داشته کلا در ماشین رو زده رفته تو !!!:) \nهمکار بابام : پدرم زده عباس آقا :|\nحسینمون پووف زد زیرخنده بابام و مامانم رنگشون پرید بابام بهش گفت حسین گمشو بیرون ^_^  \nآقا منم دیدم دوباره سوتی دادم یه لبخند تلخ زدم گفتم منظورم این بود چه خری بوده اون یارو که پدرتون رو عصبانی کرده که اونجوری لگد زده . \nهمکار بابام : راستش با مادرم دعواش شده بود عصبانی بود :| \nآقا دیدم این سری دیگ واقعا ریدم ادامه بدم کار به زن و بچه ش میکشه قضیه ناموسی میشه :)) یه نگاه به بابام کردم گفتم بابا من با حسین لفت میدیم میریم سرخیابون شام هوس فلافل کردیم شما با آقای مدنی و خانوادشون راحت باشید!!!^_^",
    "داشتم تو پياده رو ميرفتم که يهو يه موتوري توي عابر پياده با سرعت از بغلم رد شد و نزديک بود بزنه به من!\nداد زدم اينجا عابر پيادَست ها!!!\nجواب داد اينجا ايرانه ها!!!\nحرفش تا حدي منطقي‌ بود که کاملا قانع شدم!!!",
    "هدی(خواهر کوچولوم،هفت سالشه،اصن نام کاربریم خواهر هدی س!!)رفته کلاس اول!امروز با کلی خوشحالی برگشته خونه:\n-زرا زرا(همون زهرا)امروز ما _َ یاد گرفتیم!!\nمنم کرم درونم بیدار شد!!یوهاهاهاها..(صدای خود کرمه س!!)\n+چی یاد گرفتین؟!\n- عَ عَ عَ عَ...\n+خاک بر سرم،هفت سال خواهر بزرگ کن با هزار امیدو آرزو بفرستش مدرسه برات صدای حیوانی با گوش های مخملی در بیاره!!وایسا دنیا من میخوام پیاده شم!!..\n-ای بابا،زرا بَ یاد گرفتیم، بَ بَ بَ...\n+دیگه چه بدتر،هفت سال خواهر بزرگ کن با هزار امیدو آرزو بفرستش مدرسه برات صدای حیوانی با پشم های وزوزی در بیاره!!وایسا دنیا....\n-مَ مَ ن..زرا مسخرم میکنه..اهو اهو..\nالآن تنبیه شدم،دارم مشقای فرداشو مینویسم:بـ(ب اول)،ب(ب غیر اول)،آ(آ اول)،ا(آ غیر اول)..\nوایسا دنیا من میخوام پیاده شم..:((\nمن::((:(((:((\nهدی::))):)):))\nرضا صادقی::)):)):))",
    "معلم اجتماعیمون یه روز داشت واسه یکی از بچه ها میگفت که وقتی تو حیاط وایسادی چطور تعیین ساعت بکنی با سایه :دی بعد اومد شروع کنه گفت : « نگا کن وای که سادی :|»به گزارش خبرگزاری ها اطلاعی از سلامت دانش آموزان آن کلاس در دسترس نیست : )))) و گویی دبیر ادبیات آن مدرسه سر به بیابان گذاشته  : ) تا درودی دیگر بدرود : ))))))))",
    "یه بار خونه مادربزرگم اینا بودم.تکیه داده بودم دیوار و کتابم دستم بود.بعد پسرخاله بابام اومد تو.اقا ایشون با همه سلام احوال پرسی کرد و دست داد تا رسید به من حواسش نبود دستشو دراز کرد سمتم.....منم هنگ کردم نمیدونستم چیکار کنم کتابمو گرفتم جلوش.                                        بدبخت خودش قاطی کرد.                                                                                                                                                                     چیه؟؟؟؟میخندی؟بهش دست میدادم فساد اخلاقی زیاد میشد خوب بود؟؟؟؟",
    "داشتم با دوستم دعوا میکردم.بهش گفتم قیافت خیلی زاغارته اونم گف خوشگلی داره از سر و روم میباره.اینو که گفت کل کلاس منفجر شد.دوستمم داغ کرد رف پیش مدیرمون.وقتی به مدیر گفت مدیرمون از خنده مرد.فقط دیگه دوستمو ندیدم . از دوستان ساکن افق خواهشمندم مراقب دوستم باشین نره خودشو بکشه.",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nامتحان مطالعات داشتیم بعد که دادم وخوشحال از اینکه بیست میگیرم اومدم بیرون که یادم افتاد یه قسمت نیم نمره ای رو ننوشتم.عاقا من افسردگی گرفتمو (به خاطر نیم نمره؟؟خاک توسرم!!)فرداش اومدیم مدرسه ودیدیم برگه هامون روی میزه شیرجه زدم سمت برگه ودیدم که بعلههههه کامل شدم ومعلم متوجه اشتباهم نشده منم عین خرها شروع کردم به رقصیدن ومیخوندم معلمو اوسکول کردم غلطمو ندیده!!!بعد یکی ازدوستام اشاره کرد که معلم پشتته منم خون خونموداشتم میخوردم برگشتم دیدم هیچکی پشتم نیست یعنی تایه ربع دوستوداشتم کباب میکردم.\nلایک:خوش به حالت مااز این شانسانداریم.\nلایک:کوفتتتتت ت شه آشغال!!!!(–-–)\nلایک:دوستتو عوض من خفه کن.\n:دی",
    "عاغا ما با یکی از دوستای بابام رفتیم شمال  بعد رفتیم  یه رستوران سنتی \nبابام به دوستش گفت  الان یه غذای شمالی خوب برات سفارش میدم \nاونم گفت باشه بعد که غذا رو اوردن به بابام گفت اسمش چیه بابا گفت میرزا قاسمی \nخلاصه خورد خیلی خوشش هم اومد بعد که گارسون اومد میزو جمع کنه به گارسون گفت:\nاز عاغای میرزا قاسمی هم بابت غذای خوشمزشون تشکر کنید \nترکیدیم از خنده",
    "این خاطره کاملأ واقعیه:\nآقا چن روز پیش یکی از دوستام اومده بود پیشم میگفت که اگه کسی سگ ژرمن فروشی داره من میخرم.\nمیگفت قبلأ یه سگ ژرمن داشتم خیلی قوی و وحشی بود اصلأ کسی جرعت نمیکرد بهش نزدیک بشه گذاشته بودمش برا نگهبانی از خونه.\nگفتم خوب الآن کجاست؟\nگفت دزدیدنش!!!\n\n\n\nمن.   -_- !\n\nینی تا هنوز درگیر حرفشم",
    "عاقا خواهرم از اولین سفرهوایش این طورتعریف میکنه که:‏ داشتم مسیر فرودگاه رو خیلی شیک ومرتب و باکلاس طی میکردم و چمدون رو هم میکشیدم؛ نگاه زیاد سمتم بود ولی توجهی نکردم؛ یدفه شنیدم یکی میگه:ببخشید خانوم چمدونتون اونجا افتاده وای نگاه کرده فقط دسته چمدون تو دستش بوده\u2029؛ \n\n\n\n\n\n\n\nباکلاسی‏ ^‏‏_‏‏^‏",
    "آقا امروز قرار بود یه فیلم ترسناک بزاره عموم گفت：من بیرونم نمیتونم ببینم.\nمنه بدبخت اومدم بگم مگه توام قراره ببینی,اشتباهی گفتم مگه قراره \nتوام بمیری.\nهیچی دیگه نفهمیدم چی شد فقط وقتی بیدارشدم خودمو تو وسط کوچه پیدا کردم.\nخو بابا اشتباهی گفتم دیگه چرا اینطوری میکنی.",
    "شهر ما یه شهر بارانیه ( نمیگم کدوم شهر که آبروی طرف نره...)\nباروون اومده همه جا رو آب گرفته بعد با شهردار مصاحبه کردن شهردار میگه دعا کنید اگو ها باز شه...! دقت کنید///// دعا کنیییم..؟؟؟\nمیگم خوبه حالا شهر ما بارونیه هااا...\nاز همتون خواهش میکنم دعا کنید باروون که میباره اگو ها نگیره که شهر رو آب ببره... مسئولامون هم انشاالله دعا میکنن!!!",
    "دیروز تو اداره پسریکی از مراجعین( 5یا6 ساله) رفته بود تو اتاق رییس و نامه هایی که روی میزش بودنو امضا کرده بود تازه مهرم پای همه ی امضاها بود کل اداره رفته بود رو هوا.\nنمیدونید مردم چقدر خوشحال بودن که کاراشون افتاده بود روغلتک ماهم مثل جن زده ها نمیدونستیم چی شده. تا حالا انقد آدم یه جا ندیده بودم  هرکیم که کارش تمام شده بود یا منتظر بود تا نوبتش بشه به بقیه خبر میداد بیان (فکر میکردن حتما روز خاصیه).\nباور کنید وقتی رییس از جلسه شورا برگشته بود اداره مردم راش ندادن تو(خخخخخخ گفتن باید بمونه ته صف تا نوبتش بشه.رییس بنده خداهم هرچی زد تو سرش که بابا من خودم رییس اداره هستم کسی باورش نمیشد(خخخخخ آخه چند نفری به همین ترفند صفو پیچونده بودن) ) خلاصه رییس رفت پیش حراست و با چند نفر از نگهبانا و (البته با سند خخخخخخ) تونست وارد بشه. رییسم منگه منگ شده بود نمیدونست چه خبر شده.رفت پیش منشی و اونم گفت که نامه هایی که امضا کردینو دادم به مراجعین\nرییس:0 0\nمنشی:*،* \nرییس بازم با همون حالت(0 0): کدوم نامه ها؟ کی رفته تو اتاق من؟ \nبعله منشیه عزیز کارشو پیچونده بود و گنش درومد.\nدر همین حالو اوضاع آبدارچی پسرک ماجرارو پیدا میکنه و با مهری که دستش بود میارتش پیش مدیروادامه ماجرا.............\nاما اگه گفتین چطور فهمیدیم کار پسر کوچولو بوده؟؟؟؟ \nیه مهر از پشت زده بود به آقای آبدارچی( ~_~) خخخخخخخخخخخخخ",
    "دبیر ادبیاتمون اونروز زنگ انشا چن تا موضوع داد گفت انشا بنویسید:1.آنچه در مسیر خانه تا مدرسه میبینید\n2.صحنه ورود یک موش به خانه\n3.دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو\nمنم یه برگه برداشتم توش با خط بیش از حد درشت نوشتم:\nصحنه ورود یک موش به خانه:ججججججججییییییییییییییغغغغغ ددددددددااااااااااااااددددددددددد مممممممااااااااااممممممممممااااانننننننننن \nممممممممموووووووووووووششششششششش بعد زیرشم ریز نوشتم:مامانمم که از خودم بدتره!!!!!!خخخخخخ...\nبعد دادمش دس ب دس تو کل کلاس(فقط دست دوستای با جنبم)بین همه میزا گشت بچه ها از خنده غش کرده بودن معلم گف ب چی میخندین؟؟؟بچه هام هیچی نگفتن واسه منو دوستام ک میخندیدیم نفری ی منفی گذاشت!!!\nمگه من حرف بدی میزنم؟؟؟؟؟؟خو صحنه ورود موش ب خونه همینه دیه!!!...(خونمون موش نداره ها واسه خنده بچه ها نوشتم)",
    "یادش بخیر قبلنا تا مامانا 1 جوش یا 1 دونه رو بدنت میدیدن جوری با زبون نرم خرت میکردن که بری پیششون تا خوبش کنن وقتی که گیرت مینداختن جوری محکم میگرفتنت که 70 نسل قبلت هم میومد ضامنت میشد فایده نداشت بعد جوری میفشردنش که 1 لیتر خون از دست میدادی\n\n\nجالب اینجاست از حرکت صورت و لب دهنشون معلوم بود با تمام نفرت و بیزاری اینکارو میکنن اخه ننه من بچتم \n\n\n\n\nاگه تو هم از اون بچه ها بودی بالا سمت چپ صفحه رو لایککک کی کن که همو پیدا کنیم",
    "رفتیم نمازخونه\nهمه رو زمین نشستیم جلوترازهمه یه صندلی و میز گذاشتیم واسه معلمه\nبعد اومده جلومون وایساده میگه خب من کجاا بشینمم حالا؟؟؟؟\nوای خداااا",
    "رفته بودیم خونه ی داییم. زنداییم برامون شربت آورد.من هم می خواستم ادای با کلاسا رو در بیارم،شربتمو تا نصفه خوردم گذاشتم رو میز.همون موقع این پسر دایی دست و پا چلفتی من پاشو زد به میز شربته ریخت رو فرش...........\nمن الان تحت تاثیر فحش هایی که از طرف مامانم دریافت کردم تو تیمارستان بستری ام.\nآی لاو یو مااااااام",
    "عاغا امروز ساعت شش تو مدرسه کلاس داشتیم هوادیگه تاریک شده بود . دیدم معلم پرورشیمون داره توی تاریکی میره سمت اتاق خودش!منم آروم آروم پشت سرش رفتم یهو گفتم پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخخخخخخخخخخخخخخ بیچاره سکته زد منم که غش غش میخندیدم برگشت بهم گفت فائزه مریضی؟؟؟؟دستش همینجوری روی قلبش بود..منم بیخیال کیفم رو برداشتم اومدم خونه...\nههههه",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nمن خودم عشق والیبالم کشوری هم تست دادم قبول شدم.:))))\nبعد داشتیم توکوچه بادوستم والیبال بازی میکردم که همچین اسپکی زدم کف کردم.بعد یه پسره ردشد گف:منم بازی(بالحن بچگانه)منم گفتم بفرما بعد همچین باتوپ اسپک زدم تو سرش که بدبخت افتاد زمین منم رفتم بالحن خودش گفتم:بازی اشکنک داره..:))\nاشکش دراومده بود بدبخت خبرنداره من آجیه داش عباسم اگه شلوارکردی صورتیم بود یه بلایی سرش میاوردم که کف میکرد شانس آورد:((((\nخب حالاسوالات:دوستان پرسیدن که کلنازجان چراشلوار کردی صورتیت پیشت نبود؟درجواب باید بگم که شسته بودم آخه شب مهمونی دعوت بودیم.بازم دوستان پرسیدن که دوستت چی شد؟؟؟باید بگم درجوابتون که دوستم ازخنده مرد‌.پایان:))))))\n:دی.    (*---*) لایک:پسره حقش بود خواهر... لایک:عاورین به این شجاعت  ولایک:کاشکی به پسره میگفتی بادم شیر بازی نکن اونوقت هیجان انگیزتر میشد.",
    "باﻻخره به يكى از فانتزى هام رسيدم... \n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nداشتم سيب زمينى سرخ ميكردم مامانم امد يكى برداره....كفتم دست نزن كمه... خيلى حس خوبى بود   _ ... . . . . . . . . . .  جان؟ اره بهترم...كبودى صورتم بهتر شده... دكتر هم گفته 2-3 هفته ديكه ميتونى راه برى...",
    "پسر همسایه ی ما کلاس سوم دبیرستانه اونوقت با سرویس میره مدرسه!\nحالا مینی بوس و اینا هم نه... از اون ون سبز کوچیکاا\nدقت کنید ///// سوم دبیرستاناااا (واقعی)\nدخترا؟؟؟ پرچممون زیادی بالا نرفته؟ نظرتون چیه یکم به پسرا فرصت بدیم تا خودشونو بکشن بالا...؟ B)",
    "کوچیک که بودم همش میگفتم می خوام جراح مغز بشم...\nبابامم می گفت فائزه جان تو جراح مغز هستی بهتره جراح قلب بشی :(\nیعنی بهم امید میداد در حد لالیگا هاا...\nیا مثلا وقتی تو ماشین داییم اینا می نشستم و بادختر داییم که همسنمه صحبت می کردم داییم می گفت آدم یکسره رادیو روشن کنه بهتره تا اینکه شما دوتا حرف بزنین....\nخرابم آقا،خرااب",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nعاقا سر کلاس بودیم داشتیم دینی میخوندیم.تومتن درس نوشته بود که یکی نمرود رو به چالش دعوت کرده بود.بعد من که دست پرورده ی شما فورجوکیام بلند جلو معلم گفتم:من نمرودو به چالش سطل آب یخ دعوت میکنم. کلاس منفجر شد بچه هاگفتن بیگ لایک.معلممون هم گفت:اسمت چیه خوشمزه؟؟منم گفتم *******گفت گمشوبیرون.هیچی دیگه داره بارون میاد قندیل بستم همنشین کلاغاشدم آی لاو یو معلم ککککصصصاااافففططط:(((((    \nلایک:خخخخخخ\nلایک:حقن حقا ترترترتر\nولایک:آخه چه موقع مزه پروندن بود خوشمزه؟؟؟؟؟\nلایک میکنی یا به چالش قیرداغ دعوتت کنم؟؟؟؟(π---π):دی",
    "با داييم رفته بوديم ماشين قيمت كنيم رفتم نزديك يه ماشينه حواسم نبود به فروشنده گفتم حاجي اين ماشينا كيلوچنده\n\n\n\nخدافروشنده رو رحمت كنه مرد خوبي بود",
    "امروز دبیر زیستمون بدفرم مریض بود،درسمونم انتشار بود(زیست۲)گفت هرکس بیاد جای من تدریس کنه مستمرشو بیست میدم تا آخر ترمم از پرسش نمیکنم!\nمنم یه جو گرفتم(ینی برق سه فاز بگیره اما جو نگیره!)بلندشدم گفتم من میام!\nخلاصه یه قسمتی رو به خوبی و خوشی گفتم آخراش بود دیگه دیدم نمیتونم!\nجاتون خالی یهو با سرعت نور برگشتم ماژیکو پرت کردم سمت بچه تنبل کلاس:\n+مسعودی الان چی گفتم؟\n-میدونم چی گفتی ولی حال ندارم تکرارش کنم\n+بچه ها همه این قسمتو فهمیدن؟\n-بحله\n+پس سریع ی برگه دربیارید میخوام از همین قسمت کوییز بگیرم!!\nدبیر:زهرا چیکار میکنی؟!\n+خانوم خودت گفتی تدریس کنم!\n*آره ولی نگفتم پرسشم بکن!\n+خانوم گه نمیدونی تدریس و پرسش دو جز جدا ناشدنی علم هستن؟!نکنه بخاطر مریضی سلولای مغزیت نابود شدن؟!دهنتو باز کن بگو آآآآآآ...\nکل کلاس:هارهارهار...\nمن::D:)):))):))))))\nدبیر:زهرا میتمرگی سرجات یا بتمرگونمت؟!\nمن:بیست مستمرمو رد کردی میشینم!!\nدبیر:بشین بیستت دادم!!:))):)))\nمن::دی دی دی\n(دوستان ببخشید طولانی شد!!)",
    "عاقا اونروز داشتیم با فک و فامیل اسم فامیل بازی میکردیم. گودزیلامونم که دانشمندیه واسه خودش بازی کرد قرار شد با (و) بنویسیم. \nحالا نوشتیم تموم شروع کردیم خوندن. بماند که پسردایی گرام قبلش چی نوشته بودو هیچ ربطی هم به (و)نداشت\nاشیا نوشته بود متر بعد که خوندش گفت موتور بعد قرار بود با(و) باشه.\nدیگه خودتون تصور کنید چه حالی داشتیم. \nمگه میشه؟!  مگه داریم؟!",
    "خخخخ تف(علامت اختصاصی)\nیه بار یه پشه اومدنشست رو زمین منم داشتم درس میخوندم عاقا این پشه ازبس رفت اینور رفت اونور حرصمودرآورد.منم سریع یه لیوان گذاشتم روش(به صورت تکنیکی سریع) بعد هرهر میخندیدم ونگاش میکردم منتظر بودم جون کندنشو ببینم ده دیقه بیست دیقه وایسادم این نمرد(لامصب فک کنم چیپس چی توز داشت هواکم نیاورده بود!!)بعد من اعصابم خورد شدلیوانو برداشتم ومیخواستم باکتابم بکوبم توکلش که دررفت.کککصصصااااففطط حاصل بیست دیقه انتظارمو به بادداد.منم از شدت حرصم خون خونمو میخوردم لیوان وپرت کردم تو دیوارو شکوندمش.کتابمم پاره کردم‌.بماندکه مادرم چه بلایی سرم آورد.‌..\nلایک:چقد وحشی تو!\nلایک:خداسر دشمن آدمم نیاره خیلی بده۰\nولایک:خوب میشی قرصاتو خوردی؟؟؟؟؟(@--@)",
    "سلام بر همه.\nآقا این خاطره ای که میخام بگم،بیشتر مربوط به اساتید محترم هست، حتما توجه کنن!!\n\nآقا ما یه مدتی هست که توی ساختمون دانشکده مون بنایی داریم. یعنی هر جا میری، می بینی یه تپه از سیمان و خاک و فرغان و این چیزا هست!! چون دارن در سطح وسیعی توی دانشکده مون، تعمیرات انجام میدن. یکی از جاهایی که دارن تعمیر میکنن، گلاب به روتون، دسشویی هاست!!\n\nخلاصه، بچه های کلاس ما چند روز پیش امتحان داشتن، (من این درس رو ترم پیش پاس کردم) ، جاتون خالی چه امتحانی!! از قرار معلوم خیلی سخت بوده...\nترم های پیش، استاده، از نمونه سوالای ترمای قبلی سوال میداد، ولی این ترم،سوالای جدید و سخت طرح کرده بود!!\n\nآقا خلاصه، بعد از امتحان چند تا از این همکلاسی های ما میرن پیش استاد واسه التماس نمره و این حرفا، که اونجا با یه صحنه خیلی خنده دار رو به رو میشن...!!\nسقف بالا سر استاده، انگار سوراخ بود و نشتی داشت، از اون بالا، یه آبی می ریخت روی میزش!! حالا مهم اینه که این، آبه چیه... عرضم به حضورتون که بالاسر اتاق استاد ما، دقیقا دسشویی قرار داشته و آب فاضلاب همینجوری می ریخته روی میز این استاد ما!! حالا بچه های ما هم مگه می تونن جلوی خنده شونو بگیرن؟!! خلاصه همونجور دست از پا درازتر بر می گردن!! خخخخخ\n\nخلاصه میخاستم بگم که اساتید محترم! بترسید از اون روزی که خدا بخواد تلافی این امتحانای سختی که از بچه ها می گیرین رو در بیاره...!!! خخخخخخ\n\n\nکلید اسرار - این داستان : دسشویی دانشگاه",
    "چند ماه پیش یه وانت پیچید جلوم ترمز گرفتم ولی چون سرعت زیاد بود خردم به سپرش چراغ راهنمای ماشین من شکست\nوانتیه：خانوم چیکار میکنی؟!\nمن：ببخشید یهو پیچیدم جلوتوناااا\nوانتیه：ندیدمتون\nمنo_O دلیل میشه بپیچید یهو وسط خیابون الان هم اشکال نداره راه بیافتید بریم ترافیک درست نشه چیزی نشده که\nوانتیه：بریم ؟!\nمن：پ ن پ میخواهید وایستم از سپرتون معذرت خواهی کنم؟!!\nوانتیه@_@\nملت:-D\nمن:-)",
    "دیروز بعد باشگاه داشتم میرفتم خونه ک یدفه مخاطب خاصم زنگ زد میخوام ببینمت با اشکو گریه منم ترسیدم ک خدایا چه اتفاقی میتونه افتاده باشه..\nخلاصه زیر بارون مارو کشوند کنار ساحل منم دارم سکته میکنم ک خدایا چی شده ..\nدیدم اومد سرش پایینه گفتم نگین چی شده؟؟\nنگین:هیچی فقط خواستم ببینمت مث تو این فیلما زیر بارون قدم بزنیم کنار ساحل..\nمن:پووووووف..جون ب لبم کردی..یه لحظه فک کردم همه چیزو فهمیدی!!:-[ \nنگین:چی؟چیرو میخواستم بفهمم؟؟\nمن:هیچی بوخودا\nنگین:سینا مگراینکه نگیرمت\nمن:غلط کردم فرررررررررررااااااارررررر",
    "عاغا ما یه بار خواب بودیم صدای جیغ و داد منو از خواب بیدار کرد..پاشو دیدم همه اعضا فامیل رفتم ته هال پشت هم وایستادن میگن:سارا بیدار شو ..سوسک بالاسرته(پسر خالم و داییم هم بوقن اون وسط)\nمنم تو خواب و بیداری بودن اینا هی میگفت سارا سوووسسسک سوسسک\nمنم که یه ورم میگه بخواب بخواب یه ورم میگه بکش بکش\nایناهم اینقدر سوسک سوسک کردم عصبی بلند شدم یه مشت نثار اون سوسکه که رو دیوار بود کردم بخش دیوار شد...خلاصه سوسکه رو کشتم اما نمیدونم چرا دو هفتس کسی از کنارم رد نمیشه :|",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n♥♥♥ سلام ♥♥♥\n\nدیشب گودزیلامون اینجا بود.من داشتم فوتبال میدیدم .هییی داشت اذیتم میکرد .منم بهش گفتم نکن میزنم خردت میکنم ها .عاقا تحت هیچ شرایطی دس بر دار نبود.منم گفتم این که ادم بشو نیست .دستاشو گرفتم صفت .نمیتونست تکون بخوره .انقد اه و ناله کرد تا ولش کردم .بعد اومد رو دستام چنگ انداخت منم رو دستاش چنگ انداختم .دیگه کار ب جایی کشید که ی جای سالم رو دست و صورتمون نمونده بود تا چنگ اندازی نکرده باشیم .\n\n\n\n\n\n\nی همچین روان پریشایی هستیم .ما:-)",
    "_/علامت اختصاصی/_\n/////دخترک آریایی////\n عاقا سلام\nما عید غدیر رفته بودیم روستا دید وبازدید(جا شوما خالی) بعد ما داشتیم میرفتیم مسجد عموی بابامونو دیدیم(یه مرد حدودا70ساله)بعد من رفتم تبریک عید بهش بگم هول شدم به جای اینکه بگم عیدتون مبارک گفتم زیارت قبول^_^\n                               قیافه اون0_0\n              قیافه من بعد از فهمیدن سوتیم0...0\n  بعله یه همچین دختر باسوادی هستم من\nحمایت کنید لدفن(پست اولیم)",
    "آقا(آره داداش درستش این شکلیه) امروز اولین روزی بود که واسه کار آموزی رفتم اداره گاز. توبخش خدمات مشترکین یه میز با یه سیستم بهم دادن فعلا مشغول باشم. از قضا اغلب مشترکین عزیزودوست داشتنی والبته بسیار گرامی برای راهنمایی راجب قبوض،بدهی ها،نصب،تعمیرات والبته شکایاتوغیره به من مراجعه میکردن وازم راهنمایی میخواستن(فکر کنم چون خیلی خوشتیپم فقط به من مراجعه میکردن) (نه داره آخه،تو منو دیدی که میگی خوشتیپ نیستم) (بگذریم).بعد از این که من راهنماییشون میکردم بقیه بروبچه های گل اداره صداشون میکردنو دوباره بهشون میگفتن که چیکار کنن و بازهم در اغلب موارد کاملا برعکس اون چیزی که من میگفتم راهنماییشون میکردن.خخخخخخخخخخ\nبنده خداها بیشتر از این که حواسشون به کارشون باشه به من بود که خرابکاریامو درست کنن.\nشانس اداره گازو میبینی!!!!!\nکارآموز گرفتن عصای دستشون باشه شدم بلای جونشون.خخخخخخخخخ\nراستی اینم بگم اون اربابان رجوع هم که نمیدونستم چه جوابی بدم مستقیم میفرستادمشون سراغ رییس،کار به جایی رسیده بود که بعد از نماز رییس اومده بود تو خدمات مشترکین.خخخخخخخخ\nکلا بخام بگم امروز سخت ترین روز کاریه اداره بود.خدابه دادشون برسه فرداوفرداهای دیگه روهم باید برم پیششون.\nهمینجور اگه پیش بریم فکر کنم تا پایان کارآموزی کارکردن تو این اداره جزء مشاغل سخت قرارداده بشه.\nولی نمیدونید راه انداختن کار مردم و لبخندروی صورتشون چه حس خوبی به آدم میده.\nلطفا فحش ندید قول میدم کمتر خرابکاری کنم.",
    "یه بار با مامانم و خالم و بابام رفته بودیم واسه من مانتو بخریم...\nوارد یه مغازه شدیم، مرده پرسید واسه کی مانتو می خواین؟\nمامانم گفت واسه فائزه\nنه خداییش... اون بنده خدا از کجا باید می دونست که بین سه تا خانم من فائزم...؟!؟!؟!؟!",
    "دیروز دقیقه ی 92 از رو مبل بلند شدم و به مامانم گفتم حرص نخور من هر دفعه از مبل بلند شم و بیام اینجا همون لحظه گل میزنیم تاخواهرم اومد بگه ببند دهنتو و اینا همه خرافاته گل زدیم :دی این سومین باره ک این اتفاق می افته.ب مظلومی بگید بیاد منو ببنده ب مبل اونوخ بره با خیال راحت ببره :دی",
    "عاقامایه معلم داریم دست خودمون نیست تامیبینیمش میخندیم عاقایه روزسرکلاس انقدرمسخره بازی درآورده بودیم خندیده بودیم که نگو\nبنده خداداشت نکته ادبی درس میدادیه دوست دارم اسمش(حمیده اس)اون روز به معلم میگه اجازه نهادچیه؟بیچاره توضیح داد گفت گذاره چیه؟توضیح داد گفت فاعل ومفعول چیه؟اون بدبخت فلک زده هم توضیح دادعاقامن نمیدونم اون روزدوستم چیزی کشیده بودخوابش میومدالکی شادبودمعلم روبرای پاک کردن نیم کیلوباقالی لازم داشت اصن نمیدونم \nدوستم برگشته میگه فعل چیه؟\nقیافه مااون لحظه=-O =-O =-O =-O \nقیافه معلم:-$ :O وجمله ای که نمیدونم باچی قاطی کردگفت حمیده دیگه خیلی بسه دیگه\nبیچاره رفت ماودوستمونوخنده هامونوجمع کنه بدترگندزد\nوای مااون روزکل کلاس روازخنده گاززدیم کلاس تموم شدمعلم بیچاره خودشم انقدخندیده بوددیگه نمیتونست حرف بزنه\nتاگیرتون بیادازاین دوستاومعلما",
    "سرکلاس بودیم میزدیم میرقصیدیم......\n\n\n\nناظم اومد گفت:عروسی باباتونه؟ ؟؟؟!!!!!\n\n\nیکی از بچه ها بلند شد گفت: بله\nشمام دعوت نیستید بفرمایید بیرووووون",
    "یه خاطره خیلی جالب از کنکور حتما بخونید...:)\nروز کنکور تجربی رفتیم سر جلسه دقیقا یه پسره کناره من نشسته بود قیافش جوری بود که فکر تقلب اینا داشتش...\nخلاصه کنکور شروع شد به من برگه ی d  افتاد به اون f من شروع کردم به تست زدن سر زبان بودم که متوجه شدم من هر چی دارم میزنم اینم داره همونو میزنه بعضی سوالاتم که نزدم اونو داره برای خودش میزنه...\nخلاصه رسیدیم به اختصاصیا اونا هم زدم یه نگاه به ساعت کردم دیدم 5 دقه مونده منم که کارم تموم شده بود یه نگاه کردم به دوستم علامت دادم تموم شد بریم گفتش باشه این پسره هم سمت چپم بودش نگاهش کردم دیدم داره یه جوری خوشحالی میکنه که نگو.خلاصه پاسخنامه رو برداشتم که برم تحویل بدم...رفتم در گوشش گفتم داداش نابود شدی..!!\nگفت: چرا؟\nگفتم سوالای من d برای تو  f ... گریش گرفته بود که نگو من در میون راه که برم پاسخنامه رو بدم داشتم از خنده زمینو گاز میزدم...\nولی دلم براش سوخت...\n:))",
    "یکی از سوتی هام اینه که ی انشا نوشته بودم از خودم خوندم معلم گفتش که واقعا همچین چیزی پیش اومده ؟؟؟(در مورد ی بچه گدا نوشتم)\nگفتم اره بابا گفت بچهه الان چند سالشه گفتم خیلی وقتت پیش بود  مامانم تعریف کرد برا مامانم پیش اومده بود!!حالا گفته بود سر کلاس بنویسید !!! \nگیر داد چرا ننوشتی منم گفتم چن وقت پیش گفته بودیکممم تقییر دادم !!گفت حالا بهترین روز مامانت بوده پس منظور از خواهرمم خالت بوده!!18دادo_O\nمنم اومدم بشینم بچه ها گفتن برو اونورو واست پر کنه خانم منم با صدای پسر عمه زا گفتم هاااااچیییی هول شده بودم میفهمی!!اولین پستمه از قبل میام همه پستارو لاییک میکنم ولی تازه عضو شدم مرسی",
    "آقا(بله درس نوشتم) ما ی دبیر عربی داشتیمو داریم(پارسالو امسال)\nک اسمش خانم  باتجربه بود منم ک عاشق درس عربی از معلمشم خیلی خوشم میومد\nحالا این ماجرا ک میخوام بگم مال سال پیشه,در کلاس پارسال ما جوری بود ک دیوار دقیقا پشتش بودو وقتی در تا ته باز میشد دقیقا روی دیوار قرار میگرفت(ادبیاتم تو حلقتون)ی بار منو دوستم داشتیم از در کلاس میرفتیم بیرون(در واقع بیرون نمیرفتیم عین وحشیا میدوویدیم بیرون)ک من درو محکم باز کردم نگو معلم عربی ما داشته همزمان وارد کلاس میشده هیچی دیگه بیچاره یکی از در خورد یکی از دیوار!!!\nچون منم ک نامردی نکرده بودمو محکم درو کوبیده بودم(ناخواسته بود)تو سرش بد بخت یه بار جلوسرش از در محکم ضربه خورد رف عقب ی بارم از دیوار پشت در ضربه خورد...هیچی دیگه توقع داشتیم ضربه مغزی شه(حالا دور ازجون)ولی چیزیش نشد.خلاصه حسابی معذرت خواهی کردم دیگه تا آخر سال همش استرس داشتم ک نمره مستمرمو کم بده ولی دمش گرم معلم خوبی بود نمره اصلی خودمو داد.(ببخشید  اگه ی کوچولو طولانی شد.)",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n♥♥♥ سلام ♥♥\n\nاین خاطره شوهر خواهرمه...میگفت دبستانی بوده معلمشون صداش میکنه پاتخته ریاضی حل کنه.اینم نمیدونسته .معلمشون میره کنارش وایمیسه انگشت اشارشو میزاره وسط پیشونیش .میگه تو باید با این انگشت من بجنگی .اونم انقد انگشتشو فشار میده که جاش رو پیشونی شوهرخواهرم مونده ...منم یه شب بهش گیر دادم که پیشونیت چرا اینجوریه که داستانشو برام تعریف کرد...\n\n\n\n\n\nبدبختا معلم سادمیسی داشتن.",
    "پارسال واس روز معلم فک میکنین کادو چی دادم به تیچرمون?(جمله بندیم تو حلقم!) یه جعبه ی بزرگ که در ظاهر توش شیرینی بود. خلاصه گفتیم تیچر. کادوتو باز کن اونم گف اول شیرینی وقتی در جعبه رو باز کرد دید بللللله نون بربری خاشخاشی ولی دمش گرم باجنبه بود وگرنه اون ترمو پاس نمیشدم.درحال حاضر من:-) سرود ملی چین:-Sآبهویج بستنی که تویخچاله و مامانم نمیذاره بخورم:-Pتوروخدا من تازه واردم انقدر سخت نگیرین تاحالا فقط یدونه از پستام تایید شده-:)",
    "یه مدت میرفتم بیمارستان واسه دیدن دوره \n\nیه روز داشتم از ملت خون میگرفتم \n\nیه پسری به پستم خورد اومده بود, واسه اهدا خون, خونو که \n\nازش گرفتم گفتم: که تا 24 ساعت نباید ورزش های سخت داشته باشه!\n\n_ نه خانم من امروز بعدازظهر مسابقه دارم!!!\n\n_ عاقا من واسه خودتون میگم ضعف میکنین!\n\n_ نه الا و بلا من امروز باید مسابقمو برم..\n\n_خب حالا چه مسابقه یی؟\n\n_مــِنـــچ ^__^\n\nخدایا یه پولی به من بده یه عقلیم به این بده :|\n\n نمـــک >_<",
    "سرکلاس شیمی عمومی نشسته بودیم بعدش استاد داشت در مورد اووگادرو حرف میزد که چه فردی بوده ...\nهی میگفت نمیدونید چه ظلمی بهش کردن...\nاین بیچاره دق کرد..زبونوشو بریده بودن ...ازادی بیانشو از دست داده بود...هر چی میگفت تکذیب میکردند .شما نمیدونید این چی کشیدش نمیدونید ...اگه بدونید دلتون براش کباب میشه ...\nمن از اخر کلاس دست بلند کردم گفت استاد شما همه دورش بودید مگه...!\n\nکلاس رفت رو هوا بچه ها نزدیک بود دیگه خودشونو با hcl حل کنند...\n\nاز اون ور خوده استاد منو نگاه میکرد میخندید تا اخر کلاس جو شادی بودش...",
    "عاغا من يه روز رفتم خونه خالم بعد دختر خالم خيلى كرموعه خيلى:| از شانس بده منم اون شب باهاش تنها بودم:|\nاين خونه رو گرف تاریک کرد:| اول یه کتاب ترسناک درباره جن اورد خوند:| بعد ی فیلم ترسناک گذاشت :| چون نتونستم زیرنویساشو بخونم فقط همین قدر فهمیدم ک یه جن بود ک با اره برقی اینو اونو نصف میکرد:|منم ک مثل سگ از جن میترسم:|\nخلاصه موقه خواب شد، این ماسکا هست شبیه صورت ارواحه:| اونو گذاش رو صورتش نصف شب اومد بالا سرم نشست قرآن میخوند،یدفه چشامو وا کردم اینو دیدم ای جیغ زدم ای جیغ زدم فک کردم عزراییله:((( دختره وحشى:((((",
    "آقا یعنی الان دو ساعته تمام اعضای خونواده ما بسیج شدن تا یک کلید رو پیدا کنند و طبق معمول مامانم میشینه یک جا و برای خودش یک چایی می ریزه تا مثلا بتونه فکرش رو جمع کنه ببینه کجا کذاشته این کلیدو. جالبش اینجاست که اگر به جایی هم شک کنه یکی رو صدا می زنه تا محل مشکوک رو خوب بگرده (بیگاریه دیگه میشه چه کارش کرد). \nخدا می دونه من تمام خاک گلدونا رو هم شخم زدم نبود که نبود.\nداداشم میگه سه بار سوره کوثر رو بخونید پیدا میشه. مامانم هم بلند بلند می خونه میگه بذار کلیده هرجا هست بشنوه!!!!\nحالا سه بارو خونده میگه بذار یک بار دیگه بخونم کار از محکم کاری عیب نمی کنه. بابام میگه نه چهاربار نخون شاید چهاربارش یک خاصیت دیگه داشته باشه ما که خبر نداریم :))))) هیچی مامانم وسطای بار چهارم قطع کرد. اولین بار بود که می دیدم اینقدر زود قانع شد.\nکلیده هم جای خاصی نبود توی جیب مامانم بود. همیشه همینه. فقط یکی نیست بگه خوب اول تمام جیب های مامانتون رو بگردین بعد مولکول به مولکول خونه رو وارسی کنید. :)))))",
    "این مدت به خاطر کارهای پایان نامه م همش جلوی لپ تاپ ولو بودم (میگم ولو شما بشنوید پخش و پلا)یعنی صحنه ای دیدنی ,دور و برم پر برگه و لیوان و .... \nکار پیش امد رفتم بیرون مامانم رفته تو اتاقم یه وسیله بر داره امده بیرون به بابام گفته\nمامانم：نمیدونم چرا حس میکنم تو اتاق این دختره یه چیز سر جاش نیست!!!\nبابام：چی؟!\nمامانم：همیشه یه چیزی وسط اتاق بوداا!!!!!\nبابام：یعنی فرش اتاقش نیست؟!!!!!\nمامانم：اهان خودش ولو زمین نبود\nمن:-(\nبابامo_O\nمامانم:-)\nیعنی منو با اشیا اتاق یکی کرده انقدر تو اون حالت دیده!!!!",
    "یکی از فامیلامون که پسر بود تعریف میکرد که یک هفته مونده به چهارشنبه سوری مدرسشون اعلام کرده بودن که باید تا روز چهارشنبه سوری و خود چهارشنبه سوری هم بیاین مدرسه\nفامیل ماهم ترقه داشت\nزنگ بعد میره میبینه در دفتر نیمه بازه\nترقه رو روشن میکنه و میندازه تو دفتر و درم میبنده\nبعدم میره پایین و با خیال راحت دستاشو میشوره و میاد بالا!!!\nآخرم کسی نفهمید که کار اون بوده و مدرسرم چهار روز مونده به چهارشنبه سوری تعطیل کردن...!!!!!!!!!! \nقیافه ی فامیلمون D:\nقیافه ی مدیر و معاونا :D",
    "تو سرویس بودم بعد یه هو سرویسم ترمز گرفت ملیکا(کلاس دوم دبستان هم سرویسیمه)با مخ رفت تو صندلی بعد روژین(کلاس سومیه)هی به راننده سرویسم میگه خاله ترمز بگیر ملیکا با مخ بره تو صندلی بعد سرویسم گفت۲۰۰هزار تومن بیارین تا ترمز بگیر بعد فرداش روژین گفت خاله خاله ترمز بگیر بعد اونم گفت پول اوردی؟؟\nبعد روژین گفت نهههههههههههههههه!!!\nاونوخ ملیکا گفت اه اه(منظورمohoh)بچه ها حرف نزنید یه وقت دیدید برا حرف زدنم پول خواست\nسرویسم گفت تو با۸سال سن به من متلک میگی؟باید پول پروییتم بیاریییییییی",
    "..........................arasgm...........   @_@d:-):O  \nآقو یبار مارو دزدیده بودند یه تکه از انگشتمو برای \nبابام فرستادن بابام گفت مدارک بیشتری برای اثبات می خوام \nمن:d\nدزدا:€©",
    "مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود.\nهر وقت دلش واسه امام رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده. اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن.\nوقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به هیئت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش.\nسالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...\nیکی از هیئت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.\nاینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.\nسالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدم.\nچون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.",
    "هم اتاقیم میگه بچه که بوده اون درسی که ژاله به گل اب نمیداده وگل پژمرده میشه. این باخودش فکرکرده که چراژاله به گل اب نداده واینقدفکرمیکنه بهش تا به این نتیجه میرسه که برگه این درس روبکنه وبندازه دوروهمین کارم میکنه..\nبعدمعلمه میاد ازاین درسه بهشون دیکته بگه اینم که نخونده بوده.هی مدادرو رو کاغذفشارمیداده وفکرمیکرده مدادروکه فشاربده خودش مینویسه.میگه هرچی مدادروفشاردادم ننوشت.چندتاضربه هم زدم به سرش باز فایده نداشت. اخرسرمعلمه ازش میپرسه چراچیزی ننوشته.میگه که کتابش این درس رونداره.معلمه هم نگاه میکنه میبینه واقعا نداره. میگه پارش کردی؟ اینم میگه نه از اول توکارخونش اینو نداشته...",
    "عاغا من يه روز رفتم خونه خالم بعد دختر خالم خيلى كرموعه خيلى:| از شانس بده منم اون شب باهاش تنها بودم:|\nاين خونه رو گرف تاریک کرد:| اول یه کتاب ترسناک درباره جن اورد خوند:| بعد ی فیلم ترسناک گذاشت :| چون نتونستم زیرنویساشو بخونم فقط همین قدر فهمیدم ک یه جن بود ک با اره برقی اینو اونو نصف میکرد:|منم ک مثل سگ از جن میترسم:|\nخلاصه موقه خواب شد، این ماسکا هست شبیه صورت ارواحه:| اونو گذاش رو صورتش نصف شب اومد بالا سرم نشست قرآن میخوند،یدفه چشامو وا کردم اینو دیدم ای جیغ زدم ای جیغ زدم فک کردم عزراییله:((( دختره وحشى:((((",
    "امروز داشتم به بچه فامیلمون که کلاس سومه ریاضی یاد میدادم.میخواستم بگم مربع که با زوزنقه قاطی شد شدش مزنقه. من مزنقه رو که گفتم اون پرسید مزنقه چیه دیگه......  منم کم نیاوردم گفتم خاله اینا رو وقتی بزرگ بشی بهت یاد میدن وقتی همسن من شدی. اونم فوری وسط  اون همه فامیل داد زد گفت مااااااماااااان مزنقه چیه.مامانش گفت کی بهت گفته اونم گفت خاله ریحانه*خاله ش نیستم* گفتن خاله ریحانه همانا و منفجر شدن جمع همانا....                               لامصب تا چند روز افسردگی گرفتم......",
    "خواهر من شش سال پیش یه لپ تاپ خرید  ۱۵ اینچ\nحالا چند روز پیش من لپ تاپ خریدم ۱۴ اینچ با حدرد یه تومن تفاوت قیمت!!!!!\nمامانم امروز گیر داده لپ تاپ تو کوچیکتره چرا گرون تره!!!!!\nمنo_O\nمامانم:-)\nدنیای دیجیتال@_@\nهیچی دیگه فکر کنم لپ تاپم سکته زد سوخت",
    "امروز سر کلاس چون معلم نداشتیم همچین بزن و بکوبی بودا.منم شدم رهبر بچه ها که یکهو یکی از بچه ها رفت به مدیرمون بگه.مام که مسه سگ از مدیرمون میترسیم.منم کرم درونم روشن شد.به بهانه اینکه برم دنبالش زدم بیرون.2 مین گزشت منم یهو کوبیدم به در کلاس..... یهو کلاس مسله چی ساکت شد منم صدام خیلی شبیه مدیرمونه.شروع کردم به داد و بیداد.بعدش بچه ها شروع کردن که تقسیر ریحانه بود خانم.منم گفتم نخیر ریحانه بچه خوبیه.همه بچه ها سرشون پایین بود که یکی بهم نگا کرد.گفت اینکه ریحانس.....                                               خودتون دیگه تصور کنین قیافه بچه هارو.                                                                 منم خوشحال و خرسند با کمال ارامش محو شدم.  راستی پست اولمه هاااا",
    "نشستیم سر کلاس ریاضی \nمعلم ریاضیمون میگه بچه ها اندازه پاره تخت b چقدره؟؟!\nپاره خط :((\nپاره تخت۰_۰",
    "ديـــروز داداشـــم با يه حالت دلسوزانه اي نگـــام كرد و گفت:\n\"تو خونـــه هم كه هستـــي آرايش كن رويـــا\":(((((\nرويا زشتـــولك^___^",
    "دیدین بعضی ازدبیراومعلما(تقریباهمشون)آخرسال روزآخرخداحافظی میکنن بابچه ها؟؟؟پارسال دبیرمطالعات مام روزآخراومدخداحافظی کنه گفت اومدیمو من همین فرداافتادم مردم...دوستم سولمازاومدبگه خدانکنه یکم دیرگفت ک معلم رفته بودتوجمله بعدیش گفت:البته حالااومدیمونمردمو هزارسال زنده موندم دست من نیس ک...یهودوستم گف:خدانکنه خانم!!!\nهیچی دیگه دبیرمون توافق محوشد...مام همگی باهم وقت دندون پزشکی گرفتیم چون همه میزاودرودیواروتخته رودسته جمعی گاز زده بودیم!!!خخخخ\n.\n.\n.\n.\nقیافه دبیر:o-O\nمن:-)\nدوستم:-X\nبچه ها:-)))))))))))))))\nراستی اولین پستمه خیلی وقته میام اینجا پستارو میخونم ولی عضو نبودم",
    "عاقامایه معلم ریاضی داریم یه لحجه داغونی داره حالامن کاری به لحجش ندارم یه مغزداغونی داره پشت هم بهش بگی دوکلمه روبگی مغزش هنگ میکنه بازم من به اونش کاری ندارم این که کدوم دانشگاهم به اون مدرک داده هم کاری ندارم\nعاقااین بااین مغزش بایدمیرفت معلم اول ابتدلیی میشدنه نهم حالااونم کاری بهش نداریم ولی ناموسن جایی روکه سالی چهارهزاربارمیری رودیگه باهم قاطی نکن امروز داشت میرفت اومدمارودعوا کنه برگشته میگه ای وای چی میکنین شماهم یه ریزفقط بخندیم پاش گیرکردبه میزش نزدیک بودبامغزبره توزمین حالااینم میگیم واس همه پیش میادآقاازکلاس رفته بیرون نمیدونه ازکدوم طرف بره دفتراول رفته راست بعدرفته چپ رفته دفتر\nبه نظرشماحق این بیچاره رونخوردن این جاش توعرش بودنه روفرش حقش بودسهمش بود\nمن به شخصه ازش معذرت میخوام بابت این که این جاکنارماس\nاگه میخوای چنین معلی گیرت نیادبکوب لایکووگرنه دعامیکنم همه معلمات این طوری بشن ازماگفتن",
    "هم اتاقی من تو سوتی دادن استادتمامیه واسه خودش.\nمیگه ترم یک که قبول شده اومده  بوده برا ثبت نام دوست دومادشون چون تواون شهری بوده که این قبول شده اومده دنبالشون که بقولی بشه راهنماشون.\nاین دوست مام دیده طرف ادم حسابیه به اصطلاح تصمیم گرفته یه جوری مخ طرفوبزنه.\nاومده برداشته به طرف برای اولین بار اس ام اس داده که سلام کتاب اندیشه یک رودارین؟؟!!!!!!\nحالاطرف واسه خودش مثلامهندسه...\nمیگم با چه عقلی این پیامو دادی.\nطرفم کم محل کرده اصلا جواب نداده..",
    "امروز سر کلاس یکی از بچه ها اومد از جاش بلند شه که سرش خورد لبه ی پنجره\nمعلم پرسید چیزی شده اونم گفت اقا میسوزه\nبعد دستشو زد به پشت سرش وقتی دستشو اورد دید قرمزه\nچنان با جیغ و داد گفت خون خودش که از حال رفت هیچ منم از شدت خنده غش کردم",
    "شما هم وقتی شبا \nیهو از خواب بیدار میشید \nگوشیتونو با یک چشم چک میکنید !؟",
    "بخونیدباحاله\nبادوستم رفتیم سر کلاس ریاضی1دوستم رفت ته کلاس نشست منم بعدش واردشدم ودیدم که هرکدوم ازدختراوپسرامشغول یه کارین.باماژیکی که تودستم بودچندبارزدم به وایت بوردوهمه برگشتن،با صدای بلندگفتم بشینیدسرجاهاتون.ازیکی ازدانشجوهاخواستم یه برگه آچاردربیاره و اسماشونوروش بنویسن وشروع کردم به صحبت کردن.\nمن:توی این کلاس نظم برای من ازهمه چیزمهمتره،توکلاسای من هیچ وقت ازگوشیاتون استفاده نمیکنید.\nترم یکیا:@@ @@ @@ @@ @@ \nدوستم ته کلاس:خخخخخخخ\nبازم من:تا وقتی من سر کلاسم کسی ازکلاس خارج نمیشه و بعدازمنم کسی حق اومدن به کلاسو نداره.یدفه دربازشدویکی اومدتو.\nمن:آقاازجلسه بعدتشریف بیارید.\nاون:استاد بخدا جلسه اوله،ازین به بعدزودترمیام\nمن:اینجادانشگاست،مهدکودک نیست هر وقت بخاید بیاید،ازجلسه بعد زودتر بیاید.(خودشو کشت ولی راش ندادم)\nلیست اسامیو برداشتم که یه نفر تیکه انداخت:ارتش که نیست\nبرگشتم(بااخم شدید):کی مزه انداخت؟\nدانشجو هااز ترس جیکشون درنمیومد.\nچندبار سرمو تکون دادم و گفتم دونمره ازامتحانتونوکم میکنم یادبگیریددیگه مزه نندازید.(شروع کردن به التماس کردن و دوست مزه پرانشونو مثل کلم فروختن.منم نامردی نکردم گفتم وسایلتوجمع کن برودرسو حذفش کن)\nمزه پران:استادتوروخدامن که چیزی نگفتم.استاددیگه حرف نمیزنم(بعداز کلی التماس دلم واسش سوخت بهش یه پروژه دادم بره انجام بده جلسه بعد بیاره ولی ازون دونمره کم کردم ازکل کلاسم یه نمره)\nدانشجوها:@@ @@ @@ @@ @@ \nبازم دوستم اندرته کلاس:خخخخخخخ\nیدفه استاداومدتوکلاسومنودیدویه نگاه به کلاسوهمچنین به دوستم که داشت تیکه های صندلیوازتودهنش باخلال دندون درمیاورداندخت.\nاستادباخنده:بعد از نه ترم هنوز آدم نشدی.\nمن:استاد یکم دیر تر اومده بودی میفرستادمشون برن.خخخخخ",
    "یه بار سر کلاس ادبیات بودیم ، نمیدونم سر چی شد که یه دفعه معلممون گف : اینجا کلاس درسه ، باید یاد بگیرید، نیومدید کافه گلاسه بخورید که....\n\nبعد یکی از این رفقای ما از اون ور گفت : ما فقط کافی شاپ میخوریم....\n\nیکی دیگشونم گفت : ما هم فقط کافی نت میخوریم...\n\nخیلی دوستای عتیقه ای بودن ، یادشون بخیر.....",
    "رفتم خونه دیدم چراغا خاموشه فط یه نور لایت از پزیرایی میاد\nبا اهنگ ملایم :0\nرو نوک پا رفتم دیدم بعععله\nگودزیلاهامون جمع شدن دوبه دو دارن تانگو میرقصن!!!6-تا9 سالن-\n\n اونوقت من قد اینا بودم ی کش شلوار میگرفتم باقی بچهاو مینداختم توش میگفتم:هعی!برو اسب خوبم تازه خریدمت!!\n\no_O",
    "بابام از سرکاراومده\nگودزیلامون که هشت سالشه تو حمومه\nبابام برقو خاموش کرد داداشم داد زد وحشیییییییییییییییی\nالهی آب خوش از گلوت پایین نره…\nبابام گفت علی منمااااااااا…\nاونم رفت درستش کنه گفت اااااااا ببخشید\nمن فکر کردم شیما بود آخه اونم از این غلطا زیاد میکنه…\nخخخخخخخخخخخخخ قیافه بابام در اون لحظه :|\nقیافه منو مامانم:))))))))))))))))))))))))))\n\nیکی بیاد منو جمع کنه دارم کیبوردو گاز میزنم….",
    "کلاس سوم ابتدایی بودم  خطمم تو افساید !! تصمیم گرفته بودم یه سرو سامونی به خط داغونم بدم *^_^*\nآقا ما نشستیم مشق شب ببنویسیم : سر کشای  «ک» و «گ» رو خیلی بلند گذاشتم و همه ی حروفو رو یک خط صاف چیدم ...\n فرداش معلممون اومد تکلیفا رو نگا کنه .... \nهیچی دیگه تا دفتر ما رو دید یه نگا به ما کرد و یه نگا به دفتر با کتابش چنان کوبید پس کلّم که فک کنم مخچم سه سانت جا ب جا شد 0_o \nهر چی میگفت بگو کی مشقاتو برات نوشته هی من از تحول براش میگفتم و قسم و آیه می اوردم که خودم نوشتم  هیچی دیگه آخرشم باور نکرد کار خودم بوده منم واسه جلوگیری از خطرات احتمالی ( کوبیده شدن مجدد کتاب بر فرق سرم ) تصمیم گرفتم به همون روال سابق بنویسم  ...\nبعله و اینگونه شد که اولین شکست زندگیمو خوردم و خرچنگ ها و قورباغه ها هم همچنان به زندگیشون رو برگه های دفتر اینجانب ادامه دادن ...",
    "چندوقت پیش رفته بودم یک مأموریت مهم که یک جلسه مهم هم داشت. تأخیر زیاد شده بود و وسط جاده اومدم پیاده شم از ماشین که زاررررت یک خورده شلوارم پاره شد. تو اون بیابون نخ سوزن؟\nحالا وقت تنگ، شلوار پاره، از اونجام هی زنگ که دیر شد و.... دیگه تصمیم بر این شد که بریم.\nرفتیم تو جلسه و همه مدیران اون مجتمع بودن شلوار من با هر تکونی که می خوردم صدای خررررررت بیشتر پاره شدنش میومد. چفت خودمو گرفته بودم که بیشتر پاره نشه ولی به اندازه یک وجب شده بود. بعد از جلسه رفتیم بازدید محوطه با مینی بوووس، هی سوار شو هی بیا پایین، هربار که می خواستم برم بالا می گفت: خ خ خ خ خررررت.\nخدا نیاره براتون مردم از خجالت دیگه همه فهمیده بودن و شده بوذم سوژه خنده و می گفتن بی خیال بابا راحت باش. وقتی شب رسیدم خونه از پشت کمر تا زیر فاق شلوارم پاره بود خیییییلیه ها فک کن...",
    "آخه من نمیدونم شادی های راه مدرسه که میگن یعنی چی؟\n\nوالا ما که یا کتک میخوردیم یا کتک میزدیم\n\nشادی مادی هم در کار نبود فقط گریه و لباس پاره\n\nکه البته بعداز اون هم مادر گرامی از خجالتمون حسابی درمیومدن D:",
    "عاقا اونروز داشتم دنبال یه اسم شیک و باکلاس واسه گروه میگشتم با هزار تا بدبختی یکی پیدا کردم. حالا بگین چی؟  \nمیمون های جنگل آمازون. :-/ \nتازه جالب اینجاست یارو گفته بود ما هفت هشتا گروه با این اسم داریم.  \nمن دیگه حرفی ندارم و از همینجا به اون دوست عزیز خسته نباشید میگم.:-S",
    "مامان بزرگ من خان زاده است  و به شدت معروف به کله شقی(چرا اونجوری نگاه میکنید من اصلا گردن  نمیگیرم اخلاقم کپی مادر بزرگمه خخخخخ) پاش خیلی درد میکرد راضی شد امده پیش دکتر من(پستهای قبلیمو بخونید اشنا میشید باهاش یه پیرمرد باحال و شوخه)\nحالا هی دکتر به مامان بزرگم میگه：خانوم باید این دارو مصرف کنید\nهی مادر بزرگم میگفت：نه نمیخوام\nدکتر：پس قرصهای قبلی چطور نوشتن برام\nمامان بزرگم：خواهش کردن ازم\nمنo_O\nدکتر@_@\nمامان بزرگم:-)\nمن و دکترo_O\nبازم من و دکتر@_@\nبمیرم برای دکتره خخخخ",
    "سلام اسم من عليه واولين پستمه و12 سالمه                          \n\nاين خاطره ي كه ميخوام براتون تعريف كنم مال تابستونه كه كلاس تقويتي ميرفتم.\nيه دوست داريم يه پايه از من بزرگتره خيلي پرته  تابستون اون كلاس رياضي ثبت نام كرد ماهم كلاسمون يه ساعت ديرتر بود زود تر ميرفتيم كه يه دست فوتبال بزنيم . وسطاي بازيمون بود يه دفه ديديم عين بز داره ميدوه بقيه هم دنبالشن گفتم چيشده گفت اومدم كلاس رياضي وسطش فهميدم كلاس زبانه در رفتم بقيه هم افتادن دنبالم كه بگيرنم .\n\nاميدوارم خوشتون اومده باشه.\nدرگذشت هادي نوروزي رو به همه پرسپوليسي ها تسليت ميگم.",
    "وقتی دوتا دوست میخوان معذرت خواهی کنند و روابطشون رو حسنه کنند همدیگرو بغل میکنند و حرف میزنن\nحالا دوست من بخاطر اینکه ازش دلخور بودم و باهاش حرف نمیزدم خواست معذرت خواهی کنه\nاینم مراحلش:\nاز پشت پریده روسرم میگه اگه گفتی من چه خری ام؟؟\nبعد دستاشو برداشته و محکم زده به کمرم\nبعد پریده بغلم زر میزنه\nبعد دوتاییمون باهم شروع میکنیم جیغ زدن\nهمکلاسی هاهم که این کارهامون عادت دارن هیچی نمیگن\nحالا فهمیدین روابط ما چجوری حسنه میشه یا بیشتر توضیح بدم؟؟؟؟؟",
    "میدونستم بد شانسم اما ولی نه تا این حد \nکه بیان دستمو بگیرن ببرنم وسط تا برقصم برق بره!",
    "آقا ما یه رفیق داریم عشق ترسوندنه \nو یکی از تفریحات سالمش اینه که وقتی باهمیم و دختر بچه بامزه میبینه رو به من میگه بیا این بچه رو بدزدیم\n\nآقا یه بار تو کوچه تو ماشین نشسته بودیم که یهو دیدیم دختر کوچولوی همسایه از خونشون اومد بیرون و به سمت ما میومد شاد و خندون\nکه کرم رفیقمون گل کرد و با صدای بلند گفت بیا اینو بدزدیم\nآقا دختره اینو شنید سرعتشو کم کرد وایساد یهو زد زیر گریه که منو ندزدید وگرنه به مامانم میگم \nمنم داشتم فرمونو گاز میگرفتم\nخلاصه بچه هه با گریه و حفظ فاصله از اونور کوچه رد شد و رفت سر کوچه \nوقتی برگشت ماهم پیاده شده بودیم\nطفلک دیدم بستنی خریده واسه خودش\nتا مارو دید دوباره زد زیر گریه و گفت : نه تورو خدا منو ندزدید میرم به مامانم میگم \nبعد بدو بدو رفت خونشون درحالی که جیغ میزد \nآقا ما یه مدت خندیدیم بعد دوتاییمونم دلمون سوخت واسش\nفکک کنم بستنی زهرمارش شد\nروانی هم خودتونید",
    "پسرداییم میگفت:وقتی بچه بود شب میخواست بخوابه\nموهاشو یه طرف جمع میکرد صاف میذاشت رو بالش بعد میخوابید\nکه صبح پاشه موهاش مثل موهای سوباسا تو فوتبالیست هابشه.\nخخخخ!!!\nیعنی ما دهه ی هفتادی ها یه همچنین اُسکلایی بودیم جان تو.",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n♥♥♥ سلام \n\nدیروز بابامو بردم بیمارستان .(پاش ضرب دیده آتل گرفتن پاشو.)اونجا پسر دایی مامانمو با زنش دیدم .نشسته بودن تا نوبتشون بشه.بعد یه خانمه بدو بدو  اومد میخواست بره تو پسر دایی مامانمم گفت:خانم نوبت ماست .زنه هم بدونه توجه به اون رفت تو مطب.پسر دایی مامانمم انگار نه انگار که دکتر اونجاست در مطب و باز کرد به خانمه میگه:خانم خیلی بی  (خوب برادر من بی چی؟؟؟)بعد یه سری هم از تاسف تکون داد اومد بیرون.حالا من اونجا دارم صندلی های بیمارستانو با اون همه میکروب و آلودگی گاز میگیرم بهش گفتم چی بهش گفتی.میگه هیچی ولش کن از اون بی تربیتا بود .اون وسطم زنش با ناز میگه :چرا گذاشتی بره تو.پسر داییمم میگه ولش کن خانمم معلوم بود از اون بی تربیتاس.\n\n\n\n\n\nیعنی همچین فامیلای دربو داغونی داریم ما.",
    "معلم مون میخواست کفش های تون جلو بسته است پاهاتون بیش تر عرق میکنه\nگفت:کفش هاتون در بسته است پاهاتون بیش تر عرق میکنه\n\n\n\n\n\n\nکفش در بسته:*--*\nکفش در باز:*-*\nکفش جلو بسته :^----^\nعلمه ما داریم اخه؟\nخودش هم متوجه نشد خخخخخخ",
    "عاقا اونروز داشتم دنبال یه اسم شیک و با کلاس واسه گروه میگشتم با هزار تا بدبختی و بعد از تلاش های زیاد بالاخره یکی یافتم.  حالا اگه گفتین چی بود؟\nمیمون های جنگل آمازون :-/ \nبعد جالب اینجاست یارو گفته بود ما هفت هشتا گروه با این اسم داریم.\nآقا من به شخصه حرف دیگه ای ندارم.",
    "تولد دوستمون بود\n بهش میگیم کادو چی گرفتی یه غم خاصی امد تو چشاش؟!\nبعد کلی اصرار گفت：هیچی دیشب برام تولد گرفته بودن همه خاله ها و دایی ها و عموها و عمه ها بودن خانواده نامزدمم بودن ,مامانم یه تراول پنجاهی به عنوان کادو گذاشت رو میز بلافاصله بعدش بابام یه تروال صدی گذاشت ,کلی ذوق کردم امدم برش دارم بابام زد رو دستم تروال پنجاهی رو برداشت,کلا با خاک یکسان شدم \nبابای دوستمون:-)\nخود دوستم:-(\nفامیلاشون:-D\nنامزدشo_O\nماها@_@\nخو پدرهای محترم نکنید بچه افسرده شد خخخخخخخ",
    "یکی از لذت هایی که دارم اینه که وقت بحث ازدواج من تو مجلس خانوادگی مطرح میشه اینه که میگم همسر ایندم اخلاقش مثل خودمه  اون وقت  دخترای فامیل و خاله و عمه هم بد جوور نگاه میکنن و شروع میکنن سوال پرسیدن از مادر گرام و اونجاس که من با لبخند به افق نگاه میکنم ولی نمیدونم چرا مادر گرام تا چند روز بهم غذا نمیده\nنکته چرا من معروفم؟ نسبت دخترای فامیل به پسرا 5به یکه\nپسرای دیگه 8 سال به بالا از من کوچیکترن\n:)))",
    "مایه گروه ساختیم با بچهای کلاس جهت اطلاع رسانی دقت کنید فقط اطلاع رسانی وبس.\nحالادیشب میام نگاه میکنم میبینم یکی ازدخترایه مطلب کاملا بی ربط ونامناسب گذاشته.هم شوکه شده بودم که چرا اینوگذاشته هم خیلی عصبانی.\nبعدیکی از همکلاسیامم تو خوابگامونه.(اینم بگم که ماها هنوز همدیگرو کامل نمیشناسیم )دراوردم به دختره گفتم این فریبا کدوم احمقیه؛این چی بود گذاشت اخه ادم چقد عقده ای ابرومونو بردو... دخترم فقط سکوت کرده بود.جرفام که تموم شد درمیاره میگه من گذاشتم...نگواین خودشه...\nیه لحظه جاخوردم اما اصلا به روی خودم نیاوردم..گفتم ای ببخشید نمیشناختمتون...فعلا..\nوسریع دررفتم...",
    "هفته پیش امتحان عربی داشتیم \nیکی از سوالا این بود:\nکم الساعه؟؟(ساعت چند است)\nجواب متفکرانه دوست روشنفکر م:\n\n1:00\n\nمن برم تو دیواربرگردم!",
    "عاغا شهرما خیلییی کوچیکو مذهبیه،مردمش هم یه کوچولو حرف مفت زنن و یه کمم خاله زنک!(فهمیدین کدوم شهرو میگم؟!)اون وخ ما فقط تعداد محدودی دختر و پسر شاخ و داف داریم که از حرف مردم نترسن و باهم بیان بیرون!مثلا حدود ۱۵تا دختر۱۵تا پسر!!هرچند وخ یبار خبر میرسه که مثلا:علی با ندا دوست شدن!!سارا جی اف سابق علی با حامد دوست شد!!شاهین بی اف سابق ندا با هانیه دوست شد!!و...\nحالا این هیچ ایرادی نداره!!\n.\n.\nایراد اصلی کار اینجاست که\n.\n.\nچند وخ پیش ترکیب های ضربدری دوستیشون تموم شد..\n.\n.\nدوباره از اول شروع کردن باهم دوس شدن!!",
    "((((من باب هم کلاسی دختر))))\nآقا چی بگم\nامتحان آمار، ترم 3  برداشت اول:\nمطابق همیشه جواب سوالها رو ردیف تو برگه تقلب نوشتمو زیرش نوشتم کپی آزاد و دادم که بره و بره و بره....\n\nامتحان آمار، ترم 3  برداشت دوم:\nاین برگه تقلب چرخیده بود تا رسیده بود به یکی از این دخترای نابغه که بالاخره یه روز فرار مغزا میکنه، اینم از خوشالی و حولی که داشته بود، برگه تقلب و همراه با برگه امتحان دوخت کرده بود داده بود به استاد.\n\nامتحان آمار، ترم 3  برداشت سوم:\nچه برداشت سه ای، برداشت سه نداشت دیگه، همه افتادیم چون عینا همه برگه ها مثله من بود.\n\nهمه جمع شدیم مسجد دانشگاه دعا برای دخترا و مخصوصا همین دختر مورد نظر...",
    "چند وقت پیش داییم با دوستاش می خواستن برن بیرون دایی منم خودش رفت خوابید و ب من گفت ماکارونی بپزم در مرحله آپز کردن ماکارونیه یذره فقط ی ذره تاکید می کنم ی ذره زیادی پخت و ته دیگ دار (حدود یک ساعت و نیم )منم دیدم انگار بدم نشده همینجوری موادو زدم بهش و درشو گزاشتم و خودمو زدم بخواب دایی منم اینو برداشت برد برا دوستاش کلی هم قبلش قیف اومده بود ک خودش غذا رو پخته اون ماکارونی هم ک افتضاح شده بود دوستاشم خوردنو کلی فوشش دادن \n\n\nبا اینکه ب نا حق کتک خوردم ولی ارزششو داشت ابروی ی ادم تنبل بره هاهاها \nراستی پایه صندلیه بودا هنوز نتونست از تو معده ام درش بیارن \nبرام دعا کنید عقلم درست شه لفطن",
    "دیروز رفته بودیم عروسی یکی از فامیل,\n\nوقتی عروس دوماد اومدن تو همه واسشون دست میزدن منم\n\n اونجا شروع کردم به گریه کردن :|\n\nتازه بعد از چن دیقه عمق فاجعه رو فهمیدم  :|| \n\nسریع رفتم دسشویی تا 3 نشه,\n\n\"بی شوهری چ میکنه با عادم\" :|",
    "\"بسم رب الشهید\" \nيك قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها رو در آورده بود. با سلاح دوربین­دار مخصوصش چند ده متری خط عراقیها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها!!!...حالاببینیدچرا...\nبار اول بلند شد و فریاد زد: «ماجد کیه؟» یکی از عراقیها که اسمش ماجد بود سرش را از خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»\nترق(صدای گلوله)!!\nماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضاء کرد!!! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:«یاسر کجایی ؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت! ! ! ...\nچند بار این کار را کرد تا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقی­ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: « حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد پایین. یک هو یک صدایی از قناسه چی ایرانی بلند شد: « کی با حسین کار داشت؟ » جاسم با خوشحالی، هول و ولاکنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من !!»\nترق!!\nجاسم با یک خال هندی بین دو ابرو، خودش را در آن دنیا دید!!!:))))))\nلایک=شادی روح شهدامون،صلوات",
    "سلامممممم خدمت شاخا و مدرسه ایاا و دانشگاهی های عزیز\n\nجونم واسطون بگه یه سوتی دادم در حد لالیگا\n\nیه شب خانوادگی نشسته بودیم که یدفعه یه بوی وحشتناکی بلند شد \n\nمنم اعصابم خورد بود یه دفعه بلند شدم داد زدم \n\nاهههههههه این موبلمون چقدر میگو.....زه :|\n\nنگو بابام رو مبل خوابیده بوده:|\n\nبچه چقدر پارک هواش خوبه :)))))))))",
    "یه خاطره واستون بگم از یکی از اشناها :\n\nبند خدا تعریف میکرد همراه یکی رفته بودیم بیرون میخواستم بپیچم گفتم یه نیگا بنداز ببین ماشین نمیاد گفت نه ما هم تا اومدیم بپیچیم شترق یه موتوری زد بهمون میگم مگه نگفتی نمیاد گفت تو گفتی ماشین منم گفتم نمیاد نگفتی موتور میاد یا نه که (از همینجا به این دو نابغه سلام عرض میکنم ) o_0",
    "داداشم تعریف میکرد وقتی راهنمایی بودن یه امتحان خیلی سخت داشتن گفتن چجوری بپیچونیمش؟به این نتیجه رسید که پیچ شوفاژو شل کنن \nمیگفت شل که کردیم ده سانت کف کلاسو آب گرفت امتحان کنسل شد که هیچ تمام مدرسه رو تعطیل کردن:))",
    "عاقا..یه پیرمردی اومد گفت که من قصد ازدواج دارم نظرت چیه؟مام که کمبود سوژه داشتیم در م قبول کردیم.،جاتون خالی کلی خندیدیم،،بعد برگشت گفت که میخواد بره خارج،تو مشکلی با اونجا نداری؟( فکرشو بکن پیرمرد 60 ساله) منم گفتم :خارج،،کدام کشور؟ من نمیتوانم دوری آقاجانم را تحمل کنم،گفت امریکا،ه خب اقاجان را هم با خود میبریم،،گفتم جدی؟ گفت که ارامش شما مد نظرم هست هرچه شما بگید..گفتم ن نه نمیشود ننه جانم تنها میماند.. آخرش خسته شد گفت اصلا من میام گرگان باهاتون زندگی کنم،،،جاتون خالی کلی خندیدم،،خب پدر من،هم سن بابابزرگ خدابیامرزمی،نکن اینکارا رو خب",
    "\"بسم رب شهید\"\nگفتند بچه است عملیات نرود . زیاد گریه کرد کوله پشتی دادند پر از باند و پنبه گفتند امدادگر باشد. عملیات شروع شد . مجروح پشت مجروح . سریکی دو ساعت همه وسایلش تمام شد . خواست برود جلو که یک مجروح دیگر آوردند . با کمربند دستش را بست . مجروح بعدی را آوردند \nآستین لباسش را پاره کرد و پایش را بست........\nمجروح آخر را کول کرد و برگرداند عقب ، توی راه همه میخندیدند و یه جوری نگاه میکردند!!!\nوقتی رسید عقب یه نگاه به خودش انداخت؛ دید از لباس هایش چیزی نمانده ، جز یک شرت و نصف زیر پوش ...:))))))\nلایک=شادی روح شهدامون،صلوات",
    "یه روز دبیر انشامون در مورد ثروت و علم صحبت میکرد پرسید علم بهتره یا ثروت؟\nگفتم:ثروت\nگفت\"تو همیشه خنگ بودی اگه من بودم علم رو انتخاب میکردم\nدر کمال خونسردی گفتم:بعله هر کسی حق انتخاب داره و هر کسی هر چیزی رو که نداره انتخاب میکنه\nیعنی کلاس که منفجر شد هیچ به گوش مدیر معاون ها هم رسید و مورد لطف همه قرار گرفتم\n.\n.\n.\nراستی بگم چهارتا عمه دارم خخخخ",
    "بسم رب الشهید\nعید غدیر که می شد خیلی ها عزا می گرفتند . لابد می پرسید چرا...؟\nبه همین سادگی که چند تا از بچه ها با هم قرار می گذاشتند\nبه یکی بگویند سید ...البته کار که به همین جا ختم نمی شد .\nایستاده بودیم بیرون چادر یک دفعه دیدیدم چند نفر دارند\nدنبال یکی از برادر ها می دوند!!!می گفتند:(( وایــــســــــا ســـید علی کاریت نداریم!))\nو او مرتب قسم می خورد که ((من سید نیستم ولم کنید))\nتا بالاخره می گرفتندش و می پریدند به سر و کله اش و به بهانه بوسیدنش آش و لاشش می کردند .\n بعد هم هر چی داشت ،از انگشتر و تسبیح ،پول ،مهر نماز تا چفیه و گاهی هم لباس، همه را می گرفتند و از تنش به بهانه متبرک بودن می آوردند ...\nجالب اینجاست که به قدری جدی می گفتند سید؛ که خود طرف هم بعد که ولش می کردند، شک می کردو می گفت: راستی راستی نکند ما هم سید هستیم و خودمان خبر نداریم...:))))\nلايك=شادي روح شهدامون،صلوات",
    "اقا ما یه معلم داشتیم اومده بود سرکلاس روز اول معلم هنر بود داشت هنرهای تجسمی رو توضیح می داد می گفت اولین عنصر نقطه هست دومین عنصر چیه؟\nحالا جواب بچه ها رو داشته باشین:کاما:دو نقطه ،گیومه و...\nآقا به خدا دستش ننداخته بودیم زنگ قبلش ادبیات داشتیم اینارم معلمای هنر کلاس هفتم و هشتم باید واسمون توضیح میدادن که ندادن(مازنگ هنر فقط نقاشی می کشیدیم)اصلا یه وضییییییییی داشت کلاس چرا اینجوری نگا میکنین خو اطلاعاتمون کمه دیگه\nپست اولمه ها کاری نکنید دیگه نیام چارجوکا:)))",
    "دیروز اینقدر تلفن خونه رو جواب دادم که وقتی اف اف رو زدن به جای اینکه بگم کیه گفتم او بله بفرمایید\"\"\"\"پسرعمومم اونطرف قاطی کرد گفت سلام چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟\nینی ما دوتا خدای سوتی هستیم",
    "برای عید غدیر رفته بودیم خونه مامان بزرگم(مامانم و خاله هام و داییم سیدن)اما یکم دیر رسیدیم ینی تقریبا آخرین نفر بودیم.جمعشون هم کاملا جمع بود و همه ی دختردایی هاو پسرخاله ها و کسایی که کلا یبارم تو سال نیبینیمشون بودن!خلاصه مامانم رفت جلو و شروع کرد ب احوال پرسی:سلاممم ساراجون..خوبی؟شوهرت کجاس؟!\n-آناهید(مامیم)مگه نمیدونی طلاق گرفتم؟ایشونم شوهرجدیدمه!!:)\n+بسلامتی..خب امیر آقا خانومت کجاس؟!بچتون کجاست؟!\n-آه آناهید در اول جوانی مهر طلاق به پیشانی ام زده شده..بچمم پیش مامانشه..\n+ااا تو دیگه چرا؟!..سلام خاله ملوک..آقاشهریار(شوهرش)کجان؟!\n-واااا..این چه سوالیه؟!معلومه طلاقمو گرفتم!!کاری که باید ۳۰سال پیش انجا میدادم امسال انجام دادم!!\n+ااا..خاله از شما بعیده!!..سلام فرهاد تو خوبی؟!زن تو کجاس؟!\n-سلام آناهید..ایشونن دیگه!!\n+وااا فرهاد زن تو که این شکلی نبود!!..\n-سسس..بهش نگفتم قبلا ازدواج کرده بودم...\n.\n.\nینی من عاشق اخلاق ورزشی این پسردایی مامانم شدم!!",
    "عاغا اینایی هستن که میگن ما از آسانسور میترسیم این بدبختا راست میگن و کسی رو ب زور نبریدتو آسانسور\nبا پسرعمه ی گرام رفته بودیم دنبال ی سری امضاو این چیزا دفتر وکیل طبقه سوم بود هی میگفت بیا از پله ها بریم ی ورزشی هم میشه و ار اون گفتن و از ما هم انکار بالاخره بزوربردیمشو همینکه در آسانسور رو بسته شد اونم چشاشوبست و ذکر میگفت فقط میدونم جنازشو از تو آسانسور دراوردم ،الان جلوش اسم آسانسور رو بیاری ازهوش میره ،بسکه این پسرا سوسولن",
    "يه رفیق داشتم خارج کشور زندگی میکرد و کارشناس غذا بود و همش میگفت آدم نون خشک وطن رو بخوره ارزش داره تا مرغ کشور بیگانه\nبگذریم\n.\n.\n.\n.\n.\n. یه روز اومد ایران و اومد خونه ما\nمیوه گذاشتیم جلوش خورد دل درد گرفت و فهمید که روی میوه ها پارافین میزنن.گفت شام بخورم خوب میشم شام برنج هندی و قیمه گوشت برزیلی و مرغ هورمونی و ماست پالم دار خورد مسموم شد. داشتیم میبردیمش بیمارستان تو ترافیک گیر کردیم و توی آلودگی هوا تنگی نفس گرفت. خلاصه رسیدیم درمانگاه گفتن ببرید بیمارستان امیر. راه افتادیم و آدرس بلد نبودیم از مپ گوشی خواستیم کمک بگیریم که انقد سرعت نت پایین بود بالا نیومد. خلاصه رسیدیم بیمارستان و دکترا ادت کلد و پروفن دادن گفتن خوب میشه.توی بیمارستان کیف و گوشیشو دزدیدن و اومدیم خونه. فردا صبح پا شدیم دیدیم نیست و یه نامه گذاشته توش و نوشته \"غلط کردم\"\nخدابیامرز توی سقوط توپولوف ایرانی که داشت میرفت آلمان سقوط کرد و مرد...",
    "سر کلاس نشسته بودیم معلممون داشت درباره اقتصاد صحبت میکرد. که گفت با مصرف گرایی  واردات کشور زیاد میشه و خارجات کم \nخارجات‌۰_۰\nصادرات :(((\nما:-)))",
    "اقاخیلی سخته تو یه کلاس29 نفره دوتاپسروجود داشته باشه!!!\nسخت تر ازون اینه که اسم پسره اولین نفرتولیست استلد باشه!!\nسخت ترش اینه که استادش فیزیک باشه!!\nسخت ترش کنیم اینه که استاد مسله داده باشه برا هفته بعدش و ازت بخواد!!\nسخت تر اینه که تمریناتو انجام نداده باشی!!\nسخت ترینش اینه که تو پسر اون کلاس باشی!!\nاقا من درکت میکنم!!\nاخه خودم تو هنمچین کلاسی هسم و استاد سوال داده حل کینمو من هنو\nحل نکردمو اولین نفرتو لیست استادمو اسفالتم!!\nبکس دعام کنید!!\nینی شانسه من دارم توروخدااااا!!!\nمجید پسری از جنس بد شانسی (-ـ-)",
    "سلام بعد از 3 ماه::::::\nمحیط کار من یک شرکت خصوصیه که همه دور هم توی یک سالن بزرگ میشینیم.\nیک خانوم همکار داریم بنده خدا مثه من حساسیت داره که اوجش صبحاست درست مثله من...\nصبح از ساعت هشت تو شرکت این وضعیته:\nهمکارخانوم: ایتس  ایتس ایتس ایتس ایتس فیش\nمن: هاپیشوووووووووووووو اهه اییییییییخ\nهمکارخانوم: ایتس  ایتس ایتس ایتس ایتس فیش\nمن: هاپیشوووووووووووووو اهه ایییییییییخ\n\n\nهمیشه هم از نوع عطسه هم انتقاد می کنیم.\nشما قضاوت کنید.",
    "( با ظاهری پسرونه قسمت اول o_O )\nچند وقت پیش عروسی پسرخالم بود منم چون موهامو کوتاه کوتاه کردم زد به سرم یه کاری کنم یکم بخندیم...\nدو روز مونده بود به عروسی رفتم یه شلوار شیش جیب و یه پیرن پسرونه خریدم و خودمو کلا کردم شبیه پسر :) و به غیر از قیافه رو صدا و حرکات اعم از راه رفتن نشستن...هم کار کردم ...\nخلاصه تو راه پله مانتو و روسریمو دراوردم و یالله گفتم و رفتم تو زنا که درحال رقص بودن حالشون گرفت و نشستن و حجابشونو کامل کردن :)))\nخلاصه منم با خونسردی رفتم نشستم و نیم ساعت شد نرفتم....یه ساعت شد نرفتم...آخرش دیگه این زنا کفرشون دراومد یکیشون با عصبانیت اومد سراغم و گفتش که آقا پسر چقدر خاله ای :| خب برو تو مردا دیگه :|\nمنم خیلی راحت گفتم بنده دخترم....تا یه ساعت همه تو آمپاس بودن :)\nالبته اینکه موجب خنده مردم شدمو گودزیلا ها مسخرم کردن و کلی بدبختی دیگه بماند برا پست بعدی اگه فورجوک لطف کنه و بتاییده :)",
    "سلااااممم خوبید داداشا و ابجیای گللللللللللل :-)))))))))))\n\nجونم واستون بگه کههههههه.....\n\nسال اول ابتدایی بودم و یهدروز که تازه حرف (گ) رو تازه بهمون یاد داده بودن\n\nاونروز معلم منو اورد پای تخته:))))))))\n\nگفت خوب پسر گلم با گ یه کلمه بساز و بگو :)))))))))\n\nخدا سرشاهده مثل بز تو چشاش نیگاه کردم گفتم:)))))))))\n\nگ....وز\n\nگفت چی پسر نشنیدم:))))))\n\nمنم سرش داد زدم گفتم خنگولللل گ....وز:))))))))\n\nای کتکم زد نامرد لی کتکم زد:))))))))\n\nرسما به فنا الله رفتم:))))))))",
    "عاقا ما یه پدر شوهر داریم اون موقع ها ک ژیان مُد بوده اینم یکیشو داشته -(خدا بیامرزه ژیانو پیکانو) اینا خونشون تو بم بست بوده اونم یه کوچه ک عرضش 1متر یعنی ژیان رد نمیشده ک ببرش تو خونه  \nجون من حدس بزن چیکار کرده ؟؟؟\nهیچی دیوار پشت خونشون ک روب صحرا باز میشده خراب کرده !!\nژیانو برده تو خونه !!!\nو ..\nدیوارو از نو ساخته اورده بالا \nوالا --:)))",
    "چند روز پیش داشتم دعا می کردم حواسم پرت شد، میخواستم بگم خدایا همه ی مریضارو شفا بده گفتم خدایا همه ی مریضا رو خوشبخت کن...!!!!!",
    "دیروز تو مهمونی بچه داییم تبلتشو داد به مامانش گفت : این بازی دیگه اکسپایر شده برو یه کرک نشده اش رو برام بریز!\nحالا زمان ما:\nمن بابام شماره شناسنامه اش 215 بود. تا پنجم دبستان همش فکر میکردم بابام 215 اُمین آدم روی زمینه. پدربزرگمو که نگو شماره اش 1 بود فکر میکردم حضرت آدمه !\nاینم بچه اس ماهم بچه بودیم :|",
    "آغا ما بعد از عمری یه مخاطب خاص پیدا کردین و چند دفعه باهاش رفتیم بیرون لامصب خیلی خوشکل بود خودم باورم نمیشد خیلی اخلاقامون شبیه هم دیگه بود داشتم یه دوره عجیبی تو زندگیم حس میکردم دیگه تنها نبودم یه نفر بود که مثل خودم بود منو واسه خودم میخواست کلا یه جور خاص بود که یه روز که رفتیم بیرون روسریش یه مقدار رفت عقب منم که غیرتی روش بودم با دستم خواستم روسری ش رو بکشم جلو که یهو باباش سر رسید نمیدونم چی شد که الان با بچم داریم این پست رو میذاریم لامصب باباش نذاشت به چیزی فکر کنم تازه منم تا به خودم اومدم دیدم تو زندگی مشترک هستم....\nبه سلامتی همه پدرای باجنبه با غیرت بزن لایکو.......",
    "عاقا یه چیز سریع بگمو برم \nدیشب سر سفره بابام قوطی سس هزار جزیررو برداش عصبی پرت کرد بیرون (توکوچه)فک کرد ما بازم مسخره بازیمون گل کرده \nگف :کثافطا شامپو اوردن سر سفره گوساله ها \nتاکید میکنم ما تو روستا زندگی میکنیم \nو \nمن \nبابامو تو کانون ثبت نام میکنم ^_^\nبخدا فقط واسه ارتقا سطح دانشش وگرنه گور بابا سس هزار جزیره ک ب فنا رف",
    "چند وخ پیش با دایی گرامیم (پنج سال ازم بزرگتره خیلی با هم مچیم ) دچار حوصله سر رفتگی شدیم اونم کی سه ی نصف شب و تصمیم بر این شد ک فیلم ترسناک با مضمون زامبی ببینیم وسطای فیلم من گفتم میرم گلاب ب روتون و میام هنوز نرفته بودم ی فکر ب سرم زد اون بنده خدا ک فکر می کرد من نیستم و یکم اذیت کنم \nتا حواسش نبود تو نقطه اوج فیلم بازوشو ی گاز گرفتم بیچاره از ترس سکته کرد ولی هیچی بهم نگفتا \nی همچین خانواده متمدنی من دارم \n\nاما متاسفانه دکترا بعددوهفته هنوز نتونستن پایه صندلیو از تو معده ام در بیارن یکم اذیت می کنه \nازون ب بعد بهم میگه وحشی \nمن وحشیم عایا؟!\nلایک کنین دستم بیاد آمار",
    "دیروز یه گلابی از رو درخت افتاد رو سرم...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nخوردمش...\nفقط به خاطر شما...\nنمیخواستم یه قانون دیگه به فیزیک اضافه کنم...",
    "توي خونه با دوستام نشسته بوديم داداشم بهم زنگ زد ميخواست ناهار بگيره برامون \nداشتم سفارش ميدادم كه گفت:دلستر چه طعمي بگيرم ؟\nگفتم : دلستر استوانه اي بگير \nهيچي ديگه الان دوستام ديوار خونه رو گاز گاز كردن \nمن ؛-((\nدلستر استوايي :-0\nدلستر استوانه اي خخخخخ",
    "آدم شبکه ی آی فیلمو که نگاه میکنه همش یه استرسی بهش وارد میشه که نکنه مشقاشو ننوشته باشه از بس آی فیلم فیلمای قدیمی میزاره والاااا\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nیه بارم سر کلاس یه مورچه رو صورت یکی از بچه ها بود بعد یکی پیگه از بچه ها هم زد رو صورت این تا مورچه هه بره ولی ناغافل مرچه هه رفت تو گوشش حالا این هی جیغ میزد آی گوشم آی گوشم ماهم میگفتیم آی گوشش آی گوشش",
    "صبح از خواب بییار شدم دست و صورتمو شستم رفتم صبحونه بخورم \nمن：مامانم نمیدونم دست صورتم چرا باز خراش برداشته(کلا زیاد تو اینه نگاه نمیکنم خودمو )\nبابام：خانوم باید از این دستکش بچه ها براش بخریم(از اینا که دست نوزادها میکنن خودشون چنگ نندازن)\nمامانم：نه باید ناخوناشو از ته بگیریم\nمنo_O\nمن：خوووو چرا\nبابام：اخه تو از بچگی عادته تو خواب خودتو چنگ میزنی\nمن：واقعا؟!چرا تا الان نفهمیده بودم.چرا قبلا نگفتید؟!\nداداشم：جواب چرای خنگ بودن تو رو هم ما باید بدیم؟!!!\nمامانم：ولش کنید بچمو با خودش خود درگیری داره \nمنo_O\nبابا و مامانم و داداشم:-)\nهمچنان منo_O",
    "یکی از دوستام ورودی جدیده دانشگاه بود مهر ، ترم اولیه و ترجمه زبان میخونه\nبعد هر وقت میبینمش سر کلاس عمرانیا و معماریاس!\nبهش گفتم نادیا تو که انگیلیسی میخونی سر کلاس اونا چیکار داری همش اونجایی\nگفت آخه پسری که بیاد ترجمه زبان بخونه مشخصه اوا خواهریه دیگه..نمیتونم کسیو از همکلاسیام پیدا کنم!! ترجیحا مهندس باشه خوبه\nنادیا ^_^\nهم کلاسیاش *_*\nپسرای عمرانی -_-\nهدف و انگیزش از رفتن به دانشگاه @_@\nمن O_o",
    "یـه پـسـر هـمـسـایـه داریـم\n\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمـن مــيــشـم دخـتـر هــمـسـایــشـون\n.\n.\n.\nمـردم شـانـس دارن بـه قـرآن  :)))\n   ****************************************\n\nمـخـاطـبـش هـم آقـای مــمــلــی ^______^",
    "اندر احوالات من وداداش گودزیلام!!!\n\n.\n.\n.\nما بودیم و عموم اینا و دایی اینا و ...خلاصه کلی آدم\n(البته واقعه برای 2 سال پیشه که هنوز نامزد بودم الان چند ماهی هست عروس شدم)\nخلاصه همه نشسته بودن و منم به عنوان تازه عروس جمع!!! خیلی شیک و پیک و باکلاسسسسسسسس با یه کفش پاشنه 20 سانتی! حتی فنجون چایی رو هم نمی تونستم درست بگیرم دستم!\nدر همین حین یهو داداش 5 سالم اومد جلوم و گفت: آبجی قدم نمیرسه از بالا کمد وسایلو بیارم با بچه ها بازی کنم میشه نردبونتو بدی استفاده کنم؟! البته چون من خیلی سادم اولش نفهمیدم چی میگه پرسیدم ازش: چی؟؟\nگفت نردبونت دیگه همون که قدکوتولتو اینقدی کرده!!!\nدیگه نفهمیدم چی شد چون شوهرم پووووففف کرد و چایی از دهنش ریخت بیرون و دایی بزرگمم پهن شد زمین داشت ریسه می رفت از خنده!!!\nبابام رفت بود تو تلویزیون رسما وبقیه خودشونو مشغول نشون میدادن!!\n.\n.\n.\n.\n\nسجااااااااااااااااااااااد تووووروحت! تازه فهمیده بودم چی شده! آب شدم جلو همه بخدا!!!!",
    "امروز یکی از بچه های باحال کلاسمون(همون تیکه بندازا) سر کلاس زبان یه نیکه پروند دبیرمونم از نیمکت آوردش بیرون گفتیم الان میندازتش بیرون ولی معلممون یه لبخندی زد بهش گفت دلم نمیاد برو بشین تا نشست دبیر برگشت گفت آی لاو یو فلانی این پسرم نه گذاشت نه برداشت گفت me to azizam\nدبیر محترم :O \nهمون فلانی B-) \nما :-) :-) :-) \nراستی یادم نبود پست قبلیم بگم پست اولیم الان پست دومیم",
    "آقا یه شب خونه اقا جونم با همه فامیل نشسته بودیم یهو دیدیم صدا گریه میاد..بعد داداش گودزیلام که 7 سالشه گریه کنان اومد نشست پیشمون. از دختردای گودزیلاترازاون که 7 سالشه پرسیدیم چی شده؟!میگه هیچی! من برا محمد (گودزیلامون) الکی واکسن زدم اینم واقعی داره گریه میکنه!!",
    "عاغا(دوستان،عزیزان،کاربران محترم!!!...)من ی خاله ای دارم،وقتی خیلی کوچیک بودم(مثلا ۳..۴ساله)خیلی خونشون میرفتیم و بیشتر وقتا یا شام و ناهار خونه ایشون بودیم یا مامان بزرگم.حالا هروقت مهمونی جایی میریم و سر سفره جو سنگین میشه خالم شروع میکنه:واییی نمیدونید این زهرا(من!)وقتی بچه بود باقلی پلو رو با سس گوجه میخورد!!..نوشابه رو با دوغ قاطی میکرد میخورد...فلافلو با برنج میخورد..قرمه سبزیو با سس مایونز میخورد..و...\nخلاصه به این نحو میخواد جو رو شاد کنه و همه هم میخندن..\n.\n.\nحالا این مهم نیست چون من از بچگی دیوار کوتاهتر کل فامیل بودم...\n.\n.\n.\nفقط خواستم بگم خاله ی محترم،شما حقت بود عمه بشی!!!!..عمممممممه!!",
    "تو سرویس نشسته بودیم داشتیم از مدرسه برمی گشتیم خونه، ناظممون رو تو راه دیدم گفتم بچه ها خانوم ناظم\nبچه ها نگاش کردن گفتن :اووووووو عینکشو\nمنم گفتم : من موندم آفتاب کجاست این عینک زده؟؟\nدیدم بچه ها می گن : هیییییییییس\nیکی از بچه ها گفت راننده رو نگاه کن...\nهیچی دیگه، راننده رو نگاه کردم دیدم ای داد بیداد راننده هم عینک زده...!!\nراننده بنده خدا بعد چند دقیقه عینکشو برداشت\nقیافه ی من  0:\nقیافه ی راننده  ):\nقیلفه ی دوستام  @:",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\nسلام.پدر بزرگ بنده سکته کردن .حالشونم خیلی بده ...ما هم خانواده جمع شده بودیم داشتیم تحلیل و بررسی میکردیم.همه یه چیزی میگفتن .دیگه نوبت من بود یه چی بگم منم گفتم .سکته اگه ادمو بزنه باید همون لحظه (بمیرانش که اگه نمیرانش دیگه نمیمیرانش )تا چن سال.دیدم همه دارن با چشای اینجوریo_0 نگاهم میکنن.خواهرم میگه مگه داری در مورد رانش زمین صحبت میکنی .بعد که همه از بهت حرفم در اومدن زمین ها بود که گاز گرفته شده بود از دست این قوم تاتار ما...",
    "دبــیــر ادبــیــآتــه اومــد کــلــآســمــون گــف یــه وآج آرآیـــی کیــ بــلــده؟؟؟ \nمـــن : مــــن منـــنـــــنــــن بگـــگگــــگـــگـــم \n+بــگـــو دخــتـــرم \n-ده بــی ســی پــیــنــگــیــلی عمــه خــآلــه یــوخــول خــآلــه یــوخ شــمــآ هــســـتـــیــد کـــخ کــلـــه ی بــی مـــخ\n+بــرو گـــمــشـــو بــیـــرون نکـــبت\nمــن چــی گــفـــتــم مــیــه ؟؟؟آبــروی کلــاســمــونــم خــریــدم^_^",
    "اغا یه روز منو  خواهرم و مادرم تصمیم گرفتیم بریم پارک برا پیک نیک چشمتون روز بد نبینه ما قابلمه دادیم دست مادرم گفتم زیر چادرت بگیر کسی نبینه ابرومون بره مادرم قابلمه گرفت زیر چادرش وقتی خواست سوار اتوبوس بشیم قابلمه خورد به میله ای تو اتوبوس دااااااانگ صدا داده البته بگم ها چندباری این صدا تکرار شد اونم پشت سرهم هیچی دیگه همه داشتن اوتوبوس گاز میزدن منم چون خیلی خجالت کشیدم یه جوری جلوه دادم که انگار با اینا نیستم ولی دست مادرم دردنکنه از ته اتوبوس داد زد وا دختر بیا کمکم کن وقتی برگشتم دیدم همه غذاها ریخته کف ماشین هیچی دیگه تا اخر ایستگاه داشتیم سه نفری اتوبوس لیس میزدیم",
    "نمیدونم شماهم اینطورین یانه \nولی من وقتی میرم توالت یا وقتی خونه تنهام تمام فیلم \nترسناکایی که به عمرم دیدم بصورتFULL HDمیاد جلو چشم \nبه خصوص جنگیر,کینه,کنستانتین یعنی قشنگ میرم تو حالت \nجن زدگی.اصن یه وعععضیییه",
    "دیروز سر کلاس  دوستم داشت نارنگی میخورد بعد یکی از بچه های کلاس یه نمکی ریختو این دوست منم داشت میخندید بعد یکدفعه از چشماش آب نارنگی اومد معلوم نبود داره میخنده یا داره گریه میکنه\n.\n\n\n\n.\n\n\n.\n....\nیه بارم سر کلاس یکی از بچه ها  بلند از خانوممون پرسید مگه میشه منم حواسم نبود تو باغ نبودم بعد هول شدم گفتم مگه داریم",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\n\nسلام...کلاس دوم ابتدایی بودیم با دوستام رفتیم مغازه بستنی بگیریم.فروشنده باقی پولمونو نداد..ما هم با دوستامون یه روز رفتیم همون مغازه دوستام یارو رو سرگرم کردن من یه بکس ادامس ورداشتم.بعد خوش و خرم از مغازه اومدیم بیرون..تو کوچه د اشتیم تقسیمشون میکردیم .دایی بابام مارو دیده بود ...اونم فضول بی عرضه رفت به بابام گفت ....هیچی دیگه تا رفتم خونه بابام منو گرفت زیر مشت و لگد.انقد زد که هر چی ادامس از طوفولیتم خورده بودم بالا اوردم..\nهیچی دیگه بابام مجبور شد پول همه ادامسا رو بده.....ولی حال داد تا یه ماه هر روز یه ادامس میخوردیم..\n\n\nیه همچین فامیلای فضول بی خاصیتی داریم.",
    "دوست دوران بچگی رو اتفاقی تو خیابون دیدم. یه دختر دو سه ساله باهاش بود. گفتم: چه دخترِ نازی داری اسمش چیه؟ گفت: اسمش آرمیتاست. نوه منه! \n\nفَکَم چسبید کف زمین ! نوه ؟؟؟؟!!!!!\n.\n.\n.\n.\n.\n\nآهااااااااااای نیمه گم شده من ! مگه دستم بهت نرسه . دوستام نوه دار شدن،\nمی فهمی ؟ نوه دار !!!",
    "توی دبیرستان سه تا دوست صمیمی داشتم همیشه باهم بودیم هرکاری میخواستیم انجام بدیم باهم بودیم گلاب ب روتون دس به آب هم ک میرفتیم باهم بودیم نیمه های سال یکی ب جمعمون اضافه شد،زنگ تفریح منو فرزانه(اون دوست جدیدمون)  لب بلواری ک تو حیاط بود نشسته بودیم مثلا داشتیم زیست میخوندیم زنگ کلاس رو ک زدن جایی نشسته بودیم ک همه رو میدیدیم من کتابو بستم و ب بچه هاک میرفتن تو کلاس نگاه میکردم یکی از دخترا بود ک چش دیدنشو نداشتم نه اینکه باهم برخوردی داشته باشیم اون دوکلاس از ما پایینتر بود نمیشناختیم همو ولی بدجور ازش خوشم نمیومد\nگفتم فرزانه اون دخترو میبینی ،اونکه قدش متوسطه و موهاش مث موهای بزه\nکدوم؟؟اونکه کفشاش اسپرته \nآره\nخب؟؟\nمیخوام سر بتنش نباشه چش دیدنشو ندارم \nآخه چرا؟؟\nنمیدونم ولی همیطوری چشش ندارم دلم میخواد خونشو بریزم تو کاسه بخورم زشت بدترکیب رو نگاش کن عینهو پنگوئن\nباشه بش میگم!!منم ک چشام شده بود عینهو وزغ گفت دختر عممه...اونجا یادم اوفتاد میگ میگ یکی از اقواممونه و الفراررررر\nخدانصیب هیشکی نشه همچین سوتیایی",
    "خواهر کوچیکم تابستون امسال برای اولین بار رفت کلاس زبان.\nبعد دیدم یه گوشه نشسته یه کلمه را هی تکرار می کنه.\nNot golden\nNot golden\nNot golden\nبعد از کلی اصرار که این چیه داری تکرار می کنی ٬ معلوم شد رفته تو گوگل ترنسلیت «زر نزن» را سرچ کرده. می خواد بره سر کلاس به یه نفر که اذیتش کرده بگه.\n.\nشما هم نات گولدن. بچه است دیگه.",
    "یا علی...\nدر ادامه موتور سواری من توی دو هفته گذشته جونم بگه براتون یه خاطره دیگه \n\nاز اونجایی که توی روستای ما محصول اصلی لیمو هست و اتفاقا لیموی صادراتی هم هست پدر بزرگ ما یه فلاسک چایی داد به ما تا ببریم واسه یه بنده خدا که تو باغشون داشتن لیمو میچیدن \nمن و ایندفه پسر داییم سوار موتور شدیم و حرکت کردیم سر دوراهی سرعتو کم کردم و پیچیدم از اونجایی که موتوره اون جا پاییش و ترمز عقبش خیلی بهم نزدیک بودن پای ادمو خیلی اذیت میکردن به پسر داییم گفتم یکم عقب تر بشین دارم اذیت میشم این بدبخت هم تا اومد بره عقب بی هوا یه تکون به خودم دادم که برم عقب تر بشینم پشت سرمو نیگا کردم دیدم بدبخت داره دنبال موتور میدوه البته پخش زمین شد به کنار اونم دیگه توبه کرد همراه من سوار موتور بشه \n\nلایک = چه قدر راننده ناشی هستی :)",
    "یادش بخیر تابستون که بود میرفتم مطب بابام(متادون تراپی!!)کمکش میکردم.یه روز یه مرده اومد با پسربچش از اون سبیل خفنای لات،ی شلوار کردی قهوه ای پاش بود معلوم بود تو پاچش قمه گذاشته،قد دومتر و ده سانت،وزن بالای دویست کیلو،خلاصه متادونشو گرفت و ی کارت داد به منشی گفت پولشو کارت بکش،منشیه هم حواسش نبود یه صفر اضافه زد عوض هشت هزار هشتاد هزار تومن کشید!یهو آقاهه شروع کرد دادوبیداد این کارت زنمه،اگه بفهمه ی قرون از پولاش کم شده منو میکشه!پسرشم اشک تو چشاش جمع شد گفت نههه مامانم نشونه گیریش خوب نیست نصف ملاقه و تابه هایی که میندازه طرف بابام به من میخوره..حالا اصل مطلب این نبود پولو که کارت به کارت کردن درست شد،\n.\n.\n.\nولی...\nاز همین تریبون خواستم اعلام کنم درود بر غیرت آریاییت شیرزن :):))",
    "یادش بخیر بچه بودیم تو حیاط مامان بزرگم چاله میکندیم بعد روشو با برگ میپوشوندیم میرفتیم بزرگترا رو به یه بهونه می آوردیم و از راهی که چاله داشت ردشون میکردیم ( البته بعضیا از نقطه دلخواه عبور نکرده و ما هلشون میدادیم ^-^ ) خلاصه اینام می افتادن تو چاله و ما هر هر بهشون میخندیدیم n_n خدایا ما رو ببخش اگه پاشون درد گرفت ^_~\nالبته الان بچه ها رو مخ ما چاله میکنن :|",
    "Amir@Amir\nبه همین لوله جاروبرقیمون که خیلی واسم عزیزه قسم... بچه بودم خونه خالم رفته بودیم،  برا ناهار ماست نبود منو فرستادن برم ماست بگیرم؛ منم گفتم: اگر خیلی تند برگشتم یه شکلات میگیرم اینا هم که میخواستن یه وقت اوف نشم گفتند ما هر چقدر دیرتر برسی بهت شکلات میدیم... ما هم گفتیم باوشه. حالا شما فرض کنید من به صورت اسلوموشن میدویدممممممم!!!\nفقط در همین حد بگم وقتی داشتم اسلوموشنان اسلوموشنان برمیگشتم کل محل با بوی اسپند ضد عفونی شده بود...\nلایک: فهمیدیم ماست میخورید!!!\nلایک: دمت گرم مردمو به بچه هاشون امیدوار کردی",
    "چند روز پیش تومدرسه داشتیم اب بازی میکردیم(الان فکر میکنید من دبستانی ام اما نه خیرم بنده دبیرستانی هستم)من از ابدارخونه یه لیوان استیلی برداشتم اوردم و شروع کردم به خیس کردن بچه ها یهو یکی از دوستام اومدو گفت ناظم داره میاد منم مشغول ابازی بودم تا فهمیدم اومدم مثلا اثار جرم(منظورم لیوانه)اونو قایم کنم پرتش کردم طرف دوستم تا اون قایمش کنه اما نشونه گیریم خوب نیود لیوان خورد تو سر ناظم هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه نفهمید منم اما گفت از کل بچه ها به اثتسنا چند نفر که خودمم جزوشونم انضباط کم میکنه",
    "***z.h241\n یه روز با  رفیقم رفتیم کوه هوا هم همچین دو نفره :( ماهم کرممون گرفت گفتیم بریم یه حالی به خودمون بدیم شاد شیم آقا چادرارو کشیدیم جلو و رفتیم پیشه یه دختر پسره ملوم بود از این جوجه هان منم رفتم جلو به پسره گفتم خانوم کی باشن؟ دختره گفت پسر داییمه به خدا نامزدیم باهم ! پسره هم اینجوری=) دختره رو کشیدم کنار گفتم اسمه داییت چیه؟ با تته پته گفت سعید رفتم پیشه پسره گفتم برادر اسمه بابات چیه ؟ پسره گفت اکبر من:) عه دختر جون شوما داییتو از پرورشگا اووردی؟ این که اسمه باباش اکبره که دختره :( باگریه به خدا این به من گفت بیا من نمیخواستم بیام  اوهوم اوهوم اوهوم هق هق \nمن : آوا بیا بیرون بریم دیگه \nپسره : چیییییییییی؟؟ :{ دختره هم با گریه ماته من شده بود ماهم که در رفتیم پسره هم هی دنباله ما بود دیگه وسطه راه خودش اوفتاد کفه زمین هر هر میخندید فک کنم الان دیگه نامزد کردن خخخخخخیاد بگیرین هم روحه خودمون شاد شد هم دوتا کرکسه عاشقو به هم رسوندیم",
    "\"صد در صد واقعی\"\n\nدارم طنز \"درین درین\" رو نگاه میکنم، بابام بلافاصله شبکه رو عوض کرد که مگه بچه ای و این حرفا.\nمنم قهر کردم رفتم آشپزخونه. برگشتم دیدم  بابام داره عمو پورنگ نگاه میکنه و تازه زیر لب باهاشون همخونی هم میکنه!\nتازه اوج فاجعه اونجا بود که چند دقیقه بعدش مامانم و داداشمم همراهش شدن!\n\nبعد آیا من بچه ام؟! o_O",
    "وقتي تابستون مي رفتيم پارك شوهرم همش مي گفت: كي بشه اين بچه مدرسه اي ها برن مدرسه ما راحت بشيم! از بس تو اين پاركها ريختن اعصاب آدم خورد مي شه....\nواقعا عجب آدم بي وجدانيه. يه ذره انصاف نداره...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nيه كاري بايد كرد اينا كلا محو بشن .مدرسه كه فايده نداره\nالان خوب شد؟ رفتن مدرسه . ترافيك كه وحشتناك شد. خيابونا شلوغه. راننده تاكسيا هم كه اصلا نمي دونن تو خيابونا چه جوري حركت كنن.. از همه بدتر تو اتوبوس جا سوزن انداختن نيست\nديگه در مورد حركات مشمئز كننده دهه هشتاديا بعد از تعطيل شدن از مدرسه چيزي نمي گم ... اصلا به جاي هزينه تحصيل پولشو بدن اينا برن سر خونه زندگيشون خودشونم خيلي راضي هستن..",
    "اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس میزند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سر پران است. تا دست طرف، رفت بالا، معطل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تو پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد...\nروز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:« دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست که کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه ی عقب شده.»!!!\nاز ترس صدایش را در نیاوردم که آن« شیر پاک خورده» من بوده ام!:)))))))\nلایک=شادی روح شهدامون،صلوات",
    "یادش بخیر :\n- زی زی گولو آسی پاسی دراکولا (دراز کوتاه)تا به تا\n- ای کیو سان\n- کارت بازی با دمپایی \n- مدرسه موشها\n- بستنی دوقولو ها (بس که ادمای خوبی بودیم همیشه نصفشو میدیدم رفیقمون) \n- زنگ تفریح هایی که مشق مینوشتیم \n- فیتیله جمعه تعطیله \n- قاطینگا و پاتینگا\n- اون شیر های مثلثی که تو مدرسه بهمون میداند لامصب از همش خوش مزه تر بود \n- پیک های حل نشده بعد عید\n- باجه های مخابرات که زنگ میزدیم \n\nواقعا یاد همشون بخیر",
    "شب جمعه بود بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل،چراغارو خاموش کردند...\nمجلس حال و هوای خاصی گرفته بود،هر کسی زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت،\nیه دفعه اومد گفت اخوی بفرما عطر بزن ...ثواب داره...\n- اخه الان وقتشه؟\nبزن اخوی...بو بد میدی...امام زمان نمیاد تو مجلسمونا!!!بزن به صورتت کلی هم ثواب داره...\nبعد دعا که چراغا رو روشن کردند...\nصورتِ همه سیاه بود!!!\nتو عطر جوهر ریخته بود :)))))))))\nلایک=شادی روح شهدامون،صلوات",
    "شب عید قربان عزیزم کلیپچ درست کرد خاندان جمع شدیم اونجا\nسرشام پسرخالم هی با مشت پیاز میشکوند چشو ابرو میومد\nمنم اومدم روشو کم کنم با مشت کوبیییدم رو پیاز\n\nاستخون سرمشتم-!!-زخم شد ب کنار\nپیازه خورد تو صورت پسرخالم\nپرید تو کاسه داییم کله پاچه برگشت رو لباسش!!\n\nآخه کی ب من میگه پیاز بشکون!!\nولی خوشم اومد درهرحال،حالشو نگرفتم دیگه چش ابرو نیومد پسرک ;-):-P",
    "من سوم راهنمایی بودم.روز اول مدرسه معاون جدیدمون اومد گفت من میخوام با شما مثل دوست باشم نه معاون و دانش اموز فقط دوست.\nمنم چند روز بعد اومدم گفتم سلام روحی(فامیلیشه)چه خطر؟\nاونم گفت زهرمار مگه داری با پسرخالت حرف میزنی برو دم دفتر تا بیام برات.\n：(((\nخو کچل همون اول تکلیفتو مشخس(مشخث-مشخص)کن مگه نگفتی ما باهم دوستیم؟؟؟\nمعاون عقده ای：/",
    "جلسه اول رفتم سر کلاس\nاین ترم بنا به دلایلی مجبور شدم با ترم اولی ها درس بردارم(معمولا زیر بار درس با ترم اولی ها نمیرم ولی اینبار نتونستم در برم;-) )\nشاخ و شونه هامو براشون کشیدم کارم باهاشون تموم شد(ااااااا دیدید چی شد الان یادم افتاد بهشون نگفتم دختر چند برگ بردارن:-P )\nگفتم کلاس تموم میتونن برن که یهو یه چیز دیدم خشکم زد\nدختره کوله انداخته با عکس اسکندر یه کلاسور ست  با عکس ننه قمر و اسکندر هم با افتخار گرفته بود دستش(شخصیت های شکر آباد)\nمن o_O\nخودش:-)\nدانشگاه @_@\nبچه های ترم بالایی:-D\nهنوز منo_O\nخووووو نکنید اینکار ها رو سوژه میشد",
    "توبدنسازی یه پسره اومد گفت داش ممد بیا مچ بندازیم هرکی بازنده شد دیگه پاشو تو این باشگاه نذاره منم جوگیرشدم قبول کردم:))\nعاغاباورتون نمیشه با5ثانیه بردمش...حالا طرف رفته باشگاه رو عوض کرده حرفشم اینه که من گفتم هرکی بازنده شده پاشو تو این باشگاه نذاره :/",
    "با سلام وعرض ادب و احترام فراوان خدمت اون راننده تاکسی که امروز سوار ماشینش شدم \n.\n.\n.\n\nراننده محترم؛ ممنون که وقتی 10هزارتومانی بهت دادم و منتظربقیش بودم گفتی:مادرم پول خورد داری؟!!!\n.\n.\n.\n.\nبماند منه 23 ساله رو به خاطر چادرم مسخره کردی و با40 سال سن و سه کیلو سیبیل ناصرالدین شاهی به من گفتی مادرم و منم البته ازخجالتت در اومدم و گفتم نه پسرم...ندارم.\n.\n.\n.\n.\n.\nبی کلاسه سیبیلو!!!!!!!!! چرا پاتو گذاشتی رو گاز و رفتی!؟ 8هزارتومان بقیمو بده خو!\nدانشجوام!\nپول ندارم!\nسیبیلو........\n.\n.\nسیبیلووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو\n.\n.\nته دلم مونده بود بخدا نمیگفتم میمردم!",
    "دوستم داشت طریف میکرد میگفت(بچه بودم رفته بودیم باغ  بابابزرگم اینا بعد دستشوئیشون ته باغ بود منم میترسیدم برم دستشوئی به هرکی میگفتم با من بیا دستش بند بودم خلاصه اینا گذشتو خوابم برد بیدر شدم دیدم نمیتونم تحمل کنم رفتم به بابام گفتم بابا من دستشوئی دارم(با لحنی خجالت زده )بعد بابام به شوخی گفت برو تو کفشم کارتو بکن \n\n\nبعد که خواستیم بریم بابام دیدش که از تو کفشش داره بخار بلند میشهO_o)\n\nخدائیش این دوسته من دارم؟",
    "امروز یه نیسان و یه پراید با هم تصادف کرده بودن پرایده سالم بود نیسانه چپ کرده بود بعد آتیش گرفته بود. \n\nقشنگ معلوم بود از خجالتش خودشو سوزونده.",
    "سلام رفقا ......... پست ابتداییم می باشد :)\nاول که یک مهر بر همه تسلیت باد...\nامروز بعد مدرسه با رفیق فابم نیکی رفتیم مدرسه ای که رفقای پارسالمون اونجا بودن بهشون سر بزنیم ^-^\nاول که نه سلام نه احوال....\nهمشون ریختن سر کله من :\n_ وای سپیده خدا مرگت بده...ابروهاتو برداشتی ؟!!!!!\nمن o_O\n_ هههههههههه خاک تو سرت بیشور....\n_ ای خدا مرگت بده تورو....\nحالا اینا هیچ منم که مامانم جلاده و من خدادادی ابروهام خوشگله ^-^ اینم هیچ...\nمعاونشون اومده می گه : چی می خواید اینجا...\nنیکی : اومدیم پیش دوستامون....\n_ غلط کردین تشریفتونو گم کنید :D\nینی این حمال خرو چطور کردن معلم جامعه ؟!!!!",
    "لطفا بخونید حتما خوشتون میاد\nدیروز داییم اینا خونمون بودن. پسر داییم(دبستانیه)، بعد بازی کردن و خرابکاریاش رفت حموم. یه  ده دیقه ای گذشت که صدای جیغ و گریش بلند شد ما هم همگی پریدیم تو حموم. به به آقا به جای شامپو اسپری موبرو زده بود به سرش و کلش مثل پروژکتور برق میزد و همش گریه میکرد. اون بدبخت داشت گریه میکرد و ما هم داشتیم می خندیدیم.داییم رفت تو حموم دلداریش بده داشت میگفت که عیبی نداره و اشکاشو پاک میکرد که از قضا یهویی!!!!بعله ابروشم ریخت.خخخخخخ چاره ای نبود اون ابروشم موبر زدیم تا صورتش یه دست بشه.خلاصه گودزیلا پکید. یعنی مردم از خنده ولی بعدش دلم واسش سوخت واسه همین امروز چندتا بستنی گرفتم  ببرم واسش. رسیدم خونه داییم دیدم یه ملافه انداخته رو خودش و دوروورش پر از کمپوت و رانیه. خودش میگه بعد از اون حادثه هم از نظر روحی و هم از نظرجسمی صدمات بدی متحمل شده و واسه عیادتش باید رانی و کمپوت ببریم. تازه گفت می خواد از من شکایت کنه خسارت موها و ابروهاشو ازم بگیره.\nباور کنید اگه باباشینا اونجا نبودن دوتا میزدم تو کله کچلش و بستنی ها رو هم بهش نمی دادم. حیف شد...\nولی خیلی خندیدم جای همتون خالی.",
    "بچه بودم خیلی دوست داشتم خواهر دار بشم تا اینکه۵سالم شدو خواهر دار شدم از موقعی که اومد اون عزیز خونواده شد حتی بخاطر اون من رو دعوا میکردن .تا اینکه یک سال گذشت بعد من و خواهرم تنها تو خونه بودیم منم چون وقت گیر آوردم( واسم وقت ارزشی داشتاا)بعد آبجیمو گذاشتم یخچال درشممم بستم ٬یک دیقه که گذشت دلم سوخت آوردمش بیرون وگرنه تا وقتی که بود میذاشتمش اون تو هااا",
    "مامان بزرگ من آلزایمر نداره ولی اسما رو اشتباه میگه\nقبلنا صدام میکرد پایزه (فائزه)... حالا این که عالیه\nیبار خونشون بودم اول صدام کرد نازنین ( دختر عمم) بعد صدام کرد زهرا ( دختر عموم) اینا مهم نیست، سر اخرگفت ...\n.\n.\n.\nمرتضی بیا ایجا ...!!! من دیگه حرفی برای گفتن نداااارم",
    "خبرنگار تو خیابون:\n_از باز شدن مدرسه ها و رسیدن بوی مهرماه به مشام چه حسی داری؟\n_حس واقعیمو بگم؟\n_بله\n_حس اسهال توام با حالت تهوع:\nهیچی دیگه بچه ها دکتر حلق خوب سراغ ندارین این میکروفونو در بیاره؟\nخیلی اذیت میکنه!!",
    "انگشت پام توسط میز عسلی له بشه کلیپس سارا بره توحلقم اگه دروغ بگم.\n\nعاغا من با دوستان  اقوام ویک گله گودزیلا رفتیم پارک بعد یکی از گودزیلا ها یه پسر دید ابرو برداشته وسانتی مانتال خلاصه خیلی خوشکل بود اینم نه گذاشت نه برداشت رفت پیش پسره ودوستاش اهنگ خوند وحالا شرح اهنگ\n\n:ای قشنگ تر پریا تنها تو کوچه نریا دخترای محل دزدن اخرتورو میدزدن\nلالایلالای لالالای اخر به پسره گفت من یه دامن از خواهرم برات میارم خیلی نایس بشی \nینی به عبارتی پسرو از رو برد وپسره از پارک فرار کرد\nمن=)))))))))))))\nاقوام:)))))\nحضار گرامی در پارک ^__________^\nپسره ودوستاش @________________*\nلایک=خوبش کرده \nلایک= پسرو چه به این کارا\nلایک نکنی کلیپس سارا همسایه حامد اینا رو میکنم تو حلقت\n\nامضا سارا گودزیلا پرور",
    "این خاطره از زبون خواهرمه :\nبچه که بوده یه بار کل اقوام میخواستن برن یه جا مهمونی بعد این خواهر ما گفته من نمیام .یکی اون وسط گفته :گو.....ز ِ کمتر ، هوا پاک تر\nبعدش اینم برگشته گفته: تا تو هستی بقیه چیکاره ان....\nخودش که میگه به کتکی که خورده می ارزیده خخخخخ",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\nسلام....یادش بخیر...رشت هشت درجه زیر تشت\n\nاردبیل  چهار درجه زیر بیل.\n\nمیخوام برم دماوند به دیدار میناوند.\n\nمیخوام برم امامزاده به دیدار عابد زاده.\n\nهعییییییییییییییی روزگار چقد زود لحظه های خوب و دوست داشتنی \n\nجاشونو به یادش بخیر میدن.",
    "یه عمه داشتم از سگ میترسیدا-همون روزا ک تازه اتوبوس اومده بوده این عممون واس اولین بار سوار میشده  ک از روستامون بره شهر کفشاشو جلو اتوبوس در اورده - وقتی پیاده شده هرچی گشته پیدا نکرده -بچم ب خیالش فرشا اتوبوس کثیف میشن \n.\n.\n.\n.\nکسی میدونه کفشا عمم الان کجاس؟؟؟ عایا",
    "یه بار بابامو بردم دانشگاه،گفتم همین جا تو حیاط بچرخ تا من بیام.\nبعد که برگشتم دیدم نشسته زیر آلاچیق با 7-8 تا دختر، براشون چایی گرفته از خاطرات جوونیش تعریف میکنه !!!خخخخ\nوقتی نشستیم تو ماشین چند تا کاغذ داده به من میگه بیا برات شماره تلفن گرفتم، فقط دوتا که جلوش علامت گذاشتم شوهردارنا....خخخخخ",
    "در هر سه ثانیه یک نفر از دنیا می رود\n3،2،1،به گوش باش...\n((کل نفس ذائقه الموت ثم الینا ترجعون))",
    "يكبار در جبهه آقاي «فخر الدين حجازي» آمده بود براي سخنراني و روحيه دادن به رزمندگان. وسطهاي حرفاش به يكباره با صداي بلند گفت: «آي بسيجي‌ها !» همه گوشها تيز شد كه چي مي‌خواهد بگويد. ادامه داد: «الهي دستتان بشكند!»...\nعصباني شدیم که آخه چرا اين حرف رو زد؟!!!\nيك ليوان آب خورد و گفت: «گردن صدام رو !!!» :))))\nاينجا بود كه همه زدند زير خنده!\nلایک=شادی روح شهدامون صلوات",
    "یه بارم خواب دیدم ما خیلی پولدار شدیم، خیلی خیلی پولدار، بعد یه خونه ی خیلی بزرگ و توپ خریدیم ، اتاق منم یه اتاق بزرگ و قشنگ با حموم دستشویی جدا بود ، تازه وان هم داشت . بلانسبت حموم دستشوییش اندازه ی اتاق الآنم بود ( که البته اینو هم با خواهر برادرم شریکیم ،.... ااای روززززگااااار..) خلاصه اناق من اندازه ی یه خونه بود . \nتا اینکه من توی خواب رفتم اردو ، بعد چن روز که مثلا برگشتم خونه ، دیدم طمع کردن وقتی من نبودم میون خونه رو تیغه کشیدن اون طرفش که اتاق منم توش بوده رو دادن اجاره، \nینی به قول آقوی همساده آنچنان شکستی تو خواب خوردم که تا یه هفته تو شوک بودم ، داغون بودم آقو ، لِهِ لِه....",
    "چاکر همه بچه ها \n\nجاتون خالی یه هفته ای رفته بودیم روستامون پریروز رفتیم سر چشمه تفریح برگشتن شوهر خاله بنده گف موتور منو تو بیار تا من با ماشین بقیه رو بیارم منم از همه جا بی خبر سوار موتور شدم و تو سرپایینی خلاص کردیم پسر خاله بنده هم پشت سر من نشته بود از ترس نمیدونست چیکار کنه (به خاطر وضع رانندگیم کلا خیلی خرکی میرونم ) خلاصه کنم یه بار تایر عقب موتور یه چند متری سر خورد نزدیک بود بخوریم زمین یه بارم کلا از جاده خارج شدیم (به خاطر همون سرعت زیاد ) بدبخت توبه کرد دیگه پشت سر من بشینه حالا این یکیش بود بقیه خاطره ها رو هم میگم ایشالله زنده موندم :)",
    "ی روز رفته بودیم مهمونی مانشته بودیم داشتیم با موبایلامون بازی میکردیم که دختر خالم اومد وایساد کنار من و تی(طی,ته یه اصن ولش کن) یک عملیات انتحاری موبایلمو گرفت رفت تو دستشویی بعد صدای هولناک سیفون امد و اینگونه بود گه تا 15 دیقه دستم تو چاه بود اخرشم در نیومد\nلایک:همدردی\nلایک:خوب کرد\nاگه لایک نکنی همین بلا سرت بیاد",
    "هفته پیش داییم گفت بیا پایین من کار دارم،سریع باید برم،منم گفتم باوشه ^__^ چون هیچی برای چیدن توی قفسه ها نبود،نشستم و رفتم تِلِگرام،یه بچه ای اومد گفت سلام\nمنم گفتم شلام :)))\nگفت:دو تا 19 دو هزار :l\nگفتم:What؟ O__o\nبازم گفت:دو تا 19 دو هزار :l\nمنم کلا ریبوت شده بودم،این یعنی چی؟؟گفتم عمو جون برو بپرس از مامانت ببین چی میخوای،رفت و منم همینجوری O__O مونده بودم که مامانش اومد:سلام آقا،دو تا 19 دو هزاری بدید.\nمن:!__!\nخانوم متوجه نمیشم،چی؟\nاونم حرف بچشو میگفت که آخرش گفت خودش برگشت(در اینجا منظور دایی بنده است)ازش میگیرم\nچند روز بعد از داییم پرسیدم گفت زنه خطش همراه اوله منظورش شارژ دوتومنی 0919 بوده :ll\nمن دیگه هیچی نمیگم...",
    "من بچه بودم خیلی دوست داشتم عینکی شم و همش به مامانم میگفتم من همه چیزو تار میبینم\nمامانم منو برد دکتر...اون E ها هست باید بگیم(بالا. پایین. چپ. راست) من همرو اشتباه گفتم که دکتر بهم عینک بده\nدکتره فهمیده بود دارم دروغ میگم بخاطر همین یه عینک که شیشه بود بهم داد...من تا اونو زدم همه رو درست گفتم!!!\nبعد دکتره به مامانم گفت: چشاش سالمه و عینک بهم نداااااد...",
    "بچه که بودم ۸سالم بود دوستم دهنش بو پا میداد \nگفتم چشمتو ببند یه چیز خوش مزه دارم بعد اسپری زیر بغل تو دهنش خالی کردم.....\n\n\n\n\n\nاعتراف میکنم بچه که بودم سر کلاس بهمون گفتن گونیا بیارین من فکر کردم گفتن گونی بیارین حتما میخوان که تو حیاط ازمون آزمون  بگیرن گفتم گونی بی کلاسه قالیچه بردم",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\nسلام...خخخخخ با ابجی بزرگم رفتیم معنی کلمات گلاب به رو تونو به زبان مالزیایی در اوردیم.بعد دیشب شوهر خواهرام اومدن .هییی ما بهشون به زبان مالزیایی  اون کلماتو میگفتیم.اونا هم میگفتن:معنیش یعنی چی؟\nمنو خواهرمم میگفتیم یه طنز جالبیه اصلا هم معنی بدی ندارن .\n\nخلاصه کلی خندیدیم :)))))))))",
    "آقا این جزو خاطرات عمومه که برامون تعریف کرده:\nیه روز که بی پولی پیش اومده بود عموم ماشینشو برمیداره تا یکم مسافر جابجا کنه،خلاصه عموم واسه یه زنه نگه میداره\n.\n.\n.\nزنه یه نگاه به ماشین میکنه یه نگاه به عموم، و دوباره این کارو تکرار میکنه\nعموم تو دلش میگه این زنه چرا اینجوری میکنه؟؟ گازشو میگیره و میره\nیکم جلوتر که میخواسته یکی از مسافراشو پیاده کنه به ماشین نگاه میکنه میبینه ای دل غافل... ماشین پر بوده\n(دقت کنید/// اون زنه بنده خدا دقیقا کجا باید می نشست؟!؟!؟!)",
    "شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته ........",
    "دیروز رفتم پیرایشگاه.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\n.\nچشمتون روز بد نبینه،سک سکم گرفت.هیچی دیگه،\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nآخر سر فکر کردم سرم دفتر نقاشی یه بچه ی 5سالست.چون همه ی سرم خط خطی شده بود.\nالبته اشکالی نداره؛مُد میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "عاقا ما فکر کنم پنج سالمون بود با دوستمون جلو خونشون داشتیم بازی میکردیم\nیهو بایا دوست ما اومد بیرونو مام جو گرفتیم دتستو ، سلامو اینا\nتا اینجا همه چی خوب بود ولی یهو بابا دوست ما عطسه کردو این دندون مصنوعیاش اومد بیرونو یکم جلو عقب شد مام که بچه آقا 4تا پا داشتیم 12تا دیگه قرض کردیم شد 32 تا و الفرار حالا بنده خودا هی داد میزد میگفت نترس منم مثل خر کوهی میدویدم خدایی تا 17 سالگی به دید خون آشام میدیدمش...\n\nای بابا",
    "با دوستم رفته بودم نمایشگاه تلویزیون بعد یه تلویزیون بود که مردم میرفتن یه چیزی شبیه عینک با این تفاوت که کل چشمو می پوشوند و فیلم 3D   میدیدن..دوستم رفت عینکو گذاشت طرف گفت چه سبک فیلمی دوست داری ؟دوستم گفت ترسناک ...اونم یه فیلم گذاشت که نزدیک به 100تا زامبی داشتن بهش نزدیک میشن .دوستم هی میخندید منم شیطنتم گل کرد وقتی زامبی ها دیگه بهش رسیده بودند پریدم رو شونش .بنده خدا فک کنم یه سکته ناقص کرد این قدر جیغ زد هی میگفت نهههههههههههههه منو نخور من بدمزم نهههه...من از یه طرف مردم از یه طرف  هی میخندیدیم ..وقتی هم حالش جا اومد افتاده بود دنبالم..جنبه نداره دیگه",
    "***مهدي نه ميتي***\n\nآقا ما يه رفيغ داشتيم خيلي زرنك بود باهاش كه ميرفتيم بيرون موقع دادن سهم ها ميكفت من فقط كارت دارم اكه ميخايد كارت بكشم يه دفعه ما ميخاستيم بريم بيرون هرجي به دومادمون كفتيم اينو نيار كفت بامن خلاصه آخر سر موقع سهم و ماني كه شد اين بابا دوباره دبه كرد دوماد ماهم بلند شد از تو ماشين كارتخون سيار رو آورد و اون باباهم با اشك كارت كشيد!!!\n\nنتيجه:نعنا بوي خوبي داره!",
    "یه جا خوندم یکی گفته بود یه اقوام داریم وقتی بچه بوده (پسر بچه هااا)\nداداش بزرگترش برای اینکه راحت تلویزیون ببینه بهش میگه که بره بالا پشت بوم\nاونجا برقصه ما میبینیمت این بنده خداهم  روزی دوساعت اون بالا میرقصیده بعضی وقتا هم لباس پولوخوریش هاشو میپوشیده میرفته اون بالا اخبار میگفته\n\n\n(واقعیه)",
    "دیشب خواب دیدم دماغمو عمل کردم بعد دماغم کج شده...!نمیتونستم نفس بکشم !!!خیلی درد میکرد!همش داشتم میزدم تو سر و کله ی خودم میگفتم آخه چرا با خودم اینکارو کردم؟؟؟؟!!!\nمامانمم نشسته بود کنارم هی میگفت:دیدی گفتم نکن!\nبابامم هی چش غره میرفت!!\nیهو از خواب پریدم!منگ بودم نمیدونستم خواب بوده یا واقعیت!\nزود ی دستی کشیدم ب صورتم...دیدم ای جان!سالار سر جاشه داره تبادل گاز انجام میده!\n\n.\nخدا ب سر شاهده تو زندگیم انقد از بودن دماغم خوشحال نشده بودم!",
    "من وقتی با مامان و بابام میرم بیرون و بابام رانندگی میکنه\nمن：بابا از۱۲۰تا بیشتر بری صدای آژیر هشدار بلند بشه میزنی کنار من بشینم\nبابام:-(\nمامانم:-)\nمن:-P\nمن وقتی بابا و مامانم کنارم نیستن رانندگی میکنم\nصدای ضبط تو ۱۰۰ که صدای آژیر هشدار نشنوم\nمن:-)\nمامان و بابام اگه بفهمنo_O\n\nلایک کنید ببینیم چند نفریم هرچند از دم اینجوریم",
    "عاقا ما یه فامیل داریم تو مسافرت مدم شو اورده بود بعد وصلش میکرد به ضبط ماشین بش میگفتیم عمه گرامی نکن مگه گوش میداد زدش به باتری ماشین مدم چراغاش خاموش شد سوخت.\nقیافه من0-0\nقیافه عمه گرام =))))\nقیافه عمه گرام بعد فهمیدن ماجرا=(((((\nقیافه ادییسون *----*\nوباز هم من :)))))))\nحالا کم نمی اورد میگفت تقصیر شماست باتری ماشینتون خرابه \nعمه=))))",
    "عاقا يه روز ما دسته جمعي رفتيم پارک(با عمو و عمه) اونجا دختر عموم يکي از استاداي دانشگاهشو ديد\nبعد سلام عليک پسر عممو ک گودزيلايي واسه خودشو ديد گفت چه پسر خوشگلي اقا پسر شعرم بلدي???\nواونجا بود ک پسر عمم دختر عمه ي بيچارمو جلو استادش با خاک يکسان کرد با اين شعر:\nتوخوشگلي عين پري *** اما کصافتو خري\nدوستدارم کصافت *** ر*ي*دم به اون قيافت\nدختر عموم:(\nپسر عمم:) \nودر اخر استاد :| :|",
    "مکالمه ی من و مغازه دار : \n\nمن : ماژیک دارین ؟ \n\nچه رنگی میخواین ؟ \n\nمشکی. \n\nنداریم. \n\nآبی. \n\nنداریم. \n\nقرمز. \n\nنداریم. \n\nمیشه بگین چه رنگی دارین ؟ \n\nاصلا ماژیک نداریم ! \n\nمن هنوز تو کف دلیل سؤال اولیش هستم ، فک کنم میخواست ببینه من چه رنگی دوست دارم !!!",
    "♥sherlock♥jung il woo♥\n\n\nبا خانواده جاتون خالی رفته بودیم مسافرت که وسط راه برای صرف ناهار(ادبم تو حلقتون)پیاده شدیم رفتیم تو یه رستوران کلاس بالا:|\nتا این جا اوضاع خوب بود که بابام گفت چی می خورین؟ مامانمم بنده خدا هی قاطی می کنه کلماتشو همیشه سوتی میده:]\nبرگشت با صدای بلند و مثلا باکلاس گفت:\nمن چنگک می خورم\nما:o_0 o_O 0__0\nمامانم : شیرجه؟=|\nما: @___@\nمامانم: چنگه؟ =/\nما:#___#\nبیچاره آخرشم نتونست بگدش:))\nبعدها کاشف به عمل اومد منظورش \"چنجه\" بود=|\nمن که به صورت آهسته هنگامی که همه داشتن ریز ریزکی در و دیوار و گاز می زدن از رستوران در رفتم:]",
    "رفته بودیم پارک ارم بعد من از بلندی خیلی میترسم دوستام گفتن اگه بیای سوار شی نهار شام فردا مهمون ما منم که گفتم نمیمیریم که خلاصه رفتم سوار شدم \nاون وسیله هه کمر بننداشت فقط یک میله میوفتاد دور گردنت اون وسیله شش دور میرفت هوا دور خودش میگشت بعد منم چشمامو بستم هی میله هرو فشار میدادم یهو تق یه صدایی اومد منم فکر کردم راه افتاده داد زدم.  خداااااااااااااااااااااااااا بعد یه صدایی اومد فهمیدم بغل دستیم داره از خنده منفجر میشه ....بعد فهمیدم دستگاهه خراب بوده راه نیوفتاده :|",
    "وقت کنکور بود یه فشار و استرسی بدی روم بود شبا هذیون میگفتم\n\nاون لحظه هر سوالی ازم میپرسیدن جواب میدادم!! \n\nو همه چیو  لو میدادم :|\n\nحالا سوالای خیلی خیلی خصوصی بماند :|\n\nخوب شد دوس پسر ندارم وگرنه الان جام سینه ی قبرستون بود... :||",
    "یه خاطره براتون بگم از یکی از دوستام.یه دوست داشتم خیلی کم رو و ساکت بود یه بار سرکلاس زبان بودیم که دوستم به دلیل کم روییش اسمش رو سرکلاس نگفت و هر چی تعداد رو میخوندیم میدیدم تعداد زیاده تا این که یکی از بچه ها گفت که بابا اینم توی کلاس هست.بعدش اینقدر بهش خندیدیم و استادمون از تعجب گفت که تو که پدر من رو درآوردی.فکرکنم اون روز حال دوستم خوب نبود",
    "من تا هشت سالگی تو روستا زندگی کردم و موقعی که مامانم میخواست منو از پوشک بگیره بهم گفت: هر وقت دستشویی داری(چه یک و چه دو^_^) همونجا شلوارتو بیار پایین و دستشویی کن!!!\nاونموقع ما گاز نداشتیم و یه آقایی با ماشین واسمون نفت می آورد ، یروز اون آقا واسمون نفت آورده بود و مامانم رفت تو حیاط که یهو خرابکاری شماره دو منو وسط حیاط دید، سریع رفت یه پارو بیاره که اونو برداره که دید ای دل غافل...اون آقا خرابکاری شماره دو منو لگد کرده و متوجه ام نشده\nمامانم میگه: رنگم شده بود مثل لبو\nوقتی اون آقا رفت سوار ماشینش شد از طریق حس بویایی تازه فهمید چی شده...",
    "فرمانده روز اول نارنجکی را انداخت بین جمعیت که بعضی ها ترسیدند. ضامنش را نکشیده بود. بعد به آن ها گفت:« بچه ننه ها برگردید عقب پیش ننه تان؛شما به درد جنگ نمی خورید.»...\nیک بار که فرمانده رفته بود توالتِ ریا، یکی از همین بچه ننه هارفته بود رفته بود دو تا سنگ آورده بود ، انداخت روی سقف توالت که فلزی بود و صدای زیادی درست شد...\nفرمانده آمد بیرون، یک دستش شلوار بود و دست دیگرش را گرفته بود پشت سرش. یک نفر روی خاکریز نشسته بود. می گفت:« برگردید عقب پیش ننه تان. شما به درد جنگ نمی خورید.» و می خندید :)))))\nلایک=شادی روح شهدامون صلوات",
    "آقا سال سوم راهنمایی بودیم قرار بود بریم اردو.همه سوار اتوبوس شدن(شایدم مینی بوس نمیدونم) من موندمو دوتا از رفقای فاب.مام زوری سوار ماشین معلم پرورشی شدیم. ی پونزده کیلومتر اونورتر(ی شهر دگ) دبیر ریاضی مام سوار شد همین ک سوار شد شروع کرد حرف زدن (مخمونو داش میخورد) همین موقع پلیس راه اینو دید ماشینو نگر داش.طرف کمربند نبسته بود هیچی این رفت چک و چونه زدو این حرفا سوار ک شد گفتم استاد چن تومن؟ خدا نصیب هیچکس نکنه همچین برگشت زد تو گوشم ک نفهمیدم از کجا خوردم (رفقای کصافطمم داشتن میخندیدن) :- \n♪♪♪♪♪",
    "عاغا دوستم تعریف میکرد میگفت که این چندروزه هرکی منو میبینه میگه چشات چرا قرمزه..منم الکی میگم نمیدونم ..بدبختا خبر ندارن اینترنتمون از 5تا 8 صبح رایگانه....",
    "ی بابایی اومده بود سرکلاسمون.ب 3زبان مسلط بود(انگلیسی.آلمانی.فرانسه...)6ساعت سخنرانی کرد واسه ما ک شوما باید حتما ی زبان دیگه هم یاد بگیرید واسه تقویت حافظتون خوبه و باعث افزایش طول عمر میشه و ......\nمنم ک الحمدلله خر درون پیش فعال .....پاشدم گفتم عمو من خودم ب دو زبان\"زنده ی \"دنیا مسلطم....!!\nیارو ی نگاهی ب قیافه زارم کرد ...ابروهاش از تعجب چسبیده بود ب کف سرش!گفت:آورین...آفرین....!!ب چ زبونی مسلطی؟؟؟؟\n.\n.\n.\nتو جفت چشاش نگاه کردم گفتم:فارسی و لری!!! ^.^\nبیشهور با لقد پرتم کرد بیرون!\nاجنبی پرسته عقده ای!حتما باید میگفنم انگلیسی و آلمانی ک خوشت بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟والا ب حضرت عباس!",
    "اقا ما یه بار وسط راه نگه داشتیم غذا بخوریم کنارمون یه خانواده دیگه بودن که یه گودزیلا داشتن به زور سنش سه سال بود!بعد باباش میخواست صداش کنه میگفت آقا محمد صادق جان بیا!\nبعد اونوقت من با این کهولت سن خیلی بهم لطف کنن *هوی*صدام میکنن!",
    "یه دختره اومده بود خونمون فارسی بلد نبود مامان وباباش بلد بودن خب الان می گین حتمابچه بوده نه بابا23سالش بوده من و مهیناز دختر عموم مسوول گردوندش توشهرشدیم بیچاره هرچی می خواس نه مامیدونستیم چی می گه نه اون!\n اقا هرکی ازما ادرس می خواس مهی براش اشتباهی می گف خلاصه یه بلاهایی سرش اوردیم که فاسی فول شد تازه از همه مهم تر دهنت سرویس یادگرفته بود فول اپشن خخخخخخخخ",
    "آغــــا من یه خاطره ای دارم از 3 ماهگیم... خودم یادم نیستا تعریف کردن D:\nخودنوادمون اکثر فامیلای نیزدیکمون از جمله بیست و چهار عمه و خاله و دایی عمو ( که همه بزرگوار و سخاوتنمند هستن ) و فرزندان گرانقدرش ( من ؟ پاچه خواری برا رمز وای فای ؟ عمراَ ) رو برای مهمونی دعوت کرده بودن . همه چیز  تدارک دیده بودن از انواع غذا ، همه دور چنتا سفره بزرگ جمع شدن . کل برنجایی که تو اون قابلمه بزرگا هم پخته بودن رو ریخته بودن تو یه دیس بزرگ که بریزن توی سینی  بذارن جلوی هر پنج شیش نفر ... یعنی وقتی که آدم شانس نداشته باشه همینه ، مامانم منو گذاشت جفت اون دیسه که لباسمو عوض کنه شلوارمو در اوورد ، یدفه ینفر صداش زد منو نیمه کاره گذاشت رفت :|\nمنم با یک لبخند ملیح بچگونه رو لبام ( در ضمن برادر من تو گوشت فرو کن بچه 3 ماهه چمیدونه شاشیدن توی ظرف غذای هزار نفر کار بدیه ؟؟) یکمی به این مثانم فشار اومد و... اونطوری که در اون لحظه هدف گرفتم کیم وو جین هم نمی تونست هدف بگیره و بطور اسرار آمیزی شلیک به هدف خورد و آب از ظرف می چکید !! (مدیونید اگه فک کنید 6 نفر شیرجه زدن که خودشونو قربانی کنن که بقیه غذا بخورن ولی حیف که هدف گیری من قوی بود ) . آقا یعنی تا الآن که سال ها می گذره ، هروقت یکیشون منو می بینه میگه چطوری نیما شاشو ؟ یعنی اصلا هروقت این جمله رو می شنوم خـــــــــــــــــــورد می شم !!\nدختراشون که منو میبینن بجای تیپ و قیافه تـــــکـــم ( بعله داش ) یاد اون صحنه دلخراش میوفتن !! اصن من هدفی دیگه واسه زندگی ندارم ...\n\nاشکام داره مث این برنامه کودکا از بغل صورتم مث آبشار میریزه سریع برم تا غرق نشدم ...",
    "یه برنامه از بازار دانلود کردم اسمش اعترافات احمقانه ی شماست اعترافاتاش (واقعیه البته خنده دار)\nمیگه بچه بوده باباش رو بهداشت حساس بوده میگفته که باید همیشه مسواک بزنید و تا گفتم به من نشون بدید حداقل سه دیقه باید مسواک بزنید بعد یه روز حوصله نداشته مسواک بزنه باباش میگه بیا دندوناتو ببینم اونم میره مایه ظرفشویی رو خالی میکنه رو دندونش که برق بزنه بعد همش میره تو حلقش چنان جیغی میزنه که همسایه ها صف میکشن ببینن چیشده",
    "یه دختر خوشکلو تو خیابون دیدم داشت دعوا میکرد\nرفتم کمکش بعد کلی زد و خورد\nگفتم زن رویاهام همینه\nعزیزم اسمت چیه\nبرگشت گفت جمال :|\nبه جونه خودم پسر بود\nبابا یه علامتی چیزی نصب کنین ما الکی دل نبندیم !",
    "چند وقت پیش واسه پیدا کردن دکتر خوب تو آمادگاه زیاد میچرخیدم یه روز یکی از بستگانم همراهم اومد و منم طبق عادت معمول بجای انتظار کشیدن تو مطب رفتم بستنی فروشی و اونم با خودم بردم.موقع سفارش دادن بهش پیشنهاد دادم شیرموز بگیره مثل خودم چون شیرموزاش خیلی خوب بود. باتعریفای من شیرموز گرفت.ازون موقع هر وقت میخوام برم خونشون به مامانش میگه واسم شیرموز آماده کنه!!!!\nدرسته تا اینجا همه چیز به نظر خوب میرسه اما واسه خوردنش باید اول شیر روی موزو خورد بعدش لیوانو سروته توی دهن نگه داشتو هی زد پشتش تاتکه های واقعا درشته موز بیفتن توی دهن!!!!\nجالب تر ازهمه اینه که توی این شیرموز نی هم میزاره.حالا من به درک اون نی اگه اون تکه ی درشت موزو بکشه بالا حتما خفه میشه!!!!\nخب عزیزمن این موزارو همین جوری بده بخوریم.\nبد میگم....",
    "چن ساله پیش دختر عموم با یه حالت عجیبی اومد خونمون\nگفتم: سلام عزیزم چیزی شده؟\nگفت: یه پسره تو خیابون بهم شماره داد فقط نمیدونم چرا یادش رفت رو کاغذه شمارشو بنویسه\nمن:o_O... بده ببینم کاغذو\n  -: بیا\nمن در حالی که میخندیدم گفتم: بابا اینو باید بو کنی که اگه از عطرش خوشت اومد بری بخری...شماره چیه؟\nشکست عشقی خورد بدبخت ^_^",
    "عاغا ماه رمضون بود منم رفته بودم مسجد. حاج آقا گفت امروز هرکی تو مسجد گریه کنه بخشیده میشه.اقا چشتون روز بد نبینهمنم هی زور زدم هی فشار اوردم مگه میومد اشکه لامصب اقا منم از شدت فشار داشتم میگ.وزی.دم که بغل دستیم گفت:داداش من میگم تو بخشیده بشی فقط یه وقت نرینی تو مسجد:/ منو میگی :))))",
    "این خاطره برمیگرده به چند ساله پیش یکی از فامیلامون تعریف میکرد وقتی برای امتحان علی گواهینامه رفته بود یه سوتی خفن میده.\nقضیه از این قراره که وقتی فامیل ما سوار ماشین میشه افسره میگه شیشه ها رو بده بالا کولر رو روشن کن فامیل ما هم اولین نفر بود بعد اون موقع پیکان داشتن بعد شیشه ای پیکان با بالا بر دستی بالا میره \n\nفامیل ما هم دنبال همون بالابره بود هی اینور رو نگاه می کرد هی اونور نگاه می کرد ولی بالا بر رو نمی دید ، بعد انقد شوک شده بود خودشو به نشنیدن زد بعد افسره دوباره گفت \nبعد فامیل عزیز ما هم می  خواست با دست شیشه رو بالا ببره!!\nافسر :-0\nسرنشین های پشت :-)\nفامیل ما ^ـ^\n\nاخرش خود افسر شیشه ها رو داد بالا و کولر رو روشن کرد.",
    "چندوقت پیش تنهایی رفته بودم تابراخودم شلواربخرم بعدازکلی گشتن رفتم تو یه بوتیک شلواری که میخواستموپیدا کردم هنگامی که میخواستم پولشو بدم فروشنده هی میگفت که قابل نداره وازاین حرفا اماوقتی دیدکه دوتومن ازپولم کمه چنان آبرویی ازم بردکه یه بنده خدایی دوتومن بهم داد تا بهش بدم تازه خوبه قابل نداشته وگرنه  شلواره خودمم ازم میگرفت. والا",
    "از دانشگاه بر میگشتم خونه تو اتوبان لاین سرعت یه ماشین جلوم بود با ۱۴۰ رسیدم بهش هرچی چراغ دادم محل نداد که نداد اروم راه خودشو رفت  رفتم لاین دو سرعتش برد بالا دوباره رفتم پشتش این قضیه تکرار شد یه چند باری این کار تکرار کرد اخرش رسیدم به ماشین پلیس راه زدم کنار \nمن：جناب این ماشین با این شماره راه نمیده من برم\nافسره：واقعا؟!\nمن：پس شوخین مهد کودک نیست که بیام شکایت کنم لاین سرعت مسخره بازیش گرفته\nافسره：چندتا میرفتی حالا ؟!\nمن：۱۴۰تا\nافسرهo_O خانوم مگه باشما شوخی دارم\nمن：نه:-)خواستم بدونید اون تو اون سرعت شوخیش گرفته\nافسره@_@\nمن:-)\nافسره：خانوم راه بیافت برو تو جریمه ت نکردیم الان گزارش میدم  شما هم بروو دیگه سرعت نرو اصلا پشتت میام ببینم چندتا میری\nمن:-)\nقوانین و مقررات o_O\nبابام@_@",
    "يه گودزيلا داريم تو خونوادمون.14 سالشه سال اول ابتدايي كه رفته بود مدرسه معلمش ازش پرسيده بود عزيزم آ كلاه دار چرا كلاه داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اينم گفته برا اينكه سردشه كلاه ميذاره\nمعلم:-((((\nخودش :-O\nما:-))))))))",
    "یه چیزیه که دایی کوچیمه ی من حسرت این که یه دونه از خواهرزاده برادر زاده هاش بهش بگن دایی به دلش مونده (اخه زیاد بزرگ تر نیس).  ما رفته بودیممسافرت داییم مدمشو اورده بود شرط گذاشته بودتو سفر  اگهبش نگیمدایی نمیزاره ااستفاده کنیم        بعد از اون تو سفر همش یه صدا تو خونه بود داااااااااااااااااااااااییی جووووووووووونم (عمو جونم ) عجب ادماییم",
    "*فجیع ترین سوتی که دادم*\n\nعاقا فک کنم ترم ۵ بودم از صبح ساعت ۸ کلاس داشتم تا ۶عصر... کلاس آخری بود استاد داشت درس میداد حس کردم بند لباس زیرم باز شده~_~ صبرکردم کلاس تموم شه برم دستشویی ببندمش~_~ خلاصه کلاس تمام شد دوستم گفت بریم دستشویی گفتم نه ولش خعلی خستمه الان که سوار خط واحد میشیم میرسیم خونه بیخیال اونم گفت باوش... با یه اکیپ از دوستام از کلاس اومدیم بیرون منم شروع کردم یه قضیه ای رو واسه دوستام تعریف کردن... همه با ذوق گوش میکردن منم دستمو تکون میدادم و با آب و تاب تعریف میکردم و میرفتیم سمت درب خروجی... تو این مسیر هم جن تا نیمکت هست که جمعی از پسران محترم دانشکده نشسته بودن و وقتی ما نزدیکشون شدیم توجهشون جلب شد... منم به روی خودم نیاوردم و ادامه حرفمو زدم یهو دیدم اااااا یه چیزی از آستینم افتاد بیرون o_O یه لحظه ساکت شدم o_O نگا کردم دیدم خااااااااااک بررررر سررررم بند لباسمه~___~\nعین خر جفتک انداختم پریدم روش برش داشتم چپوندمش تو جیبم:|\nحالا دوستای خودم از اینور غش کردن از خنده°_°\nپسرای دانشکده مشکوک دارن نگا میکنن°_°\nجلو حراستم هستیم:||\n\nقصدم ترک تحصیل بود دوستان نذاشتن^_^",
    "یه بار خونه مامابزگمینا بودیم بعد دختر عمم به عمم زنگ زد گفت کی اون جاس عمم برگشت گفت هیشکی فقط ما و دایی مصطفی و دایی مجتبی و خاله تورانینا و خاله اعظمینا یعنی خونه منفجر شد \nبه نظرتون عمم منظوری داشته؟؟؟ مارو آدم حساب نکرده؟؟؟ \n\nبچه ها بعد مدتها پست گذاشتم کم تر از هزار تا لایک بخوره شلوار راه راهم میره تو حلقتون",
    "آقا یه سوال:\nکیا تا حالا بادمپایی رفتن مدرسه؟\nجون من راستشو بگین.باور کنید به کسی نمیگم.\nمن خودم کلی تا حالا به خاطر این مسئله ضایع شدم.\nچیکارکنم خوتوخواب و بیداری همونا رو پام میکردم میرفتم.\nهنوزم که هنوزه دوستم منو مسخره میکنه\nحالا کوبین اون لایکو ببینم چند نفرمثل من بودن.",
    "تو شهرمون محله ای است که اشیای دزدی را میفروشن به نصف قیمت و حتی ارزونتر ٬ یکی از دوستام گفت : بعدازظهر میرم یه گوشی توپ و مدل بالا میخرم.\nبعدازظهر دوستم رفت پیش یکی از این قالپاق ها که گوشی بخره ٬ یه گوشی نشون میده بهش که قیمتس بالای یک میلیونه ٬ میگه : حاضرم با ۳۵۰ هزار تومن بدمش به تو ٬ دوستم هم قبول میکنه.\nطرف میگه : فقط تا خونه دست تو جیبت نکن ٬ چون اگه کسی بفهمه مال دزدی خریدی برات شر میشه.\nدوستم هم شاد و شنگول قبول میکنه تا خونه چهار نعل میره وقتی میرسه خونه دستشو میبره تو جیبش میبینه بهش یه قاب گوشی دادن.\nقیافه دوستم !_!\nقیافه دزده ^_^",
    "یه روز دیدم پوتین هاشو به گردن آویزان کردو داد می زد :\n\n« کی می خواد پوتینشو واکس بزنه !»\n\n همه تعجب کردن ! آخه ممد آقا و این حرفا، به گروه خونش نمی خوره! کی متحول شده که ما خبر نداریم .\n\nبالاخره طاقت نیاوردم و از پشت سرش حرکت کردم ببینم چی می شه .\n\nیکی از رزمنده ها که اولین بار اعزامش بود وشاید ایثار رزمنده  ها رو شنیده بود اومد جلو گفت :\n\n« من»\n\n ممد هم بلافاصله پوتینشو از گردنش بیرون آورد و گفت :\n\n« پس بی زحمت اینو هم واکسش بزن!»\n\nبی چاره رزمنده خشکش زده بود نمی دونست چی بگه!",
    "چند وقت پیش که سریال رهایی رو میداد خواهرم خواب دیده بود که با سام غریبیان رفته دزدی o_O اون سوار موتور بوده خواهرمو سوار نمیکرده :))) \nمن در حال تصور کردن این خواب °_°\nخواهرم :)\nسام غریبیان -____-",
    "یه بار هم خواب دیدم داعش حمله کرده ، بعد شهر مار و گرفتن ، منم فراری بودم . تو یه خونه با چن نفر دیگه قایم شده بودیم بعد یه سری مدارک مهم تو خونه ی ما جا مونده بود ، قرار شد یه نفر که خیلی شجاعه از بین داعشیا رد بشو وبه صورت مخفیانه بره و از تو خونه مدارک رو بیاره ، بعد منم وسط اون هیر و ویر بهش گفتم میری خونه ی ما ، چن تا از لاکای منم بردار بیار ، بعدش که رفت و اومد دیدم یارو، از بین اون همه رنگ خوشکل ، سفید و کالباسی کم رنگ و یه زرد بدرنگ آورده... ای حرص خوردم تو خواب...\n- لایک: پسرا که سلیقه ندارن ، چه توقعا داریاااا\n-لایک: خاک وَچوکِت با این خوابات...",
    "شما یادتون نمیاد، آسیاب بشین میشینم، آسیاب پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم..آسیاب تند ترش کن، تندتر تندترش کن\nدهه 70ها یادتونه؟",
    "یه روز نشسته بودیم مامانم برام یه لیوان دلستر آورد گفت بخور دختر گلم بخور...\n\nمنم شدیدا مشکوک شدم اصلا و ابدا همچین چیزایی سابقه نداشت...\n\nدیدم همه مهربون نگاهم میکنن مخصوصا خاهر گودزیلاهه...\n\nبا خودم گفتم نکنه ازم یه کاری میخوان؟...\n\nهمین طوری داشتم جوانبو در نظر میگرفتم که مامانم یهو زبون  باز کرد...\n\nمامانم گفت این از اون دلستر تلخاست هیچکی نمیخوره تاریخ مصرفشم داره تموم میشه بخورش...\n\nبه معنای واقعی نابود شدم له شدم ویران شدم...\n\nالانم دارم دنبال مامان بابای واقعیم میگردم...\n\nمااااااااامااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟\nباااااااااااااااااااباااااااااااااااااا؟؟؟؟؟\nکجاااااااااایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "می خواستیم بریم مسافرت اونم گله ای با فک فامیل، ماشین ما هم وانت بود {چیه خوب اینم ماشین دیگه تازشم خیلیم حال میده هیجانی که تو وانت هست اصن تو ماشین سواری نیس، انقد جیغ گیسُ گیس کشی ، شوخی های  باحالُ ، کتک کاری داره، از سرعت گیر رد میشی انگار پرش با موتور انجام میدی }، به مقصد که رسیدیم بابای ما یه کناره  پارک کرد وقتی پیاده شدیم دیدیم اصن جا نیس یعنی جا بود ولی خیلی کم بود(یه ایل بودیم دیگه) بلاخره با هزار دَنگُ فَنگ جا گیر شدیم بابای ما هم گفت میره یه دوری این اطراف بزنه  ببین جای بهتری گیر میاره، همه رفتن گرفتن خوابیدن من رفت عقب وانت خوابیدم  حالا بابام برگشته اومده به من میگه پاشو من خوابم میاد من کجا بخوابم ؟؟؟ -_-\nمن: هرجا دلد خواست بخواب ^_^  -_-\nـ : پاشو من این جا می خوام بخوابم ، پاشو دیگه من خودم با این هیبت چه جوری جا بدم تو کوچکی خودتو یه جور جا بده پاشو که خیلی خسته ام خوابم میااااااااد o_O \nمن: بابا خو من خیلی خسته ام با این وانت مَشت مَندَلید فک کردی دل روده میمونه واسه آدم ^_^\nـ :بلند شو بیا بیرون از ماشین  مش مَندَلی من همینم از سَرت زیاد  o_O \n من با این بدنه کوفته از ماشین انداخت بیرون خودش رف توش خوابید o_O ، هیجام جا نبود-_- .  منم همون گوشه موشه ها به حالت نشسته (ببخشیدا ولی مثل وقتی که سر سنگ دستشویی نشسته باشی )^_^ دستام از هر دو طرف آویزون بود، سرمم که به طرف پایین، شده بودم عین این معتادای لب جوب آب هر از گاهی هم سرم با شدت به زمین نزدیک میشد اصن یه وضی بود که نگوووووووو ،(تازه یکمی پول خورد ریخته بودند جلوم ،مردم دلشون به حالم  سوخته بود^_^دیگه صبح بود که بابام بهم میگه پاشو  برو بخواب نوبت تو وو  o_O \nاز خود گذشتگی میبینی تو رو خدا",
    "يه گودزيلا داريم تو خانواده. 14 سالشه. تو دوران بچگي يعني كاري نبوده كه اين انجام نداده باشه به قدري كه شيطونو بيش فعاله. يه بار ميبينه همه شيطونيا رو كرده ديگه چيزي نمونده پاره اجرو پرتاب ميكنه بالا يهو آجر ميوفته ميخوره تو سرش. حالا سرش خونيو داغون ولي خودش داره ميخنده\n\nسر بيچاره:-(\nخودش:-)))",
    "آقا یکی از دوستام سربازی میره...\nبعد یه شب این پست نگهبانی داشته ، نشسته سر پست خوابش برده .\nپاسگاشونم وسط بیابونه از ( غذا ، غزا ، غضا یا غظا ؟ ) یه سگی هم از کنارش رد میشه ، این اسکلم تو حالت خواب و بیداری بوده ، صدای پای این سگه رو میشنوه فک میکنه پاسبخش اومده. ( سربازا میدونن چیه ) . آقا این شاسکولم بدون فکر بلند شده با صدای بلند گفته ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــست !!\nچشت روز بد نبینه... سگه هم دسپاچه شد پرید خودشو کوبوند به این رفیق و ما و دوید ... یعنی شرافتن جــــــــوری ریــــــــــد به خودش که موقعی هم که تعریفش میکرد ماجرا رو رنگش مث گچ سفید شد...\nقیافش قبل از سگ : -_-\nقیافش بعد از سگ : O_O\n\nسگ بخورت اگه لایک نکنی D:",
    "**** ME ****\nعصای امـــیــــد(هم اندیشا میدونن) تو چشام اگه دوروغ بگم\nآقا جلسه اولی بود ک با خانوم بوووووق جغرافی داشتیم موقع حضور غیاب صدا زد:مینو بووووق\n من:حاضر \nمعلم:حوریه بووووق\nحوریه: حاضر\nمعلم:شما خواهرید؟\nمن: نعـــــخیر\nمعلم:اسم پدراتون یکیه؟\nمن(بااعتماد ب سقففففف):نعـــــخیر\nمعلم(رو ب من(آخه ردیف اول کلاس بودم ):اسم پدرت؟\nمن: حـــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــن^_^\nمعلم =O(رو ب اون): و پدر تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nاون: حـــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــــــــن :D\nمعلم: D-:\nمن: T_T\nحوریه:P-:\nدوقلو های افسانه ای : :)))))))))))))))\nبازم من: :(((((((((((((((((((((((\nبچه های کلاس هم ک نیمکت نذاشته بودن واسه کلاس!!",
    "اینی که میگم واقعیت داره \nیه روز با مامی و ددی رفته بودیم خونه ی خاله(ازین وره و ازونوره) یه پسر خاله دارم گودزیلا جلوش لنگ میندازه حالا بماند که چقد انگشت تو سوراخ دماغم کرد و غیره تازه آبان امسال میره 4 سالگی حالا شوخی شوخی به خالم گفتم ابیج(کلمه ای هست که در بچگی به خالم میگفتم و هنوز تو دهنمه) بستنی داری گفت نه یهو گودزیلا برگش گفت پلا ندالیم داریم 2تا هم داریم وقتی رفت بیاره خالم گفت این هرموثع ما بستنی نداشتیم از یه سوراخ سمبه ای بستنی در میاره وقتی آورد من دندونامو ریخته بودم تو سطل آشغال از بس دیواراشو گاز زده بودم",
    "بعد از عملیات بود. حاج صادق آهنگران آمده بود پیش رزمندگان برای مراسم دعا و نوحه خوانی. برنامه که تمام شد مثل همیشه بچه‌ها هجوم بردند که او را ببوسند و حرفی با او بزنند.\nحاج صادق که ظاهراً عجله داشت و می خواست جای دیگری برود، حیله ای زد و گفت: «صبر کنید صبر کنید من یک ذکر را فراموش کردم بگویم، همه رو به قبله بنشینند، سر به خاک بگذارید و این دعا را پنج مرتبه با اخلاص بخوانید».\nهمین کار را کردیم. پنج بار شده ده بار، پانزده بار، خبری نشد که نشد. یکی یکی سر از سجده برداشتیم، دیدیم مرغ از قفس پریده :))))\nلایک=شادی روح شهدامون صلوات",
    "یه روز مامانم می خواست بره بانک. ماشینو روبروی بانک پارک کرد. اون موقع 141 داشتیم. رفت بانک کارشو انجام داد بعد 10 دقیقه برگشت.\nسوئیچ انداخت وی ماشین باز نشد، رفت سمت شاگرد یکم سعی کرد ولی بازم باز نشد، رفت سراغ صنوق عقب دید بازم باز نمیشه تازه می خواست زنگ بزنه به بابام که یهو سرشو بالا میگره تازه متوجه میشه ماشینو اشتباه گرفته.\nنکته جالبش اینجاست که ماشینی که با ماشین ما اشتباه گرفته بود پراید صبا بود.",
    "ﻧﺼﻒِ ﺷﺒﻲ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻔﺴﻢ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﻴﺎﺩ ﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻔﻪ ﻣﻴﺸﻢ ! \nﺟﺪ ﻭ ﺁﺑﺎﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ، \nﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺯﺩﻥ ، \nﻗﺸﻨﮓ ﺍﻳﻨﻘﺪ ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻨﻔﺶ ﺷﺪﻡ ! \nﻳﮑﻢ ﮐﻪ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻢ ، \nﻧﮕﺎ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻡ ﮐﺮﺩﻡ ، ﺩﻳﺪﻡ بابام ﻭﺍﻳﺴﺎﺩﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﻫﺮ ﻫﺮ ﻣﻴﺨﻨﺪﻩ \nﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭﻱ ، ﻣﺎﺕ ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺯﺩﻩ ، ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ : ﭼﻴﻪ ؟! ﭼﻲ ﺷﺪﻩ ؟!\n ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺧﻴﻠﻲ ﺭﻳﻠﮑﺲ ﮔﻔﺖ : \n. \n. \n. \n. \n.\n.\nﻫﻴﭽﻲ ﻧﺪﻳﺪﻣﺖ ، ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ ﺭﻭ ﮔﺮﺩﻧﺖ ، ﺑﺨﻮﺍﺏ بخواب",
    "خواب دیدم رفتم دانشگاه ، بعد دو سه ماه که برگشتم خونه ، مامانم اومد دم در ، یه بچه هم تو بغلش بود ، گفت:\nبیا ، وقتی تو نبودی ، شوهرت دادیم ، اینم بچت ، شوهرتم خلافکار بود الان فراریه ، بیا اینم اسمش ، \nاسمشو چون بلند بود رو یه تیکه کاغذ نوشته بود داد دستم گفت خودت برو دنبالش ،\n من بدبختم تو خواب سوار اتوبوس بچه بغل میرفتم ای شهر او شهر ، دنبال شوور، \nوقتی صبح از خواب بیدار شدم خدا رو شکر کردم ، خیلی هم خندم گرفت از این خواب مسخره، \nبعدا بازم براتون از این خوابا تعریف میکنم ، زیاد میبینم از اینا....",
    "خب یکی از سرگرمی های بی نظیر ما در کودکی:\n\nصدای ناهنجاری بود که با گذاشتن دهان باز روی بازو یا ساعد خود یا شخص دیگری انجام می شد\n\nاما نکته اصلی اینجاست\n\nیه سرگرمی و البته اثبات اقتدار نسبت به بچه های کوچک تر\n\nبرگردوندن پلک بود!\n\nیه سری از جوانان بودن با چشم های خون ترجیحا برق زده در جوشکاری که با این سرگرمی ما رو می ترسودن\n\nراستی اون ساعت مچی ها رو یادتونه که شیشه شون سبز یا بنفش بود؟!\n\nالبته تیر آخرم اینه!\n\nحلال نمی کنم کسایی رو که با انداختن نور اون ساعت ها رو دیوار ما رو ساعت ها سر کار می فرستادن!\n\nهر چه قدر دنبالشون رفتیم نتونستیم بگیریمشون\n\nمخلصیم :)",
    "مامانم : اه این تلویزیون ک باز خراب شد چه وضعیه آخه؟\nبابام : همش تقصیر اون اینترنت کوفتیه\nمن : o.0\nبابام: چیه؟طلب داری ازم؟\nمن o.0\nمامانم: اصلا همین فردا میری اون اینترنت رو قطع می کنی...زندگی مونو سیاه کرده\nمن o.0\nمامانم:هممونو از کار و زندگی انداخته....چند روزه اصلا سرم درد می کنه...من نباید آرامش داشته باشم توی این خونه؟\nمن o.0\nمامانم: حالا ک اینجوری شد یا توی این خونه یا جای منه یا اون اینترنت!\nمن o.0\nبابام: آره آره...اصن اون کمربند من کو؟خانوم بیارش ببینم این دختره زبون دراز چی میخواد بگه\n\nو همچنان من o.0\n\nالهی العفو\n\nدارم می بینم اون روزی رو ک گ*وزیدن جعفر ، پسر وسطی شمسی خانومو بندازن گردن اینترنت :|\nاحتمالا ترشیده شدن دختر بزرگه بلقیس خانوم هم تقصیر اینترنته\n\n^_&",
    "[علامت اختصاری ----->M♥M",
    "باداییم و دوستاش (دختر، پسر)رفتیم قلیونسرا\nدوست داییم و دوست دخترش کنار هم نشسته بودن،پسره گفت دوسیب بیارن واسش...\n\nدختره برگشته میگه : \n\nنه عاقا من که نمیکشم یه سیب بیارین ... \n.\n.\n.\n..\n.\n.\n.\n.\n.\nسنگین بززززززن :|",
    "تو اين دوره زمونه بچه اي كه به دنيا مياد يه تبلت براش كنار ميذارن.\nداييم برا پسرداييم(7 سالشه) رفته تبلت خريده هنوز يه هفته نشده اين تبلت مادر مرده رو انداختن زمين تركوندنش زنداييم زنگ زده به داييم گفته دسته گل پسرشو حالا مكالمه داييم و پسرداييم\nدايي: بابا تبلتو انداختي زمين تركوندي؟\nگودزيلا: چي بابا؟؟ تبلت؟؟؟ تبلت چي شده؟؟\nدايي: تو تبلتو خراب نكردي؟\nگودزيلا: چي شده تبلت؟ تبلت خراب شده؟؟ مگه تبلت خراب شده؟\nدايي:O-0\nگودزيلا: نميشنوم چي ميگي بابا تبلت چي شده؟؟\nاهالي خونه:0-o\nگودزيلا:-)))))",
    "همکار بابام بهش گفته بود برای پسرش میخوان بیان خواستگاری\nهرچی بابام گفته بود این دختر فعلا میگه نه گوش نکرده بودن\nبابام：دختری دیگه خودت میدونی من گفتم ولی تصمیم با تویه\nمن：بابایی پسره کجا کار میکنه\nبابام：.....(یکی از شرکتهای خودرو سازی)\nمن：اوا خودرو سازی ها فعلا از نظر من تحریمن حق ندارن بیان خواستگاری\nواین گونه بهانه جدید بدست اوردیم\nمن:-)\nمامان و بابام o_O\nخواستگارها@_@\nصنعت خودوو سازی :-(\nدختران مجرد خواهان شوهر :-D",
    "یه دفعه رفته بودیم خارگ، بعد اونجا آهو داره\nخواهرم در اومد پرسید آهوی نر و ماده فرقشون چیه؟؟؟\n.\nبعد شوهرش اومد توضیح علمی بده، گفت اونایی که بچه میزان ماده ان ^_^\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمنم آخر نفهمیدم سوال خواهرم ضایع بود یا توضیح دادن شوهرش :|",
    "ماموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی».بچه خیلی شوخی بود.همه پکر بودیم.اگر بود همه مان را الان می خنداند.یهو دیدیم دونفر یه برانکارد دست گرفته و دارن میان.یک غواص روی برانکارد آه و ناله میکرد.شک نکردیم که خودش است.تا به ما رسیدند \"بخشی\" سر امدادگر داد زد:«نگه دار!»\nبعد جلوی چشمان بهت زده ی دو امدادگر پرید پایین و گفت:«قربون دستتون! چقدر میشه؟!!» و زد زیر خنده و دوید بین بچه ها گم شد.به زحمت،امدادگرها رو راضی کردیم که بروند!!\nلایک=شادی روح شهدامون صلوات",
    "شبانگاها سوسک امد خونمون\n\nجیق زدیم همه مون\n\nمن نترسیدم \n\nبابام گفتش دمپایی بیارین \n\nسوسکرو بکشین\n\nما نیاوردیم\n\n\nیادش بخیر ، قدیما اینو به صورت سرود حماسی میخوندیم :)))",
    "بین تانکر آب تا دستشویی فاصله بود. آفتابه را پر کرده بود و داشت می دوید. صدای سوتی شنید و دراز کشید. آب ریخت روی زمین ولی از خمپاره خبری نبود!!!!\nبرگشت دوباره پرش کرد و باز صدای سوت و همان ماجرا باز هم داشت تکرار می شد، که یکی فهمید ماجرا از چه قرار است؛موقع دویدن باد می پیچید تو لوله آفتابه سوت می کشید :))))))))))))))\nخدایااون موقع با کی، شده بودیم سی و شیش میلیون!!!!\nلایک=شادی روح شهدامون صلوات",
    "باز صحبت افتخار شد من یادداوری کنم یه بار توی صف فروشگاه مدرسه اخرین ساندویچ کالباس به من رسید و از نفر بعدی کتلت دادن :)))",
    "اسم رفیقم سعید افتادروگوشیم منم ورداشتم قبل اینکه چیزی بگه گفتم:توله سگ قلیونو وردار بیا یدفعه صدای کلفتی گفت:من خود سگم توله رفته نون بیاره :))\nاومدم درستش کنم گفتم:باکی کارداری؟گفت:گه تو محمد نیستی؟گفتم ممد دیگه کیه من این خطو تازه گرفتم واینا که پدرگرامی داد زد:ممدکره پاشو بیاشام بخور:/\nواینگونه مشخص شد ممد خرکیه.....یه دسمال بیارین اشک توچشام جمع شده",
    "یه دوست دارم الهه سوتی می باشد خخخخخخ\nقرار شده دو هفته آزمایشی به عنوان مهندس صنایع بره تو یه کارخونه سرکار اگه خوب بود بفرستنش کار آموزی\nروز اول رفته پیش یکی از مهندسها\nدوستم：ببخشید آقا اون دستگاهه تو اتاق بغلی چیه؟!\nآقاهه：کدوم؟!\nدوستم：همون دستگاه فلزی تو اتاق بغلیه\nآقاهه：اتاق بغلی دستگاه نداره که\nدوستم：داره\n آقاهه：نداره خانوم\nدوستم：بریم نشونتون بدم\nآقاهه بعد دیدن دستگاهo_O\nدوستم：دیدید هست\nآقاهه：خانوم مهندس این دستگاه نیست کمد کمد\nدوستم:-)\nمهندسین صنایع:-(\nما:-D",
    "داداشم که بچه بود سلطان جکی بود واسه خودش یکی از جکای معروفش این بود: یه مارمولکی دستشویی کرد مرد. بعد خودش غش غش میخندید.\nحالا ما در اون لحظه :-D \nخودش که پهن زمین میشد :|",
    "تو دوران دانشجویی یه درسی داشتیم که کتابش صد صفحه بود از شانس ما استاد درسه اولین بارش بود تدریس میکردـ جلسه اول استاده خیلی استرس داشت\nما هم دانشجوهای خوب *__* از همون اول میخ خودمون رو محکم کوبیدیم\nفعالیت های ما سر کلاس این استاده اینا بود:\nانتخاب عده ای به صورت دوره ای جهت پر شدن سنگر ردیف اول و شرکت در کلاس و صحبت کردن با استاد جهت گذشتن وقت کلاس\nدر ردیف دوم تا اخر کل جلسه اینکارا رو میکردن\nخوردن و پخش کردن خوراکی های بیصدا مثل کیک، کلوچه،اب،ادامس،شکلات\nخواندن رمان،داستان،جک،مجله\nصحبت کردن با اینطرفی،اونطرفی،پشتی و جلویی\nنقاشی،طراحی با مداد و باقی هنر های بیصدا\nگوش دادن به موسیقی، دیدن فیلم سینمایی\nـ\nـ\nـ\nتا اخر ترم همینطور گذشت\nتازه اینقدر استاده ما رو درک کرده بود که سر جلسه امتحان سوال اش می پرسیدی جواب رو بهت میگفت\n\nدانشجوهای به این خوبی بودیم ما -__-",
    "محمدرضا یکی از دوستای بابا خیلی ادم شوخ و شیطونیه این تو دوران جوونیش تو اداره پست کار میکرده یه بار به یکی از دوستاش قول میده که اونجا براش کار پیدا کنه! بعد از کلی باج گیری از اون بدبخت میبردش تو اداره پست کلی هم منت میذاره سرش که یه کار عالی برات پیدا کردم  الکی ناز نکن و این موقعیت رو از دست نده و دیگه کار بهتر از این گیرت نمیاد و ازاین حرفا!! اون بیچاره هم محمدرضا رو میگیره تو بغل و کلی تشکر میکنه! خلاصه میرن داخل محمدرضا یه صندلی میزاره میگه :بشین!\n اونم با کلی استرس میگه: خب بعدش باید چی کار کنم؟\n میگه :هیچی تو فقط بشین اینجا زبونت رو دربیار هر کی رد میشه تمبرش رو بزنه رو زبون تو بچسبونه رو پاکت نامه اش!!\nهیچی دیگه الان نمیدونیم محمدرضا کجاست کلا ازش بی خبریم! دوستش میگه شبیه پاکت نامه کردمش با پست پیشتاز براتون فرستادم اما هنوز به دست ما نرسیده!!",
    "کنار دوستم توی ماشینش نشسته بودم بهش گفتم چرا اینقد بد رانندگی میکنی ؟ \nگفت آخه دستم شکسته \nبش گفتم آخه مگه مجبوری با دست شکسته بشینی پشت فرمون\nگفت خو چی کار کنم . اگه دوست داری فرمون بشینه پشت من  |:\nلا مصب پدر استدلال ایرانه :)))",
    "چی خوندی ؟ آواز ؟؟؟؟!!!!!\nنوستالژیترین سوال آموزگار ,وقتی از دانش آموز  می پرسه چرا درس نخوندی و اون هم در جواب می گه به خدا خوندیم!!!\n .\n.\n.\n.\n.\n\nتا نوستالژی بعدی خدانگهدار",
    "ديروز يه دهه هشتادي 6 ، 7 ساله ديدم تو فروشگاه نشسته بود رو صندلي . \nبهش لبخند زدم روشو برگردوند عشوه شتري اومد...\nمنم يه پخ تو دلش کردم سکته رو زد .\nفکر کنم زيرش خيس شد..تا اون باشه با يه قشر درد کشيده در نيوفته\n\nيه بارم يه بچه هشتادي تو صف نزديک نوبتش بود منم پشت سرش بودم . بهش گفتم مامانت دو ساعته داره صدات مي زنه نمي شنوي؟ اونم مثل هاج زنبور عسل رفت مامانشو پيدا کنه\n\nخخخخ دلم خونک شد...",
    "مامانـم اس عشقولانه فرساده\nاس نداشم، جـواب دادم بی تو هــرگـز^_^\n_ با تو بابام نمیـذاره :D\nمن: پدسوخته بابات که نیس الان بیا با هم باشیم:D\n_ خجالت نمی کشی با آقاجون من ایجوری حرف میزنی؟\nمـن:خدایش بیامرزد ،خودت سر شوخیو وا کردی:))\n_ جنبه نداری بگو بهت اس ام اس ندم\nمـن:جنبه ندارم اس نده بوس بده :Dدلـتــ میاد به منه کمبود محبت اس ندی؟\n_ ...{جـواب نمــیده}\nمـن: لیــلا در وا کن مویوم پشتـــ در وا کن مویوم :))\n_ پشتــ در بمون\nینـــی اعصابو بوسیده گذاشته کنار :| :))",
    "پسرخالم یکی از این گوووودزیلا هاست.یه بار داییم داشت سر به سرش میذاشت و بهش گفت:((ما یه کارتونمیدیدیم یه وروجک توش بود راسمش صدرا بود.(صدرا همون گودزیلاست)\nحالا جواب داییمو چی داده باشه خوبه؟\n.\n.\n.بهش گفت یه گنده بک هم بود اسمش احسان بود!!!(احسان اسم داییمه)\n.\n.\nداییم:/:\nگودزیلا:^_^ \nوروجکه@_@",
    "یکی از خانم های آشنای ما، سالیان درازی بود که پادرد عجیبی داشت و هر دکتری که می رفت، راهی برای درمان پیدا نمی شد که نمی شد. تا اینکه یک بیمارستان خصوصی خیلی بزرگ و باکلاس در شهرشان تاسیس شد و از قضا تمام دکترها و جراح های شهر هم سهمادار آن بودند و پرستارها و پرسنل از فامیل. \nیکی از همین دکترها خانم آشنا را به بیمارستان معرفی می کند تا با جراحی بفهمند مشکل پای خانم کجاست. خلاصه جراحی میکنند و خدا تومن پول از خانم آشنا میگیرند و می گویند که از این پس هیچ مشکلی برای شما پیش نمی آید. اما دوباره درد پای خانم که تازه از بیهوشی در آمده بود، شروع می شود و خانم میفهمند که بجای پای چپشان که درد میکرد، جراحان عزیز پای راست را عمل کرده اند.:-( \nو اما واکنش ها:\nسازمان نظام پزشکی ایران@_@\n پرسنل بیمارستان حاشیهO_o       \n جراح عزیز اون بیمارستان: پیش آمده، پیش میاد:-)",
    "تلگراف صلواتی بود، توصیه می كردند مختصر و مفید نوشته شود، البته به ندرت كسی پیام ضروری تلگرافی داشت. اغلب؛ دوتا، سه تا برگه می گرفتند و همین طوری پر می كردند، مهم نبود چه بنویسند. مفت باشه خمپاره جفت جفت باشه! بعد می آمدند برای هم تعریف می كردند كه به عنوان چند كلمه فوری، فوتی و ضروری چه نوشته اند. دوستی داشتم كه وقتی از او پرسیدم :«كاظم چی نوشتی؟» گفت نوشتم: [بابا سلام. من كاظم، پول لازم] گفتم:«همین؟» گفت:[آره دیگه!مفهوم نیست؟!!]:))))\nلایک=شادی روح شهدامون صلوات",
    "يه گودزيلا داريم تو خانواده(7 سالشه يعني يه چي ميگم يه چي ميشنوينا) \nفراگودزيلاس اصن. كارايي ميكنه كه به عقل جن هم نميرسه\nرفته بودن چيپس خريده بودن خونوادگي بخورن. بعد چيپسو برداشته آورده گذاشته زير دختر خالم. دختر خالم در حال خياطي كردن بوده. هي بهش ميگه بشين آجي بشين. دخترخالمم ميگه نه من كار دارم. يهو ميره شونه هاشو ميگيره اينو مينشونه و.....\nصداي بووووووووم. چيپس بيچاره ميتركه.\nهمه چند دقيقه اي تو هنگ بودن...\nخدايا آخه اينا چيه آفريدي:-(\nدخترخالم:-((\nمامانش:-O\nخودش :-))))",
    "امروز دیدم پشت یه تریلی(هوو) نوشته بود: آنچه عقاب را پیر میکند غم قفس نیست پرواز زاغ بی سرو پاست.\nآخه بگو زاغ بدبخت چیکارت کرده نون و آب ترو خورده؟\nخوبه یکی پشت بنز آکسورش بنویسه: آنچه بنز را فرسوده میکند غم تصادف نیست تردد هوو بی ترمز است؟\nخوبه؟ خوشت میاد؟",
    "روبوسی شب عملیات، و خداحافظی آن، طبیعتاً باید با سایر جدایی‌هاتفاوت می‌داشت. \nکسی چه می‌دانست، شاید آن لحظه، همه‌ی دنیا و عمر باقی مانده‌ی خودش یا دوست عزیزش بود و از آن پس واقعاً دیدارها به قیامت می‌افتاد. \nچیزی بیش از بوسیدن، ‌بوییدن و حس کردن بود.\nبعضی‌ها برای این‌که این‌جو را به ‌هم بزنند و ستون را حرکت بدهند، می‌گفتند: \n«پیشانی، برادران فقط پیشانی را ببوسید، بقیه حق‌النساء است:))))\nحوری‌ها را بیش از این منتظر نگذارید...!!!\nلایک=شادی روح شهداصلوات",
    "عاقا من وقتی بچه یه دانشمندی بودم برا خودم.مثلا یکی از نظریاتم این بود که: دخترا که بزرگ میشن پسر میشن پسرا که بزرگ میشن دختر میشن.\nحالا این هیچی درگیر بودم که من الان میخوام دختر باشم یا وقتی بزرگ شدم؟!\nیه همچین نابغه ای بودم من :|",
    "عموم تعريف ميكرد (ايشون از اون گودزيلا هاي دهه هفتاده) يه روز تو سربازي رفته بودم از فرمانده مرخصي بگيرم اونم گفت اول برو موهتو كوتاه كن بعد بيا بدم.اون روز هم جمعه بود و ارايشگري ها باز نبود .عموي بنده رفته و فكري به سرش زده  كفشاشو تميز كرده و رفته پيش فرمانده و گفته اقاي ......ببينيد كه الان كفشام تميز شده؟؟ اونم به كفشاش نگاه كرده و يادش رفته كه موهاش بلنده /\nو به اين ترتيب عمو جان بنده مرخصي رو گرفت :)))",
    "آقا چشمتون روز بد نبینه پارسال تلفن خونه مون خراب شده بود از اون ور هرکی زنگ می زد ،گوشی رو که برمی داشتی مستقیم میرفت رو آیفن همه می شنیدن طرف چی داره  میگه.از بد روزگار هم عمه ام اینا اومده بودن خونه ما .\nبابام زنگ زد گفت: دارم میرم خارج از شهر کاری نداری \nگفتم :مهمون داریم عمه اینا اومدن خونه مون \nبابا:اونا اونجا چه غلطی می کنن\nمن:شوهرعمه هم سلام میرسونه\nبابا:اون بی همه چیز گ... میخوره \n.\n.\n.\nهیجی دیگه نمی دونم چرا؟ کار واسشون پیش اومد زود پاشدن رفتن؟\nمردم جنبه فحش هم ندارن واللا...",
    "دیروز با مامانم و دوتا خواهرام رفتیم خرید بعد من به فروشندهه میگم خانوم ببخشید شلوار لوله تفنگی دارین؟؟هیچی دیگه مامانم تاشنید بلند زد زیر خنده گودزیلامونم به اون یکی خواهرم گفت ینی وقتی بهش حمله کردن پاشو میگیره بالا تیراندازی میکنه؟؟\nحالا قیافه من در اون لحظه |:",
    "گودزیلای همسایه اومده بود خونه ما درس های مهدکودکشو با من تمرین کنه !!!\nمن باید کار های مختلفو میگفتم اون اگه خوب بود تایید میکرد اگه بد بود نه\nمثلا من میگفتم غذای خوب ؟ اون با آهنگ میگفت :بخور بخور !! حرف های خوب بزن بزن کارهای خوب بکن بکن جاهای بد نرو نرو\nبعد 2 ساعت تلاش طاقت فرسا برداشتم بردم خونشون باباش نشسته بود رو زمین (مدل دستشویی ) داشت یه چیزی رو درست میکرد گفت درساتونو قشنگ خوندین؟\nقبل از این که گودزیلا جواب بده مامانش از تو آشپزخونه داد زد به باباش گفت درست بشین !\nگودزیلا هه نه گذاشت نه برداشت برگشت گفت نگوز نگوز :|\n\nمن دگ خداحافظی نکردم سرمو انداختم پایین برگشتم اومدم\n\n\nواقعا وقتی یه استاد میبینه شاگردش به مدارج عالی میرسه احساسش غیر قابل توصیفه:|",
    "مکالمه من و فامیل وقتی همه طرح 100 برابر کردن مکلمه ایرانسل روفعال کردن!\n\nروتین هر روز همین جوریه:\n\nخاله بزرگه زنگ میزنه نیم ساعت با ماما نم پشت سر زنداییم حرف میزنن\n\nبعد دختر خالم زنگ میزنه به من نیم ساعت عین چی میخندیم بعد میام قطع کنم جیغ میکشه 900 هزار تومنش مونده\n\nبعد زنگ میزنم به خاله وسطی یک ساعت و چهل دقیقه فقط میگیم خوب دیگه چه خبر\n\nبعد مامانم زنگ میزنه به مامان بزرگم 3 ساعت و خورده ای حرف میزنن\n\nبعد خاله کوچیکم زنگ میزنه یه رمان کامل برام میخونه\n\nبع من زنگ میزنم یه رمان کامل براش میخونم\n\nتمومم نمیشه لا مصب!!!",
    "یادش بخیر بچه که بودم،ماهی  های عیدمون بعدء یه مدت طولانی عمرشونو دادن بشما و مردن،ماام بچه بودیم دیگه،فکر میکردیم باید براش مجلس ختم بگیریم،منو خواهرمو  چندی از دوستان میبردیم خاکشون میکردیم،میگفتیم آی ماهی چرا مردی آخه؟خدا رحمتت کنه، و ناراحت وار روضه میخوندیمو آه میکشیدیمو با دستمال کاغذی اشکمونو پاک میکردیمو به جای شمع چوب کبریت روشن میکردیمو همینطور غمگین به خانه برمیگشتیم...\nیاد اون روزای بی غمی و بیخیالی بخیر...",
    "دیروزعصرباخمپاره سنگرتدارکات رازدند.تدارکاتچی رودیگه خودتون تصورکنیدتمام دارو ندارش پهن زمین شده بود! بچه ها مثل مغولها هجوم بردند، هرکس دوتا ،چهار تا کمپوت زده بود زیر بغلش و میگریخت! بعضی ها هم طاقت اینکه آنرا به سنگر برسانند را نداشتند همانجا دولپی میخوردند... \nبعد از آن ماجرا شعارمیدادن:جنگ جنگ تا پیروزی، صدام بزن جای دیروزی :)))\nلایک=شادی روح شهدامون صلوات",
    "ﺷﻤﺎ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﻧﻤﯿﺎﺩ \nﺑﺎ ﺍﺳﻤﺎﺭﺗﯿﺰ ﻗﺮﻣﺰ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺭﮊﻟﺐ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ\n ﺑﺴﯿﺎﺭﺍﺣﺴﺎﺱ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺪﺍﺩ\nولی الان که بهش فک میکنم چندشم میشه..:-",
    "یه سری من وقتی 14 سالم بود بابام منو برد استادیوم ( بازی رایگان بود :|) برای بازی ایران با تیم گچموشاپتل ک از آفریقا بودن از قضا من تو دوره بی عینکی بودم (نمر چشم 2) اون وقت تنها چیزی من میدیدم یسری سفید و یسری سیاه تو زمین وول میخوردن بعدم اصلاً توپی در کار نبود،ولی آخرش من نفهمیدم ایران چجوری بازی رو یک هیچ برد.",
    "داداشم تعریف می کرد که با دوستش رفته بوده کافی شاپ ، سر میز دوستش عصبانی شده بلند گفته : خفه شو کثافت احمق عوضی بیشعور ! \nداداش ما هم دیده همه برگشتن دارن نگاشون می کنن ، خیلی شیک برگشته گفته : اونوقت این حرفا رو که بهت زدن ، تو چی جوابشونو دادی ؟!!\nینی آنچنان جواب ابتکاری داداشم مورب رفته تو حلق دوستش ، الان دو ساله نتونسته قهوه بخوره !",
    "یه بار رفته بودم خونه خالم اینا،\nصبح که بیدار شدیم منو دختر خالم اومدیم رو رخت خواب پسر خالم اب ریختیم(خواستیم زردچوبه هم بریزیم که رنگش طبیعی بشه ولی بو میداد سه میشد!!)،پسر خالمم بد خواااااب اینقد غلت خورده بود که خودشم خیس شده بود...\n.\n.\nخودتون دیگه میدونید چی شد!!\n.\n.\n.\nاز اون روز تا حالا هر وقت میخواد یه چی بگه میگیم تو حرف نزن شاشو!!",
    "تو اتفاقات ارتوپدی بودیم یه پسر حدودا ۷ ساله رو اوردن. افتاده بود زمین پاش شکسته بود و بدجور زخمی شده بود وقتی اوردنش تو اتاق معاینه مامانش داشت گریه میکرد پسره با اخم به مامانش گفت گریه نکن برو بیرون!!!\nمامانه هم که حالش اصلا خوب نبود گفت من طاقت دیدن ندارم الان حالم بد میشه رفت بیرون! تا داشتم فکر میکردم بابا اینا چقدر خارجین و پسره رو با گودزیلای خودمون مقایسه میکردم که موقع یه امپول زدن ساده هم باید یه ایل و تبار بگیرنش و همه رو میگیره به باد فحش وبا خودم میگفتم مگه همچین گودزیلایی هم وجود داره؟\nمگه میشه؟ مگه داریم؟ رزیدنته (دانشجو تخصص) یه قیچی برداشت رفت سمت پسره که شلوارش رو پاره کنه ببینه پاش چی شده!  تا زانو شلواره رو که پاره میکرد پسره هیچی نگفت همینی که از زانو رفت بالاتر پسره شروع کرد جیغ کشیدن که بلبلمو میخوای چی کار کنی؟!!\nهر چی رزیدنته میگفت بابا کاری نداریم اون سر جاشه به درد کسی نمیخوره که! مگه اروم میشد؟!! هیچی دیگه میخواستین چی کار کنیم؟ مگه گودزیلا جماعت توضیح و منطق و دلیل حالیشه؟!! سرش رو کردیم تو شلوارش که باچشمای خودش ببینه اروم بگیره!!\nنتیجه اخلاقی: هیچ وقت گول ظاهر گودزیلاها رو نخورین همه درنهایت یه جورن تا رگ گودزیلاییشون بگیره دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره!!",
    "خواهرم مدیر مدرسه است دوست صمیمیشم معلمشه، چند سال پیش از بچه ها امتحان گرفته بودن کلاس پنجم با هم اومدن خونه ما . برگهارو آورده بودن صحیح کنن خیلی جالبه به خدا واقعیته ، دیدم دوست خواهرم از خنده غش کرده گفتیم چی شده؟ گفت بگیرید خودتون این سوال و جوابشو بخونید سوال: در دوربین به جز عدسی چه چیزهایی به کار رفته است؟\nجواب : نخود لوبیا چیتی ماش و...\nخدایی تا چند وقت هر وقت اسم دوربین می اومد من غش میکردم از خنده مردمم با تعجت نگام میکردن!!!!!!!!!!!!!",
    "ﯾﺎﺩﺵ ﺑﺨﯿﺮ☺\n ﯾﻪ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺳﺎﻟﻤﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺗﻮ بچگی ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ \nﺷﺒﺎ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ فامیل خونه مادربزگم تو روستا که جمع میشدیم\n ﺭﺍجع به ﺟﻦ ﻭ ﺭﻭﺡ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ..\n ﻭ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺯﻫﺮ ﺗﺮﮎ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ …\nبعضی وقت ها هم اینقدر خواهرم که از همه بزرگ تر بود داستانش ترسناک بود\nکه نصف شب سمت پسرداییم و برادرم بارون میومد...هههه..میدونی که منظورم چیه؟!! ^__^",
    "دیگه کار از گودزیلا ها گذشته(دهه هشتادیا) الان دراکولاها(دهه نودیا)رو کار اومدن....\n\nدیروز دختر بچه متولد سال نود و یک(سه ساله) اومده بود به اتفاق خانواده مهمونی... مامانم بهم میگه زینب آینازو ببر تو اتاق بازی کنه. منم بردمش بهش میگم آیناز جون میخوای با این خرسه بازی کنی؟\nبرگشت یه چیزی گفت نابود شدم...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nگفت هی زینو یا رمز وای فایتونو میگی یا میرم آمار کل دوس پسراتو میزارم کف دست مامانت...\n\nحالا هی بگید گودزیلاها این جور گودزیلاها اونجور.\nدراکولا ها 100 درجه بدترن...\nمراقب حریم شخصی خود باشید",
    "آقا ما داشتيم با مادرشوهرمون تلفني صحبت مي کرديم شارژ تلفنش تموم شد . ما هم اومديم ثواب کنيم واسش 1000 تومن شارژ فرستاديم ! \nحالا اين که همراه اول پست فطرت اشتباهي 2000 تومن شارژ واسش فرستاد به کنار....\nزنگ زده به شوهرم ميگه همراه اول واسم 2000 تومن جايزه فرستاده !!!\nاينو کجاي دلم بذارم؟؟؟؟",
    "عاقا شما گودزیلا دارید ما هم دارم...\nخواهرم (6/5 سالشه) اومده بود به مامانم میگه\n1 مرد آینده ی من باید رو حرف من حرف نزنه..\n2 خوشتیپ باشه..\n3 خوشگل و خوش اخلاق باشه\n4 سه تا کارخونه داشته باشه\n5 یه مغازه چیپس فروشی داشته باشه\n6 باید پنج تا خدمتکار داشته باشیم که هیچکدوم تو خونه کار نکنیم خسته بشیم..\nمن با 20 سال سن جرئت ندارم ازاین حرفا به مامانم بزنم!!\nتازه اینا مالا الانشه..\n وقتی 2/5 سالش بود میگفت من میخوام 10قلو داشته باشم خونه مونم از این خونه 2طبقه ها باشه.. هرکدوم از بچه هام باید یه اتاق داشته باشن..\nبچه هارو هم باید مردَم (از اولم به شوهر میگفت مرد) نگه داره وگرنه من طلاق میگیرم:)",
    "یه گودزیلایی واسه عید اومده بود خونمون موقع رفتن هی میوه و کلا هرچی بود میریخت تو کیفش باباش گفتش چرا الان نمیخوری بچهه گفت الان خوردم فردا کوفت بخورم؟؟\nبچه هه در مرض قحطی..^_^\nما 0.o         \nمامان باباش >_<  >_",
    "خاطره ی جوان دوره ی 70:\nمیرفتیم تو حموم\nیه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما!\nاون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود!\nیه عر میزدیم از سوزش،\nمامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر\nبعد با اون صابون زرد گنده ها\nکه مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون\nتا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد!\nیعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم\nکه میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم!\nبعد یه جورى چنگ میزد موهامونو\nکه انگار داعش به شپشا حمله کرده\nبعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن!\nبعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود!\nدو لایه از پوستمونو بر میداشتن،\nفک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن\nبعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن،\nیه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش\nبعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم،\nمیگفتن: ببین چه راحت خوابیده   ...      zzzzzzzzzzz",
    "سلام.یه خاطره دارم باور کنید راسته.من یه هفته پیش از مشهد اومدم.یه بار رفته بودیم حرم امام(بعله منم مومنم) منم تو صحن نشسته بودم.یهو دو تا عرب اومدن پیشم نشستن.\nیکیش با یه لهجه دس و پا شکسته ای گفت:اهل،،،،،کدام،،،،شهری؟؟ \nمنم خواستم اذیتشون کنم گفتم شهر گوچیپاژه",
    "داداشم اندازه 5 کیلوووووووووو ریش گذاشته بود بعد با اسرارهای مامانم و دوستاش راضی شد اینا رو بزنه .بعد با ماشین ریش تراشی داشت میزد تا نصف های صورتشو زده بود که یهویی برق رفت \nما دراون حال (((((((((((((((:\nبعد خواست کارش با تیغ خواست کارش انجام بده که تیغ ندااااشتیم \nحالا از اون طرف هي دوستاش بهش زنگ میزدند که بیا سر قرا چرا نیومدی از این حرفا . \nباز ما دراون حال (((((((((((((((:\nخودش ):  /:",
    "๓คrฯค๓ kh໐Şhhคl.....\nچن روز پیش منو پسر اییم خونه تنها بودیم یهو  زلزله اومد من خیر سرم رفتم بخابم یهو دیدم رفتم رو ویبره حالا پتو دورم پیچیده بود\nجیغ مکشیدیم مبین بدووووو بیرون زلزلس اونم خل تر از من اومده بود با سرعت سمت اتاق من منم بدوووو بیروووون چشمتون روز بد نبینه\nیهو خوردطم به هم اون افتاد منم از روش پریدم اومدم بیرون خونه  دیدم داره چار دسو پا میادش از خنده پوکیدم\nی همچین بشر فداکاری هسم میتونسم پامو بزارم رو دهنش ولی از روش پریدم ....",
    "یادتونه بزرگترا بچه بودیم مثلا ی هزارتومنی ازمون میگرفتن بعد دو تا دیویست تومنی بهمون میدادن میگفتن این دوتا پول ماهم عین این منگولا شاد میشدیم",
    "امروز رفته بودم رستوران سفارش غذا دادم.    \nنامردا اینقد طولش دادن که وقتی غذا رو آوردن، به یارو گفتم تو همونی نیستی که رفته بودی واسه من غذا بیاری؟  \nطرف گفت: آره چطور مگه؟!!  \nگفتم: ماشالله چقدر بزرگ شدی؟! \n. \n. \n.  \n.\nطرف تا دو چهار راه دنبالم کرد... \nمردم اعصاب ندارن بخدا",
    "کار بانکی داشتم سر صبح رفتم بانک هیچ کی تو بانک نبود\nبانک چهار تا کارمند داره\nکارمند خانوم تو اینستاگرام بود\nیکی از اقایون تو تلگرام بود\nمدیر و معاونش هم داشتن کلش بازی میکردن\nمنo_O\nسیستم بانک داری@_@\nکارمندان:-)",
    "در یک میهمانی بحث داغی شد؛ که مادیات مهمتره یا معنویات؟\nمن با شور وهیجان وافر از معنویات دفاع کردم.!\n\nمیهمانی تمام شد و در کنار خیابان منتظر تاکسی بودم؛\nیکی از میهمانان با بنزش جلو پام ترمز کردوگفت:\nاستاد.........\nما با مادیاتمون رفتیم شما هم با معنویاتت بیا...!\n\nنابودم کرد اصن",
    "همسایمون زنگ زد رفتم درو باز کردم..نذری اورده بود\n..\n-دستت درد نکنه.خدا قبول کنه داداش............\n\n\n\nیه دفه بدون اینکه منتظز بمونه ظرفو پس بگیره دویید تو کوچه\nعین پلنگ می دویید\nفریاد میزد مامااااااااااااااااااان مامااااااااننننننننننن چقد بهت گفتم بذار این سیبیلا رو بزنمممم\n\n:-|",
    "دیروز به معلمم زنگ زدم  باهاش کلی حرف زدم (البته راجع به امتحانام ) \nآخر کار وقتی داشتم قطع میکردم  گفت قربونت امتحان ازززت بببگیرم \nستاره بببچینی !! خواب خوب ببینی  ولی اگه امتحانتو خراب کنی میام برات \n خدافظ !!!!!!!!!!\n\nبد بخت از منم اسکول تر بود",
    "یه رفیق دارم ازش سوال بپرسی هرچی جواب میده جز سوالی که پرسیدی رو \nتازگی ها نامزد کرده دلم برا پسره خیلی میسوزه\nمثلا فکر کنید پسره اگه بپرسه：عزیزم نهار چی داریم؟\nاز فیزیک کوانتوم تا بحران اقتصادی اروپا و ذوب شدن یخ های قطب جنوب و مسایل خاورمیانه جواب میگیره ولی اسم غذا عمرا عمرااااااا\nمملکت نیست که !!!!!!",
    "بابام رفته بود شیرینی بخره ولی دست خالی برگشت.\nهمزمان با رسیدن بابام، مهمونامون هم رسیدن و یه بسته شیرینی برامون آورده بودن.\nمامانم که فکر کرده بود شیرینی رو بابام خریده، چید تو ظرف و آورد تعارف کرد به مهمونا!\nحالا هی میگه تورو خدا ببخشید ما هیچ وقت از این شیرینی آشغالیا نمیخریدیم نمیدونم چی شده شوهرم از این شیرینیا خریده، شرمندم...!!!",
    "◄◄◄•••►►►\nرفته بودیم یه جایی یه آقایی داشت جنسشو تبلیغ می کرد!!!\n\nآخرش گفت : مادر زنم صد سال دیگه عمر کنه اگر دروغ بگم 0_o\n\nشاید حدود ده بیست نفر جمع شدن :ا\n\nمنم یاد گرفتم باید چیزایی واسه تبلیغ بگی که مردم بدونن بزرگترین دردته :)",
    "شما رو نمیدونم ولی تو خونه ما کارت عروسی فقط یه روز دوام میاره بعدش یا روش نقاشی میکشن یا آدرس مینویسن یا باهاش اشغال بر میدازن میندازن تو آشغالی\nبا همین روش نصف عروسی ها رو نه میدونیم کی هست نه کجا باید زنگ بزنیم از مابقی بپرسیم\nخانواده ما:-)\nفامیل و دوستانo_O\nعروس ها و دامادها:-(",
    "عاقا این کلیپ خنده دارا هستن که پسرا درست میکنن ادای دخترارو در میارن خیلیم باحالن!!!\nچند روز پیش دختر خاله هام نشستن واسه آهنگ ای وای از فرزاد فرزین یه ویدیوی 4نفری درست کردن!!! هیچ کدومشونم حجابشون درستو حسابی نبود!\nماهم که اهل ادا مدا نیستیم بخوایم اداشونو دربیاریم بزاریم تو گروه. برداشتم فیلمشونو دزدیدم نشون باباهاشون دادم!!!\nبیچاره ها هیچکدومشون الآن گوشی ندارن منم تو مرز ارمنستانم واسم دعا کنید!\nمن دارم با گوشیم این پیامو میفرستم فکر کنم GPS داره ردمو زدن چون یکی داره از دور میاد...\nشرمنده حلالم کنین باید گوشیمو بندازم\nخدااافظ",
    "اقا ما یه بار داشتیم از کلاس کنکوری برمیگشتیم یکی از بچه ها گفت:بریم یه ساندویچی بزنیم؟\nمام گفیم بریم همو یارو خودش گفت من دستشوییم میاد اگه اجازه بدین یه دست شویی برم اول\nاقا 3 ساعت همه  جا رو گشتیم پیدا نشد اخرش رفتیم توی یه پارکی گفتم برو توالت عمومی پارک.اقا این رفت وبعد 5 دقیقه برشت گفت بریم....\nمام راه افتادیم دیدیم همش میپیچه به خودشO_o\nگفتم چته سهیل؟\nگفت دستشوییش کثیف بود دلم نیومد ب ر ی ن م ^_^\nباز در به در افتادیم دنبال دستشویی واسه اقا بعد یه ربع رسیدیم به یه درمانگاه شبانه روزی گفتم برو همینجا دیگه\nیهویی گفت نه روم نمیشه......قبلن اومد این درمونگاه........همشون دخترن...\nخلاصه جرو بحث شد که بچه سسولی و از این حرفا یه دفعه یکی خاست بحثو تموم کنه گفت:اقا اصلا ساعت هشته تعطیله درمانگاه :|\nدرمانگاه شبانه روزی شبا تعطیل بشه O_o\nمگه میشه؟\nمگه داریم؟\nصاحب درمانگاهه کوبیده اونجا رو توالت عمومی شبانه روزی زده :|",
    "بعد از کلی تلاش شبانه روزی و کلنجار با خانواده و جمع کردن پولها بالاخره تونستم امکانات لازم برای درست کردن قهوه ترک رو فراهم کنم...(لامصب خعلی کلاس داره)\n.\n.\n.\n.\n.\nبعداز کلی اینترنت گردیو پیداکردن طرز تهیه و ده بار نابود کردن قهوه ها بالاخره تونستم یه فنجون قهوه درست کنم...\n.\n.\n.\n.\nحالا که خوردم بدنم ارور داده\nمغزم هنگ کرده\nمعدمم تعجب کرده\nخدایااااا\nنمیشد منو یکم باکلاس تر بیافرینی خو؟؟؟؟",
    "دختر عمه ام تعريف ميكرد:\n\nيه بار داشته از تو كوچشون رد ميشده\n\nدوتا پسر خوشگلِ دختركش , روي موتور داشتن از يه پيرمرد آدرس مي پرسيدن\nبعد به پيرمرده گفتن دستت درد نكنه , فدات بشم\n\nو تا اومدن از كنار دختر عمه ام رد بشن \nهردو برگشتن و گفتن \n\"اول فدا تو بشم\"\n\nبعدم همينطور كه داشتن واسش دلبري ميكردن با موتور خوردن به تير چراغ برق !!!!\n>__",
    "اقا رفتیم سر کلاس اموزش رانندگی افسر اموزش دهنده (اشنا بود)اول کلاس اومده میگه تو یه بار گواهینامه مگه نگرفته بودی گفتم آره ولی باطلش کردن گفت جرا گفتم تو اتوبان با 150میرفتم گفتن فرار از دست پلیس و توجه نکردن به علامت دادن پلیس در صورتی که من داشتم اهنگ گوش میدادم چیزی نشنیدم تازه اس ام اس اومده بود برام داشتم میخوندیم هیچ علامتی هم ندیدم تازه میگن کارهای خطرناک ونمایشی انجام دادی حالا بد کردم برا اینکه نزنم به ماشینا لایی بکشم یا نخورم به ماشینا  دستی بکشم والااا\nهیچی آخرش  افسره گفت بسه دیگه نمیخواد آموزش بدی فعلا بیرون باش \nفقط نمیدونم چرا بقیه اموزشیا میخندیدن  مگه خنده داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "یه باریه پسر همسایمون بهم تیکه انداخت منم یه جواب دندون شکن بهش دادم میخواستم فرارکنم جلوش پخش زمین شدم دقیقا جلوی در خونشوون...\nوضع مارو میبینی\nمن:(\nپسرای همسایه :)\nمامانم :/\nزنداییم :))))",
    "یادش بخیر یه روز داشتم از کلاس زبان برمیگشتم وفتی رسیدم خونه درو با شدت باز کردم و در حالی که داشتم می اومدم تو بلند داد کشیدم حااااااامد پهلااااااانهههههه\nوای...بعدش دیدم همسایمون و پسرش و خانومش اومدن خونمون خلاصه همشون سکوت کرده بودن و با مامان و بابام با چشمای گرد شده به من نگاه میکنن \nو از اونجایی که من خیلی پررو تشریف دارم به روی خودم نیاوردم گفتم ببخشید مثل اینکه اشتباه اومدم و درو بستم و رفتم \nاون روز مامان و بابام کلی دعوام کردن....تازه وقتی پسر همسایمون رو می بینم فقط سرمو میندازم پایین از کنارش رد میشم :)",
    "اگر تا فردا يــــه مخاطب خاص خوشگل و خوش تیپ و پولدار و تک فرزند و علی الخصوص دکتــــــــر برام پيدا شد كه هيچ...!!\n\n\n\n\nوگرنه که اينقدر پست غمگين ميزارم كه خون گريه كنين!\nاينجارووو میکنم قبرستون\n\n\nاینو یکی از فک و فامیلای دخترمون تو گروه فرستاده ... :|\nطفلی از وقتی که از خانوم دکتر شدن قطع امید کرده میخواد خانومِ دکتر شه ... D: \nمن که لفت دادم بابا گروه نبود که دیونه خونه بود ... ^_^",
    "آغو\n.\n.\n.\nشمام وختی میرید حموم شامپو میشه میکروفون و جارو حمومم میش گیتارتون .... یا ن فقط من اینجوریم ؟؟ \n\nلامصب رقص آبم ک هس صدام ک هی اکو میش ادم فک میکنه انبوهی از جمعیت اومدن کنسرتت\n.\n.\n.\n.\nبااین توصیف\n.\n.\n.\nینی شما فک میکنید امیدی بم هس ؟؟\n.\n.\n.\nبیچاره همسادمون ی زوج جوونن هر وقت میبینمشون ی پیری خاصی تو چشاشونه",
    "چو پرسپولیس مباشد تن من مباد (اختصاری)\n\n«خاطره کاملا واقعی و عجیب»\n\nدیشب حدودای ساعت 12 پسر همسایه 10 سالمون محسن، زنگ آیفونو زد. درو که باز کردیم. محسن تند اومد تو خونه. گفتیم چی شده محسن؟\n با گریه گفت یه مرد غریبه اومده تو خونمون. مامان بابامو زندانی کرده. حالا دنبال منه!!!!\nاکثرا باور نکردیم اما دیدیم چند دیقه بعد، صدای زنگ آیفون اومد. یعنی مثل چی ترسیدیم. بابام به خواهر کوچیکم گفت  موبایلت دستت باشه  که  زنگ بزنی به پلیس.\nیه دفعه دیدیم یه مردی از روی دیوار پرید تو حیاط. همه گریه می کردن. ترسیده بودن.\n مامانم دسته جارو گرفته بود تو دستش که محکم بزنه پس کله اون خلافکار. یه دفعه دیدیم در هالو زد. بابام با ترس رفت درو باز کرد... دید عه، اینکه پدر محسنه (•_•)\nمرد همسایه گوش محسنو گرفت و گفت: دیگه نبینم از این غلطا بکنیا عن پسر... بعدشم دست محسنو گرفتو رفت!!!!!\nقیافه کل خانواده o،O\nقیافه من :|\nقیافه محسن ^_____^\nاز دست این گودزیلا ها و راه های سادیسمیشون :||||||",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\nسلام.پریروز اینجا زلزله اومد(دماوند)بعد ما هم الفرار دویدیم رفتیم بیرون.بعد چن دقیقه بازم اومدیم خونه خواهر زاده م میگه خاله شب وقت خواب با خودت چاقو بیار تو رخت خوابت اگه دوباره زلزله اومد بکن تو دهنش دهنشو پاره کن.بزار مارو نبره.\nخواهر زادام هنوز به مرحله ی ابر گودزیلایی نرسیده لایکش کنید گناه داره..",
    "آقا من بچه که بودم خیلی شر بودم یه بار زردچوبه و نمک و آب لیمو و دارچین و شکر رو قاطی کردم ریختم تو یه سرنگ بعد رفتم چکوندم رو توتایی که مامان بزرگم گذاشته بود خشک بشه یه خوردشم ریختم تو ظرف آب لیمو ی مادربزرگم  یه بار مهمون اومد از اون توتا براشون اورد هرکی یه دونه توت می خورد سریع میرفت دهنشو آب میکشید آقا منم که داشتم از خنده مبلا رو می جوییدم مادربزرگم هم فهمید قضیه از کجا آب می خوره با جارو افتاد دنبال من\nلایک =عجب جانوری بودی",
    "یه بار بچه بودم هشت سالم بود رفته بودیم خونه مامان بزرگم زن داییم تلفن زد گفت گوشیو بده به عزیز \nمامان بزرگم بهم اشاره کرد گفت بگو نیستم منم هول شدم گفتم عزیز میگه بگو من نیستم \nبیچاره مامان بزرگم تا شب خودشو نفرین کرد :}",
    "رفتم خونه مادر بزرگم یه کاسه مغز پسته گذاشت جلوی من چند تایی خوردم دیدم\n\nپسته ها نم کشیده گفتم ننه پس چرا اینا اینجوریه\n\nگفت:اینا توی سوهانا بود که داییت سوغاتی آورده بود \n\nسوهانهاشو مکیدم اینم پسته هاشه من که دندون ندارم خب!\n\n\nچندشم خودتی",
    "ب خواهرزاده ام 500 ﺗﻮﻣﻦ ﺩﺍﺩﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﺮﻭ ﻫﺮﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺨﺮ!!!\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﭘﻮﻝُ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﯾﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺭﻭﺵ ﺑﻬﻢ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻩ\nﻣﯿﮕﻪ : ﺍﯾﻦُ ﺑﮕﯿﺮ ﻓﻘﻂ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﮔﻤﺸﻮ",
    "توی همون مشهد که بودیم( بگو خب) یه روز داشتم تو هتل از کنار اتاق دبیرا رد می شدم یهو دیدم یه صدای آشنا از توی اتاق به یکی دیگه داره میگه: چند ساله حموم نرفتی خانم ........ عزیز؟ حالا خانم .......دبیر مطالعاتمون بود. هربارم میومد تو کلاس بوی شامپوش کلاسو برمیداشت....\nبه زور جلو خنده مو گرفتم دویدم اتاق خودمون پریدم تو به هم اتاقیام گفتم قضیه رو.....جاتون خالی چه قد خندیدیم.....\nمن :)\nشامپو سیر پرژک :(",
    "آغا ما یه شوهر خاله داریم روی موهاش خیلی حساس هست ماهی یکی دوتا دکتر میره  یه بار به من گفت یه دکتر خوب سراغ داری منم آدرس مطب یه دکتری رو بهش دادم که رفت پیشش و وقتی برگشت خیلی خوشحال بود میگفت خیلی دکتر خوبی هست و از این حرفها....یه روز خونشون بودم که خالم صدام زد گفت این شامپو رو بگیر بده به مجید منم رفتم دادم بهش وقتی تو حمام بود یهو داد زد: عجب شامپویی هست و دیگه موهام نمیریزه.........وقتی اومد بیرون دیدیم تک تک موهاش ریخته و زدیم زیر خنده بنده خدا یک هفته  نرفت سرکار....از بس شبیه کدو شده بود",
    "یعنی انقدر عقده ی سفر شدیم که :\n .\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nفیلم میدیدیم زن و شوهر تازه ازدواج کردن رفتن چن روزی اصفهان مسافرت جاهای دیدنی, پارک, قایق سواری , و.... خلاصه وقتی برگشتن خونه.\n خواهرم  ی نفس راحت کشید گفت اخییییییییششش چ خوش گذشششت :|",
    "وقتی کلاس اول بودم خیلی از بچه های کلاسمون بلد نبودن مقنعه سر کنن معلممون یه \nروز اومد یادمون بده.همون طور  که داشت توضیح میداد من فهمیدم که خودش مقنعه شو پشت رو سرش کرده.پررو پررو یرگشتم گفتم:خانوم شما خودتون مقنعه تون رو اشتباه سر کردین اون وقت دارید یاد ما میدید؟؟؟؟؟\nنمیدونم چرا بیرونم کرد!!!!\nناراحت شد یعنی؟؟؟؟؟",
    "با بچـه ها رفتـه بودیم استخـر\nحسـین یکی از رفیـقاشو آورده بود بنده خدا خیلی آدمِ ساده ای بود:))\nسـانس تموم شـد، رفــ واس دوش آخـر\nآقـا من رفتـم شامپـوشو از لبه ی اتاق دوش ورداشم هر سی ثـانیه میریختم رو سرش\nاین بنده خدام هی کله شو شس، کفِـش تموم نمیشد:)) کل استخرو کف ورداش\nاومد بیرون با سر کفی گف کیان شاید باورت نشه ولی هرچی سرمو میشورم کفش نمیره\nمن: عه میه میشه ؟ شامپوت چیه؟\n_ نمیدونم از مسئول استخـر گرفتم آخه اثن شامپـوعه هم نیس، فک کنم ایجا جن داره\nمن:عـه ؟ بسم الله میگفتی خب\nحـسین: اون جنـی که من دیدم بسم الله که هیچی سوره بقره هم میخوندی ول کنت نبود :)):D",
    "آغا!این خاطره ای که واستون تعریف میکنم واسه شوهرمه(فهمیدین منم متاهلم یا بیشتر توضیح بدم؟)واسه دوران دبیرستانش.\nیه روز تولد همکلاسی شوهرم بوده اینام بعد مدرسشون میرن تویه کافی شاپ و شروع میکنن به خوردن.بعد که اون شکم مبارکو پر کردن رفتن تویه پارک و این دوست شوهرم که تولدش بوده یه گیتار آورده بود و یه آهنگی به سبک فلامینکو(یه سبک کلاسیک اسپانیاییه.اونایی که گیتار بلدن میدونن چی میگم)میزنن و شعر میخونن.اگه گفتین چی؟جان من یه حدسی بزنین.نه بیخیال خودم میگم.داشتن شعر یه توپ دارم قلقلیه میخوندن:|آخه با این سن:|با چنین سبکی:|چنین شعری:|یه دیقه فک کن با آهنگ جیپسی کینگ شعر یه توپ دارم قلقلیه بخونی:|(این تبلیغ نمیشه آهنگه رو همه میشناسن) بیش از 15 سال داشته هاا       \nشوهره خل و چله من دارم؟ :|",
    "یه برادر 5ساله دارم تازه واسش موبایل خریدیم\nاومده میگه واسم شارژ بخر منم گفت پول ندارم\nمامانم اومد اینم باگریه گفت: مامانی واسه الهام شارژ میخره به من که میرسه پول نداره\nمامان:الهام کیه؟\nگودزیلا:دختر همسایه\nنه واقعا اینا گودزیلان؟\nگودزیلا چه گناهی کرده که باید اسمشو رو اینا بذاریم؟",
    "یه بار یه دزد اومده بود خونمون،طلاهامونو جمع کرده بوده (الکی مثلا ما خیلی پولداریم) ;-) نمیدونسته تو چی بذاره لنگه جوراب بابای بدبخت منو برداشته چیزارو گذاشته توش...\nهیچی دیگه،الان بابای بنده با یه لنگه جوراب یه لنگه پا مونده!تو رو خدا اگه دزده رو دیرین بهش بگین جوراب بابامو پس بیاره",
    "این داماد ما محل کارش نزدیک به حرم امام رضاست روز تولد حضرت معصومه اومدن خونه امون سر سفره شام داشت تعریف میکرد که امروز حرم و گل بارون کرده بودن خیابونا بسته بود این خواهر کوچیکه ما هم\nگفت: حرم امام حسین!!!\nدامادمون: امروز چه روزیه ؟\n_روز دختر...\n_چه ربطی به حرم امام حسین داره پس؟\n_آهان یعنی حرم حضرت معصومه !؟\nما =-0\n_میگم خیابونا بسته بود میگی حرم حضرت معصومه؟؟؟\n_آهان! بترکین الهی\nحالا آخر شب بعد سفره\n_حالا یعنی جدی جدی حرم و بمبارون کردن الهی خیر نبینن!؟\nخواهرم:-))))\nشوهرش O_o\nبابایی و مامانی =-0\nمن:-|\nمدیونی اگه فک کنی براش سمعک خریدیم",
    "داشتم از یه خیابون رد میشدم یه دختره با ماشین رفته بود تو جدول .جلوی ماشین داغون شده بود ..اومده بود بیرون ماشین داشت جلوی ماشین از خودش سلفی میگرفت....خیلی هم خوشحال بود ...o-O. اونم با ژست پاتریک .فرض کنید پاتریک داره سلفی میگیره...",
    "مامان جون باباجونم فوت شده بودن\nبا دختر عمه و پسر عمو و اینا تا یه ماه گریه کردیم..\nبعد از یه ماه اومدیم خیر سرمون یه بازی بکنیم حال و هوامون عوض شه...گفتیم بریم ادای این سریال کره ایا رو در بیاریم.یا به قول خودمون دونگی بازی کنیم.( !_!)من دوازده سالم بود..گفتن توکه قیافت شبیه اوکی جونگ(بانو جانگ) بیا سم بخور با اشک و آه و اینا یکم بخندیم.\n( کلن پنج نفر بودیم من و پسر عمو و دختر عمه و آبجیم و پسردایی بابام) برای خوشمزگی هم گفتیم فیلم بگیریم که باحال تر بشه..\nپسردایی بابام(یازده ساله) بلند گفت: بانو جانگ به جرم قتل ملکه بیا سم بخور. دخترعمم هم فیلم بردار بود. آقا منم که اومدم نشستم. یه کاسه فلزی رو برداشتیم پر نوشابه کردیم که الکی مثلا سمّه...نشستم جلوی این کاسه هه...دختر عمم هم در حال ثبت فیلم....\nبلند شد عین تو فیلمه به عالیجناب تعظیم کردم نشستم.\n.کاسه هه رو سر کشیدم. کاسه رو انداختم غش کردم که مثلا مردم. حالا این کاسه هه ی فلزی عین چرخ و فلک چرخید و چرخید. منم که هنوز نوشابه هه رو غورت نداده بودم همه رو از خنده ریختم بیرون...این دختر عمه ما هم از شدت خنده یک صدای ناجوری داد که هممون رفتیم رو هوا...\nحالا این هیچی عموم از در اومده تو دختر عمه ی ما هم با شادی و خوشحالی اومده میگه: دایی جواد دایی جواد! فاطمه داشت سم می خورد بعد کاسه از دستش افتاد و چرخید بعدش من ....دَم!\nعمو ی ما O_o\nاین پسر عموم هم بدجنسیش گل کرد جلوی دختر عمم به فامیلای دور میگه قضیه رو...بعد دخترعمه گریون و شاکی رفت توی جمعی که همه فک فامیل بودن بلند داد میزنه: امیر حسین به شوهرخالش گفته که من گ.و.ز.ی.د.م! تا یه هفته پیداش نمی شد! دیگه خودش خودشو لو داد!\nقیافش وقتی سوتیشو فهمید: *__*",
    "اقا دوران راهنمایی بودم سه روز قبل تعطیل شدن مدرسه برای تعطیلات عید پیک نوروزی رو دادن ـ معلم زبان هم ده صفحه تکلیف داد  منم بچه زرنگ سر کلاس که پیک رو گرفتم شروع کردم به انجام دادن بعدش هم نوشتن تکلیف زبان \nیعنی اون سه روز سر کلاس مشغول نوشتن بودم فقط چون بچه زرنگ کلاس بودم معلم ها کاری بهم نداشتن و منم همه تکلیف های عید رو تو مدرسه انجام دادم\nتعطیلات عید اون سال اینقدر کیف داد \nاینکارم یکی از افتخارات دوران تحصیلم هست",
    "داییم خواسته میزان علاقه زنداییمو بسنجه آخه یه ساله ازدواج کردن سوسولن. آره داییم گفته ناهید عزیزم من ورشکست شدم همه چیمو از دست دادم دیگه هیچی واسم نمونده الان اگه بخوای ازم جدا شی من مانعت نمیشم.\nزنداییم با کلی آبغوره : نادر من دوست دارم من همیشه پاتم حتی اگه چیزی نداشته باشی الان حاضرم همه طلاهامو بفروشم واسه خاطرتو.\nداییم که کلی تحت تاثیر قرار گرفته اینم خواسته صداقت خرج بده گفته عزیزم منم دوست دارم ولی تو اصلا طلا نداری همه اونایی که واست خریدم نقره م نیس همش تیتانیومه. ولی الان میفهمم تو ارزشت الماسه این مادیات برات مهم نیس راستی ورشکستگیم فیلم بود شوخی کردم.\nعشق یعنی این ولی الان نمیدونم چرا زنداییم مهریه شو گذاشته اجرا داره طلاق میگیره!!!!",
    "اصن من شانس دارم درحد تیم ملی!!! امروز ایرانسل بهم اس داد ک 1گیگ اینترنت رایگان برای 5روزبرنده شدم!!!!! الان گوشی1100 ام دچار بحران شخصیتی شده!! صفحه زرد و مشکیش نارنجی و مشکی شده! بهشم دس بزنی جیغ میکشه=/\nمن-------->:/\n1100----->0_o\nایرانسل-->^_^",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\nامروز یه رمان خوندم چشمام افتاد تو لیوان چاییم الانم دارم با چشم کور براتون تایپ میکنم.\n\nنویسنده اومده دختر رمانو توصیف کنه .نوشته:رنگ چشم .آبی روشن نقره ای دودی 0_o\n\nآخه مگه همچین چشمی داریم .\nخدااااااااااااا اگه خواستی کسی رو شفا بدی اینا رو بزار تو اولویت.",
    "بـه پسـر خـالـم میگـم حـالـا درستـه رتبـه ت بـالا بـود ؛ ولـی مـی خـواستـی انتخـاب رشتـه کنـی ؟! (منظـورم رشتـه هـای خیلـی بـالا و مهنـدسـی هـا بـود)اومـدی ُ شـانسـی یهـو قبـول شـدی O_o \n( چــــــــــی میگـــــــــــی .. هـاهـاهـا )\nمیگـه : مـن بخـاطـر کـارمنـدای سـازمـان سنجـش بـا ایـن رتبـه نـاپلئونـی انتـخاب رشتـه نکـردم !! آخـه تـرسیـدم از خنـده منفجـر بشـن ؛ بنـده خـداهـا گنـاه دارن !\n\n\n\nینـی ایـن بـزرگـواریـت تـو حلقــــــــم ..\n^_^",
    "دختر داییم پی ام داده پشه منو خورده،منم گفتم پشه گه خورد؟؟؟؟!!!!\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nالان ۲روزه جوابمو نداده.....\nبه نظرتون ناراحت شده؟؟؟!\nخخخخخخههخخ",
    "از خواب پاشدم بعد دیدم برام اس ام اس اومده\nبا چشای O_o داشتم میخوندم \nشماره استاد زبانم بود***سلام علخم،صب بخیل\nمنم جواب دادم:ببخشید من عشق شما نیستم،لطفا رعایت کنید.\nداشتم با خودم فک میکردم ،یعنی عاشقم شده؟یا شایدم اشتباهی فرستاده؟فکرای شوم تو مخم بود ک برم به عنوان عاتو(آتو،عاطو،آطو...)به دوستام نشون بدم ...تو همین فکرا بودم که استاد خوشتیپ ما گفت:خانوم منظورم علیکم بود،عشقم چیه؟استعفرالله...\nمنم موندم ...\n۱-سر خودمو بکوبونم به دیوار ضایع شدم\n۲-سر اونو بکوبونم به دیوار که مثلا مرده به علیکم میگه علخم",
    "سه چار سالم که بود رفته بودیم خونه مادربزرگم.فامیلای مامانم اونجا بودن و بچه اشون یکی دوسال از من کوچیک تر بود.\nخودم که یادم نمی یاد. بابام تعریف می کنه:\nاومدم این بچه ی فامیلو ماچ کنم...ازم ترسید فرار کرد.بعد تو رفتی بش گفتی: بیا بیا بابام آشغال خور نیست!\nینی قیافه ی بابایه بچه هه خیلی باحال شده بود!\nمن :)\nبابام :)\nبابای بچه هه O_o\nبچه هه :O\nآشغال خور هاo_O",
    "دوستم تعریف میکرد وسط,یه جمعی نشسته بودن بحث سر کارهای یکی از دخترهای فامیل بوده\nمادربزرگ.دوستم：اگه دختر فلانی ازدواج کرده بود الان یه کره همسن تو داشت\nدوستم :-(\nمادربزرگش :-)\nدختر فلانی o_O\nکره @_@",
    "تولد دختر خالم:\nفاز یک:چرخش در بازار ها و پاساژها و خیابان ها به مدت یک هفته(تهیه لباس و کادو«ترجیحا چشم درآر»)\nفاز دو:صبح روز تولد(بانوان فامیل همگی پیش به سوی آرایشگاه«بردن من ب زور چک و لقد با همکاری خاله های گرام»)\nفاز سه:تزیئن سالن ب وسیله ی برادران(بادکنک،ریسه،لامپ،نور افشانی،گوسپند جهت پخ پخ)\nفاز چهار:شروع مراسم با آهنگ زیبای ای گل ناز کوچک،تولدت مبارک(بانوان در حال تعویض لباس)\nفاز پنج:جلوس بانوان گرامی و صرف میوه(غیبت مادر شوور و خواهر شوووور)\nفاز شش:صرف شربت(غیبت درباره همسایه بغلی،نوه ی خاله خان باجی عمه بزرگه ی اقدس جووون)\nفاز هفت:ورود پدر مولوده و چادر سر کردن بانوان(نصف موها و آرایش بیرون میماند)\nفاز هشت:باز کردن کادوها با آهنگ زیبای بازشود دیده شود بلکه پسندیده شود(خانوما کف کف..)\nفاز نه:بریدن کیک(رقص چاقوی عموی مولود و زخمی شدن پنج نفر)\nفاز ده:عزیزم پس فردا بیاین خونه نازی جون..البته مجلس زنونس..(غیبت خانواده شوهر خاله،مسخره کردن کادوها،مسخره کردن لباس جاری خاله کوچیکه)",
    "از وقتی که قرار شد اسرائیل حمله کنه به ایران،\nاین کامپیوترم قرار شد بسوزه......\nنه اسرائیل حمله کرد نه کامپیوتر من سوخت......\n\n\nنتیجه:\nتا جونت دراد بچه پرو .......\nمامانته حرفشو گوش بگیر......",
    "تو مدرسه ما يه برنامه اي بود(البته دو سال پيش)كه بايد دو نفري باهم يه پيك هفتگي درست ميكرديم.از قضا يكي از اون دو نفر بغل دستي من بود.يه مسابقه داشتن كه به نفرات اول تا سوم جايزه ميدادن.منم پرسيدم:حالا جايزه هاتون چي هست؟\nبغل دستيمم جواب داد:به نفر اول تِل ميديم.به نفر دوم يه بسته كش مو ميديم.به نفر سوم\"گير\"ميديم!!!!منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم :آخه دختر تو مگه خل شدي؟يعني چي به نفر سوم گير ميديم؟؟دختر بدبخت چه گناهي كرده تو ميخواي بهش گير بدي؟؟و.....\nدختره زد زير خنده گفت:ديوونه منظورم اين گيره!بعد دست كرد تو موهاش يه گل سر در آورد!!!!\nنگو گيره مو رو ميگفته!!!منو ميگي؟رفتم به صورت عمودي مورب تو باختر محو شدم!!",
    "دیروز بعد از دو رووووووز میبینم اهنگ حمید طالب زاده رو گذاشتن و بابام داره با شروار کردیش قر میده ، از اون ورم گودزیلاهامون دارن جو سازی میکنن و جیغ و داد ... O_o\nبعد از نیم ساعت شلنگ تخته انداختن بابام یه جفت جوراب گرفته جلوم میگه : دخترم روزت مبارک بابا ... D:\nیه آن احساس کردم جای من و بابام عوض شده ... :|\nاخه پدر اینقدر کینه ای ؟!\nواقعا توقع نداشتم از منم انتقام بگیره ... ;[\nباز جای شکرش باقیه باهام دستی حساب نکرده ، من هنوز صد تومن تولدمو نتونستم وصول کنم ... ^_^",
    "اقا ما چند روز پيش رفتيم آبشار مارگون \nخعلي جاي قشنگي بود خعلي هم سلفي گرفتن حال ميداد \nحالا اومديم خونه عكسا رو نگاه ميكنيم \nتو نود درصد عكسا يه دختره پشت سرمون فقط به افق خيره شده \nحالا اينا هيچي … تقريبا هر سه تا عكس هم يه لباس جديد تنشه \nيني خداااااااااااا",
    "بچه که بودم هر وقت این فیلم نارنیا تموم میشد\n\nمی رفتم توی کمدو می گشتم\n\nهر چی لباسا رو میزدم کنار\n\nاین سرزمینه پیدا نمیشد\n\nبعدشم خسته و کوفته همونجا خوابم می برد \n\nآخه چرا کمد ما نارنیا نداشت\n\nمسئولین پاسخگو بآشند\n\nکودک درونم هنوز داره کمد ها رو میگرده\n\nشاید یه روز نارنیا رو بیابه \n\nبراش دعا کنین",
    "یه بار داشتم تو دستشویی مسواک میزدم داداشم هی کرم میریخت و بروقو خاموش می کرد منم گفتم از در دستشویی اومدم بیرون یهو می پرم روش آقا درو وا كردم یه کشیده زدم تو گوشش چار تا فوش دادم دیدم بابامه هیچی دیگه خدا رو شکر فقط پام مو ورداشته دکتر گفت زودی جوش می خوره هوای پارک هم بد نیست یکم سوز میاد  :|",
    "اقا ما یکی از این گودزیلاهای دهه هشتادی داریم  این گودزیلا روز اول میره مدرسه اینا رو کلاس بندی میکنن اما با دوستاش نمیفته این شاهکار خلقتم یه هفته میره تو کلاس دوستاش میشینه :))))\nماهم نمیدونستیم تا اینکه از مدرسه زنگ زدن گفتن چرا نمیاد مدرسه :)))",
    "با آقامون راديو آوا گوش مي داديم رسيد به يه آهنگ شمالي\nآقامون گفت آدم از آهنگ هاي لري يا ترکي يه چند کلمه مي فهمه \n\nاما از آهنگاي شمالي اصلن چيزي متوجه نمي شيم\nبهش گفتم نشنيدي شاعر در آهنگ شمالي مي گه \"آفتابه او سنگينه\"؟\n\nگفتش aftabe is an international word  بعععععع ...\n\n\nبه ياد ببعي سريال کلاه قرمزي",
    "آقا من یه بار اومدم با پسر خالم برم یه دوری بزنم اومدم آرتیست بازی در بیارم گفتم از پشت می پرم موتور آقا اومدم بپرم یهو شلوارم جر خورد نگاه کردم دیدم اااا شرت هم ندارم بدو بدو برگشتم خونه یهو کل خونه رفت هوا داداشم انقدر خندیده داره جر می خوره دیگه از اون ور پسر خالم و کسایی که تو کوچه بودن همه پهن شدن کف زمین هیچی دیگه الان من نزدیک افقم \nهمچنین چیزی به سرت نیاد بلایک",
    "\"2\"\n\nامروز سر سفره نشسته بودیم ک یهو بابام گف: وااای بچه ها دیشب یه خواب جالب دیدم!!\nمامانم: واقعا؟! چی بود حالا؟!\nبابام: خواب دیدم روز اعلام نتایج کنکور سپیده ست( منو میگف!) بد از سازمان سنجش بهم زنگ زدن و میگن ک سپیده رتبه تک رقمی آورده!!!\nمن: ^_^\nمامانم: 0_0\nبابام: به نظرتون تعبیرش چیه؟\nمامانم: معلومه دیگه!! ینی اینکه مگه اینکه تو خواب ببینی سپیده تک رقمی بیاره!\nمن: O_o\nمامانم:^_^\nبابام:=)",
    "دیروز رفته بودم نونوایی. صف مردونه خیلی شلوغ بود ولی زنونه خالی خالی رفتم تو زنونه وایسادم گفتم خانومم گفته دو تا نون بدید...\n یارو جوری نگام میکرد انگار من دلال نون بربری ام...\n\nسریع گفتم غلط کردم شکر خوردم دیگه قول میدم این طرفا پیدام نشه...\n\nامروز صبح خبر رسید شاطره خودشو کرده تو تنور به همه میگه بیا منو بخور من نون بربری ام...\n\n\nحالا شما بگید تقصیر منه؟\nلایک- بله\nلایک- نه بابا اون یارو خودش مشکل داشته",
    "\"2\"\n\nدیروز داشتم شیمی میخوندم، یهو دیدم نوشته عنصر لیتیم 152pm!!! گفتم مگه میشه لیتیم پیام(pm)داشته باشه؟!!! اونم نه یکی، نه دوتا، 152تا؟؟؟اصن داشته باشه!! چرا اومده تو این کتاب درمورد پیام های لیتیم صحبت میکنه؟!!!\n خلاصه پس از تحقیق و تفحص فراوان دراین مورد به این نتیجه رسیدم ک منظورش 152پیکومتره=/ حالا الان این سوال پیش میاد ک عایا مولفین کتابها حواسشون کجاست عایا؟؟؟!!! نباید مطالب روشن سازی بشه عایا؟؟؟!!! اگه من نتیجه تحقیقاتمو اعلام نمیکردم عایا بقیه دوستان باید در جهل و نادانی بسر میبردن عایا؟؟؟!!!",
    "امتحان عربی بود و دوستم متقلب...و درس نخون...( امتحان ترم بود)\nیه ردیف اون ور تر من نشسته بود و سر امتحان عکس موبایل روی ورقه اشو نشون میده..ینی این به عربی چیه؟\nمنم با لب هی میگم جَوّال...جَوّال....کلی هم حواسم به مراقبا بود که نفهمن...من زود امتحانمو دادمو دم در هی بازم بهش لبخونی رسوندم...\nخلاصه امتحان تموم شده اومده سراغم بهم میگه این شَوّال...شَوّال چیه به من هی لبخونی می کنی؟ آخه به تو ام میگن دوست؟ بیس پنج صدم نمره امو از دس دادم اَه...دیوونه شَوّال ماه قمریه می فهمی خنگ خدا؟ من o_O\nمنو میگی داشتم آسفالتای کف حیاطو گاز می زدم از خنده...\nچند نفر کنار دستمون هم که غش کردن....\nنمی دونم چطوری باخنده بهش حالی کردم که من بهت درست رسوندم!\nمن :-)\nرفیقام ^_^\nجَوّال o_O\nشَوّال :-)",
    "دیروز تو جمع دوستای مامانم بودم.  ی خانومه مادربزرگشو آورده بود  .سنش حدود 80 اینا بود  .همه بهش می گفتن  حاج خانوم ...از اونجایی که همه باید می رقصیدن . اینو هم به زور بلندش کردن :|\nحاج خانوم هم گفت آهنگ از سندی نداری دخترم؟ منم گفتم نه  O_o\nبعد به نوه اش گفت :عزیزم پاشو فلش خودمو بزن  :|\nبا آهنگ  سندی و  رژ] و کیا (دختر احمد آباد رقصید)   :)) \nخیلی قشنگ رقصید لامصب^____^ \nبعدشم گفت  : از این دسته خرا ندارید همه باهم ی سلفی بگیریم :|\nاز دیشب چشام شده اندازه نعلبکی \n تا الانم به سایز قبلی برنگشتن O_O",
    "عاقا ما سه سال پیش رفته بودیم مکه از اونجا خیر سرمون می خواستیم یه گوشی خوب بخریم 300 تومان پول دادیم از اخرم فقط بازی انگری برد داشت و 2 تادیگه که خیلی مسخره بودن جاوا هم بود \nما از مکه برگشتیمو خلاصه همه نشستیم پای چمدونا تا به گوشی رسید من گفتم گوشی رو بابا واس من گرفته بعد مامانم گفت کدوم خری اینو واسه تو گرفته؟ منم گفتم بابا عاقا ما وقتی متوجه سوتی شدیم که:\nدخی خاله ها::O\nخاله ها::::)))))))))))))))\nبابام:>.....",
    "تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم یه گودزیلای 3 یا 4 ساله ایستگاهو به خاک و خون کشیده بود همش با مامانش دعوا میکرد یهو نمیدونم مامانش بهش چی گفت اومد به من گفت گوشیتو بده من ببینم . منم اومدم مثل جناب خان بگم گوششیییی؟ یهو دیدم یه آقایی که کنار من نشسته بود گفت گوشی شارژش کمه بذار بریم خونه شارژ کنم بعد ( قویا باباش بود ) حالا هی از گودزیلاهه اصرار و از باباهه انکار \nآخرش باباش گفت بسه دیگه تینا دارم میمیرم از خستگی برو پیش مامانت .\nتینا برگشت گفت: تو هم همش میگی میمیرم میمیرم اصلنم نمیمیری مسخره شو درآوردی اه\n\n\nاینا دگ حد گودزیلا رو گذروندن ابر دایناسور شدن\n\nخدا به دادمون برسه در اون لحطه ای که اینا بزرگ شدن دارن مارو رصد میکنن که سوژه کنن واااااای",
    "***یار مهدی***\n\nچند روز مونده بود به عید، عمه اینام اومده بودن خونمون، همه رفته بودن خرید، فقط من و دختر عمم خونه بودیم، و شوهر عمه و بابام که طبقه پایین بودن، داشتیم کارت تبریک عید درست میکردیم، یه دفعه یادم اومد، تخم مرغ اب پز کنیم برای سفره هفت سین‌، اینکار و کردیم، بعد دوباره مشغول کاردستی شدیم،یه مدت گذشت، سرگرم کاردستی بودیم که یکدفعه‌ ی صدای انفجار مهیبی اومدددد   .همزمان بابام و شوهر عمم طی یک عملیات انتحاری با سرعت نور خودشونو پرت کردن طبقه  بالا. طی یک سری تحقیقات علمی،فهمیدیم تخم مرغه خیلی رو گاز مونده، همراه با قابلمه ترکیده :))))\nمونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم \nکل خونه رو بوی گند تخم مرغ برداشته بود، تمام اشپزخونه هم با تخم مرغ یکسان شده بود:))\n یعنی تمام اون روز در جستجوی هوا به حیاط پناه بردیم\n :)) ، خو چیکار کنیم ، یادمون رفته بود، تخم مرغ رو گازه :)))\nبا اینکه خیلی از اون موقع میگذره، انقدر این خاطره خنده دار بوده که هنوز یادم مونده  D:",
    "خيلي از شبها آدم تو منطقه خوابش نميبرد...\n\nوقتي هم خودمون خوابمون نميبرد دلمون نمي يومد ديگران بخوابن...\n\nيكي از همين شبها يكي از بچه ها سردرد عجيبي داشت و خوابيده بود.تو همين اوضاع يكي از بچه ها رفت بالا سرشو گفت: رسووول! رسووول! رسووول!\n\nرسول با ترس بلند شد و گفت: چيه؟؟؟چي شده؟؟\n\nگفت: هيچي...محمد مي خواست بيدارت كنه من نذاشتم!\n\nرسول و مي بيني داغ كرد افتاد دنبال اون بسيجي و دور پادگان اون رو مي دواند\n\n\"خاطرات طنز جبهه\"",
    "چن روز پیش زنداییم اومده بود خونمون برای شام،بعد یه پلاستیک داد به من و گفت تو این دوتا دوغه کیسه ایه.مامانم بهم گفت که این دوغا رو برا شام درست کنم منم بی توجه به نوشته های روش خالیش کردم تو پارچ و توش نعنا ونمک ریختم و بردم سر سفره بعد از حدود ده دقیقه زنداییم که لیوان دوغشو مزه کرده بود گفت:((وایسید ببینم این شیر نیست !)) بهد از مزه کردن فهمیدیم شیره ! حالا اونو ولش کنید،داییم و خواهرم هم فهمیده بودن اما از ترس اینکه مسخرشون نکنیم هیچی نگفته بودن ! حالا...\nمن که اصلا مزه نکرده بودم *ـــ*\nزنداییم که به جای دوغ، شیر آورده بودo-O\nخواهرم که هی توی شیر نمک میریخته بلکه ترش بشه ^ـــ^\nپسر داییم که دو لیوان شیر خورده بود و هی می گفت عجب دروغ خوش مزه و شیرینی@ ــ@",
    "اقا من چند وقت پیش یه پیرزنیو محض رضای خدا سوار کردم برسونمش بعد داشتم با تلفن حرف میزدم ( هندزفری گوشم بود ) بعد یهو دیدم پیزنه گفت اقا وایسا منم تا وایسادم پیرزنه پرید پایین داد و بیداد کرد یکی گفت چی شده خانم گفت کمک این  دیوانس با خودش حرف میزنه هیچی دیگه من  هندزفری رو قورت دادم از دریافت یارانه هم انصراف دادم دیگه گه بخورم کسیو سوار کنم .\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nکمککککککک این یارو دیوانس پست رو خوند مثل چیز خندید لایک نکرد",
    "میگن حق کارگرو باس قبل از خشک شدن عرقش داد،\nما عرقمون خشک شد که هیچ، دستمون پینه بست پینه هه ترکید خونش لخته شد لخته خون هم جدا شد،\n.\n.\nتا اینجا داشته باشین یه نفس بگیرم..\n.\n.\nداشتم میگفتم، لخته خون جداشد بعد رفتم کرم رژودرم گرفتم از پوستم عکس گرفتم بعد کرم زدم دوره درمان تکمیل شد اثر پینه هه رفت....\nهنوز پولمو ندادن!!!!",
    "\"1\"\n\nامروز آبجیم زانو زده بود رو زمین و پیشونی شو چسبونده بود رو زمینو در همین حال به زمین مشت میزد و میگفت: هی بچگی کجایی؟ کجایی؟؟!! همچین با حسرت اینو گف ک یه لحظه دلم واسش سوخت!!! حالا فقط هف سالشه!!! میفهمی؟ 7سال!!!!!",
    "چندین سال پیش، کل خانواده مو که شامل پدرم و مادرم، برادرم همراه با خانمش که تازه عروسی کرده بودن و همچنین پدر بزرگ و مادربزرگمو به زور جمع کردم تا ازشون عکس بگیرم، همگی بعد از ۱۰ دقیقه لباس عوض کردن شیک وایسادن، منم اصرار داشتم که به همدیگه بچسبین تا عکس قشنگ بشه، چون ته تغاری و یکی یدونه بودم همه هر کاری می گفتم انجام می دادن.\nخلاصه گفتم ۳…۲…۱ و یه دفعه پارچ آب یخی رو که کنارم گذاشته بودم با تمام توان ریختم روشون، بیچاره ها ۳۰ ثانیه ای طول کشید تا از شوک دربیان. بیچاره پدربزرگم که تو مرکز قرار داشت چون فیگور خنده گرفته بود نیم لیتر آب خورد!",
    "آقا ما یه عمویی داریم هیکل آرنولد ، 120 کیلو عضله خالص\n20 سال پیش ننه جونم به زور اینو بردن خاستگاری اونم چه خاستگاری؟!!\n\nاز راه که رسیده سراغ دستشویی رو که از قضا کنار پذیرایی بوده گرفته و رفته تو \nبه محض اینکه عروس خانم با سینی چایی وارد شده از تو دسشویی چنان گوو..زز..ییده !\nکه عروس جیغ و زده و سینی چایی رو انداخته .   ●~●\n \n\nهرچند بعدش با مخاطب خاصش ازدواج کرد و حالام دوتا بچه داره ولی این داستان هنوز تو فامیل فراموش نشده\n\n\nبععله یه همچین خانواده ای هستیم ما",
    "\"عـــــشق يعنــــي جـــــز خـــدآ را بيـــخيــال\"\n\n\nپدر بزرگم خیاطه یه روز تعریف میکرد که یه گدا اومد مغازه منم گفتم پول ندارم اونم گفت پس شلوار بده\n:ندارم\n:پس کت بده\n:ندارم\nمیگه یه نگاهی بهم کرد گفت پس مغازه رو ببند با هم بریم گدایی\nمن:|\nاون:)\n^ــــ^",
    "اقا اون موقع که بچه تر بودیم وسریال تماشایی جومونگ ایران زمین رو میزاشت من واجیم بدجور شیفته ی رخسار جومونگ شده بودیم وهمیشه دعوا میکردیم که جومونگ شوهر کدوممون بشه طی همین دوران  اجیم پوستر های جومونگ رو میخرید یکیش رو زد بالای تلویزیون وقتی از خواب بیدار میشدیم هردومون بهش تعظیم میکردیم واحترام میگذاشتیم هروقتم مامانم دعوا مون میکرد ما چنان داد وهوار راه میانداختیم که مامانم بیچاره ساکت میشد ی روز پسر خالم دزدیدش منو اجیم رو میگید اصلا شده بودیم مثله این بیوه ها چنان گریه میکردیم که دل سنگم اب میشد اجیم بزرگ تر بود چند روز اعتصاب کرد با کسی حرف نزد منم که هر روز کنار باغچه براش سوگواری میکردم اصلا ی وضعی.......",
    "یه بار یه شامپو رزماری پرژک خریدم که مثلا شوره ی سرمو ببره\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nشانس گند من چند وقته موهام بوی باقالی پلو با گوشت و کمی هم رایحه ی آلوچه پخته میده!",
    "یکی از دانشجوها ۱شده بود میگم ۱شده بود باور نکنید ۱به زور از برگه در آورده بودمo_O\nبعد بخاطر اینکه مشروط نشه بهش دادم۸ رفتم دیدم اعتراض زده مدیر گروهم شاکی طرف اونه از بس رفته بود بهش اعتراض کرده بود!!!\nبرگه رو کشیدیم بیرون \nبرگه سفید بوداااا سفید\nجالبه اسمش رو هم کامل ننوشته بود\nمدیر گروه：خب دختر خوب تو که هیچی ننوشتی\nدختره：میشد حداقل به اسمم یه ۲ نمره بدید پاس بشم\nمن o_O\nمدیر گروه @_@\nدختره :-)\nاینا به کنار حالا مدیر گروه شاکی شده چرا بهش دادی ۸ باید میدادی صفر\nدختره :-(\nمن :-)\nمدیر گروه :O\nمملکت نیست که مهد پرورش بچه پرروهاست",
    "دیروز مامانم میخواست بره بانک.از در که رفت بیرون دیدم کیفشو جا گذاشته منم دویدم دم در دیدم سوار یه تاکسی شد رفت.سریع یه تاکسی بعد اون جلوم واساد منم با عجله قبل اینکه سوار شم گفتم:داش بدو بدو دنبال اون تاکسی جلوییه.یارو انقد هول کرد منو سوار نکرد پا گذاشت رو گاز رفت :|",
    "یه روز داییم وقتی بچه بوده با چهار تا خالمو دو تا دیگه از داییم و خانواده رفتن پارک چون خانواده شلوغی بودن موقع برگشتن ماشین کم بوده و یه نفر هی میرفته بر میگشته بعد داییم که هف هش سالش بودرو جا میذارن بعد دو سه ساعت سر شام میفهمن داییم نیست میرن میارنش  اون یارویی که داییمو پیدا کرده بود تا اینا گفتن این بچه ماس داده هیچ سوالی نکرده چون داییم این قد گریه کرده بوده سر درد گرفته بود :))))",
    "تو گروه پست گذاشتم،يه شماره اي همش مزاحمم ميشه ،چطوري از دستش راحت شم؟\nحالا جواب هـاي دوستان:::\n-دستاتو با گلرنگ بشور !!!!\n- شمارشو بده جنازه تحويل بگير\n-عاقا من كنكور ريدم!\n-جان جوانيه مرا پير ترانه كرده اي .......!\n-عجب احمقي هستي تو اين اوضاع كمبود شوهر،خب باهاش دوست شو\n-راست ميگه تا داغه بچسبون\n-گرمه هوا گرمه گرممه\n-من يه پرندم آرزو دارم …!\nمن @_@\nبازم من #_#\nبازم منO-O",
    "چند شب پیش نشسته بودیم تو حیاط و داشتیم حرف میزدیم ، منم چار چشمی داشتم گودزیلاهامونو می پایدم ... 0_0\n که احساس نیاز مبرمی به سالن اندیشه پیدا کردم ، خلاصه دیگه اینارو سپردم دست دختر خالم و در این بین فهمیدم یکیشون نیس ، حالا رفتم دسشویی میبینم یکی توشه ... O_o\n\nمنم با خنده گفتم : اونجا کیه کیه سایشو من میــبــیــنــم ... ;-)\n.\n.\n.\nندا اومد : اونجا منم منم که در حال ریـــدنــــم ... :|\n.\n.\n.\nچیـــــه؟ گودزیلامون طبــــع شــعـــر داره ... ^_^",
    "اقا بابای من چند سال پیش بعد از عمری تصمیم گرفت از شهر بره بیرون هنوز نیم ساعت نشده بود برگشت گفت ماشین خرابه وسط جاده یهو یه صدایی میده منم بردمش پیش رفیقم که مکانیکه یه نگاهی انداخت گفت مشکل خاصی نداره ولی یه خورده ردیفش میکنم بعد بابام دوباره راه افتاد بازم برگشت گفت درست نشده رفیقمم گفت باید موترشو بیارم پایین بعد یه ساعت ردیف شد کلی هم خرج گذاشت رو دستمون باز رفت برگشت رفیقم که هنگ کرده بود گفتم بیا بریم ببینم ماشین چشه تو راه بودیم که دیدم بلهههه ماشین میره رو بیدار باش ( از اینا که ماشین وقتی میره روش کل ماشین میره رو ویبره ) هیچی دیگه انقد خندیدم که صندلی نجس شد",
    "من همچنان دنبال کارم. زنگ زدم یه جا، صدا قطع و وصل میشد.\nگفتم: الو سلام.\nگفت: الو... الو...\nگفتم: سلام. صدام میاد؟\nگفت: نه صدات نمیاد !!!\nمن  :-/\nبدیش اینه که دو روز بعد یادم میفته که جواب اینطور آدمها رو چه جوری باید می دادم!\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nحالا چرا دنبالم افتادید؟ میخواید یه کار خوب بهم پیشنهاد بدید؟ :-)  ... نه؟ ... \nآهان فهمیدم عاشقم شدید!   ㄟ(ツ)ㄏ  ... نه؟! ... \nچیییی؟ یه خاطره دیگه تعریف کنم؟ ... باوشه ...\nیه بارم با یه شماره جدید به دوستم زنگ زدم. سلام و احوال پرسی کردیم، فکر کردم نشناخته، نگو فیلمم کرده بود.\nگفت: شما؟\nگفتم: من همونی ام که منتظرش نبودی!\nگفت: باوشه. پس خدافظ. \nبی تربیت فطع کرد. به همین راحتی.\nیه جای خوب و مطمئن سراغ ندارید سرمو بکوبم بهش، دراز به دراز بیفتم دیگه پا نشم؟؟!!",
    "♫Taha♪\nیه سوالی 4بانده مخمو آسفالت کرده بود!!!\nرفتم از بابام پرسیدم میشه یه سوال بپرسم؟ گفت:پرسیدی!\n:|\nگفتم میشه 2تا بپرسم؟ گفت بازم پرسیدی!\n:o\nگفتم میشه 4تا بپرسم؟\n:)))))\nگفت:نه!\n:/\nسوالمم که یادم رفت!\nحالا بگین من سرمو یه کجا بکوبم؟\nبابام:^_^",
    "یه خاطره بگم واستون از دوم دبیرستان تو اون سال کاری که تو مدرسه نکرده بودیم نبود روز اخر مدرسه ها بود با بچه ها قرار گذاشته بودیم یه کاری کنیم اون روزو تعطیل کنن بچه ها چند تا از این ترقه بو دارا گرفته بودن که بوش واقعا افتضاح بود خلاصه زنگ تفریح اول یکیشو انداختن و چون به خاطر مراسم نماز اون زنگ یه خورده طولانی بود تقریبا بوش رفته بود زنگ تفریح دوم در یه حرکت غیر منتظره 3تا با هم انداختن 0O کل طبقه رو بو برداشت معلم که کلا سر کلاس نیومد کل طبقه رو هم خالی کردن بردن پایین به جز کلاس ما که به حساب ادم بشیم چشتون روز بد نبینه مغز هممون بو برداشته بود :)",
    "سر کلاس بودیم یه جمله رو از یه آدم بزرگ و مشهور خوندم چند دقیقه بعد استادم یه چیزی گفت و از همون جمله نصفه استفاده کرد\nمن：استاد مابقیشو نگفتید\nاستاد：مگه مابقی هم داشت\nمن：بله,گوش نمیکنید همین میشه دیگه\nاستادo_O\nمن:-)\nبچه های کلاس:-D",
    "***یار مهدی***\n\nرفتم بیرون، مامانم زنگ زده میگه ‌ زود بیا خونه، شنیدم داداشم گفت، لفت بده از بیرون‌ بیا تا ادت کنیم.\n\nفقط خواستم بگم یه همچین خانواده ی به روز و مدرنی هستیم :)))",
    "من که فقط تو فیلما دیدم مادرِ صبح زود بلند میشه به اعضای خانواده صبحانه میده راهیشون میکنه برن سرِ کار و مدرسه(⊙⊙ مخصوصا اون تیکه که بچه میگه مامان دیرم شده هیچی نمیخورم مادره میگه نه وایسا حداقل آب پرتقالتو بخور یه لقمه برات بگیرم)\nیادمه اولین باری که میز ناهار خوری خریدیم مادرم ساعت 5 صب بلندمون کرد همگی از سر ذوق روش صبحانه خوردیم، میز فقط همون یه دفه به کار اومد :|",
    "یکی از رفقا رفته بود سربازی بعد از چند ماه فرمانده بهش مرخصی میده اینم برا تشکر انواع پولکی سوغات میبره. یکی از گروهبان مغروری میگه اینا چی هستن چه شکل بدی آقا این تا یکی با چای میخوره کلی کیف میکنه میگه اسم این چیه خیلی خوشمزس و این رفیق ما هم میگه اینا (که که)هستن این رفیق ما تا آخر سربازیش گروهبانه \nمیگفت هی سرباز یادت نره برام که که بیاریا رفیق ما هر ذوق میگفت به  چشم،و کل گروهان رو دلشاد کرده بود تازه گروهبان میگفت دلتون بسوزه ولی سربازا میمردن از خنده\n*که که در زبان اصفهانی یعنی مدفوع",
    "آقا چند روز بود دلم کیک خانگی میخواست کسی برام نمیپخت تا اینکه.... تصمیم گرفتم خودم بپزم حالا داشته باشین مکالمات من و خانواده رو\nبابا:ببین  بی خود مواد غذایی رو اسراف نکن\nمن: یه چی میپزم انگشتاتونم بخورین\nبابا:ما که لب به اون آتا آشغالا نمیزنیم ولی تا ذره ی آخرشو میتپونم تو حلقت:-)))\nمامان: ببین هر چی کثیف کاری کردی تمیز میشوری من گند کاریاتو جمع نمیکنما\nخواهر: لطفا تا رسیدن ما هرچی بوی گند میخوای راه بندازی تمومش کن ما اومدیم خونه بوی کیک نده\nمن: چشششششششششششششم\nحالا جاتون خالی کیک پختم عطرش مست میکرد آدمو آشپز خونه هم تمیز کردم عین دسته ی گل\nگفتم تا کیک یکم خنک بشه یه دوش بگیرم، تو فاصله ای که من تو حمام بودم خانواده رسیده بودن منزل\nاز حمام اومدم بیرون \nبابا: عجب کیکی پختی فقط حیف که کم بود\nمامان:قربونت برم که همه جاهم دسته ی گل کرده بودی\nخواهرم: عطر کیکت تا سر کوچه میومد\nمن:خب حالا سهم من کو؟\nبابام: تنبیه آدمی که کم میپزه اینه که به خودش چیزی نرسه حالا فردا دوباره بپز که خودتم بخوری\nمن:-((\nخانواده:-)))",
    "آقا ما یه بار دبستان که بودیم زنگ آخر بود معلم گفت یه سوال میپرسم\nهر کی زودتر جواب بده میتونه الان بره\nبعد تا روشو کرد سمت تخته که سوالو بنویسه\nپاک کنمو برداشتم پرت کردم تو سرش یهو معلم سریع برگشت گفت کی بود؟!؟\nمنم گفتم خانم اجازه؟ من بودم\n.\n.\n.\n.\n.\nحالا اونش بماند که معلما تا سر خیابون دنبالم کردن\n:)\nلایک=فرداش چه خاکی به سرت ریختی؟\nلایک=دست مریزاد\n^__^",
    "بچه که بودم، یه بار با خواهر و برادرم داشتیم خاله بازی میکردیم. اونا چند سالی ازم بزرگترین، بعد وسط بازی من دیدم باید برم دستشویی، هی به خواهرم گفتم من ج...ش دارم اونم پشت پرده که روی کمد دیوار بود رو نشون میداد میگفت دستشویی اونجاست ، جونم براتون بگه منم دیگه طاقت نیاوردم و رفتم واقعنی کارمو کردم ...تازه جدی تر هم شد و ادامشم رفتم تا آخر....\nبیچاره مامانم :-((((\nخب چیکار کنم من که بچه بودم تقصیر اون دوتاست.",
    "عاغا من منشي مطبم امروز اومدم از ي مريض تست بگيرم از اون طرفم ي مريض ديگه داشت درمورد آزمايش ادرارش حرف ميزد منم هول شدم ب اين يكي گفتم خانوم قابلتونو نداره سي تومن ميشه هزينه ادرارتون :|\nخخخ سوتي بدتر از اينم داريم؟",
    "خونه داییم دعوت بودیم من یکم بعد از بقیه رسیدم وقتی رسیدم تو دیدم همه دارن فیلم میبینن با صدای بلند گفتم سلام بعد یارو تو فیلمه به طور اتفاقی گفت سلام و زهر مار مرتیکه همه از خنده وسط سالن پهن شدن :|",
    "اقا چشمتون روز بد نبینه\nامروز بلافاصله بعد از برادرم رفتم wc (اینجوری نوشتم مدیریت فورجوک حال کنه) همین که نشستم دیدم یه پشه ی رو به موت داره چپکی چپکی راه می ره به ده ثانیه نکشید که کلا برعکس شد\nبه نظر من اگه صدام برادر من رو داشت دیگه نیازی به بمب شیمیایی نداشت فقط کافی بود برادرم رو از همون هواپیما پرت کنه رو ایران :|",
    "بالاخره امروز تو دانشگاه یکی بهم گفت مهندس.............\n.\n.\n......آدرس دستشویی میخواست!!!!...........\nیعنی از ریشه داغون شدم.",
    "اغا  یه بار سوم دبستان بودیم یکی از بچه ها سرشو از بیخ تراشیده بودبه معلم گفتیم فلانی سرطان داره اغا معلم ما هم باور کرد و اون روز درس ندادو درباره سرطان حرف زد .حدود یه هفته معلم ها درس ندادن  و ما بیکار بودیم.یه روز مدیربه خونشون زنگ زدو اونارو دلداری داد.پدرش به مدیر گفت که او موهاشو تراشیده ....هیچی دیگه زنگ تفریح مارو برد روی سکو قراربود بایه چوب ازمون پذیرایی کنند. چوب از دست مدیر افتاد مدیر دولا شد یه دفعه مدیر گ.و.ز.ی.د ترررررر. هیچی دیگه بعدش با معلما اسفالت رو می جویدیم :))))",
    "آقا یادمه کلاس دوم ابتدایی بودم،یکی از هم کلاسیام سرما خورده بود و وضعیت آبریزش و گلوش خیلی خفن بود.اونروز فک کنم دستمال کاغذیاش ته کشیده بود یه برگه از دفترش پاره کرد و توش سرفه کرد و گلاب به روتون خلطش از گلوش افتاده بود رو کاغذه!!!\nآقا ما هم بچه!چه میدونستیم خلط چیه!خودشم هنگ کرده بود!منم معلممونو صدا زدم برگه رو جلوش باز کردم و گفتم:خانووووم اجازه!کیمیا از تو دهنش دماغ در اومده!معلممونو میگی!حااااالش بهم خورد بنده خدا خیلیم سعی کرد قضیه رو توضیح بده ها!ولی ما هم چنان اصرررررررار داشتیم که از تو دهن کیمیا دماغ در اومده!حتی من فک میکردم این یه مریضیه خیلی خطرناکه که از تو دهن آدم دماغ در بیاد!!!!!!!!!!!",
    "اﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻌﻠﻤﻤﻮﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﯾﻪ ﻣﻮﺭﺩﯼ ﺭﻭ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ : ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﭼﺮﺍ؟؟\nﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺎ ﺑﮕﯿﻢ ...!!!\nﮔﻔﺖ : ﺑﮕﻮ ﻋﺰﯾﺰﻡ ...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮﺭﺭﺭﺭﺭﺍ؟؟\nﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺘﮑﻢ ﺯﺩ",
    "آقا ما واسه ختم مادر یکی از فامیلا رفته بودیم قبرستون بعد این شیخی که قرار بود بیاد دیر کرده بود ملتم علاف بودن تا شیخ اومدسریع کشیدیمش رو منبر تا مردم بیشتر ازین علاف نشن خلاصه شیخه شروع به حرف زدنکه:آقا شما نمیدونین خدا بیامرز چه آدم خوبی بود هیچ وقت بد اخلاقیشو ندیدم به قرآن شما نمیدونین ما با هم چه شبایی و روز کردیم.\nآقا نگو بنده خدا مجلسو اشتباه اومده ماها از یه ور از خنده غش کرده بودیم ازون طرفم پسرای مرحومه دنبال یارو میدوییدن\nما:D\nمرحومه :(((\nپسرای مرحومهO_o\nشیخه که بااستتار خودشو گم و گور کرد",
    "اقا جونم بگه براتون مامانم داشت تعریف میکرد از بچگی هام میگفت خیلی تو خواب تکون میخوردیو اینا یه شب خوابیده بودیم تو خواب دستتو بلند کردی زدی تو گوشم از خواب پریدم منم نامردیشو در نیوردم یه کشیده زدم بهت از خواب پریدی گفتم خواب دیدی بگیر بخواب \n\nقیافه من o0\nقیافه مامانم :)\nو من همچنان در حال جستجو خونواده ام",
    "برای استخدام رفته بودم یه شرکت خصوصی خیلی با کلاس! داشتم فرم استخدام رو پُر می کردم، حس کردم خیلی داره بهم فشار میاد. \nبه منشی گفتم: ببخشید می تونم از سرویس بهداشتی استفاده کنم؟ \nمنشی گفت: فرنگی؟ \nگفتم: نه بابا من آزادکارم! \nمنشیه اینقدر خندید صورتش قرمز شده بود. یه کم منتظر شدم دیدم خنده هاش تمومی نداره. \nگفتم: خانم رییییییخت! میشه اون خنده رو pause کنی بعد از اینکه آدرس دادی دوباره play کنی؟ \nبالاخره با ایما و اشاره بهم فهموند باید برم توی راهرو اولین در. \nمفت مفت خندید و پولشم نداد!\nآخرشم استخدام نشدم!",
    "هفته پیش داشتیم والیبال ایران و کره را تماشا میکردیم\nیک خواهر زاده دارم دهه نودی هنوز 4 سالش نشده اومد یه لحظه زل زد به بازی بعد گفت:\nبابا اینا چقدر شبیه برادر زنای ارسطو ان (سریال پایتخت)\nآقا مارو میگی ....\nنیم ساعت کلا زبانهامون بند بود \nاین دهه نودیا دیگه از گودزیلا گذشتن دراکولان\nفقط کمی فکر کنید ماها تو اون سن چیا بلد بودیم",
    "دوستمو بعد از مدتها تو بازار دیدم یه ریش گذاشته بود تا نافش.\nرفتم پیششو گفتم: این چه مدل ریشییه گذاشتی مثل سیم ظرفشویی شده قیافت وقاح قاح بهش خندیدم.\nبنده خدا اشک اومد تو چشاش و گفت عموش فوت شده!!!!\nخداوکیلی این مدل ریشو کی مد کرده، مردم جلوش از خجالت.\nنفهمیدم چه جوری بهش تسلیت گفتم :|",
    "یه قتلم تو پروندم دارم\nولی شریکی ^_^\nچند سال پیش بچه های عموم اومدن خونمون\nبچه تهرون بودن و نیز الاغ ندیده\nعاقا گیر دادن به بابام که عمو یه الاغ برا ما پیدا کن\nبابای منم رفت یه الاغی پیدا کرد آورد برا اینا\nرفتیم سرکوچه هممون با الاغه\nیکی یکی رفتیم بالا شیش نفری نشستیم روش O_o\n بد بخت دو قدم لرزون برداشت یوهو افتاد\nتازه ماام اون بالا شیش نفری میزدیمش برو o_O\nخلاصه دیگه الاغه پا نشد\n همونجا افتاد مرد\nعموم اینا رفتن صوبت کردن از صاحابش حلالیت گرفتن اما هنوز ما رو به چشم قاتل میبینه\nنیاید جلو میکشمتون \nسابقه دارم...الاغ کشتم\nضمنا حاضران به غایبان برسانند که خر حیوان نجیبیست\nاجرکم عندالله ... ^_^",
    "دیروز یه گدا اومده در خونمون زنگ زده میگه یه کمکی بهم بکن \nمنم که خیر گفتم باشه الان پول میارم میگه نه برنج میخوام یه کاسه برنج بردم دادم بهش میگه همین ؟\nگفتم نه اینو دادم نمونه اگه خوش پخت بود بیا یه گونی بهت بدم \nوالا با این گداهامون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\n\nآتی پاپتی هستم یک خیر شاخ\nههههههههههههههه!!!!!",
    "‏\"به نام چشماش‏\"‏\nامروز رفتم مغازه داداشم ‏،‏ یه بنده خدایی واسه نمونه یکم برنج شمال اورد در مغازه گفت خریدار نیستی؟ ‏(چند تا خانم همه اومده بودن خرید تو مغازه‏) منم گفتم نه ! مچکرم.\nبعد اینکه رفت ‏،‏ یکی از اون خانما که یه دختر تقریبا ‏21‏ ‏،‏ ‏22‏ ساله ای بود گفت ‏:‏ نیم کیلو برنجش مونده ‏،‏ یکی نیست بگه بابا اون یه ذره رو شب خودتون کته کنید بخورید ! ‏‏^‏.‏^ ‏.‏ من مونده بودم چطور خودمو کنترل کنم نخندم ‏‏^‏.‏^‏",
    "اقا ما چند وقت  پیش میخواستیم بریم مسافرت شب قبلش خونه مادر بزرگم دعوت بودیم اونا هم هنوز خبر نداشتن ما میخوایم بریم مسافرت.اقا داشتیم غذا میخوردیم خونه هم تو سکووووت که یه دفه خالم گف چه احمقن اونایی که تو این گرما میرن مسافرتO-o\nاقا ما چن ثانیه بهم نگا کردیم بعد بومممم خونه رف هوا حالا قیافه ما\n:)))\nاینم قیافه خالم :(",
    "قرار بود با مامان و خواهرم بریم خرید\nبنده خدا مامانم نهار که قرمه سبزی بود(واییییییی فحش ندید خودمم ضعف زدم الان) اماده کرد برنج رو هم ابکش کرد دم گذاشت به داداشم گفت دم کشید خاموش کنه\nبرگشتیم داشتیم غذا رو میکشیدیم\nمامانم：فکر کنم زود غذار رو خاموش کردید\nبابامو و داداشم：سکوووووووت مطلق\nسر نهار \nمن：مامان غذا یه جوریه\nخواهرم：انگار جا نیافتاده\nبابام：من نرسیده بودم سوخته بود \nداداشم：خب شما فقطگفتید برنج خاموش کنم\nمامانم：پس چرا شله جای اینکه سفت باشه؟!\nبابام：من آب ریختم\nداداشم：گفت خاموش کنم\nخواهرم ：یعنی جوش هم نیاوردینش دوباره!!!\nمن：آب سماور دیگه؟!\nبابام：نه آب شیر\nخواهرم：چند تا لیوان!؟\nبابام：با پارچ ریختم نشمردم\nمن و  مامانمو و خواهرمo_O\nاشپزهای کل دنیا@_@\nبابام و داداشم:-)\nجالب اینجاست بابامو و داداشم هر جا بشینن از دست پخت خودشون تعریف میکنن و ادعای اشپزی دارن",
    "دانشگاه درس اقتصاد داشتیم\nاستادمون از این مخ ها بود که یه تخته اش می لنگید\nهر بار که میخواست مثال بزنه فقط دو تا چیز تو ذهنش بود که بگه ادامس موزی و سیب زمینی\nیه بار اومد در مورد عرضه و تقاضا صحبت کنه، رو کرد به تخته و شروع کرد به نوشتن و گفتن: فکر کنید همه مغازه ها به جای چند مدل و برند سیب زمینی فقط ادامس موزی داشته باشند و همینطور ادامه داد، بعد که برگشت ما همه اینطوری 0_0\nاستادمون مگه شما ها تا حالا ادامس  از مغازه نخریدید؟\nما چرا استاد ولی تا حالا چند مدل و برند سیب زمینی نه دیدیم و نه خریدیم\nاستاد برگشت تخته رو نگاه کرد تازه فهمید جای ادامس نوشته سیب زمینی\nاز اون جلسه به بعد روی تخته دیگه ننوشت ـ\nاسم سیب زمینی هم دیگه نمی اوردـ",
    "بچه که بودیم یه روز خواهرم اومد با خوشحالی بهم گفت:بدو که یه بسته بادکنک پیدا کردم...خلاضه همه رو باد کردیم و یه نخ بهشون بستیم و دویدیم تو کوچه...هر کی می رسید با خنده می پرسید اینا رو از کجا آوردین؟ ما هم خوشحال می گفتیم از تو کمد مامانو بابام...یکی دو ساعتی که پرسه زدیمو آبرو ریزی کردیم یکی از همسایه ها از تو کوچه جمعمون کرد و سپردمون دست مامانمون !!\nبابام چنان بلایی سرمون آورد از اون روز دیگه دست به بادکنک نزدم :|\nبچه بودم خو :(",
    "آقا ترم تابستونی برداشتم\nچند روز پیش سر کلاس زبان عمومی بودم ،استاد عادت داره قبل از شروع درس چند تا سوال به انگلیسی میپرسه ، سوال هاش این بود که: \"چه فصلی به دنیا اومدید؟\" \"چرا این فصلو دوست دارید؟\"\nشروع کرد پرسیدن، از چند نفر پرسید . . .\nرسید به رفیق ما بهش (اشتباهی)گفت: چرا این فصل به دنیا اومدی؟\nاین رفیق منم نه گذاشت نه برداشت گفت : استاد بخدا تقصیر پدر مادرمونه \n⊙⊙\nکلاس که منفجر شد، \nاستاد چون نتونست جلو خندشو بگیره وقت استراحت داد . . .\nخلاصه ترم تابستونی بر ندارید هوا گرمه فشار میاد به همه، کلا بد آموزی داره.",
    "اقا یه دختره ای بود ما بهش علاقه مند شده بودیم گفتیم بعد از یافتن شغل بریم خاستگاری ولی چند روز پیش فهمیدم نامزد کرده اولاش احساس کردم قلبم یکم  یخ کرد ولی ولی مسله اینجاست  دو روزه هر وقت به یادش می افتم به جای اینکه دپرس بشم و فاز عاشقی بگیرم گشنم میشه الان موندم مشکلم چیه ؟حالم بده؟  \nایا شکست عشقی همینه یا نه؟",
    "پارسال که مدرسه میرفتیم یه راننده داشتیم همیشه ساعت 6:15 میومد     \nدنبالمون :)\n\n (منم ایستگاه اول بودم ) همیشه وقتی میومد دنبالم یه لنگه کفشم پام بود و یکی دستم، مقنعم برعکس،لقمه مدرسم تو اون یکی دستم کیفم رو پشتم و چادرم دور کمرم بود و بدو بدو میرفتم بیرون\n\nمن:((((((( \nراننده:))))))))))))))))\nخانواده0---o \nعمش:(((((((",
    "دیروز معلم ریاضی مون تو کلاس پاش گیر کرد به نیمکت با مخ افتاد رو زمین!!!! همه مون دورش جمع شدیم چند ثانیه نگاش کردیم ، هیچی دیگه... از خوشحالی چند نفر سکته کردند چند نفر هم خودشونو از پنجره به بیرون پرت کردن چند نفرم رگشونو زدن! فک کردند اگه معلممون ضربه مغزی شه می تونن از زیر درس در برن!!! فوری یکی دیگه رو جای گزین می کنن...\n\nهیییییییی...\n\nمدیر و معلم خوبه ما داریم؟!؟؟!\n\n\n\nاگه لایک نکنی ایشا لا سرت نیاد!!!",
    "ديشب از بابام پرسيدم:؟\nچرا اين قدر با شوهر خاله هام مشكل داري؟؟\n\n.\n\nگفت ببين پسرم باجناق مثل درخت كنار توالت ميمونه،نه ميشه از ميوه اش استفاده كرد و نه از سايه اش.\n\n.\n\nخدا وكيلي تا به حال به درخت كنار توالت از اين زاويه نگاه نكرده بودم\n.\n.\n\nدر مورد جاري هم كاربرد داره؟!!!!!خخخخخخخخ",
    "ی دوره ای هم بود ک زیاد سوتی میدادم...\nپشت خونمون مجتمع برا کنکوریاو... اس!پنجره اتاق منم دقییق رو ب یکی ا کلاساس!\nداشتم درس میخوندم گودزیلامون بادوستاش کلی سروصدا میکردن تو حیاط\nعصبی پاشدم دم پنجره:ساااااکت شییین!سگ تو روووحتوووون\nو...\nی دفعه صدای خنده بووووم!!\nکلاسش پسرونه بود!!\nمن با موهای افشون!!!\nبا تاپ!!!\nاز اونوقت پنجره اتاقمو دیگه باز نکردم:-\n:-(",
    "********سربازی********\n\nروزهای اول خدمت بود هنوز کسی مارو نمیشناخت منم حوصلم سررفته بود بدجورررررررررررر......\nاتفاقا همون روزم فرماندمون رفته بود مرخصی وهیچکسم خبر نداشت فقط من ویه رفیق دیگم اینو میدونستیم:/\nسرتونو درد نیارم رفتم لباس فرماندمونو پوشیدم واومدم به همه سربازای گردانمون بشین وپاشو میدادم وکلی اذیتشون کردم(حوصلم سررفته بود میفهمی؟؟؟)\nبعدچن روز بچه ها فهمیدن من فرمانده نیستم مث خودشون یه سرباز عادیم  خداوکیل سه دور کل گردان دنبالم بودن بزننم تازه بماند کلی پوتین ازپشت به کله کچلم زدن (((:\nولی خدایی ارزششو داشت...یادش بخیر",
    "kingAMIR[^_^]علامت اختصاصي ************************\nاقا من يه بار تو ابتدايي كلاس سوم يا دوم  تكليف مدرسه رو حل نكرده بودم :|\nخلاصه ، معلم زنگ اول اومد اول درس داد بعد گفت تكاليفتونو بزاريد رو ميز تا بيام حل كنم \nمنم با خودم فكر كردم چه كنم چه نكنم ؟ اخرش به ذهنم رسيد خودمو بزنم به مريضي!!!!\nسرمو گزاشتم رو ميز و تكون نخوردم \nوقتي معلم به ميز من رسيد  ،دست گذاشت رو سرم و گفت : آخ آخ چقد تب داري ؟[0_0]\nبعدم منو بردن دفتر و بهم چايي و كيك دادند و يكي دو ساعتي دو دفتر دراز كشيدم و بعدش حوصلم سر رفت و اومدم كلاس و اون روز روز خوبي در مدرسه داشتم \nولي هنوزم نفهميدم اون معلمه توهم ميزد آيا؟ \nمن 0_0\nمعلمه ^_^\nسرماخوردگي و تب 0_0\nبازم من ^_^\nدوستان سوال كردن معلم شك نكرد اومدي كلاس ؟ \nسوال خوبي بود در طول مسير خودمو به درو ديوار ميزدم و تو كلاس هم به راحتي خوابيدم كسي مزاحمم نشد و تو خواب معلممو مسخره ميكردم و اون فكر ميكرد دارم هزيون ميگم",
    "بازهم ماجراهای گیدورا کوچولوی من\nچون تازه 2 سالش شده من زیاد اجازه نمیدم چيپس و پفک بخوره واسه همین بابای شکموش واسه خودش چيپس گرفته بود و گذاشته بود توی یخچال و یواشکی میخورد!\nحالا دیالوگ:\nگیدورا : بابایی جون داری چی میخوری؟\nباباش: ماکارونی باباجون\nگیدورا : منم می خوام \nباباش :چشم دختر نازم\n( واسش ماکارونی آورده باهم خوردن  دوباره باباش یواشکی رفته سر یخچال یکم چيپس خورده)\nگیدورا : بابا جون چی می خوری؟\nباباش: ماکارونی\nگیدورا :  بابایی جون جون جونی میشه لطفا بغلم کنی؟\nباباش : بله دختر نازم بیا بغلم\nچشمتون روز بد نبینه!  تا بغلش کرد اونم سریع دهن باباشو بو کرد گفت \"منم چيپس می خوام \"!!!!!!!\nمن نمیدونم ایام قراره ابتدایی و دبیرستان بگذرونن یا یه راست میان واسه کنکور؟!!!",
    "تو فروشگاه بودم یهو یه دختره اومد تو....\n ....\nلباس سربازی دادششو داده بود براش مانتو کرده بودن یجوری هم راه میرفت که انگار فقط 2 تا از این لباسا تو دنیا هست یکیش مال اینه یکیش هم دست آنجلینا جولی امانته!!! :|\n ...\n .\n .\nهمین که اومد تو فک کردم داعش حمله کرده میخواد عملیات انتحاری انجام بده!!!! بعد فهمیدم نه، از جبه النصره بوده دو روز مرخصی گرفته... طفلک وقت نداشته لباسشو عوض کنه همونجوری اومده بیرون\nO_o",
    "چند وقت پيش, باخانواده از جايي برمي گشتيم\nتوي خيابون يكي از اشناها رو ديديم و از ماشين پياده شديم براي سلام و احوال پرسي\nاز اتفاق ايشون فكر ميكنه من رو دوست داره!!!!\nمنم هيچ بهش محل نذاشتم\n:))))))\nايشونم بهش برخورد\nسوارماشين شد و تخت گاز رفت\nباباشو جا گذاشت!!!!!!\n\nحالا ما 0_0\nنميدونستيم ابرو داري كنيم يا بخنديم!!!\n\nحالا من عذاب وجدان >_<",
    "ديروز خواهرزادم رفته بود بيرون با دوستاش بازي\nوقتي برگشت تموم لباساش گلي شده بود\nحالا مامانش عصباني داشت داد ميزد كه چرا لباسات كثيف شده و چرا مواظب نبودي و...\nاونوقت خواهرزاده ي گودزيلام برگشته با خونسردي كامل ميگه:ماماني نگران نباش تو خونمون هوم كر داريم!!!",
    "یه روز تو دانشگاه امتحان ریاضی داشتیم قرار بود بعد کلاس استادکلاس جبرانی واسمون بزاره چشمتون روز بد نبینه امتحانم رو زود دادم رفتم خوابگاه اتاق رو تمییز کردم لباسامو برداشتم رفتم حموم آب و تنظیم کردم لحظه ای که آب ریخت رو کله ام یادم افتاد کلاس دارم حالا سه سوت حموم کردم موهامو خشک نکرده رفتم کلاس (استاد هم به حضور در کلاس خیلی حساس بود)همین طور که نشسته بودم آب از دم اسبی موهام می ریخت.همچین بدوبدو رفتم که قلبم داشت از جاش در میومد.\nخدا نصیب هیشکی نکنه...",
    "\"\"\" شایان خان \"\"\"\nچند روز پیش رفتم مغازه عکاسی که عکس بگیرم بعد از چند دقیقه یه مرد وارد مغازه شد و به عکاس گفت عکس من آماده شده؟ عکاس هم گفت آره آماده شده و بعد عکس هاشو داد بهش.\n مرده با دیدن عکس ها گفت ببخشید اینکه شیش تاست من فقط یه دونه میخوام بعد عکاسه گفت آقا از شیش تا کمتر نمیشه باید همشو ببری بعد مرده با عصبانت گفت من فقط یه دونه میخوام بقیشو بزار جلوی ویترین بفروشش.\nوقتی اینو شنیدم کم مونده بود از خنده برینم توی شلوارم خدایا اینا کی هستن چی از جون من میخوان.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nوایسا دنیا من میخوام پیاده شم باید برم دستشویی :|",
    "آقا ماسوم راهنمایی بودیم یه روزکه مث روزهای قبل بیکاربودیم ناظممون منو باسه تا ازبچه هاروگفت بریم دفتراونجاچندتا پرونده هستش که بایدمرتب کنید..\nخلاصه ماهم ازخداخواستیم که کلاس نریمو رفتبم دفتریه چندمین گذشت آبدارچی بایه سینی چای اومدتو و یه چپ بهمون نیگاکردکه به چایی دست نزنیم که براناظمه..\nبعدکه آبدارچی رفت کرم ماهم ریخت که ریخت.به پیشنهادیکی اومیدیم یه باعرض معذرت -ازحضار-حظار-هزارتف مشتی انداختیم توچایی و هرکدوم باانگشت یه چرخی دادیم که حباب و کفی بره خلاصه لامصب یه معجونی شده بودکه نپرس!!بعدچن ثانیه آغاناظم اومدتو و یه نیش تعارف براچایی زدو ماهم به زورجلو خنده خودمون رو گرفته بودیم و یک صداوهماهنگ نوش جانی گفتیم که واقعاهم برخلاف تصورمون نوش جانش شدنامرد..\nآقا این چایی روبایک نفس دخلشو درآوردبعد یه یه به کردکه نگو ماهم رومون رو اون سمت کردیم داشتیم پرونده هارو گازمیزدیدم!!\nقابل توجه معلم مدیرا به بچه‌ها موقعی که چیزی دادن اعتمادنکین . راستی پست اولم بودها",
    "خیابون خرید داشتم جا پارک هم نبود \nسر خیابونی که مغازه مورد نظر بود ماشین راهنمایی رانندگی وایستاده بود\nسریه ماشین بردم پشت ماشینشون پارک کردم\nسریع پریدم پایین رفتم پیش افسره\nافسر：خانوم امری داشتید؟!\nمن：جناب دو قیقه حواست به ماشین من باشه امدم\nافسرo_O\nافسر：خانوم اینجا جا پارک نیست\nمن：پس چرا شما اینجا پارک کردید؟!!!\nافسر ：خانوم ما فرق داریم \nمن：وااااا همه با هم برابریم این حرفها چیه جناب \nافسر：برو زود بیا\nمن:-)\nافسر:-(\nپررو بازی:-D",
    "مادر بزرگ دوستم 120سالشه دو روز پیش خوابید بیدار نشد.\nچشاشو بستن تشهد خوندن براش بعد از نیم ساعت بیدار شد....؟؟؟!!!\n\nدوستم میگه داشت بروز رسانی میشد برای یه قرن دیگه :)))",
    "سربازی \nشب توآسایشگاه نگهبان بودم \nدیدم یه سرباز توخواب حرف میزنه رفتم جلو دیدم هی میگه تشنمه تشنمه ...\nمنم بیدارش کردم رفت آب خورد برگشت سر جاش خوابید بعد از ده دقیقه دیدم دوباره توخواب حرف میزنه میگفت آخیش تشنم بودا آخیش تشنم بودا...",
    "تولدم بود داشتم به ترتیب کاغذ کادوها رو باز می کردم\n.\n.\n.\nبابام: یه گوشی اکسپریا \nبا یه کاغذ که روش نوشته بود: 200 بهت بدهکار بودم,الانم 200 تومنشو من دادم بقیه قسطاشو باید خودت بدی صداشو در نیار ,ب خند! \n\nمامان: 100 تومن پول با یه کاغذ: اینو الکی گذاشتم جلو مهمونا آبرو ریزی نشه,خرجش نکنیا پول برق و گازه الانم تابلو نکن بخند \n\nخونواده عمه: یه ظرف شیشه ای آجیل خوری\n(چی کارش کنم آخه من) \n\nخونواده دایی: یه دست پارچ و لیوان خارجی\n(اینجا که رسید قلبم تیر کشید) \n\n داداشم: یه جفت دسته پلی استیشن\n(واس خودش گرفته بود گوسفند) \n\nخونواده عمو: یه ساعت دیواری با 50 تومن تراول\n(ساعتو زدن پذیرایی پوله هم تقلبی از آب درومد) \n \n مامان بزرگ: یه ماچ آبدار\n(صورتم خیس شد,دندون مصنوعیاش هم افتاد تو لباسم) \n\nبابابزرگ: یه پس گردنی با جمله ی\n\" کره خر، مرد شدیا",
    "این رو دوستم تعریف می کرد می گفت واقعیه:\nمی گفت یه دوماهی باعهد وعیال رفته بودیم لندن پیش داداشم که اونجا زندگی می کنه من انگلیسیم فوله فوله . یه روز با ماشین داداشم که می خواستم کنار خیابون پارک کنم .من با قلق ماشینش آشنا نبودم دنده عقب زدم به ماشین عقبی و سپرش رو خرد کردم صاحب ماشین دوید اومد وشروع کرد داد و هوار . من هم از ماشین پیاده شدم و شروع کردم به داد و هوار . بعد دیدم کار داره بالا می گیره با خنده دستم رو گذاشتم رو شونه صاحب ماشین و اشاره کردم به رو برو و گفتم که دوربین مخفیه لطفا لبخند بزنید. این رو که گفتم یارو از خنده غش کرد کلی هم خرکیف شده بود .خلاصه با شوخی و خنده از هم خداحافظی کردیم و رفتیم. \nبعله دیگه هوش و نبوغ ایرانیها رو دست کم نگیرین و این رو بدونین که وقتی می گن هنر نزد ایرانیان است و بس درست گفتن",
    "همون دوستم که بهتون گفتم دوس داشت مهندسیِ مواد بخونه، \nچند روز پیش بعد از مدتها دیدمش...\nازش پرسیدم بالاخره چه رشته ای رفتی؟\nاون: مواد\nمن: کدوم گرایشِش؟\n.\nاون: مُخَدِّرات...!  :|",
    "آقا ما یه شب خوابیده بودیم مامانمم از قضا(غذا..قذا...غضا..غظا..قظا)اون شب خوابیده بود کنار من که تانصفه شب نشینم پای نتD:\nاز طرفی اون شب من یه دلدردی گرفته بودم گفتم حالا که مامان اینجاس بذار یکم لوس کنم خودمو.خلاصه چندبارمامانو صداکردم تا آخرجواب داد:ها؟بایه لحن لوسی گفتم:مامانی جونم.دلم بدجوری درد می کنه چی کار کنم؟آقا چشتون بد نبینه بلند شد یه جوری کوبیدپشتم هر چی شام خورده بودم از دوطرف زد بیرون!!!عین سوسک مرده له له چسبیدم به زمین!چشمام داشت از کاسه می زدبیرون!!!گفتم خدایا این خواب بد دیده حتماببین توخواب چی کار کردم اینجوری منو میزنه!بانفس نفس گفتم:مامان مامان غلط کردم.بخواب بخواب ببخشید.مامانم تازه چشماشو باز کردگفت:برگرددیگه!!!تازه فهمیدم منظورش این بود برگردپشتتوماساژبدم.\nمن: O_____o\nمامان: --______--\nشیکمم : @__@\nماساژ : D:\nفک و فامیله داریم ما؟؟؟",
    "آقا من امروز رفته بودم با وسایل ورزشی ورزش میکردم.همینایی که تو پارک هستن.داشتم کار میکردم یه موتوری که یه پسر حدودا 2 یا 3 سال سوار موتور بود.این پسره داشت میرفت یه ادا در آورد. من هیچی نگفتم چندتا زن کنار من بودن.آقا به اونجا رسید که گفتم بریم به بدن یه چیزی بزنیم خسته شدیم. دیدم پسره داره با موتورش ور میره. گفتم گناه داره ولش کن،بچه زدن نداره. آقا این موتور رو مجبور شد هل بده موقع هول دادن منو دید.\nقیافشو باید میدید 0_0\nمنم یه نیشخند تلخ زدم و با اون قیافه ترسناک م همینجوری بهش نگاه کردم \nاین از ترسش سرشو انداخته بود پایین و داشت موتورشو هل میداد\nمنم از اون همونجوری ترسناک! :)))))))",
    "روی صحبتم به اوناییه که رشته های پزشکی میخونن \n\nشمام هر جا مهمونی میرین یکی یه سرنگ و آمپول دستشه میگه عزیزم میشه همین آمپول منو بزنی یا فقط من این قدر خوش شانسم این صحبت مال الان نیسش ها از ترم یک همین وضعیت بوده \n.\n.\n.\nتازه بعضی ها میگن یه ساعت دیگه بشین تا وقت آمپولم برسه\nیکی نیست بگه علم پزشکی شاخه های دیگه ای هم غیر آمپول زنی داره :|",
    "امروز صبح داشتم در کنار خانواده صبحانه میخوردم و با گوشیم بازی میکردم\nیکهو گوشیم صداش در اومد به صورت \" دینگ دنگ، دینگ دنگ\"\nهمه داشتن اینجوری نگاهم میکردن\n0_0\nاومدم بگم صدای زنگ برنامه جدید گوشیمه\nگفتم صدای برنافزار(برنامه+نرم افزار) جدید گوشیمه\nخانواده تو اون لحظه *_*\nخودم -_-\nتخم مرغ های توسفره *_*\nواژه جدید برنافزار -_-",
    "آقا ی سری با خالــــم بین راه رفتیم سرویس بهداشتی!\nبعدا ازسرویس بهداشتی ک اومدیم بیرون ی آقایی بود ازین سیبیل کلفتا هیبتی داشت واسه خودش لامصب!!!!\nبعدا خالم فک کرده بود ازیناس ک دره سرویس بهداشتی پول میگیرنو اینا.\nبش گفت: آقا چقدر بدم خدمتتون ؟؟؟\n-بعد مرده بدبخت اصن شکله علامت تعجب شده بود گفت نه خانوم منتظرم خانومم بیاد بیرون!! :)))\nهیچی دیه خالم کاری بامرده کرد ک بدبخت 100تا مشاورم بره دیه اعتماد ب نفسش بالا نمیاد :))",
    "kingAMIR[^_^]علامت اختصاصي ************************* \nاقا من به خاطر عروسي يكي از فاميل مجبور شدم با خانواده برم يه شهر ديگه برا مراسم ( مراسم تو اون شهر بود خو) اقا ما رسيديم خونه خانواده عروس  وقرار شد چند روز اونجا بمونيم ،  از قضا ( غزا ،غذا ،غظا ،غضا و...) اونا يه دختر چهار پنج ساله داشتن  كه خيليم ناز بود ولي يادتون نره جزو گودزيلا ها بود .\nاقا بابام به شوخي به دختر كوچولوهه گفت اينو ميخواي ؟ ( اشاره به من ) اونم اولش چيزي  نگفت  ولي اخرش با اصرار بابام ، رفت در گوشش و گفت : اره 0_0 \nدختر پنج ساله از الان داشت واسه خودش شوهر جور ميكرد  \nببينيد اين بحران به بچه ها رسيده \n تازه از اون روز به بعد كلي هوامو داشت و از من حمايت ميكرد \nمن [0_0]\nدختر كوچولوهه ^_^\nبابام ^_^\nبازم من ٭-★",
    "ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﻗﺒﺮ یکی از بستگان\n. . .\n. . پسرﻩ ﺍﻭﻣﺪ\nکنار ﻗﺒﺮ ﺑﻐﻠﻲ ﻧﺸﺴﺖ ﺑﻌﺪ\nﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ : ﻓﻮﺕ ﻛﺮﺩﻥ !!؟؟؟\nﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ شبا میاد اینجا می خوابه اومدم بیدارش کنم بریم خونه\n. . .والااااااا دنبال زن میگردن\nنمیدونن چجوری سر صحبتو باز کنن",
    "سلام \nدختر داییم 10 سالشه تازه با 4جوک آشنا شده، دیروز اومده خونه ی ما\nدخترداییم: امیرعلی یه سوال بپرسم؟ فقط قول بده نخندیا\nمن: بپرس عزیزم من هیچ وقت به شما نمیخندم\nدخترداییم:(K:E) مخفف چیه؟\nمن: نمیدونم عزیزم کجا خوندی؟\nدخترداییم:4جوک\nمن:اهان اول اسم یکی از بچه ها وخانمشه\nدخترداییم:آخه شعبه ی 2 هم داره\nمن:عزیزم این فقط یه تشابه اسمیه ربطی به هم ندارن\nدخترداییم:مرسی امیرعلی جونم یه پیتزا مهمونه منی پاشو آماده شو 2تایی بریم\nمن:فدات بشم یه سوال جایزه به این گندگی داشت؟\nدخترداییم:نه آخه قبل اینکه از تو بپرسم از سمانه (خواهرشه22 سالشه) پرسیدم،اونم الکی گفت اسم پیتزا فروشیه پولاتو بده برم برات بخرم ولی من گفتم قبلش باید از توکه راست گویی بپرسم،اینم جایزه ی راست گوییته تا لج اون دروغگو در بیاد\nمن*-*  \nو باز هم منه راستگو :-)",
    "سه تا از گودزیلاهای فامیل رو چند ساعتی گذاشتن پیش من تا پدر مادراشون برن به کارشون برسن. بازیگوشی کودک درونم با حس نوستالژی درونم دست به یکی کردن و بهم پیشنهاد دادن با گودزیلاها شاه دزد بازی کنم. منم بازی رو یادشون دادم و شروع کردیم. جاتون خالی هر دفعه که جلاد می شدم یه سبیل آتشی هایی براشون می کشیدم که دق دلی کل خاندان فورجوکیان رو سرشون خالی کنم!\nجالب اینجا بود که اینقدر سرتق بودن که جیکشون هم در نمی اومد!\nدهه شصتی ها یادشونه ما بچگی هامون سر سبیل آتشی چه دعواها، چه قهرها و چه آشتی هایی که نداشتیم. \nیادش بخیییییییییییییییر\n\nپیشنهاد ویژه: شاه دزد با گودزیلاها رو امتحان کنید. یه چیزایی میگن و یه اتفاقاتی می افته که تو اون لحظه کلی خنده داره.",
    "آقا ما یه مُبل داریم اسمشو گذاشتیم مُبل آبرو ریزی \nخدا نکنه یکی تو جمع رو این مبل بشینه صدای ناهنجاری ازش تولید میشه که نگو و نپرس \nوقتی طرف کاملا آبروش رفت ،برای اثبات اینکه این صدا از مبل تولید شده یه بار دیگه میشینه روش تا دوباره صدا بده اما این مُبل ، عمرا بار دوم صدا بده و به این صورت آبرو و شرف شخص میره . . .",
    "پریشب خونه اقاجونم بودیم.\nشارژر بابام گمشده بود داشتیم دنبالش میگشتیم.\nیهو شوهر عمم گفت یه زنگ بزن به شارژر کل خونه ساکت شد .تا پنج دیقی همین جوری موند.",
    "kingAMIR[^_^]علامت اختصاصي ************************\nاقا جونم براتون بگه كه من تو دوران مدرسه هميشه بدشانس بودم هرچند الانم وضعيتم مثل قبله  \nاقا تو دوران ابتدايي ما زنگاي تفريح براي اينكه بچه ها با نظم برن كلاس ، اخر زنگ مارو به صف ميكردند و براي اينكه بچه ها خودشون بيان تو صف  گفتند به سه نفر اول صف يه بسته ماژيک ميديم 0_0  منم هميشه تا ميومدم به خودم بجنبم ميديدم اخر صف هستم.\nيه بار گفتم بزار به همه نشون بدم كه منم  بلدم اول صف وايسمو روي اين بچه زرنگارو بخوابونم ،  برا همينم   از اول زنگ تفريح رفتم وايسادم سر صف0_0 هي دوستام ميگفتند بيا بازي  ولي من نميرفتم \nخلاصه كل پونزده دقيقه زنگ تفريحو عين ميخ طويله فرو رفتم تو زمين تا بلاخره زنگو زدن  ومن با هزار زحمت جاي خودمو حفظ كردم  جونم براتون بگه مدير اومد با سه بسته ماژيک  و گفت : افرين افرين ميبينم اين ماژيکا كار خودشونو كردن  اما من ميخوام ايندفعه با يه نوآوري به سه نفر اخر ماژيك بدم ^_^ \nمن[0_0]\nمدير ^_^ \nسه نفر اخر^_^\nبازم من *-*",
    "پیش دبستانی که بود یه بار تو مدرسه کیک از دستم افتاد زمین.\nآقا شاید باااورش براتون سخت باشه\n\nاما رفتم کیکو شستم.\nوااااا رفت.\nبچه بودم می فهمین؟؟؟؟",
    "ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﯾﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﯾﻨﺎ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺭﻥ ﺳﻪ ﻗﻠﻮ !!!!\nﯾﻌﻨﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﭙﯽ ﭘﯿﺴﺘﺸﻮﻥ ﮐﺮﺩﯼ .....ﺣﺎﻻ ﺍﺳﻤﺎﺷﻮﻥ: ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﭘﺮﯾﺴﺎ ﭘﺮﯾﺎ\nﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﺮﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕﻦ ﭘﺮﯼ !!!! ﮐﻼ ﻣﻠﺘﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ......\nحالا ﭼﻨﺪ ﻭقت ﭘﯿﺶ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﻨﻪ؛\nداداشم ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﺎﺭﯼ کنه، رفته ﺑﻪ هر ﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻥ ﺗﺒﺮﯾﮏ گفته؛\nﺑﻌﺪﺍً فهمیده ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﮐﻪ ﻋﺮﻭﺳﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺗﺒﺮﯾﮏ گفته",
    "سلام \nیه دوستی دارم پولداره اما متاسفانه خیلی تازه به دوران رسیده است.\nبرای تبریک تولد دخترش رفتیم خونش،از دم در شروع کرد اینو فلان قیمت خریدم اونو فلان قیمت خریدم. اینا بماند ماهوارشون روشن بود داشت خبر پخش میکرد نشسته بودیم یهو دوستم یه سری کنترل برداشت گفت کانالو عوض کنم بزنم یه برنامه ی باحال.(دوست عزیزم فقط میخواست به ما حالی کنه همه چی تو خونش کنترلیه)\nکنترل اول: هه هه این که مال کولره\nکنترل دوم: ای بابا اینم کنترل لوستره\nکنترل سوم: نچ اینم که مال برقای بیرونه\nکنترل چهارم:اینم مال تلویزیون اتاق بچمه\nکنترل پنجم:اینم مال ویدیو مونو برای دکور خریدم آخه دیگه اصلا تو بازار ویدیو پیدا نمیشه منم 700 تومن پولشو دادم \nکنترل ششم: اینم مال گرامافونه جهاز خانوممه از این جدیداست، منم که عتیقه باز رفتم یه گرامافونه قدیمی خریدم مفت 900 تومن\nکنترل هفتم: اینم مال این گیرنده دیجیتاله،من جنس عالی خریدم از این ایرانی الکیا نخریدم 250 پولشو دادم\nکنترل هشتم: اینم مال تلویزیونه\nکنترل نهم: اینم مال ماهواره\nکانال که عوض نشد هیچ این کنترلا شد بهونه واسه ارایه لیست قیمت سایر کالاها\nموقع خداحافظی خواهرم به دوستم گفت: حمید آقا شما که هم ایمیل امیرعلی هم موبایلشو دارین از این به بعد هرچی خریدین یه خبر بدین که یهو آدمو میبینین وقت کم نیارین چیزی از قلم بیفته\nآخیییششششششش دلم خنک شد خواهر ی\nمرسییییییی",
    "پیش دانشگاهی بودم امتحانای اخر ترم بود تاکسی گرفتم برم سر امتحان چند روز پیش از این خواهرم برام تعریف کرده بود که ی بار سوار تاکسی شده پسر بغل دستیش خواسته کرایشو حساب کنه (زمان ما  پسرا اینطوری بودن بععععله)خلاصه خواهرم نذاشته از قضا اون روز کنار من هم یه پسر نشسته بود جلو یه پسر بچه نشسته بودند نزدیک مدرسه که رسیدم پسره دستشو کرد تو جیبش گفت اقا دونفر حساب کنید منم عصبی شدم با خیال اینکه پسره میخواد کرایه منو حساب کنه گفتم نع یه نفر حساب کنید من کرایه خودمو میدم بعد پسره گفت خانم من داداشمو که جلو نشسته حساب کردم نه شمارو منو میگی از خجالت به راننده گفتم نگه دار پولمو دادم بقیشم نگرفتم خیلی ضایع شدم حالا اینا به کنار هم پسره هم راننده هم داداش پسره داشتن ریسه میرفتن :|",
    "آقا یادمه بچه که بودم ی شب دیروقت دیدم از آشپزخونه صدا میاد ، مامانمو بیدار کردم\nگفتم مامان مامان دزد اومده خونه !\nخیلی سریع پرسید کو کجاس؟؟؟\nگفتم تو آشپزخونس داره آب میخوره\nگفت آخه دزد میاد خونه آدم آب بخوره ؟\nگفتم آخه داره صدا میاد ...\n\n\nشما \nبله با شمام جناب \nشما خجالت نمیکشی میخندی ؟؟؟\nگفتم که بچه بودم ، فک میکردم که دزد اومده فک میکردم فکککککک",
    "Artina❤sina\nامروز دخترخالم بهم گفت:آرتینا پاشو یه  چایی برامون بریز خواستگار اومد بلد باشی چایی ببری\nمنم گفتم :تو نگران نباش بزار یه چایی بریزم براتون حال کنین\n(داشتم تو 4جوک میگشتم)یه پارچ برداشتم چایی ریختم توش با لیوان گذاشتم تو سینی گذاشتم وسط\nیهویی دیدم همه دارن اینجوری نگام میکننO_o\nبعد یه ساعت نگاه کردن اونا فهمیدم چه کردم\nاخ اخ خواستگار اومد خونمون من چیکار کنم ؟؟؟؟؟",
    "سحر گیر داده بود ب من بهار برام ریمل بزن^_^\nمنم قبول نمیکردم یعنی مامانم گفت نزن براش…\nخلاصه این دختر کل روزو جییییغ میزد و گریه میکرد(کلا زیاد گریه میکنه از دستش عاجزیم)\nآخرش مامانم ک سر درد گرفته بود از دستش گفت ریملو بیار بزن سرم رف…\nعاغا اومدم براش بزنم هرچی بش میگفتم سحر پلک نزززززن هی پلک میزد \nنیم ساعت طول کشید تا ریملو زدم \nبعد این همه جون کندن هنو ی دقیقه نشده جلو چشمای من چشاشو مالید ریمل پخش شد دور چشمش×_×\nمن：سحررررررررر ×_×\nسحر：هاچیه؟خو دوباره بزن زورت میاد؟؟؟ایییش یه ریمل میخاد بزنه هاااا لوووس اصنشم قهرم^_^\nمنO_o\nبازم منO_o\nمجددا منO_o\n\nالله اکبر از دست ایناااا\nO_o\no_O\nO_o\no_O",
    "یه مراسمی بود همه فامیل بودن یعنی حتی اقوام خیلی دورررر\nبعد مثل همیشه همه دخترهای فامیا پرنسس و  شاهزاده بودن فقط من اون وسط مثل کوزت داشتم میدویدم(همون ضرب المثل معروف که میگن خر را به عروسی دعوت نمیکنن مگر برای بار کشی)\nوسط این دویدنها یهو یکی از اقوام که حدودا ده سالی میشد منو ندیده بود از یکی میپرسه：این دختره کیه؟!\nهیچی یهو دیدم یکی امد لپمو کشید گفت：اتیش پاره بزرگ شدیااااا\nمن بیتربیت(واقعا بی ادبه باید تنبیه بشه)：ببخشید دیگه اتفاقی که افتاده؟!\nخانومه فامیلمون:-)\nمن;-)\nمامانم:-(\nمامانم همیشه میگه میدونم تو رو اخر ترشی میندازم خخخخخخخخ",
    "دانشجوکه بودم اجیمم دانشجو بود هرکدومم یه شهر! یه روز که دلم خعععلی تنگ شده بود بش اس ام اس دادم:انقدر که گفتم دلم تنگ است دهانم گشاد شد!‏\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nچی جواب بده خوبه؟!!!جواب داد: چطوری دهن گشاد!‏‏ (‏‏*‏.‏*‏‏)‏",
    "ی بار ک اول دبستان بودم،ی روز قرار شد با بابام برم مدرسه. مامانمم میرفت آموزش رانندگی. اونم بامون اومد.بعد منم هول هولکی وسایلمو جمع کردمو خوشو خرم رفتم سواره ماشینمون شدم. رسیدیم مدرسه و خدافظی کردیمو منم شادو شنگول رفتم تو مدرسه!\nبعد ی لحظه حس کردم پشتم خالیه! از چپ پشتمو نگا کردم دیدم هیچی نیس! از راست نگا کردم دیدم بازم هیچی نیس! دست کشیدم پشتم دیدم بعله! :|\nکیفمو جا گزاشدم خونه و خودمو آوردم! هیچی دیه اون روزمو با 2تا مداد قرمزو مشکیو ی تیکه کاغذو ی ذره تغذیه ی اهداییه بچ ها گذروندم! :)))\nتازه معلممونم میخاس بم پول بده تغذیه بخرم قبول نکردم! ی همچین دختر خوبیم!! ^_^",
    "با دوستام رفتیم بیرون دیدیم یه دختره تو مغازشون پوستر داره ماه هم مثلا رفتیم طرف رو رفت دست بندازیم بهش بخندیم \nمکالمه منو دختره\nمن:سلام خسته نباشی\nدختره:سلام بفرمایید امرتون\nمن:ببخشید پوستر منو دارید        چهره دوستام(:\nدختره:بله بفرمایید میشه پنج تومن\nکثافت یه پوستر گوره خر دست جمعی بهم داد\nمن):\nدوستام/:\nدختره (:",
    "یکی از همکارهای مشترک خودم و خواهرم چند هفته پیش گفت یکی از اشناهاشون دنبال یه دختر برای ازدواجه اونم منو معرفی کرده گفت عکسمو بفرستم برای اون خانوم اشناشون!!!!\nاز اون جهت که من کلا از زدواج فراریم رفتم داغوتون ترین عکس ممکن پیدا کردم فرستادم برای خانومه \nخخخخخههه\nاین گذشت تا دیروز همکارمون میره خونه اشناشون داشتن عکسهایی که باهم تو یه جشنی انداختیم نگاه میکردن.خانومه اشناهه میرسه به عکس من \nخانومه：این دختره کیه؟!\nهمکارمون：همون دختره که عکسشو فرستاد شما نپسندید دیگه\nخانومه：این اون نیست بذار عکسشو نشونت بدم\nهیچی اینجوری شد که من لو رفتم\nبا وساطتت بزرگان فامیل فقط یه ماه جریمه شدم ماشین ازم گرفتن\nمن:-)\nبابا مامانمo_O\nخانومه@_@\nخل و چلها:-P",
    "مکالمه من و گودزیلای فامیلمون:\n\nمن: میشه منم با عروسکت بازی کنم؟\nگودزیلا: نه این دوستمه.\nمن: با منم دوست میشی؟\nگودزیلا: باشه ولی بیا دوست معمولی باشیم !!!\n\nمگه گودزیلاها هم می دونن دوست معمولی یعنی چی ؟؟؟!!!\nدیگه چیا میدونن؟!",
    "امروز داشتم برای باقلی خورش باقلی پاک میکردم پریناز هم کنارم بود ( دخترم دوسال و هفت ماهشه ) خلاصه این هی پوست باقلی ها رو می ریخت رو زمین من هی جمع می کردم می ریختم تو ظرف، و هی تهدیدش میکردم که میزنم پشت دستت ( تهدید الکی ) تا که یه بار که عصبانی شدم دستم و بلند کردم و گفتم قرارمون چی بود؟ گفت چی ؟ حالا دست من بالاست گفتم بزنم.... دستش و آورد بالا گفت بزن قدش... \nتمام عصبانیت من فروکش کردو کلی خندیدم و کیف کردم که سریع یه راه حل فرار پیدا کرد چون میدونم خوب منظور منو می دونست...\nحالا از شما دوستان می پرسم آیا این دختر من خوردنی نیست؟؟",
    "ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺗﻮﺍﺗﺎﻕ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﻏﻠﻄﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻫﻤﺶ ﮔﻮﺷﯽ ﺩﺳﺘﺘﻪ؟؟\n.\n.\n.\n.\n.\nﮔﻔﺘﻢ ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﺑﺠﺎﯼ ﮔﻮﺷﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺧﻮﺑﻪ؟\n.\n.\n.\n.\n  __      __    .               \n.     \\__/       . \n.      [_]        \n.  _/(grin)\\_   \n \n.\nﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ\n\n ﺭﻓﺖ ﮐﻮﻟﺮﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ :|",
    "پسره اومده خواستگاری ، نه تیپ داره نه درس خونده نه درآمد داره نه شغل درست و حسابی ؛ اونوقت با یه کوه اعتماد بنفس میگه دوس دارم همسرم تحصیلکرده و شاااااااغل باشه ! \nمنم بهش گفتم دوس دارم همسرم آشپزیش عالی باشه ، بچه های خوب و سالمی هم بزاد !\nوالللللا این به اون در .. اعتماد بنفس نیس که این پسرا دارن ، اعتماد به عرشه ! همون بهتر که حتی زنگ نزدن جواب بگیرن خخخخخخخخخ",
    "طرف یه فرش دست دوم گذاشته بود توی برنامه \"دیوار\" نوشته بود قیمت توافقی\nقیمت اصلی فرشه نو نهصد بود\nبعد زنگ زدیم میگه قیمت یک و هفتصد!!!!\nما هم دیدیم طرف دلش خوشه گفتیم ازت میخریم\nبدبخت پشت تلفن داشت ذوق مرگ می شد.\nگفتم فقط یه سوال\nگفت بفرمایید خواهش میکنم\nگفتم پروازم میکنه؟؟؟؟",
    "براي كنكور كه درس ميخوندم يه روز سرماخورده بودم و هرچي ميخوندم تو ذهنم نميرفت\nرفتم قرص بخورم كه بهتربشم\nفكر كردم دوتا دوتا بخورم زودتر خوب ميشم\nدوتا قرص سرماخوردگي خوردم دوتا استامينيوفن\nنگو به جاش متوكاربامول و باكلوفن ( شل كننده عضلات) خورده بودم!!!!!!!\nO_o\nرفتم خوابيدم\nفردا عصرش بيدارشدم !!!!\nمامانم خيلي ترسيده بود\nبيدار كه شدم اول كتك خوردم بعد\nقرص سرماخوردگي!!!!\n\nخو چيكار كنم بسته بندياش شكل هم بووووود!!!!\nنخند مريض بودم! مي فهمي؟؟؟؟؟مريض",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\nسلام.رفته بودیم خونه عمم.منم بغل دست پسر عمم نشسته بودم.یو هو یه صدای ویبره مانند ازش اومد(باد معده) اینم بخاطر اینکه کسی فک نکنه که باد معده بود موبایلشو  اورد شروع کرد اسمس خوندن که یعنی ویبره گوشی بوده...\n.\n.\n.\n.\nاین فک و فامیل ما هم برای خودشون بازیگرای خوبی هستن.",
    "تو خیابون از دختره میپرسم بی ار تی آزادی همین جاست؟ برگشته میگه خانوم من خودم نمیدونم اینجا چیکار میکنم.......  حالااااا همه با هم ا من یجیب......",
    "یه بار سوار تاکسی خط فرودگاه شدم گفتم please take me to the airport\nیارو گفت دفعه بعد خاستی خودتو خارجی جا بزنی قبلش به فارسی نگو خسته نباشی",
    "به مامانم میگم اون موقع که رفتیم خونه بابای شماصدام کرد لیلا(اسمم فاطمس)\nمیگه:اخی حتمایادعشقش افتاده چقددوس داش زن بگیره مامانم نزاشت@_@\nمنo_O\nمامانم*^_^*\nمامان بزرگم(ننم):رفته چماغ(چماق)بیاره.",
    "رفیقم قرار شده باهام بیاد باشگاه(بعله اینجوریاست ورزش هم میکنیم)\nدیروز امده فقط نشسته ورزش کردن مارو نگاه کرده!!!!\nامروز زنگ زدم بهش که بیام دنبالت باهم بریم باشگاه؟!\nبرگشته میگه：من از دیروز بدنم درد میکنه تو برو من از فردا میام\nمنo_O\nورزش@_@\nخودش:-D\nنه اخه با نگاه کردن هم آدم بدن درد میگیره آیا؟!\nاون دیوار بتنی فور جوک کجاستتتتتتت؟؟؟؟؟؟",
    "داشتم ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻣﯿﻮﻣﺪﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ\n.\nﺁﻗﺎﯼ ﻣﺤﺘﺮﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻧﻈﺎﻓﺖ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ :\n.\n.\n.\n.\nﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻣﯿﺸﻪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﯾﻪ ﻣﻮﺷﮏ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺩﻭﺭﺗﺮ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﻪﻭ ﺻﺎﻑ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﻫﺪﻑ\nﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺳﯽ ﺳﺎﻧﺘﯽ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻦ سوراخه کاسه توالت رو تشخیص بدن.",
    "خانوادم ﺍﻻﻥ ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺍﺭﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻣﯿﮕﺮﺩﻥ\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻦ ﻣﻦ 12 ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺍﺩﻣﺶ ﮐﻠﻮﭖ ﺑﺎﺵ یه ﺳﮕﺎ ﮔﺮﻓﺘﻢ\nﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻧﺒﺮﺩﻡ ﭘﺴﺶ ﺑﺪﻡ\nﻧﻤﻴﺨﺮﻳﺪﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﺧﺐ\nﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﻦ ﻣﺠﺒﻮﻭﻭﻭﺭﺭررر",
    "آقا دیروز با کل فک و فامیل رفته بودیم پارک\nنشسته بویم که یهو یه پسر سه چهار ساله اومد کنار ما داشت گریه میکرد\nمن:چی شده عزیزم؟\nاون:عزیز باباته \nمن: 0-0\nاون:(((\nمن دوباره:میدونی مامانت کوجا رفته کوچولو؟\nاون:اولا باید بگم خیلی احمقی دوما اگه میدونستم اینجا نبودم که سوما تو که به هیچ دردی نمیخوری برو کنار تا رد شم!\nمنTـــT\nاونD:\nمگسی که توی دماغ فرعون گیرکرد :))))))))))))",
    "یکی از تفریحات سالم من تو بچگیم این بوده که یه قورباغه رو با دست میگرفتم مینداختم تو جا نوشابه ای،بعد از این سمت حیاط به اونطرف پرتاب می کردم،بعد اینکه سرش گیج می رفت به دامان طبیعت برمیگردوندم!!\n\nبله همچین آدم حیوان دوستی بودم!!\nما اینیممم دیگه...",
    "من و زخم انگشتم همین چن روز پیش یوهوییییییییییییییییییی ^_^\n\nخیر سرم بعد عمری داشتم ظرف میشستم ، از شانس خوشجلم لیوان تو دستم شکست یه زخمی شد بیا و ببین ! اصن یه تیکه گوشتش کنده شد رفت !!!\nاز اونجایی که من ذاتا دانشمند تشریف دارم شروع کردم دویدن دور خونه (آخه خب میدونی اگه میدویدم بیشتر خون بدنم میرف تو ماهیچه ی پاهام دیگه به دستم خون نمیرسید که بریزه بیرون  .. ینی حال کردی استدلالو جان من حال کردی ؟؟؟؟؟) مشغول جیغ کشیدن  بودم  که توسط مگس کش مامان منهدم شدم ! \n-هیییییییییییییییع مامان بیا انگشتمو نیگا کن گوشتش رفته لخت شده !الآن استخونم سرما میخوره !!!!!!!!!!!!! من نیمیدونم شجوری باید به استخونم قرص سرماخوردگی بدم !!!!!!!\nمامان : 0_o\n-واااااااااااای ماماااااااااااااااان انگشتم داره میمیره !!! تروخودا نیجاتش بده !!!!\nمامان : o_0\nاز طرز نیگا کردن مامی که بگذریم بنده الآن مشغول شستن رد قرمزای دور قالی های خونمون هستم .. چن بار به خانواده گفتم این نقطه نقطه قرمزا خعلی به قالی های کرممون میاد اما نمدونم چرا هر بار دمپایی های مامان با کله ی اینجانب  اصابت کرد !!\n شما نمدونین چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ \nهرچی میگردم دلیل علمی براش پیدا نمیکنم البته احتمال میدم مامانم به \"سندروم پرتاب چیز\" مبتلا شده *^_^* بیماری سختیه ولی الحمدلله قابل درمانه ^_^",
    "دیروز رفتم تو آسانسور آرسام ( پسر همسایمون ) رو دیدم ...\nگفتم : سلام آقا آسانسور ... شمام که تو آرسامید ...\nبعد خیلی خونسرد تو طبقه مورد نظر پیاده شدم ..\nصدای خندش که اومد فهمیدم سوتی دادم ...",
    "داداشم که کوچيک بود بهش ميگفتم شبا زير بالشت يه هزارى بذار ، صب که بيدار شى فرشته ها برات به جاش شکلات گذاشتن...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاونجورى نگا نکنين زندگى خرج داره خب",
    "یه بار دبیرمون داشت برگه هارو تصحیح میکرد زیر لبم داشت یه چیزی زمزمه میکرد ما هم تو کلاس داشتیم سر صدا میکردیم یهو کلاس ساکت شد دبیرمون داشت با خودش میخوند:گل گل گل،گل از همه رنگ ،سرتو با چی میشوری با شامپو گلرنگ یه دفه کل کلاس رف رو هوا دبیرمونم خجالت کشید هیچی نگفت",
    "من و شوهرم با هم کار میکنیم اون رییس شرکته منم معاونش\nیه روز من رفتم یک شرکت دیگه واسه جلسه ، فرداش یه خانومی زنگ زده بود شرکت و شوهرم گوشیو برداشته. حالا دیالوگ:\nخانم :سلام من از شرکت (بوووق) تماس میگیرم\nشوهرم:بفرمایید\nخانم: میشه گوشیو به یکی از خانم ها غیر از معاونتون بدین؟\nشوهرم(!!!): الان هیچکدوم از خانوما نیستن امرتونو بفرمایید!!\nراستش واسه امر خیر مزاحم شدم دیروز توی جلسه یکی از همکارای ما خانم معاون شما رو دیدن (منو میگه!) و خیلی ازشون خوششون اومده ،خواستن من اول یکم اطلاعات راجع به ایشون بگیرم بعد ايشالا رسما بیان خدمتشون!\nشوهرم( یا امامزاده قلیدون): خانم محترم ایشون خیلی خانم خوبی هستن فقط یه مشکلی دارن اونم اینه که متاهلن ، خانم شما همسر منو ازم خواستگاری کردی! حالا خودمو بکشم یا اون مرتیکه هویجو!\nخانومه کلی عذرخواهی کرده و قطع کرده\nحالا خوبیش اینه که شوهرم هیچ وقت نمیتونه بگه اگه من نبودم تو میترشیدی :-)",
    "هشت سال پیش بود که ما یه صبح جمعه از بهشت رضا داشتیم میرفتیم خونه ..\nتو ماشین همگی رو هم دو سه طبقه نشسته بودیم و مامانیم خوابیده بود و بقیه هم چرتی بودن .. ~_~\n همین طوری که تو جاده بودیمو ماشینا میرفتنو میومدن یهو یه کامیون یه بوووووووق طولانی زد و مامانیم از خواب پرید ، بعدش عمه وسطیم گفتش : عه چرت مامان پاره شد O_O\nاین داداش گودزیلای منم که اونجا 4،5 سالش بود با چشای گشاد زل زده بود به شلوار مامانیم :|\n.\n.\n.\nهیچی دیگه بقیش یادم نیس به جز هر هرو کر کر بقیه ^_^\nتازه مامانیم قربون صدقه این همه هوش و ذکاوت بچه در گرفتن نکات انحرافیم میرفت *_*\nپسره ی منحرف از همون کوچیکیش حیارو خورده بود یه ابم روش =/\nمن نگرون اینده این اعجوبه های خلقتم :-x",
    "یه روز داداشم رفته بود سوپری بابا بزرگم که بهش کمک کنه همون موقع یه آقایی از شرکت my baby میاد بعد بابایزرگم بر می گرده به آقاهه میگه:پوشک به چه دردم می خوره من موقعی که این (داداشم) *ناهید(من)*فاطمه و زهرا (دخترخاله هام) بچه بودم می خواستم الان پوشک به چه دردم می خوره؟ \nدر اون لحظه داداشم نصف مغازه رو گاز زده بوده(خخخخخخخخخخخخخخ)\nداداشم:o\nبابابزرگم:d\nآقاهه :(",
    "بدترین جایی که یه ادم میتونه گیر کنه جاییه که نه راه پیش داشته باشه نه برگشت\nمثلا خود من \nتو حمام داشتم موهامو خشک میکردم اب قط شد\nاومدم از حمام بیام بیرون دیدم مامانم درو قفل کرده رفته خونه خالم \nمن اون لحظه >_",
    "با دوستام قرار گذاشتیم هر روز بریم پارک بدویم!!! الکی مثلا ما خیلی ورزشکاریم!!! \nمن: بچه ها ی دور پیاده روی تند نیم دور دویدن. لوس بازی نداریم. کافی شاپ و رستوران و هتل هم نداریم. آاادم باشید وجدانن!!!  میخوایم وزن کم کنیم. اُکی؟؟؟\nرفقا: اکـــــــــــــی!!! ^___^\n.\n.\n.\nبــَـــــــــله!!!! \n20 دقیقه بعد به خودم اومدم دیدم با بچه ها تو کافی شاپم!!!! دارم قهوه میخورم با کـیــــک!!!\nاینجوری پیش بریم فکر کنم تا قبل از دانشگاه 2 گرم هم کم نکنیم هیــــــچ!!!!20 کیلو اضافه وزن پیدا کنیم!!!!\nیه همچین اکیپ ورزشکاری هستیم ما!!! ^__^",
    "ای کسانی که تا وارد کلاس میشوید \nقر میدهید \nخوب بنگرید \nشاید ناظم ته کلاس نشسته باشد \nاینجا دفتر مدرسه \nای لاو یو چهار جک \nاین مورد برای خودم پیش اومده :|",
    "سلام\nدیروز خواهرم عکس نشونم داده 2تا دختر بودن با بلوز شلوار و ارایش و موهای افشان، عمل زیبایی هم داشتن. میگه این دخترا نازن؟\nگفتم:آره،\nبعد چشمم به یه خانم با روسری توی عکس افتاد دقت کردم دیدم تابلوی مغازه ها فارسی نوشته،\nگفتم:یا خدا !!!! اینا تو ایران کشف حجاب کردن انقدر ریلکس؟\nخواهرم: اینا پسرن بابا\nمن:0-0\nفقط یه سوال بچه ها اینا در آینده زن میگیرن یا شوهر میکنن؟",
    "یکی از استادای اورولوژیمون تعریف میکرد میگفت یه مریضی داشته یه اقای پیری بوده ازش پرسیده مشکلتون چیه؟ اقاهه هم خیلی شیک برگشته گفته: اقای دکتر من قبلا که جوون بودم وقتی می ش اش ی د م روی قله دنا میریخت ولی حالا حتی روی این بزه هم نمیتونم ادرار کنم!!( دقیقا همین طوری گفته!) استادمون ذوق میکرد میگفت مریض باید همینجوری باشه! قشنگ بیاد مشکلش رو به زیبایی بیان کنه که ادم بتونه بیماریش رو تشخیص بده!! استاده خل و چله داریم؟",
    "یکی از دوستان گفت استامينوفن و خودکشی یاد این خاطره افتادم\nیه روزی یکی از دوستام بهم زنگ زد گفت بیا قرص خوردم می خواستم خودمو بکشم پشیمون شدم بیا ببرم بیمارستان منم مث جت رفتم سراغش تا ببرمش بیمارستان(گفتم بچه مردم نمیره بیفته رو دستم) رسیدیم بیمارستان هول به پرستار گفتم بیا رفیقم مرد!!!!\nپرستاره به رفیقم گفت(هولم بود یکم فک کنم تازه کار بود)چندتا خوردی؟؟؟اصن چی خوردی؟؟؟گفت 3 بسته استامينوفن!!!!\nدم پرستاره هم گرم بش گفت برو 3 بسته دیگه بخور بگیر بخواب\nنتیجه اخلاقی اگه خواستید خودکشی کنید با استامينوفن نکنید طرف این 5 ساله سوژس!!!!",
    "مامان بابام ب همراه گودزیلای شماره دو رفته بودن بیرون \nبعد منو داداشم (گودزیلای شماره یک و بزرگ)داشتیم TV نگا میکردیم \nعاغا چشت روز بد نبینه ی سووووسک گنده قهوه ای با شاخکای درازززوسط هال ظاهر شد \nب داداشم میگم سورنا دمپاییو بردار بکوب تو کلشO_o \nبم میگه چرا خودت نمیکشیش هاااا؟*___*\nمیگم چندشم میشه برو بکشش تا جلوتر نیومده خعلی سفت محکم گف ترسو \nمنم ایطوری-__-\nمیره جلو با سوسکه میحرفه بهش میگه سلام سوسکی جونم چطوری خوبی این بهارو نترسووونا خعلی ترسویه ی وقت جیغ میزنه کر میشیم بیا با خودم بازی کن عشقم \nبعد منم در این حالتO_Oمیرم تو فکر میگم خدایاااا  این بچس؟؟واقعا پنج سالشه؟؟O_o\nبعدمامانم اینا اومدن سورنا جیغ گریه ک مامان بزار سوسکرو نگه دارم^___^\nحالا سحرم( گودزیلا دومیه دوقلوی همونه)ازش طرفداری میکنه میگه مامان بزارر نگهش داررریم نگا چ نااازه^__^\nمنم همچنان در این حالتO_Oبا گوشای کر شده@__@\nهیچی دیگه از بس جیغ زدن و گریه کردن مامانم قبول کرد سوسکرو گذاشت تو ی شیشه \nطبق خاسته سورنا و سحر گذاشت کنار تختشونO_oو سورنا و سحر در این حالت^___^ی زبون درازی میکنن و  میرن با سوسکی جونشون بخابنo_O\nمامانم گف بزا کامل ک خابید میرم سوسکرو میندازم تو چاه دسشویی و منم در این حالت^___^\n\n\nخب سوالی ک پیش میاد اینه ک عایا اینا بچن؟؟؟؟؟؟؟O_o\nفقط پنج سالشوونه \nمن پنج سالم بود از سه هزار کیلومتری سوسک فرار میکردم و فکر میکردم چجور جیغ بزنم کتک نخورم：//\nچجور با این گودزیلاها زندگی کنم من؟؟؟-__-",
    "یه خانمی تو مترو به دختره گفت: پام درد می کنه میشه بذاری من بشینم؟\nدختره پررو گفت: نه!\nخانمه گفت: حداقل خودتو به خواب بزن آدم توقع نداشته باشه !!!",
    "آقا یه بار خانواده رفته بودن بیرون واسه شامم نمیومدن منو خواهر کوچیکم فقط خونه بودیم منم جو گیر شدم نذاشتم خواهرم آشپزی کنه خودم دست به کار شدم حالا غذا رو داشته باش:\nتخم مرغ آبپز نپخته \nسیب زمینی سرخ کرده ی تــــــــــــــــــــــــــــــند\nگوجه ی شووووووووور\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nحالا اوج هنر آشپزی نهفته در منو داشته باش برداشتم تو قابلمه تفلونای مامانم که خیلیم روش حساسه نون سرخ کردم آقا چشو چالتون روز بد نبینه یه بوی و دودی خونه رو گرفت که نگو حالا مگه غذا خورده میشد هیچی دیگه خواهر گرام برداشت واس خودش غذا سفارش داد بعدشم وایساد بالاسرم مجبورم کرد تا آخر غذامو بخورم\nمن:(((\nخواهرم :d\nمگه میشه مگه داریم",
    "آقا من یه روز داشتم با دوستم که حلیم صداش می کنم تلفنی می حرفیدیم سریه مسئله ای!حالا مکالمات من و حلیمو داشته باش!!:\nمن:راستی می دونستی کاملیاوکامران به هم زدن؟\nحلیم:کِی؟؟!!\n-سه سال پیش بابا!!!!لامصب اسم دختراروداری همه گل و بلبلن!!کاملیا،بنفشه،شقایق،یه چندتاسوسن و یاسمن و مریم کم دارن والا!\n-مگه کاملیام اسم گله؟!!!\n-اره اسم یه گله........میگم توباورت میشه؟؟.....تموم شده!\n-ن بابا تموم نشده ها!!!هست هنوزم!\n-هـــــســــــــت؟!!!!!!!!!!!!!!!!O_o\n-آره فکر کنم...تموم نشده ن بابا!!!همچین گل کم یابی هم نیست!!!\nقیافه ی من اون لحظه: :|||||||||||||||||\n-حلیم جان توحالت خوبه؟؟!!!!!!!!!!!من دارم دوستی کامران و کاملیارومی گم تموم شده!!!\n-عـــــــــــــــــه؟؟؟من فکر کردم گل کاملیارو میگی تموم شده!!!\nآقا منو میگی تایه ربع داشتم سرمو می کوبیدم دیوار!!!!\nحالا ب نظرتون مذاکرات جواب داده عایا؟؟",
    "ماه رمضون سحر بیدار شدم سحری بخورم تلوزیونم روشن کردم تا موقع اذان\n..\n.\n.\n.\n.\nاقا تا 6.30 صبح خوردم دیگه خسته شده بودم گفتم چرا اذان نمیگن؟\nنگاه کردم دیدم زدم pmc :))\nمرگ بر امریکا :))",
    "عاغا دیروز رفته بودم واسه مامانم کتاب آشپزی بگیرم از کتابخونه\nهمینطور داشتم کتابارو نیگا می کردم به یاروهه گفتم: عاغا این کتابا مشکل دارن\nیارو: بیار ببینم کجاش مشکل داره O_o \nمن همچنان داشتم دستمو میکشیدم روش و میگفتم ببین اینا زوم نمیشن:/\nکثافت 3تا خیابون دنبالم بود:/",
    "عاقا ما دیشب عروسی دعوت بودیم بعد چون من تا ساعتای هفت باشگاه داشتم باید زود اماده میشدم که برم این مادر مهربون ماهم برای این که لطفی کرده باشه رفته بود برای من یه شلوار جین خریده بود منم که رسیدم خونه خر کیف شدم و با کی ذوق یه دوش گرفتمو شلواره رو پوشیدمو یه تیپ اساسی و...خلاصه اصن یه چیزی دیگه هیچی رفتیم اونجا و کل فامیل هم بودن و کلی قر و رقص که شب شد و ما هم اومدیم خونه خسته ی خسته ساعتای سه و نیم شب بود که به خواب الو لباسو که عوض کردم تو همون خماری به مامانم گفتم حالا این مارک شلواره رو بکنم؟ دیدم داره یه جوری نگام میکنه یه ذره فکر کردم دیدم بعله ما با شلواری که مارکشو روش نگه داشتیم رفیم عروسی و کلی هم مجلس گرم کردیم در اون لحظات بابام داشت با خودش میگفت خدایا به کدامین گناه؟",
    "من اینجوریم که اگه یه سوال انتگرالو سر امتحان نتونم حل کنم توی توالت حتما حلش میکنم",
    "ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮدم ﺁﻣﭙﻮﻝ ﺑﺰﻧﻢ\nﺗﺎ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻡ .\nﺍﺯ مسوول ﺗﺰﺭﯾﻘﺎت ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ : ﺍﯾﻨﺎ کی هستن؟\nﮔﻔﺖ: ﮐﺎﺭ ﺍﻣﻮﺯ هستن... ﺍﻭﻣﺪﻥ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﻥ !\nﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺮﯾﻊ ﭘﺎﺷﺪﻡ ﺷﻠﻮﺍﺭﻣﻮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺑﺎﻻ !\nﻭﺍللا ... ﺑﺎﺳﻨﻪ ... ﻧﻬﻀﺖ ﺳﻮﺍﺩ ﺁﻣﻮﺯﯼ ﮐﻪ ﻧﯿﺲ!!!",
    "آغا شمارم مامانتون هر روز 5 صبح بیدار میکرد همراه بقیه اعضا خانواده برین دم سوپری محل تو صف عریض و طویل شیر یارانه ای وایستین یا فقط مهر مادری مامان منه که میچکه.\nتازه بعدشم میخواستم شیر بخورم میگفتن نخور مال دادش کوچیکته \nهی روزگار نامرد :|",
    "چند وقت پیش رفته بودیم عروسی خب... .\n.بعد عاقا عروسی کلا 5 ساعت بود خب....\n.بعد از 5 ساعت دقیقا 4ساعت شایدم بیشتر همه هی داشتن سلفی میگرفتن تازه اونم نه با عروس داماد  .\n.عروس داماد بیچاره تو اون شرایط بشون حس هویج بودن دست داد بنده خداها",
    "سلام\nچند وقتیه خانواده میگن باید زن بگیری. دیروز مادر بزرگ بابام(خداحفظش کنه تقریبا 100 سالشه،بگو ماشاالله) داشت از خواستگاری و رسومش در قدیم تعریف میکرد. گفت: قدیما که حمام تو خونه نبود، یه روز که دختر میرفت حمام محله؛ مادر وخواهر پسرهم میرفتن به بهونه حمام کردن ببینن دختر عیب و ایراد ظاهری نداشته باشه.\nمنم فوری بل گرفتم گفتم خب برای همینه من الان نمیخوام زن بگیرم دیگه!!\nمامانم:چه ربطی داره؟\nمن:آخه من که از این دخترای لخت وپتی که دیگه نمیدونن چه جوری خود نمایی کنن نمیگیرم، دخترای محجوبم که دیگه حمام عمومی وجود نداره شما برین ببینین عیب و ایراد داره دختره یا نه! پس من زننمیگیرم...\nیهو گودزیلای عمم(7سالشه) برگشت گفت: تو بگو کیو میخوای ما یه سر میبریمش پارک آبی هم میفهممیم ایراد داره یا نه هم اینکه اصلا زن زندگی هست یانه؟\nمن:o-o\nخانواده:-))\nخدا به داد عرو س اینا برسه این از الان خواهر شوهره!!!",
    "يه روز رفته بودم خونه دايي ام\nدختر دايي  ام تب شديدي داشت و حالش خيلي بدبود\nرفتم دستشو بگيرم ببينم چقدر تب داره\nدستشو قايم كرد زير پتو و گفت اين ميخواد دست منو بخوره!!!!\nO_°\n\nهمه يه نگاه به من كردنو زدن زير خنده\n\nرفتيم براش شيرموز اورديم, \nبلند شد نشست -قبلش هيچي نميخورد- خوشحال شديم!\nيه لبخند زد و گفت پس نون بربري بيار تا باهاش بخورم ديگه...\n °~°\n\nاقا همگيمون از خنده پهن شده بوديم رو زمين!!!!\nاز اون روز هروقت شيرموز ميخوام بخوريم ياد اون روز ميفتيم و يه دل سيرميخنديم...",
    "سلام.یه دخترخاله دارم هم سن خودمه بچگیامون خیلی شیطون بودیم(الکی مثلا الان نیستیم)یه پسرهمسایه هم داشتیم ده پونزده سالی ازمون بزرگتر بود.این پسره خیلی منو گاز میگرفت.یه بار که خالم اینا خونمون بودن من به دخترخالم گفتم بیا دستامونو گاز بگیریم بگیم کار جواده (پسرهمسایه) اونم گفت باشه. راحله لامصب دلش برا خودش سوخت اروم گاز گرفت من یه طوری دستامو گاز گرفتم که خون می اومد بعد رفتیم توی خونمون زدیم زیرگریه  به مامانم و خالم گفتیم جواد گازمون گرفت.مامانم عصبی شد چادرشوسرش کرد بره دعوا اخه من دستام غرق خون بود.حالا هرچی التماس و گریه میکردیم میگفتیم کار خودمومه باور نمیکردن فکر میکردن از ترس جواد اینو میگیم صد نفر حریف مامانم نمیشدن از بس عصبانی بود\nیه بارم من با کلید سر دختر خالمو سوراخ کردم اونم خروس وحشی انداخت روم گفت میخوام ترست بریزه :|",
    "خیاطه بعد یکسال و خرده ای زنگ زده بیا پارچه رو دوختم ببر\nرفتم اونجا چندتا مانتو آویزون بود\nمن：کدوم آدم بدسلیقه ای این پارچه رو الان میخره خیلی وقته از مد رفته!؟؟؟\nخیاط：لباس شماست\nمن：مطمئنيد؟!!!\nخياط:بله\nمن:خو من  کلا یادم نمیاد چه شکلی و چه رنگی بود!!!!\nمنo_O\nپارچه@_@\nخیاط:-)\nدنیای مد:-(\nیعنی انقدر یه پارچه رو نمیدوزن تا هم یادت بره چی خریده بودی هم از مد بیافته!!!!!",
    "جاتون خالی رفته بودیم کفاشی با مامانم و دو تا خواهرام قرار بود واسه خواهر کوچیکه کفش بخریم بعد کلی نگاه کردن و انتخاب یه کفش قرار شد بشینه رو صندلی تا کفش رو بپوشه خلاصه با یه حالت بسیار شیک اومد عقب تا بشینه منم صندلی رو از زیرش کشیدم در حالیکه خواهر بزرگمو که میخواست جلومو بگیره میدیدم اما تو یه لحظه خواهرم پخش زمین شد \nخواهر بزرگه که داشت سرامیک کف و گاز میزد:))) \nخواهر کوچیکه با غیض و خنده دنبال من o_O \nمن الفرار :d\n.\n.\n.\nمدیونی اگه فک کنی تا چن وقت نمیتونستم گردنمو تکون بدم",
    "آقا پنجشنبه شب که معلوم نبود عیدجمعه است یا شنبه آخرشب به کل فامیل الکی اس دادم عیدتون مبارک چند لحظه بعدهمه جواب دادن که تلویزیون چیزی اعلام نکرده منم دوباره به همشون جواب دادم همین الان شبکه ی یک اعلام کرد یه نیم ساعت بعداز بالا پایین کردن شبکه ها خیل عظیمی از اقوام زنگ میزدن وفحش بارم میکردن ازهمه جالبتر عموم اینا بودن که بعداز دو ساعت ازشون خبر شد نگو گودزلاشون داشته کارتون نگاه میکرده نمیذاشته کانال رو عوض کنن دو ساعت بهش التماس کرده بودن اونا علاوه بر فحش نفرین هم میکردن\n روانی هم خودتونید :|",
    "هفت سالم که بود مامانم بعضی وقتامنو میذاشت پیش پدربزرگم که یه مغازه نمیدونم چی داشت.مغازه بین یه پیتزایی و یه میوه فروشی بود.\nاگه ظهرا میموندم اونجا میرفتم تو پیتزایی ویه پیتزا همونجامیخوردم و بعد پدربزرگم پولشو میداد.\nی روز ظهر نرفتم پیتزایی گیر داده بودم که از اون سیب سبزای خوشگل تو میوه فروشی میخوام.\nپدربزرگم هم رفت نیم کبلو خرید اورد بخورم.یدونه بزرگشو برداشتم شستم وگاز اولو زدم:به به چه خوشمزه بود.گاز دومو محکم تر زدم و وقتی به اومدم گاز بعدی رو بزنم دیدم سیبه قرمزه.نگو دندونمو با قبیله خورده بودم.پدربزرگمم وقتی فهمید بهم گفت مواظب باشم درخت سیب از تو دلم نیاد بیرون\nواسه همین تا یه هفته بعد به جای اب نوشابه میخوردم که ریشه مثلا این درخت دندونو بخشکونه :)))",
    "دوستم رفته امتحان رانندگی بده افسره بهش گفته دور دو فرمونه بزن . دوستم هم گفته والا سرکار ما با هر ماشینی تمرین کردیم یه فرمون بیشتر نداشت .!!!!!!!!!!\n.\n.\n.\n.\n\nالان افسره تو کماست براش دعا کنید.",
    "عاقا ما دوهفته پیش ,تو یه مجله خوندیم روغن نارگیل واسه ترک لب خوبه, مام دیدیم لبمون کویرلوت شده\nخلاصه رفتیم گرفتیمواستفاده کردیم\nدوباره توقسمت بعدی همون مجله خوندم روغن نارگیل واسه پرپشتی أبرو خوبه‏!‏ خلاصه به أبروآمونم مالیدیم‏!‏\nحالا بعده 2هفته چی شده باشم خوبه‏?‏\nپناه میبرم به خدا\nأبروآم ترک خورده\nلبام پرپشت شده‏!‏‏!‏\nچه میکنه این توافق باما‏!‏\nباید با کتاب توافق برم تو افق‏!‏ اصن اسمش روشه‏!‏",
    "یه زمانی بود که فکر میکردیم نماد e اینترنت اکسپلورر نشانه اینترنته!!!!\nحتی مورد داشتیم سر اینکه اینترنت با e شروع نمیشه با i شروع میشه کار به جاهای باریک کشیده بوده...\nهی از این مردمی که اینترنتو با اکسپلورر شناختن و اینجوری ناجوانمردانگی ترک و تمسخرش کردند انتظاری نداشته باش....\n\nاحـــــــــــــــــــــــــــــــEHSANHDــــــــــــــــــــــــان",
    "این قضیه مال چهلم بابا بزرگ خدابیامرزمه و به نقل قول از داداشم\n\nقضیه اینطور بوده که اینا میرن خارج شهر توی صحرا تا این گوسفند رو بکشن و همونجا پوست بکنن و خلاصه اماده کنن بیارن(خارج شهر یعنی وسط صحرا و گله گوسفندا که پر از خاک و جک و جونور و پشکله) داداشم میگه گوسفند رو از درخت اویزن کرده بودن و قصاب هم داشته پوست میکنده که یهو گوسفنده میوفته رو انبوهی از فضولات دامی(همون پشکل خودمون) بعدم که خاک مال میشه و خلاصه اینا هم نامردی نکردن گوشته رو توی استخری که توش حیوونارو میشورن شستن اماده کردن اوردن :)\n.\n.\n.\n.\n.\nمیخوام یه اعتراف سختی هم بکنم اون غذا بهتری غذای عمرم بودددد :|",
    "بچه که بودم دستمو خیس میکردم به دوستام کشیده میزدم میگفتم میخام بهتون کشیده ی آبدار بزنم خخخخخخخ",
    "اقا میخوام یه خاطره بگم ماه . یه بار ما خونه خالمون بودیم و تولد شوهر خالم بود کیک کو که اوردن دایی ما برف شادی ریخت روی کله شوهر خاله ما بعد ما یه فشفشه دستمون و بالای سر شوهر خالمون وایساده بودیمو فشفشه می چرخوندیم که خورد به کله شوهر خاله ما و اتش گرفت حالا ما هی مشت میزدیم تا خاموش شه و اقوام میخندیدند و در اخر همه مرده بودن از خنده و من دیگه به فشفشه نزدیک نشدم.",
    "بعد مدت ها رفتم رفتم تو سایت مترجم گوگل با خودم گفتم بزار این کلمه bay معنیش دقیقا چیه :))))\nمعنی هاش :\nسرخ مایل به قرمز :)))) ((( حالا سرخ با قرمز دقیقا چه فرقی داره :))))\nخیلج کوچک ((( پسر خلیج بزرگ ))) :))))\nاسب کهر ((( این دقیقا چیه ؟؟؟؟ ))) O_O\nکهیر\nخندق\nخور\nزوزه کشیدن ((( خخخخخخخخخ )))\nعوعو کردن\nو . . .\n. \n.\n.\nاز این به بعد باید به هم بگیم :((خیلی آدم bay ایی هستی ))یا مثلا بگیم :((چرا داری مثل سگ bay bay میکنی )) خخخخخخخ چند کلمه مثل این یاد بگیرم انگلیسیم فول میشه خخخخخخخخخخخخخخخ ^_^",
    "شوهر خالم خونه نبوده پسر مامانش در رو قفل کرده شب بعدش صبح گودزیلای خالم4سالشه رفته دسته کلید رو برداشته از پنجره داده به دوستش تا در رو براش باز کنه \n.\n.\nما کوچیک بودیم قبل مامانمون بلند نمیشدیم :|",
    "دیـشـب کـولـرمـون خـراب شـد مـجـبـور شـدیـم هـمـه بـیـاییـم زیـر پـنـکـه بـخـوابـیـم ، وسـطـای شـب ایـنـقـد گـرمـم شـد تـی شـرتـمـو دراوردم خـوابـیـدم ، تـوخـواب یـه لـحـظـه احـسـاس کـردم یـه چـیـزی از رو شـکـمـم سـر خـورد رفـت رو کـمـرم O.o \n\nتـو خـواب و بـداری گـرفـتـمـش دیـدم مـاره ه ه ه ه ه O_o\n\nپـرتـش کـردم اونـور ، پـا شـدم لامـپـو روشـن کـنـم پـام تـا زانـو رفـت تـو شـکـم دایـیـم ، بـیـچـاره درجـا گـوزیـد (:\n\nخـواسـتـم پـامـو تـو شـکـمـش در بـیـارم بـا بـاسـن افـتـادم رو سـر بـابـام ، بـابـام فـک مـیـکـرد آوارم . مـیـزد زیـر مـن و داد مـیـزد زلـزلـــــه ^_^ \n\nخـواسـتـم بـلـنـد بـشـم حـس کـردم مـاره دوبـاره اومـد تـو دسـتـم ، پـرتـش کـردم ولـی دور کـمـرم گـره خـورده بـود مـگـه ول مـیـکـرد پهـلـوامـو سـوراخ کـردم از بـس مـشـت زدم تـو پـهـلـوام \n\n \n\nبا شـکـم رفـتـم تـو دیـفـار خـوردم بـه کـلـیـد ، لامـپ روشـن شـد ، مـاره تـو دسـتـم بـود بـا مـشـت مـیـزدمـش یـه لـحـظـه تـو دسـتـمـو نـگـاه کـردم دیـدم کـش شـلـوارکـمـه بـاز شـده O_0، خـدا شـاهـده بـابـام وقـتـی فـهمـیـد یـه چـکـی زدم اگـه بـه نـیـسـان مـیـزدش چـپ مـیـکـرد o_0",
    "دوران مدرسه یه دوست داشتیم خیلی درسش خوب نبود\nامتحان آخر ترم بود همه امتاحنارو میگفت خراب کردم\nیه روز که از متحان آمادگی دفاعی اومدیم بیرون دیدیم خوشحاله\nگفتم چی شده بهزاد\nبرگشت میگه یه سوالش خیلی آسون بود :))\nگفتم کدوم؟؟؟  o.O\nبهزاد:خان را تعریف کنید\nمن:چی نوشتی؟؟\nبهزاد: رعیس قبیله را خان گویند. -__-\n:)))))))))))))))",
    "بچه های ورودی رشته ما تو دانشگاه 120 نفر بودن. سال دوم بودم یه روز واسمون کلاس جبرانی گذاشته بودن ما هم داشتیم دنبال کلاس میگشتیم که یهو یک پسری ازم پرسید : ببخشید کلاس کجا برگزار میشه؟ اونوقت بود که من تازه فهمیدم که ایشون از بچه های ورودی ماست ولی عجیبه که من توی این 2 سال ندیده بودمش!\nیه روزم توی راهروی دانشگاه بهم سلام کرد منم جواب دادم.\nفرداش اومده میگه میشه خصوصی صحبت کنیم؟ گفتم بفرمایید!\nمیگه اگه اجازه بدین با مادرم بیایم خواستگاری آخه روابطمون داره از حد میگذرد درست نیست!!!\nمن0،o\nروابط@،@\nازدواج!!!\nمونده بودم بخندم یا گریه کنم",
    "یکی پرسیده :\nیه سوال!\nنوترون چطوری خواص فیزیکی اتم رو تغییر میده؟\n\nحالا کامنتا :\n- با نیت پاک و خالصی که داره\n-با توکل بر خدا\n-شارژ ایرانسل بش میده\n-با تن تاک دیگه\n-به سختی!\n-جیمی نوترون؟خیلی کارتونه باحالیه o_O",
    "به داداش دوستم (پرهام) و دوستش (آبتین) میگم:شما چطوری با هم آشنا شدید؟\nآبتین:توی هوای سرد تابستون\nپرهام: من شدید دستشویی داشتم!\nآبتین:منم آب هویج بستنی خورده بودم،حتما باید تخلیه میکردم!\nپرهام:صف خعلی طولانی بود...نمی تونستم خودمو کنترل کنم!من ته صف بودم،حالا آبتین هم اوضاش بهتر بود و نفرای اولی بود\nبلند گفتم:یکی از آقایون جلو میتونه نوبتشو بهم بده؟\nآبتین:سرش داد زدم،گفتم همه جا به نوبت،آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند!\nمن:حالااین آخری چی بود گفتی؟o-o\nآبتین: یهواز دوران دبستان یادم اومد...تحت فشار بودم...میفهمی...تحت فشار\nپرهام:حتی چن تا حدیث مربوط به نوبت هم گفت،مثه صف بهشت و جهنم از اینا! بعد یه دفعه نتونستم خودمو کنترل کنم و رفتم جلو و چن نفر دادزدن ازجمله...\nآبتین:من\nپرهام:اولین نفری که اومد بیرون،خودم و انداختم تو دستشویی ولی آبتین یقمو گرفته بود نمی ذاشت...یدفه گفتم اوه...داره میریزه!\nآبتین:منم دلم واسش سوخت!\nپرهام:خیلی مرد بودی آبتین...خراب مرامتم\nآبتین:ای حرفا چیه...نوکرتم دادا...تاباشه از این کارا!\n\nوهمچنان منo-o\nاون دو تا خل و چل :-)))",
    "Artina❤sina\nعاغا این خواستگار  من زنگ زد به من و گفت من میخوام با پدرتون صحبت کنم بگم کی مزاحمتون شیم خواستم اول به شما خبر بدم،منم گفتم :من عجله ای ندارم هر طور مایلید\nبعد کلی حرف زدن شیک من ،من تلفنو انداختم رو تخت و شروع کردم به آواز خوندن که:\nآقا صادقی،میخوای بیای دم خونمون ،حرف بزنی با آقامون ،بگی شدی عاشق دخترشون،میخوای بشی دامادشون\nنمه نمه داری میشی تو شوهرم اره اره میشی تاج سرم\nخب....\nبعدش دیدم....تلفنو قطع نکرده بودم \nهعی...",
    "بای همگی \n\" 6 ماه و 18 روزه که درگیر سرطانم ... نذاشتم کسی بفهمه حتی کسی که عاشقشم \nسرطان خون دارم... خیلیا شاید باور نکنن ولی همیشه سعی کردم همه راضی باشن ازم پستام فقط برای وجود شما بود..... خلاصه خواستم بگم از فردا توی 4جوک کم رنگ تر میشم... دکترام اینطور خواستن چون دیگه خدا داره راحتم میکنه... در کل بگم حلالم کنید... دوستای خوبی بودید... هرچند دلم زودتر مرگ میخواست.... دل کندن ازتون خیلی سخته ... مخصوصاً از عشقم.... سعی کردم باهمتون مهربون باشم و تک تک تون رو دوست داشتم ... ♥ حلالم کنید ♥....\nاینو ، یکی گذاشته بود توی پستاش ... منم که همه چیو کپی میکنم ؛\nدر آخر آیا میدانید فحش دادن کار خوبی نیست؟",
    "من و بابام رفته بودیم مهمونی، حوصلم سر رفت بهش اس ام اس دادم”بابا پاشو بریم”.\nوسط حرفش بود موبایلشو برداشت همه هم منتظر بودن که حرفشو ادامه بده ،\nبلند گفت :ااااااااا تویی؟ باشه باباجان الان میریم!",
    "یه بار از طرف مدرسه برده بودنمون نمایشگاه کتاب، داشتیم همین جوری قدم میزدیم تو سالنش ک یهو چشمم خورد به غرفه ی \n*مدرسان شریف * D:  یهو یه فکر شیطانی اومد تو سرم . رفتم جلو غرفه یه دختر جوونی صاحب غرفه بود\nگفت بفرمایید گفتم مدرسان شریف D: خلاصه هر چی گفت گفتم مدرسان شریف شروع کرد فحش دادن ک گفتم خانوم عصبانی نشید دیدم دختر با کمالاتی هستید خواستم با هم دوست بشیم اگ افتخار بدید البته اونم ک انگار راضی بود گفتم پس شمارمو یادداشت کنید اونم منتظر بود شمارمو بگم گفتم 2966 :)))\nلنگه کفششو در اورد ک بهم حمله کنه فرار کردم :))) \nدوستای اسکلمم کف زمین پهن بودن از خنده:))))",
    "دوستم گفت طرز صدا کردن مامانم زمانى که غذا آمادست!\nتخم مرغ : عزیزم ، الهى مادر فدات شه بیا غذا حاضره.\nکوکو : عزیزم غذا آمادست\nخورش : بیا دیگه غذا یخ کرد\nمرغ : ما الان مى خوریم و جمع مى کنیم\nکباب : اصلا صدا نمى کنه بعدا میگه هر چقد صدات کردیم نیومدى",
    "یه دفعه بچه بودم داشتم عمو پورنگ میدیدم و ورجه وورجه می کردم. یهو عمو پورنگ در اومد گفت: علی بشین دیگه!\nمنم رفتم نشستم :|\nتا چند وقت هم دغدغه ی فکریم بود از کجا منو دید؟؟!!\n(هنوزم هست :|)",
    "باخالم رفته بودیم ددر حسابی گرسنه بودیم پول زیادی هم نداشتیم ولی ازونجایی ک جیب خالی پز عالی حال میده رفتیم کبابی خخخ\nحاقا تا نشستیم یارو سیبیل کلفت ازین جوادا اومد تا چشمش ب خالم افتاد پرسید عههه آبجی شما خانومه علی آقایی؟صفا آوردین علی اقا خوبه؟من ⊙~⊙\nخالم @_@ جااان؟(خالم مجرده) ب خالم اشاره کردم هیچی نگه سرکارش بذاریم روح خبیثمون شادشه خخخ هاقا یارو اینقد تحویلمون گرفت ک خالم یادش رفت ک خانوم علی آقانیست ومجرده خخخخ جاتون خالی چند سیخ کوبیده زدیم بامخلفات آخرم ک اومدیم حساب کنیم گفت مهمون ماباشید...ماهم اشک شوق ریختندی و به سرعت ازکبابی دور شدندی...ناموسا دم علی آقا باخانومش گرم خخخخ\nخوده علی اقا :-#\nخانوم علی آقا :-O\nمن:-))\nخالم :-))",
    "جونم واستون بگه سال 90بود و من 10 سالم بود و دخترعمم7...مادربزرگ بابام مرده بود و ما رفته بودیم مراسمش..چون مامانبزرگ بابام تو روستاشون سرشناس بود(زن کدخدا بود)ادمای زیادی واسه مراسمش اومده بودن...وختی موقع اذان میشد یه میکروفون میزاشتن جلو ضبط سوت و اذان پخش میکردن..غروب شد و اذان پخش کردن یادشون رفت میکروفونوخاموش کنن..میکروفون رو ایوون بود..منو دختر عمم نمیدونسیم روشنه..تیریپ خوانندگی گرفتیم..اون بهم میگه سارا اهنگ درخواستی؟منم گفتم سوسن خانوم...اونم شرو کرد:سوسن خانوم..ابرو کمون..چشم عسلی...\nیهو دیدم فامیلامون دوییدن سمتمون میکروفونو ازمون گرفتن..تازه فهمیدیم صدامون تو مسجد و کل ده پیچید ..مسجدی ک توش مراسم گرفته بودن دقیقن کنار خونه اون خدا بیامرز بود..همون موقع هم دقیقن مداح داشت سخنرانی میکرد با دست گل ما چن لحظه سخنرانی رو قط کرد ببینه ما چی میگیم.\nفامیلا:)))))))\nمن و دخترعمم0_o\nمداح :اااااا\nخواننده ها :))))))))))",
    "سلام یه خاطره می خوام براتون تعریف کنم خیلی خنده داره من تو خونمون یه خروس جنگی دارم یعنی وحشیا . یه شب خوابم نمی برد خواستم برم سر به سرش بذارم . یعنی تا بیدارش کردم  یه صدایی  از خودش در آورد بعد پراشو  سیخ کرد بعد به من حمله کرد اونم نصف شبی منم داد و بیداد هعیی تا دو هفته جا نوکاش و خنجه هاش رو بدنم موند تا چار تا همسایه اطرافمونم بیدار شدند البته من فکرش می کردم همچین کاری کنه ولی خب حوصلم اومد  (: ):",
    "دیروز تو مغازمون بودم یه آقایی اومد یه مقدار ازم خرید کرد بعد گفت فاکتور بده. داشتم براش فاکتور مینوشتم یهو دیدم گفت تشکر گفتم قربان شما زنده باشین دوباره چند لحظه بعد گفت تشکر گفتم مخلصیم فدای شما بعد دوباره گفت تشکر ولی با عصبانیت اومدم دوباره یه تعارفی چیزی کنم دیدم اوه اوه خون داره از چشاش میباره بعد به شکل خیلی عصبی گفت:نفهم صورتحساب فاکتورو میگم بزن به نام  آقای تشکر.                                                                                                                                                                                         هیچی دیگه تا حالا انقدر تو زندگیم حس حقارت و ضایعی نکرده بودم:( :(",
    "***m@hssss***\n\nمیخاستم دماغمو عمل کنم ی تومن کم داشتم!زنگ زدم ب یکی از بچه ها میگم داری ی تومن بهم قرض بدی؟؟؟!\n.\n.\n.\nبرگشته میگه:آخه آدم ناحسابی من اگ ی تومن پول داشتم با تو رفاقت میکردم؟؟؟؟؟!!!\nخداییش خیلی حرفش منطقی بود!خییییییییییییییلی!!",
    "وقتی درس میخونم معمولاتا شعاع سه متریم پر برگه و کتاب میشه\nمامانم امده یه نخ انداخته سمتم\nمن：این چبه دیگه؟!\nمامانم：با بابات نشسته بودیم گفتیم نکنه غرق درس بشی امدیم نجاتت بدیم الکی مثلا تو خیلی درس می خونی:-P\nمنo_O\nمامانم:-)\nبابام:-D\nبدبختهایی که درس دارن:-(\nسازمان حمایت از بچه های مورد ظلم@_@",
    "من معمولا خوابایی که میبینم درست از آب در میاد!\nیه شب خواب دیدم پشت چراغ قرمز پلیس جریمم کرده.\nفردا پشت فرمون بودم که یهو رسیدم به همون چهارراهی که تو خواب دیده بودم، خیلی هول شدم کمربند ایمنی مو چک کردم. سرعتمو کم کردم، حجابمو رعایت کردم و آرووووم از چهارراه رد شدم که یه دفعه پلیس فرمان ایست بهم داد!\n تا اومد جلو ماشین گفتم من میدونم می خواین جریمم کنین .خوابشو دیده بودم واسه همین همه چیو رعایت کردم هیچ بهونه ای ندارین. ..!\nهمینطور پشت سر هم می گفتم که پلیس با لبخندی گفت : خانوم چراغ قرمزو رد کردین!!!\nیعنی ببینید من بدبخت چقدر هول شده بودم. هیچی دیگه جریانو که واسش تعریف کردم طفلی کلی خندید و جریمه نکرد!\nمرسی",
    "یه شب مهمون داشتیم از اون مهمونایی که باهاشون خیلی رودر بایستی داشتیم .نشسته بودیم روی مبل و خیلی خشک و مصنوعی یا به هم میوه تعارف می کردیم یا موضوعات تکراری مثل آب و هوا و گرانی مورد بحث ما بود تلوزیون هم روشن بود و داشت پیام بازرگانی پخش می کرد. در همین حین پسر مهمون اومد از ظرف میوه سیب برداره یهو یه صدای ناجوری ازش خارج شد .  بنده خدا از خجالت سرخ وسبز شد ما هم زیر زیرکی داشتیم می خندیدیم که از تلوزیون پخش شد:\n\"یه دونه دیگه, یه دونه دیگه, یه دونه دیگه\"\nما هم دیگه نتونستیم جلوی خودمون روبگیریم. وهمه از خنده منفجر شدیم .\nو اینگونه بود که جو عوض شد و مجلس شادو صمیمی شد.",
    "یه بار با ذوق و شوق شروع به درست کردن معجون کردم موزو له کردم پسته و گردو مغز کردم با شیر تو مخلوط کن ریختم وقتی تموم شدو شیرینیشو اندازه گرفتم  ریختم تو لیوانو خیلی قشنگ سینی بدست رفتم پیش خانواده همه استقبال کردن و حسابی تعریف و تمجید خلاصه خواهر بزرگه(به قول من خر ارشد)با نزدیک کردن لیوان به دماغش میگه فاطمه اینا خرابه دامادمون تمام لیوانو سر کشید آخرش گفت یه مزه ی بدی میداد آقا لیوانو برداشتم یکم مزه کردم چشتون روز بد نبینه شیرا خراب بود \nفایدش یاد گرفتن بعضی فحش ها از زبان مادرم هنگام دور ریختن معجون بود \nالبته خواهر وسطیه (به قول مامانم خر وسط)پیشنهاد داد تا یه ساعت صبر کنیم اگه دامادمون مرد که ما نخوریم اما اگه نمرد بخوریم که خب...",
    "اقا دو سال پیش عید بود خونه مادربزرگم مهمون میومدن در حد نمیدونم چی چی یه بار یه مهمون اومد من هم با پسر دایم ماشالا شدیم کلفت خانواده پذیرایی در حد خفن اینا که رفتن هیچ کی خونه نبود من و پسر داییم داشتیم داد میزدیم یهو بابام مثل رستم اومد تو منو پسر داییم مثل خر ترسیدیم رفتیم این اتاق اون اتاق یهو بابام گیرمون اورد یه جیقی زدیم پسر دایی نامرد ولم کرد از پنجره اتاقه پرید بیرون",
    "اقا ما یبار در زمان کودکی ی بسته ترقه سیگاری خریدیم و در حال بازی بودیم  که جو گرفتمون و ترقه رو پرت کردیم هوا رو هوا  ولی تا  زمین  و افتاد توی لباس ی پسر و بوممممممممممم من فرار، کردم ولی خدارو شکر از برادرش فقط یک چک با شدت 1000مایل بر ثانیه به گوشم زد و 90 سانتیمتر تو رفت و سه تا دنددونم شکست وتا20دقیقه بی هوش بودم حالا خوبه  فرار کردم وگرنه پدرش می گرفتم می مردم.و از اون به بعد دست به ترقه نزدم :|",
    "یکی از دوستان بابام میگفت:ده سال پیش نمیدونستم ژله چیه. رفته بودم سوپر مارکت. یه خانمی اومد گفت پودر ژله میخوام.ما هم اومدیم کم نیاریم گفتم 2 تا بسته هم به من بدید. رفتیم خونه حسابی تو اب حل کردیم ومثل شربت لیوان لیوان خوردیم .بعد یه مقدار زیاد اومد گذاشتیم تو\nیخچال.فرداش اومدیم بقیش رو بخوریم دیدیم سفت شده و میلرزه.گفتم حتما خراب شده ریختمش دور^__^",
    "گوگاعيل كيست ؟؟؟؟!!!!\n.\n.\n.\n.\n.\nفرشته اي است كه در آخِرت چيزهايي كه در گوگل سِرچ كرده ايد را كف دست خدا میگذارد\n\nمی خندین؟ وقتی همین گوگاعیل اشکتونو در آورد بهتون می گم",
    "یه لحظه تصور کن :\n\n\" داری غذا میخوری یهو متوجه میشی تو لقمت که الآن داری میجوییش موئه\n سر موئه رو میگیری تا بکشیش بیرون میفهمی که کار از کار گذشته چون سر دیگه ی موئه تو معدته هیچی دیگه همونطور که زیر لب مشغول مستفیض کردن جد و آباد صاحاب موئه هستی با تمام وجودت سعی میکنی لقمه ی مو آلود رو قورت بدی ! پس از چن دقیقه تلاش طاقت فرسا بالاخره لقمه ئه پایین میره .... \"\nحالا گرفتی من بخبخت امروز موقع سحری خوردن چه حسی داشتم ؟؟؟؟؟؟؟\nلامصب لقمه ئه پایین نمیرفت که ! از الآن واسه ادامه ی مراحل گوارشیم عزا گرفتم *^_^*",
    "دیروز حوصلم سر رفته بود. یه دفعه دیدم صدای اس ام اس گوشیم اومد با خیال اینکه بازم اس ام اس تبلیغاتیه اهمیت ندادم بعدش دیدم گوشیم داره زنگ میخوره. برداشتم گفتم الو دیدم صدای فین فین میاد. حالا مکالمه رو داشته باشین:\nاون:الو سلام (با صدایی که مشخص بود گریه کرده)\nمن:سلام. خوبی؟ اتفاقی افتاده؟\nاون:آره میدونی چیه از همه پسرا بدم میاد!!!\nمن:چراااا؟ چیشده عزیزم؟\nخلاصه تعریف کرد فهمیدم دوس پسرش بهش خیانت کرده حالا کلی درد و دل کرد از بی توجهی مامان باباش گفت از تنهاییاش گفت منم تا میتونستم دلداریش دادم و باهم پای تلفن گریه کردیم آخرش برگشته میگه:\n-تو خیلی خوبی مهسا اگه تو نبودی من چیکار میکردم؟\nمن:قابلی نداره عزیزم هر وقت دلت گرفت بیا پیشم با هم حرف بزنیم. \nبعد چن لحظه قیافم اینجوری شد: ؟؟؟\nمن:ببخشد عزیزم ولی من مهسا نیستم!!\nاون:چرا؟ مگه تو مهسا فلانی نیستی؟\nمن:نهههه \nخلاصه طرف خودشو معرفی کرده دیدم اصلا من شخصی با این اسم نمیشناسم آخرش فهمید اشتباهی گرفته تند خدافظی کرد.\nحالا امروز دوباره زنگ زده میگه دوس پسرم ازم میخواد ببخشمش حالا چیکار کنم؟\nمن :ا",
    "داداشم چهار سالشه رفته پیش کنار پنجره داره با دوست دوخترش حرف میزنه از میپرسم با کی حرف میزنی میگه با دوستم مشکلیه.........مشکلی داری  ازخونه من برو بیرون",
    "سوتی دادم بد!!!\nاز سفر برگشتیم،عمم اومد خونمون بعد سلام و احوال پرسی بهم میگه : سفر خوش گذشت ؟\nمن: بله...جای شما خالی،جاتون خیلی قرمز بود!!!!(توجه کنید،قرمز!!!)\nعمم:قرمز؟!؟!\nفهمیدم گند زدم...\nمن: نهههه...ینی راستش....جاتون خیلی زرد بود!!!!\nخواستم درستش کنم بدتر شد(حکایت ضرب المثل ریدم آب قطه)\nکه خود عمم بدبخت فهمید اون رنگه یادم رفته گفت: عزیزم میگن جاتون سبز بود.\nالان که فکر میکنم میبینم خوبه نگفتم قهوه ای بود!!!\n\nنتیجه اخلاقی: عمه های خود را دوست بدارید و بترسید از روز رستاخیز!!!",
    "اغا ما چن روز پیش رفتیم امتحان رانندگی بدیم بعد با ماشین رفتیم سر محل ازمون ماشین رو یه جایی پارک کردمو رفتم وایسادم تا نوبتم شه خلاصه نوبتم شد و رفتم نشستم خیلی هم خوب رانندگی کردمو افسرم خیلی خوشحال گفت قبول شدینو منم که عین خر ذوق کرده بودم حواسم نبود که ای کاش لال میشدم گفتم ببخشید من ماشینمو همین نزدیکیا پارک کردم میتونم برم اونجا پیاده شم یه هو دیدم افسره پرونده رو باز کرد قبول شد و خط زد نوشت رد شد گفت بدون گواهی نامه میشینی پشت ماشین هیچی دیگه منم عین باد کنک باد دررفته رفم برا دور بعد \n\nقوزمیت خوو دیدی که خوب رانندگی کردم حالا میدادی قبولی رو دیگه الهی گواهی نامه بچت سولاخ شه :(",
    "چند سال پیش رفتم مغازه ای که بچگیام میرفتیم خرید آخه حدود 10 سال بود از اون محله رفته بودیم.پسر صاحب مغازه زل زده بهم منم با حیا سرخ و سفید میشدم یهو برگشته به باباش میگه شناختیش اونم گفت آشناست ولی یادم نمیاد پسره میگه همونه که ازاین بیسکویت دونه ای ها میخرید نصفشو میخورد مابقیشو پس میآورد میگفت به جاش آدامس بده.\nخب تقصیر من نبود که مامانم واسه آدامس بهم پول نمیاد\nتازه اون وقتا 5-6 ساله بودم هوشم تو حلقتون",
    "دیشب خواب دیدم رمز اکانت فور جوکم یادم رفته نمیتونم بیام \nجیغ زدم از خواب پریدم\nمامانم：چی شد؟!\nمن：خواب بد دیدم:-(\nمامانم：نترس خواب بوده حالا چی دید؟!\nمن：رمز فورجوکم یادم رفته بود پیدا نمیکردم\nجوری چپ چپ نگاهم کرد که از اینکه از خواب بیدار شده بودم پشیمون شدم\nمامانم:O\nفورجوک:-D\nخودم;-)",
    "***m@hsssss***\n\nخداوکیلی شمام بچه بودین بعد از اینکه موز میخوردین پوستشم لیس میزدین یا فقط من تا این حد داغوووون بودم؟!؟!؟!\n\n\n\n\nمهشا کوشولو ^.^",
    "اغا یه خاطره توپ دارم واستون.\nحدودا ده سالم بود.برای اولین بار بابام بهم گفت برو نون بگیر.منم که تا حالا نون نخریده بودم گفتم باید چیکار کنم؟\nگفت:برو تو صف وایستا هرکی که اومد بگو نفر آخر منم.\nاغا منم قبول کردم و رفتم.\nتو صف بودم که هرکی میومد بهش میگفتم نفر اخر منم.\nخلاصه نوبت من رسید و نونارو گرفتم و میخواستم برم که حدودا ده نفر باهم دعواشون شد که من بعد از اون بچه بودم و الان نوبت منه.\n\nاونجا بود که تازه فهمیدم چه گندی زدم و مثل موشک شهاب در رفتم.",
    "♥김주희♥\n\nاینم یه خاطره ی واقعی از منه بدبخت فلک زده:|\nچند وقت پیش بابام و داداش بزرگم با هم دعواشون شد،منه احمقم خواستم پا در میونی کنم واسه آشتی-_-\nداداشم اومده بود پیش بابام واسه عذر خواهی بابام هم قبول نمی کردم،اومدم بگم باباجون ولش کن ارزش نداره بزار بیاد دستتو ببوسه،به جان خودم نمی دونم چه جوری شد یهو به بابام گفتم:گور باباش،پاشو دستشو ببوس قال قضیه کنده شه،این این کره خر حالا یه خریتی کرد:||\nبابام@_@\nداداشم:)))\nمامانم و سایر داداشام*___*\n.\nالانم تو بیمارستانم دارن پای بابامو از حلقم در میارن:)\nآخر هفته هم قراره کل فک فامیل جمع شن واسه پادر میونی من^___^\nعای لاو یو دد:O",
    "اون موقع که تازه موبایل اومده بود فکر می کردم هر کس هر زنگی روی موبایلش بذاره وقتی بهش زنگ می زنی هم همون آهنگ پخش می شه. یه بارم زنگ زدم به موبایل یکی از آشناها که ببینم آهنگ پخش می شه یا نه! دیدم مثل تماسهای معمولی داره بوق می زنه. کلی حالم گرفته شد! \nفکر کنید من چه بچه نابغه ای بودم که از اون موقع فکر آهنگ پیشواز بودم!!!\nیکی منو کشف کنه!",
    "ما کلا معلمای باحالی داریم\n\nیه روز داشتیم با یکیشون صحبت میکردیم صحبتا که تموم شد برگشت و رفت\n\nیکی از بچه ها یه صدایی در آورد معلمم شنید برگشت o_0\n\nمعلم: این صدایی که داد صدای سیفونه ها :)\n\nدوستمون: آره خوب کشیدم داری میری پایین:))))",
    "E.A\nجاتون خالی عید قربان رفتیم یکی از روستاهای استان گلستان به دعوت دوست بابام که بیاید و  اینجا مراسم ما رو ببینید.\nاونجا گاو قربانی کرده بودن و هرکی میومد واسش گوشتشو کباب یا آب پز میکردن.(البته بگم که ما با خونواده عمم رفتیم)هرجا که رفتیم این شوهر عمم سفره رو درو کرد و منم گفتم حتما خوبه که میخوره.\nشب که همه خواب بودن از خواب بیدار شدم که حالم بده.رفتم سمت در تا برم گلاب به رویت که بابام دستمو گرفت و فک میکرد که دزدم.اگه مامانم نبود تو اون تاریکی کتک رو خورده بودم.\nخلاصه صبح همه منو اینجوری(0-0)نگاه میکردن که این چشه چرا اینجوریه؟",
    "خاطرات بي مزه؛\n\nيه بار امتحان عربي داشتيم منم هيچي بلد نبودم،\nبرگه رو که گرفتم ديدم 0ميشم،\nبا خودم گفتم بذار مسخره بازي در بيارم،\nچند تا سؤال ديدم که نوشته بود جمله هاي عربي را به فارسي روان ترجمه کنيد،\nمنم روان رو خط زدم نوشتم پشتو...\nشد به فارسي پشتو ترجمه کنيد!\nهيچي ديگه تو جواب ترجمه همينجوري حروف رو با هم قاطي کردم و کلمه و جمله هايي نوشتم که هيچ معنايي نداشت،\nاستاد که ديد گفت اينا چيه نوشتي؟؟\nگفتم به فارسي پشتو نوشتم!\nاز کلاس بلاکم کرد بي جنبه!!!\n(Toonawi)",
    "دوباره گیدورا کوچولوم من\nیه گیدورا دارم مدل 92 ، 20 روز دیگه میشه 2 ساله .\nاز اول ماه رمضون کشف کرده که من دیگه باهاش روزا غذا نمیخورم ، هر خوراکی که دستش میرسه میاد میگه مامان تورو خدا بخور یکم بخور دیگه!\nمنم بهش میگم نه مامانی من روزه ام نباید بخورم.\nبعد رفته به عروسکش شکلات داده میگه من نمی خورم ، روزه ام ، شب که شد غذا می خورم . تو بخور خوشگلم!\nحالا هر کاری میکنم دیگه صبحانه و نهار نمی خوره ! موندم چه طاقتی داره!",
    "**************abas_m223******************\nبـه مـرگ عـبـاس اگـه خـالـی بـبـنـدم ^_^ \nدخـتره از بـچـه هـای فـورجـوک پـی ام  داد :\nسـلام عـباس اقا یـه سـوال داشـتـم مـن وایـبـرمـو پـاک کـردم ولـی اکـانـتـش هـسـتـش مـیخـوام اکـانـتـش پـاک بـشـه نـمـیدونـم چـیـکـار کـنـم . یـعـنی اکـانـتـش تـو گـوشـی یـکـی دیـگ مـی بـینـم هـسـتش ولـی تـو گـوشـی خـودم هـیـچـی نـیـس!!!\nمن:سـلام خـب اول بـایـد نـصـب کـنـی بـعد بـری داخـل بـرنـامه دیـلیت اکـانت کـنی !!!\nدخـتـره: خـب الان مـن چـیکا کـنم بـه نـظرت مـیـشـه از گـوشـی دوسـتـم از طـریـق زاپـاتـا بریزه؟؟؟\n((طـفـلی مـنظـورش بـرنـامـه زاپـیـا بود!!! ^_^ ))\nمـن: آره از زاپـاتـا بـریـز بـعـد پـاک کـن !!! :)) \nدخـتـره: راه دیـگ نـداره؟؟؟  \nمـن :چـرا یـا از زاپـاتـا یـا از شـاراتا (شر ایـت) بـگو بـرات بـریـزن نشـد بـرو از بـازارا دانـلود کـن !!! ^_^  \nدخـتره: اوکـی مـرسـی نـمـاز روزه هـاتون قـبول \nمـن: هـمـچنـین ....\nخخخخخخخخ",
    "{{پست اولی}}}    ۶ سالم که بود شبا داداشم ک می خواست بره اب بخوره تو تاریکی راه میرفت منم به محضه اینکه اون پا میشد منم بیدار میشدم…\nخلاصه یه روز داداشم بی سر و صدا پاشد رفت دست شویی دمه دست شوییمون یک چراغ ابی هست..\nمنم صدا رو شنیدم بیدار شدم…\nبعد از این که داداشم اومد بیرون دیدم ی ادم با چهره سیاه تو نور ابی داره میاد طرف من …\nمنم از شدت ترس بلند شدم لیوان ابی که بغلم بود و پرت کردم طرفش …\nچشمت روزه بد نبینه همچین خورد تو سرش که اصلا یادش رفت اسمش چی بوده\n\nلایک:ترسو\nلایک:ایول …",
    "اقا اینی که می نویسم داغ داغه مال همین ده دیقه پیش\nاقا ده دقیقه پیش یعنی ساعت 5:10 ما یه صدایی از اطاق برادرم و خانمش شنیدیم و مادر بنده که خواب بود ناگهان در یک حرکت سامورایی در اتاق و باز کرد و دیدیم بعله پنکه سقفی افتاده بود روی پایه برادرم حالا مادر بنده چی کار کنه خوبه ؟؟\nفوری رفته اب قند درست کرده که اونا بخورن حالا از مادرم اصرار از اونا انکار که نمی خوریم \nیکی نیست بگه مادرم وقتی نمی خوان روزشون رو بشکنن چرا اصرار می کنی که اخرش همشون خوردن(بعله مادرمم خورد)\nحالا واکنش من نسبت به این واقعه\nدر اولین حرکت پنکه ی اتاق خودم رو خاموش کردم \nبعدم برگشتم سر نت\nیعنی تا این حد ادم خانواده دوستی هستم من ^_^\nفقط یه سوال اگه خودم رو از روی پشت بوم پرت کنم پایین بعدش می تونم روزم رو بشکنم یا نه؟؟؟\n.\n.\nاقا لایک کن\nیادمه یکی تو لایک کردن کوتاهی کرد بجایه پنکه هواپیما افتاد روش 0_O",
    "ﻋﺎﻗﺎ ﺟﺎﺗﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺎﺳﯽ ﺑﻠﻨﺪ(ﭘﺮﺍﺩﻭ)\nﺍﻭﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻣﻨﻢ ﺗﻮﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺎﺳﯽ ﮐﻮﺗﺎﻫﻢ ( ﭘﺮﺍﯾﺪﻭ) ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ\nﯾﻬﻮ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﻭﺩﺍﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮔﻔﺖ ﻋﺎﻗﺎ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺍﯾﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﺎ ﻫﺴﺖ؟\nﺩﯾﺪﻡ ﺍﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻑ ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﺑﯿﻮﺗﯿﻔﻮﻟﯿﻪ\nﮔﻔﺘﻢ ﺑﻌﻠﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﺑﺒﺮﻣﺖ ﺍﻭﻧﺠﺎ\nﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﻃﺮﻑ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﺪﺍ\nﯾﻪ ﺗﯿﭗ ﺍﺳﭙﺮﺕ ﺑﺎ ﯾﻪ ﮐﻼﻩ ﻣﺎﺭﮎ ﻭ ﮐﻔﺸﺎﯼ ﺍﺳﻤﺎﺭﺗﯿﺰﯼ\nﺧﻼﺻﻪ ﺍﺻﻦ ﻋﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ\nﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ بنزین ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻭﺍﺳﺶ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﻫﯿﭻ ﭘﻮﻟﺸﻢ ﺣﺴﺎﺏ ﮐﺮﺩﻡ\nﺧﺎﻧﻤﻪ ﻫﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﯿﮏ ﻭ ﻣﻮﺩﺏ ﺍﺯﻡ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ ﺷﻤﺎﺭﻣﻮ ﺑﺰﻥ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﯿﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﯿﻖ ﺷﯿﻢ\nﺍﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺣﺎﻝ ﻣﻨﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺭﮎ ﮐﻨﻪ\nﯾﻪ ﺧﺮ ﺭﻭ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺗﯽ ﺗﺎﭖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺮ ﺫﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻕ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺟﯿﮕر\nﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺍﺳﻤﺘﻮﻧﻮ ﭼﯽ ﺳﯿﻮ ﮐﻨﻢ\nﮔﻔﺖ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﮐﺎﻣﺮﺍﻥ ﺍﻣﺎ ﺷﻤﺎ ﮐﺎﻣﯽ ﺻﺪﺍﻡ ﮐﻦ!!!!!!||\nﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺎﮎ ﺩﻭ ﻋﺎﻟﻢ ﺗﻮ ﺳﺮﺗﻮﻥ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﮐﺮﺩﻧﺘﻮﻥ!¤\nحداقل پسرتون با این وضع می‌فرستین بیرون یه علامتی چیزی روش نصب کنین بفهمیم پسره ¡",
    "چندروز پیش رفته بودیم پارچه فروشی اتفاقا فروشندش یه آقای مسن سیده!\nما(من و مامانم)داشتیم پارچه انتخاب میکردیم خانومه بغل دستیمونم گفت یه پارچه براش بیارن(ناگفته نماند مغازه خیلی خیلی شلوغ بود و همه چسبیده به هم ایستاده بودن)\nخلاصه خانوم بغل دستی مامانم یه پارچه گرفت و خلاصه پسندید و... .از آقاهه پرسید این پارچه چروک میشه؟!\nآقاهه گفت ایشالا خودت چروک نشی!!ایشالا اخلاقت چروک نشه!!و...\nخانومه از مامانم پرسید سوالشو،مامانم هم چون خیاطی میکنه گفت معلومه که میشه!!\nخانومه هم پارچه رو نخرید و رفت\nحالا این بماند،فروشنده به مامانم گیر داد چرا نون مارو آجر میکنی!!\nحالا شما بگید،به دست آوردن روزی با نگفتن حقیقت و به اشتباه انداختن ملت کار خوبیست؟!\nببخشید طولانی شد ولی بچه ها یه ذره انصاف هم چیز خیلی خوبیه!!",
    "از بچه خواهرم تو مدرسه پرسیده بودن شغل مادرت چیه گفته بود مهماندار . پرسیدن جدی !کدوم شرکت هواپیمایی؟ گفته بود بابام هر شب با یه عالمه مهمون دوستا و آشناهاش می یاد خونه, مامانم همش باید مهمانداری کنه .کارش شده همین",
    "دیروز تواین هوای گرم ماه رمضون اومدم یه ساعت بخسبم...مامانم اومد پنکه واسم روشن کرد ورفت...نیم ساعت بعدش پدربزرگوار اومد پنکه روخاموش کردورفت...اونوخ الان 4 روزه مادرحال بحث باپدریم درمورد اینکه چرابهشت زیرپای مادرانه...اخه باباجان تورویه هکتار برزخ بایدبذارن زیر پات",
    "یه روز تو صف خودپرداز با یکی دعوام شد (لفظی)\nنا محسوس مث ژله میلرزیدم\nبعد یکی از درون بم میگف ممد کماندو ( حالا تو فک کن پاندا کونگ فو کار ) تو میترکونیش ، اره میتونی\nیکی دیگه میگف نه خر نشو پسر داغونت میکنه\nخلاصه ختم به خیر شد\nاومدم خونه گفتم مامان با یه کله خری دعوام شد اون یارو از سیبیلوها بودا ، دید من از اون خرترم کوتاه اومد\nیه رستمی شده بودم اون موقع ‎:D\nخودمΘ_Θ",
    "دقت کردین\nبعضی افراد طاقت دیدنه موفقیت بقیه روندارن \nتا میبینن یکی از خودشون بالاترو بهتره  سوژه اش میکنن \nخیلی مسخره ان این دسته از افراد",
    "فقط شما وقتی معلمتون میگفت شعر حفظ کنین بعد فرداش که میومدین شعرو حفظ نکرده بودین مختون از مخ انیشتین قوی تر میشد یا فقط من اینتوریم؟!؟!؟\n یادش بخیر یه شعر چهارده بیتی رو توی دو دقیقه و پنجاه و هفت ثانیه حفظ کردم!!!!\n تا تو موقعیت قرار نگیرین درک نمیکنین.......\n لایک کن برات دعا میکنم اینجوری شی.......\n خخخخخخخخخخخخخخخخ",
    "پارسال رفتيم مشهد براي زيارت و ديدن فاميل بابام\nتقريبا 12 سال ميشد كه نديده بوديمشون\nبچه بوديم بين همبازيا يه پسري بود به نام افشين كه خيلي چاق و تپل بود و همش مامانش ميگفت اينقدر نخور!!!!\nمنم طبق تصوير ذهني اي كه از بچگي داشتم فكر ميكردم كه حالا بايه پسري روبه رو ميشم با حداقل 120 كيلو وزن \nخلاصه همه اومدن سلام احوال پرسي كرديم غير از افشين!!!\nبه مامانم گفتم پس افشين كدومه؟؟\nمامانم گفت پيش خواهرش شيرين وايساده\nحالا منO_0 يه پسر خوشتيپ و قد بلند و خوش هيكل يه چيزي تو مايه هاي اين سوپراستارا ديدم\nيه دفعه جمع ساكت شد ومنم حواسم نبود\nبلند گفتم نه بابا افشين الان لااقل بايد 120 كيلو باشه^__^\nهمه فاميل زدن زير خنده\nحالا من :|\nافشين O__0\nسايرين حاضر در سالن :)))))",
    "من کلا معروفم به خنده هام یعنی خیلی خیلی کم پیش میاد تو صورت من لبخند نباشه\nمامانم نشسته بود آلبوم من نگاه میکرد  بابام هم داشت تلوزیون نگاه میکرد\nمامانم：آقا بدو بیا یه عکس پیدا کردم این دختره نیشش بسته است!!!!!\nبابام با دو امد：مگه میشه؟!مگه داریم؟!\nحالا عکس مال۴سالگیمه نمیدونم چرا بغض کرده بودم!!!!!!!!!\nمن:-(\nخوش اخلاقیم@_@\nرامبد جوان که این همه میگه بخندیدo_O\nمامان و بابام:-)\nآیا مسخره کردن یک فروند دختر خوش رو کار خوبیست؟!آیا من هم باید به دنبال پدر و مادر واقعی خود بگردم؟!!",
    "یه بار با دوستم رفته بودم رستوران من کوبیده سفارش دادم دوستم کباب برگ سفارش داد .وقتی غذا رو آوردن برای دوستم هم اشتباهی کوبیده آورده بودن .دوستم گفت آقا من که کوبیده سفارش نداده بودم من نکوبیده می خواستم. گارسون اینقدر خندید که پهن شد کف زمین .  بعد که بلند شد رفت غذا رو بیاره من و دوستم دیدیم آبرو برامون نمونده از پنجره رستوران در رفتیم.",
    "یه بار سر زنگ ریاضی بودیم\nاقای ص اومد یه ۷ بنویسه شبیه کلاغایی که بچه بودیم میکشیدیم\nاون شکلی ۷نوشت\nمن اومدم بگم عه ما بچه بودیم از این کلاغا میکشیدیم\nبا صدای بلند گفتم:\nما کلاغ بودیم این جوری بچه میکشیدیم\nمن:ِD\n\n\nاون روز اشکه بچه ها از خندیدن به سوتی من دراومده بود\nخدایا منو از این بچه ها و مدرسه نگیر\nآمیـــــــــــــــــــن",
    "من بدبخت هر روز باید از گرما بیدار شم.یبار نشد بزارن یه خواب راحت بکنیم.اونم تو هوای 50 درجه ی دزفول.منم دیشب خواب دیدم لباس پوشیدم دارم میرم باشگاه.بگو خب،(یاد بگیرید از علائم نگارشی استفاده کنید.)رسیدم اونجا میبینم زیر لباسی که پوشیدم کلی ژاکت هست.شروع کردم هی ژاکت دراوردم هی ژاکت دراوردم تازه جالبیش اینه که بین اون همه ژاکت یه کافشنم بود.رسیدم به لباس آخری درش میاوردم دوباره میدیدم تنمه.بعد یهو از خواب پریدم.\nشبای احیا نزدیکه تو رو خدا همه مریضارو دعا کنید.بابا طچگر",
    "*************abas_m223********\nدوران دبـیرسـتـان کـه بـودم فـوتـبـال رو بـه صـورت حـرفـه ای دنـبـال مـی کـردم یـه بـار کـه از بـاشـگاه بـرمـی گـشـتـم دسـتـم یـه مـدال بـا حـکـم قـهـرمـانـی بـود اومـدم خـونـه پـدربـزرگـم مـنو دیـد صـدام کـرد عـبـاس جـان ایـن چـیه دسـتـت آقـاجون ؟؟؟\nگـفـتـم حـکـم قـهـرمـانـیـه آقـاجـون!!! \n گـفت بـابـاجـان قـهـرمـانی خـوبـه ولـی تـو زنـدگـیـت یـاد بـگـیـر پـهلـوون بـاشـی ایـن مـدال و حـکـم چـار روز دیـگ فـرامـوش مـیشـه ولـی اخـلاق خـوب هـمـیشـه مـونـدگـاره و از آدم بـاقـی مـی مـونه....\nیـه کـم بـه حـرفـش فـکـر کـردم خـیـلی روم تـاثـیـر گـذاشت جـوری کـه  دیـگ قـید قـهرمـانی و ورزش رو زدم و از  فـرداش رفـتـم سـفره خـونـه قـلـیون رو شـروع کـردم !!! :))",
    "مامانم تعربف می کرد میگفت دایی بزرگم  خیلی شر بوده چندین بار سرش \n\nشکسته بوده این خاطره مال آخرین واقعه اس :)))))))\n\nسر داییم شکست و بابابزرگم از اداره اومد و داییمو سوار ماشین کرد و رفت \n\nکه ببرتش پیش دکتر.\n\nدیدیم خدایا چقدر دیر کرده واسه چی نمیاد -____-\n\nبعد از چند ساعت که اومدن ازشون پرسیدیم چی شده چرا دیر کردین؟؟!!\n\nبابابزرگ : هیچی بابا سر را بهم مسافر خورد اول اونو رسوندم بعد اینو0__o\n\nهلاک این عطوفت پدریشم ینی ^_^\n\nلایک : سالم باشه ایشاالله",
    "عاقا پدرجان بنده امر فرمودن برو فلان روستا یکی از دوستامون یه مقدار وسیله داره براش بیار تا شهر و چند تا کار دیگه که باید انجام میدادم\n منم رفتم با اون بنده خدا داشتم صحبت میکردم یه توله سگی داشتن خیلی پارس میکرد منم خیلی سنگین و رنگین و متین به سبک مهران مدیری (سریال باغ مظفر) به توله سگه گفتم لال شو هاپو\n توله سگه هم کاملا ساکت شد و ما هم کارامونو انجام دادیم رفتیم پی زندگیمون\n دو روز بعد یارو زنگ زده به پدرجان گفته سگمون دو روزه پارس نمیکنه به پسرت بگو بیاد دوباره باهاش صحبت کنه که پارس کنه\n حالا شما خودت تصور کن این خانواده و ایل و تبار دنبال سوژه منو\n حالا وژدانن تو این دنیا به این بزرگی فقط همین سگه باید حرف گوش کن از آب دربیاد\n :lllllllllllllll",
    "با داداشم رفتيم تو يه سايت خريد اينترنتي محصولات تخفيف ويژشو نگاه ميكنيم رسيديم به يه تلوزيون قيمتش 130 ميليون بود!!! 0_0\nبعد تخفيف خورده بود شده بود 100 ميليون !\nبا داداشم به اين نتيجه رسيديم كه ما فقط تخفيفشو بگيريم ^_^\nداداشم كامنت گذاشت شماره حسابشو گفت تخفيف تلوزيونو براش واريز كنن ، فقط مدير سايت جوابمونو يه جوري داده كه صب تا حالا دارم دنبال معنيش توي گوگل ميگردم ، گوگل ميگه : روم نميشه جواب بدم . خيلي بي منطق بود خب ما فقط تخفيف ميخواستيم :)))",
    "اقا ديدين احسان عليخاني چ جوري داشت ميزد تو سر كله خودش كه من ي مليارد نميگيرم \n\n\nكم مونده بود اجر بزنه تو سر خودش :|\n\n\nو ما خشم اژدها رو ديديم :))))\n\n\nبه اميد بالانس و چرخ فلك زدن  عليخاني در ماه عسل ㄟ(ツ)ㄏ",
    "دست پخت زندایی من محشره در حدی که محشر هم براش کمه\nچند روز پیش افطار خونشون مهمونی زنونه بود قرار بود افطار داییمو بفرسته بیرون بخوره\nو از اون.جهت که هیچ کس به اندازه من خودشیرین و لوس برای داییش نیست من افطار بردم و پسر دایی نه سالم همراهم امد\nحالا داریم غذا مخوریم یهو پسر داییم وسط کوکو سبزی سنگ پیدا کرد(مال زرشک تو جوکو سبزی بود)!!!!!!گیر داد باید زنگ بزنیم به مامانم\nپسر داییم：خانوم باریکلا هزار ماشاالله گل کاشتی!!!وسط کوکو سبزیت سنگ بود \nزن داییم：چی؟!\nپسر داییم：همین دیگه دسپختت افتضاح بعد میگید چرا مردها از زنهاشون دلسرد میشن\nزن دایمم:-(\nمنo_O\nداییم@_@\nخود پسر دایی پرروم:-)\nخدا وکیلی اینا دیگه کین؟!",
    "خدا رو شکر ، خانوادگی سر سفره سحری نشسته بودیم هرکس یه چیزی میگفت همه سرشونو به نشانه تایید تکون میدادن منم خیر سرم خواستم تو بحث شرکت کنم گفتم همه چیز سحری یه طرف اینکه تلویزیون پیام بازرگانی نشون نمیده یه طرف !!! اصلا یه عالم دیگه ایه انگار!!! \nبلافاصله برنامه طب سنتی شبکه استانی 10 راه جلوگیری از یبوستو آموزش داد\n\nکلا من حرف نزم خیلی سنگین ترم .\nهر بار توجمع دهن باز کردم باعث ترور شخصیتم شد",
    "سلام اقا رفيقام بهم مي گن کله سنگي يعني کسي جرثت نداره بزنه به کلم وقتي چهار. سالمببومي خواستيم بريم مهموني د با سرعت دويدم رفتم تو ديوار کلم شيکست چند تا بخيه خورد بعد دوباره وقتي شيش سالم بود مي خواستيم بريم عرو سي اومدم از رو جدول برم افتادم کلم خورد به جدول شکست دوباره وقتي هفت سالم بود مي خواستيم بريم عروسي يه نيم ساعت قبل راه اوفتادن رفتم روي نيسان اومدم توت بکنم دولا شدم شاخه رو گرفم شاخه شکست کلم رفت تو ميله باربند نيسان شکست بعد کلاس چهارم بارون اومده بود رو سرسره از اينا که پيچ پيچيه رو دستش نشسته بودم سر خوردم از پشت افتادم کلم خورد تو اهنش رفتم تو کما بعد پنج دقيقه اومدم",
    "یه بار کوچیک بودم 6 یا 7 سالم بود .تو مسیر گناوه بودیم خانوادم و عمه هام هم پیشم بودن.وسط راه وایستادیم بنزین بزنیم منم حواسم نبود پرسیدم کجاییم داداشم که دو سال از خودم کوچیک تر بود با جدیت تمام گفت بنزین گاه!!!!!!!دو ساعت  بهش خندیدیم بعد براش توضیح دادیم که باید بگی پمپ بنزین بعد گفت باشه دو دقیقه بعد گفت امیرضا رفته بودیم پمپ بنزین گاه !!!! تازه وقتی داشتیم میرسیدیم دانشگاه(بابام استاد دانشگاهه) گفت داریم میریم دانشگاه خواب !!! اون روز مردیم از خنده.\n\nراستی یه چیزی همه ی دهه هشتادی ها به قول شما گودزیلا نیستن واقعا ناراحت میشم چند تا دهه هشتادی آبروی ما دهه هشتادی هارو میبرن\n\nمیدونم بی مزه بود ولی لایک کنید پست سومه",
    "يادش بخير اون اولاي دانشگاه  وقتي ميخواستم از تاكسي پياده شم با كلي ترس و دلهره كه نكنه رد شيم و روم نشه بگم پياده ميشم از صد متر قبل ميگفتم :آقا ببخشيد من  پايين پل هوايي صدمترجلوتر ماشينو ترك ميكنم،ممنون .....حالا بماند كه چقدررررررخجالت ميكشيدم٠٠٠٠\nبعدازيه ماه بيست متر مونده بود با دست اشاره ميكردم آقا من پايين اون پل هوايي پياده ميشم٠٠٠\nبعد از دوماه ميذاشتم وقتي چندمتريش بوديم ميگفتم زيرپل هوايي پياده ميشم٠٠٠\nچندوقت بعدش ديگه فقط با دست اشاره ميكردم ميگفتم زيرپل٠٠٠\nترم بعد فقط يه اشاره كوچيك ميكردم و خيلي سريع ميگفتم پل٠٠٠\nبعدش ديگه اصلا اسم پلو نمي آوردم با اشاره ميگفتم اونجا٠٠٠\nيه مدت بعدش ميذاشتم دقيقا وقتي ميرسيديم ميگفتم اينجا٠٠٠\nحالا ديگه اينم نميگم منتظرم تا طرف خودش بفهمه نگه داره،اخيرأ چند مورد دعوام داشتم ك راننده نفهميده و رد كرده٠٠٠\nآخه اين چ وضعشهههههه!!!??? چرا بايد همه چي به زبون بياريم  تا بفهمن!!!!!!؟؟؟چرا واقعأ؟؟؟؟؟؟ \nبي منطقم  خودتونين.....",
    "چند ماه پیش بود تو رستوران هتل مکه بودم( بله من مکه رفتم )منتظر ناهار بودم گارسون به بچه بقلیم غذا داد بعد فهمیدم بچهه غذا نمیخوره غدا رو باباش میخوره. دیدم گارسون داره با برنج میاد منم با اعتماد به نفس کامل دستمو بردم بالا برنج بگیرم! دیدم گارسونه داره با یه نگاه گوه اندر سفیه به من غذا رو میده به بقلیم:/\nرستوران تو سکوت معنا داری فرو رفت که بچه گوهش گفت بابا بابا بچهه خیت شد!!!!\nرستوران ترکید منم نه گزاشتمو نه برداشتم گفتم نه فربونت برم بابات عین خرس غذامو برداشت لامپا ترکید مردمم هلکوپتری میزدم کف رستوران منم با سرعت نور در رفتم#_#\nسلام این جا اتاقه هتله. در قفله ولی مرده داره عین گاو درو میشکنه منم تو کمدم شلوارمم قهوه ای شده\nای لاو یو فور جوک",
    "***m@hssss***\n\n\nاون کارتا بود زذه بودن رو صندلیامون تو روز کنکور.....\n.\n.\n.\nعاقا خداوکیلی عکس رو کارت شمام شبیه اورانگوتانی بود ک اسید پاشیده بودن تو روش یا فقط برا من اینجوری بود؟!؟!؟!\nب حضرت عباس من خودمو دیدم ی ساعتی رو تو شوک بودم...!!!اصن ی وعضی......",
    "همین دو دقیقه پیش بودا همسایه پایینی اومد آش آورده بود\nصدای قدم هاش میومد معلوم بود آروم داره میاد خیلی آروم\nمنم موقیعت حساس بود میخواستم سر حرف رو باز کنم بجای اینکه بگم سلام خوبین؟ بلند گفتم اااااااااااالللللللللللللللللللووووووووووو\nاینقد بهم زنگ نزدید سوتی دادم\nالانم  تو افقم گم شدم\nدوستان آدرس عباس مخالف کج رو بدید من مستقیم برم خونه آقای مستقیم",
    "سلام خدمت حضار گرانقدر(جو گرفتم !!!) ما یه گودزیلا که چه عرض کنم این به گودزیلا گفته میگ میگ داریم .\n حالا داشته باشین صحبت های اون رو با من (تبصره :6 سالشه ها و من 19 ) تو اشپزخونه داشتیم با مامان می حرفیدم امد از تو یخچال یه سری چیز برداشت بعد اومده رو به روی من روی میز داره مخلوط میکنه  به من میگه بجای این حرفای خاله زنکی بیا بهت 4 تا غذا یاد بدم بلکم یکی خل شه بیاد به خاطر دست پختت بگیره ببرتت از دستت راحت شم   .  من چی بگم ؟؟؟\nمن 0_o\nخود گودزیلاش ^_^\nحالا فک نکنین به فکر منه ها نخییییر بلکه منو سد راه خودش میدونه\nمن همسن این بودم به بابام میگم واسم از این مرغا بخر که تخم مرغ شانسی می زارن  \nمن چی بگم ؟؟؟؟",
    "احسان عليخاني تو يكي از برنامه هاي ماه عسل گفت من عاشق كساييم كه وقتي برنامم شروع ميشه ميگن اه باز اين....\nخلاصه اين ابجي ما عاشقش\nاز وقتي كه اين جمله رو شنيده وقتي برنامه شروع ميشه ميگه اه باز اين احسان عليخاني اينقد ازش بدم مياد ميشينه و با اشتياق برنامشو نگاه ميكنه\nمن:-/\nمامانم:-/\nابجيم:::::::-/",
    "بابام واسه افطار رفته بود شیر بیاره بخوریم دیدم \nبرگشتنی دو پاکت سیگار آورده\n بهش گفتم پدر من این چیه ؟\nگفت: رفتم مغازه تا خواستم شیر رو بیارم \nیه دختر اومد گفت: یه پاکت سیگار میخوام\nمنم روم نشد با این سنم شیر بیارم مجبور شدم دو پاکت سیگار بیارم.",
    "آقا سره کلاس عربی بودیم....دبیرمونم از این پر جذبه ها که نمیتونستی بهش نگاه کنی....ما هم که ارازل میز اخر میشستیم..دبیر هم عادت داشت قدم بزنه\nیه روز دوسته منو که از قضا بغل دستیم بود با چندتا از بچه ها برد پا تخته که درس بپرسه...درسته شر بودیم ولی جز شاگرد اولام بودیم...هیچی اقا دبیر درحال قدم زدن تو ردیف ما بود رسید به میز من یه نگاهی بهم انداخت منم سرم پایین بود و رد شد همین که رد شد منم ادای انگریلی برد رو  در اوردم یه دستمو مشت کردم و از جلو به غقب کشیدم و با لب خونی صداشو در اوردم که تمام دوستام به غیر از معلم متوجه شدن و ریز ریز خندیدن با لب خونی گفتم ووووووووووییییییییی یووووهاااا...در همون حالت که دستم رو هوا بود معلممون برگشت  چشمتون روز بد نبینه منم سریع شصتمو بالا اوردم و اشاره به دوستم که پا تخته بود گفتم اره اره نوشتم اوکی حله بیچاره دوستم داشت میترکید دبیرمونم یه نگاه بهم انداخت که ینی خودتی خانوم رحیمی..هیچی دیگه امروز رفتم کارنامه گرفتم بهم داده بود 18 جلوشم انگریلی برد کشیده بود...\nولی هرچی بود خیلی خوب بود سال دومم به خوبی تموم شد...از همین الان دلم تنگه واسه مدرسه و شیطونیامون اکیپی\nبه دبیرمونم یه عذر خواهی بدهکارم امیدوارم منو ببخشه بالا خره جوونیمو جاهل ^_^",
    "مامانـم زنگــ زده داری میای شناسنـامتو بیار\n_واسچـی مادرم؟\nاسممـو عوض کـردم، تو شناسنامه شماها هم بایسی تغییر کنه ،الان من مادر تو نیسم :|\nفعلن نمیتونی به من سفارش قرمه سبزی بدی :| زودتر اقدام کن\nبرم قربون سـازنده هاتــ که انقـد شیرین ساختنت:))\n\nاسم شناسنامه عوض کنی:|منو دوباره به فرزندی قبول کنی:| فـــدااااات بوس بوس=))=))",
    "فامیل:بزنم لهت کنم..\n\nعزیزم:با چوب یا کمربند؟\nفامیل:چوب\n\nعزیزم:تو سرم میزنی یا بدنم؟\nفامیل:تو سرت\n\nعزیزم:تو سرم زدی میمیرم یا زنده میمونم؟\nفامیل:زنده میمونی\n\nعزیزم : بیمارستان میلاد بریم یا اختر؟\nفامیل : اختر\n\nعزیزم : علتشو شکستگی اعلام کنیم یا ضربه مغزی؟\nفامیل : ضربه مغزی\n\nعزیزم : میرم تو کما یا اهدای عضو میکنید؟\nفامیل : اهدایه عضو میکنیم\n\nعزیزم : اول قلبم یا کلیم؟\nفامیل : کلیت\n\nعزیزم : تو یخ میذارید یا در جا اهدا میکنید؟\nفامیل : تو یخ میذاریم\n\nعزیزم : یخاش قالبی باشه یا از این تیکه یخا؟\nفامیل : ترجیح میدم الان بکشمت\n\nعزیزم : ی راست بهشت زهرا میریم یا سرد خونه؟\nفامیل : گم شوتا لهت نکردم\n\nعزیزم : با چوب یا کمربند؟",
    "از آپدیت امروز کلش اف کلنز دیگه نمیشه با اسپل رعد و برق دارک اکسیر رو زد و محافظت میشه ازش !\n.\n.\n.\n.\nحالا 5 سال دیگه:\nشما ها یادتون نمیاد...ما یه موقعی با اسپل رعد و برق دارک میزدیم !\nبقیه:اه پس تو هم از قدیمی هایی که\nمن:نه بابا من دارک نمیزدم من با رعد و برق گلد میزدم !!\n\n-_-",
    "فامیلی یکی از دوستام توی دبیرستان شادروانان بود معلم عربیمون هرموقع می خواست برای درس صداش کنه فامیلیش رو یادش میرفت می گفت خدابیامرز( همون شادروانان منظورش بود!) پاشو بیا پای تخته!!\nنه که ما استعدادهای درخشان بودیم مدیرمون همیشه سعی میکرد برامون معلمای استثنایی بیاره به قول خودش! دیگه بعضی وقتا زیادی استثنایی میشدن از این جور مشکلات پیش میومد!",
    "اسم اینترنت یکی از همسایه هامونو من  \"پارسونیل \" میخوندم ، پیش خودمم میگفتم خدایا آخه این چه اسمیه دیگه؟؟؟\nدیشب موقع خواب یکم فکر کردم دیدم \" پارس آنلاین \" اسمشه !!!!!!\n.\n.\n.\nنخند ، خو نمیتونستم بخونمش\n*_*",
    "دیشب خواب دیدم یه ماشین تو بانک ملی برنده شدم \n. \n. \n. \n. \n. \n. \n. \n. \nصبح برام پیامک اومده به دلیل \nدیدن خواب خوش و برنده شدن \nدر بانک ملی مبلغ 7500ریال از شما کسر میگردد...",
    "بابام نشسته کنارم با یه لبخند ملیح نگام میکنه \nمن o_Oاااه پدر چیشده ؟\nبابام ：آااه دخترم تو منو به ارزوم رسوندی \n(اثرات فیلم هندی موج میزد تو خونه )\nمن پاشدم به بندری رفتن یجا مایه مباهات شدم \nبابام ：روزی که از تو جوب پیدات کردیم آرزو کردیم یه دختر خل داشته باشیم \nمن :|\nجوب :|\nبقیه بچهای واقع در جوب @_@",
    "داشتم آهنگfaint گروه لینکین پارک رو گوش میدادم جو گیر شدم  صداشو تا ته بلند کردم ...خونه داشت میلرزید ..بعد که آهنگ تموم شد دیدم یکی داره هی پشت سر هم میکوبونه به در خونه ..درو باز کردم .این همسایه پایینیمون بود یقمو گرفت داد زد مگه تو مغز نداریییییی ساعت 2  بعدازظهر داری آهنگ میزاری من خواب بودم .نزدیک بود سکته کنممممممم.فکر کردم داره زلزله میاد.........\nصاف تو روش زدم زیر خنده یقمو ول کرد یه نگاه کرد بعد رفت...\nشما هم امتحان کنید با این آهنگ حال میده ...خخخخخ",
    "من هر وقت از درس خسته میشم بابام یا آوری میکنه که اگه نمیخوای بخونی بگیم خواستگار بیادجوری میخونم که  درس عبرت بچه های ملت میشم\nحالا دختر پسر عمه م از ۶سالگی به مامانش گفته：من بزرگ شدم قدم قد گاز شد میخوام شوهر کنم برای شوهرم غذا بپزم درس نمی خونما هی بگی درس بخون درس بخون\nخودش:-)\nمامان و باباش:-(\nنسل اینده مملکت@_@\nکلا ملت امیدوار به نسل اینده مملکتo_O\nمن سکوت میکنم لال شدم",
    "تو فیلم پایتخت تنها کسی ���تو خانواده ما ک میگه چوچانگ(راحله)زندست،مامانمه،پریشب ک ی دختره چینی اومد دم در خونه ارسطو،مامانم هول شد گفت:دیدین؟؟؟!!!دیدین گفتم زندست؟؟!!!!\nسووساانگ اومد،سوسانگ اوووومد...........\nمن",
    "یه روز سه تا نون بربری خریده بودم .فرزین (دوستم) رو دیدم نون میخواست یکیشو بهش دادم خواست پولشو بده نگرفتم بهش حالا یه شب شامو مهمون من باشید .\nقیافش خیلی باحال بود .میخواست نونو بکنه تو حلقم .میگفت حالا یه نون داده چقدر آدمو تحقیر میکنه اگه هیئت داشتی حتما نسل کشی میکردی..",
    "یه پنکک قهوه ای رنگ دارم شیشه اش شکسته شبیه مهر شده حالا بابا برداشته باهاش نماز خونده بعد نماز اومده میگه دخترم این مهره چرا خاکش همیجوری میریزه. بعد نگاه به پیشونیش کردم پنککی شده\nاوضاعی بود، دیگه روم نشد بگم باباجون مهر نیس\nخخخخ",
    "داداش گودزیلام از صبح تا حالا داره به داییم میگه برام آدامس بخر برام آدامس بخر ، شب که از سرکار اومد خونه یه بسته آدامس داد بهش گفت بیا اینو بگیر ؛ گودزیلام گرفت به بابام گفت بابا چون رو اعصاب دایی رفتم برام گرفت !\nمن 0 - 0\nبابام : نخیر چون دوستت داشت گرفته ، حالا برو بگو ممنون دایی\nگودزیلا : من برم بگم ممنون ؟ نه نمیخوادددد\nهمچنان من 0 - 0\n\nدر این جا بود که به نتیجه رسیدم که اینا گودزیلا نیستن هیولان",
    "@@@@@M.M@@@@@\n\nامان از دست تلبلیغات اینترنتی\nبعد از مدت ها فیلم مورد علاقه ام رو پیدا کردم میخواستم دانلود کنم که یهو حدود بیست سی تا صفحه تبلیغ باز شد :(( هر کدوم رو میبستی دوباره باز میشد :( با هزار مصیبت لینک دانلود فیلم رو پیدا کردم  وسط دانلود هم امون نمیدادند نامردا هی صفحه تبلیغ باز میشد :(( حالا اگه داد اشم بخواد بیاد اینترنت اگه یه صفحه تبلیغ باز شد من اسمم رو میزارم برگ  چغندر :))))داش عباس این تبلیغات اگه تو جیب شلوار کردیت جا میشه بدم بهت یه کاریشون بکن:))))",
    "والا من توقع از هیچکدومتون ندارم.همین که توی عروسیم بیاید وماروخوشحال کنید انگار یکی  یه دونه ویلا دوبلکس مبله تو کلاردشت با استخر و جکوزی و سرایدار واستبل خصوصی با اسب های اصیل بهم کادو دادین!!!\n\nهمچین شیک و مجلسی ازتون تشکرمیکنم که قراره توعروسیم بیایدا!!!!\nخدا به همه از این دوستا نصیب کنه!!!\n\nخخخخخ\n\n\n700وخورده ای لایک از دوتا پست توی سه روز چندتا لایک داره؟\n\nخدا قسمت شما هم بکنه.",
    "قبل از عید بود  با شوهر گرام رفته بودیم خونه مامانم کمکشون خونه تکونی\nعصر که شد یه چای نبات زعفرونی دبش ریختم گذاشتم رو میز.\nحالا من: عزیزم برات چایی ریختم بیا بخور\nشوهر جان: وای نمیتونم جون ندارم.\nمن: عزیزم بیا بخور تا جونت درآد(میخواستم بگم جون بگیری)\nشوهرم0_0.\nمن قبل از پی بردن به سوتی:-)\nمامانم (^_^*)\nمن بعد از پی بردن به سوتیo_O\n\n\n\nبابا جونم^_^",
    "دیروز رفتم ماشینمو بیمه کنم\nخانومی که اونجا کار میکرد بهم گفت امروز سیستم قطع شده فردا بیا بیمه نامه ات رو بگیر\nرفتم خونه فردای اون روز رفتم شرکت بیمه\nدیدم یه خانم خیلی خوشگل نشسته\nبهش سلام کردمو گفتم خانم دیروز یه خانم بی ریخت و زشت بهم گفت امروز بیام بیمه ام رو بگیرم\nبرگشت بهم گفت خودمم\nتازه الان میفهمم چه اثری داره این ارایش\nمن:(\nخانم توی شرکت:((((((\nبیمه نامه:$",
    "نام کاربریم رو عوض کردم گذاشتم خانم دکتر!اصن انگیزم به درس خوندن دو برابر شده! یعنی فقط رتبه یک دانشگاه هاروارد!!!\nوارد سایت که میشم میگه: خانم دکتر به بخش کاربری خوش آمدید!\nیه بار انقد جوگیر شدم کم مونده بود یه نسخه بنویسم بدم دستش!!!",
    "با مامانم بحثم شده با حالت جدی در اومده میگه: اینجوری رفتار نکن با من تویی که الان اندازه خرسی اندازه مرغ بودی بزرگت کردم!\n\nمن :|\nخرس :|\nمرغ :|\nگوشتهای وارداتی از برزیل :|",
    "قبل ماه رمضون رفتم خونه دوستم جاتون سبز میوه اورده مامانش برامون تو اتاق یه سبد پر البالو و گیلاس و الو و خیار و سیب  گلاب\nاز اون جهت که بنده هیچیم به ادمی زاد نرفته نمیتونم هسته این میوه ها رو نجات بدم قورتشون میدم  و سیب هم که فقط یه چوب تحویل میزم مامان دوستم کلی بهش سفارش کرد میوه بخوریداااااا و رفت \nحالا من نصف بیشتر سبد با هسته خوردم خیارم که عمرا پوست بکنم حیفه همینجوری دادم رفتتو خندق بلا مامان دوستم امد دید بشقاب من خالیه بشقاب دوستم پر هسته و پوست میوه است\nمامان دوستم به دوستم：ذلیل مرده خودت تنها این همه میوه رو خوردی به مهمون ندادی!!!!؟\nدوستم：نه مامان با هسته خورد:-(\nمن：نههههه میل نداشتم:-P\nدوستمo_O\nمامانش@_@\nمامانش：یعنی ابرومون بردی\nمن：شوخی کردم بابا خوردم هسته هاشو قورت دادم\nهیچی دوساعت بنده خدا قسم خورد تا مامانش باور کرد\nکلا مردم  آزاری تو خونمه میدونم خووووو چیکار کنم دانشگاه تعطیله دانشجوهام نیستن کیووو  اذیت کنم\nایا مردم ازاری کار خوبیست؟!ایا رفیق من کم طاقت اکست؟!ایا من شکمو هستم؟!",
    "ایها الناس (خواستم یه چیز جدید باشه) اقای همساده رو می شناسین؟ به جان خودم من بد شانس ترم الام میگم ببین  . ا\nامسال خیر سرم کنکور داشتم یه سال  از کار و زندگی زدیم نسشتیم کنکککککور خوندیم  شب قبل کنکور  نتونستم یعنی نزاشتن بخوابم  کنکور رو که خرابیدیم\nبعد کنکور گفتبم با دوستا بریم بیرون بچرخیم بادی به کلمون بخوره  هنوز بیرون نرفته بودیم زارت پخش زمین شدیم پام شیکست هنوز تو گچه بعد اون  اینترنت قط شد بابای ما هم افتاد رو دنده لج که من وصلش نمی کنم منم که حرف گوش کن !!!!\nتا اینکه امروز بعد از 5 روز پنجججججج روز بی اینترنتی و اوارگی از خونه خاله به دایی از دایی به عمه و اینااااا اومدیم فور جوک یکم روحمون شاد شه   هنوز صفحه بالا نیومده میبینی  تبلیغ زده جمع بندی کنکور در 20 روز  من چی بگم ؟؟؟؟\nخودمو بزنم خوبه ؟؟؟ \nیعنی الان له ام له له \nمن :|\nبازم من :  :(",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\nسلام نماز روزهاتون قبول.\nاقا ما پارسال قرار گذاشتیم بریم تهران دور دور با اقوام(ما تو یکی از شهرستانها ی استان تهران زندگی میکنیم) ما هم ساعتای هفت راه افتادیم.پسر عمم گفت من تهرونو عین کف دستم بلدم.ما هم گفتیم باشه .رفتیم همین که پامونو گذاشتیم تو تهرون گم شدیم .یه دختر سانتال مانتال  کنار خیابون واستاده بود .پسر عمم گفت  :خانم همت کجاست؟\nدختر هم برگشت گفت سر قبر بابات.(خیلی بی تربیت بود)\nپسر عمم هم  چشاش شد قد دهن اسب ابی.منم گفتم:ولش بریم از یکی دیگه بپرسیم .همینطوری رفتیم .خوردیم به ترافیک .یه ماشین خوچمل بغلمون بود .گفتم از این بپرس ببین میه چی.پسر عمم هم پرسید .یارو خیلی با شخصیت بود گفت:من میفتم جلو شما هم پشت سرم بیاید.اقا ما راه افتالدیم .این خنگ خدا(پسر عمم)میگه: تو رو خدا ماشینشو ببین عرضه نداره یه ذره تند بره .منم فهمیدم یارو اینطوری میره که ما گمش نکنیم هیچی گفتم.همین که افتادیم تو همت .عاقا ماشین گازشو داد رفت تو یک ثانیه غیب شد.\nاونم فهمید چه خبطی کرده هیچی نگفت .اما یدونه زدم پس کلش تا عمر داره دیگه نگه من تهرونو بلدم .حالا زنش هم هی فیس میومد که اره همه جارو این کف دستش بلده .منم اعاب داغون .یدونم زدم پسکله زنش تا دیه برا من تز شوهر دوستی بر  نداره.والا.",
    "ملت دو بیت شعر واس دوس دختراشون میگن ... دختره خر ذوق میشه که دوس پسرم شاعره :|\nاونوقت من یک دوست دختر دارم خودش رشتش ادبیاته ... شعر میگه !\nصبح تا شب میشینم لغت نامه دهخدا هم میزارم بقلم ... ده بیت شعر میگم . اخرشم که میبینه ، یک چش خوره میره میگه \"قافیه ها ایراد دره ، وزن نداره ... خلاصه ی کلام ر*دی به ادبیات این مرزو بوم \"\nارزو به دلم مونده یک بار تعریف کنه :| تریپ احساسی بیاد ... -_- \nخدایی اینم شانسه من دارم .",
    "آقا استادمون دیروز داشت یه مساله سختو واسمون توضیح می داد.این بیچاره هر چقدر توضیح داد ما نفهمیدیم.آخرش عصبانی شد گفت:خر هر چقدرم عر عر کنه صاحبش نمی فهمه..\n از استاد عزیزم واقعا ممنونیم که مارو صاحب فرض کرد و خودشو ... .",
    "آقا ما سوار تاکسی بودیم من پشت راننده نشسته \n\nاومدم کرایه بدم راننده برگشت پولو ببینه تا بگیره \n\nفکر میکنین.چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟\n\nانگشت کوچیکم رفت تو گوش راننده  \n\nبماند که ناخونم گوشش رو خراشش داد و خون اومد\n\nو اینم به ما ند تا خود خونه انگشتمو بالا نگه داشتم به جایی نخوره\n \nمکالمرو داشته باشید!\n\nمن_  اه یعنی ای وای ببخشید خوبید آقا؟؟؟\n\nیارو _ آره خانوم چیزی نشد که فقط پرده گوشم پاره شد  دست شما درد نکنه گوشم سبک شد!\n\nمن با ناراحتی تمام_ خواهش می کنم.!!!! یعنی ببخشید!!!!\n\nقیافه یارو.  :| \n\nمسافرانی که تازه متوجه صحنه شدند  . 0_0.   :-)))))))))) \n\nقیافه خودمو چون هم میخندیدم هم ناراحت بودم و هم به انگشتم که سرش سبز شده بود و \n\nچندشم میشد نتونسم بگم شرمنده!",
    "آخرین امتحان دانشگاه امتحان بچه های خودم بود داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه کمربند بستم ولی از زیر دستم رد کردم(حرفه ای هاش میدونن چی میگم ..... الکی مثلا من خیلی راننده ام) دیدم مامور راهنمایی رانندگیه گفت بزن کنار\nمامور：خانوم چرا کمربند نبستید؟!\nمن：بستم ایناهاش\nماموره：آهان خب مدارک ماشین لطف کنید\nچون کیفم خیلی کوچیکه مدارک ماشین توش جا نمیشه مدارک با برگه ها گذاشته بودم صندلی عقب قشنگ ۵دقیقه گشتم تا پیدا شد تصور کنید حالا بسته برگه ها رو میدادم بغل ماموره\nمامور بنده خدا：o_O\nمن：:-)\nمدارک دادم دستش دید کامله \nمامور：خانوم گواهینامه دارید؟!این تو نبودا\nمن：اوا اون تو کیفمه حالا کیفم کو؟!\nمامور：خانوم نمیخواد فقط راه بیافت\nخخخخخخ ایا من عصبانیش کرده بودم؟!ایا من شلخته ام؟!ایا مامور باید انقدر کم طاقت باشد؟!",
    "من که میدونم تو دوچرخه منو خراب کردی که من نرم بازی و ورزشکار نشم و دوروزدیگه بدنسالم نداشته باشم و نرم باشگاه وبه تیم ملی دعوت نشم مثل سعید معروف نرم توی تلویزیون و معروف شم و یه زن خوشگل بگیرم.\n\nآره میدونم حسودی نمی خوای زن من خوشگل تر از خودت باشه.\n\n\nمکالمه ی منه23ساله با داداش 10 سالم همین الان یهویی!!!!\nهمچین داداش باحالی دارم بخدا",
    "E.R\nسرم توى گوشيم بود مامانم گفت:\nپاشو به گلدونها آب بده !!!!\nبدون اينكه سرمو بلند كنم جواب دادم:\nبذار تو اين ماه مبارك حال گياهان كويرى رو درك كنن\nمامان چه قریبانه\n                      پرتم کرد از این خانه\nهم شکسته پایه ما \n                       من گشتم بی خانهههه )))*=\nداغونتم داری با ریتم میخونی....",
    "سلام به همه\n\nعاقا مامانمون بهم گفت برو مایع ضد عفونی کننده ی سبزی بگیر\n\nمارفتیم دم سوپری بهش گفتیم ،گفت داریم بعد چند ثانیه گفت\n\n منظورت بتادینه دیگه من دیگه حرفی ندارم فقط یه چیز تــحریـمـا \n\nبد اثر  گذاشته بد",
    "سلااااااااااام\n \nیه بار که مودمم خراب شده بود زنگ زدم پشتیبانیش لامصبو درست کنم خیر سرم. خلاااااااصه دیدم این کارا که این داره میگه بکنم پشت تلفن نمیشه انجام داد بدون اینکه به یارو بگم داشتم مینوشتم کاراشو که بعدا خودم انجام بدم کههههههه طرف برگشت گفت : خب الان یه صفحه باز شد بخونید واسم  من: یا جد گودزیلااااااا مگه قرار بود من چیزی بگم اصن.... هیچی دیگه منم نه گذاشتیم نه ورداشتم گفتم من انگلیسی بلد نیستم ( 18 سالمه هااااا) بدبخ که دهنش کف کرده بود گف یعنی واقعا یه کلمه نمیتونین بخونین؟ من:نه .بعد دو دقیقه سکوت برگش گفت کاری از دست من بر نمیاد شمام که.... ببخشید من پررو: خواهش میکنم اشکالی نداره حالا....خخخخخ",
    "اقاهه اومده با عفونت گوش و گلو داشتم معاینه اش میکردم گفت: منم از همکاراتون هستم!!\nگفتم: جدی؟ GP هستین؟ ( یعنی پزشک عمومی هستین؟)\nگفت: اینی که گفتی نمیدونم چیه! اما من تخصصم امپول زدنه! اینقدر خوب امپول میزنم که همه فامیل میان پیش من و میگن خیلی دستت سبکه!! حالا ادرسمو میدم دوست واشناهاتون هر موقع امپولی چیزی داشتن تشریف بیارن درخدمتم!!\nیعنی من اعتماد به سقف که چه عرض کنم اعتماد به عرش اینو داشتم.....\n.\n.\n.\n.\nنمیدونم دیگه! اما حتما یه حرکتی میزدم!!",
    "دوستم چن ماهی میشه بارداره منم تازه فهمیدم حالا مکالممون:\nمن:وااااااااای سلام سلام عشق خالش چطوره؟\nدوستم:علیک سلام خیلی ممنون مرسی منم خوبم\nمن:حالا کی حال تورو پرسید میگم عشق من چطوره؟\nدوستم:خوبه وروجک از همین الان منو کشته\nمن:ای جووونم الهی فداش شم ببین از گل بش نازکتر نمیگیاااااا\nدوستم:برو بابا لازم باشه دعواشم میکنم\nمن:شما خیلی بیخود میکنی\nدوستم:وااا الی\nمن:وااااا و مرگ همینکه من میگم\nدوستم:ناسلامتی من مامانشماااا\nمن:خوب منم خالشم\nدوستم:خو من بش نزدیکترم\nمن:ببین تو از لحاظ جسمی بش نزدیکتری من از لحاظ معنوی!!!\nدوستم:ینی چی\nمن:ینی من باش ارتباط روحی برقرار میکنم!!\nدوستم:هااااا چیییی\nمن:هیچی میگم مواظب نی نی کوشولوم باش\nدوستم0-o\nمن:)\nنی نی خوچمل خالش(^_^*)",
    "دخترعموم پارسال کنکور داشت زن عموم برای حفظ روحیه ش باهاش درس خوند کنکور داد که حس نکنه تنهاست...\nاز این مسله که دخترعموهه دوساله پشت کنکوره بگذریم\nو از این که زن عموی گرامی  ترم دو دندون پزشکی بهشتیه نیز بگذریم...\nب مامان جان میگم چه کمکی واس کنکور حاضری بهم بکنی؟\nمیگه همین که از خونه پرتت نمیدم بیرون بزرگترین کمکه^-^\nخدایااااااااا",
    "به رفيقم گفتم دو،سه ماه ديگه ميخوام 1ميليون بهت قرض بدم! رفيقم：خب که چي حالا!؟ من：هيچي ديگه الان لازمش دارم،پسش بده!!!!\nروش جديد و آبرومندانه ي قرض گرفتن...(اولين پستمه لدفن لايک يادتون نره)\n(Toonawi)(toonawi)",
    "عاغا من نشسته بودم تلوزيون ميديدم.\nبعد داشت ميان برنامه و اينا نشون ميداد،پايين يكيشون نوشت:اذان مغرب به افق تهران ساعت ٨:٣٤ . \nمنم چون قبلش مامانم ازم پرسيده بود تهران كى اذون ميگن،خواستم به مامانم بگم.\nاومدم بگم مامان تهران ساعت هشت و نيم اذونه، قاطى كردم گفتم\n ماااماااان افــــق ساعت هشت و نيم اذونه:|\nمن*_*\nاذان مغرب به افق تهران+_+\nمامانم•_•",
    "يادش به خيردوم را هنمايي يه معلم داشتيم خيلي اذيتش ميكرديميه روز سر كلاس ما بود كه زنگ خورد اينم ناراحتش خورد بود كه گفت گوسفندان بيرون يه سري رفتن بيرون .ماها كه تيز بوديم نرفتيم گفت الاغ ها بيرون باز يه سري رفتن ما مونديم ديگه دست اخر بدجور اصبيدشد گفت بريد نريد همتون. خريد",
    "واليبال ايران لهستان بود،عموم اينا خونه ما بودن،شام آبگوشت داشتيم،عمومم ماشالا تا جا داشت خورد!!!خلاصه شامو خورديم و مشغول تماشاي بازي شديم،صداي تلوزيونم خيلي زياد بود،يدفعه عموم بدو بدو رفت دستشويي!بيچاره خيالش راحت بود بخاطره صداي تلوزيون،ولي تا ايشون مشغول كار شدن صداي تلوزيون چند لحظه قطع شد!و صدا هاي مهيبي از مستراح به گوش ميرسيد!\nعموم كه فك ميكرد ما هيچي نشنيديم :)))\nما در حين عمليات :0 ما بعد از عمليات :||",
    "چند روز پیشا بیرون بودیم چنتا پسر چنتا دختر یکی ا دخترا پایین موهاشو ابی کرده بود هیچی اول که دیدیمش 1 ساعت خندیدیم بهش بد بهش گفتیم قد پولت رنگ کردی؟؟ رفتی ارایشگاه 10 تومن دادی گفتی خانم رنگ کن بنده خدا چند باری میخواست گریه کنه",
    "E.R\nداشتم صبونه میخوردم و همزمان تو چهار جوک بودم.\nمن:ماماااااااااااان.\nمامانم:دررررررررد.\nمن:مامااااان اون جوک رو از ماکروفر در بیار دارن میسوزن.\nمامانم:؟؟؟\nمدیونید اگه فک کنید بعدش بخاطر این که امتحان داشتم ولی\nبجای درس خوندن اومدم فور جوک و مامانم با دنپایی ابری گلدار\nاومد سراغم و الان جای دنپایی رو پام مییسسسوووززززه ه ه ه.\nچهار جوک ای لاو یو....(((=",
    "عاغا من یه خواهر دارم کلاس سومیه خیلی رو درس و مدرسه حساسه یه چند وقت پیش که وقت امتحانا بود این خواهر من ساعت چهار بعد ظهر خوابید هشت بیدار شد فقط من و خودش خونه بودیم ازم پرسید ساعت چنده؟؟؟؟گفتم هشت.\n گفت صبح یا شب؟؟؟؟؟منم چون میدونستم ساعت هشت صبح امتحان داره خواستم ی کم سر ب سرش بزارم گفتم صبحه...\nعاغا این ی جیغ فرا بنفش کشید رفت مانتوشو پوشید منم فقط داشتم بهش میخندیم یهو دیدم این داره زیر چشمی منو نگاه میکنه و ی چیزایی با خودش میگه...\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nهیچی دیگه  دستم  بهتره  چند روز دیگه هم گچ پامو باز میکنن کبودیامم که کم کم دارن خوب میشن فقط ی خرده شکستگی دماغم رو مخه بقیش حله شما خودتونو ناراحت نکنید",
    "تو دانشگاه رفتیم سر کلاس برای امتحان، حالا همه رو به من:\n- برسونیا\nمن: با اینکه من خودم هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم ولی باشه.\n- ببین من شماره سوال رو می گم تو فقط با دست جواب رو بگو (سوالا تستی بود)\nمن: باشه حواسم هست.\n- عه تو کلاس مایی، دمت گرم برسونیا\nمن: بابا تو که اونور کلاسی چجوری برسونم؟\n- به فلانی بگو اونم به فلانی می گه اونم به من می گه دیگه!\nمن: باشه.\n- عه تو هم اینجایی. دستت رو باز بذارها؛ خسیس بازی در نیاری.\nمن: باشه بابا، من کی خسیس بازی در آوردم؟\n- شوخی کردم. برسون.\nمن: باشه. حواسم هست.\n- ببین من فقط به خاطر اینکه تو می رسونی اومدم امتحان بدم ها. برسونیا.\nمن: باشه هر سوالی رو خواستی بگو.\nالان فهمیدین من شاگرد زرنگم؟؟؟!\n\nحالا همه اینا به کنار، یهو دیدیم یه نفر جلوی کلاس از خنده غش کرده. آره دیگه مراقب بود، اینقدر جوان بود نفهمیدیم مراقبه، همه حرفامونم شنیده بود. چشمتون روز بد نبینه. با هیچ کس کاری نداشت فقط زوم کرده بود رو من!\nخدایی خیلی سخته اینطوری امتحان بدی.",
    "یه بار تو کلاس سر درس فیزیک معلم داشت تعریفو میگفت همه هم ساکت مینوشتن تو دفتراشون ، یهو دست یه نفر گیر کرد به صندلی گفت آآآآی ، دوستمم که طبق معمول خواب تشریف داشت یهو از خواب بلند شد گفت مبارکه مبارکه بچه به دنیا اومد کلاس ترکید از خنده معلم هم تو عمود محو شده بود :))))",
    "@@@@@M.M@@@@@\n\nفرض کن پای کامپیوتر نشستی داری بازی میکنی بازی هم حساس مرحله آخر یهو همزمان بینی و سر و پات خارش بگیره  :(((( یعنی بدترین حالت ممکن پیش میاد :((((( از آموزش پارک دوبل به خانم ها هم بدتره :)))))\n.\n.\n.\n.\n.\nلایک فراموش نشه",
    "پسر خالم خيلي ادعاي با كلاسي داره\n\nاونروز داشتيم توي جمع درباره ي ميوه صحبت ميكردم ، يهو پاشد گفت اين ميوه هايي كه\n\nشما ميخوريد ارزون خريه و اينا\n\nميوه بايد پرتقال سامسونگ باشه !!!\n\nمحصول جديد سامسونگ :|\n\nپرتقال تامسون +|\n\nما :)))))))))",
    "اقاوقتی بچه بودم دایی ام چون مجرد بود خونه ما بود\nیه روز صبح که من سرماخورده بودم دایی ام چند بار به خاطر سرفه های من از خواب پرید\nدفعه اخر با عصبانیت گفت دیگه صدایی نشنوما\nمنم بچه حرف گوش کن، یه فکر خوب کردم وقتی سرفه ام میگرفت میرفتم سرم رو وسط تشک ابری، دو شک، پشتک (حالا هر چی شما میگید) میکردم و دل سیر سرفه میزدم \nصدایی هم به گوش کسی نمیرسید\nاون روز احساس میکردم یه مهندسی چیزی هستم برای خودم\nاصلا متفکر حرف گوش کنی بودما",
    "دیشب با بچه های دانشگاه شریف رفتیم استخر!!!\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nآقا ما شیرجه میرفتیم,اونا حجم آب از دست رفته رو حساب میکردن!!!!",
    "****************abas_m223********\nیه بار اول ابتدایی بودم معلممون داشت ﯾﻪ ﻣﻮﺭﺩﯼ ﺭﻭ ﺗﻮﺿﯿﺢ می داد ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﯽﺗﻮﻧﻪ ﺑﮕﻪ\nﭼﺮﺍ؟؟؟\n ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ خانوم ﻣﺎ ﺑﮕﯿﻢ ؟؟؟\n ﮔﻔﺖ ﺑﮕﻮ عزیزم\n ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ  ﭼﺮﺍ؟؟؟ :))\n ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺘﮑﻢ ﺯﺩ بیشوور",
    "از خواب بیدار شدم. از مسجد صدای اذان میومد. دویدم اشپزخونه شروع کردم به غارت یخچال . بعد امدم ببینم چرا کسی برا افطار نیومده خونه دیدم خورشید وسط اسمونه. \n من:))))))))))))\n خورشید:0000\n روزه:: ::",
    "مورد داشتیم طرف با یکی تصادف کرده...\nتو تصادف هیچکدوم چیزیشون نشده بعد پیاده شدن همدیگرو مث سگ زدن راهی بیمارستان شدن^_ ^\n(ایران مهد دلیران،ایران سرای شیران)",
    "یبار هم سر کلاس اجتماعی (تاریخ)بودیم معلم اجتماعیمون داشت در مورد ی فرمانده حرف میزد، فک کنم میخواست بگه : یا پیروز میشیم یا میمیریم ، گفت:یا کشته میشیم یا میمیریم!!!! اصلا کلاس پوشید تو اون لحظه",
    "اومدم خونه دیدم یه دفه تمام حجم اینترنتم تموم شده! (خدا نصیب هیشکی نکنه) داداشمو صدا زدم میگم تو چیزی دانلود کردی؟ میگه آره یه فیلم فول اچ دی یک ساعته فقط !! میگم آخه کروکدیل تو بیخود کردی تمام حجمو کشیدی! میگه الکی شلوغش نکن نوشته بود دانلود رایگان !!! به من ربطی نداره! !!!",
    "خاطرات منجمد شده\n\nآقا این خاطره مال پارساله\nاین پدربزرگ ما تلفن خونشون ایراد پیدا میکنه هرچی گفتم زنگ بزن کارشناس میاد میگفت ک \n\nالی و بلا خودم بلدم (نه که خسیس باشه مهندس عمرانه خواست بگه ک ما مهندسا همه چی بلدیم  )و بلند شد بیرون نرده بون اورد گذاشت کنار در حیاطشون رفت بالای در از تیر \n\n\nبرق آویزون شد واسه اینکه نشون بده کارشوبلده دستاشو برد بالا و باصدای بلند گفت هی منو نیگا   \n\nقا همینو ک گفت یهو از رو تیر برق پرت شد پایین اقا ما دوییدیم بریم ببینم چی بهدسرش اومده \n\nچشتون روز بد نبینه پدربزگمون افتاده بود رو ده تا زن چادری ک در خونه نشسته بودن چشتون \n\nروز بد نبینه از خنده روده هامون پاره شد اون زنام جیغ میزدن پدربزرگ مام رنگش پریده بود بلند \n\nنمیشد که مام تو خاک غلط میزدیم و آنچه فحش بود نثارمون شد  پدربزرگم یه هفته روش نمیشد بره بیرون \nما نمیدونستیم از زنا بابت زنده موندن پدربزرگمون تشکر کنیم یا معذرت خواهی",
    "این خاطره مال دو سال پیشه.\nجلسه ی اول ویلونم بود ساعت 10(فهمیدیدویلون می زنم؟) توی یه شهر دیگه . تیم والیبال نو جوانان شهرستان هم مسابقه داشت. (من توی تیم جوانانش هستم واسه همین مربی و غیره را می شناختم)اونا گفتن بیا تورا می سونیم.دونفر اضافه بودن صندلی ی جلو نشستن وسط راه رسیدیم پلیس راه راننده گفت یکی تون بره پایین.(لازم به گفتن نیست که منظورش این بود سرش را بیاره پایین.) یکی از این بچه های عزیز نه گزاشت نه برداشت گفت:من میرم پایین و در را باز کردکه پیاده بشه. حالا جلوی پلیس راه ماشین توی لاین وسط در حال حرکت بایه در باز....\nخلاصه کنم براتون پلیس دستور داد بزنن کنار ماشین را خوابوند توی پارکینگ بچه های مسابقه هم با تاکسی رفتن من بد بختم موندم چیکار کنم ساعتا نگاه کردم دیدم ساعت 11 شده هیچی دیگه رفتم توی ماشین خوابیدم.... دو ساعت بعد راننده امد پیادم کرد خودش تاکسی گرفت فرستادم خونه ...:((((\nنتیجه ی اخلاقی\n3 ماه دیگه مدرسه ها باز می شه زیاد خوشحال نباشید...",
    "دیروز رفتم پارک دیدم یه دختره خیلی غمگین رو نیمکت نشسته و به زمین نگاه میکنه\n\nرفتم یه گل چیدم و دادم دستش\nپرسید:مال منه؟\nگفتم بله\nیه لبخند گوشه لبش نشست\n\nبعد رفتم به باغبون گفتم:اون دخترو میبینی اونجا نشسته؟هر روز میاد گلهای پارک رو میچینه\n\nباغبون هم با بیل افتاد دنبالش\n\nپس چی؟؟؟فکر کردی من اهل این جلف بازیام؟؟؟\nفقط میخواستم بدونم یه دختر غمگیین با چه سذعتی میتونه بدوه:)",
    "تو پاساژ داشتم راه میرفتم که یهو خوردم به یه نفر و افتاد زمین!\nسریع رفتم بلندش کردم و گفتم:واقعا عذر خواهی میکنم...\n\nوقتی دستشو گرفتم دیدم طرف مانکن جلوی مغازه ست :)\n\nاطرافمو نگاه کردم دیدم یه یارو داره بهم نگاه میکنه و یه لبخند تمسخر هم رو لباشه!\nبهش گفتم:خنده داره مگه؟ خب من فکر کردم آدمه....\n\nاما یارو چیزی نگفت\nخوب که دقت کردم دیدم اونم یه مانکن دیگه ست :)))))\n\nحالم خوش نیست،محتاج دعای همه تون هستم:)",
    "یه روز قبل ماه رمضون مهمون بودیم باغ دوست مامانم جاتون سبز پر آلبالو و گیلاس \nمنم که ندیده فوری رفتم بالای درخت گیلاس اون بالا اویزون بودم که دوست مامانم بهم تیکه انداخت\nدوست مامانم：تو باید عروس من میشدی تا درستت میکردم\nمن در حین خوردن گیلاس：خب خدا رو شکر که نشدم\nدوست مامانمo_O\nمامانم:-)\nخودم:-P\nبنده خدا تا آخرش سر به سرم نذاشت\nوالا پسرهاشون میخوان قالب کنن",
    "داشتیم سحری میخوردیم,من دقیقا\" از اول ماه رمضون حس کار کردن نداشتم؛ مثل این بود که میرفتم رستوران میخوردم ریختو پاش میکردمو میرفتم پی کارم؛...مامانم گفت:فری یه وقت پا نشی کار کنیا النگوهات میشکنه...یه وقت به من نگی مامان بیا بشین من بلند شم...منم بلافاصله مزه ریختنم گل کرد؛گفتم:مامان بیا بشین من پاشم؛یا پاشو من بشینم...اصلا\" بیا بشین پاشو بازی کنیم...\nبعدش جمع خنده ای کردندی و من بسی خوشااال شدندی که خشم مادر جان خاموش شدنی؛اما پس از آن سفره را پاک کردندی باشد که فردا نیز ظرف ها را بشستندی...\n\"نتیجه ی اخلاقی\": هروقت خواستندی جو عصبانیت خاموش شوندی مانند من مزه پراندی...و بسیار کار خانه انجام دادندی...اگر گوش ندادندی الهی روزه هاتان باطل شوندی...",
    "**m@hssss**\n\nبنده تا 7سالگی عکسای عروسی مامان بابامو ک میدیدم گریه میکردم میگفتم پ من کوشم؟؟!!!\nاولش بهم گفتن پیش خدا بودی !!  قانع نشدم!!\nبعد گفتن تو شکم مامانت بودی!!^.^  باز قاتع نشدم!!\nبعدش گفتن اون پشت واسادی تو عکس معلوم نیس!!!دیگه اینجا راضی شدم!!!\n\nی همچین خاک بر سری بودم!!",
    "آقا چند وقت پیش پسر عموم(سه سالشه) اومده بود خونمون.\nمن داشتم تو اتاق درس میخوندم فرداش امتحان فیزیک داشتم....یهو اومد تو اتاق با دهن پر فکرکنم داشت کوکو سبزی با گوجه میخورد.... .همطوری با دهن پر اومد بالا سرم واستاد اشاره کرد به بالای کمد و گفت : نو دنتهه نیه نالای نومود؟ من:چی؟ _نو دنتهه نیه نالای نومود؟ منم الکی خواستم  برم تو فاز بچه مهربون دوس داشتنی ای...گفتم:عزیز دلم عرشیا جون قربونت فدات(!!!) ببین خوجلم نمیتونم بفهمم چی میگی چرا؟چون دهنت پره افرین اول دهنتو خالی کن بعد حرف بزن.\nبچه حرف گوش کنیه به خودم رفته....یهو دستشو گرفت جلو دهنش همه کوکو ها و گوجه رو پیاده کرد تو دستش ....دوباره پرسید: اون سبده چیه  بالای کمد؟....\nمن:@____@\nگوجه های خالی شده :=))))))\nسبد بالای کمد: %_%\nپسر عموم(در حالی که بعداز اتمام ماموریت داره کوکو و گوجه هارو بر میگردونه  تو دهنش) :^______^\n...................................................................\nمیگن معلم فیزیکمون بعد از تصحیح برگه من از ترس جوابهام  رفته تو سماور ابدارخونه قایم شده در سماور هم بر میداریم جییییییغ میکشه......",
    "ملت با گوشی هوشمندشون مقاله می خونند، مطالب علمی به اشتراک می گذارند، با دوست های زبان اصلی شون اون ور دنیا ارتباط برقرار می کنند و... خلاصه دنیا رو فتح می کنند!\nحالا من چی!؟\nبه پو غذا میدم!\nتازه اون هم فقط در حدی که از گشنگی نمیره!!!\nنمیخوام الکی بگم واسه لایکم خودکشی نمیکنم ولی اولین پستمه",
    "چند وقت پیش یه یارویی میخواست خودشو از روی ساختمون چند طبقه بندازه پایین،ملتم همه جمع شدن دست و جیغ و هورا\nیکی حواس طرفو پرت کرد یکی دیگه اومد گرفتش تا میخورد زدنش :|||\nاصن ی وضی...",
    "ی حمید نامی داشتیم تو کلاسمون ; همیشه منگ خواب بود ...\nهر وقت تو کلاس بیکار بودیم و حوصلمون سر میرفت ، شاگرد زرنگمون با صدای بلند میگف : حمید دودو عملی ...\nملت هم با موج مکزیکی میگفتن : شییییییییییره\nلامصب مدرسه میلرزید^_^‏‎ ‎",
    "آقا یروز تو مدرسه زنگ تفریح تو کلاس مونده بودیم ک یهو مدیرمون خیلی جدی (انگار از یکی عصبانی باشه) اومد تو کلاس، ی نگاهی ب ما کرد بعد ی نگا ب تخته کرد (یکی از بچه ها تخته رو ب گند کشیده بود) گفت کی اینارو کِشیده؟منم است حواسم نبود دارم با کی حرف میزنم،  گفتم:آقای بوق،بگید کی اینارو رسم کرده چون اگه بِکِشه معتاد میشه :/ تا اینو گفتم بچه ها داشتن میترکیدن، مدیرمون هم(ک سر ی مسعله(ک بعدا میگم) با من ییههههههه کوچولو مشکل داشت)خودشو زد ب کوچه علی چپ انگار نه انگار ک من حرفی زدم همینطور نگا افق کرد و از کلاس رفت بیرون!بچه ها هم ب محض خروج ایشون همه نیمکت هارو جویدن:)\nولی بخیر گذشت :)\n_____________________________________________________________________\nدوستان ببخشید اگه خوب نبود،  دفعه اولمه شما ب بزرگی خودتون ببخشید\nبنظر من بعضی از خاطرات تو اون لحظه خنده داره و خیلی خوب نمیشه تعریفشون کرد",
    "ی روز رفته بودیم روستا.\nروستا نه،مهد پشه!!!\nاونقد دیگه این پشه اذیتم کرد شلوار کردی عممو سرم کردم خوابیدم...\nطوری ک پاهاشو کردم دستم و وسطشم سرم   -_______-\nبراحتی تونستم بخوابم...\nنمیدونم از خواب آور داخل شلوار بود یا بیخوابی خودم!\nتازه وسطشم تهویه داشت :دی",
    "اهم سلام علیکم بر حضار گرام :) هیس دکترتون اومد ^_^\nعاغا چن هفته پیش من بیمارستان شیفت بودم یه اقایی اومد گفت معدم درد میکنه منم براش امپرازول «امپرازول ، یه قرصیه ک اسید معده رو کم میکنه تا دردش کم بشه » نوشتم گفتم حاج اقا یه بسته براتون نوشتم اینارو روزی ۲ بار ، یه بار قبل صبحانه یه بارم قبل شام مصرف کنید هر وخ تموم شد بیاید من به دکتر اسدی ، متخصص داخلی میگم یه وخ واسه اندوسکوپی بنویسه گف باشه رف بعد یه هفته اومد گف خانوم دکتر قرصا تموم شد قیافه اقاهه جوری بود من با خودم گفتم الکی میگه شاید قرصارو اصن نخریده ازش پرسیدم اقا چن تا قرص توش بود؟ (این قرصا تو قوطی این شربتا بسته بندی شده داخلشم یدونه از این خشک کننده ها داره تو هر بسته 14 تا هس) گف ۱۵ تا :::::::::|||||||||| گفتم حاج آقا جمعا 14 تا بود که گف نه خانوم دکتر یدونه بزرگترش بود اونو دیگه به زور خوردم :|\nخشک کننده رو هم خورده بود :|\nمریضه من دارم؟ 8|",
    "به نظر من باید اسم سریال شمعدونی رو می ذاشتن زن ذلیل ها\nعطا که زن ذلیل در حد مرگ.\nهوشنگ هم به درخواست زنش باید همیشه از عطا معذرت خواهی می کرد.\nآقای نعمتیان که ازدواج کرده بود زنش تا سرش داد می زد گوش می کرد.\nمشیری هم که با اون همکارش عروسی کرد تا اون گفت مشیری!!!!مشیری ساکت شد.\nحالا خودتون قضاوت کنید.\nلایک=زن ذلیل ها اسم بهتری بود\nلایک=حرفتو قبول دارم",
    "***سلام و تبریک به همهی اونایی که امتحاناشون تموم شده***\n\nبلاخره امتحانا تموم شد و بعد از مدت ها اومدم پای کامپیوتر یه راست رفتم تو اینترنت و یه سلام و احوال پرسی گرم باهاش کردم ^_^ همین طور داشتم تو اینترنت میگشتم که یهو چیزی دیدم که مرا تا مرز سکته پیش برد :\n\n        ***استخدام منشی خانم در صورت نداشتن لاین و وایبر***\nمن : O_O\nمنشی : *_*\nاون کسی که آگهی داده بود : :)))))))))))))))\nقرمه سبزی : :0",
    "چهار جوک خدا خیرت بده.\nاخه ی روز داشتم با مخاطب خاصم چت میکردم \nگفتم:عضو چهار جوکی؟\nاون:اره تازه به خون مدیرش هم تشنه ام فقط ببینمش.تو چی؟\nمن:اره تازه من مدیر تایید و رد کردن  جوکا هستم.\nاون:))$\nالان ی چند وقتی هس خیلی مهربون شده همش کادو و ...میخره.تازگیام زده تو کار شارژ.\nمدیر جان خودت حلال کن مارو.\nمن:(÷\nاون:)♡♡\nمدیر ناسا  و مدیر ایرانسل یهویی:(:   (8",
    "خـواهر زادم اومـده میگـه دایی واست شـعـر بخونم\n_بوخـون\nشـرو کرده انگلیسی ی چـیزایی بلغـور کـردن\n_محـمـد مهدی اینا به دردتــ نمیخوره برو ی بـاشگـاهی ی چـیزی، منو نـگـا ،واسش 180 زدم\nزد زیـر گریه رفــ پیش مامانش : مـامان مـامـان دایی دوتـا پاش شکـستـه داره میمیره:((\nی مـتـر بچـه باعـثــ میشه آدم ماه رمضونی فوش بخوره :|\nالان بـردنش پـارکــ ارم ی خـوده اعصـابش آروم شه :)) :D",
    "حالا ما گفتیم یه دانشجوی خوب هستیم دیگه نه اینقد که هرکی منو ببینه..\n\n.\n\n\n.\n\n\n.\n\n\n.\n\n.\n\n.\n\nبخواد سایتوبازکنم نمره هامم ببینه!!! خو زشته از دانشج. ترم هشت معدل میخوان!\n\n\nتازه عموم لومده میگه:فائزه جون کتاباتوبیارببینم چی یاد گرفتی تو ترم قبل!\n\n\nخدا!!! منو بترکون!!",
    "دیشب دم سحر مامانم رفت خورشت آلویی که از افطار مونده بود رو گرم کرد . برنج هم گرم کرد.بعد چون خورشت آلو کم بود بود رفت خورشت سبزی هم گرم کنه.تو این فاصله که مامانم رفته بود خورشت سبزی رو گرم کنه من برا داداشم برنج کشیدم.اومد خورشت بخوره گفت این که خورشتش کمه.آقا منم اومدم گفتم مامانی داره خورشت سبزی دانلود می کنه.\nآقا یعنی منو داداشمو میگی رو زمین پهن شده بودیم و زمین رو گاز می گرفتیم.داداشم گفت قبلا سوتی ها چی بود الان سوتی ها چیه.سوتی های امروزی دانلودیه\nمن:-)\nداداشم:-)\nخورشت سبزی در حال دانلود(با سرعت پایین):-",
    "میخوام اعتراف بکنم!!!!!\nروز اول رمضان:\nسحر بلند شیدیم غدا خوردیمو بعد اذونم خوابیدیم.\nساعت 10 بیدار شدم بعد 2 ساعت باز خوابیدم^_^\nساعت 2بعد از ظهر بلند شدم.\nبه شدت تشنه و گشنه بودم^_^\nمنم اصلا اصلا(جدی میگما)یادم نبود که روزه هستم.\nرفتم از یخچال سالاد الویه رو اوردم بیرون سیر خوردم!ی پارچ اب هم اوردم داشتم میخوردم.\nکه دیدم!همه خانواده داره با چشمای از حدقه دارن ومده منو نگا میکنن:O\nمن چیه؟؟؟\nاونا :مرض و چیه!حالا روزه خواری میکنی؟؟:l\nمن :Oوای یا ابولفضل یادم نبود!!!\nدرجا بابام زنگ زد ب ی حاج اقا!\nاونم گفت اگه ندونسته عیب نداره.\nروزم کامل بود^_^\nداداشو ابجیم هی میگفتن:کوفتت بشه!خوش مزه بود؟:l\nمن^_^به به به به!\nبه به چه روزه ای بود جاتون خالی^_^",
    "دهــن و ریــش و دمــآغــه دآدآشــم پــر از خــآمــه شــده بـــود بــآ دســتــمــآل پــآک کــردم مـــیگــه چــــیکــآر مــیــکــنــی بـــآز پــی پـــی بــهـــش چـــســـبیـــده!!! \nو مــن تــآزه کــشــف کـــردم هــمــیــشــه از دمــآغــش پــی پــی مــیـآد",
    "عاغا بازی با اون همه هیجانو زیباییش ی طرف اون موی زیر بغل والیبالیستای امریکا ی طرف :/",
    "سرامتحان صفویان‏(تاریخ‏)‏ بودیم؛ پسره جلوم نشسته میگم اقای فلانی سوال6‏?‏ میگه (ج‏)میشه م\u2029یگم سوال14‏?‏چ\u2029ش غره ای ک بهم رفت فس مخم پرید‏!‏ ‏ ؛\u2029بشلیک لایکو روحم شادشه.",
    "اقا جونم براتون بگه من گاهی وقت ها تو خیابون با جدیت راه میرم و با خودم حرف میزنم یه بار تازه یه اهنگ گوش داده بودم تو کوچه مون که دیگه داشتم برمیگشتم خونه ،چشامو بسته بودمو و داشتم اهنگ میخوندم یهو یه خانومه از کوچه در اومد منم عین اسکلا  خوندنم رو در حالی که به اون خانومه خیره بودم ادامه دادم o_0\n========================\nیه بارم سر پیچ داشتم با خودم حرف میزدم یهو رفتم تو دل یه اقاهه ماشالا چن برابر من بود :/ خدارحم کرد نزد نصف کنه منو درجا :|\nنتیجه اخلاقی:شب ها مسواک بزنید دندوناتون خراب نشه :|که تو خیابون با خودتون حرف زدین ملت خفه نشن :|\nتازه کارم حمایت کنید لدفا :)",
    "من قبلا تو سازمان بهشت زهرا راننده بودم ......\nبعد از جند وقت دیدم با روحیاتم سازگار نیست استعفا دادم اومدم بیرون (مدیونی اگه فکر کنی از ترسم بوده ها)\nخلاصه رفتم یه تاکسی گرفتم که باهاش مسافر کشی کنم \nیه شب که داشتم خسته از کار بر میگشتم به فکر روزهایی بودم که تو بهشت زهرا جنازه ها رو جابجا میکردم که یهو ....\nدیدم یکی میزنه رو شونم منم .....منم که کرک و پرم ریخته بود شروع کردم به جیغ و داد و از ترسم زدم رو ترمز بعدا یادم اومد که بابا من مسافر زده بودم و یادم نبود",
    "رفیق ما  قسمت اول ماه عسلو دیده بود\nبش میگم تعریف کن چی شد\nبعد اینکه تعریف کرده\nمیگه اینا عشق واقعیه دیگه\nاون وقت من به این ع*ن(دوس پسرشو میگف) میگم پاشو بیا دم خونه دنبالم\nمیگه خستم\n:))))",
    "دوستم براش کاری پیش امد زنگ زد من جاش برم سر امتحان  خیلی هم سفارش کرد که خودت مراقب بالا سرشون وایستا!!!!!!\n(من دچار بیماری دانشجو آزاری میباشم در جریانید که سر همین یه مانتو شلوار کتان پوشیدم با آل استار صورتی!!!!!!)\nرفتم تو کلاس نشستم رو میز مراقبها دقت کنید رو میز \nیه دختره امد سریع شمارشو پیدا کرد نشست برگه ریز تقلبش در آورد تند تند به نوشتن رو میز در حین نوشتن هم میزد به پای دوستش میگفت：پاشو پاشو در ببند تا این سگ نگهبان نیومده\nمنo_O\nهیچی دیگه گذاشتم قشنگ همه دسته صندلی که پر کرد رفتم بالا سرش برگه رو گرفتم یه پاک کن دادم بهش کل میز پاک کرد(نه به روح اعتقاد ندارم)\nیعنی اولش شوکه شد بعدش که خودم زدم زیر خنده خودش و دوستش منفجر شدن\nخواهشا اون چشماتون باز کنید انقدر سوتی دست ما ندید",
    "دیروز عصر رفتم خونه یکی از دوستام روزه بود\nبعد اذان شد چیزی نمیخورد\nگفتم چرا نمیخوری\nگفت خواب موندم تا 10دقیقه بعد از اذان خوردم \nاز اینور باید 10دقیقه بمونم",
    "سلام با عرض تبریک ایام رمضان و با آرزوی قبولی طاعات میریم سر پست جدیدم:)\nواقعی واقعی:\n\nچشمتون  روز بد نبینه چند روزی میشد که یکی از گوش هام گرفته بود (به دلیل ترشحات داخل گوش )به بابام میگم بابا من گوشم گرفته الان فقط با یکی از گوشام میشنوم چیکار کنم؟! به نظرتون بهم چی بگه خوبه؟\n\nبابام:واسه اینه که اون هندزفری زهرماری از صبح تا شب توی گوشته(واقعیت: من فقط یه ساعت شبا قبل از خواب گوش میکنم)!!!!!!!!\n\nیعنی جوری قانع شدم که نه دیگه طرف هندزفری رفتم نه طرف موبایلم!\n\nهوووووووووووووووووووووووووو...هوووووووووووووووووو\n\nاین صدای جارو برقیه. دارم دم گوشم میگیرم که آشغالا بیان بیرون\n\nنصیحت:قدر سلامتیتونو بدونید.من  وقتی گوشم گرفته بود ایام امتحانا بود نمیتونستم حتی صدای تغلب های بقیه رو بشنوم.از خدا به خاطر نعمت سلامتی که بهم داده تشکر مینمایم.\n\n\n^_^",
    "خاطرات ：ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﻡ ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺑﻪ ﻳﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻴﺎﺩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺟﺎﻱ ﭘﺪﺭﻡ ﺟﺎ ﺑﺰﻧﻪ ﮐﺎﺭﻧﺎﻣﻤﻮ ﺑﮕﻴﺮﻩ،ﻳﺎﺭﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﮐﺎﺭﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ،ﻳﻬﻮ ﺟﻠﻮ ﻣﺪﻳﺮ ﻭ ﻧﺎﻇﻢ ﺯﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺭﺕ ﺧﻮﺍﺑﻮﻧﺪ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻭﺿﻊ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﻧﻪ؟! ﻣﻨﻢ ﻳﺪﻭﻧﻪ ﺯﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺍﺣﻤﻖ!\nﻧﺎﻇﻢ ترسیده ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﺍﻳﻨﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﮐﻴﻦ؟ ﻳﺎﺭﻭ ﮐﻤﺮﺑﻨﺪﺷﻮ ﺩﺭ آﻭﺭﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﺗﻮ ﺣﻴﺎﻁ ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﺍﻭﻥ ﺑﺪﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﻭ!\nﺧﻼﺻﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﮐﺎﺭﻧﺎﻣﻢ ﺭﻭ ﻣﻴﺪﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ! میگفتن: این باباش نه انسانیت میفهمه نه شعور داره، کارنامه اش را بدید به خودش",
    "ابجی یکی از دوستام عروس شده.این دوستم تریف میکرد:\nمنو یکی از بچه ها رفتیم مسجد.بین 2تا نماز یه خانومه هم محله ای ازم پرسید تو عروس شدی؟\nگفتم:نه اون ابجیمه که عروس شده\nخانومه:نه همینجوری پرسیدم\nمن:اها.نه من عروس نشدم\nبد خانومه خیلی شیک روشو کرد اونور سمت دوستم\nخانومه:تو چی؟تو عروس شدی؟\nدوستم:نه\nخانومه:اها.دلم میخاس برا برادرم بگیرمتون.\nبد همینجور که میخندید ادامه داد:ولی برادر ندارم!!!!!!!!!!\nبد دوباره خندید:ولی یه برادر شوهر دارم که یه ساله زن گرفته!!\n\nاخه مریضی مردم ازار!!!!!!؟؟؟؟؟\nادم به اینا چی بگه خوبه؟؟؟",
    "داشتم با دختر عمم حرف میزدم دقت کنین دختر عمم بعد من یه چیزی بهش گفتم با آرامش کامل برگشت سمتم گفت:عمته!!!!!!! \nخدایا ان شادیا رو ازمون نگیر!!",
    "***m@hssss**** \n\nگودزیلای عمه ام ی همکلاسی تو مهدش داشت...عروسک!!\nسفید!!تپل مپل!!موهای طلایی!!همیشه هم با ی دامن کوتاه خوووووشگل میرف مهد!\nاین گودزیلای مام ک خوش سلیقه!!!صاف دس گذاشته بود رو این عروسک!!\nمیگن هر روز کلاس شعرخونی رو میپیچونده دخدره رو میبرده تو اتاق بازی میگفته:میشه بلام برقشی؟؟؟!!*.^\nاوشونم ی خرده عشوه میومده بعد میرفته وسط!!!\nدیگه خودت فک کن این بزرگ شه چی میشه!!",
    "یه سوالی از بچگی ذهن منو مشغول میکرد\nاین که لقمه هایی که مامانم صبحا برام میذاشت, سرش کودوم ورش بود!\nانقد رو این مسله فکر میکردما…… \nمدیونید از خود درگیری نجاتم ندید ......",
    "بخدااین خاطره خودمه از هچ کسم کپی نکردم واولین مطلبمم هست....\nعروسی دخترخالم بودهمه تو اتاق عقد بودیم که عاقد که یه آخوند بودخطبه رو بخونه(البته نمایشی،قبلا عقدشده بودن)به من گفتن تو برو بالاسرشون قندو بساب که عروس بعدتوباشیو اینا(بماندکه واسه من برعکس عمل کردوهیچ اتفاقی نیفتاده هنوز)آقا ماهم خرکیف شدیم وقتی حرف عروسی شدوپاشدم رفتموشروع کردم قندسابیدن ازاونجایی که دخترخالم خواهر نداشت خودمم همینطور،قراربودمجلس همو گرم کنیم.که تا حاج آقا خطبه سوم وخوندو عروس بله روگفت من شروع کردم کِل کشیدنو دستو ایناکه یهودیدم همه دارن صلوات میفرستن بعد یهو وسطش قطع کردن و بِروبر داشتن نگام میکردن فکرکنم قاطی کرده بودن که الان باید چیکارکنن دست یا صلوات( بعدا فهمیدم حاج آقا اول گفته صلوات بفرستن امامن نفهمیده بودم چون حواسم به لباسم بود که شئوناتم رعایت شده باشه) حاج آقاهم که فجیح بود قیافش چون فکرکرددارم مسخرش میکنم خلاصه من نفهمیدم چطوری از اتاق عقداومدم بیرون که از 10 تا ناخن مصنوعیام 3 تاش نبود\n                                           من:O O\n                                          حاج آقا: -  -  \n                                         فامیلامون:O o",
    "سلام عاقوبه همین زولبیا بامیه اگه بخوام دروغ بگم توماه رمضون چند سال پپیش دوستمون بهمون گفت:بچه هامیدونستین توماه رمضون روزانباید یرین حموم ماگفتیم جااااااااان؟گفت مگه نشنیدین میگن شامپوغذای کامل موخوب روزتون باطل میشه دیگه وااااای اینادیگه کین؟؟؟؟؟پست اولمه میخوام لایک جمع کنما ببینم چی کار می کنین",
    "معلم رياضيمون يه خانوم تپل مپل خيلي پايه است\n\nجلسه آخر كلاس رياضي بوديم اين معلم ما هم داشت نمونه سوال حل ميكرد و ماهم هيچكدوم گوش نميداديم\n\nاين معلم ما توي يك ساعت شايد بيشتر از صدبار به ما ساكت باشيد گفت و صدتا راه حل براي جلب توجه بچه ها پياده كرد ولي هيچ كس گوش نميداد .\n\nديگه اين آخرا نزديك بود اشكش دربيادو بغض كرده بود\n\nپا تابلو گفت :\n\nمن سيصد كيلو هيكلو اينجا تكون ميدمو اونوقت شما توجه نميكنيد\n\nاينقدر قشنگ و مظلوم گفت كه بچه ها مدرسه رو دادن هوا\n\nمعلممون :|\n\nما :)))))))))\n\nدرس شيرين رياضي :(((",
    "گودزیلایه داداشم پسره ۴سالشه دراکولایه اونیکی دادشم دختره یک سالشه دوتاشون خونه مابودن خلاصه من دیدم دختره هی دنبال پسرست پسره درمیره میگم چیشده چرافرارمیکنی میگه بشراعاشقم شده میخوادبغلم کنه حوصلش وندارم.من:0\nخونواده:0\nهمچنان من:0\nکی میخوادوقتی ایناماروخوردن جواب گوباشه خدایاتوبه",
    "بابام کارمنده بعد یه بار با یکی از مسئولین محترم سر یه مسئله ای بحث شون میشه\nمسئوله گیر میده بهش میگه این کار رو باید اینجور که من میگم انجام بدی این نحوه عملکرد تواشتباهه\nبعد بابام برمیگرده بهش میگه:برو بابا تو سواد نداری چس رو با صاد مینویسی خودم بلدم چیکار کنم\n.\n.\n.\n.\nطرف از اون روز به بعد غیبش‌زده\nحالا جالبش اینجاس بابام چه با افتخار اومده واسه بچه هاش تعریف میکنه\nادبه که تو خونه ی ما موج میزنه هااااا!!!",
    "يه خانمي ميگفت خدارو شکر!\nداماد خوبي دارم.دخترم هرچي بخواد براش ميخره.دخترم تا ظهرميخوابه عصرشم ميره گردش و خريد، شب دامادم غذا ميخره مياره.\n\nولي هرچي از داماد شانس آوردم از عروس خوب، بي نصيب بودم\nزن نيست که!\nتا لنگ طهر ميخوابه، نه زندگي ميفهمه نه آشپزي ميکنه.همش دنبال ولگردي و ولخرجيه\nبيچاره پسرم شب مياد از شام خبري نيست، خودش يا بايد بخره يا درست کنه. هيچي هم بهش نميگه! !!!",
    "هاقاراهنمایی ک بودم مامانم هرچی خوراکی میدادمیگف ب دوستتم بده زشته میبینه بهش ندی منم ازسراجبار میگفتم باوشه روزهاب همین روال گذشت وخوراکی من50 پنجا تقسیم میشدهمچی ک زنگ تفریح میخورددوستم رو خوراکی های من شیرجه میزد1بار مامانم ساندویچ کالباس برام درست کرد طبق معمول ساندویچ گنده ک دوستمم فیض ببره منم عاشق کالباس تازنگ خورد الفرار رفتم دم آبخوری بادوگازجانانه دخل سانویچوآوردم یوهو گلوم گیرکرد هی دادبرمن نمیتونستم نفس بکشم ن بیرون میومدن پایین میرفت درحال خفه شدن دوستم سررسیدگفت دیدی حق من خوردن نداره!\nمن درحال خفه شدن ×_⊙\nدوسته حق پایمال شده ام ^___^\nکالباسای گیرکرده اندرگلویم :-/\nدنیای دار مکافات:-)))",
    "امروز معلم ادبیات میخواست یه جمله رو با چند فعل صرف کنه\n\nحالا معلم ما رو باش:\n\nخرم \n\nخری\n\nخرید\n\nخرند\n\nیکی خودش از پنجره پرت کرد بیرون.",
    "چند روز پیش، از پایان نامه م دفاع کردم. آقا چشم تون روز بعد رو نبینه اینقدر اس ترس داشتم که نگو! اسلاید آخر (اسلاید تشکر) که اومد با کمال جدیت و خونسردی گفتم: سپاسگزارم از تشکرتون. دو دقیقه بعد خودمم فهمیدم سوتی دادم اما خب دیگه جاش نبود درستش کنم.\nلایک = دم اساتید و بچه ها گرم که یا نفهمیدن یا خودشون رو زدن به نفهمیدن.",
    "بعد رفتنت من دیگه من سابق نشدم...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nیه جیگری شدم که بیا و ببین والا تا چشات دراد..",
    "اقا ما یه معلم عربی داشتیم خیلی ساده بود بنده خدا. یه دوستی هم داشتیم خیلی سر به سرش میذاشت و اذیتش میکرد. یه روز دوستم سر کلاس خواب بود معلم صداش کرد برا درس بچه ها گفتن خانم خوابه معلممون گفت تورو خدا بیدارش نکنید بزارین بخوابه بدبختم کرده\n.\n.\n.\nما دیگ داشتیم دفتر گاز میزدیم\nما :))))\nمعلم:/\nدوستمم با اون همه سروصدا هنوز خواب بود :)))",
    "در واپسین روز های سال تحصیلی خاطره ای برایتان گویم از اوایل سال :\nعاغا ما اول سال یه دبیر زبان داشتیم داشت در مورد صفت ها بحث می کرد یهو پای تخته نوشت: بشّاش البته بدون تشدید \nآقو ما هم در هاله ای از ابهام همدیگرو نگاه کردیم یهو یکی گفت : میشه این کلمه ای رو که نوشتید تلفظ کنید  دبیرمون هم گفت بشّاش ماها به معلممون گفتیم خب خیالمون راحت شد فکر کردیم یه چیز دیگست \nدبیرمون هم نه گذاشت و نه برداشت گفت اونی که شما فکر می کنید فعل امره ولی این که من میگم میتونه قید و صفت باشه \n\nما :O\n\nدبیرمون:)))))))\n\n\nبشّاش :((\n\nبشاش:))))\n\nپ.ن.: لازم به ذکر هست که معلممون رو بعد از نوبت اول عوضش کردن ما که ازش راضی بودیم ولی مدیرمون می گفت خیلی بد دهنه :)))))))))",
    "دختر خالم کلاس چهارم ابتداییه خالم بهش گفته تو امتحانا گوشیتو ازت میگیرم که درس بخونی....\nدختر خالمم خیلی شیک برگشته گفته گوشیمو ازم بگیری تمام امتحانامو برگه سفید میدم!!\nهیچی دیگه گوشی رو که ازش نگرفتن هیچی براش آیپدم خریدن که بچه مشکل روحی پیدا نکنه...\n\n\n\nحالا اگه زمانه ما بود مامانم میگفت اتاریتو جمع کن  برای امتحانا.من همچین جوابی بهش میدادم مامانم اتااریو با سوپر ماریوش یه جا میکرد تو حلقم...",
    "ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺘﻴﺒﺎنی ADSL اینترنت ﻣﻴﮕﻢ: ﭼﺮﺍ ﺳﺮﻋﺖ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺘﻢ اینقدر ﮐﻢ ﺷﺪﻩ ؟\nﻣﻴﮕﻪ: ﭼﻮﻥ ﮐﻨﺪی ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺍﺭﻳﻦ\nﮔﻔﺘﻢ  ﺧﻴﺎﻟﻢ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ\nﻳﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ و فامیلو ﺍﺯ ﻧﮕﺮﺍﻧﻲ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩی !\nﭘﺲ ﺩﻟﻴﻠﺶ ﺍﻳﻨﻪ عجب !!!!!!!!!!!!\nﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﺷﮏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ سرعتم اومده پایین!!\n\n\nحالا از اونور به مامانم میگم چرا دلستر از نوشابه گرونتره؟؟\nمیگه چون نوشابه نوشابس دلسترم دلستره!!!\nاصن این مملکت مایه ی ارامشه واسه ادم!",
    "نـــــــــــا امیـــــــدم\n.\n.\n.\n.\nدرست مثل همون سوسکی که از چاه بست توالت داشت میومــد بالا اما من سر رســــــیدم و سیفـــونو کشــــــیدم!\nزهـــــرا بی رحم ^__^",
    "از وقتی بابام واتساپ و وایبر و تلگرام نصب کرده وقتی سرم تو گوشیمه و یهو میخندم نمیگه به چی میخندی هااااا...میگه: جوک جدید اومده؟واسم تو پی وی بفرس بذارمش تو گروه بخندیم :))))) یعنیا عاشق تکنولوژیم...",
    "ديروز داييم اينا اومده بودن خونمون به پسرش(3سالشه) ميگم امير كوشولو چقدر منو دوس داري؟؟؟؟؟\nميگه: مولچه ديدي¿¿\nمن: اره فندق.\n___:پاهاشم ديدي؟\nمن: اره خوشملم ديدم..\n___:جولابشو چي؟ديدي؟\nمن: اوووره...\n___: خب من انداژه شولاخ جولابش دوشد دالم..^___^\nمن: O__o \nايشون:^___~\nخداشاهده من بچه بودم ازم اين سوالو ميپرسيدن عين اسكولا دستامو با نهايت قدرت تا جايي كه ميتونستم باز ميكردم ميگفتم اينقدر, تازه طرفم خركيف ميشد...^___•",
    "ی بارم مامور بازیافت زنگ خونمونو زد،تنها بودم خودم جواب دادم...\n\n_ شما ماشین بازیافت میاد تو کوچتون؟\n _اووومم..نمیدونم!\n_شما بازیافت میکنین؟ \n_اووم..نمیدونم، فک نکنم! :)\n_چرا اخه؟؟\n_حوصله نداریم! :))) \n\n_گوشیو بده ب بزرگترت :| \n_خانم من دیپلم دااارم! :|\n_ :) باشه ممنون\nرفت.. :|\nهمیشه چوب صداقتمو خوردم",
    "آقا ما روز دفاع پایان نامه مون بود داشتیم شیرینی می دادیم. به یکی از بچه ها که تعارف کردم یکی برداشت. گفتم بردار بازم. گفت نه ممنون کافیه. منم خواستم بیشتر تعارف کنم گفتم: بردار اون یکی ش رو بگذار اون یکی دهنت.\nدهن اول دوستم: O_o\nدهن دوم دوستم: به دلیل مسائل اخلاقی تصویری ندارم ازش.\nدیگه هیچی دسته جمعی با دهن های بچه ها رفتیم افق.",
    "اغا من یه خاهر دارم تازه نامزد کرده اون روز داشتم اس ام اس هاشونو میخوندم بیچاره پسره عاشقانه ترین پیامش این بود که خاک تو سرت استامینوفن کدئین با یه ذره هیکل درک منو فهمید تو نفهمیدی!!خیلی پسره خوبیه دامادمون!!!!",
    "یه روز رفته بودم پارک منتظره مخاطب خاصم بودم .دیدم داره میاد داد زدم   گفتم :مگه ممکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nگفت:ها چی ممکنه ؟ \nگفتم : چطوری میشه بدون اینکه فکر کنی راه بری؟\nیه نگاه کرد یه دفعه خورد زمین ...\nخواستم بگم امتحان کنید طرف حتما میخوره زمین..خخخ\nفقط حواستون به عواقبش باشه که مثل من نشین .تا 2ساعت داشت دنبالم میکرد .....",
    "کلاس سوم یا دوم راهنمایی بودم که معلم جغرافی داشت درمورد رود های مرزی صحبت میکرد.\nبعد رسید به رود دِز ، از قضا توی کلاس ما دو نفر از بستان آبادی بودند ، بعد معلم گفت:به این رود میگن رود دِز؛ بعد یه از خدا بی خبر از ته کلاس داد زد:بـــــســـــتــــان آبـــاد دیــــــــــــــــــــز :)))\nجاتون خالی آخر سر معلوم نشد کی بود،کل کلاس کتک خوردند!!!\nکل کلاس =)) _ :O\nبستان آبادی ها O_o\nمعلم :/\nرود دِز :D",
    "یادش بخیر ...\nسوم دبیرستان بودیم  کلاس ما هم که نخاله مدرسه بود \nیه روز یکی از بچه ها میکروفن ناظم رو پیچوند  اورد سره کلاس زیر میز روشنش کرد  با گوشی اهنگ گذاشت  اهنگه واویلا لیلی تازه اومده بو (البته اینی که شهرام شبپره میخونه ) اقا مدرسه رفت رو هوا ...\nمدیر دوید اومد تو کلاس ما فقط گفت جوووونه مادرتون بدید میکروفونو   کاریتون ندارم، از منطقه اومدن ابروم رفت ...\nهیچی دیگه بچه ها ندادن ولی از کل کلاس یه نمره انظباط کم شد \nخخخخخ یادش به خیر...\nقدر لحظه هارو بدونید  یا علی",
    "چند سال پیش رفتم خرید که دیدم یه دختره برام دست تکان میده منم خوشحال از اینکه بالاخره یکی ما را آدم حساب کرد لبخندی زدیم و دست براش تکان دادم. که یه دفه دیدم دختره ناراحت شد رفتم پیشش گفتم مشکلی پیش آمده دختره بهم محل نذاشت\nکه دیدم یه پسر اومد و یقه منو گرفت محکم کوبوند تو دیوار گفت: این دوست دختر منه فهمیدی کصافط (تازه فهمیدم داشت برای دوست پسرش که پشت من بوده دست تکان می داده)\nهیچی دیگه منم دست از پا درازتر برگشتم خانه که دیدم ای دل غافل پولام نیست. تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومد. دوستان با لایک هاتون به من انگیزه زندگی بدید. تا با این درد کنار بیام.",
    "یادتونه یک سری از بچه ها تو دوران مدرسه با مداد وخودکار \n\nپاکن هاشون رو سوراخ سوراخ میکردن؟؟؟\n\nلامصبا چ دلی داشتن من تا جلد پاکن پودر نمیشد درش نمی اوردم...",
    "عاغا دقت کردین بچه ک بودیم می رفتیم مثه کارتونا وسایل خاکیو فوت کنیم خاکش بره ؟\n.\n.\nبعد خاکش ک نمی رفت هیچ؛تفی هم میشد. چ بچه های نابودی بودیما.",
    "*****کاملا واقعی *****\nتو مجلس ختم مادربزرگم (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه)یه بنده خدایی میاد به پدر گرام من تسلیت بگه  از اونجا که مثلا الکی بابای من حالش خوب نبوده طرف بهش میگه غم اخرتون باشه بابامم برگشته گفته ببخشید که مرد \nقیافه ی مرده O_o",
    "عاغا یه بار سر کلاس پرورشی درس مون درباره ازدواج و همسر و اینجور چیزابود\nمعلم مون گفت بیاین پای تخته اولویت هایی که واسه انتخاب همسر دارید رو بنویسید\nحالا جواب های من:\n1یارانه و سبد کالا به او تعلق بگیرد\n2فاقد هرگونه خواهر مادر باشد\nمعلم°_°\nبچه ها :)))\nمن^_^",
    "یادش بخیر دبستان که میرفتم همه فکر و ذهنم کارتن فوتبالیستا بود البته هنوزم هست.سر امتحان جغرافی نام رشته کوههای آمریکا ی شمالی رو نوشته بودم واکی اسم کشور موزامبیک نوشته بودم موریزاکی. اصلا واسه خودم نابغه ای بودم",
    "آقا چند هته پیش مامان بزرگ و عموم اومده بودن خونمون....\nشب هم خونمون موندن.....\nمامان بزرگم هم جلوی تلویزیون خواب رفت...\nدیگه کم کم همه رفتن خوابیدن....\nحالا همه در خواب ناز بودن و من خواب نمیرفتم و از بی خوابی توی 4jok بودم!\nدیگه ساعت های 2:30-2 شب بود....\nفوق العاده تشنه بودم و شدیداً به نوشیدن آب نیاز داشتم!!!!\nپا شدم رفتم پایین که آب بخورم در یخچال رو باز کردم پارچ و برداشتم گذاشتم روی اوپن که آب بریزم توی لیوان بخورم.....\nحواسم به لیوان و آب و اینا بود داشتم آب میخوردم که ناگهان دیدم از دور دوتا چشم بهم خیره شده :|\nاز قضا من همون روز یه فیلم فوق العاده ترسناک دیده بودم :|\nخلاصه....دیدم دوتا چشم داره نگام میکنه.....چشام گرد شده بود...گلوم خشک شده بود....دستام میلرزید....شلوارم رو هم باید عوض میکردم....\nهمینجور که توی شوک بودم دیدم داره صدام میزنه :|\nبا خودم میگفتم عهههه این صدااا چقد آشناااس!!!\nدیگه دل رو زدم به دریا گفتم مامان بزرگی شمایی؟!!!\nگفت آره نوه ی گلم منم واسم یه لیوان آب میاری؟؟ ^_^\nحالا من هم چنان اینجوری بودم :| :|\nدیگه با پرتاب یه جسم نا شناخته که کنارش بود از حالت کما خارج شدم....\nو اینگونه بود که من دیگه نع فیلم ترسناک دیدم و نع شب آب خوردم.....",
    "امروز با مادر گرام رفتیم قدم زنی!!!\nیه عاغایی همچین تریپ شخصیت میاد میپرسه مسجد الاقصی کدوم وریه؟ (ته کوچمون یه مسجد هس به اسم مسجد الاقصی!!!) \nمنم که تو حالو هوای امتحانا میگم تو فلسطین\nعاغاهه @_@ خب جالا کجا میشه؟\nمن: بیت المقدس ،اورشلیم\nعاغاهه: کدوم خیابونه؟ \nمن:بری همونجا مشهوره پیدا میکنی\nعاغاهه:الان دقیقا کدوم وری باید برم؟\nمن:اول باید بری فلسطین الان برو آزانس هواپیمایی ^_^\nعاغاهه: O_o \nهمچنان عاغاهه: @_@\nو باز هم عاغاهه: #_#\nمامانم :)))))\nافراد حاضر دز صحنه :))))))))\nمن ^_^\nاین دفعه من مثه یه کوه سرجام واسادم خوده یارو داوطلبانه رفت تو افق محو شد",
    "این ماله همین امروزه ( سه شنبه هستش چندمه نمیدونم :) )\nاومدم از سره  جلسه ازمون پا شم مراقب هم از این 200 ساله ها بود اقا منم گلاب به روتون بهد قهوا ای زده بودم \nهم موهارو هم ورقه رو :))\nاومدم واسه یارو شیرین بازی در بیارم ورقه رو اروم دادم بهش گفتم مراقب باش\nگفت چی شده \nگفتم ریدم ... نریزه\nاقا یهو شروع کرد با کوله مشت منو زدن جالبیش اینه فحشم نمیداد \nفقط میگفت نره خر با ننت یه جا ارایشگاه میری \nمن ولقعا موندم چی بگم فقط میخندیدم فرار میکردم:)\n\nراستی لایک هامم 10هزار تا شد\n:))",
    "چند روز قبل امتحان داشتم ،بعد از اینکه نشستیم برگه ها رو پخش کردن ، یه پسر دیر رسیده بود همه جا رو دنباله شماره صندلی اش میگشت اومد تو سالن یکی از مراقب ها گفت چته همه جا رو میگردی \nمنم گفتم: کاریش نداشته باشین \"شاید گم شده\" سالن به خوبی و خوشی منفجر شد ما هم یه دل سیر تقلب کردیم.",
    "یکی دوسال پیش که آهنگ شادمهراومده بودهمون که میگفت ازآدمایه شهربیزارم چون بایکیشون خاطره دارم یکی ازدوستایه ماهم اومدبخونه گفت ازآدمایه شهربیزارم چون باهمشون رابطه دارم تازه وقتی ماداشتیم زمین وگازمیگرفتیم فهمیدچی گفته\nدوستم:|\nما:o\nشادمهر:(\nبازم ما:))",
    "با برادر گودزیلای دهه هشتادیم دعوام شد\nبرگشته میگه:اصلا میدونی چیه؟؟؟مامان و بابا منو از مغازه عمو هوشنگ خریدن ولی تو رو از توی جوب آب های باغ مش غلامعلی پیدا کردن\nمن(0_0)\nعمو هوشنگ(دارای شیک ترین مغازه شهر) :)))\nمش غلامعلی(دارای باغی متروکه و درب و داغون) :((((",
    "یادش بخیر بچه که بودم؛خیلی خیلی بیشتر از الان عاشق آلوچه و لواشک بودم؛مامانمم اجازه نمیداد بگیرم میگفت بهداشتی نیست؛بخاطر همین خلاقیت بخرج میدادم پوست و دونه چند تا لیمو امانی رو میگرفتم مشمبا فریزر برمیداشتم دو قسمت میکردم یخورده هم آبلیمو و نمک و یکم آب اضافه میکردم مواد لازم رو میکس میکردم میریختم رو مشمبا با قاشق صاف میکردم بعدش قسمت دیگه مشمبا رو روش میکشیدم به خیال خودم آلوچه درست میکردم دیگه،بعد میبردم تو یخچال قایم میکردم اون قسمتی که دید نداشته باشه که خنک بشه در سر فرصت و اسرع وقت برمیداشتم میبردم پشت در اتاق هول هولکی و با لذت میخوردم....حالا اینا کنار مادر بزرگمم با گوجه سبز لواشک درست میکرد منم از اونجا که بچه شر و شیطونو فضولو سر به هوا بودم و به همه جا سرک میکشیدم جای لواشکارو پیدا کردم و ازین لواشک بزرگا بود که باید برش میدای نصفشو همونجا قورت دادم نصفشم قایم کردم شب گذاشتم زیر بالشم که صبح از خواب بیدار شدم بردارم که یادم رفت و رسوا شدم وقتی رفتم دستو صورتمو بشورم اومدنی دیدم خاله هام مامانم از خنده غش رفتن مامانم میگه خاک تو سرت نشه دختر اینارو از کجا پیدا کردی؟اینا خودشون نمیدونن جاشو...تازه بعضی وقتام میرفتم بالای درختشون \"گوره،قوره\"میچیدم بهم میگفتن میمون باز رفتی بالای درخت؛خلاصه من از زیر حرفو کتک و حسابتو میرسم بالاخره میریم خونه و بالاخره میای پایین در میرفتم؛...یاش بخیر یا نخیر بچه ها؟؟؟بخیر...بخیر...",
    "امروز آزمون داشتيم. بعد از دو ساعت فكر كردن رو يه سوال رياضي گفتم: آخيييش بالاخره حلش كردم. جواب ميشه. ٩٦٣٤٥٨٠\nحالا گزينه ها:\nالف)٣\nب)٧\nج)٩\nد)١١",
    "\"به نام چشماش\"\nنهار و شام دانشگاه و خوابگاه:\nنهار هاش خوبه - شام ها هم خودمون املتو نهایتا دستامونو بسوزونیم با هزار بدبختی کته و ماست_\nحالا من خیر سرم واسه فرجه اومدم خونه که به تغذیه م بیشتر برسم. \"بخدا\" نهار و شامای خونمون: روز اول،مرغ_شامش ماکارونی..... بعدش غذا یکی از این 4تا بود،خداوکیل رد خور نداشت: 1ماکارونی  2املت  3لوبیا پلو(اه اه اه)  4رشته پلو  *ناگفته نمونه یه وعده هم قرمه سبزی بود چون مهمون داشتیم* الانم دارم نون رب میخورم،ولی خدایی نون رب خیلی خوشمزست،پیشنهاد میکنم امتحان کنید",
    "سال سوم دبیرستان یه دختری تو کلاسمون بود زبون داشت ۲ متر.\nیه ناظمی هم داشتیم وقتی میومد یه کلاسی احدی حق نداشت جیکش در بیاد.\nاز قضا یه روز این ناظم اومده بود کلاس ما از همه ی بچه ها آدرس محل کار پدر و مادرشونو می گرفت. این دختره و دوستش هم سخت مشغول حرف زدن بودن.\nناظمه با غیظ گفت: خانما برای چی واسه من و بچه های کلاس مزاحمت ایجاد می کنین؟ حرف نباشه.\nاین دختره هم با آرامش کامل برگشت به ناظم گفت : تو که با من حرف نمی زنی . با دوستمم که حرف نمی زنی. ما هم که با اونی که تو حرف می زنی حرف نمی زنیم. وقتی هم نوبت ما بود حرف نمی زدیم. پس نتیجه میگیریم تو مزاحم حرف زدن مایی نه ما مزاحم تو..... و دوباره شروع کرد به صحبت با بغل دستیش. \nدمش گرم با اینکه انضباطش شد ۹وهفتادو پنج!‏ ولی خوب حال ناظمرو گرفت \n:‏)))",
    "یکی از دانشجوها نامزد کرده این دختر خانوم به تعداد پاهای هزارپا دوست پسر داشتن یعنی پست عاشقانه میذاشت باید معما حل میکردی برای کی گذاشته الان !!!!! حالا برداشته عکس خودشو نامزدشو گذاشته تو اینستا زیرش هم نوشته بود\nامشب چه شبیست شب وصال است امشب بعد این همه سال زجر  و تحمل سختی ما بهم رسیدم\nحالا کامنتهای دوستان و هم اتاقی هاش\nمریم：چی شد الان!؟\nپریسا：یا خدا این یکی کیه دیگه؟!\nلیلا：من نمیفهمم شوخی الان تو که دیشب برای دوتای دیگه گریه میکردی؟!\nفاطمه：الان کی به کی شد؟!این ازدواج.بود یا دو مارتن\nدوباره مریم：بچه ها قضیه جدیه؟!\nسپهر：یعنی واقها تموم شد یا باز ادامه داره نیای فردا بگی اینم نشد\nستاره：تو که هفته پیش گفتی قرار هاتو با محمد گذاشتی این از کجا سبز شد؟!\nعلی：منظورت از زجر دقیقا چیه؟!والا ما تا تو رو دیدیم هر روز با رنگ لاکت پسر عوض کردی\nهمینجور کامنت بودحدود صد تا\n\n\nمملکت نیست که چی بگم والا واقعا نمیدونم گریه داشت یا خنده اولش منم فکر میکردم به شوخی گفتن ولی واقعا همه تعجب زده بودن",
    "اقا من به نتیجه رسیدم کلا درس نخونم سنگینترم!   :|\nبعد قرنی اومدم درس بخونم بلکه یه نمره ی ابرومند بگیرم اخرسالی دلم به یه نمره خوش باشه!!\nهیچی دیگه خیلی شیک و مجلسی کتابو باز کردم که شیمی بخونم!  :-!\nرفته بودم تو بهر درسو حسابی تمرکز کرده بودم یدفه فکرم رفت تو هپروت!(حپروت,حپروط,هپروط هرچی حالا!!)\nیدفه نمیدونم از کجا یه بیت شعر اومد به این شرح:(حالا وسط شیمی خوندن!)\nنمک در آب بیند پنبه دانه             بسی قدقد کند بس دانه دانه!\nخودم که هیچ!\nدلم به حال شاعر میسوزه!\nبعد هی بگین بخون!!!\nنظرتون چیه؟؟؟برم شیمی بخونم عایا؟؟\n:||||",
    "وقتي پچه بودم مامانم برام بستني مياورد هميشه يه گوشه از بستني خورده شده بود\nوقتي ازش دليلشو مي پرسيدم ميگفت: رئیس كارخونه تست همه رو تست ميكنه سمي نباشه منم فكر ميكردم چه ادمه خوبيه مامان هم براي فاميل تعريف ميكرد همه ميخديدن\nالانم بين فاميل به ساده لوح معروفم\n\n\nچيه نخند به جاي خنده دعا كن خدا يه عقل به من بازم يه پولي به من بده",
    "با دوستم سر کلاس بودیم استادمون هنوز نیومده بود داشتیم درمورد کفشای یه دختره حرف میزدیم. من گفتم اینا که پاهاشون استخونیه و رگاش برجسته س نباید کفش روباز بپوشن. دوستم گفت ولی این کفشا به من خیلی میاد. گفتم پاهای تو این مدلی نیست؟ گفت: پاهای جلوم نه :)\n\nمن: :|\nپاهای جلوش :|\nجلوی پاهاش :|\nخودش همچنان: :)",
    "ﺁﻗﺎﯼ ﻫﻤﺴﺎﺩﻩ: ﺁﻗﻮ ﻣﺎ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﯾﻪ ﻗﺒﺮﺳﺘﻮﻧﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﺘﻢ  ﮔﺮﻓﺘﻦ، ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﺛﻮﺍﺏ ﺩﺍﺭﻩ!ﻫﻤﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ، ﯾﯿﻬﻮ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺯﻥ ﺩﻭﻡ ... ﻣﺮﺣﻮﻡ ,ﭘﯿﺪﺍﺷﻮﻥ ﺷﺪ ! ﺁﻗﻮ ﺩﻭﺗﻮ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺭﻭ ﺳﺮ ﻣﺎ ! ﻣﺎﻡ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﯿﺘﻮ ﺷﺪ . ﺍﻗﺪ ﻣﺸﺖ ﻭ ﻟﮕﺪ ﺧﻮﺭﺩ ﺗﻮ ﭘﻮﺯﻣﻮﻥ ﻓﮑﻤﻮﻥ ﺍﺯ 36 ﺟﺎ ﺷﮑﺴﺖ! ﺁﺧﺮﺷﻢ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺟﺎﯼ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻥ! ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺍﻭﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺷﻮﻓﺎﮊ ﺧﻮﻧﻪ ﺟﻬﻨﻢ ! ﺍﻭﻧﺠﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﻫﯿﺘﻠﺮ! ﺗﺎ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺩﯾﺪ، ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺴﺎﺩﻩ ﯾﻪ ﺩﻗﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﻬﺪﻭﺭ ﺑﻨﺪ ﮐﻔﺸﻤﻮ ﺑﺒﻨﺪﻡ ! ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻫﻤﻮ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﻭﺗﻮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﺮﻯ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﻋﻤﺎﻝ! ﻫﯿﭽﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﺎ، ﻫﯿﺘﻠﺮﻡ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺷﺪ! ﯾﻌﻨﯽ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﻏﻮﻧﻤﺎ ..ﻟِﻪ ﻟﻪ ﻟِﻬَﻢ",
    "مکالمه ما و عموم در مسافرت موقع نهار یا شام:\nعمو:غذای امروز رو بچه ها انتخاب کنن ، ما هرچی داریم واسه بچه هامونه،اصلا واسه روحیه ایناس که اومدیم مسافرت ، آدم به غیر از خواسته بچه هاش نباید هیچ چیز دیگه ای مد نظرش باشه(بعد از دو ساعت سخنرانی) خب بچه ها چی میخورین؟\nمن: پیتزا\nداداشم: سلطانی\nپسر عموم:زرشک پلو\nدختر عموم:چنجه کباب\nیک ربع بعد\n.\n.\n.\n.\n.\nبیاین سر سفره املت درست شد\nحالا جالب اینه که اینقدر قشنگ میحرفه ما هر روز گول میخوریم میگیم ایندفعه دیگه راس میگه\nعموی گرام اصلا ما سگیم احساس نداریم....لا اقل به بچه های خودت رحم کن خو",
    "اومدم خونه میگم میخوام برم دفاع شخصی حالا واکنش اعضای خانواده:\n\nمامانم : یا خدا خودت رحم کن\nبابام : تا دیروز فقط پاچه میگرفت قراره از این به بعد حمله هم کنه\nداداش دومیم : حالا میشه منو پنجه نزنی آخه فک میکنن سگ تو خونمون داریم؟\nدیدم اون یکی داداشم ساکته فقط داره نیگام میکنه میگم چته تو چرا نظر نمیدی؟\nمیگه :دارم یه قفس مخصوص حیوانات وحشی واست طراحی میکنم که نتونی ازش فرا کنی\nآبجیمم که میخواد فیلم ازم بگیره بفرسته واس 20:30 با موضوع نگهداری وحشی ترین حیوانات در خانه\n\nمن  O_o\nاعضای خانواده  ^_^\nدفاع شخصی  :/\nهمچنان من  o_O",
    "چند روز پیش که رفتم وام بگیرم مسوولش گفت به ازای هر ۵میلیون تومن یه ضامن باید بیاری.\nبا خودم حساب کردم دیدم اون آقای عزیز دل برادر که ۶۵هزار میلیارد تومن وام گرفته ۱۳میلیون ضامن نیاز داره.خب این تعداد کارمند در کشور ما نیست.بنابراین برای تکمیل کادر ضامنهاش باید از کارمندهای کشورهای افغانستان،ترکمنستان،آذربایجان و تاجیکستان کمک بگیره.\nبعد حساب کردم دیدم اگه بانک بخواد برای این ضامنها پرونده تشکیل بده.هر ضامن اگه مدارک و فرمهاش ۱۰صفحه بشه کل صفحات پرونده ش میشه ۱۳۰میلیون صفحه کاغذ A4. که برای بایگانی این تعداد پرونده و کاغذ نیاز به یک مجتمع چند طبقه ست.\nخداییش خیلی دلم بحال بانک سوخت !!!\nتازه فهمیدم چرا بانک ها واسه رقمای بزرگ ضامن نمیگیرن!!!!",
    "مورچه زده خونمون.داغونمون کرده.هالو سم میزنیم از اتاق خواب سر درمیارن اصا هیچ جوره نمیمیرن!\nخواهرم اومده میگه چیکارشون داری مامان ولشون کن خب آشغالای خونه رو جمع میکنن!!!\nاصا تا حالا تو عمرم انقد قانع نشده بودم\nراستم میگه هااااا مگه چیه.سم میزنی همون یه نقطه رو جارو میکشی..\nبیاید از جهت مثبت بهش نیگا کنیم :)\n\nلایک نکنی ایشالا یه لشکر مورچه بزنه خونت اونم از اون قرمزاش :))))",
    "رفته بودیم تبریز توی باغ ائل گلی (شب هم بود) یا دوستای مامان بابام و بچه هاشون (البته بچه های 20-25 ساله ^_^)  داشتیم قدم می زدیم و می خندیدیم . خلاصه جمع گرم بود . بعد ی مدت قدم زدن دیدیم یه پسره هم سن و سال خودم با قد 160 و موهای مشکی داشت هی با رو پایی زدن به ملت و دختر های فامیل پز میداد . منم خو چیکار می کردم چشمو گرفت زل زدم بهش . بنده خدا خواس یه روپایی شیک بزنه پاشو برد زیر توپ تا بندازتش هوا یهو اشتباهی اونیکی پاشو برد بالا ، پای زیر توپش گرفت به پای روی هواش اومد بخوره زمین با سر خورد رو توپه توپه رفت بالا خورد تو سرش بنده خدا هول شد اومد بلند شه کش شلوارش در رفت شلوارش افتاد :| \nاون لحظه ملت داشتن زمینو گاز میزدن بلخره یکی از بچه های فامیلمون با کاردک جمعش کرد \nتا شما اقا پسرا باشید به دخترا پز بدین بعله اینجوریاس !\n اگه بچه فامیلمون نبود احتمالا زیر شلواریشم خیس میشد ...\n\nخخخخخ",
    "یادش بخیر اولین باری که تراوین بازی کردم با یکی دعوام شد قرار گذاشتیم تو خیابون واسه دعوا.....بعد رفتمو دعوا شد پلیس مارو گرفت برد کلانتری ..وقتی واسه سرهنگه توضیح دادیم که جریان چیه داشت میمرد از خنده .هی میگفت به خاطر یه بازی اینترنتی اینقدر همو زدین؟؟....که آشتیمون داد بعد از کلانتری شوتمون کرد بیرون ....",
    "دختر باس بی حجاب باشه /\n مخشو بزنی چادریش کنی بعدش ترکش کنی /\n لاقل یه خاطره ی خوب ازت داره  که بگه  فلانی چادریم کرد رفت :)))))",
    "دخـدره اد کـرده تایید کـردم، اومـده تا پسـتـــ ی سال پـیشو لایک کـرده \nبعـد بش پـیام دادم نخـبـر؟\nگـف ینـی چی؟\nگـفتـم شاعـر میگـه اگـر بر من نبودش هیچ مـیلی ***  چـرا پـست مـرا لایک کـرد خـیلی :D\nدر جـا حـذف عـضویت زد رف :))\nالان عـذاب وجـدان دارم :(\n&quot;کـلید اسرار&quot; این قسمت : شعـر را تحریف نکنید",
    "جزو شیریــن ترین خاطراتمونه\n⇜یه مــدت بود ریشـو سیبـیل گذاشته بودم ..همـه جز مهتـاب طرفدارش بـودن...\nاز اصفهـان تازه رسیــده بودم... گفـت اول بایس بیـای خونه مـا\nمنـــم که میــدونستم چی میشـه ولی باز رفتـــم ...\nخــودش اومد دمه در استقبالـم تا درُ وا کــرد گفت واقعا که...\nمن: عــه مهتــاب؟؟دمت گرم دیگه از را خستــه و کوفته اومدم درو میبندی؟؟؟\nایشـون: مگه نگفــتم ریش و سیبیــل نزار خوشم نمیاااااااااد جیییییییییییغ\nمن: همـه بم میگن میاد ...خودت اول گفتی بیا خونه ما.. وگرنه میخواستم شیـو کنم فردا...\nایشــون: منـم نگفتــم نمیــاد.. درُ وا میـکنم ولی از بوس خبری نیستاااااا  \nمن: خخخخ باشــه خانوم خوشگله...\nدرُ وا کــرد با خنده... یهویی خندش جم شد جیغ زد درُ بسـت...\nمن: مهتــاب بخدا خستــم دلـت میاد اینجوری میکنی ???? اصن من میــرم فردا میام خوبه?\nهیچی نگفــت..\nیهــویی باباش از پشت سرم چجــوری زد زیر خنده...\nیخ کردم....\nگفـت اقا امیــر چرا دمه در واستادی? بیـا بریم تو\nمنـم که میدونستم چی میگه فقد خنــدیدم ..\nولی جاتــون خالی مهتـاب حسابی از خجــالتم دراومد بعدش....\n این شد که دیـگه اگه مهتابـم بگه ریش بزار ..‌ واس خاطر ِ  خنده های باباش نمیـــزارم...",
    "یکــ عدد پـستــــ ﻣــﻴﺰﺍﺭﻡ ﺑـﻪ ﻧــﻴّـتــ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﻧــﺸﺪﻥ ... ﻗــُـﺮﺑَﺖ ﺍﻟﯽَ ﺍﻟﻠّﻪ :))\n\nروزی دایی کـوچـیکـم منو سوار دوچـرخه ش کـرد \nاز آنجایی که اَناَ از بچـگـی مظلوم ، پـام تو پـره ی دوچرخه ش گـیر کرد و ترکـید و صـدام درنیومد  \nقوزک پـام خورد شده بود دکتر گفتــ سه ماه بشین تو خونه \nبـابـام رف واسـم آتاری خـرید تـو خونه حـوصله م کـفــ نکنه \n اونجـا بود که من شـدم قهرمان زیر دریایی و هواپیما :D\nاین بـود خـاطره ی آتاری دار شـدن من  :))",
    "يه بار با يكي دوستان رفتيم شمال بعد رسيديم به اونا كه داد ميزنن ويلا زديم كنار دوستم يدفه گفت:  سوسيس دارين  (منظورش سويت بود)\n\nچيه نخند فقط زبونش نچرخيد",
    "سلام\nاندر احوالات سوتی های مامانم*-*\nمیخواستیم بریم عروسی به مامانم گفتم کدوم پیراهن به کت وشلوارم میاد\nمامانم:همون راه راه آبیه\nهر چی فکر کردم یادم نیومد کدومو میگه رفتم کمد لباسام زیر و رو کردم ولی پیراهنی با این مشخصات پیدا نشد که نشد\nمن:مامان من هم چین پیراهنی ندیدم\nمامان:امان از دست تو،ّ شد یه کاری رو درست انجام بدی\nبعد چند دقیقه با اخم اومده یه پیراهن سرمه ای چهار خونه هم دستش میگه دیدی سرت به پات پنالتی میزنه حواست پرته \nمن:0-0\nسرم... پام ... پنالتی....\nپیراهن راه راه آبی^-^\nپیراهن چهارخونه سرمه ای#-#",
    "بچه ها این ارمین2afm تو یکی از این اهنگاش میگه رفتی نزاشتی دوستیمون به سال بکشه \nحالا خوبه نزاشته به سال بکشه داره سکته میکونه تو اهنگ \nوالا به خدا انچنان داد میزنه منم بودم نمیزاشتم به سال بکشه اگه دعواشون بشه که دختره کر میشه",
    "فردا امتحان جک بافی (جغرافی دارم) عموم اینا هم رو دلمونن. پسر عموم کلاس دوم ابتداییه تازه بهشون جاذبه زمین رو یاد دادن. اومده پیشم میگه محممممد میگم جانم عزیزم (الکی مثلا مهربونم) میگه درس میخونی؟ میگم پ ن پ درس میخونی. یه نگاهی انداخت به نقشه ایران دراومده میگه مگه جاذبه آب رو نمی کشه پایین؟ میگم آره عجیجم برا چی؟ میگه پس چرا آب دریای خزر نمی ریزه تو ایران هممون غرق شیم؟ منم در عمق شرمندگی گفتم عزیزم من باید بیشتر درس بخونم تا اینا رو یاد بگیرم. میگه پس این که بالا سرمونه آسمون نیست دریای خزره هاااااا؟ \n من در حال سکته با دهن کج :-*\nهرکه با نظریات پسر عموم موافقه بلایکه",
    "عاغا دیروز واسه آبجیم خواستگار اومده بود مامان پسره وقتی میخواس بره گفت: خلاصه اینکه ما اولین جاییه که اومدیم خواستگاری ایشالا دوباره مزاحم میشیم...\nمامانمم که هول کرده بود گفت: عه چه جالب شما هم اولین خواستگارایی هستین که اومدین!!!!!\nمن: ^-^\nمامانم:-!\nداماد:)))))))))))\nمادر داماد:o_O\nآبجیم: &-#",
    "عاقا چن وقت پيش رفتيم ديدن يكي از فاميلامون كه زايمان كرده بود،بنده از زمان دقيق زايمان اطلاع نداشتم!بعد كه رفتيم ديدم بچهه درشته،حتمن ٣ ماهش هست ديگه و رفتم گرفتمش بغل مثه كانگارو مينداختمش بالا وپايين!!بيچاره اصن يه وضي شده بود سياهي چشاش معلوم نبود،در همين حين بود كه متوجه شدم بچه فلك زده ٢٢ روزشه فقط!!!\nچيه خوووو؟!تقصير خودش بود كه گنده بود!!",
    "ديروزبعد ازظهرداشتم تو اتاقم قدم ميزدم ابجيم ی دفعه ای گفت الان فهميدم چراسهراب سپهری هم شاعره هم نقاش چون ادم نقاشی ميکشه ميتونه درمورد همون شعر بگه و...!! بعدش ديدم داره پنجره ميکشه و ی چيزاييم کنارش مينويسه منم گفتم برم ی برگه بردارمو هنرمو ب تصوير بکشم خلاصه ی نارگيل کشيدمو اين شعرم سرودم ي حسی بهم ميگه که گشنمه ي حسی که هر لحظه همراهمه محال با سه وعده راضی بشم همه فکروذکرم فقط خوردنه：|",
    "کلاس چهارم ابتدایی بودم معلممون از بچه ها می پرسید می خوان چیکاره بشن به من که رسید گفتم میخوام معلم بشم .\nمعلم بیچاره با خوشحالی(آخه هیچکس نگفته بود معلم) چرا میخوای معلم شی عزیزم ؟\nمنم گفتم برا اینکه بچه ها رو بزنم.\nدقت کنید بچه ها رو بزنم.\nمن:-)\nمعلمo_O\nبقیه همشاگردیا:-P\nهنوز معلم@_@",
    "سلام\nاندر احوالات سوتی های مادرم*-*\nدیروز سوار تاکسی شده راننده گفته کجا تشریف میبرید خانم؟\nگفته چارخونه قند\nراننده:ببخشیدکجا؟\nمامانم:چارخونه قند\nراننده:ببخشید اینجایی که میگید میشه کجا؟\nمامانم: وا آقا مگه شما کرج زندگی نمیکنی 2تا 4راه پایین تر میشه چارخونه قند\nراننده:هان حاج خانم منظورتون 4راه کارخونه قند بود؟\nمامانم: من از اول همینوگفتم شما جوونا معلوم نیست حواستون کجاست\nراننده:0-0\nمامانم:حالا حواست باشه رد نکنی چارخونه قندو\nراننده:0-0\nمامانم:*-*",
    "داشتیم از شمال بر میگشتیم تهران بعد تو راه پرتقال خریدیم ؛بابام برگشت بگه پرتقال پوست بکنم میخورین؟\n.\nولی فکر کنم زبونش نچرخید،گفت برینم میخورید ؟\nبابام :))))\nمن :|\nخواهرم :|\nمن دیگه حرفی ندارم",
    "تاسوم دبیرستان میترسیدم شب برم تو اشپزخونه یکی در کابینتو باز کنه پامو بگیره!!!!هربار میرفتم 3.4 بار تو کابینتارو میگشتم!جالب اینجاس که داداششمم میرسید!!!یبار به ابجی بزرگم گفتم _بعد یه رب قهقهه پرده از جنایتش برداش!\nگویا کلاس اول که بودم ازمدرسه ک برگشتیم جز منو داداشم کسی نبود رفتیم تو اشپز خونه یهو درکابینت باز شد یکی مچ پامونو گرف!!!!اینکه ماچقد گریه کردیم بماند ک\nمنوداداشم الانم که هم سن کرسف کلمب شدیم هنو از کابینت وحشت داریم!!!\nباز بگین دهه شصتیا نسل سوختن!!!",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\n\nسلام. سر جلسه امتحان بودیم(زبان خارجه)منم زبانم افتضاح در حد اینکه بشینی یه ساعت با جغد حرف بزنی بعد  یه جوری نگات میکنه که... منم اونطوری بودم .خولاصه با  دوستم هماهنگ کردیم که بهم برسونه .عاقا ما سر جلسه هرچی پس پس کردیم این انگار کر شده بود.منم همچی یه مشت زدم تو کمرش یعنی صدای ستون فقراتشو شنیدم .بدبخت یوهو نفسش دیگه نیومد بالا .مراقبمون اومد بردش بیرون بعد گفتن احتمالا مال استرس امتحاناته.ولی یه هفته دنبالم بود اخر نتونست بگیرتم .منم باهاش قهر کردم مجبور شد بیاد منت کشی با هم آشتی کردیم.\n\n\nخودم میدونم پر روام شما دیگه به روم نیارید خواهشا  ^_^",
    "بعد مدتها دوری پشت تلفن به مادرم میگم من نیستم خوب حال میکنینا!.\nنه گذاشت و نه برداشت گفت:آره به لطف خدا فرجه رو که نیومدی،اگه میشه ترم تابستونتو هم همونجا بمون.\n.\n.\n.\nهی روزگار!!!\nکار ما که از پدر و مادر گمشدمون گذشت،لااقل یکی نیمه گوربه گور شدمون رو رونمایی کنه.",
    "با خواهرم و پدر و مادرم نشسته بودیم\nخواهرم چند ماهه دیگه عروسیشه میره خونه خودشون و از اون جهت که کاملا هم سایزیم من کلا.لباسهاشو میپوشم (همیشه کلی جیغ و داد میکنه ولی کو گوش شنوا)\nمن：خب پس من هر جمعه میام لباسهایی که میخوام برمیدارم برمیگردم هفته بعد پس میدم\nخواهرم：بیخود میکنی تو\nبابام：نه نمیخواد تو بگو کدومها رو میخوای بذار خواهرت میاد برات بیاره\nمن:-)\nبابام;-)\nخواهرمo_O\nمن:-P\nهنوز خواهرم@_@",
    "حتما بخون ^ـــ^\n\nرفتیم خونه مادربزرگم، پسر عمه ی زشتوی منم اونجا بود\n\nبا هم دعوامون شد منم خاستم تلافی کنم وقتی خواب بود رفتم ناخوناشو یواشکی لاک زدم  D:  (لاک قرمزآلبالویی)\n\nعمه ی گرامی اومد گفت داری پسرمو خوشگل میکنی؟ منم با صدای بلند خندیدم، چشمتون روز بد نبینه پسر عمم بیدار شد :-|\n\nدید ناخوناشو خوشگل کردم یه ماژیک مشکی برداشت گفت حالا که اینجوری شد منم برات سیبیل میکشم O_O\n\nمنم فرار کردم به مادربزرگم پناه بردم نجات یافتم-وگرنه سیبیلو میشدم o_O\n\nاخرشم پسرعمم یه ساعت التماسم کرد تا بهش لاک پاکن دادم لاکشو پاک کنه :)))\n\nلایک یادت رفت:)",
    "هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است\nحتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.\nدر عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.\nاز لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.\nدر عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !\nاگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.\nمهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!\nاگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.",
    "آقا ما یه رقیف (رفیق لاغر) داریم که کلا اهل سوتی دادنه. داشتیم حرف می زدیم یه هو گفت: تو خودت رو بنداز جای من ببین من چی می کشم!\nمن ^_^\nاون -_-\nآن ها =_=\nسایر ضمایر o_O\nاز اون موقع تو فکرم ببینم چه جوری می تونم خودم رو بندازم جاش که له نشه!\nلایک: بنداز نترس له نمیشه",
    "سلام یک خاطره توپ دارم . من حدود یک ماه پیش به علت عمل اپاندیس 5 تو بیمارستان موندم من تو کل بیمارستان تخت شماره یک روداشتم و رو بروی منم ی پیرمرد عصبانی بود که به که از دو ماه پیش تو بیمارستان بوده از بخت بد ما روزی که ما مرخص شدیم اونم مرخص شد داشت میومد  پسرش پرسید حال شما چطوره . پیرمرده گفت اوووو(اخه زبونشم میگرفت ) من بلند گفتم امید جهان اقا انقدر اخم کرد که نگو و افتاد رد ما حالا ما فرار اون رد ما میله  دستش بود وقتی نتونست  سرمم رو پرت کرد و  صاف خورد تو سر من دردم نگرفت ولی  دوباره ردم ردممسردم منگرفتم فرار تا سر خیابون بیمارستان که حدود 2تا3کیلومتر بکردخسته شد و میله رو افقی پرت کرد و صاف به سر من خورد . حالا بماند مجروح نشدم ولی 3کیلو کم کردم .",
    "بچه های این دوره زمونه واقعا گودزیلان.............!\nسر سفره ما همیشه مکافات داریم..دخترم4سالم خورشت می خوره بدون پلو..پسرم6سالم پلو می خوره بدون خورشت!\nجاتون خالی قرمه سبزی درست کرده بودم...\nبزرگواران سر سفره شروع کردن به غمزه ریختن..ما اینو  نمیخوریم اونو می خوریم..همسر ب خاطر اینکه بهشون درس قدر شناسی بده طفلی اومد سخنرانی کنه ..گفت  بچه های من دیروز دم نونوایی ی بچه اومدنون خالی گدایی میکرد..مردم نون ندارن بخورن ..و...\nمن اومدم مادر بازی در بیارم .صدامو صاف کردم :اره مادر جون باید قدر نعمتهای خدا رو بدونین..ما وقتی بچه بودیم هرچی جلومون میذاشتن می خوردیم..\nی هو دختر اتیش پارم:خوب چرا مامان همه چی  خوردی که الان اینقد چاقی..!\nمن که کلا رفتم افق..\nهمسرکه ترکید...\nدرس عبرت آموز خانواده@.@\nبازم من چاق :(",
    "یکی از عجیبترین خاطراتم .. \n3-2سال پیش یه مسابقاتی برگذار شد برای کسایی که کیک بکس بلدن.بعد ما هم رفتیم .دیدیم حدود 100 تا 150 نفر اومدن واسه دیدن مسابقات ...یه 20 نفر شرکت کننده.\nما ثبت نام کردیم ..خیلی شانسی الکی هیی بردیم بردیم که رسیدیم فینال .رفتم تو زمین دیدم ااااااااااا حریفم یه غول به تمام معناست(الان دوستم شده)بعد گفتم اگه من با این بازی کنم 100% میبازم ...یه فکر شیطانی به سرم زد ..رفتیم تو زمین .طرف گفت شروع طرف اومد بزنه داد زدم وا وایساااا همه ساکت شدن اونم وایساد .من شروع کردن به رقصیدن و خوندن هوپا گانگنام استایل ایییییییییییی ...کل سالن رف هوا بنده خدا گاردشو اورد پایین من هم زبل قشنگ  با  مشت زدم  تو چونش (میدونید که اگه بزنید تو چونه کسی اگه قوی ترین مرد جهان هم باشه میخوره زمین .گیج میشه)حالا من زدم اون بنده خدا سرش گیج رفت افتاد زمین بلند هم نشد و من (داداشتون)بردددمممممم...\n\n\nپی نوشت :سال بعدش دیگه گولمو نخورد چنان لگدی زد بهم که از زمین مسابقه پرت شدم بیرون ....(نامردی شد در حقم)",
    "دیروز داشتم یه فیلم ترسناک میدیدم با زیرنویس فارسی صحنه های وحشتناکش بود بعد دختره یه عروسک داشت  ارواح میخواستن ازش بگیرن و اینا ...\nبعد دختره هم  با ترس گفت (این عروسک مال منه)\n\nولی زیرنویس کرد: این عروسک واس ماس یعنی کلش ماس ماس\n\nجدیدا  مترجما هم بامزه شدن..",
    "یبار که منو پدر گرام رفته بودیم سوئد واسه کارای وارداتی تو دفتر نشسته بودیم منتظر بودیم که کارامون   درست بشه که برگردیم. بابام داشت روزنامه میخوند که یه خانمی اومد گفت please help me. بابامم حواسش نبود گفت please speak English \nقیافه ی خانمه O_o\nهیچی دیگه آبرومون در سطح بین الملل رفت. \nلایک کنید دیگه",
    "سلاااااااام امیدوارم حال همتون توپ باشه.چن روز پیش مامانم با دوستاش که حدود\n10تاخانم بودن دور هم خونمون جمع شده بودن منم رفتم کنارشون ببینم چی میگن داشتن\nراجع به نظافت خونه وتمیزی میحرفیدن هرکدوم یه چیزی میگفتن مامان منم داشت\nازخودش تعریف میکرد که من خیلی خیلی به تمیزی واین جور چیزا اهمیت میدم،\nیه دفعه از دهنم در رفت گفتم مامان یادته یه روز ابتدایی بودم زینب/خواهرم/برنجوبدون \nاینکه نگاش کنه همین جوریدرس کرده بود که بعد فهمیدیم من مورچه های تو برنجو\n با پیازداغ اشتباه گرفتمو همشو خوردم\nیادت میاد؟؟؟یه دفعه همه ساکت شدن هیچی دیگه مامانم اون لحظه به افق پیوست\n ولی بعداینکه مهمونا رفتن از افق برگشتو حسابی حالمو جا آورد.\nپانوشت:تنها قربانی اون مورچه پلو فقط من بدبخت بودم که هیچوقت مزش وفراموش نمیکنم...\nلامصب مورچه هاشم خیلی گنده بودن",
    "بچه که بودم \n\nمامانم میگفت زیاد کامپیوتر بازی نکن کور میشی اون روزا تازه \n\nجی تی ای اومده بود پنجش \n\nمنم از بعد مدرسه تا شب  بازی کردم به طوری که ناهار نخوردم\n\nبعدش مامانم گفت برو حموم\n منم تو حموم به چشام کف زده بودم\n\nچشامو که باز کردم \n\nهیچی ندیدم\n\nکلش توبه کردم خدایا غلط کردم دیگه بازی نمیکنم\nکلی به جی تی ای فحش دادم\n\nبعد برقا اومد \n\nخدایی شنیده بودید خدایی\nاین واقعی بود",
    "من  دوم ابتدایی ک بودم ی معلم داشتیم بنده خدا خیلی آروم بود! همیشه هم وقتی شلوغ میکردم بهم چیزی نمیگفت. ی روز با یکی از بچه های کلاس دعوام شد اون میز دوم نشسته بود.. هی جر وبحث کردیم منم حرصم دراومد جامدادیمو ک آهنی بود پرت کردم براش o_O اونم جامدادیشو پرت کرد :) معلم هم همچنان درس میداد ^_^ منم حرصم گرفت دوباره کیفمو با همه ی وسایلای توش براش پرت کردم ^_^ خورد تو سرش ^_^ آخرم پا شدیم تو کلاس تا میتونستیم همدیگرو زدیم D: معلممون هم هیچ کاری نکرد o_O فقط جوری بهمون مشق داد ک فرداش وقتی مشقارو نوشته بودیم انگشتامون باد داشت ^_^ چند باری هم مقنعه شو تو کلاس درآورده بودم با موهاش بازی کرده بودم ^_^ کلا خل بودم از بچگی :)",
    "ازدانشگاه برمی گشتم  خستهههههههه کوفتهههههههههههه...گشنههههههههه.دسشویییییییییی\nدر حد مرگ اضطراری ...\nهی در میزدم درخونمون باز نمی کردن...\n\nگریم گرفته بود...\n\nکیفم انداختم تو گردنم با شونصد کیلو وزن از علمی گاز رفتم بالا...از پشت بوم  دسشویی پریدم پایین...رفتم تو خونه :\n\nمیبینم بابام ریلکس رو  کاناپه لم داده راز بقا نیگا می کنه:\nمن:باباخونه بودین مگه صدای زنگ  /در/لگد نشنیدین؟؟\nبابام:اا تو بودی من گفتم هر کی هست خودش بیخیال میشه میره:0\nمن:|خب چرا؟\nبابام:حسش نبود از جام پاشم:0\nمن:|\nسنگ کلیم:0\nزخم معدم:|\nهمساده هامون که منو با مانتو مقنعه کول پشتی در حال بالا رفتن از علمی گاز دیدن0-o\nخود علمی گازمون ب تنهایی:|\nینی حس مهمون نوازی بابام اوریب تو حلقممممممممممممم:|\nمن اگه خونه  بابام  نرم کجا برم؟\nمن باید به دیدن خدا برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "رفتم داروخونه میگم ببخشید یه سوزن بهم بدید \nمیگه  سوزن چی  منم گفتم سوزن رخت .\nشاکی شده میگه مگه من مسخره توم \nمگه اونجا وایسادی که چی خیاطی که نیست .                                        خدایا با کی شدیم 72 میلیون.",
    "آخه یکی نیست بگه به تو چه!\nامروز تولد بابام بود منم رفتم جاتون خالی یک کیک بزرگ با یک دسته گل شیک واسش خریدم و کلی هم وسواس به خرج دادم که مثلا بابامو خوشحال کنم.\nنزدیک خونه که رسیدم دیدم یه پیرمردی خیلی غمگین و تنها یه صندلی گذاشته دم در خونه اش داره با حسرت به آسفالت  خیابون نگاه میکنه.\nخیلی ناراحت شدم تو دلم گفتم خدایا آخه تو به این بزرگی یه کاری کن دل این طفلی شاد شه و خنده رو لبش بیاد که...\nچشمتون روز بد نبینه پام رفت تو چاله و ... خوردم زمین و با صورت رفتم تو کیک ؛-(\nخودمو جمع و جور کردم بلند شدم دیدم پیرمرد داره هرهر به من میخنده! اصلا کم مونده بود از خنده غش کنه\nبه خدا نمی دونستم اینقدر مستجاب الدعوه هستم. خلاصه مشکلی داشتین بگین من واستون دعا کنم ردخور نداره",
    "نصفه دوران بچگیم به این گذشت که ثابت کنم که این خیسی شلوارم، آب ریخته. ولی هیچکس باور  نمی کرد.\nمثلا صبح از خواب بیدار میشدم\nمامان: خیرندیده، باز خرابکاری کردی؟\nمن: ها یعنی چی، کی آّب ریخته اینجا؟\nمامان: پاشو پاشو، عمت می خواد بشوره، هرروز هرروز؟\nمن:ها آره آره ها دیشب پارچ آب بالا سرم بود، چپه شده، الان پارچ کو؟\nمامان: خاک بر سرت کنن، نگاه کن تا کجا خیس شده!!!!!\nمن: توروخدا دیگه پارچ پر آب نذارین بالا سرم\nمامان: شالااااااپس، شترق (قربون دستش، دستشو میبوسم، می چسبید)\nمن: یکی دیگه پارچ آبو چپه کرده منو میزنی چرا؟\n\nهیچ وقت نه من قانع شدم نه مامان.",
    "پارسال(اول دبیرستان)بودیم...دبیر مطالعاتمون یه خانوم خشک و بداخلاق و وررررررررررراج بود که خیلی هم به خودش میبالید...ادعای شعر و شاعریش هم میشد...\nما یه رفیقی داریم تکست رپ مینویسه و کلا فازش رپه و هیپ هاپه(البته همه دوستام هیپ هاپی هستن اما اون بیشتر)\nخلاصه دبیرمون داشت میگفت که من شاعرم و اینا که این رفیق ماهم گفت بیاین مشاعره کنیم با هم منم شاعرم....\nدبیر_قبول\nدبیرمون دو بیت شعر خوند و این دوست ما هم یه ورس اومد...\nتکست قشنگی بود نمیدونم چرا دبیر انداختش بیرون...^_^",
    "من همیشه وقتی تلفن و دستم میگیرم استرس میگیرم و کلا خیلی مظطربم وقتی با یکی میخوام حرف بزنم ،\nحالا مکالمه من و دوستم همین الان یهویی :\n\nدوستم : الو ؟\nمن : اله ، بَلو ؟ (بَله ، الو :| )\nدوستم : سلام کیمیا چطوری ؟\nمن : خوبم مرسی تو چطوری ؟\nدوستم : منم خوبم چه خبرا ؟\nمن : خوبم مرسی تو چه خبر ؟\n\nلایک : ما هم همینیم غصه نخور\nلایک : خخخخ :)\n\nحالا بقیش : \n\nمن : سگت چطوره ؟\nدوستم : خبر ندارم طبقه پایینه\nمن : طبقه پایین حالش چطوره ؟ (خیر سرم اومدم بگم طبقه ی پایین ؟ هالش چطوره؟ اخه هالشونو تازه عوض کردن )\nدوستم : خوبه سلام میرسونه :|\n\nلایک : خدا شفاتون بده\nلایک : خخخخ :)",
    "سلام\nچند سال پیش عموم رفت حج، 2روز قبل از برگشتش همه جمع شدیم منزل عموجان تا کمک کنیم خونه تمیز کنیم پلاکارت بچسبونیم گوسفند برای قربانی بخریم و...خلاصه آماده بشیم واسه استقبال\nحیاط خونه عمو بزرگ بود از صبح با مادرم شروع کردیم به نظافت حیاط ورسیدگی به باغچه داداشم 2سالش بود سوار بر 3چرخه بازی میکرد عصرخسته وهلاک همه برگارو جمع کردیم یه گوشه، داداشم با چرخش باسرعت رفت وسط برگا یعنی هرچی تمیز کردیم به فنا رفت.\nمن با عصبانیت: هوی سگ ننه گیرت بیارم کشتمت\nمامانم:0-0\nمن: به خدا منظورم به شما نبود مامان جان با اون طوله بودم\nهم چنان مامانم:0-0\nداداش کوچولوم:*-*   :-)\n.\n.\n.\nخب حرف نزنم نمیگفتن لالم",
    "تو خیابون داشتم راه میرفتم\nی گربه ی اول نگام کرد بعد یواش از جلوم رد شد\nمنم خیلی به غرورم برخوردد یعنی له ام کرد \nی پخ وحشتناک بش کرد م که بترسه\nلامصب ی غرش مث شیر بهم کرد\nنزدک بود بخورتم\nاونجا بود که فهمیدم غرور خیلی بده\nافتاده باش برادر!",
    "یکی از قشنگ ترین خاطرات کودکی وقتی بود که وسط کلاس درس ناظم میومد می گفت آهای بابات اومده دنبالت کتاباتو بردار  بیا\nانگار حبس ابدی عفو رهبری بهش خوردهD::)",
    "دیروز برادر بزرگترم(بیشعور اعظم) پشت به من نشسته بود روی مبل جلوییم و سرش تو گوشیش بود(تو اینستا بود)بنابراین من میتونستم ببینم چه میکنه(؛\nتوی یه پیجی بود و داشت پستارو میدید که ناگهاااااااان من بدبخت از دهنم در رفت گفتم عـــــــه برا چی اونو لایک نکردی خوب بود!!!\nهرچند بعدش با لگد اومد تو معدم ولی کاملا ارزشش رو داشت بالاخره باید اونو متوجه اشتباهش میکردم دیگه مگه نه؟!",
    "با دوستان در چمنزار نشسته بودندی و خاطره نقل میکردندی، یک از یاران سر در جبین فرو بردندی و سخن نمیگفتندی، به ناگاه نگاهی عاقل اندر سفیه به ما انداختندی و گفت: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود!\n\nدر این حال دوستی خود را از آسمان به زمین پایین انداختندی و بانگ بر آوردندی:\nتف تو روح عمت، چه جمله سنگینی بود کمرم شکست!\nو اینگونه بود که همگی با پوست تخمه های مهتاب گردان خود در افق محو شدندی!!!",
    "آقا یه روز ما با سه تا از رفیقامون بودیم سر کوچه یه ماشینی واستاد آدرس میخواست از من منم دستمو بلند کردم سمت آدرسش\n\nیه زمونی دیدم سه جهت مختلف دیگه هم به طرف نشون داده شد\n\nهیچی دیگه طرف بیخیال آدرس شد مستقیم رفت تو افق محو شد...",
    "آقا یه شب شوهرم رفته دم سوپری نون بخره تعریف میکرد یه پیرمرد هم اومده بود که تخم مرغ بگیره.پیرمرد به مغازه داره میگه بی زحمت تخم مرغا زردش سفید نباشه قرمز باشه یه مشتری دیگه هم که اونجا بود خیلی جدی میپرسه آقا مگه زرده سفیدم داریم؟؟؟؟؟؟\nبه نظر شما زرده تخم مرغ سفید یا قرمز؟",
    "دیروز سرکلاس ریاضی بودیم، ازقضا دبیرمون هم خیلی خودشیفته هس. بعد این بخت برگشته میخواس تخته رو پاک کنه دو بار از بچه ها پرسید پاک کنم کسی جوابشو نداد ک بار سوم گفت بچه ها لال تشریف دارید؟ منم ک تو فاز خودم بودم و حواسم نبود با کی طرفم گفتم ن خانوم کم محلتون میکنیم00:(\n فقط نمیدونم چرا گفت میری بیرون یا بندازمت بیرون؟؟؟\nهمیشه چوب صداقتمو خوردم.......:(",
    "یه روز سر کلاس زیست بحث تولید مثل در حیوانات بود.یکنفر برگشت گفت:آقا عمر سلول هایی که باعث ایجاد نطفه میشن چقدره؟ معلم جواب داد:والله نمیدونم ولی بهرحال عمر دست خداست!همه داشتن نیمکت ها رو گاز میزدن!\n\n\nپست اولمه حمایت کنید لطفا!",
    "ی بارم داشتم... \n\n(با بی اف) محترم تو پارک قدم میزدیم \nنزدیک پله شدیم ...با پام زدم زیر پاش 20 تا پله شوت شد پایین\n\" خب فک نمیکردم اینقد بی جنبه اس با ی پا پرت شه پایین\n :دی\nزود خاستم موضوع رو عوض کنم هول شده بودم گفتم  : اینم بخاطر همه اذیتایی ک میکردی ... \nبه طرز عجیبی هیچی نگفت ..اما وقتی به حوض وسط پارک رسیدیم پرتم کرد تو حوض ...\nآدم اینقد عقده ای و تلافی گر ندیده بودم ...\n\n\n(¯`v´¯)\n.`·.¸.·´",
    "باعرض پوزش ازبرادرمحمدموحدی...\nعاغومادوم راهنمایی بودیم«حدوداهفت هشت سال پیش»یه دبیری داشتیم که کتاب حرفه وفن روتدریس میکرداسمش یادم نیست ولی فامیلیش موحدی بودوبسیاااااررررمعلم سخت گیری بود«ازقضادوست پدرماهم بود»آرزوی همه بچه هااین بودکه این آقایه روز ده دقیقه دیرتربیاد سرکلاس...همش سرموقع میومدوهمش امتحان میگرفت اون هم شفاهییییی وهرکس که درست جواب نمیدادضرب المثل چوب معلم گله هرکی نخوره ... شامل حالش میشد!!  یه رو‌زمابچه هابه آرزومون رسیدیم...اونقدرمعلممون دیرکردکه دیگه امیدی به اومدنش نبود... درهمین احوال یکی ازبچه های شیطون کلاس پاشدرفت پاتخته میخواست ادای تدریس موحدی رودربیاره...یکی بهش گفت:بابابیخیال شوبیابشین الان موحدی میادضایع میشی ها اونم گفت:خب بیاد...حالاکی ازموحدی میترسه؟چشمتون روزبدنبینه تادوستمون این جمله روگفت موحدی ازدرکلاس اومدتو...گفت:حالاازموحدی نمیترسی نه؟؟دوستمونم که زبونش ازترس بنداومده بود  چیزی نداشت بگه موحدی هم نامردی نکردوطوری خط ریش این بنده خداروکشید که تایک هفته این دوستمون میگفت که خط ریشش دردمیکنه...«دهه شصتیابیشتربااین سبک آشنایی دارن»حالامدیونیدفکرکنیدکه من فکرمیکنم محمدموحدی همون معلممونه که میادفورجوک. 0_o. خدایاتوبه،استغفرالله.",
    "سویِ سخنم با کاربر سارا۱۳۱۴۱۷ هستش ک پست گذاشتن\n\nمورد داشتیم از دختره گوشیشو تو مدرسه گرفتن،گفتن تا خرداد بهت نمی دیم.بعد این دختره هر شب زنگ می زده ب گوشیش آهنگ پیشواز شو گوش می داده اشک می ریخته!\nمدیونید اگه فکر کنید دختر عمومو می گم!\n\nگوشی رو که مدرسه میگیره خاموشش میکنه خواهره من نمیذاره دخترعموتون حتی غمه فراغ رو بچشن!!\nمدیونید اگه فک کنید سابقه داشتم :|",
    "به نام خدای دلای پاک...\n\nرفتم تو حیاط دیدم گربه رو الاچیق نشسته\nکلی براش شکلک دراوردم پرووو نشته تکون نمیخوره مثل بز منو نیگا میکنه\nتازه یکم هم صداهای عجیب در اوردم ولی انگار پرو تر بود \nبیخیال شدم رفتم که برم تو خونه....\nتفنگ اپاش داداشم رو دم در دیدم\n\n«قابل ذکر میباشد تفنگش از اون تفنگای اپاش قوی هست که تا یک متر هم قدرت داره»\n\nبازم افکار خبیث اومد تو ذهنم ،،،یه خنده شیطانی کردم و تنگ رو بردم پر اب کردم برگشتم دیدم بچه پرو بازم نشسته\nپریدم تو حیاط داد زدم \nادمممممممممممت مییییییییییکنم پرووووووی بی خاصییییت....\n\nو بد بخت رو خیس خیسش کردم بیچاره شیون زد رفت\n\nمنم احساس میکردم با هیتلر جنگیدم و بردم با غرور تنگ رو گذاشتم رو دوشم اومد تو خونه\n\nمامانم:حالت خوبه؟\nمن: ^_^\n\nیعنی چنین ادم حیوان ازاریم من؟\n\nمن= ^~^\n\nگربه بدبخت=O_O\n\nسازمان حمایت از حیوانات= *_*\n\nوبازم ایرانسل= ^_^",
    "فقط یه گودزیلای ۴ساله میتونه وقتی کارت داره با قربون صدقه م مالکیت بهت بده و وقتی خرش از پُل گذشت صدات بزنه\nهــــــــــــــــــــوووووی اَنتَـرخانوم :|",
    "سلام\nاین خاطره ی صمیمی ترین دوستمه که نخواست به اسم خودش منتشر بشه:\nبه دختر خانمی علاقه مند شدم که کلا هیچ پسری رو آدم حساب نمیکرد وبی دلیل به بهترین پسرا جواب رد میداد\nرفتیم خواستگاری خانواده ها گفتن برین تو اتاق بشینین حرفاتونو بزنین، رفتیم تو اتاق با کلی تعارف که اول شما بشینین واین تعارفات... \nاول من نشستم بنده ی خدا تا اومد بشینه یه بادی ازش در رفت، داشتم میترکیدم از خنده اون طفلک هم از خجالت هول کرد خواست پاشه دوباره گوزید، اومد عذر خواهی کنه زد زیر گریه \nگفتم ناراحت نباشین اصلا مهم نیست راحت باشین آروم که شدین باهم حرف میزنیم ولی چند لحظه بعد احساس کردم دارم از بوی گند خفه میشم گفتم بریم بیرون لطفا. \nاومدیم بیرون همه پرسیدن چی شد؟ گفتم: حرفای خوبی زدیم به نتایج جالبی هم رسیدیم. همه شروع کردن به کف زدن شوخی شوخی بله رو گرفتیم.",
    "ی بار ما رو از مدرسه برده بودن رصد خانه بعد اونجا اول گفتن که خوب به توضیحات گوش کنید بعدا سوال میپرسیم و جایزه های قشنگ و باحال میدیم بعد که شروع کرد به توضیح من خیلی خوب گوش می دادم \nحالا توضیح خانومه تموم شد شروع کرد به سوال پرسیدن اولین سوالو درست جواب دادم اوردن جایزه رو دادن حالا منم هی پز میدم بعد دوستام اصرار کردن که جایزرو باز کنم اگه گفتی از توش چی در اومد\n.\n.\n. زیاد فک نکن به مخت نمیرسه ,,,, نمکدان,,, اونموقع اونقد فوش دادم  شما بگید اخه بچه هف هش ساله نمکدونو میخاد چیکار",
    "سلام عاغا چن روز پیش برام خواستگار اومده بود ^_^ پسره ارتشی بود :/ مادرش اومده نشسته داره با مامانم صوحبت میکنه یکم ک از بچه های دیگش و حاج آقاش (شوهرش) صحبت کرد گف عروس گلم چایی نمیارن بخوریم؟ :| \nخلاصه چایی رو بردم  برگشته میگه ببین دخترم این عکسشه :| میبینی چ خوشگله :| بذار تو کیف پولت هر روز نگاش کن :| همچین شوهری گیرت نمیاداااااااا اه خاک توسرت دختر بیا زنش شو دیگه O_o :|  منم هیچییییی نگفتم بعدش میگه ببین عروس پسرم تکه ماهی یه میلیووووووووووون میگیره :::||| \nمن :-(\nمامانم :/\nزن داداشم :| -_-\nزنه :)) ^_^\nزن دادشمم ک کنارم نشسته بود  یهو عصبی شد با صدای بلند گف ببین حاج خانوم  خواهر شوهر من سه ماه دیگه ک درسش تموم میشه ماهی 5 میلیون میگیره ماشالا ماشالا هم خانوم دکتره ^_^ هم تو خوشگلی حرف نداره ^_^  اونوخ بیاد زن پسره شما ک ماهی یه میلیون ک الان  مثه 10 تومنه  تازشم همش تو جنوب و اینور اونور کار میکنه بشه؟ نه جونم حالا هم میتونید تشریفتونو ببرید :)\nسلامتی همچین زن داداشی :)) عاشقتم :-*",
    "..و آبی..\n.\n.. رفتــیـم مجلــس ختـــم \n... آخـــر مجـلس حـاج آقـا بــرگـشـتـــ گفــتــــ : \n.............. همـــه از خـــاکیــم و بــه خــــاکــ بــــــر میــگـــردیـــم !\n\n. یــه یکــی از اون جـلوهــا گفــتــ : حــاج آقــا لــآیـــــکـــ\n......... از ایــن ور : حـــاج آقــا احـسنــتـــ\n\n.. از اون ور : تبــــارک حــاج آقــا عــالــــی بــــود \n.. وسطـــا : آخ کمـــــــــرم , حـــاج آقـــاخیـــــــلی سنگیــن بـودلامصبـ\n\n................. اون عقبـــا : حــــاجـــی بـــا اجــــــازه کپـــــــــی !\n ...... مـــن و بـــاقــی حضـــار : OــــــO\nحــاج آقــا : عمــن یجــیــبُ ........\n \n. داعـــش نیـــا کــه اینـــا بیچـــارت میکنــن .. ^ـــــ^",
    "بچه دوستمون هنوز چهار سالش نشده (کاملا درسته موجود فضایی دهه نودیه)\nمی خواسته تمام اسباب بازیاشو ببره با بچه های همسایه بازی کنه مامانش میگه\nپسرم همه اسباب بازیات نبر\nاین جغله برگشت گفته：اینا مال منه؟\nدوستم：اره\nاون موجود ناشناخته：پس خودم میدونم چیکار کنم!\nمن دیگه چیزی ندارم بگم فقط مواظب خودتون باشید ابنا جدی خطرناکن بتونن می خورنمون\nقیافه دوستمون@_@ \nقیافه ما o_O\nخود ناشناخته شدش:-)",
    "همسرم از سر کار اومد خونه دید خونه بهم ریختس..\nداد زد :هرروز میام یا سرت تو گوشیته \nیاتو لاینی \nیا وایبر \nازشام که خبری نیست..\nلااقل یه چایی تازه دم برام بیار...\n\nمنم خیلی آروم گوشیمو بستم گذاشتم کنار وبا لبخند گفتم :مرغ نداریم \nگوشت نداریم \nنون و حبوبات تموم شده\nقند شکسته نداریم\nچن وقته بچه ها میگو و ماهی نخوردن..\n50تومن بده برای کادوی دوستام میخام\n5تومن اردوی پسرمون\n10تومن اردوی دخترمون\nکادوی خرید خونه زنداییم کادوی عروسی دختر عموت شهریه کلاسامو ندادم \nنزدیک عیده قالیارو باید بدی قالیشویی و...............\n\nهیچی دیگه\nهمسرم دو گیگ اینترنت خرید بعدش دو لیوان چایی ریخت و گفت گلکم با قند میخوری یا با پولکی؟؟؟؟؟؟",
    "سر کلاس ادبیات بودیم....معلم داشت تاریخ ادبیات ها رو از بچه ها میپرسید!\nخیلی هم معلم سخت گیر و جدی....خلاصه از یکی از دوستام شروع کرد به پرسیدن این بدبخت هم استرسی شده بووود بدجووور!!!!....\nیه سوال معلممون پرسید که نویسنده ی \"بارقه های شعر فارسی\" اثر کیه!\nاین دوست استرسی ما هم جواب اینو یادش رفته بود!منتظر بود که یکی بهش برسونه!یکی دیگه از دوستام که کنارش نشسته بود گفت اسم یکی از دوست های صمیمی همون دوست استرسی من رو به همراه یه دکتر بهش گفت! این بدبخت از همه جا بی خبر فکر کرد واقعا همون نویسندس! یهوو بلند وسط کلاس داد زد دکتر...دکتر علی اباذری ^_^\nخلاصه معلممون که چشاش گرد شده بووود کل بچه های کلاس هم داشتن کتاب دفتر هارو میجوییدن :)))\nو اینگونه بود که دکتر محمد اسلامی ندوشن نویسنده ی کتاب روزها بارقه های شعر فارسی رو کلا پاره کرد و دور ریخت :)))",
    "ابجیم(کلاس پنجمه):مامان مرداب چیه؟\nمامانم:یک گودال پراز اب........ که ادم بیوفته توش می میره.\nابجیم:مامان تاحالا چن تا از فامیلامون تو مرداب مردن؟!!!!!!!!!!!!!!\nمامانم!\nفامیلای مرده شدمون!\nمردابای امازون!\nامازون توابع مشهد!!!!!!!!!!!!",
    "چند سال قبل نماینده شهرمون که یه آقای دکتر بود میره روستای مادریم.\nوقت سخنرانی، مردم ده همهمه  و شلوغ کاری می کردن و نمی ذاشتن دکتره نماینده حرف بزنه.\nبزرگ ده ناراحت میشه و از پشت میکروفون و میگه:\nبرادرا، خواهرا از همین لحظه به جز آقای دکترهیچ کس حق گوه خوردن نداره.....\n\nحالا تصور کنید چهره ی نماینده رو، اگه شروع به حرف زدن می کرد یعنی داره میخوره\n \nشما بودید چکار می کردید؟",
    "از اونجایی که من  ترم 8مهندسی برق هستم  لازمه ک یه خاطره ای در این باب نقل کنم راهنمایی که بودم ، حرفه وفن داشتیم ودرسمون  بخش برق بود.\nمعلمون گفت کی میتونه بیاد پای تخته و کلید یه پل و دوپل بکشه واسمون؟؟؟◘◘\n.\n.\n. منم پریدم گچ از دست معلم گرفتم یه کلید یه پل و یه دوپل کشیدم و یه لبخند زدم ونشستم.بعد دیدم همه دارن اینجوریO_o نیگام میکنن، علت را جویا شدم \nمعلم فرمود :مهندس، منظورم شِمای فنی کلید بود اینو که بچه دوساله هم بلد بکشه ☺☺\n\nولی خب الان دارم برق میخونم باشد که چشم اون معلممون درآد☻☻☻☻☻",
    "تولدم بود داشتم به ترتیب کاغذ کادوها رو باز می کردم :\n\nبابام: ی گوشی اکسپریا با یه کاغذ که روش نوشته بود : ۲۰۰ بهت بدهکار بودم,الانم ۲۰۰ تومنشو من دادم بقیه قسطاشو باید خودت بدی\nصداشو در نیار ,بخند!\n\nمامان: ۱۰۰ تومن پول با یه کاغذ: اینو الکی گذاشتم جلو مهمونا آبرو ریزینشه,خرجش نکنیا پول برق و گازه .الانم تابلو نکن بخند من\n\nخونواده عمه: ی ظرف شیشه ای آجیل خوری\n(چی کارش کنم آخه من)\n\nخونواده دایی: ی دست پارچ ولیوان خارجی\n(اینجا که رسید قلبم تیر کشید)\n\nداداشم: دسته پلی استیشن\n(واسه خودش گرفته بود گوسفند)\n\nخونواده عمو: ی ساعت دیواری با ۵۰ تومن تراول\n( ساعتو زدن پذیرایی پوله هم تقلبی از آب درومد )\n\nمام بزرگ: ی ماچ آبدار\n(صورتم خیس شد, دندون مصنوعیاش هم افتاد تو لباسم)\n\nبابابزرگ: یه پس گردنی با جمله ی “کره خر” مرد شدیا \n:|",
    "ﺧﺎﻧﻢ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:\nﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺠﺮﻭﺣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﯿﻬﻮﺵ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ\nﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ .\nﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻣﺮﺩﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻦ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻡ؟\nﺭﮒ ﺷﯿﻄﻨﺘﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺬﺍﺭ ﮐﻤﯽ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﺑﺬﺍﺭﻡ ! ﺟﻮﺍﺏ\nﺩﺍﺩﻡ ﺁﺭﻩ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﯼ !\nﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺻﺪﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺣﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﯽ؟\nﺩﯾﺪﻡ ﺷﯿﻄﻨﺘﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺪﺟﻨﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ ﻣﻦ\nﺣﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﻢ !\nﮐﻤﯽ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺭﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﻗﯿﺎﻓﺖ !\nﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺟﻬﻨﻢ |",
    "سر کلاس بودم گوشیم زنگ خورد..استاد یه نگاه برزخی بهم کرد گفت خانم خاموش کن کلاس درسه مثلا از همین آقای بهرامی یاد بگیرید (واسه همه چی مثال میاره) جزو دانشجویان با انظباط هستند هنوز حرفش تموم نشده بود گوشی گل پسر بهرامی زنگ خورد اونم چه زنگی آهنگ آغوش شادمهر ^_^\nاستادمون کلا صحنه رو ترک کرد‎:-)",
    "ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻓﺴﺖ ﻓﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻱ\nﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻏﺬﺍﺷﻮ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﯾﮏ ﮔﺎﺯ ﺍﺯ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﺶ ﺧﻮﺭﺩو ﺭﻓﺖ\nمنو ﺩﻭﺳﺘﻢ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮐﺮﺩﯾﻢ\nﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻏﺬﺍﯼ ﻃﺮﻑ\nﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﻠﻌﯿﺪﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺮﮔﺸﺖ\nﻧﮕﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺸﻮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ",
    "آغا ما دیشب خواستیم بریم تو حیات (همه جا تاریک بود)، همین که پامو کردم تو دمپایی یه زنبور نامرد نیشم زد. پام خوب میشه ولی نامردیش یادم میمونه.\nبا اون زنبوریم که تو تاریکی منو نیش زدو رفت: ببیییین چندتا زنبوردار میشناسم میرم آمارتو درمیارم :@",
    "بنده یه خواهر و برادر کوچیکتر از خودم دارم،گودزیلان!!\nنشستن مامانم داره بهشون میوه میده:\n+بچه ها..این موزه که میمون دوست داره..بخورین مثل میمون از درودیوارا برین بالا!!\n-....\n+بچه ها..این هویجه که خرگوش دوست داره..بخورین مثل خرگوش تند بدوین ...\n-...\n+بچه ها..این کیوی ه که زهرا دوست داره...(بعد از دودقیقه تفکر):زهرا واقعا تو چه مزیتی داری برای بچه ها الگو بشی؟!؟..\nم:|\nمن:|\nبازم من:|\nاصلا خاک بر سر من:|",
    "آقا ی روز جمعه داداشم ایناخونه بودن داشتن پلی استیشن(فوتبال) بازی میکردن ظهرشدداداشم گف ی چی بیاربخورم گرسنمه منم گفتم باشدددد  رفتم براش برنج وقورمه سبزی کشیدم آوردم گذاشتم هاقا چشمتون دماغتون خلاصه اعضای بدنتون روزبدنبینه همچی ک غذاروگذاشتم زمین داداش گرام توبازی1گول ب حریفش زد یه پرش زد خوردب سقف برگشت روغذاها چمباته زد\nحالاقیافه من دراون موقعیت⊙_⊙\nداداشم(#_@)\nشلوارآغشته ب قورمه سبزی وبرنجه داداشم×_×\nبرنجو قورمه سبزی&_&\nفرش های زبون بسته *_*  \nداداش جو گیره داریم ماا؟",
    "به نام خدای دل های پاک...\n\nچند روز پیش امتحان زیست داشتم چهار روز وقت داده بودن برای خوندنش منم هر روز هشت صبح بیدار میشدم میخوندم تا شب، روز دوم بود ظهر همه خواب بودن درس میخوندم تشنم شد رفتم اشپز خونه اب بخورم با کلی سرو صدا حالا لیوان بردارم تق توق تو یخچال سرک بکشم تلق تولوق ووو گفتم برم به مامان سر بزنم ببینم بیدار شده یا نه در اتاق باز بود نگاه کردم دیدم بابام که طبق معمول«خدا بهش سلامتی بده»رفته مغازه مامانم هم رو تخت دراز کشیده بود به پهلو گوشیش دستش تازه بیدار شده بود تو لاین و وایبر گشت و گذار میکرد برگشتم برم اتاقم پام پیچ خورد بازم سرو صدا شد ولی مامانم هیچ واکنشی نشون نداد برگشتم دوباره روبه اتاق مامانم بگم بچت مجروح شد یه واکنشی نشون بده!!!دیدم این قدر سرش رفته تو گوشی که اصلا متوجه نشد که منم هستم که ناگهان...;-)  افکار خبیث اومد تو ذهنم گفتم بزار یکم بترسونیمش بخندیم پاورچین پاور چین رفتم اونور تخت(پشتش بهم بود) دستام رو اوردم بالا مثل جنازه که تو فیلما میوفته یه هو خودم رو انداختم رو تخت مامانم چهل و پنج متر و نیم پرید هوا از ترس منم هی میخندیدم که مامان خانوم گلم بعد از یه نفس عمیق شوع کرد:\n.\n.\n.\nدختره ی دیونه ی بوووووق مریض روانی بوق بوق بوق مسخره ی بوق از تیمارستان فرار کردی؟اخه ...\n.\n.\nبعله و کلی بوق دیگه که نمیتوان گفت اخه به نظرتون حق با من نیست من خستم، خسته حق دارم خو اینا همه فشارای درسیه ...\n\nدر اون لحظه:\n\nمن= O_o\n\nمامانم=(قابل شرح نمی باشد)\n\nسازمان حمایت از مریضان مشکل دار روانی= -_-\n\nایرانسل= ^_^\n\nبه نظرتون من واقعا مشکل دارم عایا؟با لایک هاتون منو مطلع کنید ^_^",
    "سلام\nچند روز پیش با دوستان دوران دبیرستان بعد 10 سال دور هم جمع شدیم یکی از بچه ها دیر رسید. وقتی اومد همه حیرون موندیم.\nدوستم:چاکریم  چیه چرا این شکلیه قیافه هاتون؟\nمن:هیچی عجیجم از تیپت جا خوردیم عجقم.\nدوستم:مگه دختری این طوری حرف میزنی؟\nمن:نه گفتم آخه یه جوری حرف بزنم مناسبت باشه\nدوستم:مسخره مگه من چمه؟\nمن:هیچی جیگر شلوار قرمز جیگری تی شرت صورتی ابروهای برداشته موی مش کرده همه چیت عالیه پیرهن شورتی دل منو بردی بیام خواستگاریت؟ فقط سیبیلات اضافیه بزنش.\nدوستم: نه داداش بابام گفته سیبیل نشونه مردیه اکه سیبیلاتو زدی عاقت میکنم دیگه خونه نیا.\n.\n.\n.\nآخه جوجو شما کلمه مذکر برات زیادیه  شما رو چه به مردی",
    "یکی از سوتی هایی که دادم...\nابتدایی, سر زنگ قرآن بود!\nتازه بله و خیر رو به عربی یاد گرفته بودیم,\nمعلممون هم واسه اینکه راه بیفتیم گفت من چنتا سوال به فارسی میپرسم شما جوابشو به عربی نعم و لا بدین!\n\n\nسوال: آیا کبوتر زیباست؟\n\nمن با خوشحالی و با صدایی کش دار:\n.\n.\n.\n.\nعـنــــــــــــــم !!!\n.\n.\n.\nنخند بیشعور! این واس من خاطره تلخ حساب میشه!",
    "فامیلمون یه مرد پنجاه ساله ست . یه بار که میره حموم پاش لیز می خوره و میفته زمین و بی هوش می شه . از اون جایی که هیچ کس توی خونه نبوده ، بعد از دو ساعت به هوش میاد خودش رو می شوره و میاد بیرون . چند روزی دل درد داشت . حالا رفته دکتر و عکس گرفته و فهمیدن که یه چیزی توی روده هاشه. عملش کردن قوطی شامپو رو از توی روده هاش درآوردن.\nاز اون موقع هر وقت توی حموم راه می رم مواظبم قوطی شامپو کف حموم نباشه بخورم زمین بره توی روده م. نخند مواظب باش",
    "من ی پسر عمو دارم خیلی ادعاش میشه! کلا تو همه کاری ادعا داره! خیلیم به هیکلش مینازه! !!! (بدنسازی کار میکنه!!!) \nچند روز پیش خانوادگی رفته بودیم باغ داشتیم زو بازی میکردیم!!! این پسر عموم عقب عقب رفت!!! یهو افتاد تو استخر!!! \nآغو چشمتون روز بد نبینه داشت تو عمق 1.8 متر داشت غرق میشد!!!\nمنم دیدم الانس که تو باغ ما خفه بشه خونش بیفته گردنمون!!! دستشو کشیدم سمت دیواره!!! \nکلی بش خندیدیم! !! تازه پرو!!! از آب اومده بالا میگه این عکس العمل هر آدم سالمیه! ! تازه این ماهیچه ها و عضلات تا بخواد تو آب حرکت کنه وقت میبره!!! کی بت گفت دست منو بگیری؟؟؟؟ -____-\nمن: :///////\n\n\nیکی نیس بگه آخه آرنوووووولد!!!! اگه نمیگرفتمت که مرده بودی!!!! ://// \nپسر عموی پررو و طلبکاره من دارم؟؟؟؟؟ :////",
    "سگ آره سگ \nمن از سگ می ترسم در حد خود خراب کنی...\nقدیما یک سگی که بیش از حد هورمون رشدش ترشح نموده بود، سر کوچمون جلوس می کرد.\nصبحا من اگه از جلوی سگ می رفتم راه مدرسه 15دقیه بود، غیر این راه 1ساعت تو راه بودم ولی چاره ای نبود.\nتمام طی دوران مدرسه بخاطر تأخیر سر صف منو یه لنگه پا نگه میداشتن. اما جالبش که تمام مراحل زندگیم این سگه همونجا بود، یعنی روزی که من به بلوغ رسیدم این سگه هم صداش خش دار شده بود.\nهنوز لبخندشو وقتی می دید من دارم از راه دیگه میرم چلو چشامه، خیلی جذاب بود.",
    "بـا پسرخاله ام داشـتیم مـیرفتیم جـلو درشون، کـارداشـت…\n\nبـعد،رسـیدیم جـلو در\n\nگـفت: حـرکـتو نـگا! مـرگه مـن نـگا کـن ایـنجارو …\n\nپسرخاله ام زنـگه خونشونو زد بـعد آبجیش آیفونو بـرداشـت …\n\nقـبل از ایـنکه آبجیش چـیزی بـگه ، سـریع گُفت: کـیه؟\n\nآبـجیشم هـُول کرد گـُفت :مـَنم\n\nبـعد سـریع درو بـاز کـرد\n\nخـدا وکـیلی نـیم سـاعـ\nت دراز کـشیده بـودیم تـو پـیاده رو داشـتیم قـهقهه مـیزدیـما!",
    "کــاربــر ویــژه شــدنــم حــالــی مـیـده هـا ...\nیــکــی از دخــتــران دانــشـگـاه مــا انــدر فــکـرِ\nتــور کـردنِ مــا بــود کــه یــک روز نـقـشـه ی\nپلــیـدانـه ای کـشـیـد ، هــمـی در ایــن گـرمـا خـود\nرا بــه آفـتـاب زدگـی زد و در نـیـم مـتـری ایـشـانـتـان\nغــش نـمـودنـدی بــه سـمـتِ بـنـده کـه ایـشـان را\nمـثـلا در آغـوش بـگـیـرم کـه نـزنـه زمــیـن ......\nخـلـاصـه بـنـده هـم نـدیـدنـدی و ایـشـان خـوردنـدی\nزمـیـنـنـدی و پـای مـنـم گـیـر کـردنـدی و بـا اون یـکی\nپـا روی شـیـکـمِ اون بنده خـدا فـرودنـدی ....\nحــالـا بــردنـش بـیـمـارسـتـان ، بـه نـظـرتـون بـرم\nعـیـادت یــا نـــــ ؟؟؟؟؟؟\nراسـتـه جــانِ خـودم ، خـیـلی دلـم سـوخـت واسش ...\nمــسـیـحـای کــشـافـط = لـایـک",
    "✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴حـــــــــــــнĀмԐĐحـــــــــــــ✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴✴\n\nایـن دخــتـرا واقـعـا چـیکـار مــیـکـنـن مــیـرن دسـشـویی صـدای گـوزشـون نـمـیـاد ؟؟\nبـه مــا هـم یـاد بـدیـن خـب کـصـافـطااااا\nدیـروز تـو مــهـمـونی رفـتـم دسـشـویی گــوزیـدم یـهـو یـکی گـفـت :\nدس بــزار روش بـلـبـلـی بـشـه !!!!!!!!!! ^_^\n\nاز پـنـجـره دسـشـویی فـرار کـردم رفـتـم خـونـمـون 0_o\n\n\n\nقـولِ شـرف مــیـدم ایـنـو هـیـچ کـدومــتـون نـمـیـدونـسـتـیـد\nایـن صـفـحه ی 48 دفـتـرچـه ی خـاطـرات مـحـمـد مــوحـدی بـود\nیـواشـکـی خـونـدم ^_^",
    "دوستم آموزش یه برنامه رو می خواست بهش آدرس دادم بره وبلاگ استادم که دکترا داره اونجا برداره\nدوستم：وای چه استاد باحالی دارید .وای خاک بر سر ما استاد از ما کوچیکتره\nمن：چی؟!استادم از ما کوچیکتره؟!!!!\nدوستم：آره دیگه تو وبلاگش زده سال تولدش۱۹۷۵ من و تو متولد۱۹۸۸ پس استادت از ماکوچیکتره\nمنo_O\nاستادم:-D\nریاضیات@_@\nدوستم:-)\nکل.دنیا:O\nبازم منo_O\nثبت احوال:-(\nکماکان منo_O",
    "m@hsssss*****\n\n\nب گودزیلای مدل 90 عمه ام گفتم شمارتو بهم بده بهت زنگ بزنم....\n\nبرگشته میگه:گو.....ه اضافه نخور!!!فاطیمام  بفهمه ناراحت میشه!!(همبازی مهدش)\n\nالهی العفو!!!الهی توبه!!! اینا دیگه کین؟؟؟@.))",
    "کل خانواده خونه مامان بزرگم جمع بودیم. همه دورهم بلند بلند حرف میزدن و شلوغ میکردن. من سرم درد گرفته بود رفتم تو اتاق چراغم خاموش کردم.\nپسر عموم فکر کرده کسی تو اتاق نیست اومد تو تا درو بست یه صدایی گفت زززااااااارررت...\nمن از خنده منفجرشدم... چراغو روشن کرد اینجوری O-O داشت نگام میکرد\nبعد خودش گفت بین خودمون بمونه هاااااا ^_~\nبین خودمون موند ولی ازون موقع به بعد هروقت میبینمش میگم چطوری گوزو :))",
    "چند روز پیش تو اتاقم نشسته بودم خیلی متمدنانه داشتم کتاب می خوندم،که یهو مامانم اومد گفت،دخترممممممم،شوکولات تلخ می خوای؟؟^____^\nحالا من این جوری بودم0_0(دقت کنید من عاشق  شکلاتم و مامانم عادت نداش مهربون صدام کنه)\n.\nمنم پا شدم شکلاتو بگیرم که یهو مامانم دوید:|\nحالا من بدو اون بدو،دیدم داد به داداش گودزیلام بهش گف،گلم بخور خواهری ببینه\nحالا داداشم شکلات بدش میاد به زور می خوره،نشست جلو من همشو یهویی سر لج خورد0.0\n.\n.\n.\n.\nحالا سوالم اینه،پرورشگاه خوب چی سراغ دارین؟؟\n:|\n.\n.\n.\nبه جونه خودم پست اولمه،حمایتم کنید^_____^\nمخصوصا دخدر خانوما،آفرین♥♥♥",
    "رفتم مغازه طرف اومد به فروشنده گفت یه دوغ بدین.فروشنده گفت چه رنگی؟        من@-@\nطرف گفت یه مشکی بیزحمت!!!\nمن@-@\nوبازم من@-@\nاینا خوب میشن ولی جاش میمونه",
    "آقا من یه بار تو پارک نشسته بودم\nبعد هدفونم گوشم بود داشتم مکالمه زبان تمرین میکردم\nیه دختره فکر کرد من خارجیم\nخوش حال خوش حال اومد با هم انگلیسی صحبت کردن\nهدفونو دراوردم گفتم عزیزم من ایرانیم\nهمچین با کیفش زد تو سرم که کلا حافظم فرمت شد\n- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -\nحیفم اومد اینو هم نگم\nباز هم دختر و کیف وحادثه\nیه بارم  پیاده تو کوچه داشتم میرفتم بعد اون دست هم یه دختره داشت میرفت\nبرای مسخره بازی رفتم به دختره گفتم عزیزم برسونمت\nگفت با چی مگه ماشین داری\nگفتم با دلم با عشق میرسونم\nهنوزم بعد دوماه سرم درد میکنه\nنامرد سگک داشت کیفش",
    "**********... fatemeh_sa1996@ ...**********\n\nتو جمع خانواده گفتم نميدونم چرا چندروزيه پام و كمرم درد ميكنه(يه كمم با اغراق تا مثلا ناز كنم^_^)\nداييم داره ميگه از نشونه هاي مردنه؛ يكي اينطوري بود مرد o_O\nسريع بابام گفت: نه فاطمه فكرش كه ميكنم مردن هم خرجش زياده هنوز نمير :((\nمامانم گفت: اوهوم اوهوم وگرنه يارانش هم قطع ميكنن\nاصلا مهر و محبت ميچكه ازشون .....به همين بركت!!!!\nبعد ميگن چرا كنكور قبول نميشي..حالا زيادم ربطي هم نداشتااا ولي به هرحال :)",
    "سالی که کنکور داشتم، همه رفته بودن مسافرت،وسط تست زدن بودم که زلزله اومد، خیلی هم طولانی اما نه زیاد شدید.\nدلم نیومد تستو ول کنم همین جور که اماده فرار بودم گزینه رو هم زدمو بدون دمپایی پریدم تو کوچه، باور کنید هیچکی نیومده بود بیرون. مثله خر بابابزرگم ضایع شدم.\nهیچی دیگه برگشتم خونه و شب خوابیدم، صبحش فهمیدم ملت تو پارک و خیابون خوابیدن.\nیعنی احتمال اندک پس لرزه از خود زلزله ترسناک تر بوده؟\n یا، نه توجه کنید یا، شهر دورهم میخواستن منو ضایع کنن\nاصلا بیخیال!!!!!!!!\nبه قول ببعی یاروم بروکلی دلداروم بروکلی",
    "خاطره كاملا واقعي \nمامان بزرگم ميگفت توكوچه ي پسري اومده گفته سلام منم گفتم سلام پسرم  بعدگفته شماره تو بده :| هيچي ديه مامان بزرگمم كلي فحشش داده  بودولي اينجاشو دوس داشتم ميگفت گفتم ي نوه دارم از تو عوضي تره شماره مامانتو بده بهش بدم پسرعمه ي بيچورمو گفته بود :))",
    "**m@hssss**\n\n4ماه پیش ی ساعت خریدم1800000!!(ب ریال نوشتم صفراش زیاد شه^.^)\nرو جعبه اش نوشته بود ساخت سوئیس!4ماهه دم درم میرم دستم میکنم باش پز میدم!!\nدیروز برگردوندمش پشتشو دیدم زده:made in china\n\nبی مروت قیافمو دیده انداخته بهم..@.@\nاصن از دیروز تا حالا داغووووووووون افتادم ی گوشه!!انگار تریلی از رو قلبم رد شده..!!!",
    "یکی از تفریحام اینه که روزای اضافه کاریم، تو تایم استراحت و ناهار ساندویچ بگیرم،4جوک و باز کنم و  بیشینم به خوردن...\n\nفیل گشنه 4جوک هی نگاه کنه منم هی ساندویچو گاز بزنمو براش ابرو بیام\n\nنمیدونید چه کیفی داره امتحان کنید\nتنهایم........ نمیدونم\nخستم........ نمیدونم\nاین فیلو جادوییه..... نمیدونم\nولی خوب میشم",
    "دیروز تو خیابون دیدم تو یه پورشه شاسی بلند دو تا بچه\nسرشونو از تو سانروف ماشین آوردن بیرون دارن عشق میکنن\nیاد بچگیای خودم افتادم.\nیه همچین حسی رو تو فرغون داشتم.",
    "به دوس دخدرمـ زنگ زدم\n\nاونمـ داشت با هندزفری بام حرف میزد\nکه اگه کسی اومد اتاقش بگه دارم اهنگـ گوش میکنمـ\n\nگرم حرف بودیم که یهـو مامانش اومدتوی اتاق گفت با کی حرف میزنی؟؟؟\nدوس دخدرمم هول شد گفتــ دارم اهنگ گوش میکنم\nمامانش هم گفت بده گوش کنم \n\nهیچی دیگه الان نیم ساعته دارم آی بربیاخ بربیاخ میخونم...\nمامانش هم داره میرقصـه اصن یه وعضیه",
    "خونمون ویلایی بود یادش بخیر..اومدم تو کوچه پسرم توپ بازی کنه درحیاط باد زد بسته شد...\nاز اقای همسایمون کمک خواستم که نردبون اورد پسرش بره بالا پشت بوم از تو حیاط درو باز کنه ..می خواست نردبودن وبرداره که من با دلواپسی گفتم ...بر ندارین تا پسرتون بیاد پایین..\nاقوی همسادمون :l\nدرحیاطمون:l\nپسرش@_@\nمن :D\nخانومای همساده که دورمون به سبک دهه سی جمع شده بودن :)))))))))",
    "امروز مامانم داشت سيب زمينى سرخ ميکرد ،با قيافه اى مظلومانه بشقاب به دست رفتم پيشش ميگم مامان دوتا سيب زمينى بهم ميدى ؟؟ \n به همين سوى چراغ دوتا سوخته شو بهم داده ميگه برو ديگه...\nحالا من مونده بودم بهشون سس بزنم يا پماد سوختگى؟!",
    "زن عموم سوپ خامه درست کرده بود خیلی خوشمزه شده بود.مخصوصا مادر بزگم خیلی تعریف میکرد.یه هفته بعدش مهمونی خونه ما بود.مامان منم  خواست سوپ خامه درس کنه. واسه اینکه بزنه به برجک مادر شوهر و جاریش از خامه شکلاتی استفاده کرد.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاینجا بخش اسهالی های بیمارستان فارابی ...\nآی لاو یو ننه :-)))))",
    "عین واقعییته\nاگه دروغ بگم کور شم الهی\n\n\n\nعاقا ما کلاس سوم ابتدایی بودیم دبستان نرجس کرج هم میرفتیم مدرسه,یه روز از طرف معلم پرورشی ما یه خانمی اومده بود با یه عامله دم و دستگاه که از ما تست صدا بگیره واسه گروه سرود بیست و دو بهمن,مارو یکی یکی صدا میکردن واسه تست صدا,از اونجایی که فامیلی من بهادری هست من اولین نفر بودم طبق لیست دفتر چون فامیلیم با (ب)شروع میشه.\n\nمن رفتم دفتر خانمه گفت یه چیز بخون.\nعاقا چشتون روز بد نبینه من چشامو بستم و تو ذهنم اهنگایی که بابام گوش میدادو سرچ کردم تو مغزم تا یکی یادم اومد\n\n\nاوهوم اوهوم\n\n\nشروع کردم：ممممن یه پرندم ارزوووو دارم کنارررم باشی\n\nمن یه خووونه ی سرد و تاریکممممم...\nخخخخخ \n\nهیچی دیگه کلا از کلاس ما دیگه تست نگرفتن\nخود خانمه هم انقدر خندیده بود کبووود بود کبووود",
    "**m@hssss**\n\n4ماه پیش ی ساعت خریدم1800000!!(ب ریال نوشتم صفراش زیاد شه^.^)\nرو جعبه اش نوشته بود ساخت سوئیس!4ماهه دم درم میرم دستم میکنم باش پز میدم!!\nدیروز برگردوندمش پشتشو دیدم زده:made in china\n\nبی مروت قیافمو دیده انداخته بهم..@.@\nاصن از دیروز تا حالا داغووووووووون افتادم ی گوشه!!انگار تریلی از رو قلبم رد شده..!!!",
    "سوم دبیرستان که بودم یک روز یکی از بچه ها از دفتر مدرسه توپ بلند کرده بود آورده بود تو کلاس!بد توو همون کلاس توپو انداخت همه به هم شوت میکردیم!(کلا ۷نفر بودیمو ۲نفرم از پیش دانشگاهی بودن)یه دفه توپ به من رسید!از شانس بدم،من پشت به در بودم!هی ای پا اون پا میکردمو حرکت تکنیکی میزدم.یهو دیدم بچه ها یجوری شدن،یکی از بچه های پیش دانشگاهی داره از یکی از بچه ها ی ما سوال درسی می پرسه،بقیه هم کتاب می خوندن!دوتا فش دادم بشونو شروع کردم یه دفه برگشتم مدیرو دم در دیدم!گفتم این توپ اینجا چه کار می کنه!گفت گمشو بیرون بد تا دفتر پس گردنی بم زدو رسیدیم دفتر گفت حالا گمشو پایین! به خیر گذشت!",
    "دیروز میخواستم برم دستشویی دیدم بابام رفته . حالا نشستم تا بیاد  بیرون ... سال های دور از توالت ... \nبعد چند ساعت تولید صدا های نابهجار تونست با موفقیت بیاد بیرون ...\nمنم گفتم خسته نباشی دلاور !\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمن هم اکنون در کما به سر میبرم و بابام هم دنبال کارت اهدا عضو منه :D\nشما میتوانید با شماره گیری 091025483484744248  اعضای بدن این نویسنده را پیش خرید کنید . قرعه کشی ماهانه هسته گوجه سبز با دفترچه راهنمای کاشت گوجه سبز",
    "به استادم میگم : استااااااد خسته نباشید :)\nبرگشته میگه : اگه باشم میخوای چه غلطی بکنی؟!\nمن :|\nما زیر فشار امتحاناتیم...اینا چرا رد دادن؟!!! \n^__^",
    "بچه ها  اون موقعی که کلاس پنجم یا سوم راهنمایی بودم مامانم و مامان دوستام خرداد ماه بهم میرسیدن میگفتن بچم ماشاالله تیز هوشه ولی اگر ازمون تیزهوشان قبول بشه من که نمیذارم بره از زندگی  عقب میمونه ادم به دور میشه و از این حرفا؛\nبعد تو خونه پوستمونو میکندن که این همه خرجت کردم باید بری تیزهوشان؛\nما که قبول نمیشدیم دوباره شهریور همو میدیدن  میگفتن اره ماشاالله قبول شد نذاشتم بره\n\nبعدشم میومدن خونه کلی غر میزدن که فلانی رو دیدم گفت بچش تیزهوشان قبول شده منم برای حفظ ابروت گفتم فبول شدی بدبخت\n\nطفلکیا خبر نداشتن ما خودمون زودتر اطلاعاتو رد و بدل کردیم",
    "یادش بخیر ،سر کلاس فیزیک بودیم ،بنده خدا دبیر هم داشت درس لوله های صوتی و موج واین جور چیزا رو میداد. این بنده خدا هم ،آدم حسابیه و کلاسش از ماها خیلی بالاتره...\nخلاصه ،پرسید کسی از شما ها موسیقی کار می کنه ، مثلا گیتار یا فلوت ؟؟؟...\nگفتم:من///...\nگفت: واقعا ؟؟؟چی؟\nگفتم: همه چی ...دبه ترشی ، پشت قابلمه ، سینی...بیشتر سازای ضربه ای ....\nو در آن لحظه به قول ظریفی ،کلاس پکید....",
    "روز سیزده بدر که رفته بودیم بیرون،به گودزیلای سه ساله فامیلمون گفتم:عمو جون ببئی هارو ببین اونجا دارن علف میخورن.برگرده چی بگه خوبه؟\n-اولا عمو جد و آبادته.ثانیا اونا ببئی نیستن گوسفندن مثل تو.ثالثا نمیخورن بلکه کوفت میکنن\nهیچی دیگه همون جا ذوب شدم رفتم زیر زمین.تا عصر صدام در نیومد میترسیدم ضایم کنه",
    "آغو دیروز بابام گف: رها جون برو گلستانو بیار بخونیم دوتا چیز یاد بگیریم....\nمنم دختر حرف گوش کن...^____^\nهیچی رفتم آوردم....\nمن-بابایی کدوم باب رو دوس داری بخونم؟\nبابا-باباجون همون باب اخلاق درویشانو وا کن هر جا اومد بخون\nمن-چشم\nآغو چشتون روز بد نبینه\nباز کردم این بیتو دیدم خوندم\nچو باد اندر شکم آید فرو هل* که باد اندر شکم بار است بر دل\nهیچی دیگه بابام داره عمل میکنه به حرف سعدی\nمنم با ماسک دارم پست می زارم\nوی لاو یو سعدی &___&",
    "a.m\nﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺩﮐﻠﻦ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻨﺲ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺭﻭ\nﺟﺬﺏ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﺩﻡ\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﺧدا بگم این چینی هارو چی کار کنه ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺗﻘﻠﺒﯿﺸﻮ ﺯﺩﻥ !\nﯾﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ گیر داده ﺑﻮﺩ به ﻣﺎ ... \nﺣﺎﻻ ﺷﺎﻧﺲ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﺎ ﻭﯾﻠﭽﺮﺑﻮﺩ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﻡ :|",
    "/// m@hsssssss\n\n\nما پارسال ک پیش دانشگاهی بودیم کلا زده بودیم ب بیخیالی....کلاسارو میپیچوندیم میرفتیم پشت مدرسه دراز میکشیدیم!ی دوستی هم داشتیم صداش در حد صدای پسرعمه زا!!!ولی خو بچه ام اعتماد ب سقف داش!فک میکرد شادمهره!!این میخوند ما هم به به و چه چه میزدیم در موارد خاصم ی عده میرفتن وسط!مدرسمونم وسط منطقه مسکونی بود.اینور اونورش خونه بود همش!\nآخرای سال بود رفتیم جای همیشگی دراز کشیدیم زیر آفتاب اصن ی حالی داش لامصب توهم زده بودیم کنار دریاییم داریم برنزه میشیم!!این رفیق مام زد زیرش....\nپرپر(دوستم):چی تو چشاته ک تو رو انقد عزیز میکنه...این فاصله داره منو بی تو مریض میکنه.....\n\nما:ایول رفیق!ناز نفست!!!^.^\n\nرسید ب اوجش صدارو ول کرد تو محیط:\nهر چی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نداش ...بدون تو دنیای من انگار تماشاگر نداش...\nمنو نمیشه حددددددددس زد...\n(این حدسو ک گف فک کنم کشکک زانوش اومد تو حلقش!)\nرسید ب همینجاش یهو ی پسره19-20ساله با ی قیافه اینطوری @.@اومد تو بالکن خونه بغلی...طفلی چشاش پره اشک بود!با التماس گف:جون مادرت!جون عزیزت!ارواح خاک مرده هات نخون!9ماهه دارم تحملت میکنم!صب ب صب با عربده ات از خواب میپرم.....ارتعاشات صوتی نخاعمو پاره کرده......غده فوق کلیه ام آلدوسترون ترشح نمیکنه...موهای دست و پام میریزه.....یرقان گرفتم از دسته صدات...\nهیچی دیگه...شکستن چوب پرده خونشونم انداخ گردن صدای پرپر...ینیا اگ زودتر برنگشته بودیم سر کلاس مردن بابابزرگشم مینداخت گردن ما!!!\n\nنتیجه اخلاقی:شبا ک میخابید پنبه بکنید تو گوشاتون.شاید ی خوش صدایی مثه این رفیق ما در کمین باشه!!\nاجرکم عندالله!",
    "به مامانم گفتم:\n.\n. مامان برا من گل گاو زبون دم میکنی؟\n.\n.\n.\n.\nبچه خواهرم در اومده می گه:\nبپکی !!!!\nچطوری تو معدت جا میدی این همه  رو؟!!!\nگل........گاو.........زبون",
    "خاطره ای از دیشب :\nﺩﯾﺸﺐ ﺳﺎﻋﺖ ۲ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻫﻨﺪﺯﻓﺮﯼ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮ تلویزیون ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﯽ ﻭﯼ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ و ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﻭﻟﻮﻡ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﺑﻮﺩ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﻭﻟﻮﻡ تلویزیون. ﭼﺮﺍﻏﺎﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﺸمﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﻢ و به ﺟﺎی ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﻮشی رو ﺯﯾﺎﺩ ﮐﻨﻢ ﺻﺪﺍﯼ تلویزیونﻭ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺑﺮﺩﻡ ﺑﺎﻻ یهو برقا ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ.\nﺩﯾﺪﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑه ﺘﺮﺗﯿﺐ ﺑﺎ ﻭﯾﻨﭽﺴﺘﺮ ﻭ ﺷﻠﻨﮓ ﻭ ﮐﻔﮕﯿﺮ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﻡ وﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻥ.\nﻋﺎﺷﻖ ﺑﺎﺑﺎﻣﻢ که ﻫﯿﭽﯽ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﻔﺖ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻟﮕﺪ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ !!!",
    "آقا باباي ما پيتزا خيلي دوستداره، يعني سندروم پيتزا داره.\nتو يك عروسي از اين عروسيا كه 10 مدل غذا ميذارن كه نميدوني چي بخوري، لابلاي غذاها پيتزا هم بود. اونشب عروسي تموم شد و الان 2 ماهه كه از اونشب مي گذزه..\nگل بگيرن دهنمو چندشب پيش گفتم:\n اون پيتزاي عروسي فلاني خوشمزه بود...\nيعني صداي منو از قله هاي پشيماني مي شنويد، بابا گير داده چرا اونشب نگفتی پيتزا بخور حيف نون...!!!!! \nميگم خب مگه به من گفته بودن بخور، خودم جوريدم بعد خوريدم\nهر 5 دقيقه ميگه واي واي واي بچه بزرگ كن \nقربونش برم 3 بار براش پيتزا گرفتم ميگه الا بلا اونشب، تو، پيتزا، من، اونشب...",
    "دختره پُست  گذاشته:\n امروز تولده ١٩ سالگيمه\n پسره  زيرش كامنت گذاشته:\nانشاء الله 09365555555 ساله بشی\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\n\nيعنى خلاقيتِ شماره دادنش نابودم كرد!!!",
    "آقا ما دیروز رفتیم مغازه چهار تا بستنی خریدیم بعد طرف بقیه پولمو دوهزاری پاره داد منم آومدم زرنگ بازی در بیارم بهش گفتم خداییش این به خودت بدن میگیری؟(خیلی پاره پوره بود از مرحله چسپ به لحیم رسیده بود دیگه)\n\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nیه دفعه برگشت بهم گفت:لابد گرفتیم که داریم میدیم :|\nشما فردا بیا با همین پفک بخر ببین میگیریم ازت یا نه :|:|\nیعنی خودم از زمین حلق آویز کردم....",
    "یه گودزیلا داریم (5 سالشه) یه چند ماهی میشه نماز خوندن یاد گرفته. این خیلی دوس داره بره نماز جماعت\nبابا مامانشم کلی ذوق میکنن از رفتار پسرشون که اینقد علاقه به مسجد و نماز جماعت داره و هیچوق علتشو ازش نپرسیدن!\nیه روز شیطونیم گل کرد گفتم بذار ازش بپرسم P-:\nگفت: خب تو نماز جماعت آقا حمد و سوره رو میخونه،ما نمیخونیم اینجوری خسته هم نمیشیم،آی حال میده ه ه \nمن: @-@\nامام جماعت مسجد محلمون: o-O \nگودزیلا:  ^_____^",
    "مامان بابام رفته بودن مسافرت من و خواهرم و گودزیلامون دو روز خونه بودیم یه روز خالم اومده بود خونمون حالا مکالمه بین آبجیم و خالم:\nخاله:فردا پاشین نهار بیاین خونه ما\nابجیم:نه دیگه همینجا یه چیزی درست میکنیم\nخالم :امروز نهار چی درست کردی؟\nابجیم: پیتزا از رستوران گرفتیم کی حوصله داره غذا درست کنه والا ..\nمن:))))\nخالمo_O\n گودزیلامون;-)\nخدایا این شادی رو از ما نگیر...",
    "سلام تقريبا دو سه هفته پيش برا تفريح رفتيم با خانواده و فک و فاميل به يه امام زاده سرسبز اطراف شهر خلاصه خعععلى شلوغ بود از قضا من اونروز بدترين و ليز ترين کتنيمو پوشيده بودم بعد چون تقريبا اين امامزاده بالاى يه تپه بود کلا زمين اطرافش شيب داشت و چمنم بود بعد من داشتم مىرفتم که برم پايين خير سرم اونروزم فوق العاده خوشتيپ کرده بودمو همه زير نظر داشتنم منم خو ديگه خيلىجو گرفته بودم(عقده اى نيسم بوخودا)تو حال و هواىخودم نبودم که ناگهان درصد جو بالا رفت و سرازيرىرو دويدم ناگهان يه سنگ ... اومد جلوىپاىمن قرار گرفت و گوووووومببببب خوردم زمين نيم مترم نشسته با شيب زمين رفتم....حالا من اومدم ضايع نشم سريع بلند شدم پشت سرمم نگا نکردم که مامانم گفت چيزيت نشد اينجا بود که بمب خنده منو دومتر اونور تر انداخت حالا مگه خنده هموطنان گرامى قطع مىشد خلاصه که ابروم رف حالا خوب بود منو نمىشناختن. اين منم ∩__∩در ظاهر . اينم منم %>_",
    "دوستم یكی ازمعلمامون رو دوست داره بعد پلاك ماشینش رو حفظ كرده بعد بیرون ماشینش رو دیده از رو پلاك ماشین شناختتش!!!!.. حالا من یه روز با مامانم رفتیم داروخانه..يهو یه خانمی اومد داخل داروخونه..\nمن:خدایا چقدر برام آشناست..وایسا داره یادم میاد ایمان..تقوا..عمل صالح >_",
    "میدونید علامت ضربدر  روی شیشه های تمیز چجوری اختراع شدند؟دلیلش من بودم.\n\nوقتی 4 سالم رفته بودم فرودگاه مشهد بعد هواپیما دیدم و دویدم سمتش و بعدش چنان خوردم به شیشه که صداش تو کل فرودگاه پخش شد\n.\n.\nهمون موقع بود که مسوولین بعد از یک دل سیر خنده یک علامتی گذاشتن که دیگه اینچنین اتفاقاتی اتفاق نیوفته",
    "مایه دوستی داریم هرازگاهی دلمونو شاد میکنه این اندراحوالات اونه.\nروزاول مهر سال سوم دبیرستان همه ایستاده بودیم دیدیم ازدورداره لنگون لنگون میاد...پرسیدیم چی شدی؟میگه:میخچه ی پامو عمل کردم.حالاماپرسیدیم:سرپایی عملت کردن دیگه؟برگشته باجدیت میگه:نه روی تخت درمونگاه خوابیدم.ماهم که میخندیدیم یه جوری نگامون میکرد انگارخل دیده.\nلایک کنین اولین پستمه",
    "نصف شبی رفتم از تو یخچال ی چی بردارم بخورم  , یکم نون و پنیر برداشتم در حال راه رفتن بودم و داشتم میخوردم ک پام خورد ب لبه میز تو هال ...\nاز قضا مامانم هم اونجا خواب بود ... بیدار شد و نگاه کرد تو چشام و بعد آروم خوابید و منم یه نفس راحت کشیدم ^-^ \n حالا صبح پاشده داره واس بابم تعریف میکنه : دیشب خواب دیدم ی میمون داره آدامس میجوه خیلی ترسیدم :|",
    "**********... fatemeh_sa1996@ ...**********\n\nيادش بخير بچه بودم گودزيلايي بودم واسه خودم^_^\nخيلي كوچيك بودم كه يكي زنگ زد گفت منزل فلاني منم الكي گفتم بعله بفرماييد o_O\nگفت آقا امير خونست؟؟منم گفتم رفته بيرون >_< \nباز فرداش زنگ زد گفتم رفته دانشگاه بعدا تماس بگيريد ^_^\nو چند روز زنگ ميزد منم به يه بهونه اي دست به سرش ميكردم...\nتا اينكه بعد چندروز مجبور شدم بگم اشتباه گرفتيد.خخخخخ فقط بچه بودم فحش بلدنبودم نفهميدم چه فحشايي بهم داد اما از همين تريبون اعلام ميكنم هرچي بهم گفتي خودتيييي\n\nبهله و از اون زمان بود كه من شروع كردم به قرص خوردن...الانم كه ميبينيد خداروشكر بهترم ^_^",
    "بهمن پارسال جلسه اول ترم داشتم میرفتم سرکلاس تو ماشین آهنگ غمگین گذاشته بودم حسابیم گریه کرده بودم حالا رفتم سرکلاس دیدم در قفله رفتم به امورکلاسها گفتم بیان در بازکنن تا بیان خودم سردم بود رفتم نشستم رو شوفاژ پشت درکلاس هنزفیری تو گوشم بود ولی آهنگ گوش نمیدادم چندتا پسر ترم اولی ورودی بهمن (کاردانی به کارشناسی)هم چند قدم اونور تر وایستاده بودم بنده های خدا فکر می کردن اهنگ گوش میدم صداشون نمی شنوم:) یکیشون به مابقی گفت: میرم مخشو میزنم می خندونمش شماره میگیرم میام خلاصه شرط بستن سر 1 پیتزا!!!\nبنده خدا امد وایستاد کنارم اول چندتا سوال چرت و پرت پرسید 1 خرده نمک ریخت منم دلم براش سوخت 1 لبخند زدم جلو دوستاش ضایع نشه دیگه پررو شده بود گفت:مصطفی هستم خوشحال میشم بیشتر آشنا بشیم که همون لحظه امدن در کلاس باز کردن لیست و ماژیک و کنترل دادن دستم رفتم (لازم نیست بگم استادم فقطم ۲۶ سالمه اصلا هم به تیپ و قیافم نمیاد استاد باشم:))) ) اقا اول اینا نفهمیدن چی شد عین بز رفتن تو کلاس هیچی دیگه رفتیم تو رفتم نشستم سرجام \nهمین که خودم معرفی کردم بنده خدا پا شد بره بیرون گفتم: کجا مصطفی خان تازه می خواستیم بیشتر آشنا بشیمDDDDDD:\nگفت : استاد منم میرم با 1 قانونی هست به نام حذف  بیشتر آشنا بشم\nدیگه داشتم می ترکیدیم از خنده  گفتم حالا پیتزا رو بردی \nمصطفی دانشجوم:-)\nدوستاش:-(\nدلم سوخت نذاشتم بره گفتم برو بشین نمی خواد\n اما عجب بچه پروهایی هستن هردفعه منو میبینه میگه استاد بیشتر آشنا نشدیمااااا",
    "نمیخاستم اینو بگم ولی میگم تا بدونید کی خستس هی نگید خستم...\n\nیبار رفتم خونه دیدم خودم پشت میز کامپیوتر (رایانه) نشستم!\nیعنی مدیونی اگر فکر کنی دروغ میگم.\nب جان همین فیله قسم خودما دیدم. ی لحظه گیج بودم فک کردم مُردم!\nیکم چشاما باز و بسته کردم داشتم سکته میزدم دقیقتر نگاه کردم دیدم خواهر عزیزم سردش شده کاپشن داداششا پوشیده...\n هیچی دیگه ی نفس عمیق کشیدم ک آروم بشم. نزدیک بود ب خاطر ی کاپشن بکشمش!!!",
    "ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﻮي ﭼﺮاﻏﺎي ﻣﻮدم ﻗﺴﻢ٬دﻳﺮوز رﻓﺘﻢ داروﺧﻮﻧﻪ٬ﻳﻬﻮ ﻳﻪ دﺧﺘﺮه اوﻣﺪ و ﮔﻔﺖ:آﻗﺎ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻳﻪ ﺧﻤﻴﺮ دﻧﺪون ﺑﺪﻳﺪ٬ﻓﺮوﺷﻨﺪه ﺧﻤﻴﺮ دﻧﺪون رو داد دﺧﺘﺮه ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﻴﮕﻪ:ﻣﺎل ﻫﻤﻪ ﻧﻮع دﻧﺪوﻧﻴﻪ دﮔﻪ؟!ﻓﺮوﺷﻨﺪه ﻫﻢ ﺧﻮﺷﻤﺰﮔﻴﺶ ﮔﻞ ﻛﺮد و ﮔﻔﺖ٬ﻧﻬﻬﻬﻪ اﻳﻦ ﻣﺎل دﻧﺪوﻧﺎي ﭼﺮﺑﻪ!!!دﺧﺘﺮه ﻫﻢ ﺑﻪ ﻃﺮز ﻋﺠﻴﺒﻲ در اﻓﻖ ﻣﺤﻮ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮه ﻫﺎ ﭘﻴﻮﺳﺖ!!!\nﻣﻦ :O\nﻓﺮوﺷﻨﺪه ;)\nدﺧﺘﺮه\nدندون چرب O_O",
    "شب جلو تلويزيون خوابم برده بود\nمامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ، کلي هم قربون صدقم رفت بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد\nجواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اينجا جاي خوابه؟ :|",
    "رفته بوديم شهرك سينمايي غزالي، يك فيلم تاريخي داشت ضبط مي شد.\nوقت استراحت با پسر عمم رفتيم به يكي از اين سياه لشكرا كه خيلي چهره خسته اي داشت گير داديم:\nمن: واي سلام شما خودتي، من كاراي شمارا دنبال مي كنم.\nپسر عمه: جان بچت يه امضا بده، خدا خدا ببينش\nمن: وايسا ببينم خودتي؟ ها خودشه \nسياه لشكر:آقا جانا اشتباه بگرفتن، برو برو \nمن: اشتباه نه نه من منتظر همچبن لحظه بودم.\nپسر عمه: وايسا من برم دوربين بيارم خدا خدايا يعني....\nسياه لشكر: عجب بي پدرا ول كنين(من دستمو انداخته بودم دور گردنش، پسر عمه دوربين به دست)\nپسرعمه: فيلم بعدي تون چيه، با حاتمي كياس؟\nسياه لشكر: بوق بوق شده ها، اگه بوقتونو به بوقتون ندوختم آدم نيستم\nما: يعني هنرمند اين همه بد دهن\nسياه لشكر:يعني آدم اين همه كرم",
    "همسایمون ماهیچه قلبش ضعیفه 4روز ccu بستری بود خلاصه امروز مرخص شد آوردنش خونه، ماهم خانوادگی رفتیم عیادت.\nمامانم پرسید حالتون چطوره؟ بنده خدا گفت خوبم چیز مهمی نیست. مامان خوشگله ی منم گفت خداروشکر بله چیز مهمی نیست یکی از دوستان منم مثل شما ماهیچه قلبش ضعیف بود اولش دکترا گفتن چیز مهمی نیست ولی 5سال بعدش پیوند قلب انجام داد 2سال بعدهم مرد. \nهیچی دیگه گند زد تو روحیه بنده خدا...",
    "صبح کله سحر رفتم دانشگاه، حراست ميگه کارت دانشجويي لطفا...!\nميگم: آخه جناب مگه مغز خر خوردم دانشجو نباشم از خوابم بزنم بيام اينجا...؟\n.\n.\n.\n.\n.\n\nاينقد قانع شد که نگو...!",
    "تاحالا به دم سنجاقکا دقت کردین؟!\nدقیقا مث سوزن خیاطیه! ینی تهش سوراخه!\n.\n.\n.\nمنو داداشم تو بچگی هامون کشفش کردیم! ^_^\nو در راستای عملی سازیش(!) دمشو مث سوزن نخ میکشیدیم و گره میزدیم!\nسر دیگه نخ رو هم میگرفتیم دستمون و تو کوچمون قدم میزدیم!\nاین بدبخت هم جلوتر از ما پرواز میکرد!  ^_^\n\n.\n.\nاین سگ پاکوتاهایی هم که تو خیابونا می بینینـــــــــا... اینا ورژن جدید همون سنجاقک های من و داداشمــــن +_+",
    "اولـین سالگـرد مراسم بابا بزرگم بود\nمامانـم نیشسه بود سر خـاکــ باباش د به گریـه کردن\nمنم کـه طاقت دیدن ندارم، داشم دیوونه میشدم\nرفتـم پیشش گفتـم مامانی بـسه گلـم گریه نکن حالم بد شد\n_نمی تونم آخه بابامه\nخـبــ منم نگفتم که خاله ته\n_کـیان برو از جلو چشام دور شو\nبـیا من خودم میشـم بابات باشه؟\n_فـک کن ی درصـد تو با این اخلاق گندت بـشی بابای من!\nرسـم دنیا همینه مادرم قبول کـن دیگـه\n_نـمی دونـم چرا از رسـم دنیا خدا پـسری مثــ تو به من داده!\nبـاشـه هرچی دوس داری بگو فخط گریه نکن\n_فقـط می تونم بگم حـیفِ من که مامان توام\nینـی با بلـدوزرم نمیتونسی منو از رو زمـین جم کنی :|\nباباش مـُرده یکم بی اعصـاب شده:))",
    "پارسال تنها تو اتاق اساتید نشسته بودم در واشد و یه گودزیلای دختر 5-6 ساله امد رو به روم نشست\nمن از ترس دوتا سکته رو زدم ولی امیدوار باشید تمام شهامتمو جمع کردم یه شکلات دادم بهش\nمن:به به خانوم کوچولو امری داری خوشگل خانوم اینجا؟\nاون: اولا سلام دوما خانوم کوچولو خودتی سوما زبون نریز خوشم نمیاد دیگه هم خودتو اینجوری برای دایی جونم شیرین نکن از این لوس بازیا خوشم نمیاد\nمن:O-o\nاون:اینجوری مظلومانه نگاه نکن من دلم نمی سوزه نشنوم دیگه داییم ازت تعریف کنه ها\nمن:O-O\nاون: دایی خودمه فقط باید من ببره بیرون برام بستنی بخره\nپا شد رفت( ای کوفت بشه اون شکلات)\nمن: شکلک پیدا نکردم خودتون قیافه شوکه من رو تجسم کنید\nچند دقیقه بعد با یکی از اساتید عمران امد تو یه پشت چشمم نازک کرد و رفتن\nحالا امروز خان دایی شون امدن میگن ناراحت نشید من فقط تو خونه از جدیت و شیوه خوب تدریستون گفتم خواهرزادم حساسه روم!!!\nخو نمیگی من شکست عشقی می خورم من تو رویاهام حتی خانه سالمندانم باهات رزرو کرده بودمDDDDDDDDDD:",
    "مامان من معلم پایه دوم ابتدایی پسرونه است \nمیگه سر کلاس یکی از بچه ها مشق نمی نوشت هرکاری میکردم یه روز بهش میگه：اگه مشقهات ننویسی درس یاد نمیگیری اون وقت نمیتونی بری کلاس سوم باید دوباره دوم بخونی\nیکی دیگه از دانش آموزاش اجازه میگیره میگه：واااای نه خانم بذارید بره کلاس سوم اینجوری سال دیگه هم درس نمی خونه شما رو اذیت میکنه بذارید بره یه نفس راحت بکشید\nمامانمo_O\nوزیر آموزش و پرورش@_@\nاون دانش اموز درس نخونه:-)\nبچه های کلاس:-D\nدهه هشتاد:-P\nمن از الان استرس دارم اینا بیان دانشگاه چه خاکی بریزم تو سرم",
    "عاقا ما آموزشگاهی که میریم واسه کنکور واینا بعد روزهای چهارشنبه که ما کلاس فیزیک داریم یه سری پسرگودزیلای ابتدایی تو آموزشگاهمون کلاس دارن یعنی وقتی میان آموزشگاهمون انگار قوم مغول حمله کردن انقدر شلوغ میکنن تو آموزشگاه:)\nحالامن یه سری یه چندتاشونو دیدم گفتم پری الان وقتشه یه حالی ازشون بگیری.حالا مکالمه رو داشته باشین:\n\nمن:هی پسر بیا اینجا شمایین که چهارشنبه ها اینقدر شلوغ میکنین؟؟؟؟\nپسرشماره 1:بععععععععله مشکلیه؟\nمن:O-o\nپسرشماره 2:داداش بیا بریم با این دخترادهن دهن نشو!!!!!!\nمن:عزیزم اون دهن به دهنه!نه دهن دهن!!!\nپسره شماره 2:اولا من عزیزشما نیستم صاحاب دارم خانومم بفهمه خفت میکنه !\nثانیا ما مثه شما تواین کارا نیستیم!(منظورش دهن دهن بود!؟)\nمن:O-o\nهیچی دیگه یه چیزیم بارمون کرد:(\n\nپسره شماره 2: :))))))\nصاحاب پسره:))))\nتاثیرات منفیه ماهواره:/\nمن کنکورموخراب کردم تقصرایناس:(",
    "علامت فاکتوریل تو ریاضی علامت تعجبه(!)،بعد دبیر معادله داده گفته حل کنید اینقدر سخت بوده کسی نتونست حل کنه،آخرش خود دبیر اومد حل کرد.\nحالا بعد حل معادله:\n-دبیر:دیدین چقد ساده بود!\n-بچه ها: آره خانم ما خودمون بلد بودیم جواب ندادیم ریا نشه!\nیکی از برو بچ: خانم اگه به صورت سوال توجه کنید می بینید که خود سوال از خودش تعجب کرده(علامت فاکتوریل) بعد اونوقت از ما چه انتظاری دارید؟؟؟!!!!\nبچه ها:بیگ لایک\nدبیر:0-0\n\nبعد اون تنها چیزی که یادمه اینه که دبیر داشته میرفته سمت دفتر نمره،برای دادن منفی به برو بچ(آخه میدونین کلاس رفته بود هوا!!)",
    "پسر خالم (4سالشه). یه روز تو خانواده بحث زندگی و ازدواج و اینا بود منم به پارسا گفتم :\nآجی تو بزرگ بشی دوس داری زن بگیری؟\n- آره خیلی دوس دارم ^_^\n+ دوس دادی چنتا بچه داشته باشی؟\n- بچه نمیخواد دوتا زن میخوام ^_^\n+ دوتا زن زیاد نیس؟!!! دوتا میخوای چیکار؟\n- میخوام بغل کنم هی ماچ کنم ^_^\n\nمن همسن این بودم فک میکردم مامان و بابام منو از مغازه خریدن!!!!",
    "سر کلاس استاد فیزیک گفت: 100بار گفتم من ی مطلب رو 2بار \n\nتکرار نمیکنم!!\n\nمن :))\n\nبچه هااا :))))\n\nاستاد :-/",
    "سلام\nدیروز با بابام رفته بودیم بیرون. بابام کلا خیلی دست فرمونش خوبه ولی اصلا رعایت سرعت مجاز و حق تقدم نمیکنه. خلاصه سر یه پیچ خیلی بد پیچید راننده ای که از روبرو میومد زد بغل با عصبانیت پیاده شد 4تا بی اعصاب سیبیل کلفتم همراش بودن پیاده شدن. بابام با اعتماد به نفس تمام پیاده شده میگه هان چیه دستتو گذاشتی رو بوق؟\nرفیق راننده اومدیقه بابامو گرفت راننده هم گفت من نه یه خر دیگه مثلا این(رفیقشو با دست نشون داد) پشت فرمون بود میدونی چی میشد؟\nهیچی دیگه رفیقش بابامو ول کرد با یارو در گیر شد .",
    "ديروز با خواهرم ميخواستيم تا مغازه ي سر كوچمون بريم\nخواهرم گفت صبركن كيفم رو بيارم\nگفتم بابا كيف ميخواي چيكار؟دوقدم راهه ديگه!\nخواهرزاده ي گودزيلام برگشته ميگه:خاله ميدوني چيه؟مامانم عين گربه ميمونه،گربه بدون سبيلش تعادل نداره مامان منم بدون كيفش!!!\nيعني رسما مامانش رو كرد گربه!!",
    "دیروز باتری ساعتم تموم شده بود، حوصله نداشتم ببرم عوضش کنم، هر یه ساعت دستی تنظیمش میکردم!!!:|",
    "یا سلام و ممنون از کسایی که منو یاری کردن\nاین خاطره مال دوستمه :عاغا من که بچه بودم (9 ساله)یکی از بچه های محلمون مه من گفت بورو از اب جوب بخور اگه بخوری بهت ده هزار تومن میدم میگه منم خر شدم از اب خوردم از همون موقع برام لقب گذاشتن بهم میگن خرمگس.",
    "ஜ۩۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩ஜ\n\n\nالان مامانم منو صدا کرده از اتاقم رفتم تو اتاقش میگم چیه مامان جان!!! میگه منو بوس کن شب به خیر بگو برو!!! گفتم:منو از اونجا کشوندی بیام بوس کنم شب به خیر بگم؟؟ مثل این بچه کوچولو ها رفت زیر پتو باهام قهر کرده هر کار هم میکنم دوست نمیشه:))\nمامانه کودک درون زندس ما داریم؟؟ ^_^"
]