[
    "عاقا خدمتتون عارض شوم که، من کلاس ماساژ درمانی میرم! D:\nبعد ازونجایی که باید تمرین می کردیم، جلسه اول اومدم خونه، شب مامان و دوتا خواهرم رو ماساژ دادم. البته این درسمون ماساژ پا اونم با روغن زیتون بود.\nمن یه ذره روغن تو لیوان ریختمو بعد از ماساژ گزاشتم گوشه کابینت برای سری های بعد...\nعاقا چشمتون روز بدبختی نبینه!\nشب بعد برقا رفت !\nمادرجونم اینا اومدن خونمون تو تاریکی...بعد مادرجونم گیلاس آورده بود برامون، گیلاسا رو برد تو ظرفشویی بشوره برقا هم رفته... :/\n\nبعد ده دقیقه:\n\nمن: خووووووب! حالا که حوصلتون سررفته بشینید ماساژ پا بدم براتون! D:\nرفتم روغنمو بردارم که دیدم نیس...\nمن: ماماااااااااان!!!! روغن من کوووو؟\nننم: اون چشا کورتو وا کن می بینی!\nمن: نیس ب خدا! :(\nمادرجون: روغنه تو یه لیوان نبود؟ میگم چرا وقتی ریختم رو گیلاسا یه چیز چرب ریخت رو دستم تاریک بود ندیدم چیه :/\n\nمن:D\nننم:/\nپدرجونم *_*\nگیلاسا با روغن غنی شده با عرق و بوی گند جوراب #_#\n\nفاطــஜـمهــــ& ...",
    "\"بنــــــام افریننده ی باران\"\n\n یکی از دوستام تعریف میکرد:شب نیمه شعبان این رفته تو حس و حال معنوی و اینا بعد تو دعاهاش گفته خدایا کاش فردا ک تولد امام هستش ایشون ظهور کنن.بعد میخوابه صب تقریبا ساعتای شیش شیشونیم میبینه اتاقش میلرزه با ترش بیدار میشه میره جلو پنجره تا ببینه چ خبره میگ مهتا بیرونو نیگا کردم دیدم یه لشکر ادم دارم با سرعت میدوان گفتم یاا خدا  قیامت شد.نیگا کردم ب قیافه مردم دیدم والا اینا همشون تو ظاهر خودشونن تو شکل حیوون نیستن بعد اسمون سر جاشه زمین سر جاشه(علامت قیامت ) اصن وقتی امام گفت انا مهدی ما چرا بیدار نشدیم.بعد رفته خانوادش رو بیدار کرده پاشین برین بیرون ببینید اگ قیامته چیزیه مام بریم دیگ فک کنم خواب موندیم.بعد باباش میره بیرون با خنده میاد تو میگ برو بگیر پدر سوخته دارن ب مناسب تولد اقا پیاده روی دسته جمعه میکنن",
    "آقا من یه آموزشگاهی میرم که دختر پسر قاطیه\nبعد آموزشگاه ما تو یه جایی مثل پاساژه که سه طبقه ی اخر تجاریه(آموزشگاه و اینا)\nبعد وسط کلاس آنتراکت دادن،من و دوستم و یه سه چهار تا از پسرهای اموزشگاه پریدیم تو آسانسور که بریم هایپر مارکت،دست دوستم یه هایپ بود داد بقیش رو من بخورم،طبقه ی سوم اسانسور وایساد یه زنه اومد تو ،منم جلوی در بودم،داشتم هایپه رو  سر می کشیدم که دوستم کرم  ریخت این قوطی هایپه رو فشار داد منم نمیتونستم اون حجم رو تو دهنم نگه دارم تف کردم بیرون،حالا اون زنه هم جلوی من بودم ریخته شد تو صورت زنه،خدایی خودم کپ کردم،خندم هم گرفته بود،زنه گفت بی ادب ببین چیکار کردی.منم گفتم خو ببخشید:)\nبعد که زنه رفت ما رفتیم خرید کردیم بعد از در پارکینگ داشتیم میومدیم بریم بالا که دیدم زنه داره با یکی دیگه حرف میزنه چشمم بهش خورد گرخیدم،بعد راه فرار هم نداشتیم یکی از پسر هایی که خیلی طنزه گفت_کیانا بدو در رو،منم جو گیر شدم می خواستم از در پارکینگ برم خود پارکبانه خندش گرفته بود\nآخر هم فهمیدم زنه آبدارچی آموزشگاه ما بود، بعله :)",
    "امروز (18 تیر) تولد گودزیلامون بود (خانواده پدریمون دعوت بودن)صبح ساعت \n\n11 داشتم یه برنامه آشپزی خارجی نگاه میکردم مادرمم گفت بیتا بیتا پاشو \n\nقلم و کاغذ بیار دستور پختشو بنویس تا امشب شام واسه تولد همتا درست\n\nکنم چش عمه هات درآد خلاصه من نوشتم دادم مادر\n\nچند ساعت بعد رفتم تو آشپزخونه آب بخورم دیدم مادرم داره با خودش حرف\n\nمیزنه و اون برگه رو میبینه مواد لازم(جوهر مرکب ماهی.شراب قرمز.\n\nدوتا ساق گوسفند.قارچ وحشی.مارمالات لیمو.)\n\nمامانم(خب برای در آودن چشم صنم اینا (عمم)من که این مواد رو ندارم\n\nولش کن عییب نداره به جای جوهر مرکب ماهی جوهر خودکار یکتا رو میریزم\n\nبه جای شراب قرمز دلستر انگور میریزم ساق گوسفند ندارم گردن مرغ \n\nمیریزم به جای قارچ وحشی توت فرنگی حشی میریزم به جای اون \n\nمارکالات لیمو هم آب لیمو میریزم \n\n\n\nیعنی خدا شاهده بعد شام همه راهی بیمرستان شدیم \nالان اینجا آی سی یو هستش من در کما به سر میبرم \n\n\n\nبی خیال هه آی لاو یو ننه\n\n\n\n\nآآآآآآآآآه حالم بده عععععععععق............",
    "بسم الحق\n\nچند وقت پیش تو کوچه صدای فحش میومد رفتم دیدم پیرمرده داره به زنش فحش میده پیرزنه هم غر غر میکنه\n.\n.\n.\nگذشت تا دو سه روز بعد رفتم برای صبحونه شیر بگیرم دیدم مثل لیلی و مجنون کنار هم واستادن و دل میگیرن قلوه میدن...مثلا اومدن شیر بگیرن اونم دوتایی حتما ترسیدن گم بشن\n.\n.\n.\nجالب اینجاش بود دکان داره از خنده داشت ترازو مغازشو گاز میگرفت\nگفتیم چیه...همون جریان فحش رو تعریف کرد بعد تازه ما دوهزاریمن افتاد اول پیرزنه داشتنه فحش میداده بعد نوبتشو داده به پیرمرد\n.\n.\n.\nپیر هم همون پیرای قدیم.هییی روزگار!!!",
    "رفته بودیم عروسی\nفامیلای داماد خشک\nفامیلای عروس شوخ و قرتی\nما جزو فامیلهای عروس بودیم^_^\nموزیک پخش شد همه اومدن وسط\nگفتن عروس و داماد هم بیان وسط\nداماد بلند شد دست عروس رو گرفت  کشید o_O\nعروس با صورت رفت توی کیک o_O\nسالن رفت هوا :))\nحالا عروس میخندید \nداماد گریه میکرد ک پول  ارایش عروس حروم شد :)))",
    "‏تو شهر غریبه از یکی آدرس پرسیدم گفت منم همونجا میرم ، سوار ماشینم شد منو برد دم خونشون پیاده شد گفت دروغ گفتم همین مسیر رو که اومدی برگرد!!!",
    "امروز خونه دوستم بودم (مغزش قد جلبکه)\n\nخواستم برم خونه دوستم گفت من میرسونمت (میخواد منو به کشتن بده)\n\nگفتم نه مرسی من خودم میرم گفت نه میبرمت منم قبول کردم\n\nاول سوییچ رو داد منم رفتم نشستم \n\nتا دوستم بیاد باخودم گفتم بیتا امروز جک نزاشتی تو چارجوک میتونی سارینا\n\nرو سوژه کنی از یکتا و همتا یاد بگیر بیتا اونا همیشه دنبال سوژه هستن یعنی\n\nتو قد همتا نیم وجبی نمیشی هرچی باشه خواهرشونی این استعدادو باید یاد\n\nبگیری هیچی دوستم اومد نشست تو ماشین بهش گفتم سارینا سوییچ \n\nماشینو بر نداشتی اینم گفت اوااااا خاک به سرم من برم بردارم تا رفت برداره \n\nمن در رفتم چون رانندگیش افتضضضضاح بدتر میزد آینده روشن منو سیاه کنه",
    "با پدر گرام دوباره توی خیابون تو ماشین بودیم که یهو یه راننده ی محترمی اشتباهی بدجور پیچید تو خیابون!\nبابام: هووووی! \nگوساله این چه وضع رانندگیه زن جماعت نباید پشت فرمون بشینه! \nهمین میشه دیگع! (پنجره بسته بود خداروشکر ولوم بابامم بلند نبود.)\nمن: بابااااااااا؟؟؟؟ O_o \n یعنی دخترا هم نباید بشینن پشت فرمون؟\n منم نباید بشینم؟ O_o\nبابا کمی اندیشید : امممم....نه... دخترا خوب میرونن انصافن! \nدیروز یه دختره همچین لایی می کشید به! حذ کرده بودم! ^_^\nمن: آخیش خیالم راحت شد... :)\nبابام: *_*\nراننده های زن: @_@\nبازم من: ._.\nصنف راننده کامیونا: *>",
    "از شانس بدی که من دارم اینه که هیچ وقت تو راه پول پیدا نمیکنم\n\nیه روز داشتم میرفتم مغازه از پور چشمم به یه پنج هزاری افتاد حالا با خودم گفتم\n\nیکتا شانس بهت رو اورده یعنی همچین جست زدم طرف پول نزدیک بود نیسان لهم کنه\n\nرفتم با شوق و ذوق پولو بردارم دیدم پوست آدامس موزیه\n\n\n\n\nیعنی کمرم شکستا میفهمی لهم له",
    "جونم براتون بگه که (جونم که دهن نداره :/) پدر گرام ما پامیشه میره گیلاس بخره، میگه: عاقا مطمئنی مهمون نداره این گیلاسا؟ (همون کرم)\nطرف: مطمئن مطمئـــــــــــن!\nبابام: اگه داشت چی؟\nطرف: اگه داشت  جایزه داره!\nبابای ماهم یه گیلاس ورمیداره لاشو باز می کنه از قضا کرم هم داشته! \nبابام: اینا! جایزش کو؟\nطرف: همه این گیلاسا مال تو ! :)\nبابام: چه فائده همش ازینا داره ک... :/\n \nلایک= من جاش بودم برمیداشتم. :)\n\nفاطــஜـمهــــ& ...",
    "اقا یه بار برا ما مهمون اومده بود یه پسر بچه هم داشتن از این لوسای اعصاب خورد کن.\nمنم از دست این حرص میخوردم عجیب. دم ظهر من رفتم نماز بخونم که البته به این بهونه ریخت اونارم برا دو دقیقه نبینم. \nرکعت اولا که خوندم اون بچه پرو اومد تو اتاق. همین که من رفتم سجده افتاد رو کول ما.\nچیه نکنه توقع داری بگم مثل پیامبر صبر کردم بیاد پیاد. نخیر اقا همون جوری که رو کولم بود گردنشا گرفتم مثه سوسک پرتش کردم رو زمین ^O^\nولی اینم بچه پرو همین که من بلند شدم اومد چسبید به شلوار من.  دیدم جدی جدی داره سر نماز لختم میکنه. دیگ واقعا چاره ای نداشتم میفهمی چاره نداشتم یه بشکون از این زنبوریا ازش گرفتم*^O^*\nپسر یه نعره زد و شرو کرد گریه کردن. کل ایل ریختن تو اتاق ولی دیدن من که دارم نماز میخونم پس چرا این داره گریه میکنه.\nجاتون خالی انتقاممونا از نودیا گرفتم",
    "یک راننده (یکی از کشورهای همسایه) تعریف میکرد:\n\nایام شهادت امیرالمومنین تو تاکسی مداحی گذاشته بودم و مسافری وهابی رو سوار کرده بودم\n\nبه مقصد که رسید از ناراحتی اش گفت کرایه رو امام علی(ع) حساب میکنه و زد به فرار\nمنم بخاطر کهولت سن نتونستم برم دنبالش...\n\n\nچند لحظه بعد صدای زنگ موبایلی به گوشم خورد\nدیدم طرف گوشی آیفون اش رو جا گذاشته!\n\nجواب دادم دیدم داره التماس میکنه بیا کرایه ات رو بدم...\nمنم گفتم امام علی(ع) کرایه رو داد تو برو گوشیتو از معاویه بگیر",
    "اخرین جلسه این ترم رفتم سر کلاس\nمن: خانومها ... و ... و... و... و... (4نفر خوندم نمیشه نام برد اصرار نکنید:d)\nبمونید بعد کلاس جبرانی دارم براتون\nحالا کل کلاس شاخ در اوردن که اولا چرا جبرانی برای همه نیست دوما چرا این چهار نفر\nبعد کلاس این چهارتا با استرس نشستن سر جاشون\nدست کردم تو کیفم 4 تا کتاب رنگ امیزی 4-6 سال با 4 بسته مداد رنگی گذاشتم جلوش\nاون چهارتاO-o استاد چرا؟\nمن: والا بس رژهاتون از خط زده بیرون گفتم شاید اینجوری یاد بگیرید درست رژ بزنید\nاونا:|\n\nمن:)\nشما:)\nهنوزم اونا:|",
    "بسم الحق\n======\nزنگ در خورد و دایی اینا اومده بودن\nداداشم هم کلا خجالتیه و حتی روش نمیشه سلام کنه\nهمه نشسته بودیم که دیدم داداش زیر دلش رو گرفته و داره میره سمت آشپزخونه و مامانم داشت چای میریخت-ما حماممون داخل آشپزخونست-بعد چند دقیقه در حالی که مامان حواسش به دایی اینا نبودصدای دل فریبش به گوش رسید که می گفت\n\nهووی احسان الا...غ چرا باز گذاشتی این بز..غال..ه بیاد تو حموم بشا..شه اون بابای خرت هم که انگار نه انگار\nمن",
    "بخونین اینو :)\nرفته بودیم خونه مامان بزرگم\nمامان بزرگه خواست رو بالشتی رو بدوزه\nسوزن هم نمی تونست نخ کنه\nبعد یه ساعت تلاش ب من گفت نخ کن سوزنو\nنگاه کردم دیدم اصلا سوزن نیست\nسنجاق ته گرده o_O\nدوساعت داشت سنجاق ته گرد رو نخ میکرد o_O\nافق کجاس من برم توش :)))))))",
    "******abas_m223*************",
    "عاغا من پنجره اتاقم سمت کوچس.\nیه چن تا بچه هفت هشت ساله هستن نزدیکا ساعت پنج ک میشه همیشه دعواشون میشه ：/\nهیچی دیگه من ساعت پنج در اتاقمو قفل میکنم هیشکی نیاد تو :/\n.\n.\n.\nخودمم گوشامو میگیرم ی وخ یاد نگیرم حرفاشونو :|\nاینا بچه نیستن اینااا گودزیلان گودزیلاااا ی بی ادب :/",
    "یادمه کلاس اول که بودم روز اول موقع برگشت خیلی شیک و مجلسی برگشتم به راننده سرویسمون گفتم:\n\n\n\nمن باید 1:30 خونه باشم نباشم چشماتو در میارم!(اون موقع 1:15 تعطیل کیشدیم منم میخواستم برم رنگین کمان ببینم!)\n\nرانندمون:0__0\n\nدهه هشتادی هم هستم.\n\n\n\n\n امضا:Dr.MHY.YQB82",
    "همه کودک درون دارن منم بدجنس درون دارم.\n\nمی پرسین چه جوری؟\nداستان از اون جایی شروع شد که خواستم یکم سربه سر دوستم بذارم ...در راستای این هدف شیر تاریخ مصرف گذشته ای که سوپری بغل مدرسه بهم انداخته بود رو به دوستم انداختم .....                                                                                               هیچی دیگه دوست بیچارم همه ی زنگو تو مسیر بین کلاسو دستشویی گذروند.\n\nنتیجه گیری اخلاقی: هیچ وقت چشم بسته به کسی اعتماد نکنین حتی به نزدیکترین دوستتون!!!!!!!!\n.\n.\n.\n.\nکاش لااقل یکم عذاب وجدان داشتم.......بگذره خدا از تقصیراتمون کاش!!",
    "8 فروردین رفته بودم نونوایی یه کارتون کوچیک بود یه گوشه روش نوشته بود عیدی یادت نره \n\n\nمنم ده هزارتومن از توش عیدی برداشتم \n\n\nدمش گرم به یادمون بود",
    "یه بار کلاس سوم راهنمایی بودیم\n\nمعلم ریاضی اومد سرکلاس\n\nنیم ساعت هیچ حرفی نزد و فقط نگاه کرد...\n\nبعد یهویی برگشت گفت: هیچ وقت ازدواج نکنین !\n\n\n\n\n\nاون روز حرفشو نفهمیدیم ولی آخرسال نمره ریاضیمونو که دیدیم\n\nفهمیده بود کی هستیم میخواست نسلمون ادامه پیدا نکُنه",
    "آقا من و مخاطب خاصم هر وقت دعوا میکنیم مثلا چن ساعت بعدش خیلی راحت با هم حرف میزنیم وانمود میکنیم که اصلا اتفاقی نیفتاده تازه بعضی وقتا که بحث جدیه یهو میگیم میخاستم برما ولی تارکان و ترگل(بچه ها خیالیمون)نمیزارن یعنی کامل خودمونو قانع میکنیم : )",
    "سلام این اولین پستمه من خواهر یکتا 1384 هستم\n\nیه روز توی بیمارستان شیفت کاریم از ساعت 3 شروع میشد دقیقا ساعتی که همه ی مریضا خواب بودن\nجالب اینجاس که شبش همتا پیش من خواب بود هی وول میخورد من نمیتونستم بخوابم\n\nخلاصه \n\nسرکار حسابی خوابم گرفت منم عادت داشتم باید با هدفون بخوابم روی صندلی نشستم از زیر مقنعه هدفونو گذاشتم تخت خوابیدم به پرستار کناریم\n\nگفتم اگه از بلندگو صدام زدن بیدارم کن از بدبختی من اون پرستار وسطای خواب من شیفتش تموم شد نمیدونم چند ساعت بود خواب بودم وقتی بیدار\nشدم از مریضا گرفته تا رِِییس بیمارستان جلوم بودن که رییس گفت به درک خوابیدی حداقل صدای هدفونو کم میکردی ما از خواب بیدار نشیم\n\n\n\n\nمن مطمعنم یکی از اعضای گروه اصحاب کهف هستم",
    "داشتیم هندونه میخوردیم\nقرمزیشو خوردیم سفیدیشم خوردیم \nخلاصه پدر هندونه رو در اوردیم:)\nاشغالاشو گزاشتیم دم در\nپنج دقیقه بعد زنگ در رو زدن\nرفتگر بود گفت اقا اگه کاری با پوست هندونه ندارین\nببرم .ببرم؟\nمسخرمون کرد یعنی؟؟O_o\n\n\n\n\n\n\nهندونه دوس داریم خو ^.^",
    "عرضم (ارزم، عرزم،ارظم) به حضورتون که قبل از ماه رمضون به شدت سرفه گرفته بودتم و هی سرفه می کردم...\nیه روز رفتم امتحان دادم برگشتم خونه خوابیدم چشتون روزه بد نبینه پاشدم هی سرفه پشت سرفه داشتم خفه می شدم وضعیتم بدجور اورژانسی شده بود...هی همراه سرفه آب از دهنم می ریخت بیرون...حالا مامانم جیغ زده : یا حسین!\nهمه ریختن بالاسرم حالا من هی تف می کنم رو فرش نمی تونم نفس بکشم صورتم سرخ شده حالا هی مامانم میگه رو فرش؟ آخه رو فرش؟\nهی هوارو می کشم تو هی نمی ره تو ریه هام!\nعاقا حالا همه اینا به کنار موفق به نفس کشیدن شدم سریع بابام گفت لباس بپوش ببرمت دکتر...عاقا پوشیدم بعد هنوز درحال جون دادنم! \nمامانم: چرا این چادره رو سرت کردی پاره پورس آبروم میره؟\nمن :/ (حالا نمی تونم حرف بزنم!) مامان من دارم می میرم اون وقت تو میگی این چه چادریه سرت کردی؟\nبابام *_*\n\n\nفاطــஜـمهــــ& ...",
    "منو پسر عموم بچه بودیم حدودا هفت سالمون بود، مامانجون باباجونمون از مکه برگشته بودن سور داده بودن، خلاصه خونشون شلوغ پلوغ بود و اینا...\nبعد من تو حیاط یه نگاه کردم دیدم یا خدا یه پیرمرده داره سیگار می کشه!!\n(ما بچه بودیم فکر می کردیم کلن هرکی سیگار می کشه محکوم به فناست :/)\nزدم به بازوی پسر عموم میگم: امیر! باید اینو نهی از منکرش کنیم (O_o)\nپسر عموی ما هم متاثر...ما رفتیم یه کاغذ برداشتیم، روش چنتا علامت سیگار کشیدن ممنوع کشیدیم، بعد کاغذو با خط داغونمون پر از کردیم از جمله : لطفا سیگار نکشید! صد هزار بار!\nبعد قدمون هم نمی رسید...(حیاط خونه پر از اقوام و خویشان بود) من رفتم رو موتور بابام وایسادم و کاغذه رو با گیره ی لباس وصل کردم به بند رخت روی دیوار :/\nطولی نکشید که مجلس رسما به فنا رفت :/ \nخود آقاهه سیگاریه :)))))))\nسیگارش:D\nمن و پسر عموم D:\nباباجونم *_*\n\nفاطــஜـمهــــ&",
    "رفته بودیم مسافرت (جای شوما خالی) عاغا ظهر بود میخاستیم بریم کوبیده بزنیم..\nحالا بابامم همش از ی رستوران تو اون شهره تعریف میکرد:( چن ماه پیش ک با عموتون اومده بودم رفتیم رستورانی ک الان میخام ببرمتون...یه غذاهایی داره...یه کوبیده هایی داره ک انگشتاتونم میخورین...مث این رستورانا نیس ک کل کوبیده هاش سویا و چربی باشه هااا گوشت خالصه غذاهاش )\nعاغا رسیدیم جلو رستورانه پلمپ شده بود...چرا؟\nعرض میکنم خدمتتون...\nرفتیم از مغازه کناریش پرسیدیم طرف گفتش :( این رستورانه گوشت خر میریخته تو غذاهاش واسه همین بهداشت اومد تختش کرد )\nمن تو اون لحظه :))))\nمامانم :((\nبابام @_#",
    "كلاً عادتم بود سر كلاس حرفه و فن كه حوصلم سر ميرفت با مقنعه جلوي دماغم رو ميگرفتم و خيلي متفكرانه به روبرو خيره ميشدم. \nدخترا به تبعيت از من ، همه مقنعه هاشون رو ميگرفتن جلو دماغشون ، يه سريا سر تاسف تكون ميدادن كه اين چه بوئيه و يه سريا هم يواشكي ميگفتن پيففف. يه سريا هم سعي داشتن بغل دستيشون رو توجيه كنن كه منبع بو اونا نبودن و جالب اينجاست كه بين خودشون توليد كننده ي بو (قرباني) رو پيدا ميكردن و دو روز باهاش حرف نميزدن... . \nواسه بويي كه اصلا وجود نداشت! \n#تشويش _اذهان_ عمومي_ هستم :) \nپ.ن١: بعد از اون ايام ديگه هيچ وقت اون آدم سابق نشدم. \nپ.ن٢: هنوزم چهره ي دختري كه هميشه ((قرباني)) انتخاب ميشد رو يادم نميره! فقط بخاطر اينكه كفشاش پاره بود و لباسش كهنه ، قرباني انتخاب شده بود ...........",
    "من یه دختر عمه ای دارم خیلی خنگه یه روز خونه مادربزرگم بودیم بعد قرار بود مهمونای عموم از ترکیه بیان این هی اصرار کرد که وقتی اومدن این ایفون رو برداره ماهم بزور قبول کردیم منم رفتم سس بخرم کلید یادم رفت وقتی برگشتم زنگ زدم این دختر عمم هم  با ذوق اومده ایفون رو برداشته میگه الو0___0  منم هول شدم گفتم بفرمایید حالا تلفاتی که تو خونه داده بودو نمیدونم ولی تو کوچه همسایمون لوله ی گازو جوید وقتی هم رفتم تو گفتم نزارید این خنگول ایفونو برداره وضعش خرابه . خلاصه مهمونا اومدن ماهم سفره پهن کردیم شروع کردیم غذا بخوریم که این دختر عمم شروع کرد به حرف زدن با مهمونا دیدم زیاد داره حرف میزنه دوبار زدم به پهلوش ساکت نشد سومین بار که زدم  درومد جلو همه بهم گفت چته هی میزنی به من@_____*\n عموی بیچاره:/\nمهمونا:))))))\nدختر عمه^____*\n\nاخه دختر عمه ی خنگه من دارم؟×____×",
    "بعد اون قسمت از خندوانه که مهران غفوریان توش بود یاد خودم افتادم که جوجه اردک خریده بودم هی میزاشتمشون تو آب هی غرق میشدن هی میکشیدمشون بیرون نفس میگرفتن دوباره مینداختمشون تو آب",
    "حدودا ابان ماه بود مدرسم عوض شده بود  کلاسم طبقه بالا بود پامم توگچ بود هنوز ساعت تفریح بود من رفتم یه دلستر گرفتم بعد اومدم برم تو کلاس چون عصا هامو نیوورده بودم لنگ میزدم  بعد که رسیدم سرکلاس   یکی از رفیقام داشت چشمو ابرو واسم میومد  منم دم در داشتم بهش چشمک میزدم یهو دیدم معلمم سره کلاسه اونم معلم ریاضی من یه دلستر تو دستم بود لنگان لنگان میرفتم معلمم نمیدونست که من پام تو گچه @_____T\n الان که فکرشو میکنم مثه یه ادمه مستو پاتیل افتادم تو کلاس\nبه نظرتون معلمم در موردم چه فکری میکنه؟   T______T",
    "رفته بودیم کبابی نشستیم و فکر کردیم چی سفارش بدیم\nیه دقیقه ک گذشت دیدیم صدای میو میو گربه از توی اشپز خونه میاد\nگوشمون رو تیز کردیم یه دفعه صدای جیغ گربه اومدo_O\nاین گربه بدبخت داشت فرار میکرد اشپز دنبالش\nحالا جالب اینجاست همه داشتن نگاه میکردن \nب بابام گفتم گوشت گربه طبخ میشه اینجا؟ o_O\nاشپزه دید ابروریزی شده اومد از همه معذرت خواهی کرد\nو گفت که گربه از پنجره اومده و خواسته بیرونش کنه\nمنo_O\n بابام o_O \nملت در حال خوردن کبابo_O\nاشپز:(\nگربه شیطون^_^\n\n\nاخرشم بابام گفت پاشیم بریم  هندونه بخوریم بهتره ¤_¤",
    "آبجیم_معلومه چن وخته بی حوصله ایا...ریختی بهم\nمن_چطور¿¿¿؟؟؟\n_ناخُنات...قبلا روبه موتم بودی نمیذاشتی بلند شن...چت شده؟؟؟\nیه نگا به انگشتام کردم...\nمن_قبلا اینقد دقیق نبودی...\nاون_بحث دقیق بودن نیست...اینقد میشناسمت که همه کاراتو به دلیلش برسونم...\nمن_o_O...گرفتی منو؟؟؟چرا فلسفی حرف میزنی؟\nاون_خودخوری نکن...بگو چت شده؟؟؟عاشق شدی؟\nیه آه کشیدم...\nمن_میدونی مرضی...\nاون_جونم؟\nیه آه دیگه...\nمن_دارم تو برزخ دست وپا میزنم\nاون_نبینم غمتو...چی شده؟\nیه آه جانسوز دیگه...\nمن_ناخن گیرمو گم کردم...\nاون_o_O...\nمن_^__^...\nچن تا فحش نثارم کرد...\nپارچ آبم خالی کرد روم...\nچن وختم بام قهربود...\nولی فک نمیکردم انقد بشناستم...\nخواهر داشتن...خعلی معرکه اس.\n\n (^__^)",
    "تولد شایان خواهر زادم بود آبجیم گفت دوستاتو دعوت کن ماهم که بی اکیپ تکون نمیخوریم گفتم دخترم توشونه ها گف باشه. خلاصه روز تولد بچه ها اومدن و فک وفامیلم جمع شدیم وسط تولد حسنا(آبجیم) گف بیا آشپزخونه من رفتم دیدم با مامانم وایسادن حرف میزنن یا خدا باز چی قراره بشه نميدونم. یهو حسنا گفت حسین تا کی میخوای ول مجرد بگردی ها؟\nمن:حسنا ول کن تروخدا بابا من زن نمیخوام تو چرا همش گیر ميدي\nحسنا:غلط کردی،ميگم حسین این سهيلا خوشگله ها همکلاسیتم هس باش حرف بزنم\nمامانم:نه سهيلا هم مثل خودش زیاد اسگل بازی در مياره بچشون ناجور در مياد.من در اون لحظهo_O\nحسنا:خوب زهرا خوبه ديگه دختر ساکتیم هس\nمامانم:دختر مردم ماشالا به این خانمي میخوای بدبختش کنی؟؟\nحسنا:آخ راس میگی (یعنی مهر و محبت موج مکزیکی ميره ها)\nحسنا یهو گفت خوب شهين و بگیر (شهين خواهر شوهرشه)\nمن:حسنا ول کن این شهين و بابا اون 180وزنشه 80مستقیم وزن دماغشه. وقتی ميره مانتو بخره ميگه چادر نیسان دارين. \nحالا من داشتم همینجوری میگفتم یهو یکی از پشت گفت:خیلی بی شعوری و صدای گریه. بعله شهين خانم پشت سر ما بود رفت همشو به شاهین دومادمون گفت اونم دو روز با موتور دنبال میکرد.\nاینم از زن گرفتنشون واسه ما-_-",
    "سه چهار سالم بود، بچه اول بودم تو خونه حوصلم سر می رفت بابام منو می برد مغازه اش...بعد هر مشتری ای که براش میومد نسبت به من یه جور اظهار نظر می کرد. یا اگه نمی کرد من راجع بهش اظهار نظر می کردم...\nمثلا یکی اومد، من به بابام: هههههه! بابا این آقاهه چه قدر سیبیلاش گنده اس!\nبنده خدا رفت سیبیلاشو زد :/\nهنوزم که هنوزه بعد ده سال بابامو می بینه میگه یه بچه داشتی خیلی شر بود؟\nحالش خوبه؟ :/\nیه همچین تاثیری من دارم تو جامعه! D:\nیکی دیگه هم اومده بود، بعد بابام در دسترس نبود...منم فوری رفتم پیشش گفتم بابا بیابیا واست پُشدری (مشتری) اومده... :/\nهنوزم که هنوزه بابام بهش میگه پشدری :/\n\nکلن اسباب خنده ی ملتو زیاد فراهم می کنم D:\n\nفاطــஜـمهــــ& ...",
    "هفته اول دانشگاه تازه کلاسها شروع شده بود\nاستاد اومد سر کلاس \nیکی از بچه ها داشت با بغل دستیش حرف میزد\nیهو استاد گفت خانوم خیلی حرف میزنی قیافت هم برام خیلی اشناست\nدختره برگشت گفت نه خانوم اونی که شما میگین خواهر دو قلوم بود من اصلا از درستون نیفتادم\nکلاس رفت هوا:))))))\nمن :))))\nدختره *_*\nاستاد O_o\nنتیجه :از هیچ درسی نیفتید ضایع میشین :)))",
    "‏دیروز با یه آتئیست داشتم بحث میکردم ، یه خط در میون میگفت به خدا من به هیچی اعتقاد ندارم :)))",
    "هوالحق \nجونم براتون بگه ما خانوادگی سه تا خاله ها و شوهرخاله ها به همراه بچه ها رفته بودیم مشهد چندسال پیش \nغروب رفتیم ترمینال و بعد چند ساعت معطلی سوار اتوبوس شدیم . دیر شده بود و راننده نگه نمیداشت . شوهرخاله ما هم دیگه غذا رو گذاشت وسط و شام رو کشید تو بشقاب ها و دست به دست میداد . (ما معمولا واسه کم شدن هزینه غذارو خودمون درست میکردیم و میرفتیم پارکی باغی بوستانی میخوردیم ) کلا نصف اتوبوس ما بودیم . و تو اون تاریکی ... دلم سوخت واسه مسافرهای دیگه ... بیچاره ها منتظر غذا بودن :|",
    "عاغا یه بارتو مدرسه برف اومدچه برفی موقع زنگ تفریف فک کنم یه ۶۰ نفری داشتن با گلوله برفی منو هدشات می کردن (منم کاریشون نداشتم از بس با جنبم ) موقعی که رفتیم تو کلاس من سر صورتمو تمیز کردم حالایکی ازین هشتادیا بم گفت تو چرا سر تو تمیز میکنی در حالیکه میدونی زنگ بعد دو باره  برفی میشه منم گفتم تو چرا ک*نتو میشوری درحالی که میدونی دوباره پر ع*ن میشه \n\n\n\n\nفککنم یه ماهیه نیومده سرکلاس ...",
    "اقو شب شد و خالم اینا اومده بودن خونه مون بخوابن . بعد این خاله ی ما به شدت از تاریکی میترسه . حالا مکالمات ما در نصف شب\n\n+ خاله تو شبا تنها نمیترسی میخوابی ؟ \n\n- نه خاله چطور مگه ؟؟\n\n+ اخه اینجا تاریک میشه ی جوری میشه\n\n- مثلا چه جوری ؟؟\n\n+ یه جوری دیگه ادم میترسه\n\n- من که شبا تنها نیستم رفیقام بهم سر میزنن\n\n+ کدوم رفیقات ؟؟ من دیدمشون ؟؟\n\n- نمیدونم شاید دیده باشی\n\n+ خب مشخصات شونو بگو\n\n- باو همونا که چشماشون قرمزه دی..\n\n\n\nجاتون خالی چنان جیغی کشید کل ساختمون و محل ریختن ببینن چی شده .\nتازه شم وقتی ماجرا رو گفت به پسراش چنان ریختن سرم مث سگ زدنم دیگه تجربه شد از این شوخی ها با کسی نکنم\n\n\nفک و فامیله داریم ؟؟؟ :|",
    "شاید باورتون نشه ولی منکه دنیا اومدم تا۵سالگیم مامان بابام سرم دعوا میکردن\n\nمامانم ب بابام میگف تقصیر توبود اون میگف نه تقصیر خودت بود\n\n\nالآنم ک در خدمت شمام :)\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "داشتم راز بقا میدیدم...\nباخودم فک کردم من اگه حشره ام بودم حتما...\nسوسک سرگین میشدم...\nزندگیم میشد پشکل گوله کردن و قل دادنش...\nحتی رفیقمم می اومد میگفت: پاشو  بریم سرکوچه  ر*ی*د*ن...زود باش تا بقیه حمله نکردن دوتا تروتازه گوله کنیم...\nبعدم حتما درحالی که با پاهای عقبم سرگین قل میدادم آهنگم میخوندم...\nاگه شادم اگه خوشحالم واسه اینه که پشتم پشکل وسرگینه...\n\nتف به این شانس...)~_~(",
    "بابام میگه دبیر زبان دوم راهنماییمون وقتی میومد سر کلاس بمون میگفت:\nسلاااام دخترای خوب ننه حوا \nبعد شروع میکرد به درس دادن\nD:",
    "...بسم حق...\nآقا ما با کل فک و فامیل پدری و مادری خراب شدیم داخل باغمون و خیرسرمون خواستیم یه ناهار بخوریم\nمنم قبل رسیدن یه شارژ خریدم که بعدا بسته نت بگیرم حوصلم قیلی ویلی نره\nمنو عمو و شوهر عمه و پسر عمم رفتیم کباب کنیم منم گوشی و شارژ رو در اوردم و واردش کردم آخرش بجای اینکه شارژ رو بندازم زمین حواسم نبود گوشی رو انداختم زمین و خورد و خاکشیر شد\nهیچی دیگه جنازه عموم رو با برانکارد بردن\nپسر عمم دوسه تا سکته قلبی و مغزی رو رد کرد\nشوهر عمم هم مفقود شد و از سرنوشتش هزچ خبری نیست\nنکته:به خودت بخند خووو حواسم نبود نگو برای خودت پیش نیومده که با جفت پا میام تو حلقت",
    "این خاطره ی رفیق فابمه :\nعاقا داشتم یه بازی می کردم خفن تری دی، 1720 مرحله داشت!\nمنم جوگیر نشستم پاش، تا مرحله 1719 رفتم ویندوزم پرید :/\nعصبی شدم کیبوردو کوبوندم تو مانیتور...مانیتور هم از اون ور محکم خورد به شیشه ی پنجره ی پشتش شیشه ریخت پایین منم زخم و زیلی شدم...سر و صورتم کلی بخیه خورد :)\n\nپ ن: معنای واقعی خشم! :D ازین بازیا نکنید خطر مرگ داره...\n\nفاطــஜـمهــــ& ...",
    "یادمه سال اول دبیرستان بود\nیه معلم ریاضی داشتیم خیلی رو مخ بود\nیه بار سر کلاس داشتم با بغل دستیم صحبت میکردم \nمعلم پاشد اومد سمتم منو اشاره کرد گفت اینو می ببنین\nاین برا راه مدرسه میاد ¤_¤\nمنم نه گزاشتم نه برداشتم گفتم من با مامانم میام و میرم مدرسه ^.^\nکلاس رفت هوا :))))))\nمن:)))))\n معلم O_o\nبچه ها :)))))))\n\n\nالهه حاضر جواب^_^",
    "اغا (اقا،اخا، اگا،) بنده وضعیتم قرمز بود تصمیم گرفتم برم سرویس بهداشتی پارک پولشو حساب کردم رفتم داخل دیدم نظافتچی که یه خانوم بود داشت غرغر کنان میگفت:\nنگاه کن اخه چرا مردم اینطوری میکنن؟\nاز ایران شش تا موشک انداختن به سوریه درست خورد به هدف اما این آدما از ده سانتی نمیتونن مستقیم برینن تو چاه دستشویی \n.\n.\n.\n.\n.\nمن:-/\nمردم:(\nموشک:)\nنظافتچی:)))))\nلایک یادت نره",
    "من و پدرگرام داشتیم با ماشین یه جا میر فتیم که پرت و خلوت بود.\nبابام: تو نمی خوای رانندگی یاد بگیری دختر ؟ (15 سالمه :/ )\nمن: چراااا...ولی خودت گفته بودی تا 18 سالت نشه گواهینامه نگیری نمیزارم رانندگی کنی... :/ \nبابام: عه...راس میگی :/\nمن: البته عمه جان (یه عمه باحالی دارم بعدا بیشتر دربارش میگم) گفته بود که خود شما چندسال بدون گواهینامه رانندگی می کردین D:\nبابام: چی فکر کردی من آن شیر دلیری بودم که بدون گواهینامه تا تهران رفتم اومدم :) (هیر ایز قم) پاشو....(نگه داشت) بیا بشین پشت رول ببینم چه می کنی! \n من D:\nنشستم پشت فرمون... (نفس ها در سینه حبس می شود!)\nبابام: ماشینو روشن کن :)\nمنو میگی خواستم سویچو بکنم تو جاییش، کلمو بردم پایین که ببینم شبم بود تاریک بود خب! بابامم نامردی نکرد زد پس کلم گفت خاک تو سرت اینجوری سوئیچو جا میندازن؟\nخلاصه روشن کردیم و راه افتادیم...\nبابام: نری تو کامیون...\nمن: بابا گاو که نیستم دارم میرم دیگه :/ ... (به گاو برخورد وجدانا)\n\nآی ام ریلکس :) آی ام زنده! ماشین هم سالمه :)\n\nفاطــஜـمهــــ&",
    "پسر فامیلمون بنده خدا تو چت از یه دختره خوشش اومده بود\nبعد خواسته رابطشونو صمیمیتر کنه همینجوری یه عکس از خودش برا دختره فرستاده\nدختره برگشت گفت : آخیییییییی اُدایا نیگااکن چه دخمل نازیییی فامیلتونه ‌؟\n\n\n\n\n\nامون ندادها ینی چششو رو عشقوعاشقی بست در جا بلاکش کرد : دی\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "بچه بودم یه عروسک داشتم خیلی دوسش داشتم مامان بزرگم خریده بود برام\nیه شب مامان بزرگم اومده بود خونمون \nبعد به بابام گفتم بابا عروسکم دیگه نمیخونه درستش کن\nبابام هم شروع کرد ب مثلا تعمیر کردن عروسک\nیه کم گذشت گفت باید کله عروسکتو از جاش بکنم:|\nبعد کله عروسک رو کند از جاش تن و سرشو داد دستم گفت بیا درست بشو نیست:|\nمن:| o_O\nعروسک :(\nمامان بزرگم o_O\nبابام^_^ \nبازم خودمo_O\nخاطره اولمه لایک کن مرسی ^__^",
    "می خواستم موهامو کوتاه کنم مامانم هم حال نداشت...\nبابام: بده من برات کوتا کنم D:\nمن: آره! شما گفتی منم باور کردم...می خوای سی چهل سانت کوتاه کنی...! من پنج سانت فقط می خوام کوتاه کنم بابا! (به بابام اصن اعتباری نیس...گفتم که یه بار کچلم کرد!)\nبابام: حالا پنجاه سانت کوتاه می کنیم! یه صفر این ور اون ور خسیسی نکن دیگه! :)\nعاقا مارو میگی خودمون قیچی دس گرفتیم رفتیم تو حموم کوتاه کردیم منتهی یه جوری شده بود که سمت چپ پنج سانت، سمت راست ده سانت و مابقی نقاط از این سمت به اون سمت متصل شده بودن!\n\nبابام: من ک گفتم بده من کوتا کنم :)\nمن: T_T \nموهای کیلو متریم: *_*\n \nبه حرف باباهاتون گوش کنید.بو قول خودش سرتونو لا آبگوشت کنید !\n\nفاطــஜـمهــــ&",
    "میخام از بچگیام براتون بگم :\nعاغا ما نطفه ای بیش تو شیکم مامانمون نبودیم ک خاطرات شیرین کودکیمون شروع شد :|\nازین موضوع ک من کلا ناخاسته بودم بگذریم میرسیم ب اینکه:\nبنده انقدر بین اعضای خانواده محبوب بودم ک خواهرم هر روز سه با میرفته مسجد و بعد نماز برام دعا میکرده... دعا میکرده ک من دنیا نیام خودش ته تغاری باشه :|\nوقتی ب دنیا اومدم داداشم یه هفته قهر میکنه میره خونه مامان بزرگم اینا.. دلش داداش میخاسته :|\nمن تو فامیلم بسیار محبوب بودم:\nدو سالم ک میشه یکی از اقوام بنده رو میچرخونه و در همین حین دستم ول میشه و با دماغ میرم تو لوله بخاری :|\nبه پنج سالگی ک رسیدم کارم دست و پنجه نرم کردن با سوسکایی بود ک مامان بزرگم ب بهونه شکلات میزاشت کف دستم :| (خدا رحمتش کنه)\nهفت سالگی جنگیدن با حرفای ترسناکی بود ک اقوام برام میگفتن تا بترسم :|\nاز هفت سالگی ب بعد بنده همیشه مقصر دعوا ها شناخته میشدم چون از همه کوچیک تر بودم:|\nهمچنان بنده مقصر دعواها شناخته میشم... منتها دلیلش فرق کرده:\nالان بزرگترم :|\nآی ام مظلوم @_@",
    "ديروز با مامانم رفتيم فروشگاه،يه عدد دختر بچه ٤-٥ ساله گودزيلاي خوشگل با موهاي حالت دار بلند طلايي و تپلي هم با مامانش اونجا بودن،منم كه عاشق بچم!\nرفتم پيششون\nمن: چ دختر نازي اسمت چيه؟\nاون: گلسا،ولي ميتوني گلي صدام توني\nمن : o_•\nمن: عزيزم چه شيرين زبون،شعرم بلدي بخوني\nگلسا: بعله!خوشگلمو خوشگلم دل ها گلفتالمه\nمامانش يه چشم غره بهش رفت\nگلسا:توي اين خواستگالا كي ميشه دوماد ايشالا؟!\nيه نگاه به مامانش كرد گفت اينم نه \nاها!مستمو مستم تو فاز دنسم\nاين سري ديگ مامانش بغلش زد بدو بدو رفتن بعد تو اين فاصله گلسا هي بوس ميفرستاد واسم!\nيعني خدا نجاتمون بده از دست اين  دهه نودي هـا!",
    "یه بارم مرض گرفتتم توی گروه رفقام، دبیر ادبیاتمونو اد کردم بعد دوباره مثل شاسکولا ریمووش کردم.... D:\nعمه جان حلالم کن :)\nفاطــஜـمهــــ&",
    "چند سال پیش یه استاد داشتیم به اسم دکتر رضایی خیلی ادم گیر و صدالبته خوشتیپی بود و همیشه میگفت پزشک باید شیک پوش و منظم باشه و موهاش مرتب باشه بیشتر روی مو تاکیید میکرد میگفت مریض به ریخت پزشک توجه میکنه.(چندبار بخاطر مو و لباس شلخته منو با لگد انداخت بیرون هپلی هم خودتونید)یه مدت همه کلاساش رو کنسل کرد و وقتی برگشت همه از تعجب این شکلی شدیمo_Oدکتر رضایی کچل کرده؟مگه داریم؟مگه میشه؟عاغا ما همه رفتیم تو فکر که چی شده این انقد موهاشو دوس داشت حاضر بود بچش بمیره یه تار موش نیوفته.از فرداش شایعه شروع شد یکی میگفت با دختر گرفتنش سرشو تراشیدن یکی میگف با ماشین ادم زیر کرده...هر کسی یه چیزی میگفت.\nماکلا بیخیال شدیم گفتیم به ماچه و با اکیپمون(منو،علیرضا و ممدو حامد و سهیلا و زری و فاطی.مخاطب خاص ماصم نیستیم رفیقیم)زدیم بیرون و رفتیم کافی شاپ ولی فاطی نبودش فاطی خیلی فضوله بهش میگیم فاطی نیوز کلا تمام اخبار صحیح دانشگاه و بیمارستان زیر دست اینه.یه نیم ساعتی گذشت و فاطی هم اومد ولی حالش گرفته بود حامد گف چته یهو بغضش ترکید حالش که جا اومد شرو کرد به تعریف که چرا دکتر رضایی کچل کرده گویا یکی از بیمارای سرطانیش که بچه بوده چون موهاش میریخته خواست با ماشین سرش رو بتراشن نمیزاشته استاد هم رفته ماشین رو داده به اون بچه اول استاد رو کچل کردن بعدش بچه رو.همه ساکت بودیم من که داشتم بخاطر فکرای بیخود و شایعات دانشگاه از خجالت اب میشدم بقیه بچه هارو نمیدونم.ولی از کلاس دکتر رضایی یاد گرفتم یه پزشک باید از همه چیزش بگذره.حالا چه باارزش چه...",
    "- عشق جان کاش خدا از شما ۲ تا می آفرید ❤__‌❤\n\n+ چرا ؟ دوست داشتی از من تعداد بیشتری کنارت بود؟\n\n- نه آخه میدونی این حجم از بیشعوری که شما داری اگه تو ۲ نفر تقسیم میشد اونوخ نرمال بود ^__^\n\nالآن قهره×_×\nنه میخوام بدونم من حرف بدی زدم؟\nآشتی باش عشق جانღ\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "بچه ک بودم وقتایی ک با دوستام وسطی بازی میکردیم..\nاون موقع هایی که همه هم تیمیام شکست میخوردن و من باید تا ده تا جاخالی میدادم تا تیممو نجات بدم..\nهمیشه وقتی توپ بهم میخورد حتی اگه تیم حریفم متوجه نمیشد اعتراف میکردم...\nوقتی بچه های هم تیمیم باهام چن مدت قهر کردن. فهمیدم باید دروغ بگم..\nیکم بزرگتر ک شدم تو مدرسه با یکی دعوام شد و وقتی معلم پرسید کی بود ک دعوا کرده؟\nبازم اعتراف کردم... وقتی کلی دعوام کرد فهمیدم ک باید پنهان کاری کنم..\nبه دبیرستان ک رسیدم.. بیرون از خونه دروغ گفتم.. تو مدرسه دروغ گفتم...\nاما هرگز هرگز به خونوادم دروغ نگفتم...\nچون هیچ وقت سر صداقت تنبیهم نکردن...",
    "خواهر زادم شایان 5سالشه.از گودزیلا و دایناسور و هشت پا و هر موجود خرکیه دیگه پیشی گرفته.\nیه روز قرار بود با بچه های اکیپمون بریم بیرون دقیقا همون روز شایان رو سپردن دست من که برن خرید هرچی گفتم من میخوام برم بیرون گفتن اینم با خودت ببر.\nمنم استرس اینکه این توله سگ آبروم رو نبره داشت میکشتم.بهش گفتم:شایان دایی رفتیم بیرون مودب باشی اذیت نکنی،خر نشی پیش دوستام بهم بگی دایی شاشو(داستان داره این خودش میگم بعدا).\nشایان:دایی باید ببریم شهربازی ها^_^\nمن:باشه کره خر:|\nحالا رفتیم پیش بچه ها همه هی قربون صدقش میرفتن زری و سهیلا رژ مالیش کردن.ممد براش بفک خرید اینم مودب بود پیش خودم گفتم دمت گرم چه با معرفته.\nحامد بهش گفت شایان بلدی یه شعر بخونی برامون\nشایان:اره عمو\nهمه منتظر یه توپ دارم قلقله بودیم که شایان شروع کرد:دیشب اومدم درخونتون نبودی راستشو بگو کجا رفته بود\nهمه ماo_O\nشایان^_^\nشاهین تو روحت با این بچه بزرگ کردنت:|||",
    "٥سالم بود با دختر عموم رفته بوديم خونه مامان بزرگم،بعد مامان بزرگم ميخواست بره روضه مارو سپرد به عمو مجردم!و خيلي تاكيد كرد كه اتاق اخري كه كه سبزي خشك كرده نريم!لازم به ذكر است دنيا رو اب ببره عموي من همچنان خوابه رفت گرفت خوابيد!\nخلاصه ما كلي ورجه وورجه كرديم حسابي گرممون شد \nرفتيم كولرو زديم بعد دوباره پاشديم قايم موشك بازي كنيم، داشتم دنبالش ميدوئيدم رسيديم به همون اتاق مذكور،\nدر تراس باز بود باد كولرم زده بود همه سبزيا ريخه بود تو تراس خاكي!\nاصلا قابل استفاده نبودن ديگه!\nهيچي ديگ بچه ٥ساله فك ميكنه هر چيز سبزي سبزيه!\nدختر عموم مسئول تر وتميز كردن صحنه جرم شد منم رفتم از تو باغچه يه عالمه برگ چيدم شستم بعد ٢ تايي نشستيم با حوله مامان بزرگو عموم خشكشون كرديم بعد ديديم سايزشون خيلي بزرگه با قيچي ريز ريزشون كرديم \nو خيلي خوشحال و سرحال رفتيم كارتون نگاه كنيم!اصلا ا درصدم فك نميكرديم مامان بزرگ بفهمه!\nبنده خدا مامان بزرگم بعد از ديدن اون سبزيا ديگ نتونست كمر راست كنه!",
    "اقا ما چند شب پیش بیمارستان شیفت بودیم(داشنجوی سال6 پزشکیم بعله اینطوریاس)یه گودزیلا که چه عرض کنم یه توله دایناسور آوردن گذاشتن جلوی ما گفتن سرما خورده.\nحالا من موقعه ماینه هی میگم عمو دهنتو باز کن عمو لباستو بده بالا عمو...با لبخند.اومد نسخه بنویسم یهو گودزیلا گفت:هوی آمپول ننویسی ها.\nمن:0_o\nتو دلم گفتم به من میگی هوی یه پدر ازت دربیارم وایسا.دوتا پینیسیلین واسش نوشتم یه آمپول تقویتی روغنی(از اینا که بزنی به بروسلی هم قووووداااش در میاد)نوشتم براش و سپردم تقویتی و یکی از پینیسیلینا رو همین الان باش بزنن.\nبه زور بردنش تو اتاق و اون تو هی عر زد و داد و هوار وقتی اومد بیرون یه چشمک بهش زدم یهو گفت:عوضی از این بیمارستان میای بیرون دیگه...میبینمت:(\nمن:0_Oیا ابلفضل\nهیچی دیگه هنوز تو بیمارستانم میترسم برم بیرون:||",
    "‏بیست و چهار ساعته نخوابیدم الانم خوابم نمیاد، قشنگ مشخصه سلول های مغز به هم گفتن بذارید ببینیم اگه ما بهش نگیم انقد شعور داره بخوابه یا نه",
    "یادمه یه بار سه سالمه بودمو توی ماه رمضون بودیم تقریبا نیم ساعت مونده بود تا اذان مغرب بگه بابام زولبیا بامیه به دست اومد خونه منم با خوشحالی به مامانم گفتم مامان بامیه میخوام .مامانم گفت بزار اذان بگه باهم بخوریم \nاما من کم نیاوردم و دوباره گفتم بامیه میخوام دوباره مامانم گفت بعد اذان باهم میخوریم اینبار بلندتر داد زدم: مـــن بــامــیــه مـــیـــخـــوام :(((\nمامانمم عصبانی شد منو خوابوند رو زمین و یه کیلو بامیه رو به زور به خوردم داد \nتا صد گرم اولش که خیلی خوب بود اما بقیه رو به زور خوردم از همون موقع دیگه از بامیه متنفر شدم هنوزم بدم میاد وقتی اسمش میاد حالم به هم میخوره چه برسه وقتی که بوش بیاد یا ببینمش!\n\n\n\n\nلایک:خاک بر اون سرت\nلایک:واقعا که\nلایک:عجب مامان عصبی داری!",
    "ما دوشنبه ها ورزش داشتیم،بعد ورزش دو تا زنگ با خانم راد داشتیم یه خانم خیلی باحال و پایه،میذاشت بریم بالای سکو اهنگ بخونیم،بعد من و یه 5،6نفر رفتیم بالا اهنگ پلنگ زد بازی رو بخونیم،حالا دیدین که زد بازی چقدر بی ادبه،منم  یه زمانی کل شعر رو حفظ کرده بودم نمی فهمیدم چی میگه ولی،حالا داشتم میخوندم(وای وای چه پلنگی موهایلایت چشم چه رنگی بای بای به چپم نی)بعد دیدم بقیه هم که قرار بود با من بخونم ساکتن دارن منو نگاه میکنن،بعد فهمیدم چه زری زدم از همونجا رفتم ته کلاس محو شدم",
    "اقا ماه رمضون پارسال بود من شب خوابم نمیبرد. همین جوری تو جا هی دنده عوض میکردم و جون میدادم. خلاصه خسته شدم گفتم بزار یه وری با گوشی برم بلکه چشمام خسته بشه بخوابم. گوشی راکه برداشتم دیدم ساعت3.50. ⊙︿⊙\nیکم فک کردم مگه ساعت چهار و ربع اذان نیس. دیدم واای مامانم خواب مونده. اقا مثه بز کوهی یورتمه رفتم تو اتاق مامان و بابا. دیدم اینا خواب خوابن من موندم خدایا چیجوری صداشون کنم.\nاول گفتم بابا. دیدم جواب نمیده. گفتم بااابااا.-_-. رفتم سراغ مامان. گفتم مامان. -_-دوباره گفتم مامان. -_-\nیه دست کوچولو دقت کنین یه دست خیلی خیلی کوچولو به دست مامانم زدم اقا مامانم بیدار شد نمیدونم چرا  اینجوری کرد بعد از اینکه کلی از شدت ترس لرزید یه جیغ بنفش زد O_o بابامم که از صدای مامانم بیدار شد اصن نگا نکرد چه خبره فقط دید یکی اونجا وایساده چنان زد تو گوشه من که مغزم تو جمجمم دو دور زد.+_++_++_+\n بعداز اینکه یکم هوشیار شدن گفتن کدوم گوری بودی که زودتر نیمدی صدامون کنی؟\nمن-_-\nباباˇ▂ˇ\nسازمان حمایت از کودکان بی سرپرست←_←\nمن فقط مامان بابای اصلیما میخوام. باورکنین چیزه زیادی نیس",
    "همیشه برام سوال بود چرا شامپو بدن زنونه مردونه داره؟!/:\nیه بار تصمیم گرفتم شامپو بدن بابامو استفاده کنم بفهمم فرقش با مال خودم چیه..\nو بالاخره فهمیدم!لعنتی جووون دادم ولی درش بسته نمیشد..آخرش دادم همون بابام واسم بستش /:  \nلایک:ماهم نمیدونستیم خوب شد گفتی!\nلایک:خاک تو سرت عرضه وا کردن همینم نداری\nلایک:منم نتونستم درشو وا کنم (:",
    "به درجه ای از عرفان رسیدم ک هرکس بخاد دیگریو ب نظم دعوت کنه منو مثال میزنه... چطوری؟\nعرض میکنم خدمتتون ^_^\nتو سالن دارم میرم سر صف ناظممون داره با یه دختره سر اینکه چرا دیر اومده دعوا میکنه حالا وسط دعوا منو میبینه : ببین فلانی...نگاه کن حتی نگینم زود تر از تو اومده مدرسه.. خجالت بکش :|\nی روز دیگه ی دختره دیگه داشت از درخت مدرسمون بالا میرف باز ناظم محترمه برگشته میگه: فلاااااانی بیا پایین ببینم حتی نگینم از اون درخت بالا نمیره ک تو رفتی :|\nپریروزم یکی ا بچه ها کارت ورود ب جلسه امتحانشو نیورده بود. بدو بدو اومده سمت من: نگین کارت ورود ب جلستو اوردی؟\nمن: آره چطور مگه؟\nاون: وااای خدا نگینم حتی کارتشو اورده :|\nاین ماجرا فقط ب مدرسه ختم نمیشه...\nمامانم خطاب ب خواهرم: این لباسات چرا پخش و پلان تو اتاق؟ ببییین حتی نگینم لباساشو زده رو چوب لباسیی :|\nبی انظباتم خودتونین...\nمن فقط یکم جوم هنریه :)",
    "آغا مایه بار باخانوادا گل رفتیم مسافرت \nرفتیم ما بچه ها من و دخترخاله هام (دوقلو ان=-O)و اون دخترخالم وپسرخالم ماهم ازاونجایی که خیلی آدما خنگی هستیم پنج نفری رفتیم روکوه به جان مادرم ازارتفاع وحشت دارم خلاصه من و پسرخالم و دخترخالم جلو بودیم دوقلو ها پشت سرمون منم که خعلی گرخیده بودم دخمل خالم (خودمم دخترما)که ازم کوچیکتره گرفته بودم وگفتم من اگه بیفتم چی میشه پسرخالم گفت پق میشی یکی گمتر میشه حال میکنیم منم گفتم تویکی روباخودم میبرم داشتیم برمیگشتیم دخترخالم یکی ازدوقلوها از روسراشیبی منو حول داد شترق با پوزه رفتن من همانا جیغ زدن اون دختر خالن که بغلش کرده بودم با یاابرفرض گفتن پسرخالم و تو دهنی خوردن دختر خالم که حولم داده بود همانا آخ گریستم گریستگ گریستم تا جونم دراومد ولی خدایی ازاون روز ترسم از ارتفاع بیشتر شده",
    "عـــــــــــــــــآقــــــــــــــــآ  مــــــــــن وقتی میشینم پای کامپیوتر یه کشش خاصی به gta پیدا میکنم o_o\nیعنی تا بازی نکنم بلند نمیشم.هر 10 ثانیه هم با خودم این جمله رو تکرار میکنم:من باید ماموریت انجام بدم!\nآخـــــــــــــرشم میرم تو خیابون مردمو میکشم...\n\n\n\nمن :))))))\n\n\n\n\n\n^just gta^",
    "خاطرات دوران سربازی\nاقا ما بعد اینکه سه ماه نظافت دسشویی نبودیم بالاخره قرعه از بین ۱۸ نفر به نام من شد. (میدونم گ و ه شانسم) خلاصه ما که دیگه پایه بالا نسبتا محصوب میشدیم. زورمان اومد بریم نظافت سرویس تا اینکه یکی از بچه هایی که پایه پایین محسوب میشد اومد از پست. منم رفتم پیشش گفتم فرمانده خیلی عصبانیه برای همه ۷۲ ساعت اضاف رد کرده تو هم شدی مسئول نظافت سرویس بهداشتی برو زود نظافتو کن تا برای تو اضاف رد نکنه. (بچه ها این هم رفت مث دسته گل سرویسو برق انداخت) فرمانده منو برد تو دفترش و گفت: افرین رفتم سرویس سرویس رو واقعا برق انداختی انشالا دختری به سفیدی همونایی که برق انداختی گیرت بیاد( فرمانده مون خیلی شوخه) از امروز هم نمیاد بری نظافت سرویس همون سرباز جدیدی که اومده را مسئول نظافت اونجا می کنم.\nمن\nسرباز جدید\nسایر سربازا",
    "یادمه کلاس چهارم بودم همینطوری الکی یکم نمک ریختم تو جیب جامدادیم با خودم بردم مدرسه.بعد امتحان یکم ریختم تو برگمو حالت دعا کردن به خودم گرفتم.دوستام پرسیدن چکار میکنی گفتم نمک شیون داره نمره میاره.دوستام گفتن عه چه جالب به ما هم بده و این حرفا.بعد از فرداش همه نمک میووردن میریختن رو برگه هاشون.\n\n\nحالا من نمیدونم الکی بود یا نه ولی نمره همه پایین شد ولی من که فکر میکردم دارم سرکار میزارم خودم کلی میشستم میخوندم نمرم بالا میشد.\n\n\nهیچی دیگه الکی الکی شاگرد ممتاز اون سال شدم.\n\n\n امضا:Dr.MHY.YQB82",
    "عروسی پسر خالم بود منم چارده پونزده ساله. خانوما و اقایون هم کنار هم بودن (حالا اگه شد نگم قاطی بود) یه دی جی مشتیم داشت مهمونی رامیترکوند حسابی. و ناگهان برق ها رفت. به مدت بیست دقیقه که برق نبود من و یکی دیگ از پسر خاله هام به فیض اکبر رسیدم ولی جالب تر از اون صداهایی بود که از  جای جای تالار شنیده میشد.\nدختره میگفت الان برق ها میادا. پسره میگفت زود تموم میشه\nیکی دیگه میگفت اقا اشتباه گرفتی من مردم\nدختره میگفت اشغال لبم داره خون میاد\n  و بعده از اینکه برق ها اومد که البته با کلی اعتراض هم مواجه شد دیدم مردها یکم ارایش کردن و  بعضیاشون رژ زدن. و نمیدونم چرا بعضی از خانوما رژاشون را پاک کرده بودن و تازه فکنم رفته بودن لباسم عوض کنن ولی پشیمون شده بودن.(احتمالا خسته شده بودن)\nو جالب تر از همه اینا فیلم عروسی بود که این بیست دقیقه را فیلم بردار جدا کرده بود و پسرخالم روش نوشته بود+18",
    "———•°•°•mohammadreza•°•°•———\n\nعاقا امروز رفته بودم باغمون (با پدرم) که آبیاریش کنم(تو روستامونه)بعد دو ساعت که داشتیم برمیگشتیم تو راه روستا به شهر یه مسافر سوار کردیم.طرف آرایشگاه داشت.بردیم روبروی آیشگاهش که سر راه بود رسوندیمش.وقتی داشت پیاده میشد با دستش آرایشگاهشو نشون داد و گفت اونجا آرایشگاه منه اگه مزاحم بشید در خدمتتونیم.\n\n                       من: ^_^\n\n                       اون: ^_^",
    "بابام سیگار دستم دید اومد نزدیک سریع بهش گفتم این چیه تو.دستت؟؟؟\n\nزد پس کله ام گفت این دیالوگ من بود احمق",
    "♡ K:E ♡\nدیشــب یـه دفـــه  الــهــام  تــو پــیــاده رو یـه جـیـغ بـنـفشــی کـشـید . یـاروی  جـلـویـی از تـو پـیــاده رو پـریـد تـو خـیابـون  چـیزی نــمونـده بــود خـاور لـهـش کـنـه o_O نــفس نـفـس زنـون خیس عرق  اومـد گــف : خــانــم چـــی شــده ؟؟؟  خــانـم بـرگـشـته  بش مـــیــگــه وایــــــ مـگــه فصل  گــوجـه سـبـز اومـده ؟؟؟^_^\nخدا شاهده  یارو  یــه لــقــدی  زدم  قشنگ   پنج انگشت پاشـو تـا زانو بین دو کلیم  حس کــردم   . هر  کــاری مـکـیـنم نــمـتــونـم  بـشـیـنم . همش رو شکم درازم .  بـــد خـــانــم بـــرگــشــته مــگــیـه تــقــصــر خودت  بــود یـه دفـــه از جــیبـت دراوردی  غـــافـل گــیـر شـدم ^_^",
    "ساعت۱۲مامانم اومده بیدارم میکنه\n\n- پاشو پاشو لنگ ظهره\n\n+ ظهرچیه مامانجون الآن اروپاتازه ساعت۹عه\n\n - خبه خبه .. اون عمت خارجیه توبه ساعت اونا تنظیم شدی؟\n\nینی میخوام بگم ربطیم که نداشته باشه ها پای عمه بیچاره م وسطه\n\nای لاو یو عمه مظلوم:دی\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "عاقا ما مدرسمون جلوش و پشتش پارک داره (فوز دلتون =) \nبعد از امتحان، میریم تا سرویسامون بیاد توی پارک می شینم چمنارو می کنیم...\nهمش امتحان که میدیم نمیشینیم سرش بحث کنیم میریم می چریم...\nتازه بعدش نشخوار می کنیم چمنای کنده شده رو دوباره ریز ریز می کنیم...می ریزیم رو سر و کول همدیگه...\nنمی دونستم از عوارض روزه داری گوسفند شدنه...! میگم چند وقته ته صدام یه مع مع خاصی می زنه :)\nامیدی نیست به ما ینی؟ :)\n\n~AFSA~ فاطــஜـمهــــ",
    "آجیم 9 سالشه،امسال روزه میگیره\nسیستمش اینجوریه:\nاز صبح تا شب گریه میکنه که گرسنمه!\nاز شبم تا صبح گریه میکنه که فرداش باید روزه بگیره!\n\n\n\nجالب اینجاس که هر چقد هم بهش میگیم نمیخواد بگیری قبول نمیکنه میگه به سن تکلیف رسیدم!\n\nکلا با خودش درگیره!   •~•",
    "انقد سحری خوردم که از آسمان ندا آمد داداش خیلی سختته میخوای روزه نگیر :))",
    "قراره مهمون بیاد توهم نشستی پای تلویزیون فوتبال میبینی . صحبت های مادر :\n\n(اگه خانواده ی مادری بخوان بیان)\n\nمامان : فرزندم..گلی از گلهای بهشتم..پاشو قربون قدت مامان..بیا یکم کمکم کن الآن مادرجون اینا میانا\n\n(اگه خانواده ی پدری بخوان بیان)\n\nمامان: هوی پاشو تن لشتو ازجلوتلویزیون بردار بیا یه کاربکن حالا۱گله آدم میخوان بیان بخورن وبرن\n\nمن:|\nبابام -_-\nمامان گلم :&\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "یادش به خیر \nیه بارم دختر عمم رو با دوست پسرش تو خیابون دیدم\nنگاش کردم یه خنده کوچولو ام کردم یهو یارو غیرتی شد بهم گفت :برو به عمت بخند :|\n\nهیچی دیگه هی من  می خندیدم هی اون یارو به عمم فحش میداد هیم این دختر عمه ما سرخ و سفید میشد D:\n\nتا این باشه از این کارای بد بد نکنه :|\n\nعارف وزیر ارشادد :|",
    "دوستم چون داداشش اکثر اوقات خونه نیست میره تو اتاق داداشش درس بخونه بعد تعریف میکرد داداشش خونه بوده رفته از تو سوراخ کلید ببینه داداشش تو اتاقه یا نه.بعد پنج دقیقه تلاش بی وقفه بر میگرده میبینه داداشش رو مبله داره اینطوری نگاش میکنه 0__0\n\n\n امضا:Dr.MHY.YQB82",
    "خدايي امروز ماه عسل فوق العاده بود \nاونجاش كه احسان به محمد و نسترن بچرخ بچرخ شما الان طلاق گرفتين !!!",
    "۱ تیکه ای حدودا ۱۰۰ متر خلاف رفتیم با ماشین\nبه بابام میگم بابا یادته هروخ داشتیم میرفتیم یکی خلاف میومد چی میگفتی؟\n\nبابام : آره میگفتم نگا گوساله اَ کجا میاد\n\nمن : الآنم از دید بقیه ما همون گوسالهه ایم :)\n\n\n\nالآن بهترم خداروشکر تونستن استخون دنده م رو بدون درد و خونریزی از راه سوراخ دماغ از چشمم بکشن بیرون:(\n\nدروغ گفتم مگه آخه هعی خدا^_^\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "سر ظهر خواب بودم زنگ خونه رو زدند دیدم یه دختر کوچولو موچولو میگه :عموسلام \nمیگم:سلام عمو یه استکان گرفت جلوم گفت عمو میشه این شربت رو بچشی ببینی خوبه یه نه میگم خوب چرا خودت نمیچشی میگه:اخخ من روزم دارم برای عروسکام افطاری درست میکنم ممگامانم هم روزست گفت برو بدهاین همسایه روبه رویی یه نره خر دارند هیچ وقا روزه نمیگیره@_@",
    "‏قراره کتاب زندگیم رو با عنوان:زندگی از دیدگاه یک ناموفق به چاپ برسونم :)))",
    "یکی از دوستام خیلی تپله\n\nدم مدرسه منتظرش بودم برسه تا بریم تو دیگه تقریبا آخرین نفر اومده\n\nبش میگم چرا انقدر طول کشید؟\n\nمیگه : آخه من حجمم زیاده دیر لود میشم:)\n\nمن: دی\n\nاون :)))\n\nحاضرجوابی :|\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "یکی از بچه ها تعزیف می کرد می گف:\n\nآقا دوره(سپاه)رفته بودیم تهران\n\nبعد ما که نمازمون همیشه شکسته بود نماز ظهر و عصرمون رو با ظهر حاج آقا می خوندیم....بعد نماز عصر می شدما میرفتیم ته نمازخونه هر رکوعی که حاج آقا میرف من میگفتم یالا یالا هوووووووووووووووو هیییییییییییی یالا یالا\nیالاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا\nخلاصه همه پخش زمین شده بودن تا اینکه جناب سرهنگ(......ی) نمازشو شکوند...........\nببین چقد اوضاع وخیم بوده که سرهنگ(....ی) نمازشو شکست...\n\nمن مستقیم رفتم سجده!!!!!!!!!........\n\n\n\nمن:/\nسرهنگ:B\nحاج آقا^__^\nبچه ها:))))))))))",
    "آجیم 3_4 سالش که بود شوهر خیالی داشت!!!\n\nباورتون نمیشه اسمش ابراهین بود( دقت کنید ابراهین!  نه ابراهیم!!!) از خودش اسمشو در آورده بود\nبا این موبایل باربیا زنگ میزد بهش ساعت ها حرف میزدن باهم!!!\nالانم 9 سالشه برگشته به مامانم میگه: مامان واسه من خواستگار اومد اول از همه به پسره میگی باید یه سنگ 3 کیلویی طلا مهرم کنه!!!\n\n\nخدایا العفو العفو! O_o",
    "یه بار تو مدرسه زدم ابرو هم کلاسیمو پاره کردم\nبابای منو با بابای اونو اوردن مدرسه\nبابای پسره گفت اقای فلانی اگه الان چشم پسرم کور شده بود چی؟\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nهیچی دیگه بابام قاطی کرد جوری کتکم زد که چشم 4 ماه پانسمان بود.",
    "تو دانشگاه یع دختره رو استاد آوورد پای تابلو(رشته حسابداری)\nرسید به جوابِ پنج منهای شش\nگف استاد نمیشه... غلطه سوال\n\n\n\nاستاد گف چرا ....میگه مثلا پنج تا سیب داری چجوری ۶ تاشو برداری؟؟؟\n\n\nاستاد:/\nبچه ها:)))))\nخندبانه^-^\nایدانسل:K",
    "آقا دیروز رفتم آمپول بزنم بعد یه دختر جوون خوشگل سیندرلا برام آمپول زد ^_^\nبعد امروز رفتم دومیشو بزنم یه خانوم بود \nکوکب ماهیتابهههه \nاندازه اسب سرشونه داشت \nشبیه آرنولد بووود \nخواستم بگم جاتون خالی تاره بخیه زدم باسنمو\nدر ضمن درمورد خانوم اولیه فکرای بد نکنین من دخترم^_^\nولی پسرای 4جوک دافی بود برای خودش \nخیلی مناسب بود",
    "دیشب تولد دوستم بود یه بلا هایی سرش اومد\nاز راه پله خوابگاه افتاد، کتری آب جوش ریخت رو شلوارش (خدا رو شکر چیزی نشد)،کفشش گم شد خداییش این مورد خیلی خنده داشت ،ما هم یه کیک درست کردیم کیک رو کوبوندیم تو صورتش،حالا امروز مهمون اون بودیم به مناسبت تولدش مثل راهزنا غارتش کردیم تو یه رستوران انواع غذا به حسابش سفارش دادیم و از هر کدوم دو قاشق بیشتر نخوردیم \nشما بگین ما دختر های خوبی هستیم عایا؟ \nلایک کنید لطفا",
    "آجیم 9 سالشه کلاس چرتکه میره بعد میخواستن از طرف آموزشگاه برا مسابقات کشوری ببرنش مالزی بعد برگشته به خالم(مجرده) میگه:خاله چی واست بیارم از مالزی؟\nخالم به شوخی بش گفت واسم یه پسر خوشکل بیار!!! بعد ثنا(آجیم) میگفت نه واست پاک کن میارم( خودش عاشق پاک کنای رنگارنگه!) هی خالم بش میگف نه من یه پسر چشم آبی میخوام ثنا میگف نه پا کن!!!\n خلاصه بحث تموم شد تو جمع نشسته بودیم باباجونم،بابای خودم،شوهر اون یکی خالم خلاصه همه بودن خالم به ثنا گفت ثنا آخرش نگفتی برام چی میاری؟\nثنا هم نه گذاشت و نه برداشت گفت میخوام واست یه پسر چشم آبی بیارم!  O_o\n\nبیچاره خالم!",
    "با دخترداییم وآجیم داشتم بازی میکردم دختردایی کوچیکم ( 4سالشه ) هی میخاس بیاد وسط بازی راهش نمیدادیم\nعصبانی شده یدفه داد میزنه : اصن دیگه به من نگین حانیه\n\nبه من بگین خررررر\n\nمن:/\n\nفاطی:\n\nیکتا:|\n\nیه وضعیه اصنا\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "چن وقت پیش عروسی یکی از آشناهامون بودم وسطاش دیگه اعصابم خورد شد داشتم جیم میزدم که دختر داییم و دوستش دیدنم...کشیدنم به حرف منم بی حوصله...وسط قال گذاشتنشون نگام به گوش دختره افتاد...حالت طبیعی نداشت\nمن_گوشتون مشکلی داره؟\nیه دست به گوشش کشیدوخندید\nاون_نه گوشامو شکستم...\nقندم افتاد...\nمن_چرا؟o_O\nاون_یه مدت عشقی رفتم پیش یکی ازآشناهامون کشتی یاد بگیرم جو گرفتم رفتم گوشامو شکستم...\nمن_هنوزم ادامه میدین؟؟؟؟\nاون_نه...الان ووشو کار میکنم...یه بارم فکم در رفته مشخص نیس؟؟؟شکستگی دماغم چی؟\nمن_o_O...الله اکبر...چی بگم والا.فقط خدا به داد شوهرتون برسه...\nدختر داییم_زهرا یه فن واسش اجرا کن...\nمن_ أناالمظلوم...شما فن نزده 3هیچ جلویی میترسم بزنین به قطعات مساوی تقسیمم کنین...بااجازه\nیعنی صحنه رو ترک کردم مث چی...\nدخترگوش شکسته ام مگه داریم¿¿؟؟",
    "‏شنیده بودم دخترا آهن پرستن با یه نیسان پراز میلگرد و تیرآهن هیجده رفتم کلی دور زدم.هیشکی نگامم نکرد فک کنم باید آهنشو زیاد میکردم :(((",
    "پيرزنه با كمر كاملا خميده داشت بصورت زيگزاگي اينور اونور و جلو عقب ميرفت\nكلي دلم براش سوخت\nنزديكتر شدم ديدم داره از زمين توت جمع ميكنه ميخوره  :|",
    "ترم اول که دانشگاه بودم خوابگاه بودم ما یه دوستی داشتیم فامیلیش موزائیک  بود خیلیم بدش میومد بش میگفتیم موزائیک  ما هم شر بودیم(دهه 70) تو اتاق ما یه پنجره بود که هر کی رو تخت طبقه دوم روبرو پنجره میخوابید نوشته های  پروژکتور(ما تو خوابگاهمون پروژکتور داشتیم) رو دیوار کنار تختش میفتاد ما هم یه روز ظهر این دوستمون که خواب بود رفتیم تو اتاقی که دستگاه پروژکتور توش بود پروژکتور رو روشن کردیم و تو نرم افزار ورد و نوشتیم موزائیک و اومدیم تو اتاق و رو تخت هامون از الکی خوابیدیم ولی بیدار موندیم  تا عکس العمل دوستمون رو ببینیم همزمان یه دوربین هم روشن کردیم تا ضبط کنیم من تختم روبروش بود آقا دوستمون  بیدار شد صورتش طرف دیوار بود یهو نوشته رو که دید(چون خواب بود) چنان دستش رو رو دیوار میکشید تا نوشته رو پاک کنه هر کاری میرد پاک نمی شد ما هم هار هار به اسکل بازیمون میخندیدیم\nحالا ما یه گروه داشتیم هم اتاقی ها توش بودیم این فیلم رو هر روز توش میندازیم این دوستمون هی فحش میده.\nاین داستان عین واقعیته تو پستای بعدی بازم درباره پروژکتور براتون میگم خداییش خیلی باحال بود این پروژکتور خوابگاه.",
    "از آشپز خونه با یک سینی چایی روشم کتری و قوری داشتم وارد هال میشدم سنگین بود از دستم ول شد ریخت^_^ برای اینکه مامانم منو نزنه خودمو زدم به حالت قَش دستمم گذاشتم رو قلبم مثلا من قلبم گرفت .خلاصه خودمو انداختم رو زمین \n-_- مامانم دویید طرفم یک دونه زد تو سَرم ^_^گفت:پاشو گمشو خودتو جم کن شامورتی بازی درنیار میری برام یک دست خوبشو از بازار میگیریG_G پاشو ما شانس نداریم قلب طرف چَپِته نه راست پاشو جم کن؛_؛\nهیچی دیگه کلا قهوه ای پرنگ شدم هم سوختم هم تو خرج افتادم هم کتک خوردم^_^\nنتیجه اخلاقی:قلب سمت چَپه!^_^",
    "دوستم تعریف میکرد:\nبچه که بودم یه بار از خدا یه چیزی خواستم و تهدیدش کردم اگه بهم ندتش ، مسیحی میشم (._.)\nخلاصه یه پنج دقیقه ای صبر کردم دیدم که خبری نشد گفتم باشه پس من دیگه مسیحیم شروع کردم علامت مسیحی هارو رو سینم کشیدن و هر چند دقیقه یه بار تکرارش میکردم.\n(._.)\nخدایی اینم دوسته من دارم؟",
    "کلاس ریاضی .....بعد از تدریس lim(مبحث حد)\nمعلم استراحت داد....بحث سر ازدباج شد....\nمن گفتم چرا میگن((( زن میگیرن  ///شوهر میکنن )))\nچرا نمیگن شوهر بگیرن. ....\n\nبعد متوجه گندی که زدم شدم...\n\nمن^_^\nبچه ها:/\nمعلمo_O\nرئیس دولت دهمO_o\nمهران رجبی :)))",
    "بچه بودم دخترخاله دهه شصتیم یه بار برگشت بهم گفت اگه هسته هندونه بخورم تو دلم تبدیل به هندونه میشه چاق میشم.\n\n\n\n\nمنم از اون موقع تا حالا به هسته هندونه عین قاتلا نگاه میکنم.\n\n\n\nمن که دیگه علاقم به هسته هندونه برنمیگرده ولی آه من گریبان گیرش شد هنوز مجرده!\n\n\n\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت82",
    "‏بابام بم گفت چرا بوی سیگار میدی؟نمیدونستم چی بگم .گفتم میشه سوالتون رو یه جور دیگه مطرح کنید؟\n گفت برو تورو خدا زده :))))))",
    "چند سال پیش تازه ماکرویو خریده بودیم حالا اومدیم برای اولین بار یه غذایی توش درست کنیم برادرم میگه بزاریم روی حالت خودکار بهتره پدر مادر ماهم قبول کردن خواهره دهه هشتادیم رفته خودکار آورده‌ نه خدایی اینم خواهره ما داریم : |",
    "پیام یکی از دوستانو خوندم درباره عطر و اینکه یکی شیفته عطرت شه یادم به این خاطره م افتاد : \n\nتوواحد کنار۱دختره ک با دوستاش بود نشستم دختره یکم بو کشید اول بعدگوشیشو درآورد (خیلی مثلا نامحسوس)\nتو پیاماش نوشت فاطی عطراین دختره چه خوش بوعه\nمن روم نمیشه اسمشو ازش بپرس\n\nمنم گوشیمو درآوردم (خیلی مثلا نامحسوس تر) نوشتم اسمش ..... ست\nازاین به بعد سعی کن روپای خودت واستی دخترم:)\n\nدختره که توگوشیش نوشت ممنون ولی میدونم من موجودیم ک باعث شد بفهمیم آبروریزی هم انواع واقسام داره:))\n\nچشات چرا توگوشی مردمه عاخه بیفرهنگ:/\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "دیروز تو کلاس کاغذ رو کوچیک گلوله میکردیم میزاشتیم تو لوله خود کار فوت میکردیم . البته اکثر اوغات کاغذ رو اب دهنی میکردیم . من اومدم فوت کنم کله دوستم جاخالی داد رفت چسبید تو کله کچل معلممون خودشم اب دهنی   یه نگاه به بچه های کلاس انداخت دید من دارم کل میزارو گاز میزنم فهمید کار من بود   چشتون روز بد نبینه 4تا شیلنگ اومد تو کلم که نگو..........",
    "من رشتم تجربیه( میخوام اگه خدا بخواد خانم دکتر شم!) فقط کافیه یکی تو خونه دستش زخم بشه با تمام توانم خودمو میرسونم بهش با ژست دکترا میگم چیزی نیست عزیزم یه زخم سطحی و موضعیه بعدشم یه چسب زخم میزنم روش و 5000 تومن ازش میگیرم و میرم!!!!\nخودم یه تنه بابامو ورشکست کردم!\nبابام که از سرکار میاد میدوم دستاشو چک میکنم زخمی چیزی نشده باشه تو محل کارش!\nبابامم برمیگرده میگه:بدو برو پدرسوخته پول ندارم!\n\n^_^   شما هم بیاین...پول ویزیت نمیگیرم!",
    "دیروز رفتم کچل کردم \nتو خیابون دخترها یه جوری نگام میکردن نزدیکشون که میشدم فرار میکردن\n\n\n\n\n\nفک کنم با یک کچل دیگه اشتباه گرفتن!!!\nنگید کدوم کچل که ناراحت میشم :)",
    "مامانم یه عکس از تلگرام نشون داده میگه:\n-تا حالا چال زانو دیده بودین؟\nبابا و دادام کلی به عجبا و این چیزا افتادن من از اونور در کمال اعتماد به سقف گفتم:\n\nمن چال رو شکمم دیدم چال رو زانو که سهله!!!\n\n\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت82",
    "۱۰سالم بود توخونه تنها بودم یهو تلفن زنگ خورد\n\n- الو بفرمایین\n\n+ سلام زهرا جون مامان هس؟\n\n- نه نیستن\n\n+ باشه پس تا اومد بگو من زنگ زدم خدافظ\n\n- باوشه خدافظ\n\nهمینکه قطع کردم متوجه شدم خووو من نشناختم که بعد بگم کی زنگ زده\nنشستم کلی گریه کردم :دی\n\nنبوغ از که آموختی؟ از زهرای خنگ:)\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "ما یه چند سال شمال زندگی میکردیم،بغل ویلامون یه ویلا دیگه بود به دختر هم سن من داشتن دوست بودیم،رفته بودم خونشون نهار مونده بودم،بعد داشتم تعریف میکردم براشون اره با دخترخاله هام رفتیم شهر بازی خیلی حال داد،،،،مامانش گفت چی داد گفتم حال داد،گفت حال داد لات ها میگن منو از خونشون بیرون کردن تا چند روز در خونشون رو میزدم گریه میکردم دختره میگفت مامانم نمیزاره بیای تو\n\n\nبعد این دختره بعضی وقتاها میومد ویلای ما،یه بار اون نهار اومد،سوسیس بندری داشتیم نشست با خامه صبحانه خورد:(",
    "چندروز پيش جشن تولد يكي از دوستام بود \nواي يه دختري بود از اون از دماغ فيل افتاده ها\nخلاصه أعصاب همرو خورد كرده بود\nرفتم پيشش نشستم گفتم عزيزم بينيت رو پيش كي عمل كردي؟!\nواي از خوشحالي داشت ميتركيد هي نيم رخ تمام رخ ميشد!گفت اخه ٦ ماهه نوبت ميده هـا خيلي كارش خوبه\nمنم گفتم عب نداره فقط اسمشو بگو كه يبار من نرم پيشش اخه ببين چيكار كرده باهات نيم رخ شو!\nواي اخه بيين اين چيه؟!\nبقيه بشقاباي كيك شونم داشتن ميخوردن يني!!!\nبعله بايد ادب ميشد\nولي بيشعور كادوشم نداد و قهر كرد رفت!!!",
    "يكى از آشناهامون بچه دار نميشدن تا چند سال،بعد از چند سال و كلى دكتر و دوا درمون،بالاخره بچه دار شدن\nالان كه زايمان كرده خانومه\nبيچاره افسردگي بعد از زايمان گرفته ميگه من اين بچرو نميخوام!!!!\nيعني فاميلاش كردنش تو گوني كه ادم بشه!!!!",
    "نکته مهم:گودزیلا خودتی\n********kiana***********\n\n سر امتحان ریاضی بودیم بعد یکی از بچه ها تو یه سوال مونده بود از معلممون پرسید،بعد معلممون گفت خب وقتی فلان میکنیم باید چیکار کنیم؟منم حواسم نبود فکر کردم داره سوال درسی میپرسه اومدم خودشیرینی کنم گفتم تقسیم میکنیم تقسیم میکنم،با یه لبخند گنده هم نگاهش کردم:)\nبعد دیدم داره مثل خوناشاما منو نگاه میکنه،خیلی مودبانه سرم رو زیر انداختم برگم رو دادم رفتم بیرون\n\n\n\n\nپارسال هم اولای سال بود،توی مهر بودیم،منم خیلی خوشحال سرم رو کرده بودم توی میزم  داشتم یه چیزی  مینوشتم\nیکی از بچه ها به خانوممون گفت مگه میشه؟؟؟،منم خیلی خوشحال حواسم نبود گفتم مگه داااااریم؟\nمعلممون اینجوری شد-_-\n\nاهان یه چیز دیگه هم مونده تو دلم الان یادم افتاد خخخ\nدوستم اسمش پارمینه،توی بازی کلش اف کلنز اسمش رو نوشته بود پارمین بعد کیبوردش نوشته بود پارکینگ،دوستم تا یه مدت چت نمیکرد",
    "آقا من۱۴ سالم بود میخاسم برم کلاس گیتار\n\nحالا منه معصوم مظلوم تصورم از موزیسینا این بود که همشون ازین پیرهن سفیدا که فقط پایین یقش چندتادکمه چوبی داره میپوشن\nموهاشون بلنده\nازون کلاه کجا میذارن و اینجور چیزا\n\nجلسه اول رفتم در کلاسو باز کردم استاد بالبخند خیره شد بم ک بگه بیاتو\nکلا تیپش و چهرش با تصوراتم فرق داشت\nکم کم صورتم جمع شد\nبرگشتم سمت منشی آموزشگا گفتم :\n\nاییی اینه؟\n\nخودم بعد چندلحظه @__@\nهنرجوی توکلاس !__!\nاستاد ×_×\n\nهییییی استاد ببقشید جوونی کردم\nزهرا ام کهـ:)\n‌❤650❤",
    "از اول ترم قفلی زدم روی یک مانتوی ساده دارم هر روز اونو میپوشم، امروز آموزش منو خواسته مدیر گروهمون میگه :دخترم کم و کسری داری به ما بگو ما وام بدون بهره میدیما‌*_*\nمیگم چرا:^_^\nمیکه :بکش بیرون از این مانتو به خدا مدل های دیگه ام تو بازار هست^_^اساتید و دانشجوها اعتراض کردن^_^ یک مانتو ناقابل هم برات گرفتن^_^\nفردا هم میخوام به امید خدا باهمون مانتو ی ساده خودم برم من تا نپوسه ، تموم نشه ،ولش نمیکنم^_^\nدخترما زن زندگی^_^",
    "به جون خودم تا چند وقت پیش همش ناراحت بودم که چرا وقتی به دنیا اومدم مامانم فکر میکرد کورم\n\n\n\n\n\nدیروز که فهمیدم یکی از بچه ها تو شیکم مامانش آبله مرعون گرفته و مامانش رفته تو کما،بعد قرار بود ناقص هم به دنیا بیاد ها،یه کی هم وقتی به دنیا اومد بیمارستان آتیش گرفت،یعنی با فهمیدن این موضوع الان من خوشحال ترین آدم روی زمینم",
    "آقو ما میخواستیم بریم مهمونی،قرار شد پدر گرامی بیاد دنبال من و مامانم.\nبابام زنگ آیفون رو زد (دقت کنید زنگ «آیفون»)،مامانم برداشت.\nبابام:«کجایید؟»\n:| \nآخه پدر من غیر خونه جای دیگه هم میتونستیم باشیم؟!\nحالا اون هیچی،... مامانم درکمال اعتماد به نفس گفت:«تو آسانسوریم داریم میایم.»\nمن:| \nبابام:/ \nمامانم（＾_＾）",
    "این شما و این دست گلی که به اب دادم\nساعت6 بود ومن همچنان خواب بودم وصدای تلفن بلند شد وکسی جواب نداد و من مجبور شدم جواب بدم پشت تلفن دوست مامانم خانوم دکتر بود ومامانمم همش پیشش تعریف منو میکرد واز با ادبی من میگفت\nوقتی تلفنو برداشتم یه خرده پیام عصبی دیر به مغزم رسید وگفتم\n-ها ؟کیه ؟چی میخوای؟\n- سلام نازلی جان خوبی ؟ مامان خوبه؟\n-خو\n-دیگه چه خبر ؟\n-مامان بیا ببین این کیه هی سین جیم میکنه؟\nاقا چشتون روز بد نبینه مامانم وقتی قطع کرد با دمپایی اومد سراغم ومن شب فهمیدم چه دست گلی به اب دادم.....))):\nخو چیکار کنم خواب سرم بود>>>>((_)))",
    "ديــــروز ديــَدم يه پسـر بچه قــَدش به زنـگ ايفون نميرســـــــه هي داره خودشــــــو ميکشونه بـالا،\nمنم مثــــل يه رابيــــن هــُـــود رفتم،گفتــــــم: \nميخــــواي برات زَنـگ بزنــــــَــم؟!\n\n\nاونم سرشــــــــو تکـــــــون داد و گفت اُوهـــــــــــــــوم…..\nمنـــــم براي اينکه سريعــــتَر در رو براش باز کنــــَــن دو سه بار زنـگ زدم ،\nبعــــــدش با لبخند بهش گفتـــــــم: خوب ديگه چيکار کنــــــم برات کوچولووووو ؟؟\n\n\n\nگفت هيچـــــــي ديگه فَرار کن تا صابخــــــونه نيومـــَــده…!! \nتو از اون ور بـــُـــرو من از اين ور...!!! \nبچه نيستن بخدا گـــــــــــــرازن… \nبا اين هيکلــــــَــم يه ربع مثله اَســـــب يورتمه ميرفتـــــــَـــــم.",
    "یه فامیلامونو خیلی دیربه دیرمیبینیم ۱دختر کوچولوداره به اسم آندیا\n\n بعد۱بار من بودم و دخترخالم و مامبزرگم ک این خانومه رودیدیم مایه سلام کردیم رد شدیم ولی مامبزرگ موند\n\nمامبزرگم -: سلاام ندا خانوووم چ خبر مهدی خوبه آنداینا جون خوبه؟\n\nما ازپشت هی اشاره اومدیم واسه مامبزرگ\n\n-ایندیا؟\n\nما-_-\n\n-آنـدُنیا؟\n\nدگ رفتم جلوگفتم : آندیا جونو میگن\nببخشید ما  کار  داریم\nدس مامبزرگو کشیدم بردمش\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "كلاس سخت افزار بودم, استاده گفت اين رو ميبينيد؟ به اين ميگن چاك رم\n\nیهو رفيقم داد زد نوكرم, \nمنم گفتم فدايى دارى.\n\n\n\n\n\n\n\n\nآیا جواب احترام ما حذف درس بود؟ :D :D",
    "یه رمان خونده بودم(یارو طرف توی ختم بوده،بغل دستیش انقدر گریه میکنه به سرفه میوفته،بعد این طرف لیوان آبش رو میگیره به بغل دستیش میگه:بیا ابمو بخور...)\n\n\n\n\n:)دنیا را زیبا تر کنیم",
    "‏پسره سر کلاس میخواست با ویدئو پروژکتور کار کنه گفت \" استاد (( پاورپوینت پخش کن )) رو روشن کنم؟ \nوضعیت دانشجوی کشور رو ببینید دیگ خودتون :))))",
    "اِمــــروز رفتــــه بودم خــُــون اهدا کُنـــــم اِنقـــــدر پرستــــاراش خُوشگـــــــل و مهــــــرَبون بودن که میخــــــوام بِرم جـفت کلیه هامـــــم اهدا کنـــَــم\n\nگُفتــــــم قلبمـــــــو بَردارید گفتــــــــن نه میمیـــــــری❤️",
    "داشتیم فاجعه معدن رو میدیدیم تو اخبار با مامبزرگم\n\nیدفعه در اومده میگه : هعیییی یا امامزاده تتلو\n\nحالا من چشام چارتا شده که این چیه میگی مامبزرگ ؟\n\nمیگه : مگه چیه ننه نگین هم همش میگه\n\nهیچی دیگه رفتم بلایی سرش آوردم ۲ روزه داره بغبغو میکنه\n\nوالا بقرعان آسایش نداریم جلو کسی گفته بود که آبروش رفته بود\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "قبلنا فکر می‌کردم این سوراخ تو روشویی راه خونه سوسکا به دسشوییه به خاطر همین میترسیدم دستم به پشت روشویی بخوره و کمترم سر و صدا میکردم که تا وقتی من اونجام سوسکا نیان!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!\n\n\n\nیه سوال؟\n\nشماها به ما میگفتید گودزیلا؟\n\n\nامضا:خانوم دکتر ترسو",
    "عاغا این آهنگ گریه کردم غصه خوردم رو که شنیدید یه جاش میگه :من فارسی بلد نبود.\nحالا اینو داشتم تو خونه میخوندم یهو بلند گفتم :من فارسی بلد نبود.مامانم نه گذاشت نه برداشت گفت:تو غلط کرد.تو باید فارسی خوند چون دوشنبه امتحان ادبیات داشت.\nمن*-*\nمامانم^-^\nامتحان ادبیات@-@",
    "‏بچه که بودم هر وقت خودم صبح بلند میشدم رختخوابمو جمع میکردم بعدش مامانم میرفت رختخوابمو در میاورد میشست، هم اون میدونست واسه چی هم خودم  -_-\n\n@_@",
    "ی استاد جدید داشتیم اومد تو کلاس و گفت من مهران فلانی هستم استاد درس فلان.دوست دارم با من مثل رفیقای خودتون باشین\n منم گفتم:استاد حالا که بحث رفاقت شد بزارین بریم خونه خسته ایم‏ ‏\nاستاد:  :) بمون حالا کارت دارم\nمن:نوکرتم رفیقمی بذار بریم دیه.\nاستاد:بشین اینقد نمک نریز‎‎o_O\nمنم جوگیر شدم یهو گفتم:أأأأه مهرررانی قرررررر نیا دیگهههه\nدکتراگفتن معجزه بوده ازین ارتفاع پرت شدی‎ ‎پایین ولی زنده موندی\n\nاین بود رسم رفاقت لعنتی :(",
    "يه بار خسته كوفته از دانشگاه داشتم بر ميگشتم  تو اتوبوس جامو به يه پير مرد ندادم \nحالا بالا سرمم ايستاده بود يه نگاه معني داري بهم ميكرد \n.\n.\n.\n.\nمنم موقع پياده شدن يه گوشه چشمي بهش انداختمو خودمو زدم به لٓنگيدن كه عذاب وجدان بگيره",
    "بچه بودیم 6یا 7 ساله... دوستم دوتا بادکنک از خونه شون آورد تو کوچه بادش کردیم تو کوچه بازی میکردیم که یهو همسایه ها دستگیرمون کردن... بادکنکا رو مصادره کردن\nهمسایه ها رو به دوستم: اینارو از کجا آوردی؟؟\nدوستم: از تو کمد بابام\nنمیدونم چرا ولی دوستم شبانه اسباب کشی کردن از اون محل رفتن\nیعنی اون زمان حمل و نگهداری بادکنک جرم بوده؟؟؟",
    "دوستم بچه دارشده بود(پسر)\n\nگفتیم اسمش چیه؟\n\nببین۱چیزی گفت که ماها همه قیافمون این شکلی شد0__0\n\n(بدلیل قوانین مقررات نمیتونم اینجابنویسم وگرنه تاییدنمیشه)\n\nجمع۶.۷نفری هرکی۱بارگفت:چیییییی؟؟\n\nطرف بش برخورده میگه اسم قدیمی ایرانیه\n\nخو خواهر من اون قدیم حتما معنی بدی نداشته ک گذاشتن\n\nخود من به شخصه اگه یکی جلوم این بچه روصداکنه میگم جناب مراعات کن خانواده نشسته اینجا\n\nینی ترجیح میدم بجای اون اسم ; بچه رو هووی صداکنم\n\nناموسن اسم خوب بذارین روبچه هاتون بعدا مسئولیدهاآ من وظیفم بود بگم بهتون\n\nزهراام کهـ:)\n❤650❤",
    "اُومـَـــدم بِرم پیش رِفیقــَـم هَمین ک رِسیدم سَر کُوچشون دیَدم تکیه زده ب دیوار بدجــــُور تو خودشه رفتـَــم پیشش احوال پرسیو اینا بَدجــــور پَکــَــر بودا\nمیگم ممَـــد دادا باز چ گندی اومدی بالا؟؟؟\nممد:گَنــــد چی ؟صوحبت این حرفا نیس داغــــونم داغون\nزدم رو شُونش گُفتم چتِـــه؟ از من دِلخوری؟\nممد:نه دادا تو گُلـــی باباتم سُوگلـــی\nمن:پ چ مرگته تـــو؟؟؟\nممــَـد:دادا میگــــم ولی شرافتا نخندیـــا پیش در و همسایه آبرو داریم ما\nمن:محفوظــــــــه بِگوش؟؟\nممـــد:دادا با اِلــــی(الهــام نامزدشو میگه)اسمس رَدوبَدل میکردیم \nمن:خــو خـــو\nممد:داشتیـــــــم راجبه بعد ازدواجـــو اینکـــه چیکارا کنیـــم اِس میدادیم اِلــی برنامه های خَفـــنی پیشنهاد داد\nمن:خوبه که خودت تنهای هیچ پِخـــــی نمیشــی بَلکــَـــم ب کُمک الهـــام زندگیت ی تِکونی بخوره\nممـــد:درست،ولی مَنم اومـــدم ی پیشنهاد بدم گفتـــــم عشقـــولیــم بيا یه سـَـــگ بگيريـــــم \nالـــی گفت من اِصلا ميونه خُوبي با حيوونا ندارم تو رو هم اگه ميبينــــــي باهات هَستم چون مهربونـــــی\nاقـــا مارو میگـــــی یه خنده استارت پیکانــــی اومدم بعدم محکـــــم زدم پَس کله ش گُفتــــم بدبخ تو الان باید میرفتـــی تو پوست میش از کشور فـــــرار میکـــردی\nهیچـــی دیگه\nالانـَــم دو روزه زنگ بِش میزنم رَد میکنه \nفک کنم با برنامـــــــه های الی عاقبت بخیر شــــــده خخخخخخخخ\n خـــُـدا عالمـــه :)))))))))))",
    "آقا ۱ نمونه مایع دشویی داریم ی ظرف گندشو میخریم ۱۵تومن\n\nانقدررر این بوش خوبه انقدرررر بوش خوبه دیگه مصرف عطرمونو قطع کردیم\n\nهرجامیخایم بریم قبلش میریم ۱ دور خودمونو بااین مایعه میشوریم:)\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "رَفتـــــــم سُوپـــــر مارکـــت خَریــــد کُنــــم. دُختــــــــــري رو كه چهــــار سال قبل هَمــــديگه رو دُوسـت داشتيـــــــم و جُدا شُده بودیـــــــــم رو دیــــــدَم.\n\nدَست يکی دیگـــَــرو رو گِرفـته بُود وخلاصــــــه فضاي رُومانتیکــــــــــی داشتـــَـن ، وقتی منو  ديد به یه بهونه ای اُومــــــد كنار دستم وايســـــاد گُفت ببين من با نامزدمـــَـــم ولي تو از وقتي مــــَــن ولت كردم هيشكــــــــي طرفت نيومـــــده‼️\n\nخلاصه❗️ کـــــــــم نیاوردم‼️\n\nمنـــــم يه پنجاهـــــــي در آوردم دادم به فُروشنده گفتم يه بَستــــــه پوشک سايز بچه دوســـــــاله بده و هيچي بهش نگفتـــــــــم و اومدم بيرون . بنـــــده خدا  دُختـــــره داشت چشــــاش از كاسه در مــــي اومد\n\n\n\nخلاصه می خواستــــَـــم بگم پوشــک هنوز پيشمـــــه ؛  هركي لازم داره نِصـــف قيمت ميفــــــــروشم .\nمادرم رسوام كــَـــرده هرروز ازم ميپـــــرسه مگه شبـــــا تو خودت ميشاشـــــــــــــــــــــي‼️",
    "اخه ازمن بدشانس تر هست؟\nیه روز هوا خیلی سرد بود بارون هم میومد خیلی شدید خورشیدم تو اسمون نبود\nمنم احساساتی شدم ومثل رابین هود پریدم تو حیاط تا زیر بارون قدم بزنم \nاما............\nوفتی رفتم پامو گذاشتم بیرون بارون بند اومد خورشیدم پرید تو اسمون یه قناری هم داشت اواز میخوند  وقتی سرمو بردم زیر درخت دوباره بارون گرفت اومدم دوباره برم زیرش دوباره بند رفت\nاخه بکی نیست به من بگه از من بدشانس تر هست؟",
    "دیشب از کار دیراومدم همه خاب بودن رفتم یه دوش گرفتم دیدم یادم رفته لباس بیارم با خودم. حوله پیچیدم به خودم با چراغ قوه گوشی اومدم بیرون دیدم اجیم تو اشپزخونه اب میخوره همین ک چشش افتاد به من لیوان اب و گذاشت و فرارکرد اتاقش.صبح سر سفره میگه وای علیرسا نصف شب ی جن شبیه گوریل دم حموم دیدم چشاشم برق میزد.جنه یهو ظاهر شد گفت غلط کردی کجا من شبیه این عنتره):بعد میگن چرا امید ب زندگی اومده پایین/:",
    "با نامزدم صحبت میکردیم\nاومده سوال بپرسه ک ینی خودشو لوس کنه یه \"دوست دارم\" بشنوه\n\nاون: چرا بامن ازدواج کردی؟\n\nمن: برا اینکه مامانمینا بذارن ابروهامو وردارم:)))\n\nاون: (باقیافه ی سرخورده) نه ینی اصلیترین دلیلت که منو انتخاب کردی؟\n\nمن :اصلی ترین دلیل..امم آهان..اینکه به اینْستاگْرام نمیگی اینیستاگِرام!!\n\nینی۱غم عجیبی نشست روصورتشا فک کنم پشیمون شد:))\n\nمن:D\nاون:((((\nبازم من^_^\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nواقعا تفاوت را احساس کنید:\nامتحان فیزیکمو بد داده بودم؛اومدم خونه باگریه و کنج عزلت(؟!)گزیدم گریه میکردم!!(لوس خرخونم خودتونید!!)\nبعد دلداری دادن مامانم:غصه نخور عزیزم..گریه نکن...میام با دبیرت حرف میزنم...\nحالا دلداری دان بابام:زهرا..\nمن:اوووووممم\nبابام:دکتر فلانیو میشناسی؟!\nمن:اوهوممممم\nبابام:ی پسر داشت،چقدر آقا!!!چقدر خوب!!!چقدر نجیب باهوش مودب!!پارسال پزشکی دانشگاه تهران قبول شد...\nمن:اووووووممم\nبابام:هیچی..دیروز ی موتور بهش زد مرد!عاقبت همه همینه!\nمن:o_0\nمن:o_0\nبازم من:o_0",
    "اول دبیرستان یه بار کل انداختم با معلم فیزیکمون سر نحوه تدریسش و  بحث وجنجال واینا\n گفتم اصن شما جلسه بعد کلاسو بسپرید به من\nقبول کرد\n\nآقا جلسه بعدرفتم شرو کردم درس دادن خدایی هم خوب گفتمااا یدفه معلم ۱ سوال پرسید که چرا اینجااینجوریه وفلان\nینی میخاس حال منوبگیره جلوبچه ها\nمنم گفتم بعله سوال خوبی بود\nتحقیق میکنی جوابشو جلسه بعد ارائه میدی\n\nمن:)\nمعلم:/\nبچه ها:))))))\n\nتا آخر کلاسم چندبار بش گفتم شماکه آخرکلاس نشستی چرامیخندی؟بحث خنده داری هس بگوهمه بخندیم\nخودت گوش نمیدی بذار بغل دستیت گوش بده\nاصن انتقام هممونو ازمعلما گرفتم\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "راهنمایی یه دبیر داشتیم اوووج جنونو داشت هر موقع میخاست تنبیه کنه میگف بیا وایسا جلو کلاس من کاریت ندارم،خودت خودتو بزن.ینی خودتو با دستای خودت کبود میکردی.القصه یه روز ما حالمون شدید بد بود و خواب بودیم سر کلاس. همون روزم این کرم درونش هی میلولید.گفت منصوری؟پاشو بیا اینجا.پا شدیم رفتیم گفت میذارمت به عهده خودت.دیدیم ول کن نیس یکی خوابوندیم تو گوشمون،گفت نهههه یکی دیگه دومیو محکم تر زدم اونطرف گفت یکی دیگه.این یکیو محکم  زدم پس گردنم بیخیالم شه نشد ک نشد...گف نچ فایده نداره خودم باس بیام.عاقا ماهم از زور ترس(وحشی بود خو)داد زدم گفتم نهههه گوه خوردم.نشستم رو زمین و تا تونستم داد زدم و خودمو کبود کردم...اینقد زدم زدم زدم تا خودش اومد دستامو گرفت گفت پاشو پاشو وحشی گمشو بیرون از تو کلاس \nازون روز به بعد دیگه بچا اون دید سابقو نسبت به من نداشتن",
    "یه بارم سرزنگ ورزش یه بچا داشت دراز و نشست میرفت وقتش داشت تموم مییشد دیگه. یهو از بس زور زد گوز...ید. میخاست ضایه نشه بازم دراز ونشست میرفت میگفت صدا چرم کاپشنم بود.. صدا اون بود\nمربی ورزش از زور خنده(شایدم عوارض گاز اشک آور)محلو ترک کرد",
    "با دوستم رفته بودیم پیش مشاور درسی\n\nدوستم داشت میگفت من ۵۰ساعت درس میخونم..(یکم مکث کرد)..تو یه هفته منظورمه ها\n\nمن:)\n\nمشاور : پ ن پ تویه روز:D هر هر هر هار هار هار\n\nاومدیم بیرون دوستم گفت دیگه نمیرم پیشش خیلی مسخره وبی تربیت و هیزه\n\nمن:/\nخو تو سوتی میدی دیگه روت نمیشه بری چرا رواون بنده خدا عیب میذاری:)))\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "آقا تابستون 2سال پیش بود منم یه لیوان آب کنارم بود که بخورم موقع خواب. آبو یکمشو خوردم بعد خوابیدم منم تشنم باشه از خواب پا میشم و باید آب بخورم حتما.\nهیچی دیه  از خواب پاشدم چراغا هم خاموش بود لیوان آبو تا اخر خوردم بعد لبم خورد به یه چیزی. اول فکر کردم یخه بعد از چندقه تفکر پاشدم رفتم لامپو روشن کردم اومدم دیدم سوسسسسسکه",
    "منو دوستم با عموم و دوستش رفتیم پیست\nعموم رفت برامون نوشیدنی بگیره منو زری و حسین موندیم\nآغا این حسین هی سربه سرماگذاشت هی مسخره کرد  منو زری همودلداری میدادیم ک نزنیم فکشو بیاریم پایین\nتا آخر سر دیگه اعصابمون زیادی متشنج شد یه گلوله برفی بزرگ پرت کردم تو صورتش\nهمینکه افتادزمین بش مهلت ندادمااا\nینی انتقام اون دفترمشقمم ک معلم دوم دبستانم پاره کرد هم ازش گرفتم\n\nطفلکی شاید ۱۰سانت برف روشو پوشوند کلا\nبعدشم که ازشدت سرماخوردگی بستری شد واینا\n\nحالا دیگه هروخ عموم بش میگه حسین بریم بیرون؟\nاول میپرسه اون معاویه و شمر که نیستن؟\nمطمئن شد مانیستیم میره باهاشون\n\nیکم خشنم فقط^__^\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "رفتیم شهربازی با عموم خواستیم سوار اژدها شیم\n\nباژست چرخیده سمتم میگه زهرا عمو اگه ترسیدی بچسب به من محکم دارمت\nمیریم اون بالا میشینیم آخه وسطش که اصن فاز نمیده واین حرفا\n\nمنم بسم الله گویان رفتم نشستم کنارش\n\nمن بین عموم و۱دختره بودم\nدستگاه روشن کردن هنوز راه نیفتاده دیدم یکی بغل گوشم داره عربده میزنه\n\nعموخان بنده با۲۵.۶سال سن جیییغ میکشیدااا\nتازه وسط جیغاش کشف کرده صداش شبیه عروسک سنجده\nباهمون جیغ جیغا دادمیزنه : سنجدجــــــــــان\n\nمنم خودمو چسبوندم به دخترکناریم ک مثلا من با ایشون نیستم\n\nدستگاهم ک خاموش کردن دیدم همه دارن بادست نشونش میدن\nای خدا آخه تا کی من این خفتو تحمل کنم؟\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "معلم دینی داشت وسط درس بهشت رو توصیف می کرد که پر از درخته و پای درختا رودهای شیر و عسل جاریه.\n\n\n\n\nیه دفع یکی از بچه ها گفت \nآقا همش دروغه\n\nمعلم گفت چرا؟\n\nدانش آموز میگه چون شیر و عسل درختارو خشک می کنه!!!!!",
    "بچه که بودم فک میکردم اگه موهای کسی بریزه سرطان داره  یکم ک موهام میریخت به مامانم میگفتم دارم سرطان میگیرم تا چیزایی ک میخواستمو بخره برام \n\n\n\nنخند بچه بودم خو",
    "یه معلم فیزیک داشتیم دوم دبیرستان\nواسه فصل مکانیک کلییی فرمول داشتیم اعصاب همه مون خورد شده بود اصلا\n\nیکی از بچه ها گفت اه اصن اینا کجای زندگی به کار میان؟\n\nمعلممون خیلی جدی برگشته میگه: مثلا وقتی میخای ازخیابون ردشی محاسبه میکنی ماشین چندثانیه دیگه میرسه به اونجا که تویی\n\nآخه....آخه........لا اله الاالله لعنت بر دل سیاه شیطون\n\nخدافز آقا خدافز\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "واقعا که برای همتون متاسفم ، بسکه بجای پل هوایی از وسط اتوبان رد شدین ، باعث شدین که بیارن همه اتوبان رو نرده بزنن ، الان من چجوری از روشون بپرم؟؟؟؟",
    "پارسال یه بار معلممون 5 دقیقه دیر اومد سر کلاس یکی از بچه ها اومد نمک بریزه گفت بادآمد و بود عننننننننبر آمد یهو معلم گفت عنبر رو خوب اومدی ولی عننننن شو زیاد تو گلوت نگه داشتی. هیچی دیگه کلاس منفجر شد و اون رفیقمونم که ترک تحصیل کرد",
    "‏خواهرزاده م ۹ سالشه ازش پرسیدم دیروز چرا مدرسه نرفتی دایی ؟ گفت دایی دیروز حوصله مدرسه رو نداشتم\nاین دیگه خیلی دایورته ، حقیقتا حسودیم شد :)",
    "من خیلی کلاه قرمزی دوست دارم و بعضی از حرفاشون \nتکیه کلامم شده .     \n\nیه بار سر کلاس حواسم پرت شده بود که یک دفعه معلم \nیه سوال ازم پرسید من هول (حول) شدم گفتم ( چچی\nمیچی شده ، پستونک)  هیچی دیگه معلم و بچه ها در ودیوار کلاس رو جا خوردند از خنده تا یه هفته معلم پستونک صدام می‌کرد.",
    "یادش بخیر وقتی 6 سالم بود تو کوچه دیدم یه پسر به رفیقش گفت رادیکال باباتو گرفتم (رادیکال یه فحشه که بنویسم تایید نمیشه) منم که خیلی مودب بودم نمیدونستم این حرف بدیه . شب که شد یکی از رفیقای بابام با خانواده اومدن خونمون رفیق بابام بهم دست داد گفت سلام پسر جون منم گفت سلام رادیکال گرفته بعدش دیگه چیزی یادم نیست تا وقتی تو بیمارستان به هوش اومدم.",
    "یه مدت معلم ابتدایی بودم\n\nداشتم از بچه های  کلاس اول امتحان می گرفتم\nچند دقیقه بعد اینکه برگه هارو دادم یکی از بچه ها یکیشون برگه شو آورد گفت \n\nخانم من تا اینجا جواب دادم میخوام برم بازی کنم بقیه شو خودتون جواب بدید!!!!!",
    "آقا من و مخاطب خاصم دو تا بچه فرضی داریم(یخورده خلیم)بعد من یه بار به دختر داییم گفتم بهش اس بده ببین چی میگه اونم اس دادبعد مخاطب خاصم گفت شرمنده من دو تا بچه دارم ترگل و تارکان(اسم بچه های خیالیمون)مامانشونم خیلی دوس دارم... بعد بیچاره این دختردایی من هنگیده بود که ترگل کیه تارکان کیه مامانشون کیه بعد با یه قیافه حق به جانب به من گفت نازنین خاک بر سرت با این مخاطبت...منم به مخاطب خاصم تعریف کردم اونم گفت بیخیال بهش نگو بزار تو شوک بمونه...\nقیافه دخترداییم : /\nقیافه من و مخاطب خاصم : )\nمیدونم مریضیم : ))))",
    "امتحان زمین داشتیم منم ۱ کلمه نخونده بودم\nدیگه همشو دوستم برام خوند تا منم نوشتم (اکرم جان مچکر)\n\nهفته بعد دبیرمون برگه همه رودادو برگه منواکرم موند اون آخر\nبرگه ها رو که داد گفت ‌: خبــــــــــ..شما۲تا تقلب کردید حتی جوابای غلطتونم مثل همه.نمرتون میشه۱۸که من ۹ رد میکنم برا جفتتون\n\nمن حالا دپرس که طفلی اکرم بخاطرمن نمرش کم شد بلندشدم گفتم:\nنمره منوصفر رد کنیدونمره ی اکرمو کامل بدید\nهمه بچه های این کلاس منومیشناسن حاضرم برگموسفید بدمو تن به این ذلت ندم\nشما مارو قضاوت کردید..امیدوارم خدا قضاوتتون کنه..\nونشستم\nینی یه کولی بازیی هاااآا\nدبیرمونم باچشمای اشکبار ازم معذرتخواهی کرد\n\nمنکه همون۱۸روگرفتم ولی خانوم میرشکار هرجاهستی ببقشید جوونی کردم^_^\n\nزهرا ام کهـ:)\n❤650❤",
    "با ۲ تا از دوستام رفتیم کافی شاپ ازاین لاکچری ها\n\nدوستم زودترازما سفارششو تموم کرده کتابو گرفته جلوش میگه :\n\nتا شما میخونین من میخورم واستون\n\nشاهکار خلقت فعلا رو جابجا گفته بود\n\nخودش =_=\n\nفاطی @__@\n\nاونکه میاد سفارش بگیره ^__^\n\nزهرا ام کهـ:))))))))\n\n❤650❤",
    "من یکی از رفیقام هروخ اس میداد مینوشت:سلام کلم...\nاوضاع به همین منوال گذشت تا یبار عنان از کف دادم گفتم تو منو شبیه سبزیجاتی چیزی میبینی!؟؟؟کلم چیه اخه!؟!!!!\nدیدم میخنده...میگم چته...میگه اخه میدونی چیه کیبوردگوشیم عربیه....!!!!\nخو ای تو روحت زودتر میگفتی اگ بدونی اوندفه که گفتی حالم خوب نیس اخه گردنم درد میکنه چقد پشت سرت فکر بد کردم....\nیا اونبار که اس دادی:هروخ زیاد ارایش میکنم پسر داییم بهم گیر میده....\nاخه من با تو چیکار کنم یابو..!!! ●_●",
    "شبکه یک یه سریال نشون داد قسمت اولش پسره رفت خاستگاری دختره جواب رد داد....قسمت دومش نشون داد دوماهه رفتن سر خونه زندگشون....\nعاقا حالا اندر احوالات مادر منزل\nبابام:مگه صدبار نگفتم این سریاله شرو شد بمنم خبر بدین...؟؟الان من عروسیشونو ندیدم....\nمامانم:خوب دیشب که قسمت اول بود..امشبم قسمت بعدشه دیگ...دیگ کی نشون داد که ماندیدیم...\nمن:مااااماااان نکنه یروز کامل مثه اصحاب کهف خوابیدیم؟؟؟\nمامان:○~○\nبابا:●_●\nخب مثه ادم فیلم بسازین الکی جو خونه ادمومتنشنج(متشنشن،منشجش ،متمنشج.....)نکنین!!!!",
    "پسـت ویـژهshey2nak\nدیشـــب ساعــت یک از خـُـونه دوستـــــم بر میگشتــــم که یهـو دیــدم در یـه خونــه باز شــــدو یه مــردی دســَت دختـــرشــو گرفــت آورد بیــرونو 2 تا سیلــــی محکــــم زد بهشــــو گفــت برو گمشـــو تو دیگـــه بچــــه ی من نیستــــــــــی!!!\nو درو بستو رفتـ داخـــل. \nدختــــــره رو زمیـــن افتاده بـــود,\nرفتــــم بالا ســـــــرش,\nنگاش کــــــردم, \nچقدر خوشگـــــــــل بود, \nچشمــــای درشت با بینی کوچیک و لبای قلوه ای,\nخلاصه بد تیکه ای بود.\n\n\n\nزیر بغلشـــــــو گرفتمـــو یه گوشــــه نشوندمــش, \nیهــــووو دیــــدم منــــو بغل کردو زد زیر گریه,\n منـــو میگیییییی؟؟؟؟؟؟؟خرکیف شدم چییییی\nگفتـــم اروم باش عزیــــزم, \nحالا پـدرت عصبانــــی بود یه کـــاری کــــرد.\n\nتو همــین حیـــن از فرصت استـفاده کـردمو بـوسیـدمـش,\nوای چـــه بو خوبــــی مـیداد, \nیهو گفتــ منو میبـــری خونتــون؟ \nگفتم چرا کـــه نه عزیزززززززززززززم, \nبعد گفتـــ اگه به اسمـــه کوچیک صدام کنــــی ممنون میشــــم, \nگفتم فداتشــــم من که اسمتــــــو بلد نیســـتم, \nخو اسمتو بگــــو\nگفت... من کامبیـــز هستم!!!!!!!!!\nگفتم مگه تو پســــــری?\nگفت وا... خب معلومه که پســـــــرم:/\n\n\nعاقا به گـــلای پیرهنـــه نَنَم قســـم جوری زدمش کـــه همون باباش اومد از زیر مشـــت و لگـــــدام كشیدش بیرونو برد تو خونه قایمــــــــش کرد.:d",
    "شاید باورش براتون سخت باشه\n\nولی رفتیم عقد دوستم\n\nوسط اونهمه جمعیت یکی از دوستام داد زده : \nکریمیــــــــــااااااان حلقتو اَ کجا خریدی؟\n\nدوستم0__○\n\nکریمیان⇩___⇩\n\nاونهمه کریمیان که اونجان *__*\n\nشٵن عروس خانوم >___",
    "مامانم میخاد عروس انتخاب کنه اول تحقیق میکنه ببینه ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی خوب درست میکنه یانه...\nبا همین روش داداشم چهل ساله مجرده....\n.\n.\n.\nماکارونی باته دیگ سیب زمینیه ...میفهمین..؟؟بحث یه عمر زندگیه...",
    "*بوممم*\n\n\nمامانم:اون دیگه چی بود???\n-هیچی تیشرتم از تخت افتاد.\nمامانم:ولی اون به نظر خیلی سنگین تر از یه تیشرت میومد!\n-آره میدونم منم توش بودم.",
    "دوم دبیرستان بودم که یه دختر همیشه در ایستگاه قیافش خیلی داغون بود و خیلی بهم علاقه داشت(پس چی فکری کردی من خیلی معروفم محلمون^_^)چندسال بعدکه دانشگاه قبول شدم رفتم اهواز. یروزکه امتحان خیلی سختی داشتم وتمام نیروگذاشتم روی فوش دادن به عمه ی استاد^_^(خب کیصافط مگه من کچلت کردم یادوستام که اینجورسوال دادی.) خلاصه خسته کوفته منتظر تاکسی شدم که یه پرادروجلوم وایستاد گفت سوار نمیشی خوشتیپ منم ذوق مرگ خواستم سوارشم که فهمیدم بامن نبودباپشت سریم بودواین فوش هایی که داریدبه من میدیدبه خودش وعمش دادم. (نکنه فکرکردین اون دختره زشته بود!؟نه بابااون قیافش باجراحی پلاستیک. عمل کردن دماغ که سهل بافتوشاپم درست نمیشه^_^)\nلایک یادت نره.",
    "دوست دخترم بهم میگه چندتا موزیک دانلود کن\nمیگم فلش بده بزنم \nمیگه با تلگرام بفرستش\nکاملا واقعی",
    "مادربزرگم یه متکای گنده برمیداشت روش چادر مینداخت بهش عینک میزد میذاشت گوشه خونه میگفت این خانم فتحیه بد باشی میخوردت. منم دست به سینه تا شب  :)))))))",
    "4-5سالم بود ی روز خونه عمم بودیم ظهر بود همه خواب بودن\nیهودخترعمم باخوشحالی اومد گفت بدو بیایه بسته بادکنک پیداکردم!!!\nخلاصه باخوشحالی همشوبادکردیم ونخ بستیم ورفتیم توکوچه بازی میکردیم .....\nعاقا هرکی مارو میدید میزد زیرخنده و یجوری میپرسید اینارو از کجا آوردین؟؟\nدختر عمم میگفت از تو کمد مامان بابام!\n.\n.\nآخرش بعد کلی آبروریزی یکی ازهمسایہ ها جمعمون کرد سپردمون دست عمم....\n.\n.\nتو بچگیامون خیلی مردمون پاکی بودیم خداحفظمون کنه! :))",
    "دیروز داشتیم راجب وسواس حرف میزدیم،\nگفتم من وقتی درس میخونم هر صفحه رو چندبارمیخونم نکنه وسواس مطالعه دارم؟؟؟؟\nمامانم خیلی ریلکس برگشته میگه:\nن بابا همینجوری نفهمی!وسواس نیس خدانکنه....!!!!\nخواهر کوچیکه درحال گاززدن مبل :))))\n\nمن همچنان خیره ب افق ....   :|",
    "خخخ امروز خواستم خودکار یکی از بچه هارو پرت کنم به دوستم\nسر امتحان\nبعد خانوممون پشت سرش بود\nهیچی دیگه خورد تو @-* پشت خانوممون\nحالا ما خندمون جمع نمی شد\nخوب شد نفهمید فقط@....@",
    "به معلم ادبیاتمون میگم اصن تو کتم نمیره یه خونواده...یه پدرو مادر...اینکارو با بچه شون کنن که اسمشو بذارن \"وحشی\"\n\nمیگه نه وحشی بافقی اسمش نبوده که...لقبش بوده ~_~\n\nکلی هم ازدفاعش راضیه:/\nخب دیگه بدتر خانــــــــــوم دیگه بدتر\nلقبش وحشیه دیگه حتما یه چیزیش میشده خبــــــــــ...!\nافتخارادبی مملکتم هست تازه\"__\"\n\nزهرا ام کهـ:)",
    "قصه های من و بابام:\nیه روز مثلا خواستم بابامو بترسونم!!\nجلوتلویزیون خوابش برده بودرفتم یه قابلمه ویه قاشق آوردم ک یهووووبکوبونم ب هم تق صدابده بترسہ مثلا!\nبعد گوشیمم گذاشته بودم رو ضبط فیلم ک سوژش کنم بعدا!\nخیلی آروم رفتم کنارگوشش باتمام قوا قاشقو زدم ب قابلمه...\nبابای من لحظه اول (-_-)      (همچنان چشم بسته)\nلحظه دوم (-_·)        (یه چشمشو بازکرد)\nلحظه سوم (-_-)     (بزا ی کم بخوابم!)\nینی از عن شدن خودم فیییییلم گرفته بودما!\nحالا خودم شدم سوژه!\nفیلمو تو دورهمی های خانوادگی باعنوان ((ضایع شده ی بدبخت)) نگاش میکنن میخندن...!",
    "رفتم خونه یکی از آشناهامون...\nدخترش چایی اورد ولی قندون تو سینی نبود...\nمن_هانی قندون کو پَ؟\nهانیه_اِ...چوسُ میدا\n من_ (o_O)...بله؟به خودت\nاون_چی؟ چوسُ میدا؟\nمن_دِهَ...حالا هی نگو ...\nاون_چیه مگه کره ای ازت معذرت خواهی کردم...\nمن_الله اکبر...\nعیدم رفتیم خونه دختر عموم بس که دخترش(خرم اباد دانشجواِس) به لری بهم فحش داد شخصیتمو زیر سئوال برد...\nاونوخ من یه بار ازدهنم در اومد گفتم شِت...\nاز بس فامیل مسخره ام کردن کم مونده بود زبون مادریمم یادم بره...",
    "دیشب بدجور گرسنم بود هرچی به مامانم گفتم تحویلم نگرفت....تو یخچال یه دیگ ماکارونی یافتم فک کنم واسه دو دهه پیش بود...شروع کردم به خوردن ...مامانم از اونور داد میزد:نخور موندس ...مسموم میشی میمیریا. ...\nبابام ازاونور داد میزد:چیکارش داری واسا بخوره...ازگرسنگی بمیره که آبروی مامیره....مسموم بشه کلاسشم بیشتره... \n.\n.\nمنو بگو روز پدر واسش یه جفت جوراب خریدم...\nآی ام سر راهی :(",
    "قبلا که بچه ذبودیم با بچه های محلمون وقتی که برق میرفت میرفت میرفتیم تو کوچه روی همه زنگ ها به غیر خونه خودمون چسب میزدیم  \nوقتی برق می امد کوچه میشود عین عروسی چنین نسل مریضی بودیممم",
    "دندون پزشکا الانو دیدین؟\nبچه هه میره دندون پزشکی دکتره آی نازشو میکشه آی نازشو میکشه :|\nتهشم بعد کلی قربون صدقه یه جایزه ای چیزی بهش میده و تموم :|\nحالا من ک میرفتم دندون پزشکی:\nطرف سیبیل داشت قد چنگیز خان مغول...اقا ما زیادی وول میخوردیم وسط دندون کشیدن(میترسیدم خو)\nاین اقاهه هم بابامو بیرون میکرد...\nینی ب محض اینکه بابام میرفت بیرون گردن منو با یه دست میگرفت با دست دیگش تا ارنج میرفت تو حلقم :|\nصدامم ک در میومد چارتا میخابوند بیخ گوشم :|\nمن از شما میپرسم نسل سوخته ب چه معناست؟\nحالا الان بهتر شده تهش اینه ک دندون پزشکه کل دم و دستگاهشو تا ته میکنه تو حلقم بعد شروع میکنه ب سوال پرسیدن :|\nعذابش فقط روحیه :)\nسهراب جان وقتی خاستی قایقو راه بندازی یه تک بزن خودمو سریع میرسونم\nدمت گرم :)",
    "با رفیقام بودم گفتم من ۲سالگیمو یادمه. یکی گفت من ۱سالگیم رو هم یادمه.\nیکی دیگه گفت یادش بخیر سورمه ای بود.\n گفتیم چی؟ \n\nگفت مقنعه دکتری که به دنیام آورد دیگه @_@",
    "یادمه بچه بودم من و پسر عموم(دو سال ازم کوچیکتر)و عموم تو حیاط مادربزرگم اینا آب بازی میکردیم.این عموی ما اتقدر مارو خیس کرد که ما نشستیم گریه کردیم.عموم دید که ما گریه میکنیم گفت بیاین شمام منو خیس کنین.چون من کوچولو بودم مامانم اومد شیلنگو گرفت و شرو کرد به خیس کردن عموم.آب تو حیاط میرفت که یهو ما نگاه کردیم دیدیم رنگ آب زرد شده.مثل زرده ی تخم مرغ.همه نگاه ها به سمت عموم رفت.که یهو این پفففف زد زیر خنده و پاشد فرار کردن و زن عموی مام تو حیاط داره میدوعه سمتش.\nاولین پستمه...\n\n جهت اطلاع باید بگم که اون زمون عمو جون بنده30ساله بودن",
    "عاقا یه چن وخت پیش یه عادت بدی پیدا کرده بودم که هر موقع تو اتاقم وارد میشدم درو سریع قفل میکردم :)) \nبعله جونم براتون بگه که ما داشتیم خعلی خوش و خرم با همین عادت زندگیمونو میکردیم که یه از خدا بیخبری اومد خاستگاری ما ... \nمشکل ازونجایی شرو شد که قرار شد منو اقا داماد (*^_^*)\nبریم تو اتاق اینجانب با هم گپ بزنیم :))\nمنم طبق عادت هرروزه وختی پشت شازده وارد اتاق شدم درو قفلیدم :)\nاز چشای آقای دوماد که ۴ تا شدن و افکار خبیثانه ی ذهن بیش فعال ایشون که بگذریم ، از تعقیب و گریز من و مامی جان بعد مراسم خاستگاری نمیشه گذشت ... هی ایشون لنگ کفش میپرتابید هی اینجانب جاخالی میداااادم ، جاخالی دادنی ! البته مادرجان پرتاب موفقم زیاد داشتنااا ... !\nعاقا اصن مهم نیس که خاستگارا پریدن ، مسدومیت وخیم اینجانب پس از واقعه هم اصن مهم نیست ! مسئله اینجاست که کلیدمو چرا سر به نیست کردن؟؟ عاغا من کلیدموووو موخوامممم *_*",
    "خداوکیلی چجوری تو چالش حاملگی شرکت میکنن و به ننشون میگن حامله ان  تا عکس العملشو ببینن؟\n \n\n\n\nتو خونه ی ما انقد خفقان هست که هنوز باید تظاهر کنیم که فکر میکنیم بچه هارو لک لکا میارن",
    "رفته بودیم مسافرت بعد منم معمولا تو مسافرتا  خودمو نگه میدارم(چندشم میشه دسشویی عمومی برم.)حالا مامانم همش درحال اصرار بود که پاشم برم دسشویی.بعد شب شده بود گفتاگه میخوای دم در وایمیسم تا بیای(فکر میکنه به خاطر سوسک نمیرم)حالا منم درگیر تبلتم بودم حواسم نبود گفتم:\n\nمرسی میل ندارم!\n\nمامانم:0__0\n\nمن بعد از فهمیدن سوتی:×__×\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت",
    "از اتاقم رفتم بيرون ، تو فاز آهنگ زندان محسن چاوشى بودم\nيهو حواسم نبود خانواده اونجان ، فرياد كشيدم بميريد بميريد \nمامانم:|\nبابامo_o\nهر دوشون بعد چند ثانيه زير لب غرغركنان : خاك بر سرمون با اين تربيت كردنمون:|",
    "یه روز که سوار مترو شدم دیدم ۱۵۰تا دختر منو نگاه میکنند \nآقا منم پاک و با ایمان تسبیحم رو در میارم ذکر میگم \nدیگه این شیطون  کفاصط هم افتاده بود رو دور هیچی دیگه ماهم قبح شکستیم حالا موندیم از کی شروع کنم \nتا اومدم شماره بدم \nمامور ایستگاه زد توسرم صدا بزغاله دادم\nگفتش کچل تو واگن بانوان چه غلطی میکنی \nهیچی با لودر از روم رد شد",
    "امروز سر کلاس بودیم \n یکی از بچه ها عروسی خواهرش بود استادم خبرداشت این رفته عروسی بعد  گفت خببببب....خوش گذشت؟نگاکن چه خستست!خواهرش شوووهر کرده!خوب قر دادی؟(استادمون یکم راحته... :))بعدمنم با یه آاااه غلیظی گفتم خوووش ب حالت:(\nیهواستاد برگشت گفت خوش ب حال خواهرش که شوهر کرده؟؟؟\nاین هیچی ک کلاس ترکیییید!\nولی خدایی باخاک یکسان شدم!\nاستاد هر کجایی بدون من شوهر نمیخوام بخدا!نشد امروز ازخودم دفاع کنم!!!",
    "امروز سر کلاس بودیم \n یکی از بچه ها عروسی خواهرش بود استادم خبرداشت این رفته عروسی بعد  گفت خببببب....خوش گذشت؟نگاکن چه خستست!خواهرش شوووهر کرده!خوب قر دادی؟(استادمون یکم راحته... :))بعدمنم با یه آاااه غلیظی گفتم خوووش ب حالت:(\nیهواستاد برگشت گفت خوش ب حال خواهرش که شوهر کرده؟؟؟\nاین هیچی ک کلاس ترکیییید!\nولی خدایی باخاک یکسان شدم!\nاستاد هر کجایی بدون من شوهر نمیخوام بخدا!نشد امروز ازخودم دفاع کنم!!!",
    "عاقاخدا وکیلی هر کی بگه دهه هفتادیا شر بودن ایشالاگیر یه دهه هشتادی بیفته!\nامروز عموم اینا اومده بودن خونمون دخترعمومو بردم تو اتاق دروقفل کردم که خواهردهه هشتادیش مزاحممون نشه\nعاقا نشسته پشت در میگه آخه من چه گناهی کردم که گیرشما افتادم...بعد از چند ثانیه با گریه:اینجا زمین سرده...!!!!(بچه فک کنم فیلم زیاد میبینه!)اونوقت شما درو روم قفل کردین گذاشتین اینجا...اصن من میخوام بیام تو اتاق به کسی چه ؟\nمن صاحاب اتاق:o_O\nخواهرش:-_-\nگذشت تا چند ساعت بعد درو باز کردیم اومده با گریه میگه:میدونید چیا به من گذشت اونموقع که شما تو اتاق باهم هی میخندیدید...میفهمید چقدر حوصلم سر رفته بازی نکردم...واقعا که از شماها انتظار نداشتم...بعدشم یه نگاه عاقل اندر صفیه کردو رفت...O_o\nینی واقعا خدا ما رو درمقابل این گودزیلاهای دهه هشتادی حفظ کنه...انشالله -_-",
    "یکی از فامیلامون تعریف میکرد...\nچن ماه پیش تصادف کردم مقصرم یارو بود که بهم زد...\nعصبانی پیاده شدم وصدامو بردم بالا \nشاکی بودم شدید کلی ام حرف بارش کردم...مردم جمع شدن وگفتن زنگ بزنین پلیس بیاد...\nگفتم آررررهههه...زنگ بزنین پلیس...\nتازه یادم افتاد که ای وای...من اصن گواهینامه ندارم...\nمن_ (^___^)حالا پلیس همچین واجبم نیستا...\nمن یه کار خیلی مهم دارم همین الان باید برم وگرنه تاریال اخر خسارت ازحلقت میکشیدم بیرون(>__",
    "تو مینی بوس نشسته بودیم\nهوا تگری، پنجره باز\nهمگی داشتیم یخ میزدیم\nبه نمایندگی به اون خانومه که کنار پنجره ی نشسته بود گفتم\nببخشید خانوم بنظرتون هوا سرد نیست!؟\nاوه آره راست میگید\nالآن سگم سرما میخوره!",
    "‏یه بار رفتم حموم خیس که شدم دیدم شامپو نیست، به مادرم گفتم شامپو نداریم، تاید داد گفت خودتو بشور. \nدر واقع منو با جوراب اشتباه گرفته بود.\n:(\n:)",
    "من چند وقتیه دارم خودم زبان کره ای یاد میگیرم.دیروز بابام بهم گفت بیا ببینم چقد یاد گفتی(بعد از صحبتای مامانم که این درس نمیخونه افتاده پی این کره ای مره ایا)چند تا چیز ازم پرسید جواب دادم حتی به کره ای براش نوشتم.\nحالا من خوشحال با افتخار اونجا نشستم بعد میگه:مخ منو کار گرفتی؟الآن تو هرچی بگی به نظرت من بلدم که بخوام رد یا تایید کنم.تو مثلا اینجا خط خطی کنی به چی میرسی؟ چرا وقت منو میگیری؟برو درستو بخون\nبله بله.اشتباه از من بود که بابام گفتم بیا نشونت بدم چیا بلدم.واقعا باعث شدم وقت گرانبهاش تلف شه",
    "سلام این خاطره واقعیه چند روز پیش اتفاق افتاد آقا چشمتون روز بد نبینه نامزد خواهرم اومده بود دیدنش میخواستن برن بیرون خرید این داداش ماهم از همه جا بی خبر از حموم میاد بیرون فکر میکرد کسی خونه نیست اینا رفتن \nبعدش بدون حوله چون حوله تو اتاق بود میاد پذیرایی از اونجا بره اتاق که با نامزد خواهرم مواجه میشه میگه عه ببخشید اشتباهی اومدم بعدش فرار میکنه به اتاق میبینه خواهرم اونجاست  بیچاره از خجالت اب شده بود :)",
    "تو ساندويچى نشسته بوديم يكى اومد تو پرسيد :\nآقا همبگردِ گرد دارين ...؟!!\nساندويچيه گفت : داريم ولى نه به اين گــردى كه \nشــما ميخواى  O o\nيعنى كلِ ساندويچى رفت رو هوا .....",
    "یادمه یه بار زنگ زدیم همینطور سر زدنی بریم خونه یکی از دوستای بابام و غذامونم(همبرگر بود)ببریم با هم بخوریم بعد اونا هم غذا داشتن(عدس پلو بود)گفتیم اشکال نداره و خلاصه جمع کردیم و رفتیم خونشون.سفره پهن کردیمو غذاهارو آوردیم.بعد من فقط همبرگر میخوردم.خانم دوست بابام بهم گفت عزیزم عدس پلو هم بخور.منم عدس پلو دوست نداشتم(الان بهم میگین کج سلیقه)حواسم نبود گفتم:\n\n\n\n-من غذای مامانمو دوست دارم.\n\nبنده خدا آب شد.\n\nامان از دهه هشتادیا......\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت",
    "اینو یکی از دوستام میگفت که یه روز با مادربزگ و همه فامیل رفته بودن عید دیدنی بعدش صاحب خونه میاد شکلات تعارف کنه مادر بزرگه بنده خدا میخواسته بگه ممنون من با چای شکلات نمی خورم قند می خورم بعد میدونی چی جواب داده\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nگفته ممنون من شکلات، رو با قند نمی خورم \nبعد از این جمله به گفته صاحب نظران دیگر هیچ اثری از در و دیوار خانه نمانده بود.",
    "دورهمی داشتیم شعراهل کاشانم سهراب سپهری رومیخوندیم یکی ازرفیقام دراومده میگه...\n_کدوم شاعربود تصادف کرد مرد؟جوونم بود فک کنم...\nیکی از نوابغ در اومده میگه\n_حافظ بود...\nما_(o_O)...حافظ؟؟؟؟؟\nیکی دیگه ازرفیقام_مگه به زمون حافظ ماشین بوده پروفسور؟؟؟؟؟؟\nنابغه_خب حالا ماشین نبوده قاطر که بوده...محو خال کنارلب محبوبش بوده باقاطر رفته تو چاه...شایدم با قاطرسعدی شاخ به شاخ شده...\nما_(o_O)...\nما_حافظ جوون نبود اصن...\nنابغه_چرااااا...سنی نداشت...عشق پیرش کرده بود...خدابیامرزدش...",
    "KZK1381(کیارش)\nآقا سلام(دیدید من چقدر با ادبم یا اگه نفهمیدید بیشتر توضیح بدم؟) جونم براتون بگه ما تو محلمون یه دیوانه داریم به اسم کیوان.این هر کسی رو که میبینه سریع بهش میگه میخوام پولامو جمع کنم کَمِری(ماشین) بخرم.یه شلوار کردی با یه آستین کوتاه قرمز هم تنشه همیشه.بعد ما یه بار با بابا بزرگمون رفته بودیم بیرون بعد بابا بزرگم خواست بره عابر بانک کارت بکشه، به ما هم گفت بمون تو ماشین تا من بیام، منم گفتم باشه و خلاصه موندم تو ماشین.یهو کیوان رو دیدم.بعد اومد دستشو از شیشه ماشین اُورد داخل که مثلا میخواد دست بده.منم یهو از این رفتارش ترسیدم هیچی نگفتم.اونم بعد چند ثانیه که دید من جوابشو نمیدم، دستشو برد بیرون و گفت: عمو پول ندارم پول میدی برم نوشابه بخرم؟؟(ااااخییییی تازه خیلی هم بی آزاره!!!) منم فقط بهش گفتم پول ندارم.!!! بعد یهو یه مرد کت شلواری رو دیدم که داشت از اونجا رد میشد.بعد یهویی کیوان پرید جلوش و گفت: آقا میخوام پولامو جمع کنم کَمِری بخرم.مرد کت شلواریه هم فقط گفت: اوهوم.آره) دوباره چند دقیقه بعد همون مرد کت شلواریه اومد رد شد بعد کیوان بهش گفت: آقا شما فامیلیت چیه و یهو مرد مت شلواریه با یه لحن خیلی خاص\nو ناب و پیدا نشدنی گفت:L90(ال90) آقا تا اینو که گفت من همونجاااااا ترررکیییییددددمممممم از خنده.خخخخخخخخخخخخخخ.دیگه از اون موقع به بعد دیگه هیچوقت اون روز رو یادم نمیره.\nلایک:خخخخخخ عجب دیوونه ای دارید تو محلتون کاش ما هم یدونه داشتیم.\nلایک: این که چیزی نیست ما بدتر از ایناش هم دیدیم.",
    "من قبلا میدیدم سوتی لفظی میدین فکر میکردم اصلا خنده نداره تا اینکه برا خودم پیش اومد.\nداییم اینا اومده بودن عید دیدنی بعد گفتن بنز ای دویست برنده شدن.منم یه دوست دارم میگه داییش ای دویست و پنجا داره.اومدم برای داییم تعریف کنم گفتم:\n-دایی من یه دوست دارم میگه داییش تو کار صادرات و وادرات ماشینه...\nداییم-چی؟\nمن-صادرات و وادرات ماشین...\nداییم-صادرات و چی؟\nمن-وادرات.\nداییم-وادرات؟\nدر این لحظه گویی که تی ان تی روشن کرده باشن منفجر شد.خودمم هنگ کردم چرا گفتم وادرات به جا واردات.\nزنداییم درحالی که اشکشو پاک میکرد گفت:\n-مثه ماجرا بِهشَت منه!\nبعد داییم گفت:\n-تو خیابون بودیم .... (خانومش) قرار بود آدرس بده.گفت از اینجا برو خیابون بِهشَت.برام سوال شد گفتم خیابون بِهجَت نیس؟گفت نه ولی شاید خیابون بِهَشته!دیگه شک کردم کاغذو ازش گرفتم دیدم نوشته خیابون بِهِشت!\n\nمیدونم سوتی اینجوری خنده دار نیست ولی مدیونی اگه خندت گرفت نلایکی!\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت",
    "یه بار انقد دست کردم تو دماغم رنگ دونش زد بیرون\nبعد هر جا میرفتم مهمونی با نهایت پرستیج میگفتم خون دماغ شدم\n\n\n\nدسته کار کثیفی کردم☝ولی جلوی مردم خیلی کلاس داشت",
    "آقا ما یه داداش توهمی داریم که 4 سال ازمون بزرگتره.خیلی هم تخیلی و داستانگو هم هست.فقط خدا رو شکر که هیچ چیزیم بهش نرفته.اون موقع من 9 سالم بود و داداشم هم13سالش بود و هست(از لحاظ عقلی) یه بار قرار بود بریم یه سلمونی که چند سال بود میشناختیمش و کارشم واقعا حرف نداشت فکرکنم بهترین سلمونی شهرمون اون باشه.بعد داداشم داشت داستان تخیلی تعریف میکرد که مثلا این سلمونیه با مشتریش دعواش میشه و روی هم اسید میپاشن و به هم فحش میدن و اینا....(خدایا اخه چرا من؟؟)منم تو راه داشتم کر کر میخندیدم تا اینکه رسیدیم پشت در سلمونیه.بعد من به داداشم گفتم که حواستو جمع کن اونجا نزنیم زیر خنده که ای کاش نمیگفتم.ای کاش.دقیقا همین باعث شد که خیلی خیلی حساس بشیم جفتمون.بعد رفتیم تو من گفتم مو هام رو چه مدلی بزن و اینا، که داداشمم اومد نشست و من هی از اینه به اون نگاه میکردم و میخندیدیم و یاد اون داستان تخیلیش میفتادم.تا اینکه یهویی سلمونیه یه پس گردنی نثارم کرد و پرسید چی شده و منم که بچه بودم میترسیدم اگه بهش بگم منو داداشمو دعوا کنه و بزنمون بخاطر همین الکی هی جک میگفتم و میخندیدم.امامگه ول میکرد از بس بهم پس گردنی زد که سر درد\nگرفتم.بعدش پول رو دادیم و داشتیم با داداشم از پله های ساختمون پایین میرفتیم که یهویی یه صدایی شنیدیم:صبرررر کنییییددد.یهو برگشتیم دیدیم سلمونیه داره از پله ها میدویه دنبالمون و تا رسید یه پس گردنی هم به داداشم زد و رفت از پله ها بالا و تا وارد سلمونی شد صدای خنده حضار گرامی رو از پایینه ساختمون شنیدیم،درحالی که سلمونیه طبقه اخر بود...و از اون موقع به بعد شد که دیگه اجازه ندادم داداشم برام تعریف داستان تخیلی تعریف کنه.لایک:خاک بر سرت با این داداش توهمیت.لایک:خدا شفا دهد داداشتو",
    "شماها یادتون نمیاد یه زمانه تو فورجک اینا مد بود:\nپسته \nپراید\nگوشی جی ال ایکس) همونی که راحت از جیب در میاد) \nکرم حلزون \nخشتک شلوار کردی عباس \nکامران و پایه میز عسلیشونو....",
    "یه دوستی داشتم خوابش بینهایت سنگین بود و بیشتر اوقات خواب بود . یعنی هر وقت میزنگیدم خواب بودایه شب برای امتحان داشت درس می خوند.ساعت ۶ صبح خوابیده بود و ساعت ۷ بیدار شده بود دیده بود خیلی سرحاله اصلا هم حس کم خوابی نداره. رفته بود دیده بود هیچکی سر جلسه نیست، از مسئول آموزش پرسیده بود یارو گفت امتحان که دیروز بود!!یعنی ۲۵ ساعت خواب، صد رحمت به خواب زمستانی خرسا",
    "هفتم ابتدایی درس حرفه و فن داشتیم بعد.\nیه روز یه صفحه بود تابلو های محل عبور حیوانات و... رو نشون میداد زیرشونم اسمشون نوشته شده بود.\nبعد یکی از ... های کلاس داشت این اسم تابلو ها رو با صدای بلند میخوند.\nبعد اولیمو گفت محل عبور حیوانات وحشی... محل عبور حیوانات اهلی...یهو یه تابلو دید روش عکس چند تا علف بود یهو در کمال ناباوری گفت محل عبور گیاهان..............!!!\nاز کلاس چیزی نموند...حتی پنکه سقفی رو هم خوردن نامردا",
    "هر کی بخواد با من زندگی کنه باید به یه زبان خاص مسلط باشه.\nاصلا معلوم نیست فارسی حرف میزنم انگلیسی عربی کره ای آلمانی!\nمثلا یه نفر داره میره:\nمن-وِر میری؟(کجا میری؟)\nگشنمه:\nمن-انا هانگری.(من گشنمه)\nمیخوام بگم کنترلو بده:\n-گیو می نوج(کنترلو بده)\nمیخوام بگم غذا خوب نشده:\n-وات عه چلچت ایموسینگ.(چه غذای بدی)\nمیخوام بگم به تو چه:\n-یو رو سننه.(تو رو سننه)\nو هزاران الفاز دیگر!\n\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت",
    "*پست اولمه*\nیکی از دوستان گفته بود یکی از همکلاسیاش توی امتحان برای جواب اون سوال نوشته به دلیل اینکه عثمانیان از توپ وتانک فشفشه استفاده میکردن.\nاین اتفاق تقریبا برای منم افتاد:ا\nیه همکلاسی داشتیم اصلا به عقل اعتقاده نداشت اسگل ترین کسی بود ک دیده بودم!!!\nبعد یه روز توی کنفرانس درس تاریخ توی کتاب نوشته بود سربازان شاه حرم امام رضا(ع) رو به گلوله بستند،بعد این اومد خوند:سربازان حرم امام رضا(ع) را به توپ و تانک بستند!!!!!!!!!!!\nخودش:)\nخودش:))\nو بازم خودش:)))\nمن:I",
    "الهه gh\nاغا دیشب شام با خانواده رفتیم خونه ی خالم\nمنم خیلی گشنم بود برا همین به دختر خالم گفتم وقتی سفره رو گذاشتن ۱۰دقیقه بعد همه ی غذاهارو بهم تعارف کن منم هی بخورم اونم گفت باشه\nحالا موقع شام بلند داد میزنه میگه الهه کفتی کِی بهت غذا تعارف کنم؟؟\nقبل اینکه برم تو افق محو شم کلی کتکش زدم کصافط خنگوو\n:(((",
    "رفتم واسه عید مانتو بگیرم.یه مانتوی سبز کمرنگ که یه نخایی همرنگ مانتو از بالاتنه ش آویزونه.مامان بابامو صدا زدم بیان نظر بدم ولی داداشم زودتر اومد.یه نگاه بهم انداخت بعد چرخید سمت مامان بابام داد زد،تکرار میکنم داد زد:ولش کن نمیخواد بیاین این از بی شوهری زده به سرش امسال به جای سبزه میخواد پارچه گره بزنه شاید فرجی شد. من تا نیم ساعت نمیتونستم از پرو بیام بیرون.بابا من هنوز شونزده سالمه",
    "بابام تعريف مى كرد زمانى كه دانشگاه مى رفته موقع چهارشنبه سورى ترقه مى بره دانشگاه . بعد يكى از رفقاش بهش ميگه بيا برو بالاى پشت بوم . يكى از ترقه ها رو از داخل نورگير بنداز پشت اون دخترا بترسن بخنديم . بابامم قبول مى كنه.  جوون بودن ديگه . \nمگه چند نفر آدم مث من هست كه چهارشنبه سوريشون رو بست تو خونه بشينن و نه آتيش و دود راه بندازن تا اون اوزون بدبخت سوراخ تر شه و نه سر و صداى بى خودى ايجاد كنن؟ :)) \n\nخلاصه بابام ميره بالاى نورگير سالن رو رصد ميكنه . ميبينه نه . خيلى شلوغه . اگه بندازه درجا لو ميره . تصميم ميگيره بره از نورگير جلويى كه شايد ده بيست مترى با نورگير اوليه فاصله داشته ترقه رو بندازه كه اون صدائه بپيچه تو سالن و حق مطلب ادا شه . \nخلاصه . ميره و ترقه رو مى ندازه و چند نفرى جيغ ميزنن . بابامم مى ره پايين ميبينه يه بنده خدايى كف زمين پخشه . جزوه هاشم دور تا دورش ريختن و سالنو فرش كردن . دقت مى كنه مى بينه ااا ! اين همون رفيقشه كه پيشنهاد داده بود بره بالاى پشت بوم و دخترا رو بترسونن . \nطرف با يه مظلوميتى به بابام گفته بود صداش كه از پشتم اومد ديگه حال خودم و نفهميدم جزوه هامو پرت كردم تو هوا ،  خودمم محكم به پشت افتادم زمين . بقيه هم كبود شدن بس كه به من خنديدن .\n\nدر كل نتيجه ى اخلاقى اين داستان اين بود براى سور و شادى خودتون ، چهارشنبه سورى ديگران رو زهر نكنين . گاهى چاهى كه بهر ديگران مى كنيد نتيجه ى عكس مى ده و خودتون مى افتيد توش . انسان باشيم :) بدون ترقه و بمب و موشك هم ميشه جشن گرفت و شاد بود .",
    "دوران راهنمایی یه همکلاسی داشتیم ببش از حد شیرین میزد!\nیه بار توی مطالعات اجتماعی سوال داده بودن:چرا در جنگ چالدران عثمانی ها پیروز شدند؟ جواب میشد :به دلیل اینکه عثمانی ها از توپ و تفنگ استفاده کردند. این نوشته بود :به دلیل اینکه عثمانی ها از توپ ،تانک،فشفشه استفاده کردند!!!!!!فک کن! یه لشکر سرباز با فشفشه برن به جنگ!!!\nمن:/\nخودش^_^\nپدر علم مطالعات اجتماعی:ا",
    "وقتی رفیقتون پیش زنش  و با رانندگی شما جای میم و سین  رو  تو تلفظ کمسیون برعکس بگه  چه کار میکنید ... من رفتم تو فرمون حالا شما شاید دنده رو بکنید تو دهنتون",
    "خانم علوم ما یه خورده قد کوتاهه. مستخدم ما که بهش میگیم خاله کنیز هم معروف هس به ناظم مدرسه . امروز خانم عباسی لباس رنگ فرم مدرسمون پوشیده بود بعد ماهم داشتیم سرو صدا میکردیم تو مدرسه آقا خاله کنیز جارو به دست اومد . همین که اومد همه الفرار ولی خانم عباسی موند خاله کنیز هم خانم عباسی رو گرفت و با جارو می زد تو سرش و دعواش می کرد وقتی که خانم برگشت تازه خاله کنیز  فهمیده که چی کار کرده . حالا هی عذر خواهی می کرد ومثل پروانه دور خانم می گشت اصلا یه وعضی",
    "من هروقت سر سفره يا تورختخواب تشنم ميشه حال ندارم پاشم،به مامانم ميگم\nمامااااااااااان آآآآآب!\nاونم ميگ پاشو خودت ببار!\nبعدش منم با بغض ميگم عب نداره از تشنگي ميميرم!!! سريع ميره واسم مياره!!!\nاين ترفند روي ٩٩ درصد مادرا و ٢٠ درصد پدرا جواب ميده!",
    "ديشب ماشينو يه دقیقه پارک كردم رو پل همسايه\n\nطرف با ٧٥ سال سن \nو يه زير شلواري سه خط و رکابی جهيده بيرون \n\nميگه آقا ماشينتو وردار داريم ميريم مهمونی... \n \nميگم حاجي تا تو آماده شي من رفتم \n \nميگه ما الان داريم ميريم، وردار!!!! \n \nميگم حاجی با اين تيپ؟!! \n  \nبرگشته ميگه تو گه نخور تِم شام امشب لباس راحتيه...\n\n:| :| :|",
    "امروزداشتم توی کوچه در رنگ میزدم دختره داشت رد میشد برگشته میگه من خیلی  بوی رنگ رو دوست دارم خب خواهر من حرفتو رک بگو \nاخه کی از بوی رنگ خوشش اومده ؟؟!!!",
    "یه بار یه کتاب داشتان خارجکی داشتم میخوندم که توش هی میگفت سیب زمینی شیرین سیب زمینی شیرین!\nمن همش میگفتم خدایا چجوریه که سیب زمینی شیرین میشه؟اونم از نوع  سرخ کرده خصوصا!\nتا اینکه یک روز\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمامانم یه بشقاب سیب زمینی سرخ کرده گذاشت جلوم.(برگی از کتاب شتر در خواب ببیند پنبه دانه)منم با چشمایی که توش منو این همه خوشبختی محاله نگاش کردم و نمکدون برداشتم اندکی نمک بهش پاشیدمو یه دونه خوردمو دریافتم سیب زمینی شیرین که میگن اینه ها!\nبعد مغزم فعال شد که سیب زمینی شیرین؟\nیه نگاه یه نمک دون کردم دیدم محتویاتش چقد ریزتر از حد معموله!\n.\n.\n.\nبله دیگه مامان خانم به جای نمک شکر تو نمکدون ریخته بودو منم سیب زمینی سرخ کرده شکری نوش جان میکردم!\n\n\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت",
    "دیروز یه دفعه از تو بلندگو یکی از ناظمامون اون یکیو پیج کرد بعد تو کلاس ما یکی شروع کرد:\n-یک عدد خانم... گم شده است.از یابنده خواهش میشود جهت دریافت مژدگانی گمشده را تحویل دهد.\n\nالان الکی مثلا دوستای من خیلی با مزه ان!\n\nیعنی ما پاره میشیم از خنده وقتی اینا تیکه می پروننا!\n\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت",
    "سلام\n\nجاتون خالی امروز کلی عشق و حال کردیم تو مدرسه!\n\nما که تقریبا کل کلاسمون پایه ان یه کار باحال کردیم!\n\nساعت آخر قبل اینکه معلم بیاد در کلاسو از لو لاش دروردیم \n\nو مثل اینکه در بستس تکیش دادیم به چهارچوب!!!\n\nچشتون روز بد نبینه معلم تا اومد درو باز کنه بیاد تو در افتاد تو ملاجش!!\n\nفقط میتونم بگم جاتون خالی از بس خندیدیم دل و رودمون قاطی شد!!!\n\n \n\nبه صفرش می ارزید!",
    "یه نفر تو کلاسمون هست اصلا عتیقه هیشکی ادم حسابش نمیکنه حالا امروز معلم ورقه های امتحانو داده دستش تصحیح کنه اصلا شده عزیز همه یکی بادش میزنه یکی مشت و مالش میده یکی براش رانی باز میکنه اصلا یه وضعیه بیا و ببین ......",
    "دیشب داشتم از اتاق داداشم اینا رد میشدم....خواب بود \nیهو توهم زد بطور ماهرانه منو گرفت...شلوارمو کشید گفت این بود؟\nمن:  :|\nتیمارستانی ها:  :)))",
    "یه روزبابام داشت اخبارگوش میکرد،منم بهش میگفتم من میخام فیلم ببینم ترخداقسمت آخرش ددی جونم اجازه نمیدادآخ بابای من اصلااهل اخبارگوش کردن نیست یکدفعه برقارفت منم ازتح دل گفتم جووووووووون بعدش دیگه هیچی نفهمیدم وقتی چشم بازکردم دیدم توبیمارستانم ازاون روزبه بعدبودک فهمیدم بابام ,چقدردوستم داره ))))):",
    "آقا سربازی من با نهایت شانس افتاد تو آتش نشانی فرودگاه با کلی آموزش و چند ماه رفتن روزانه بالاخره منو گذاشتن تو شیفت که اگر اتفاقی افتاد منم برم عملیات و بتونم یه کمکمی هرچند کوچیک بدم....یه روز هواپیمای مسافربری دچار نقص فنی شد و خبر دادن منم که هول شدم و اولین بارم بود تویه سرعت شلوار رو برعکس پوشیدم و رفتم بعلههه تو همون لحظه جلویه تمام مسافرهای عزیز خوردم زمین و........موجبات شادی و خندشون فراهم شد...از شانس بد فرمانده هم اومد و از من خندید و دوباره گذاشتم از شیفت بیرون...کم کم دارم سربازی رو تموم میکنم و فقط و فقط یه شیفت بودم که گل کاشتم.....فدای همه آتش نشانای عزیزبشم......",
    "یه بار یه نی کردم تو رانی و خوردم فقط آب میوه بود.\nتعجب کردم چرا تیکه میوه نداشت.توشو نگاه کردم دیدم خاک بر سرم شد.\nحرف من سر یه تیکه دو تیکه آخر رانی نبود که.....\n\n\n\n\n\nتقریبا یک شیشم ته ظرف پر تیکه میوه بود.\n\n\nمن هنگام دیدن این صحنه:× _ ×\n\n\nامضا:خانوم دکتر مملکت",
    "ما یه دونه استاد داشتیم خیلی سخت گیر بود میگفت هر صدایی از من دربیاد تو امتحان میاد\nبعد تو یکی از جلسه ها حواسش نمیشه میگ.وزه\nجلسه ی بعدش یه کم حرفشو اصلاح کرد گفت\nهر چی من بگم تو امتحان میاد!\nبعد یکی از بچه ها واسه تأکید گفت\nهر صدایی از استاد در بیاد تو امتحان میاد!!",
    "الهه gh\nمکالمه ی من و دوستم\nدوستم :الهه خواهر داری\nمن: اره\nاون: خواهرت حاملس\nمن: اره. چطور؟\nاون :هیچی . مبارکه خواهرزاده میشی\nمن: مرسی\nیهویی هردو زدیم زیر خنده\nاز اون موقع تا الان کل کلاس \"گوسفند ورژن 2017 \"صداش میکنن :)))",
    "به بار تو بچگی خواستم آب کله پاچه رو بریزم تو قمقمه ببرم مدرسه، خدا رو صد هزار مرتبه شکر که مامانم نذاشت :|",
    "چند روز پیش مامانم اعصابش خردبود رفت میوه فروشی چند تا پلاستیک داشت\n\nریز ریز \n\nمامان با کمال جدیت:\nآقای پلاستیک یه نصیری بده اینا رو بریزم توش\n\nقیافه فروشنده \n    o - O\nمامنم چن روزی کلا اونجاها افتابی نمیشه :)",
    "اقا ما با خونواده پاشدیم  رفدیم مهمونی..\nیکی ا فامیلای دورمون ک تا حالا ندیده بودمشونم اونجا بودن..از بس رفت و امد داریم اخه：)))\nمیگفتم...رفدیم هنو ننشسته بودیم که پسرشون (7یا8 سالش بود گودزیلا ：/) در حالی ک منو با انگشت نشون مامانش میداد هی میگف： مامان من زن میخام مامان کی بریم خاستگاری این دختره؟ مامان من اینو میخام ：/\nاقا مامانش هی سرخ و سفید میشد جمعیتم ا خنده قرمز شده بودن فجییییع \nحالام مگه ول میکرد ینی تا اخر مهمونی یریز این جملاتو تکرار میکرد：/\nاینا بچن؟ اینا فراتر از گودزیلااان\nبجان خودم من تا همین پارسال فک میکردم اسراعیل ادمه：/\nکچل شم اگ دروغ بگمم\nخدایا صدامو داریییی؟",
    "اس ام‌اس دوستم به من \n\n\n\nDostam : Hello . please beriz that film bahala to my usb\n. Man : chera intori zer mizani? \nDostam : my name is negah mikoneing to my gooshi . i dont want she underestend what i writing . because she servis my dahan !\n\n\n\n\nاللهم اشف کل مریض\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "یکی از استادام ۳۰ سال پیش انگلیس درس خونده گفت اونجا خوابگاها برقش پولی بود باید سکه مینداختی که برق برا یه ساعت وصل بشه هر وقت مسئول دستگاه برا بردن پولا میومد خوابگاه ایرانیا همیشه برق داشتن ولی هیچ سکه ای تو دستگاه نبود آخرش رییس دانشگاه اومده خوابگاشون گفته برق خوابگاه ایرانیارو رایگان میکنم فقط بگید چیکار میکنید اینام یه آدامسایی بود قدیم شبیه ۵ تومنی بود از ایران برده بودن تو اون آب میریختن میزاشتن یخ کنه بعد اون یخو مینداختن تو دستگاه",
    "دبیرمون موضو انشا داده بو دریا را توصیف کنید\nمدیونی اگه فک کنی نوشته باشم دریا خیس است^_^\nبر اساس داستان حقیقی :ا",
    "************abas_m223*************\nسـوم دبـیـرستان کـه بـودیـم بـه دلـیـل شـلــوغـیـمـون کـلاسـمـون طـبقـه اول روبـرو دفـتـر مـعـاون بـود و کـلـیـد زنـگ مـدرسـه کـلاس مـا بـود و هـرروز نـاظـم سـاعـت 5/15 مـیـومـد زنـگ مـدرسـه رو از کـلاس مـا مـیـزد!!!\nوسـطای اردیـبـهـشـت از طـرف اداره یـه حـاج آقـایـی اومد ارشـادمـون کـنـه  بـعـد ازدورشـتـه دیـگ زنـگ آخـر نـوبـت کـلاس مـا بـود. وسـطـای کلـاس بود کـه حـرفـاش تـمـوم شد و گـفـت حـالا کـسـی سـوال داره بـپـرسه جـواب بـدم .!!!\n منـم دسـتـمـو بـردم بـالا گـفـت بـفـرمایـیـد . \nگـفـتم حـاج آقـا قبـل ایـنکـه سـوال بپـرسم مـیشـه کـلـید کـولـر رو گوشـه کـلاس بـزنیـد خــــــیــــلی گـرم هوا!!!\n آقـا ایـن بـنده خــدا هـم نـمیدونـسـت داسـتـان چـیه گـفـت چـشـم بـلنـد شــد رفـت بـزنه داشـت مـیرفت گـفـتم فـقـط حـاج آقـا ایـن کـلـیـدش یـه کـم گیـر داره دسـتـتون رو مـحـکـم روش فـشـار بـدید بــره رو دور تــندش ،آقـا ایـن بـنـده خـدا رفتـش سمـت کـلیـد و دسـتـش رو گـذاشـت روش زیییییییییییینگ زنـگ مـدرسه خـورد هـمه کـلـاسا تـعطـیل شـدن کلـاس منـفجـر شـد :D  \n  همـینجوری داـشتیـم می خندیدیم یهـو مــدیر و مـعـاون در رو کـوبیدن مـثـل پلنگ زخمی اومدن تــو کلـاس دیدن حــاج آقا سر کلاس گفـتـن مـعـذرت میـخـوایم حــاج آقا ایـن حرف رو میزنیم کدوم بیشعوری زنگ مدرســه رو زد؟؟ ؟\nهــمــه بـچــه ها با هــم یک صــدا گـفتــیم حـــااج آقــاااا :))\nبنــده خـدا با شـرمندگی رنگـش پـرید گفـت به خـدا به مـن گـفتـن کلـید کولره \nیـه کم شـلنگای بعـدش درد داشـت ولـی خـاطـره شـد بـرام :))",
    "اقا ما یه معلم فیزیک داشتیم..\nدرس ک بلد نبود بده سر کلاسش اهنگ میخوندیم اون نمره میداد :|\nاخه روزای اول ک اومده بود میگف دوستاش بهش میگفتن شجریان :|\nهیچی دیگه ی روز وقتی درسشو داد تموم شد و طبق معمول ما هیچی نفهمیدیم:))) یکی از بچه ها شروع کرد به خوندن :)\nاقا اینم درومد گفتش: خانوم فلانی رنگ صداتو دوس دارم..ولی توی اووج ک میری یکم از کوک خارج میشی باید اینجوری بخونی...بعدش شروع کرد به خوندن اهنگه :|\nاقا چشاشو بسته بود و میخوند\nاون لحظه قشنگ یادمه چقدر دلم برای قار قار کلاغا تنگ شد :|\nفک کنم دوستاش مسخرش میکردن این جدی گرفته..\nوالا\nچن روز پیشم واسه محرم صداشو از تو مسجد میشنیدم داشت مداحی میکرد:|\nینی تو مسجده نصفیا سر صدای این اقا داشتن میخندیدن:))\nنمیدونین چ وضعی داریم مااا..\nمدرسه نیس ک دیوونه خونس :)",
    "بابا بزرگم از کربلا اومده بود خدا قسمت شمام بکنه \n\nهمه بنرا رو زده بودیم که عمم اومده تو گفت این بهنام خوش اهنگ عجب عقده ای هست \n\nگفتیم چطور \n\nگفت نوشته با صدای خوش اهنگ بهنام خوش اهنگ \n\n\nمن گفتم کوش امکان ندارم خلاصه رفتیم بیرون \n\n\nمیدونید چی دیدم \n\n\nصمد خوش هنگ و بهنام خوش اهنگ \n\nمن:/",
    "از همون اول زنگیم هیجانی بودم\n.\n.\n.\nفوق المثال در دوران طفولیت یه روز مامان بزرگم امده بود دنبالم مامانم یادش رفته بود کلید بذاره \nدرم قفل بود \nما علامت دایدم مامان بزرگم اومد دم دیوار \nو\n.\n.\n.\n.\nمن پریدم روش\nنوه است مامان بزرگ من داره  :)",
    "یه روز بابا بزرگمو واسه پاهاش بردیم تهران پیش یه دکتر معروف  (با کلی خواهش و التماس که این باید از شهرستان  بیاد و  خیلی اذیت و درد داره ...اینا واسش وقت گرفتیم)\n\nخلاصه میریم داخل پیش دکتر خودمون معرفی می کنیم که فامیل دکتر فلانی هستیم (فامیلمون بود که اینو معرفی کرد) آقای دکتر هم به نشانه ی احترام از پشت میز میاد اینور  دستشو دراز می کنه که با بابابزرگم دست بده ، از قضاء این دکتر یکی از پاهاش مادرزادی چلاق بود و  می لنگید، بابا بزرگم تا این صحنه رو دید دست نداد :)))  روش کرد اونور با حالت قهر  بلند داد زد این اگر خوب کن بود پا خودش رو خوب می کرد :))))) گذاشت رفت...\nآبرو یارو رو جلو همه برد :))))))))\n\nخب دیگه لریم دست خودمون نیست خیلی روک هستیم :))))",
    "یه روز بابا بزرگمو واسه پاهاش بردیم تهران پیش یه دکتر معروف  (با کلی خواهش و التماس که این باید از شهرستان  بیاد و  خیلی اذیت و درد داره ...اینا واسش وقت گرفتیم)\n\nخلاصه میریم داخل پیش دکتر خودمون معرفی می کنیم که فامیل دکتر فلانی هستیم (فامیلمون بود که اینو معرفی کرد) آقای دکتر هم به نشانه ی احترام از پشت میز میاد اینور  دستشو دراز می کنه که با بابابزرگم دست بده ، از قضاء این دکتر یکی از پاهاش مادرزادی چلاق بود و  می لنگید، بابا بزرگم تا این صحنه رو دید دست نداد :)))  روش کرد اونور با حالت قهر  بلند داد زد این اگر خوب کن بود پا خودش رو خوب می کرد :))))) گذاشت رفت...\nآبرو یارو رو جلو همه برد :))))))))\n\nخب دیگه لریم دست خودمون نیست خیلی روک هستیم :))))",
    "اقا ما ی معلم زیست داریم..\nخدا حفظش کنه...هر زنگ موجبات خنده و شادی مارو فراهم میکنه :))\nچن روز پیش خیلی سر کلاس شلوغی کردیم..\nاونم عصبانی شد عصبااااانیاااا...اصن ی وعضی بود\nیهو یکی از بچه ها پقی زد زیر خنده\nمعلممونم جوش اورده بود جوری ک از گوشاشم دود میزد بیرون :|)\nهیچی دیگه همینجوری ک قرمز میشد داد زد : خانوووم فلااانی نیشتو وردار ببر بییییروون بخند :|\nمنظورش این بود ک نیشتو ببند و پاشو برو بیرون :)))\nاقا مارو میگی زنگ تفریح از رو موزاییکا با کاردک کندنمون :))\nخودم ب شخصه در این حادثه دندونای نیشمو از دست دادم :)))",
    "یادش بخیر یه زمانی که نه گوشی لمسی و نه تلگرام و هزار تا کوفت و زهره ماره دیگه نبود جوک های خنده دار رو توی گوشی مون توی قسمت پیام ها سیو میکردیم و هر دفه که میخوند از خنده پخش میشدیم زمین :|\n\n\n\n\nجدی کاش میشد یبار دیه اون دوران برگرده :)",
    "این دانشگاه ما خیلی باحاله\n\nتغذاهاش اینقد چربه که مرحله  اشباع رو رد کرده ؛ بعد تو سلف یه بنربزرگ \n\nزده که چربی زیاد باعث انواع بیماری های قلبی و مغزی وسکته و... میشه\n\n خیلی حال میده نشستی داری روغن پلو با خورش روغن میخوری بعد این بنرم \n\nعین اینه دق جلوته..",
    "همسایمون(پیرمرد) یه الاغ داشت...دارایی زندگیش همین بود.رفیق جوونیاشم بود فک کنم...\nچند سال پیش دزد اومد الاغه رودزدید...\nچند روز بعدش الاغه فرار کرده بود برگشت...راه خونه رو یادش بودبزرگوار...\nاونوقت من شب بخوام بیام خونه راه گم میکنم...",
    "یه روز ظهر مامانم داشت از نونوایی بر می گشت منم بچه بودم داشتم با دوچرخم تو کوچه دور دور می کردم ، مامانمو که دیدم با اصرار گفتم بشین عقب می رسونمت ...\nگفت : برو بچه همین یه قدم راه خودم میرم\nگفتم:مامان تورو خدا بذار برسونمت دیگه ، آفرین .....\nخلاصه مامانم قبول کرد \nهمین که اومد بشین رو زین عقب دوچرخه چون سنگین بود منم زورم نرسید از اونور باهم افتادیم تو جوب فاضلاب :))\n\nهیچی دیگه تا تو خود حموم کتکم زد، عصر هم فرستادم رفتم دوباره نون خریدم باهم عصرونه نونو پنیر و  سبزی وچایی زدیم تو رگ.",
    "سین مِـثِهــ سـآرآ :) \n✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯\nبـآ رفقـآ دور هـم بـودیـم\nگفـتـم : دیـدیـن بعـضیـآ مجـآزی دوست مـیشن عـروسی مـیگـرن بچـه دآر مـیشـنـــ:D\nرویـآ : عـآرهـ خـعـلی شـر و ورهــ :/\nمـطـی : نـع خـعـلی هـم بـآحـآلـه:) مـن خـودم الـآن وسـطِ خـآستگـآریـم دآرم چـآیی مـیبـرمـــ\n\nمـطـی D:\nرویـــآ /:\nمـن استیکـر مـورد نـظر یـآفـت نـشـد....\n\nدوسـشـون دآرم ولـی:)❤\n✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯\n\nI aM oVeR tHe MoOn:)",
    "يه همكاري دارم خيلي وسواسيه. يعني در حد خفن. يه بار يه آبميوه و كيك باز كرد تا اومد بخوره هردوش افتاد زمين آب ميوه پاكتي رو با جاش انداخت بيرون گفت كثيف شده ديگه نميخورم كيكم تا اومد بريزه بيرون (توجه كنيد كه كيك كاملا با زمين برخورد كرده بود و خاكي شده بود) همكار ديگم گفت نه نندازش بيرون من ميخورم. خيلي شيكو مجلسي فوتش كرد و خورد. O -o\n \nماها همه O - O\nخودش :-D\nآبميوه :-(\nكيك :-)",
    "امروز توآموزشگاهمون بوديم (بنده مسئول آي تي آموزشگاه هستم) داشتيم با مشاور و مديريت آموزشگاه صحبت مي كرديم يهو در حين صحبت جدي بوديم ديديم كه صداي تخخخخخخخ (برخورد چيزي به زمين) ژنزديكي پاي مدير اومد. يهو همكارم (مشاور آموزشگاه) با تعجب وحشتناك زمينو نگاه كرد. مدير بيچاره هم فك ميكردم ما فهميديم قضيه چيه گفت جيبم سوراخ بود ماژيك ازش افتاد بيرون. O - O (مگه ميشه مگه داريم.) حالا اين همكار بنده تو اون لحظه گير داده مي پرسه آقاي.... يعني از پاچتون اومد بيرون؟؟؟ O - O \nبعد از فرار از اتاق ب قدري خنديديم به قدري خنديديم كه .... \nمن :-D\n\nهمكارم (مشاور) O - O\n\nپاچه شلوار :-))\n\nآقاي مدير :-((((((\n\nخانم باقري (حسابدار) :-|",
    "آقا جاتون سبز داشتیم فرار از زندان میدیدیم اون صحنه ای که سارا به مادر اسکافیلد شلیک می کنه (اونایی که سریالو کامل دیدن میفهمن چی میگم) منم یه دفه از دهنم پرید گفتم: این کار به که همه عروسا میخوان با مادر شوهرشون بکنن(سارا و مایکل نامزد بودن).\nهیچی دیگه همه از خنده پکیدن ولی نمی دونم چرا زنداییم یه گوشه نشسته و خبیثانه به مامان بزرگم نگا میکنه.",
    "یبار خواستم دوستمو امتحان کنم بهش پیام دادم:\n\"من دوست صارِمم و گوشیش دست منه,به تمام مخاطبینش پیام دادم.متاسفانه بر اثر تصادف به رحمت ایزدی پیوست.\"\nبعد از1دقیقه جواب داد:\nKhoda ro shokr\n.\n.\n.\n.\n.\nینی هویج بیشتر از این احساس داره...!",
    "یه بارم بچگیام عروسی بودیم فامیلا ی داماد داشتن میخوندن : آی رعنا رعنا رعنا مادر عروس موند تنها\nمنم به عنوان فامیل عروس دیدم دارم کم میارم یهو خوندم : هه هه هندونه دوماد شما میمونه.\nفقط نمیدونم چرا همه عصبانی شدن. \nمن از شما میپرسم آیا اینطور رفتار کردن با فامیلای عروس کار درستی است؟؟\n*کاملا واقعی*",
    "خشتک شلوار کردی عباس با دجه 80تو حلقم اگه دروغ بگم\nامروز رفته بوده بازار مثلا خرید کنم رفتم تو یه مغازه ای که خیلی شلوغ بود اغا ما با هراز بد بختی یه شلوار پارچه ای برداشتم که برم پرو کنم اغا این شلوار هر کاری کردم نرفت پام  که یهو زاررررررت بعله شلوار پاره شد اغا ما موندیم با این شلوار پاره چیکار کنیم ناکس پولشم زیاد بود اغا ما فکری به سرمون زد تو اون شلوغی شلوار رو گذاشتم تو کیفم که ببرم (خونه چون خیلی ضایع پاره شده بود )ما هنوز از درمغازه بیرون نیومده بودیم که صدای بوق همه جارو برداشت  \nبعله شلوار دزدگیر داشت",
    "یه روز سر کلاس نشسته بودیم.دبیرمون داشت درباره انگل و این چیزا حرف میزد که رسید به مقعد. یکی از بچه ها پرسید مقعد کجاست؟\nمعلم هنوز جوابشو نداده بود و داشت گردنشو ماساژ میداد که یکی از بچه ها دستشو گذاشت رو گردنش و گفت اینجاست؟ \nهیچی دیگه کل کلاس ترکیدن\nمنم روووووش",
    "عاقا امروز سوتی دادما سسسسوتی!!!!\nبرنامه 12بهمن با کلاس ما بود منم مثلا مجری بودم\nبعد از اینکه قران و مقاله و مسابقه و سرود و اینا تموم شد(بین خودمون بمونه هفتمم)برنامه تموم شده بود میخواستم خداحافظی کنم.میخواستم بگم به افتخار خودتون صلوات بفرستید تو دلم گفتم بزار بگم خودتونو تشویق کنید بچه ها از حس و هوای اول صبح دربیان.\nتو همین فکرا بودم دبیر پرورشی گفت سریع تموم کن وقت کلاس میره.منم هول شدم گفتم ممنون که برناممون رو تماشا کردین به افتخار خودتون یه تشویق محمدی پسند بفرستید!!!\nیعنی نماز خونه رفت رو هوا!!!!!",
    "عاغا یه خوده دلم گرفته بود رفتم آهنگ غمگین گوش بدم آخرای آهنگ بود که گفتم بزار یه خوده رمانتیک بازی در بیارم و گریه کنم لامصب اینقدر زور زدم اصلا گریم نگرفت این که هیچی به خودم اومدم دیدم دارم قهقه میزنم فهمیدم که این چیزا به ما نیومده اومدم چارجوک. خخ",
    "توی سنگر هر کسی مسئول کاری بود .\nیک بار خمپاره ای آمد و خورد کنار سنگر\nبه خودمان که آمدیم ، دیدیم رسول پای راستش را با چفیه بسته است.\n\nنمیتوانست درست راه برود . از آن به بعد کارهای رسول را هم بقیه بچه ها انجام دادند ..\n\nکم کم بچه ها به رسول شک کردند یک شب چفیه را از پای راستش باز کردند و بستند به پای چپش .\n\nصبح بلند شد ، راه افتاد ، پای چپش لنگید ! سنگر از خنده بچه ها رفت روی هوا !! تا میخورد زدنش و مجبورش کردن تا یه هفته کارای سنگر رو انجام بده .\n\nخیلی شوخ بود ، همیشه به بچه ها روحیه می داد ، اصلا بدون رسول خوش نمی گذشت ...\n\n\nشهید رسول خالقی\nطنز جبهه",
    "kzk1381\nآقا سلام«من چقدر با ادبم» امشب کلاس تقویتی شیمی داشتیم.بعد  معلممونم خیلی عصبانی بود ازش پرسیدم چی شده؟ اونم گفت: (هیچی امروز که سوار این ماشین سواریا شدم که برسونم به مقصد لپ تابو کیفی که توش لپ تابمو میذارم و گوشیم«تازه میگفت آیفون بود»همراهم بود که یهو بردنم تو خرابه و قمه کشیدن و همه چیمو بردن حتی رمز گوشی و لپ تابمو ازم خواستن منم برای اینکه نکشنم بهشون گفتم و اونا هم نوشتنش بعدشم خواستن بکشنم که بعد از کلی التماس ولم کردن که یکیشون گفت حداقل اسپری بهش بزنیم که باز بعد از کلی التماس همونجا ولم کردن و سوار ماشین شدن و رفتن.) بعد یکی از این بچه ها گفت خب از این داستان نتیجه میگیریم که شبا مسواک بزنیم.\nآقا اینو که گفت یهو یه سکوتی کل کلاسو فرا گرفت و بعد از چند ثانیه کلاس ترکید.\nمن:)))))))))\nبچه ها همشون:))))))))))))))\nدبیر شیمیمون:)))))))))))\nخدایا این کار دستیارو از ما نگیر.آمین",
    "یادمه7-8سالم بود که خواهر اولیم ازدواج کرد...شوهرشم داداش همسایمون بود...همسایمونم دوتا دخترداشت یکیشون هم سن خودم بود یکیشون دوسال کوچیکتر(الان خانومانی شدن واس خودشون)...باراولی که به خواهرم گفتن زندایی داغ کردماااا...نمیدونمم چرا...یه گوشه گیرشون انداختم...یقه بزرگه روگرفتم...میدونستم اینو بزنم اون یکی نزده میمیره...\nخلاصه یقشوگرفتم ولحنمو لاتی کردم...\nمن_نشنفم یه باردیگه به ابجی من بگی زنداییا...\nبزرگه_باصدای اروم...باااشششه...\nمن_باصدای بلندتر...نشنفتممممم؟\nاقا کوچیکه کناردیوارغش کرد...\nاین روند ادامه داشت تا اینکه با برخورد داییشون همراه شد ومنم دورادور دیگه بیخیالش شدم...\nچن وخ پیش خونشون بودم اینام اومدن...\nکوچیکه_زنــــدایـــــــی ...سریال همسایه هارو میبینی؟؟؟\nبعدم دوتایی یه نگا به من کردن وشروع کردن کرکر خندیدن...\nیه چشم غره بهشون رفتم...\nکوچیکه_فک کردی بازم ازت میترسیم؟؟؟\nیه نگاه کلی به جفتشون کردم...باپوزخند...\nمن_شمااااا؟؟؟؟\nبزرگه_ایشششش\nمن_در هیبت یک شاخخخخ...آجی من رفتم...داشتم میرفتم پام گیرکردبه فرش نزدیک بود بامغز برم توزمین...\nشاخم شکست...آبرومم رفت (ツ)",
    "ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻤﺎﯼ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﻬﻮ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﮔﻔﺖ\"ﺁﻗﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ؟ﻣﯿﺸﻪ ﻣﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ؟",
    "دیروز یکی از دوستام اسمش امیره میخواست از کلاس زبانشون بگه یهو گفت ما سر کلاس شیش تا دختریم یعنی تا یکماه به حرفش میخندیدم خودشم کمرش همونجا شکست",
    "رفتم مصاحبه اینقدر تو فهمیدن مقاومت کردم.که مصاحبه کننده فهمید که تمام سوالای علمیش اشتباهه تازه ازم معذرت خواهی کرد گفت ببخشین من نمیفهمم.\nهمچین مهندسیم من ....",
    "پسر يكي از همسايه هامون كلاس اوله، ديروز از مدرسه برگشته بود مامانش اينا نبودن، بعد به شدت جيشش ميگيره قشنگ شلوارشو درمياره تو راه پله ميشاشه!!!!!!!\nكثيف حال بهم زن!\nمديونيد اگ فك كنيد تو پاركينگم دستشويي داريم!",
    "←       Leila       →\nآقا(خانم) من از اون دانش آموزانی هستم که واسه امتحان می‌نشینم میخونم به بقیه می‌رسانم سر امتحان ولی از اون خرخونا نیستم آقا یه بار این هم تختی ما (از اونایی بود که بچه مثبتن) به من گفت لیلا من هیچی واسه امتحان نخوندم، چیکار کنم ما ام دلمون واسش سوخت بهش گفتم میخوای بهت برسونم همچین گفت یعععععععنی تققققققققققلب\nکه یه لحظه خودم فکر کردم میخوام بگیرم کسی رو بکشم یا جایی بمب بذارم ....\nاصن یه وضعی",
    "چشتون روز بد نبینه امروز زنگ زدم خونه دوستم که یه خواهر داره صداشون پشت تلفن خیلی بهم شبیهه و معمولا دوست من تلفنو جواب میده:\nمن-الو\n-سلام(تو دماغی)\nمن-چرا اینجوری حرف میزنی؟حالت خوبه؟\n-عزیزم صبر کن برم گوشی رو به .....(اسم دوستم)\nکمی مکث و سپس:\n-سلام.\nمن-سلام ایشالا که خودتی؟\n-آره\nمن-واقعا....(اسم خواهرش)بود؟\n-آره\nو گذشت و گذشت تا اینکه گفت:\n-....(اسم خواهرش)فعلا کلاس زبانه نمیتونم ازش بپرسم.\nمن-......(اسم خواهرش)کلاس زبانه؟\n-آره\nمن-یعنی الان خونه نیست؟\n-نه!ای وای دیدی سوتیو؟\nمن-فقط صبر کن شنبه بیای مدرسه!\nخدا هیچ کسو اینطوری ضایع نکنه صلوات!\n\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "هم اتاقیم تعریف میکرد خواهر زادش یه طوطی سخنگو داشت اسمش سام بود. خیلی بامزه بوده بعد یه بار که داشتن برنج میپختن این برنجه تو مرحله قل قل بوده دونه های برنجشو که میومدن بالا  میبینه میپره بگیره بخوره میفته تو برنج میمیره\nاخی طفلی... \nحالا نکتش اینجاس اون یکی هم اتاقیمم میگه میذاشتش لای برنجه دم بده میشد سام پلو...",
    "(مکالمه ی منو گوزیلای پنج سالو خرده ایمون)\nاون: زهراا؟ ^_^\nمن: جونم؟\nاون: تو امسال کنکور داری نه؟\nمن: تو میدونی کنکور چیه؟!!  آری میداریم:| \nاون: کنکور توام مثه کنکور شایانه که امسال داد؟! (شایان یکی از فامیلامون)\nمن: اری\nاون: پس تو چرا مثه اون درس نمیخونی بری دانشگا؟!\nمن(ریلکس): میدونی عروسک این دخترا واس کنکور میخونن میخوان برن شوعر کنن(اره جون عمت!) من همینطوری خدا بخواد میرم دانشگاه ازاد راحت ترم\nاون:(جیییییغ) (جیییغ) (جییی یییییغ)\nمن: چته گودزیلااااا؟؟؟\nاون: ینی الان شایان رفته دانشگا دولتی دخترا تورش میکنن؟!\nبا گریه پرید طرف مامانش که فردا بریم خواستگاری شایان\nتهشم میگم معیارت چیه میخوای شایانو بگیری میگه قد بلند الان کیمیاس! توام گیر اوردی ولش نکن!\n\nگوزیلا ^_^\nمامانش :|\nمن0_o",
    "ما اومديم غذاى اماده خريديم روش نوشته تا نيم ساعت تو فر بگذاريد كه گرم و طلائي بشه\nاز تو فر درش اورديم يك ساعت گذاشتيم تا سرد بشه مرديم از گشنگى\nبابام يه نيگاه به من كرد گفت اخرين بار كى حموم بودى\nفكر كنم من به چشمش مرغ اومدم",
    "آقا ما یه بار اومدیم یه ضرب المثل بگیم واسه یکی...\nبا کمال اعتماد به نفس گفتم:آش ماش باش به همین خیال باش....\nبعد یکم فکر کردم گفتم:حالا نمی دونم شایدم ماش باش آش به همین خیال باش....شایدم باش ماش آش به همین خیال باش و....\nنفرمقابلمو فرض کنید چی شده بود!!!!\nخودمم همین الان که دارم مینویسم از یاد آوری اون لحظه روده بر می شم.\nخخخخخخخخ",
    "دیدید که میگن پنج بار بگو پنگال،بعد میگن سوپ رو با چی میخوری،در اثر هنگیدن میگن چنگال؟\nآقو من به دختر خالم گفتم:پنج با بگو پنگال\nدختر خالم:پنگال پنگال پنگال پنگال پنگال.\nمن:سوپ رو با چی میخوری؟\nدختر خالم:آب لیمو!\nمن:(T_T)\nخودش:(^.^)\nپنگال!:   :|\nآب لیمو:   :\nفکر کنم بچه مخش زیادی داغ کرده بود!",
    "*****گریفندور*****\nیه بار از مدرسه اومدم خونه دیدم همه چراغا خونه خاموشه در اتاق مامانم بستس(آخه معمولا قفل میکنه نرم لب تاپ رو بردارم)\nیهو منو جو گرفت به انگلیسی عربده زدم : من تنهااااااااام\nیهو بابام از تو اتاق نعره زد : من تنهام و زهر مار من تنهامو قلوه سنگ !!!!!تو هنوز آدم نشدی ؟؟؟؟؟!!!\nبنده در افق محو نمودی و چون اجازه ندادندی در افق محو بنمایم در عمود محو نمودم\nاین بود از انشای من  :)",
    "دوستم تعریف میکرده با فامیلا بیرون بودن وقتی اومدن خونه میبینن دختر عمه اش نیست.خونه رو گشتن تا جایی که دیگه کار به کلانتری رسیده بود.یهو صدای یه چیز...اصطلاح دکتریش میشه باد معده اومد که صد در صد خونه لرزید!رفتن سمت دستشویی که ببینن چه خبره یهو دیدن دختر عمه اش با قیافه سرخ از دستشویی ته باغ اومد بیرون!\nنگو خانم با پدر و مادرش دعواش میشه جو اینو میگیره و هشت تا قرص میندازه بالا که مثلا خود کشی کنه!قافل از اینکه قرص اسهال داره میخوره و از اون موقع تا الان تو دستشویی پلاسه!\nدیگه خودتون تصور کنین چجوری خونه رفت رو هوا دیگه!من از به زبون اوردنش عاجزم!",
    "خشتک شلوار کردی گوجه ای عباس تو معدم اگه دروغ بگم ^_^\nعاقا یه روز میخواستم چایی دم کنم چشمم خورد به چای خشک(ما همیشه از چای کیسه ای استفاده میکنیم) از آشپزخونه از بابام که تو حال بود پرسیدم:\nمن:بااااابااااااا چای خشک بریزم؟؟؟!!!\nبابام:نه چای خیس بریز   آااااااااهههااااااا(به لحن ببخشید جمشید خونس)!!!!!!!!!\nآبجیم ازتو اتاق:آها آهاآهاآهاآها(به لحن عرعرکردن خر)!!!!!!!\nحالا یه ساعت صبر کردم خندشون تموم شدگفتم\nمن:نه منظورم اینه که چای کیسه ای بریزم یا از این چای خشکا؟؟؟!!!\nبابام:مثلا چای کیسه ای خیسه؟!!آااااااهههااااااا(به همون لحن)\nدوباره اجیم ازتو اتاق:آهاآهاآهاآهاآها!!!!!!!\nبابام:^_^\nاجیم:^_^\nمن:0_0\nسماور:^_^\nچای کیسه ای محمود:0-0\nچای خشک:0-0\nچای خیس:0-0\nبه قول کامران اینا نمیترسن از روز رستاخیز!!",
    "رفیقم یه مرغ مینا داره اسمشو گزاشته جعفر.\nاومده بهم میگه:یه چندسالیه دارم بهش حرف زدن\nیاد میدم هر وقت صداش میکنم میگم جعفففرررر\nاونم میاد میگه جوووونوووم (با لهجه آبادانی)\nوضع مارو میبینی مردم به پرندشون حرف زدن یاد میدن\nاونوخ من نشستم پا تلویزیون باب اسفنجی نگا میکنم.",
    "کیا یادشونه.... کارت بازی ,آقای گل, فوتبال, تیله بازی, هفت سنگ, \nهی روزگار ماهم دلمون خوش بودا بااین بازی ها ولی الان چی یه گودزیلا میبینی که سرش عین میممون همش تو گوشی و تبلت :|",
    "بابام میگفت یه بار سر کلاس موقع پرسش معلم هول شدم گفتم:\nاولین هورمون جهان در سال1971 دریک کنفرانس علمی در آمریکا \"ترشح شد\"\n:/",
    "بعضیا میان کلاس بزارن کل زبان انگلیسی رو میبرن زیر سوال!\nرو مانتو ی دوستم(که معرف حضورتون در پست های قبلی هست) یه پاکت آبمیوه خالی کردم(کرم دارم دیگه!)اومده مگه:\n-وای آنی فرممو کثیف کردی!\nمن-چیتو؟\n-آنی فرممو.\nمن-عزیزم اونی که میخوای بگی یونی فرمه خودتو نکش!\n\nحالا بعضیا سریع قبول میکنن اشتباه گفتن این اومده میگه:\n-آنی فرم هم میگن.\nحالا چون من میدونستم سخت ترین کار دنیا بحث کردن با اینه دیگه بحثو باز نکردم ولی\nاگه  به یونی فرم بگن آنی فرم مثه اینه که به یونی ور سیتی بگن آنی ور\nسیتی!\n\nخدا وکیلی بعضیا با چه اعتماد به نفسی میان انگلیسی صحبت کنن!\n\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "عاقا ما یه بار داشتیم سرکلاس با مدادمون ور میرفتیم که یه دفعه از دستم ول شد رفت و رفت و رفت مستقیم خورد تو باسن معلم  هیچی دیگه به خیر و خوشی تمام شد فقط من یه صفر و دوتاچک و یه لگد و یه پسی خوردم.....",
    "سر کلاس بودیم معلم جغرافی میخواست درس بپرسه بچه هارو صدا کرد برن وسط کلاس. رفتم ردیف وسط نشستم به یکی از این خنگا کلاس گفتم به من نگا کن بت جوابارو میرسونم.معلم پرسید دلیل کم شدن جمعیت و زیاد شدن مرگومیر؟سریع بهش گفتم: ازدواج! اونم مثل اسکلا سریع گفت ازدواج...هیچی دیگه معلمم بیرونش کرد تا بفهمه دلیل ازواج چیه :)",
    "یه سری داشتم با یه دختره حرف میزدم گفتم شما از چی خوشتون میاد؟\nگفت : بوی خاک مرطوب .\nهنوز که هنوزه وقتی تف می کنم رو زمین یاد اون میفتم :D",
    "قديما يه گوشيايي بود که تاريخچه اينترنتشون پاک نميشد...\nاينا رو نه ميشد فروخت...نه ميشد به کسي بدي...\nفقط بايد مينداختيش تو کوره.-. همين",
    "دوران دانشجویی یه استادی داشتیم خیلییییییییییییییییییییی پایه یه روز امد سرکلاس شروع کرد به درس دادن \nپنجره کلاسش باز میشد رو به کوههای بیرون چون اوایل بهار بود کل تپه ها و دامنه کوهها پرشقایق بود منم که عشق طبیعت (بز درونمه دیگه) زل زده بودم بیرون یهو یه صورت جلو روم ظاهر شد جوریی ترسیدم چسبیدم به سقف\nمن 0-0 خووو استاد سکته کردم ماژیک پرت کنید  این حرکتها چیه اخه؟\nاستادم:دیدم بدجور غرق فکر خیالی گفتم نکنه خیالاتت خاک برسری باشه گفتم بترسونمت حالت سرجاش بیاد\nمن:فعلا که جونم در رفته\nاستاد: حالا تصوراتت هندی بود یا امریکایی؟\nمن 0-0\nپچه ها:)\nمن: نخیرم داشتم فکر میکردم حیف این هوا نیست ما بشینیم سرکلاس\nاستاد: خب چون دلت میخواد تعطیل بزنید به دشت و طبیعت\nهرجا هست سلامت باشه که انقدر هوای دل دانشجو جمالت داشت",
    "بابام میگفت خدابیامرز عموش بچه یازدهمش که بدنیا اومد واسه بچه دار نشدن هیچ فکری به ذهنش نرسید طلاق گرفت :|",
    "صبح شارژ گوشیم تموم شده بود میخواستم زنگ بزنم دوسپسرم بیاد دنبالم گوشی یدختره رو گرفتم زنگ بزنم شماره رو گرفتم دیدم ذخیره شده عشقم!!\nقیافه من o_O\nقیافه ی دختره :/",
    "عاقا چند هفته ای که سریال دختر امپراطور که میزارن(کره ایه) انگار چی میرم تو فکر قسمت بعدش که چی میشه یعنی خدا شاهده اگر همچین تفکری رو داخل دروس داشتم الان دیگه  ده تا مدرک و شغل داشتم یعنی فکرم در حدی بود که صبح وقتی بیدار میشدم،شب که میخواستم بخوابم،داخل دستشویی،وسط امتحانات نوبت اول و ... داخل فکر بودم\n\nمن=-O \nدختر امپراطور:O \nتفکر:-) \nدروس:-(",
    "خدا هیچکس را اینجوری ضایع نکنه صلوات\nدخترا درک میکنن و میفهمن چی میگم\nآقا ما تازه اسکیت خریده بودیم رفتیم داخل کوچه چون مهارت نداشتم شبا میرفتم همراه مامانم القضا اصل ماجرا رو بشنوید\nهمین امشب رفتیم داخل کوچه آسفالت کوچه هم داغون چند بار به خوبی تموم شد ولی آخرش افتادم زمین مامانم گفت خاک تو سر عقب افتادت آبرومو بردی به غیر از این که فهمیدم سر راهیم پشت سرمو نگاه کردم دیدم پسر جوون همسایه که سال به سال نیست داخل ماشینه و چون هوا تاریک بود عکس العملشو ندیدم حالا منتظر موندم بره تا بریم داخل خونه خونشونم دقیقا کنار خونمونه حالا مگه میرفت؟ آخرش خدا خیرش بده رفت آخر کوچه ایستاد تا بریم بعدش برگشت \n\nدخترا بیاید با هم سینه بزنیم  دستمال کاغذی تموم شد از بس اشک ریختیم وای درد بزرگیه خدا نصیب هیچکس نکنه",
    "بیشتر وقت ها وقتی تلفن خونمون زنگ میخوره دوستام هستن به همین دلیل هر وقت تلفن خونه زنگ میزنه بابام میگه برو جواب بده باهات کار دارن یک روز وقتی داشتم ناهار میخوردم زنگ زد بابام که گفت برو جواب بده با هزار زحمت خودمو کشیدم پای تلفن که دیدم با پدر گرامی کار دارن گفتم بابا باهات کار دارن بیا جواب بده وقتی داشت میومد با یک حالت مغرورانه گفتم بابا دیدی این دفعه با تو کار داشتن؟حال داد ولی بماند که تا سه شب گرسنه و تشنه داخل حموم بودم\nبابام):!!!!!!\nمن:))))))\nگرسنگی:))))))))\nو دوباره من:(((((((",
    "*یه دفعه رفتم خونمون دیدم چراغ خاموشه فکر کردم کسی نیست یه دل سیر هوا خالی کردم بعد یه برق روشن شد شونصد نفر ریختن سرم تولدت مبارک میخواستم جرشون بدم ولی شرم وحیا نذاشت ...\nخوب بیشعورا از اول میگفتین هستین اینجا رو بمبارون نمی کردم...\n*یه بار با یه بنده خدایی دعوام شد در حد بزن بزن وسط دعوا یهو یارو نشست هر هر خندید گفتم چرا میخندی گفت مشت میزنی چرا مث این هندیا صداشم درمیاری هیچی دیگه با هم صلح کردیم",
    "یک روز که عربی داشتیم معلم عربی ما تنبل بود در حدی که میز خودشو که میخواست هل بده جلو به یک دانش آموز می گفت حالا یک روز داشتیم سرکلاس نقاشی از صورتش می کشیدم (من وقتی که دارم نقاشی میکنم خیلی تمرکز می کنم) حالا هی داشته میگفته خانم بووووووق بخونید دیده داشتم نقاشی میکشیدم نمیدونم چجوری زحمت کشیده بود اومد بالای میزم و..دیگه این جا هارو نخونید اشکتون در میاد. (حالا این معلمه روز روزش درس نمیده دو نفر از دانش آموزان همیشه درس میدن من موندم چجوری همون موقع اومد بالای سرم)\nمدیونید اگر فکر کنید همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد\nمعلم0o\nمن:((((((\nدوستانم:)))))))",
    "تو اورژانس پسر بچه ۴ ساله رو آمپول زدن یه ساعت جیغ کشید آخرش داد زد بی ادبااا!\nبه دختر تزریقاتی گفتم من دایره لغاتم انقدر محدود نیستا، حواست باشه :)))",
    "دیـروز جـو ورم داشـت رفـتـم کـتـابـفـروشـی یـه کـتـاب خـریـدم بـه اسـم \" لـطـفـا گوسفند نـبـاشـیـد \" :)\n\nآوردم خـونـه . گـذاشـتـم رو مـیـزم . مـادرم پـرسـیـد اون کـتـاب چـیـه !؟ اسـمـش چـیـه !؟\n\nمـنـم گـفـتـم یـه کـتـاب روانـشـنـاسـی اسـمـشـم لـطـفـا گوسفند نـبـاشـیـد ! مـیـخـوام بـچـه ی خـوبـی بـشـم !\n\nمـادرمـم در حـالـی کـه اشـک تـو چـشـاش حـلـقـه زده بـود گـفـت پـسـر گـلـم لـطـفـا گ* نـخـور\nمـن ایـن هـمـه سـال از خـدا عـمـر گـرفـتـم نـتـونـسـتـم تو رو آدمـت کـنـم یـه کـتـاب مـیـخـواد تـوء الـاغـو آدم کـنـه !؟\n\n\nمَـن :|\nباز هَـم مَـن :|\nوَ دوبـاره مَـن :| :|\nبَـدبَـخـت مَـن :| :| :| \nمَـنِ بَـدبَـخـت |: |: |: |:",
    "‏يه بار واسه پسر عمه‌ام رفتيم خواستگارى انقدر زياد بوديم عروسه بدبخت ٤٥ دقيقه چايى ميداد :|",
    "اقاداداش من با افتابه ماشینشو شست3روزبارون اومدامروز با اب موتور خونه شست فکر کنم سیل بیاد",
    "به مامانم مى گم :\nبگو دشمنت کيه تا بزنم چشماشو درآرم برات ؟!\nبرگشت و خيلى جدى گفت :\nدشمنی بــــــالاتر از اولاد نيست\nشاخه گاوی بدتر از داماد نيست\nهيچي ديگه يعنى همين جوری خودم و شوهرمو \nشست انداخت رو بند .....!!\nآى لاو يو ننه جان ........ والااااااه بوخدا",
    "داداشم هراسون از اتاقش  تندى پريد تو حموم\nبعد نيم ساعت اومد بيرون گفتم ها چيه چت شده ، گفت بابا انقدر فكر كردم ،، ر ي دم\nحالا ميفهمم چرا زندگيش قهوه ايه",
    "روز اول پیش دبستانی بود...من یه دختربچه ی فسقلی و لاغربودم...زنگ تفریح اول خورد...کیکمو گذاشتم رو میز تا برم دستشویی و بعد بیام بخورمش... وقتی برگشتم کیکمو تو دستای یه پسر گنده و خپل دیدم...که تیکه ی آخرش رو گذاشت تو دهنش...با بغض نگاهش می کردم...اما...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nچند لحظه بعد مثه خر داشتم می زدمش!!!!D:\nناظم ومعلم آخرش ازش جدام کردن.سیاه و کبودش کردم.\nوالا!!!!میخواست تغزیم رو نخوره!هنوزم اگه پیداش کنم انتقامم رو ازش می گیرم.-_-",
    "5/دی/95\nابجی وسطی:وای...امروز سالروز بلبله زمه...\nمن:چیچیه؟؟؟؟( O_o)\nابجیم باخنده:خخخخخ...زلزله بم دیگه خره...\nابجیم:(^_^) بلبله زم...چه باحال\nمن:(@_@)...خییییییلی...خنگولی",
    "سر کلاس به معلم دینمون گفتم استاد یه سوال؟                                       گفت بپرس:گفتم مگه وقتی شیطان به انسان سجده نکرد خدا اونو از بهشت ننداخت بیرون؟                                                                                        گفت اره.گفتم پس چه جوری رفته حوا رو تو بهشت گول زده که سیب رو بخوره؟                                                                                                    یه مکثی کرد. گفت دو نمره از مستمرت کم میکنم تا دیگه زیادی زر زیادی نزنی.",
    "یهنی کشته مرده خودمما!\nدیروز تو وضوخونه مدرسه داشتم وضو میگرفتم.یکی از دوستامو که اصلا بهش نمیخورد نماز بخونه رو دیدم.\nیکی از دوستام گفت:عه اینم نماز میخونه؟\nمنم مثلا خواستم بگم آره نباید از رو ظاهر قضاوت کرد و این حرفا،اومدم مثال بزنم گفتم:آره دختر همسایه بالایی ما هم خیلی آدم بیشعوریه ولی نماز میخونه.\nهمه شدن:0_0\nمیگن دختره همونجا رفت افق محو شه راش ندادن!\n\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "یه روز واسه توضیح یکی از درسا، یه دانشجو دکتری همون رشته رو برامون آوردن که سر صف حرف بزنه.\nحالا دانشجوئه هم 20 ساله ، سیکس پک ، موطلایی ، چشم سبز و ...\nخلاصه ابتدا یه دور همه رو از راه به در کرد بعد وسط حرفاش میاد میگه:\n... به همین علته که ما مرد ها رو با مرگ می شناسن. البته ... با عشق هم می شناسن!\nینی کلا مدرسه رفت رو هوا !",
    "‏رفتم یجا مصاحبه استخدامی اولش خیلی رسمی حرف میزدم آخرش میگفتم حالا تو رو خدا منو بگیرید دوسدخترم داره از دسم میره حقوق نمیخوام فقط اسمتون روم باشه :)))",
    "**************abas_m223***************\nیـــه مـــدت بـــود  قـــفــلــی زده بــودم رو یــه آهــنـــگ آلــمــانــی\nآهــــنـــگــشــو گــذاشــتـم رو عــکســای ایــنــســتـام \nبـــاهــاش قـدم زدم \n  اشــــک ریـــخــــتــــم\n عــــاشـــق شــــدم\n خــــاطـــره ســـاخــتــم\n\nبــعـــد کــنـجـکـاو شـدم  رفــتــم مـعـنـیـشـو خـــودم دیـــدم یــارو در حــمایــت از حــقــوق ســگـــای خــیـابــونـی ایــنــو خــونــده بـود !!! :))",
    "تو اين فيلما چرا وقتى لباس نو ميخرن شادي نميكنن؟؟\nوالا مابعد دو سال يه زير شلوارى خريدم بابام هر نيم ساعت يه بار نگام ميكنه داد ميزنه!..\nنُون و پنير و خارك تمبون نو مبارك !!!\nنُون و پنير و شلغم تنبون نوت تو حلقم!!!\nمنم وسط بندرى ميرقصم!!!!",
    "رفته بودیم کوه دوازده ساعت با ماشین رفتیم بالا جراتم نمیکردیم بخوابیم.رسیدم بالا داشتیم پیاده میرفتیم ابجیم تخمه موند گلوش رفتیم اب بیاریم مامانم از پل افتاد پایین .رفتیم مامانو نجات بدیم داداشم پاش گیر کرد تو گل گفتیم اقا برگردیم در ماشین باز شد بابام خدا بهش رحم کرد هیچی دیگه بعد نیم ساعت دوباره دوازده ساعت تو راه بودیم برگشتیم\nنازلی کوه نورد :))",
    "دوره دانشجویی ترم پنج بودم یه بچه درس خون و سربه زیر حدود 22واحد برداشته بودم هر روزم میرفتم سر جلسه امتحان یه روز مسیول برگزاری امتحانات ازم پرسید حالا هی هر روز میای میرسی بخونیم؟منم گفتم بعله تازه دوتارم بیست گرفتم(الکی)روز واقعه بنده شماره یک بودم از اون جایی که اعتقاد دارم نا امن ترین جا امن ترین جاست کلی تقلب گزاشتم توی جورابم با خودم بردم سر جلسه ولی یادم نبود که تقلبای دیروزمو از روی ماشین حساب پاک نکردم .سرجلسه دیدم پنج شش تا اقا از استان برای باز رسی اومدن منم داشتم نگاهشون میکردم دیدم ریس دانشگاه با معاونشم بهشون پیوستند یه هو بازرسا گفتن اوضا امنیتی ضد تقلبتون چطوره؟مسیول برگزاری امتحانات(خ.ص)همه رو جمع کردن بالای سر من که مثلا منو بازرسی کنن فکرشم نمی کردن چیزی همراهم باشه تند تندم ازم تعریف میکردن .اقای بازرس گفتن ماشین حسابتو بده ببینم منم با یه لبخند ملیح دادمش دستشون همین طور خشکم زده بود فقط بهش لبخند میزدم .ایشونم تمام تقلبارو دید بخاطر اینکه ریس دانشگا نبینه با دستش یواش یواش پاکشون میکرد اونا همچنان از من تعریف میکردن .\nهیچی دیگه وقتی اقای بازرس کل ریس دانشگاه استان شدند رفتم ازشون تقدیر تشکر کردم\n(عمه ندارم خخخخخ)",
    "مدرسه بودم ،سردرد گرفتم،به دوستم گفتم علیرضا قرص داری؟سرم درد میکنه.... قرص داد من خوردم......\nاون: پدرام الان گلوت میخاره،شروع میکنی به فک زدن،تشنت میشه بعدشم کم  کم میری فضا...قرصی که بهت دادم ترامادول بود....\nمن:جون مادرت راست می گی؟\nاون:آره دیگه\nاقا منومیگی کپ کردم... با سرعت نور خودمو WCرسوندم\nانگشتمو کردم تو حلقم که بالا بیارم....انقدر ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم....بدتر از همه اینکه دقیقا همون علاﺋمو داشتم....\nاز اینکه ترامادول خورده بودم تو شک بودم،رفتم تو حیاط نشستم...نامرد 1 ساعت بعد اومده میگه شوخی کردم بابا. ..کدﺋین بود\nآخه اینم رفیقه من دارم؟؟؟؟",
    "صبح که مدرسه بودم یکی از رفقا روداری کرد منم فلفل ریختم تو چشمش(مریض من نیستم یکی دیگست)رفت به ناظممون گفت اومد کلاس سراغ من.دوستم بهش گفته بود نمک ریخته.\nاومد گفت:تو مثل اینکه نمیخای ادم بشی.چرا نمک ریختی تو چشم بچه مردم؟؟\nگفتم:خخخ اقا دروغ میگن بخدا.\nگفت:چشماش قرمزه. معلومه ریختی.\nگفتم:اونو که ریختم.فقط نمک نبوده فلفل بوده.",
    "بچه که بودم همیشه دلم میخواست همه چی مال من باشه. بدبختی تعداداعضا زیادبودواقتصادمون ضعیف... \nحتی پدرومادرم تقسیم میشد برامون.(ببین ماچه سختیایی کشیدیم)\nحالافکرکن یه بچه حسود تواین وضعیت.. \nیبار تازه توپ شیشه ایا (همیناهست باپلاستیک شفاف درست میشن)اومده بودن ومنم بامادرگرام رفتم بازار که ازشون در یه دکه دیدم.ازاونایی مثل قارچ درزمان دکه ایان رشدمیکردن؟؟!!\nبرام نخریدگفت بابابات که اومدی بگوبخره پول همرام نیس.اقا منم عین چی عر زدم تاخونه کاری کردم شبش رفتن برام خریدن. حالا بعد 15سال (الان22میباشم )هرجانشستن تعریف خوبیام شده همینوبراشون میگن\n بازم هست بعدا میگم",
    "اقا یکی از این همکلاسیای هفت خط ما اسم اذرسینه بعد معلم فارسیمون یه بار بهش میگه اذی یه بار اذیترومایسن کلن بهش نمیگه اذرسین.\nیه برا بهش گفت:اذی کیا(چه وقت هایی)میتازی؟؟\nاذرسین هم بهش گفت:شبا(شامگاهان).\nبعد از این حادثه ناگوار کلا کلاس یه نمره کم کردن چون فقط میز معلم مونده و بقیه اشیا موجود در کلاس جویده شدن.",
    "****abas_m223****\nســخـت‌تـریـن روز زنــدگــیــم روزی بـــود که صــبــحــش هـمـســایـمـون یــه ظـــرف کــلـــه پـــاچه بـــهــم داد گــفــت ایــنــو بــبــر تــا در خــونــه مــا و  مــنــم دلـم خـواسـت اما  نـــتــونــســتــم بــخــورمــش و فــقــط تــونــســتــم \n.\n.\n.\n\nتـــف کـــنــم تــوش :)))",
    "معلم ریاضیمون برگه امتحانمونو داشت تصحیح میکرد که بهم گفت بیا اینجا ببینم چی نوشتی.\nرفتم پایین بعد از اینکه تصحیح کرد.\nبهم گفت:خاک تو سرت تو اگه الان عربستان بودی دوتا بچه داشتی.(ینی کور شم اگه دروغ بگم)\nمنم گفتم:الان سه تا دارم.\nبعد این اتفاق تلخ من به دفتر مدیر هدایت شدم و برای سومین بار ازم تعهد گرفتن.",
    "بچه بودم یه سری با بابام رفتیم بهداری واکسن بزنم تا چشمم خورد به آمپول خون گریه میکردم التماس میکردم زجر میزدم (بار روانیش خیلی زیاد بود) پنبه الکلی رو زد رو دستم گفتم کار تمومه به عنوان آخرین حرفم با تمام قدرت گفتم*یا حسین شهید* آقا همه پرسنل بهداری از خنده موزاییک رو گاز میزدن هیچی دیگه با هر بدبختی بود زدم ...",
    "یباربابرادرم دعوام شدمن قبلا یبار تلویزون انداخته بودم روش دماغش شکسته بود.این کصافطم خواست امشب تلافی کنه الکی سس ریخت رودماغش گفت شکسته مامان بزرگ ماهم این بیشترازهمه دوست داره(میدونید فکرکنیدمنوبقیه فامیل سرشوبکنیم)هرچی ازدهنش اومدبهم گفت .فکر کرده بود من رفتم بودم بیرون ولی من ازترس بابام پشت ستون قایم شده بودم وتمام حرفاش شنیده بودم یه اووممممم کردم که بفهمه من اینجام حداقل جلوروم ضایع نکنه مامان بزرگم:عزیزم خوچرااین قدردعوامی کنین میزنیش بزاراون بزنتت اون که تورودوست داره کم میزنتت^_^    من:o_0",
    "چند روز پیش تو مترو بودم دختره ازم پرسید از کجا باید برم صادقیه گفتم خطتو باید عوض کنی سه تا خط از تو کیفش در آورد گفت با ایرانسل با همراه اول بر کدوم یکی بهتره هیچی دیگه از اون روز همچنان تو هنگم ... خدایا یعنی اخرش چی میشه",
    "مامانم دیروز اومده توی این سن و سال من از شیوه تربیت به صورت داستانی استفاده کنه میگه دخترم بیا از بچگیت برات بگم\nتمام قصه پینو کیو رو گفت منتها بجای پینوکیو من به جای پدر جپتو بابام بود \nخودشم اون پری خوبه که همش پینوکیو رو اگاه میکنه \nاخرشم گفت :دختر  جون پینو کیو ادم شد ولی تو نشدی \nقربونت برم مامانی :)))",
    "یه شب در دریای عبادت وبندگی غرق شدم پاشدم در کمال جوزدگی برقای اتاق خاموش کردم وسجاده رو وسط اتاق پهن کردم وسه تا شمع روشن کردم وگذاشتم کنارش...\nیه فضایی شده بودا...دستامو بردم بالا که نیت کنم...که...یهو یه چیزی مث روح ازپشت سر اومد طرفم...\nهیچی دیگه...قبض روح شدم...پاشدم برقارو روشن کردم ومث ادم نمازمو خوندم...\nنتیجه اخلاقی:ای کسانی که دل وجیگر ندارین...غلط میکنین دردریای عبادت وبندگی غرق میشید",
    "الهه gh\nبه بابام میگم :چرا باهام شوخی نمیکنی\nمیگه:  از وقتی خدا باهام شوخی کردوتورو بهم داد دیگه قید شوخی رو زدم\nمن*_*\nبابام:-)))",
    "❂❂❂MARYAM❂❂❂\n\n\nیه بار معلم گفت جلسه بعد ازتون می پرسم بلد نباشید با همین ماژیک اسمتون خط می زنم\nدوستم آیناز چابک گفت : دفتر خودتون خط خطی میشه وگرنه ما که نمی خونیم !!!!!!",
    "سر کلاس استاد داشت فلسفه کلمه خر رو توضیح میداد! \nروکرد به ما گفت: \nدر کل، خر به معنی بزرگ و ارجمند هست \nمثل خرپول، خرخون، خرشانس \nپس شما همتون خرید \nمنم برگشتم گفتم: \nاستاد شکسته نفسی می‌کنید… چشاتون خر میبینه \nخری از خودتونه…. \nخودتون از همه خر ترید \nاصلا اگه یه خر توی این کلاس باشه اونم شمایید. \nنمی دونم چرا بیرونم کرد از کلاس :|",
    "فال بينه تو پارك به زور كف دست منو گرفت كه \nفال بگيره ، منو و دوستمم هـــــــــى سر كارش \nمى گذاشتيم و به چرت وپرتاش ميخنديدم اونم \nهيچى نمى گفت تا اين كه يهـو خيلى جدى كف\nدستمو نــگاه كرد و گفت : يـه دورهمى مى بينم\nمن : يعنى چى ؟\n( فهميدم كه چون شب يلدا نزديكه اينو مى گه )\nفال بين : همين ديـــگه دورهـــــمى ، كف دستت \nدور همى رو نشون مى ده  . دوستمم اون يـكى \nدستمو گرفت و گفت : \nچه جالب اين يكيم خندوانه رو نشون ميده اونـم  \nبا كيفيت فول HD ....!! \nفال بينه ديكه طاقتش تموم شد يهو يه لگد خيلـى\nمحكم به ساق پاى دوستم زد و گفت : \nاينــم آينه عبرت ( يه سريال پر طرفداره قديميه ) \nفقط ببخشيدكه تصويرش بى كيفيت و بـــــرفكيه \nخوب نگاش كن درس عبرتت بشه ، بــعدشم مثل \nجن وسط جمعيت غيب شد .\nخلاصه ساق پاى دوستم مو ورداشت رفتيم گـچ \nگرفتيم مادرش ازش پرسيد چى شده گفت :\nهيچى آينه عبرت ديدم اونم برفكى به خيرگذشت \nولى شمام قديما چـــه سريالايى نگاه مى كردين \nبــــدآموزى كه داشت هيچى ، بــــدجوريم  دردم \nداشت .....!! فقط اگه بدونم كه سازنده اش كــيه \nآينه عبرتى نشونش مى دم گردن به پايين فـــــلج \nقطع نخاعى بشه .....!!\nمامانش : وااااااا ، دوستم : والاااااااااا\nرو گج پاشم نوشته :\nدرس عبرت : سر به سر اين فال بينا نزارين اينا \nاعصاب مصابشون تعطيله يهوخدانكرده فيلماى \nسريع و خشن يك تـا ده يا بروسلى و جكى جان \nنشونتون مى دن اونم با كيفيت فول HD  ، والاه\nبوخدا مال ما آينه عبرت برفكى بود رفتيم تو گچ\nشما يه راست مى ريد تو قبر .....!!\nاز ما گفتن  ديگه خود دانيد .....!!",
    "سر کلاس استاد رسید به بحث فلسفی.گفت:نیستی که نیست هست یا نیست؟ منم گفتم هست.اونم برگشت به افق خیره شد گفت نمونه بارز(بارذ٬بارض)انسان های فنا شده رو تو کلاس شما میشه پیدا کرد.بله مدرسه تیزهوشانم میرم.مگه نیس؟هس یا نیس؟اگه هس بگین برم با پشت پا بزنم تو گوشش:/",
    "چندوقت پیش یجامہمونی رفتیم،سرشام یہودیدیم زن صاحبخونہ ھی سرفہ میکنہ ونفسش بالانمیاد وبزورمیگفت فاضلاب\"فاضلاب!ماھمہ نگاھمون رفت سمت دستشویی وحموم گفتیم حتمافاضلابش زدہ بالا خواستیم دریم سمت مانیادکہ یہوشوھرش براش آب ریخت گفت بخورعزیزم:|نگوطرف داشت اسم شوھرش ک\"فاضل\"بودوصدامیزد غذاتوگلوش گیرکردہ بود",
    "هر چی فکر میکنم میبینم مامان بابام مانع پیشرفتمن!\n\nحتما میپرسید چرا!\n\nتو یه برنامه تلویزیونی یه دختره رو آورده بودن ده سالش بود طراح تست هوش،معاون و مشاور نمیدونم کیا و حافظ قرآن انگلیسی و شعر و اینا..\nبعد میگفت که چهار سالش بود خوندن نوشتن یاد گرفته و تو شیش سالگی اولین کتابش درباره حقوق همسایگی به چاب رسیده!\nاونوقت منی که الان چهارده سالمه و تو داستان نویسی استان چندبار مقام آوردم،اگه مامان بابام تو چهارسالگیم به جای مهد میفرستادنم مدرسه تو پنج سالگیم نویسنده برتر میشدم و به جای اینکه بیام موجبات شادی و خنده شمارو فراهم کنم تو مطبم مینشستم مردمو ویزیت میکردم!\nحالا اگه اونم نشد به نشستن تو دانشگاهم راضی بودم!\n\nیعنی تو عمرم انقدر پشیمون نبودم که الان هستم!!!!!!!!!!!!!!\n\n\nامضا:خانم دکتر بیچاره مملکت",
    "دیشب بارفیقم بیرون بودیم رفتیم مغازه یکم هله هوله! !! بخریم. یه دختره هم داشت خرید میکرد. موقع حساب کردن پولش شد چهل تومن. کارت کشید رفت. دیدم فروشنده دوید رفت دنبالش. داد میزد خانوووووووم وایسین یه لحظه. دختره برگشت گفت چی شده؟ ؟فروشنده گفت جای چهل تومن چهارتومن دادین. دختره گفت وااااا! !!!! مگه واحد پول ایران نشده تومن؟ خوب توکارتخوانم باید به تومن نوشت دیگههههه! !! !\nفروشنده همون جاپوکید ازخنده. .. منودوستمم ازمغازه زدیم بیرونو افتادیم کف پیاده رواز شدت خنده. .. .گاگول هنوز چن ساعت بیشتر نیس خبرش پخش شده. .. بدبخت کارتخوانه دیگه هنگیده بود. .. من پولمو نقددادم.  .... خخخخخخخخخ",
    "ناموسن این مزاحمت تلفنیا دیگه خز شده،مال 20سال پیشه،دس ازین فسیل بازیا وردارین....دیشب طرف زنگ زده گوشیم....\n_الو،اونجا قرن هشتمه؟\nمن:بله قربان،باکی کار داشتین؟\n_حافظ خونه ست؟\nمن:بله الان خونس فقط نمیتونه صحبت کنه\nدستش بنده\n_چرااااخببب؟\nمن:داره قبر پدرتو میکَنه،دستاش خاکیه،دستاشو که شست میگم بت زنگ بزنه....\nاون0_o\nخب بلد نیستی زنگ نزن داداش:|هفت تیر رو شقیقه ت نذاشتن که..",
    "الهه  gh\nیادش بخیر دوران دبیرستان پشت معاون مدرسم یه کاغذ زدم با این متن : این خر به قیمت 2000 تومان به فروش میرسد\n.\nدرسته که کلی کتکم زد ولی بازم ارزششو داشت^_^",
    "داشتیم ماه وپلنگ میدیدیم...من وپادشاه وملکه...\nمامان کتایون یه بند کنارگوش کتایون حرف میزد کتایون عصبانی دراومد به مامانش گفت دیگه حرف نزنن حتی ی کلمه...\nمن:اوخ...چه لحن تندی...\nبابام:حق داره یکی ام باید میخوابوند تو دهنش...\nمامانم:اگه باباش کنارش بودم همینو میگفتی؟\nباباش:باباش که مرده...ولی بشکنه دستش اگه بخواد باباشو  بزنه...\nمامانم:همین دیگه...بچه های این دوره زمونه حرمت سرشون نمیشه\nبابام:یه عمر بچه بزرگ کن اخرش چی...\nسرموبلند کردم...دیدم دوتایی با تاسف به من نگا میکنن\nمن:د اخه به منچه اصن....ای بابا\nبابام:ساکت...حرف نباشه بی ادب\nمامانم:اگه یکباردیگه وسط غیبت کردن من بگی مامان غیبت نکن ومنو جلو زن عموت ضایع کنی هرروز ابگوشت میپزم\nبابام (^__^)...به به...(عاشق ابگوشته)\nبابا منکه میدونم تو منو قربانی کردی به ابگوشت برسی",
    "سر کلاس زیست سال چهارم معلممون میگفت از جفت گیری اسب ماده با الاغ نر جانوری \"زیستا\" بنام قاطر بوجود میاد...در این لحظه یکی از فیلسوفان فرهیخته کلاس پا شد گفت: آقا ینی قاطر هیچوقت نمیمیره...??\nمنO_o \nمعلم زیست O_o \nدانش آموز سال چهارمO_o\nخدا آخه من سرمو به کجا بکوبم??",
    "عموم تو مراسم عقد دختر اون یکی عموم اومد نصیحتش کنه گفت با لباس سفید رفتی بعدش ایشالا با کفن سفید ببینیمت\nدعای خوبی بود ولی همه دعواشون شد :))))",
    "الهه gh\nگودزیلامون (خواهرم عسل )جزوهاموپاره کرده \nحالا کلی دعواش میکنم \nوسط دعوا میگه:  وقتی اخم میکنی خیلی جذاب میشی\nمن @_@\nعسل:-))))\nاینا گودزییییللللن  گودززززززیییییییییلللللللللاااااااااااااا",
    "آموزش تقلبـــــ سر کلاس:\n\n\n1-اگه امتحان چاپی نیست و قراره خودتون داخل برگه بنویسید جوری بنویسید که دو برگه بشه.بعد از زیر میز بدید دست دوستتون تا جوابا رو واستون بنویسه خودتون برگه ی دوم رو جواب بدید.بعد به اون قبل اینکه زنگ امتحان بشه بگید میخواید چیکار کنید تا به مشکل بر نخورید(امتحانش کردم)\n\n\n2-از کلاسی که هم مقطع شماست و ترجیحا قبل از شما امتحان دادن سوالا رو بگیرید و توی برگه بنویسید.برگه به قطعه های کوچیک تا کنید و بزارید توی جیبتون و برید سر کلاس(اینم امتحان کردم)\n\n\n3-به بهونه ی گرفتن غلط گیر یا پاکن یا.... برید پیش دوستتون و ازش سوال رو بپرسید تا جوابش رو بده(امتحانش کردم)\n\n\n\nاگه لایک بالا بود روش های بیشتری میزارم :)",
    "اوایل دوران سربازی تو آموزشی بودم که با توجه به تعداد زیاد سربازا فقط 10 تا دستشویی بود واسه همین یه دو دقیقه بیشتر فرصت نبود کارت و انجام بدی ما هم سه چهار روز استرس میگرفتیم هی کسی نپره داخل.......\n.\n.\n.خلاصه  یه روز بالاخره وقت مناسب فرا رسید و با آرامش از خلوت این مکان کارم رو انجام دادم که.......یهو شیر و باز کردم دیدم آب قطع شده........\n.\n.\nهیچی دیگه تا ظهر اونجا بودم شرایط بدی بود...\n.\nنیشتون رو هم ببندین خیلی درد ناک بود و پر استرس....",
    "*****گریفندور*****\nداشتیم فیلم بادیگارد رو میدیدیم در کانون گرم خانواده.دیگه تهش بود پرویز پرستویی داشت میمرد که داداش خلم پاشد به صورت بندری رقصید @-@\nمن:دانیال این چه کاریه؟\nبابام که غرق فیلم بود با حرف من برگشت به دانیال نیگاه کرد یهو دوید دنبالش تا ته خونه :d\nمن و مامانم نمیدونستیم به اینا بخندیم یا واسه فیلمه ناراحت باشیم\nدیگه مامانم هر وقت از چیزی ناراحت میشه این خاطره رو براش میگم میترکه از خنده  \n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\n.\n چرا دنبالم راه افتادی ؟ نیگا گفته باشما مهریم 1000 تا سکه کمتر نیستااااا.",
    "امروز صبح گوشیم ساعت ۶: ۳۰زخورد. اصلاً حال نداشتم برم مدرسه گفتم بیخی امروز نمیرم. .یهودیدم یه دست زیرسسرمه. .. عربده! !کشیدموازروتخت افتادم پایین. .. یاخدااین دیگه کیه؟ بعد دیدم دوستم از زیر پتو درومد بیرون.. \nعه.... علیرضا تویی؟ مگه دیشب نرفتی خونتون؟ \nرضا: هاا؟ چیی؟ ؟من کجام؟ .. آها پدرام تویی؟ \nمن: زهرمار. .. .. آقامن هیچی از دیشب یادم نیس. .اصن یادم نیس چطوری رسیدیم خونه.. تو چی؟ \nرضا: منم چیزی یادم نیس. .معلوم نیس تو پیتزاهه چی ریخته بودن؟ \nمن: آره فک کنم چیز خورمون کردن. .من نمیرم مدرسه توچی؟ \nرضا: نه منم حالشو ندارم. .. ببینم پدرام.. توبا کفش خوابیدی؟ \nمن: چیی؟ هه مهم نیس\nمامانم: شما دوتازودبیاین پایین صبحونه بخورین\nمن: جااان؟ شما دوتا؟ ینی مارو دیده؟ \nرضا: والا من ک هیچی یادم نیس. .. \nکفشامو دراوردمو رفتیم پایین\nوسط راه تعادلمو از دست دادمو با مغز از پله ها افتادم پایین\nمامانم: آخه چرا این کارو با خودت میکنی؟ دیشب هردوتاتون عین مرده ها بودین. .. چقد بگم واسه درس انقد خودتونو اذیت نکنین؟ /بابا کدوم درس؟ حالا با این اوضاع میخوام دکترم بشم هه/\nبا رضا ازخونه زدیم بیرونو رفتیم پارک. تا غروب اونجا بودیم. .. امشب دوباره علیرضا خونه ماس... خدابخیر کنه.. .\nفردامیرم سروقت سرآشپز رستورانه. کصافط دوستمه مثلا. هرچی پیتزا درس کرده رو فرو میکنم تو حلقش. .. وژدانا کل سیستممو ریخت به هم",
    "الهه gh\nاغا شارژ هزاری خریدم گذاشتم تو اتاقم سر نیم ثانیه رفتم دستم وشستم اومدم تو اتاق دیدم بعععععععععله شارژنیست \nحالا من به برادرم شک داشتم \nکیارش( برادم):الی من دارم میرم پیش امیر (دوستش)برام حوله ولباس بزار برم حموم\nمن :باشه^_^\nوقتی رفت با سرعت میگ میگی رفتم سر یخچال چند تا تخم مرغ و کره برداشتم رفتم تو حموم و سره ی دوش(اونی که کلی سوراخ داره. اسمشو نمیدونم ) رو درآوردم کلی کره مالیدم توش^_^\nتخم مرغزاروهم حم زدم وختی حسابی آبکی شد ریختم تو شامپوش  \nنیم ساعت بد از تو حموممون صدا نعره اومد\n.\n.\n.\n.\n.\nاینجا بیمارستانه من بستریم ای لاو یو 4جوک^_^",
    "یه تیچر داریم خیلییییییییییییییییییییییییییی باحاله و آدم پایه ایه!\nمثلا یه دفعه وسط کلاس میگه فلانی لال!\nیا به همه میگه لطفا لال!\nوقتی کسی کاری غیر عادی میکنه(درست کردن مو،نقاشی کشیدن و...) انجام میده میگه اون بیشعورو ببین!\nاصلا یه نفر  تو کلاسمون هست که بهش میگه استاد!\nاگه بهش بگیم تیچر میگه چیه استیودنت؟(student)\nاگه موقع درس دادن با دهن باز نگاهش کنیم میگه بفهمید نفهما!\nمورد بوده اگه وسط حرفش بپریم بهمون بگه یه دیقه خفه شو!\n\nامروزم مثله بقیه روزا بود و داشت تمرینارو درس میداد:\nتیچر:تمرین یک استفاده از .....\nیه صدا از ته کلاس:اه\nتیچر:اه نداره!تمرین دو استفاده از ..........این یکی اه داره!\n\nتازه نمیدونم چیشد بحث رفت پیش خواننده ها تیچرمونم تک به تک اسم بهترینارو میگفت.\nو ما اینگونه مشاهده گر بودیم:0__0\n(خو بقیه معلمامون نمیدونم آهنگ چیه و خواننده چیه)\n\nمیدونم کلا بهمون خیلی احترام میزاره!\n\n(البته همه اینارو محض خنده ما میگه وگرنه اصلا قصدش توهین بهمون نیست)\n(لطفا تیکه آخر حذف شه)\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "امروز یه آقایی از طرف مشاورمون اومده بود نصیحتمون کنه کمتر بریم فضای مجازی(مام چقد حرف گوش کن)\nالقصه اومد گفت:\nاگه یه نفر براتون با بی ادبی پیام فرستاد شما جواب زشت بهش ندین.\nیه صدا از ته گفت:\nباشه جواب زشت تر بهش میدیم.\n\nاین گذشت یه نفر سوال کرد:\nمن صفحه مجازی ندارم ولی سر نماز همش حواسم پرت میشه!!!!!!!!!!!!\n\n\nچه ربطی داش آخه؟\n\nحالا این هیچی اون لحن عصاقورت دادشوکجای دلم بزارم؟\n\nمن:(((((((((((((((\n\nآقاهه:))))))))))))))\n\nخود دختره:؟؟؟؟؟؟؟؟؟\n\nحضار محترم:0__o\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "به پدربزرگ مرحومم گفته بودن پاهاشو بزاره تو ابليمو براش خوبه و اينا\nپدربزرگه بنده هم همين كارو ميكرد ، ي بطري ابليمو خريده بود هر شب هم پاهامو ميذاشت تو اون\nي مدتي بعد چندتا از دوستاي پدربزرگم اومدن ديدنش ما هم خونه نبوديم اينا هم مثلا خودشونو تحويل گرفته بودن، بر داشته بودن اين ابليمو رو با اب و اينا قاتي كرده بودن شده بود شربت\nواي خدا چي بگم من\nتا ته تهش خورده بودن يهو پدربزرگم اومده از مستراح گفته به به چي دارين ميخورين؟\nاينا هم تعريف كردنو بازم خوردن\nاقا جونه منم گفته من كه ابليمو نداشتم از كجا اوردين؟\nبعد كه فهميدن چي خوردن حالشون ديدن داشت يكي اين ور افتاده بود يكي اونطرف خخخ\nخدا رحمت كنه پدربزرگمو از اين اتفاقا زياد براش افتاده بود بازم براتون تعريف ميكنم\nببخشيد اگه بد نوشتم",
    "ی سریال قدیمی هست ایینه شبکه ای فیلم باز میده . واسه خانواده ها و روابط بین فامیل . خواهرم میگفت کاش ساعتش طوری بود که همه میدیدن پند میگرفتن . بابام گفت این سریال سی سال پیش داد اونا ک میخواستن پند بگیرن به وقتش نگرفتن . حالا میخوان پند بگیرن ؟؟؟!!!     ^_^  \nدیدم حرف حق جواب نداره !",
    "معلم شیمی دبیرستانم اقای محمدی (سلام دکتر)خیلی منظبت بودن ما ساعت اخر توی تمام روزای هفته با ایشون کلاس داشتیم \n(تقریبا ساعت یک تا 2)منم به محض اینکه گرسنم میشد سر کلاس یه چیزی میخوردم قایمکی ایشونم هرجلسه منو بیرون میکردن اخرین بار خیلی مودبانه باصدای کلفتشون گفتن نونوش تا حالا دیدی من توی کلاس چیزی بخورم؟\nمنم لبخند زدم بعد گفتن دیگه نخورمنم گفتم چشم.\nیه روز زوم کدم توی صورتش دیدم لب هاش داره میجنبه از توی جیبش اروم کشمش دراورد گزاشت توی دهنش با لبخند رفتم کنارش گفتم دکتر تا توی این چند جلسه دیدی من سر کلاس چیزی بخورم؟\nیه لبخند زدم\nگفتم دیگه نخور\nگفتن چشم",
    "یه روز زنگ تفریح نشسته بودیم تو کلاس بچه هاهم کلاسو گذاشته بودن رو سرشون منم رفته بود م تو حس داشتم این تبلیغه رو زمزمه میکردم \nگاز رو میزی ......داتیس داتیس\nکباب یا دیزی ......داتیس داتیس\nوقتی به خودم اومدم دیدم همه بچه ها ساکت شدن معلمم سرکلاس نشسته داره بهم لبخند میزنه\n::::|||||",
    "هوا افتابی بود میخواستم برم مدرسه برای کلاس تقویتی \nدوستم رسیده میگه مدرسه به علت بارش شدید برف و بوران تعطیله\nالان ساعت شش غروبه نه بارانی اومده نه برف و بوران \nاز همین جا از اداره بحران و همچنین پیش بینی اب و هوا تشکر میکنم",
    "شاگردم توی اموزشگاه جلسه اول موس رو گذاشته رو کیبورد قرش میده بعد میگه کار باهاش چقدر سخته \nجلسه دوم دوساعت طول کشیده که فرق کات و کپی رو فهمیده \nاومده میگه خان.م چند جلسه ای یه برنامه ساز حرفه ای میشم؟؟؟؟\nبرنامه ریزی کردم تا شش ماه دیگه هکر شم\nمن؟؟؟؟\nبرنامه ساز؟؟؟:>>\nهکر های کلاه سفید؟؟؟؟00",
    "داشتم فورجوک میخوندم.به داداشم گفتم ببین پست منم تو ایناست.\nگفتش چی بت میدن؟من حداقل از اینستا پول درمیارم.\nگفتم چکار کردی؟\nگفت تبلیغ کردم فلان قد ریخته به حسابم.\nمیگم تبلیغ چی کردی؟\nمیگه استون و لاک پاک کن.\nمیگم دختر بود؟\nمیگه نه آخه دختر عرضه داره بره لاک پاک کن تولید کنه؟\nیه ژستی گرفت و حالت ادا در آوردنی گفت:\n-دختر فقط بلده اینجوری بره جلو آینه بگه من خیلی نایسم!\n\nمن:((((((((((\n\nآنجلینا:)))))))))))))\n\nسازمان حمایت از دختران نایس:404 not found",
    "الهه gh\nاین خاطره برا سه سال پیشه\nبدلیل نرفتن به مدرسه درحال پشتک زدن  بودم که\nدرییییییییینگ درییییییییییینگ( صدای تلفن خونه)اومد\nمامانم تلفنو برداشت بعدچند دقیقه صحبت قطع کرد بهش\nمیگم:کی بود\nمیگه:معاون مدرست بودگفت چرا نیومدی گفتم رفتیم مشهد\nمن@_@\nمامانم:-)\nمعاون:-o\nمادر نخبست من دارم با تلفن خونه میحرفه بد میگه رفتیم مشهد\nحالا بگذریم فرداش معاون چقدر بهم خندید.",
    "آقا دیروز بعد از چند ماه بودن تو پادگان مرخصی گرفتم تو این هوای سرد  برگشتم خونه...که با صحنه ای عجیب رو به رو شدم دیدم  دستشویی که تو حیاط داریم مجهز به آبگرمکن شده گلاب به روتون با شوق و ذوق پریدم داخل که...... \n.\n.\n...\nفهمیدم تا الان همه ماجراهای عشقیم سوء تفاهم بوده.....\nجاتون خالی عاشق شدم عاشق....\nنصیب همتون بشه.........",
    "سال دوم تجربي بودم يه معلم شيمي داشتيم بدبود امتحان رو خراب كرده بودم زنگ زد به مامانم گفت اين چرا درس نمي خونه ماماانم  وبابام دعوام كردن روز بعد گريون اومدم مدرسه اون روز هم بازم شيمي امتحان داشتيم معلم رفت بيرون منم ادامسمو دراوردم به چادرش چسبوندم اونم اومد وبعدش مي خواست بره چادرش رو بازكرد ادامسرو ديد منفجر شد همه غش كردن اخر سال بهش گفتم چيزي كه عوض داره گله نداره اي دلم خنك شد",
    "جاتون خالی دوستان پیاده رویه اربعین بودم به همراه خانواده.\nعرضم به حضورتون داداشم و بابام وسایلشون رو تو یه کوله ی بزرگ کوهی اورده بودن.بزرگ که می گم یعنی بزرگا!!!!وبعد داداشم حملش می کرد.\nبعد یه جا تو کربلا که بازرسی داشتن عراقیا داداشمو نگه داشته بودن تا کولش رو به علت بزرگ بودن و مشکوک بودن بگردن.\nخلاصه تا ته کیفو خالی کردن و بطری عرق مارون رو از توش در اوردن.از بابام پرسیدن این چیه؟\nبابای منم به همون فارسی گفت_عرق!!!!!!\nهی به هم نگاه نگاه کردن و گفتن_ویسکی ویسکی؟!!!!!\nکه یهو مامانم به نجاتمون اومد و گفت_معده معده!\nیعنی برای معدس.\nیکیشون درشو باز کرد و بعد از بو کردنش وقتی دید که بو گندداروهای گیاهی رو می ده و هیچ شباهتی به ویسکی نداره برش گردوندتو کیف.\nهیچی دیگه به خاطر مامانم نجات یافتیم.خخخخخخخ\nدوستان دعا گوی شماهم بودیم.",
    "کلاس شیشم که بودم آخر سال معلممون گفت هر انتقاد و پیشنهادی دارید بنویسید بدید من اسمم نمیخواد بنویسید.\nمنم دلم پررررررررررررررررررررررررررر\nنشستم با روان نویس صورتی بد خط هرچی عقده تو دلم بودو خالی کردم:\n\n-خانم شما خیلی درسو تکرار میکنید مگه ما فلج ذهنی ایم که چندبار درسو تکرار میکنید تا بفمیم؟\n\n-خانم شما خیلی تبعیض قائل میشید من یه بار کتاب جا گذاشتم کلی دعوام کردین ولی فلانی هف هش بار کتاب نیوورد شما هیچی بهش نگفتید\n\n-خانم شما خیلی خودتونو تو کلاس میگیرید\n\n-خانم یه ذره تو انتخاب رنگ لباساتون سلیقه به خرج بدید.(آخه مقنعه قهوه ای با مانتو صورتی چرک؟)\n\n-خانم لطفا از الفاظ مناسب سر کلاس استفاده کنید.\n\nخانم-لطفا انقدر فکر نکنید خیلی بارتونه!(میرفت تو فاز فیلسوفی یه دفعه و طی این ما چندتا سوتی قلمبه گرفتیم که اگه بگم آبروش میره)\n\nو....\n\nحالا من این ورقو از تو کاغذ باطله ها برداشته بودم و مچاله کردم و یه کاری کردم که نفهمه من نوشتم.\n\nخلاصه همه برگه هاشونو دادنو این شروع کرد به خوندن.یه کاغذ منو که خوند چشماش گرد شدو بلند خوندش.بعدم ورقو به همه نشون داد.\nحالا منم نیومدم با خودکار آبی بنویسم که ضایع نشم.آخه کلا فقط منو یه نفر دیگه روان نویس صورتی داشتیم.\nحالا معلممون داشت نوشته های منو انکار میکرد اون بنده خدا هم که روان نویس صورتی داشت هم هی با ایما و اشاره به من میگفت تو نوشتی؟\n\nمنم آب شده بودم به زور خودمو نگه داشته بودم که زنگ به دادم رسیدو خورد.\n\n\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "روزای برفی قیافه هامونو شبیه ی گربه ی شرک کردیم  استادامون  کلاسامون رو کنسل کردن تو این برفا سرما نخوریم ^_^ ما هم کلی خوشحال شدیم تو تعطیلات رفتیم برف بازی ^_^ الان سرما خوردیم بازم کلاس نمیریم ^_^ \nکلا دلسوزی به ما نیومده ^_^",
    "یادمه بعد از جداشدنم از نامزدم خیلی از نظر روحی داغون بودم ی روز گیتاری رو ک برام خریده بود برداشتم رفتم کنار دریا. انقد گیتار. زدم تا دستام بی حس شد بعد گیتار رو گذاشتم رو اب مثلا باهاش قشنگ خداحافظی کنم تازه 4.5متر ازم دورشده بود یهو یکی از رواب ورش داشت شروع کرد ب دویدن.  هیچی دیگه انقد خندیدم افسردگی و اینا رو کلا یادم رفت دزد گرامی هرجا هستی نوش جونت حلالت عزیزم \nواقعا وطنم پاره تنم",
    "بچه دوستم ختنه کردنش از موقعی که بانداژ شو باز کردن میگه این زشته من این  مدلی  نمی خواستم  یا ابر فرض ما همین اینا بودیم نمیدونستیم مدل یعنی چی خدایا عاقبت اینا رو بخیر کن...",
    "4شنبه ک میام خونه ، همیشه برنامه ریزی میکنم درسای هفته بعدو کلا مرور کنم. \nولی هیشوخ طبقش پیش نرفتم ک هیج،درسایِ شنبرم نگه میدارم صبح شنبه،ساعت5 بیدار شم... \nو هیچ وقتم موفق نشدم درسو ب خواب ترجیح بدم  زرتی زنگ رو خاموش میکنم می خوابم...\nب امیده اینکه زنگ تفریح بخونم",
    "یه سری با چند تا ار دوستام رفتیم آزمایشگاه ازمایش ... بدیم دادیم بعد مسئول آزمایشگاه گفت بین صندوق حساب کنید ماهم رفتیم مسئوله گفت هزینه هر آزمایش میس شیش هزارو پونصد تومن یکی از دوستام برداشت گفت بابا کلا یه لیوان ادرار بود دیکه چه خبره آدم میر پارک یعنی دل سیر خودشو خالی میکنه صد تومن میگیرن چه خبره؟این همه تورم ... کل آزمایشگاه رفت رو هوا دوستم شیک و مجلسی پونصد تومن گذاشت و رفت تازه به مسئول برگست میگه بقیش واسه خودت ابرو نداشت واسمون",
    "لبه دریا نشسته بودم پرنده ی عشق آمد و گفت:برای دوستت نامه بنویس،\nگفتم قلم ندارم گفت از پرم بگیر، گفتم جوهر ندارم گفت از خونم بگیر،گفتم ورق ندارم\n\n\n  \n\n\nگفت گمشو آشغال انتر کثافتت... تو که هیچی نداری گه میخوری کنار دریا میشینی !!\n\n\nاز پرنده عشق توقع نداشتم واقعاً",
    "بعد از اتفاق شیرینی که چند روز پیش افتاد و نوشتمش( همون گاونر!)\nیاد این افتادم:\nوقتی کلاس ششم بودم \nیه بار معلم داشت راجب اینکه مادر و پدر برای ما زحمت زیادی کشیدن حرف میزد، منم اومدم این حرف معلم رو با یک ضرب المثل تایید کنم گفتم: بله خانوم تا گوساله گاو شود دل صاحبش اب شود!!!!!!\nموقع گفتن این ضرب المثل فوق العاده ! با دست به خودم اشاره کرده بودم\nبچه های کلاس که ترکیدن رفت!\nمعلمم  در حالی که نیشش تا بناگوش وازه برگشته میگه: حالا به سلامتی کی گاو میشی ایشالا؟\nیعنی اورین به خودم با این  سطح از هوش واقعا !\nزکاوت ازم چکه میکنه!\n\n\nلایک: کی گاو میشی ایشالا؟\nلایک: یعنی واقعا اورین به این حجمه از هوش! به پا چشم نخوری یه موقع!\nلایک: تو اگه حرف نزنی کسی میگه لالی ایا؟",
    "آقا ما سال پنجم و ششم یه دبیر داشتیم«ادبیاتم تا آخر تو حلقتون»هر روز امتحان میگرفت شفاهی یا کتبی.کلاسمونم دقیقا یادمه 40نفر بودیم.بعد این دبیرمون هر روز حتما باید بیشتریا رو یا میزد یا جریمه میکرد اونم چه جریمه ای.منم اتفاقا جز همون دسته بودم.ولی منو هیچوقت نمیزد چون همیشه بهم میگفت تو چقدر شبیه بچگی منی هم قیافت هم اخلاقت.اما در عوض جریمه میکرد.منم هر شب با پر از ترس بهش زنگ میزدم میگفتم آقا... منو میشه ببخشید؟اونم قبول میکرد.به غیر از یه بار که اونم با مامانم نوشتمش.خیلی منو دوست داشت.الانم با اینکه 5سال از اون خاطره هام باهاش میگذره و من الان 15سالمه اما هیچوقت یادم نمیره خاطره هایی که باهاش داشتم رو.حتی یه بارم یادمه چون من ناهار نداشتم و باهاش کلاس خصوصی  ریاضی داشتم ناهارش رو به من بخشید.اون بهترین دبیر توی زندگی من بود.\nخب حالا مرام این معلم چند تا لایک داره.«تنها مطلب تو 4جوک که هیچ غلط املایی نداشت.»\nلایک:ایششش چه پزیم میده.لایک:خوش به حالت کاش ماهم از این معلما داشتیم.لایک=قشنگ بود.",
    "برای کار مدرسه داشتم چوب اره میکردم داداشم اومده میگه بده من انجام میدم ( داداشم از من کوچیک تره) گفتم نمیتونی\nگفت میتونم\nاومدم مثلا با استفاده از ضرب المثل جوابش رو بدم گفتم\n«کار هر کس نیست خرمن کوفتن\nگاو نر میخواهد و مرد کهن»\nبرگشته میگه تو کدوماشی\nمنم از همه جا بیخبر گفتم\nگاونر",
    "کارناممون رو دادن \nریاضی شدم 18/5 مامانم میگه چرا انقد  کم شدی؟\nمیگم مامان من شدم 18/5 کمه ایا؟\nمیگه من هم سن تو بودم ریاضیم همیشه 20 بود\nمامان بزرگم از اون سر داد میزنه\nخالی میبنده ننه یه بار نمره ریاضیش شده بود 3!!!!!!!!!!!!!1\nخوب من که ترکیدم از خنده\nاز مادر گرامم اخرین خبری که رسیده اینکه تا نیم ساعت دیگه رسیده افق\nیعنی این دفعه به افتخار مادربزرگ ببکوب لایکوووو",
    "ديروز پس از كش و قوس هاي فراوان بالاخره مدادنوكيمو زير متكام پيدا كردم!\nبعد مثه أسب تو خونه يورتمه ميرفتم و ميخوندم:\nتو كجا بودي تاحالا؟!تو كدوم نقطه دنيا؟!\nتو اسمونا دنبالت ميگشتم روي زمين تورو پيدا كردم!!!\nمامانم ميگفت اگ پزشكي قبول ميشدي خداوكيلي تا اين اندازه خوش حال ميشدي؟؟؟!!!!",
    "بچهه چهارساله اومده میگه میخوای باباتو بکشم میگم بکش میگ بابات دختره یا پسر ؟ :|",
    "یه روز زفت بودم خونه عموم پسر دختر عموم یه سال نیمشه خلاصه ما همه مشغول حرف زدن اینم کفشهای مامانشو پوشیده بود برا خودش داشت گوشه حیاط بازی میکرد  وقتی اومد پیشمون  که چی چشتون روز بد نبین تو کفش مامانش ریده بود هیچی دیگه از خنده زمین گاز میزدیم این کفش نو اینم پی پی شل چه شود....",
    "عموم لیست نوشته برای وسایلی که میخواد برای خودش ببره خوابگاه\n1لیف وصابون سه عدد\n2مسواک چهار عدد\nانتی باکتریال دست دو عدد\nصابون سه عدد\nمنم زیرش اضافه کردم\nچمن مصنوعی \nلباس قواصی \nلور پلاک\nمته شماره 2\nیه وقت بنده خدا احتیاجش نشه یه کم حساسه\nراستش یادم رفت طعمه اره ماهی بنویسم پشیمونم لنگ نمونه یه وقت:}",
    "امروز تو خیابون دختره\nبهم نخ داد\nیه نگاهی بهش کردمو دیدم عجب چیزیه،\n سریع آوردمش خونه\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nو باهاش خشتک شلوارمو دوختم!!\nواااااااای بر منحرفاااااااان\nواااااای بر ناپاکاااااااااان\nبدانید و آگاه باشید که قیامت نزدیک است.!!",
    "اقا ما دفعه کلاس فوق العاده شیمی داشتیم با دبیرمون کلاسم بعد از ظهر بود و محوطه خلوت با بچه های کلاسم جمع شده بودیم من میخوندم اونا هم دس میزدن حالا چی میخوندم آقای رضوی آقای رضوی (دبیرمون )تو کلاس بیخیال شو توکلاسو بیخیال شو تو کلاسو بیخیال شو در همین حین ناگهان آق رضوی وارد شد از خجالت شده بودم لبو فقط میخواستم زمین دهن باز کنه من بر توش آب شدم از خجالت  نابود شدما این موقع سوم راهنمایی بودم با اینکه الان پیش دانشگاهی ام هنوزم یادش میفته و سرکلاس میگه آب میشم خلاصه که امیدوارم دیگه از این آبرو ریزی ها نداشته باشم",
    "زن عموم یه مدت بود همش میگفت اشپزخونمون کوچیکه...عموم براش یه گردنبند گرفت\n.\n.\n.\n.\n.دیگه اشپزخونشون کوچیک نیست",
    "یکی از آشناهامون بچشو ختنه کرده بود، از بچهه پرسیدیم\nچیکار کردی؟\nگفت بلبلمو خوشگل کردم\nگفتم مگه زشت بود،\nملت همه خندیدن...\n\n\n\nچن دیقه بعد بچهه اومد آروم در گوشم گفت\nاز قیافه تو خوشگل تر بود، تو جمع نخواستم ب رین م بهت.\nدفه بعد فک کنی با مزه ای، جرت میدم!!\nهیچی دیگه، آروم در گوشش گفتم\nگ ه خوردم... خیلی مردی...",
    "قسمتی دیگر از خنگی های دهه هشتادیا:\n\nامتحان گند زده بودیم.(این مربوط میشه به پارسال الان یادم افتاده)\nبه همون دوست اولم گفتم:\n-من و تو از شانس فقط دو حرف وسطشو داریم.\n\nنشسته کلی فکر کرده میگه:\n-نه من سین و الفو شینشو دارم.(فکر کرده اسمشو میگم.)\n\nمیگم:\n-میگم ما از شانس فقط دو حرف وسطشو داریم حالا اگه فهمیدی؟\n\nمیگه:\n-منظورت چیه؟\n\nمیگم:\n-اسکل میگم ما از شانس دو حرف وسطشو داریم یعنی سین و شینشو بردار و به اون چیزی که میمونه دقت کن.\n\nحالا نشسته رو کاغذ نوشته بازم نفهمید.\nپاشدم براش یه سرکش اَ گذاشتم تازه گرفته من چی میگم.\n\nحالا به خاطر فهم ایشون کل کلاس متوجه چیزی که من میخواستم به این اعجوبه بفهمونمو شدن.\n\nکلا به قول یکیتون آیکیو در حد خیار!\n\nبه جای گودزیلا گودزیلا کردن بیاید براشون دعا کنیم.\n\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "ادامه ماجرای سبزی خردکن:\nهمین گل پسری ک جلوش سوتی دادم دیروز اومد اجازه بگیره براخواستگاری منم مونده بودم چی بگم خواستم بگم من قصد ادامه تحصیل دارم گفتم ن بزاربگم قصد ازدواج ندارم دیدم داره نگام میکنه هول شدم گفتم من قصدادامه ازدواج دارم!!!!\n\n\n\nایندفه سرشوانداخته بود پایین و شونه هاش میلرزید\nیعنی دلقک نشده بودیم ک شدیم",
    "همین سه روز پیش:\nفرض کنید سر یه کلاس حدودا هشتاد نفری پر دختر و پسر تو دانشگاه یکی از پسرا خواست بگه عاقل و بالغ\nبا صدای بلند گفت عاقل و باغل\nهمه پکیده بودیم از خنده استادم که داشت تخته رو می خورد\n...................................\nشیش تایی های دیروز\nچهارتایی های امروز",
    "یادش بخیر...\nقبل نامزدیمون با وحید با اتوبوس رفته بودیم بیرون.\nمن نشستم کنار شیشه و پامو انداختم رو اون پام و اتفاقی چادرم از روی پام رفت کنار و زانوم از روی شلوار معلوم شود.(شلوارمم جذب نبودا)\nگرم صحبت بودیم که وحید چادر رو کشید رو پام...\nمنم از این حرکتش خوشم اومد و دوباره یواشکی چادرمو انداختم اونور...\nدوباره همینجوری داشت باهام حرف میزد و چادر رو کشید رو پام...\nخخخخ دوباره هلش دادم اونور.\nچندبار این قضیه تکرار شد\nبار اخر چادر رو که انداخت رو پام,به خیال اینکه محکم سرجاش وایسته یکی تررررررق با کف دستش کوبید روی چادر که رو پام بود ...\nخخخ بعدش تازه فهمید چیکار کرده و بعد کلی معذرت خواهی و ....\nجریمش بردمش طلا فروشی...",
    "کیا یادشونه؟؟؟؟؟\nبگودوچرخه...سیبیل بابات میچرخه\nبگوفرانسه...بابات قد آدامسه\nبگوخاک انداز...خودتو جلو بیانداز\nبگومتکا...بخور از این کتکا\nبگوبادبزن...بروسرکوچه داد بزن\nبگوپنیر...برو یه گوشه بمیر\nبگوشامپو...بیا بغلم گامبو.. \n\nبگوسه هفتا بیس و یکی...خاک تو سر تو یکی\nبگوچاقو...برو بچه دماغو\nبگواشرف...دلم برات قش رف\nبگوداوود...لای دهنت وا موند\nبگو پنکه...تنبون بابات تنگه\nبگو آدامس...بپر تو آمبولانس\nبگو فیتیله...فردا تعطیله\nبگوبشکه...سیبیل بابات خشکه\nبگوپشتی...چرا منو کشتی\nبگومرسی...بچه خرسی\nبگوگلابی...رییس مسترابی\nبگودمپایی...برو بغل زندایی\nبگوصابون...لیز بخور برو تو خیابون\nبگو عدسی ...فردا مرخصی\nبگولوبیا...فردا زود بیا\nبگو7...سرت کلاه رف\nبگو2...بقیش بدو\nبگو جاسیگاری...فردا میری خواستگاری\nبگوگاری...شتلق(یه سیلی زدم یادگاری)\nبگو1...بترک\nبگومسخره...اسم بابات اصغره\nبگوهلو...بپر تو گلو\nبگوکشتی...بیا بغلم مشتی\nبگو راس میگی...کاستو بیار ماس بگیر\nبگو کشتی...با نامزدت میگشتی\nبگوحقته ...فردا شب عقدته\nبگو کشتی...من خوشکلم تو زشتی.\nیاد اون دوران که با این حرفا خوش بودیم بخیر",
    "داشتیم علوم میخوندیم دوستم رضوان گفت\n+پارمین توروخدا گوش کن ببین جواب اینو درست میگم یانه؟\n-بنال\nآقا ایشون اومد گفت\n+در معادن طلا و ذغال سنگ و آهان...\nابنجوری شدم@_@آهان؟\nخودش که فهمید چی گفته خندید.دوباره این تکرار شد ولز این دفعه...\n+سنگ آهاک \nمن@_@\nرضوان°_°\nآهن|_|\nآهک~_~",
    "اطراف مدرسه ی ما گاو و مرغ و خروس زیاد هست و کلا بهترین مدرسه ی شهرو بردن کنار گاو و گوسفندا ساختن بگذریم . یه روز سر کلاس ریاضی معلم میخواست اثبات رو بهمون درس بده گفت مثلا به خواطر اینو اینو این این مسئله اثبات شد درسته؟؟؟ یهو از بیرون یه گاو با صدای بلند و واضح گف موووووووووووووووو  منم گفتم بعله تائید شد معلمم نه گذاشت نه برداشت گفت گاو میفهمه ولی شما عین گاو نمیفهمین!!ما هم گفتیم هم نوعا حرفای همو بهتر درک میکنن! معلمم شوتم کرد بیرون",
    "اولین امتحان شیمی سال \nیکی از بچه ها رفته روی میز معلم ها واساده و سخرانی میکنه \n-همانطور که مردم دلیر ایران    توانستند    بسیاری از تحریم هارا      با صبر \nخود لغو کنند    ما نیز میتوانیم     این امتحان سخت را کنسل کنیم \nبچه ها هم زمان ه مشت خود را به سمت بالا میکشیدند این شعار ها را سر میدهند \n- نه شرقی  نه غربی  نه امتحان شیمی \n-مرگ بر کوانتم  مرگ بر مندلیف",
    "معلم دینیمون (که خودش فک میکنه خیلی باهوشه) میگفت یبار تصمیم گرفتم چند قسمت از سریال حریم سلطان رو دنبال کنم که ببینم ایندفعه از چه حربه ای برای فریب مردم استفاده شده....:اوایلش همچی عادی بنظر می رسید ولی بعد از چند قسمت که یکم دقت کردم فهمیدم که هدف اصلی این فیلم القای فرهنگ بستن کمربند به شیوه جوامع غربی هست و این یعنی همون تهاجم فرهنگی...!\nینی واقعا باید به این سطح از تیزهوشی و نکته بینی آفرین گفت که نقشه های دشمن رو یکی پس از دیگری براحتی نقش برآب میکنه... \nمن0_0 \nحریم سلطان0_0 \nتهاجم فرهنگی0_0",
    "بعد امتحان ریاضی معلم داشت برگه هارو تصحیح میکرد موقع  دادن  برگه ها گفت :خانومم بسم الله الرحمن الرحیم بیاد برگشو بگیره ماهم فقط زمینو گاز میزدیم نگو دوستم از بس هول بوده به جای این که اسمشو جلوی نام و نام  خانوادگی بنویسه بسم الله الرحمن الرحیم نوشته خلاصه روحمون شاد شد بعد ریاضی خخخ",
    "جونم براتون بگه که 11 ابان مدرسمون میخواس شعله زرد نذری بده ما هم خوشحالو ایول و اخجون زنگ ریاضی فرتو ... تو کلاس زیست نشسته بودیم که یهو دیدیم از بیرون صدای جیغ و داد میاد زنگ مدرسه رو هم زدن ماهم فک کردیم زنگ زلزله اس رفتیم زیر میز بعد اومدن گفتن ازمایشگاه(محل پخت شعله )اتیش گرفته ماهم الفرار رفتیم بیرون خلاصه اتیش نشانی و پلیس و امبولانسو سوپر من مدرسه (یکی از دبیرا) دست به کار شدند و همه چی به خیرو خوشی تموم شد بعد یه ساعت رفتیم کلاس(بدبختانه زنگ ریاضی تموم نشده بود) ونشسته بودیم که دیدم  یکی پشت سرم بازور نفس میکشه برگشتم دیدم یکی از دوستام زیر میزه میگه:پس چرا زمین نمیلرزه !!!یینی مدیر شخصا میخاس بندازتش تو اتیش من نزاشتم.خخ اینم از حادثه 11 سپتامبر ..نه ببخشید ابان.مدیرمون 4جوکی نباشه صلوات بفهمه کیم می کشه منو  بگذریم ک دوستان زحمتشو تو فضاهای مجازی کشیدن.",
    "تو خوابگاه دانشگاه چایی لیپتون میزدیم به سقف همونجا خشک میشد\nیه بار از بخش خوابگاها اومدن بازدید گفتن اینا چیه؟ \nگفتم واسه دهه فجر تزیین کردیم",
    "دیروز داداش کوچیکم(10سالشه) اومدپیشم\nگفت داداشی برات یه شعر سرودم بخونم؟\nمنم خرذوق شدم بهش گفتم بخون داداش گلم \nگفتش:\nداداش من چه نازه              گوشای اون درازه\n\nداداش من شاخ داره            خودش خبر نداره\n\n\nای خداااا من چه گناهی کردم گیر این افتادم:(",
    "جونم براتون بگه توی چت باحال یه چی خوندم اومدم روی یکی از نوابغمون امتحان کنم.\n+:من\n-:دوستم\n\n+:اگه الان یه کار خوب برات پیدا بشه میری سرکار؟\n-:خب معلومه.\n+:ببین یه کار مدلینگ خوب سراغ دارم گفتم بهت پیشنهاد کنم.\n-:اوه اوه بابای من عمرا بزاره مدل بشم.\n+:حالا بزار شرایطشو بگم.به تو خیلی میخوره.بابات با من.\n-:خب حالا بنال ببینم چکار برم کردی؟\n+:ببین یه چی بگم باورت نشه.\n-:اه بگو دیگه نصف جون شدم.\n+:میمون شرکت چیتوز مرده به جاش به تو پیشنهاد دادن بری به جای میمونه کار کنی.\n-:نه نمیخوام تو شرکت غذایی کار کنم.چاق میشم.(بدبخت نفهمید.)\n+:وای (اسمش) نمیدونی اگه نری از دستت رفته کلی معروف میشی.\n-:باشه دوباره بگو جای کی باید کار کنم برم بابامو راضی کنم.\nدیدم داره جدی جدی باور میکنه گفتم:\n+:اسکل دارم میگم میمونه مرده میخوان تو بری براشون کار کنی.\nحالا تازه گرفت من چی میگم.یه لنگ در هوا پاشد افتاد دنبال من.\n\nخنگی و اسکلی تا چه حد؟\nتو رو خدا هی نگید گودزیلا طفل معصوما (به جز خودمو اونایی که شماها و خودم دوست دارید)فلج ذهنین.\nمن که دلم به حالشون میسوزه.بیاید دست به دست هم بدیم اینارو عاقل کنیم.\n\nتا قسمت های بعد خدانگهدار\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "چیه شماها هی میگید گودزیلا گودزیلا؟\n\nیه سر بیاید مدرسه ما ببینید این دهه هشتادیا چقدر شوتن.شوت که نه شووووووووووووووووووووووتن.\n\nبه دوستم که خیلی افاده ایه گفتم:\n\nانقدر کلاس میزاری زنگ تفریحم داری؟\nمیگه آره\nمیگم کی؟\nمیگه زنگ تفریحم تو مدرسه.\nبعدشم یه سیسی گرفت که انگار ضایعم کرده.\nمنم خیلی ریلکس بهش گفتم:\nپس واسه کسی کلاس بزار که همکلاسیت باشه نه اونی که سر کلاسش راتم نمیده.\nاین دوستمون کلا خیلی اعتماد به لوسترش بالاس.انقد که لوستر سنگین شده سقف ترک برداشته.\n\nتازه یه بارم گفت که کره جنوبی همسایه ایرانه.\nفکر کن.\nبین ایرانو کره جنوبی هند هست هیمالیا هست چین و یه اقیانوسه اونوقت بشه همسایه ایران؟\n\nبدبخت افاده ای سن خر پیرو داره اونوقت ترم دو فمیلی اند فرندز دوعه کلی هم ادعا زبان داره بعد منم همسن اونم دوسال دیگه تافلمو میگیرم میاد جلو من یجوری حرف میزنه انگار کلی سال خارج زندگی کرده سختشه فارسی حرف بزنه.\n\nتازه اینو بشنوین.\nبلد نیست کامپیوتر و روشن کنه و یه گوشی دکمه ای داره، اونوقت میاد میگه آدرس فیستو بده برم عکساتو ببینم.\n\nحالا من یه نمونه شو بهتون گفتم بیاین مدرسمون میبینید چه نابغه هایی قراره آینده کشورمونو بلسازن.\n\nلایک:واقعن تو چطوری اینارو تحمل میکنی؟\nلایک:به نظرم اینا یه موجود ناشناختن ولی خب هر چی باشه نمیتونی خودت انکار کنی که گودزیلا نیستی.\n\nامضا:خانم دکتر مملکت",
    "چندوقت پیشا بابام بایه موتوریه تصادف کرد طرف فقط پاش یه کوچولو تاکید میکنم کوچولو زخم شد حالاببینین عکس العمل طرف چیه؟\n‏ \n\n\n\n\n\n\nطرف:باید منوببری سونوگرافی!!\nیعنی نابود شدما!!",
    "اصلا اين زندگي مسخره ما خودش همش خاطرات خنده دار هست هيچي سر جاي خودش نيست  همه چي در هم بر هم هييييييي زندگي",
    "امروز تو کلاسمون بحث این بود که مجازات چه جرمی چیه!(درس اجتماعیمون بود)\nبعد بحث این بود افرادی که بیماری های روانی دارن مرتکب جرم بشن مجازاتش چیه.\nیکی از دوستام بلند شد گفت افرادی که مثلا سادیسم و این چیزا دارن اگه قتل هم کنن جرم حساب نمیشه.\nبعد منم به نمایندگی جمع سادیسمسمون بلند شدمو گفتم:\nاعتراض دارم.افرادی که سادیسم و مازوخیسمو اینا دارن بیماریشون حاد نیست و امکان نداره قتل کنن.شاید آسیب بزنن ولی خیلی جزئی.تازشم اکثرا الکی میخندن(ماها که یاد جک میوفتیم میخندیم) و بصورت زبونی اذیت میکنن.اگه خیلی حاد باشه ممکنه شاید مثلا بزنه یکیو اونم نهایتن خیلی ارفاق کنیم شاید یه دست یا پاش آسیب ببینه.بیماری ای نیست که نگران کننده باشه.\nبعد اون دوستم که اینو گفت جواب داد:\nاولا من مازوخیسمیا رو نگفتم(اولین ضایع شدنم)دوما مازوخیسم یعنی خود آزاری و خودشونو میندازن زیر سادیسمی ها کتک بخورنو این حرفا.سوما سادیسمی های حاد ممکنه قتل هم بکنن.\nحالا اینا گذشتن.\nزنگ سوم که کارو فناوری داشتیم بچه ها درست کارشونو درست نمیکردند و خانممون اعصاب داغون بود.بکی از بچه ها گفت:\nبچه ها چرا انقدر خانومو حرص میدین؟خب درست کار کنین دیگه!\nمنم از همون ته گفتم:\nآخه نمیشه عزیزم من سادیسم دارم نمیتونم بقیه رو اذیت نکنم.\nیه لحظه کلاس ساکت شد و همه اینجوری نگام کردن:0__0\nمنم گفتم:\nبابا چشاتونو درویش کنین خوبه شوخیدم اگه واقعا داشتم الان چشای همتونو از کاسه در می آوردم.\nیهو کلاس ترکید از خنده.\nاینبار من بودم که اونارو اینطوری نگا میکرد:0__0\nنمیدونم که کجای حرفم خنده داشت ولی خب منم به جمعشون اضافه شدم.نمیدونم اونا به چی میخندیدن ولی من به خنگی اونا میخندیدم.\nآخه کدوم دیوونه ای میاد تو جمع بگه من سادیسم دارم؟",
    "دانشجوی کارشناسی بودم رییس دانشگه منو به عنوان نماینده دانشجویان فرستاد سرکلاس ارشدای یه دانشگاه دیگه که اگر استادشون (که تازه از روسیه اومده بود)موافقت کردن بیان برای سمینار دانشگاه ما یکی از مسیولین خانوم هم همراهم بودن با کلی زحمت مجوز گرفتن و با کلی احترام رفتیم سر کلاس من رفتم ته کلاس نشستم مودب .دستم رفت روی گوشیم اهنگ نمره بیست کلاسو نمیخوام باصدای بلند پخش میشد .گوشیمم هنگ کرده بود استاد هاج واج مونده بود که چه خبر حدود 22دانشجوهم زل زده بودن به ما :_:_:همراهمم بجای این که کمک کنه باتری گوشی رو بیارم بیرون میزد توسرم.خلاصه تا اخرش یه 3دقیقه ای اهنگ خونده شد و بچه ها بشکن میزدن.\n دانشجو ها استقبال کردن میگفتن بازم بیایین ::))\nرییس داشگامونم بداخلاقه کلا جواب سلامه کسی رو نمیده \"_\"",
    "رفتیم ختم عمو بابام منم سرمو انداختم پایین رفتم یه گوشه بشینم دیدم خواهر اون مرحوم داره نگاهم می کنه منم سلام کردم بعدش هول کردم گفتم ان شالله قسمت خودتون بشه \n فکرکنم منو برای عروس ایندش انتخاب کرداخه تا اخر مجلس چشم ازم بر نداشت:/",
    "ی سری بابام انقدر کتکم زد که پام شکست و از دماغم خون میرفت مامانم منو دید تنها کاری که کرد ی تفنگ داد به بابام گفت فایده نداره دیگه، خلاصش کن \n:((",
    "اقو بعد صد سال دلام-_-\nمن دوباره اومدم :)\nبا سوتي ها و مار هاي خنده دار مدرسه Chilean \nهي خب اول براي اين ك شمارو دچار سوئتفاهم نكنم ميگم ك خوانواده من ب دلايلي مجبورم شديم ايران رو ترك كنيم براي همين تو شهر سليماني تو مدرسه جهان (يه مدرسه مختلط اينگيليسي بريتانيايي ك توي كشور عراق هست(قسمت مرد نشنين عراق ك داعش نيي))براي همين دانش اموز هاي مدرسه همشون كردن خلاصه بگزريم...\nكار ها و سوتي هاي معلمامون:\n١مستر sarcwot(معلم mathematics رياضي) رفت سر ميز يكي از بچه ها ك يهو پاهاش سر خورد و از وسط وا شد و خشتكش پاره شد:)))يهو كلاس رو سكوت عجيبي فرا گرفت:/بعد همه پوكيدن~_~بد بختم عزر خـــــــــــــواســـــــــــــت رفت بيرون:/\n٢لونا(دوستم)داشت سر كلاس عربي شعر ميخوند بعد خودشو تكون تكون ميداد\nمعلم عربيمونم(خرس گنده ٥٠ ساله)ميخواست اداشو در بياره شرو كرد رقصيدن~_~\n$بقيشو بعدا ميگم$\nخوش باشيد^_^",
    "یه روز سر کلاس شیمی بچه ها گزارش ازمایش ننوشته بودن منم ی هوا گفتم اقا اجازه میخواییم بریمازمایشگاه؟\nیه دفه همه بچه ها چپ چپ نگاهم کردن منم میدونستم زنگ تفریح چی میشه خودمو زدم به اون راه \nمعلممون پرسید چی گفتی؟\nگفتم :میریم سایت؟\nمعلممون:::::",
    "یه بار توی مترو نشسته بودم (مترو کسی واینستاده بود ولی همه جا ها پر بود)\n\nالقصه: یاد یکی از. جوک های فور جک افتادم که واقعا خنده دار بود..\n\nداشتم آروم آروم میخندیدم.یهو نتونستم کنترلمو از دست دادم بلند بلند \n\nخندیدم:|\n\nبعد دیدم همه دان چپ چپ نگام میکنن. ( خدا روشکر اونجا آشنا نبود تو مترو)\n\nمنم دیدم اوضاع خیلی خیته ...برگشتم به اینو اون نگا کردم و میخندیدم:|\n\nبعدش سر جام نشتمو با انگشتم و لبم شروع کردم بیل بیل بیل بیل ....\n\nخدا رو شکرخوب جمعش کردم. همه فک میکردم دیونم میگفتن آخی بیچاره  \n\nسنی نداره و اینجوریه.. چه خوش قیافه هم هست :-) \n \nو در نهایت در اولین ایستگاه فرار کردم...",
    "دوستان عزيزان دیگه هیچ وقت از کلمه _ زا به راه _ استفاده نکنید واییییی\nسر کلاس ریاضی بودیم معلم مون آقاس یه دختره خواب بود سر کلاس صداش زد بلندش کرد بهش گفت این سوالو جواب بده دختره بیچاره منگ بود اصلا نفهمید چی شده یکی دیگه گفت آقای....  بچه بیچاره رو از خواب بیدار کردین     زا به راهش کردید حالا میخواید سوال جواب بده؟\nواییی معلممون از خنده یعنی غش کرد ما هم همه علامت سوال ک این حرف این قدر خنده نداشت برگشته میگه\nمیدونی زا به راه یعنی چی؟ یعنی چی ک من زا به راهش کردم؟ زا به راه زا از فعل زاييدن میاد به راهه یعنی الان بزاد دو ساعت دیگه بزاد 5 ساعت دیگه بزاد\nما همه \"\"\"\"\nاون دختره ک خواب بود یعنی قشنگ رفت زیر نیمکت\nاونی ک گفت زا به راه میخکوب شد ##",
    "خانم(چیه همش که نباید بگیم آقا یه بارم خانم..تبعیض تا کجا واقعا؟)اول مهر بود و عزراییل(معاون گرامی) از بس دبیرستانی ها شیطنت کردن اعم از گوشی آوردن..نگا کردن فیلم ها ی غیر اسلامی زبونم لال و به قول خودش ترویج فساد و فحشا/: کلاس ما دبیرستانی هارو صاف اورد گذاشت جلوی دفتر..چن وقت بعدم اومد اومد تو کلاس محض سر کشی..اول یه نگاه به کلاس کرد یه نگاه به قیافه های این جوری /: ما بعدم نه گذاشت نه برداشت در اومد گفت :(کلاس شما چه گشاد شده!)ماها همه این جوری بودیم(:حالا این بنده خدا هی سعی میکرد برامون توضیح بده منظورش این بوده که کلاسمون بزرگ تر شده ما هی به سوتیش میخندیدیم..",
    "ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻢ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﺪ ﻣﮑﺎﻟﻤﺎﺕ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﻤﺘﻢ ﻣﯿﮑﺮﻭﻓﻮﻥ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﻔﺖ ﺧﺐ ﺗﻮ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﯼ ﺣﺎﻻ ﻧﻔﺮ ﺑﻌﺪ :|",
    "یادش به خیر اول راهنمایی بودم و تههههه اسکلیت..یه بار واسه اولین باررر منو دوست اسکل تر از خودم تصمیم گرفتیم گوشی ببریم مدرسه..حالا مکالمه رو داشته باش.. \n-هستی اوردیش؟!): (رو به موت بودم)\n-آره..مهتا من میترسمممم(اون بنده خدا دیگه بدتر من) \n-نترس هیچی نمیشه.قرارمون زنگ بعد تو دستشویی:/(چه مکان رمانتیکی..) ......زنگ بعد:محوله رو زیر مانتو قایم کردیم..میخواستیم بریم سمت دستشویی ها باید از دفتر رد میشدیم..معاونمونم عین ابولهول واستاده بوود اونجا ..یهوو پاهای دوستم سست شد..ادامه دارد",
    "^_^zhrw^_^\nاغا ما دوران دبيرستان يه ناظم داشتيم كلا قاطي بود!!زوم ميكرد رو ادم!يه روز منو دوست گرام داشتيم از مدرسه ميومديم بيرون(زنگ خورده بود)يهو جلومو گرفت گفت شما با تاكسي ميري!\n-خانوم ما خودمون سرويس شخصي داريمااا!\n+نخير امروز شما با اژانس ميري!\n-خب پس بزارين من يه تلفن به مامانم بكنم ببينم با تاكسي ميرم عايا؟\n+من ميدونم يا تو!!برو اونجا منتظرته!!\nحاجي مام پشيمون رفتيم نشتيم تو ماشين،هنوز زياد دور نشده بوديم ك ناظم زنگ زد به اژانسيه گف اشتباه شده!منو ك شرر مدرسه بودمو با يكي ديگه اشتباه گرفته!!سرويس بيچاره منم نيم ساعته منتظره منه:|\nپياده شدم گفتم:خانوم منو باكي اشتباه گرفتي عاخه؟؟\nراننده سرويس گرامم بش گف حواست كجاست؟؟\nخلاصه انقد بهش خنديديم با دوستان گرام ميگفتيم حسيني(ناظممون)حشيش ميكشه",
    "رییس جمهور قراره بیاد شهرمون .مارو هم از مدرسه میبرن که ببینیمشون \nحالا تصوری که ما از دیدار رییس جمهور و معاون مدرسمون (که خیلی گیره )داریم\nمعاون -چرا ناخنات بلنده چرا برق ناخن زدی تو خجالت نمیکشی ما رییس جمهور ناااااااااااب میخوایم \nرییس جمهور - خانم بخدا برق ناخن نیست من همیشه ناخنام برق میزنه \nمعاون - هیچی نگو هیچی نگو چه بلبل زبونی هم میکنه\n....",
    "\" از من میشنوید لحظه ای رو برای خندیدن از دست ندید \"\n\nیکی از تفریحات بچگیمون این بود که وقتی زنگ مدرسه رو میزدن\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nهرچی صدا بلد بودیم و تو ذهنمون بود درمیاوردیم\nیَک حالی میداد ! حس میکردیم تو جنگلیم همراه با دوستای میمونمون خخخخ",
    "سر سفره شام بودیم...حالا مهمانم بود...دبدم دآش بزرگم اومده،جا برا نشستن اون نبود...رو کردم بهش گفتم میخوای  من پیاده میشم تو بیا جای من بشین؟\nهیچ کس خنده نکرد!الا خودم!\nبعد بلند بلند با خنده رو کردم ب مهمونا گفتم نمیدونید چ سوتی دادم...\nگفتن اتفاقأ فهمیدیم نمیخاستیم سوتیت برملا شه!\nهیچی دیگه ضایع شدم خخخخ!\nخیلی لحظه دردناکی بودا خیــــــلی!",
    "تو سر و کله خودتون زدید؟؟ \n\nقبول باشه... \nقیمه و چلوگوشت هم زدید؟؟؟ \nنوش جونتون.... \n\n\nخیر نبینید.. کفشای منو دیگه چرا بردید؟؟؟",
    "سلام...\nامروز موقع ناهار تو اداره,من ناهار نرفتم و نشستم به چت کردن با اقامون.\nچندماه بود همو ندیده بودیم..\nحالا گیر داده که عکس بفرست.منم قول دادم که اول اون بفرسته بعد میفرستم.یعنی عکساشو دیدم هنگ کردممم یه تیپ خفنی زده بود که فکرشم نمیکردم:))\nحالا من با لباس فرم در اوج خستگی و شلختگی با دوربین 5 مگاپیکسل گوشیم عکس گرفتم و فرستادم:))\nاصلا من اعتقاد دارم زیبایی باید در سیرت انسان باشه,نه صورت...\nالکی مثلا سیرت من خوبه:))",
    "جونم براتون بگه من پیش دبستانی ک بودم اونجا صاحبش و مدیرش عمم بود ،،من یه روز خواستم برم دسشوویی که دسشوییمم خیلی فشار اورده بود بهم(شماره1داشتم) من تا رفتم زیپ شلوار لی رو باز کن شرشرشر صدای ج.ی.ش.ه کردم تو شلوار لی ام ،،،بعدش رفتم دااخل \nیکی از کارکنان:چرا شلوارت خیسه؟\nمن:داشتم دسمو میشستم آب دسشویی(روشویی حالا هرچی)ریخت روم \nحالا ک اونا باور کردن همه داشتن دس به شلوارم میزدنو میگفتن:عجب شلوار خوبی خیلی بهت میاد\n\nدراون موقع من://////\nخونمون که ش.ا.ش.ی شده بود:+_+",
    "دیروز که فهمیدم دیگه هیچ معلمی با کتابای پارسالمون کاری نداره خیلی جدی تصمیم گرفتم همرو بازیافت کنم.\nقبل از این عمل با خودم گفتم شاید بهتر باشه توشونو دوباره ببینم کاغذی چیزی بود برش دارم.\nحالا دارم نگاه میکنم میبینم نقاشی های تو کتاب ادبیاتم از نقاشی های تو کتاب علوم و ریاضیم خیلی خوشگل ترند.\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nبه این نتیجه رسیدم درس ادبیات خیلی واسم حوصله سر بره.یعنی حتی از ریاضیم لذت میبرم ولی از این نه.",
    "***********abas_m223**********\n‏یــه دخـتــره تـو دانـشـگـاهـمـون بـود کــلا عـکـس مـسـتـقـیـم نـداشـت\n هـمـش کـج بـود\n\nحــضـوری هـم مـیـدیـدیـش کــج بـود\n\n یـعـنـی مـن یـه بـار رفـتـم از رو بــه رو نـگـاش کـردم  بــازم کــج بــود!!! ^_^",
    "₩₩₩₩محمدحسین₩₩₩₩\nسلام خدمت 4جوکیای عزیز\nیه بار با رفقا خواستیم بریم پارک . اقا رفتیم و یکی ا بچه ها با موتور اومده بود اونم موتور نوعه باباش که دیروز خریده بودن. یه دافو دید خواست بره حالا پز بده تک هم بلد نبود ..... خلاصه یکی از منگلارو سوار کرد رفتن وسط خیابون سر پیچ مثلا خواست موتور بخوابونه و پز بده که موتور زیر پاش در رفت خودشون پخش زمین شدن و موتوره رو که نگو . رفت سمت اون دخدره نزیک بود بخوره به دختره یهو اینم خواست اخرین شانسو امتحان کنه ¥حالا چطور سالم مونده بود رفیقمون به کنار¥پرید جلو موتوره که بگیرتش *بازم بگم که موتوره زیاد سر نمیخورد و معلوم بود ب دختره نمیخوره*موتوره خورد به خودش و دست راست و پای چپش هم شکست و اونیکی دوستمون برعکس اون خلاسه(خلاثه.خلاصه....)دیگه دختر بازی رو بوسیدو گذاشت کنار(:\nپست دوممه . پست اولم طولانی بود جایی ک نوشته بودم پست اولمه پاک شد . مرسی که وقت گذاشتید:)",
    "ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﻩ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ. ﮐﻠﯽ ﺍﺯﻡ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ. ﺭﻓﺘﻢ ﻓﺎﺯ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﭘﺴﺖ ﻓﻄﺮﺕ ﺩﺍﺋﻢ ﺍﻟﺨﻤﺮﻡ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺧﻮﮎ ﮐﺜﯿﻔﻢ",
    "همین الان مکالم منو دوستام تو سریس:\nمن-میگما من میخوام مهریم جون شوهرم باشه.\nدوست1-آره با نظرت موافقم.\nمن-بله دیگه میمیره راحت میشیم از دستش.\nراننده سرویسمون-خاله میگم اصلا تو شوهر نکن.\nمن-خو چیکار کنم دلم بچه میخواد.\nراننده-خوب از پرورشگاه بچه بیار.\nمن و دوست1 و 2-به یه دختر یا پسر تنها بچه نمیدن که.\nدوست1-میگم خو مهریه پنج هزار سکه ای و...\nپریدم وسط حرفش-نه نه اون معنی خوبی نمیده.\nهمه حضار:؟\nمن-آخه اون یجورایی به معنی جنس فروخته شده پس گرفته نمیشس.\nکل سرویس ترکید.همون موقع دانش آموزای مدرسه چندتا کوچه بالاترمون تعطیل شده بودن ایلی ریخته بود از خیابون.یکیشون رو خیلی ضایع نشون دادم.\nمن-عه این مدل موهاش کره ایه.\nپسره کپ کرده بود جلوی ماشینمون و منم وسط نشسته بودیم.رانندمون به پسره فحش داد.(فکر بد نکنید همین کم عقل و بیشعور و اینا)پسره یه چشمک بهم زد و رفت.دوباره پوکیدیم از خنده.\nراننده-خاله میخوای خون بریزی خون اینو بریز.\nخداروشکر سالم به مقصد رسیدیم که من بتونم اینو براتون بگم.\nدرباره دوست2 هم بگم که انقد خندیده بود که اصلا نمیتونست حرف بزنه.",
    "وسط مهمونی بودیم یهو پسرعمه کوچیکم اومد. سط دادزد\nهمه ساکت بودند ناگهان خری گفت:\nبعد همه ی مجلس برگشتند زل زدند به من\nبعد پسرعمه ام گفت یه چیزی بگو دیگه همه منتظر اند!!!!@_@",
    "یکی از دقدقه های ذهنی من توی بچگی تو دهه محرم  این\nبود که وقتی هیأت ها به هم میرسیدن چجوری از وسط هم رد میشدن : |؟؟؟؟؟!!!!!!!",
    "₩₩₩محمدحسین₩₩₩\nما یه دبیر فارسی دارم خعلی اروم میحرفه و سر کلاسش همه خوابن\nماهم یه دوست همکلاس داریم که یه گودزیلای دهه نودی دارن که مسئولین بیدار کردن رفیقمونو داره .\nیه روز سر کلاس فارسی معلم داشت در مورد ابیات شعر توضیح میداد که فلان شعر از17 جمله تشکیل شده . اقا این دوست مام خوابش بود .\nدبیر از پشت اروم زد رو شونش و گفت فلانی این شعر از چند جمله تشکیل شده؟\nاقا دوست مام تو حالت خواب و بیداری فک کرد داداش گودزیلاشه و هرچی فحش نثار این دبیر بدبختمون کرد ..\nولی دم دبیرمون گرم که با جنبه بود و این مسئله از کلاس درز پیدا نکرد\nدم همچین دبیرایی واقن گرم",
    "هميشه توى مهمونيا من اونيم كه ...\n.\n.\n.\nيهو بى هوا بهش ميگن خب، شما چطورى؟!!!",
    "یکی از دغدغه های بچگیم این بود که\n\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nدندونام مصنوعی باشن تا سرمای بستنی رو احساس نکنن.\n\nخداوکیلی اگه این آرزو رو داشتی بلایک.\nانقدم نگید دهه",
    "اقا کلاس ریاضی بود.معلم گفت:\nکبوتر با کبوتر باز با باز                   خاک تو سر کلاغ\nبعدش دیدم فرصت مناسبه گفتم:\nفلفل نبین چه ریزه بشکن بریز تو ابگوشت وانگهی دریا شود.\nبعد از این گفته بنده(ادبیاتم تو حلقتون) میز ها جویده شدندی و معلم فرار را بر قرار ترجیح دادنی و من صاحب یک منفی شدندی.",
    "اقاما اومدیم یه کلاس جدید گفتیم امسال بیایم بشینیم اول کلاس به این تازه واردا میدون بدیم واسه اینکه بشینن اخرکلاس وکلاسوبچرخونن حالا چندنفر اومدن میشینن اخرکلاس نه مزه میپرونن نه پارازیت میشن نه سوال چرت وپرت میپرسن نه زیرپایی میان برابچه خرخونا فقط بلدند توگوش هم ویزویزکنن اصلا وجهه ی ما اخرکلاس نشینان (ادبیاتم توحلقشون اخرکلاس نشینان!!!)روخراب کردن باباازپس این مسئولیت برنمی یای نکن تازه اسمشون روهم گذاشتم بچه باحالا کلاس \nشتردرخواب بیند پنبه دانه خخخخخخ",
    "خواهرم اومد گفت یه جوک بود نوشته بود به قبل فامیلیه ضیا یه نگو اضافه کن \nببین چی میشه؟؟؟؟\nحالا هی منم تو ذهنم میخونمش میبینم چیزی نیست که!!!!\nیهو با صدای بلند گفتم چیزی نمیشه که میشه نگوضیا!!\nتازه الان فهمیدم چی میشه!!!\nهمه ی سرهای موجود تو خونه به طرفم برگشت،خواهرم از خنده سرخ شد منم که هیچی صحبت نکنم راجبش سنگین تره!!!",
    "چند روز پیش رفتم خونه دوستم که یک پسر 8 ساله داره ... به شوخی از پسرش پرسیدم عمه هات چطورن ؟ گفت خوبن ... گفتم شوهر نکردن ؟ گفت نه ... گفتم چرا اینا شوهر نمیکنن ؟؟ به خنده گفت پیدا نمیشه خب !!!! یعنی منفجر شدیم از خنده .... بعد گفتم تو از توی دوستات هم واسه اونا پیدا کن هم واسه من ^_^ \nیعنی بچه هم فهمیده خواستگار کمه ؟!!!!!",
    "همین یه هفته که تازه مدرسه ها شروع شده تحت تاثیر فورجوک سه چهارتا سوتی دادم.\nسر کلاس عربی دبیر داشت نکات رو پا تخته مینوشت ما هم رونویسی میکردیم وقتی تموم شد من هنوز دوسه تاش رو مونده بوده بودم.گفت خب حالا نوشتید میخوام پاک کنم.بعدم من بلند گفتم نه خانم نه پاکید.(قابل توجه که دبیرپارسالم هم بوده و از من خیلی توقع داره)کلا کلاس ترکید.منم که مثلا تصمیم داشتم امسال دختر خوبی باشم به فنا رفتم.(پارسالم دخی خوبی بودم فقط بعضی وقتا گرم میشدم و شیطونی میکردم.)\nدومی و سومی و چهارمی مربوط میشه به سر کلاس ادبیات(دبیرشم از اون چیزاست..)الغصه خانم اومد تو کلاس و داشت چهره های آشنا رو پیدا میکرد.(پارسالم دبیرم بود ازش خوشم نمیاد و سرم پایین بود.)پشتی هامو یادش اومد و رسید به من گفت اون کیه بزار لیست و نگاه کنم امم آهان فلانی سه تا زلزله ها تو این کلاس جمع شدند.(منو پشتیام.)(به جان خودم پارسال تو کلاسش از دیوار صدا در میومد از من نه)گفتم خانم من زلزلم؟مگه من میشیطونیدم مثه اینا؟گفت چی؟جلوی یه دبیر ادبیات این چه طرز حرف زدنه؟گفتم خانم مگه چجوری حرفیدم چرا میگیرید؟گفت پاشو پاشو رو اون صندلی تکیه مشرف به سطل آشغال بشین.\nبله دیگه این دبیر بوقمون روز اولی رو کوفتمون کرد.البته من پررو تر از اونی بودم که برم اونجا بشینم.\nپنجمی هم مربوط میشه به سر کلاس زبان.البته دبیر زبانمون آدم پایه ایه.\nبله دیگه خانم آنتراک داده بودن و منو دوتا دوستام داشتیم حرف میزدیم(به جان عمم آروم میحرفیدیم آخه داشتیم درباره موضوعی که تو مدرسه قدغنه میحرفیدیم.)یهو صدای این دبیرخانم اومد که جلسه دیگه باید یه جابه جایی داشته باشیم بین شما سه تا.گفتم خانم مگه ما میحرفیم؟یه ذره فکر کرد گفت نه شماها میجنبین نمیحرفین.!!!!!!!!!!!!!",
    "یک روز سه تا میرن دم شرینی فروشی کی بهتر شیرینی بدوزه اول میره باکتک در میاید دوم میره باکتک در میاد اما سوم که میره و۵دقیقه نشده در میاید میگن دزدی میگه بله میگن چطور  میگه رفتم گفت شیرینی بدین تست کنم اگر خوب بد میخرم؟ خخخخخخخخخ",
    "یه بارم خواهرم در مورد شبیه سازی موجودات پرسید.\nشروع کردم به توضیح دادن:\nشما فرض کن یه سلول از بدن من برداشتن و هسته سلول رو استخراج کردن...(توضیحات رونمی نویسم طولانی میشه)\nدر نهایت اضافه کردم:\nموجودی که حاصل میشه کلون فردیه که از سلولش هسته رو استخراج کردیم. مثلا میشه گاو... یا گوسفند... \nیادم افتاد سلول بدن خودمو مثال زده بودم...\nولی دیر شده بود... \nالان یه هفتس همه اعضای خانواده بهم میگن:\n_هوی گوسفند...\n_گاو...\n.\n.\n.\nولی خواهرم هنوز معتقد به عن آقا هست",
    "اقا روز اول مدرسه سرکلاس معلم کارفناوری اومده.\nحالا ما تهیا داریم کلاسو میترکونیم.\nمعلم:ساکت.اصن کتابارو باز کنید.\nرفیقم:ببخشید میتونم اسمتونو بپرسم(مدیونید اگه فک کنید که میخاستیم درس نده)\nمعلم:اسمِ؟؟؟؟؟\nمن:تونو\nمعلم:چی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا برو دفتر معاونا میگفتن تو ادم نیستی.\nبچه چیزی نشد فقط ده ضربه شلاق زدن بم.هععععععععععععععععععععیی\nخدا این معلمارو از ما نگیر.",
    "روز اول مدرسه تو مدرسومون سریکی شکست روز دوم پا یکی شکست فک کنم وسطاش داعش حمله کنه",
    "‏شما یادتون نمیاد ولی یه زمانی اینقدر خواستگار زیاد بود که ...\n.\n.\n.\nبه بعضی از این خواستگارا جواب \" تابوت دخترمونُ هم رو دوش تو نمیذاریم \" میدادن !!!",
    "عاقابادوستان رفته بودیم کاشان،کیف منم پره خوراکی بودش،واسه صرف ناهارنشستیم یه گوشه، یه اکیپ پسرم  اومدن نزدیک ما نشستن ،خلاصه نازیلا(دوستم)رفته بوددستشوبشوره وقتی اومدبدون اینکه توجه کنه نشست روکیف من که یه دفعه صدای ناهنجاری اومد،مارومیگی ازخنده پخش زمین شده بودیم،پسرام که دیگه ازخنده غش کرده بودن،ازاون طرفم نازیلامیگف نخندین باو من کاری نکردم صداترکیدن پفک بوددیگه اشک ازچشام جاری شده بود...>.<",
    "*****گریفندور*****\nماه رمضون بود و شبای قدر . قران گذاشته بودیم رو سرمون ذکر میگفتیم . \nتلویزیون -خدایا فرزندانمان را شفا بده .\nمامان و بابام و مدربزرگم برگشتن به من نگاه کردن @_@\nتلویزیون -آنها را به راه راست هدایت کن  و از انحراف دور بفرما\nباز برگشتن به من نگاه کردن :|\nتلویزیون -خدایا ازدواج و اشتغال و شغل را برای فرزندانمون مهیا بفرما \nهمه برگشتن به داداشم نگاه کردن T-T\nیعنی تبعیض تا چه حد خدایا ؟!!",
    "گوشيم زنگ ﺧﻮﺭﺩ ، ﺍﺳﻢ ﺭﻓﯿﻘﻢ \"ﺭﺿﺎ \" ﺍﻓﺘﺎﺩ\nﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ، ﺑﺎ ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﮔﻔﺘﻢ : ﺳﻼﻡ ﺑﯽ ﺷﺮﻑ\nﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻠﻔﺘﯽ ﺍﻭﻣﺪ : ﭘﺪﺭ ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﻫﺴﺘﻢ ، ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ؟",
    "یادش بخیر...\nشما هم وقتی بوی مهر میاد یاد خاطراتتون توی مدرسه می افتید؟\nگریه های روز اول مدرسه... تازه ابتدای یک دوران شیرین رو نوید می داد!\nهر روز با کلی سختی از خواب خوش بیدار می شدیم و به مدرسه می رفتیم\nمبصر اسم بچه های بد رو روی تخته سیاه می نوشت بعضی وقت ها تعداد ضربدرهای جلو اسم ها از تخته می زد بیرون... هرچند بدی های اون روزهامون نهایتا این بود که با دانه های ماش که داخل لوله خالی خودکار می گذاشتیم سر به سر همکلاسی مون بگذاریم\nیاد دویدن تو حیاط موقع زنگ تفریح بخیر و انتظار برای تموم شدن زنگ آخر و برگشتن به خونه ... چه دل کوچکی و چه انتظار کودکانه ای\nراستی یادتون میاد:\n\"اولیا شلخته ن\nدومیا پا تخته ن\nسومیا ...\"\nزنگ فارسی موقع خوندن از روی متن درس، معلم به شکل غافلگیرانه ای اسمت رو صدا می زد تا ادامه درس رو بخونی، چه استرسی میومد سراغت اگه حواست به درس نبود :)\nکوکب خانم\nتصمیم کبری\nروباه و زاغ\nدهقان فداکار\nچوپان دروغگو\nپترس فداکار\nدو درخت\nو صدها داستان ساده و بامزه دیگه که هنوز فراموششون نکردیم.\nاول کلاس با تصویر ناشیانه ای که از معلم روی تخته کشیده بودیم... و لبخند معلم...\nروز معلم با هدیه هایی که معمولا یه جور بودن!\nزنگ ورزش تنها زنگی بود که همه عاشقش بودن به جز شاگرد اول ها!\nو زنگ هنر!!! که هیچ وقت نتونستم یاد بگیرم با اون قلم نی خوش خط بنویسم!\nدهه فجر و گروه های سرود (که فقط ردیف جلو شعر رو حفظ می کردن و پشت سری ها از روی کاغذی که پشت لباس جلویی ها چسبیده بود شعر رو می خوندن!)\nکاغذ دیواری های رنگارنگ روی دیوار با کلی مطلب که سرمون رو گرم می کرد\nیاد همه شون بخیر...\nیعنی بچه های امروز هم 25 سال دیگه همین حس امروز ما رو خواهند داشت؟",
    "یه بار سر کلاسه(الکی مثلا من بی سوادم فرق ه بدل از است رو با کسره نقش نمای اضاف(بدل از ی) رو نمیدونم) ادبیات بودیم... درست یادمه سال دوم دبیرستان بود.یعنی دو سال پیش. یه رباعی ازخیام رو خوندیم:\n\nآن قصر که جمشید در او جام گرفت\nآهو بچه کرد و روبه آرام گرفت\nبهرام که گور می‌گرفتی همه عمر\nدیدی که چگونه گور بهرام گرفت \n\nمعلم شروع کرد به معنی کردن.\nگفتم آقا بیت اول مصرع دوم رو یه بار دیگه معنی می کنید؟\nهمونجا فهمیدم کمک ای اولیه چه طور می تونه جون یک انسان رو نجات بده!",
    "دیشب عموهام با عمه هام با گودزیلا هاشون اومدبودن خونه ی ما بچه هاشون هم داشتن قایم موشک بازی میکردن\nآقا منم رفتم دسشویی لامپ دسشویی هم سوخته بود اون گودزیلایی هم که چشم گذاشته بود فکر کرده بود که یکی از بچه ها رفته اون تو \nبیشعور مثل خر دوید دوید یه لگد زد به در دسشویی در خورد تو سرم افتادم تو سنگ دسشویی ^__^ داشتم جون میدادم   اون پدر سگ هم داد میزد بیا بیرون پیدات کردم شلوار رو کشیدم بالا افتادم دنبالش که پام لیز خورد پخش شدم وسط حیاط \nاصلاٌ یه وضعی بود",
    "آقا امروز اولین روز مدرسه بود\nبعد رفته بودیم تو صف مدیر اومده بود دو ساعت حرف میزد بعد که تموم شد ناظم اومد حرف زد اون وسطا گفت نباید از لوازم آرایشی استفاده کنین و اگه ببینم برخورد میکنم منم جوگیر شدم بلند گفتم: داداچ اشتباه اومدی دخترونه مدرسه بغلیه D: \nبچها خوششون اومدا ولی ناظم و مدیر زیاد استقبال نکردن:|\nو هیچی دیگه کم مونده بود همون روز اول اخراج شم:|",
    "دیروز رفتم کارت عابر بانک رو از مامانم بگيرم حالا مکالمات بين من و مامانم :\nمامان کارت من کجاست ؟\nمامانم :تو کيف کارت ها\nمن : کيف کارت ها کجاست ؟\nمامانم : کنار کارت ملى و گواهينامم\nمن:خوب گواهينامت کجاست ؟\nمامانم :تو کىف پولم\nمن: خوب کيف پولت کجاست ؟\nمامانم :توکيف قهوه يمه ديگه\nمن:خوب کيف قهوه ايت کجاست ؟\nمامانم: تو اتاقمه پسره ى ديوونه\nمن پس از بيست دقيقه گشتن\nمن : مامان پىداش نميکنم خودت بيا بده\nحالا مامانم اومده مستقيم رفته تو اتاق خوهرم اوورده داده ميگه بيا بگير پسره خنگ",
    "سر کلاس زیست بودیم...\nمعلم داشت در مورد آنزیم و سوبسترا صحبت می کرد که چه جور مکمل همدیگن...\nشروع کرد به مثال زدن:\n-مثل قفل کلید، یا مثلا پازل، یا... یا...\nهمینجور داشت فکر می کرد که چی مثال بزنه، یهو از زبون در رفت:\n-مثل زن و شوهر...\nبه خاطر همینه درصد زیستم هیچ وقت از 40 فرا تر نمی ره، چه توقعی دارید از کسی که یه ماه سر کلاس راهش ندادن؟ هان؟ چه توقعی؟",
    "بچه های این زمونه کلی حال می کنن وقتی می خوان برن اول دبستان. والا! طرف مدیره. بعد یه جوری داره واسه اولی ها تدارک جشن می بینه انگار رئیس جمهور قراره بیاد. \nکادو بخر و ... نمی دونم بادبادک و ... چه می دونم تشویق ایشون و اوشون و و و ...\nحالا زمان ما تنها لطفی که می کردن، این بود که دو تا پلیس روبروی مدرسه می ایستادند و به بچه هایی که اولی بودن، یه شاخه گل می دادند. \nکه البته همونم به من ندادن:|||\nتا سه ماه مرکز مشاوره می رفتم بخاطر ضربه ی روحی که خوردم :|||\n\n\nمن :||\nبچه های اول دبستانی D:\nپلیس های کیصافط :))))\nبازم من :|||",
    "آقا جاتون خالی دیروز با خانواده رفته بودیم تیزاب(یه منطقه تو دماوند) بگو خب.\nاونجا دو سه تا خانواده عشایر زندگی میکنن.(خدا نگهشون داره)خلاصه اینا کلی گوسفند و بز و مرغ و خروس داشتن.مرغ و خروسا ولو بودن ولی گوسفند و بزا توی حصار تنگ.اینم بگم که برای آغل اینا یه لاستیک هیجده چرخ رو باز کردن برای آب و دوسه تا داربست هم برای غذاشون.حالا یکی ازین سگاشون(سه تا سگ بودن)دو و بر حصار گوسفنده قدم میزد که یکی از بز ها پرید رو حصار وایستاد.سگه پارس میکرد که بره تو ولی پرید بیرون.بعد بدو بدو رفت رو داربستا به سگه زبون درازی کرد.اینایی که گفتم خنده دا نبودند ولی چیزی که به نظر خنده داشت این بود که داداشم گفت:\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nعجب بز خریه ها!",
    "رفته بودیم روستابراتفریح اونجام مردم هر روز ی بار پمپ و روشن میکنن تا تانکرای خونشونو پر کنن اب مایحتاج ازهمون تامین میشه\nتااینک خونمون ی اقای خرپول دعوت بودشب موند \nصب ک بیدارشدم مامانم گفت همون اقاهه رفتهwcاماتانکرخالی بوده گیرکرده بود\nخیلی ناراحت شدم\n\n\n\nن واسه مرده \n\nواسه اینک نشد ازش بپرسم ی افتابه اب بهتراست یا ثروت!!!!",
    "وقتى يک دهه شصتى يک دفعه میره تو خودش فكر نكنيد که داره به عشقش يا گذشته فكر میکنه...\n.\n.\n.\nاون داره فكر میكنه که \"خدایا ما تو فلاپى چى مريختيم؟؟؟ \"",
    "یادمه دبستان بودم (فکر کنم اول یا دوم )بعد داشتیم با دوتا از دوستام تو حیاط مدرسه حرف میزدیم.\nدوستم:تا حالا توالت فرنگی رفتین؟؟\nاون یکی دوستم:بله یه بار با خانواده رفتیم !!!!!!!!!!!!\nنخند گل من\nبچه بود میفهمی بچه!!!\nنمیدونسته چیه فکر کرده یه مکانه ^_^\nمن °_°\nدوستم ^_^\nخر شرک ~_~",
    "اقا یه بار بادوستامون رفتیم سینما بعدباچندتااز دوستام قرارگذاشتیم یکی از بچه هارواسکول کنم خلاصه فیلم(ترسناک)شروع شد یهو وسط فیلم که خیلی هیجانی بود دوتاازدوستام دست های اونی که میخاستیم بترسونیمش رومحکم گرفتن منم میخاستم به زورقرص (ازاین قرص نعنایی ها)بکنم توخلقش بیچاره لال شده بود حالایکی ازبچه هادهنشو گرفته بود دادنزنه ابروریزی کنه منم میخاستم قرص بهش بزارم دهنش خلاصه باهرزور وبدبختی قرصو گذاشتم توحلق مبارکش بیچاره نمیتونست حرف بزنه یهو وقتی قرصه روخوردتازه فهمید قضیه چه خبره بی جنبه ابرو نذاشت برامون جلوملت ازبس دادوبیدادکرد.....\nولی خداییش اون موقع هاخیلی خوش میگذشت یادش بخیر......(به یاد دوستان عزیزدوران دبیرستان)",
    "سرکلاس اموزش رانندگی نشسته بودم یه وکیل داشت درس میداد\n گف حداکثر سرعت درآزاد راه۱۲۰کیلومتر ولی بعضی جاها تابلو داره مثلاسرعت بیش از ۸۰ کیلومتر ممنوع \n\nخب حالا اگه پلیس مارو با سرعت ۱۰۰ تا بگیره باید چی بگیم به پلیس\n\n یکی داد زد  گفت  به پلیس میگیم ببخشیدo,O\n\nاز همین تریبون اعلام میکنم آقای پلیس ببخشید من عذر میخامo,O",
    "عاغامن بچه بودم وقتی دسشویی داشتم حتمن باس ب مامانم میگفتم بعد میرفتم..\nیه بار شب قدر بودمامانم داشت باجدیت نماز قضا میخوند ک ناگهانی دسشوییم گرف..o_O\nرفتم نشستم روبروش..40دیقه داشتم میپیچیدم توخودم..نماز تموم شد گف:\nچته پردیص؟\nگفتم:\nمامان برم جیش کنم؟\nگف:\nبرو ذلیل مرده ی گردن خورد الان مثانه ت میترکه فرش نجس میشه..(دقت کنید\"فرش نجس میشه\"فکر فرش بوده نه من ک40 دیقه خودمو نگه داشتم",
    "رفتم واسه گواهینامه ثبت نام کردم\n \nجلسه اول یه وکیل اومد واسه تدریس کلی توضیح راجب آزادراه وبزرگراه داد\n \nبعد گفت حالا شما یه تفاوت بگین...\n\nمنم گفتم بزرگراه عوارضی نداره ازاد راه عوارضی داره پول میگیرن\n\n\nعایا به نظر شما خندیدن به طرز تفکر یه خانم کار درستی است؟؟؟؟؟؟؟نه واقعا درسته اخه؟؟؟   o,O",
    "*****گریفندور*****\nپریشب یه کابوسی دیدم که توش ارواح از تو دیوار میان بیرون که منو خفه کنن البته آخرش به خوشی تموم شد ، اینو واسه داداشم گفتم . دیشب اومد پیش من : یاسی میشه پیشت پیشت بخوابم ؟ تولو خدااا ! \nمنم دلم نیومد نذارم گفتم نو پرابلم بخواب \nساعت 6 صبح بود که بابا و مامان بیدارم کردن \nمامان:دانیال کووو ؟!!!!!\nبابا:ندیدش؟ پیش تو نخوابیده ؟\nیه نگاه به اطرافم کردم دانی نبود جاش خالی بود .\nمامان :  عهههههه اینجاست که ...\nخوبه کجا باشه ؟ پشت در اتاقم خوابیده بود بین کمد و در اتاق قایم شده بود همون جا هم خوابیده بود . \nمنم یه لبخند اومد رو صورتم و گفتم :آخ جون یه سوژه برا فورجوک \nبعد افتادم رو تخت",
    "زنگ نفریح تموم شده بود تو راه پله ها بودیم داشتیم میومدیم سرکلاس.یکی از بچه ها خواست خیر سرش شوخی کنه صاف اومد مارو زد بعد بدو بدو رفت تو کلاس درو بست.\nرسیدیم دم در،حالا مگه درو وا میکرد؟؟؟؟؟\nاز تو با اون یکی دوستم دستگیره ی درو گرفته بودن می کشیدن نمیذاشتن درو وا کنیم که مثلا من نرم بزنمش.\nیهو فک میکنین چی شد؟؟؟؟؟\n.\n.\n.\n.\n.\nمعاون مدرسه خیلی شیک و رسمی از پشت سرمون اومد گفت برید کنار\nخودش رفت سمت در،در زد اونام به خیال این که مایییم درو وا نمیکردن\nمعاونمون گفت منم درو وا نمیکنید؟؟؟؟!!\nدستگیره رو کشید در وا شد همه رفتیم تو.دیدیم اون دوتا عین بچه های خوب سر جاشون نشستن.\nحالا ما داریم میترکیم از خنده جلو خودمونو نگه داشتیم.\nخلاصه اونا رفتن پایینو تعهد دادن ما کلی خندیدیم خیلی خوب بود!!!",
    "تو خانواده ما همه دخترا رئالی و پرسپولیسین و همه پسرا بجز داداشم بارسایی و استقلالی.دخترا (به جز من)دلیلی ندارند فقط میخوان مخالف پسرا باشن ولی پسرا (به جز داداشم)میخوان بگن ما حداقل یه چی حالیمونه این تیما رو انتخاب کردیم و اینا.\nحالا این وسط منو داداشم چی ایم؟\nبرادر بنده آی کیوش از همه فامیلبالاتره و منم بعد اونم.(تعریف از خود نباشه یه وخ)ایشون رئال و پرس پولیس رو بنا به دلایلی انتخابیدن(دلیلاشو بهم گفت ولی من نفهمیدم)ولی من چرا انتخابیدم به خاطر این بود که دادام اینو انتخابیده.الان همه پسرا فکر میکنن داداش من در آینده زن ذلیل میشه ولی اونا نمیدونن من که میدونم با هوش و ذکاوت تمام این تیمارو انتخابیده.",
    "‏یه بچه محل داریم تزریقیه امروز نشسته بودم پای صحبتاش میگفت ننه م میخواست دکتر بشم بابام خلبان\n\n\n\n\n\nالان مثه دکترا تزریق میکنم بعدشم پرواز !!!!!!!!",
    "مامانم تازه گواهینامه گرفته بود تو صدمتری پشت فرمون بود\nبا دنده یک با سرعت ۵۰تا میرفت پدال گازم هی فشار میداد تا اخر\nبابام گفت خانم تا دنده دو نزنی پاتم بره تو موتور ماشین سرعت بیشتر نمیشه کلاچ تا اخر فشار بده دنده رو عوض کن\nمامانمم دست پاچه شد اشتباهی پاشوگذاشت رو ترمز زد دنده۲\n\nکلا مامانم که پشت فرمون میشینه ما تمام گناهامون امرزیده میشه    o,O",
    "یه بار یه شکری خوردم اومدم به مامانم بگم:\nمامان میدونی قویترین حیوون مورچس؟؟؟؟؟؟\nبجاش گفتم:\n.\n.\n.\n.\n.\nمامان میدونی قویترین مورچه حیوونه؟؟!!!!!!\nینی بهتر از این نمیتونستم سوتی بدم!!!!\n\nمن :|\n\nمامانم :))\n\nمورچه o_O",
    "آقا دوسه روز پیش همه فامیل تو خونه مامان بزرگم جمع بودیم.همه هم بودن.خونه مادربزرگم اینا دو قسمته که اصلا بهم دید ندارن.زنا یه طرف بودن مردا هم یه طرف.این وسط گودزیلای پسرخالم هم تو زنونه بود.(فک کنم دو سه روز یادگرفته کلماتو کنار هم بزاره جمله بگه.)خلاصه جونم براتون بگه همه زنا بدون روسری بودن و همه دیدن که دخترخالم موهاشو کوتاه کرده.همه مبارک باشه و این حرفا بعد دخی خاله محترم گفت موخوره داشته یه وجب کوتاه کرده.بعد بحث سر این شد که  چه راه هایی برا درمان موخوره هست.مادر بنده بهش گفت که قره قوروت محلی رو با آب قاطی کن سرتو باهاش بشور.دخی خالم گفت اینطوری کلم بوی ترشی میگیره که.\nاین برادرزاده گودزیلاش نه گذاشت نه برداشت گفت مگه الان نمیده؟\nتازه گودزیلامون که خیلی دوستش  دارم به لطف من توک زبونی هم حرف نمیزنه.بهله دیگه این سخن گهربار گودزیلا در حالی بود که سه تا پسر مجرد اونور دیوار نشسته بودن.هیچی دیگه دخی خالم فکر ازدواج با اون سه تا رو کلا از بین برد.",
    "من توی ارایشگاه کار می کنم. یه بار داشتم بند یه خانمی رو می زدم که پوستشون حساس بود و زیاد هم مو داشت بخاطر همین خیلی دردش می گرفت و تکون می خورد. منم واسه اینکه یه جاش بشینه و من کارمو انجام بدم گفتم:\n- به چیز بد فکر کن تا تموم شه.\n- بد یا خوب؟\n- چیز بد که درد اصلاح پیش اون چیزی نباشه.\nطرفم نه گذاشت نه برداشت گفت: مادر شوهرم!\n\n\nمن:|\nخانمه:))\n\nانجمن حمایت از مادر شوهر o_O",
    "یکی از عادتای من اینه که وقتی میفهمم یکی داره دروغ میگه(دورو بریای من خیلی ضایع دروغ میگن)انقد سوال پیچش میکنم که خودش میفهمه جریان چیه.حالا یه نمونشو بشنوین:\nدیروز تو کلاس گرافیک نشسته بودیم هنوز مربیمون نیومده بود.(کلا منو همیشه بنا به دلایلی زود میام.)قرار بود یه مقوا a3 با یه تلق a3 هم ببریم.یکی از همکلاسیام(8 سالشه نمیتونه مداد دستش بگیره میاد گرافیک)دو تا تلق آورده بود.(قابل توجه از همون جایی که من خریدم خریده بود)بهش میگم چرا دوتا تلق آوردی؟میگه آقاهه دوتا تلق با یه شیرازه داد.(کلا یه تختش کمه آخه کدوم خری سایز a3 تحقیق درست میکنه)میگم تحقیق سایز a4 نه a3 میگه a3 هم میشه من خودم پارسال برای چکیده کنفرانسم چون عکسام بزرگ بودن سایز a3 گرفتم.(والا اون موقع که من کلاس اول بودم یه متن درباره یه حیوون بهمون دادن گفتم حفظ کنید بیاین ارائه بدین.)میگم خب شیرازه به اون بزرگی نداریم که.میگه چرا هست انقدم بزرگ بود باید میدیدیش.بعد دیدم داره مقاومت میکنه گفتم مگه از فلان جا نخریدی؟میگه آره میگم پس چرا به من فقط یه تلق داد؟میگه خب چیزه حتما تموم کرده ای وای من به مامانم گفتم رسیدم زنگ میزنم(با مامانش اومده بود تازه خخخخخخخ)بعدم صحنه رو ترک کرد.خب دوستان سوال کردن از کجا میدونستم از یه جا خریدیم.در جواب باید بگم وقتی من مغازه رو ترک می کردم اون وارد شد و با کلی ادعا که من آشنا رو از بیست کیلومتری تشخیص میدم و اینا منو نشناخت.\nبه قول یکی از شما ها از این گودزیلاها خنگش به ما افتاده خخخخخخ.",
    "بچہ بودم یبارمعلممون موضوع انشاداد:اگرشماپرندہ بودیدچہ میکردید؟منم براش نوشتم تخم میذاشتم:Dبہم صفرداد!آیااین طرزبرخوردبایک پرندہ تخم گذارصحیح است؟؟؟؟",
    "بابام معلمه ولی الان بازنشسته شده بهش میگم این همه سال معلمی کردی یه خاطره بگو.اصن بچه هارو می زدی؟؟؟؟؟؟\nمیگه تا دلت بخواد.یه بار که راهنمایی درس میدادم بچه ها گله میکردن که دوستشون که کاراته میره اونارو میزنه.یه روز صداش کردم گفتم چرا بچه ها رو میزنی؟؟؟؟ گفت آقا ببخشید!! چن روز بعد دوباره بچه ها اومدن گله کردن منم دوباره صداش کردمو دوباره اون گفت ببخشید آقا!!!\nدفه ی چاهارم که شد صداش کردم دوباره گفت ببخشید!!منم یه دونه خوابوندم زیر گوشش گفتم ببخشید!!!!\nحالا من هی میخندیدم بابام می گفت بچه ی مردمو زدم خنده داره؟؟؟؟!!!\nبابای من که هیچی ولی لایک واجبه برای همه ی معلمای دلسوزو مهزبونه کشورمون حتی اون بداخلاقاش :)))\nبه افتخار همه ی معلمااااااااااا",
    "آقا من اسممو عوض کردم.دکتر چا یون سئو بودم شدم دکتر چا مین سئو.چه آدم مهمیم هستم که اعلام میکنم.\nخلاصه جونم براتون بگه سال پیش برای اینکه ویندوز کامپیوتر دوستم پریده بود رفتم خونشون که براش درست کنم.پارسال هم همینطور ده روزی مونده بود به مهر.خلاصه من رفتم خونشون.کامپیوتر رو که درستیدم برگشتم برم که یه لاک ناخن دقیقا رنگه ناخن جلو آینش توجهمو جلب  کرد.بهش گفتم اینکه رنگ ناخنه چه فایده داره. گفت بعدا میفهمی.خلاصه مدرسه ها شروع شد این ناظم ما هم که گیر باید ناخناتون رو کوتاه کنید وگرنه انظباط کم میکنه و اینا.بعد این دوسته من هر هفته مثبتشو میگرفت تا اینکه نزدیک زمستون عروسی برادر ایشون بود.بهش گفتم ناخن مصنوعی میزنی یا لاک گفت ناخنام به اندازه کافی بلند هست.بله  دیگه  ایشون از اون لاکه استفاده کرده که ناظمو بپیچونه.تازه به منم گفته بود برم ناخناش رو درست کنم(بله قبلا کلاس رفتم برای طراحی ناخن)\nیعنی اون موقع میخواستم خرخرشو بجوم.خو چیه منم ناخن بلند میخواستم.",
    "با یکی از دوستام فیلم ترسناک می دیدیم...\n\nتوفیلم یه زن از دست یه زامبی قایم شده بود پشت یخچال   :(\nاونوقت دوستم میگه اگه من جای زنه بودم یهو باد معدم در میرفت زامبیه پیدام میکرد\n\nیعنی در مقابل زامبیم نمیتونه دو دقیقه اون لامصب توشکمش تحمل کنه \nقیافه زامبیه ☜  O,o",
    "پریشب بادوستام بیرون بودیم.سوارتاکسی شدیم.توراه بابام ز زد.بچه هام فهمیدن بابامه.حالا به مکالماتشون توجه کنید:\nسعید:میکائیل اون قلیونو بده من\nپژمان:میکائیل چه خبرته پسر؟مردی انقد سیگار کشیدی....بدش من ببینم....\nحامد:آقااااااا..پس زغال(ذغال؟؟)ما چیشد؟\nبابام:نکبت توله سگ خاک توسرت کنم لعنتی.معتادم شدی کصافط؟؟\nمن:بابا به خدا من توتاکسیم.اصن بیا باراننده صحبت کن......\nراننده:سلام عرض کردم آقا...ببخشید یه لحظه...پسسسسسرررررر....زغال چی شد؟؟؟!!!!!!آقایون منتظرن.....شرمنده آقا سرمون خیلی شلوغه..حتما یه روز تشریف بیارین....!!!!\n(((نمیدونم بابام چی بهش گفت ،گوشی رو یهوپرت کرد  عقب.....کصافط آشغال..فک کنم دیشب توآب نمک خوابیده بود)))))\nبابام:پسره ی معتاد،امشب حق نداری بیای خونه.اگه این طرفا ببینمت جنازت از خونه میره بیرون......وقطع کرد...\nدوستام ک واسه تاکسیه صندلی نزاشتن.همه رو جوییدن.راننده هم نزدیک بود تصادف کنه.عوضیا.\nفقط خواستم بگم توپارک خوابیدنم صفایی داره واسه خودش.فقط باید یه جا خودتو قایم کنی ک گشتیا نیان ببرنت...:(((((((((((عجب.......",
    "یه چی بگم؟\nمن از انواع و اقسام حشره میترسم حتی پروانه.یعنی وای به حال اون روزی که یه حشره بشینه روم.چنان جیغی میزنم که شهدا از آسمون شیشم میشنون صدامو.\nالقصه یروز داشتیم از اردبیل برمیگشتیم و از اونجا هم یه سری از این سیب سبزا خریده بودیم.\nمنم که همیشه از ترس کرم سفت ترین میوه رو انتخاب میکنم.خلاصه من یکی از این سفتاشو  داشتم میخوردم و از تو گوشیم فورجوک میخوندم(اونموقع عضو نبودم.)یخوردهگذشت حدودا یه سوم سیبرو خورده بودم که احساس کردم یه چیزی رو دستم وول میخوره.سرمو از تو گوشی درآوردم دیدم بعله از ته سیبه یه کرم قهوه ای تپلو در اومده رو دستمه.من تا اینو دیدم زبونم بنداومده بود سیبرو پرت کردم جلو(صندلی وسط نشسته بودم.)بابام که گرخید با صدای افتادن سیبه.بعد منم هینجور اوتوماتیک گفتم:کرم.مامانم سیبرو نگاه کرد کرمشو گرفت بعد داد بخورم نخوردم داداشم خوردش.حالا منم تو میوه ای کرم ببینم عمرا دیگه از اون میوه بخوره.\nالان من سه ماهه ترک سیب کردم از اونموقع هم تنها میوه ای که تو یخچاله سیبه.از اونورم قانون شده میوه ها ارگانیک باشن.من که دیگه شاید پرتقال و نارنگی بخورم.(این دوتا میوه هیچ وقت کرم نمیزنن.)خدا میدونه من یه بار تو انار کرم دیدم چهار سال دیگه انار نخوردم.\nلایک:مجبوری ویتامین بدنت رو از طریق قرص و آبمیوه تامین کنی.\nجواب لایک:موافقم.",
    "خونمون روبروی مدرسه ابتدایی بود\n\nسرصبح خاب بودم\nیعنی خاااااب بودماااا\nیکی از معلما ماشینش شروع کرد به عر عر کردن(اژیر زدن)\n\nمنم بلند شدم با کمال خونسردی یه کاسه مربای البالو بردم پایین تا ذره اخرش با انگشت کشیدم به شیشه جلوی ماشین سمت راننده \n\nولی خانمام بد دهنن هاااا\nتازه فرهنگیم بود...\nچیه؟؟؟؟تقصیر خودش بود خوووو シ",
    "یادمه یکی پست گذاشته بود که وقتی کارتون باخانمان شروع میشده میرفته تو حیاط تا از این قاصدک گنده ها براش بیاد بعد آخرش نوشته ما کجا با این عقلمون این دهه هشتادیا کجا.\nخب قابل توجه این فرد باید بگم منم دهه هشتادیم ولی نوستالژیک بزرگ شدم.\nبنده به شخصه تا هشت سالگی فکر میکردم اسم شیرینی خامه ای به خاطر خامشه ولی به خاطر شکلش بود.\nتو خونه مامان بزرگم که پشتی داشتن با داداشم هزار تا کار از جمله کارایی که یه دفعه یه دهه هفتادی نام برد میکردیم.حتی وقتی خونه باهاش میساختیم سقفشم با پشتی درست میکردیم.\nیکی از سرگرمی هام هم خاکبازی تو حیاط بود و تا 13 سالگی تبلتو موبایل شخصی نداشتم.\nتنها شباهتم با اینایی که شما بهش میگید گودزیلا هم یه شباهت دارم اونم اینه که با 14 سال سن همه فن حریف کامپیوترم.",
    "## hadi3 jooon ##\n\nچند سال پیش وقتی داداشم تازه حرف زدن یاد گرفته بود ؛ یه روز جیغغغ و داد و گریه میکرد و میگفت آمنه میخوام . :0\nحالا ماهم خو نمی فهمیدیم منظورش چیه ؛ تازه توئ فامیل و آشناهم شخصی به نام آمنه نبود . خلاصه این داداش خل ما تا شب هی گریه و داد و بیداد کرد ؛ تا اینکه شب بابام اومد ما هم سفره افطار انداختیم ( ماه رمضون بود ) بعد این داداش ما هم دوباره شروع کرد به جیغ و داد . هرچی از تو سفره بهش دادیم نخواست اخرین چیزم دادیم بهش . یهو چشاش برق زد . صداشم قطع شد و نیشش باز شد . می دونید منظورش چیییی بود؟ \nخرماااا . اخه یکی نیست بهش بگه خرما کجا و آمنه کجا . والا . \n\nحالا قیافه من [] []\n                    0\nمامانم ()()\n          ـــ\nبابام :]]]\n\nداداشم :)))\n\nآمنه خانم :(((\n\nخرما :)))\n\n\nداداش خل وضعه ما داریم؟؟؟؟\nخدا نسیب نکنه . \n\nلایک: داداشت واقعا قاطی داره .\nلایک : لابد به تو رفته .",
    "این خاطره برا دوستان اون موقع که تازه کلمهwcرایج شده بود  دوستم  یه نفر از دوستم می پرسه wcکجاست اونم نمیدونسته چی بگه اتوبوس نشونداده بعد دوستم ازمن پرسید wcچیه منم گفتم حتمن یه نوع خوردنی تازه چند سال. پیش که معنیش فهمیدم  متوجه شدم کارگر ایران بمونیم از بین میریم (+_+) من(TT)دوستم^_^اوباما بای بای فکرکنم آمدن استقبالمون فعلن",
    "ارمنستان بودیم تو کافه آهنگ عربی گذاشتن 2نفر اومدن وسط رقصیدن \nترکی گذاشتن 6نفر اومدن\nشهرام شبپره گذاشتن کل کافه اومد وسط\nوطنم پاره ی تنم :|",
    "## hadi3 jooon ##\n\n( قبلا هم گفته بودم من دوره متوسطه خوابگاهی بودم و الانم هستم ) \n\nیه شب تو اتاقمون با بچه ها یه بازی میکردیم و قرار شد هرکی باخت کاری که بقیه میگن رو انجام بده . خلاصه بازی کردیم و یکی از دوستان به اسم حنانه باخت. ماهم غیرممکن ترین کار دنیا رو ازش خواستیم . \nسیلی زدن به خانم نصرتی ( ناظم مدرسه ) . این دوست ماهم لجباز ، قبول کرد . \nفرداش رفتیم تو مدرسه اونور وایستادیم حنانه هم رفت پیش ناظم و یه چیزی بهش گفت که خانم سرشو اورد جلو و حنانه هم یه سیلی محکم زد تو صورتش که دندوناش رفت تو مماغش و چشاشم زد بیرون . \n                      \nحالا قیافه های ما :o\nناظم :(((\nحنانه خانم :)))\nمابقی دانش آموزان :0 \nو بازم ما :))))\n\nخدا از این ناظمای بامعرفت نسیبتون کنه بکوب لایکو . \n\n##@##",
    "عاغایه بارم سرود مسابقه داشتیم  مدرسه ی چمران نیومده بودن.مجری  گف:\n+چمرانُ نمیبینم؟\nرفیق مام نه برداشت نه گذاشت باصدای بلند گف:\n-خیلی وقته شهید شده عاغا:|\n\nهیچی دیگ بعده یه ماه پیگیری پلیس وزنگ زدن مجری گوشیشوجواب داد گفتیم:\n-کجایی؟ازاون روز غیبت زده.زنده ای؟\nگف:\nعاره دارم از اقصا نقاط کشورداوطلبینی ک دمبال جابودن تو قایق سهراب جمع میکنم ببرم شیرازپیش کوروش بخابیم:|\nوالابوخودابااین سوتیامون:|\n\n#پردیصم",
    "ما یه استاد داشتیم PHD از کمبریج یه روز این آقا با چیدمان کلاس به مشکل برخورد و در نهایت خونسردی اعلام کرد :\n«از جلسه ی بعد برین اون کلاس اونجا بهتره این جا  طولش کمتر از عرضشه»\n\nاون وقت بود که ما و اقلیدس و خیام و چند تا از استاد های دانشگاه کمبریج با هم دیگه رفتیم چند فرسخ اون ورتر افق",
    "*****گریفیندور*****\nسال پنجم که بودم یه معلمی داشتیم مدرس قرآن و دینی بود خیلیم سختگیر . همه بچه ها رو میاورد بالا سه تا سوال سخت که به مخ جن هم نمیرسید میپرسید تا از همه هم نمیپرسید ول نمیکرد :( یه بار من نخونده داشتم من و من میکردم و با انتهای مغنعم بازی میکردم که یهو \nجججججججججججججررررررررررررررررررررررر\nاوه :((((\nیه سه ثانیه ای همه هنگ بودن بعد کلاس ترکید از خنده  \nبلههه مغنعم تا زیر گلو جر خورد . :`(\nمعلم یه نگاه تاسف بار کرد و سرشو تکون داد و گفت : برو بشین تو آدم بشو نیستی :|",
    "اقا اینو نخونی از دست رفته:\n این خاطره ماله عمو کوچیکمه.\nاین عموی من وقتی بابا بزرگم فوت شده بوده سربازی بوده،بعد چند روز که میفهمه برمیگرده.\nهمون روزم مراسم هفتم بابابزرگم بوده بعد اینم ما گفتیم نریم طرفش که مثلا حالش بده.\nهیچی رفتیم دیدیم هنذفریشو گذاشته توی گوشش داره اهنگ گوش میده و سرشو تکون میده و بشکن میزنه.بهش گفتم عمو اهنگ گوش نده زشته.\n\n\n\n\nبدترش اینجاست که میگه:غمگینه\nمنم گفتم:اگه مگینه چرا بشکن میزنی؟\n\n\nهیچی دیگه 3تا داداش بزرگترش و 3 تا خواهراش یعنی عمه هام خودکشی دسته جمعی کردن.\n\nمنم الان دارم از توی مراسم بابام پست میزارم.",
    "‏من یه دوست داشتم انقد خواستگاری رفته بود، یه بار وسط خواستگاری تازه فهمیده بود قبلا اینجا اومده....",
    "ترم پیش تو کلاس زبانمون بحث درباره موبایل شد.(البته به انگلسی)بعد تیچرمون گفت که قدیما موبایلا قفل نداشتن و این حرفا بعدم یه خاطرهع گفت که من از زبون خودش براتون میگم:\nاون موقعها که گوشی ها قفل نداشت من تازه یه گوشی خریده بودم.برای اینکه من برم محله کارم بیام باید تاکسی میگرفتم.یروز این گوشی مو تو تاکسی ای که اتفاقا رانندش پسر جوونی بود جا گذاشتم.اومدم تو خونه دیدم گوشیم نیست و این حرفا زنگ زدم به گوشیم.همون پسره گوشیمو برداشت و گفت آره جا مونده و این حرفا قرار شد فردا برم    فلان جا که گوشیمو بگیرم ازش.خلاصه گرفتم گگوشی رو و رفتم سر کار.داشتم گوشیمو چک میکردم سالم باشه رفتم تو شماره ها یهو دیدم نوشته:\nامیر جون\nکلا یه لحظه مغم سوت کشید.خدایا من امیر جون نداشتم.زنگ زدم به شمارش دیدم بله اون راننده تاکسی دلش مخاطب خاص میخواسته.",
    "دیشب ساعت چهارصب پا سیستمم بودم داشتم عاهنگ راک گوش میدادم و تو جی تی ای مسافر کشی میکردم یهو بابام بالگد دراتاقُ باز کرد گف:\nصدای اون سگُ خفه میکنی بخابیم پردیص خانم؟\nمنم صدارو کم کردم؛باچشمای قرمزش نگام کرد گف:\nخودت تشریف نمیبری بخابی؟4صبه\nمنم خاستم بگم بابا مگ چقد دیگ از تابستون واین شب بیداریاوعاهنگ گوش دادنا مونده که بادیدن دست بابام ک سمت پشه کش اتاق میرفت تا منوبزنه هول شدم گفتم:\nمگه من چقددیگ زندم بابا؟:|\nیهوچشاش برق زد گف نکنه میخای بمیری راحت شیم؟؟\nمنo_O\nجلبکهای درحال فتوسنتزکف اقیانوس هند:)\nفیل دماغ درازفورجک^_^\nلنزدوربین برنامه ی دورهمی*_*\nداداچ\nآبجی\nاز بغل برو خیس نشی توامواج احساسات خانواده:|\nوالابخودا..\n\n#پردیصم",
    "##hadi3 jooon##\n \nسوکس بشم اگه دروغ بگم . \nاقا تو شهر ما مدرسه نمونه دولتی نداره باید بریم شهر بغلی منم دوران متوسطه کلا خوابگاهی بودم هستم و خواهم بود. \nبچه های خوابگاه ما هر شب از ساعت یک به بعد پارتی دخترونه میگرفتند. خلاصه یه شب همه بچه های اتاقمون جمع شدیم یکی میخوند و بقیه میرقصیدند . منم اون وسط میقریدم . یهو دیدم همه صاف وایستادن زل زدند به من ، من احمقم فک کردم منتظرن من برقصم برا همین میرقصیدم و موهای بلندمو میچرخوندم و اهنگ ارمین 2ای اف ام رو میخوندم : \n♫♫♫\nچقدر استرس داری تو آروم باش\nبیخیال دنیا و قانوناش\nیه سری مشکلات هنو بینمون هست\nکه کنار میام هردوتامون باش\n@@@ \nدیدم نه اینا انگار قصد همراهی هم ندارند ، برگشتم دیدم یااااا حضرتتتت فیلللل سرپرست خوابگاهمون دست به کمر با یه لبخند موزی وایستاده داره منو نیگاه میکنه ، یعنی دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه ، تازه بدتر از اون این بود که من با تاپ شلوارک باب اسفنجی اون وسط دیوونه بازی در میاوردم . \nحالا خانم برگشته میگه: حالت خوبه دخترم ؟ . \nمنظورش این بود که میخوای تو رو هم کنار ارمین 2ای اف ام تو تیمارستان بستری کنیم؟ ( یعنی همون روزای اول فهمید من شیطونما ) \nهیچی دیگه با کلی التماس راضیش کردیم لومون نده . \nاز اون شب به بعد سرپرست شبا سر ساعت 1 میومد نگاه میکرد خوابیم یا بیدار ، البته ماهم زرنگ تر بودیم چون ساعت 2 و 3 پارتی راه مینداختیم . \nلایک:رفیقات عمه دارند عایا؟؟؟\nلایک:خاک تو سرتون با این کاراتون .",
    "آقا چند شب پیش سر اینکه من قراره چکاره بشم بحث شد.\nهمینطور با داداشم بحث میکردیم که من از دهن پرید گفتم:کی کشف کرد.........تو مزه گلابی میده؟\nیعنی با این حرف شخصیتمو بردم زیر سوال.تا امروز سوژه داداشم بودم که برو آزمایشگاهت(wc)کشف کن.\nنکته اخلاقی:اندیشیده صحبت بنامید\nلایک:عجب داداش بی جنبه ای\nپست اولیم ولی چهار سالی میشه میام پستاتون رو میخونم.",
    "با دوستم تو مترو نشسته بودیم\nاینم که وراج بغل دستیشو گرفته بود به حرف که آره چقد فروشنده ها زیاد شدن تو متروع و معلوم نی از کجا میان و از این صوبتا،دختره ام با یه لبخند کج نگاش میکرد،آخر یه ایستگاه که  پیاده شد یه پلاستیک گنده ام ورداشتو رفت،نگو بیچاره خودش فروشنده بوده!!\nمن:|\nدوستم-__-\nملت رفیق دارن منم…هعی:[",
    "یه بار حوصله نداشتم برم سرکار زنگ زدم گفتم پسرخالم فوت کرده نمیتونم بیام فرداش کرفتم دیدم بنرتسلیت زدن\n.\n.\n.\nانقدرشرمنده شدم میخاستم برم پسرخالم رو بکشم",
    "یه روز گفتم یکم شوک وارد کنم به خانواده..خودمو زدم به بیهوشی...\n\nماشالله انقدم بازیگره خوبیم همه باور کردن با جیغ ویغ مرا راهی بیمارستان کردن...\n\nچشام بسته بود صدا میشنیدم....مث اورژانسیا سریع بردن منو اتاق اورژانس...\n\nحالا اینو داشته باشین....\n\nدکتر بعد از معاینات دقیق و حرفه ای (!)منو به علت سکته مغزی داشت و کما داشت میفرستاد سی سی یو...\n\n\nکه دیدم دارم زنده به گور میشم چشامو وا کردم...\n\nمگه میشه؟مگه داریم؟ (۰)_(۰)\n\nوطنم پاره ی تنم :\n\nبعد اینکه خانواده فمیدن چ غلطی خوردم بلایی سرم آوردن که مثل \n\nسرویس هشت تیکه آگرین پاچیده شدم در و دیوار :))",
    "يه بار رفتيم پارک واسه اينکه مجبور نشيم پياده روي کنيم رفتيم نزديکاي دستشويي نشستيم...\nدر همين حين ديدم يه خونواده که بچه کوچيک داشتن کنار دسشويي هم نشسته بودن   همونجا وسط چمن ها زن و شوهر بچه رو سرپا کردن اونم از هر دو مدل!!! دسشويي کرد بعد هم بردنش دو مرتبه کردنش تو حوض پارک و درش آوردن که تميز بشه ....\n\nمن فکر مي کردم ملت فقط موقع آشغال ريختن تو سطل دور تا دورش مي ريزن نگو الان فهميدم اين قانون واسه همه جا جواب مي ده!",
    "ﺑﺎ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺳﻮﺍﺭ ﺗﺎﮐﺳﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﯾﻢ ﺑﺩﯾﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺑﺸﯾﻢ ﻭﺍﻟﻔﺮﺍﺭ ! ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎﻣﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺩﺭﺍﯼ ﻣﺎﺷﯿﻨﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ . ﺭﻓﺘﯿﻢﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﻫﯿﭽﮑﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻨﺪﺗﻨﺪ ﺯﺩﻥ ﻧﻔﺴﻤﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ، ﺯﺩﻡ ﺭﻭ ﺷﻮﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺗﻢ : ﺣﺎﻻ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﺩﺍﺭﻩ؟\n\n\n \nﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﻨﻢ ! ﻓﻘﻂ ﺑﮕﯿﺪ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ !!?",
    "ببینیداز بچگیم تاالان چ بلاهایی سرم اومده....خدایاعجب قدرتی داری ک تاالان منوزنده نگه داشتی.....\n-قبل ازاینکه دنیابیام بندناف پیچیده بود دورگردنمو داشتم خفه میشدم ولی بخیر گذشت\n2سالگی:سکه قورت دادم ولی زود رسیدیم بیمارستان\n5سالگی:ازپله هاافتادمو سرم زخم شدوگوشه پیشونیم بخیه خورد\n7سالگی:تومدرسه دعواکردمو دماغم شکست ( لامصب انقدخوب جوش خورده همه فکرمیکنن عملش کردم.منم با تواضع میگم خدادادیه!! )\n12سالگی:وسط بازی پریدم توخیابون.ماشین زدبهمو جفت پاهام شکست....\n14سالگی:بخاری کلاسمون آتیش گرفت.من موندم زیر میزو دنده هام شکست.\n17سالگی:با ماشین تصادف کردم.دو هفته توکمابودم( خدا واقعابهم رحم کرد اینجا وگرنه ره ته ته )\n18سالگی:چیه؟ هنوز داری میخونی؟ نه خیر.من اگه میخواستم بمیرم تاالان مرده بودم...قراره زمستون بادوستام بریم اسکی!!!! خدارحم کنه.....",
    "۹ سالم بود با خانواده رفتیم پارک یه پارک درن دشت گگگنننددددده \nبعد پسرعمم هم توپ آورده بود بازی کنه اومد با منو یکی از پسرای فامیل بازی کرد خیلی هم حال داد^_^ \nاماااااااا \nمنم ک حسسووود با خودم گفتم چرا اون توپ داره من ندارم (خوبه دخترم)\nبعد توپ اینم یجا بود ک اگه قلش میدادی از یه سرپایینی چمنی میرفت تو اتوبان خیلی سرپایینی درازی بود \nمنم توپشو شوت کردم پایین^_^\nداشتیم میرفتیم یهو گفت عهههه توپم نیس \nمنم برگشتم دیدم قیافش اینجوری شد !_!\nمنم گفتم وا اینجا بود ک \nپسرعمم هم بیشتر موقع ها با یکی از پسرای فامیل (همون ک باهاش بازی کرد)\nدشمنی داره فک کرد اونو یه گوشه برد ۴ تا فوش خوار مادر داد و ولش کرد حالا اونم قسم میخورد من ورنداشتم *_*\nالان هفففت سال از این ماجرا میگذره \nومن تازه بهش واقعیتو گفتم^_^ \nو اون الان ۱۹ سالشه\nبببععععله من همچین بچه ای بودم ^_^",
    "آقا خدا نكــنه معلمت اددليستت باشه پست گذاشتم با اين مضنون\n\"پسر بچه ايي رو ديدم كه زمين خورده بود رفتم پيشش گفتم درد داري؟ گف: انقد درد تو زندگيم دارم ك اينا هيچي نيســت،،\nولا من همسن اين بودم فكـ ميكردم يكي تو يخچاله داره لامپو خاموش ميكنه :| \"\nاونوقت دبير بنده كامنت گذاشته: هنوزم غضنفري بيش نيستي :|    (پوكرفيس) :|||\n\n\nخاطره ايي برا ٤ سال پيش",
    "♥ــــــ♥خـانـوم هـمـسـاده♥ــــــ♥\n\nیـِیْ دَفَـم مـا بـا آقـوبـزرگمـون بـحـث کِردیـم،بـعـد دو روزم آشـتـیـمـون شـد\n\nمـام گـفـتـیـم بـزرگـتـره،بُـیـَد احـتـرامـش دُشـتـه بُشـیـم رفـتـیـم ازِش مـعـذرت خـواسـتـیـم و گـفـتـیـم حـالـمـون خـوش نـبـود او روزو یِیْ چـیـزی گـفـتـیـم\nآقـوبـزرگـُمـم گ‍ـفـت:اشـکـالـی ندَره عـزیـز گـلـُم\n\nهـمـیـن مـوقـع ک ای م‍ـحـبـتـور ب مـا کِـرد یـِیْ وَرقِیْ سـفـیـد ک اسـم عـجیـبـی ت‍ـوش بـود دُد ب م‍ـا گـفـت:\nبـرو ای دوا اور از دواخـونـه بـوسـون ک چـاره یْ دردتـه\n\nمـام رفـتـیـم دوا خـونـه ب دکترو گـفـتـیـم فـلـان ق‍ـرس بـیـار بـرِی مـا\n\nاو هـم بـا تـعـجـب نـیـگُـیْ مـا کِـرد گـف:جـسـارتـاً ای قُـرسـور بِرِیْ خـُدتـون مـیـخـایـد؟؟؟؟\nگـفـتـم:بـعـلـه :)،فـقـد کِیـا بـایـد قـرصـور بـنـدازم بـالـو؟؟؟؟؛اصـن بِرِیْ چـی خـوب‍ـه ای قـرصـو؟؟؟؟\nگـفـت:\n.\n.\n.\nای قـرصـو قـرصِ ضـد انـگـلـه\nجـویـدنـی هـم هـس\nدو روز تـو هـفـتـه بـخـوریـن کـفـای‍ـت مـیـکـنـه؛؛؛؛\n.\n.\nفـکـر کـنـم آغـو بُـزرگُ‍ـم مـیـخـواسـتـه ب مـن بـگـه انـگـل اجـتـمـاع،روش نـَمشُده مـحـسـوس بـگـه،نـامـحـسـوس گ‍ـفـتـه!!!!",
    "اقا یه روزی دوست خواهرم خواهر\n کوچیکترشو (که ۶سالشه) اورد خونمون که ما نگهش داریم خودش بیرون کار داشت؛ حالا بگذریم که لاکای خوشگل منو غارت کرد و مدادرنگیای بیچارمو کن فیکون کرد،خواهرم بردش پارک؛ بعد اینکه برگشتن مامانم گفت شیوا جان چطور بود خوش گذشت؟؟\nشیواجانم：)  گفت بد نبود پدر خاله سارارو (خواهرم)دراوردم\nسارا-_-\nبابامo:\nمامانم ：)\nمن：))))))))))\nشیواجان :-P",
    "آقاااا یه چیز باحال \nدیشب تصمیم گرفتیم با مامانم و بابامو داداش گودزیلام منچ بازی کنیم بعد من ب جایی رسیدم ک شیش نمیومد هی یک و دو میومد بعد یه ورد من درآوردی خوندم ب این شکل اللهم و الاجمعین و الششیییییش \n۶ اومد0_0 \nرفتم جلو خب جایزه داشتم دیگ دوباره خوندم اللهم و الاجمین و ال شییییششش \nباز ۶ اومد^_^ \nهمین حرکتونزدیک ۴ بار انجام دادم ۶ اومد 0_0 \nو ب سرعت نور ۴ تامو بردم تو \nدییییی \nاصن خانواده گرام چشاشون از حدقه زده بود بیرون",
    "یادش بخیر قدیما ما یه معلم داشتیم که وقتی می خواست با ماشینش از زیر تور فوتبال رد بشه سرشو خم میکرد.>",
    "عاغا یه بارم معلم ادبیاتمون برگشت به یکی از دوستام گف:\nبافعل برد سوم شخص مفردجمله بساز.\nاونم نه برداشت نه گذاشت گف:\nسعید آبرویم را برد !\nینی کل زندگیشو روکرد عابروخودشو برد..همه مونم از خنده سیاه و کبودشده بودیم اون لحظه..\nوالابوخودا بااین سوتیاشون..\n\n#پردیصم",
    "zhrw\nفك كنم پارسال بود با اقامون رفته بوديم بيرون،بعد يدفه مامانم زنگيد گف سرراه دارين مياين نون باگتم بخرين،اقو مام رفتيم يه مغازه اي،منم هوس گوجه سبز كرده بودم همش تو ذهنم بود،ولي نميخريدم چون تازه اومده بود هنو گرون بود باس منتظر ميموندي يكم ارزون شه،بگذريم،رفتم به پسره(جوون بود تقريبا همسن من بود) گفتم:اغا بي زحمت ٤اسلايس گوجه سبز بدين،حالا بماند ك اقامون و اون پسره داشتن قفسه هارو گاز ميزدن،از خنده جان ب جان افرين صد افرين هزار و صيصد افرين تسليم ميكردن،منم كم نياوردم گفتم رو اب بخندين خودتون كم سوتي ميدين",
    "وقتی سه سالم بود مادر بزرگم(مامان بابام)یه پارچه واسه خودش خرید و داد به مامانم تا براش پیرهن بدوزه(بعله مامانم خیاطه)\nبعد هم سفارش کرد قبل از دوختن بشورتش تا اونقدری که میخواد جمع شه بعدا براش کوتاه نشه\nمنم ازونجایی که دختر خیلی کاری و کمک کنی بودم پارچه.رو برداشتم و بردم تو کاسه ی آب مرغا که پر فصولات و خاک بود شستم و بعد هم رو زمین کشون کشون بردم و از درخت انگور حیاطمون آویزونش کردم\nبله بنده همچین شاهکاری بودم",
    "اقا جاتون خالی با یکی از دوستا قرار گذاشتیم بریم جنگل تفریح قرار شد سیب زمینی برداریم اتیشی کنیم بزنیم ب رگ اقا چشتون روز بد نبینه سیب زمینی های داغ رو از رو اتیش بر داشتم خواستم یه حرکت جوان مردانه بکنم یکی از سیب زمینی های داغ رو انداختم جولو یک گاو اقا سیبزمینی  رو تو دهنش کرد وحشی شد عقلم  نداشت که سیب زمینی رو در بیاره کلشو شدید تکون میداد یهو از شدت سوزش ب ما حمله کرد نفهمیدم چی شد گاو ه افتاد تو اتیشی که ما درست کرده بودیم هیچی دیگه هنوز که هنوزه به محل حادثه بر نگشتیم ولی از اونجا تصمیم گرفتم با هیچ گاوی شوخی نکنم",
    "رفتم دانشگاه وباتمام توانم ازپروژه ام دفاع کردم وبابدبختی نمره ی کامل رو گرفتم\nخسته وکوفته اومدم تومحوطه یه نفربهم گفت مهندس\nیعنی قندتودلم آلاسکاشد برگشتم گفتم جانم\nگفت ببخشید توالت کجاست؟\nیعنی ازریشه نابودشدم اصن!!؟",
    "اقا یه بار عموم با زن عموم اومدن در خونمون بعدباید میرفتم جایی مامانم گفت قبل از این که بیای خونه 2 کیلو الو بگیر منم داشتم فکر میکرم الو زرد بکیرم یا قرمز کهعموم رو دیدم اومدم بگم سلام عمو و رن عمو ورداشتم گفتم سلام الو سلام زرد الو اصلا تا اینو گفتم عموم پقی زد زیر خنده منم برای این که بیشتر زایه نشم زود خداحافظی کردم و رفتم هیچی هنوز که هنوزه عموم منو با این سوتی دست میندازه.",
    "آقا ما بچه بودیم یه بار مامانم داشت لباس اتو میزد.به آستین پیرهن که رسید گفت خط اتوی آستین باید هندونه ببره!!!!!منم که بچه نمیدونستم اصطلاحه!!!!D:\nچندروزبعدش بابام هندونه خرید منم رفتم یکی از پیراهن هایی رو که تازه مامانم اتو کرده بود اوردم هی آستینو میکشیدم رو هندونه!!!جاتون خالی انقدر خانوده بهم خندیدن!!!هنوز که هنوزه یادش میوفتم از خجالت میشم لبو.",
    "بابچه های فامیل دورننه بزرگم جمع شده بودیم مادربزرگم داشت ازقدیمامیگفت یهوزل زدتوچشم یکی ازنوه هاش وگفت:ننه مگه توعقدکردی؟باتعجب جواب داد:نه!ننه بزرگم هم روشوکرداونوروباناراحتیگفت:یاداون زمون بخیرتاکسی شوهرنمیکرد نه ابروبرمیداشت نه سرخاب سفیداب میکرد \nمن پاشدم اومدم نشستم کنارنوه ی ننه جونم بهش گفتم تاننه بزرگ نفهمیده پسری پاشو گمشو بیرون",
    "********Danial********\n‏تو مدرسه با یکی دعوام شد بعد میخواستیم آشتی کنیم رومون نمیشد، تو زنگ ورزش اتفاقی تو یه تیم افتادیم انقدر به هم پاس دادیم همه شاکی که چتونه؟",
    "کلیپس پسرخاله نوه دایی عمه عموی خاله بچه پسر عموم تو حلق گودزیلامون اگه دروغ بگم °___°\nدیشب اومدم برم آشغالا رو بزارم دم در هنوز رو پله ها بودم که دیدم یه بچه گربه که تقریبا بزرگ بوده تو هیات ۳ در ۵ متری خونمون داشت ول میچرخید...\nمنم یهو کودک درونم فعال شد :دی\nطوری که نفهمه من اونجام چند تا پله اومدم پایین و طوری که پشتش بمن بود یهو گفتم:\nپپپپپپخخخــــــخخخــــــخخخ\nبعدش فهمیدم گربهه ژیم ناستیک کاره (از کجا فهمیدم؟؟؟) آخه بعد از اون کارم در عرض ۱ ثانیه سه تا هلیکوپتری در ارتفاع یک متری زد و بعدم فرار به سمت دروازه که با مخ رف تو در\nی خنده شیطانی انجام دادم و آشغالا رو هم گذاشتم دم در\nاونجا بود که فهمیدم ممکنه یه گودزیلا باشم •___•",
    "دیروز تصميم گرفتم ازخونه كه اومدم بيرون به همه لبخند بزنم و اين هم نتايجش :\nبه يك دختر خانم لبخند زدم گفت : مرتيكه از سنت خجالت نمی كشى ؟!!\nبه يك آقا پسر جوان لبخند زدم گفت : داداش من اينكاره نيستم !\nبه يك پيرزن لبخند زدم گفت : مگه خودت مادر ندارى ؟!!\nبه يك پيرمرد لبخند زدم گفت : رو آب بخندى ، منو مسخره می كنى ؟!!\nبه يه خانم ميانسال لبخند زدم با كيفش زد تو سرم !\nبه يه آقاى محترم لبخند زدم گفت : برو به قبر بابات بخند !\nبه بابام لبخند زدم میگه : کره خر پول کم آوردی یا زن میخوای ؟!!\nبه مامانم لبخند میزنم میگه : پدر سوخته با دوست دخترت قرار داری ؟\n\nحالا بازهم بگين لبخند بزن :|\nامروز میخوام فقط فحش بدم :)\nنتیجه اش رو هم فردا اعلام می کنم :))",
    ".::Limo::‎‏.‏\nیادش بخیر بچه که بودیم از این فرفره کاغذیا درست می کردیم و می دویدیم تا بچرخه ; بعضی وقتا هم که دیوار و نمیدیدیم با سر میرفتیم توی دیوار ...",
    "*****گریفیندور*****\nقرار بود سرویس خواب های جدیدمون رو بیارن . اما اتاق من باید موکتش عوض میشد (از بس که روش با انواع ماژیک هنر خلق کرده بودم ^-^)قرار بود سرویس خواب داداشمواول بیارن بعد مال منو ولی اینا مال من رو گذاشتن و رفتن . مامانم اون موقع خواب بود وقتی پا شد اینا رو دید که همینطور تو پذیرایی ولو بودن خیلی عصبانی شد . زنگ بهش زد کلی دعواش کرد و خلاصه ماجرایی بود . بعد مکالمه ی بسیار جالبشان عرض نمودند : برو برام یه لیوان آبلامو بیار (آلبالو +آبلیمو)\nمن@-@\nرفتم آوردم خورد یه نگاه به وسایل انداخت و گفت :این سرویس پرنس چقدر خوشگله ! (اسم سرویس خوابم پرنسس بود ) \n-مگه من پسرم مامان؟ پرنس ؟ \nو در آخر از مامان ممنونم که یک کلمه به فرهنگ لغات اضافه کرد :|",
    "عاغایه باررفتیم خونه عموم اینا\nدخترعموم بی مودبی کرد عموم یکی کشید زیرگوشش گف:\nچقد گفتم جلومهمون مودب باش؟\nبعدبابامونیگاکرد گف:\nداداش شرمنده تم\nبابام اومدکاری کنه عموم موذب نشه گف:\nنه بابا داداش این چ حرفیه.\nبعدب من اشاره دادگف:\nاصن این پردیصم خودش انقد بی شخصیته\nاصن داداش مرتضی اون کمربندتوبده ب من این بی صاحاب باس دودس کتک بخوره حتمن.\nمن:|\nعمومO_o\nبابام:@\nایمون زاید سف ازایتالیا^_^\nعاغا توسی متر جا من بدو بابام بدو\nهرچی عموم التماسش کردراه نداد میگف این بچه باس ادب شه..\nازاین ورشم مامانم میگف:\nبزن توصورتش نبینم ریخت این ذلیل مرده رو\nجان؟؟\nآره الان خوبم..10سال گذشته..فقط یه ذره جاپلاتین روگونه م دردمیکنه:|\nوالابوخودا\nعه راستی من برم بازاید سِف عکس بگیرم*_*\n#پردیصم",
    "يادتون مياد\nاوج احتراممون به يه درس اين بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب مي کرديم !!!!!!!!!!",
    "سلام اقا بابای من رفت یه خونه بخره ته ریش گذاشت با ماشین دم دستیش (پرشیا) رفت قیافه ناراحت خونه ای که میخواست بگیره گرون بود مرده بابامو دید به قیمت بهش داد خرید بابام بعد هفته بعد مرده گفت بیا خونه رو تحویل بگیر بابام با لباسای مارک دار و ماشین خودش(bmw)رفت مرده نشست گریه کرد",
    "آقا ما یه ابدولیاچاگی به یه نفر زدیم بعد برگشته به من میگه\nجان مادرت دیگه به من عبدالله چاگی نزن\n\nخداییش\n\nمن دیگه حرفی ندارم",
    "علامت اختصاصی  *** M@$0u:D_(ツ)_0111 *** \n\nچند وقت پیش تو کلاس بودیم استادم داشت درس می داد.یکی از بچه ها بلند شد بره بیرون.استاد داد زد:\n-کجا داری میری؟\nاین بدبختم یه ذره به استاد ماتش برد و آروم گفت:\n-می خوام برم دستمو بشورم.\nگذشت و امروز یکی دیگه بچه ها پا شد که دوباره داد استاد بالا رفت که کجا؟\nحالا اینم خجالتی با من من:\n-میرم دستمو بشورم...\nطرف رفت.استادمون یه کم فکر کرده میگه:\n-من نمی دونم چرا شما این قدر علاقه مندید به دست شستن؟!\nیکی از ته کلاس داد میزنه:\n-ما علاقه مندیم به دستشویی و مراحل قبلش!!!\nما.......کلاس را منفجر کردیم می خوایم بریم در و دیوار راهرو را گاز بگیریم!\nاستادمون....لبخند ملیح از کشفش!\nطرف تو دستشویی :O از ترس زمین لرزه!",
    "***MOhammad***81***\n\n@OfferTEL\n\nاقا ی دختر خوشگل اومد از تو کوچمون رد شد منم سوسک پلاستیکی گذاشتم لا کاغذ خیلی ریلکس رفتم جلو با مظلومیت خاصی گفتم.خانم میشه این ادرسو بهم بگین کجاست.\nاونم با ناز کاغذو از دستم گرفت نگاه کنه یهوو چنااااان جیغی زد برق محلمون تا دوساعت قطع شد\n\nبعد اومد بهم فوش بده دستمو گرفتم سمت تیر برق گفتم شما در مغابل دوربین مخفی هستید\nدختره هم یک دستی واسه تیر برق تکون میداد ک نگوو\nهمسایه هامونم از پنجره واسه تیر برق بوس پرت میکردن.\nتیر برقه هم از شدت خنده شکست\nدکترم رفتم گفته مرض داری",
    "یادتونه اون موقه ها وقتی مدادمون و به یکی از همکلاسیامون قرض میدادیم همش حواسمون بود مدادمونو تراش نکنه که کوچیک شه؟؟:)",
    "یک روز مادرم رفت دستشوییی یهو جیغ زد ما رفتیم دیدیم رفته رو صندلی وایستاده جبغ میزنه نگو مارمولک دیده بعد بابام مارمولکرو کشت به مامانم میگه خانوم  دست منو اول صبحی به خون الوده کردی بعد همون مارمولکه که بابام کشته بود اومد از جلومون رد شد رفت----------",
    "‏من یه بار تو المپیاد منطقه مقام اوردم بعد مدالم رو به مدیرمدرسه تقدیم کردم، بابام تاخونه منو زد که من خرجتو میدم مدالتو میدی به اون مفت خور!؟",
    "یه شب قبل دربی استقلال پرسپولیس بابام گفت پوریا هستی بریم شمال؟منم یادم افتاده بود که فردا دربیه ولی به بابام نگفتم تا ببینم چی میشه.خلاصه گفتم باشه.یهو دیدم پاشد به عمو ها و عمه ها زنگ زد که پاشین بیاین بریم شمال.همه هم قبول کردنو خلاصه بابام گفت پوریا پاشو بریم وسایل جمع کنیم.همه چیو جمع کردیم و همه چیزا هم انجام شد.یهو به بابام گفتم فردا دربیه و الفراررررررررررررر.بابا عین یوز پلنگ دنبالم کرده بود فحش میداد.میگفت آخه میمردی زود تر بگی؟حالا من به فامیل چی بگم.و اینگونه شد که بابام مجبور شد با اونا بره شمالو دربیو از دست داد.خخخ.\n.\n.\n.\n.پوریا مردم آزار^_^",
    "یه دفعه دیدم تلفن خونمون زنگ میزنه پریدم رو تلفن گفتم الو \nیه دفعه دیدم یکی میگه سلام تسلیت میگم گفتم اشتباه گرفتین گفت ن درست گرفتم خیلی ناراحت شدم تسلیت میگم داغ فرزند خیلی بده \nیکمی فکر کردم گفتم بابا من که هنوز ازدواج نکردم چه برسه به بچه یه دفعه دیدم گفت نهال تویی منم گفتم اره گفت من درسا هستم همکلاسیت گفتم اهان اشتباه گرفتی گفت ن بچه های کلاس به من گفتند نهال فوت شده زنگ زدم به مامانت تسلیت بگم:///\nبا خودم گفتم چه دوستای خوبی دارم تو روز روشن ادم را میکشن \nادم یه همچین دوستایی داشته باشه نیاز به دشمن نداره که",
    "یه دفعه سر کلاس خواب بودم یه دفعه دیدم همه بچه های کلاس داد میزنن نهال بود نهال گفت منم یه دفعه دیدم معلم مون اخم کرد و گفت الان که واست یه صفر میذارم\nمنم از خدا بی خبر به هر کی میگم چی شده همه به نشانه تاسف سرشون را تکون میدادن تا یکی از دوستام گفت چرا به فاطمه که اومده بود درس جواب بده تقلب رسوندی?حالا نگو یکی از بچه های کلاس جواب را بهش گفته بود بعد دیده بود من خوابم گفته بود نهال بود جواب را به فاطمه گفت :||| \nدوست سوء استفاده گره ما داریم",
    "یه بار با دوستم داشتیم حرف می زدیم برگشت گفت_راستی اون پسر هندیه رو یادته؟\nمن_کدوم رو می گی؟\nدوستم_همون که قیافش خیلی هندیه!\nمن0_0\nپسر هندیه -_-\nخدایی به نظرتون منظورش کی بوده؟!",
    "یه روز خونه بابا بزرگم بودم که تلفنشون زنگ زد منم برداشتم . یه آقایی پشت خط خبر مرگ یکی از رفیقای بابا بزرگمو داد منم چند بار گفتم خدا رحمتش کنه بعد بابا بزگم پرسید کی بود و چی کار داشت دیدم اگه بگم اینم میمیره گفتم هیچی پای فلانی شکسته .\nیهو گفت حالا ختمش کجاست؟؟؟",
    "سوتی من و دوس تان\nفاطی: داشتیم تو جاده باماشین راه می رفتیم«مدل جدیدن با ماشین شون راه میرن »\nخودم: هیچکس دسپخت مامانم نمیشه«ازبس ک خوش مزه اس ارزشش برام مث ی انسان جون خودم خخخ»\nباز خودم:داشتم شعر میسرودم ب جای قافیه گفتم داشتی قیافه رو «از بس ک من هنرمندم»\nالی:بی درک ک ناراحت شد«بجای بدرک جز گویشای جدیده»\nسوتیم سوتیای خودم خخهه",
    "ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺭ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﮐﻼﺱ ﯾﮑﯽﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺨﺘﻪ ...\nﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ:\nﺗﺨﺘﻪ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﮐﻼﺱ ﺑﺮﻩ ﺍﺯ ﯾﻪ ﮐﻼﺱ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﺨﺗﻪ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﺑﮕﯿﺮﻩ ... ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭘﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﺭﻓﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ\nﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﺭ ﺟﻠﻮ ﮐﻼﺱ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:\nﺳﻼﻡ\nﺍﺳﺘﺎﺩ ,ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﺗﺨﺘﻪ ﭘﺎﮎ ﮐﻦ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻧﺨﻮﺍﯾﻦ؟؟",
    "پسر خالم زنگ زده بهم میگه: حمیده شنیدم مریض شدی الان بهتری؟\nمن:  الان از بیمارستان اومدم تازه چندتاهم سرم و آمپول زدم...\nپسرخالم: نه بابا من که باورم نمیشه!\nمن: حالا وقتی جاشو نشونت دادم باورت میشه آمپول زدم ...\nیدفه دیدم پشت تلفن داره از خنده هلی کوپتری میزنه. تازه فهمیدم چی گفتم از خجالتم هول شدم گوشی رو قطع کردم الانم روم نمیشه نگاش کنم...",
    "زنداييم تعريف مى کرد که يه بار گودزيلاشون و (دوسالشه ) برده بودش اتاق فکر (گلاب به روم روتون به ديوار همون دستشويى ) که يه هو گودزيلامون بادمعده در ميده مامانش به شوخى برمیگرده  میگه امير محمد اين چى بود اين دراکولا برمیگرده  میگه هيچى مامان کمرم آروغ زد!!!؟\nهيچى ديگه خودتون قيافه زن داييمو تصور کنيد (*^﹏^*)(*^﹏^*)",
    "پسرخالم 8 سالشه داشت کلاه قرمزی میدید یه قسمتش بود بعبعی به جیگر یاد داده بود بگه ای ام دانکی \nاینم اومد از من پرسید ای ام دانکی یعنی چی ؟\nمنم گفتم یعنی من خرم\nاون: اِاااااا ...  عجببببب خودتم فهمیدی خری :-)  خاله خاله خالهههههههههه بچت اعتراف کرد خرهههههههههه \nخالم و مامانم و تمام کسایی که در محل حضور داشتند از خنده منفجر شدن\nمنم که نابوددددد گودزیلا هم که خندووووووووون خلاصه خر شدیم رفت",
    "ZHRW\nاغا ساپورت قرمز خال خالی خانجونم تو حلق اصغر اغا همسایمون اگه دویوق بگم\nخواهرم دو سالش میشد،تازه حرف زدن یاد گرفته بود\nیه شب بابام ماموریت بود مام خونه تنها بودیم،مامانم برگشت بهمون گف:به نظرتون شام چی درس کنم؟\nاغا میدونین ک لامصب از هزار تا سوال دیفرانسیل و انتگرال سختر بود:|\n ب ته دیگ ماکارانی قسم ،یهو این دراکولا (گودزیلا رو رد کرده این:|)برگشت گفت:برو تو گوگل سرچ کن یه چی پیدا میکنی دیگه^-^\nمنo_O\nمامانم:||",
    "اقا خواهرم خيلي دستمال ميريزه اينور اونور بعد مامانم برگشته ميگه اينو اوردن دادن به من دستش دستمال بود خودش تو اشغال",
    "امروز رفتم فنی حرفه ایی امتحان عملیه فوتوشاپ بدم \nیه کارت ویزیت دادن خیلی سخت بود منم بلد نبودم بزنم یدفه یه فکر خبیثانه ایی زد به سرم یکم با سیستم ور رفتم بعدش زدم ری استارت شد بعد به مسئولش گفتم:اعععععععععع من هرچی زدم بودم پرید و از اونجایی که وقت نداشتم گفت ادامشو بزن منم زدم و قبول شدم خخخخخ",
    "یه کتاب بود بزم شاعران. من تا هشت سالگی نمی‌فهمیدم چرا یکی باید از طریق یه کتاب قطور به شاعرا اعلام کنه که بزه !  :|",
    "خواب بودم مامانم بیدارم کرد گفت برو دم در ببین کیع رفتم دیدم پسر همسایمونه گفت سبزی خردکن دارید منم گیج خواب بودم گفتم برقی میخاید یا گازی!!\nپسرع ب وضوح گوجه شد\nاز اونموقع واسمون اش میاره!!",
    "ZHRW\nاغا مدرسه بودم،ما یدونه ازین ناظمایی داشتیم ک خیلی ب لاک و اینا گیر میدادن،حالا دوستم یادش رفته لاکشو پاک کنه اومده مدرسه بعد ناظمم بهش گیر داده،زنگ بعد دوستم ب دلایلی نا معلوم کمرش شدییییییدا درد میکرد تا حدی ک اشکش در اومده بود\nحالا ناظم مام اصلا نمیدونست ماجرا چیه همینجوری عین نخود هر آش اومده میگه :ببین!لاکه داره سنگینی میکنه ب کمرت فشار میاره!!!!!\nآغا مارو میگی  داشتیم تکنو میزدیم از خنده\nاخه لامصب خوب نمیدونی قضیه چیه چرا الکی خودتو عن هر اش میکنی اخه؟:)))))\nماo_O وسپسXD\nدوستم اول:-@ وسپس:|\nناظم:-Q\nوالا با این کاراشون#_#\nنتیجه گیری اخلاقی:ساپورت قرمز خال خالی خانجونم تو حلق اصغراغا(همسایمون )",
    "بچه بودم مامانمو اذيت ميكردم يه بار گرفت خوابيد گفت من مردم منم باور كردم زدم زير گريه\nحالا چندوقت پىش ابجيم اذيتش كرد دوباره خوابيدگفت من مردم ابجيمم دست كرد تو چشمش مامانم تا يه هفته ناله ميكرد از درد \nوقتي بهش ميگم گودزيلا دلم واسه گودزيلا ها ميسوزه",
    "اقااا چند وقت پیش یه بچه مارمولک خیییلی کوچولو اومده بود تو اتاق!\nمن و ابجیمم منتظر بودیم تا بابام بیاد بکشتش(خخخ)\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nتو همین فاصله ابجیم گفت:فکر کنم چون مامان و بابای مارمولکه رو کشتیم باهامون لج کرده!!!\n.\n.\n.عرضم به خدمتتون که ابجیم ده سالشه....\nمن°_°         \nمارمولکه @_@\nپلنگ صورتی^_^ میدونم ربطی نداشت : دی",
    "ی پسر عمه دارم گوجه میخوره 2 روز دستشویی اسکان میکنه.\nاز دور گوجه نشونش بدی دل درد میگیره خخ",
    "بچگیام وقتی یکی میگفت نیم سکه یا ربع سکه خریده فکر میکردم میرن طلافروشی طلافروشه سکه تمامو مثل پیتزا قاچ میکنه میده به مردم خخخخخخخ",
    "بچه که بودم،بعد مدرسه بابام میومد دنبالم\nیبار که زنگ آخر خورد ،دیدم یکی با پیراهن یاسی تو ماشینه ،منم گفتم لابد بابامه دیگه،رفتم درو عین خر باز کردم عین گاوم بستم ،بعد اومدم سلام کنم یهو با دومتر ریش و یه جفت چشم0_0 اینجوری روبرو شدم،سریع پریدم پایین بعد یادم افتاد ما نیسان نداریم که اصلن^_^\nینی ملاکم واسه تشخیص بابام پیراهنش بودهـ فقط:D",
    "Abas_m223\nدیشب از سرکار برگشتنی منتظر ماشین بودم برگردم خونه ی پراید جلوم وایساد تا یارو رو دیدم یادم اومد دوسه ماه پیش سوارماشینش شده بودم و کلی برام از خودش گفته بود و سوال پیچم کرده بود!خلاصه سوارشدنی سلام کردم و شیطونیم گل کرد گفتم ی کم ایستگاه بگیرم \n_سلام جوون چرا انقد خسته به نظر میای؟\nمن:بله آقا کارم خیلی انرژی میگیره خسته کننده س\nراننده:خسته نباشی کارت چیه؟\nمن : شغل ما به صورت موروثی طالع بینی و فال گیری و پیشگویی شرکتهای ایستگاهیه! \n_والا من که به این چیزا اعتقاد ندارم همش چرته\n(ی نگاه چپ چپ بش کردم و گفتم):\n48سالته ، قبلا وضعت خوب بود الان مستاجرشدی،ی پسر و ی دختر داری\nکه پسرت معتادشده  و دخترتم دانشجوعه ، خانومتم میخاد طلاق بگیره، اینا رو گفتم که دیگ توهین نکنی الانم نگه دار پیاده میشم!!!\nراننده در حالی که تعجب کرده بود گفت: آقا غلط کردم همه حرفات درست بود توروخدا الان ی ذکری بگو درست بشه کارم!!! ی چند لحظه نگاش کردم ی کاغذ از جیبم در آوردم فوتش کردم و گفتم: برای حل مشکلت باخانومت 3باربگو همخواب رقیبانی و من خواب ندارم ایشالا اوکی میشه(بیچاره3بار گفت:)\nحالا برای رفع اعتیاد پسرت 3باربگو: \nبچه بودیم قوطی بودیم بزرگ شدیم دودی شدیم(بازم گفت) \nخنده م گرفت سرمو انداختم پایین گفت چرا میخندی؟\nگفتم من باید بخندم تا ذکرا اثر کنه، حالا واسه موفقیت دخترت یه چیز مینویسم بده همراش باشه(کیپ کام آی ام کویین! :) \nبعدفوت کردم سمتش گفتم حالا میخای مسافر گیرت بیاد زیر لب بگو زلاتان ابراهیموویچ و هرکس سوارشد بش بگو سلام بر ابراهیموویچ آقا یه 50 متر جلوتر یکی سوار شد بهش گفت سلام بر ابراهیموویچ من منفجر شدم،واس اینکه تابلو نشه چندتا فوت کردم گفتم قبول باشه و پیاده شدم!:)",
    "اقا بابای من مدیر ساختمونه بعد فته واسه پایین موتور خونه توری خریده بعد\n زنه همسایه بالاییمون اومده پاره کرده توری بدبختو بعد بابامو دیده میگه من از این توری ها نمیخوام\nاخه خواهر من مگه برا تو خریدیم کی میای پاره میکنی\nتوری.........",
    "°\u0011•••°°\u0011•••°•••°\u0011•••°\u0011•••°\u0011حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°\u0011•••°\u0011•••°°\u0011•••°°\u0011•••°°\u0011•••°\n\nیِکیَم نوشته بود \nکیــا رستمی رفـت تا خـیـلـیـا زنده بمونن  -__-\n\n\n\n\n\n\n\n\nهمون لحظه خدا و عزراییل در حال ناهار خوردن , قـاشق به دست زُل زدن به دوربین کُنج اتــاق  :|",
    "یادمه منو دادشم کوچیک بودیم،داداشم رفت تو حیاط منم رفتم دنبالش که دیدم داره با یه شمع بازی میکرد،منم رفتم پیشش که موهام باز بودن نمیدونم چی شد که یدفعه موهام آتیش گرفتن منم هی جیغ میکشیدم میرفتم داخل که مامانمو بگم مامانم تا دیدم اومد دنبالم هی میزد تو سرم خاموش بشه.یعنی ۱۰ سال از این ماجرا میگذره ولی وقتی یادش میوفتم خندم میگیره.",
    "بچه که بودم زنگ زدم ۱۱۸ فوت کردم بعد خانومه گفت تلفن شما کنترل میشه بیب بیب بیب …\n\n\n\n\n\nجاتون خالی داشتم سکته میزدم ، سریع قطع کردم ، سیم تلفنم کشیدم ، رفتم بیرون در خونه رو هم قفل کردم!\nفقط کم مونده بود از کشور خارج بشم!!",
    "خالم داشت امروز روز دختره چون بهم عیدی میداد من تو تعارف موندم گفتم بابا نکنید از این کارا من دختر نیستم اصن\nچشما اینطوری شد O_O  \nاومدم درستش کنم گفتم منظورم اینه :پسرم -__-\n\n\nروز دختر مباک^_^",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nچند وقت پیش بابام کشیک بوده بعد بزور فرستاده بودنش ویزیت در منزل اومده بود برامون تعریف میکرد:..هیچی دیگه پنجاه تومن داد منم برگشتم با مسئول بخش..\nمن با قیافه نگران و نالان و زاران:بابا واقعا ازش پول گرفتی؟دلت اومد از ی پیرزن تنها پول بگیری؟مگه شما انسان نیستی؟؟اهواهو..\nقیافه کل خاندان←@_a(من کلا ب سنگدلی معروفم برای همین!!)\nمن با گریه:آخه چرا ازش لواشک نگرفتی؟؟یا آلوچه خشک..یا لواشک؟؟من دوج دالم.:(\nقیافه کل خاندان←–_–\nواقعا فکر کرده بودن سرم به جایی خورده",
    "*عمه در خانه ی ما*(قسمت دوم)\nعمه و عمو علی(شوهر عمه) پیش منشی رفتند.و منشی هم متاسفانه به بیماری خود شیفتگی و خود پنداری مبتلا بود طوری که اگه ممکن بود خودش بچه تون را درمان میکرد.بالاخره رفتیم دکتر و من و آن یکی دختر عمه ام منتظر ماندیم.من یک جایی نزدیک در اتاق معاینه نشستم.بعد از 40 ثانیه صدای گریه دختر عمه ام آمد و همان چیزی بود که انتظار داشتم.خلاصه بعد 10 دقیقه بیرون آمدند و گفتن که این مشکل خودش خوب میشه.به سمت خانه راهی شدیم.وای، بازم مترو پرس کوب شدن... به ایستگاه رسیدیم و تقریبا نصف ایستگاه پر بود بعد از کلی له شدن و رفتن دست و پا توی حلق بنده حقیر رسیدیم ایستگاه طرشت و به سمت خانه رهسپار شدیم.این نکته رو هم بگم که ناهار نخورده بودیم ولی بازم گشنه مون نبود.ساعت نزدیک هفت بود که مادرم از سرکار آمد و کلی با عمه مان حرف زد بعد من و عمو علی(شوهر عمه.آخه چند بار بگم) و عسل(آن یکی دختر عمه)رفتیم توت خوری.",
    "جهت اطلاع من ریش زیاد میزارم یه روز رفتم حموم تو حموم شروع به خواندن کردم اومدم بیرون دیدم همه فامیل خونمونن و اینجوری O_o نگام میکردن منم فوری رفتم اتاق لباس که پوشیدم اومدم بیرون نشستم همه انگار جن دیدن فقط منو نگاه میکردن مامانم صدام کرد رفتم یکی از این آیینه کوچیکا داد بم کفت ریشتو ببین یا ابلفضل نصف ریشم همون ریشی کهتقریبا 2 سال ازش نگهداری میکنم رفته بود نگو وقتی داشتم زیر بغلو میزدم نگاش کردم ریشم چون بلند بوده رفته پیش موهای زیر بغلو زدمشون.\nمن:((((((((((((((((((((((((\nفامیل :)\nمامان بابا :)",
    "ما یه معلم داشتیم اسمش شرافت بود .\nتو کلاس مام معمولا برای قسم دادن از واژگان شرافتاً و ناموساً استفاده می شد\nبعضی وقتا اشتباهی یهو سر کلاس این معلم مون می گفتیم شرافتاً اونم بدش میومد شوخی شوخی تذکر می داد و می گفت\n(...)\nمام از اونجایی که بچه های خوبی بودیم واین معلم مون رو خییییییییلی دوس می داشتیم\nواژه ی شراموستاًرو اختراع کردیم (خواهش میکنم تشویق نکنید متعلق به خودتونیم )خخخ\nو از اون به بعد حرف قسم تو کلاس ما شد شراموستاً\nلطفا دانش آموزای باحال بلایکن\nبه سلامتی همه معلما خصوصاًبا حالاشون",
    "یادش بخیر اول ابتدایی بودیم با همکلاسی ها قرار گذاشته بودیم\nتو امتحان املا وقتی یه کلمه تشدید داره خر خون کلاس سرفه کنه\nبعد خودتون اینو تو زمستون وقتی خر خون سرما خورده تصور کنید\nواسه  ازاده هم تشدید گذاشته بودیم\n:-) :-) :-)",
    "چن روز پیش وسط خیابون به اجیم اس دادم\nسلام عشخم حمومو گرم کن الان میام\nیهو دستم خورد به پسر خالم فرستادم \nینی در اون لحظه یه جیغ بنفشی کشیدم دیدم همه به من نگاه میکنن\nلایک = خاک توسرت",
    "اين خاطره مال مامانمه \nميگه سال ها قبل يكي از اشناهاشون رفته دكتر دكتر واسش شربت نوشته بعد اقاهه شربت اورده ريخته تو كاسه نون تيليت كرده توش و خورده دو روزم خوابيده عجب مغز متفكرايي پيدا ميشه",
    "*عمه در خانه ی ما*\nاز آن روزی که عمه گرامی همراه با خانواده خویش از شهرستان به خانه ما آمدند چند روزی میگذرد. آنها همراه خودشان آذوقه دو ماه در جنگل ماندن با خود آوردند و حسابی یخچال بیچاره مان سنگین و پر کرده بودند. در صبح زیبای یک روز تابستانی بنده  داشتم خواب هفت نره غول را میدیدم که زنگ خانه به صدا در آمد و بنده در میان خواب و بیداری به سمت آیفون رفتم.گوشی را برداشتم و با صدای خواب آلود گفتم:بله؟ که صدای شوهر عمه،من را به وجد آورد.\nدر را باز کردم و خودم را با شیرجه ای خفن به سمت دستشویی رساندم و چون فرصت مسواک زدن نداشتم صورت خود را آب زدم تا کمی خواب از سرم بپرد.اولین نفری که یورش کنان به سمت خانه مان حمله ور شد دختر عمه ام بود. بعد شوهر عمه و بعد خود عمه همراه با آن یکی دختر عمه من آمدن.بعد از لباس عوض کردن و حموم کردن خستگی راه را از خود دور کردند. بعد دیوانه وار مشغول بازی بودم تا حداقل از این شوک صبحگاهی در بیام.\nچند دقیقه بعد از آمدن آنها پدر بنده آمد و با آنها سلام و علیک کرد.دختر عمه کوچولو که اسمش آنیسا هست یه یک مشکل داشت که موقع راه رفتن یک پایش را کج میزاشت و اصلا دلیل اصلی اومدن آنها این بود.بگذریم، ساعت 3:30 وقت دکتر داشتن.و البته با مترو به سمت مطب رفتیم.من نمیدانم چرا همه روز ها در مترو مگس نیست اما اون روز جا برای مگس هم نبود! القصه باید در ایستگاه میرزای شیرازی خط سه پیاده می شدیم.موقع رفتن واگن مردان نسبتا پر بود ولی زنانه جا نداشت و همین مرا خنداند اما چشمتان روز بد نبینه ایستگاه را عوض کردیم و به زور هل وارد شدیم طوری که در بسته نمی شد و آنجا کلا پرس کوب شدیم و مفهوم(خودم کردم که لعنت بر خودم باد) قشنگ فهمیدم.القصه با هزار مکافات خودمان را به مطب دکتر رساندیم. وقتی وارد شدیم خشکم زد.یک عالمه بچه و همراه با پدر مادرشون ریخته بودن تو مطب و یه جا نشستم.",
    "داداشم کلاس پنجم ابتدایی بود برا امتحانات نوبت اول گرفته بود کلی تقلبی رو کاغذ A4 نوشته بود بعد سر جلسه امتحان معلمشون داره در حال رفتن بالا سرش بود که این داداشه میگیره از ترس برگه تقلبی هاشو میخوره :)))))",
    "عاقا ما یه دفعه نرفتیم مدرسه ...\nتو یه نسخه دکتر  به جای اسم مامانم اسم خودمو نوشتم بردم که الکی دیروز مریض بودم....\nناظم تا دید انداختم بیرون...\n\n\n\nاصلا دقت نکردم که متخصص زنان و زایمان مهرش زده :D",
    "سلام...\nاز اونجایی که دیشب با خانواده ی گرامی زدیم تو سر و کله ی هم,صبح که بیدار شدم هنوز تو حال و هوای دعوا بودم و اخموووو و خیییلی ناراحت از خونه زدم بیرون بسمت پایگاه.(امدادگرم)\nحالا تو راه دارم میرم یه اقایی بالای چارپایه داشت نمیدونم چیکار میکرد!!از کنارش رد شدم با یه لحن مسخره برگشته میگه:\nبپا نیوفتم تو سرت \nمنم شیک و مجلسی سرمو گرفتم بسمت بالا(اون لحظه بالا سرم بود) و گفتم... بادمجون بم افت نداره!!و به راهم ادامه دادم!\nیعنی هنگ کردنش دیدنی بووووود\nایا من باید مواظب میبودم که اون نیفته؟؟\nایا منظورم از بادمجون بم,خودمم بودم؟\nنتیجه گیری:اگه تو همچین موقعیتی بودید یه وقت,با یه لگد خوشگل و محکم به پایه ی چارپایه از این نگرانیه افتادن نجاتش بدید!!",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nیارو پست گذاشته بود عکس نوشته عکس ی قرص بود نوشته بود من با قرص خواب..تو..(بووووق)..زیرشم باکلی افتخار نوشته بود کار خودم!\nکامنت گذاشتم داداچ اشتباه زدی!\nکلی فوشم داد چیه یاد گرفتین خجالت نمیکشی فهمیدم باشگاه میری و..\nگفتم این عکس که گذاشتی ژلوفنه..قرص خواب نیس اشتباه زدی..\nو در افق محو شدندی...",
    "با دوستم رفتیم استخر دوستم دفعه اولش بود و شنا بلد نبود یه تیوپ گذاشته بود تو قسمت عمیق که بپره توش این بیچاره پاهاش گیر کرده بودن توش و سرش رفته بود زیر آب الان دیگه حموم هم میره جلیقه میبره.",
    "رفته بودم دکتر پوست بعد خانومه امده بود از منشی مطب شماره تلفن همراه جراح بینی مطب کناری میخواست \nمنشی：شما بگید کارتون چیه من به دکتر خودمون بگم اگه شمارشون داشتن بهشون زنگ بزنیم اجازه بگیریم که شماره بدیم یا نه\nخانومه：میخواهیم جراحی ترمیمی بینی انجام بدیم\nمنشی：تا اونجایی که من میدونم این جراح کار ترمیمی سایر جراح ها رو انجام نمیدن\nخانومه：شما بهش بگید چهار نفریم با هم میریم پیششون\nمنشی：هر چهارتاتون ترمیم دارید!؟\nخانومه：بله تو یه روز عمل کردیم\nمنشی o_O\nمن و سایر افراد منتظر@_@\nحالا.منشی زنگ زد به جراح و شرایط گفت\nجراح(تقریبا داد میزد میشد صداشو شنید)：مگه بقالی که چونه میزنه چه یکی چه چهارتا فرق نداره انجام نمیدم\nخانومه:-)\nجراح:-\nدماغهاشون:-!\nملت دماغ عمل کنه داریم!؟",
    "آقا یه دفعه که داشتم میرفتم خانه ریاضیات سرم پایین بود حواسم اونجا نبود یهو یه یه جفت پا رو جلوم دیدم و سریع ترمز دستی مو کشیدم (از اونجایی که من دخمل خوفیم سرمو بلند نکردم که طرفو ببینم) بعد به راهم ادامه دادم من داشتم از خجالت آب میشدم که پسره گفت حواست کجا بود داشتی میرفتی بغلم ؟؟؟؟!!!!! \nهنوزم که هنوزه احساس میکنم اگه یه دفعهمنو تو خیابون ببینه میزنه زیر خنده .\nخخخخخخخخه",
    "براچند روزی میخوام برم اردو چمدونمون خراب شده داغون به مامانم میگم حالا من چی ببرم میگه انتظار نداری که بخاطر تو برم صد تومن بدم چمدون بگیرم منم گفتم خو اول اخر که باید بگیری میگه نخرم چند سال دیگه که شوهرت دادم برا تو میخرم هر وقت هم ما لازم داشتیم از تو میگیرم من داشتم تختمو گاز میزدم اخه مادر دور اندیش یا منفعت طلب یا صرفه جویی داریم؟قلفونش برم تنها دلیل زندیگمه به افتخارش بلایک بهترین عشق دنیا دوست دارم",
    "یه روز برادر 9 سالی من اومدم پیشم گفت بیا دختر بازی کنیم  \n\n\nمن)::::::::::::::\n\n\nحالا رفتم دیدم بازیTalking Angela میگه.\nخوب حالا برادر من جلو این همه جعمیت دختر بازی چیه نمیگی بیان منو مثل سگ بزنن بگن تو این رو یادش دادی",
    "دیروز دورهمی بودیم داشتیم اسم و فامیل بازی میکردیم رسیدیم به حرف (و)  وقت که تموم شد شروع کردیم به نوبت خوندن تا رسید به پسر خالم برا غذا \n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n=I  \nاگه گفتید چی نوشته بود\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nواتر پلو با زرشک⊙.o\n\nخدا وکیلی به عقل جن نمیرسه اینو از کجا آورده فقط خدا میدونه",
    "امان از اعتیاد ب 4جوک\nمن روزایی ک 4جوک بروز نمیشه میرم صفحه قدیمیا جوکای قدیمیشون رو میخونم تا اینکه رسیدم ب عباس مستقیم تا کله رفته بودم تو گوشی نیشمم باااز خواستم ب اجیم بگم مهسا جون ی لیوان آب بم بده  بلند گفتم عباس جون و مادر بشنیدندی و من بدبخت شدندی. مامان : چشم روشن عباس کیه? ها?چی بت میگه ک از صبح نیشت بازه?ها?\nمن:مامی بخدا عباس آقا از بروبچ 4جوکه همین \nمامانم:همین ?گیس بریده حالا دوستی اینترنتی برقرار می‌کنه چ غلطا \nاینجا خیابون من در حال پختن ای لاو یو 4جوک",
    "(واقعی)یادم میاد کلاس دوم راهنمایی بودیم که بهمون یه فرم دادن پرکنیم\nما هم همه داشتیم پرش می کردیم که یهو یکی از دانش آموزا از ته کلاس داد زد آقا جنسیت رو بنویسیم شیعه من دیگه حرفی ندارم\n\nل ا ی ک",
    "ديشب مى خواستم بخوابم تو چشمم مژه رفته بود هركارى كردم هم در نيومد آخر سر بى خيال شدم خوابيدم...\n\n\nامروز از خواب پاشدم اطراف چشمم پره از اون مايع هاى چشم است...\n\n\n\nفکر كنم مژه هه از من نا اميد شد خودكشى كرده ، خودشو تو مايع چشمم حل كرد:|",
    "سلام فور جوکی های عزیز \nفک کنم همتون کسایی که اعتماد به سقف دارنو دیدین \nیه روزی داشتم کامنت هایی که مربوط به فیلم لو ارفته اقای ضیابود رو میخوندم یکی نوشته بود من نمیفهمم چی میگن لطفا به منم بگین بعد یکی زیرش نوشته بود عزیزم ببین اینا دارن میگن (عزاعزاست امروز غلام گیس مضلومی روی هواست )\nحالا اصل شعارم فک کنم بدونید من نمینویسم دیدیت منم ممنوع الجوک شدم\nگلاه گیس:-(\n\nسازمان لیگ=-O\n\nاستقلال :-",
    "مامانم تعریف میکرد داشت با مامان بزرگم درمورد مسافرتمون میحرفید هی مامانم بزرگم میگه اذق (ذساکن بخونید ق رو هم با فتحه) خیلی ببرید اونجا هیچی نخرید اذق رو یادتون نره بعد از مامانم میپرسم انا منظورش از اذق چی بود ؟مامانم گفت من نفهمیدم فقط بله شو گفتم بعد یه کم فک  فهمیدیم منظورش اذوقه بود اخه انا جون زبان خودتو حرف بزن دی ما رو یه ساعت به فک کردن وامیداری (بله ما اذری هستیم) بلایک به افتخار مادربزرگای با حالمون که برکت خونه هامونن",
    "یبار سر کلاس دوم معلممون داشت یه چیزی رو توزیح میداد گفت کی میتونه بگه چرا دستمو بلند کردم گفتم ما بگیم گفت بگو عزیزم گفتم : چرا :////\nنیم ساعت کتکم زد بیشعور :(((",
    "یکی از شیطنتای دوران جاهلیتمون با دوستان این بود. (6سالگی):\nی ورزشگاه چمن مخروبه رو همراه حصار کشی بتنی رو فرض کنید ک همه جاش بستست و از بالاش میپریدیم. پر بود از جک و جونور و مهد عنکبوتای قرمز و سیاه و زرد رنگ!\n سره ی نخ قیر میزدیم،وارد لونه ی عنکبوت میکردیم- اینا گاز میگرفتن فک میکردن حشره هست و ولش نمیکردن چون میچسبید دیه خو. 4-5تا میگرفتیم و وارد پلاستیک نوشابه خانواده میکردیم هم میزدیم و یکم گیج میشدن، بعد میاوردیم بیرون. با سورنگ سم عنکبوت رو از پشتش(بقولی باسن خخووخخ) میکشیدیم بیرون ، گاهی اوقات ب آدم میپریدن و ترسناک بود واقعا.\n 3-4تا سرنگ میکشیدیم و ی مایع زرد رنگ بد بو. بعد ببینید کله خرابی و نادانی رو، میرفتیم سره لونه ی مورچه ها و دورشو خندق میکندیم و آب میریختیم دایره وار ک فرار نکنن، سورنگ رو تو لونه ی مورچه ها میزدیم و اینام مثه مور و ملخ لونه رو خالی میکردن و ی سورنگ هم پشتیبان رو سرشون خالی میکردیم و مردنشونو واچ میکردیم و لذت داشت! ج ا ه ل ی ت... باشد ک خدا مارا ببخشد",
    "این خاطره ازمامانم:\n۱۷سالش که بوده روستازندگی میکردن\nپسرای همسایشون ازشهربرای دیدن فک وفامیلشون اومده بودند\nداییام کوچیک بودن پشت دسشویی آتیش درست کردند\nمامانم آفتابه که نزدیک ترین وسیله بهش بوده روبرمیداره سریع میره توکوچه ازجوب آبش میکنه ومیدوعه طرف دسشویی: /\nپسرای همسایشون این صحنه روکه میبینن وسط کوچه تشنج میکنن:((\nمامانم تادوهفته که اونامیرن ازخونه بیرون نمیره:)",
    "تازگی ها اهنگ اس ام اسمو صدای سوت گذاشتم حالا واکنش خانواده به این صدا \nوقتی پیام میاد\nمامانم خطاب به ابجی کوچیکم(برا خودش ابر گودزیلایی فک کنم فقط شما ۴جوکی ها درک میکنید چی میکشم از دستش حالا بقیه داستان) نازنین برو ببین بابات چی میگه داره سوت میزنه من:-)\n\nمادربزرگم ：ساکت باشین انگاری یکی تو حیاط داره سوت میزنه باز من:-)\n\nخالم：(البته بابام خونه نبود ) الی پاشو چادر بیار بابات اومد و همچنان من:-)\n\nبابام خاک تو سرت با این اهنگت\n\nعمم：یه لحظه حرف نزنین یه صدای مشکوک شنیدم و دوباره من:-)\n\nگوزیلامونم که هر وقت این صدا میشنوه صد بار میپرسه اون کی بود",
    "اقا یه بار مدرسه ام دیر شده بود امتحان هم داشتم.سوار تاکسی شدم و رانندش یه اقای جوونی بود منم اصلا نگاه نکردم(فهمیدین من چشم پاکم یا بیشتر توضیح بدم؟)یهو اقای راننده که پرسید\nمسیرتون کجاست نگاه کردم تو اینه....هنگ کردم....یعنی هنگ کردما....بععععععععله.....اقای راننده ابرو هاش رو برداشته بود اونم چی؟ ناااااااااازک یعنی مثل نخ…من که دختر م اصلا دست به ابروهام نزدممم\n.\n.\n.هیچی دیگه کلی شرمنده خانم راننده شدم!خخخخخ",
    "امروز مامانم سوپ درست کرد بعد ریخت تو ظرف وگفت بخور ببین نمکش چطوره؟ بعد منم رفتم سمت نمکدون (ولی برنداشتم)گفتم کم نمکه گفت نههههه خوبه که! \nمنم چون نمکدونو ور نداشته بودم برای اینکه ضایع نشم یه قمقمه رو اپن داشتم خالی بودظرفو گذاشتم\nرفتم از یخچال پرش کردم ^_^\nدییییی\nچیه خو میخواستم ضایع نشم -_-",
    "سوار اژانس بودم \nبعد از کلی در اختیار گذاشتن اطلاعاتش رسیدیم...\n\n\n\n\n\n\n\nمن:چقد میشه اقا؟؟؟\nراننده:قابل نداره...هرچی دلت میخواد بده دخترم.\nمن 2 تومن دادم...\nاون:هزارو پونصدش کمه ک...\nمن: -___-\n\nاون:^_^",
    "اقا ما دوران مدرسه یک شعر داشتیم مصرع اولش این بود :سعدی شیرین سخن بعد باید اینو برای امتحان حفظ میکردیم دبیرمون ازمون شفاهی می پرسید بعد چون تعدادزیاد بود چندهر5نفری می پرسید اقا هیچی دیگه سرجلسه گفت 5نفربیان ومثل همیشه ما5تاشر های کلاس رفتیم نشستیم .\nمعلممون گفت من مصرع اولشو می گم شما ادامه بدید خب :سعدی شیرین سخن من وبچه هاهم یه نگاه بهم کردیم هیچکدوممون حفظ نکردیم به خاطر همین ازنبوغمون استفاده کردیم واین وخوندیم:سعدی شیرین سخت. های های.  کفتر کاکل به سر.   وای وای ...(شرمنده تاهمین جاشو یادم بود)دبیرمون یه نگاهی بهمون کرد گفتیم الان میندازتمون  بیرون ولی خداییش بیجنبه نبود \nچاکرخانم غفوری (شاید بگید چرا خانم ؟نکنه فکر کردین ماپسربودیم!!نخیر دختراهم همه سوسول نیستن ماهم ازاین کارابلدیم بعله )",
    "من یه بار خونه تنها بودم و میخواستم سیب زمینی واسه خودم سرخ کنم.مامانم از قبل سیب زمینیارو تو آب گذاشته بود واسه اینکه خیلی چرب نشه\nمن تو ماهیتابه روغن ریختم و گذاشتم یکم داغ شه و رفتم سریالمو دیدم\nبعد نیم ساعت گفتم خب الان دیگه حتما داغ شده\nهرچند یه بوهایی میومد ولی بهش توجه نکردم\nرفتم سیب زمینیارو همینجوری ریختم توش(عایا باید عابشان را میگرفتم؟)\nیهو چنان جلز ولزی کرد که باید قیافه منو میدیدید با سرعت نور خودمو رسوندم گوشه آشپزخونه و سرمو مث کبک کردم تو کابینت\nبعد چند دقیقه اومدم بیرون و رفتم که همش بزنم همه جاش سرخ شه\nدوباره یه جلز ولز کرد که سرم مثل جغد 180 درجه چرخید\nدیدم اینجوری نمیشه\nعینک آفتابیمو زدم و دستکش آشپزخونه پوشیدم که آسیب نبینم و شروع کردم هم زدنش که بازم نمیشد\nازون جایی که از بچگیم باهوش بودم،گفتم چون روغن زیاد داغ شده اینجوری میشه\nروغنو ریختم سطل آشغال و از اول روغن ریختم\nولی اینبار بازم جلز ولز کرد(خو از کجا میدونستم باید سیب زمینیا خشک شن و با آب نریزم)\nخلاصه با هر مشقتی بود مجبور شدم چون مامانم سسو تحریم کرده بود سیب زمینیا که یه طرف سوخته بود و یه طرفش خام بودو بخورم\nدرضمن وای بر فرومایگانی که به من خنگ بگن:)))\n12 سالم بود خو:)",
    "تو بيمارستان بودم يهو يه مريض داد زد بچم\nبچم چي شد؟\nبچمو ميخوام ببينم....\n\n\nبعديه پرستار اومد بالاسرش\nگفت زرنزن\nاپانديستو عمل كردي\nبعدشم\nاحمق تو پسري!!!!!",
    "این زنگ دفاعی داشتیم ،واسه همین بچه ها خیلی حرف میزدن .که یهو معلممون عصبانی شد و شروع کرد به نصیحت کردن و گفت :کسانی که زیا حرف می زنن کم خونی میگیرن .\nخلاصه هیچی دیگه بچه ها ساکت شدن .\nزنگ بعد علوم داشتیم .\nمعلم مون شروع کرده بود به وراجی کردن و این حرفا.\nطی حرکتی انقلابی یکی از بچه ها بلند شد و گفت :خانم شما کم خونی دارید ؟ \nمعلم :آره چطور مگه ؟\nناگهان کلاسمون منفجر شد از خنده .\nطفلک معلم مون هاج و واج نگامون میکرد .\nما:)\nمعلممون :$",
    "پارسال بود،دوران مدرسه\nزنگ آخر ما زبان فارسی داشتیم( معلم زبان فارسی قدش خییلیی کوتاه بود منم قدم بلنده همیشه پشتش وایمیسادم قد خودمو و اونو مقایسه میکردم،گوگولی تا ارنجم بودش) اون موقع قراره بود املا بگه،منم تو حیاط داشتم درس میخوندم دیدم نه نمیشه باید کلمه هارو یجا بنویسم وگرنه اینجوری روخونی تو مخم نمیره، دیدم  ماشین معلممون تو حیاط پارکه شیشه هاش خاکی بود،رفتم رو شیشه های جلو و عقب و کاپوت و.... املا تمرین کردم:)))یه چندتاییم فوش نوشتم اون گوشه هاش^-^عاقا هیچی دیگ زنگ خورد و ما رفتیم کلاس و اونم املا گفتو من 20 شدم و تمام.\nبعد یه چند دیقه معلممون زل زد تو چشام گفتش که نمیدونم کی اینجا دفتر نداره رو شیشه ماشین تمرین میکنه،بگه کیه برم براش دفتر بخرم:|منم دیدم عهههه اینکه فهمیده کاره منه گفتم مثلا خودمو مشغول حرف زدن کنم با دوستم،حالا دوستمم هرچی تکونش میدم صداش میزنم بر نمیگرده مجبور شدم بزنم تو سرش:)اونم برگشت زد تو سرم،معلم دید داره دعوا میشه خودش بحث و عوض کرد:|",
    "چند سال پیش جام جهانی  بازی برزیلو داشتم میدیدم جای حساسه بازی بود که یهو در خونمونو زدن کسیم خونه نبود منم فکرکردم مامانمه پریدم درو باز کردم بدون اینکه نیگا کنم کیه اومدم ادامه بازیو دیدن، دیدم نمیاد تو داره باز در میزنه، گفتم ای بابا در بازه که رفتم ببینم  موضوع چیه یهو دیدم یه خانومه پشته دره یه سینی حلوا دستشه°-°عذرخواهی کردمو سینیو گرفتم و درو بستم اومدم سریع نشستم ادامه بازیو دیدن،بازی ک تموم شد چشمم خورد به سینی o_Oحلواهارو با سینی گرفتم مییفهمییین با سینیییی، سه تا کاسه حلوا،مامانم ک اومد جریانو گفتم کلی خندید گفت کاسه هارو میشوری میبری پس میدی تا آدم شی:)\nفک کنم طرف یه ساعتی پشت در محو افق بوده:D",
    "اقا روز معلم بود با بچه ها تصمیم گرفتیم که توی تخم مرغ اکلیل بریزیم و وقتی معلم اومد اونارو بزنیم توی سقف که اکلیلش توی فضای کلاس پخش......\n\nیکی از بچه ها گفت که من خودم تنهایی این مصعولیت رو به عهده میگیریم.....\n\n\nماهم که از خدا خواسته قبول کردیم.................\n\n\nحالا روز معلم شده بود و همه منتظر اومدن معلم بودن....\n\n\nمعلم اومد اونی که مصعول تخم مرغ هارو به عهده داشت تخم مرغ رو پرتاپ کرد..تخم قشنگ ریخت رو لباس معلم..(معلم ریاضی)از قضا ما امروز فقد با معلم ریاضی کلاس داشتیم....\n\nخلاصه معلم که زیر تخم مرغ بود پاشد رفت دیگه هم نیومد ماهم تا تونستین شیطونی کردیم",
    "پسرخالم هشت سالشه یه دلستر شیشه ای باز کرد، نصفشو خالی کرد تو سینک ظرفشویی!\nمیگم: دیوونه چرا ریختی؟؟؟؟\n\nچی گفته باشه خوبه؟؟\nگفت همشو نمیتونستم بخورم!!\n\n\nچی بگم والا؟؟",
    "هروخ احساس کردی خیلی شوت و شاسکولی\n.\n.\n.\nیاده اون آدمی بیوفت کهـ از دبیرش پرسید خانم عید(نوروز)چندمه؟^_^\nحالا مدیونید اگه فک کنید دوسـتهـ من بوده ها!:|",
    "داداشم میگه: یه روز دیدم دختر همسایمون تو دانشگاه پیش دوستاشه، گفتم بزار اذیتش کنم.\nهندزفری رو گذاشتمو رفتم پیشش و مکالمه ای صورت گرفت به این شکل...  گفتم: سلام \nدختر همسایمون: سلام\n+خوبی\n- به لطف شما\n+میای بریم استخر\n- خفه شو بی ادب\nمنم هندزفری رو در آوردم گفتم: با منی؟\nهیچی دیگه الان دو ماهه داریم تو افق و عمود و مورب دنبالش میگردیم خونوادش نگرانن.",
    "آغا چهل و يه روز پيش داشتم دو ساعت با آب و تاب به يكى از آشناها تفاوت سيستم عامل گوشى لمسى(اندرويد) و دكمه اى(جاوا) رو ياد مى دادم خلاصه بعد از كلى توضيح و تفسير داشتم يه ليوان آب مىخوردم(چيه خو تشنم شده بود)كه يارو به گوشى هوآويم اشاره كرد(فهميدى گوشيم\nهوآويه يا توضيح بدم؟) و پرسيد:\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n:الآن مثلا اين اندرويده يا جاوا؟\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nهيچى ديگه ديروز چهلمش بود.\nقراره هفته ديگه قصاصم كنن.\nخونواده طرف گفتن اگه لايكاى پستم از ٦٠٠صد تا بالاتر باشه رضايت ميدن\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nكجا؟واقعا كه!يعنى نمى خوايد يه جوون بدبختو از اعدام برهانيد؟والا كوه كه نميكنى فقط رو اون قلب كليك كن ديگهههه واااااااى بر شما اف بر شما اى تنبلان اصلا با همتون\nقهرم\nهق هق هق",
    "سلام...یه بارم رفتم تعمیرگاه (موتور سازی) موتورم رو تحویل بگیرم.یارو تعمیرکاره گفت موتورت رو قبلا کی تعمیر کرده؟منم گفتم فلانی!!گفت اصلا بلد نبوده درست کنه...منم یهو گفتم کار هر خر نیست خرمن کوفتن.گاو نر میخواهد و مرد کهن...نمیدونم چرا داشت بهم چپ چپ نیگا میکرد...چیز بدی گفتم آیا؟ نزدیک بود بگیره بزنتم...خوب برادر من اشتباه لفظیه پیش میاد دیگه.مردم اعصاب ندارن والا....راستی دوستان من تازه عضو شدم خداییش همتون باحالید...",
    "♡ــــــــــــــ♡Eyahgore b.l.a.k♡ــــــــــــــ♡\n\nاون مـوقـــع هـا کـ بـابـام \nتـیــــــســســســـقـقـقـقـقـقـق\nپـشـه بـود زدمـش یـاد بـگـیــره نـپـره وســط حــرفـــم ^_^\nداشــتـم مـیـگـفـتـم\nاون مـوقــع هــا کـ بـابـام سـربـازی مـیـرفـتـه یــه روز مـیـبـیـنـه ه‍ـم خــدمـتـی هــاش خـیـــلـی بـاهـاش مـهـربــونــن و تـهویـلــش مـیــذارن \nوقــتـی بـابـام بـا تـعـجـب ازشــون مـیـپـرســه چــرا انـقـدر عـوض شــدن اونـا مـیگـن که یـه ســردار واســـه بـابـام نـامـــه نــوشــتــه و خــواسـتـن بــابــام هـواشـونـو داشـته بـاشــه!!!!\nبــابـای مـنــم خـودش تـعــجـب مـیـکـنه ولــی مـیـگـــه(باخودش)شـــایــد واقـعـا کــار خـوبـــی کـرده و پــاداشـــی چـیـــزی از طــرف سـرداره گــرفـتـه(؟؟!!)\nخلاصــه وقــتـی نـامــه رو مــیـارن مــیـبـیـنـه اســم فــرسـتـنـدهٔ نـامه[ســـردار نــوروزی]هست!!!!\n\n(یـکــی از فــامـیــلای دورمون اســــمـش ســرداره،فــامــیــلـیــش نـــوروزی)\n\nبـــابــامـــم کـ مــیـفــهــمه داســـتـا از چـ قـــراره یــه جــوری ســرشــو مــیـزنــه ولی دوبــاره اوضــاع مــث قــبــل(****)میشه °ー°\n\n   پایان...",
    "تو خونه ما اگه من برم دنبال چيزي و پيداش نكنم مامانم فقط كافيه بگه \n(من اگه بيام پيداش كنم ميزنم تو سرت هاااااا!!!!!)\nمنم در كمتر از يك هزارم ثانيه پيداش ميكنم\nحالا اون روز با بابام قرار داشتيم بريم دنبالش ....با رسيدنمون به خيابون مورد نظر ديالوگ من (در جستجوي پدر ....)\n\n\n\n\n\n\nدقايقي بعد....\n\n\n\n\n\n\n\nاي بابا كو بابا؟\n\n\n\n\n\n\n\n\nاروم اروم در حركت بوديم \n\n\n\n\n\n\n\n\n\nمامانمم اعصابش بهم ريخت سوتي داد \n(يا باباتو پيدا ميكني يا پيداش ميكنم ميكوبم تو سرت!!)\nبابام چند كيلوئه؟٨٠كيلوO~O\nچي از من ميمونه؟ ذرات ريز گرد^_^",
    "یه بار امتحان شیمی داشتیم معلممون هم سخت گیر بود از همه لحاظ\nما هم نمی دونستیم که قراره امتحان این قدر سخت باشه و بیشترشو از کتاب تکمیلی بیاره\nبرگه که پخش شد همه این شکلی بودیم: @_@\nهمش از تکمیلی سر و ته دو نمره از وزارتی بود\nماشالله قربون همکلاسیا برم همه کتاب باز کردیم حتییی درس خون ترین بچه کلاس و اونی که تاحالا تقلب نکرده بود\n: ))) مراقب هم فهمید ولی فقط گفت : بچه ها نمره واقعی خودتون بهتره\nماهم حرف گوش به تقلب ادامه دادیم : }}}\nو اینگونه امتحان پونزده شدم !!!\nو نمره کامل را کسب گردیدم ^_^\nبیشتر کلاس با اینکه امتحان open book بود ولی ده دوازده شدن",
    "بچه که بودم حدودا 4سال خیلی خنگ و تخس بودم یبار که داییم اینا اومده بودن خونمون دختر داییم 9ماهش بود به یه دلیلی گریه میکرد که یادم نیس اونروز مامانش گفت کجا بخوابونمش مامان منم راهنماییش کرد به اتاق من (که ای کاش نمیکرد) من داشتم تو اتاقم بازی میکردم که دیدم صدای گریش رو اعصابه مامانش گفت تو مواظبش باش تا من برم براش شیر خشک درس کنم بیارم مامانش رفتو خیلی دیر کرد منم دیدم این بچه خیلی گریه میکنه واسه همین به حالت لقمه بچه رو لول کردم بین دشک و نشستم روش اونم دیگه صداش در نیومد به ظاهر موفق شده بودم که مامانم اومد تو اتاق و گفت زهرا کو منم با لبخند گفتم گریه میکرد منم پیچیدمش زیر دشک صداش نیاد بعد مامانم اینطوری شد-_- بعدم با شتاب منو که رو دشک بودم انداخت اونور درش اورد بچه قیافش اینطوری بود :(ولی رنگش یه چیزی بین بنفش و قرمز بود بعدم همه از من قافل شدن رفتن اورژانس خبر کنن زنداییمم قش کرد منم با خیال راحت به بقیه بازیم ادامه دادم\nالبته الان پشیمونم ببخشید طولانی شد ولی برا خودم خیلی خنده داره:D",
    "یه روز برا اولین بار میخواستیم با مامانم بریم خونه دوستم اتفاقا خونه هامونم نزیکه من داشتم تو راه برا مامانم میگفتم که مامانی شیک ومجلسی رفتار کن حرف های قلنبه سلنبه بگو که رسیدیم دم در من ایفونو زدم بعد مامان دوستم گفت بله منم تو ذهنم اماده کرده بودم که بگم منم الهه لطفا درو باز کنین که یه دفعه شیک مجلسی گقتم الو مامانش درو باز کرد مامانم که داشت درو گاز میزد منم داشتم میرفتم افق  من：((مامانم:-Dمامان.دوستم=-Oبلایک سوتیم یادم بره",
    "عاقا این خاطره مال ۴ ،۵ سال پیش هس،ما یه معلم ریاضی داشتیم ایشون هروقت دیر میرفتی سر کلاسش واست غیبت میزد(حتی 30 ثانیه)از شانس منم همیشه سه شنبه ها زنگ اول باهاش کلاس داشتیم منم هردفعه دیر میرسیدم و غیبت میخوردم\nیبار تا کلاس دویدم از شانس بدم همون لحظه رفت تو کلاس برگشتم که برم دفتر نامه بگیرم ناظممون از ته راهرو دیدتم گفت برو تو خودم میام میگم به دبیرتون\nخلاصه من رفتم تو و ماجرا رو گفتم\nمعلممم گفت بیا بشین ولی غیبت میزنم:-&\nخلاصه منم که چشم سفیییید،رفتم نشستم دفتر کتابم در نیاوردم اونم داشت تمرین حل میکرد یهو برگشت سمت من گفت خانوم ... شما نیاز به نوشتن ندارید؟منم با پررویی گفتم نه خانوم من غایبم:D\nبیچاره از عصبانیت میلرزید و داد میزد منم ریلکس گفتم خانوم میخواین برم بیرون؟بیچاره این شکلی شد:o_O\nمنم اومدم بیرون،رفتم به ناظممون گفتم اون بنده خدا هم هرچی گفت برو عذرخواهی کن گفتم نمیرم ایشون به من توهین کرده°-°\nخلاصه رفتم تو حیاط از درختا آویزون شدم:)\nخانوم نبوی اگه اینجایی عذر میخوام:D خب بهم برخورد:|",
    "خواستم ازیه دختره سبقت بگیرم که احساس ارامش کنه و با خیال راحت راهشو ادامه بده\n.\n.\n.\n.\nدیدم اونم سرعتشو زیاد کرد\n.\n.\nیهو من دویدم اونم دویدو داد زد کمک کمک\n\nملت روانی شدن به خدا",
    "عاقا اين جريان برميگرده به كلاس اول و منم كه كلاس اول شوت بودمو كسى منو تو بازيا راه نميداد،يه روز معلممون خانم بلوکی ميخواست امتحان بگيره و گفت هر كى اسمشو رو برگه ننويسه برگشو پاره ميكنم... \nمنم گفتم اوو بابا گفتم حالا چى ميخواد بگه آخه كدوم الاغى يادش ميره اسمشو بنويسه..\nخلاصه منم فكر كردم خر زدمو بيست ميشم...ولى زنگ بعد بلوكى برگمو گرفت بالا و گفت اين مال كيه منم كه خيلى ذوق كرده بودم خيلى با ناز و ادا اطفار:)پاشدم گفتم من خانومممم... تا اينو گفتم زد برگو از وسط پاره كرد اتداخت تو سطل آشغال بعد تا فهميدم جريان چيه سريع نشستم و بعدش كه بقل دستيام مى پرسيدن مال تو بود ميگفتم نــه..فكر كنم اشتباه كردم كى گفته مال من بود؟؟ :D",
    "داستانهای من و فیزیوتراپی(قسمت هفتم)\nاز اونجا که گرفتگی کمر بنده عصبی و کهنه اعلام شدع برد دکتر تشخیص داد باید ده جلسه ماساژ برق و بعدش ماساژهای خودش لازم دارم\nچند تا جلسه اول تحمل کردم(اخلاق بدی درد داشته باشی صدات در نیاد)  \nدکتر：خانوم خواهش میکنم یه چیزی بگید من اینجوری نمیفهمم کجا درد بیشتره باید یه چیزی بگی بدونم\nمن：تلاش میکنم دکتر صدام در نمیاد\nدکتر：خودت اذیت میشی \nمن:-(\nیهو یه فشار محکم داد جایی اینکه صدام در بیاد دست بنده خدا که ستون کرده بود رو تخت چنگ انداختمo_O\nدکنر：دختر خوب میگم صدات در بیاد چنگ میندازی\nمن：ببخشید\nبنده خدا دستش داغون شد گفت پاشو بسه برای امروز\nمن ：دکتر یه دقیقه\nدکتر ：بله\nمن：دکتر پوستتون زیر ناخنم.جا مونده بفرمایید\nدکتر@_@\nمن:-)\nدستیار دکتر وقتی دستشو دید:-\nمامانم：گربه باز چنگ انداختی!؟\nمن:-(\nخوووو چیکار کنم مگه دست من بود دردم امد\nبنده خدا دکتره ناقص نشه شانس اوردیم",
    "به بابام میگم ازین شاسخین بزرگا برام بخر شبا بغلش کنم بخوابم*^_^*\n\nمیگه چرا حاشیه میری بگو شوهر میخوای دیگه !!!\n\nبابای مثبت اندیشه که من دارم ؟؟؟\n\n:)",
    "من زبان انگلیسم افتضاحه ،یعنی داغوناااا\nدوم دبیرستان که بودم معلم زبانمون سوال داده بود که با استفاده از تصویر جواب بدیم\nتصویر یه نانوا بود بعد بغل دستیم (که اونم زبانش افتضاحه) ازم پرسید :\nنانوا به انگلیسی چی میشه؟ منم با یه لهجه خیلی خاص گفتم :\nشــــــــــــــــاطر\nبعد جالب اینه اونم سوتی منو نفهمید و نوشت شاطر\nالان هروقت یادش میوفتیم کلی میخندیم",
    "با اقوام رفته بودیم خواسگاری برا عموم داشتن درباره مهریه حرف می زدن که ناگهان یک صدای انفجار از طرف داداش کوچولوم اومد ....\nخلاصه با لگد انداختنمون بیرون مردم چقدر بی جنبه هستن خب اتفاقه دست خود بچه که نیست\nنامرد  ها\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\nلایک",
    "بچه ک بودم 6.7 سالم بود پست یکی از دوچرخه های دختر همسایه ک آشنامونم بود میشستم و دوچرخه بازی میکردیم . یه بار دختره اومد پیچ بزنه یه موتوری هم داشت میومد \nتصادف کردیم دیگه ...\nدختره ک پخش زمین بود پسره هم ک این شکلی\nمنم خیلی شیک و مجلسی بلند شدم شبیه زامبیا رفتم خونه یه راست رفتم گرفتم خوابیدم\nخجالت میکشیدم ک تصادف کردم\nپسره بابامو میشناخت اومد خونمون به مامانم گف ک دخترتون چیزیش نشده ؟ مامانم گف دختر من خوابیده برا چی چیزیش بشه؟\nگفت ک با موتور خوردم بهش\n\nمامانم اومد زیر پتو بهم گف \nموتوری بهت خورده ؟ گفتم :آره \nگف چیزیت نشده گفتم ن \nبعدش گف بخواب بخواب\nمنم خوابیدم \nنمی دونم سر دختر همسایه چی اومد . فقط خوابیدم \nهمین",
    "آقا یه پسری هست تو دانشگاه مون داااغون\nمن داشتم میرفتم بوفه واسه خودمو دوستام بستنی بخرم\nاومد جلوم سبز شد گفت:\nدارید میرید بوفه؟\nگفتم:بله\nگفت: هرچی خریدید من حساب میکنم\nگفتم:خیلی ممنون و لازم نیست و اینا\nگفت: نه میخوام حساب کنم \nگفتم: باشه\nخلاصه 5 تا بستنی گرفتم و دیدم رفته گم و گور شده\nارزون ترین چیزی که بوفه مدرسمون داره چاییه بعد همش میگه میخوام یبار چایی مهمونت کنم",
    "یه روز تو کلاس معلممون داشت در مورد زبان اشاره حرف میزد و گفت باید کمی ای کیو داشته باشین تا زبان اشاره رو بگیرین مثلا من الان یه ساعت به این مریم با اشاره میگم درش بیار بیرون(منظورش ادامس بود)بعد تو همین لحظه یکی گفت اخه خانم جلو ٣٠نفر زشته حالا رو سرامیک نشتیم صندلی ها تموم شده",
    "داستانهای منو فیزیوتراپی(قسمت ششم)\nجلسه بعد رفتم دکتر نبود دستیارش برد\nخانمه：برو اتاق اول بخواب رو تخت تا من بیام\nمن：امروز قرار چه بلایی به سرم بیاد!؟بگید بدونم دردش کمتره!!!!!!\nخانمه：هیچی فقط ماساژ با برق و پرتو درمانی(یه همچین چیزی بود با نور گرم میشد آدم!!!!)\nمن：باشه\nحالا مامانم همراهم امده تو اتاق چند دقیقه بعد دکتر امد و شروع کرد\nبرق وصل کرده\nدکتر：چه حسی داری!؟\nمن ：انگار یه دسته مورچه روم راه میرن\nدرجه رو برد بالا تر\nدکتر：الان!؟\nمن：انگار مورچه هاش بزرگتر شدن\nدکتر：اذیتت نمیکنه!؟\nمن：نه خوبه\nدکتر：پس برای جلسه اول همین خوبه\nمامانم：دکتر فکر کنم تحمل مورچه های گوشت خوار آفریقایی رو هم داشته باشه ها امتحان کنید\nمن:-(\nدکتر o_O\nمامانم:-)\nدکتر：نه خانم چهل دقیقه باید تحمل کنه تازه بعد یه ربع این حالت راه رفتن تبدیل میشه به حالت گاز گرفتن!!!!\nمحبت فوران میکنه\nدکتر دراه میره بیرون رو به مامانم：خانم شما بیاید بیرون بشینید \nمامانم：چرا!؟\nدکتر：میترسم عین دیروز هوس آزمایش رو این بنده خدا رو کنیددامروز جای سوزن درجه ها رودستکاری کنید\nبا اینکه دکتر هم فهمید من باید دنبال پدر و مادر واقعیم بگردم کار ندارم\nبا این کار دارم که چرا دکتر بعد,یه مدت عادت کرده از تشبیهات من برای درد استفاده کنه!!!!!خو من میگم مورچه شما چرا استفاده میکنید!!!!!!\nولی دمش گرم مامان و بابای من خوب شناخته;-)",
    "آقا یروز دوست بابام(آقای ایکس) ازش خواست جاش مغازه بمونه تا اون بره دنبال دخترش\nبابامم قبول کرد ، همون لحظه مشتری اومد و بابام چون قیمت رو نمیدونست رفت سریع آقای ایکسو صدا کنه که تا نرفته بیاد این مشتری رو راهی کنه \nبابام رفت بیرون مغازه دید یه ماشین داره دور میزنه\nاون شب بارونی بود و شیشه ماشین بخار زده بود بابام اشتباهی برای یه آدم دیگه ای دست تکون داد و اشاره کرد که بیاد\nخلاصه اون یارو فک کرد چه اتفاقی افتاده و ماشینشو پارک کرد اومد پیش بابام که ببینه چرا دست تکون داده\nاون آقا داشت میومد تو مغازه که آقای ایکس  اونو دید و فکر کرد مشتریه\nسریع اومد و گفت آقا چیزی میخواستید؟\nاون آقا هاج و واج موند\nبعد اون مشتری که تو مغازه بود فک کرد که اون آقا صاحب مغازه هست و بهش گف :آقا این قیمتش چنده؟\nبابام میگه قیافش دیدنی شده بود...بنده خدا نمیدونست چیکار کنه",
    "موهام لَخت بود ...\nصافِ صاف ! \nولي تو هميشه ازشون متنفر بودي ، ميگفتي حالتو به هم ميزنه \nميگفتي موي فر دوست داري \nراستش اونموقع ديگه برام اهميت نداشت كه چه قدر به موهاي صافم علاقه دارم \nفقط يه دراكولاي اخمو تو ذهنم بود . يكي كه حتي اسمش بهم نيرو ميداد ...\nراستش اين نيرو عجيب مستم مي كرد :) دوستش داشتم !\nواسه همين رفتم موهام رو فر كردم ، گفته بودي از موي مشكي بدت مياد \nبلوند كردم \nحالا من با موي فر بِلوند بي شباهت به من قبلي ولي عاشق تر جلوي آينه از ظاهرم لذت مي بردم ...\nدوست داشتم شب كه مياي همه چيز رويايي باشه ، فضاي خونه رو رمانتيك كردم  و منتظرت شدم ...\nدر و كه باز كردي بوي عطر سردت همه جا پراكنده شد ،\nبا تموم وجودم بلعيدمش !\nلامپ كه روشن شد بي اينكه بخواي به سمتم اومدي \nدستي روي موهام كشيدي و سرتو فرو كردي توي گودي گردنم ؛ داشتم از اين نزديكي لذت ميبردم كه خيلي آروم گفتي : لعنتي تو هيچوقت اون نميشي !",
    "یه بار پسر عمم بهم گفت کجا میری ؟\nگفتم دارم میرم حموم\nگفت نه من میخوام برم\nگفتم خوب اشکال نداره با هم میریم (میخواستم بگم بعد هم میریم)\nگفت با هم میریم ؟؟؟؟!!!! \nگفتم نه ینی همزمان میریم.!!!!! (بد تر شد)\nهیچی دیگه سوتیدم بدجور",
    "یه روز که دخترم خواب بود، خواستم یه چی بذارم تو کمدش، همینکه در کمدو باز کردم چشمتون روز بد نبینه همه لباساش ریخت بیرون(ازبس که مرتب و تمیزه قربونش بره مامانش) منم نشستم همه رو مرتب کردم واسش و منتظر بودم گل دخترم از خواب بیدار شه کمدشو ببینه و ازم تشکر کنه\nاتفاقا از خواب بیدارشد\nرفت سراغ کمدش \nجیغ زد: واااای کی کمد منو مرتب کرده؟\nمنم منتظر تشکربودم که گفت: حالا من چیجوری لباسامو پیداکنم!!!!\n\n\nمن دیگه اون مامان سابق نشدم",
    "مامانم پاش پیچ خورده یه هوا باد کرده شده اندازه گلابی!\nاز آشپزخونه با آه و ناله اومد بیرون به بابام میگه : این پامو که اول میذارم زمین درد می گیره!\n.\n.\n.\n.\n.\nبابام : خب اول اونو بذار زمین!\n-___-\nبه درمان نیاز داشتین بابام هست...\nخلاصه یه کلیه تون درد گرفت اول با اون یکی کار کنین...یا سرتون درد گرفت اول از اون یکی استفاده کنین !.",
    "***MOhammad***81***\n\nدوستم تعریف میکرد که من موقعی که شب میخوام برم دستشویی واسه اینکه در دستشویی صدا نده درو نمیبندم لامپم روشن نمیکنم \nبهد یه روز غرق در فکر و اندیشه بودم که \nبابام همونچوری سرپا اومد شاشید روم رفت",
    "یه بار می خواستم دابسمش درست کنم ولی نمیدونستم چه دابسمشی بسازم\nصدای گاو رو انتخاب کردم ولی صدای گوشیو کم کردم تا کسی نشنوه ،خواهرمو برادرم داشتن بی خبر داشتن با هم می حرفیدن منم ازشون فیلم میگرفتم\nکارم که تموم شد ، داشتیم فیلمو باهم میدیدیم : )))\nجاتون خالی قیافه هاشون دیدنی بود یعنییی D:\nجالب اینجاست اون قسمتی که گاوه اوج میگرفت ، خواهرم زد تو پای داداشم ، اونم دهنشو صد و هشتاد درجه باز کرد نعره کشید : )))\nانگار خود گاو بودن خخخخخ یعنی اگه باهاشون هماهنگ میکردی نمیتونستی اینقدر  خوجل در بیاری !!!",
    "بابابزرگم تعریف میکرد:\nیه بار دیدم یه جوونی بالای درخت آلبالوئه و بدون اجازه داره آلبالو میکنه...\nداد زدم چیکار میکنی پسر؟ اگه به پدرت نگفتم...\nاون پسرم نه گذاشت نه برداشت گفت: اگه با پدرم کار دارید بالای درخت سیب شماست....\nمگه داریم؟ ``/__(ツ)__``",
    "چند وقت پیش یه متن رو خوندم که نوشته بود :\nرسیدیم به یوم القاطی یعنی اگه کولر روشن کنی یخ می زنی اگه خاموشش کنی آب پز میشی\nحالا ماجرای من و مامانم:\nمن:مامان دیگه رسیدیم به یوم القاطی..اگه گفتی یعنی چی؟\nمامانم:یه دیقه صبر کن الان میگم\nبعد یه ربع اومد گفت مسخره کردی منو..من کل اینترنت رو برای اعمال این روزی که گفتی گشتم هیچی نبود\nمن که هنگ کرده بودم بعد چند لحظه فهمیدم خانوم فکر کرده یه روز خاص مثل شب قدر و ... رفته ببینه چه کارایی ثواب(صواب)داره که انجام بده\nمدیونی اگه فکر کنی به کل خاندان سوتی مامانم رو گفتم و بعدش با دمپایی ابری خیس کتک خوردم.خخخخ",
    "مکالمه تلفنی منو دوستم:\nدوستم عادت داره هروقت یه حرفی میزنم که خلاف عقیدشه میگه:\nخااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااک\nمنم بعدش میگم: برسر دشمن...\nیه دفه بهم گفت دشمن کیه؟\nمنم گفتم: آمریکا...اسرائیل...منافقین کفار :/\nاونم می خنده میگه یه خرده چلی ولی دوست دارم...\nمنم میگم: مامانم اینجاست نمی تونم بهت فوش بدم...\nاون: هه هه فوز دلت مامان من نیست من بهت فوش میدم.عوضی...\nیه خرده چل هست ولی دوسش دارم...",
    "پسرهمسایمون 5سالشه اسمشم امیرعلی، بامامانش اومده بود خونه ما یدفه شروع کرد به حرف زدن\nامیرعلی : حمیده با من ازدواج میکنی\nمن : وااای راست میگی؟حالا چرا منو انتخاب کردی؟\nامیرعلی : چون هم خوشگلی هم مهربونی ،فقط من یه شرط واسه ازدواج دارم\nمن : چه شرطی؟\nامیرعلی : تو کوچه آرایش نکنی فقط تو خونه آرایش کنی و تو عروسی اونم قبل از اومدن داماد\nمامانش : امیرعلی مگه قرار نبود بادخترخالت ازدواج کنی\nامیرعلی : آره هم با حمیده ازدواج میکنم هم با دخترخالم هیییع راستی مامان حالا پتوی سه نفره از کجا پیدا کنم\n\nمن @_@\nخدایا اینا دیگه چه موجوداتی هستن",
    "پریشب مهمون داشتیم واسه افطار منم قبلش شرک رو نگا کرده بودم!داشتم سفره رواماده میکردم من معمولا وقتی کار خونه رو میکنم میزنم زیر اواز!!!کاری ام ندارم کسی خونه هس یا نه ینی حقیقتش حواسم نیس!!هیچی دیگه داشتم جای دم میکردم وبا خودم میخوندم که دیدم شوهرمو خواهرمو شوهرش از خنده دارن میترکن میگم جی شده خواهرم میکه:داشتی میخوندی من یه خر تنهای شهرم!!!حالا خوبه هم شوهرم میدونه چه نابغه ای هستم هم خواهر شوهرم!!!(اخه ازین جور سوتیا خواهرمم میده!!)تا من باشم دیگه کارتون نگانکنم!!@_@",
    "بدشانسی یعنی\n.\n\n.\n \n.\n..\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n تو مسجد وسط نماز صدای گرسنه بودن پو بیاد",
    "خاطره یکی از  آشناها\nیک روز میخواستم بیرون برم یک تیپ سرتاپا سفید زدم مثل درویشا مویی بلند کرده بودم و تیپم خیلی حالت عارفانه شده بود خلاصه رفتم بیرون داشتم پیاده واسه خودم میرفتم خلوت بود که یهو یک متوری با سرعت جت از کنارم رد شد تتتتتتق خورد به جدول . سری دوییدم که کمکش کنم یارو تا منو دید فکر کرد فرشته ی مرگم دردم قش کرد^_^به زور بهشوشش اوردم ( شیطنتم گل کرد^_^)گفتم آقا آقا شما مگه منو میبینید ؟ خیلی وقته دارم اینجا سرگردون میچرخم کسی منو نمیبینه^_^ یارو تا کلام بهش منعقد شد دوباره قش کرد ^_^ \nوالا اونجور که اون تصادف کرد باید میمرد من فقط داشتم کمکش میکردم ^_^\nآخرشم زنگ زدم آمبولانس اومد بردش ولی براش درس شد تا دیگه ویراااژ نره مردم آزار",
    "جونم براتون بگه که هفته پیش داشتم میرفتم دانشگاه امتحان بدم...\nهندزفری هم توی گوشم بود و آهنگ گوش میکردم...\nنگاه به ساعت کردم دیدم اگه بخوام با این سرعت برم دیرم میشه!\nخلاصه شروع کردم به دویدن به طرف ایستگاه تاکسی ها...\nمرکز شهر هم بودم ، شلوغ بود حسابی!\nمنم لباس مشکی پوشیده بودم...سر تا پا...\nتوی جو آهنگ هم بودم و حسابی تند میدوویدم و میپریدم و اینا...\nچشمتون روز بد نبینه....از یه سطحی که حدود 60 سانت با زمین فاصله داشت پریدم...دو قدم دوویدم و یهوو پام لیز خورد و دقیقا کنار تاکسی ها آنچنان خوردم زمین که یه دور کامل روی آسفالت غلت زدم...!!\nیهو دیدم همه دارن نگام میکنن...خیلی صحنه ناجوری بود!\nمنم واس اینکه بیشتر از این ضایع نشم پاشدم وایسادم و شروع کردم به داد زدن و فرارکردن!!!!\nمیدوویدم و داد میزدم بگیــــــــرینش!!! بگیــــــــرینش نامردوووو...\nتمام دار و ندارم رو برد....وایــــــــساااااا ******.....\nمردم هم فقط نگام میکردن و منم توی افق محو شدم و قید تاکسی رو زدم...\nحالا بماند که با چه وضعیت و قیافه ای رسیدم دانشگاه و رفتم سر جلسه امتحان....",
    "اقایه مدت توی منطقه ی مابچه دزدی شایعه شده بود طوری که بچه رو با دوتا بادیگارد می فرستادند توکوچه خلاصه ماباخانواده رفته بودیم پارک بعداونجا اصلا لامپ نداشت همه جا تاریکه تاریک بود بعدیهو دیدم یکی اومد گودزیلای مارو برداشت بغلش کرد حالاماهم فاز بتمن برمون داشت پریدیم روی کول مرده وتامی خورد زدمش وهمینجور دادوفریاد که مردم بیاید و آشغال ولش کن وکمک و از این حرفایهو دیدم مرده گفت روانی منم چیکار می کنی آبروبرامون نذاشتی آقاچشمتون روز بدنبینه دیدیم این آقای به ظاهر محترم پسرعموی بنده است بیچاره ازمنم کوچیک تره ها ولی ماشا ا...هیکلش اندازه گوریله حالا اینها هیچی ملت وبگو دورمون جمع شده بودن وبروبرنگاه می کردن .....\nخلاصه هر وقت میریم اونجا همه می شناسنم می گن این همونه که توهم داشت معلوم نیست چه مرگش بود................\nخدابرای هیچکس نخواد",
    "یه استاد عربی داشتیم میخواست یاد بده چجوری درک مطلب عربی رو بخونیم :\nببینید بچه ها جای کلماتی که معنیشو بلد نیستید واسه ترجمه\" چیز \"بذارید ...\n\nحالا بیاین باهم این درک مطلبو ترجمه کنیم  ...\n\nلوبیا لَحمُ الفُقَرا ... \n\nاحتمالا معنی لحمو نمیدونید خیلی سادس جاش چیز بذارید : \n\n\" لوبیا چیـــــــــــــــــــــــــز فقرا \"\n\nچیز فقرا ؟!؟!؟ O_0 \n\nینی کلاس پوکید از خنده !!!!!",
    "یکی از اطرافیان تعریف میکرد از خاطرات سربازیش که یه فرمانده داشتن روز اولی اینجوری زد تو ذوقشون!!\nفرمانده‌مون پرسید کی رشته‌اش ریاضیه؟ \nیکی از بچه‌ها که ارشد ریاضی محض داشت گفت من. \nفرمانده: پاشو سربازا رو بشمار! \nفرمانده：کی بود ارشد نفت خونده بود؟ این آفتابه نفت رو بگیر تختا رو نفت بزن جیرجیر نکنه.\nفرمانده： تحصیل کرده شیمی کیه؟ چند نفر دست بلند کردن.\nگفت برید با جوهر نمک توالت‌هارو بشورید\n\nفرمانده：کیا رشته شون عمرانه ؟ دو نفر گفتن ما ارشد عمران داریم.\nفرمانده: یه کامیون آجر رسیده برید خالی کنید\n\nفرمانده：کی رشته اش تاریخه ؟ یکی میگه : من .\n فرمانده میگه امروز چندمه ؟؟؟؟ \n\n:|",
    "من و فیزیوتراپی (قسمت پنجم)\nبعد دست گل مامان و بابام دکتر همش نگران بود فشارم نیافته هر دو دقیقه یه بار خودش یا پرستار میومدن میپرسیدن فشارت نیافتاده!؟؟؟\nمن：دکتر باور کن انقدر ها هم سوسول نیستم,تازه اینجا خوابیدم چطور بفهمم فشارم افتاده یا نه!!!!\nدکتر：نه اخه دردت زیاد بود بعد از نظر روانی هم الان تحت فشاری\nمن：کدوم فشار!؟اینکارهاشون عادی شده\nحالا تایم تموم شد دکتر امده سوزنها رو بکشه\nبابام：دکتر یکیشم من بکشم!؟(بابای من علاوه بر ریاضی زیست هم خونده )\nدکتر ：میترسم دخترتون اذیت بشه\nبابام：نگران نباش من علاوه بر ریاضی زیست هم خوندم  استاد تشریح قورباغه و موش بودم این که این دختره است(دقت کردید من و با موش و قورباغه یکی کرد)\nدمامانم：اره اره دکتر خیلی فرزه چیزیش نمیشه\nمن：نه تو رو خدا دکتر \nکلی داد و بیداد کردم تا بیخیال شدن\nمن:-)\nدکتر بنده خدا که هنگ بود از دست این دوتا مرغ عشق@_@\nبابا و مامانم:-)\nعشق و علاقهo_O\nموش ها و قورباغه ها;-)\nمعجزه است سالم دارم اینا رو خوشحال مینویسم",
    "داشتن تو خونه از محاسنم تعریف میکردن(-:\n\nزدم به تخته چشم نخورم\n\nبحثو بیخیال شدن همه رفتن ببینن کیه در میزنهツ",
    "آقا ی خاطره دارم ک نبوغ منو از همون اوایل طفولیت ساپورت میکنه(ها؟ما نمیتونیم ازین کلمات استفاده کنیم؟)\nما نهارمون خیلی شور شده بود ... ک من دگ نتونستم بخورم و بعد اینک خانواده بعد ناهار خوابیدن من ی فکری زد ب سرم\nاینک شیرینی شوری رو خنثی میکنهO_o!!!!(بعله من از همون اول دانشمند بودم)\nقبل اینک من این شاهکارمو بچشم ب خودم افتخار میکردم ک من تو همین اوایل طفولیت عند مغزمو،بابغه و ... \nتا اینک خواستیم بچشیم :)\nهمینک چشیدیم ... چشممون رفت جا بینیمون ... دهنم رف تو پیشونیم(انقد بد مزه شده بود)\nخلاصه ک سوالی در باره علم شیرین شیمی داشتین بنده در خدمتم:) ^_^",
    "من و فیزیوتراپی (قسمت چهارم)\nجونم براتون بگه رسیدیم جایی که دکتر من با سوزن شبیه خارپشت کرد\nبنده خدا  دکتر رفت به بقیه مریضهاش برسه تا این مدت بگذره\nتا اینجاش درد نداشت که!!!!!!\nیه پنج دقیقه گذشت مامانم حوصله اش سر رفت پاشد قدم زدن بابا هم که بدتر از مامان پاشدن امدن بالا سرم\nمامانم：درد میکنه!؟\nمن：نه زیاد\nبابام：پس چرا عرق کردی!؟\nمن：خووو بابا جان نازم که نمیکنن این همه سوزن تو تنمه\nمامانم：دیدی سوزن ها چقدری بودن!؟\nمن：مامااااان سوالها میپرسی من پشت کله ام چشم ندارم که\nمامانم：قد یه انگشت بودن انقدر فرو کرده الان فقط یه بند انگشتش مونده بیرون\nبابام：اره بذار یکیشو بیارم نشونت بدم\nرفت از رو میز دکتر یکی برداشت اورد\nدیگه خودتون حال من تصور کنید اوردن نشونم میدن که بیا ببین سوزنها چطورین و تا کجا تو بدنت فرو رفتن\nبعد نشستن میشمرن(باور کنید دهه هشتادیا پیششون فرشته ان)\nدکتر امد تو اتاق تعجب کرد دید بالا سر من وایستادن\nدکتر：چیزی شده!؟حالت بده!؟درد داری!؟\nمن：نه دکتر تا این دوتا مرغ عشق سوزن نشونم نداده بودن امار نگرفته بردن چندتا تو تنمه و تا کجا فرو رفته درد نبود ولی الان هست\nدکتر@_@\nمامان و بابام:-D\nمن:-(\nسوزنهاo_O\nدکتر：خب چرا بهش گفتید!؟\nبابام：بدونه دیگه \nمامانم：باید اطلاع داشته باشه\nیعنی دکتر شاخ در نیاورد از دستمون \nمونده حالا حالاهااااااا",
    "داستانهای من و فیزیوتراپی (قسمت سوم)\nدکتر：ورزش میکنی!؟\nمن：بله\nدکتر：چند ساله!؟\nمن：۵سالی میشه\nدکتر：بعد تا الان برات سوال پیش نیومده بود چرا نمیتونی تو حالت دراز کش پاهاتو صاف بیاری بالا!؟\nمن：نه \nدکتر：خسته نباشی ,گرفتگی شدید عضلات داری برو دمر بخواب رو تخت اتاق اول ,روزه که نیستی!؟\nمن：هستم\nدکتر رو به بابام：لطف برید یه اب میوه بگیرید اگه فشارش افتاد چیزی داشته باشیم\nدکتر رو به من：سوزن زدی قبلا!؟\nمن：دکتر میخواهی برم بعد افطار بیام!؟\nدر همین حین پاشدم در برم که یهو دکتر من محکم رو تخت نگه داشت\nدکتر：نخیر لازم نکرده شما بخواب در نرو\nچشمتون روز بد نبینه من کلا از امپول نمیترسم ولی تصور کنید  از گردن تا مچ پاتون الکل و روغن مخصوص بزنن چه حسی بهتون دست میده قشنگ سه تا سکته رو زدم ولی صبوری به خرج داد اولی زد چیزی نگفتم دومی زد هنوز ساکت بودم سومی زد بازم اروم تحمل کردم بعد هفتمی گفتم دکتر چه خبر\nیه لحظه برگشتم دیدم وایییییی شدم شبیه جوجه تیغی,نگو امپول نبوده  طب سوزنی بوده\nمن：اااا جوجه تیغی شدم\nدکترo_O\nمامان و بابام:-)\nمن:-P\nیعنی دکتر هنگ کرده بود با اون درد چه مرضی دارم که برگشتم مسخره بازی میکنم\nحالا حالاها مونده این داستان",
    "بچه بودم عمه م بدون اجازه منو برد مشهد، تلفن اینا هم نبود که خبر بده برگشتم تهران دیدم مراسم هفتمم تموم شده.",
    "پرونده مهد کودک اینجانب：)\n\nکتک زدن مربی ۳فقره کل\n        ۲فقره پس گردنی \n        ۱فقره تو گوش \nفرار کردن از مهد کودک ۳فقره \n       ۱فقره به همراه بردن دختر خاله \n       ۱فقره به همراه بردن ۲همکلاسی\n       ۱فقره به همراه بردن کل کلاس \nترساندن  مدیر مهد کودک ۷فقره \n      ۴فقره با مارمولک \n       ۳فقره با نمایش حملات صرعی الکی مثلا \nجا به جا کردن عقربه های ساعت ۵مرتبه \nپیچاندن کلاس و رفتن به حیاط بازی ۵۳۷۳فقره \nاغفال همکلاسی ها و ایجاد شورش ۷۴۶۶مرتبه \nنقاشی کشیدن و انجام فعالیت کلاسی ۱مرتبه|：\n\n\nیعنی مدرسم نبودما مهد کودک فقط  \nبعد به دهه هشتادیام میگم گودزیلا منم اخه فک و فامیلم بقیه دارن؟؟\nمن برم خجالت بکشم بیام ：|||||||",
    "آقا دیروز جاتون خالی خواهر زادم جیش کرد وسط پذیرایی^_^\nخواهرم و شوهرش رفتن فرشو تو حیاط بشورن\nبعد یهو شوهرخواهرم شلنگ آبو گرفت سمت خواهرم...\nخواهرم داد زد: عههه چی کار میکنی؟\nشوهر خواهرمم گف: زناشویی!\nفیلمن خلاصه....",
    "یه بار هشت نه سالم بود رفتم خونه مادربزرگم بخوابم دیدم موقع خواب یه لیوان استیل آب آورد گذاشت بالا سرش منم نصف شب تشنم شد ترسیدم برم تو آشپزخانه پاشدم آب بالا سرشو خوردم گفتم ننم اگه تشنش شد خودش میره آب میخوره دیگه\n\n\n\n\n\n\n\n\n5سال بعد\nفهمیدم تو اون لیوان دندون عملیاشو میذاشته چشتون روز بد نبینه \nخخخخخخخ توف",
    "یه بارم داشتیم تو کلاس ادای معلما رو در میاوردیم...یهو ناظم وارد شد.گف دارین چه غلطی میکنین..\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nگفتیم تمرین میکنیم واسه نمایش\nگفت عافرین.واسه فردا صبح آماده اش کنین سر صف اجرا شه\nمصداق بارز خر بیار و باقالی بار کن رو با چشمای خودم دیدم..\nشانس من بود.تعجب نکنین...",
    "دبیر عربی مون پارسال بهمون می گفت: آره، یه زمانی که شما هنوز به دنیا نیومده بودین یه مدلی بود، دخترای بد حجاب مقنعه هاشون رو می کشیدن عقب و از چونه می کشیدن بالا، موهاشونو هم مش کرده پف می دادن که قشنگ بیاد بیرون....خیلی ضایه بود که خداروشکر ور افتاد.....\nمن مثه اسکلا پاشدم داد زدم: خانوم خانوم بهش می گفتن مدل اوشینی!\nهمه چپ چپ نگام می کردن...نفس ها هم تو سینه حبس شده بود\nخانوممون هم گفت: آره....انگار تو بیشتر از من یادت میاد :-l\nدیگه همه ترکیدن....\nینی همه به من به چشم عتیقه ای نگاه می کردن که در زمان سفر کرده...\nخو چیه؟\nمامانم واسم تعریف کرده بود....\nمن :-/\nبچه ها D:\nخانم معلم @_@\nمامانم T_T چه حافظه ای داره بچم\nبد حجاب :-C\nشما O_o\n وباز هم شما : O-:",
    "ماجراهای من و فیزیوتراپی(قسمت دوم)\nاین داستان حالا حالاها ادامه داره چون گویا باید فعلا فعلاها برم\n دکتر：خوب برو رو تخت دراز بکش بیام ببینم چته\nمن：دکتر دیسکم نیست!!!فکر نکنم ساکوایلیاک باشه !!!!\nدکتر：افرین کی مدرکت گرفتی !؟؟؟برو بخواب بیام معاینه ات کنم \nرفتم خوابیدم رو تخت از کمرم شروع کرد فشار دادن برای پیدا کردن نقاط درد تا رسید به ساق پام\nالان یه نکته میمونه چرا کسی تا الان نگفته بود دستهای فیزیوتراپها انقدر قوین!!!!!؟\nساق پای راست فشار داد تحمل کردم ساق پای سمت چپ فشار داد یهو یه لگد محکم پرید تو شکم دکتر در این حد که بنده خدا خم شد یه لحظه \nمن از اون دسته افرادیم که دردم بیاد جیغ نمیزنم جاش واکنش بدنی دارم:-)\nمن：دکتر خوبید؟!ببخشید دست خودم نبود\nدکتر：اشکال نداره چرا نگفتی واکنش بدنی داری به درد!؟\nمامانم：اره دکتر دردش بیاد یهو جفتک میپرونه!!!!!\nبابام：اره اره\nمن：یادم رفت\nدکترo_O\nمن:-(\nمامانمو بابام:-)\nخوو نامردها حداقل جلو دکتر ابروم نبرید \nایا دکتر به خاطر بابام و نمره ریاضیش حالمو میگیره!؟یا نه بخاطر لگد خودم حالمو جا میاره!؟همه و همه در قسمت بعد(با لحن فوتبالیستها بخونید)",
    "امااااااااااان از سربازي\n حالا همه ي سربازي يه طرف اين جيم زدناش هم يه طرف هههههه\n عاغا شب بيست و يك رمضون بود مااااااااااا هم خيلي دعااااااا خون واسه همين سر شب از پادگان با چندتا از بجه ها جيم فنگ زديم و رفتيم مسجد محلمون....البته يه مقداريش تو مسجد بوديمااااااااااا...خخخخ\n عاغا چشمتون روز بد نبينه ساعت 4 صبح كه اومديم برگرديم پادگان خيالمون راحت بود كه ديگه كسي نفهميده....همين كه اومديم بريم تو دژباني ديديم يا خدااااااااااا به جا دژبان خود مسئول شب در رو واسمون بااااززززز كرد\n اون موقع من: s:\n lمسئول شب: :x\n پرسيد كجا بوديد اين موقع واسه چي جيم زديد؟؟ ما هم ديديم هيچي بهتر از راست ني اونم در محيطي مثل پااااادگااااان....گفتيم جناب رفته بوديم مسجد احيا.....حالا ديگه خودتون تصورش رو بكنيييد....جيم زديم كه بريم احياااااا خخخخخخخخخخخخخخ",
    "*-_-*به تو چه*-_-*\n\nاقا یه روز ما خونه تنها بودیم.خونه رو یه بوی مست کننده ای برداشته بود ماهم کنجکاو گشتیم دنبالش که دیدیم ای داد بی داد اشغالای پریروز رو بیرون ننداختم.اقا خونه ماهم اپارتمانی باید کلید بر می داشتم منم اماده شدم تیپ زدم بعد با اشغالا رفتم پایین اشغالا رو گزاشتم اومدم بالا کلیدو وسایلو گزاشتم سر جاش رفتم این نایلون اشغالا رو  تو سطل اشغال جا بندازم دیدم \nمحفظه داخل سطل اشغال نیست (این سطل ما توش یه سطل دیگه بود)\nیکم فکر کردم فهمیدم انو با اشغالا انداختم بعدا مثل غرقی دوییدم تا اونو پیدا کنم تا نبردنش که کلیدا یادم رفت منم خوشحال داشتم می میرفتم تو خونه که دیدم در خونه بسته شده منم کلید نداشتم خانواده ما هم که تا ساعت هشت شب نمیومدن جاتون خالی 5 ساعت پشت در موندم تا اونا اومدن یعنی اشک تو چشام جمع شد تا اونارو دیدم.",
    "دیگه کمر درد بیچارم کردم رفتم پیش فیزیو تراپ \nاز این بعد شاهد دیدی دینگگگگگگ(تبلیغات فیلمها قدیم اینجوری بود)\nماجراهای من و فیزیوتراپ\nباشید\n\nصبح بابام رفت نوبت گرفت ظهر بریم\nمن ：بابا مطمینی کارش خوبه!؟\nبابام：یه لبخند شیطنت آمیز زد,اره بابا جان خوبه دیدی دکترت هم تاییدش کرد\nمن：بابا نرم کارشو بلد نباشه داغونم کنه!؟\nبابام：از این داغون تر میشی اخه بچه پررو!؟\nمن:-\nظهر مامانم هم امد سه تایی رفتیم مطب\nهمین وارد شدیدم طرف طوری گرم گرفت با بابام که با توجه به سن و  سال لدکتر خودم فهمیدم داستان چیه,بله دکتر شاگرد بابام بوده(چون بابام دبیر ریاضی عموما شاگردها دل خوشی نداشتن)\nمن：دکتر فقط این بگم من اصلا با شیوه بابام تو کلاس موافق نیستما\nدکتر：نترس با تو کاری ندارم,بابات خیلیم خوب بود\nیعنی  تا اخر داستان من  زنده بمونم شانس اوردم چون این داستان ادامه داره",
    "از خاطرات فراموش نشدنی شوهرم@_@\nمعلم دینیشون میگفت:میری مهمونی مختلط،میبینی دختره دامن پوشیده تا(رونش رو نشون میداد).. نه ولش کن!\nبچه ها ضجه میزدن:آقا تروخدا بگو تا کجا بود  :|",
    "یکی از دوستای ابجیم خیلی لوسه و از خود راضی از قضا(قضی) از داداشم خوشش میاد داداشم ازش متنفره حالا ابجیم هی میخواد اینا رو بهم بچسبونه چندروز پبش یکی از عکسای اتلیه ای دختره رو اورده (دختره با سه من ارایش هنوز زشت یود) به داداشم میگه سارا رو ببین عینه سیبیه که با کیتی پری نصف شده فقط چشاش قهوه ایی داداشم زل زد تو صورت ابجیم گقت اره عین سیبی ک ی جا خوردی 2 جا ریدی چشاشم به همین خاطر قهوه ایی حالا کاری به ادبیات داداش مثلن مهندسم ندارم چشای ابجیمم قهوه ای اخه",
    "به پسر داییم که ۵سالشه یه شعر یاد دادم در باره حموم رفتن به این صورت :منو  داداشمو بابامو \n\nعموم هفته ای دو بار میریم حموم .(این رو  بهش یاد دادم )\n\nحالا ببینید این گودزیلا با شعر من چیکار کرده و داره چی میگه: .\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمنو خالمو بابامو عموم هفته ای دو بار میریم حموم(این رو گودزیلا میگه ):|\n.\n.\n.\n.\n.\nبی شعور آبرو نذاشته برام:|",
    "من سربازی اوفتاده بودم شیراز روزای اول زیاد خودمونی نبودم ولی بعد چند هفته دیگه خیلی رفیق پیدا کرده بودم یه با رفیقام قرار گذاشتیم بریم باغ کنار پادگان انار بچینیم و بیام بچه ها همهنفری یه کیسه دستشون بود ساعت هم دوروبر 15 بود رفتیم تا نزدیکی ههای باغ دیدیم یه صدایی اومد هیچ اعتنایی نکردیم و وارد باغ شدیم شروع به چیدن کردیم وقتی کیسه ها پر شد به بچه گفتم بسه دیگه بریم وقتی میخواستم از باغ بیرون بریم یه هو دیدیم صاحب باغ داره با چوب میدوید و میگفت وایستد هوییی دزد وایییی دزد. بچه ها هم که خودشنو خیس کرده بودندپا به فرار گذاشتند یکی از بچه که نفر اخر بود داخل حصار گیر کرد و مرده گرفتش و تا میخورد زدش ما هم درحال تماشا و خندیدن بودیم اون روز فقط خندید حالا بماند که فرداش صاحب باغ اومد پادگان و به فرمانده گفتو ما هم سه روز بازداشت شدیم :|",
    "یه دوست دارم اسمش ترنم  عضو همین بچه های فورجک هم است \nموقع مدرسه ها که معلم امتحان می‌گرفت نمره شو به ما نمی گفت فکر میکرد خیلی زرنگه که نمیگذاره نمره هاشو ببینیم خواستم از همین جا بهش بگم نخیر این جوری ها نیس من و الهه میرفتیم سر دفتر کلاس نمره هاتو می‌دیدیم ^_^ \nامسال سال آخری بود که با هم بودیم حلال کن آبجی البته نکردی هم اشکال نداره :|",
    "آغا (آقا آ+ق+ا ) (الکی مثلا من بلد نیستم :))))))\nامروز تلگرام تو کروه داشتم چت میکردم به دوستم گفتم : بیا آنلاین بازی کنیم \nگفت: نمیتونم سرعت تنم پایینه :(\nگفتم : مگه چقدره O_O\nبرگشت با یه اعتماد به نفس خاصی گفت : ه ع کیلوبایت :))))))\nگفتم : یعنی چی O_O\nگفت :\n.\n.\n.\nیعنی 30 کیلو بایت \nدیدم ع شبیه سه انگلیسیه ه هم شبیه صفر پس میشه ه ع :))))))))\n.\nیعنی خلاقیت تو حلقم :|\nشرلوک هولمز هم اینجوری خلاصه نمیکنه :))))\n. ودر آخر یک کلام :\nهنر نزد ایرانیان است و بس :)))))",
    "یکی از تردستیام تو بچگی این بود که\n.\n.\n.\n.\n.\n\n جعبه شیرینی تو یخچالو بدون اینکه بند روش باز بشه خالی میکردم!\n هیشکی هم نمی فهمید",
    "آقا پارسال یه همسایه داشتیم تویه خونه مستاجری زندگی میکردن،پسرشونم 4سالش بود هر روز آفتاب طلوع میکرد میومد خونمون..شبم خوابش ک میبرد مامانش میومد میبردتش(هلاک ب فکر بودنشم)در ضمن این بچه خیلی چایی میخورد دیگه کلافه شده بودم..چپ میرفت راست میرفت میگفت چاییه دفعه آمپرم زد بالا دوباره گفت چای آب جوش ریختم دادم خوردن آن همان،جیغ دادشم همان\nبچه بی جنبه اییییییییییش....\nولی دلم خنک شد بچه پرو\nاینو یادم رفت چایی رو از دهنش ریخت زمین دیدم داره بخار ازش میره بالا...اینقد داغ بود؟؟\nمهدیه گودزیلا کش",
    "آقا یه بارم داشتیم با مادر گرامی بنده از یه کوچه رد میشدیم \n\nیه بویی به مشامم خورد اومدم از کارا که تو فیلما میکنن انجام بدم.\n\nرفتم در اون خونه ای که بوش به مشامم خورد.\n\nبا صدای نیمه بلند گفتم مااااماااان بوی بابا خونه بابا بز‌رگ میاد اینجا .\n.\n.\n.\nحدس میزنید چی گفت به من ؟\n\nگفت\n.\n.\n.\nخفه شو‌ بی شعور بویه تریاکه‌که میاد:- \n\nمن:|   0__o\n\nمامانم ......(عصبانی)\n\nبابا بزرگ :O",
    "ماجراهاي من و پسرم:\nداشتيم با خانومم در مورد اومدن ماه رمضون صحبت مي كرديم كه يهو پسرم اومد گفت من بايد تو ماه رمضون چيكار كنم (پسرم 5 سالشه). منم نامردي نكردم گفتم خو بايد بري مدرسه ديگه. يهو اشك تو چشماش جمع شد و زد زير گريه. ديدم خيييييلي اوضاع خرابه گفتم شوخي كردم بابا. حالا دو ساعته مياد ميگه خيييييلي بي ادبي، مگه من با تو شوخي دارم. 0-0\nاين به كنار، يكي بگه اول مهر اين گودزيلا رو چجوري بفرستيم مدرسه؟!!!!!!!!!!!",
    "من و داداشم شبا طبقه بالا میخوابیم ، وقتی بابام میره پایین بخوابه، یواشکی کولرو روشن میکنم بعدش میرم زیر پتو، صبح ک میشه بابام میاد کولرو خاموش میکنه میگه کولر تاصبح روشن بود آره؟ کولرو تاصبح روشن میذاری میری زیر پتو؟هدفت از این کار چیه پدر سگ هاااان\nبعدشم انقدر با کمر بند میزنه ک صدای سگ میدم\n\nقشنگ معلومه میخواد وقتی خونه نیست ما از ترس کولرو روشن نکنیم",
    "اقایه نفربودگفت من اول امتحانام می نویسم این نوشته هاهیچگونه ارزش مادی ومعنوی نداردوتنهاتراشحات ذهن بنده است لطفابالبخندتصحیح شود اقاماهم اومدیم زرنگ بازی دربیاریم نوشتیم نمی دونم چرادبیرابهم گفتندبه دلیل توهین به شعورمعلم نمره هات از16حساب میشه پس توچه غلطی می کردی سرکلاس \nاخه چرا؟\nچرا؟\nمی خواستم ازایشون بپرسم ایاواقعانوشتی یاماروجلبک فرض کردی بگو؟^_^",
    "بادوستم نشسته بودیم یدفعه دوس پسرش زنگ زد‏(دوس پسرش ازاون اسکلاس‏)‏منم گفتم بزنه رواسپیکر یکم بهش بخندم زد اولش یکم چرت وپرت گفتن بعد پسره پرسید etari بازی میکنی دوستم گفت ن من داروخونه بازی میکنم‏! احمق اون atari یع منو میگیدترکیدم ازخنده \nدرهمون حالاروبه اسمون کردموگفتم خدایاهمه مریضارو شفا بده جزاینو",
    "یه بار بین دوتا از پسر عمه هام دعوا شد آخرش یکی به اون یکی گفت \"بی مغز\"!\nبعدش یکی دیگه از پسر عمه هام گفت \"هستم\" (آقا منظورش این بود که منم موافقم)\nهیچی دیگه دعوا یادمون رفت زدیم زیر خنده.\nهر وقت می بینیمش میگیم چطوری بی مغز!",
    "یادمه یبار بچه بودم یه لیوان پلاستیکی برداشتم گذاشتم جای دهنم بعد هواروکشیدم...(شاید هضمش سخت باشه اوناییکه اینکاروکردن میدونن چه کیفی داره).....خلاصه منم خوشم اومد لیوانو برنداشتم بعد دوساعت مامانم اومد ببینه چیکار میکنم...خخخ...لیوانو ک برداشت هر لبم شده بود اندازه ی توپ بسکتبال،سیاه شده بودن....بنظر خودم خوشگل شده بودم..ولی تا چن روز بوزینه صدام میکردن....\nحالاکه خودمو با این دهه 80،90مقایسه میکنم...من واقعا شرمسارم گریتونو در آوردم...\nخدا بخیر بگذرونه...",
    "طنز\n\nیکی از دوستام تعریف می کرد:\nبا اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ی 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم! بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن. خیلی احساس شعف می کردم که همچین شیطنتی کردم.\nیکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته. رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.\nخلاصه حل شد. یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد. دوباره رفتم… سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.\nاینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…\nرفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟\n\nگفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره! خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم. خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟\nگفت بله و یکی داد. رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خورد و من خوشحال اومدم سر جام. ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت! منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود! شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!\n\nنتیجه: وقتی دیگران درکتون نمی کنند، سعی کنید یه کاری کنید درکتون کنند!\n\n❤️",
    "آقا ما یه همکار داریم یه خاطره باحال تعریف می کرد به این شکل از زبان خودش :\nیه روز رفتیم خونه مون رو از مستاجر تحویل بگیریم دیدیم مشت زده ن توی در دستشویی سوراخش کرده ن ، هیچی قرار شد یه در جدید به جاش بذارن ، حالا نگو اضافات در جدید رو اره کرده بودن خاک اره ها رو هم ریخته بودن توی سوراخ مستراح دخلشو آورده بودن ، رفتیم دستشویی دیدیم آب جمع شده ، رفتم یه میله آوردم چند بار زدم توی چاه ، یه دفعه آنچنان راه باز شد همه آب و آشغالا رفت پایین حال کردم ..\nخونه مون هم طبقه اول بود ، رفتم پایین گفتم نکنه چیزی شده باشه ؟ دیدم بله .. سقف پارکینگ شکافته و ماشین آقای دکتر همسایه مون گلاب به روتون دیگه قابل شناسایی نیست ! هیچی دیگه کل بعد از ظهر اون روز داشتم ماشینش رو می شستم و آب می کشیدم ، شانس آوردم خودش خونه نبود !\nحالا چند سال از اون جریان می گذره و هنوزم برای همسایه مون جای سواله که : \" اون روز ماشین منو کی شست ؟؟!!! \"",
    "خالم میخواست به دخترش که سه سالشه آب پرتقال بده .دخترش نمیخورد.\nبه خالم گفتم خاله بده من بهش بدم شاید خورد .گفت باشه وبهم دادش آب پرتقالو. رفتم تو اتاق دختر خالم به جای اینکه بدم اون بخوره همشو خودم دادم بالا . از اتاقش اومدم بیرون لیوان خالی رو دادم به خالم گفتم خاله همشو خوردش.\nخالمم گفت دستت درد نکنه چند روز بود شکمش کار نمیکرد توش مسهل (قرصی که شکم رو \nروان میکنه) ریختم :| \n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\nالانم تو بیمارستان بخش اسهالی ها هستم دارم براتون پست میزارم.",
    "اقامادیشب رفته بودیم مهمونی بعد یکی ازفامیلای خیلی خیلی دورمون اومد داشت باهمه سلام احوال پرسی می کرد ولی همه نشسته بودن منم خیرسرم اومدم بهش احترام بزارم جلوش بلند شدم بانفرقبلیم که سلام احوال پرسی کردبه من که رسیدمن دستموطرفش درازکردم که دست بدم اون انگاراصلامن رو ندیدرفت بانفربعدیم احوالپرسی کردحالاهمه نشستند من ایستادم هیچ دستمم توی هوامعلق ملت همه به من نگاه میکنند خداوکیلی ازشکست عشقی بدتر بود کمرم شکست لامصب",
    "نصفه شب بایه صدایی از خواب بلند شدم دیدم خواهر زادم عروسکشو بقل کرده میگه من هیچوقت تو رو تنها نمیذارم بخدا بزرگ شم میام خواستگاریت ممیبینی ستاره(عروسکش،پسر گنده عروسک داره)اگه مامانم میومد بریم الان ولم نمیکرد اخه چجوری از دلش دربیارم ای خدا گفتم بذار یکم بگذره ها.........هعی زندگی.....یگانه ی فرصت دیگه میخام(یگانه دختره ایه ک دلشو برده)\nیا روح القدوس اینا دیگه کین من الان ک الانه مامانم از زن حرف میزنه از خجالت سرخ میشم خدایاخودت بخیر بگذرون\nبلند بگو....آمییییییییییییییین.....",
    "رفتم خونه ي عمه بزرگم كه هر سه تا عمه هام اونجا بودن زنگ زدم دخترعموم هم اومد\n\nعمه وسطيم ميخواست با دوستش برن تفريح باغ وحش (دوتاشون بچه دارن) بعد خيلي \n\nشيك خودمونو بهشون انداختيم  رفتيم\n\nحالا ما تفريحامونو گرديم حتي عكس با لباس محلي هم انداختيم يادمون افتاده با دوست \n\nعمم هماهنگ نكرديم بياد باغ وحش\n\n\n\n\n\n\n\n\nاينم دوسته عمه ما؟؟؟؟؟؟؟عايا؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "عاقا یه بار با دوستم رفتیم اسختر واسه شنا این دوست ما شنا بلد نیست \nاستخر هم از نیم متر شروع میشد تا 4 متر ما هم لب نیم متری وايستاده بودیم \nدوستم گف این چن متری منم گفتم 4 متر عاقا نمیدونم چی شد هلش دادم تو اب \nچشتون روز بد نبینه  فک میکرد تو 4 متریه تو اب وایساده بود به خودش میزد میزد تو اب فهش میداد    اب میخورد خودش و مینداخت بالا دستاشم دراز کرده بود بالاخره غریق  نجات با میله درش اورد اب تا زانوش هم نبود \nهیچی دیگه دوستمو نزاشتن بیاد تو استخر به دلیل اغتشاش !!\n چقد مانجو براش خریدم بدبخت رنگ نداشت \n;-)",
    "يه نيسان داشتيم سنش يه دوسالي ازسن بابام تجاوز ميکرد.به تنهايي مسووليت الوده کردن نصف شهروبه عهده گرفته بود.هردفه که تکون ميخورد يه جاش کنده ميشد.بابامم هميشه يکي ازاين چسب پهنا داشت سريع ميپريدسرهمش ميکرد^_° اين اخريام کفش سوراخ شده بودزمستونا مجبور بوديم بااين سطل قرمزا آبايي که ميومد تو رو خالي کنيم تا غرق نشيم°=°\nولي وجدانن بازم به پرايد وانت شرف داشت\nيادش بخير:(((",
    "دیگه نمیتونس حرفی بزنه\nصورتش قرمز شده بور\nچشاش داشت از حدقه میزد بیرون\nمیپرید بالاوپایین\nآره درست حدس زدید این بابام بود که پشت در تالار اندیشه(دستشویی)وایستاده بود\nاامااااااااااا ناگهان پسر آبجیم ابر گودزیلا وارد میشه دراین هنگام و لگد محکمی ب شیکم پدر بنده میزنه.....\n.\n.\n.\n.\nبقیشو خودت تصور کن مرد گنده خودشو خیس کرد...من که ترکیدم از خنده\nراستی این پسر آبجی من غیبش زده اگه دیدینش بگید برگرده آقا جونش کاریش نداره",
    "بچه ها یروز که دستم خالی بود به بروبچ گفتم هعی خداچیمیشه یه بادی بیاد یه تراول بندازه روسرمابره...هنو حرفم تموم نشده بود که باداومدو لباسمو که تازه خریده بودمو روبند پهن کردمو برد\nبخدایبارم نپوشیده بودمش گفتم برااولین بار بذار بشورمش...الان دوسال ازون ماجرا میگذره ولی من حسرت اون 65تومنو میخورم..ازون به بعد دیگه کسی بهم نگف برامادعا کن..انقد...",
    "100% واقعی...\n\nعاقا یه روز یکی از اقوام دورمون فوت کرده بود...حالا داییم اومده بود خونمون داییم یه دفه گفت:هعییی معصومه مراسم این خدابیامرزم نرفتیماااااااااااااا\nمامانم گفت:عه عه عه...وای وای...خدا بیامرتش نچ نچ ینی تو یادت نبود؟؟؟هعیییی من از دست تو چیکار کنم اخه؟؟؟حالا مراسمش کی بود؟؟؟\n\nداییم(بعد از دقایقی ک کله مبارک را از گوشی در اوردن):هااا؟؟؟چی؟؟؟مراسمش؟؟؟من چه بدونم...من حتی رو تاریخشم نگاه نکردم بابا...\n\nدر اون لحضه:\nمامانم:O_o\nمن:^_^\nداییم:!!!!!!!!!!!!!!\nالان من چه غلطی کنم با این داییه سوتی بده؟؟؟",
    "نسل مانسل خوش قولي بود..\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nيادمه چهارم پنجم دبستان بودم بادوستم دعوام شد.بهش گفتم زنگ اخر وايسا :)\nبرگشت گفت:من زنگ اخر کاردارم بايد زودبرم. ساعت دو ميام در خونتون!!\nمام گفتيم باشه. اين بنده خداهم راس ساعت دو اومد کتکشو خورد و رفت^_^\nبعله ما اينجوري بزرگ شديم.\nيه عالمه محاسن اخلاقي ديگه هم داشتيم که بعدا براتون ميگم:©",
    "رفتیم آزمایش خون . یک مرده دستش سینی بود توشونم پر لیوان یک بار مصرف \nمامانم گفت :مگه اینجا شربت میدن؟\nمرده گفت: خانوم اینا شربت نیستن آزمایش ادرارن:|\n\nمامانم به زور منو از رو زمین جم کرد:|",
    "بچه همسایمون ۶ سالشه اومده بود خونمون اومدم واسش قصه بگم بخوابه گفتم :قصه شنگول منگول بگم؟ برگشته میگه :نه بیخیال برام از تجربیات عشقیت بگو دادا…\nاینا چین ؟؟؟ یکی بگه اینا کین ؟؟؟؟؟",
    "مامانم داشت تو تلگرام مى چرخيد منم داشتم متن هاشو واسه خودم مى خوندم \nيهو خواست به كسى پيام بده به جاى پى وى نوشت وى پى منم گفتم مامانى وى پى نه پى وى يهو خيلى جدى برگشت گف بى تربيت بى شخصيت جلو منم فحش مى دى \nمنo_o\nمامانم-_-\nبازم من:|\nپى وى:)\nفحش:|",
    "یه پیر مرد تو فامیل داریم اونقدر پیره (سنش بالای صد ساله دقیق یادم نیست) \n \nکه چند وقت پیش بافکوفامیل  سیاه پوشیدمو ریش گذاشتیم بلکه بیافته تو رودروایسی \n\nو بمیره .\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nامروز شنیدم زن گرفته :|",
    "اقا ما یه سری مامان بزرگم بخش قلب بیمارستان بستری بود ...بعد قرار شد من بعد از کلاس ریاضیم برم اونجا ..... آقا چشتون روز بد نبینه ... ما خوش و خرم از سالن داشتیم رد میشدیم که از زیر پرده اون قسمتی که مامان جونم اونجا بود یه جفت کتونی فتوکوپی کتونی های دختر داییم دیدم(بیشتر کتونی هاش پسرونست)آقا ما هم شیطان درونمان فعال شد  فورا پریدیم روی کولش و  از اون  ماچ از اونایی که رژت میمونه رو لپش کاشتیم . بعدم با همون چشم بسته گفتم\nاین علامت حاکم بزررررگه........ آثا چشتون روز بد  نبینه دخترر داییییییم نبووووود یه پرستار پسر بود... شانس آوردم از اعضای خانواده نبود و گرنه....حالا شکر خدا مامان جونمم  خواب بود.... ولی تا آخر هفته که میرفتم بیمارستان هی بهم میگفت چطوری حاکم بزررررررررگ\nTaɾaŋҽɧ",
    "داداشم تعریف میکرد :\n\n\"یه روز داشتم تو خیابون راه میرفتم کل ملت به من بدبخت نگا میکردن صورتمو دس کشیدم چیزی روش نبود یواشکی به خشتکم یه نگا انداختم پاره نبود یقمو دست کشیدم درست درست بود .... وااا ملت امروز روانی شدنا !!!!\n\n\n\nهیچی دیگه رفتم تو اتوبوس فهمیدم از بند کیفم جوراب اویزون بوده !!!! \" O_0\nخخخخخ\nبزن قلب خوشگلرو به افتخار همه ی داداشای دنیا ! *^_^*",
    "دیروز کلاس زبان داشتیم. تک تک بچه ها خوندن تا رسید به دوست بغل دستیم بنده خدا نمی دونم چش بود پی p رو جی g میدید.خط بالای نوشته بود giutar اونم توی حس و حال گیتار بود که موقع خوندن گفت گی گی گیتا نه پی پی پیانو! یعنی کلاس عین بمب اتم منفجر شد. تیچرمونم نامردی نکرد گذاشت تا یه ربع بخندیم خودشم سرخ شده بود از خنده اون دوستمم که خدا بیام إتش\nدوستان پست اوله حمایت کنید",
    "یه بار سر کلاس خواب بودم استاد اومد بالا سرم بیدارم کرد گفت خواب بودی؟؟؟ منم هول شدم گفتم نه استاد دراز کشیده بودم. هیچی دیگه بچه ها داشتن دسته صندلی رو گاز میزدن.",
    "اقا من ی سری حالم خیلی خراب بود؛ منظور حال رو حیه هااااا...\nرفته بودم پاساژ؛ میخاسم برم طبقه بالا؛ رفته بودم جلو پله برقی اون سمتی ک میان پایین منم هی هی میخواستم برم بالا؛ هی میدیدم نمیشه؛ اخر سر دوستم ک با برادرش اونجا بودن اومد سمتم متو کشید کنار؛ خلاصه تازه فهمیدم قضیه چیه؛ اون لحظه فقط پله برقیو گاز میزدم از شدت خنده؛",
    "divone22\n\nمن به صورت خود جوش طی یک عملیات انتحاری فوق جیمز باند شبا سر به یخچال خونه میزنم و نمیدونم که چرا توی نصفه شب صداهای مختلف انقد بلند میاد حالا میخوام چنتاشو بگ\n\n1-در یخچال با صدای قییییژ کلا این مورد در همه اشپزخونه ها هست\n\n2-صدای قاشق وچنگال اصلا واویلا \n\n3-صدا مایکروفر (فهمیدین ماکروفر داریم یا بیشتر بگم)\n\n4- صدای بشقاب\n\n5- صدای وطنم سالار عقیلی تو نصفه شب(با تلخیص از داش عباس)!!\n\nبازم بگم یا فهمیدین من کلا تو نصفه شب یه جغد فعالی درون بدن من به صورت خود جوش میزنه بیرون و من نمیتونم کنترش کنم. فهمیدین ایا؟0-0",
    "داشتم با خارجیه چت میکرد وسطش انگلیسیم ته کشید گفت too rohe Ammat گفت یعنی چی گفتم یعنی love u گفت so too rohe Ammat too بیچاره عمم.همش چوب ندونم کاری های منا میخوره.",
    "يه شب دأشتيم بابابام فوتبال ميديديم وتخمه جاپني ميخورديم بابامم هي پوستاي تخمه هاشوتف ميکرد تو سروکله من. منم جرات نداشتم چيزي بگم تااينکه صبرم تموم شدوکف وخون قاطي کردم!\n-اه پدر من چيکار ميکني گندزدي به هيکل من.\nبابامم بدون هرگونه توضيحي همچين يک زد پس کلم که ستون فقراتم به حالت سيC مانند خودش در اومدO-oميخواست يکي ديگه هم بزنه که من سريع قل خوردم رفتم تواتاقم:(\nگناه دارم خو!!!",
    "اون روز دختر داییم میخواست واسم لاک بزنه دستام داشت میلرزید....بهم میگه`اعصاب نداریا` بعد تا من اومدم بهش جواب بدم داداشم(شش سالشه)میگه:\n-این به خاطر من این طوری شده....\nبازم خوبه خودش اعتراف میکنه",
    "بازم سلام:/\nاین خاطره خودم نیست ولی خیلی دوسش دارم طرف مهد نبوغه اصن \n\n\n\n\n\n\n\n\n\nبا یکی از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی دیگه از دوستام. اتاقش حسابی به هم ریخته و پر اشغال بود. ما رفتیم نشستیم PES بزنیم. دوستمم شروع کرد به جاروبرقی کشیدن اتاق. ما همینطور که بازی میکردیم تک و توک تخمه هم میخوردیم. یهو من یه شوت از راه دور زدم که خورد به تیر دروازه، دوست بیچاره ی منم که داشت تو همون لحظه تخمه میخورد، هول شد پوست تخمه پرید تو حلقش. آقا این بدبخت شروع کرد به دست و پا زدن. دوستم جاروبرقی رو انداخت پایین و رفت آب بیاره. منم همراش رفتم که یه تیکه نونی چیزی بیارم که بخوره شاید پوست تخمه رو ببره پایین. خلاصه وقتی برگشتیم تو اتاق خشک شدیم!\nدوستم جارو برقی رو گرفته بود و لولشو گذاشته بود تو حلقش!!!!! گفتیم چیکار میکنی؟! گفت میخوام پوست تخمه رو درش بیارم!!! ما هم بیخیال خفگی طرف شدیم و پخش زمین شدیم!\nخدایا… این دوستان مبتکر و خلاق رو از ما نگیر!\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nنتیجه اخلاقی:خلاقیت بعضی از ماها بعضی جاها چنان نبوغ پیدا میکنه انگار اوردز کرده:| والا بوخودا گلوی خودت پاره میشه خو \nparisa^-^",
    "دیروز گوشیم زنگ خورد ورداشتم گفتم؛\nمن توتاکسی وسط جلسه ام وقطع کردم!\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nرانندهه به عنوان جایزه ازم کرایه نگرفت ومشروح اخبار هفته رو هم برام مرور کرد!!!!!!!",
    "رفته بودیم خونه خالم اینا (جای شما خالی چن سال پیش ) بعد دم صب بود  شوهر خالم طی یه حرکت کولرو خاموش کرد (خخخخ)ما هم پختیدیم از گرما  (اخه تابستون بود دیه )  گذشت دفعه بعد اونا اومدن خونمون مهمونی گفتیم دیه وقت تلافیه (هاهاهاها) پا شدم دم صب کولرو خاموش کردم   بعد طی یه حرکت مامانم پا شد کولرو روشن کرد گفت بار اخرت باشه بدون هماهنگی کولرو خاموش میکنی فقط میتونم بگم به افق خیره شدم ....:|  :|:|",
    "\"دوستمون یکی از سگاش توخونه ری...ه اشتباه ی سگ دیگه اش رو دعوا کرده اونم شاکی شده رفته تو کفشش ری...ه!بصورت عملی ثابت کرده کار اون نبوده:)))\"",
    "آقا ما یه بار خواستیم خونه مادربزرگم نارنگی بخوریم.  از شانس بد ما گیر کرد لا دندونمون.  هر چی خلال دندون کردم تو دندونم نشد که نشد. از مامان بزرگم پرسیدم:شما نخ دندون ندارید ؟ گف  . سر فریزر هست. نگاه کردم دیدم نیس اما خلال دندون هست. برگشتم پیشش گفتم نبود گفت که سر یخچاله. رفتم نگاه کردم نبود. گفتم اونجا هم نبود گفت که تو یخچالو نگاه کن نگاه کردم دیدم نیس گفتم نبود بلند شد از سر یخچال خلال دندونو نشونم داد. گفت بیا. گفتم مامان بزرگ نخ دندون گفت که نخ دندون؟ فکر کزدم گفتی خلال . دندون",
    "اقا یه باریه جلسه سرکلاس غیبت کردم\nبعدفرداش که رفتم گفتم بچه هادیروز خیلی حالتون گرفته شدمن نیومدما حالا امتحان خوش گذشت یکی از دوستام نه گذاشت نه برداشت گفت خداییش دیروز که تونبودی کلاس خیلی خشک بودهیچ کس نبودوسطامتحان پارازیت بندازه ودلقک بازی دربیاره \nبعنی دوستای گلم منوبه عنوان پارازیت قبول دارن\nخدایا شکرت",
    "اقا یه بارم داشتم با پرایدم میرفتم باشگاه دنبال پسرداییم که با هم بریم مغازه دوستش من یه چمدون جمع و جور بخرم که فرداش که میخواستیم بریم شمال وسایلم پخش و پلا نباشه چون معمولا پنج شنبه ها که میریم جوج همه بهم میگن خیلی شلخته ای.:\\\nبعد یه نفر منو دید گفت داداش داری اشتباه  با پرایدت میری باشگاه دنبال پسرداییت که با هم برید مغازه دوستش یه چمدون جمع و جور بخری که فردا که میخوای بری شمال وسایلت پخش و پلا نباشه چون معمولا پنج شنبه ها که میرید جوج همه بهت میگن خیلی شلخته ای!!!!!!!!!!!!\nمسخره هم خودتی!!!!",
    "سلامیه خاطره تعریف کنم. :-)\nسال85من شش ساله بودم...اون موقع پدر و مادرم تازه به استخدام اموزش و پرورش در اومده بودن و به همین دلیل مجبور بودن تا چند سال توی یکی از روستاها ی کرمان کار کنن\nاون سال من قرار بود برم پیش دبستانی...روز اول مدرسه با یه نفر دوست شدم.وقتی زنگ تفریح تموم شد و همه رفتن کلاس،گلاب به روتون به دوستم گفتم میایی بریم دستشویی؟(دستشویی ها کنار در حیاط بودن)...گفت نه.گفتم پس همین جا وایسا تا من برم :-)\nتا نزدیکای دستشویی رفتم و یعد طی یک عملیات حرفه ای،از مدرسه فرار کردم.دوستم شروع کرد جیغ زدن و از اونجایی که فاصله ساختمون مدرسه تا در حیاط زیاد نبود،در عرض چند ثانیه یه لشکر معلم افتادن دنبالم!\nمن میدویدم و جیغ میزدم،اونا هم پشت سرم میدویدن و میگفتن وایسا،وایسا!اخرش هم رفتم تو کوچه پس کوچه ها و چون اونجا رو بلد نبودم، گم شدم .هیچی دیگه.کثرسه شب پلیس پیدام کرد:-)",
    "اقاما امروز امتحان داشتیم بعدمراقبه دودقیقه رفت بیرون یهو بادوستم ازته سالن دادزدیم اهای خرایهوهمه برگشتن به سمت ما\nدوستم گفت یعنی عزت نفستون منوکشته خوبه همتون قبول دارین خرین !!!!\nحالابماندچه فحش هایی که نخوردیم",
    "امروز امتحان داشتیم قبل از شروع امتحان، سالن خیلی همهمه بود بین  جمعیت یکی از استاد ها رو دیدم چهرش به شدت ناراحت بود رنگش هم پریده بود. با دو سه تا از بچه ها رفتیم سمتش\nمن:سلام استاد خوبید؟؟ \n_سلام ممنون\n_رنگ تون پریده استاد. حالتون خوبه؟؟ \n_چیزی نیست مامانم بیمارستانه\nمن:خدابیامرز تشون \nتعداد زیادی از. دوستان زمین رو گاز میزدن \nچی خب فکر کردم گفت مرده فکر کنم این درس و میافتم واسه مادر استادم دعا کنید",
    "یه بار آزمون قلم چی داشتم شبش نشستم واسه خودم لقمه کره و عسل گرفتم که فردا با خودم ببرم. مامانم هم خواب بود. بعد بیدار شد (من تو پذیرایی نشسته بودم) و از پذیرایی رفت بیرون و بعد اومد. فرداش من پا شدم کره و عسل ها رو از تو یخچال در اوردم بردم سر جلسه خوردم. همه هم سر جلسه این شکلی o-o نگام می کردن. منم تو دلم می گفتم: اینا حتما فکر می کنن من مامانم خونه داره هر روز واسم صبحونه درست می کنه. نه بابا مامان شاغله اینارم خودم درست کردم. اومدم خونه مامانم گفت کره عسلا رو خوردی؟ خوشمزه بود؟ منم جریان فکرایی که تو دلم کرده بودم رو بهش گفتم. اونم گفت دیشب از خواب بیدار شده و گرسنش بوده. رفته لقمه هایی که من درست کرده بودم رو خورده بوده. بعدکه از من شنیده بوده اونا رو واسه خودم درست کرده بودم سریع رفته چند تا دیگه برام درست کرده بوده. من حتی متوجه عوض شدن بشقابش هم نشده بودم!",
    "معلم مون داشت میگفت: بچه ها چیزایی مثل اداره و گاز روده از بدن وضو را باطل میکنه \nیه دفعه دوستم گفت اجازه گاز روده چیه0_0\nبیچاره معلم مونده بود چی بگه :[",
    "دیـشـب تــوی خـونـمـون ســر سـفـره  یـهویـی بــــرق رفــــت ... \n\nبــعد داداشـم بـا فـلـش مـوبـایلـش نــور انــداختــه تــوی سفـــره ...\n\nبـه مـن میـگه مـوبـایـلـتـو بـده نـورشـو بنـدازم .. نـور مـوبـایـل مــن کمـــه ..\n\nبهـــش میـــگم گوشیـــم شـــارژ نـــداره فلـشش روشــن نمـیـشه\n\nمیـــگه اشــکالـی نــداره .. الان میـــزنمــش بـه شــارژ .. یـــکم کــه شـــارژ شــد فـلـش رو روشـــن میـکـنــم \n\nمــن :/\n\nاداره بــــــرق :_:\n\nاون دخــتـر مـانتــو آبیـــه کــه دیـــروز بهـــش شــمـاره دادم *_*\n\nبـــــزرگ آقــــــا : ^_^",
    "اقا مایه بار رفته بودیم اردوبعدبرای برگشتنه خیلی هواگرم بود دادزدم بچه ها توروخدایکی آب بده هلاک شدم بعدیکی ازدوستام ازآخراتوبوس گفت بچه ها کی آب داره بده به من تابهش بدم بچه مردم مرد ازتشنگی.بعدیهو آب روازاخراتوبوس پاشیدروصورتم یعنی هنگ کردم بهش میگم بلانسبت الاغ این چه کاری بود کردی سکته کردم برگشته میگه بی جنبه چالش آب سردبود\nملت روانی ان",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nچند وقت پیش یکی از همکارای بابام که پسرش فقط و فقط به چشم خواهری بدجیگریه زنگ زده بود خونمون.کلی با مامانم احوال پرسی کردن و خلاصه کلی درباره ی فواید فریضه ی ازدواج از نظر پیامبر و حضرت داوود و بی بی ابی دردا و مرحوم سوفیا لورن و..حرف زد و در آخر به این نکته رسیدن که من میخوام پسرمون زن بدم دخترتو میدی به ما؟؟؟\nینی مامانم آنچان زد زیرخنده که چهارستون خونه لرزید..خانومه بدبختم گرخید قطع کرد!!بعد مامانم میگه بلد نیستی نیمرو درست کنی اون وخ میخوای جواب مثبتم بشون بدم؟؟\nهیچی دیگه...\nمامانم::)\nمن::)\nخانومهo_0\nعاشخخخخخ مامانممممممم",
    "ظهر یکی از روزای قشنگ و گرم بهاری (!)\nمشغول صرف ناهار به همراه اهل خونه بودیم ....\nبرادر عزیز بنده ناهارشو سه سوته تموم کرد و رفت که به کاراش برسه !!!\n\nبابا خطاب به اینجانب : زینب جان بیا سالادای داداشتو تو بخور !\n\n- نه بابایی نوموخوام !\n\nبابا- چرا دخترم ؟\n\n- عاخه با دستش خولده !\n\nبابا - با دستش خورده با پاش که نخورده !( بعد یه ثانیه مکث ) گرچه دست و پاش زیاد باهم فرقی هم ندارن!(ینی کشته مرده ی بهداشت داداشمم !!)\n\nانفجـــــــــــــــــــــــــار بنده از خنده !!!\n\n بارانی از برنج !!!\n\nقیافه ی برنجی بابا !!!O_0\n\nفرار اینجانب !!!\n\nو دیگر هیچ ....",
    "اقا بازم سلام من اومدم \nاین خاطره چن وقت پیشه تو مدرسه پشت سری ما یه دوس پسر داره که با بغل دستیش بهش زنگ میزنن تو مدرسه حالا این ایلار هم گیر داده بود که باهاشون زنگ تفریح بریم گوش بدیم چی میگن:| هرچی هم میگفتم ایلار بی خیال شو میگفت یا باهات قطع رابطه میکنم یا میای بریم دیگه خلاصه ما سالی یه بار پامون تو دستشویی های مدرسه نمیزاریم الان چهار تایی میخواستیم بریم تو یه دستشویی بعد کلی انالیز دستشویی ها که کدوم تمیز تره اخه ایلار یه کوچولو وسواس هم داره خیلی هم فوضووول یکی انتخاب کردیم بعد اگه چهارتامون میگرفتن دیگه سرویس بودیم واسه همین پشت سری های ما خیلی استرس داشتن در گرفته بودن کسی داخل نشه \nخلاصه این دختره زنگ زد بهش این بدبختم خواب بود ساعت سه بعداز ظهر رو ایفون داشتن چرت و پرت میگفتن که خواب بودی الا موهات ژولیده اس خوشمل شدی و.....\nکه ناگهان یه عنکبوت از رو دیوار اومد حالا عنکبوت اندازه ناخون منم نبود ها همه ترسیدیم چهارتایی تو دستشویی فقط جیغ میکشیدیم  جیغ که چه عرض کنم بیچاره پسره ایلار هم داد میزد من و به دیوارا نزنید من کثیف میشم پسره بدبخت که پشت تلفن میگفت چی شده چی شده :| بعد این دخترم نمیزاشت بریم بیرون میگفت میگیرنمون بدبختیم صب  کنیم زنگ بخوره بعد از بیرون میگفتن شما اون جا چیکار میکنین چهار تایی تو یه دسشویی این \nخلاصه اون روز انقدر جیغ کشیدم گلوم میسوخت \nایلار که بعدش اومدیم بیرون گریه میکرد عنکوبته  داشت گازم میگرفت :|\nپسرم که فکر کنم کات کرد با پشت سریم :|\nعنکبوتم انقدر ما جیغ کشیدیم سکته کرد مرد :|\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nنتیجه اخلاقی هم نداره =| همه خاطره ها که نتیجه اخلاقی نداره \nparisa",
    "چند روز پیش بابام رفته بود مسافرت کاری بعد منم رفتم پیش مامانم خوابیدم  نصف شبی مامانم چراغ روشن کرده \nمنو فوش بارونم می کنه میگم چرا حالا؟\nمیگه پنجره باز گذشتی پشه ها منو کشتن\nمنم برای اینکه نور چشمامو اذیت می کرد رفتم زیر پتو حالا مامانمم دمپایی به دست!!!\nاقا چشمتون روز بد نبینه \nپشه رو پتو نشست(قشنگ رو سرمم بود) مامانم چناااااااان با دمپایی زد توسرم که بیهوش شدم \n با اجازتون پتو خونی هم شد\nمامانم: ^_^ \nمن:>_< \nخانواده ی پشه:0_0",
    "یه سوتی دادم در حد تیم ملی...تو ماشین نشسته بودیم هوا هم تاریک بود.نگران نمازم بودن که قضا نشه.ساعت ماشینو نگاه کردم دیدم خاموشه...ساعت مچیمو نگاه کردم دیدم جل الخالق(جلل خالق) فقط عقربه ی دقیقه شمارش شبرنگه...گفتم خدایا حالا چیکار کنم...اهااااان یه فکری به سرم زد...گوشی که از اون موقع تو مشتم بوده رو یه نگاهی انداختم و................در کمال تعجب نور صفحه ی گوشی رو انداختم رو ساعتم و ساعتو دیدم.                                                ساعت گوشی0.o         من:))                                                    میدونم نابغه ام.اینجوری نگاه نکنید معذب میشم:)",
    "*************************R-F**************************\nدامه قبلی:\nبله با چوب زد رو ال سی دی ! گفتم:بیا پدر من زدی تلوزیونو به چی دادی^_^حالا من امشب چجوری فوتبال آنالیز کنم؟ ها؟ چوبو بر د بالا و گفت: تو من اینجا نیست چه اوهی میخوری –پدر من چرا جو رو متشنج می کنی ا خو بذار بگم چه اوهی میخورم!(^_^)-ببند اون غاررروووووو!!! پووووووووففففففف(صدای برخورد چوب با سر بنده!)\nبماند که وقتی بیدار شدم چجوری از خونه در رفتم دردم این نیس!دردم آن است که با پیژامه ای که خشتکش خورده تا شب توخیابونا راه میرفتم! آبرو برام نموند :(حالا این وسط همه شهر دنبال ما بودن :ا شب رسیدم خونه دیدم هیشکی نیست تا وسط پذیرایی رفتم در بسته شد 5 نفر عین چی ریختن سرم تا بیام بجنبم دیگه جای سالم تو بدنم نموند:(بعدم عین شوالیه زخمی خودمو کشیدم بیرون\nتا بعدش تونست براشون نوضیح بدم چی شده بعد هم رفتم تا خونواده هاشون روراضی کنم اونام نه گذاشتن نه برداشتن گفتن باید بگیریشون بعله و اینجوری ما متاهل شدیم!!!!!!!!!!!!!!!!\nلایک کنی بیشتر داستان میزارم پست اول و دوم:)",
    "اینقدر به صدایِ داداشِ تازه به بلوغ رسیدم خندیدیم که دیگه صدای خودمونم در نمیاد ! *^_^*\n\n\n\n\nخداوند ما را ببخشاید !!!!",
    "یه مدت پیش دبیر زبانمون(اقا هستن ایشون)میگفتن که مثلا به کی چه شغلی میاد حالا مکالمه رو داشته باشین:\nایشون:دبیری بهت میاد!!\nمن:نهههههه من دبیری دوست ندارم!\nایشون:پرستاری هم بهت میاد!!\nمن:نهههه پرستاری هم دوست ندارم!\nایشون:دندون پزشکی رو چی؟؟؟؟؟؟؟\nمن:نه اونم نمیخوام!!\nدوستم:اقای....!این (من)زیر پزشکی قبول نداره!!!\nایشون:پس پزشکی بهت میاد!\nمن:بله بلهههه خیلی بهم میاد.همینو میخواستم بشنوم!!\nمعلم عزیز:•_•      \nمن ^_^\nابوعلی سینا *_* \nشبکه نسیم +_+",
    "بی مقدمه ! امروز زنگ زدم استادمون واسه این ک باهاش کلاس بگیریم ... \nو اما قسمتی از مکالمه :\nمن : سلام استاد ببخشید وقتتون رو میگیرم (کلا بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ) ما این هفته نمیتونیم بیایم کلاس اگه میشه بعدا واسه ما کلاس بذارین \nاستاد : بعله حالا ببینم چی میشه \nمن : پس برامون بعدا کلاس میذارین ؟\nاستاد : حالا ی کاری میکنیم \nمن : ممنون استاد پس شما زنگ بزنین خبرشو بهم بدین !!!!\n.\n.\n.\nمن ب این پررویی^_^\nاستاد ک خودش باید زنگ بزنه خبر کلاسا رو بهم بده 0_0\nهمه ی شاگردای پیگیر *_*",
    "یه روز با بچه ها داشتیم می رفتیم اردو... یکی از بچه های مردم آزار کنار پنجره نشسته بود... یه پسره داشت تو پیاده رو راه می رفت و سرش تو گوشیش بود،اینم مردم آزاریش گل کرد!!!\nیکی محکم خابوند پشت گردن پسره\nاز قضا همون لحظه ماشین وایساد\nپسره سرشو آورد بالا بعد از دیدن دختره گفت:\nبنفففففشششششه...\nهیچی دیگه... پسره پسرخالش بود!",
    "نشسته بودم مامانم خیلی شیک اومده کنارم میگه مهدیه یه چی بپرسم راستشا میگی؟ منo_O. معلومه مامانی بفرما مامانم پرسید تو واقعا مخاطب خاصتا دوست داری؟)بعله مامانم میدونه مخاطب خاص دارم پس چی؟برو از خدا بترس ما از اوناش نیستیم(منم جوگیر شدم گفتم معلومه من یه تار موی اونا با دنیا هم عوض نمیکنم به جون خودم یه جوری نگام کرد که من فرار را برقرار ترجیح دادم الانم تو اتاقم سنگر  گرفتم اینجا سنگر من هم در انتظار مامان با دمپایی آی لاوی یو فورجک.",
    "هیییییی زندگی!!!!!یعنی توی کلاسه ما معلم سوتی بده کاملا باخاک یکسان میشه!!!میگید نه!داشتیم امتجان جغرافی میدادیم در سکوت گوش خراش کلاس یکی داد زد ببخشید خانوم این سوال خوب چاپ نشده اینجا نوشتین خصوصیات؟ معلمه بیچاره درگیر گوشیش بود بلند گفت آره عجیزم(یعنی عزیزم)!!!!!دختره بلند درحالی که روده هاش داشتن روی هم میلرزیدن میگفت هییییییییییس! که یهو کل کلاس ترکید وبه دیار باقی شتافت!!خوب خوتون الان دارین چه فکری میکنین راجبه این معلمه؟ راستی شنیدم هوای پست اولیا رو دارینا \nمنتظر لایکاتونم",
    "یه معلم داشتیم ک یه نگاهی به منو دو تا دوستام که پای تخته بودیم کرد و گفت: چرا درس نخوندید؟\n\nسرمونو انداختیم پایین…\n\nبعد اومد نزدیکمون و چوبی رو که توی دستش بود داد به من و گفت: منو بزن\n\nگفتم: چی؟!\n\nگفت: بزن… حتما من درست درس ندادم که شما خوب یاد نگرفتید\n\nمنم دیدم حرفش منطقیه!\n\nبه همین برکت اینقدر زدمش اینقدر زدمش،\n\nکه اگه ناظم نیومده بود کشته بودمش!!\n\nمن روی نوع آموزش حساسم!! ^_^",
    "یه دفعه اومدم مثل توی این فیلم ها احساساتی بشم عکس هامو بسوزونم اولش که دستم سوخت بعدشم عکس ها را انداختم تو یه سطل پلاستیکی نمیدونم چی شد یه دفعه سطل با فرش اتاقم آتیش گرفت عاقا احساساتم دود شد به فنا رفت :( \nحالا بماند چه فحش هایی از مامانم خوردم",
    "یکی از رفقام می خواست نخ دندون بگیره با هم رفتیم داروخانه و به داروخانه دار گفت: آقا یه نخ دندون مشکی بدین.\nداروخانه داره که چشاش از حدقه بیرون زده بود گفت: نخ دندون مشکی؟!\nرفیقم جواب داد: آره آخه دندونام سیاه شده می خوام نخش هم رنگ خودش باشه!!!\n\n\nخدایا این رفقای منو هم شفا بده :)",
    "Hi love you 4jok\nاقا ما چن هفته پیش سر کلاس عربی(مرد) سوتی دادیم فرستادیم اینجا تایید نشد حالاسوتی از این قرار بود که(دبیر سر کلاس پرسیدن به عربی علم بهتر است یا ثروت و اینجانب عرض فرمودم هیچکدام شوهر:-)البته دبیره نفهمیدا ولی دوردیف بلانسبت ادم تلف شدن از خنده \nاقا این قضیه گذشت تا چند روز بهد سر کلاس زیست دبیرمون ی خانم پایس \nبحث جدی درباره رگ بود که رفیقمون مینا خانم گفت داییش وقتی میخنده رگ پیشونیش ورم میکنه ومن خیلی شیک و مجلسی پرسیدم مینا???داییت مجرده یا متاهله؟؟؟^_^ (خو چیکار کنم بی شوهری دیگه)\nدبیر@_@\nو ناگهان یکی از خل وعضای کلاس سوتی سر کلاس عربیم رو هم تعریف کرد \nجاتون خالی سوتی بنده انفجار نور بود ^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^",
    "چند روز پیش سرکلاس شیمی بودیم منم کتاب نبرده بودم حالا مکالمه ی من و دبیر گرامی:\n+ چرا نمی نویسی؟\n-خانوم کتابمو نیاوردم!!!\n+خب رویه کاغذ بنویس!!\n-اخه گذاشتمش تو کیفم!!!!\nدوستم : خب درش بیارررررر!!\nو اینگونه دبیر گرامی قانع شدن!!! \nمن ^_^\nدوستم °_°\nدکترای اینده √_√",
    "امروز امتحان نهایی عربی داشتیم بابچه ها تو حیات حوضه جمع شده بودیم منتظر بودیم تابگن برید سرجلسه اقاا من ودوستای گراام  درحالی که امتحان میدادیم نگران دوستمون بودیم که چرانیومده خلاصه امتحان دادیمو امدیم بیرون(به قصد انداختن سوال طرح کرده بودند) دیدم تازه اروم اروم داره میاد بالا خیلی خوشحالم میگه بریم سرجلسه تادیرنشده قیاف ما حالا:oیکم دیرنیومدی  اون میگه نه دیگه ده شروع امتحان مگه نیست میگم ایکیو پشت کارتت ساعت زده برنامه داره مگه ندیدی یکم ساکت شدبعد زئ زیر خنده واکنش مامانش من کشته ااا چرااا اشکال نداره دیگه پیش اومده اگه مامان من بودمن اویزن کرده بود\nقیافه من دوستان00\n                       *\nقیافه دوستم خواب موندم:o\nای لاویو شهریور",
    "*************************R-F**************************\nآقا عرض شود که ما یه رفیق داریم فوتبالیسته دوتا زنم داره داستانای عجیب این بادوتا زنو قصد دارم از زبون خودم بنویسم^_^\nداستان آشنایی این مدلی بود که ما تو انگلیس(آره دادا اونجا زندگی میکنه^_^)کلی طرفدار داشتیم اما دو تا بودن که با همه فرق داشتن یه روز ما این دوتارو کشوندیم یه طرف بهشون درمورد اسلام گفتیم و مسلمون شدن شبش اومدن خونمو بهم گفتن شپلق از خونه پرتشون کردن بیرون منم گفتم رو تخت دونفره تو اتاقم بخوابن منم تواتاق خودم میخوابم چند روز همینطور گذشت تا یه روز خونواده ما خواستن سوپ قارچم کنن بی خبر اومدن خونه و دیدن رو تخت ما دوتا دختر خوابیدن! قیافشون اینطوری شد0_o\nمابا صدای جیغ و داد بلند شدم رفتم بیرون میگم چی شده که دیدم یهو پدر گرام باچوب افتاده دنبالم یا خود خدا!من بدو اون بدو تا یکهو با چوب زد رو ال سی دی...ادامه در پست بعد...",
    "بابام موهاشو با صابون گلنار میشست ، خودمو کشتم با شامپو بشوره\nحالا میگه چرا هر روز شامپو عوض میکنید مگه من موش آزمایشگاهیم\n(هر روز منظورش سالی یه باره)\nمامانم :/\nآجیم :|\nمن 0_o",
    "داشتم با دوستم جزوه مینوشتم خدا شاهده تازه نیم ساعت گذشته بود. یهو دیدم پاشده داره میره:\nمن: هوووووووووی کجااا؟\nدوستم : اه گیر نده خسته شدم بابا دو ساعته دارم می نویسم مخم هنگیده بزار یه دو سه ساعت برم تو اینستا و تلگرام بشوره ببره پایین.\n\nمن: 0_o\n\nدوستم: ^_^\n\nبه خدا رفت از ساعت 3 تا 5و نیم رو تختش تمرگید بعد اومده میگه ببخشید چند دقیقه تنهات گذاشتم خب کجا بودیم\n\nو باز هم من: !!!!0_o",
    "یه بار داییم داشت درموردیه موضوعی صحبت می کردبعدازم پرسیدنظرت چیه موافقی منم اومدم نزنم توذوقش ناراحت شه گفتم اره موافقم بعدداییم برگشت گفت موافقم نباشی هیچ غلطی نمی تونی بکنی^_^\nیعنی مهرومحبت موج مکزیکی میاد",
    "داداشم داروخانه بیمارستان کار میکنه.\nتعریف میکرد:یه روز سر و صدای یه پیرمرد میومد که میگفت یه آمپول دیگه به من بدین پرستار آمپول منو حروم کرد بهم نزد\n-عمو جان چرا آمپولتون نزد مگه میشه؟؟؟\n-همه جا پارتی بازی شده آمپول زد تو سرنگ به من نزد نگهش داشت برا فامیلاشون\n-بهیار ما کارش خیلی خوبه از این کارا نمیکنه؟\n-نه خودم دیدم آمپول کشید بعد گفت بلند شو،آخه یه ذره میاست جاش بسوزه که من بفهمم آمپولم زده من از همتون شکایت میکنم.\nاز کسی که تبحر داشته باشه در آمپول زدن باید شکایت کرد آیا؟؟؟",
    "اونشب با اهل منزل رفتیم برای مامان خانوم گوشی بخریم . منم رفتم برای تبلتم رابط فلش بخرم . رفتم پیش یارو می گم:(( رابط فلش به تبلت درارین؟)) میگه :(مارک و مدل :)) گفتم :(( سامسونگ تب 3 .)) برگشته میگه همون قدیمیا دیگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nطرف جوری گفت همون قدیمیا که فکردم نوکیا0011 دستمه \n\n.\n.\n.\n.\n.\n\n.\n.\n.\n.\nمن :!!!\nیارو :؟؟؟؟؟؟؟\nبابام که قرار شده برام گوشی بخره ://",
    "تو کلاس کاربرد رایانه بودیم ،استادمون مخ کامپیوتره خیلی هم با شخصیته ،استاد میخواست آگاهمون کنه از فضای مجازی ...\n\nاستاد: خانوما گوشی اندروید خطرات زیادی داره هکرها  میتونن به راحتی از شما فیلم بگیرن با گوشی خودتون بدون اینکه بفهمید...\n\nبچه ها: هییییع راست میگید استاد؟؟؟\n\nاستاد: بله من که مرد هستم وقتی کارم با گوشیم تموم میشه اینترنتشو بلافاصله خاموش میکنم...\n\nیکی از بچه ها: آخه استاد کدوم هکر بدبختی از شما فیلم میگیره؟؟؟\n\nینی کل کلاس از خنده منحدم شد ...\n\nقیافه استاد @_@\n\nاستاد: خانوم فلانی ، دارم براااات...",
    "وای ک چقد این خاطره رو دوست دارم...\nی دبیری داشتم بسیار بسیار اخلاق خشک داشت...خیلی هم جدی بود.... ازونا ک نمیشه تو کلاسشوت ی جیک کرد...نَ خنده ای ،چیزی!\nعاقا اوایل  سال چهارم بودیمو تو کلاسمونم ی دوقلو داشتیم....یعنی ب حدی اینا شبیه هم بودن ...ک آدمو گریه میگرفت.....\nاون معلم محترممون طبق عادتش یکی یکی بچها رو صدا میزد با اسم فامیل تا بشناستشون...\nرسید ب اون دوقلوها...خیلی جدی رو کرد بهشون و گفت:با هم دیگه نسبتی دارین؟\nمن:  فقط نمیدونستم ب کدامین سمت پناه ببرم....مُنفجر شدم...مُنفجر!",
    "با شوهرم بحثم شد قهرکرد رفت خونه بغلی ک خونه مامانشه\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمنم نت رو خاموش کردم\nبه همین برکت با یه دسته گل برگشت :)",
    "یه رفیق دارم خیلی با هم کل کل داریم در این حد که سر یکی از کلاسها پاشدم با جزوه بزنم تو سرش  استادمون جلوم گرفت\nاین رفیق من سه سال پیش عقد کرد  سر عقدش نشد برم(ادامه داستان میفهمید چرا)\nچند وقت پیش عروسیش بود\nانقدر که من با زنش رقصیدم(بله رفیقم پسره رفیقمه نه مخاطب خاص چپ چپ نگاه نکنید)خودش با عروس نرقصید\nعروس:-)\nخودش;-)\nمن:-P\nفامیل عروسo_O\nفامیل داماد@_@",
    "اقا چند وقت پیش دوستم کلی با هیجان گفت چشماتو ببند یه چیزی نشونت بدم....منم گفتم حتما کادویی چیزیه......چشمامو بستم باز که کردم با یه اعلامیه روبرو شدم\nنگو یه خانمی فوت کرده بودن که نام خانوادگیشون مثل من بوده\nاین دوست روان پریش منم رفته اگهی ترحیمو فقققط به عشق من از دیوار مسجد کنده.....\nیعنی همه نگاهای متعجب مردومو تحمل کرده که اگهی رو بکنه.....\nتازه بعدشم دوستان گرامی بقیه اقوام و اشنایان رو با خودکار نوشتن....\nمن °_°\nدوستم ^_^\nمیگ میگ *_* درسته ربطی نداشت ولی دوست داشتم تو صحنه حضور داشته باشه!",
    "یه روزکه رفتم مدرسه دیدم این دوستم فاطمه پرسیدامروزخوشگل شدم؟\nگفتم چطور؟ گفت اخ امروزکه داشتم بابچه هامیومدم هرکی ازکنارمون ردمیشدوامیستادمنو نگامیکرد باخودم گفتم حتماخوشگل دیدن!بهش گفتم ن بابا اسکل دیدن درکیفت همون بالای تاته بازه‏...!‏",
    "عاقا دوست دختر داداشم(البته رفته خاستگاری ولی هنو محرم نشدن)....\nمتولد ۷۹هستش!!\nصبحی دیدم ی دختر بچه با لباس مدرسه اومده خونمون ....\nمیگه مجتبی خونس؟!...\nگفتم آره و فلان تعارف زدم اومد بالا!!\nداداشم شوک زده تو اینجا چیکار میکنی...\nاون:فرار کردم از مدرسه،دیگه خونه نمیرم:))))\nداداشم؛من دیشب نخوابیدم،خوابم میاد، بد موقع فرار کردی....\nمن: o_0.....\nدوست دخترش:قهر کرد عشوه دخترونه اومد ب داداشم رف رو تختش....\nداداشم:برو خونه ۵سال دیگه بزرگ شدی میام خاستگاریت...\nاون:بالشتو کوبید رو مجتبی و ههيیییی هییییی هییییی خنده!\nداداشم :  (آیکونی وجود نداره!) قیافشو تصور کنید!!!!",
    "خسته و داغون کف زمین ولو بودم بابام امد دید خسته ام شیطونیش گل کرد\nبابام：دختری برو پایین تو پارکینگ تو داشبورد ماشین مدارک ماشینت بیار\nمن：چیکارش داری بابا؟!\nبابام：هیچی میخوام معاینه و بیمه روچک کنم\nمن：وا بابا دو ماه قبل عید برده بودی معاینه,بیمه هم که تازه الحاقیه گرفتم تا بهمن وقت داره\nبابام：پاشو برو دختر تنبلی نکن\nمن：جون بابا خسته ام الان یه میلیون هم بدی جان ندارم پاشم\nبابام：باشه نرو,بعد دست کرد تو جیبش یه پنج هزاری گذاشت رو میز گفت：این از دستت پرید\nطوری دویدم مدارک اوردم میگ میگ کم اورد\nبابام:-)\nگدای درونمo_O\nمیگ میگ@_@\nبابام：دیدی یک میلیونی لازم نبود دختر جون من تو رو بزرگت کردم\nمن:-(",
    "تو کلاس نشسته بودیم\nمعلم از ته کلاس برگشت گفت احمق\nهمه برگشتن خخخخخ\nاینا به کنار\nمعاون مدرسه هم دربه درداشت دنبال صدا میگشت",
    "ما يه استاد داريم نميخوام اسم ببرم ولى اول اسمش محمد على تاجيك خاوه صادره از سبزوار هست.\nخخخخ!\n\nميگه 12 نمره برگه امتحانى داره 8 نمره هم به قيافتون ميدم يعنى از يكى خوشم نياد 8 نمره پر!\n\nبهش گفتم استاد يه نگا بنداز ببين قيافمو مي پسندى!\nميگه 6 نمره چشات كه محفوظه يه دستى هم به ابروهات بكشى 8 رو گرفتى!!\n\nمنم كه مخالف درجه يك دستكارى ابرو ، قيد 2 نمره رو زدم!\n\nلاك: 2 نمره از شما!",
    "ینی ضایع تر ازین اتفاق وجود نداره که درست  وسط خواستگاریت  یه سوکس بالدار گنده بک چندش بیاد جلو خواستگارا رژه بره !!!  ازونم ضایع تر اینه که مامانت سوکسرو با دستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش جلو چشم اون همه مهمون بکشه !!!\n\n\n\n\nهیچی دیگه خواستگارای بدبخت یه جوری به چایی یی که براشون ریخته بودم نیگا میکردن که انگاری من الآن جلو چششون سوکس کشتم و با همون دستای سوسکی براشون چایی ریختم !!!!\nفک کنم به این جمله که مادرو ببین دخترو بگیر خعلی اعتقاد داشتن !!!!",
    "یه بار مارو یه همایش دعوت کردن بعدسخنران بلندگفت ای بسیجی هاالهی دستتان بشکند یه لحظه مکث بعدلیوانشوبرداشت اب بخوره همه عصبانی که این چه حرفیه می زنه واینا بعد دوباره گفت گردن دشمنان اسلام را (سالن ترکیدازخنده)",
    "دیروز بردنمون اردو، بعد که داشتیم برمیگشتیم،اون یه تیکه عقب اتوبوس که هست،پرده هارو کشیدن،چادر هم گرفتن که اونور آقای راننده از آینه نبینه، بعد شروع کردن به  بزن برقص....\nمن و رفیقام اون صندلی آخر نشسته بودیم خیلی ریلکس داشتیم نگاشون می کردیم و پفک می خوردیم چادر و عینک دودی! اصن یه وضعی!\nبعد یهو معلممون چادر رو زد کنار همه ساکت نشستن ماهم داشتیم هنوز پفک می خوردیم...کلی نصیحت کرد و اینا...\n\nاصن این فیلما که هست پارتیه بعد یهو پارتی به هم می ریزه و همه فرار می کنن، دقیقا یاد اونا افتادم...\nاینجوری هم نگاه نکنید من و رفیقام کلن آدمای بی خیالی هستیم....بی طرف\nهنوز داریم پفک می خوریم",
    "تو اتوبان با سرعت بالای ۱۲۰(نمیشه بنویسم زشته بد اموزی داره)طرف خودشو کشته چراغ داده بوق زده فکر کردم چه خبره رسیده بهم با دست شماره میده\nمنo_O\nشما@_@\nراهنمایی رانندگی:-(\nخود خجسته اش:-)\nملت خجسته است مملکت ما داره؟!\nمدیونید فکر کنید شماره ماشین دادم به افسر",
    "اقامارفته بودیم پژوهش سرا بعداونجا یه جایی هست که درمورد اینکه ازدواج فامیلی باعث میشه بچه ناقص بشه واینا نوشته دوستم میگه منم مامان بابام باهم فامیلن پس چرامن ناقص نیستم منم گفتم اخه همه که ازنظرجسمی ناقص نیستن الان مثلا توازنظرعقلی ناقصی !!!!!به نظرتون حرف بدی زدم ؟ناراحت شدایا!!!!!!^_^",
    "من با کلی ذوق و شوق: مامان! امروز دبیر مطالعاتمون گفت می خوام هرکسی رو خوبی هاش رو بگم ....بعد که به من رسید یه مکثی کرد...بعد گفت بچه ها ، شاید باورتون نشه ولی فلانی(من) فرشته ایه که از آسمون اومده روی زمین قدرشو بدونید....\nبابام: چه جالب...این(اشاره به مامانم).وقتی ازش خاستگاری کردم واسه تحقیق رفت پیش حاج آقاعه (اونا تویه دانشگاه بودن) بعد حاج آقاهه گفته این آقا فرشته ی روی زمینه...!\nمامانم: @_@\nمن: ^_^\nبابام:)\nشما:-O\nفوز دلتون ما خونوادگی فرشته ایم...\nیه نکته جا موند...\nمنظوراونا از فرشته از نظر ایمانه....\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nمن به شخصه دارم از خجالت آب میشم\nاینجور نگام نکن من اصن هم امل نیستم لایک میخوام",
    "یادمه تازه که عروسی کرده بودیم،یدونه از قاشقای سرویسمو گم کردم.یه چند وخ بعدشم یدونه چاقو از ست چاقوام گم شد.به تازگی هم دسته کلیدم گم شده.\nاونوخ شوور ما به جای گشتن دنبالش برگشته میگه میترسم یه روز بیای بگی حامی اون قابلمه بیست و چهار نفرهه بود،نمیدونم کجا گذاشتمش.\nفرداش-حامی اون یخچالمون بود،نمیدونم چرا چن روزه نیس!\nچند روز بعد_حامی خونمونو ندیدی؟\n:V\nکیانا حواس جمع! ^_^",
    "دیروز تو مدرسه جلوی در دفتر وایساده بودم در دفترم یه کوچولو باز بود\nیکی از دوستام داشت از کنارم رد می شد، منم که تو هپرووووت\nیهو محکم حلم داد!\nچشمتون روز بد نبینه... \n با دوتا دست رفتم تو در، درم که باز بود پخش شدم تو دفتر...!!!!\nیعنی خدا این دوستارو از من نگیره!",
    "یه شب حدودأ ساعت 3بود منم توخواب عمیق بودم، یدفه حس کردم یه نفر سرشوگذاشته رو دستم و بادستش داره آروم صورتمو نوازش میکنه،چند ثانیه یه بارم آروم دستمو بوس میکرد...\nیعنی عین سگ ترسیده بودم آخه تا جایی که یادم بود توخونمون خوابیدم،از ترس نفسم بند اومده بود، به خودم میگفتم وقتی مثه خرس قطبی میخوابی همینه دیگه ،میدزدنت نمیفهمی ،گریم در اومده بود میگفتم خدایا من تو بغل این یارو چکار میکنم، که یدفه...\nچشامو باز کردم، بله کسی نبود جز داداش گودزیلام \nنصفه شب غلت زده اومده پیش من بعد منو با مامانم اشتباه گرفته بوده\nحسابی کتکش زدم والا ده سالشه خجالت نمیکشه پسر که انقدر لوس نمیشه، من همسن این بودم بیخیال همین انقدر لوس بودم خخخخ",
    "اقا ماامروز امتحان عملی علوم داشتیم بعدیکی ازدوستام رفت بامیکروسکوپ برقی کارکنه این رفت هرچقدر ور رفت نتونست گفت اجازه خانم خرابه تکون نمی خوره بعدنگواصلا نزدبودش به برق حالا این هیچی بعد3ساعت میگه خانم اینجاتاریکه لطفاپرده هاروبکشید یه چراغ قوه هم بیارید نگوجناب انیشتین اصلا چراغ میکروسکوپ روهم روشن نکرده",
    "چند سال پیش با مدرسه رفته بودیم اردو . مدرسه هم به راننده  سرویس ما که ادم باحالی بود گفته بود بیاد مارو ببره.ما دومین گروه بودیم که میرفتیم این قبل ما یه گروه از مدرسمونو برده بود همونجا.\nبعد دوساعت راه ما رسیدیم اردوگاه بعد یه مرده تیپ زده بود داشت برای ما با اب و تاب سخرانی میکرد که این راننده سرویس اومد.\n وسط حرفای این مرده بلند گفت\nمن قبلا حرفای اینو شنیدم چرت و پرت میگه زود باشید بریم وقتو تلف نکنید یعنی جوری که اون مرده ضایع شد.اون یارو کچله که رفته بود ارایشگاه ضایع نشد. مام که داشتیم درختا رو گاز میزدیم از خنده.\nمن:)\nدوستام:)\nیارو:(\nراننده:)---",
    "وقتی گواهینامه گرفتم همه فامیل جمع شدن برای ماشین.\nداداشم ؛ بابا (دروغ بهتون نگفتم عموم بزرگم کرده اسمش میشه بابا )پراید بگیربراسش\nهمه ؛ vooooooow\nعموم °--------° پراید آبروسی دخترم رو میبره برو بعدی\n خواهرم (دختر عموم )بابا دیروز یک فلکس قرمز خوججججگل دیدم \nبابا *--------* اون بد تره\nداداش دو (پسر عموم )بابا پیکان بخر سربازاش تو عقبش جا شن \nبابا$____$اونجا جای گوسفندایی مثل تو ئه،شما آدم نیستسد،خانومی برات النترا میخرم،تحقیق کردم ماشین خیلی خوبیه\nخواهر؛ بابا تو برای من پرشیا خریدییییییی\nداداش یک ؛ بابا شما برای من سمند خریدیییییی\nداداش دو ؛ باباییی شما برای منم سمند خریدیییییید\nبابا ؛ شما ها رو از توی پرورشگاه های دور و بر آوردم براتون اینا رو گرفتم مگه مرض دارم برای برادر زاده ی عزیزم مثل پرورشگاهیا ماشین بخرم ?????(قربونش برم ماشسن خودش پرشیاست )\n\nــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\nدر اونجایی که به پشت وانتی ها چیزی نسبت داده شده ببخشید ، قصد توهین نداشتم",
    "اقا سر کلاس نشسته بودیم معلم میخواست امتحان بگیره ... بعد یکی از بچه ها گفت من دفترم همرام نیست ازش برگه بکنم ... خو یکی بهش داد ... بعدش گفت جامدادیم رو هم یادم رفته بیارم .....\n.\n.\n.\n.\n.\nملت میان مدرسه :) مدیونی اگه فک کنی طرف خواهر گراممه",
    "چند روز پیش معلممون یه برگه(تکلیف تو کلاسی)بهمون داد که من زودتر از همه به سوالاش جواب دادم و معلمم برگه ی منو تصحیح کرد وقتی داشت برگه ی بقیه بچه ها رو نگاه میکرد،سه تا از بچه های کلاسمون یواشکی ازم اجازه خواستند تا از برگم‌ عکس بگیرند منم اجازه دادم یکی از بچه های کلاسمونم اومد سرمیز من رو‌ به روی من نشست تا از رو برگه‌ ی من بنویسه چند لحظه بعد معلمم شک کرد که اینجا خبراییه،به دو تا از اون دوستام که با اجازه ی بنده از برگم عکس گرفته بودند گفت که چرا همش موبایلشون رو چک میکنند اونا هم گفتند دارند از مترجم گوگل استفاده میکنند حالا خوبه داشتند از رو برگه ی من مینوشتناااابه اونی هم که اومده بود پیش من گفت که چرا اینجا نشسته اونم گفت دارم به فلانی(منو‌ میگفت)کمک میکنم. یعنی اون لحظه به زور جلوی خودمو‌ گرفتم که نخندم.وقتی که بلند شد خواست سر جاش بشینه به شوخی بهش گفتم پنج دلار بده بابت کمکی که بهت کردم این همکلاسی ما هم نه گذاشت نه برداشت رو کرد به معلمم گفت خانم پنج دلار دارین بدین به فلانی ؟(منو میگفت)یعنی وقتی اینو گفت منو بغل دستیم فقط داشتیم از خنده میز و صندلی ها رو‌ گاز میزدیم",
    "یه روز من ودوستام بابابای یکی ازدوستام میخاستیم بریم یه مسابقه بعدادرس داده بودن سرچهارراه سمت چپ بعدمن ودوستم بادست اشاره میکردیم سمت راست ومیگفتیم چپ چپ!!باباش بیچارگیج شد اخرش خودش فهمیدکجابایدبره بعدش بما گفت خیرسرتون درس خونده ایدهنوز چپ وراست رومی دونن من ازههمون بچه گی باچپ وراست مشکل داشتم شمام اینجوری بودین",
    "تو آزمایشگاه معماری بودیم. استادمون خانومه خیلی خشگلیه. اومد سمتم نزدیک بود بهم بخوره منم جو گرفت یهو گفتم : اوهویی نِور تاچ می، نِور..!! اوکی؟!! \n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاین پایین خبری نیس هرچی بود همون بالاست :|||",
    "خواهر دوستم (اسمش هلياست) چند وقت پيش ازدواج كرد ولي عروسي نگرفتن(يه عقد ساده و بعدش ماه عسل)خلاصه هليا و شوهرش بعد ماه عسل تصميم ميگيرن يه مهمونيه بزرگ بگيرن و كل فاميلو دعوت كنن كه با فاميلاي هم ديگه آشنا بشن!هليا به شدت خجالتيه و خيلي ساكت،در نتيجه به پيشنهاد دوست خله من (هيلدا)ميره پيش روانشناس كه چيكار كنه بتونه با فاميلاي شوهرش رابطه خوبي بر قرار كنه و اصلا بتونه ٢ كلمه باهاشون حرف بزنه،عاقا ميره و كلي مشاوره ميگيره و بالاخره روز مهموني ميرسه!يكي يكي مهمونا ميرسن و آخرين مهمون كسي نيست جز آقاي روانشناس كه پسرعمه ي آقاي داماده!و بشدتم با آقاي داماد لج چون اول قرار بوده خواهر اونو بگيره! فك كنم خودتون بتونيد بقيه داستان حدس بزنيد!من فقط شكلشونو نمايش ميدم!!!\nهليا و هيلدا :o \nآقاي روانشناس و خانواده **__**\nاقاي داماد اولش @_@\nيكم بعد #__#\nيكم ديگه بعد \nو در آخر ______",
    "عاغا این واقعا اتفاق افتاده \nدیروز بابام گف بیا این سرویس همراه اولو غیرفعال کن هرچی شارژ داشتم خورد\nعاغا ماهرکارکردیم نتونستیم غیرفعالش کنیم اخرش بیخیالش شدیم \nغروب ک بابام اومد گفت غیرفعالش کردم\nهمه گفتیم امکان نداره \nدیدم پیامای ارسالیشو میدونین چی پیام داده بود.؟\nأقا دهنمو سرویس کردین بایدفحش بخورین تا ول کنید^_^\nهمراه اول اس دادمشترک گرامی سرویس موردنظرغیرفعال شد.\n0-0",
    "یادش بخیر روزگاری بود که دست هم رو می گرفتیم....در سختی ها و خوشی ها....در سرما و گرما....چی شد بی وفا این همه حرف های قشنگ که می گفتی زمانی که با هم بودیم...زمانی که منو با جرثقیل بالا می بردی\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n(خاطرات یک فرقون)",
    "سرکلاس هندسه بودیم معلممون داشت ی سوالوتوضیح میداد دوتا ازهمکلاسیام داشتن صحبت میکردن معلممون بهشون گفت خفه شید یکی از دوستام بهش گفت خانوم شماچرااینهمه فحش میدید‏!؟یدفعه دبیرمون برگشت گفت خاک توسربی تربیتت من کی فحش دادم؟؟؟\n\n\nنظام اموزشیه ماداریم‏!‏",
    "آقا من و دوستام چند روز پیش احساس شجاعت کردیم و تصمیم گرفتیم بریم رو پشتبوم مدرسه. حالا اون جا یه دری داره که قفل بود ما هم قفل درو باز کردیم و رفتیم.همه پنجره های کلاسا به اون سمت هستش.ما از پله ها رفتیم بالا و دیدیم به به همه هفتمیا اینه میمون درختی از پنجره آویزوننو مارم جو گرفت خودمو پرت کردم رو زمینو سینه خیز رفتم. بعد دیدم یکی از هفتمیا عربده می کشه اون دختره مهدیسه دوست منه... من با یه سری علامت بهش حالی کردم که دارم برات. انقدر داد بیداد کرد یکی از معلما فهمید.\n \nآخرم نرفتم رو پشت بوم :(",
    "اقامایه روز امتحان علوم داشتیم سرامتحان یهویکی ازبچه هاکه دیراومده بودرسید اومدنشست سرامتحان بعدبرگشته به معلممون میگه  امتحانِ چی داریم معلممون هم بهش گفت فکرکنم یه برگه بهتون بدن که اونجانوشته امروز چه امتحانی دارید بعدازده دقیقه خانممون بش گفت فهمیدی چه امتحانی داری برگشته میگه اره بهش میاددینی باشه ......کلاس رفت روهوا..اخه من سرموکجابکوبونم",
    "اخوی عطر بزن\n\nشب جمعه بود\n\nبچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل\n\nچراغارو خاموش کردند\n\nمجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی\n\nزیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت\n\nیه دفعه اومد گفت اخوی بفرما\n\nعطر بزن ...ثواب داره\n\n- اخه الان وقتشه؟\n\nبزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا\n\nبزن به صورتت کلی هم ثواب داره\n\nبعد دعا که چراغا رو روشن کردند\n\nصورت همه سیاه بود\n\nتو عطر جوهر ریخته بود...\n\nبچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند..\n\nمنبع:طنز جبهه",
    "اقا مایه روز رفته بودیم پژوهش سرا یه سازه درست کرده بودیم به معلممون نشون بدیم (فهمیدین نخبه ام یابیشترتوضیح بدم )یه گروه هم یه ربات درست کرده بودن.اومده بودن عیب هاشوبرطرف کنند خلاصه داشتیم میومدیم بیرون یهوی رباته اززیرپام ردشدبیچاره هاداشتن سکته میکردن دوستم برگشته بهشون میگه خاک توسرت اخه اینومیذارن توراه حالا اگه پاگذاشته بود روش شکسته بودفردامسابقه داری چه خاکی میخاستی بریزی توسرت!!!!!!بیچاره هاتا2ساعت توهنگ بودن ای ول به دوست خودم.  لایک یادت نره",
    "اینقدر که سر کلاس آروم و کم حرفم یه بار معلممون یه تکلیفی سر کلاس به ما داده بود به این مضمون(مزمون،مظمون)که باید راجع به یکی از هم کلاسیهامون سه چهار خط توضیح میدادیم(مثلا این که چی پوشیده،خصوصیات اخلاقیش چیه؟ظاهرش چه شکلیه)بقیه هم باید حدس میزدند شخص مورد نظر چه کسیه.یکی از بچه های کلاسمون وقتی نوبتش شد اولین جملش این بود(او خیلی ساکته)یهو همه به من اشاره کردند\nیعنی دوستای گلم فقط منو به عنوان یه آدم ساکت و آروم میشناسند.",
    "یه قانون نانوشته ای تو فامیل ما هست که به طور سفت و سخت هم اجرا میشه,اونم این که تحت هیچ شرایطی من ختم نمیبرن مخصوصا روز اول فوت اگر هم مجبور بشن منو ببرن تا حد امکان کسی سمتم نمیاد \nپارسال همین حدود تو یه جمعیت دانشجویی بودیم که یه روز یکی از بچه های شاد و شنگولمون با بابای شیطون تر از خودش امدن اما اینبار ناراحت \nهیچی رفتم بغلش کردم اروم در گوشش گفتم：عزیزم چی شده چرا تو و بابا ناراحتید؟!\nدوستم：با بغض هیچی\nمن：نه بگو ببینم تابلو چیزی شده,بگو عزیزم؟!\nدوستم：مامان بزرگ پدریم دیروز فوت کرده\nمن：خب اونوقت تو بابات اینجا چیکار میکنید؟!\nدوستم：اخه تو سوئد فوت کرده,بابام خیلی ناراحته,چون نمیتونه بره جنازه روهم همونجا دفن میکنن\nمن：@_@ تو سوئد؟؟من تا الان فکر میکردم مامان بزرگها فقط تو دهات و شهرستان فوت میکنن اخه تو سوئد؟!!!!\nاینجا بود که همه از خنده قرمز شدن ولی از خجالت بابای دوستم نفس نمیکشیدن یهو بابای دوستم زد زیر خنده مابقی هم ترکیدن\nمن:-(\nمابقی:-)\nدوستمo_O\nباباش:-D\nمامان بابام:-(\nاونجا بود دوستان فهمید چرا خانواده من ختم نمیبرن",
    "سلام.\nعاقا رفتم داخل آشپزخونه....من رو ب مادرم....اوففف مامان؟این دیگ بزرگ این همه غذا.... باز خاندانمونو دعوت کردی؟:)....اونوخ چرا؟:))\nمادر گرام:عشقم میکشه....عــــــــــــــــــــشق....\nمن:    :||||||.....پیش نمیاد حرفی بزنم قانعم نکنه..\nبرا سلامتی تموم مادرای دوستداشتنی ★صلوات★",
    "یه همساده داریم وقتایی که کسی خونه نبوده و داریم از بیرون میایم که بریم خونه میاد گزارش کارش رو تحویل میده بدین شرح:\nیه آقاهه اومد در خونه تون که با پدرتون کار داشت غلط نکنم از فامیلای مادر بزرگتون بود\nیه پسره هم جزوه برادرتون رو آورد که من ازش گرفتم گفتم خودم بهتون میدم\nیه بچه هم اومد زنگ زد و در رفت\nصدای تلفن خونه تون هم می اومد که 3 بار زنگ خورد\nبوی قورمه سبزی تون هم نشون میده که کاملا جا افتاده یه خورده دیرتر میومدید می سوخت\nلامپ اتاق روبه کوچه رو هم روشن گذاشته بودید که نیم ساعت پیش سوخت\n.\n.\n.\nخلاصه اش کنم\nبهش میگیم جاسوس جی فورس",
    "چند روز پیش سر کلاس کامپیوتر معلمم چند تا هدفون داد به یکی از همکلاسیهامون و بهش گفت که به همه نفری یدونه از این هدفونا بده.این همکلاسیمونم که حس شوخ طبعیش گل کرده بود به ما گفت هرکی از اینا میخواد باید پنج دلار بده منم نامردی نکردم توی کیفم یه دلار داشتم دادم بهش گفتم فقط همینو دارم زیادتم هست.\nتا اون باشه دیگه با من از این شوخیا نکنه والا\nتازشم خیلیم جنبه ی شوخیم بالاست.",
    "سلام!.\nیهو فاز برداشتم 5 صبح برم مسجد....حس شجاعت اومد....عاقا کنار قبر ی صدا اومد .....یعنی من فک نکنم موشک اون لحظه سرعتمو داشته بود!\nهیچی دیگه رفتم خونه ی چی تح وجودم ب شجاع درونم میگف؛بچم شجاعه فقط ب صوت ی نمه حساسه....\nشجاع درونمم سرشو ب عنوان تائید تکون میداد!!!",
    "!!!Sammy serano!!!\nپارسال برا دختر خاله ترشیده ام یه خواستگار اومده بود....پسره اینقدررررررر خوشتیپ و خوش استایل و...(یکی یه لیوان اب قند بده من...)بوووود اینقدر ناز بوووود...\nواقعا جای تعجب داشت که چه جوری عاشق اون پخمه شده بود...دختره بی دست و پا وقتی میخاد سیب زمینی سرخ کنه یا خودش میسوزه یا سیب زمینیا اونوخت خواستگارش دکتر بود...مازراتی داشت...(لطفا لیوان دوم رو بیارین.)\nوقتی خواستن برن تو اتاق که صحبتاشون رو بکنن من زود تر رفتم قایم شدم تو کمد رختخوابا.لازم به ذکره که که کمد قشنگ روبروی جایی بود که اونا نشسته بودن...اونا اومدن منم شروع کردم فیلم گرفتن از اونا از داخل کمد..یه لحظه حس کردم خوب صداشون تو فیلم نمی افته یکم خم شدم جلو تا بهتر بشه که یه هوووو\nهرررررررر\nمن و رختخوابا همه افتادیم بیرون...پسره این شکلی بودo_oمنم واسه اینکه ضایع نشم پاشدم گفتم شما در دام دوربین مخفی من افتادید...\nاینجا مرز مهران...دختر خاله ام با تفنگ دو لول دنبالمه....\nسامی جاسوس^-^",
    "آقو ... ما رفتیم یه سیم کارت رایتل دائمی خریدیم ، بعد دیدیم این به گروه خونی ما نمی خوره واسه از ما بهترونه\n\nاومدیم بسوزونیمش کارشناسش گفت نمی شه بسوزونیش!\nباید دوسال صبر کنی تا خودش خود بخود بسوزه...\nتو این دو سال هم هر ماه باید پول آبونمان و مالیاتش رو بدی.\nحساب کردم دو برابر پول سیم کارت می شه\nیعنی له لهم داغونم ... تا حالا این جوری کمرم نشکسته بود.\n\nتازه یه آیتم از تخفیف های توی قبض رایتل هست به اسم پاداش وفاداری... باورتون می شه؟؟؟",
    "الان که از  ازکارخونه شیراومدیم ازمون پرسیدند چه نتیجه ای ازاین اردو گرفتین؟منم گفتم:نتیجه گرفتیم که مثل گاو مفیدباشیم...!!! هیچی الان توحیاط مدرسه هوا میخورم تا مث گاو مفیدباشم!! یَک حالی میده@_@",
    "تو پارک با دوستام نشسته بودیم یه دفعه یه پسره اومده میگه : \nخانم!  گفتم بللهه !¡ \nگفت : میتونم ازتون یه سوال بپرسم¿¿ \nگفتم: بللهه بفرمائید\nگفت معنی عن تیکه  چیه \nمنم گفتم یعنی شما نمیدونین \nگفت ن \nمنم گفتم یعنی یه تیکه عن ^_^ \nیه کم نگاه کرد زیر لب یه چیزی گفت و رفت نفهمیدم چی گفت ¿¿¿?",
    "جاتون خالی معلم ریاضی شنبه یه درسی داد همه توش موندن .....بلاخره بعد یه عالمه تو سر زدن یه چیزایی فهمیدیم ازش .قرار شد واسه بچه های کلاس بقلی توضیح بدیم بدبختا مث ما هنگ نکنن.یکیشون هر چی گفتیم بیا برات توضیح بدیم گفت نه آسونه ....آخر سر وفتی از کلاس ریاضی اومد بیرون این ستاره ها هسن تو کارتونا قشنگ دور کلش پر می خوردن ....بعد از چند دقیقه لامصب کاری که پرسپولیس با استقلال کرد......سامانیان ( معلم ریاضیمون ) با ما کرد.....\n\nعـــــــــــــــــشقم پرسپولیس",
    "برج میلاد تو حلقم اگه دروغ بگم\nدیروز داشتم با ماشین میرفتم شمال که یه دفعه یه کامیون ازم سبقت گرفت و شروع کرد به بوق زدن\n.\nگفتم:دیوانه روانی... یه دفعه دیدم پشت کامیون نوشته: خودتی :|\n.\n.\n.\n.\nمن الان سرمو کجا بکوبم؟",
    "دوستان شب عروسیم با مانی جونمه،از شما چه پنهون صبح تو آرایشگاه تو فورجوک بکدم.آرایشگر بدبخت عاصی شده بود.از آخر موبایلمو گرفتداد دست مامانم . باز یک دقیقه رفت پنس بیاره موبایلمو برداشتم باز رفتم فورجوک.باز موبایلمو گرفت گذاشت تو اتاق دیگه . بعد از چند دقه باز رفت یک چیزی بیاره به خاهرم گفتم : عشقم موبایل\nــ نچچچچ\nمن : امممممممم شهادت حضررت (علی )کی بود ?مامان اصن حضرت عماد،پندار،یاشار،سعید،راشا،امیر علی و عارف هم داریم ?\nــ واا دختر معلومه که نداریم\nیقه ی خواهرم و گرفتم و گفتم :نمی خوای که بگم همچین حضرتایی هم وجود دارن.\nــ نه عزیزم شوما تاج سریی\nــ مرسی\nموبایلم رو تحویل گرفتم الآن تو نمازخونه دارم با شنل نماز میخونم.(خخخخخخخاز صبح واسه اینکه وضوم باطل نشه دستشویی نرفتم.)\nایشالله عروسی شوما.\nآخخخخنمی بینید همکارام که جزو جدی ترین ها هستن چه قری میرن.\nمامانم از همین الآن میگه من تا یک ماه دیگه میخوام نوم تو بغلم باشه.\n\nمن *------*\nنوه ®-------®\nبچم ^------^\nمانی ©_____©\nآقا کف بزنید مانی هم رفت قاطی مرغا",
    "یه روز ازطرف اداره دعوتمون کردن جلسه شورای دانش اموزی پسره اومده ازابتکاراتشون بگه برگشته میگه ماصبحگاه روگذاشتیم به عهده دانش اموزان منم پاشدم گفتم حالانه که ما گذاشتیم به عهده معلما اونا میرقصن مادست میزنیم.  ...نمیدونم چرا ازجلسه بیرونم کردن هیچ ازمدرسه ام اخراجم کردن.  جنبه شوخیم ندارن والا",
    "یکی از پسرای فامیلمون تو دعوا حسابی کتک خورده بود و تیکه پاره شده بردنش بیمارستان، دکترا ازش کلی آزمایش گرفته بودن ، داداشش رفته جواب آزمایش بگیره مکالمش با دکتر به این شکل بود:\nدکتر: آقا خوشبختانه مریض شما سالم تبریک میگم ایشون باردار هستن\nبرادربیمار: وای آقای دکتر راست میگید حالا بچه چی هست\nدکتر: جنسیت بچه دست خداست\nبرادر بیمار: آقای دکتر داداش من هنوز ازدواج نکرده آبرومون رفت با چه رویی به فامیل بگیم حامله شده\nدکتر:آقا چرا چرت و پرت میگی مگه بیمار شما زن نیست؟صداش کن خودش بیاد\nبرادربیمار:نخیر آقای دکتر پسره اسمشم بالای برگه آزمایش هست نگاه کنید\nبعدهم مریض و صدا میزنه میگه داداش بیا آزمایش بارداریت مثبته،دکتراهم بعد از کلی مشورت بایه ببخشید اشتباه شده قضیه رو حل کردن، فک کنم شعبه دوم بیمارستان حاشیه بوده...",
    "«« بہ نام یزدان و بہ یاد ڪوروش »»\n\n\nیادمه بچه بودم با پسر عموم بهمون پول دادن بریم سبزی بخریم نزدیک سبزی فروشی یه مغازه بود همیشه میرفتیم آتاری بازی میکردیم منو پسر عموم وسوسه شدیم\n ( شیطون بیشعور قولمون زد کصافط ) ما هم همه پول سبزیو دادیم سه ساعت بازی کردیم غافل ازاین که مامان و زن عموم به کل فامیل زنگ زدن به پلیسم خبر دادن نزدیک غروب بود داشتیم میرفتیم خونه یهو دیدیم یه لشکر آدم جلو خونمونن ما هم  فکر کردیم اتفاقی ،چیزی افتاده عین خر دویدیم طرف خونه آقا چشمتون روز بد نبینه کل فامیل ریختن سر ما حالا نزن کی بزن من با فامیل مشکل ندارما من کشته اون سروانم از بابام منو بیشتر زد میگفت منو مسخره کردی الاغ بالاخره با پا درمیونی بابام و عموم سروانه مارو ول کرد اصن یادش میوفتم تمام بدنم درد میگیره لامصب کسی دستمال نداره \n\n\nلایک : عیب نداره ماهم ازین کتک ها خوردیم",
    "فکر کنم نماز عید فطر بود رفته بودیم توی بوستان بخونیم\nبهله ما یه همچین آدمای شادی هستیم نماز عیدو توی پارک میخونیم...\nبعد امام جماعت مسجد همین جور که داشت نماز می خوند بعد یکی از قنوتاش فکر کنم رفت رکوع، مکبر هم گفت:\nالاه اکبرررررر سبحانلاه.....رکوع\nیهو عصبانی شد داد زد: رکوعععععععععععععع!!!!!!\nخو نامرد یکم یواش تر!\nفکر کنم یکی اون وشط داشت بندری میزد من که نمی دونم من کاملا هواسم به نماضم بود....\nاملام تو هلغ حمه ی فورژوکی ها....\nعاقا عصن( حمون اصلا) اضین به بد حرکی عملاش درست باشه فورژوکی نیست...\nمیدونم میدونم گند زدم به عدبی آط فارشی",
    "اختصاصی - Non Of Your Business\n\nآقا (آره! من بلدم!) یادمه موقعی که چهارم ابتدایی بودم، معلم گفت انشامو بخونم. ولی من ننوشته بودم :D خلاصه یه ورقه سفید ورداشتم و هر چی تو ذهنم میومد رو بهشون می گفتم :| اتفاقا خیلی خوشش اومد :|| فقط وقتی گفت ورقتو بیار بیستتو بدم، دستم رو شد و کلاس کلا رفت رو هوا!\n\nبه رسم 4جوک:\n\nمن :|\nمعلم :(\nبچه ها :)))))))))\n\nلایک = معلمه فهمیده بوده اسکل کردتت :|\nلایک = باید بهت 20 میداد چون نشون دادی نیازی به نوشتن نداری :))\nلایک = حقت بود :(\n\nبکوب لایکو لامصب :| راستی پست اولیم :))",
    "دیروز امتحان ریاضی داشتیم، کلاسم خیلی شلوغ بود\nیکی از بچه ها گوشیشو زده بود به شارژ، پریز برقم پشت سر استاد بود، خلاصه وسطای امتحان بود بچه ها هم طبق معمول شاکی بودن و داشتن اعتراض میکردن،استادم محل نمیذاشت ،سوالاهم خیلی سخت بود، یدفه صدای گوشی ک تو شارژ بود بلند شد...\nحالا زنگ خورش صدای گوسفند بود\nچند تا گوسفند باصدای بلند میگفتن بعععععع ببعععع و صدای زنگوله میومد، ینی کل کلاس رفت رو هوا، استاد از حرصش سرخ شده بود، صاحب گوشی هم از ته کلاس داد میزد میگفت استاد تورو خدا گوشیمو خاموش کنید راه نیست خودم بیام،استادم لج کرده بود خاموش نمیکرد\nچنان صدای گله گوسفندی تو کلاس میومد ک حسابی تقلب کردیم",
    "چند ووقت بود حتما باید روزانه یه ساعت آهنگ از علی بابا گوش میکردم بعد چندوقت دیگه واقعا باورم شده بود اون کسی که بهش خیانت کرده منم(بعله من یه همچین آدم توهمیی هستم)بعله دیگه به مخمون زد بریم دوست دخترشا که بهش خیانت کرده را پیدا کنیم بعد از جستجو دختره را پیدا کردیم.از اون سانتال مانتالا بود ماهم حس انتقام جویی گل کرده گرفتیم زدیمش.دیروز به طور اتفاقی دیدمش باور نمیکنید با چه صحنه ای روبرو شدم دختره چادر انداخته بود.به همین دکمه ی اینتر قسم.علی انتقامتا گرفتیم",
    "اوضاع واقعا خرابه \nتابستون رفتم آرایشگاه شاگرد آرایشگره موهاش حداقل یک متری بود \nزمستون رفتم به زور به شونه هاش میرسید\nقبل غید رفتم دوباره حدود یه متری میشد\nبه آرایشگره میگم چرا اینجوریه؟!\nمیگه：بلند بود خسته اش کرد کوتاه کرد ,کوتاه کرد خوشش نیومد استکشن کرد(موی مصنوعی چسبونده)\nیعنی ملت رسما تعطیل کردن رفتن خب تکلیفتون با خودتون روشن کنید ببینید چند چندین دیگه\nملت خود در گیر ما داریم؟!",
    "صب کلاس فیزیولوژی داشتم. طبق معمول یه ربع دیر رسیدم!!! استاد این درسم یه استاد بداخلاقیه دومی نداره!(مدیر گروهمونه)  \nرفتم در کلاس باز کردم رفتم بشینم.... \nاستاد: کجا؟! واسه چی اینقدر دیر اومدی؟!\nمطمئن بودم بیرونم میکنه! یهو بهروز (یکی از پسرا کلاس) اومد خوش مزه بازی در بیاره!!! گفت استاد اگه اینو(منو!) را بدید تو کلاس من میرم بیرون -___-\nاستاد: خب برو بیرون...... پاشو گم شو  بیرون..... من خودم شعور دارم میدونم کیو بیرون کنم به کی بگم بیاد تو.. خانم،  تو هم دفعه آخریه دیر میای رات میدم\nمن ^____^  چشم استاد ببخشید....  بهروز گم شو بیرون :-D \nکل کلاس :D  \nاستاد -____- \nیه همچین استاد لجبازی داریم!!!",
    "خالم داشت تعریف میکرد  یه روز یکی از استاداشون بهشون گفته یه مقاله ک نمیدونم درباره چی بوده بنویسن،بعد این خاله ما وقتی مقالشو نوشته آخرش اومده اسمو وفامیلش رو بنویسه،حالا اول فامیل خاله ما کوه داره(چیه فک کردین فامیلشو میگم؟؟؟؟؟؟؟) وقتی اومده بنیویسه چون جای ک و گ کنار هم بوده اشتباهی به جای ک،گ میذاره...\nدیگه خودتون تصور کنین چی شده...\nتازه وقتیم میفهمه ک استادشون بعد دو روز اومده میگه\"مقالتون خیلی خوب بود فقط فکر کنم باید خودتون یه بار دیگه بخونینش\"\n خاله ماهم خوشحال مقالشو ک ریخته بود رو فلش گرفتو رفت تو خونه وقتی رسید  به اخر مقالش رفت تو شوک و تازه عمق فاجعه رو فهمید...\nمثله اینکه ام تا یه هفته سر کلاسای استاده نمیرفته...\nوقتیم داشت واس ما تعریف میکر هر ده ثانیه یکبار پقی میزد زیر خنده ک آدم به سلامت عقلش شک میکرد...\nخاله اس ما داریم؟؟؟",
    "به جان خودم واقعیه\n\nعاقا یه روز سر کلاس دبیر شیمیمون دیر اومده بود حالا منو  دو نفر از دوستام اومده بودیم وسط کلاس شعر نازنین مریم میخوندیم از قضا اسم این دبیر مون هم مریم بود حالا خلاصه یه دفه من با صدای بلندی گفتم ناااااااازنیننننننن مرییییییییییییییییییییییییییییییییمممممممممممم...\nعاقا چش و چالتون روز بد نبینه یه  دفه در کلاس باز شد و دبیرمون اومد تو عاقو همچین ک مارو دید خشکش زد کل کلاسم سکوت فرا گرفته بود و اصن یه وعضی یه دفه زد زیر خنده عاغا ما سه نفرم ک قررررمز کرده بودیم ناجور...\nولی چون میفهمیدم ما سه تا شرای کلاسیم هیچی بهمون نگفت...\n خیلی شیک رفت نشست سر جاشو درس داد بعد ک درسش تموم شد رو ب ما سه تا گفت چون این واس من این شعرو خوندین(من نفهمیدم این چرا ب خودش گرفت؟؟)امتحانه هفته دیگه لغوه...\n یهو کلاس رف رو هوا...ما سه تا هم ک هنگیده بودیم خفن...\nخلاصه بعد از اسکل بازی بازار تشکر ب راه افتاد...\nخلاصه دستش درد نکنه ک امتحانو لغو کرد...\n\nولی خدایی دبیرمون خیلی پایه است...",
    "دبیـرمون دآش میگـفت تـولداتون باس شیـریـنی بدین...\n\nمـنم یک لـبخند ملیـحی تحویل دادم و گفـتم چشم حـتمن ...\n\nبعـد معلمم گف:همچی خبیثانه گفتی چشم...علت؟O_O\n\nرفیـقم:اخه تولدش میوفته عاسوعا تاشورا^ـ^\n\nمونـده بودیـم بخنـدیم یا میـز و گاز بزنیم...",
    "سلام اين خاطره كه ميخوام براتون بگم كاملا واقعيه\nيادمه دو يا سه سال پيش بود موقع تولد امام زمان (عج) قم بوديم و تصميم گرفتيم پياده بريم جمكران  خلا صه راه افتاديم نزديك جمكران بوديم ديديم يه جا جشنه مجريه به چند تا از بچه ها گفت بيان بالا به يه پسر بچه (دقت كنيد پسر بچه) اومد پيش مجريه مجريه گفت سلام عمو تو بزرگ شدى ميخواى چه كاره شى پسره يه كم فكر كرد گفت دكتر \nمجرى:خب تو چه بخشى\nپسره:تو بخش زنان زايمان:O=-O =-O \nمجريه با يه قيافه متعجب گفت خب ميخواى اولين مريضت كى باشه\nپسره گفت شما \nما=-O =-O =-O \nآخه مجرى مرد تو بخش زايمان چه كار داره\nما=-O =-O =-O  \nمجرى:O :O :O \nپسره:-) :-) :-) :-)",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nشنبه تو کلاس رسما همه خواب بودیم،بعد من وقتی خوابم بیاد چشام قرمز میشه آب ازشون میاد و..خلاصه خیلی ضایع میشم!\nدبیرمون:چرا خوابت میاد؟\nمن:چون خستم!!\n-چرا دیشب زود نخوابیدی؟\n+ببخشید هنوز ساعت بدنم به ساعت ایران عادت نکرده...\nیهو مهربون شد:بسلامتی کجا بودین!؟؟؟؟؟\n+با خانواده سواحل تلگرام اینستگرام بودیم..\nمونده بود منو از پنجره پرت کنه بیرون یا خودشو.،",
    "دیروز سوار اتوبوس بودم یه لحظه یه نفر رو دیدم کپی حسن پور شیرازی بود زل زدم بهش خود خودش بود تا اومدم برم طرفش پیاده شد اما هر چی نگا کردم نفهمیدم کجا رفت.\nدوباره چند دقیقه بعد دیدم یکی اون جلو نشسته عین فرامرز غریبیانه یعنی مو نمی زد باهاش. اصلا تعجب کردم واسه چی اینا اومدن تو اتوبوس؟ \nاما بعدش یه اتفاقی افتاد که خیالم راحت شد...فهمیدم اشتباه دیدم...\n.\n.\n.\nاونم این بود که دیدم راننده مثل سیبی که از وسط دو نصف شده باشه عین خسرو شکیباییه . حتی لباس هاشم مثل لباس هایی بود که اون مرحوم تو فیلم اتوبوس شب پوشیده بود!\nیعنی خیالم راحت شدا...",
    "یه بار با یکی از دوستام رفته بودیم خیابون گردی سه تا پسره افتادن دنبالمون این دوست منم گفت بیا یکم براشون کلاس بزاریم منم گفتم باوش و اومدم مثل این مدلای خارجی راه برم چشمتون روز بد نبینه پاهام پیچید توهم  سکندری خوردم خفن و به زور خودمو کنترل کردم ولی از شانس گندم سنگ رو جلوم ندیدم و گرومپ دوستم که هیچ اسفالت گاز میزد اون سه تا پسره هم هلیکوپتری میزدن از خنده خودمم مونده بودم بخندم یا گریه کنم خخخخخ نابود شدم اصن\nلایک:خاک تو سر کورت کنم",
    "ساله گذشته که کنکوری بودیم ک البته هنوزم هستیم البت پشتش:|\nی سری دراعماق تست زدن بودم تویکی از شبکه هاگفتن یه خانومی 70ساله با ی روشی موفق شده بچه دار بشه ...\nصبح ما رفتیم مدرسه بحثش توکلاس شد دبیرمون میگف مگه میشه 70ساله بچه بیاره اخهo-O\nمنم فوری گفتم خانوم اره میشه اسمه روشش  همAFC بود:|\nدبیرمون تا آخر ساعت نگام میکرد میخندید :|\nحالا ماهم گفتیم یا خدا نکنه روشه زشتی بوده حرف بد نبوده باشه حالا چ خاکی برسرکنیم :|همین جوری ی چیز پروندیم:|\nازیکی ازبچه ها ک اطلاعاتش بالا بود پرسیدیم گف والا منم نمیدونم:|\nخلاصه دبیرمون اخر ساعت منوکشید کنار گف جلو بچه ها ضایعت نکردم AFCروشه بارداری نیس مربوط ب فوتباله :|\nالان تازه فمیدم اسمه روشه AVFبوده:|",
    "اقا چند شب پیش با بچه های فامیل رفتیم دوچرخه سواری....!بعد پسر عموم(11سالشه)دختر اون یکی عموم(23 سالشه)رو سوار دوچرخه کرد و میبرد با خودش..................!                                                                                                                                                                                                                                      .                                                                                    .                                                                                    .                                                                                    .\nآخرشم از خنده پخش زمین شدن!!! خدایا این شادیارو از ما نگیر!",
    "وای روز 22 بهمن بود \nقرار بود من و یکی از دوستام که تنبک میزنه باهاش دف بزنم \nسر تمرین بودیم \nمنم اولین بارم بود که داشیم با هم میخوندیم و قرار بود بوی گل سوسنو بخونیم \nحالا فکرشو بکنین تمرین نهایی بود و منم با صدای بلند و رسا \nباور کنین آدم با ساز بزنه و بخونه جلوی جمع داره ریسک میکنه \nمنم قاطی کردم و گفتم :بوی گل یوسنو ساسمن آید \nتا گفتم بچه هامون از خنده رفتند رو هوا \nمنم خودم نفهمیدمو مونده بودم \nبیچاره ها دیگه از خنده صداشون بالا نمیومد خخخخخخخخخ",
    "نصففف کـــودکی من بــــه کلــــنـــجار رفتن با مادربزرگم گــــذشت که آتــــــــاری  ،  تلوزیــــــون رو نمیسوزونـــــــــــــــــه ...............",
    "ﺯﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﯿﮕﻢ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﯿﺶ\nﻏﺬﺍ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻡ ﻫﻨﻮ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ\nﺑﺎ ﻋﺼﺎﺑﻨﯿﺖ ﻣﯿﮕﻪ ﯾﻪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺳﻔﺎﺭﺷﺖ\nﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﯼ؟؟\nﮔﻔﺘﻢ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻋﺬﺭﻣﯿﺨﻮﺍﻡ :|\n#ﻭﺍﻗﻌﯽ",
    "خونه مامانجون خدابیامرزم،تو حیاطش یه دسشویی داره ازینایی که از دو طرف دسته واسه قفل کردن داره...\nسه سال پیش که هنوز زنده بودن،هممون اونجا بودیم ینی من و پنج تا نوه کوچیک تر از خودم بقیه رفته بودن بازار و فقط مامانجون خونه بود...\nخدا سر هیشکی نیاره رفتم دشوئی! \nکارم تموم شد تا اومدم بیام بیرون پسر عموم( هشت ماه کوچیک ترمه) درو از بیرون قفل کرد!\nدشوئی اینا هم هر پنج دیقه یبار سوکس میداد بالا!\nصدای دعوا می شنیدم از بیرون\nآجیم و دختر عمم داشتن سعی می کردن نجاتم بدن....منم داشتم با شیلنگ آماده دفاع می شدم مهلتم داشت تموم میشد!\nیهو دختر عمم زرنگی کرد از پسر عموم اومد درو واز کرد\nمنم عین یه طوفان سهمگین منفجر شدم با دمپایی(!) افتادم به جون پسر عموم \nتا پشت بوم دنبالش کرد بعدم دمپایی رو چنان شوتیدم تو سرش که خون اومد....\nگفتم که نوه ی اولم برای همشون احساس مادری می کردم(!)\nتا یک ساعت نشستم گریه کردم...مامانجونم اومد گفت عب نداره حقش بود....\nمامانجون روز مادره! دلم برات تنگ شده!\nروحت شاد و لایکت گرامی....",
    "اختصاصی!!!! sammy serano!!!!\nدو سال پیش رفته بودیم تخت جمشید،اونجا هم که پررررررر از توریست...چشمم خورد به یه خونواده فرانسوی منم شکمم رو دادم تو سینه رو دادم جلو و توهم فانتزی زدم که من مترجم حرفه ای ام...شروع کردم به صحبت کردن در حد هلو هو ار یو(hello how are you)بعد اومدم به عنوان سوال اخر گفتم نظرتون راجع به مردم ایران چیه؟ نشون به این نشون که تا ربع ساعت مث بز نگاش کردم...دیگه هم توهم فانتزی نزدم...\nسامی ضایع^_^",
    "کی یادش میاد؟\nقبل از عید می رفتیم از کتاب فروشی ها یه عالمه کارت تبریک  مقوایی 10 در 15 سانتی متری می خریدیم و به هم سن و سال ها مون هدیه می دادیم.\nپشتش هم می نوشتیم:\n «این عید سعید باستانی را به شما و خانواده محترمتان تبریک می گوییم.»\nهعی ....",
    "سلام ( منم بلدم ) یروز ما اومدیم از یکی که منو زده بود انتقام بگیریم این کچل بود کلش برق میزد با بچه ها هماهنگ کردم که یه بلایی سرش بیاریم  قرار شد من بزنمش و فرار کنم یکی هم جا پا بهش بده من زدمش  من بدو اون بدو  من از در رد شدم منطضر بودم دوستم جا پا بهش بده که نگو ابدارچی مون با چایی داشت میومد چایی هم داغغغغغغغغغغ جا پارو که داد دوستم این افتاد تو شکم ابدارچی چایی ریخت رو سر کچلش سرشم تیغ میزد  جوری سوخت که فقط جیغ میزد کلش قرمز شده بود ابدارچی مونم با مرارم چیزی از ما نگفت ولی بچه هه دیگه طرف من و دوستام نمیومد  \n\n\n\nنتیجه اخلاقی : نتقام خوب است ولی کتکش بد ☺☺☺",
    "امروز فهمیدم یکی از مهمترین چیزایی که به خاطر رفتن به دانشگاه تو یه شهر دیگه از دست دادم نوبت تلویزیونه. تو این چند روزه که درسم تموم شده و برگشتم متوجه شدم که کسی حق تلویزیون واسه من قائل نیس هر کس یه ساعتی از شبانه روز تلویزیونو به صورت انحصاری در اختیار داره و هیچ جوره هم کوتاه نمیاد. فکر کنم اخر مجبور بشم پول بدم نیم ساعت وقت تلویزیون بخرم از یکیشون..",
    "اوضاع به شدت خرابه \nمن و خواهرم شبها تا دیر وقت بیدار میمونیم فیلمهایی که تو طول سال دانلود کردیم میبینیم \nسر همین کل روز او چرتیم حالا دیروز خونمون مهمون بازار بود منم تو اتاق خواب بودم یهو دیدم یکی محکم شروع کرد بوس کردن \nمنo_O\nخوابالو ترسو پاشدم دیدم نوه زاده عموی پدر گرامی هستن از خانواده نا امید شده امده منو بوس میکنه عیدی بگیره!!!!!حالا خرس گنده حداقل ۱۷سالشه\nعیدی@_@\nخود پر روش:-)\nخانواده:-(",
    "4 شنبه یه هفته به عید بود که آخرین روز مدرسه 94 بود ما جشن گرفتیم کلا نذاشتيم معلما درس بدن و خوش بودیم زنگ اول فیزیک داشتیم معلممون مَرده سنش بالاست ولی خیلی پایه ست و کلا لی لی به لالامون ميذاره خلاصه وسط کلاس برامون شیر آوردن (از این شیر پاکتی ها) یه کم بعدش دوستم خواست بره بیرون دم در که رسید معلممون برگشت گفت: سپیده بیا شیر بدم بخوری \nما همه @@@@ \nدوستم سپیده §§§§ چیییییی؟\nو معلم دوباره( فکر کنم بیچاره حواسش سرجاش نبود): بیا شیر بدم بخوری بعد برو\nما همچنان@@@@@\nسپیده~~~~ نه مرسی ~~~~~",
    "امسال تصمیم گرفتیم جای شکلات لواشک بذاریم \nیه فامیل داریم از لحظه ورود تا لخظه خروج عین جارو برقی فقط میکشه بالا حتی نگاه ننیکنه چیه \nبهش چایی تعارف کردیم بنده خدا چون خیلی سرش پایین و گرم خوردن بود نگاه نکرد لواشک و با چایی خورد\nما:-)\nخودشo_O\nمابقی فامیل که جیگرشون حال امد:-D\nلوشک@_@\nچایی:-(",
    "عاقا یه روز تو مدرسه با یکی از معلمامون سه زنگ درس داشتیم\nاز شانس خوب ما معلمه نیومده بود یهو مدیر مدرسه اومد گفت بچه ها با کی دارین؟ O_o\nرفیقم بلند شد گفت عاقا با حریفی از ازبکستان :D\nهیچی دیگه مجبور شدیم تا زنگ آخر گزارش کشتی رو ببنیم",
    "این قدر من گودزیلا بودم.....خخخخ!\nطبق پست های قبل من نوه اولم...\nبچه که بودیم...خونه ی فامیل توی عید دیدنی ها من سردسته گروه بودم\nیک آشوبی به پا می کردما!\nآسایش میرفت از خونه مردم میرفت آسایشگاه یکم آسایش داشته باشه!\nبعد صاب خونه میومد می گفت بهتون آمپول می زنما!\nبا چاقو گوشتونو می برم ها!\nبعد که بر بچ می ترسیدن من داد می زدم:\nداره دروغ میگه! جرعتشو نداره! بریم ازون بازیا بکنیم حالش جابیاد دیگه دروغ نگه! O_o\nولی دمشون گرم عیدی رو فراموش نمی کردن!\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nالان خاهرم به خودم رفته!\nتو هواپیما نشسته بودیم، یه آقاهه داشت ساکشو میزاشت اون بالا،\nگودزیلاخانوم با کمال جدیت بهش گفت:\nبشین سره جات کمربندتم ببند....\nجاتون خالی طرف کپ کرده بود!\nولی بیچاره فقط گفت چشم!الان می شینم...o_O\nخانواده گودزیلا پرور ما: >_",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞\n\nداشت مسند دريا نشون مى داد. \nبعدىه نهنگو نشون دادن از اون نهنگ دهن گنده ها. \nبابامم با ى جديت زياد برگشته مى گه. \nناموسن اين نهنگه مى تونه درسته ى پيکانو تو دهنش جا بده. \nبابام.(*_*)\n\nنهنگ.ˇ▂ˇ\n\nپيکان.⊙﹏⊙",
    "یه خاطره از \"دس به آب\" دارم تا عمر دارم فراموشش نمیکنم !\nوسطای یکی از مهمونیایی که رفته بودیم دسشوییم گرفت , منم بی تعارف خیلی ریلکس رفتم دشوری !\nعاقا شماره 1 و 2 و خلاصه همه ی کارمونو کردیم خودمونو خوشکل و تروتمیز شستیم بلند شدم فلش تانگو بزنم چشمتون روز بد نبینه خــــــــــــــــــــــــــراب بود !!! خواستم پی پی هارو با شلنگ بشورم  که دیدم بعله گاومون تیم فوتبال زایید ! سر شلنگشون ازین چیزایی بود که آبو آروم میده بیرون اصنم فشار نداره !!! هیچی دیگه  باهمون شلنگ بی زور پی پی ها رو هدایت کردیم جایی که باید برن امـــــــــــــــــــــــا سر چاه توالتشون ازون چیز سفیدایی بود که سرچاه میذارن که سوکس موکس بالا نیاد ! هر کاری کردم  پی پیا پایین نرفتن که نرفتن ! گیر کرده بودن سر چاه ! حالا نمیشدم با این وض برم بیرون  همه میدونستن من دسشویی بودم و اگه کسی می اومد این پی پی خوشگلا رو میدید شرف مرفم کف پام بود !!!! خلاصه یکم این ورو اون ورو نگا کردم ببینم آفتابه ای چوبی چیزی پیدا میکنم یا نه ! هیچــــــــــــــــی نبود هیچی !!! شروع کردم صلوات فرستادن یا امام زمان خودت کمک کن !! اصن غلط کردم  اومدم دشوری خدا آبروم میره ! \nدیگه داشتم نا امید میشدم که  یه فکر چندشناک به ذهنم رسید : با دستم پی پی ها رو ...\nعـــــــــــــــــــق ! نه نـــــــــــــه !  اما این تنها راهه !!! وای خداااااااااااا  \nداشتم میرفتم جلو نقشمو عملی کنم که چشمم افتاد به شیلنگه آررررره فهمیدم !!! سر شیلنگه رو یکم دسکاری کردم در اومدنی بود !! خیلی راحت درش آوردم شیرو باز کردم آب با فشار زد بیرون !!! خدایا شکرت شکرت وااای قربونت \nهیچی دیگه اینقده خوشال بودم که بعد دشوری  تیکه ی برادر گرامو با این مفهوم که \" یبوست بد دردیه \" بی جواب گذاشتم !",
    "اصفهانیا لایک کنند!\nآقا یه دفه رفته بودیم بازار(سبزه میدون) یه پسره افتاد دنبالم وقتی نزدیک شد که بهم شماره بده من دقیقا دم اون کت فروشیه بودم که یه آقای قدکوتاه اونجاس خلاصه تافهمیدم که داره بهم نزدیک میشه رفتم داخل مغازه و به بهانه ی این که دارم کتوشلوار انتخاب میکنم جنس یکی از کتوشلوارارو که تن مایکن بودامتحان کردم بدون این که توجه کنم کتوشلواره مردونس یا پسرونه از فروشنده پرسیدم ببخشید این قیمتش چنده؟یهو دیدم مایکنه به حرف اومدو گفت :فروشی نیست ..\nیعنیازهره ترک شدم هیچ که از خجالت چنان دراز شدم که دیگه حدو اندازه نداشت .خب برادر من  خدابهت قد نداده ،زبون و حرکت که داده! والا..   \n.\n.\n.\nراستی درسته که میگن اصفهانیا خسیسن؟؟؟؟؟؟؟راستش من که باورم نمیشه چون اممممممممممکان نداره همچین آدمایی باشن مخصوصا تو لایک کردن پست همشهریشون\n                        به افتخار همه ی اصفهانیای گل شیرین زبون",
    "عاقا من بچه بودم مامانم(قربونش برم)(اره من عاشقشم) بهم پول می داد می گفت برو مغازه برا خودت و دو تا داداشت یه چیز بگیر.\nحالا مکالماتو داشته باشین:\nمن :عاقا این مانجو ها چنده؟\nفروشنده:450تومن\nمن:یدونه بدید.       یه دونه 500تومنی هم می دادم بهش.\nفروشنده: خرد ندارم به جاش یدونه ادامس خرسی بردار\nمنم می گفنم باشه\n\n\n\n\nمیرفتم خونه یدونه (توجه کنین یدونه)ادامسرو بهشون (بازم توجه بهشون)می دادم و مانجو هرو خودم می خوردم \n\nتازه اونا می گفتن پس برا ما کو مانجو \nمنم می گفتم همینم خدارا شکر کنین طرف پول نداشت اینو بهم دادا\nقابل توجه عوضی و هر چی چیز دیگه هم بگی خودمم فقط به خاطر مخم بکوب لایکو",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nچند وقت پیش دوستم با خانوادش میرن باغشون خیار سرکه بخورن،بعد برگشتنی میبینن حالشون خوب نیست..ده دقیقه بعدم میرن تو گاردریل کنار اتوبان..خلاصه پلیس و آمبولانس و...آخرش تست میگیرن میبینن الکل مصرف کردن..\nبعله درست حدس زدین!سرکهه تو آفتاب بوده مثل الکل شده...",
    "قرار بود برای عید موهای خواهرمو رنگ کنم چون رنگ دو مرحله ای بود باید اول موهاشو بلوند میکردم بعد رنگ اصلی میذاشتم \nروز اول بلوند کردم روز دوم خواهرم بنده خدا هی میومد که چرا رنگ موهام عوض نمیشه منم میگفتم شاید چون رنگ دوم تیره است دیرتر میگیره\nخلاصه بعد یکساعت رفت حموم امد بیرون در حد سرعت نور دویدم سمت اشغالی \nکاشف به عمل امد که فروشنده چون سرش شلوغ بوده هر دو تا رو بلوند داده بوده ما هم روی جعبه رو نگاه نکرده بودیم!!!!!\nهیچی دیگه مامانم و بابام از کنار خواهرم رد میشن جیک جیک میکنن\nخواهرم:-(\nمن:-)\nمامان و بابام:-P\nفروشنده o_O",
    "همین الان بابام اومده خونه بهش میگم سلام بابا؟\nمیگه سلاام الااغ عزیییز حالتت چطووورههههه=0\nمن:قضیه چیه مگه یارانه رو امروز ریختن؟؟؟؟o_O\nمامانم:خخخخخخ=0",
    "دیدین تو کیبورد انگلیسی دکمه های k و j  کنار همن؟\nدیروز سر یکی از کلاسا تو دانشگاه همینجوری یه بحثی پیش اومد و حرفای یه سری از بچه ها باعث شد من اون لحظه ناراحت شم..\nخلاصه شبش تو گروه که استادمون هم عضو هستن همه شروع کردن به عذرخواهی کردن از من...که خانم فلانی ما قصد رنجوندن شمارو نداشتیم و این داستانا\nمنم هی میگفتم ای بابا این چه حرفیه\nآخر سر استادمون پرسیدن پس ناراحت نیستی دیگه\nمنم که فینگیلیش تایپ میکردم گفتم: نه به جون خودم(na be june khodam)\nبعد چند لحظه سکوت اعضا دیدم که بعله ای دل غافل چه گندی زدم ....\nخدا فقط سرتون نیاره آب شدم آب\nلعنت به گوشیه لمسی\nلعنت به تکنولوژی\nاصن مرگ بر آمریکا این همش توطیه اوناست\nالان یکی بگه من با چه رویی برم دانشگاه؟",
    "رفتیم کنار دریا برای پسر کوچیکم اسب کرایه کنیم، یارو گفت: یک ربع سواری می‌شه بیست هزار ‏تومان. حساب کردم اسب پیر و زپرتی ساعتی هشتاد تومان گیرش میاد، اون وقت من، استاد دانشگاه ـ ‏با کسر مالیت و بیمه ـ ساعتی چهل تومان هم دستم رو نمی‌گیره! تازه وقتی به یارو می‌گم، جواب ‏می‌ده: آقای دکتر، می‌دونی یه اسب تا به این سن برسه، چقدر خرج دوا و دکتر و علوفه و نگهداریش میشه؟!!!‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\n‏.‏\nچه می‌دونم . . . شاید هم حق داره. احتمالاً پرورش اسب دو برابر تربیت دکترای حرفه‌ای واسۀ ‏مملکت هزینه داره!!!‏",
    "عاقوو یه بار رفتیم پایین حرم امام رضا  واسه نماز ماهم جو گیر خواستیم عکس بگیریم از طرفی هم نمیزاشتن منم فک می کردم 4را تک تیراندازگذاشتن فقط منو بپان حالا من چی کار کردم؟گوشی رو گرفتم کنار گوشم دوربینم گذاشتم رو فیلمبرداری وشروع کردم به حرف زدن سالها گذشت ومن اون فیلمو دیدم .مردم با تاسف سر تکون میدادن وعده ای می خندیدن علت را جویا شدم مامانم گف اخه شاسگول هر اسکلی هم میدونست که اون پایین انتن نمیده عاقو ما له شدیم حالا منو بگو چه طبیعی هم با تلفن حرف میزدم!! بچه بودم دیه",
    "دوستمون بارداره و یه پسر شش ساله داره(گودزیلا درست فهمیدید)   امروز تعریف میکرد میگفت پسرم فهمیده باردارم حالا واکنشش داشته باشید\nگودزیلا خان：مامان تو از امروز هیچ کاری نکن فقط استراحت کن\nمامانش：اتوقت شام نهار نداریم بخوریم که پسرم\nگودزیلا ：نگران نباش من و بابا یه کاریش میکنیم\nبعدش چون سر شام بودن برگشته به باباش گفته：بابا خان پاشو من سفره رو جمع میکنم تو ظرفها رو بشور\nدوستمون :-)\nبابای گودزیلا :-(\nما که تا الان محبت از گودزیلا ها ندیدم o_O\nخود گودزیلاها @_@\nخود گودزیلاش ;-)",
    "یه بار یکی از دوستام (مبینا) که باهاش حال نمیکردم و ازش زیاد خوشم نمیاد اس ام اس داد که بیا با هم بریم بیرون بچرخیم. محمد رو هم بگو بیاد (رامیلا رفیق فابریک من بود). منم در جا به رامیلا اس ام اس دادم که: رامیلا این مبینا رو یه بهونه بیار بپیچونیمش. اصلا باهاش حال نمیکنم.دو ثانیه بعدش یه اس ام اس از مبینا اومد “با من بودی؟” …. تازه فهمیدم چه گندی زدمو و اس رو اشتباهی دادم !!!\n\nبرا اینکه ضایع نشم گفتم :اره\n\nگفت: آخه نوشتی مبینا\n\nمنم گفتم: حواسم نبود با رامیلا حال نمیکنم. اونو ولش بیا دوتایی بریم بیرون",
    "سلام به همگی نینجای سیاه هستم با سوتی های خودم در خدمت شما هستم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nکلاس سوم ابتدایی بودم و جزو شلوغ ها.اون موقع معلم ما یکی از این خانم معلم های سختگیر بود منم که شیطون یه روز با بروبچ سر کلاس به قول این موجودات انسان نما(معلم ها رو میگم هاااااااا)جلسه گرفته بودیم یکی از این خرخون ها هم داشت از رو درس می خوند معلم هم داشت به من چشم غره می رفت یهو گفت آقاب فلانی(چیه نکنه انتظار داری خودم رو معرفی کنم)از رو درس بخون.منم با اعتماد به نفس کامل گفتم:خانم کجا می خونه.بچه ها که هیچی معلم برای اینکه تلافی کنه به همه گفت بهم بخندن.معلم..................(فحش هاییه که بهش دادم)آبرومو برد البته بعد ها با سوسک و موش پلاستیکی و قرص نفتالین(از اون بدبو های اصل)روبرو شد.\n\n.\n.\n.\nامضاء\nنینجا کینه ای\nمودبانه میگم لایک کنید وگرنه به سرنوشت معلمم دچار میشید",
    "رفتم با دستگاه خودپرداز پول کارت به کارت کنم، چند نفر پشت سر من توصف بودن منم سریع کارمو انجام دادم مرحله آخر کار بود داشتم صفحه رو چک میکردم و شماره حساب کارت مقصد رو میخوندم\n\nیدفه نفر پشت سرم گفت خانوم ببین اگه اسم گیرنده درست باشه دیگه لازم نیست شماره حساب چک کنی، بقیه هم تأیید کردن \nمن o_O\n\nبازم من @_@\n\nبنده خدا فقط قصد کمک داشته درسته؟؟؟\n حریم خصوصی چی میشه خووو؟؟\n\nمردم از روز رستاخیز نمیترسن دیگه والا بوخودا",
    "خاطره کاملا واقعی\nآقا چند روز پیش رفتم فلافلی(از این پر کن بخورا)\nیه مرده هم اونجا بود پرسید ارزون ترین ساندویچتون چیه\nفروشنده هه گفت فلافل یارو گفت یه دونه بده\nاینم نونش داد تا خودش بریزه\nیارو یه نگاه به نونه انداخت گفت:2000تومن پول دادم شما فقط نونشو میدین\nبعد شروع کرد به فحش دادن و داد و بیداد. به زور بهش فهموندن \nمن که اصلا از خونده همه چی رو جویدم خودشم احتمالا خود کشی کنه\nآقا یکم بیشتر بچه ها تونو بیارین تو اجتماع",
    "چند روز پیش با دوستم بیرون بودیم(تازه گواهینامه گرفته ماشین آورده بود)و هوس یه آهنگ قدیمی کردیم،و از اونجایی که آیفون به خاطر قانون کپی رایت آهنگ دانلود نمیکنه زنگ زدم دختر خالم دانلودش کنه..\nمن:مهسا جون آهنگ ...رو دانلود میکنی با تله بفرستی برام؟\nمهسا:نه عزیزم\nمن:O_oچرا؟\nمهسا:چون من از تو زرنگ ترم،میخوای حجم نته من کم شه زود تموم شه\nمن:لامصب کوفتت شه شبایی که با وای فای ما صبح کردیO_o گوشیم دانلود نمیکنه زود بفرستش(حالت دستوری)\nمهسا:پس چطور گوشیت از تله میخواد دانلود کنه؟راس میگن دروغگو کم حافظه میشه\nمن:O_oخدا شاهده بیای خونمون خودتم بکشی از وای فای خبری نیست\nمهسا:هه،هکش میکنم(و قطع کرد)\nسوال من اینه آیا ای با این سطح دانایی اصن میدونه هک چیه؟\nخدایا انصافا اینو بد آفریدی یا ورشدار دوباره بسازش یا موادشو صرف یه کار دیگه کن هدر نره...والا^ـ^",
    "چند روز پیش رفته بودیم استخر من و مامانم رفتیم سمت استخر آب گرم یهو دیدیم یه خانمی اونجا گفت:نه نه نه نه ماهم گفتیم چی شده؟خانمه به من اشاره کرد و گفت ایشون نمیتونه بره زیر هجده سال ممنوعه.مامانمم به من اشاره زد و گفت:دخترم نوزده سالشه\nیهو خانمه برگشت به مامانم گفت:وای ببخشید من فکر کردم دخترتون سیزده یا چهارده سالشه.منو میگی  ذوق مرگ شدم حالی کرذماااا اون روز.\nلایک:کوفتت بشه که اینقدر کم سن وسال نشون میدی",
    "دیشب همه فامیل دور هم جمع بودیم یهو دیدیم زنگ میزنن …رفتم در رو باز کردم دیدم پسر عمومه…تایلند بوده یه راس از فرودگاه اومده بود خونه ما.. خانومشم خونه ما بود… خلاصه اومد نشست و یه چایی چیزی خورد یهو بلند بلند به خانومش گفت عزیزم ، هیشکی مثل تو نمیشه !!! یهو دیدم مث اینکه اتم زده باشن جمع از هم پاشید و هر کی رفت یه طرف…!!! پسر عمو سوتی بده من دارم؟سوتی نبود که تیر آهن وِل کرد لامصب…!!!یه لحظه خودمو گذاشتم جای زنش و این فکر اومد تو سرم که: از فحش خواهر و مادر بدتر اینکه شوهرت از تایلند برگرده، بگه: عزیزم ، هیشکی مثل تو نمیشه !!!",
    "مامانم تعریف می کنه:\nوقتی دو سالت بود مو های کم پشتی داشتی...\nیه جا شنیده بودم موهارو از بیخ  بزنی پر پشت درمیاد...\nما هم جوون بودیم....\nجوگیر شدیم....\nمن سفت دستو پاتو مثه گوسفند گرفتم....\nباباتم با ماشین افتاد به جون کله ات...\nجیغ هواااااااااااار....داد بیداد!\nهمسایه ها :/\nخلاصه تا دوسه ماه همه فک می کردن پسری!\nمن:+_+\nپدر و مادر نمونه سال: O_o\nخانواده واقعیم:(اینا چون وجود ندارن قیافه هم ندارن)\nیونسکو: >_",
    "خواستم محض اطلاع دوستانی که مخترع برق رو ادیسون میدونن و بعضی ها هم مایکل فارادی! بگم مخترع برق شهری هیچ کدوم اینا نبوده! بلکه نابغه ی یوگسلاوی الاصل آقای نیکولا تسلا بوده . برق که چیزی نیست ایده هایی داشته که اگر حمایت و اجرا میشد دنیا کن فیکون میشد، به عنوان مثال حمام با امواج الکتریکی به این صورت که آدم سر جاش میشینه امواج وارد بدنش میشن و چرک های بدن از بدن جدا میشن آخ اگر این طرح اجرا میشد اونایی که از ادکلن به جای حموم استفاده میکنن عشق میکردن",
    "امروز تو یه همایش کتابخوانی شرکت کردم...\nیه نفر بود خیلی ادعاش میشد که اهل علم و ادبه...\nدعوتش کردن رو صحنه ...\nمجری که گویا دوست این اقاهه بود اعلام کرد:\nبا افتخآآر تو انتخابات یکی از شهرای اطراف \n\n۷۳تاآآآآآا\nرای اورده!\n\nطفلک مجریه..خیلی دلم براش سوخت وقتی فریاد میزد و کمک میخواست :((",
    "ی گودزیلای داریم تازه حرف زدن یاد گرفته اونم نصفه نیمه.\nحالا دایی ما داشت با گودزيلا ميحرفيد بهش گفت: پرنسس من بگو دایی شهروز تا بهت شکلات بدم.\nگودزيلا: دایی دیو..س\nواااااااي همه مرده بودن از خنده...\nداييم:(〒︿〒)\nگودزيلا:(^__^)\nاعضای خانواد:(*^o^*) \nخو بچمون بلد نیس حرف بزنه...\nداييم که دیگه از روز تاحالا طرف هیچ بچه ای نرفته..",
    "کاملا واقعی\n\nمعلممون تعریف میکرد میگفت از یه دانش اموز اومدم جغرافیا بپرسم گفتم در مورد افعانستان توضیح بده بعد چون دانش اموزه تنبل بوده معلممونم می دونسته جوابی نداره ولی درکمال تعجب همه ی جوابا رو درست میگه معلممونم از روی تعجب میاد در مورد پاکستان میپرسه دانش اموزه میگه پاکستان کشوری است در نزدیکی افغانستان بعدش دوباره شروع میکنه در مورد افغانستان توضیح داد معلممون میاد راجبه هلند می پرسه ازش دانش اموزی میگه هلند کشوری است که به افعانستان هیچ راهی نداد دوباره میاد راجبه افغانستان توضیح میده\nخخخخخخخخ\nدانش اموزه :))\nمعلم :(((\nما :))",
    "نمیدونم چه حکمتیه هروقت من دارم یه فیلم ترسناک میبینم جای حساس فیلم یه دفعه یخچال میگه تاااااااااااااااااااااااا ق! یااینکه یه سوسکی،عنکبوتی چیزی ازبغلم رد میشه یایکی ازهمسایه هامون در رو محکمممممممم میکوبه به هم!از خودِفیلمه نمیترسم ازکابوسای بعدشم نمیترسم ولی دراثر اتفاقات فرا زمینی درطول فیلم قلبم میوفته توپاچم!!!",
    "این هفته آزمون دکتری بود (بعله ما یه همچین آدم فروتنی هستیم) بعضیا هم بدجور مجهز اومده بودن یعنی دو پرس جوجه، پنج تا هندونه، دو کیلو پرتغال و ... بار نیسان کردن با خودشون میارن سر جلسه، از همون اول جلسه هم که میگه \"داوطلبین عزیز شروع کنید\" ایشونم حمله میکنن به خوراکی ها... \nبعضیام که چهل تومن میدن میان فقط کیک کنکور رو بخورن. مدیونید اگه فکر کنید اونا قبول میشن مام پشت کنکوری\nلایک = حسود نباش انشاالله تو هم قبولی",
    "(اینو یک جایی خوندم خوشم اومد گفتم تو فور جوک بزارم)\nیبارم به دعــــوت دوستان تو یه همایش شرکــت کردم\nوسط برنامه بهـــــم گیر دادند که میکــــروفونو بگیر برو روی صحــــنه هر آیتمی که دوســـــت داشتی، اجــــرا کــــن\nهیچــــی دیگه مام رفتــــــیم رو سن میکرفونو روشن کردم\nمن: خب قبل از هر چیز میخواســــــــتم خیر مقدم ارض کنم حضــــــــورتونو تو این همایش\nو بعـــــدم دلیل اینکه من الان اینجا حضــــور دارم اینکه ما امشــــــــب به قید قرعه به یکـــــــی از عــــزیزان حاضر در همایــــش یه دســــــتگاه اتومبیل اهدا خواهیم کرد\nفقط\nفقط کافیه شمـــاره پشت صندلیتونو به شمــاره پیامک 30021 ارســــــــال کنید\nعاغا ملتــــو میگی همچی برمیگشتن این ور اونور صندلیا رو چک میکردن که نگو\nیه 1 دیقه ی که گذشــــــــت هیچـی پیدا نکردن\nمنم ریلکـــــــس تو میکرفون گفتم: لـــیدیز اند جتلمنز شـووووخـــــی کردم باوا نکشین خودتونو\nیهووو یکی ا اون تـــــه برگشت گف مگــــه نیای پایین بچـــه سوسول من میدونمو و تو\nیکی دیگه از اون طرف یه پوست پرتقال پرت کرد بم مام جاخالی دادیم بخیر گذشت:دی\nیکی دیگــــــــــشونم برگش گف: جوجه فشن تو اون بالا چه غلطی میکنی عاخه؟؟؟؟\nهیچـــی دیگه هرچـــی میومد دستشون پرت میکردن طرف من\nمنم با یه نگاه معصومانه ا تو میکرفون گفتم:\n»»»»غلــــــــــــــط کــــــــــــــردم«««««",
    "اغا یه بار سوم دبستان بودیم یکی از بچه ها سرشو از\n\nبیخ تراشیده بودبه معلم گفتیم فلانی سرطان داره اغا\n\nمعلم ما هم باور کرد و اون روز درس ندادو درباره سرطان حرف زد .\n\nحدود یه هفته معلم ها درس ندادن و ما بیکار بودیم.یه روز مدیربه\n\nخونشون زنگ زدو اونارو دلداری داد.پدرش به مدیر گفت که او موهاشو\n\nتراشیده ....هیچی دیگه زنگ تفریح مارو برد روی سکو قراربود\n\nبایه چوب ازمون پذیرایی کنند. چوب از دست مدیر افتاد مدیر دولا شد\n\nیه دفعه مدیر گ.و.ز.ی.د. هیچی دیگه بعدش با معلما\n\nاسفالت رو می جویدیم",
    "یه روز پای تخته خواستم بنویسم \"باتوم\" از حاضرین پرسیدم باتوم درسته یا باتون؟ تو شلوغی هرکسی یه چیزی گفت و منم نفهمیدم کی درست میگه بالاخره گفتم آخرش کدوم درسته؟ یه نفر جواب داد: یه چندتاش که بخوره تو سرت می فهمی!!!\nاین خاطره رو آقای قرائتی در برنامه درسهایی از قرآن تعریف کردند. به افتخار این مدرس خوش خلق قرآنی...",
    "یادش بخیر بچگی ها چقد ساده بودیم!\n\nنیم ساعت دست به سینه می نشستیم تا مبصر اسممون رو جزء خوب ها بنویسه!\n\n\n\n\n\nبعدم معلم میومد بدون توجه به اسم ها تخته رو پاک می کرد!\n\nو چقدراسکل تر بودیم که زنگ بعدی هم دست به سینه مینشستیم ;-)",
    "دیروز چندتا از دوستام اومدن دم خونمون دنبالم که باهم بريم دور دور.\nزنگ در رو زدن من هنوز آماده نبودم مادربزرگم رفت در حیاط رو باز کرد.حالا مکالمه رو داشته باشین.\nمادربزرگ: بفرمايين؟\nدوستم: من همزه ام.به آرش بگین بیاد دم در\nمادربزرگ: باشه پسرم ی ديقه صبرکن.\nو بعد از دم در بلند داد زد گفت : آرش بیا همزن اومده دنبالت..\nرفقا که مردن از خنده خدارحمتشون کنه خیلی بامرام بودن ..\nهمزه:(〒︿〒)\nمادربزرگ:(∩＿∩)\nهمزن:-_-\nمن:(*^o^*)\nسایر رفقا:＼(^o^)／\nثبت احوال:;-)\nسازمان حمایت از مظلومین:-)\nاصغر آقا بقال:B-)",
    "بدترین حرفی که به یه استاد یا دانشجوی رشته الکترونیک میشه زد اینه که بگی\nمخترع برق ادیسون بود! \n\nمن خودم بعد از ٣ سال(دوره دبیرستان) رنج و عذاب فراوان نتونستم به کسی بفهمونم مایکل فارادی مخترع برقه! \nاخرشم رشتمو به تربیت بدنی تغییر دادم تا یه ذره ارامش داشته باشم! \n\nحالا که اومدم تو این رشته خودمم فکر میکنم مخترع برق ادیسونه!\n\nچه جالب؟!!",
    "دوستم یه کتری داره که با هم استفاده میکردیم ازش...\n\nحالا اون روز داشت کتری روپر اب میکرد که بذاره روگازاول از کتریه اب خورد بعد بقیه اب رو \n\nگذاشت روشعله..اخرشم یه نفس عمیق میکشه میگه اخیش انگار ازچشمه اب خوردم...\n\nمنم هیچی دارم کل اب بدنمو خشک میکنم که اثرات اون ابهایی که خوردم ازبدنم بره...خطر \n\nمرگ داره اما  یاد اون صجنه که میفتم انگیزه پیدا میکنم که ادامه بدم...حتی اگه به قیمت \n\nجونم تموم شه..",
    "یکی مسیج زده: دیگه بهم اس نده دارم شوهر میکنم...\n\n\n\n\n\n\n\n\nگفتم باشه ولی شما؟!\n\nمیگه نسترنم, اینم شماره جدیدمه\n:-)",
    "تو کلاس دبیرمون داشت میگفت ک خارجیا خیلی به سگاشون اهمیت میدن و اونارو بیشتر از بچه هاشون دوس دارن\n\n\n\n\n\nدوستم خیلی شیک و مجلسی گفت سگ هم نشدیم از بچه ادم بیشتر اهمیت داشته باشیم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمن دیگ حرفی ندارم \nی ویلا تو عمود خریدم میرم توش نون و شن بخورم",
    "روز سوسکی(!)_ متاسفانه واقعی می باشد _\nروز آخر سفر زیارتی بود.\nتا اینجاش که کلی خوش گذشته بود\nتو نجف بودیم.\nتا این که من و مامان شام خوردیم و رفتیم اتاقمون\nاز خریدامون کلی ذوق زده شده بودیم و اینا\nکه اومدیم بخوابیم....لحافو زدم کنار\nیه چیز سیاهی تودستم بود\nتو یک میلیونیوم ثانیه طول کشید تا فهمیدم سوسکه!\nانداختمش و جیغ زدم و پریدم اونور\nمامانم کشتش....\nچشتون روز بدم نبینه..  \nاز تخت ده متر فاصله گرفته بودم\nگفتم من دیگ نمی خوابم!\nمامانمم از خنده داش میترکید و با گوشیش برا بابام می نوشت قضیه رو\nبا لب خندوووووووون!منم. داشتم گریه\nهی می گفتم مامان دارم سکته می کنم مامااااااان!\nجاتون خالی وای فای رایگان\nمامانم داشت فقط جزئیات کامللللل با تلگرام می فرستاد!\nحالا بابام: سوسکای نجف چه شکلیه؟\nمن: °_°\nمامان:^_^ عزیزم چاق و سیاه و زشت!\nخلاصه من جا مامان و مامان جای من خوابیدیم\nمن به صورت مچاله شده اصن تا صب کمر درد گرفتم...\nصب نماز رفتیم حرم....\nوسط نماز ی دست کشیدم رو سرم دیدم یه چیز نرمیه!\nمن سکته رو زدما! فک کردم رتیله!\nنگو این گنجیشکای نجف خیلی پررو ان!\nهرجور بود نمازو تموم کردم \nحالا صبر کنید هنور یه سوسکه دیگه مونده! :-(\nرفتیم هتل بعد از صبونه که رفتیم اتاق، چادرم رو دراوردم\nرفتم دشوئی، اومدم چادرمو سر کنم که بریم یه سوسکه دیگه\nاز لاش افتاد!\nحالا سوسکه دوید از کنار کفشامون رد شد از زیر در در رفت!\nجاتون خالی اصن تا همین حالاشم هر وقت می خوام کفشامو بپوش صد بار می شورمشون!\nنخند!\nنخند من کل اون روز تمام تنم می خارید نخند!\nمیگم ببند اون نیشو سرت میاد بدبخت!",
    "دوستم سربازیش تازه تموم کرده تعریف میکنه چند روزه دارم خواب می بینم دارن منو بیدار میکنن برم پست بدم :)))",
    "رفتیم یه عروسی خیلییییی باکلاس و شیک جرعت نداشتیم یه چیزی بخوریم.\nاخه یه موز میخوردیم 3تا گارسون میومدن واسه جمع کردن یه پوست موز.\nمنو داییم(بزرگه ولی پایس)اومدیم کرم بریزیم یه موز یا چیز دیگه میخوردیم گارسونا رو صدا میکردیم بیان جمع کنن یه دفه دوبار صدا زدیمشون 6 نفر اومدن.\nینی قسم خوردن مارو نبرن جایی که دیگه اینطوری ابرو شونو پهن کنیم کف جوب^_^",
    "روز پر از بدشانسی من قسمت 1\nصب اومدم سوار اتوبوس بشم بند کفشم باز بود با مغز پخش شدم وسط خیابون.\nسوار که شدم جا برا نشستن نبود.اومدم میلرو بگیرم از قضا همون موقع یه شهروند که عجله داشته(کثافت باهات قهلم) میپره جلوی اتوبوس.دماغم به طور کامل نابود شد.ماشاللا کسیم از تیکه انداختن خسته نمیشد\n.\nیه نفر بلند شد منم عین چنگیز خان مغول(چیه ادم ندیدی؟! ) حمله کردم به صندلی همین که اومدم بشینم شلوارم جر خورد.بازم اتوبوس منفجر شد.\nاخر سر اومدم پیاده بشم حواسم نبود با سر رفتم تو در.(درو باز نکرده بود نامرد)\nاخرشم رسیدم دیدم عه تعطیله.نگو اخبار گفته منم بی خبر :|",
    "یکی دو روز پیش دیدم مامان با یه لیوان شیر کاکائو داره میاد سمتم :|\nمیگه : پوریا جان پسر عزیزم بیا برات شیر کاکائو درست کردم ^_^\nمن :| مامانی مهربون شدی :| داستان چیه؟؟ چ کار باید کنم ؟؟ :|\nمامان : هیچی فدات شم ^_^ دیدم شیر هایی که بابات خریده دارن خراب میشن و کسی نمیخوره گفتم یه چیزی درست کنم تو بخوری که حروم نشه...\nمن :|\nاصن من عاشق صداقتشم خدایی :| ^_^\nمامان شما هم از این کارا میکنه؟؟؟ :| لایک کنین همو پیدا کنیم ^_^",
    "*******************BB********************\nسلام \nمن سال پیش تو یه مدرسه ای بودم یه ناظم داشت خیلی عصبانی بود یه روز سر صف این داشت به بچه ها هارت وپورت میکرد که شما خیلی بی انظباطین شما اینجورین شما اونجورین خلاصه داشت داد و بی داد می کرد یهو گوشیش زنگ زد اونم سر صف صدای گوشیش از تو بلندگو پخش شد اینم میکروفون لبه دهنش داشت با دخترش پای تلفن حرف می زد که می گفت : عزیزم زیر گازو خاموش کن .غذا بده داداشت بخوره و...\nبعد مدیر اومد سر صف اینم نمی دونست چی کنه گفت خانم مدیر الان براتون قوانین مدرسه رو میگه ما که هیچی از خنده توپیدیم خود مدیر و معلما هم داشتن می خندیدن . \nقبیچاره ناظم نمی دونست افق چیه بره محو بشه  \nقیافه ما :)))))))))))))))))))))))))))))\nقیافه مدیر و معلمان گرامیD:)))))))))))))))))))))))\nقیافه ناظم 0ــــــــــــــــــــــــــ@",
    "چند روز پیش سوار یه تاکسی خطی شده بودم\nراننده اش یه مرد میانسال چاق با موهای بلند جوگندمی بود\nماشین رو روشن کرد که بریم ضبط هم شروع به خوندن کرد\nآهنگ 25 باند بود ... همه چی قابل تحمل بود تا اینکه به اوج آهنگ رسید.\nیهو راننده شروع به خوندن کرد!!!\nاز من نگذر نمیتووونم ... چون وابستس به تو جوووونم ... محتاجم به ...\nاولش اینجوری O_O بودم بعد دیگه نمیدونستم چطور باید جلوی خندمو بگیرم!!!\nجالبه فقط وقتی خانومه میخوند همراهی میکرد! اونم با چه حسی!\nانگار نه انگار که چند تا مسافر هم داره!!!\nآهنگ بعدیم شروع شد فقط با همون خانمه همراهی میکرد!\nموندم مردم چه اعتماد به سقفی دارن!!\n100% واقعی",
    "پسر دهه نودی دوستم که معرفی حضورتون هست همون موجود فضایی ناشناخته این خان آقا خان عاشق جغد هستن چند وقت پیش با مامانش رفتن بیرون دم یه مغازه وایمیسته\nمامانش：پسری چرا وایستادی؟!\nموجود فضایی：مامان ببین چه قابلمه های خوب و قشنگی دارن بریم ببینیم\nمامانشo_O باشه بریم\nرفتن تو مغازه بعد رفته سراغ مجسمه جغدها مامان اینا رو ببین چقدر قشنگن\nمامانش@_@\nخودش:-)\nچرچیل که پیش این موجودات کم آورده:-(\nما اسگلهای دهه شصت و هفتاد:-|",
    "ی شب کل فامیل دور هم جمع بودیم بعد عمم با کلی ناز و عشوه گفت ی دکتر عالی پیدا کردم واسه لاغر شدنم خانوماي فاميلم یکی یکی ميپرسيدن که دکترت گفته چیکار کن تا ماهم انجام بدیم و از حرفا بعد عمه گرامی گفت تاکيديش بیشتر روی این بود که خييليييي آب بخورم ینی هر ديقه فقط آب بخورم ولی من یکم مشکل دارم با این همه آب خوردن آخه حوصله دستشویی رفتن ندارم، منم گفتم عمه جان برو بشین سر دستشویی شلنگ رو بگیر دم دهنت از این ور آب بخور از اون ور بده. بیرون که اذیت نشی.\nمهمونا که از بس مبلارو گاز زدن از خنده مردن...\nولی نمیدونم چرا عمم از خونه پرتم کرد بیرون آخه بد کاری کردم بهش راه حل ارائه کردم !!",
    "دوروز بعد  ولنتاین بود و همه بچه های توی مدرسه داشتنتد در مورد کادو هایی که خریدند یا گرفتن صحبت میکردند.\n بعد یکی از دوستام ازم پرسید روز ولنتاین چکار کردی؟\nمن ی لحظه روز ولنتاین رو تصور کردم:\nاولش که با آجیم دو ساعت فیکس با آ]نگای امید جهان  بندری رقصیدیم ،وقتی هم خسته شدیم با آهنگ سلطان قلب های عارف تانگو رقصیدیم البته تانگو که چه عرض کنم دو ماراتون بود تا آخر آهنگ ما سی باری طول وعرض خونه را پیمودیم،بعدشم نشستیم وصدای انواع واقسام حیوانات رو در اوردیم ولی من عجیب تو کف صدای خوکی که آجیم در اورد بودم.\nدوباره صدای دوستم بلند شد \nی لبخند ژکوند زدم وبدون هیچ حرفی صورتم رو برگردوندم.\nنتیجه میگیریم:جواب ابلهان خاموشیست.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nهان چتونه ؟خاطره خودمه لم میخواد نتیجه گیریش این باشه.تو مشکلی داری؟\nخدا شفا عنایت بفرماید.....\nبلند بگو آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nدیروز با یکی از همکلاسیام که هم سرویسی هم هستیم جا موندیم از سرویس.پس از شور و مشورت های زیاد قرار شد خودمون برگردیم خونه..حالا هنوز ده متر نرفته بودیم که ی صدایی از پشت سرمون گفت..\n-خانوما..خانوم خوشگلا لطفا ی لحظه...(صدای زن بودا..)\nما:بلی؟!\nسر خانومه پایین بود:من از ستاد انتخاباتی مهندس حاج سید دکتر جناب آقای...بوووق هستم..\nبعد دست کرد تو نایلونی که دستش بود دوتا چیز کوچولو درآورد:اینا بازی فکری و تقویم و..هستن..لطفا به مهندسحاج سید دکتر جناب آقای بوووق رای..\nیهو سرشون بالا آورد:عه شما که هنوز هجده سالتون نشده..\nبعدم خیلی ریلکس اون چیزه رو پس گرفت و رفت..\nشانس::)))\nمن:o_0\nاون دوستم:۰_°(چشمای من درشتتره!)\nاینجاست ک شاعد میفرماید:قد به این بلندی..تو منحصر به فردی..",
    "امروز ناظممون بهم گفت بروبرام چای بیارمنم رفتم ریختم وهرچی دنبال یه چیزحال بهم زن گشتم نبود منم بردم توکلاس وهمین که گفتم این برا ناظمه....هرچی دست بود،،،،گچ بود،،،،،، تولیوان چای دیدم\n.\n.\n.\nمیدونین کی چاییوخورد؟؟؟؟\n.\n.\n.\n.\n.\nمدیر گرام....هیچی دیگه چند روزه باباهامون دررفت وآمدن",
    "امروز سوتی دادم در حد لالیگا ... تو مدرسه می خواستیم با مینی بوس بریم باشگاه دوستم نیومده بود راننده می خواست حرکت کنه منم بلند داد زدم نرییییینا\nمن ^-^\nراننده0-o\nهمکلاسی هام ؟-؟",
    "*-_-* به تو چه *-_-*\n\nسلام ، آقا ما یه معلم انگلیسی داشتیم این همیشه آخر هر کلمه یه ز اضافه میکرد بماند که همه کلمات انگلیسی رو جمع میکرد.\nاین یه روز اومد سر کلاس ما میخواست امتحان شفاحی بگیره طبق معمول هم به اخر کلمه ز اضافه کرد. \nبه پسره گفت تو بلند شو پسره بلند شد یدفعه برگشت بهش گفت:\nبگوز....\n\nکلاس یدفعه رفت هوا ماداشتیم درو دیوارو گاز میزدیم",
    "ینده خدا دوستمون هست یه موجود فضایی داره(یه پسر دهه نودی داره) برداشته کل اتاق این شازده خان رو کاغذ چسبونده که این تحفه خان هرچقدر خواست رو دیوار نقاشی بکشه اما این ناشناخته میره رو تخت از رو تخت میره رو میز بعد دیوار نقاشی میکشه \nمامانش：اخه چرا مامان جان من که برداشتم کاغذ چسبوندم چرا اذیت میکنی؟!\nفضایی خان：اینجوری بیشتر مزه میده\nمامانش:-(\nناشناخته خان:-)\nما دهه شصتی ها که اگه یه خط رو دیوار مینداختیم یه خط رو بدنمون مینداختنo_O",
    "سوار تاكسي شدم\nراننده 700 تومن بدهكار شد!\nپول خرد نداشت\nگفت حلال كن\n.\nگفتم حلال نميكنم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nگفت به جهنم!\n.\nاصن معلوم بود خيلي به حلال و حروم معتقده!",
    "بابام پیاز خریده بود، گذاشته بود جلوی چشماش رفته بود تو فکر\nمن اومدم زدم رو شونش گفتم بابا به چی نگاه میکنی؟\nگفت به پیازا نگاه میکنم\nگفتم حالا برا چی تو فکری\nگفت هرکدوم از این پیازا شده 500تومن بعدشم یه دل سیر گریه کرد\nحالا بهم شهریه دانشگامو نمیده میگه به شکمتون برسم یا درستون کمرم شکست\nمسئولین رسیدگی کنن لطفأ",
    "شماهم یادتون میاد....\nابتدایی که بودیم دفتر دیکتمون وسط امتحان که تموم میشد به معلمه می گفتیم اونم به زوووور از دفتر دوستامون یه ورق اضافه میگرفت میچسبوندیم به دفترمون!! میفهمی به زووور! خسیسا...!",
    "من: عشقم بده گوشیتو میخوام ببینمش\nمخاطب خاص: گوشی که دیدن نداره عزیزم\nمن: خو حوصلم سررفته، زود‌تند سریع بده بیاد\nمخاطب خاص:اصلا بیا اون کاری که همیشه دوست داشتی رو انجام بدیم\nمن:ینی من پاستیل و بکنم تو دهنم خیس خیس بشه که اب ازش بریزه تو میخوریش؟؟؟\nمخاطب خاص: ارهههه ولی گوشیمو بیخیال \nمن::- \nگوشیش:-D \nپاستیل تفیا:;-) \nمخاطب خاص（＾ｖ＾）",
    "امروز توی مدرسه جو گیر شدم از پله ها بپرم پایین و بعد وارد حیاط بشم ، ی دور خیز جانانه کردم و مثل اهو پریدم که یدفه صدای جرررررررررررت بلندی به گوش رسید وقتی فرود اومدم دیدم بعله خشتک شلوارم قشنگ از وسط نصف شده فقط کش دورکمرم پاره نشده بود .در همین موقع بود که دیدم کف حیاط بچه ها دارن هلی کوپتری میرن ناظممونم داشت پله هارو گاز میزد از خنده ...\nمنم درحال رفتن به افق بیکران(╥_╥)\nخشتک شلوارم（〜^∇^)〜\nبچه ها┗(＾0＾)┓\nناظممونヽ(°◇° )ノ",
    "یه روز با عشقم رفتم بیرون بم \nگفت:لواشک میگیری\nگفتم:اوره\n\n\nبعد گفتش پس تیتاب بگیر\n\nاصن یه لحظه هنگ کردم \nبعد بهش گفتم تیتاب دوس داری\nنمی دونم چرا دیگه پیشم نیومد بیشعور\n\n(* ا*)",
    "چهارترم اول کارشناسی تقریبا تمام درسهام با یکی از دوستهای کامپیوتریم تو یه روز بود معمولا هماهنگ میکردیم با هم بریم سلف یه روز کلاس من تموم شد رفتم پشت در کلاسشون دیدم یه پسر۲۶یا۲۷ساله داره درس میده کلاس که تموم شد استاد بلافاصله بیرون امد  و همه بچه ها داشتن هنوز از رو تخته مینوشتن منم بلافاصله پریدم تو کلاس \nمن：این استادتون بود؟!\nدوستم：اره\nمن：یعنی گل بگیرن شانس ما بچه های برق رو هرچی استاد پیر و کور و کچل شده استاد ما لامصبها فسیل زنده ان همینجور در حین حرکت میریزن اونوقت شما کامپیوترها هرچی استاد جوان خوشتیپ گیرتون افتاده بترکید خرشانسها\nیهو دیدم کل کلاس منفجر شد دوستم هم شبیه لبو قرمز شد\nبرگشتم پشتم دیدم استاد دم در وایستاده نگو کلید کلاس نداد بود بچه ها رفتن بیرون در کلاس قفل کنن(اکثرکلاسهای دانشگاهمون ویدیو پروژوکتور داشت بچه های ما هم آزار داشتن بلندشون میکردن سر همین باید در کلاسها قفل میشد)\nدر کسری از ثانیه جیم زدماااااا یعنی میگ میگ هم به گرد پام نمیرسید\nمن:-(\nاستاد دوستمo_O\nاستادهای خودم@_@\nدوستم:-)\nبچه های کلاسشون:-D",
    "یادش بخیر زمانی که بچه(گودزیلا)بودم فک میکردم خواهرزاده یعنی اینکه فرقی نمیکنه بچه خواهرت باشه یا برادرت فقط باید دختر باشه و همچنین فک میکردم برادرزاده یعنی اینکه فرق نمیکنه بچه خواهرت باشه یا برادرت فقط باید پسر باشه...تازه یه چند سالی میشه که به درک حقیقت اصلی رسیدم...\n\nخدایی چقد اسکل بودما...\nلایک:هنوزم هستی...\n_من دیگه حرفی ندارم(-.-)",
    "داشتم از مدرسه میومدم\nکه یهو ازین فکرای خبیثانه زد به سرم اومدم زنگ خونۀ یه بنده خدایی رو بزنم از قضا صابخونه داشت ماشینشو پارک می کرد تا زنگ زدم عین ماموران FBI و CIA افتاد دنبالم \nفک کنم یه 4,5 کیلویی کم کردم",
    "دیروز داشتم تو پیاده رو میرفتم یه یارو از پشت اومد تنه زد بهم\nبا کله رفتم تو جوب برگشته میگه مگه کوری نمیبینی ؟! :|\nنمیدونم چی شد گفتم ببخشید داداش حواسم نبود :|\nاز مسئولین تقاضای ویدئو چک دارم یه جای کار می لنگه",
    "این خاطره رو مامانم برام تعریف کرد مال زمانیه که من خیلی کوچیک بودم\nآقا من یه بار سرما خورده بودم و تب کرده بودم مامانمم برای این که حالم بهتر شه بهم شربت داده بود ولی بعد از این که شربتو خوردم یهو چشام رو هم رفت.مامانمم هرچی صدام میزد بلند نمیشدم طفلکی مامانم که بد جوری ترسیده بود سریع حاضر شد و منو برد دکتر.به آقای دکتر گفت:آقای دکتر به دادم برسید بچم از حال رفته هر چقدرم صداش میکنم بلند نمیشه.حالا میدونین دکتر بعد از این که منو معاینه کرده چی گفته؟نه جان من میدونین؟\nگفت:بچتون حالش خوبه فقط خوابیده.\nقربون خودم برم کلاً از بچگی خوش خواب بودم.",
    "امروز با عمم اینا رفتیم باغمون بعد از چند دیقه که دورهم نشسته بودیم شوهرعمم پاشد رفت . دیدیم ۵ دیقه شد نیود ۲۰ دیقه شد ۳۰ دیقه شد... خبری ازش نبود بعد عمم با حالت نگرانی گفت وااای ینی شوهرم کجاست؟؟ \nمنم با لهجه اصفهانی گفتم : رفتس ی کارایی صورت بدد...;-)   (ینی رفته دستشویی)\nکه همه زدن زیر خنده :-) \nالبته عمم قابلمه پرت کرد که چرا مسخرش میکنم ولی خداروشکر جاخالی دادم(∩_∩)\nاخه یکی نیس بگه وقتی رفتس ی کارایی صورت بدد که نباید نگرانش شد...",
    "آقا چن روز پیش مشهـد بودیم از طرف مـدرسه...\n\nرفقآ داشتیـــــم تو خیابون حرفــــ میزدیم یهو دختر داییم بر گـشت \n\nگفت:آره باو لباساش بیسته بیست!\n\nیهو یه پسر کوچولو ریزه میزه پریـــــــد بین ما و دو تا دیس کریستال \n\nداد دستمون گفت:بیا خانوم 15 خریدم تخفیفم داره!\n\nدختر دائیم:ما که دیـس نمیخوآیم \n\nO_o\n\nپسره:خانوم پس چرا هی صـــدا میکردی میگفتی دیسه دیس؟:\n\n\nمن:^ـــــــــ^\n\nدختر دائیم:O_O\n\nدوستان: :))",
    "با رفیقم رفته بودیم خرید تو راه برگشت گرسنه شدیم رفتیم یه پیتزا بزنیم حالمون جا بیاد... \nرفتیم یه جا خیلی با کلاس بود، ازون شیک و پیکا که دختر پسرا میرن.  سر هر میزی یه دختر پسر نشسته بودن و.... خلاصه که خیلی جو سنگین بود!!!! منو پریا هم دیییووونه!!!!  هی میخندیدیم و حرف میزنیم همه چشما به ما دوتا اسگل بود!!!! ی جوری نگا میکردن انگار ما رو گردن اونا نشستیم:////\nسفارشو آوردن و منم نوشابه رو ریختم تو لیوان داشتم میخوردم یهو چشمم افتاد به پری،  ادا یکیو در آورد....  منم خندم گرفته بود دیدم یا باید نوشابه رو تف کنم تو صورت پری یا رو میر بغلی!!!! صورتم چرخوندمو چشمتون روز بد نبینه...... نوشابه مثه فواره ریخت رو میز بغلی!!!!  کف کرد!!!!! صدا داد جیییییییززززززززز!!!!! حالا نگاها دختر پسرا بماند منو پری دیگه خندمون بند نمیومد که!!!!  شانس آوردیم میز بغلی کسی نبود! وگرنه پرتمون میکردن بیرون!!!\nحالا تو این اوضاع پری میگه هستی فقط نش....اشی اونو دیگه نمیشه کاریش کرد!!!! هر هر هر :|||||| \nنصفشون داشتن بالا میاوردن از حرکت من!!!!  خو چیه؟! پیش میاد دیگه!!!!! \nگند زدیم تو حال همشون و اومدیم بیرون!!!!\nتا اینا باشن قرتی بازی واسه منو رفیقم در نیارن!!!!  یه همچین دخترای با کلاسی هستیم :-P",
    "امتحان تاریخ داشتیم بعد درسه راجب هیتلر بود که وقتی نیروش رو ازدست داد داشت محاصره میشد خودشو نامزدشو میکشه انگاری که دست دشمن نیوفتن حالا من ک هیچی نخونده بودم خودم نمیدونم اصن چی به چی بود دوستم داشت اینارو برام توضیح میداد به اینجا ک رسید خودشو نامزدشو میکشه اون یکی دوستم برگشته با ذوق بسی زیاد میگه وااای چقدر رمانتیک...!!!\nمن:خریا ... زده خودشو دوست دخترشو کشته میگی رمانتیک\nدوستم:نه احمق اون نشونه ی خوبی بوده ... هیتلر نمیخواسته دوست دخترش بیافته دست دشمناش اذیتش کنن غرورشم اجازه نمیداده خودش  به اون مرحله برسه ک بیافته دست اونا پس هردوشو کشته ... اونا یجوریایی با عشق مردن ! این یعنی دختره براش مهم بودن ... خاک توسر مَمَد (ممد دوست پسرشه :|)\nدوستم ♥_♥\nمن :|\nممد o_0\n\nینی گیر یه مشت خل و چل افتادیم ... همه یاد هیتلر ک میافتن شب ادراری میگیرن تو خواب شکنجه میشن و یاد مرگ و ضجر می افتن اونوقت این ابله قصه ی فرخ لقا میسازه واسه خودش :|\nخدایا من کنکور قبول شم با قایق سهراااب برمم ینی فقط برمممم ...",
    "اولین باری که داشتم با پرایدمون (!!!!) تمرین رانندگی می کردم ، داداشمم کنارم بود . خواستم تمرین دنده عقب کنم که گفت من میرم پایین که بهت فرمون بدم.\nعاغا ما زدیم رو دنده عقب ، داداشمم گفت بیا بیا بیا ... همچنان داشت می گفت بیا که یهو چشتون روز بد نبینه زدم به ماشین همسایه مون !!!!!!چن ثانیه بعد داداشم داد زد دیگه نیا :|",
    "********abas_m223*******\nنمیدونم از کیه ولی خیلی دوسش دارم متنشو :\n️توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم \nطبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم \nهمین که توی دلم خواندم سه عمودی\n  یکی گفت بلند بگو\nگفتم یک کلمه سه حرفیه \nازهمه چیز برتر است\nحاجی گفت: پول\nتازه عروس مجلس گفت: عشق\nشوهرش گفت: یار\nکودک دبستانی گفت: علم\nحاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه گفتم: حاجی اینها نمیشه \nگفت: پس بنویس مال\nگفتم: بازم نمیشه \nگفت: جاه\nخسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشه \nدیدم همه ساکت شدند\nمادر بزرگ گفت: مادرجان، \"عمر\" است.\nسیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت: کار\nديگری خندید و گفت: وام\nیکی از آن وسط بلندگفت: وقت\nیکی گفت: آدم\nخنده تلخی کردم و گفتم: نه \nاما فهمیدم\nتا شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی \nحتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید !!!\nباید جدول کامل زندگیشان را داشته باشی. \nبدون آن همه چیز بی معناست!!!\nهرکس جدول زندگی خود را دارد. \nهنوز به آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم\nشاید کودک پا برهنه بگوید: کفش\nکشاورزبگوید: برف  \nلال بگوید: حرف\nناشنوا بگوید: صدا\nنابینا بگوید: نور\nو من هنوز در فکرم\nکه چرا کسی نگفت:\n \"   خدا   ﻿",
    "بچه که بودم به شدت از دوربین عکاسی وفیلمبرداری میترسیدم...جوری که الان دویاسه عکس ازبچگیم دارم اونم ترس شدید توش موج میزنه...\nالان یهویادش افتادم دلم میخواد برم پیش بچگیام واسش توضیح بدم که بابا دوربین ترس نداره...\nبخدا عقده شده برام عکس بچگی میخوام.... نخند میام دوربین عکاسی میکنم توحلقتا",
    "امروز صبح از خواب که پاشدم مامانم ترکید از خنده گفتم مامان چی شده؟!!\nمامانم به زور خندش رو نگهداشت و گفت دیشب پاشدم اب بخورم حواسم نبود پام خورد به پات که دیدم ی دفع از جا پریدی و بلند گفتی: بسم الله الرحمن الرحیییییییم ، یاااااااابوالفضل یا امام حسیییییین یا خداااااا بعدم گرفتی خوابیدی) منو میگی!!!!مردم از خنده ...o(^▽^)o\nتموم بالش و پتوهامو گاز زدم از خنده..\nفکر کنم استرس ناشی از کنکور اینجوریم کرده :-)",
    "یه بار مامانم شام قارچ سوخاری درست کرده بود گذاشت جلو بابام. \nبابام گفت این چیه؟\n مامانم گفت قارچ. \nبابام گفت مگه هر کی سیبیل داره، قارچ‌خوره؟",
    "اغا یا خانوم فرقی نمیکنه \nما بچه بودیم و عشق عکاسی یک بار رفتیم مقازه ی عموم که عکاسی داره خیلی خوش گذشت موقع خداحافظی دختری که تو مغازه عموم کار میرد گفت فرداهم بیا منم ازخدام بود هر روز میرفتم تا این که یک روز عموم گفت : تو خانوم .... رو اذیت کردی من گفتم نه عموم گفت خانوم .... ازشنبه دیگه نمیاد من به دختره گفتم جدا اونم گفت اره من دیگه نمیام منم گفتم پس خدا حافظ ما ازاولم بدرد هم نمیخوردیم :ا \nمن :(\nعموم: Olo\nدختره: @-@\nخو بمنچه میخواس شوخی نکنه در زضمن اینم بگم که همون اول عموم تمام مغازو جوید \nالان فقط یک گوشی داره خخخخخ\nدوستتون دارم\nاگه خوشت اومده بلایک\nلایک=گودزیلا بودی عارف\nلایک=خاک توسرت",
    "دوستان من الان کربلام. حالا بماند که وای فای مفت گیر اوردم\n\nخلاصه می گفتم....یه معاون خیلی باحال داریم،\nخواستم ازش خداحافظی کنم...واس کربلا،\nاومد بغلم کرد ماچم کرد(!)\nتو رودربایستی گیر کردم، گفتم: خانوم دعا کنید زنده برگردم\nمعاونمون:نه مامان...داعش!؟....برو مامان خیالت تخت...\nاون یکی معاونمون: چرا نیمدی خدافظی؟زودتر میومدی خوب!\n(چنتا ماچ) آلو می خوری بهت بدم؟\nشما:@_@\nمن:°_°\nآلو: )",
    "بازم سلام\nاقا یادم میاد یه مدت جو رانندگی بود شدید منم جو گرفته بود  (15 سالمه) تو اموزشگاه بابام (اموزشگاه کنکور داره) هی اصرار که بزار من پشت ماشین بشینم اونم سوویچ به من داد منم جوگیر گفتم بزار مثل پسر دایی هام یه دست امو از پنجره بیرون کنم یه دسته رانندگی کنم =| دیگه خودتون فرض کنید یه ادم ناشی یه بار هم پشت فرمون ننشته  بعد بخواد یه دستی رانندگی کنه \nاقا جاتون خالی یه ژستی هم گرفتم تا ماشین روشن کردم گاز دادم ماشین با یه صدای بدی خورد به در اموزشگاه در حدی که یکی از استادا داشت از در تو میومد همون جا خشک شد رفتن با اب قند و اینا به هوشش اوردن بعد من که پشت فرمون بودم داشتم میخندیدم \nبعد از اونم مامانم نذاشت رنگ سوویچ ببینم گفتتا 180 سالگیت هم تو راننده نمیشی =|\nولی درکل حال داد=)\n\nنتیجه اخلاقی:هیچ وقت جو نگیرتتون اگرم جو گیر شدین از پسرا تقلید نکنید =)\nailar",
    "امسال ی دانش اموز جدید وارد کلاسمون شد که اسمش طاهره قادری بود. سرکلاس معلم لیست نمره هارو داد به من که وارد کنم به اسم ایشون که رسیدم اشتباهی  بلند گفتم (قادره طاهری نمرتو بگو) که یدفه دیدم معلم و بچه ها رفتن رو هوا از خنده...\nوای منو میگی!!!       〇_ｏ\nینی سوژه شدم رفت....\nخو اخه این چه اسم و فامیلیه روی بچه هاتون میزارین⊙︿⊙\nدقت کنین خو...",
    "یه بار با بابام رفته بودیم ست تاپ باکس بگیریم , رو شیشه مغازه نوشته بودن با خرید یک ال سی دی و ست تاپ باکس یک هدیه به شما تعلق خواهد گرفت!...... پدر بنده هم به وارد مغازه شدن و بعد خرید ست تاپ باکس گفتن خب هدیه نمیدین!?????.... فروشنده هم گفت چرررررراااااا میدیم !!..... بعد یه نایلون داد گفت اینم هدیش !!!.... نزدیک بود درگیری پیش بیاد که خداروشکر صاحب مغازه نذااااشت!",
    "پیچوندن امتحان به سبک فرزانگان \nزنگ سوم عربی امتحان داشتیم برق مدرسه رفته بود حدودا 40 دقیقه ای مونده بود زنگ بخوره برق اومد معلممون رفت اتاق تکثیر که برگه رو بده فتو کنن بعدش هم برگشت ما هر چی منتظر شدیم برگه ای نیومد بیکار شدیم نشستیم با معلم اسم فامیل بازی کردیم زنگ بعدش دینی داشتیم معلم دینی اومد گفت نمیدونم چرا زنگ قبل برگه های عربی رو دادن به من؟ \nما همه @@ \nمعلم عربی که ميخواست حتما امتحان بگیره ‼‼\nبچه های کلاس بغلی",
    "استاد تاریخ قرآن مون تو دانشگاه یه روحانی پیرمرديه که خیلی هم باحاله\nمیگفت زمان جنگ یه شب زمستونی تو جبهه(درست یادم نیست فکر کنم کرمانشاه یا کردستان) اومده بوده وضو بگیره برا نماز (خب تو اون شرایط هم آب نبوده و گیر آوردن آب هم مصیبتی بوده) از رفیقش جای آب رو می پرسه رفیقش هم ادرس کتری آب رو بهش میگه، این بنده خدا هم میره وضوشو میگیره و نمازشو هم می خونه، بعد نماز صورتش شروع به سوزش می کنه اون هم میره به دوستش ميگه و تازه اون موقع وقتش رفیقش می فهمه قضیه از چه قراره\nنگو دوتا کتری کنار هم بوده یکی نفت بوده یکی آب، اینم با نفت وضو گرفته بوده!\nهیچی دیگه مجبور میشه تو سرمای زمستون دست و صورتشو بشوره دوباره وضو بگیره نماز بخونه!",
    "اهم اهم اقا سلام \nیادم میاد من خیلی بچه بودم مثلا کلاس دوم سوم یه بار پسر یکی از فامیلای دورمون اومد خونمون از خودمم زیادی بزرگتر بودا منم نمیدونم باچه امیدی بردمش تو اتاقم در رو هم قفل کردم گفتم باید بامن ازدواج کنی =| \nحالا چند روز پیشا عروسیش بود این اقا هم کبکش خروس میخوند هر کی رو تو عروسی میدید قصه اش میگفت ابرو واسم نذاشته بود هی هم میگفت :اشکال نداره ناراحت نباش بعد حمیده (اسم زنش) تورو میگیرم زن دوم منی تو - حمیده نگاه کن این ایلار هوو توعه =|\nمن=|\nزنش=|\nاون=)\nکبک=|\nازدواج=|\nنتیجه اخلاقی:هیچ وقت به پسرای بی جنبه نگین باید بامن ازدواج کنی حتی در کودکی =|\nAilar",
    "امروز سر کلاس شیمی دبیرمون دید بچه ها خستن.\nگفت :شما چی میزنید که همش خسته اید یا خوابید؟ \nمن گفتم:آقا شما چی میزنی که همش سرحالی ؟\n\n\n\nمرتیکه بی جنبه منو انداخت بیرون..",
    "دوستان ما یک بار با خانواده رفتیم خاستگاری به بنده خدایی که از طرف یکی از همکار های مادرم معرفی شده بود( مادرم معلمه). خلاصه بخش اولش که صحبت خانواده ها بود به خیر گذشت و کاملا معلوم بود حانواده ی فهمیده ای هستند. وضع مالیشون هم مثل خودمون متوسط بود. دختره هم مثل خودم دانشجو بود و آی تی می خوند. خلاصه یه اتاق داشتند که ما دو نفری رفتیم تو اتاق و شروع به صحبت کردیم. دختر سرزبون داری هم نبود ولی خجالتی هم نبود. تموم حرف هامون رو زدیم و به قول ظریف به توافقات مهمی  دست یافتیم. تقریبا از همون مدل دختر هایی بود که می خواستم. محجبه ، با ادب، خانواده دار، قانع و کم توقع به قول خودش تفاوت های زیادی با هم نداشتیم. با اینکه تازه جلسه ی اول خاستگاری بود ولی تقریبا دو نفری راضی بودیم تا اینکه خانوم برگشت گفت: ببخشید من هنوز اسم شما رو نمی دونم؟\nمن: اتفاقا من هم اسم شما رو نمی دونم. اسم من رضا است. شما؟\nاون: کیمیا.\nمن: بله؟؟؟\nاون: کیمیا!\nمن: *_*\nاون: ^_^\nجواد افشار: o_O \n.\n.\nهیچی دیگه همینم مونده اسم خانومم کیمیا باشه.\nایشاالله به پای هم پیر شن.",
    "آقا(بعله کاملا درست نوشتمممم)بله داشتم میگفتم عاقا...\nصبح ناظممون ک قد چنار قد داره!!!!!(انصافا خیلی درازه)کلا تیپ سبز زده بود!!!منم ب طور کاملا ناگهانی زل زدم ب دوستام و گفتم:\nسوال:ب نظر شما دوستان عزیز ایشون بیشتر شبیه کدام گزینه میباشند؟!؟!؟ گزینه الف)خیار\nب)جلبک ج)قورباغه د)همه موارد!!!!\nدوستام همه یک صدا : گزینه چهار همه موارد\nفک کنم ناظم صدا بچه هارو شنید برگشت نگا کرد مام کتاب باز کردیم فک کرد داریم تست حل میکنیم\n.\n.\n.\nینی سکته زدما!!!!!!ولی واقعا خاک تو سرش با اون لباس پوشیدنش",
    "چند روز پیش ها کرج برف اومده بود شدید خلاصه ماهم بعد از مدرسه رفتیم خونه دم در خونه یهویی پام لیز خورد باهمون جای حساس محکم خوردم زمین درحدی که دیگه نمیتونستم بلند بشم اقا دیگه با بدبختی بلند شدم دوباره زنگ خونمون زدم باز خوردم زمین اقا با بدبختی بلند شدم که مامانم در باز کرد دوباره تلپ خوردم زمین اصن داغون شدم داشتم میمردم  هیچی دیگه تصمیم گرفتم گربه ای تا خونمون برم   حالا شب با فامیلا میتینگ داشتیم:| منم که به شدت باسنم درد میکرد مامانم زنگ زد بگه دنبالم نیاین حالا فقط مکالمه اش رو با پسر دایی ایم داشته باشین \nمامانم:سلام ارسلان جان\nارسلان:سلام بی زحمت به ایلار بگین اماده بشه \nمامانم:اممم خوب ببین ایلار از قسمت بالا تنه نه هااز قسمت  پایین تنه پاهاش هم نه ها یکم بالا تر  لگن لگن هم نه یکم بالا تر دنبالچه هست دنبالچه هم نه یکم بالا تر نشیمنگاهه دیگه حالا یکم بالاتر یه جا هست گوشتی شله بامزه اس \nارسلان:اها باسن \nمامانم:اره اونجاش درد میکنه :/\nحالا من هی تو اتاق با ناله داد میزدم نگوووو ابروم رفت اونم هی گفت نکه با این پسر داییم هم رودربایسی دارم دیگه خودتون فرض کنید بعد چی شد \nحالا اینا هیچ بامزه اس :|\nبعد پسر داییم میگه اها فهمیدم مگه بی سوالیه =|\nailar",
    "بچه بودم بابام گفت: بشین موهاتو آلمانی بزنم. موهامو خراب کرد. مجبور شد از ته بزنه... بعدش گفت: طوری نیست حالا برزیلی شد. :))",
    "یه شب هدفون تو گوشم بود داشتم جریمه های مدرسمو می نوشتم بعد یهو رفتم تو فاز آهنگ و شروع کردم به همخونی با آهنگ و همونجوری هم داشتم می نوشتم...بعد یهو یه نگا به برگه کردم دیدم نوشتم:جلال الدین گفت تو خیال کردی بری دلم برات تنگ میشه...نمیدونستی دلم به سختی سنگ میشه...\nسیروان خسروی: :|\nمعلممون: :/\nجلال الدین: :))\nمن: :D",
    "آقا هفته پیش امتحان فیزیک داشتیم بعد قرار شد دوستم ا رو دست من تقلب کنه.خلاصه امروز ورقه ها رو معلم بهمون پس داد. یه سوال بود نوشته بود رابطه مقاومت با شدت جریان الکتریکی چیست؟ آقا من نوشته بودم:رابطه معکوس هر چه .....\nحالا دوست من نوشته بود:رابطه چکش و فرجه\n\nمن:)\nرفیق ام الان معلوم نیس کجاس\nآقا اگه بلد نیستید تقلب کنید خب تقلب نکنید",
    "چند روز پیش رفته بودیم خونه ی مادرجونم برای شام ماهی داشتن غذا خوردیم من مامانم دخترخالم رفتیم دستامون بشوریم . مامانم به دخترخالم (اسمش نرگس) گفت نرگس سیر شدی داشت دستاشو میشست گفت من هیچ وقت با ماهی خیس نمیشم",
    "امروز مامان بزرگم 1 سوتی خفن داد\n.\n.\n.\n.\n.\nشب نشسته بودیم دور هم گوشی منم دست مامان بزرگم بود داشت عکس می دید (بماند که بعدش ابروم رفت خخ)داشتیم حرف می زدیم که داداشم به من اشاره کرد که یعنی مامان بزرگ رونگاه کن اغا چشمت روز بد نبینه دیدم داره انگشتش رو می زنه نوک زبونش بعد میزنه عکس بعدی......\n.\n.\n.\n.\n.\nیعنی داغون شدیم داغون...",
    "«««سینا»»»\nیه روز یکی از معلم هامون نیومده بود  منم که شاگرد خر خون کلاس(همچینم خرخون نیستم ولی شاگرد اول هستم در ضمن کلاس شیشم هستم) مدیر اومد گفت امروز رو سینا میاد مسائل ریاضی رو حل میکنه همه هم بهش احترام می زارید \nحالا منم از تعجب دهنم وا مونده بود(اخه با مدیر میونه خوبی ندارم ) \nرفتم پای بورد هوشمند(اره مدرسه ما خیلی با کلاسه) هرچی گشتم قلم بورد رو پیدا نکردم یه جورایی فهمیدم کار کیه به یکی از شاگرد های رو مخ کلاس گفتم: کجا گذاشتی قلمو. گفت : من !!!!!! گفتم : پ ن پ عمه من بده بیاد!!!  گفتش: باشه مچمو گرفتی  بعد دستشو تا ارنج کرد تو خشتکش قلمو در اورد حالا همه زدن زیر خنده من هم نتونستم جلوی خودمو بگیرم بلند بلند خندیدم یهو مدیر مث عجل معلق ظاهر شد و گفت : که مثلا دارین تمرین ریاضی حل میکنین ها؟!! بعدم شاگرد فضول کلاس این حسین رو لو داد بعدم مدیر این دیونه رو برد دم دفتر  ما هم ادامه دادیم سه چهار تا مسئله که حل کردیم زنگ خورد از دم دفتر که رد میشدم دیدمش داره یه چیزایی میگه که اسم من هم توشه  بعدم از ناظممون که خیلی باهاش رفیقم پرسیدم چی بوده موضوع گفت مث اینکه میخواسته به تو بفهمونه که خشتکت پارس واسه همین این کارو کرده یه نگاه به پایین کردم دیدم بعله خشتکه پاره هست یعنی داشتم اب میشدما\nلایک : درکت میکنم\nلایک :خاک بر سرت خودت نفهمیدی؟؟؟\nتازه پست اولم هست \nخداحافظ همگیییی",
    "یه یادی ام بکنیم از جکای نوستالژی \n\n\n\nیه مرده عینک افتابی میزنه میره کنار دریا میگه ااا چقدنوشابه\n\n\n\nهرکی بااین خاطره داره بزنه اون لایکو سررفتنی بی زحمت",
    "آقا من نشسته بودم سر فورجوک خالم (دانشجو پزشکی عه) تو اتاق مامان و بابام داشت درس می خوند (یه هفتس مامانو بابام نیستن... ترکوندم!)بعد مادربزرگمم با خواهرم (هفت سال) و پسر خالم (هفت سالو نه ماه) نشسته بودند تو پذیرایی هیچی آقا یه دفعه دیدیم دو تا گودزیلا زدن زیر گریه ( با یه صدای گوشخراشی که هفت ستون خونه لرزید)\nمنو خالم پریدیم تو حال\nحالا حدس بزنید چی شده بود؟\n.\n.\n.\n.\nنه واقعا حدس بزنید\n.\n.\n.\n.\nمادر بزرگم داشت از قیامت و سور اصرافیل که همه باهاش میمیرن براشون می گفت\nاین دو تا هم زدن زیر گریه که ما نمی خوایم بمیریم :/\nقیافه ی من 0_0\nقیافه ی خالم @_@\nخدایا این خوشیارو از ما نگیر :/\nببخسید زیاد شد (پست اولمه)",
    "دیشب سر سفره بودیم بابام داشت اخبار میدید، کنترل رو گرفته بود دست راستش کفگیرم گرفته بود دست چپش تهدید میکرد،صدای تلوزیونم تا آخر زیاد بود، ماهم آی حرف میزدیم آی حرف میزدیم، بابام دوسه بارمحترمانه تذکرداد خفه شید محل نذاشتیم، یدفه بیش از حد توانش عصبانی شد داد زد بزارید ببینم تلوزیون چه گوهی میخوره ،منم گفتم بابا گوه خوردن که دیدن نداره ، جاتون خالی چنان با کفگیر زد فرق سرم تا پایین قاچ خوردم بعدشم انداختم تو کوچه...\n الان از تو جوب دارم پست میذارم براتون آی لاو یو فورجوک",
    "ختم بابابزرگم کسی نوار قرآن پیدا نمیکرد ،\n\n\n\n\nمن یه نوار قرآن از مدرسه مون داشتم دادم بهشون ،\n\n\nوسط گریه و زاری ملت یهویی گفت :\n\n\nدرس شانزدهم ، سوره ی کوثر\n\n\n\nهیچی دیگه وسط ختم داشتن زمینو گاز میزدن خخخخ",
    "همین چند روز پیش بود که تو صف بوفه(صف نبود که باغ وحش بود همه هم حل میدادن)منتظر بودم که نوبت یکی بود بوفه هم شلوغ که پسره گف یه وای فای بدین همه جا یکدفعه ساکت شد پسره که عجله داشت و سوتی سال رو هم داده بود بیشتر هل شد گف ببخشید یه ویفر و بای های بدین که همه ما بوفه با وسایلش رو گاز زدیم و طرف با اینکه پول داده بود از اونجا فرار کرد ومعلوم نبود کجا رفته فکر کنم راه افق بلد بود و بزور ائن تو جا شد و همه کسایی که تئ صف بودن مشمول پرداخت خسارت شدند و منظورشم ویفر و های بای بود.",
    "من (با حالت ذوق مرگ) : آجی دیدی ۲۵درصدی ک معدل دبیرستان رو کنکور تاثیر داشت رو برداشتننننن؟؟؟؟\nخواهرم (با حالت خنثی) : اهوم\nمن(خوشحال) : خب دیگه...میخوام برای کنکور کتاب خیلی سبز بگیرم از الان شروع کنم\nخواهرم: چه فایده وقتی نتیجه خیلی قهوه ای میگیری؟...\nمامانم :)\nخواهرم -_-\nمن 0_o",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nزنگ زیست:\nعروس دریایی دو یا سه لایه سلول دارد که به طور مستقیم با محیط..\nبغل دستیم:من یه عکس از عروس دریایی دیدم خیلی کوچیک بود..\nمن:مثلا چقد؟\n-اندازه ی کف دست مثلن..\n+اینکه خیلی کوچیکه..\n-آوره..\n+اون وخ باب اسفنجی چقده!؟\n-چطور؟\n+آخه تقریبا اندازه عروس دریاییا بود..بعدم با پاتریک میرفتن شکارشون..\n-عاره ها..\nدو ثانیه بعد:\n-خانوووم..درسته که عروس دریایی اانقذرس؟\nدبیرمون:بلی بلی..\n-خانوم پس باب اسفنجی چقذرس؟\nمن:^_^\nدیگر بچه ها:o_0\nمسابقات صحیفه در مرحله کشوری:-_-\nدبیر:به احترام باب اسفنجی شلوار مکعبی یک دقیقه به افق پیوست..",
    "حدود یه ماه پیش کمرم گرفته بود(بعله بازم با عرض شرمندگی باید بریزدپستهای قبل)و دکتر یکسری کارها مثل：پوشیدن کفش پاشنه بلند,رانندگی,وایستادن طولانی مدت,بلند کردن وسیله سنگین،عصبانیت,استرس,زیاد با گوشی کارکردن,کتابخوندن در حالت درازکش(عمرا بتونم جور دیگه کتاب بخونم) ,کارکردن طولانی مدت با لپ تاپ و...\nداشتم از دانشگاه برمیگشتم یه سری خرید داشتم و یه سری وسیله رو باید میدادم به دوستم سر اینکه جای پارک نبود ماشین تو یه کوچه نزدیک مطب دکتر پارک کردم تلفنم زنگ خورد جواب دادم یکی از بچه ها بود که قرار بود تو پایان نامه اش کمکش کنم پررو پررو تمام کارهاش انداخت گردن من حرصمو در اورد دیگه یهو قاطی کردم شروع کردم دعوا کردن \nخودتون تصور کنید از ماشین پیاده شدم یه کوله لپ تاپ پشتم بود دوتا دستم پر کیسه وسایل با  یه کفش حداقل ده سانت پاشته تو پام و بدتر از اون داشتم سر اون آدم پر توقع داد میزدم که به لطف شما دیشب کلا نخوابیدم و تا صبح سر کتاب لپتاپ دنبال حل مشکل شما بودم الان هم بعد ۹ساعت سرپا وایستادن تو کلاس و دو ساعت رانندگی تازه رسیدم و کلی پیاده روی هم دارم تا به کارهام برسم که یهو دیدم دکترم اینجوری وایستاده نگاهم میکنهo_O\nمن:-(\nدکترم@_@\nیعنی نه تو افق راهم دادن نه تو عمود نه تو اوریب نه حتی به لطف دکتر تو خونه شب رفتم خونه دوستم!!!!!!",
    "مامانم میخواست کامپیوتر یاد بگیره خب خلاصه داشت برنامه های آفیس به خصوص وردو یاد میگرفت یه روز داییم بهش چند تا کلیپ آموزشی داده بود آقا مامانم و داییم نشسته بودن مامانم بهم گفت : معین این کلیپا رو برام کپی بگیر تو لپتاپت من هم که از بی پولی زده بود به سرم گفتم: کدوم دیوونه ی احمقی اینارو داده بهت مامان ..................یهو گفت داییت داییم هم که همونجا نشسته بود یه نگاه شیطا نی به من کرد من هم خونه رو آروم ترک کردم الان با جیب خالی و صورت قرمز دارم براتون پست میزارم .\nنتیجه : جلو فامیل حد اقل درست حرف بزنین",
    "صبح ساعت ۷ امتحان داشتم زنگ زدم به پسرخالم میگم\n\n\nببین کسی خونه ما نیست خدا وکیلی ۶:۳۰ زنگ بزن به گوشیم منو بیدار کن !\n\nبرگشته میگه : ببین من یادم میره یه ریع قبلش یه تک بزن",
    "سیاست ینی\nتاوختی زور داری داداشتوکتک بزنی حسابیییییی\n\n\n\nحالاک اون زورداره باهاش رفیق شی\nبا داداش گلم گفتناخررررش کنی خخخ\nفدای داداش کوچولوی خودم",
    "به خاهر هدی ک مسابقات صحیفه رتبه اورده：\nمنم پارسال با همین جوری شانسکی رفتم جلو\n...\nجالبیش اینجاس کشوری هم رتبه اوردم：)))",
    "سلام\nدیروز سر کلاس معلم هر چی میگفت با سرهم کردن تمام اموخته های دوران مدرسم جون میکندم جوابشو میدادم بلکه از شاگرد اولمون کم نیارم.داشتم کم کم به خودم امیدوار میشدم که معلم پرسید \"حالا بچه ها میدونید اب سد ما از کجا تأمین میشه؟\"\nیهو شاگرد اولمون گفت از \"دزفول\"\nدودستی زدم تو سر خودم میگم اخه لامصب این یکیو دیگه از کدوم گورستونی خوندی!!\nهیچی دیگه دیدم برای بقای خودمم که شده باید سکوت اختیار کنم!",
    "اقا جونم بگه براتون که چندروز پیش یکی از بچه ها که اتفاقا خیلی هم پررو تشریف داره با یه بطری اب اومد کلاس اون زنگ دینی داشتیم دبیرهم مجبورش کرد بطری ابو بزاره توی طاقچه کلاس خلاصه یه نیم ساعتی گذشت که یهو دیدیم یکی از بچه ها بطری رو برداشته و داره اب می خوره که ناگهان اون دستمون(اره همون پرروهه)گفت：اجازه اقا،وحید داره ابمون رو می خوره دیگه خودتون تصور کنید دبیر رو بعد از شنیدن این حرف ها\n\n ما：|\nدبیر×|\nاب خوردنی\nاب های مرحومه ی مغفوره\nکلاس دینی",
    "پسره دوستمون بود چهار سالشه(کاملا درسته موجود فضایی دهه نودی حالا هی دست رو دست بذارید کاری نکنید اینا که زمین تسخیر کردن میفهمید)(روجوع شود به پستهای قبل الان دارم حس میکنم کمتر برم اتاق اساتید دارم اخلاقشون میگیرم ) با مامانش دعواشون شده بوده\nمامانش：انقدر منو حرص نده اخر میکشیمااااا\nبچه：اشکال نداره به بابا میگم بریم از اون خانومه که تو تابلو تو هال هست بگیره مامانم بشه\nمامانش：کدوم تابلو رو میگی؟!\nدست مامانش گرفته برده  جلو تابلو کپی مونالیزا تو هالشون\nبچه：از اینا\nمامانشo_O\nبچه;-)\nبابای بچه:-)\nمونالیزا@_@\nداوینچی:-(\nماها:-|",
    "یه بار معلم ازم پرسید قدیمی ترین حیوون جنگل کدومه؟ گفتم: گورخر! \nگفت: چرا؟ \nگفتم: چون سیاه سفیده. \nگفت: برو جلو دفتر زنگ بزن اولیات بیان",
    "امروز جلسه اول بود داشتم مراسم گربه کشون انجام میدادم طوری که طفلکی دانشجوهام نفسشون بریده بود جیک نمیزدن یهو زد به سرم پرده رو بکشم کنار دیدم واااااااااای داره برف میاد\nمن：خو بسه نظرتون چیه بریم برف بازی؟!\nدانشجوهامo_O\nمن:-)\nیعنی انقدر برف بازی کردم جیغ زدم تو برف دویدم اون جذبه که به فنا رفت هیچ همین  جلسه اول لو رفتم\nشماها@_@\nطبق روال همیشه رییس دانشگاه و مدیر گروه و...:-(\nفقط نمیدونم چرا این کارهای من هنوز براشون عادی نشده",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nیادتونه پست قبلی گفتم رفتم آزمون صحیفه سجادیه و اول مدرسه شدم و رفتم مرحله شهرستان-اونم با لباسای سالن ورزش-..؟!\nاونجام اعصابم خیلی داغون بود بعد سخنرانی داور اشکالای هر کدوممون رو میگفت مال منو که گفت اعصاب مصاب یخده با اجازتون هرچی گفت ی چی جوابشو دادم..\nبعدم با خیال آسوده -میدونستم امکان نداره قبول بشم-جزوشو به دبیرپرورشی دادم..\nحالا بگین چی شده؟\nامروز اومدن میگن مرحله سخنرانی اول شدم باید برم آزمون تستی!!\nخدایا شکرت خیلی خوشحالمممم....\nلایک=تبریک",
    "ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ كلى ﺻﺪﺍى ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﻮﺕ و دست ﻣﻴﺎﺩ !!\n\nﻣﻴﮕﻢ : ﺑﺎﺑﺎ ! ﻛﺠﺎيين؟؟\n\nﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎلى :\n\nﻣﺎ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ پارک جنگلی!\n\nﺗﻮ ﻣﮕﻪ ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥ نيستى؟؟\n\nینی تو محبت غرق شدم...\n\nالانم دم در نشستم ۹ بشه با آشغالا برم.",
    "رفیقم زنگ زده بی مقدمه میپرسه میدونی قیمت نبات چنده\n میگم : نه! چطور\n پرسید : نقل چی\n \n گفتم : نه بابا نمیدونم! میخوای عروسی کنی؟\n\n\n\nگفت : نه\n فقط می خواستم ثابت کنم خیلی خری!\n \n آخه از قدیم گفتن خر چه داند قیمت نقل و نبات!!!﻿\n\n\nمردم بد قاطی کردنا!",
    "سوم دبیرستان بودیم\nی روز معلم امد سر کلاس گفت سریع صندلی هارو امتحانی بچینید\nهمه بچه ها: نه اقا نگفتید (برا چی این طوری نگاه میکنید؟ نگفته بود خوب)\nاقا این معلمه که فک میکرد ما داریم میپیچونیمش اعصابش داغون شد\nما هی میگفتیم اقا به لنگه جوراب سوراخ بابا بزرگمون قصم نگفتید\nاون باورش نمیشد\nهیچی اخرش امتحان نگرفت\nولی تا ی ساعت هیچ کس جرئت نمیکرد سر کلاس جیک بزنه\nچشتونم روز بد نبینه هفته بعد ی امتحانی گرفت ی امتحانی گرفت اون سرش ناپدا\nهیچی دیگه کل اولیا کلاس آمدن مدرسه",
    "جمعه تولدم بود!خوووب؟\nساعت ۱۰ پاشدم دیدم هیشکی خونه نیس:( خیلی ناراحت شدم اومدم فورجوک پست گذاشتم:\nاز اتاق فرمان اشاره میکنن امروز تولدمه هپی برث دی تویم!^__^\nبعد که بلند شدم دیدم همه خونن هیچی نگفتم رفتم نشستم بعد دوساعت اجیم از عکس پروفایلم فهمید من تولدمه خلاصه ماچ و بوسه واینا بهد دیدم اجیم داره یه شال میبافه )الکی مثلا مال من بود)بعد دوساعت که بافته گفت میبرم برا خودم:|\nینی از کادو سرویس شدم\nبعد امروز اومدم ببینم بعد این همه محبت خونواده پست ۴جوک چنتا لایک خورد دیدم\nادمین نوشته:\nبیشتر تلاش کن!\n \n\nمن یه سوالی داشتم از کسایی که الان تو قایق سهرابن\nدوست عزیز تو مهر ی که به سمت من جاریه غرق نشی یوختی؟\nنخند من بغض کردم!دارم گریه میکنم\n(واقعا گریه کردما)÷____÷",
    "سلام\nچن ترم پیش بود سر کلاس اصول 3 بودیم استاد اول با مثال عددی درسو توضیح داد اولشم چن تا جدول داش بعد به ما گفت بزارید اول مسئلشو بگم بعد رو نویسی کنینن کلاسم که شلوغ بود من و دوستامم عادت داشتیم جلو مینشستیم استادم به جزوه های ما دید داش همینطور که مسئله رو می گف رسید به اونجا که گف سه تا جدول میکشیم منم دقیقاً همینو نوشتم (تو حال خودم بودم خوووب)یدفه دوستم با صدای بلند گف چی مینوسی آرزو، بلند زد زیر خنده منم ی سه چار ثانیه هنگ بودم از روبروهم استاد ترکید از خنده بعدم خودم خندیدم بچه ها که فهمیدن کلاس منفجر شد بعدشم کاشف به عمل اومد یه ده نفری همین کارو کردن (oyo)",
    "عاقا ی روز داداشم از حموم اومدش یهو داد فریاد منم اینجوری0-oنگاش میکردم !رو کرد به من؛\nاون:ااون شامپو رو تو میزنی به موهات؟ اصلا به مو میزنین؟کی میزنه به موهاش؟و...؟؟؟؟\nمن: نه والا من نمیزنم به موهام فقط لباسامو باهاش میشورم(لازم به ذکر که این قسمتش خدارو شکر میکردم که نزدم به موهام !!!!!گفتم شاید چیز دیگه باشه همون بهتر لباسامو شستم)\nاون :سانسووووووووررررررررررر میدونی من اونو چقد خریدم؟؟؟؟؟ سانسوووورررررر\nمن:(مبلغش واسه ما خیلی زیاد بود ) به ترتیب قیافم....0_o ....:)).....:||",
    "ی روز داشتم رو ی پروژه که قبلا ی نفر خرابکاری کرده بود کار میکردم که درستش کنم \nپروژه ی افتضاح \nبعد برگشتم جلو خانوم رئیسم گفتم وااااااااای عجب خری بوده اونیکه اینو درست کرده مثلا\nیهو دیدم خانوم رئیسمون گفت من درست کردم _ _",
    "یه از همکلاسی هام از دوستم حسابی خوشش میومد ولی این دوست ما یکی دیگه رو میخواست آقا این پسره هرکاری میکرد دل دوست مارو بدست بیاره\nیه مدتم گفته بود من شعر میگم یکی از شعراشو این دوست ما واسم خوند حالا جالب اینجاست یکی از شعرای معروف استاد فاضل نظری بود! من که به روش نیاوردم ولی برادر من حداقل شعر کش میری از این شعرای معروف ندزد خب!!!",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nچند وقت پیش مسابقه صحیفه سجادیه بود،منم هیچی نخوندنم شانسکی اول مدرسه شدم!بعد منو فرستادن مرحله شهرستان کانون!چهار نفر بودیم با هزار ماجرا رسیدیم دقیقه های قبل از شروع آزمون بود منم هول شده بودم همین طور در نزده پریدم تو!ینی مث این دزدایی که از دست پلیس فرار کردن نفس نفس میزدم..\nیهو دیدم همه زوم شدن روم!\nمن:سلامٌ علیکم و رحمة الله خواهران،.به مرحمت الهی خوبید؟\nداور:خانوم سالنو اشتباه اومدید،.آموزش خودآرایی سالن بقله!\nمن:نه به جان عم..ینی نه ب خودا من برا صحیفم..(مقنعمو تا رو دماغم جلو کشیدم!)\nداور:اسم شریفتون؟..از کدوم مدرسه اید؟\nمن:زهرا....م..از مدرسه شاهد..\nکل سالن:نچ نچ..\nداور:اسمتون اینجاس..ولی مطمئنید از مدرسه شاهدید؟\nمن:بلی بلی..ام شر(Im shure)\nداور:آخه..هیچی بفرمایید!\nیه نگاه به اطراف کردم دیدم خواهران همه با هدبند،مقنعه ها تا روی ابرو،ساق دست،مانتوهای تا قوزک پا،کفشای طبی مشکی..\nخودم:..شلوار ورزشی..تونیک ورزشی..عه من چرا سالن بودم لباس عوض نکردم؟\nو اینگونه بود که نتوانستم افتخار بیافرینم..ان شاالله در سالهای آینده..",
    "*واقعی*\n\nاولای مهر بود ...\nداشتم زیست میخوندم (فهمیدین سوم تجربیم یابیشترتوضیح بدم؟)\nی صفحرو تموم کرده بودم ک یهو ب خودم اومدم دیدم با تمام قدرت(!!) دارم انگشتمو رو صفحه میکشم بالا!!تازه فکرمیکردم هنگ کرده کتابم!!\nاون موقه بود ک فهمیدم چقد بدبخت شدم!!\n\nآیسودا بدبخت ^_^\nمچکرم!",
    "یادتونه گفتم بابام گفته تا آخر سال ظرف بشور برات لب تاب می خرم؟\n(به پست های قبل مراجعه شود)\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاین اولین پستمه که با لب تابم میذارم.\nبلایکین دیگه شیرینیش می خوام لایک پخش کنم...\n\nپی نوشت: آقا باباها خیلی خوبن این قدر ازشون بدگویی نکنین....\nحالا فک نکنین چون برام لب تاب خریده اینو میگم....\nمن یه دخترم ولی اصن نازنازی نیستم...\nاصلا بیشتر از شما پسرا از بابام کتک خوردم...(نوش جونم)\nخیلی از دخترام هستن باباشون همه کاری براشون میکنه ولی بازم\nمیان گیر میدن....\nعاقا کتک خوردن از بابا که عب نداره...البت اینم بگم من خیلی زیر کتکاش پوس کلفتم آخم در نمیاد....!\nماکه یه بابا بیشتر تو دنیا نداریم....\nبیاید قدرشونو بدونیم...(حال کردید سوتیو.!..جمله دوم جمع بستم خخخخ)\n\n\n\n\n\nآخ یادم رفت بگم منم خیلی موقه ها تو تابستون زیر کولر خاموش خوابیدم...\nتو ماه رمضون....\nهععععییی....\nبابام که دلش نسوخت به حالم...\nمامان بزرگ مرحومم(پست های قبل)\nاومد به خوابم بهم ی لیوان خاکشیر داد...\nبه نظرتون باید قضای روزه هه رو بگیرم؟",
    "چندوقت پیش رفته بودیم خونه خالم یه شهر دیگه. دوس پسرمو که میشناسید (5سالشه تو پستای قبلی توضیح دادم دربارش) ما دوسه روزی موندیم خونشون. هرروز صبح ساعت 7 صبح میومد بالاسر من و آبجی کوچیکم. اونو بیدار میکرد میگفت چقد میخوابی بسه  پاشو دیگه به من میگفت تو بخواب بخواب هنوز زوده ....\nخدایی میبینید چه دوس پسر باحال و دوست داشتنی دارم من!!!",
    "معلم به محض ورود به کلاس: پاشید صندلی هاتونو ردیف کنید برا امتحان\n\nما (که لای کتابم باز نکردیم): کدوم امتحان؟؟ چه امتحانی؟؟ (الکی)\n\n-هفته پیش گفته بودم دیگه!!\n\n-آقا کی گفته بودین؟ ما امروز امتحان نداشتیم که!!!\n\n-میدونستم سرما آدمو مریض میکنه اما نمیدونستم توهم هم میاره!!\n\nمن: میاره آقا میاره، مثلا الان شما خیال میکنین ما امتحان داریم!!!!\n\nمعلم:.......\n.\n.\n.\nمیگن استارت ماشین معلمه تو کوچه از خنده چرخیده ماشین راه افتاده خورده ب دیوار....",
    "دیکته داشتیم. دفترم تموم شد . بغل دستیم خواست مث اون تبلیغه یه برگ از دفترش بکنه بهم بده . آقا چشمتون روز بد نبینه ، همین که برگه رو کند معلممون فکر کرد میخواد تقلب کنه، اومد تا میخورد مث سگ زدش :|\nبعدشم از مدرسه اخراجش کردن . طبق آخرین خبری هم که ازش دارم معتاد شده شبا تو پارک میخوابه .",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nاین خاطره از دوستمه:\nاز وقتی پامو توی آبادان و خرمشهر و مناطق عملیاتی گذاشته بودم حالم عوض شده بود..احساس میکردم من برگزیده الهی شدم و خدا بهم نظر کرده تا دختر خوبی بشم..منم تلاش خودمو کردم همه رم گوشیمو فرمت کردم اینستا و تلگرام و..رو دیلیت اکانت کردم با مخاطب خاصام بهم زدم و..\nرفته بودیم طلایه خیلی با خضوع و خشوع نماز امام حسن(ع)خوندم توی قنوت نماز خیلی دعا کردم به خدا گفتم:خدایا من خیلی بنده بدی بودم حداقل توفیق بده اینجا شهید بشم خدایا منو شهید کن نمیخوام از اینجا برگردم خدایا یه مین خنثی نشده تپل برام کنار بذار برم روش صد تیکه بشم..\nبه اینجا که رسیدم دیدم یه صدایی میاد:دین دین..دین دین..دین دین..\nگفتم بسم الله خدا این همه چیزی ازت خواستم فقط اینو شنیدی؟بعدم نمازو وسایلم رو کلا بیخیال شدم فقط شروع کردم به دویدن..حدود ده متر که دور شدم دیدم دوتا از بچه ها داشتم پشت سرم سلفی میگرفتن صدای تایمر گوشیشون بوده!!\nخودش:^_^\nراهیان دور:0_o\nجوجه من(جوکر):جیک جیک جیک..",
    "ﺩخترﻩ ﺗﻮ ﭼﺖ ﮔﻔﺖ :ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺫﻫﻨﻤﻮ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩﺑﭙﺮﺳﻢ؟؟\nﮔﻔﺘﻢ ﺑﭙﺮﺱ\nﮔﻔﺖ :ﻭﺍﯼ ﻓﺎﯼ ﻫﻤﻮﻥﺍﻧﺪﺭﻭﯾﺪﻩ؟..\n\n.\n.\n.\n.\n\nضمنامجلس زنانه درهمان مسجدازساعت۱۴/۳۰الی۱۶برپاست\nحضورشماسروران گرامی باعث شادی روح آن مرحوم میگردد",
    "داشتم موهامو شونه ميكردم مامان اومده ميگه:\n\nنيگا چن تا از تار موهات سفيد شده :/\n\nبعد همينطور كه به دست خودش ميزد ميگفت: اي واي پير شدي ديگه كسي نمياد بگيرتت...\n\nمادره ديگه نگرانه :|",
    "«الا بذکر الله تطمئن القلوب»\nچند وقت پیش داشتیم با مامانم دست پخت های خودمونی رو میدیدیم.بعد مهموناشون دوتا فوتبالیست بودن،این مجری آقاشون(فامیلی شونو نمیدونم)یه توپ فوتبال آورده بودن هی اذیت میکردن و هی مهمونارو به بازی میگرفتن.\nبعد مجری خانم(نسرین مقانلو)میخواست جو رو آروم کنه:\nآقایه..از پشت صحنه صداتون میزنن..ماشین تون از تعمیرگاه تماس گرفته..\nینی من همچین زد زیر خنده مامانم ترسید!کلی براش توضیح دادم که آخه ماشین که از تعمیرگاه تماس نمیتونه بگیره!!\nتازه برای دوستام هم تعریف کردم نمیفهمیدن!!کلی هم برای اونو توضیح دادم!\nشما گرفتین؟؟؟",
    "سر کلاس شیمی بودیم .دبیرمون گلوش درد میکرد به من گفت زود برو واسم یه لیوان آب بیار.\nمن رو هم جو گرفت مثل فامیل دور گفتم:\n\nمن:برم؟\n\nدبیر:برو دیگه\n\nمن: با اتوبوس برم یا با ماشین برم ؟\n\nدبیر:چی؟؟\n\nمن:با موتور برم زودتر میرسم ؟\n\nدبیر:0-0 آب نمیخوام .برو بیرون .\n\nمن:(دوباره) برم؟\n\nدبیر: بروووووو بیرون ......",
    "با عرض سلام خدمت تک تک دوستان \nبریم سر داستانمون\nکلیپس مهناز دخترهمسایمون تو گوش چپ همتون اگه دروغ بگم\nابتدایی بودم یه معلم داشتیم ک خیلی سخت گیر بود قبلا گفته بودم بهتون یعنی طوری میزد ک صدای بز و گاو رو باهم میدادیم یعنی شکنجه هایی که تو مدرسه از دست ایشون خوردیم  گربه تو کارتون تام و جری نخورده بود یه بار تو کلاس بودیم هیچ کاری ام نکرده بودیم از در اومد تو شترررق زد پس کلمون گفتم چرا میزنی میگه پس چکار کنم \nمیدونم که امتحان فردا کم میارید گفتم امروز بزنمتون \nمام میدونسیم ک  راس میگه گفتیم بیا امروز ما رو بزن تا فردا کتک دیگه نخوریم\nاینم رحم نکرد یعنی چنان میزد \nالان ک یادش میوفتم گریم میگیره که چقد دانش آموزای مونگولی بودیم",
    "این خاطره بیشتر گریه داره برام تا خنده \nدوم دبیرستان که بودم  یه دبیر شیمی داشتیم فقط و فقط از من درس می پرسید بقیه بچه ها اصلا واسه پرسش کلاسی نمیخوندن منم شاگرد درس خونی بودم نمی دونم چرا اینقدر رومن گیر بود کار به جایی رسیده بود که دبیر زبان که قبل شیمی داشتیم هربار که داشتم تو ذهنم شیمی مرور میکردم متوجه میشد و  میگفت داری خودتو واسه شیمی آماده میکنی؟؟!!یه  بارم که یکی دیگه رو صدا زد طرف یه جوری منو نگاه کرد که انگار....\nشانس آورد بعد اون سال دیگه ندیدمش وگرنه...",
    "معلم علوممون هر جلسه که وارد کلاس میشه یه دعا میخونه\nماهم برای این که مسخرش کنیم هر دفه که میاد تو کلاس دستامونو \nبه صورت دعا کردن میگیریم بالا یه سوره رو می خونیم\nاسکل نمیدونه دارین مسخرش میکنیم\nتازه شم بهمون مثبت داد \nخبر نداره 2 بار ماشینشو پنچر کردیم",
    "چن روز پیش با حانیه دوستم نشسته بودیم واسه آینده برنامه ریزی (*^_^*) میکردیم :\n_ میگم حانی بیا بریم فرانسه باهم ازدواج کنیم !!\nحانی_هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع زینب ! باهم چـــــــــکار کنیـــــــــــم دقیقننننننن؟؟؟\n-ازدواج دیگه کاری که همه میکنن\nحانی- o_0 \n_چته تو ؟؟؟ چرا قیافت اینجوری شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nحانی_من به گور هفت جدوآبادم باریدم اگه بخوام با تو ازدواج کنم \n_  خنگولِ گوسِپَندِ بی تربیتِ منحرف !!! میگم بیا بریم فرانسه اونجا همزمان با دو تا آدم دیگه ازدواج کنیم  ، بشر اولیه !!!!!\n\nآی آی آی کاش زبونم لال میشد و اون سوتی رو نمیدادم ازونوخ حانی هرموقع منو میبینه میگه :\nعششششششششششششخخخخم بلیطای فرانســـــــــــــــــه اوکی نشــــــــــــــــــده هنــــــــــــــــــــــــــــو ؟؟؟\nرفتیم فرانسه بریـــــم یه هاپوی نازنازی رو به فرزندخوندگی قبول کنیم ؟؟؟\n\"من با این رفیق خل و چل چ کنم عایا؟؟؟\"",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞\n\nپیش خودم گفتم بزار یه بار با کلاس بازی در بیارم،\n\nاومدم یه آهنگ فرانسوی گوش بدم...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nالان پنج دقیقه است داره میگه «خخخخخخخخ» :|",
    "یادتونه سال 2012 که شایعه شده بود آخر دنیاست هممون موقع بود که یه اس ام اس واسه همه ی گوشی ها اومد که فلان شب گوشیه هاتون رو بالا سرتون نذارید چون ماه یه امواجی ساطع میکنه که از طریق گوشی جذب میشه و میتونه به مغز آسیب برسونه هیچی دیگه  منم صب زود باید بیدار میشدم گوشیم رو گذاشتم رو زنگ و گذاشتم بالاسر داداشم:|\nدیروز کارنامشو آورد خونه یه هفت هشتا تک داشت فک کنم اون اموج الان تاثیرش رو گذاشته واقعن عذاب وجدان دارم هععی روزگار",
    "با این خاطره یاد گفتم که دیگه هیچ وقت دروغ نگم\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nسر کلاس ریاضی بودیم معلم هم داشت درس میداد اونوقت یکی از بچه گفت خانم اجازه برم دستشویی؟ خانم گفت نه بعد از درس برو\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nدرس تمام شد گفت برم دستشویی؟ خانم گفت نمی دونم چرا تو همه اش می ری دستشویی گفت خو خانم تشنه ام می خوام برم دستشویی اب بخورم O_o\n.\n.\n.\n.\n و اینگونه بود که میز هارا جویدیم.",
    "کلیپس مهناز دختر همسایمون تو جوراب همتون اگه دروغ بگم \nکلاس اول ابتدایی بودم یه معلم داشتیم ک اینقدر سخت گیر بود ک حتی اگه تو کلاس یکی سرکلاس گردنشو میچرخوند جفت پا میرفت تو حلقش \nیه روز از ما امتحان میگرفت گفت من میرم تا جایی و بر میگردم اگه ببینم تغلب کردین سوالاتو میدم ک بخورید معلممون رفت تا فرداش ک اومد ما از ترس حتی یه سوال هم از همدیگه تغلب نکردیم \nمام همچین بچه های شوتی بودیم \nدوستان اولین پستمه",
    "اولا یه سلام بکنم به همه دوستان یادم رفت تو پستای اول سلا م بدم ببشیییییید دوستون دارم ..\n خب بریم سراغ داستانمون \n عاقو شایان ذکر است که من دو ترم مشروط شدم  گفتم بدوونید که بعد داستان به عمق فا جعه پی ببرید \nبعلهههههه امتحان شبکه های کامپیوتر داشتیم منم شب قبلش پی دی اف اشو گرفتم فک کنین 6 تا pdfشصت صفحه ای خلا صه به امید تقلب رفتیم سر جلسه از قضا ته سالن دم پنجره بودم جای توووووپ همین که مراقب برگه هارو داد دیدم حواسش نیست گوشی و گذاشتم بین پاهام  و پامو انداختم رو پام که معلوم نشه تا اومدم شروع کنم به تقلب یه اقا تازه وارد مسئول تشریف اوردن و پنجره رو باز کردن و گیر دادن که سرما میخوری برو جلو حالا از من انکار از ایشون اصرار و اجبار منم دیدم پاشم گوشی میوفته تابلو وووو نفهمیدم چه جوری پالتومو در اوردم انداختم رو پام گوشیو برداشتم و رفتم جلو اون اقا هم که فهمید داستان چیه گفت پالتوتو بذار ر و سکو چشتون روز بد نبینه تا پالتورو گذاشتم گوشی افتاد از بین کیفا زمین و تتتتتتققققققق منو میگی قرمز شدم ولی به رو خودم نیاورد که اقاهه گفت نگاه کن نشکسته باشه منم پرووو گفتم نه خدارو شکر بامپر و گلس داره \nخلاصههههه سالن ترکید و منم برگمو خالی دادم   \n\nفکر کردین فقط پسرا مشروط میشن نههههههه عاقا دخترا هم بلدن",
    "یه پسرخاله دارم اسمش امیر علی 5 سالشه\nمن هرجا برم بچه ها دنبالمم این یکی خیلی بیشتر \nبچه حسابی شیطون و البته بانمک تو جمع باشیم کلا دنبال منه به حرف هیشکی گوش نمیده جز من، پذیرایی میکنم کمکم میکنه و...خلاصه این امیرعلی خان هرکار میکنم اسممو نمیگه صدام میزنه\" دوستم\" حالا بقیه فامیلم اسم اونو نمیگن میگن \" دوس پسرمحبوبه\"!!!\nالکی الکی دوس پسر دارم شدیم",
    "دبیرمون：ببینین بچه ها این درسایی ک این ترم بهتون درس دادم خوب بخونین که ترم دیگه که اومدم ازتون پرسیدم نگین بهمون درس ندادن که اون عنه خود منم...!\n\n\nقیافه ما：)))))\n \nقیافه دبیرمون وقتی فهمید چی گفته @_@\n\nدبیرمون واسه ماست مالی：ایهام بدی داشت ولی امیدوارم منظورمو فهمیده باشین ：/",
    "امروز رفته بودم ساعت بخرم. یه ساعت دیدم حسابی چشمو گرفت رفتم قیمتشو پرسیدم 550 هزارتومان! \nهیچی دیگه گفتم چشمو ول کنه ساعت میخوام چیکار زمانو ندونم راحت تر میخوابم خب!!!",
    "چند وقت پیش بابام آنفولانزا گرفت از نوع حادش،صبح لرز داشت شب تب ،منم مث تو این فیلما هست که تا تب ولرز دارن میرن دوش میگیرن خوب میشن به بابام گفتم بابا توام برو ی دوش بگیر زود زود خوب میشی اونم رفت دوش گرفت شب که داروهاشو بردم براش از زیر پتو گفت من مطمعنم خوب میشم و دستمم به تو میرسه منم دیدم داره رسما تهدیدمیکنه چند روزی مهاجرت کردم...\nپ.ن:عاغا چیزی نمیدونید نسخه الکی نپیچیدیا تو این فیلما الکی میگن یوقت گول نخورید",
    "دارم با دختره چت می کنم...\n\nازش می پرسم چشات چه رنگیه؟\n\nجواب میده: cc\n\nمیگم خب این یعنی چی؟!!!\n\nمیگه:همون 2c دیگه\n\nمیگم یعنی چی؟!!!\n\nمیگه:احمق جان...طوسی!!!\n\n.\n\n.\n\n.\n\n.\n\n.\n\nمملکت که نیس !! مهد نبوغ و تفکراته . . .\n\nاین داستان ادامه دارد. . .",
    "جاتون خالی \nهوای پاک.... \nزیربارون...\nسوتی های خانواده....\nدیشب واسه برادرزادم خاستگاراومده بود......(^_^)سوتی بازاری بودبراخودش..\nقبلش برادرزادم داشت میگفت وای دامادبیاد ببینم چه شکلیه تاحالاندیدمش وفلان وفلان....\nاما وقتی اومدن بعد حرفا واصل مطلبم داماد شروع کرد بحث تفاهم داشتن...یهو گفت منو عروس خانم خیلی باهم تفاهم داریم مثلا همین گل آوردم باانتخاب دوتامون بود هردومون ازهمین خوشمون اومد....\nO_o",
    "سر امتحان حقوق بودیم (استادمون از اون بی عمه هاست) جلسه آخر استاد باهامون لج کرد جزوه نداد سوالم نداد مجبورشدیم یه کتاب کامل بخونیم،\nخلاصه سر امتحان شروع کردیم ب تقلب کردن ، مراقب اومد تذکر داد ماهم شروع کردیم به آه و ناله که سوال نداشتیم و امتحان سخته و...\nاینجا مراقب باید بگه دانشجوهای تنبل و درس نخون، اما گفت تقلب آزاد برید حال کنید،دمش گرم شارژمون کردفقط هرچند دقیقه یه بار میگفت آرومتر تقلب کنید صداتون تو سالن نره بفهمن\nدلتون بسوزه یک تقلب توپی کردیم \nآخرشم مراقبه گفت اگه تقلب نوشته بودید و باخودتون میاوردید من راحت تر بودم\nتازه خودشم از رو برگه بقیه بهمون میرسوند",
    "یه بار با عمه جونم رفته بودم پارک و نزدیک وسایل بازی نشسته بودیم\nمحو تماشای ملت بودیم(چه ادبیاتی) که یهو چشم به یه بچه کوچولو و مامان بزرگش افتاد. داش بچه رو میاورد سمت تاب.\nتو دلم گفتم چه مامان بزرگ خوبی! یهو دیدم به تاب که رسیدن مامان بزرگه نشست شروع کردن به تاب خوردن بچه هم وایستاد نگاش میکرد\nکاملا طبیعیه باز من از یه چیز تعریف کردم گندش دراومد....",
    "یه استاد داریم اخر باحالیه...\n\nمیگه این خانما  سنشونو چندسال که میگذره یه سال حساب میکنن ... مثلا\n\nنمونش خودمون اوایل ازدواج اختلاف سنیمون باخانمم سه سال بود اما حالاشده سیزده سال..",
    "بـابـام دیـشـب از دبـی اومـده\nبـهـش مـیـگـم :چـی اوردی بـرام!؟!\nمـیـگـه چـشـمـتـو بـبـنـد :)\nحـدس بـزنـیـد چـی اورده بـود؟!؟\nآفـریـن!!!!\nشـامـپـو کـوچـولـوهـای هـتـلـشـو\nاونـم دوتـاا!!!!",
    "شب تاسوعا بود رفته بودیم حسینیه محلمون برای عزاداری،یه خانوم بود که یک ساعت محو جمال من شده بود (دستشم تو دماغش بود بیشور)منو صدا کرد منم رفتم پیشش ،مکالمات من و این خانوم:\nگفت:دخترم عروسه من میشی^_^گفتم:نه دستتون درد نکنه0_0گفت :دستم درد نمیکنه پام درد میکنه .گفتم :هر جایت درد میکنه درد نکنه . وفرار کردم\nوقت شام من کاملا اتفاقی پام خورد به پارچ دوغ ولباسای ایشون خیس شد:)\nحالا جالب اینجاست آخرشب که می خواست بره اومد بهم گفت :یادت نره چه قولی بهم دادیا عروس گلم0_0 \nدخترش برگشت بهش گفت:کاملا مشخص داداش رو نمی خواد ندیدی سر سفره با دوغ یکسانمون کرد.\nخانومه هم در حالی که به افق خیره شده بود این شعر رو سرود:\nاگر با دیگرانش بود میلی  چرا دوغ رو سمت من شوت کرد لیلی",
    "اقاما یه معلم فارسی کلاس اول داشتیم یه روز گفت 3500تومان بیاریدبرا کتاب\n هم کلاسیم خدارحمتش کنه(نمرده ها ولی از خجالت اب شده) گفت اقا اگه نخواهیم کتابو چی کار کنیم؟معلم هم گفت چرا نمی خوای؟پسره برگشت گفت اقا مامانم  منو از خونه بیرون میندازه ها(چیه کلاس دومه ها نمیفهمه)\nانگارتو کلاس بمب انداختند یه دفعه کل کلاس رفت هوا\n.\n.\n.\n.\nصداقتو گفتا\nبه خاطر صداقتش مسخرش کردیم بیچاره رو\n\nمن از طرف خودم ازش عذر میخوام\n\nمنو ببخش رفیق",
    "نشسته بودیم داشتیم نهار می خوردیم یهو خالم گفت اون زیتون ها رو بدید اینور \n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\nبعد خالم مژده با طعنه گفت تو که پوستت خوبه ماشاالله دیگه برا چی می خوای زیتون بخوری \n..\n.\n.\n.\n.\n\n.\nمی دونید چی گفت؟.\n.\n\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n\n.\n.\nخخخخ.\n\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nخیلی با کلاس گفت: جهت جلو گیری از پیشگیری.0_o \n\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nاین بود که همه ما به دیار باقی پیوستیم ^_^",
    "امروز قراربود نامزدم بیاد خونمون (فهمیدین نامزددارم یا روشن تربگم). \nزنگ زدم بگم واسه نهاربیاد قبول نکرد.(کته باکباب داشتیم)وقتی داشتیم سفره رومیچیدیم داداشم گفت برو یکم به خودت برس گفتم نه بابا قراره بعد نهار بهش زنگ بزنم بیاد.سرسفره هرکارکردم بشقاب جدابردارم داداش نزاشت دیس کته روگذاشت جلوخودمون دوتا بادسسسسست داشتیم میخوردیم (خانوادمون پرجمعیته نصف این جمعیتم بودن)....\nیهویکی درزد اومد توی خونه منم روبه روی در نشسته بودم باوضع ژولیده.دست کثیف.دهن پر(همیشه جلوش,مرتب بودم)\nآبروم رفت ...\nالان هرکارمیکنن ازاتاق بیرون نمیاد افسردگی گرفتم.نخند سرت میاد\nشوخی کردم ازخنده عین لبوشدم نمیدونم چیکارکنم....",
    "داشتم از کوچه رد میشدم دیدم رفیقم به دیوار روبرو خیره شده ازش پرسیدم چرا به دیوار با اینهمه دقت نگاه میکنی ؟؟\nجواب داد منتظرم یک مورچه که در دهانش دانه ای گرفته از راه برسه و بخواد از دیوار بالا برود اما تا نصفه های راه که رسیده بیوفته پایین اما نا امید نشه و دوباره بره بالا و دوباره بیوفته هی بره بالا هی بیوفته تا اینکه از آخر موفق به بالا رفتن بشه و جرقه ای در مغزم بزنه و برم دنبال موفقیت\n.\nیکم بهش خیره شدم و با دقت به حرفش فکر کردم و اونجا بود که فهمیدم چرا بهش میگن ممد جلبک",
    "سر امتحان دیفرانسیل بودیم .دوستم سوال سه رو تقلب میخواست ...واسش روی یه کاغذ نوشتم بعد پایین برگه نوشتم سوال 5رو واسم بنویس ....این رفیق ما هم که قدر مورچه  مغز نداره هم جوابو نوشته هم اون سوال 5 رو .......ای خداااااااااااااا .دبیرمون هم فهمید بهش صفر داد .بعد دوستم میگه تقصیر تو بود..به من چه که تو مغز نداری ...حالا خوب شد که منو لو نداد .",
    "بابابزرگم میگه حالا تحریماروبرداشتن چی میشه بابام مفصل وکامل براش توضیح داد... \nیک ساعت بعد...\nبابابزرگم باباموصدازد گفت لامصب مخم ازکارافتاد الان کلا نمیدونم تحریم چیه ,کدوم کشوریم ما الان..⊙︿⊙\nجاتون خالی همه کلی خندیدیم. فدای باباجونم",
    "یادمه ی روز با ی جمعی(با اتوبوس)داشتیم میرفتیم زیارت،عاقا یهو بلند شدم ک صلوات بگیرم(معمولا ازین کارا نمیکنم تو اون لحظه ب مغزم خطور کرد)،بلند گفتم ؛برای سلامتی رفتگانمان صلواااااااات!!عاقا همه هم صلوات دادن0-oچند لحظه بعد دوستم خیلی ریز بهم اشاره کرد حرف نزن بشین سر جات!!!....بعدها متوجه شدم سوتیمو:))))",
    "رفته بودم مدرسه ی خواهرم دنبالش هنوز زنگشون نخورده بود،همینطور که بیرون کلاس منتظر بودم  معلمشون پرسید یه کلمه بگین که آخرش\"ستان\"دا شته باشه و اگه جداش کنیم قسمت باقی مونده معنی بده.\nیکیشون گفت خانم \"بوستان\"هم میشه؟\nیکی دیگه گفت بوستان یعنی جایی که در آن بوس میکنند؟!!! :O\nطفلک معلمه مونده بود چی بگه!!!!\nفک کنم این بچه استفاده ی واقعی از بوستان رو فهمیده!\nولی خدا وکیلی تا حالا از این زاویه به بوستان نگاه نکرده بودم!عجب نسلی بشن اینا :-D\nخدایا از شر اینا پناه به خودت...",
    "عاقو دیروز منو دادشم رفتیم سرمیز ناهار بخوریم ک تلفن زنگ زد داداشم رفت جواب بده منم از فرصت استفاده کردم ظرف فلفلو تو غذاش خالی کردم بعد رفتم بتری نوشابه رو گرفتم تکونش میدادم اومد \nنشست اولین قاشقو که خورد چشماش شد انداره نعلبکی¤_¤\n پشت هم صرفه میکرد رفتم با مشت پشتشو زدم ک سرفش بند بیاد ک فک کنم پشتش سوراخ شد دستشو بلند کرد بتری نوشابه رو باز کرد .تا باز کرد با نوشابه یکی شد :))\nیک نگاه غضب ناکی ب من مرد ک اشهدمو خوندم دوتا پا داشتم چهارتا دیگ قرض گرفتم حالا من بدو اون بدو حالا از زور استرس Wc گرفته بودم چشتون روز بد نبینه گرفت منو هی غلغلک میداد\n آخر یهو داد زدم: بــــــاااابــــــا ریخــــــــت \nتا ولم کرد حمله کردم طرف دشویی. ^_^",
    "به مادر بزرگم میگم من به دنیا اومدم \nچه جوری بودم؟\nگفت: قشنگ یادمه، تو سالن نوزادان، همه بچه ها\nخوابیده بودن یه بچه هه بود مثه خر داد میزد....\nاون یکی ننجونت اومد دید تویی!\n\n\n\nمن °_°\nمادربزرگ :)\nاون یکی ننه جون :)",
    "با مامانم رفته بودیم بیرون  داشتیم تو پیاده رو راه میرفتیم که یه ماشینه افتاد دنبالمون،یکم رفتیم دیدیم ول کن نیست از اونجایی که من چادریم و مامانم خیلی تیپ میزنه کاملا مشخص بود که دنبال مامانمه.من که دیگه از شدت خنده نزدیک بود رو آسفالت غلت بزنم!!!!شانس آورد پیچیدیم تو یه کوچه که ماشین رو نبود!!!!\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nآقا پسرای عزیز یکم تو انتخاباتون دقت کنین لطفا زشته به خدا!",
    "همایش فیزیک واسمون گذاشته بودن منو یه دختری با هم رسیدیم دم در خواستم کلاس بزارم\nگفتم:بفرمایین\nدختره گفت:نه شما بفرمایین\nمن: Ladies first(ادبم تو حلقتون)\nسپس اون اومد بره داخل که در یک حرکت این پاش به اون یکی گفت گوه بخور و با مخ پهن زمین شد و سالن منفجر شد \nمنم مونده بودم خودم از خنده جمع کنم یا جزوه های اونو در نهایت به این نتیجه رسیدم که به افق بپیوندم",
    "یه روز تو مدرسه یکی از دوستام داشت از عروسی که دیشبش رفته بود و کلی بهش خوش گذشته بود تعریف میکرد آخرش ازش پرسیدم حالا عروسی کی بود\nبا افتخار برگشت گفت عروسی دوست پسر مامانم\nما رو میگی همه هینجوری0_0\nمیگفتیم چه مامان لارجی داره دست بچه هاشو میگیره میره عروسی دوست پسرش\nولی بعدا فهمیدیم قضیه چیه...\nمدیونی اگه فکر کنی منظورش پسر دوست مامانش بوده\nحالا جالبش اینجاس مامانش معلممون بود\n\nما : )\n\nدوستم*_*\n\nمامانش°_°",
    "یک روز پاییزی درمدرسه بودم اصلا حواسم نبود داشتم تو راهرو مدرسه قدم میزدم دیدم مدیر مدرسمون از در اومد بیرون منم با خنده گفتم خسته نباشید دیدم سرخ شد حالا نگو از در دستشویی اومده بود بیرون",
    "اینقدر من کدبانو و هنرمندم،\nدستکش بافتم برا خودم، خوشگل در اومد، رفیقام هم گفتن\nبرات کلاف میاریم برا ما هم بباف...(خدابیامرزه مامانجونمو، در پست های قبل اشاره \nکردم که بهم بافتنی یاد داد )\n\nخلاصه گفتم کلافتون چه رنگیه؟\nاونا(دوقلو ان) با اعتماد به. نفس کامل: قهوه ایه \n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nفرداش دیدم برام کلاف خاکستری آورده بودن..\n\nاشتباه هم نشده بود عزیزم، واقعا نمی دونستن خاکستری خاکستیه..\nبه قهوه ایم می گفتن قرمز. ...لابد دیگه",
    "کلاس سوم بودیم معلم از یکی از بچه ها پرسید استخون از چی درست شده؟\n\n_آقا اجازه پلاستیک؟\n\n\nمن (0_0)\nمعلم (-_-)\nیکی از بچه ها که جواب داد(@_@)\n\nضمنا اولین پشتمه",
    "چند هفته پیش نصف شب از شدت دستشویی :| از خواب بیدار شدم و گیج بودم حسابی...خیلی هم خسته بودم و با هزار بدبختی پاشدم که برم دستشویی...خلاصه چُرت زدنم توی مسیر دستشویی و دردسر هایی تا برسم به دستشویی بماند...وقتی رسیدم و نشستم و اینا :))...چشام سنگین بود و اصن حواسم به هیچی نبود..داشتم خواب میرفتم تو دستشویی که یهویی یه صدای وحشتناک اومد :| منم تازه از خواب پریدم دیدم هیچی جلوم نیس :| عهههه :| مگه من دستشویی نیسم :| پس شیرش کووو :| آفتااابش کووو :| عهههه :| نکنه من مُردم :| نکنه من برعکس شدم:| اصن نکنه من اشتباه اومدم :| اینقد ترسیده بودم که اصن خشکم زده بود و نمیدونستم کجا هستم و چرا :| اصن من کی اوومدم اینجاا :| مگه خواب نبودم؟ :| پایین رو که نگاه کردم دیدم یه سوراخ زیر پامه :| :)) عاااهااا من برعکس نشستم کهه :))) هیچی دیگه تازه فهمیدم که اینقد خوابالو بودم ک نفمیدم برعکس نشستم :))) تا صُبح فقط میخندیدم که اینقد ترسیدم :))",
    "یه چالش تو یکی از چنلای تلگرام بود که به فرد نزدیکتون بگید دوست پسر دارید یه عکسم بفرستید و از عکس العملش عکس بگیرین...منم خواستم آبجیمو بذارم سرکار پی ام دادم :\nمن : مهسا با با یکی دوست شدم\nاون : چالشه انتر؟ :D سلام بچه هاااا (با ااستیکر واسشون دست تکون داد!!!)\nمن : نه بابا چالش چیه شتر راس میگم\nاون : زهرا نصف پول قرعه کشیه این ماهمو بیا پایین...وگرنه باباااا....(قرعه کشی داریم ما :| )\nمن o_0 : بیا عکسشو ببین خوبه؟؟؟(عکس یه پسر هوشگله ی اینستارو فرستادم ^_^)\nاون : وای این چه خوشگله زهرا پایین صورتش شبیه منه ها نه؟؟♥_♥ بچه ها من هنوز باور نکردم (باز دست تکون داد :| )\nمن o_0 : بابا جدی میگم گوسِپَند!خودشه...\nاون : خخخخ تو دوس پسر؟؟؟؟هنوز کسی انقد بدسلیقه نشده :D\nمن :| : خاک تو سرت هی هر هر کن دارم راس میگم اصن به درک برو گمشو باور نکن (اعصاب نذاشته بود ک)\nاون  :  اودافز بچه هاااا (برداشت پی امی ک موضوع چالش بودو از چنل برام فوروارد کرد :| نفهمیدم از کجا آورد :|\nمهسا ^_^\nبابام -_-\nمامانم :)\nمن 0_o",
    "در زمینه آشپزی،\nفقط اینو بگم یه بار تو کوکو ابلیمو ریختم....\nتو عدسی گلاب ریختم...\nبه نیمرو قبل از آماده شدن سس گوجه زدم....\nپلو بی نمک درست کردم\nسیب زمینی. سوزوندم..\nاملتم شبیه آش شد.\nدوباره تو عدسی گردو ریختم.\n\nیه بارم شیرینی پختم بی نمک...عه چی گفتم! بی شکر!\n\nخلاصه اولاش خیلی گند می زدم..\nولی الان سر شیرینی هام دعواییه ها!\n\nعا راستی اینو جا انداختم:\nتو کشک بادمجون هم ابلیمو ریختم..\n\nمدیونید فکر کنید کارام رو از روی قصد و برای ازمابش رو خانواده \nانجام دادم....\n\nحس یانگوم درونم شکوفا شده بود دیگع!\nلایک: خدا به غذاخورندگان رحم کند....\nلایک: بده ما ام بخوریم اگه نمردیم فردام میایم می لایکیم",
    "من ومخاطب خاصم دعوامون شده بود یه دفعه جوگیر شدم یاد اهنگ امیر تتلو افتادم و گفتم\nدیگه با من حرف نزن برو بم زنگم نزن\n\nبذار فکر تو بپره از سرم\n\nاونم کم نیاورد و گفت\nچه راحت از من دوری چرا پس من از اونی\n\nکه میخواد از من بگذره نگذرم\n\nبعدشم دوتایی از خنده منفجر شدیم و اشتی کردیم روز از نو روزی از نو\n\n\nدیونم خودتونین \n\nدکترم نمیریم",
    "آقو عرض به خدمت که ما تو کلاسمون یه دوقلو داریم، هر کی رو هم که حدس بزنن با هم دوقلو ان این دوتا رو نمیشه اصلا حدس زد.\n\nیکی قیافش قشنگه خیلی هم خوشگل\nاون یکی قیافش مث آفتابه ایه که زیر وانت مونده...\n.\nروز اول مدرسه معلم اومد کلاس وقتی حضور غیاب میکرد دید فامیلی دو نفر یکیه گفت برادرین؟ اونام گفتن آره، گفت دوقلو هم هستین پس؟ گفتن آره...\n.\nمعلمه که اهل دل بود یکم رفت تو نخ این دوتا بعد یه ذره سکوت یهو برگشت گفت: مث این که من فهمیدم جریان چیه\nبچه ها گفتن چی شده\nگفت وقتی خدا داشت کپی پیستتون میکرد وسط کپی دستش خورده فلش در اومده...\nکلاس رفت فضا... فضا هااا!!!!\n.\n.\nهیچی دیگه یارو از اون روز ردیف آخر میشینه....",
    "اين گودزيلا ما نشسته پيش باباش ميگه با با اين كاغذ هارو پاره كن بعد يه مدت اومده پيش باباش ميگه اين چه وضعيه اخلاق هم كه ندارى نميشه چيزى بهت گفت\nباباش:O\nمن=-O \nخودش:-)",
    "استادمون نمره های میانترموکم داده بود.به سختی شمارشوپیداکردیم.زنگ  زدم بعدسلام شارژم تموم شد.بعدازخط  دوستم  زنگ زدم اومدم بزنم روبلندگوحواسمون قطعش کردم.دوباره به استادزنگ زدم استادبیشترنمره بده گفت باشه بعدچنددقیقه زنگ زده من به همه بالادارم شماباکدوم جوادی کارداشتین گفتم میناگفت من عاطفم یعنی بعداین همه بدبختی سرموکجابکوبم",
    "کلاس چهارم ابتدایی بودم مامانم معلمون بود(خدا نصیب هیشکی نکنه)\nداشتش جغرافی میپرسید\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nنوبت دوستم رسید.\nمامانم:دو کویر ایران رو نام ببر.\nدوستم:دشت کویر و....اممم..کویر لات(دقت کنید,لوت رو گفته لات)\nمامانم:o_O\nکلاس: :)))\nخودش:^_^\nبازم مامانم:)))",
    "اقا ما دوم دبستان بودیم یه روز یه پسره دیر اومد کلاس معلم پرسید چرادیر اومدی؟جواب داد اقا رفته بودم یومورتا (تخم مرغ به ترکی  ) بخرم  یادم میاد از بس سر کلاس  بهش  گفته بودیم یومورتا اسم واقعیش یادمون رفته بود",
    "چند روز پیش بعد از ۳۶ ساعت کشیک تو بیمارستان اومدم خونه از خستگی خوابم برد یکی دو ساعت بعد یکی از هم کلاسی هام زنگ زد یه کتابی میخواست منم تو حالت خواب و بیداری اومدم بهش بگم باید بگردم ببینم دارمش یا نه بعدا بهتون زنگ میزنم! پیش خودم گفتم نه بذار یکم باکلاس تر حرف بزنم بگم بعدا باهاتون تماس میگیرم! یهو زبونم نچرخید به جاش گفتم بعدا باهاتون زنگ میزنم!!! یعنی یه همچین ادم باکلاسیم من!!!",
    "این داستان برمیگردم به محرم :\nعاقووووو محرم شب تاسوعا بود و این دسته های عذاداری تو خیابون پر بودن خلاصه منم بعد کلی اصرار مادر و خواهر عزیز (چون من محرم بدم میاد برم خیابون گردی) رفتیم سر خیابونمون دسته سینه زنی\nمداح داشت میخوند ماهم داشتیم سینه میزدیم و سوزان سوزان(یانا یانا ترکیشه) گریه میکردیم که یهو مداح شروع کرد به تند تندسینه زدن و داد زدن حیدر حیدر ......\nچشتون روز بد نبینه یهو دیدیم مامانم با اعتماد به نفس کامل همراه با گریه داد میزنه :\nایول ایول ایول......\nمن  @.@\nابجیم   0.o\nکل دسته  0.0\nبعد این قضیه هرجا تو نوحه میگن حیدر من و خواهرم خندمون میگیره حالا از شانس بد اسم دوماد عمم هم حیدر فکرشو کنین هر سری صداش میکنن ما چقد میخندیم",
    "چند شب پیش میخواستیم بریم عروسی ،بابام حسابی تیپ زده بود،\nمنم فاز خودشیرینی برداشتم (در أصل پول لازم بودم)\nگفتم : باباجونی چقده خوشکل شدی ایشالا دوماد بشی خودم برم برات خواستگاری ...\nآخرین تصویری که تو ذهنمه صدای قهقهه ی بابام بود که از حرفم ذوق زده شده بود ،و لبخند مرموز و ماتی که روی صورت مامانم نشست...\n\nهرچی فک کردم بقیشو یادم نیومد...\n\nچشامو باز کردم دیدم دورم سفیده ،دکتر اومد بالای سرم گفت :مامانت سلام رسوند گفت ایشالا عروسیت\nالان دارم با ویلچر دنبال خانواده واقعیم میگردم\nآی لاو یو فور جوک \nأنا مصدوم +_@",
    "پنجم دبستان، ساعت نمیدونم چند صبح بود.\nمعلم چند نفر، از جمله خنگول کلاس رو دعوت کرد برا \nافتخار بزرگ درس جواب دادن...\nسوال اول از خنگول کلاس :\nبرای این که کرم آسکاریس تو روده هامون پرورش داده نشه باس چه کار کرد؟\nخنگول کلاس :\nمیوه هارو نشسته نخوریم....\nبعد یه مکث طولانی و سکوت مطلق کلاس، \nخنگول فرموده اش را ادامه داد:\nدشویی نریم...(از توالت بهداشتی استفاده کنیم و در طبیعت.....نکنیم)\n\nحالا ما منفجر شدیم هیچی...\n\nخانوممون نه گذاشت نه برداشت فقط بش گقت: \nآخه قربونت برم ....\n\nدشویی نریم که می ترکیم....\n\nما 0_0\nخنگول @_@ یا شایدم :(\nمعلم •_×\nدشویی ^_^\nکرم آسکاریس=]",
    "آخییی.\nکیایادشونه یخچالای اون موقع قفل داشتن کلیدشم مثل کلید صندوقچه گنج ازش مراقبت میکردن.\nهیچکس جرأت حتی نگاه چپ به یخچالونداشت.یادمه یبارمامانم قفل درشو وباز کرد زن همسایه صداش زد یادش رفت قفلش کنه زودرفتم داخلونگاه کنم چون ریزه میزه بودم دریخچال روم بسته شد وگیرکردم.چه کتکی خوردم بعدش ولی می ارزید ...\nحالا هراتفاقی بیوفته فوری میریم دریخچالوبازمیکنیم توشونگاه میکنیم.حوصلمون سر بره.ناراحت باشیم وهرچیزدیگه...\nخلاصه بگم یخچال توزندگیمون خیلی نقش داره ونادیده میگیریمش...\nپس همه باهم ..یخچال دوست داریم(^_^)",
    "اغا چشت روز بد نبینه برات این اتقاف هم پیش نیاد هیچ وقت:\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nما رو فته بویم کلاس ریاضی که درس بخونیم معلم مون اقای (م)داشت درس احتمال رو درس می داد:(رو با رو.پشت با پشت )و.....که من یهو در موندم گفتم اقا پشت تون چقدر قشنگه \n\n\nهیچی دیگه کلاس رفت رو هوا\n\n\n\n\nمن منظوری نداشتم منظورم اون پشت بود...",
    "با مخاطب خاصم دعوام شده بود اصن داغووووووووووووون بودم جوری که اومدنی خونه یه موتوری بهم زد منم  انقد هول شدم از جام که بلند شدم  دیدم بنده خدا هی داره میگه خانوم ببخشید تو جوابش هی میگفتم مرسی خود یارو خنده اش گرفته بود \nحالا این بماند اومدم خونه مادر گرام دید حالم بده پرسید چیشده منم که باهاش دوستم (بعله ما از این خانواده هاییم)شروع کردم همه چیو گفتن و اخرشم میگم :مااااااامااااااان من الان شکست عشقی خوردم   :((\n دو دیقه بغد با یه لیوان اب پرتقال اومد \nمیگم :این چیه ؟\nمیگه :بخور بعد شکست عشقی میچسبه  \n\nمن:o.0\n\nمامانم:  -.-\n\nمیگم :چه ربطی داره ؟؟\nمیگه جون داشته باشی تا صبح بیدار باشی گریه کنی\n\nمن    :(((((\nمامان   *.*",
    "رفتم مدرسه ابتدایی ،برای داداشم مرخصی بگیرم نشستم تو حیاط تا معلمش بیاد،\nحوصلم سر رفت اومدم تو سایت فورجوک ،داشتم پستارو لایک میکردم که یدفه صدای چندتا پسر بچه رو شنیدم ،نگاه کردم دیدم از پنجره کلاس دارن منو نگاه میکنن ،منم سرمو کردم تو گوشی و بهشون توجه نکردم ،حالا حرفای گودزیلاها به من :\n\nاولی با صدای بلند :جییییگر کجارو نگاه میکنی منو نگاه کن\nدومی :خوشکل من بالارو نگاه\nسومی :بچه ها هندزفری توگوشش نمیشنوه\nبازم اولی :نه بابا این خوشکله افتخارنمیده\nمن @_@\nبازم من o_O\nاینجانب با 20سال سن جای مادر این بچه ها هستم\nحالا معلمشون با 26سال سن ،سرشو بالا نمیاورد وقتی صحبت میکرد",
    "اقا یادش بخیر  ما چهارم دبستان بودیم معلم از یه پسره پرسید:فضولات حیوانات چیه؟پسره برگشت گفت :اقا حیوانات میرن پشت درختا فضولی میکنن...\n1دقیقه سکوت",
    "چند روز پیش با دوستام قرار داشتیم می خواستیم بریم بیرون یه یک ربع گذشت همه اومده بودن جز یک نفر ...گوشیم زنگ خورد همون دوستم بود که نیومده بود ما هم دوستان رو که میبینیم کلن ادب و نزاکت رو میبوسیم میزاریم کنار، گوشی  رو جواب دادم گفتم:کدوم گوری هستی الاغ:)شانس من مامانش پشت خط بود زنگ زده بود بگه دوستم سرش درد میکنه و نمیتونه بیاد:|\nمیدونید بدیش به چیه دوستم یه داداش دم بخت داشت که پرید:|\nنتیجه گیری:گوشی یه وسیله شخصیه ، حوله که نیس پس خواهشا رعایت کنید.باتشکر",
    "«الابذکر الله تطمئن القلوب»\nچند روز پیش با چندتا دوستام رفتیم خرید(کلا ما چون بچه های خیلی خوبی هستیم همیشه بابا مامانامون میریم خرید اصلا تجربه نداشتیم!و از اونجایی که من از همه سرزبون دارتر بودم هی منو مینداختن جلو!)\nحالا رفتیم تو یه مغازه خیییلی شیک مانتوفروشی معلوم بود کمتر پونصد جنس نداره!تا وارد شدیم فروشنده هه خیلی شیک اومد جلو گفت:سلام خانوما،میتونم توی خریدتون کمکتونکنم؟\nمن:ممنونم حتما..\nافروز:نه خانوم چرت میگه ما فقط اومدیم ببینیم نمیخواییم بخریم!\nینی فروشنده هه تو افق محو شد!\nحالا از مغازه اومدیم بیرون،یهو یاد یه جوک افتادم،اولین پسری که از کنارمون رد شد سریع داد زدم:آقا افتاد!\nینی خیلی شیک برگشت(فکرکنم فکرکرده بود میخوام بگم مهرت به دلم!)\nمنم ادامه دادم:شلوارت از پات!!\nینی کل پاساژ رفت رو هوا!\nمن::)",
    "واااااااااااای یه خاطره دارم تووووووووووپ! واسه دوران دبیرستانمه:)\nزنگ تفریح بود و مربی ورزشمون از کلاس بیرون رفت. ماهم داشتیم لباس ورزشی هامون رو در میاوردیم. از اون جایی که همکلاسیم بی حاله شلوار ورزشیشو (ورزشی اش را) بدون این که کفششو در بیاره از تنش در آورد.حالا چه جوری؟ الان براتون میگم:\nاز یکی خواست شلوارشو بکشه خودشم میز رو گرفته بود تا نخوره زمین. بعضی وقتا هم که نزدیک بود بخوره زمین جیغ میکشید.( از بس شلواره تنگ بود و کفشش گشاد:|شلوار از اون کشی هام نبود عاخه!) یه بار دیگه خیلی نزدیک بود بخوره زمین اینطوری جیغ کشید: هیبلبیسهیخحجیبلا!(خودمم نفهمیدم چی گفت:| واسه همین چرتو پرت نوشتم!) اون موقع دبیر ادبیاتمون اومد رد شد و وقتی وضع کلاسمونو دید صورتشو چنگ کشید! آخه اون وسط صندلیا پراکنده بودن و چندتاشونم شکستن:|\nمنم انقدررررررررر خندیدمممممممم که روده هام گره خورد به مغزم:||||||هنوزم که هنوزه وقتی قیافش یادم میاد خندم میگیره!",
    "با مامانم دعوامون شده بووووووود!!!! اونم چه دعوایی با زبون داشتیم میکوبیدیم هم دیگرو(آخه مامانم متولد دهه شصته!!!!! ن من کوتاه میومدم ن اون!!!!!) بعد یهو مامانم گف از وقتی مدرستو عوض کردی بی تربیت شدیو درست مث آدم نمیحرفی!!!!!منم گفتم از بچگیم تو بیشتر از دوستام جلو چشم بودی پس نتیجه میگیریم از تو الگو گرفتم!!!!!(هر چی از دهنش در میومد بارم میکرد دیگ داشتم روانی میشدم مجبور شدم جواب بدم!!!!!)اونم کم نیاوردو گفت:آرهههه تو اگه از من الگو میگرفتی الان مث من فرشته بووودی!!!!!(من0_0)من:ینی الان تو فرشته ای؟!؟!؟!؟اون:بلههههه پ چی؟!!!!!!من ک دیگه خون جلو چشامو گرفته بودو از گوش هام و دماغم بخار در میومدو داشتم آتیش میگرفتم گفتم:باشه بابا خوب تو فرشته منم آدمممم!!!!!ولی فرشته جلو آدم سجده کرد!!!!!مامانم ک کم آورده بودبا تته پته گفت:اون...خوب...اصن میدونی چیهههه؟؟؟؟؟\nاون ک سجده کرد فرشته کرد!!!!!!(جان؟؟؟؟)\nمن:ینی چی خو الان این جمله؟!؟!؟!؟(با قیافه اینجوریO_o)مامانم ک متوجه سوتیش شد برگش پشت ب من زد زیر خنده منم از خنده جلو خودمو نتونستم بگیرم ...خخخ\nیکی نیس ب من بگه اینم فک و فامیله داریممم؟!؟!؟!؟",
    "چند روز پیش با بابام میخواستیم جناق بشکنیم به بابام گفتم اگه من‌ بردم برام گوشی میخری اگه باختم من بهت بیست هزار تومن میدم)خیلی هم عادلانه(\nحالا حدس بزنین کی برد؟بعله خودم.\nلایک:رحم کن به پدرت\nلایک:بیست هزار در مقابل گوشی؟",
    "سال سوم دبیرستان بودیم آخرین جلسه شیمی بود،داشتیم با معلم گپ میزدیم که بحث رسید به آشپزی،معلممون پرسید:بچه ها چه غذایی رو خوب درست میکنید؟نوبت من شد جواب بدم.منم گفتم:خانوم تعریف از خود نباشه تخم مرغ آبپز^_^عاقا کلاس رفت رو هوا،من دیدم بچه ها خوششون اومد شرو کردم از تجربیاتم تو زمینه آشپزی گفتن.\nگفتم:یه بار مامانم رفته بود مسافرت منم اومدم تن ماهی درست کنم،بعد از نیم ساعت صدای انفجار مهیبی از آشپزخونه اومد. رفتم دیدم بله روغنه که داره از سقف میچکه،بعد ها که پرس و جو کردم فهمیدم وقتی تن ماهی رو با قوطیش میزاری گرم شه باید داخل ظرفش آب بریزی:)\nمیخواستم ادامه بدم که یهو معلم گفت:بسه دیگه. وسرش رو به نشونه تاسف تکون داد. نمیدونم  چرا دو نمره از میانترمم کم کرد:| قبل از این قضیه به عنوان عروسش روم حساب میکرد که تمام باور هاش فرو ریخت ^_^\nحالا خوب شد خاطره اولین آشپزیم رو تعریف نکردم وگرنه از تحصیل محرومم میکرد بیشعور:))))",
    "از همین تریبون اعلام می کنم خیلی بابای باحالی دارم(بعله همش که نباید از بابا ها شاکی بود!)\nبابام،کیک درست می کنه، شوکولات صبحانه درست می کنه،\nپنیر و ماست هم درست می کنه، مرغ خریده تخم بزاره،\nتازه تابستون هم بستنی درست می کنه، می خواد گاوم بگیره شیر بدوشه،\nبه سرم زده بهش بگم شامپو ام بپزه ...عه ببخشید ...درست کنه...\nنکته جالبشم اینجاست که دبیر شیمیه!\nنکته جالب ترش اینکه شغل آزاد هم داره...!!\nنکته جالب ترترش اینکه سه چار تا شغل آزاد داره...!!!\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمدیونید اگه فکر کنید. اقتصادی فکر می کنه....\nمامانم میگه باید بهش بگیم (باباکوکب خانم)\n.\n.\nفقط حیف که کولر خاموش می کنه......عه وا ! تو ظل (زل ضل ذل)سرما چی گفتم!\n.\n.\n.\n.\nلایک= خدا نصیب کنه...\nلایک= خدا نیگرش داره...\nلایک= کوفتت بشه...\nببین یه لایک چه قد حرف توشه؟ پس بلایک",
    "من صدام پشت تلفن خیلی عوض میشه خیلیااااااا(شبیه صدای پسر بچه های ده ساله سرما خوردم بدتر هم شده)\nیکی از دوستام بهم گفته با یه شرکت بزرگ تماس بگیرم برای کار(خیلی خفن بود ولی من مطمین بودم برای اون موقعیت کاری خانوم نمیگیرن دیگه اصرار کرد زنگ زدم)\nمن：سلام وقت بخیر برای استخدامی زنگ زدم\nخانومه پشت تلفن：سلام وقت شما هم بخیر بفرمایید\nمن：شما برای این موقعیت کاری چه شرایطی دارید؟!\nخانومه：مدرک و معدل و جنسیتتون هم مشکل نداره فقط فکر کنم سنتون مشکل باشه\nمن：یعنی زیاده؟!!!!\nخانومه：نه کم,مگه  چند سالتونه اقا؟!\nمن：۲۷ در ضمن من دخترم\nمن:-(\nخانومهo_O\nصدای سرما خورده و افتضاح خودم:-)",
    "چند روز پیش تو کلاس خوابم میومد داوطلب رفتم پای تخته صفر گرفتم اومدم تنا اخز زنگ خوابیدم معلمم فکر کرد ناراحتم گذاشت تو حال خودم باشم",
    "یه درس هست ، مهندسی محیط زیست اسمشه (بچه های عمران می دونن چه درس مزخرفیه !!!) ، این ترم ور داشته بودیم . اخرای ترم چن تا از بچه ها تصمیم گرفتن حذفش کنن.\nحالا دیروز اونایی که حذف نکرده بودن امتحانشو داشتن بعد از امتحان بچه خر خون کلاسمون که حذف کرده بود ازم پرسید امتحان چه جوری بود؟ منم برا اینکه حرصشو در بیارم گفتم عااااااالی بود اصن همه سوالا تو جزوه بودن . بنده خدا دیدم یهو بغض کرد رفت . \nدو دقیقه بعد داشت با یه نفر دیگه درد دل می کرد . یه غم خاصی تو صداش بود می گفت حالا که ما حذف کدیم امتحان اسون گرفته . ایشالا همه شون بیوفتن دلم خنک شه !!!!\nینی آدم تا چه حد دنیاش میتونه کوچیک باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "دوم دبیرستان بودیم یه ناظم داشتیم یه ذره خشونتش زیاد بود ، عادت داشت همیشه یه خط کش چوبی دستش بود واسه هدایت دانش آموزا . ماهم یه دوست داشتیم که هر روز مورد عنایت ناظم  قرار میگرفت البت با خط کش ،بنده خدا دختر خیلی خوبی هم بودا ولی فک کنم خط کش خورش ملس بود. یه روز ناظممون دوبار این بدبخت رو زد دوست ما هم اومد نمک بریزه با نیش باز گفت خانوم فلانی امروز دوبار منو زدید دیگه فردا حق ندارید منو بزنید ناظممون هم نه گذاشت نه برداشت گف پس بیا تعطیلات عید رو باهات حساب کنم.\nدوستم:|\nناظم^_^\nمن:)\nحالا بماند که من چقد رفیقمو طعمه قرار دادم،هر وقت به مشکل برمیخورم حس میکنم اثر دعای رفیقمه.",
    "یادش به خیر...\nمن نوه اولم،(فهمیدین یا بیشتر توضیح بدم؟!)بعد مامانجون خدا بیامرزم(خدا رفتگان شمارم بیامرزه)بهم قلاب بافی یاد داده بود. البته فقط زنجیره ...\nمنم هفت سالم بود، اون قدر تمرین می کردم، هی زنجیره های بلند می بافتم الکی!\nخلاصه پسر عموی من حسودیش شد ، هشت ماه ازم کوچیک تر بود ولی بازم...\nتازه پسرم بود!\nخلاصه مامانجونم دلش براش سوخت به اونم یاد داد.\nبعد می رفتیم باهم زنجیره می بافتیم.\nیه عمو کوچیکه داشتیم تازه نامزد کرده بود.\nاخی خیلی ازیتش می کردیم!\nاین زنجیره هارو می بستیم به دمپایی های این بنده خدا\nبعد دمپایی رو می شوتیدیم تو خونه همسایه! بعد نخ رو می کشیدیم\nتا دمپایی برگرده!\nیه بارم دمپایی تو سر یه بنده خدا خورد.\nیه بار دیگم نخه پاره شد دمپاییه افتاد تو خونه همسایه\n\n\n\nاصن اگه بخوام همه ی آتیشایی که سوزوندم رو بگم کل فوجوک جانمیشه\nفقط اینو بگم که بعد از فوت مامانجونم،\nنخ هاش بین من و اون تقسیم شد.(لیف می بافت می فروخت)\nپسر عموم همشو زنجیره بافت \nولی من با نخ هاش تقریبا همه چیز بافتم....\nمامانجون دوست دارم.....\nتوروخدا حلالم کن کبریتاتو برداشتم همشو سوزوندم....\nتازه جارو چوبیتو هم ما دوتا خراب کردیم.",
    "پسربچه دوستمون پنج سالشه از سر شیطنت بر داشته گل موهاشو با قیچی زده!!!!\nاز اون جهت که داییش رو موهاش خیلی حساسه مامانش برداشت بردتش آرایشگاه موهاش درست کنن تا دایی ندیده \nآرایشگر گفته باید موهاش کوتاه بشه\nگودزیلا مورد نظر：اقا موهامو میشه درست کنید کوتاهش نکنید؟!\nآرایشگر：نه پسرم باید همشو کوتاه کنیم یه اندازه بشن\nگودزیلا مورد نظر：اقا الان خیلی کارها میکنن رنگ میکنن هایلایت میکنن میکارن یعنی بازم نمیشه کوتاه نکنید؟!!!!\nآرایشگرo_O\nمادرش@_@\nخودش:-)\nنسل سوخته هایی مثل ما:-(\nگودزیلاها:-P",
    "عاقا ما خانوادگی تو تلگرام یه  گروه زده بودیم و داشتیم میحرفیدیم نمیدونم یه دختره ازکجا اومد توگروه \nوگفت : ببخشی اینجا کجاست\n\nداداش منم نه گذاشت نه برداشت \n\nگفت: اینجا طویله است \n\nدختره که رفت دیگه پیداشم نشد هیچ به داداشم گفتم: چرا اینکارو کردی\n\nدادام: این کارا دیگه قدیمی شده اینجا کجاست وتو کی مال قرن بوق \n\nمن: خو ادم عاقل وقتی اینجا طویله است لابد ماهم گاو وگوسفندیم دیگه\n\nدادام: هان راست میگیااااا ولی تو به عمق ماجرا ننگر \n\nداداش من دارم خو اول فکر کنی بعد حرف بزنی میمیری",
    "خالم خیلی عصبانی بود میخواست دختر خاله ی چهارسالمو مثلا معدب دعوا کنه گفت:\n-ستایش...خواهش میکنم بی مادر!\nبابام :)\nستایش ^-^\nمن O_o",
    "عاقا ما یه معلم عربی  داریم سختگیرهااا حالا من برای انتقام گرفتن امروز ساعت 6 رفتم مدرسه یه بسته ادامس ازجیبم دراوردم وبعد از جویدن  گذاشتم رو صندلیش خخخخخخ\n\nبعدم همه بچه ها یکی یکی اومدن ساعت 7 شد و معلم اومد \n\nواااااااااای این دیگه کیه خاک بر سرم شد معلم جدید اومده خیلی ریلکس سلام کرد ونشست بعد از ده دقیقه می خواست بلند شه دید نمی تونه یه نگاه به کل کلاس انداخت بعد روبه من گفت بیرون نمی دونم از کجا فهمید \n\n\n\nجان هوا یکم سرده تحمل می کنم شما نگران نباش",
    "مکالمه من و دوست پسرم:\nمن: عزیزم منو دوست داری یا مادرتو؟\nاون: معلومه که تو رو\nمن: مادرت برات زحمت کشیده چطور میتونی اونو کمتر از من دوست داشته باشی؟\nاون: خب من هم تو رو دوست دارم هم مادرمو\nمن: الان گفتی منو بیشتر دوست داری میبینی قبلا فقط منو دوس داشتی حالام هر دوتامونو بعدا هم مادرتو دوس خواهی داشت\nاون : خب من فقط،تو رو دوس دارم\nمن: الان گفتی مادرتو هم اندازه من دوست داری. دروغگو\nاون: خب اونو هم خیلی دوست دارم ولی کمتر از توعه\nمن: چطور میتونی درمورد مادرت چنین حرفی بزنی اون مادرته چرا باید کمتر از من دوسش داشته باشی\nاینجوری ادامه پیدا میکنه آخرشم قط میکنم باهاش خدافظی میکنم\nدوباره زنگ میزنه و روز از نو روزی از نو\nهمچین داغونایی هستیم 0:)",
    "همکار خواهرم یه موجود فضایی(دهه نودی)داره که این گل پسر کلا سالی دوبار من میبینه این سالی دوبار هم جوری میپره بغلم بوسم میکنه که انگار هر روز من میبینه!!!!!\nچند روز پیش مادرش دیر  میره خونه \nموجود فضایی：مامان چرا دیر امدی؟!\nمامانش：پیش خاله بودم کار داشت کمک کردم\nموجود فضایی：کدوم خاله؟!\nمامانش：همون خاله که همیشه بهت پسته و کشمش میده(بعله ما اینجوریاییم به بچه ها تنقلات  سالم میدیم)\nموجود فضایی：یادم نمیاد کدوم خاله\nمامانش：همون خاله که خواهرش بوست میکنه\nموجود فضایی：اهان میدونم کدوم خاله رو میگی\nماماشo_O\nخواهرم:-(\nمابقی همکارهای خواهرم@_@\nمن:-P\nخود فضاییش:-)\nبعله اینجوریاس",
    "مکالمه ی من و داداشی گرام بعد از مشاهده ی گوله های موی سرچاه حموم (حاصل حموم برادر گرام )\n-برادر عزیز تر از جانم ؟؟؟!!!\n-بله خواهری یهویی مهربانم ؟\n-میگما ...  برو خودتو به یه گوسپند داری معرفی  کن !!\n-گوسفند داری ؟؟؟ چرا عاخه ؟؟\n-آخه این همه پشمی که تو توی یه مرحله پشم چینی دادی ده فقره گوسپندم نمیتونن تو10مرحله پشم چینی بدن !!!حیفه اونا لخت شن سرمابخورن !! تو برو خودتو معرفی کن هم ما از دستت یه نفس راحت میکشیم هم یه پولی گیر مامان بابا میاد *^_^* خخخ\nهــــــــــــــــــــــــــــــــــــعی همیشه میگن با بی جنبه ها شوخی نکنینا مثال من بخبخته بعد 5 ساعت زندانی بودن تو حموم بالاخره با میانجی گری نه نه ی گرام از اون تو اومدم بیرون !! هـــعی روزگار !!!",
    "عاقا یه روز رفتم سوپری ماست بگیرم زبونم گرفت به آقاهه گفتم یه \"میست\"بدین...فهمیدم سوتی دادم ولی اصن به روی خودم نیاوردم.\nفروشنده ماست رو اورد داد دستمو گفت بفرمایید میستتون!!!",
    "عاقا ما یبار گوشی پسرعممون کش رفتیم شروع کردیم به دوس دختراش اس ام اس دادن خلاصه باهمشون دعوا کردیم و کات\nحالا من جوری که کسی شک نکنه گوشی و گذاشتم سرجاش و جیم شدم من نمیدونم کدوم بیشوری خبر داد به پسرعممون که کار من بود چشمتون روز بد نبینه تا دوساعت من دور خونه ننه بزرگم میدوییدم که پسرعمم منو نگیره تهشم گیرم اورد موهای همدیگه روکندیم",
    "دیروز رفته بودم خونه ی مامان بزرگم اینا...از قضا دخترخاله ی گرامی هم حضور داشت\nو بعد ازظهر تست علوم داشتند...(کلاس چهارمه!!)\nپسرخالم که ۲ماهشه بغل من بود...من داشتم واسه ی دخترخالم مبحث «مخلوط ها» رو \nتوضیح میدادم و حسابی در درس غرق شده بودیم ،،،\nکه یکدفعه پسرخاله جان شروع به گریه کرد....\nمنم اومدم ساکتش کنم وخواستم بذارمش توی «لندو»ش تا شاید با حرکتش آروم بشه ،\nباخودم گفتم بذار از خاله بپرسم...\nبا کمال اعتماد به سقف به خاله گفتم : خاله اینو بندازمش تو مخلوط؟!؟\nو در نیمی از ثانیه در افق محو شدم...\nمن **\nخاله@@\nپسرخاله0-o\nو در آخر دخترخاله :)))))",
    "چند وقت پیش مسابقات فوتسال دانشگاهی بود دیگه خودتون تصور کنید دخترا بخواند فوتسال بازی کنن:)\nآغا ما هم حوصلمون سر رفته بود گفتیم به عنوان تماشاچی بریم یخورده ب اینا بخندیم روحمون شاد شه هیچی رفتیم کلن دو تا دانشگاه شرکت کرده بودن،کلی علاف شدیم تا داور اومد وقتی هم اومد کارت زرد و قرمز یادش رفته بود قیافه داور^_^ هیچی بازی شروع شد همون اول کار مصدوم دادیم یکی بچه ها کرنر رو سانتر کرد دوست ما هم اومد ضربه سر بزن جوگیر باکله رفت تو تیرک ○_0 دیگه نتونس بازی کنه ذخیره هم نداشتیم مربی با زور مارو فرستاد تو زمین ...عاقا ما هم با توکل بخدا رفتیم تو زمین اولین توپی که رسید بهم ،پاس دادم داور خخخ اونم جاخالی داد منم شاکی شدم چرا جا خالی میدی باید گلش کنی... یه یک ربع طول کشید مربی توجیهم کنه :D \nبعد تو صحنه بعد من جلو دروازه بودم رفیقم شوت زد منم بادست گل زدم^_^هیچی دیگه داور از بازی بیرونم کرد خودش وایساد جام خخخ ...راستی تو اون بازی دوم شدیم از بین دوتا تیم الان دارم به لوحی که دانشگاه بهمون داد نگا میکنم اشک شوق میریزم به خاطر تلاش چشمگیرم در کسب این لوح آخه دوستام میگن اگه من نبودم اول میشدن :((((",
    "مکالمه من و مخاطب خاصم:\nاون :میگما مامان بابای تو دیگه بچه نمیخوان؟؟\nمن :نه بابا بچه میخوان چکار دوتا دارن دیگه،\nاون :آخه دوتا بچه کمه ،یعنی تو خواهر نمیخوای؟؟\nمن :نه بابا خواهر نمیخوام ،حالا برا چی این سوالا رو میپرسی؟؟\nاون :آخ جوووونم ،تک داماد خانوادتون میشم ،عزیز میشم برا مامان بابات ،\n\nمن @_@\nبازم من O_o\n\nآخه تا جایی که یادم میاد ما دو هفتس باهم آشنا شدیم،\nیعنی یه جوری خودشو انداخت که جرثقیل رو ساختمون مکه نیوفتاد خخخخ",
    "«الا بذکر الـله تطمئن القلوب»\nدیدین این ایرانیا میرن خارج جو گیر میشن یاد وطن میفتن؟!\nخانواده عمم رفتن آمریکا(خدا قسمت هممون کنه!!)بعد هوس کله پاچه(کال پاچینو)کردن!رفتن کله بخرن:\nعمه:وااا..این کله هه خیلی بزرگه..علی بگو یه کله کوچیکتر بده به ما!!\nعلی(پسرعمم):الآن مامان..(تو دلش:یووهاها من که زبانم فوله از دو سالگی کلاس میرفتنم)\n-mr..pleas give me a lover had!!)آقا لطفا به من یه کله عاشقتر بدین)\n+what?!(چی؟!)\n-give us a s a lover had!!\nفروشنده هه میزنه زیر خنده!پسرعموی ماهم عصبانی میشه میره پیش مدیر فروشگاه!\n-l want a lover had but your employer laughf to me!)من یه کله. عاشق تر میخوام اما کارمندتون به من میخنده)\nمدیره هم میگه رو یه کاغذ بنویس برام.افتخار فامیل هم مینویسه:I want a lower had.\n(گرفتین؟!تلفظlower رو میگفتهlover)\nخبری از سلامتی فروشگاه و کارکنانش و همچنین خانواده عمم در دسترس نیست!\nفامیل: :|\nآمریکاییا::o\n(",
    "واسه کار آموزی وفته بودم بیمارستان  استقرارم کردن تو بخش واکس\n\nروز اول که  کلا مگس پروندیم \n\n\nروز دوم یه  نی نی ناس اوردن  شیش ساله ;|  بهش گفتم چه دخدر خوشگلی\n\n\nاسمت چیه؟\n\nگف حنا.هه..چی میگی خوشکل باو نتعریف وقتی  میخای خنجر بزنی هه \n\nگفتم نه عزیزم یه واکسن کوچولو عه \n\nگف ببین مشتی ما مار دیدیم از ریسمون سیاه و سفید میترسیم  تو تنت درد نکشیده بفمی کوچیکم درده \n\n\nداشتم دستشو اماده میکردم گفتم حواسش پرتشه پرسیدم حالاگفتی اسمت چی بود؟\n\nگف حنا شاخم هه (نو پی وی =بلاک ) \n\nهمونجا واکسنو زدم به خودم گفتم بزنم بش عصبی میشه \nمن o.0\nچنبار دفتر چه ش رو چک کردم ببینم چند سالشه  اخه شیش سالو این بحثا \n\nاینا  اخرین نسلا گودزیلاهان که خطر ناک شدن \n\n\nمن تو اون سن  فقط  باز تلفن زنگ میزنه رو بلد بودم  والا \n\nنگار وحشت زده o.0",
    "یکی از خاطرات یکی از دوستـــان از زبون خودشـــون:\nیه بــار توی خـــونه با دختر خالم تنها بودیم حوصلمون سر رفت گفتیم بزار زنگ بزنیـــم به آتش نشانـــی یکم سربه سرشون بزاریم!\nتلفنو برداشتیمو شماره رو گرفتیم وقتی برداشتـــن گفتیم ما غذامون سوختهــ \nطرف پشـــت تلفنـــم نه گذاشـــت نه برداشت گفت بـــ/شـا/ش روش تا خـوب بشه -_-",
    "کوچیک که بودم بابام بهم می گفت : دخترم،با مامانی صحبت کن که منو دوست داشته باشه\nمنم فکر می کردم اگه من بگم مامانم بابامو دوست خواهد داشت\nبا یه حالت داش مشتی(قلدری) و با زبون امری به مامانم میگفتم:\nمامانی، بابایی رو دوس داشته باش\nهروقت هم که با بابام دعوا می گرفتم بهش می گفتم\nدیگه به من نگو که با مامان صحبت کنم...\nتا اینکه بعد از چندین سال گیر آوردن من یبار که به بابام گفتم دیگه به من نگو\nشروع کردن به خندیدن\nمنم متعجب... بابام گفت فکر میکنی تو هروقت میگی مامانی منو دوس داشته باشه اون دوسم داره هروقتم که میگی دوسم نداشته باشه دوسم نداره؟!!\nو اینگونه بود که اون موقع من تازه فهمیدم که به حرف من نبوده!\nالان ازش به عنوان خاطرات بچگی یاد میشه...\nالبته هنوزم بابام بهم میگه ها ... ولی دیگه من می دونم که به حرف من نیستش!!!!!",
    "اقا ما کلاس بسکتبال میرفتیم...بعد اموزش حرکتا مسابقه میدادیم\nیه بار تو یکی از این مسابقات قهرمانی!!!توپ تو دست حریف بود من رفتم ازش بدزدم  ایشونم ماشالله هیکل اصن نمیذاشت هی میومدم بدزدم هی میچرخید پشتش رو میکرد بم نتونم..منم اخر سر خسته شدم..اما عمرا میزاشتم بره..به همین دلیل ایشون که در حال دریبل بود و پشتش هم به من بود ماهم از فرصت استفاده کردندی وی شوت محکم زدیم به توپ:)) توپ هم پرت شد اونوررر!!!بدبخت ی جوری برگشت نگام کرد..مونده بود قشنگ چی شد!!! معلممون هم ضعف کرده بود از خنده!!منم بانیشه باز نگاش کردم بعدم رفتم زیر حلقه وایسادم تا توپ که اوت شده بود رو بزنن!!!\nی بارم جوگیر شدم تو تمرینا یه جندا 3امتیازی خوب زدم بعد تو مسابقه تا توپ میومد تو دستم دوتا دریبل میزدیم زیر تور بودیم یا رانیگ میشد!!یه بار توپ امد تو دستم منم خیلی شیک از وسط زمین پرتش کردم  بره تو سبد!!!از کنارش رد شد نامرد!!!!:((خخخخخخ",
    "...M.E.L.I.K.A...\nواااای اونروز تو باشگاه کاراته بودیم..همیشه قبل از اینکه مربیمون بیاد یکی از ارشدا بچه هارو گرم میکنه تا وقتی مربی اومد کارشو سریع شروع کنه...(البته بعضی وقتا زود میاد و گرم کردن مارو نگاه مینه تا ایرادی نداشته باشیم)یکی از کمربند مشکیا ک همسن منه هی میگفت بیاید بدویید تا بعد بریم سراغ حرکات ولی ما گوش نمیدادیم و فقط حرف میزدیم اعصابش ب هم ریخت گف اینجا کلاس چیهههه؟؟؟؟من در کمال پر رویی:کلاس کاراته!!!مگه نمیدونی؟(چون همسن بود شوخی میکردیم ولی ب ارشدای بزرگتر بیشتر احترام میذاشتیممم.)اون با خندههه:جریمه100 تا دراز نشست0_0در کمال آرامش رفتم نشستم رو تاتمی و شروع کردم یکم بعد تموم شد جلوش وایسادم ب هم دیگ (اوس) دادیم بعد من اومدم تو اون یکم دیگ وقتی داشتیم میدوییدیم:دارین چی کار میکنین؟من:با هم میحرفیم!!!!\nاون:اه!!!!\nبعدم دوباره جریمه داد...\nینی کاری نداشتم فقط اومدم بگم من از جونم سیر شدم ک با یه کمربند مشکی ک شینتو یاد میگیره کل کل میکنم...خخخخخخخخخ\nکلا روانیم من!!!!",
    "یه بارم با داداشم دعوام شده بود\nاون موقه هف هش سالش بود\nبش گفتم میزنمتا\nهمچین با یه ژستی برگشت گفت:\n(بلانسبت بلانسبت گوه میخوری)!\n.\n.\nخو اسکول توکه میخای فحش بدی\nبلانسبت گفتنت برا چیه؟\nالبته ارثیه هااا\nمنم یبار تو دعوا قاطی کردم\nبه خودم فحش دادم!هیچی دیگه\nطرف پشت سرهم لبخندمیزد\nبعدم براسلامتیم دعاکرد بیخیال دعوا شد!",
    "کیلیپس سارا تو تو جزایر لانگرهانس کامران اگه دروغ بگم\nاقا من دوتا عمو دارم که خونشون تو یه کوچه است و بچه هاشون میرن باهم بازی می کنن یه روز دانیال(گودزیلای عمو کوچیکم) میره خونه اون یکی عموم تا با پسرش بازی کنه بعد از قضا دانیال دستشوییش میگیره میره دستشویی می بینه سنگ شکسته میاد به آرتا(گودزیلا عمو بزرگم) \nمیگه:سنگ دستشویی چرا شکسته؟؟\nآرتا:من دستشویی بودم یه دفعه یه اژدها از اون سوراخه اومد بیرون من فرار کردم اونم سنگ رو شکوند.\nطبق تحقیقات به عمل آمده دانیال واسه اینکه یه دفعه اژدها نپره بیرون بخورش وارونه تو دستشویی میشینه اونم با کلی ترس و لرز",
    "امیر حسین *^ \n\nدیروز رفته بودم خونه نامزدم واسه خواب . به سرم زد اذیتش کنم . رفتم جلو چشمش مشغول اس بازی شدم و بعد یهو انگار گوشیم زنگ بخوره جواب دادم رفتم تو اتاق . خلاصه یه جوری نقش بازی کردم که حسابی مشکوک شد اما برام جالب بود هیچی نمیگه . آقا شب شد و ما خوابیدم . نامزدم هم عین همیشه خوش و بش میکرد منم ناراحت از اینکه نقشم نگرفت . \nآقا چشمتون روز بد نبینه صبح چشمامو باز کردم دیدن یه برگه سفید جلو چشمه که با خط خانومم که نوشته بود ( نامرد ، خیانت کار ، متجاوز واقعا که . باورم نمیشه . تو به من خیانت کردی امیر حسین . برو پیش همون پریچهر جونت . من رفتم دادگاه واسه دادخواست . پدر و مادرم منتظرن تا بیدار شی حالتو جا بیارن . خوش بگذره . بای واسه همیشه ) \nآقا منو میگی . عین جت از رختخواب پریدم . وای خدا پریچهر کی بود دیگه ؟ دیشب که همش فیلم بود . همش میرفتم پشت در مگه جرعت میکردم برم بیرون . پدر نامزدمو با چاقو پشت در تصور میکردم . گوشیمو ورداشتم به نامزدم زنگ بزنم دیدم پس زمینم عکس خودش با اخمه بامزه هست  و زیرش نوشته \n(سکته نکن شوشوی من . الکی مثلا بهم خیانت کردی . تا تو باشی منو اذیت نکنی . )\nحالا قیافه منو تصور کنید ....\n بعدا نامزدم تعریف کرد قبل شام که رفتم دستشوبیی گوشیم رو چک کرده ( بله رمز گوشی رو خانومم میدونه . همچین مردی ام من ) دیده خالی بندی بوده تصمیم میگیره به قول خودش ادبم کنه و شب که من  خوابم اون نامه رو مینویسه و از خودش عکس گرفته و اون متنو نوشته . خلاصه پروژه داشته واسه خودش . \nولی خدایی یه سکته ناقص زدم . من غلط کنم دیگه شوخی بکنم . \nنامزد انتقام بگیر و شیطونه من دارم عایا ؟؟!! \nاولین ارسالیمه . خوشبختم از آشنایی همه ی دوستان . **",
    "سکانس اول  سر شام\nمامانم گفت：دختری یه جور تصحیح کن پاس بشن گناه دارن \nمن با اکراه：چشم مادری\nسکانس دوم موقع تصحیح برگه \nمامانم：این برگه مال کیه انقدر قشنگ نوشته؟!\nمنo_O：مامان دست  خط منو نمیشناسی؟!کلید دیگه\nمامانم：اون برگه های دیگه چرا خالین پس؟!\nمن：خب مادر من ننوشتن ,جالبه این سوالات از کتاب دقیقا از کتاب حلشم داشتن\nمامانم：شیرم حلالت نمیکنم پاسشون کنی\nمن@_@\nدانشجوهام:-(\nنمره ها:-)\nمامانم:O",
    "چند وقت پیشا بود با دوستم ( همکلاسی دبیرستانم بود) تو اتوبوس نشسته بودیم و پرتقال خانواده میل می کردیم \nاتفاقا همه ی بچه پرتقال کوشولو هاش واسه من افتاده بود و منم عـــــــــــــــــــــــاشق اونا داشتم یکی یکی راهی معده میکردمشون که دوست عزیزتر از جانم قیافه ی گربه شرک وارانه ای (بعله ! جون کندم این قیدو ساختما !!) به خودش گرفت :\n-عشقولی مــــــــــــــــن !! من بچه می خـــــــــــــــــــــــــــوام !! ( منظورش بچه پرتقال بود )\nجواب پر دردسر اینجانب با صدای کلفت شده : الآن که شرایطش نیس خانومم بذا برسیم خونه بنده در خدمتم *^_^*\n(شـــــپــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــــــــــق  !!!!) \n-O _0بی تر بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــتِ گوسِپَنـــــــــــــــــــــــــــــدِ ....\n(مدیونید اگه فک کنید دایره لغات فوشای بنده او چند لحظه سه چار کیلومتری اضافه نشد ^_^)\nعاقا پس گردنی که خوردم نوش جونم حقم بود اما آخه چللللا جوجه پرتقالامو گرف نامرد ! همشم خورد یه دونه ام بهم نداد بیجوعـــــــــــــــــور -_-",
    "اینکه بعضی وختا با خودم تو خونه حرف میزنم\n\nخیلى عجیب نیست ولى اینکه گاهى\n\nوسطاش میخندم زیاده رویه..",
    "یکی از لذتهای دوران مدرسم این بود\nکه از روی گام به گام مشقامو مینوشتم \nفرداش میرفتم پای تخته نمره مثبت میگرفتم \nلامصب مثل این بود تو بانک برنده شدی : )\nالان یهویی یادم افتاد -_-",
    "۞۩ஜخدایا پناهم باش.که جز پناه تو پناهی نمیخواهمஜ۩۞۩\n\n\nدیشب شوهر خاله کوچیکم زنگ زد به مامانم .خواست سرب سر مامانم  بزاره .\nبه مامانم میگه .من خیلی دوستت دارم .\nعاقا مامانمم هر چی از دهنش در اومد گفت .\nبعدم سریع قطش کرد .\nگفتم کی بود چی شد .چی گفت .\nمیگه نمی دونم کدوم خری بود .\nبعد ابجیم شما رشو دیده میگه این که شوهر خالس .\nقیافه من.:-)\nقیافه مامانمB-)\nقیافه شوهر خالم.囧\n\nهیچی دیگه .درس گرفت دیگه مزاحم کسی نشه .",
    "امروز سوار تاکسی شدم.یه دختره جلو نشته بود عین انجیر منم سریع عاشقش شدم!!!\n کرایه رو به راننده دادم بهش گفتم دونفر تا به دختره یه نخ داده باشم.\nبعد از اون شنیدم راننده به دختره میگه کلاست که تموم شد زودتر بیا خونه میخوایم بریم مهمونی. تازه متوجه شدم که راننده باباشه.\nشانس آورده بودم که خیال کرده بود که منظورم از دو نفر خودم و اون خرس گنده که کنارم تمرگیده بود، بود.\nمنم سریع از ماشینش پیاده شدم.\nشانس آودم اگه میفهمید با اون سبیل کلفتش منو میکشت.",
    "نظم وتمیزی من توفامیل معروفه وشدم اسوه پاکیزگی\nاما.....\nتمام دوران مدرسه وقتی برمیگشتم خونه ازبوی جورابم تاشعاع یک کیلومتریم کسی رد نمیشد. •﹏•\nتااااااازشم یه کفش اسپورت ازاون گرونا وخییییلی شیک دارم موقع مدرسه خریدم ویه هفته بیشترنپوشیدمش.....\nالان یکساله انواع موادشوینده وهمه روشهای بوزدایی رواستفاده میکنم اماهنوز ازبوش نمیتونم بپوشمش . مامانم نمیزاره ازانباربیارمش توی خونه ..:D حالااینا اصلا مهم نیست میخوام بندازم آشغالی نمیزاره میگه گربه های بنده خدا چه گناهی کردن.تازه اگه یکی ببینه فحش میده ومارولعنت میکنه O_o\nیعنی واقعا تا این حد:((((((",
    "بابام تو اداره شلوارش پاره شده بعد رفته يه شلوار ديگه خريده که 15 سانت بلنده !!!!\nاومده به مامانم ميگه کوتاش کن\nمامان گفت : کار دارم بايد برم کلاس خياطي پرده دوزي !!!!!!\nرفت به آجيم گفت : ميتوني شلوارمو کوتاه کني 15 سانت ؟؟\nگفت : بابايي من درس دارم فردا امتحان دارما\n\n\nهيچي ديگه نشست و خودش 15 سانت کوتاش کرد !!\nبعد شب که همه خواب بودن مامانم دلش سوخت, با خودش گفت صبح ميره سرکار,شلوار نداره. رفت 15 سانت کوتاش کرد !!!\nاول صبح هم که هيشکي بيدار نبود خواهرم هم 15 سانت کوتاش کرد !!!!!\nهيچي ديگه امروز بابام با شلوارک رفت سرکار .",
    "ساعت 2و نیم شب بود....یهو صدای نوزاد در آوردم گفتم من بدنیا اومدم:))))\n(تولدم بود)....مامانم یهوباترس و تعجب بلند شد ...بعدش ی لبخند زد....داداشم داد زد ببند اون\"سانسور\"...\nبابام: اون ک کلا سانسور!!!\nمن:))))))))\nعواطف درونم:((\nسوسک زیر پتوم°-•",
    "انتقام از گودزیلا \nیه بار یکی از دوستام که با هاش خیلی رو در بایستی دارم زنگ زد این خواهر گودزیلام که (شیش سالشه اما خیلی اعصاب خوورد کنه هموشون همین طورین ) \nداشتم می گفتم  من می خواستم بگم (الو) این بیشعور گفت (بله)منم قاطی کردم با اعتماد بنفس کامل گفتم ((بلو )) دوستم که بیچاره مرد خانواده گفتن تلویزیون رو خورده برق گرفتش 0_0\nاما منم انتقاممو گرفتم پشت آیفون بود گفت الو (بماند که پشت آیفون نمیگن الو )منم عین خودش گفتم بله گودزیلا سوتی داد گفت (اله)همسایهمون از خنده مرد تازه بخاطر کتک خوردم اما خیلی حال داد \nنرگس انتقامجو",
    "دامادمون خیلی پای تلوزیونه. معمولابرنامه های ورزشی شبکه های مختلف....\n باهمه کل کل میکنه بیشترم سرهمین عادتشO_o\nیه شب جلو تلوزیون داشت شبکه ورزش میدید حالا ما12 نفری نشسته بودیم حرص میخوردیم سریال ببینیم اماانگار نه انگار کسی کنارشه (>_",
    "خاطره پر دق و صق من بخش ۱((ه ))\nکلاس سوم بودم تازه سن تکلیف رسیده بودم که یه روز یکی از دوستای نامردم گفت آرایش کنی خدا خوشش میاد (راستم میگفت بنده خدا) منم جو گرفتمو سه ساعت  \nوایسادم جلوی آینه آرایش کردن لاک زدم و رژ ۲۴ ساعته و... اینا دیگه بعد اذان و دادن و خواستم برم نماز بخونم که یادم افتاد وضو نگرفتم لاک هم مثل لاکای الان نبودباید با بیل کلنگ میبردیش حالا اینا خوبه رکعت دوم داشتم میرفتم سجده تو حالت نیم خیز \n  بودم که چشم افتاد به چیزی که نبایدمیافتاد بلهه یه تیکه از لاک رو پاک نکرده بودم اشکم در اومده بود",
    "دیروز امتحان شفاهی عربی داشتیم همه سوالا رو جواب دادم....\nجز یه سوال که ترجمه یه کلمه رو پرسید اونو شک داشتم ک جواب بدم برگشت گف بگو دیگه گفتم خانم الان میگم یه لحظه نوک زبونمه....بعدم نوک زبونمو نشون بقیه بچه ها ک نشسته بودن دادم میگم دیدینش؟؟؟؟\n.\n.\n.\n.\nهیچی دیگه اون یه کلمه رو ارفاق کرد نمرشو بهم داد",
    "همین لپ تابم ( قابل توجه دوستان مارکش اپل هست) تو حلقم اگه دروغ بگم \n یه روز رفتم دانشگاه دیدم تمام کلاسها خالیه و منم بیکار بودم و حوصلم سر رفته بود که یکدفه شیطون اومد سراغم و وسوسم کرد تا یه کار بسیار زشتی انجام بدم منم رفتم تمام تخته پاک کن های کلاس ها رو برداشتم یه جا قایم کردم که جن ها هم نتونن پیداش کنن !\n چند دقیقه بعد سر و کله دانشجوها و استادان پیدا شد \n از ادامه دادن ماجرا معذورم چون باید خودتون اونجا بودید و می دیدید چه اتفاقاتی افتاد فقط میتونم بگم دانشگاه تا دو روز تعطیل بود\n اون روز خیلی خوشحال بودم چون باعث شادی هزاران دانشجو شدم امیدوارم خدا بخاطر این کار خیری که انجام دادم از شدت عذاب قبرم کم کنه\n فقط خدا کنه نفهمن کار من بوده وگرنه فکر کنم کلا از ایران تبعید بشم به صحرای افریقا"
]