[
    "كيا يادشونه يه زماني عشقمون اين بود بريم بقالي سركوجه ادامس خروس و بستني توبي و نوشمك و.... بكيريم تازه ادامس موزيم اون موقع ها خيلي باكلاس بود!!!!يادش به خير.... \nاكه يادته لايك كن!!!!!",
    "آقا یکی از استادام سر پروژه درسش (الان فهمیدین که من دانشگا میرم یا توضیح بدم؟!) یکم اذیتم کرد. منم دپرس شدم، رفتم تو افق خودمو محو کنم...\nیه مدت زمان زیادی داشتم تو افق می رفتم جلو؛ لامصب هرکاری میکردم محو نمیشدم!!\nهمینطوری که داشتم میرفتم یهو دیدم یه صدای مهیبی اومد... برگشتم پشتمو نیگا کردم دیدم دوتا خط موازی خوردن به هم!! اینجا بود که فهمیدم رسیدم به بینهابت !!\nالانم اینجا نمیدونم باید جیکار کنم؟! فک کنم آدرس اشتباه اومدم :(\nکسی آدرس افق میدونه بهم بگه؟ آخه اینجا خودم تنهای تنهام :'(\nتازه هر کاریم میکنم محو نمیشم! اگه میشه دستورالعمل محو شدنم بهم بدید... آخه من تازه واردم :(\n:>",
    "یادتونه  سریال  هانیکو  میداد؟ فقیر بودن  به  بچه  هاش برنج و  تربچه  میداد؟ با  یه  لذتی میخوردن  لامصبا. \nمن  مامانمو  مجبور میکردم  واسم کته  درس کنه  میریختم  تو  ماست  خوری با چنگال میخوردم. بدون  خورش.\nیعنی رسما تعطیل  بودم .",
    "دختره دیوونه اومده توی تلویزیون میگه\nسلام روزیتا .... هستم 10 سالمه\n12 ساله که بسکتبال کار میکنم\nواقعا ما رو چی فرض کردن اینا؟؟؟؟",
    "یادمه  اونوقتا  که  بچه  بودم  هرکی تو  فامیل  دانشگاه  قبول  نمیشد  میگفتن شهرستان قبول شد نزاشتیم  بره! \nفک و فامیلای شمام اینطوری بودن آیا؟\nخوب شد الان  هرکی نخواد  بره  دانشگاه  هم  به  زور خفتش میکنن میبرن .ملت  داشتن  آخرتشونو  به باد  میدادن .\nوالا به  قرآن  .",
    "دستم تو دماغم بود یکی بهم گفت \nپسر توی اون یکیه\nبهش گفتم اگه روزیه تو باشه توی همینه",
    "تو خیابون داشتم میرفتم با موتور و بوق میزدم یکی بهم گفت با بوقش خریدی گفتم نه\nیه بوق داشتم موتورو بستم روش",
    "رفته بودیم مهمونی\nمتاسفانه دستشویی نداشتند\nآقا مارو بردن یه جا گفتن اینجا دستشوییه\nیه کلمن بود که کلیدشو میزدی آب میرخت توش و میچرخید\n.\n.\nجالب بود فقط نمیدونم\nاگه کلمن بود چرا پس آبش یخ نبود؟؟؟؟\n(دستشویی فرنگی رو میگما)",
    "سلام به بروبچ 4jok\nاكه خدابخواد اين اولين پستمه راستش من بچه روستام جن سال پيش ما1گاوداشتيم،مامانم عاشقش بود ميگفت از بجه هام بيشتر دوسش دارم,ماهم ديكه كاو صداش نميزديم ميكفتيم اجي بزرگه:D\nاخي وقتي فروختنش تاچن ماه جاي خاليشو شديد احساس ميكرديم:)\nاميدوارم هرجاهست خوشبخت باشه:)(;:D\nاماعوضش الان1گله بزوگوسفند داريم(;\nكلي خواهربرادر دارم:D\nراستش هنوزم به گاومون حسوديم ميشهp:",
    "*************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nرفتم پیش دکتر متخصص .....\nسلام آقای دکتر به فریادم برس...\nدکتر: سلام عزیزم مشکلت چیه؟؟؟\n من:آقای دکتر20 تومن پول ویزیت شده شما باید بگی مشکلم چیه!!! البته اگه تخفیف میدی 5تومن, بگم کجام درد میکنه وگرنه خودت بگرد پیداش کن !!!\nخندید گفت باشه اصلا 10تومن بهت میدم بگو...\nگفتم گلوم درد می کنه...\nگلوم رو نگاه کرد گفت: اوووه تابلوس قلیون میکشی ,اینقدر قلیون نکش می میری بدبخت...\nگفتم:اگه نکشم هم می میرم خب,بدبخت هم قیافته...\nگفت:اگه بکشی بادردمی میری....\nگفت­م:اگه نکشم ازدردمی میرم ... .گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمی گیره...\nگفتم هوای صاف هم جلوی مرگ رونمی گیره....\nهیچی دیگ یه ربع بحث کردیم آخر سر پول ویزیتم رو در آوردم که هیچ, قرار گذاشتیم ساعت 6 با هم به حساب دکتر قلیون بکشیم!!!\nبعله یه همچین موجود خطرناکیم من!!!",
    "دوستان حلالم کنید تورو خدا من هواسم نبود طی سه ماه به جای امتیاز دادن به مطلب مورد نظرم به مطلب پایینیش رای میدام. حلال کنید و یجوری با اون مطلب پایینیتون کنار بیاید",
    "روزجمعه بیکاربودم حوصلم سررفته بود.زنگ زدم به پسرعمم گفتم:بیکاری؟حوصله داری بریم پارک؟\nپسرعمه:بیکارم,حوصله پارک ندارم!ولی یه برنامه دارم توپ.\nبرنامه ازین قرار بود:\n1.کل فامیلو شب خونه خالم دعوت کنیم(بدون هماهنگی قبلی)\n2.جلوجمع به داییم بگیم برقصه(دایی رقص بلدنیست)\n3.ازعمو برای بابام ازدایی برای عموازعمه برای مامانم از...پول قرض کنیم بعدبگیم خودش خجالت میکشه طلب کنه(پولارو باهم خرج کنیم)\n4.به دخترای فامیل تک تک استرس وارد کنیم(بهشون بگیم دوستم عاشقت شده.البته باپسرعمه یه جوری صحبت کنیم که دخترا بشنون)\n5.ازگودزیلاهای فامیل بیگاری بکشیم.(بگیم:اگه دوتا سیلی بخوری میری بهشت.)\n6.آخره مهمونی پسرعمه خودشو به مریضی بزنه(همه فامیلا ودخترا دلشون بسوزه)\nشب شد باورم نمیشد همه ی این کاراعملی بشه!به جزشماره3چون همه فامیل تا حدودی خسیس هستند.\nدوروزبعد دایی منودیده میگه:اون پولی که به عموت دادم چراپس نمیده؟\nمن:نمیدونم!(میترسم بگم)شماهم امتحان کنید.دیونه ها بعدن پشیمون میشد که چرا ازجوونیتون استفاده نکردین.خخخخ",
    "اغااااااااااااااااااااا\nیه دختر عمو داریم بهش گفتم یه4جوک هس جوک هاش باحاله گفت نه بابا من کنکوریم حالا یه 1ماهی میاد و میره واسه منم تعریف می کنه:)تازگی ها خیلی کم اس می ده بهم و کاریم نداره:(امروز فهمیدم خانوم اینجا عضو شده\nاین کنکور اول میشه:)))))\n4جوک دختر عمو گیر داریم:(((",
    "2 سال پیش  کلاس چهارم بودم ما رو بردن بسیج عضو شیم . تو صف نشستیم . بعد نوبت من شد رفتم تو شناسنامه دادم . برگه رو دادم شروع کرد پر کردن بعد نوبت به سوال جواب دادن بود گفت دوست داری از این گزینه ها که میخونم تو کدوم شرکت کنی  خوند منم گفتم بعد پرسید تو چه سازمان یا موسساتی عضوی؟گفتم یعنی چی؟گفت مثلا تو سازمان جوانان هلال احمر ان جی او یا مثلا مسجد یا اوقاف ؟ منم با اعتماد به نفسس برگشتم گفتم سیا(cia)!!!!!!!!!!چشاش گرد شد گفت چی منم گفتم سیا دیگه یهو2زاریم افتاد چه سوتی دادم یاروام نامردی نکرد هیچی رو پر نکرد گفت بدو بدو کد پستی تو بده برو پی کارت مارو مسخره کردی حالا بهت میگم مام ترسیده بودیم کد پستی رو نوشتیم دادیم بش تا اومدم مدیرمونو خواست تو اتاق.....دیگه بقیش حدس بزنید من نمیگم چون لپم براثر یک کشیده آبدار از سوی مدیر داغون شد... ولی کلی جلو بچه ها اعتبار زدم به هم!!!!!اون باحالاش لایک کننننن!!!!!!",
    "من همین الان یه کشف جدید کردم!\nتو این صفحه ای میخواین مطلب بنویسین اگه اسپیس رو فشار بدین \nیهمو میپره پایین صفحه! خخخخخخخخ الان دارم از ذوق میمیرم هی\nاسپیسو فشار میدم!\nمن میدونم شما با خلوص نیت واسه شفا گرفتنم دعا نکردید وگرنه\nتا الان شفا گرفته بودم! ایییییی روزگارررررررررر\nتازه مهمتر از اون اینکه زیر شرایط ارسال نوشته مسئول به روز رسانی\nخانم ....\nمن تا حالا همش مینوشتم جناب مسئول محترم!!!",
    "استادمون داشت در مورد اینکه وظیفه اصلی خانم ها اول بچه داری و خونه داری نطق می فرمودند که : خواهر من دکتره ولی وظیفه اصلیش که تربیت بچه هاش بوده رو خوب انجام نداده چون بچاش خیلی بی ادبن ... از (غذا قضا غزا)یکی از بچا اروم گفت بچه حلال زاده به داییش میره ...... خلاصه به نظر شما کلاس دیگه کوجا بود ؟ افرین تو اسمون هفتم ......",
    "برایeh که گفته بودازخاطرات روز معلم بگیم،،،\nما3راهنمایی بودیم برای معلممون یه آجرکادوکردیم گذاشتیم رو میز وقتی اومدهمچین ذوق مرگ شده بودکه کلی ازکرده ی خودپشیمون شدیم اماوقتی کادو روباز کرد مردیم ازخنده،،،،\nقیافه معلم::|\nما::-D\nاون روز مردیم از بس خندیدیم!دمش گرم به دفترچیزی نگفت!!!\nبااینکه کلی غم دارم امابازم به یادقدیماخندم گرفت،،،،\nیاداون روزابخیر!",
    "یکی از تفریحات دوران کودکیم این بود که چندتا لیوان آب میخوردم. بعد دراز میکشیدم و شکممو تکون میدادم. از تو شکمم صدای آب میومد! احساس سواحل صخره ای بهم دست میداد!!!\nشما هم از این حرکتا میکردین؟!!",
    "وقتي پستاي عاشقونه ي دوستان4 جوك ميخونم با خودم ميگم آخه چرا من از اين خاطرات با حال عاشقانه ندارم اصلا منم آدمم؟؟ \nخو نميگين آدم افسردگي ميگيره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nيكم از خاطراتتون بهم قرض ميدين؟؟",
    "عاقا رفتم خونه خالمینا زنگ میزنم صدا نمیره به پسر خالم میگم آیفونتون خرابه صدا نمیاد\nمیگه نه امروز خط ها به هم ریخته گوشیمم آنتن نمیده....\nخدایی چی بگم بهش ؟؟؟؟",
    "تا حالا شده موقع ای که لباس توی ماشین لباس شویی می اندازید \nتو جیب لباس کهنه ها  یه هزاری پیدا کنید\nآی آدم خوشحال میشه",
    "آغا من کلاس دوم دبیرستان که بودم یه روز ناظممون اومد گفت تنها جان نزار بچه ها سرو صدا کنن جلسه اولیا مربیان داریم...\nمنم گفتم چشم@@\nتا ناظممون رفت بیرون پریدم رو میز معلممون ...گفتم بچه ها یه فکری دارم؟؟؟گفتن چه فکری؟؟؟گفتم من میخونمو میرقصم شما دو انگشتی کف بزنین (از اونجایی که بچه های کلاسمون درسخون بودن پیشنهادمو رد نکردن)\nهمینجور که داشتم قر میدادم یه لحظه احساس کردم صدای کف زدن بچه ها قطع شد،،، بلند گفتم: بیا دس قشنگرو!!!\nدیدم همه بچه ها با چش و ابرو واسم شکلک در میارن تا برگشتم پشت سرمو نیگا کنم دیدیم ناظممون شبیه کماندار لینجان پشت سرم وایساده\nقیافه ناظممون:از سرش دود بلند میشد(انگاری آتشفشان فوران کرده)\nقیافه بچه ها:از خنده روده بر شده بودن\nگودزیلایی بودم برا خودما فقط دنبال افق میگشتم محو شم@--@",
    "بچه بودم یه کارتون نشون میداد به اسم اونیک (onik)\nوقتی اونیک میخواست یه کار خارق العاده بکنه میگفت:\nاو ... او ... اونیک ویهو اون کاره انجام میشد\nمن خر میرفتم تو اتاق وچشمامو میبستم تکرار میکردم و چشمامو یواش باز میکردم که مثلا اونی که میخوام بشه\nلااقل محض دلخوشیمون یه بارم نشد\nهععععععععععی بچگی کجایی که یادت بخیر",
    "خـــــدایـا، یاریم کن اگـر چیزی شکستم دل نباشد",
    "آقا بچه که بودیم با پسرداییم و داییم که همسن بودیم میرفتیم مسجد نمازجماعت، نماز که تموم میشد بابابزرگم میگفت بچه ها پاشید بریم خونه\nداییم میگفت نه بابا تو برو ما میخوایم تعقیبات بخونیم!!! میایم\nاونم خوش خیال!!! میرفت\nوقتی همه میرفتن ما میزدیم بیرون و میرفتیم یکی یکی زنگ خونه هارو میزدیو در میرفتیم\nداییم خیلی ریسک میکرد\nلامصب میرفت زنگ خونه هایی که ته کوچه 2متری بودن میزد و در میرفت\nفکر کنم ثواب نمازامون مال اون بیچاره ها میشد",
    "سره کلاس شیمی بودیم پنجره کلاس هم باز بود . معلمه اومده میگه وای چه سرده اونو کمش کن (پنجره منظورش بود)\n.\n.\n.\nهیچی دیگه مام گفتیم کم نمیشه خاموش کنیمش ؟؟؟؟\nپنجره کلاس :OOO\nخوده کلاس :)))))))))\nمعلم کلاس :((((",
    "عاقا قاط زدم در سطح المپیک\nچند وقت پیش شب بود اومد توی 4jok یه چندتا جوک خوندم بعدش بلند شدم رفتم جامو انداختم که اگه شد بگیرم بخوابم که یه هوووو همین جوری گفتم پس بالشتم کو :|||\nبعداز چند ثانه :)))))\n:))))\n:))))\nحالا نخند کی بخند ، شانس آوردم که بابا و مامانم خواب بودن وگرنه سر از تیمارستان درمیاوردم ،،، به نظرتون برم خودمون لو بدم ؟؟",
    "ما دهه  شصتیا وقتی کسی بهمون فحش می داد میگفتیم آینه آینه\nیعن همچین نسل دانشمندی بودیم ما از همون دوران طفولیت با خاصیت انعکاسی آینه آشنا بودیم",
    "اغــــا یادش بــــخیـــر چنـــد سال پـــیـــشا ایــنـــجـــوری نبــــود کـــه همـــه تــــــوخـــونه حمــــووم داشــتـــه باشـــــــن ( دهـــه شـــصـــتــیــا خـــوب میـــدونـــن) طبـــق معــمـــول مـــاهـــم نـــداشتــیـــم و هــفتــه ای یه بار مــیــرفتــیــم حـــموم عـــمومـــی و بابامـــون حســـابی مـــارو میـــشـست جــوری که مثـــل چـــغـــنــدر قـــرمز مــیشـــدیم و بعـــد درومــــدن تـــا یـــه ســـاعت انـــگشـــتامـــون پـــیـــر مــیــشــدن امـــا خـــدایـــی اوون حــمـــووم و حـــالـــو هـــواش یـــه حـــالـــی مــیـــداد کـــه سنــــا جـــکـــوزی الان نـــمــــیده :):)\nتـــازه اگـــه دوســـتـــامــــون هــــم اونـــجـــا میـــدیـــدیـــم ذوق مـــرگ مــیـــشـــدیـــم و تــــو هــــر جـــلـــســـه حـــمـــوم رفـــتـــن زمـــیـــن خــــوردن چـــنـــد نـــفـــرو تـــو کـــف حـــمـــوم شـــاهـــد بـــودیــم\nهـــرکـــی ایــــن روزارو تــــجــــربـــه کـــرده بـــکـــوبـــه لایـــکـــو کـــه خــــاطـــراتـــه قـــدیـــم زنــــده بـــشــــن:D",
    "من هر روزی که میرم سرکار شیک و مجلسی و اتوکشیده میرم کسی نمیبینم حالا یه روز به سرم زد گفتم آشغالارو من ببرم، همین که از در شرکت زدم بیرون یکی از همکلاسی های سابقو دیدم خودشو زده بون راه داره بهم می خنده کفاصط!!!!! منم با یه اعتماد به نفسی زوم کردم تو قیافه نکرش سلام علیکی کردم ولی واقعاً ضایع شدم. بسوزی شانس اونم با اسید!!!!!!\nشانسه ما داریم؟!!!!!!!!!!!",
    "ی روز که داشتم از مسابقه فوتسال استانی از مشهد برمی گشتم..ته مینی بوس نشسته بودم و واسه خودم شعر میخوندم یهو جوگیر میشم میگم: ۶۶۶ سه تا صفر داره !",
    "در دوران دبیرستان یک روز من و دوستم داشتیم از مدرسه برمیگشتیم و نزدیک خونمون بچه های محل داشتن فوتبال بازی میکردن که یکهو توپشون اومد سمت من. اونا هم داد زدن که توپو شوت کن و همه شون برگشتن نگاه کنن که چه جوری شوتش میکنم.منم همچین فیگور گرفتم و توپو محکم براشون شوت کردم و ییهو دیدم که کفشم از پام در اومد و همزمان با توپ شوت شد!!!چون کشفم تخت بود و تازه خریده بودم برام گشاد بود و راحت از پام در میومد.\nبا اینکه کلی ضایع شدم ولی انقد صحنه ی خنده داری بود که همه دسته جمعی ترکیدیم و منم یه لنگه پا رفتم کفشکمو پام کردم و تا خونه انقدر خندیدیم که کلیه هامون درد گرفته بود و اشک میریختیم!واقعا تو عمرم اونقد نخندیده بودم..\n هی هی یادش بخیر!!",
    "اغــــا الان دارم از ازمایشــــگاه بر میـــگردم و خواستــــم اتفـــتاقی که افـــتاد رو به سمـــع و نظـــرتـــون برســــونم...\nبریــم ســـر قضیـــه که الان ازمایشـــگاه بودم خـــانوم مسئـــول اونـــجا که فـــیش ازمایـــش هارو تحویـــل میــگیـــره فیـــش یــه دختـــره رو گرفـــت و گفـــت شمـــاره تــلفــن؟ دخـــتــره هـــم صــداشــو صـــاف کــرد و جــــوری گفـــت کـــه همـــه بشــنویم و اگـــه ریـــا نبــاشــه ذخــیـــرش کنــیم... بعـــد گفـتـن شمـــاره طـــوری جـــدی برگشـــتم گفتـــم اخــخــخـــخ حیـــف شـــد که گوشـیـم سامـــسونـــگه و تـــوو جـــیـــبم گیـــر کرد و بــیــرون نمـیـومد اگه گوشیـــم جـــــی ال ایــــــــــکس بـــود حتـــما میـــنوشتم کـــه همــه زدن زیـــره خنـــده حتـــی اون خانـــوم مسئـــول بـــد اخلاقـــم خنـــدش گرفـــت و یــــهو دیـــدم دخــــتره نـــیســـت و فـــکر کنم از خجالت رفـــت تـــو افـــق مــحــو بــشــه یـــا رفـــت تـــو ســـوراخ لایــــه ازن گــیــر کــنـــه (خـــــــدا دانـــاســت)... :)\nاغــــا این چـــه وضعــــه شمـــاره دادنــته خـــدایـــی؟ :)\nپــیــام اخـــــلاقــــی: بـابـا کـــمتــر دنـــبــال مخـــاطـــب خاص بـــگردیـــــد:)",
    "من و داداشم خيلي با هم دعوا ميكنيم يعني روزي نشده كه دعوا نكنيم..\nديروز دمپايي پام بود از شانسه بد داداشم پاشنه دار 10 سانتي .\n. داداشم ميرف دستشويي منم اتفاقي رد ميشدم كه نفهميدم پاشو له كردم زودي در رفتم دنبالم ميكرد ديگه جا پيدا نكردم برم, نزديك دستشويي بودم رفتم دستشويي تا وقتي كه بابام بياد اونجا ساكن بودم .. داداشم داد ميزد بيا بيرون باهات كاري ندارم تركيدم بيا اااا منم ترسو بيرون نرفتم كه....\nالان دستشوييمون داره برق ميزنه خو 2 ساعت اون تو چيكار ميكردم از ديواراش گرفته تا سطل اشغالو شستم",
    "برای بار اول رفته بودم امتحان شهری بدم.\nافسر گفت: پارک دوبل بزن.\nمن: به قول سیدمصطفی خیلی شیک و مجلسی و درست پارک دوبل رو زدم!!!!! (برای بار اول تو تاریخ این اتفاق افتاد که پارک دوبل توسط یک خانم بدون مشکل زده بشه)!!!\nگفت: دور دو فرمون بزن، اونم درست زدم.\nهرچی رو که گفت، به بهترین شکل انجام دادم  و با خودم داشتم کِیف می کردم و به فکر شیرینی خریدن واسه مامانمینا بودم و تو دلم داشتم بشکن می زدم که آخ جون بار اول قبول شدم.\nیهو افسر چپ چپ نگام کرد و  گفت: پیاده شو!\nمن با تعجب: چرا؟؟؟؟؟!!!!!!! مگه قبول نشدم؟\nگفت: تا چیزی بهت نگفتم خودت پیاده شو برو کل مدت امتحان ترمز دستی رو نخوابونده بودی!\nمن:تو دلم خخخخخخخخخخخههههه ولی با چهره ای مغموم و غم گرفته پیاده شدم!!!!! و به بچه هایی که تو افق داشتن نگام می کردن دست تکون دادم.....\nابچه ها به نظرتون این حرکت من چن تا لایک داره؟؟؟؟؟",
    "ديروز استاد معدلامونو مي پرسه همه نوبتي مي گفتيم نوبت يه پسره شد گفت 16 استاد گفت بلند شو ببينم...\n پسره بلند شد استاد بش گفت أصلن بهت نمياد \nميگه استاااد  خود 16 كه نه نزديك 16 استاد گفت نزديك مثلأ چند؟ گفت 13... \nاستاد برگشته ميگه دورش چند ميشه ؟؟برگشته ميگه 10\nنكته:كلاس نرفت رو هوا از خنده هيچكس هم هليكوپتري نميزد.. چون استاد فوغغغغغغ فوغ ديوونه تشريف داره اگه جم بخوريم صندلي همانااووو رو كلته همانا پرت ميكنه..رو سايلنت ميخنديديم تمرين كنين حال ميده....",
    "چن وقت پیشا با خونواده دور هم جمع بودیمو جو آلبوم دیدن گرفته بود همه رو.... اونجا بود که منم به سر راهی بودن خودم پی بردم!!!!! همه از دوران جنینی تا بزرگسالی عکس داشتن به غیر من!!!\nبه نظر شما برم خودکشی کنم عایا؟ یا در افق محو شم عایا؟",
    "ظهرا مامانم زورکی منو میبرد که به زور بخوابونتم... آقا ی ظلمی بود در حق من که نگو..... دهه شصتیا میودنن چی می گم... ظهر تابستونو کوچه و وای وای!ی روز که همین برنامه بود مامان تا قصه رو تموم کنه خودش خوابش برد و منم جیم زدم با هزار امید و آرزو! به در حیاط که رسیدم ای داد بیداد مامی در حیاط و قفل کرده! از هزارتا شکست عشقی واسم بدتر بود به خدا!!!",
    "رفته بودم مغازه ی سر کوچمون خرید کنم. بعد یه دختره اومد و بعد از خرید میخواست با کارت خوان پرداخت کنه. یه بار کارت رو کشید دید کار نمیکنه. دو سه بار دیگه هم کشید دید بازم کار نمیکنه. به مغازه داره گفت آقا این دستگاتون خرابه؟! یهو دید من دارم میخندم! گفت چرا میخندی؟ گفتم خانوم، یه ساعته که داری کارت رو برعکس میکشی!\nدختره بیخیال چیزایی که خریده بود شد و رفت بیرون!! منم رفتم مغازه داره رو از رو زمین جمع کنم!\nخخخخخخ :)",
    "بچه که بودم سکه های پول تو جیبیمو جمع میکردم و ظهرای تابستون که همه \nمیخوابیدن قایمکی(غایمکی، گایمکی!!!!!!!) میبردم تو باغچه خونه چال میکردم\nو تازه واسش نقشه گنج هم میکشیدم و اونم ی جا دیگه قایم میکردم..........\nهمه اینا به کنار بعد ن روز میرفتم سراغشونو پیداشون نمیکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nبه نظر شما کسی زاغ سیامو چوب میزد و سکه هامو ور میداشت؟؟؟؟؟؟؟",
    "یادمه بابابزرگم همیشه میگفت الهی دست به هرچی میزنی طلا بشه \nوالا ما که الان دست به هرچی میزنیم چینی از آب در میاد....\nما...\nچین...\nبابابزرگ....\nبچه ها.....\nمعیارهای توسعه....",
    "صبح از خواب پاشدم مامانم ميگه ميلاد جان بيا شهروز(برادرزادمه گودزيلاى دهه نوديه) رو ببر wc. منم گفتم روى مامانمو زمين نزارم گفتم باشه. هيچي ديگه بردمش بينِ زمينو آسمون نگهش داشتم گفتم: زودباش\nگودزيلا: عمو جون دُلْدْ دارم\nمن: چى دارى؟؟\nگودزيلا: دُلد دارم... دُلد\nمن: چى ميگي دُلد دارم ينى چى\nگودزيلا: (با دادوفرياد) دُلددددد.....دُلدددددد\nآخرش گذاشتمش پايين با عصبانيت گفتم چى ميگى؟؟ يكي زد تو سرم بعد ديدم با دستش شُرتشو نشون داد گفت: دُلدددددد\nتازه فهميدم منظورش شُرته!!!!\nينى آبروى دهه شصتيارو يكتنه بردم نه؟؟؟\nمنو ببخشين لطفا):",
    "امروز مثِ يه آقاى باشخصيت و تحصيل كرده خيلي بافرهنگ و با تمدن رفتم يه جفت دمپايي مخصوص خودم خريدم گذاشتم توى wc. \nينى از از صبح هر ده دقيقه ميرم خيسش ميكنم.........",
    "چند سال پیش داشتیم برای اولین باربا داییم میرفتیم مسافرت..دیگه خیلی خوشحال و سرحال..قرار شد ک بیان خونه ما صبح زود و بعد باهم راه بیوفتیم..خلاصه دیگه اخر کار بود ک میخواست بابا در خونه رو قفل وزنجیر و دینامیت و سیم خاردار ببنده  همه رفتیم چک کردیم ک چیزی جا نمونده باشه و با خیال راحت اومدیم نشستیم..یه دفعه دیدیم دختر داییم جییغ ک وایسین نبندین درووو من موبایلم جا مونده..بابای بنده هم که نصف عملیات رو انجام داده بود دوباره باز کرد درو ورفتیم موبایلشو اوردیم و دوباره اعلام کردیم کسی چیزی جا نذاره...بابا شروع کرد زنجیر بندازه..دوبارههه یه نفر دیگه جیییغ..نبندین کیفم جا مونده..اغا همه میخواستیم لهش کنیم دیگه..بابای منم دیگه خون اشام شده بود قیافش...زن دایی بنده هم اومد تیریپ نصیحت برداره ک: ای بابا حواستون کجاست چقد ادم حواس پرت یکم دقت کنین..( بابا هم دروقفل و زنجیر کرد)یه دفعه دیدیم همه ترکیدن از خنده وسط صحبت زن داییم...اومدیم ببینیم چی شده...چشمتووون روز بد نبینه ، زن دایی بنده با دمپایییی اومده نشسته تو ماشین  ، کفشاش هم تو خونه جا گذاشته....دیگه تا اینو دیدیم همه منفجر شدیم از خنده...طلفک زن داییم تا نصف راه حرف نمیزد...یه وضعیییی ..هی ب پاهاش نگا میکردیم زیر لبی میخندیدیم...بعد الکی ب دخترتش میگفتم خووب حواستون جم کنین دیگههه... خخخخخخخ یادش بخیر",
    "کلا نسل ما نسل بی اعصابیه،فقط میتـونه با کامپیوترش زندگی کنه\nهر شبی که پیش خانواده نشستیم بحثمون شد",
    "- اصلا روزایی که می خوام با مامانم برم فروشگاه زنجیره ای که خرید که از کله سحر با ذوق بیدار می شم ... بس که ازون کالسکه خریدا دوس می دارم!",
    "تلفن خونمون زنگ خورد برداشتم بجا اینکه بگم الو بله\nگفتم بلو اله\nطرف هم قاطی کرد گفت سلو الام :|",
    "کله سحر ساعت 10 کارگر شهرداری زنگ زده جز منم کسی خونه نبود،صدای زنگو شنیدم ولی حسش نبود بیدار شم.یدفه دسشو گزاشته رو زنگ برم نمیداشت!کپ کردم پاشدم میگم کیه با همون لحجه ی شیرینش میگه:کارگر شهرداریم ی چای میخاسم!!!\nمیخواسم بگم بالای در نوشته چای خانه سنتی یا نوشته تفرج گاه کارگران خسته؟حالا اینا ب کنار..مرد حسابی چرا اینجووری میزنگی! (-_-)\nخلاصه رفتم ی لیوان چای با ی قندون \"پر\" با ی تیکه کیک گذاشتم تو سینی بردم بش دادم اومدم داخل رفتم بخوابم باز دسشو گذاشته رو زنگ تا من آیفون برنداشتم دسشو بر نداشت!\nرفتم ازش گرفتم اصن باورم نمیشد..فقط لیوانه با سینیه و قندونه مونده بود!!!همه ی قندا رو خورده بود!:|\nمیخاسم بگم انقد قند خوردی ک این شکلی شدی =))))\nهیچی دیگه ترسیدم منم بخوره ب این خوشمزه ای دویدم اومدم توو",
    "بچه ها شمام وقتي ميريد سلموني حوصله حمومو ندارين، سرتونو جارو برقي ميكشين خورده موهاتون بره يا من اينطوريم؟؟؟\nهان آيا اينگونه؟؟",
    "یه دوست داشتیم بعضی وقتا زنگ تفریح از مدرسه جیم میزد !!\n رو کردم بهش گفتم داداش چرا میری بیرون از مدرسه گفت میرم مال 50 تومن نون میخرم میخورم\nاخه کلوچه ها که تو مدرسه میفروشن کمه سیر نمیشم\nبنده خدا الان تو این بحران اقتصادی فکر کنم دیگه نون هم نمیتونه بخره\nبه افتخار اونایی که پول تو جیبی نمیگیرن که مامان و باباشون تو زحمت نیوفتن:(",
    "این دانشگاه پیام نور ما اینقدر داغونه که نگوو::::\nیک ساختمون دارن میسازن 5 طبقه ... طبق اخرین امار بدست اومده کلنگش رو سال 1370 زدن تا الان که این پست رو که میزارم شاید 60%پیشرفت فیزیکی داشته \nبا یک حساب سر انگشتی فکر کنم نسل های بعد از ما میتونن ازش استفاده کنن\nوالااااااااااااااااااااا \nکلا یک کارگر هم توش بیشتر کار نمیکنه :DDD\nنمیدونم کل دانشگاه های پیام نور اینجوری هست یا فقط از شانس ماست!!!\nمسئولین 4JOK رسیدگی کنی",
    "یادش بخیر اون روزا تو جوبهای وسط کوچمون سدخاکی درست میکردیم و کلییییی حال میکردیم آخه حس مهندسا بهمون دست میداد تازه بعدش اون چرخامون که دوتا چرخ کمکی هم عقبش داشت رو میذاشتیم وسط جوب و همه آبهارو با چرخ عقبش میپاشیدیم هوا..........\n.\n.\n.\nخوش به حال کوچولوها(همون گودزیلاهای شما)",
    "هههههههییییی\nیادش بخیر\nاون روزا تو حموم سر شیر یه دونه جوراب زنونه میبستن! یعنی حموم با طعم جوراب!!\nآخه اون روزا تو آب لوله کشی سنکگ ریزه خیلی بود",
    "یادش بخیر میرفتیم سوپری سر کوچه از تلفنا داشت که سکه 5 تومنی توش میزاشتیم موقعی طرف بر میداشت باید فشار میدادیم تا بتونیم بحرفیم منم همیشه یادم میرفت بفشارم !!!! تازه نونم دونه ای 10 تومن بود !!",
    "دیروز تو کلاس تنظیم ...\nاستاد داشت توضیح می داد که نرخ رشد جمعیت ایران 1.5\nبعد نیم ساعت گفت هر خانواده تو ایران به طور متوط 2 تا بچه دارن\nآخر کلاسم پرسید حالا تو ایران نرخ رشد جمعیت چنده ؟\nیکی از دخترا با تمام استرسی که داشت گفت :1.5\nکلاس ترکید که هیچ در و پنجره منفر شدن اونم هیچ همه بچه ها رودشونم پیچ خورد......!!!!!!!!!!!\nبعد دو روز هنوز نمیدنم چجوری حساب کرده\nالبته فک کنم 1 پسر+0.5دختر+1.5 بشه ننه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "امروز رفتم کفش بگیرم وایسادم پشت ویترین به فروشنده گفتم: آقا اون چنده؟\nکفش رو ورداشت گذاشت تو کیسه گفت: 70 تومن مبارکت باشه!",
    "یادش بخیر سریال زیر آسمان شهر\nنـــــــــــــــــــــــــــــــــه غلام !!!\nهر کاری کردم آخرش نتونستم مث خشایار بگم\nلوتی ساختمون\nغلام شیش لول بند\nملوک خانوم\nبهروز خالی بند\nبعدش فک کنم اسم سریاله عوض شد\nیه شخصیته دیگه بش اضافه شد\nسپر بابا",
    "به اطلاع هموطنان گرامی میرسانم پس از ثانیه ثانیه لحظه شماری و انتظار دانشگاهمون اون 44000 تومان رو به حسابم واریز کرد. باور کنید راست میگم.  فتوشاپ نبود.",
    "آقا چشتون روز بد نبینه امروز تو  بزرگراه آزادگان تو ترافیک مونده بودم که دیدم یک ماشین که رانندش زن  بود تکرار میکنم رانندش زن بود پشت سر ما حرکت میکرد بعد دیدم یک خورده از ما دور شد که یک دفعا با سرعت هر چه تمام از پشت زد به ما !!\nمن(((((((\nرفتم پاین میگم چته خانم صافمون کردی  میگه ماشینم خاموش شد روشن کردم و گازش و گرفتم که پشت سر شما برسم \n (تو دلم گفتم تو میخواستی  از پشت رو ما رد شدی)\nمن هنوز(((((",
    "کیا یادشونه...\nبچه که بودیم اگه هلکوپتر از بالا سر خونمون رد می شد خودمونو می کشتیم که این لامصب رو ببینیم،\nالان دیگه باور کن اگه بیاد تو حیاط خونه مونم بشینه با بلندگو هم صدامون بزنه بگه تورو خدا بیا منو ببین هم نمی ریم نیگاش کنیم :)))\nهععععععععععععععععععععععععی لوله گاز :))",
    "یکی از دوشواری های زندگیم اینه که بفهمم اون وردی که مییو مییو موقع عوض شدن میخونه چیه؟ یعنی کل دوران طفولیت درگیر بودم باهاش !!! کصافط یجوری میگفت خودش فقط بفهمه بقیه نتونن عوض شن!\nبچه ها لایک نمیخوام فقط اگه کسی میفهمید اون چی داره میگه به منم بگه هرکی گفت پیشاپیش دمش گرم!",
    "چند وخ پیشا با همون دوستم که به \"چ\" میگفت \"ش\" داشتم میرفتم مدرسه اون روز بارون میومد شدید!منم عینهو موش دور خودم پیچیده بودم که موهامو(اخه خیر سرم یکم مودل داده بودم بهش:|)فرمش بهم نخوره:|اونم با خودش چتر اورده بود بعد گفت کسری شترو(چترو:دی) باز کنم؟!:|\n‏(اخه این سوال کردن داره؟!)بعد منم با خودم گفتم ولش!نمیفهمه که بذار هیشی نگم(به قول خودش :دی)وقتم تلف میشه با این الاغ بحرفم(شما فک کن چجوری باهاش دوست شدم!)\nسرتونو درد نیارم اونم که دید چیزی نگفتم چترو باز نکرد(!!)تا ده متر مونده بود به مدرسه که یهو چترو باز کرد:|گفتم چی شد باز کردی؟!گفت دیدم اونموقع بارون نمیومد الان که بارون میاد بازش کردم:|ینی موندم این بچه توانایی حس بارونم نداره:|\nمن برم معرفیش کنم 4جوک بچه تنها استعدادیم که داره حروم نشه یکم شاد شین خدافس:|",
    "دیروز تو اتوبوس از قسمت زنونه وارد شدیم با بچه ها ! دختر دبیرستانیا هم بودن توش !! آقا ما وایسادیم مخ زنی و تیکه اندازی در حد لالیگاا ( حالا من ک همیشه ساکتم) :(( آقا ی دفه ی چیزی زارتتت اومد تو صورتم !! نگا کردم دیدم مامانمه !! حالا وایساده تو اتوبوس نصیحت رو نصیحت ک این کارا زشته و .... ! آبروم رفت !‌ امروزم هم به بهونه مریضی مدرسه نرفتم :(\nمن: :|\nدخترا :  :)))))))",
    "و اینک مغز متفکر، عـــشق فــــیزیک تقدیم مینماید:\nدی دی دی دینگ\nعاقا الان که آجیل شب عید خیلی گرون شده من یه فکری کردم.\nمیتونید یک عدد آینه بردارید، خوردش کنید بعد دور تا دور ظرف آجیل مورد نظرتون رو چسب بزنید و خورده شیشیه هارو بچسبونید بهش بعد هم چندتا دونه پسته و بادوم و از این چیزا  که مرفع ( مرفه شایدم مرفح ) بی درد میدونن چیه میریزید توش و در پایان هم یه سلیفون قشنگ میکشید روش میزارید زیر میز!\nبعد که مهمون اومد داشتن میرفتن، برای اطمینان که برنگردن صبر کنید کفشاشونو پاشون کنن بعد میگید ای واییییییییییی \nفلانی پس چرا آجیل نیاوردی؟؟؟\nاونم میگه وای زیر میز بود حواسم نبود!\nتحریما فشار آورده ها !!! خدا عقلم بده شفا بگیرم بزن لایکو",
    "خب اینقدر اینجـــــــا اینقدر  فــــــــــــانتزی گفتین من این بلا سرم اومد :((\nامروز مُعَـــرَّق  داشتیم بعد یه تیکـــه خیـلـــــــــی کوچیکش مونده بود؛خود طرحشم خیلی سخت بود ولی تا اونجا خوب در اومده بـــــــــــــود.\n به دوســــــــــــتم که داشت ارّه میکــــــــــــــرد  گفــــتم : « الان فانتزی ـیم اینه که این در آخرین لحظه بشکنــــه » همون لحظه از وسط شکست :/\nنه شانسه من دارم آخه؟ :/\nاز بین اون همه فانتزی ـی که داشتم همینــــــــ یکی باید برآورده میشد؟ :/\nآخه چــــــــــــــــــــــــــــــرا؟ :/",
    "جان خودم این دیگه آخره اعتماد به نفسه یکی از اقوام مسنه بهم زنگ زده مهندس بیا گیس بر ماشین خراب شده مهدی برای ویتنام جشن گرفته بریم بهش برسیم \nحالا من شیبه علامت سوال \nاخر سر فهمیدم به گیربکس میگه گیس بر به ولنتاین هم میگه ویتنام \nخوب مردک مگه مجبوری کلاس بذاری \nتا سه ساعت درگیر بودم این کلمات چه معنی داره \nوالله به خدا",
    "این 3 ثانیه ای که 4jok میگه صبر کنیم تا به طور اتوماتیک وارد سایت شیم قضیه همون معلمای دوران مدرسه ست که وقتی میگفتیم خسته ایم میگفتن این سوال آخرهـهـهـهـهـ و اون سوال آخر حتی بعد از خوردن زنگم نمی رسید تا ما راحت شیم و هنوز این مسئله تو دانشگاهم ادامه داره",
    "دوستم ی چت رو میرف.\nمنم گفتم بزار ی کم اذیتش کنم!\nبا اسم ترانه18رفتم تو!\nبهش پیغام دادمو حرف زدیم تا اینکه گف من از کجا هستم تو از کجایی؟\nمن گفتم چه جالب همشهری هستیم!\nخلاصه خوب مخشو زدم.رفتیم تو یاهو.این قد حرف عاشقانه زدم که گف بیا همو ببینیم.گفتم باشه فردا پارک فلان ساعت4 بیا با دختر داییم میام!\nاونم خیال کرده الان دوتا هلو گیرش میاد رفته بود تیپ خفنی زده بود!\nمنتظر بود که با دوستم رفتیم پیشش!\nگفتم سلام من ترانه هستم ایشون هم دختر داییم اتنا هستن!!!!!!!!\nدوستم:|\nما=))\nبیجنبه افتاد دنبالمون بزنمون:|\nکه پاش رف تو جوب شکست!!!!!!!!\n=))منو دوستم که دیگه داشتم درختای پارک رو تیکه تیکه میکردیم از شدت حنده!",
    "%yourghon%\nاین خاطره یست گریه دار.دوست اینجا باهام همدردی بشه.داشتم تو جاده میرفتم تو لاین دوم بودم.یوهو(همون یهو)یکی از پشت اومد ذارت خابوند پشت ماشین ما(طرف تو لاین سوم بود).بعدش که زدیم بغل از یارو پرسیدم که چی شد زدی به ماشین ما.یارو برگشته میگه سرعتم زیاد بود داشتم میزدم ماشین جلوییم.گفتم خوب چرا زدی به ماشین من.برگشته میگه آخه ماشین جلوییم مدل بالا بود.\nاون لحظه \nمن \nیارو\nشوماخر\nلوییز همیلتون\nآخه مگه پراید مدل پایینه برادر مومن من",
    "%yourghon%\nیه بارم مدیر ساختمونمون جلسه گذاشته بود(تازه مدیر شده بود بنده خدا)داشتش کلی با کلاس صحبت میکرد درباره فرهنگ آپارتمان نشینی.انقد این جمله رو تکرار کرد آخر سر قاطی کرد گفت فرهنگ نشینی آپارتمان بعضیا ندارن.آغا مام ترکیدیم از خنده.ولی عوضش مارو تا آخر جلسه سوژه کرد گفتم باشه عب نداره دارم.خلاصه اینجوری شد که مام اومدیم اینجا سوژه کردیم.حالا شما بگید کودممون بیشتر سوژه شدیم؟",
    "یادتونه بچه ک بودیم زنگ در خونه ها رو میزدیم و تا میخواستیم فرار کنیم یهو یکی درو باز میکرد تا سرمونو برمیگردوندیم تا همه دوستامون فرار کردن رفتن؟؟؟؟؟!!!!!!هرکی ازین کارا کرده لایک کنه.........",
    "رفتیم خونه خاله خانومم، تی وی داشت پت و مت و نشون میداد منم نشسته بودم میدیدم و قهقه میخندیدم\nیهو برگشتم دیدم همه دارن نگام میکنن، مادرزنم میگه شوهر اینجوری خوبه ها !!!\n با 1000تومن میشه خوشحالش کرد یه سی دی کارتون بخر بهش بده ببینه\nیعنی اینجا بود که به این نکته رسیدم که رفیق با کلک مادرزن",
    "%yourghon%\nکیا وقتی معلمشون میگفت دیکته شب بنویسید خودشون کتابو باز میکردن از روی کتاب مینوشتن؟تازه آخر سرم یه غلط کوچلو از خودشون میگرفتن به خودشون نوزده و نیم میدادن واسه اینکه تابلو نشه.(لازم به ذکره که نود درصد مواقع بیست میشدیم تنها ده درصد از مواقع نوزده و نیم میشدیم)",
    "از دهه شصتیها کسی مثه من وقتی بچه بوده با خودکار روی مچ دستش ساعت میکشیده و کلی لذت ببره؟\nاااای ی ی ی عجب روزگاری بود....",
    "عاغا فلات تبت تو حلقم اگه دروغ بگم\nامروز رئیس ازم پرسید این ماه چند روز اومدی؟ من همچی خواستم تریپ بردارم از اون اعتماد به سقف کاذب خودم کمک گرفتم آقا باور کن من کل 30 روز هفته رو اینجا بودم!!!!!!\n(30 روز هفته؟؟؟؟؟؟)\nهمکارا رئیس ارباب رجوعا همه انگشتشون طرف من بود و در و دیوارو گاز میگرفتن بعضیا هم که وضعیتشون حاد تر بود سینه خیز میرفتن\nمن تو این وضعیت به نظرم رسید در حال حاضر امن ترین جا همون افق باشه که همه میرن رفتم افق راهم ندادن گفتن درجه ضایع شدنم از حدش گذشته و در حوزه افق نیست خلاصه افق هم راهم ندادن\nمن(××)\nارباب رجوعان محترم :))))\nهمکاران گرامی:))))\nافق:))))))\nحافظ شیرازی (××)",
    "آغا ما بچه دبیرستانی که بودیم خودمون یه پا اژدهای 70سر بودیم از بس آتیش میسوزوندیم!\nیه روز امتحان مطالعات اجتماعی داشتیم و( ماهم انتقدر درسخون بودیم که بیشتر اوقات کلاس رو میپیچوندیم!)از قضا موندیم چکار کنیم،چشتون روز بد نبینه این قرصا بود که گرما بهشون میخورد بوی بد پخش میکردن؟؟؟؟؟؟ما از اونا یکی انداختیم توی بخاری ،امتحان که لغو(لقو،لغب و...)شد هیچ کل کلاس تعطیل شد!ههههههههههههههههی یادش بخیر!",
    "دوستم بهم زنگ زد و بعد از کلی احوالپرسی گفت \nعزیزم میخوایم بیایم تهران با خواهرم میشه همراهیمون کنی \nمنم پاسخ دادم چرا که نه \nبعد گفت خوب پس سه شب پیشتونیم \nمن :O\nدوستم :]\nنتونستم چیزی بگم با اجازه برم تو افق محو شم :,(",
    "با اجازتون امروز با عسل آجیم رفتم بيرون تمام بانكها رو رفتيم از همشون هم ي سوال پرسيديم  سوالمون اين بود ك ما فروشگاه داريم(الكي) مي خوايم دستگاه كارت خوان بگيريم شرايطشو مي گين ؟؟\nرئيس بانك : بفرمايين بشينين چنان گرم صحبت شده بود و توضيح مي داد قشنگ\nما از اينور نيشخند مي زديم\nكل بانكها رو رفتيم\nواي نبودين قيافه هاي جدي رئيسا رو ببينين ك با چ جديتي جواب سوال ما رو مي دادن تازشم بعضياشون شماره دادن ك باهاشون بتماسيم  \nحالا اينها هيچ بانك ملي شهرومون ديه ماها رو ميشناسه ميترسيديم لو بريم همه جا رو چك كرديم ديديم ايول رئيس عوض شده   منو عسل چنان وانمود كرديم ك بمب همرامونه دو تا سرباز سريع اومدن پيمونهر جا مي رفتيم بودن تموم حركاتمونو زير نظر داشتن\nواي چ حالي داد امروز  بيچاره سربازه بر ميگشت نگامون مي كرد نكنه  عينهو لينچان خرشو بچسبم ۴ دونگي مي پاييدمون :)\nاون يكي سربازه جلو درو گرفته بود ك نكنه بعدش فرار كنيم ! \nبه آخرين بانك ك رسيديم  سوالمونو تكرار كرديم بعد اونم همون حرف قبليا رو زد .\nگفتمش ببخشيد چرا همه بانكها شرايطشون يكيه ؟؟ (نیشخند)\nبرگشته اينجوري :  مات و مبهوت :/\nمن و عسل :  نیشخند :)\nمن رو به عسل : عسل لو رفتيم (نیشخند)\nعسل : آره (نیشخند)  :)\nمن بريم :  نیشخند   :)\nرئيس بانك : هنوز مات و مبهوت :/",
    "چند وقته سرم خیلی درد میکنه پیش خودم گفتم نکنه تومور مغزی دارم رفتم پیش خواهرم میگم آجی شاید بمیرم بهم میگه : اگه مردی طلاهات رو میدی به من میگم باشه مال تو ، بعد گفت گوشیت رو هم میدی اون یکی خطم رو بندازم توش ، گفتم باشه مال تو ، گفت لباسات و مانتوهات رو هم بردارم ، من با یه حالت بغض گفتم باشه اونا هم مال تو .......... دیدم یه لحظه رفت تو فکر ، پیش خودم گفتم الان میاد میبوسم و میگه چرت و پرت نگو یه دفعه دیدم گفت فری الان دستمون یکم خالیه اگه مردی برات مجلس نگرفتیم اشکال نداره گفتم نه ... بعد برگشته تو چشم من نگاه میکنه میگه الان دیگه میتونی بمیری مشکلی نیست (یعنی اجازه صادر شد)\nبا بغض رفتم برای مامانم تعریف کردم که آجیم بهم چیا گفت بهم میگه ناراحت نباش مجلس که برات میگیریم بالاخره آبروی خودمونه\nینی من واقعا سر راهیم آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "عاغا  هميشه چشمتون روز خنده دار ببينه انشاله. آخرهاي ترم بود استاد آموزش قرآنمون گفت بياين همتون يه آيه از قرآن رو با صوت بخونين و برين به سلامت.خلاصه بچه ها يكي يكي رفتن و هر كدوم يه جوري نمرشونو گرفتن .ديگه آخراش بود كه نوبت رسيد به دوستم....سوره ياسين.....كلاس هم ساكتتتتت!...... شروع كرد با صوت بسيار زيبا : اعوذ بالله ما شيطان رجيم.....بسم الله الرحمن الرحيم.....yesssssssss!!!!!!! .....(منظورش همون ياسيييين بوده)...(آخه يس نوشته ميشه).يعني كلاس رفت رو آسمون و همونجا موند!!! هيچي!!!! استاده اينقد خنديد كه نتونست حرف بزنه.آخرش با اشاره بهمون فهموند كه ديگه بقيه نميخواد امتحان بدن همتون بريد بيرون.ما هم با زمين گاز زدن كلاس رو ترك كرديم!!!دوستم هم هنوز هاج و واج مونده بود كه چرا همه دارن غش ميكنن!!همش ميپرسيد چيشد مگه؟؟؟چيشد مگه؟؟؟ گفتم هيچي فقط با صوت خوندنت تو حلقم!!!!پسره ديوانه 24 سالشه يه بار هم نه به قرآن نگاه كرده نه اگه كسي خونه باشه گوش كرده خير سرش!!!! خداوكيلي استاده با شعور بود بهش داد 12.من جاش بودم صفرم نميدادم!!!! :))))))",
    "امروز ساعت 9 صبح گوشیم صدا داد ... دینگ دانگ\nیعنی اس ام اس اومده\nمنم غرق مکاشفه بودم و گفتم خب حتما ایرانسله دیگه\nهیچ چی\nدو ساعت بعد دوباره صدا اومد..... دینگ دانگ\nگفتم برم ببینم کی کارم داره، دیدم ایرانسله\n اه پس اون قبلی کی بوده\nحالا بماند که چه شخصیت مهمی باهام کار داشت\nخب الان من چیکار کنم؟\nای ایرانسل نامرد حده اقل سر موقع هر روزت اس ام اس بده",
    "بچه بودم بابا بزرگم تلنگر میزد به کلم میگفت نه هنوز نپخته...از هندونه یاد بگیر!\nیه چندسالی هندونه واسم حکم اینشتنُ داشت و بهش حسودی میکردم!",
    "اقا ما تو راهنمایی ی معلم جوون داشتیم \nکه خعلی اذیتمون میکرد\nما هم ی روز تصمیم گرفتیم حالشو بگیریم!\nقبل از اینکه بیاد چن تا پونز باحال گذاشتیم رو صندلیش!\nوقتی که اومد همه خیال کردیم الان میشینه روش و کلی میخندیم!\nدیدیم اومد ولی نشست رو صندلی!(یکی از بچه های خرخون قضیه رو بهش گفته بود:|)\nهی  سر پا بود درس میداد!\nما هم هی بهش میگفتیم اقا بشین خسته شدی اقا بشین:|:|\nما:|:|\nدیدم پاشد اومد نزدیکم گف بنیامین برو درس رو توضیح بده!\nمنم با ترس رفتم پای تابلو\nیهو دیدم اومد گف بشین تا راحت باشی!\nگفتم  نه خیلی ممنون!\nشونه ام رو گرف فشار داد !\nتا اینکه نشیستم!:|\nو داد من همانا و ترکیدن کلاس همان!!!!!!!",
    "یـــه شـــب خــواب دیـــدم در حـــد لالـــیگــا\nتـــو خــواب نـــشــســـتــه بــودم پـــای یـــه فــیــلــم امـــریــکــایــی تـــوپــــــِ زیــرنویــســی...\nبــکــش بــکــش،اکـــشـــن،رومانـــتـیـــک همــــه چـــی داشـــت ولـــی هنـــوز\nنـــقـــش اول فـــیـــلــم نــَــیــومــده بــود تـــو فـــیـــلــم.......\nیــــدفـــه تـــخـــمه پـــریـــد تـــو حـــلـــق ..... بــععععـلـــه نـــقــش اول بـــا بـــازوهــای\nگــــنــده و یــــه تـــیـــر بار رو دوش وارد شد....\nحـــالا لابـــد مــیـــگی ایـــن خــواب کــجــاش تــعـریــف داشـــت؟؟؟\nمـــیــدووونی اخـــه گــوش شــیــطـون کـــر نقــــش اول فـــیــلــم خــودم بودمــــ . ..\nخــنــده دار ایــنــجــاشــه کــه تـــو فـــلـــیــم داشــتــم ایــنــگــیــلــیــش حــرف مــیــزدمــ\nو خــودمــم حــالــیــم نـــمــیــشــد، زیـــرنـــویـــســو مــیــخــونــدم؟؟؟؟ \nدیــــوانــه شـــدیـــم رفـــتــــ .....\nهــــعععععععی....",
    "با پسر خاله ام رفته بودیم روستا میخواستیم از رودخونه بگذریم\nپسر خالم گفت منم کول کن ببر خیس نشم گفتم باشه آقا کولش کردم وسط رودخونه پسر خالم گفت هش هش یه تکونی دادم با سر زدمش تو آب بدبخت از آب اومد بیرون داشت مثل بیدمیلرزید گفتم توباشی دیگه از این غلطا نکنی",
    "رفتیم با بروبَچ تو المپیاد شرکت کردیم  \nنه تنها چیزی نخونده بودیم،\n بلکه هیچی حالیمون هم نمیشد !!\n هیچی! قرار گذاشتیم هر سوالی که قشنگ بود و خوشمون اومد از 1 تا 5 بهش امتیاز بدیم !! (سوالای المپیاد 5 گزینه ای هستن )\nفک کنم اول بشیم !!",
    "آقــــــــــــــــا دیروز ما تو  اتوبان یه ماشین دیدیم که پشتش نوشته بود:\nتعداد سرنشین  دو نفر\nفقط من و عشقم ...",
    "داخل مسجد بودم داشتم وضو میگرفتم دیدم یک گودزیلا با باباش اومدن وضو بگیرن که آب فشارش کم بود یک دفعه گودزیلا گفت که ا بابا چرا آب فشار نداره .\nباباش گفت:مشکلی نیست بابا جون \nبچه گفت نه نمیشه یک دفعه دست کرد شیر آب منو بست !!!\nهیچی دیگه نگاش هم نکردم گفتم چشم به چشم میشیم میزنه اسفالتمون میکنه \nوالله...",
    "خیلی تنهام ، بغضم گرفته ، دیگه نمیتونم این بی کسی رو تحمل کنم اشک تو \nچشمام جمع شده و بیرون نمیریزه به لامپ نیگا میکنم مثل الماس میدرخشه ، \nچندتا قرص دستمه با یه لیوان آب میخواستم بندازم بالا که یه هو :\nناگهان پیامکی دریافت میکنم ، > \nبا بغض کامل قهقه میزنم! بازم این همراه اول هوامون رو داره وگرنه همون روز خودکشی میکردم. دمش گرم فردا میرم استخدام شم.\nهیچکس تنها نیست 4 جوک\nاینم سیمکارت داریم ما",
    "دیروز پدر و مادر بنده نشستن در مورد وضعیت امتحانات با من صحبت کردن.کلی بچه های فامیل رو تو کله من کوفوندن(اسمی از تنبل ها و ترک تحصیلی ها نشد!تبعیض قائل میشن!) منم عین خیالم نبود(البته یه نمه بود رگ غیرتم یه نمه میزد) که یه دفعه یه حرفی زدن که عزممو جزم کردم واسه درس خوندن.بهم گفتن با این وضعیت بهت زن نمیدن!منم به خودم اومدم و به خودم گفتم این چه کاریه میکنی پسر؟چرا با آینده خودت بازی میکنی.هیچی دیگه باید 4جوکو ببوسم بذارم کنار چون وضعیت قرمزه",
    "من خودم به شخصه اعتقاد نداشتم که این دهه هشتادیا  گودزیلا باشن تا اینکه  بهم صابت شد که بعله.......\nحالا شرح ماجرا:::\nسوار اوتوبوس بودم(بین شهری) یکی از این دهه هشتادیا (3-4ساله) که مادرش اینا اومدن پیاده شن و پول رو دادن به این دهه هشتادی که  کرایه رو حساب کنه و خودشون از در عقب پیاده شدند.\nآغا اومد کرایه رو داد به راننده. راننده هم یه مشت تخمه داد به این گودذیلای خوناشام آدم نما.\nاز خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ..این گودزیلای قصه ما هم ،از راننده تشکر وخدافظی کرد ....\nو این چنین بود که قصه ما به سر رسید و کلاغه  تو راه تصادف کرد وبه خونش نرسید!!!\nخخخخخخخخخخخخخخخخ \nحالا حتما از خودتون میپرسین که چطور بهم ثابت شده؟؟؟  پاسخ روشن است چون خودم دو تا پسر عموی دهه هشتادی دارم..\nبچه ها سر نمازتون من رو هم حتما\" دعا کنید تا از این حالت خل وچلی در بیام... یادتون نره.....",
    "یادش بخیر 7-8 دوست بودیم که زمین و زمان رو به هم میدوختیم.. آخه این چه دل دردی بود چه شوخی هایی  بود که ما میکردیم .. چند مدت بود که با بچه ها قرار میزاشتیم که بی هوا شلوار یه نفر رو بکشیم پایین و در بریم.. و اون بنده خدا تا چند مدت سوژه  کل محل میشد..از  قضا یه روز قرعه به نام من افتاد که حال رضا رو بگیرم.. جونم براتون بگه قرار شد صبح جمعه بریم در خونشون زنگ خونشون رو بزنیم و...  در ضمن من همیشه عادت داشتم وظیفم رو به نحوه احسنت انجام بدم.. خلاصه جمعه شد و ما رفتیم برای انجام عملیات.  و زنگشون رو زدم و تا صدای پاش رو شنیدم گارد گرفتم که آماده حمله بشم.. و تا در رو باز کرد مثل ملخ چسبیدم به شلوارش و برای محکم کاری پام رو گذاشتم روش.. چشمتون روز بد نبینه یهو صدای نعره بابای رضا رو شنیدم که میگفت.. شلوارم رو ول کن... ما که به مرز سکته رسیده بودیم.. د در رو.. و در عرض 3 ثانیه هیچ اثری از موجود زنده توی کوچه نبود.. و با اینکه20 سال از این قضیه میگذره و هیچ کس اون رو فراموش نکرده.. و بابای رضا  هنوز هم  به رضا میگه آخر اسم اون دوست بی تربیتت رو بهم نگفتی..",
    "عاغا نمیدونم چرا وختی ابتدایی(افتضاحی) بودم فک میکردم اگه بچه زرنگ کلاص (کلاس-کلاث) باشم الزاماً باید بدجنس هم باشم؟؟؟!!!!!\nخععععععععلی بدجنس بودماااااا\nای بدجنس بودم ای بدجنس بودم\nمن :)))\nهمکلاسی],:(((\nحافض شیرازی(>",
    "اعتراف میکنــم سوم دبســتان بــودم ، ســر کلاس فارســـی (الان شــده بخــوانیـــم فکـ کنـم  !!!!) معلـــم گفـــت مــن بخـــونم !\n شـــروع کــردم بــه خونــدن !!!!!\n داشتـــم واســه خــودم میخـــونـــدم یهـــو ســـرم رو آوردم بالا دیــدم معلـــم داره زمیـــن رو گــاز میـــزنه !!! بچـــه هــا هـــم سیـــنه خیـــز میــرن !\nاز کنـــاریــم پــرسیـــدم چـــــی شـــده علــــی؟  :(\nگفــت : گـــوزن رو خــونــــدی   Goozan !!!!! :)))))\nتــا یـــه هفتـــه مامانـــــم هــــرکـــاری میکــــرد نمیــــرفتــــم مــــدرســـه :(\nکـــلا از درس و مــــدرســـه متنفــــر شـــده بــــودمـــا :D",
    "ســال سـوم راهنمــاییــی بــودیــم تــازه ایــن چاپگر لیــــزریا مـــُد شــده بــود...\n مــام یــه همــکلاســـی داشــتــیــم ۳ روز مــریــض شـــد نـیــومـــدش مــدرســـه!!!\nهیچـــــی دیگــه شیــطونـیــمــون گــُـل‌ کــردش بــرداشــتــیــم واســش اعــلامیــه فـــوت چــاپ کـــردیــم یکــیشـــو شبــانه آوردیـــم زدیـــم پـشـــت در مـــدرســـه!!!!\nفـــرداش مـــدیر و معــلمــا زنــگ زده بــودنــد خــونــشـــون تســلیــت گفــته بــودنــد گنــدش در اومـــــد...\nکــل کــلاس ۱۲ نفـــر بودیــم یـــه صبـــح تــا ظهـــر تـــوی دفتـــر مـــدرسـه سیــن جیـــم شــدیم آخــرشـــم ۱ نمـــره از نمــره انـضــباط همــه کــم شــدش  \nجـالــب اینــجا بــود کــه از خــوده طـــرف هــم 2 نمــــره کـــم کــردند بـدبخــت روحشــم خبــر نــداشــت از هیـــچی‌",
    "يــه بارم يـــه مشتـــري داشتـــم واســش كلــــي لپـ تاپـ آوردمــ راجبــه امکاناتـشون فـَـکــ زدم هيـــچي نگــفــ رفـــتــ !!!!!\nمنـــم بـلنـــد گــفــتم دستــم دردنـكـنــه!!!\nســرمــو آوردم بـالاديــدم واستــــاده روبــه روم بــدجــورنیگـــام ميــكنــه,بـنـــده خـــوودا دوقـــدم رفتـــه بــود شــوهـــرشـــو صــداكـنه. كلي خجـــالتــ كشيـــدم :(\nمانــــــــی ِخولـــه ^__^",
    "شمـــــــــــا هم وقتی به کســـــــی میــــگین فــــلان ســــاعت بــیـــدارم کــــن !\nوقتـــــی کـه داره بــیــــدارتون مـیکـــنه از کَــــرده خــــودتــــون پشـــیمون مـیــــشـــــین ؟!",
    "کیا تو دوران مدرسه از سر حواس پرتی با دمپایی رفتن مدرسه؟؟؟؟ کلاس دوم ابتدایی بودم به جایه اینکه کفش بپوشم دمپایی پوشیدم از این دمپایی نیکتا ها حالا بگید چه رنگی؟؟؟؟ قرمز!!! بالاخره با هزار بدبختی که چه عرض کنم اون روزو گذروندیم ولی خدا رو شکر کسی نفهمید!!!!! کیا این اطفاق واسشون افتاده بزنید اون لایک قشنگه رو؟؟؟؟؟؟",
    "کیا یادشونه ؛\nوقتی کوچیک بودیم فاصله بین خونه و دستشویی رو میدویدیم.\nهر کی یادشه لطفا  بلایکه.",
    "ی گالن  سم تو یقه لباسم اگه دروغ بگم؛\nی هفته پیش بابام برای سم پاشی زمین، کارگر میگیره.\n دستگاه سم پاش هم طوریه که طرف باید مثل کوله پشتی بذاره پشتش و باکش هم روشه و این باک رو با سم پر میکنن. سم رو با آب تو ی گالن قاطی میکنن.\n کارگره چهارزانو میشینه زمین، در حالی که دستگاه سم پاش رو دوششه ؛ به بابام میگه بیا پشتم و گالن محتوی سم رو خالی کنه تو باک. بابام ب جای اینکه سم رو تو باک خالی کنه؛ اشتباها میریزه توی یقه طرف.\n بابام میگه صدایی از هیچکدوممون بلند نشد فقط دیدم که کارگره سری به نشانه تأسف تکون داد.\nکارگره:(((\nبابام :|\nسم :))))))))))",
    "هفته های اولی بود که میومدیم دانشگاه با ۳ تا از دوستام توی یه کلاس نشسته بودیم.\n قیافه های بچه ها نا اشنا بود.\n ولی ما هنوز همه رو نمیشناختیم. خلاصه استاد اومد سر کلاس استادو که دیدیم فهمیدیم که مثل اینکه کلاسو اشتباهی نشستیم.\n من رفتم بیرون لیست کلاسا رو نگاه کردم ساعت ۱۰ تا ۱۲ امروزو با فردا اشتباهی گرفته بودیم.\n برگشتم سر کلاس و دوستامو صدا زدم.\n حالا ما هم ته کلاس نشسته بودیم ازون کلاسای شلوغ بود تا خودشونو به در کلاس رسوندن صدای خنده قطع شدنی نبود.\n خودمونم خندمون گرفته بود.\n تا دم در کلاس خودمون که رفتیم تازه فهمیدم که کیفم نیست دوستام کیفمو نیاورده بودن!!!\n حالا شما تصور کنین من برگرشتمو و رفتم از ته کلاس کیفمو برداشتم و خنده بچه ها…\nخخخخخخخخخخخ\nیادش بخیر",
    "داشتیم دسته جمعی فوتبال نگاه میکردیم! نیمه ی دوم هم بود! فکر میکنم نتیجه هم دو بر یک بود! بعدش این عمه ی ما هم یهو از راه رسید و خواست یه خودی نشون بده و بگه آره، منم از فوتبال یه چیزی سرم میشه و این حرفا، یهو برگشت گفت: بگید ببینم، مهاجم حریف چجوری گُل زد؟؟؟ با “هِد” زد یا “کله” ؟؟\nخخخخخخ",
    "یارو از کمیته امداد اومده زنگ زده رفتم دم در. صندوق صدقات رو میخواست. بهش دادم. خالی کرد. گفت همین یه دونست؟!\nخو الان یعنی چی این جمله؟ مگه هر نفر یه صندوق صدقات جداگانه داره واسه خودش تو خونواده؟!",
    "تو تاکسی تو ترافیک بودم و هوا هم بارونی بود. لاین سمت راست خیابون هم پر از آب بود و هیچ ماشینی از اون لاین حرکت نمیکرد.من جلو نشسته بودم و شیشه ی سمت منم پایین بود. همینطور که منتظر بودیم یهو راننده گفت یا اباالفضل! نیسان!\nمن دیگه هیچی نفهمیدم! فقط یه لحظه حس کردم یه چیز آبی رنگ از لاین سمت راست با سرعت رد شد و من خیس شدم!\nکلا میخواستم از همین جا از تمام رانندگان نیسان های آبی تشکر کنم که با این وضع رانندگیشون موجبات شادی بقیه ی مسافرین تاکسی ها رو فراهم میکنن! با خاک یکسان شدم جلو بقیه مسافرا!!!",
    "پارسال واسه عید دیدنی یکی از فک و فامیلی که خیلی باشون رودواسی داشتیم اومده بودن خونمون.\nموقع خدافظی دخترشون بهم گفت خیلی ببخشید بهتون زحمت دادیم:)\nمنم یدفه هول کردم گفتم بله میدونم !\nبی تربیت بی خدافظی رفت باید زنگ بزنم مامانش دخترشو تربیت کنه",
    "امروز داشتم میرفتم افق. آخه آخر هفته ها با دوستان جمع میشیم میریم اونجا, یهو دیدیم یه تابلو زدن جلوی ورودی که هر نفر بیست هزار تومن!!\nهیچی دیگه برگشتیم!!!\nگفتیم بریم توی عمود محو شیم ارزونتر درمیاد!\n\nالان توی جاده افق به عمود هستیم, \nاگه اونجا هم گرونی بود بهتون میگم!",
    "به دختره میگم تا حالا بی اف داشتی ?\nمیگه: بی اف یعنی چی?!!\nاز اونجا بود که فهمیدم همونیه که میخوام!!",
    "عاقا ما یه خونه داریم شبی نیس مهمون نیاد یعنیا یه روز مهمون نیومده باشه ساعت 23:55 باشه بقال محل خودشو میرسونه یه چایی می خوره میره !!!!\nهالا گذشته از این حرفا دیگه غریبه و آشنا هرکی میاد ( از بس میان و میرن ) کاروانسرا ( خونمون ) خودش میره آشپزخونه چایی و میوه میاره ( واسه مام میاره هههه ) بعدشم ظرفاشو می شوره میره !!!!\nمهمون :\">\nما (o_0)\n\nمهمون با درک+مصرف بالاست ما داریم ؟",
    "عاغاما دیروز رفتیم اشغال سبزی هارو بدیم به همسایه مون که چن تا گوسفند داره دادیم به طرف بیچاره یه کلی تشکر کرد منم حواسم نبود گفتم نوش جون عاغا یه نیگایی کرد به من کردتازه من متوجه نشدم اومدم برا بقیه تعریف کردم تازه فهمیدم\nاینم اولین مطلبمه",
    "يه معلمم داشتيم يه ساعت خريده بود دلش نميومد دستش كنه يه بار خودش سر كلاس نشونمون داد كه هنوز توي جعبش بود!!!!!",
    "دوران راهنمايي يه معلم داشتيم مسن بود خيلي با مزه بود روي صندلي ٤زانو ميشست !!!زياد حوصله درس دادنم نداشت هر جلسه يكي كنفرانس ميداد!!!!تازه روز تولدشم كفته بود همه براش كادو برديم كلي خوشحال شد!!!!",
    "يه معلم داشتيم خيلي جدي و مخوف بود هر جلسه هم درس ميبرسيد يه دفه منو صدا كرد برم با تخته ميخواستم بلند شم كه كفت نه و يكي ديكه را صدا زد من و دوستام هم اروم در حال شادي بوديم و دوستام بهم تبريك مي كفتن و منم خدا را شكر ميكردم كه ناكهان معلم دوباره منو صدا كرد كه ازم درس ببرسه.....\nخو اخه برا جي با اعصاب دانش اموزا بازي ميكني؟! نه واقعا جرا؟؟؟؟!!!\n(ببخشيد كيبورد عربيه!!!)",
    "دیشب جمعیت مدام برا من کف می زدند و من گیتار به دست ترانه ها را اجرا می کردم.خیلی خوشحال بودم بعد از مدت ها دوندگی به آرزوم رسیده بودم.کنسرت در فضای باز وشرشر باران بر زیبایی ترانه ها اضافه می کرد. در این موقع صدای مادرم رو شنیدم:آب داره سرد میشه از حموم بیا بیرون.",
    "چند روز پيش يكي از بچه هاي كلاس يه كاريكاتور از يكي از معلما آورده چسبونده به ديوار كلاس.اين معلمه خيلي ادعاي انتقاد پذيريش ميشه...حالا دختره رو مجبور كرده تا آخر سال هر روز يه كاريكاتور بياره.\nبدبخت دختره!!!!!!!!!\nمعلمه(:\nدختره))))):\nبچه هاي كلاس()()()():",
    "بچه که بودیم یه تفریح خیلی سالم داشتیم که سنگ بازی بود.لامصب خیلی حال میداد.یه روز از تو سنرم اومدم بیرون یه سنگ ول دادم سمت رفیقم،چشمتون روز بد نبینه رفیقم هم از سنگرشش اومده بود بیرون و حواسش نبود که سنگه خورد تو ملاجش و راهی بیمارستان و ...\nاما جالبش اینه که بعد 18 سال فهمیدم همه ملت فکر کرده بودن کار یکی دیگه از رفیقامونه و برا همین بود که هیچکی چک و لقدیمون نکرد!\nاما من عذاب وجدان دارم خودم میرم تو افق محو بشم!",
    "ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﻫﻢ ﺧﻴﺎﺑﻮﻧﺎ ﺧﻴﺲ ﺑﻮﺩ.ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﺮﻣﻴﮕﺸﺘﻢ ﻳﻪ ﭘﺮﺍﻳﺪﻩ ﺑﺎﺳﺮﻋﺖ ﺍﻭﻣﺪ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﺭﺩ ﺷﺪ ﻣﻮﺵ ﺍﺑﻜﺸﻴﺪﻩ ﺷﺪﻡ\nﻣﻦ.ﻫﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻱ.\nﻳﻬﻮ ﻣﺮﺩﻩ ﺯﺩ ﺭﻭ ﺗﺮﻣﺰ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺍﻭﻣﺪ ﻃﺮﻓﻢ(ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﻧﺪﺍﺭﻧﺎ)\nﻣﺮﺩﻩ.ﭼﻲ ﮔﻔﺘﻲ.\nﻣﻦ.ﭼﻴﻪ؟؟؟ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻴﺴﺖ ﻣﻴﻠﻴﻮﻧﻲ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻴﺸﻲ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻱ ﻫﺮ ﺟﻮﺭﻱ ﺩﻟﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﻣﻴﺘﻮﻧﻲ ﺑﺮﻭﻧﻲ؟؟\nﻃﺮﻑ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩ.ﻳﻪ ﻛﻢ ﻧﮕﺎﻡ ﻛﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺍﻓﻖ ﻣﺤﻮ ﺷﺪ.\nﺧﺪﺍﻳﻴﺶ ﺷﺎﻧﺲ ﺍﻭﺭﺩﻡ.ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺑﻲ ﺭﻭ ﻣﺪﻳﻮﻧﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻱ ﭼﻬﺎﺭ ﺟﻮﻛﻢ...",
    "قبول دارین که یکی از لذت بخش ترین اتفاقای عمرمون دیدن دوستان قدیمی مونه .. مخصوصا دیدن دوستان دوران ابتدایی\nهـــــــــــــــــــی \nیعنی من اینقد احساسی ام. آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nشما چی میگین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "يه شب كه بد جوري بي خواب شده بودم با خودم گفتم هدفون بزارم تا خوابم ببره \nهدفون رو برداشتم ديدم يا خدا چه گره در گره شده همينجور كه در تلاش باز كردن گره هدفون بودم خوابم برد؟؟؟؟؟؟؟\nفك كنم از گوسفند شمردن موثر تره.............امتحان كنيد؟؟؟؟؟",
    "داشتم لقمه غذا رو میلوبوندم و هم زمان آواز خر در چمن سر میدادم که بیا و ببین.گرد و خاکی کرده بودم که نگو حرکات موضونش هم بماند اینجوری بگم که کاملأ خونه شده بود طویله یهو خونواده سر رسید منم تو حس خودم بودم.بابام گفت تو با این سن خجالت نمکشی؟؟این دیونه بازیا چیه؟؟بعد گفت آخه من با تو چه کنم؟؟؟\nیهو داداش کوچیکه گفت بابا تیمارستان دو کوچه پایین تر هستش.\nمامانم گفت ولش کنید بچمو مگه چیکار کرده منم خوشحالو که مامان هوامو داره که یهو حرفشو کامل کرد که فقط پسرم یکم جو ریدی خورده داره با جفتگبازیش حزمش میکنه.\nخلاصه که قشنگ با خاک یکسان کردن منو و منم تصمیم گرفتم دیگه شعر نخونم.\nتورو خدا پا در میونی نکنین که دیگه راه نداره و این حنجره طلاییمو با خودم به گور میبرم",
    "من و خاطراتم ...\nسوم ابتدایی بودم برای جشن تکلیفمون برنامه داشتیم، قرار بود من یه دکلمه بخونم\nمامانم یه کیک دو طبقه گرفته بود، فیلمبردار هم اومده بود یه میز گذاشته بودن برای\nمجری وقتی من رفتم دکلمه ام رو اجرا کنم کیک رو گذاشتن رو میز منم رفتم پشت میز وایسادم.\nهمچنان که من رفته بودم تو حس و با دستام ادا در میاوردم و دوربین هم رو من زوم \nکرده بود در یک لحظه که دستم اومد پایین وقتی اومد بالا دیدم یا خدا ...\nانگشتم از اینور کیک رفته از اونورش در اومده، هیچی دیگه هرچی فکر کردم چیزی به \nذهنم نرسید انگشتمو تا ته کردم تو حلقمو در آوردم!\nبعدش هم در کمال آرامش ادامه دکلمه ام رو خوندم!!!\nدیگه ملت مرده بودن از خنده تازه حساب کنید دوربین هم رو من زوم کرده بود!!!",
    "بچه ها توجه کردین خیلی چیزایی که الان داریم قبلا جز فانتزیامون بوده؟؟؟",
    "چن شب پیش حدودا ساعت 2 بود که تازه داشت خوابم میبرد که با صدایی وحشتناک بیدار شدم!اقا فکر کردم بمب ترکیده!\nرفتم دم پنجره ببینم چه خبره نگو این پسر همسایه اومده بره حیاط خلوت تا درو واکرده پشتت یه سری قابلمه و دیگو روی و مسو ...بوده همه رو زده انداخته پایین!\nپنجره رو وا کردم دیدم خشکش زده مث گربه ی شرک مونده داره نیگا میکنه!هول شد میگه:ببخشید خانم قابلمه مهسا افتاد!!!\nیعنی فقط تونستم پنجره رو ببندم تختو گاز بگیرما!!!",
    "سر میدون واستاده بودم منتظر دوستم ...\nپن دقیقه نگذشته بود دیدم یکی تق تق با دس زد رو پاهام !!\nیه بچه دهه هشتادی بود !\nبهــــم گفت عمــــــــــــــــــــو!! یه کم بهم پول میدی برم تاکســی ســـوار شم؟\nاصلا قیافش به گــــدا ها نمیخورد !! \nهیچی! اســــــب شدم یکم بهش پول دادم !!\nرفت اونور خیابون منم داشتم نیگـــاش میکردم . هیچی دیگه رفت تو یه مغـــــازه ای یه چیپس واسه خودش خرید و به راهش ادامه داد !!!\nعجـــــــــــبا!! اینا آدم ان .......؟!",
    "امروز مهمون داشتیم هالا ده هشتادی کوچیکه رو به مهمون:\nخاله میای بازی کنیم؟؟\nخاله مزکور همراه با لبخند گشاد:آره عزییییزم:))\n-خاله هر چی میگم بگو \"نچ نچ\" دسمال من زیر درخت آلبالو گم شده. سواد داری؟\nخالهه:نچ نچ\n-بی سوادی؟\n=دوباره خاله:نچ نچ\n-پس...تو... خَ...رِ...من...هس...تی\nیعنی باید بودین میدیدین قیافه خاله مهربونه رو .برا حفظ آبرو اومدم اتاقم کلمو کردم تو بالش هر چی دلم خواس خندیدم!",
    "یه کوچولو داریم خیلی نازه. سه سالشه. چند روز پیش توی خونه راه میرفت کلوچه میخوردو خورده هاش میریخت رو فرشا. بهش گفتم نریز زمین همه جارو کثیف کردی!.  با تعجب گفت پس مورچه ها چی بخورن!!! \nمنو میگی 00\nمورچه ها  : )))\nسازمان حمایت از مورچه ها (0!0)\nراستش هنوز موندم حرفش جدی بود یا منو اسکل کرده بود!!",
    "یکی از کارایی که خوب بلدم درست کردن آدم برفیه. یه سال برف خوبی باریدو داخل حیاطمون یه آدم خوشگل بشکل نیمتنه درست کردم. کسی اون لحظه خونمون نبود. منم گفتم آدمکه ورزشکار باشه قشنگ تره. داشتم سینه هاشو حجیم میکردم که از بالای سرم صدای پچ پچ و خنده شنیدم. حول برگشتم دیدم به به!! همه ی نسوان همسایه اومدن روی پشت بوم خونمونو شاهکارمو میبینن!!  یه لگد زدم به آدم برفیو رفتم اطاقم. همین کارا رو میکنن که ما مغزا فرار میکنیم...نکنین خب",
    "یه گودزیلا داریم 3سالشه. دیشب موقع خواب بهم گفت: خودت خوب میدانی.   گفتم چیو عزیزم.  گفت: خیلی احمقی!!!.  خداییش اند گودزیلاستا! هربار یاد حرفش میفتم دهنم تلخ میشه!  بابا ما هم سن اینا بودیم فرق تخم مرغ و توپ تنیسو نمیدونستیم. اینا کیان !!",
    "کلاس آزمایشگاه داشتم دیر رسیدم به کلاس. خانومی که استادمون بود هم یه اولین تدریسشو تجربه میکرد. وقتی وارد کلاس شدم منو صدا کرد اینارو آروم ازم پرسید:  کجا بودی?؟!    چرا دیر اومدی؟ ...   چرا زودتر نیومدی؟  چرا زودتر اونجا نرفتی؟    چرا دیر رسیدی؟  خب پس چرا بعد از من اومدی؟    اصلن چرا دیر اومدی؟؟    چرا خب به زمان توجه نداری؟.. چرا به ساعتت نیگا ننداختی؟!    (خندم گرفته بود اساسی ولی به همه سوالاش جواب میدادم. ملت استاد دارن مام اوستاد داریم!)",
    "یه خاطره دارم از سوم دبستان. اونموقع یه درسی داشتیم به اسم فلسطین اشغالی. معلممون گفتش راجع به فلسطین انشا بنویسید. منم یه انشای خوب نوشتم ولی 8 گرفتم!. نمیشه اینجا بگم چی نوشتم ولی اشاره میکنم که متن انشا بیشترش پیشنهاد صلح یا مهاجرت فلسطینیا بود!!!",
    "یه بار زنداداشم زنگ زده بود با مامانم صحبت می کرد که گوشی رو داد به برادر زادم\nاونم که دوسالو نیمشه(همون گودزیلا) پرسید:\nعزیز ناهار چی پختی؟\nمامانم: هیچی\nگودزیلا: خاک تو سرت\nاز اون وخت به بعد دیگه مامانم -هیچی- درست نمی کنه!!!!\nمن دلم هیچی می خواد خووو...\nمن:((((\nگودزیلا:)))))",
    "چن وخ پيش تو مغازه دوستم نشسته بودم يه يارو امده\nداشت با گوشيش بلند بلند صحبت مي كرد فك كنم موتور پرايدش سوخته بود \nاصلا داغون شده بود \nميخواست بگه \"فندكا چنده\"\nگفت\"چندكا فنده\" \nآقا ما ديگه داشتيم مي تركيديم از خنده ((((((((((((((((:\nيارو نفهميده چه سوتي داده امده مي خواد منو بزنه \nميگه مگه قيافم خنده داره ................",
    "استادمون امده سر كلاس ازساعت 8تا 11 سه بار حاضر غايب كرده هر3بار اسم يكي از بچهارو اشتباه تلفظ كرده \nبهش ميگم:استاد مي خواي يه جلسه اسماي بچه هارو باهم كار كنيم \nبرگشته ميگه: نمره امتحانت از 18\nبهش ميگم :چوب استاد گله هركي نخوره خوله \nميگه: نمره امتحان از 14\nهيچي ديگه الان توراه افقم",
    "آقا ابتدایی بودیم داشتیم تو کلاس شلوغ میکردیم یهو ناظم اومد با یه شلنگ (که صد البته دهه شصتیا میدونن کاربردش چی بود) تو دستش\nیه شلنگ یوغور(نمیدونم املاش درسته یا نه) تو دستش\nدستاتونو بگیرید ببینم\nآقا این میزد و ماهم الکی آخ و اوخ میکردیم\nشلنگش فقط قیافش ترسناک برانگیزناک بود\nاون میزد و ماهم الکی داد وبیداد میکردیم\nجا داره از همین تریبون اعلام کنم که آقای بووووووووووق!! آقای سادیسمی فکر کردی همیشه مارو میزدی و حالشو میبردی؟\nاینجوری سرکارت میذاشتیم\nخخخخخخخخخخخ",
    "بچه ها یادتونه وقتی میخواست برنامه کودک نشون بده اون بچه هه میومد دستاشو میگرفت پشتش و هی راه میرفت؟\nمن اینجوری باهاش میخوندم:\nبات بات بات بات، بات بات بات، بات بات بات \nبات بات بیبینی بات بات بیبینی بی بی بی با با بات بات ببینی بات بات بینی بی بی بی\nنخندین بچه بودم خو",
    "عاغا چشت روز بد نبينه.عصاي بابا بزرگم بره تو حلقم اگه دروغ بگم. شب خواستگاري خواهرم بود ما هم با چه تشکيلاتي آماده بوديم .خونواده داماد که اومدن تو،جعبه شيريني رو دادن بهم.واي يه گودزيلا همراشون بود البته گودزيلا چه عرض کنم يه شامپانزه که هي از پله داخل خونمون مي رفت بالا ،از اون بالا مي افتاد پايين .خلاصه ديگه مراسم خواستگاري نبود مراسم حرص خورون بود.انقد اين شامپانزه رفت بالا اومد پايين که ما نفهميديم چي به خورد اون بدبختا داديم شيرينيه هم سر بسته موند که موند .آخرش هم هر چي .... بود نثار گودزيلاي شامپانزه نما کردم",
    "عاغا آخرای ترم بود ما سر کلاس بودیم که یکی اومد داخل\nاستاد گفت اسمت چیه\nگفت فلانی\nعاغای فلانی شما که از اول ترم تا حالا نیومدی که\nاستاد به خدا عمل داشتیم\nهمه یه لحظه هنگ کردن\nمنم که استاد فعل بداه گویی\nگفتم عه ایول الان ترک کردی اومدی سر کلاس؟\nکلاس ترکید یارو هم رفت بیرون.\nعه خوب یهو اومد تویه ذهنم عه عه اونجور نگو",
    "رفتم حموم دوش بگيرم لباسامو كه درآوردم ديدم ى سوسك رو ديوار حمومه دمپايى برداشتم بزنم رفت لاى در،درو باز كردم ديدم داره ميره تو اتاق.خلاصه پريدم بيرون و زدمش(موقع زدن هم ى فحش بد بهش دادم)يهو سرمو بلند كردم ديدم من لخت و بابام ايستاده داره با تعجب نگام ميكنه.",
    "با یکی بچه ها رفتم دانشگاه درس زبان انگلیسی بگیرم کلا دانشگاه ما یدونه استاد زبان داشت  که اینم همش سر کلاس انگلیسی صحبت میکرد و مهربون بود (چون سر کلاس خیلی بد برخورد بود بهش میگیم مهربون کلا از کلاس 30 نفری 10 نفر به زور قبول میشن خوده منم یه ترم حذف کرد)  ما هم که فارسی بلد نیستیم چه برسه به انگلیسی.\nزده بود این ترم یه استاد خانم محترم این درسو داد ما هم با هزار آرزو رفتیم که باهاش بگیریم شانس ما همه منتظر بودن تا یکی دیگه این درس ارائه کنه بگیرن به ما که رسید پر شد ماهم قاطی رفتیم دفتر آموزش گفتیم که من میخوام زبان با این استاد بگیرم اونا هم گفتن که پر شدهو برو با آقای ....(همون مهربونه)بگیر منم قاطی کلی دری وری به مهربون گفتم در هین (حین) دیدم دوستمون داره میخنده  چندتا دری وری هم نصار دوست گرامی کردیمو اومدیم بیرون یکم آروم شدم به رفیقم میگم چرا میخندی ؟\nمیگه هیچی استاد مهربون پشت سرت نشسته بود خواستم بهت بگم اما دیدم خیفه بزار بخندیم.\nرفیقه ما داریم؟\nمن:-S\nرفیقم=))\nاستاد مهربونX-(\nالان ترم نهمو فقط مهربون درس ارائه کرده من چیکار کنم؟؟؟؟؟",
    "دیروز با خواهرم رفته بودم بیرون از پشت دوستمو دیدم آروم بهش نزدیک شدم ،بشکونش گرفتم !!!\nتا برگشت دیدم اشتباهی یکی دیگه رو بشگون گرفتم\nمن:مجسمه\nدختره:متعجب\nخواهرم:از خنده غش کرده بود",
    "شركت ما طبقه ي چهارم و بدون آسانسوره \nواسه مدير داخليمون سفارش داديم صندلي مديريتي بيارن (از اين بزرگا)\nبيچاره كارگره تا طبقه ي چهارم رو با پله اومده نفس زنون ! بعد مديرمون تا در رو باز كرد و رنگ صندلي رو ديد گفت چرا بجاي سبز مشكي آوردي ؟؟\nببرش عوض كن \nبنده خدا كارگره دوباره راه افتاده رفته طبقه اول\nيهو مدير خان جان پشيمون شده از بالاي راه پله ها داد مي زنه آقاي صندلي!آقاي صندلي ! عيب نداره همين خوبه بيارش \nما:0:\nآقاي صندلي :اااا:\nمدير :(:\nديوونه ي ديوونه خونه -----0o0o0o0o0o0o0",
    "بد آموزی داره به غرعان این 4جک....\nخیر سرمون اومدیم تریپ بچه مثبتی برداریم به سفارش دوستای 4جکی...\nرفتم خونه به مامانم میگم: سلاااااااااام به بت بزرگ خودم. خسته نباشی. \nچپ چپ نیگام کرده میگه: چه گندی زدی زود بگو بابا حمومه الآن درمیاد\nخو تقصیر شماس هی میگین دیگه. تازه شانس آوردم نرفتم دستشو ببوسم \nوالا",
    "آغا روز اول کاری صاحب کارم بهم گفت اگه کسی زنگ زد بگو جلسه دارم تماس میگیرم!!!همون لحظه یکی زنگ زد تا گوشی رو ورداشتم گفتم تماس دارن جلسه میگیرن...خودمم پشت گوشی زدم زیر خنده",
    "آغاچشت روزبدنبینه داشتم تست شیمی حل میکردم؛میخاسم بگم\" گزینه 2 \"یهو گفتم\" گونیزه 2 \"انقدخندیدم\nانقدخندیدم که آووگادرو بیچاره هم توقبر بندری میرقصید!\n*شاهین*از بانه",
    "امروز اولین جلسه کلاس بود رفتیم تو کلاس یکی از بچه ها نیومده با استاد بحثش شد......\nاستاد برگشت بهش گفت من خرم که وقتمو میذارم میام واسه شما درس بدم....\nپسره برگشت گفت نه استاد من خرم که اومدم تو این دانشگاه که استادش شما باشین....\nخلاصه یه خر تو خری شد که نگو .....\nهیچی دیگه ما رفتیم پا درمیانی کردیم موضوع حل شد",
    "عاغا از شما دوستان گل 4جوکی خواهش میکنم\nبه من کمک\nکنین\nامروز مامانم گفت \nیه راحل خوف پیدا کردم برای\nترک تو (از 4 جوک)عاغا من نخوام ترک کنم 4 جوکو باید کی رو ببینم\nگفتم بگو\nتا اینو گفتم پرید گلومو گرفت فشار داد منم جیغ\nنکن مامان این چه کاریه تا حد مرگ گلوموفشار میداد و میگفت بار آخرت باشه در مورد من جوک میگی\nگفتم غلط کردم پی پی تو حلقم بسه\nبزور ولم کرد\nتا این از یه جایی دیگه ناراحته از جوکایی خوشملی که در موردش نوشتم\nاز فکوفامبل عزیز تقاضا دام این همه دهن لق نباشین",
    "این خاطره مربوط میشه به دختر عموم با اجازشون\nمن با دوستم حمید که تو خونه پشتیه ما زندگی می کنن قرار گذاشتیم هر وقت همدیگه رو کار داریم بیاییم پشت پنجره و برای هم سوت بزنیم ی نوع سوت رمز دار بود که می شد(هو هو ..... هوهوهوهو.......هوهو)\nخلاصه یروز عموم اینا خونمون بودن بعد دختر عموم اومده کمک مامانم واسه پختن ناهار مامانم می خواسته بره طبقه پایین خونمون به دختر عموم می گه هر وقت آب قابلمه جوش اومد از این پنجره یه سوت بزن من میام بالا.\nدختر عمومم با مدل سوت زدنه من آشنا بود.\nخلاصه آب جوش میاد و میاد پشت پنجره. \nاینم دقیقا مثل من شروع میکنه به سوت زدن \nحمید بخت برگشته هم که فکر می کنه منم \nشروع می کنه به عربده کشیدن:\nمهدییییی؟؟؟ \nمهدیییییی؟؟\nاوی مهدی؟؟؟\nمهدی خره؟؟؟؟\nدختر عموی منم تا میبینه اوضاع خیطه میگه \nزنعمووووووووو آب جوش اومد\nحمیدم از اون طرف داد می زنه که:\nآقااااااااااااا مهدی گله؟؟؟\nحمید: @",
    "دانش آموز یعنی این!\nاین آقا سعید خیلی ابهت داشت. یه بار ناظم اومد اعلام کرد زنگ تفریح تمومه و با یه لحن بدی همه رو می فرستاد سر کلاس، تا به سعید رسید گفت (باورتون میشه)\nآقا سعید بفرمایید سر کلاس\nمن تو اون لحظه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\n\nتازه یه بار هم دعواشون شده بود بعد کلی داد و فریاد سعیدو بردن دفتر و ناظم ازش عذر خواهی کرد\nحالا شما بگید دهه شصتیا دانش آموز بودن یا این جوجه 70 و 80 یا؟!!",
    "دوم دبیرستان که بودم توی اون یکی کلاس یه پسر شلوغی به اسم سعید بود. یه روز یکی از بچه هاشون (سعید نه) یدونه (روم به دیفار) آفتابه آورده بود گذاشته بود رو میز معلم\nبعد این که معلم میاد تو کلاس و ...(خودتون می دونید چی می شه دیگه)\nاین آنتن کلاس اسم سعیدو به عنوان مجرم رد می کنه و ...\nخلاصه اینکه آنتن هم آنتنهای قدیم",
    "دیـشـب گـوشـیم رو ویـبره بـود گـذاشـته بـودمـش رو شـکمم ؛ خـیلـی \nخـستـه بـودم همـینطـوری خـوابـم بـرد تـو خـواب شـیریـن بـودم یـدفه یـه اس \nام اس اومـد انـگار یـه شـوک تـمام وجـودمو گـرفت عـین روانـیا نـمیـدونم چـی \nفـکر کـردم  گـوشیو بـرداشتـم پـرت کـردم تـو دیـوار خـردِ خـاکشیر شـد یـهو بـه خـودم اومـدم دیـدم هـمه چـار چِـشی دارن منـو نگـا میـکنـن\nبـابـام دسـتاشو گـرفته رو بـه آسـمون : خـــــــــــدایــــــا آخـه ایـن تـاوان کـدوم گناه مـن بـود\n\nفکر نکنم دیگه امیدی باشه!!!!!",
    "آخــــــــــی ...\nشماها هم مادر بزرگ، پدر بزرگتون از این تسبیح های فسفر سانس ( سانس سینما رو نمیگما!) از اونا که تو تاریکی نور میداد داشتن؟؟؟\nمامان بزرگ من یدونه داشت همیشه کش میرفتمش میرفتم زیر تخت نور که میداد ذوق مرگ میشدم!!!\nهمیشه هم تو کف بودم این چطوری کار میکنه!\nما تفریح داشتیم بچه های الانم تفریح دارن! والا به خدا ...",
    "یادش بخیر ...\nبچه که بودم مامان بزرگم وقتی از بچه هاش میپرسید فلان چیز کجاست؟\nمیگفتن تموم شده، من سریع میگفتم نه تموم نشده تو کابینت بغله گازه \nتو فلان کشو! \nمیگفتن نه بابا نداریم تموم شده! بعد من با افتخار دستشونو میگرفتم\nمیبردم نشونشون میدادم!\nینی همچین بچه فضولی بودم من !!!!",
    "من یه پسرخاله ی دهه هشتادی دارم که هشت سالشه. باشگاه کاراته هم میره و کمربند مشکی داره. خلاصه وحشی به معنای واقعی کلمه ست! یه بار داشتم با داییم صحبت میکردم که این پسرخالم اومد و به من گفت چطوری منگل؟!\nداییم گفت چرا هیچی نمیگی بهش؟ منم که میدونستم اون چه موجودیه گفتم ولش کن بابا بچست!\nدودقیقه بعد دوباره اومد و بهم گفت چطوری منگل؟! داییم گفت مهدی تو بزرگتری. نباید اجازه بدی باهات اینطوری حرف بزنه. برو یه دونه بخوابون تو گوشش. منم گفتم بیخیال بابا بچست. ولش کن!\nدفعه سوم که اومد و بهم گفت منگل، داییم دنباش کرد که بگیرتش و ادبش کنه. این پسرخاله ی ماهم داییمو یه گوشه گیر آورد و عین لاک پشتهای نینجا افتاد به جونش و تا میخورد زدش!\nبعد داییم بدون اینکه چیزی به روی مبارک بیاره اومد و دوباره مشغول صحبت شدیم. بازم این پسرخالم اومد و گفت چطورین منگلا؟!!!\nمن به داییم گفتم با تو هم بودا! چرا نمیری بزنیش؟\nگفت ولش کن بابا بچست!!!\nمنم رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به گاز گرفتن یخچال!",
    "اولین جلسه ی ریاضی این ترم رفتم سر کلاس دیدم حدود ۸۰، ۹۰ درصد بچه ها آشنان! استاد هم همون استاد ترم قبلمون بود. یه خورده اینجوری (O_o) شدم بعد گفتم ببخشید استاد اینجا کلاس ریاضی۱ هست دیگه، درسته؟ گفت آره!!!\nخخخخخخ... من فکر میکردم اشتباهی اومدم تو کلاس ریاضی ۲، نگو بچه ها همه افتاده بودن داشتن دوباره ریاضی ۱ میخوندن!\nیعنی یه همچین کلاس باهوش و با استعدادی هستیم ما!!!",
    "((خاطرات نسل سوخته))\nتو دورانی که ما میرفتیم دبستان فقط بچه سوسولا بودن که کیف داشتن الباقی بچه ها یه کش مینداختن دور کتاباشون ،خودکارا روهم با یه گره دریایی محکم میکردن دور کش،",
    "ای خداااااااااااااا\nامروز به آرزوم رسیدم!\nشب قبل ولنتاین!\nبزرگترین آرزوم برآورده شد!\nمخاطبه خاط که نداریم...دلمونم گرفته بودم پا شدم رفتم هفت حوض یه ذرت مکزیکی بخورم!\nبغله یارو وایساده بودم که یدفه دره دستگارو برداش ...\nعاقا دود زد بیرون ازدستگاه!منم تو افق برا 10 ثانیه محو شده بودم!\nهنوز باورم نمیشه!\nبه بنده خدا گفتم دو ساعت داش میخندید!\nچیه خو؟\nدیوونه هم خودتی!\nهههههی خدا.....این شادیو از ما نگیر!\nاز امشب هر شب میرم یه ذرت میخورم که 10 ثانیه افقو ببینم!\nبچه ها همتونو دیدما!\nهمه بچه های 4جوک دور هم تو افق جمع بودن!",
    "اومدم داداشمو نصيحت كنم كمتر بازي كنه يك كم درس بخونه،خواستم بگم اصلا هرچي درس مي خوني دو برابر بازي كن،گفتم اصلا هرچي بازي مي كني دوبرابرش بازي كن!!!\nاين جمله رو بزرگ نوشته سر كاغذ زده به ديوار اتاق(سرلوحه زندگيش قرار داده)!!!!!!",
    "یکی محکم عین وحشی ها درخونمونو میزنه.از خواب پا شدم رفتم دروباز کردم.دیدم یکی واسمون آش نذری اورده.آشو گرفتم رفتم خونه دوباره خوابیدم.ده دقیقه بعد دیدم یکی در دوباره عین وحشی ها میزنه رفتم درو باز کردم دیدم این همون کسیکه آشو آورده طفلک ده دقیقه پشت در مونده.گفتم:چی کار دارین؟\nمیگه:میشه اون کاسه آشو بدین؟کاسه رو دادم.\nشب شد مامانم میگه:به دختر همسایه چی گفتی که این قدر از  تو ناراحته؟\nمیگم:هیچی به خدا.(تازه یادم افتاد اون موقع خمار خواب بودم ازش تشکرنکردم, حواسم نبوده کی دره خونه رو زده.خبرندارم اون وقت بین ما چی ردوبدل شده)",
    "عاقا چند روز پیش رفته بودیم عروسی\nعروس دختر خاله بابام بود(الان فهمیدید که ما فامیل عروس بودیم دیگه)\nاخر شب بعد تالار رفتیم خونه پدر داماد ارکستر داشتن\nقبل اینکه داماد بیاد بشینه پیش عروس با چند تا از بچه ها هماهنگ کرده بودم داماد که اومد بگیم داماد چقد قشنگه ایشالله مبارکش باد\nخلاصه جونم براتون بگه من زود گفتم،بچه ها همکاری نکردن، ارکستر هم صداش قطع شد \nعاقا منم خیلی شنگول دست زدم گفتم داماد چقد قشنگه ایشالله مبارکش باد\nیه دفه همه برگشتن طرف من زدن زیر خنده\nمنم نگاشون کردم و دنبال افق میگشتم\nحالا مگه پیدا میشد؟؟؟؟؟؟؟\nمجبور شدم تا اخرهمونجا بایستم و ترک روی سقفو نیگا کنم",
    "یعنی من برم لب دریام باید یه افتابه ابم با خودم ببرم من چرا اینقد بد شانسم....\nروز ولنتاین و تولد دوست دخترم و خواهرم همش تو یه روزه لامصبام به یه خرسم قانع نمیشن فک کنم باید یه گونی بخرم\nنکته اخلاقی\nقبل از دوست شدن با کسی اول تاریخ تولدش و بپرسین",
    "يه دفعه به دختر داييم (٣سالشه) كفتم خيلي دوست دارم ايشون هم در كمال خونسردي  توي جمع خيلي سريع كفتن ولي من شما رو دوست ندارم!!!\nالآن من جي بايد بكم...\nمن)))))):\nدختر داييم|:\nساير حضار:))))))))",
    "يادش به خير يه دفعه دوران راهنمايي بايد براي يه درسي تحقيق ميبردم خلاصه وقتم كم داشتم سريع نشستم از روي بيشتربدا نيد كتابمون نوشتم شكلاشم دخترعموم برام  كشيد و فرداش دادم معلممون در كمال ناباوري جند وقت بعد صدام زدن كفتن افرين تحقيقت توي منطقه اول شده!!!!!\nمن:)  !!!!!(درحال ذوق مرك شدن!)\nدخترعموم!!!\nمعلم و مدرسه:)))))))",
    "واييييي من يه سوتي دادم كه حالا كه 2 سال ازش كذشته بازهم وقتي يادش ميفتم خجالت ميكشم ,2 سال بيش يه درسي با بجه هاي ترم بالايي برداشتم يه استاد هم داشت كه اكه بعد از خودش ميرسيديم راه نميداد منم يه روز دير رسيده بودم جايي واسه غيبت هم نداشتم دلمو زدم به دريا رفتم سر كلاس تا استاد اومد حرف بزنه كفتم استاد ببخشيد باور كنين يه ماشين جلوي باركينكم (parking)بود نميذاشت بيام ! اينو كه كفتم بسرا تركيدن از خنده ببينين ديكه جه برداشتي از حرفم كردن!!! استاده طفلي ديد جه سوتي دادم راهم داد ولي تا اخر كلاس جشمش به من ميفتاد ميخنديد هنوزم اون استادو ميبينم قرمز ميشم از خجالت .استاد كصافطططططططط",
    "يكي از تفريحات سالمم در دوران كودكي اين بود كه توي دفتر مدرسه داييم نقاشي بكشم و با خط كش و نقاله  اون يكي داييم هم خط و خطوط بكشم و لباس سفيده خالم را هم به تن كنم و دكتر بازي كنم...\nمن:)\nخالم و داييام!\nخدا داييم را بيامرزه خيلي دوست داشتني بود.....",
    "سلام\nاين اولين مطلبه منه.خيلي وقته ميام ٤جوك ولي فكر نميكردم عضو بشم ولي  امشب ياد يه خاطره افتادم و تصميم كرفتم عضو بشم. نميدونم شمام اين طوري بوديد يا نه ولي ما يه زماني كاست اهنك خواننده ها(البته مجازا) را ميخواستيم بكيريم به اين دليل كه نميشناختيمشون  از عكس روي كاست يا از اسم البوم انتخابش ميكرديم........\nما(:\nخواننده):\nفروشنده!!",
    "یه روز خونه نامزدم نشسته بودیم مادر نامزدم برامون چایی آورد ، من اینقدر گرم صحبت کردن شده بودم که چایم سرد شده بود مادر نامزدم آمده بود چایی رو عوض کرده بود یه چایی داغ جاش گذاشته بود من متوجه نشدم چایی رو برداشتم رفتم بالا ، چشمتون روز بعد نبینه ، من داشتم دور اطاق داد میزدم ولی نامزدم از خنده داشت روده بر میشد همه آمدند داخل اطاق سوال میکردند چی شده من که نمیتونستم حرف بزنم نامزدم هم از خنده نمیتونست صحبت کنه\nهروقت میخوام چایی بخورم همسرم یاد اوری میکنه\nمن:))))",
    "اون موقع ها یه درسی داشتیم به اسم حرفه و فن . یه بار که معلم ما رو برای نجاری برده بود کارگاه مدرسه،آقای مدیر بصورت سر زده اومدتو کارگاه.\n طبیعتا معلممون دنبالش راه افتاد و سر میزهای کار می رفتند، بچه ها هم دورتا دورش حلقه زده بودند. یکی از بچه ها می خواست یک میخ رو بکوبه. با یک دست میخ رو میذاشت ، یه دفعه ول می کرد و چکش رو می کوبید.مدیرمون با قیافه عالمانه بهش گفت پسرم اول میخ را نگه دار و کم کم بکوب بعدکه سفت شد محکم بکوب . اینجوری!یعنی مدیر  جوری چکش رو روی انگشت خودش کوبید که هنوزم که هنوزه دلم براش کبابه!",
    "خواهر سیستمو روشن کرده بود بهش میګم با موزیلا اومدی میگه نه با اینترنت اومدم.",
    "سال اول دبیرستان بودیم با اردوی مدرسه میخواستیم بریم مشهدتوراه تویه جاده خطرناکی لاستیک جلو اتوبوس پنجر میشه(شانس اوردیم توگردنه کوه بود و اتوبوس بادنده سنگین میرفت)خلاصه بعد از یه نیم ساعتی که تعویض چرخ تموم شدمنم یهو جو گیرشدم و بلند گفتم”یه صلوات بلند ختم کن”داشنم آب میشدم آخه هیچ کس صلوات نفرستاد\nخخخخخ",
    "یه بار رفتم مغازه رنگ فروشی گفتم آقا رنگ قهوه ای دارید؟گفت بله.گغتم چه رنگیه؟؟!!یارو یه نگتهی بهم کرد که دیگه از خجالت پامو تو مغازش نذاشتم…",
    "یه روز با پسر داییم رفتیم خیابون. پسرداییم گفت بریم تو مغازه لوازم آرایشی که فروشندش یه زنی بود با آرایش غلیظ.رفتیم داخل پسر داییم گفت لطفا چند تا لوازم آرایش بدید که اگه بزنیم به خرمون به خوشگلی شما بشه.هیچی دیگه شروع کرد به فحش دادن.ما هم از مغازه رفتیم بیرون",
    "صبح یه اتفاق بسیار جالب افتاد: \n مشتری اومد دفتر طبق معمول گفت سیم کارتم قم (گم قوم ) شده گفتم \nشمارتون چیه یه تیکه کاغذ داد گفت اینه خودش نیست رفته دانشگاه اینو داد من بیارم عوض کنم \nنگاه کردم دیدم نوشته این سیم کارت قم شده \nمن به این دانشجو چی بگم خداییش هر استادی اینو بندازه حق داره \nاخه غلط املائی تا این حد",
    "خاله من سه تا گودزیلا داره با یه اختلف زمانیه 1 دقیقه ای(دگیگه ای دقیقگی) از هم دیگه :)))\n\nاین سه تا هر موقه بیان خونه ما منو از سقف آویزون میکنن \nیکی میشه پای کامپیوتر میگه کارتون بزار و تا زمانی که بره چشم رو هم نمیزاره \nاون 2 تا هم یکی منو مدل نقاشی میکنه انواع کاریکاتور از من میکشه \nاون یکی هم که اون دو تارو قورت میده  منو میشونه جلو خودش انواع ارایش سره من انجام میده  \nاخه من بیچاره چه گناهی کردم حالا به همینم قانع هستم بیچارم اگه \nکل فامیل بیان خونه ما به جز اون سه تا سه تا دیگه اضافه میشه\n میشه مهد کودک منم میشم معلم اینا \nنظر شما چیه برم تو افق محو بشم یا نه",
    "یادمه اول ابتدایی بودم معلممون گفته بود برگه ی امتحان هر کی خط خوردگی داشته باشه نمرش کم میشه و در ضمن کسی هم حق نداره از بغل دستیش پاکن بگیره (اخه لامصب شاید یکی پول نداشته باشه پاکن بخره.. والا)از غذا(غضا،قضا،...این اخریه اشنا تره)یه بار یادم رفت پاکنمو ببرم سر امتحان املا بدبختی یه جا احتیاج شدید به پاکن داشتم کلی فک کردم اخرم دستمو تفی کردم چند بار کشیدم رو برگم در کمال تعجب دیدم پاک شد ولی کثیفم شد خلاصه معلممون که داشت برگمو صحیح میکرد منو صدا کرد گفت کیانا پاکنت خیلی بد پاک میکنه از دفعه بعد یه پاکن دیگه بگیر ....\nقیافه من در اون زمان:)))))))))\nبعله یه همچین ادم مبتکری بودم من...:‎|‎‎|‎‎|‎‎|‎",
    "بش گفتم میخوای بری بــــــرو ولی بدون که بی تو میمیـــــــرم :(\nرفت ولی هنوز هستـــم در خدمتتون :)))\nگول نخورد لامصب :)))",
    "استادمون می گفت\nچند روز پیش آبگوشت داشتیم و سر استخون(استخوان)تو خونه دعوا بود.\nیهو خانمم اومد برای من کلاس بذاره گفت:\nخجالت بکشید شماها مگه سگید که دارید سر استخون دعوا می کنید.\nاستخون برای باباتونه!!!",
    "درود بفرستید به هوش و هواسم ( حواصم . . . )\nتا چند وقت پیش فانتزیم این بود که تو خونمون یه دهه 80 داشته باشیم تا منم کاراشو پست کنم واسه 4 جوک \nتا اینکه یه شب در حال فکر کردن فهمیدم که خواهرم دهه هشتادیه \nخداییش دهه هشتادیام بزرگ شدن میترسم افق هیچ وارد 4جوک هم بشن",
    "عاغا امروز کلاس دینی داشتیم جیم شدیم که ناگهان معاون جلومون سبز شد گفت کجا ؟ منم که هول کرده بودم به جا اینکه بگم این زنگ کلاس نداریم گفتم این کلاس زنگ نداریم \nمن(@@)\nمعاونمون )))))\nکلاس دینی &",
    "دوستم بهم زنگیده که مهدی بیا سالن میخوایم بازی کنیم (فوتسال). من گفتم باشه ولی من زیاد بازیم خوب نیستا! گفت میدونم. کی خواست تو رو بازی بده؟!! بیا اینجا داور باش!\nمن (0.0)\nدو تا فحش خفن هم بهش دادم و قطع کردم!\nیعنی چی خو؟ مگه من مسخرشونم؟ آخشالا!",
    "چن وخ پیش داشتیم با بچه ها تو خیابون میرفتیم که یه ماشین که چهارتا دختر توش بودن واسمون بوق زد و با کلی ناز و افاده و صدای نازک (ازینایی که معلومه ساختگی و واسه کلاس گذاشتنه) ازمون آدرس یه جایی رو پرسیدن. منم که حالم از این دخترایی که فکر میکنن خیلی باکلاسن بهم میخوره، آدرس همونجایی که ایستاده بودیمو بهشون دادم. اونام رفتن دنبال آدرس!!!\nبعدشم کلی خندیدیم با بروبچس!!\nمن خبیثم آیا؟! چیه؟ خیلی هم کار خوبی کردم! حداقل دلم که خنک شد!",
    "سوطی دادم در حد پراید!!!\nبا خالم یکم رودربایستی دارم،رفته بودم خونشون بعد داشتیم با هم میحرفیدیم که برام اس مس با محتوی فوش اومد!!منم اومدم جواب حرف خاله مو بدم که حواسم به اس مسم پرت شدو گفتم اره عوضی گاو راس میگی!!!!!پسرخالم داشت فرشو گاز میزد خالمم اینطوری شدo-0\nروحم شاد ویادم گرامی باد....",
    "یادش بخیر دوران دبیرستان کتابای بچه هارو بلند میکردیم خیلی حال میداد یه بار به بقلیم 26 تا کتاب ادبات رو بلند کردیمو تو کاپشن رفیقم جاساز کردیم خلاصه کل کلاس دنبال کتاب می گشت این رفیق ما هم کاپشن تنش کنار معلم سوال می پرسید.یه بار هم کیف یکی از بچه ها رو طوری مفقود کردیم که از کلاس بقلی سر در اورد.اصلا ما از بچگی واس خودمون یه پا ارسن لوپن بودیم",
    "تو مغازه نشسته بودم مشتری هم زیاد بود یکی اومد خواست شماره دانشجوییشو بنویسه که واسش پرینت انتخاب واحد بگیرم (آره کافی نت دارم) بدون اینکه بهم بگه که یه برگه یادداشت بده، رفت پاکت دستمال کاغذی رو پاره کرد و روی اون نوشت من همینطوری بهش نگاه می کردم و به دستمال کاعذیهایی که بیرون زده بودن\nمیدونید رو پیشونی بعضیا باید نوشت : این آدم ابله می باشد لطفا خودتان را ناراحت نکنید",
    "دیروز مامانم با عجله جلو مهمونا منو فرستاد که برم پیش همسایمون شکر (اسمشه ها) هیزم بیارم :)\nمنم با عجله طوری ک مهمونا نفهمن سریع رفتم در خونشون.\n خود خانومه ک اسمش شکر درو وا کرد منم با عجله گفتم سلام ببخشید شکر دارین؟\nاونم گفت بیا اینا هیزمن!\nمن : نیشخند\nاون :  :/",
    "دهه شصتیا و اول هفتادیا یادتونه \nبیشور خیارشور بشین جوراب منو بشور\nپسرا شیرن مثل شمشیرند . دخترا بادکنکن دست میزنی میترکن. دخترا پنیرن دست میزنی میمیرن. دمپایی بپر بغل زندایی.",
    "یادش بخیر میرفتیم کلوپ سونی بازی کنیم. برای هر دست فوتبال 40تومن میدادیم. اخرای بازی هر کی که برده بود به خودش گل میزد تا بازی به پنالتی برسه. اقا این صاحب کلوپ میفهمید یک حرصش درمیومد . آی کیف میداد.",
    "یادش بخیر اون زمونا مامانم 100تومن میدادمیگفت برو 20 نون بگیر میرفتم 15تا میگرفتیم با 25 تومن مونده ادامس میگرفتیم . هی مامانمون میگفت نمیدونم چرا نون زود تموممیشه. اینجور ادمی بودیم ما.",
    "یه شب ساعت 10 خواب بودم . همه فامیلا خونه ما بودن داشتن باصدای بلند حرف میزدنو دادو هوار. از خواب پاشدم  میگم ساکت مگه نمیبینین اینجا ادم خوابیده . یه خواهرزاده دهیه هشتادی دارم  برگشت گفت مثلا تو ادمی. دیگه هیچی دیگه  تا اخر مهمونی همه بهم خندیدن. خواهر زاده داریم ما دیگه............",
    "ساعت 12 شب بچه ها تو خوابگاه گشنشون شد، پالام پولوم پیلیچ کردیم من بدبخت بنا شد تخم مرغ سیب زمینی درست کنم. همین قدر بگم که بعد از نیم ساعت جهاد دهن صاف کن اومدم از تو آشپزخونه غذا رو ببرم تو اتاق که همش ریخت رو موزاییک. منم از تا فاصله نیم میلیمتری زمین سیب زمینی تخم مرغ ها رو برداشتم و چون بچه صادقی هستم به هیچ کس نگفتم!!\nهیچی دیگه قسر در رفتم وگرنه بچه ها  تو افق محوم کرده بودن!",
    "ديروزكه بارون ميومد حوس(هوس؟)كردم برم قدم زني زيربارون...دخملاي توخيابون همه باحجاب،باحجاب كه چه عرض كنم شالا نصفشم روصورت بود....كه يوخت آرايششون پاك نشه...عزيــــــــــزم:))",
    "کیا یادشونه اون قدیما نوک لوله خودکارو رو آتیش میگرفتیم بعد تیغ داخل تراشو در میاوردیم فرو میکردیم داخل قسمت ذوب شده. اونجوری هم تراش دائمی درست میشد هم روی دیوار کلاس روی میزا همه جا یادگاری حک میکردیم. یادش بخیر...",
    "یادش بخیر کلاس اول دبستان بودم آقا معلم این دوست بغل دست ما رو برد پای تخته. گفتش بادام را بخش کن. دوستم گفت: با   دوم. معلمه گفتش: بآا  دآام  حالا تکرار کن.  دوستم  جواب داد: باااآ – دووم. باز معلمه با حوصله گفت: دآآآم. دوست ما گفت: دووم!!. آخرش آقا معلم گفت: برو بشین نمیخاد یاد بگیری!!  آخی چه دورانی بود..",
    "تو دفتر نشسته بودم مشتری اومد داخل واسه تعویض سیم کارت ایرانسل  منم مثل همیشه گفتم زنگ بزنید 700 دکمه صفرو بزنید بعد بگین رمز ورد میخوام و نگین که به اسم پدرمه بگین به اسم خودمه \nاقا زنگ زد 700 بعد این که اپراتور خسته شد گوشی رو داد یه خانومه طبق معمول من فلانی هستم چطور میتونم کمکتون کنم \nحالا مشتری هیچی نشده : ببخشید یه رمز ورود میخواستم واسه سیم کارت پدرم  \nمن = ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nاون یکی منشی دفتر  ؟؟؟؟؟؟؟؟\nاوپراتور ایرانسل @@@@@@@\nخود مشتری ))))))))))))))))\nمن به شخصه تحریم رو به خوبی روی مردم احساس کردم \nحاله جالب اینجاس ایرانسل قطع کرد این دوباره گرفت بازم  بر نداشته میگه واسه بابام رمز ورود میخوام  \nدوباره من :)))))))))\nمنشیه :))))))))))))\nایرانسل :@@@@@@\nمشتری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "تومحوطه دانشگاه شیش هف نفری دور میز پینگ پونگ(پنگ)بودیم(الان فهمیدین دانشجوام) دو نفرم بازی میکردن.یکیشون ضربه محکمی زد و امتیازگرفت.یکی از بچه ها گفت عجب اسبگی زدی.همه خندیدن.اون یکی گفت اسبگ که تو بسکتباله.همه داشتن میزو میجویدن.آخه مگه اسبگ که تو ورزش شنا نیست!\nاسبگ:(\nپینگ پونگ:(\nبسکتبال:)\nبچه ها :))))))))",
    "یادش بخیر وختی رفته بودم سربازی بعد از دو ماه که آموزشیم تموم شده بود اومدم خونمون مرخصی ، این چند روزی که خونمون بودم فقطططططط رژه میرفتم :))\nبعضی وختا هم که بابام میومد تو اتاق پا میشدم بهش احترام نظامی میدادم :))\nولی دو ماه آخر سربازیم دیگه جاهلی شده بودم واسه خودم :))\nتو خیابون که راه میرفتم زنجیر میچرخوندم:))",
    "کلاس پنجم بودم اول سال ناظم داشت مامور انتظامات انتخاب میکرد منو انتخاب نکرد منم اعصاب خط خطی تو حیاط گیر دادم به یکی تا میخورد زدمش بردنم دفتر ناظم گفت چرا زدیش گفتم آقا به شما داشت فش میداد پسره برگشت گفت بابایی دروغ میگه...\nطرف پسر ناظم بود\nتا میخوردم ناظم نواظشم کرد",
    "میگم بعضی از این استادا هم مریضنا رفتم جواب امتحانو ببینم داه 10تو امتحان هشتا سوال داده بود هفتاشو با تقلب کامل نوشتم اون یه دونه سوالو از قص ننوشتم چون امتحانش سخت بود تابلو نشه وگرنه تقلبش بود خو لامصب نمره بچه مردمو بده بره دیگه مگه مریضی این همه زحمت کشیدم نوشتم تازه مراقبه داشت شک میکرد چون هیچکی نمی نوشت استرس گرفتم همین کارارو میکنید که بچه مردم فرار میکنه میره خارج {افغانستان}فرار مغزها میشه دیگه أه ه ه",
    "یارو ادد کردم مسیج داده :))\nبا چادر سفيد add کردي، با کفن unfriend مي‌کني...!!! =))",
    "عاقا اینکه میگن دهه هشتادیا گودزیلان راست میگن...از حموم اومدم بیرون میبینم بچه خواهرم گوشیمو گرفته سمت نور لامپ تا از رو جا انگشتام قفلشو باز کنه...هعی روزگار...ما کجاییم, اینا کجان",
    "امروز رفتم دانشگاه ، میدونین چی دیدم؟ عافا یه چیزی دیدم که نو مخیله هیچکدومتون نمیگنجه\nاولش باورم نشد ولی بعد مجبورم کردن باور کنم\nتو دانشگاهمون یه دستگاه نوبت دهی گذاشته بودن اونم TOCH\nاولش فکر کردم اشتباهی اومدم بانک ولی خوب که نگاه کردم نه بابا دانشگاهمونه \nیعنی اگه کسی کاری با هر کدوم از مسیولین داشت اول باید نوبت میگرفت\nباور کنین! یعنی اون دستگاه تو حلقم اگه دروغ بگم\nمن خیلی نگران اوضاع دانشگاهمونم یعنی اگه اینجوری پیش بره فکر کنم بزنیم رو دست غربی ها\nآخه دانشگاه رو دست غربی ها زن ما داریم ...............................!!!!",
    "اوج تغییر در نسل امروز رو تازه سی چهل سال دیگه میشه درك كرد....\nوقتی كه یك مشت مادربزرگ دماغ عملی میخوان از گذشته شون برای نوه هاشون قصه بگن\nچه شود:|",
    "همیشه میگن شکست مقدمه پیروزیه\nنمیدونم پس من کی از دور مقدماتی صعود میکنم !!",
    "یه خاطره میخوام براتون تعریف کنم در حد المپیک (دهه شصتیا منظورم المپیک حیوانات نیستا احیانا !!)\nایشالا تو افق محو بشم اگه دروغ بگم!\nعاغا من کوچولو بودم در حد سوم ابتدایی! ( فکر کنم به تاریخ اون موقع گودزیلا محسوب میشدم!) P:\nایام عید بود و کلی فک و فامیل با بچه های قد و نیم قد ( اجتماع گودزیلاها) ریخته بودن خونه ما.\nیه گنگی بودیم واسه خودمون، داشتیم تو حیاط قایم موشک بازی میکردیم که  من رفتم تو ساختمون و توی کمد لباسا قایم شدم!!\nیه چند دقیقه ای گذشت و کسی نیومد منو بیابه!\nمنم تغص(تقس، طغس،تقث،طقص..) از جام تکون نخوردم تا همچنان دنبالم بگردن.\nهیچی خلاصه فردای اون روز ک رفتم مدرسه همون دم در بچه ها دورمو گرفتن که دیشب وسط بازی کجا گذاشتی رفتی، حتی بعضی بچه های همسایه هم میگفتن بالاخره پدر مادرت پیدات کردن؟!\nمنم که مجهول مونه بودم اون وصط ک اینا چی میگن؟ ،، خو اصلا یادم نمیومد!\nنگو من اونجا خابم میبره و مهمونا که رفتن باباهه آمار میگیره که نخیر، یکی از بچه هاش کمه!\nدربدر میگردن خونه دروهمسایه و دوستا رو که بچمون قاطی بچه های شما اشتباهی نیومده؟\nکه بالاخره تو کمد در حالی که خابه پیدام میکنن..\nولی دست مامانم بابام درد نکنه که نه تنها سیاه وکبودم نکردن هیـــــچ، حتی ب روم هم نیاوردن. ツ\nکاشکی اون موقع ها هم افق بود وگرنه من تا الان حتما یه مغازه زده بودم اونجا! \nخلاصه همچین آدمی بودم من.. D:",
    "دیـــروز بـــا دوســـتم رفـــتیـــم سوپـــرمــارکــت  یـــچــی بـــخره تـــه دلــشو بـــگیـــره ویـــفر تــوت فـــرنـــگی گــرفــته دســتــش مــیگــه ببــخشــید اقــا ازیــن ویــفر مـــوزیــا فــقط تــوت فــرنگیــشــو داریـــد؟؟؟؟؟؟؟!!!!\nاومد جمش کنه بیرون اومدنی میگه مرسی تفکــــــــ!!!!",
    "منو دوستم داشتيم از سر كار بر ميگشتيم خونه؛ سوار يه ون شديم؛ ته ته نشستيم؛ خيلي ترافيک بود؛همه خواب بودن؛ دوستمم سرشو گذاشته بود رو شونم و خوابيده بود؛ راديو قران داشت مسابقه پخش ميکرد؛ يه شرکت کننده ي خنگم داشت همه جوابارو اشتباه ميداد؛ مجري پرسيد: ايه ي الا بذكرالله تطمئن القلوب ماله کدوم سوره س؟ من يهو داد زدم ايه 28 سوره رعد‏!‏ اقا همه مثل جن زده ها يه متر پريدن هوا؛ دوستمم با وحشت پريد از خواب‏!‏ منم مات و مبهوت و پشيمان از کرده ي خود سر در گريبان فرو بردم که يهو دوستم دو دستي زد تو سرم چندتام فش ابدار داد بهم؛ بقيه هم كه انگار خيالشون راحت شد و دلشون خنک؛ برگشتن به افق خيره شدن؛ منم رفتم محو شدم‏;‏-‏(‏ پياده شدني خجالت ميکشيدم بيام پايين از ماشين:-‏(‏",
    "رفتم دکتر رژیمی یه برنامه غذایی بهم داده که باید در روز چندبار میوه بخورم از اونجا که  فشار تحریمها هر روز زیادتر میشه وباعث گرون شدن همه چیز (جز پرتقال ؛خدار وشکر )  شده ؛ بابای من فقط پرتقال میخره  .\nحالا برنامه رژیمی من :\n صبحانه 2 عدد میوه مختلف  (پرتقال و پرتقال ) \nبعداز نهار برای هضم غذا 1عدد میوه (پرتقال) \nعصر2عدد میوه مختلف (پرتقال وپرتقال ) \nبعدارشام برای هضم غذا 1عدد میوه (پرتقال) \nنصف شب  وقتی پای نتم ودلم خوراکی میخاد 1عدد میوه (پرتقال)\n>جالب اینجاس لاغر نشدم اما خدارو صدهزار مرتبه شکر حتی یه سردرد کوچیک نداشتم چه بریسه به سرماخوردگی والی آخرش",
    "ب بـــابــــام مــیگــم بــابــــا فـــردا ولـــنـــتایــنه هـــــا خـــیلی جـــدی بـــرگـــشتـــه مـــیگــه إ خـــونه کــــی ؟؟؟؟؟\nقیفه من :(((((((\nقیافه بابام :)))))))",
    "ما یه معلم عربی داریم یه روز خیلی عصبیش کردیم یهوداد زد:(( بچه های چلاس(کلاس) یچ سه(یک) ساچت(ساکت).))یعنی کلاس ما مغجر شد بعد دوباره داد میزنه:((چرا میخندی من به دفترم گفتم که بچه های سوم از لحاظ مخ مشچل(مشکل) دارند.)) حالا خداییش شما بگید کی از لحاظ مخ مشکل ببخشید مشچل داره؟",
    "داشتم با دوستام بازی انلاین میکردم ( واسه بچه هایی که این بازی رو میشناسن world of warcarft) \nیکی از دوستام اومد داخل دید من شغلمو اوردم بالا واسه خودم یه معجون ساختم برگشته میگه میشه به منم بدی میگم شخصیه نمیشه بدم فقط واسه خودم میتونم بسازم باز میگه حالا نمیشه بزاری تو فروشگاه من برم بخرم !!!!!!!!!!!\nدر همان لحظه \nمن :))))\nدوستم :؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nاون یکی دوستم :))))))))))))))\nجناب آرتاس :@@@@@\nجی نا  مخاطب خواص آرتاس :))))))))))))\nشرکت سازنده بازی :))))))))))))))\nمنو دوستام از بیخ نا امید شدیم که این چجوری داره با ما بازی میکنه",
    "امروز مدیرمون از دست یکی از بچه ها ناراحت شد بهش گفت تو جرا اینقدر تنبلی من فضول هم برگشتم گفتم مدیر تنبلی  مادر همه ی کار های زشت ماست چی میشه کرد باید به مادرمون احترام بزاریم بیچاره مدیرمون نتونست چیزی بگه گفت تلفن دفتر داره زنگ میزنه و از پیش ما رفت.",
    "سر ميزه شام گوشيم زنگ خورد اومدم بیزی کنم اشتباهي زدم رو بلند گو\nمخاطب خاص: ســــــــــــلام عزيزم x:\nمامانم : اي كوفت ور پريده |:\nبابام : معلومه چرا زن نمیگیره قرتی من 30 سال با مامانت زندگي كردم\nیه بار از این سلاما بهم نکرد\nداداشم: جـووووون خواهرم داره این ؟ :))",
    "چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم",
    "بــــا داداشـــم زدیــــم بیـــرون لــایــی کــشـــی و ایـــن حـــرفــا...\nآیـــنـــه نــمــونـــد کــه نــزده باشـــیـم....\nرســــیـــدیــم در خـــونــه اومـــدم پایـــیــن دیــدم ســـپــر ماشـــیــن نـــی؟؟؟\nیــــاابـوالــفضل پــــّ  ســـپــر کـــو...\nبـــعــد از دو سه ســـاعــت گــشـــت و گــذار کــاشــف بـــه عــمــل اومــد \nکــه ســـر ســـرعـــت گـــیــر کــنـــده شـــده. ...\nبــــابـــــام ، بـــابـــامــو درآورد...\nتــوصــیــه : آقــا لایــی کـــشــیــدی بکــــش ولــی هیــچ وقـــت ســرعــت گیــر و\nبـــا80تا رد نــکــن ....\nرد کــردی نـــوش جــونــت حـــداقــل صــدا ضــبــطــتــو کــم کـــن چـــیـــزی\nکـــنــد بـــفــهـــمــی....",
    "دیشب پارک بودم یه پسر بچه حدود 10ساله داشت با 100تا سرعت میدوید سمت دستشویی...\nباباش پشت سرش میدوید\nیهو لامصـــب زد پس گردنه پسره میگه بذا من برم پســـــر\nمال تو بریزه میگن بچه س :| =)))))",
    "سلام اين اولين پست من تو اين سايت هستش اينقده خوشحالم  دارم تو دفتر پرواز ميکنم  \n--------------------------------------------\nماجرا مربوط به ترم پيش هستش تو دانشگاه به مخاطب خواص پيشنهاد دوستي دادم اونم خيلي لطيف گفت : (برو گمشو برو بمير اشالله بري زير ماشين .......) منم از لجم گفتم  باشه ميرم زير ماشين ميميرم و تو افق محو ميشم \nهيچي ديگه از لجم يه نقشه خيلي توپ کشيدم !!!!!!\n خلاصه هفته بعد دانشگاه نرفتم 3 تا از  دوستان هم زحمت کشيدن لباس سياه پوشيدن و اعلاميه به افق پيوستن منو به ديوار زدن  حالا رفيقم هي زنگ ميزنه ميگه پاشو بيا دانشگاه  اين ديونه شد  حالش خوب نيست گفتم نميام هفته بعد ميام \nهفته بعد که رفتم دانشگاه پشت در کلاس بود وقتي برگشت منو ديد افتاد \nاقا تا نيم ساعت انواع ويتامين با نوشيدني برا اين اورديم تا حالش خوب شد بعدم بلند شد يه طومار 3 کيلومتري فوش به خورد من داد  هيچي ديگه هفته بعد هم نيومد بعد فهميدم که از دانشگاه رفته :(( \nیعنی من همچین ادمییم",
    "اون موقع که 7 سالم بود مامانم داشت نخود لوبیا پاک میکرد رفتم گفتم مامان میدی بو کنم مامانم گفت نخود که بو نداره ولی من بو کردم بعد یه نخود رفت تو دماغم تا بیمارستان که رسیدیم نخوده خیس خوردوشد قد گردو هیچی دیگه از اون به بعد دیگه هیچی رو بو نمیکنم",
    "عاغا من بچه که بودم هویج(هویچ/حویج/حویچ)خیلی دوس داشتم.همیشه ام اول دور هویج و میخوردم بعد اون مغز استوانه ایشو میخوردم خیلی فاز میداد تازه تمام انگیزم این بود که اون مغزشو سالم دربیارم که خیلی کم موفق میشدم.شمام مثه من بودید عایا؟",
    "بچه ها کیا مثل من تک فرزند خونه هستن \nدستا بالا \nخب به نظر من پدر مادر ما کیفیت رو فدای کمیت نکردن \nنظر شما چیه؟",
    "شما هم وقتی یه سوسک میبینید فشار خونتون میزنه بالا ؟!\nیا نه مثه من با ارامش و اعتماد به سقف ، جیغ میکشید مـــــــــــامـــــــــان!!!\nبه اقتخار مــــــــــــامــــــــــــانــــــــــا.......",
    "یه  روز تو دانشگاه با دوستام جمع شده بودیم که یه گزارشگر رادیو اومد یکم با ما صحبت کرد وقتی خواست صداها را ضبط کنه یکی یکی دوستام سلام کردن منم با اعتماد به نفس بالا صداما صاف کردم گفتم \nسلام میکنم به بینندگان عزیز............دوستم گفت شنوندگان.....:))))",
    "یکی ازهمسایه هامون پسرش تو بیمارستان بستری بود توکوچه دیدمش اومدم تیریپ بردارم حال پسرشو بپرسم که چطوره گفت ای سـی یـو بوده الان دیگه راحت شد ازشر مریضیش،منم برداشتم از راحت شد این بود که حتما بنده خدا مرده ازدرد ومریضی راحت شده رفته اون دنیا،گفتم خوووووب خدا رحمتش کنه مـرد ازاین زندگی کوفتی راحت شد،همچین چپ چپ نگام کرد اینگاری بش فحش ناموسی دادم گفت پسرم بکوری بعضیا زنده وسرحال تو خونست یکم دیگه باغضب نگام کرد رفت\nتازه بعدم پیش مادرعزیزم زیرابمو زده بود کلی دری وریم ازمامانم شنیدم",
    "دانشگاه دوتا هم اتاقی داشتم اینا ازصبحی که میخواستیم بریم کلاس تا شب که میخواستیم بخوابیم همو اذیت میکردن میخندیدن،یبار یکیشون اومد تو جواب تیکه اونیکی مسخرش کنه چون به خسرو پرویز علاقه داشت اومد اینجوری اذیتش کنه که روش چن تا اسم جدید بذاره گفت،خـسـروی،خـسـرو،خــرس،خــر،خ خ خ خــخــخــخــخــخ،تـــــوف!!!\nهممون هنگ کردیم تو صورتش توف کرد منو اونیکی دوستم اینقد خندیدیم که،منو اونیکی دوستمو که توف کردو ازاتاق انداختن بیرون شب اتاق بچه ها خوابیدیم.\nمخلص خسرو وخسروی وخسرو پرویزم هستیما.",
    "4 جوک عزیز هر وقت اون 44000 تومان رو از دانشگاه گرفتم خواستم به همگان اعلام کنم خواهشا پاکش نکن, میخوام شفاف سازی کنم فردا برای دیگران شبهه ای ایجاد نشه. اینو اگه خواستی پاک کن. اشکال نداره.",
    "یادمه ترنم ۴دانشگاه یه دسری بود مباحص... که توش با ریاضی که ترم ۳خونده بودیم کار داشت  بیشتر بچه ها ریاضی یادشون رفت از جمله من استاد مرد بود یدفه عصابانی شد گفت مگه شما ریاضی نخوندین ترم قبل پس چی فهمیدین اصلا استادتون کی بود بچه ها گفتن قرامساخیان بعد  استاد ساکت شد من بلند شدم گفتم استاد خانوم قرامساخیان اصلا استاد خوبی نبود درک از مفهوم اموزش نداشت دیدم بیشتر بچه ها ساکت شدن یکی از دوستام قیافهش کجو کل شد یواشکی بهم گفت قرامساخیان همسر استاده منم بحثو درجا عوز کردم گفتم البته ما درک وفهم درس استادو نداشتیم ایشون کار خودشو خوب انجام داد همه بچه ها داشتن زمینو زمانه گاز میگرفتن از خنده",
    "یادمه اولین روزپیشدانشگاهی بود دیر رفتم چون حال نداشتم ۴ساعت حرف ناظم و مدیر و....... گوش کنم \nگرفتم خوابیدم بعد رفتم مدرسه یواشکی یه  جوری که کسی نفهمه رفتم  دم کلاس کتاب و کیف هم نداشتم یادم معلم عربی سر کلاس بو نامرد داش روز اول درس میداد در زدم رفتم تو کفت کجا میری گفتم میرم سر جام بشینم گفت چرا دیر اومدی گفتم دبیر ما که از اول بودیم معلم گفت تو که تازه اومدی من با پر رویی تمام گفتم نه من از اول بودم . چون با بچه ها از سال دوم تا حالا بودیم با هم مچ بودیم من به بچه ها گفتم من که از اول بودم همه گفتن اره بیچاره معلم تا اخر سال  فکر میکرد راست میگم قبل عید بود بهش واقعیت گفتم  بهم گفت من میدونستما ولی هر کاری کردم یادم نبود تو بودی یا نه که بچه ها گفتن تو تو کلاس بودی من بیخیال شدم\nالبته بگم چون مدرسه ما مثلا با کلاس بود سال چهارم هم برامون یک زنگ عربی گزاشته بودن",
    "امتحان میانترم داشتیم. دوگروه بودیم که اون گروه یه ساعت بیشتر از ما وقت داشت. وقتی امتحانم تمام شد نگاه کردم دیدم یه ربع دیگه وقت دارم. سرمو گذاشتم روی دسته صندلی و دقیقا یک ساعت بعد بیدار شدم دیدم سالن تغریبا خالیه. با چشم های باد کرده و در حالیکه خمیازه ای از ته دل میکشیدم برگه رو تحویل دادم. استاد گفت چرا الان؟؟؟؟ گفتم استاد خوابم برد و در حین گفتن این جمله توی افق محو شدم! \nیعنی هنوز که هنوز استاده توی افق داره دنبل رد پام میگرده!!",
    "اینجا ایران است\nساعت 4 و 26 دقیقه صبح است\nمن همین چند دقیقه پیش اولین مطلبمو ارسال کردم\nحالا هنوز نه ب دار نه ب بارهاا\nنه تایید شده،نه لایکی چیزی\nولی احساس میکنم یکاری کردم به بزرگی ارسال ماهواره ی امید به فضا\nاز خوشحالی دچار ذوغ مرگیدگی شدم\nتازه وقتی زد \"جوک ارسالی شما با موفقیت ارسال شد\" مثه این احمقا پا شدم با همه عروسکام روبوسی کردمو این موفقیتو بهشون تبریک گفتم:))))))\nمشابه این حس در شما هم بوده بار اول آیا؟",
    "عاقا از تفریحات سالم ما دوران ابتدایی این بود زنگهای ورزش توپ رو شوت میکردیم مدرسه بغلی{مدرسه دخطرونه}بعد سی نفری از دیوار اویزون میشودیم داخل مدرسه رو نگاه میکردیم خرکیف میشدیم تریپ همه از این کفش میخیها با این شلوار سه خط ادیداساتازه مد شده بود. چه اسکولایی بودیم",
    "یادش به خیر بچه که بودم(الان مثلا بزرگ شدم) هروقت کار بدی می کردم، بابام برا تنبیه، سه روز از دیدن تلویزیون محرومم می کرد.ولی الان چی واسه تنبیه بچه رو می نشوننش پای تلویزیون.برا تایید حرفم هم که شده لایک کن.",
    "(ناشیم،آخه تازه واردم:)   )\nزمانای که ما میرفتیم مدرسه(منظورم ما دهه 60یا و 70یا) به همون میگفتن که کتک معلم گله هرکی نخوره خله ما هم باورمون می شد هی کتک میخوردیم تا خل نشیم رکوردی داشتم برا خودم، به جان خودم طوئطه ای بیش نبود اونا فقط میخواستن از این طریق خودشونو خالی کنن و خوب منم عاقل نشدم و هنوز همون خله موندم...حالا از اینور(منظورم دهه 80یا یعنی همون گودزیلاها) معلم که حق نداره انگشت به سمتشون اشاره بره به خدا مخین برا خودشون به جان خودم تازه دیروز سودوکو رو از آبجیم که از همین  گودزیلاهاست با این سنم یاد گرفتم بی راه گودزیلا نیستن که...ای خدا من که خل شدم رفت امیدی نیست این هم دوره ای های منو نگه دار(آره میدونم بد بود خندت نگرفت خوب دیگه چه کنم)",
    "یه روز با اعصاب خوردی از تو پاساژ زدم بیرون اومدم سوار موتورم بشم که هرکاری کردم قفلش باز نمیشد منم با لگد افتادم به جونش خلاصه راهنما و خطر و… رو شکستیم بعد که که متوجه شدم تا موتور خودم نیست یواش سوار موتورم شدم تا خونه گاز موتورو گرفتم\nخخخخخخخخخخخخخخخخ",
    "ترم اول دانشگاه بودم و هنوز توجو دانشگاه نرفته بودم و از یکی از پسرای کلاسم بدم می امد سر کلاس جامعه شناسی بودیم و یکی از بچه هاداشت کنفرانس میداد و من طبق معمول گوش نمیدادم و توی فکر بود که یه دفعه استاد یه چیزی گفت فکر کردم میپرسه ساعت چنده با صدای بلندگفتم ده و ربع برای چند ثانیه دیدم همه زل زدن به من و یه دفعه همه زدن زیر خنده کلاس رفت رو هوا .استاد که قرمز قرمز شده بود وخودم مونده بودم چه اتفاقی افتاده که استاد گف من پرسیدم سوالی ندارید نه اینکه ساعت چنده و خودمم تا دو ساعت بعدش قش خنده بودم\nخخخخخخخخخخ",
    "خواهرم عجله داشت و خیلی دیرش شده بود از قضا ماشینشم اونروز خراب بودچندتا اژانس زنگ زد ولی هیچکدوم ماشین نداشتن زنگ زد ۱۱۸که شماره ی یه اژانس دیگرو بگیره یه دفعه گفت اقا ببخشید ماشین دارین مرده قش خنده بود و ابجیم از شدت خنده نتونست حرف بزنه و گوشی وقطع کرد\n:d",
    "خالم یه بار میخواسته بره بانک از خونه در امده دیده دیرش میشه میره تو یه مغازه میشینه میگه اقا یه ماشین میخواستم یارو میگه خانوم اینجا بنگاهیه اژانس مغازه کناریه خالم میگه چنان خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و سریع از مغازه امدم بیرون خوبه باز مرده به روش نیاورده.......\nخخخخخخخخخخخ",
    "روز اول مدرسه بود، دیدم چند تا از دانش آموزا که بازوبند “انتظامات” بسته بودند، یکی یکی بچه ها رو می گرفتند و از صف پرت می کردند بیرون .\n منم همینجوری هاج و واج نیگا می کردم که داستان چیه . تا بالاخره به من رسیدند و کشون کشون منو هم بردند اون جلو. حدود بیست – سی نفر بودیم که ما رو بردند بالای سکو. مدیر بداخلاق مدرسه هم از سر صف شروع کرد.\n شلنگ رو می برد بالا و می زد تو سر و کله بچه ها. گریه کنان از بغل دستیم پرسیدم داستان چیه . برا چی می زنه .گفت : باید به یقه روپوشمون پارچه سفید می دوختیم . من که یادم رفته بود به مامانم بگم، تو چی؟\n چرا پارچه سفید ندوخته ای ؟راستی چرا رنگ روپوشت زرشکیه ؟ مگه نمی دونستی که رنگ روپوش باید طوسی باشه. گفتم: سفید؟زرشکی؟طوسی؟",
    "گودزیلا کوچولومون تازه دندونای جلوش درومده بود ولی بقیه دندوناش شیری بودن. یبار موقع تخمه شکوندن دیدم از دندونای کناریش استفاده میکنه. پرسیدم چرا از دندونای جلو استفاده نمیکنی؟؟ با یه نگاه حق به جانب و اشاره دست جواب داد: آخه این دندونا دائمی ان!! \nما هم سن اینا بودیم نمیدونستیم فرق چیپس با سی دی چیه!! اینا از الان مراقب دندونای دائمیشونن!!",
    "بالاخره مامانم به آرزوش رسید و پسرش شد آغ مهندس (فهمیدین که منم مهندس شدم)..  ( اول برو یه ماچ خوشگل از صورت مامانت بردار بعد بیا ادامه شو بخون)\nامروز سرکار که بودم همه مهندس صدام میکردم بعد از چند بار صدا کردن جوابشونو میدادم آخه باید مطمئن میشدم که آره واقعا من مهندسم.\nای خدا همه اونایی که بیکارن رو یه سروسامونی بده آمین\nاین مطلب واسه خندیدن نبود آ فقط خواستم شما رو هم تو خوشحالی خودم سهیم کنم",
    "مهمون داشتیم سر سفره از مامانم پرسید این ترشی رو چطور درست کردی اینقدر خوشمزه شده. مامانم هم کلی براش توضیح داد. یک 10 دقیقه بعد بابام که تازه از راه رسیده بود اومد سر سفره. مهمونمون دوباره گفت عجب ترشی خوشمزه ای که بابام گفت آره اون فقط این مغازه سر کوچه ما ازینا داره. خودم انتخابش کردم. من و مامانم :|",
    "مسافرت بودیم،دوربین دست مامان و بابام بود. رفتم تو اتافشون میبینم 2تایی نشستن خوشحال و خندون دارن عکسارو نگاه میکنن،رفتم پیششون تا منم باهاشون چندتا عکس نگاه کنم.میبینم دکمه ی nextرو پیدا نکردن،یکی یکی دارن عکسارو پاک میکنن تا بره عکس بعدی! :|\nیعنی اگه یکم دیرتر رسیده بودم کل عکسامون به فنا رفته بود!",
    "چند روز پیشا کنفرانس الکترونیک داشتیم. بعد من لب تاپ( لپ تاپ، لب تاب)رو برده بودم.\nبعد همه چی رو چک کردیم. لب تاپ به ویدئو پروژکتور وصل بود.( الآن فهمیدین ما ویدئو پروژکتور داریم یا بیشتر توضیح بدم) بعد معلم اومد. حالا از 1 ساعت زنگ ما حدود 50 دقیقه وقت میخواستیم. بچه ها گفتن که آقا کوییز نگیرین و ...( قرار کوییز بود).بعد یه ربع بالاخره گفت برین شروع کنین. مام رفتیم حالا این ویدئو پروژکتور فقط بکگراند لپ تاپ رو نشون میداد.. نه آیکون ها نه حتی پاور پوینت باز شده رو‍!!! خلاصه ویدئو رو خاموش کردیم که دوباره روشن کنیم. این ویدئو هنگ کرده بود.. بعد دو دقیقه روشن شد اما همونجوری.\nایندفعه لب تاپ رو خاموش روشن کردیم درست شد. بعد پاورپوینت 2 تا اسلایدش لود نشده رفت. بعد ما رفتیم اونو درست کردیم. حالا خنده امون هم گرفته بود یهو معلم داد زد:\nشما خراب کاری کردین،، خودتون نباید بخندین باید بچه ها بخندن.\nامّا به لطف خدا بقیه سمینار به خوبی گذشت",
    "دوست خواهرم زنگ زده میگم خواهرم خونه نیست میگه پس چرا گوشیشو جواب نمیده؟\nهول شدم گفتم گوشیش خونه ست نرفته\nیعنی باید میگفتم گوشیشو نبرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "عاقا من بچه بودیم یه جوجه خوشگل زرد داشتم یه روز تو باغچه داشت کرم می خورد که من فک کردم داره اشغال میخوره دمپایی رو ور داشتم رفتم رو سرش یکی محکم کوبیدم تو سرش ان چنان محکم بود که جوجه بیچاره پرس شد الانم شددددید عذاب وجدان دارم مطمئنم الان جلو پل صراط منتظر تا من برم ...الان جا داره برم افق یا نه!؟؟؟؟",
    "دوم سوم ابتدایی بودم یه معلم  داشتیم فامیلش اقای روان پرور بود داشت یه مسئله ساده ریاضی رو پای تخته حل میکرد یه اشتباه کرد مثلا باید مینوشت32نوشت23منم اومدم بگم اشتباه کردین گفتم *اقا شما غلط کردین*چشتون روز بد نبینه مرتیکه روانی گوشمو گرفت همچین لگدی بم زد پهن زمین شدم،تازه بازم بیخیال نشد ناظمو صداکرد یه کتکم ازاون خوردم.\nدیگه ازاون روز یاد گرفتم هرکی هرغلـــطـی کرد بمن ربطی نداره.\nبنظرتون اون معلم روانیه کودک آزار(آذار عاذار عاضار) غلط کرد یا اشتباه کرد؟",
    "یه روز برگشتم خونه در رو که باز کردم دیدم بچه برادرم ( مبینا ) که از گودزیلاهای معرفه نشسسته تو راه پله ها به مظلومانه ترین حالت ممکن گریه میکنه . \nگفتم چیه عمو چرا گریه میکنی . \nمامانم دعوام کرده انداختتم بیرون . گفتم عیب نداره عمو بیا بریم خونه ما\nگریش شدیدتر شد گفت مامان توهم دعوام کرده انداخته بیرون .\nشاید شما بگین طفلک یا بگین اینا فرهنگ تربیت بچه رو نمیدونن .\nولی اینو نمیشناسین یک مارمولکیه خدا میدونه چه آتیشی سوزونده که اینجوری تردش کردن",
    "..... احساس کاهو دارم..... \nدیروز بعد از عمری تیپ معمولی زدم رفتم بیرون، داییم میگه: پدرام، عین آدما شدی..... خدا بد نده\nبرم خواننده شم؟",
    "اقا ما امروز نشسته بودیم تو دفتر(دفتر بیمه) دقیقا سر نبش یه چهارراست\nیه ماشینه (پپپپپپپپپراید) داشت خلاف میرفت ( البته حق داست منم ماشین 20 میلیونی سوارشم خلاف میرم) زد به یه دوچرخه بنده خدا مثله کتلت چسبید کف خیابون بعد اقای پراید سوار عزیز ناراحت شد با ماشین از رو دوچرخه یارو رد شد بعد پارک کرد یه گوشه پیاده شد اومد این بنده خدارو از کف خیابون بلند کرد شروع کرد به زدن یارو یکی از اون میخورد 36 تا از پیاده رو خلاصه جدا شدن و این داستان به خوبی و خوشی تموم شد.\nمردمم اعصاب ندارنا خلاف رفته, دوچرخه و دوچرخه سوارم له کرده اخرشم طلب کاره که چرا اومدی جلو ماشین ؟ مگه جای دوچرخه تو خیابونه؟ \n...........................................\nو دیگر هیچ......",
    "یه سری هم داشتم تو میدون نقش جهان اصفهان راه میرفتم یه خارجیه که تقریبا زن 40 ساله بود پاش رو یکی از پله ها لیز خورد خیلی شیک و مجلسی جلو پام گفت گگگگررررووووووووممممببب خورد زمین :|\nمنم هول شدم یهو بهش گفتم oh goy mad :)))\nخارجیه :|\nمن :))\nالکساندر گراهامبل :|:|",
    "یکی از فا نتزیام اینه وقتی میام4 jok  یه مطلبو مینویسم بعداز نگارش 60 خط  هنگام زدن ارسال اینترنتم قطع نشه .\nقیافم تو اون لحظه    (OJo)",
    "یکی از معضلات زندگیم این بوده که بفهمم باید کجا بنویسم غصه کجا بنویسم قصه؟؟؟",
    "چند روز پیش معلم جبر و احتمالمون یکی رو انداخت بیرون گفت بچه ها چی می خوایید بره براتون بگیره که سر کلاس راش بدم؟\nهر کی یه چیز گفت من گفتم نوشابه زرد\nاونم گفت فقط یکم گرمه طوری نیست\nمن گفتم طوری نیست اون من رو هم زد و هم انداخت بیرون\nهنوز موندم چرا این کارو کرده!!!",
    "جدیدترین خاطره خنده دارم:امروز(دوشنبه) سر کلاس شیمی معلم بووووووووقمون اسم منو آورد که بیا ازت بپرسم!!!منم مثل همیشه هیچی بلد نبودم خلاصه حتی یه سوالم جواب ندادم!!!معلم یه نگاه معنادار بهم انداخت و گفت ورزشکاری؟منم پررو پررو جواب دادم:من ورزشکار نیستم ولی ورزشکاران را دوست دارم!!!عاغا جاتون خالی کلاسمون رفت رو هوا اومد زمین!!معلم اخمو هم انقد خندید که قرمز شده بود!خلاصه بخاطر این جمله ی ناقابل واسم نمره نذاشت و گف که بعدا ازم میپرسه.....به امید روزی که هممون حاضر جواب باشیم بکوب لایکو",
    "اقا به من میگن متفکر \nامروز امتحان داشتیم منم هیچی نخوندم معلممونم اعصاب معصاب (معساب - معثاب ) نداره دوستامم هیچ نخونده بودند و همگی دل به امید تقلب بسته بودیم \nمعلممون با یک تکتیک حسابی راه تقلب رو بست ( حالا تاکتیک رو نمیگم بدآموزی نشه ) دنبال بهانه بودیم امتحان رو بهم بریزیم که معلم بی اعصاب ما چند تا حرف ( عددش یادم نیست ) بار منو دوستام کرد ماهم پاشدیم برگه سفید تحویل دادیم و رفتیم شکایت پیش مدیر و معاون ( گفتیم بیست میگرفتیم ولی واسه اخلاق گندش اومدیم بیرون ) آخرسر معلم زنگ بعدی اومد ادای مهربونا رو در آورد و گفت هر موقع شما میگید تا دوباره امتحان رو تکرار کنم\nنمیدونم چی بش گفتن تو دفتر خداییش دلم براش سوخت",
    "ــــ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ــــــ محمّد رسول ــــــ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـــــ\nبچه که بودم . وقتی دستم رو میکردم تو گوشم . بعدش میکردم تو دهنم!!\nتلخ بود ولی عجیب بود !!  عجب مَرَضی داشتَما !!",
    "جلوي شومينه نشسته بودم. خواهر دهه هشتاديم(گوودزيلااا) اومده بود هي از سر و كولم آويزون مي شد و مي خواست كه باهاش بازي كنم.!!!  هرچي از بابامينا واسه نجاتم كمك مي خواستم اصلا بهم محل نميدادن!!!\nيهو حرصم درومد و مدل بچه هاي  4جوك بهش گفتم ااااااه ولم كن ديگه گودزيلا!!! آقا يهو همه نگاهاي خشم آلود برگشت سمت من!  از ترس داشتم سكته مي كردم. خدارو شكر نبوديد ببينيد چه القابي كه بهم نسبت ندادن\nنتيجه اخلاقي: ديگه مدل كسي حرف نزنيد؛ مدل خودتون بهتره",
    "عاغا ما تو کلاسمون یه شفیعی داشتیم که خیلی شوخیای بی مزه میکرد.ازقضا(غزا,قذا,حالا هرچی)یه معاون هم داشتیم هم نام این\nعاغا یه سری این معاون از پشت چشامو گرفت,گفتم شفیعی ول کن بیخیال نشد,به زور دستشو واکردم برگشتم یکی گذاشتم درگوشش گفتم .............\nهیچی دیگه فحش نصفه موند ولی فکر نکنم اون کشیده یادش بره,ولی دمش گرم خودش شوخی رو شروع کرده بود بی جنبه بازی در نیاورد اخراجم نکرد",
    "خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه\nداشتیم اسم فامیل بازی می کردیم قرار شد از حرف\"ف\"باشه\nهمه چیو نوشتم تارسیدم به میوه فری گوروت نوشتم(جای گریپ فوروت)بدصوتی داده بودم یه مدت بچه ها فری گوروت صدام میکردن این آخرا خودم هم باورم شده بود اسمم فری گوروته",
    "تو اتاقم نشسته بودم ...صداي بابام از تو هال ميومد.. داشت با صداي بلند اين شعرو همراه پنگول(گربه برنامه رنگين كمان)ميخوند: گفت به گلا دست نزنيد..نه نه نه نميزنيم...شاخه هاشون و نكنيم...نه نه نه نمیکنیم ... :|",
    "با یکی از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی دیگه از دوستام. اتاقش حسابی به هم ریخته و پر اشغال بود. ما رفتیم نشستیم PES بزنیم. دوستمم شروع کرد به جاروبرقی کشیدن اتاق. ما همینطور که بازی میکردیم تک و توک تخمه هم میخوردیم. یهو من یه شوت از راه دور زدم که خورد به تیر دروازه، دوست بیچاره ی منم که داشت تو همون لحظه تخمه میخورد، هول شد پوست تخمه پرید تو حلقش. آقا این بدبخت شروع کرد به دست و پا زدن. دوستم جاروبرقی رو انداخت پایین و رفت آب بیاره. منم همراش رفتم که یه تیکه نونی چیزی بیارم که بخوره شاید پوست تخمه رو ببره پایین. خلاصه وقتی برگشتیم تو اتاق خشک شدیم!\nدوستم جارو برقی رو گرفته بود و لولشو گذاشته بود تو حلقش!!!!! گفتیم چیکار میکنی؟! گفت میخوام پوست تخمه رو درش بیارم!!! ما هم بیخیال خفگی طرف شدیم و پخش زمین شدیم!\nخدایا... این دوستان مبتکر و خلاق رو از ما نگیر!",
    "عاقا ما امســـــال بهـــــــار دو نفری رفته بودیم زیــــــارت!!!\nمن ومخاطب خاص تر از جانم(!) از طریق ازدواج دانشجویی رفته بودیم(جاتون خالی!)\nدمشون گرم خیلی سفر پرباری بود. برنامه هاشونم خعــــــــلی خوب بود.\nی شب تو لابی هتل ی مسابقه برگزار کردن به اسم \"تفاهم\"\nبه این صورت ک آقایون ی گروه وخانوما ی گروه دیگه. ب هر گروه هم ی آلبوم دادن، باید اولین چیزیو ک با دیدن عکسها ب ذهنت میرسید مینوشتی البت زمانشم مشخص بود. بعـــــد مالای تو رو با مخاطب خاصت مقایسه میکردن اگه مث هم بود نظراتون برنده میشدین.\nخلاصه من ک چن تاشو وخ نکردم بنویسم عکساشم انقدر چرت بود ک منم چرت وپرت نوشتم !!! بعدشم ک با مخاطب خاصم مقایسه میکردیم،دیدم نخیـــــــــــر! هر کدوممون ی چی نوشتیم!!!\nبا سری افتاده وگردنی کج رفتیم اتاقمون! صبح ک اومده بودیم پایین واسه صبحونه دیدم در کمال ناباوری اسم \"ما\" ب عنوان برنده اونجا نوشته شده!!! یعنی اشک تو چشام حلقه زد، انگار ی چی فراتر از تیتاب بهم دادن! ینی اگه جایزه نوبل دریافت میکردم اونقد ذوق مرگ نمیشدم!!!\nمــــــــــــــــرســــــــــــــــــی تـــــــــــــــــفـــــــــــاهــــــــــــــــم!!!",
    "همین الان سرکار نشسته بودم  داشتم باگوشی تواینترنت میچرخیدم یکی اومد شیرینی بم تعاروف کرد منم حواسم نبود اومدم بگم اگه مناسبتی داره مبارک باشه گفتم اگه منابتی داره منابته،یارو فک کرد خلوچلم گذاشت رفت،خودمم هنوز هنگم این منابت چیه اومد تو دهنم.\nشمام اگه منابت داشت لایک کن.",
    "اغا(اقا،عاقا،اصلا هرچی) دیروز سر کلاس زبانم بودم(اره منم کلاس زبان میرم چیه مشکلیه. چرا بد نگاه میکنی) داشتم با ایفون رفیقم بازی میکردم.(دیگه داری خیلی بد نگاه میکنی ها) بعد از مدتی که بازی نکردم صفحه اش قفل شد.منم برای اینکه تابلو نباشه همینجور که داشتم معلم رو نگاه میکردم دکمه ی وسطش رونگه داشم یک دفعه یک خانومه گفت چی چی is not available منو میگی سرخ شدم قرمز شدم سبز شدم  اصلا دیگه مداد رنگی شدم ولی دم معلمه گرم هیچی نگفت الانم دارم به افق نگاه میکنم و محو شدن بقیه رو میبینم",
    "خدا نصیب گرگ بیابون نکنه به طرز خفن ناکی سرما خورده بودم و به دلیل عدم رعایت موازین بهداشتی موجبات بیماری سایراعضای خونواده رو هم فراهک کردم\nحالا بابام هربارعطسه میکنه یه پس گردنی هم نثار من میکنه ولی برخورد سایراعضای خونواده بهتره فقط فحش میدن",
    "بنده خدا مامانم پاش پیچ خورده بود یه بار طبق معمول شیطنت کرده بودم گذاشت دنبال منو بگیره و بزنه\nآغا مهدی بدو و مامان بدو چون پاش درد میکرد وایسادم(تودلم گفتم تریپ مرام بیامو وایسم مامانم هم تریپ برمیداره و منونمیزنه)\nچشمتون روزبدنبینه وایسادان همانا و...\nمنOo\nمامان♥\nپترسOO oo\nکارلوس کیروش(از زاویه نیم رخ) J°\nFAIR PLAY ☻",
    "یک روز پاییزی در شرکت بودم اصلا حواسم نبود داشتم تو راهرو شرکت قدم میزدم دیدم مدیر فروشمان از در اومد بیرون منم با خنده گفتم خسته نباشید دیدم سرخ شد حالا نگو از در دستشویی اومده بود بیرون",
    "با برادر زادم(پسر) داشتیم تو خیابون راه می رفتیم یه مرده که از این هنسفری بلوتوثیا تو گوشش بود داشت با موبایلش حرف میزد گفت سلام؛ برادرزاده من گفت سلام ؛اون گفت چه طوری ؛ برادرزاده من گفت مرسی خوبم ؛من کشیدمش کنار، یارو خندش گرفته بود. جالب اینکه در حال کشیدن داشت باهاش دست هم می داد. گفتم با تو نیست که گفت اٍ راست میگی دیدم آشنا نبودا.",
    "بابام اینا که از مکه میخواستن برگردن تو فرودگاه عربستان برای بازرسی گفتن آقایون کمربنداشونو در آرن. بابای منم کمربندشو در میاره و بادستش شلوارشو نگه میداره.\n یه هو عینکش میافته اینم هول میشه میره عینکو برداره شلوارش میافته پایین .اصن بایه وضی دولا میشه شلوارشو برمیداره!!",
    "بچه ها 4جك ميگن دها هشتاديا گودزيلا هستن ماباور نمي كرديم تاديشب تو يه برنامه تلوزيوني يه گودزيلا آوردن وسط مجربه ازش پرسيد دوس داري چه كاره بشي؟ گفت ميخوام دكتر بشم مجريه گفت دكتر چي؟ گفت دكتر حيوانات مجري گفت چه جور حيووني گودزيلا نه گذاشت نه برداشت گفت حيوونايي كه شبيه توئن \nمن درحال گاز زدن كنترل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nبابام درحال كنترل من///////////////////////////\nمجري}}}}}}}}}}:\nصداوسيما((((((((((((:\nبابامامان گودزيلا درحال قربون صدقه رفتن گودزيلا@@@@@@@@@@@@@@",
    "آقا حماقت که سنو سال نمیشناسه. هفته پیش با دوستام رفتیم یه دریاچه کوچیک که روش یخ بسته بود. من رفتم روی یخا بچه ها ازم عکس میگرفتن. بعدش اومدم خشکی دوستام که شیر شده بودن رفتن روی یخا از اولیشون که رفت وسط دریاچه عکس گرفتم. دومیشونم صاف رفت پیش اونیکی! حالا ضخامت یخش حدود 3 سانت بود! عکسو که گرفتم صدا اومد طرق تروق...داد زدم بیاید بیرووون!  یخه ترک ورداشت ولی اگه میشکست حتمن اون دوتا عکسشون اعلامیه میشد خدا رحم کرد. ولی بعدش کلی خندیدیم. شمام مراقب باشید آقایون خانوما از ما گفتن.",
    "من بچگیام خیلی نیکوکار بودم. مثلاً یه بار یه میخ پیدا کردم با خودم گفتم اگه اونو به دیوار بزنم میشه چوب لباسی. داشتم میخو داخل پریز برق میکردم که یهو داداشم دستمو گرفت. گفت برقه!! تورو میکشه!! و اینگونه بود که من تونستم برقو کشف کنم! خدا رحم کرد انصافن!",
    "عاقا یه روز بارون اومده بود منم کوچیک بودم از مدرسه داشتم برمیگشتم تا زنگ خونمونو زدم دستم شرو کرد به لرزیدن. اولش ترسیدم ولی بعدش خوشم اومد دوسه بار دیگه زنگ خیس بارونو فشار دادم تا یکی درو باز کرد و رفتم خونه بعدش فهمیدم برق بوده منم داشتم با مرگ بازی میکردم! آنتی الکتریسیته بودیم یه زمان یادش بخیر...",
    "یروز با همکارام رفته بودیم رستوران. از قضا مدیر شرکتمونم با پسر کوچیکش اومد اونجا. مدیره خیلی خسیس بود ولی میخواست جلوی ما کلاس بزاره به پسرش گفت: هر چی دوس داری از خوباش و گروناش انتخاب کن. پسرش گفت: من ساندویج میخورم.! مدیره هرچی اسم غذای درستو حسابی میگفت که پسرش فقط از اونا انتخاب کنه باز بچش میگفت : من فقط فقط ساندویج میخورم! ! دسش درد نکنه تا یه مدت سوژه خندمونو جور کرد.",
    "من بچه سنندجم با داییم اینا رفته بودیم اصفهان خونه یکی از دوستاش\nحرف سوقاتی اصفهان پیش اومد که دوست داییم بهش گفت راستی آقا محمد سوقاتی سنندج چیه؟\nداییم خیلی با کلاس گفت:نون برنجی کرمانشاه\nخداوکیلی فک و فامیله من دارم؟",
    "سلام من امروز عضو شدم ... چیز دیگه ایم نمیگم :)\nجونم براتون بگه حدودا دوسال پیشا بود که منو رفیقم برای شرکت تو یه جلسه مهم که اصن به قد و قواره ما نمیخورد دعوت شدیم.درعین ناباوری و ذوق مرگ شدگی در ساختمان محل جلسه حضور به هم رساندیم و سوار آسانسور شدیم.بعد از لحظاتی دینگ دینگ آسانسور در طبقه موردنظر ایستاد ولی درش وا نشد...من و دوستم یه نگاه عاقل اندر سفیه به هم انداختیم و بعد یه جیغ کوتاه ... وااااای گیر کرد :(((\nدر چشم به هم زدنی با چک و لگد و دندون به جون دره افتادیم و مادر دره رو به عزاش نشوندیم...شاید باورتون نشه حتی قلابم گرفتیم ولی اثربخش نبود. در همین اثنا(شایدم اصنا) در حالیکه نفس نفس میزدیم و خودمونو برای فوت کردن آماده میکردیم صدای یه دخترخانوم محترم از پشت سر : آقایون ازین طرف بفرمایین:))))\nمن و رفیقم عین جن زده ها با یه چرخش 180 درجه : جــــــــــاااانم؟؟؟:|\nبـــــــعله آسانسور نامرد دوتا در داشت:((((\nبا حداکثر سرعت از محل متواری شدیم و در حال حمد و سپاس به درگاه پروردگار که کسی مارو تو اون وضعیت ندید خودمونو به اتاق جلسه رسوندیم و وارد شدیم .یه آقایی مارو معرفی کرد :مهندس فلانی :)و مهندس بهمانی :) خیلی شیک و مجلسی و مملو از احساس غرور به طرف صندلی هامون قدم برمیداشتیم که ناگهان اشک شوق از چشمامون سرازیر شد.دختر خانوم مورد نظر که تقریبا بالای مجلسم نشسته بود در حالیکه نیشش باز بود دم گوش بغل دستیش که به گمانم رییس جلسه بود یه چیزی پچ پچ میکرد...:(((((((",
    "خواستم از دستشویی بیام بیرون با خودم گفتم منم برای اولین بار دمپایی هارو خیس کنم ببینم چه حسی به آدم دست میده\nهمین که خواستم بیام بیرون بابام پشت دربود که با داد و هوار همه رو خبر کرده که بیایید که مچشو گرفتم عرفان بود که دمپاییا رو خیس میکرد\nخداوکیلی فک و فامیله من دارم؟...........",
    "چن روز پیش با دوستم رفتیم نسخه مامانمو بگیریم یارو داروهارو داده میگه میشه 4500دوستم بهم گفت ی بسته ام از اون آدامس ریلکسا بگیر بعدش اشاره کردم بهشون به یارو میگم ی بستم از اینه بده  لطفا اونم گفت 4000داره6000داره دوستم گفت آقا چخبره مگه فرقشون چیه؟کیفیتش بهتره یا تعدادش بیشتره؟یارو شرو کرد پیش مردم داد و بیداد کردن ک آقا من چ میدونم برو توش نوشته ......مام دیدیم کوتاه نمیاد گفتیم 4تومنیشو بده سگ توش دیدیم پیچیده تو ی پلاستیک مشکی داد بهمون جفتمون گیج شده بودیم ک داره چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اومدیم بیرون دوستم میگه از اون آدامس 4 تومنیه بده بجوییم  منم مث آدمهی با شخصیت واکردیم دیدیم ای بابا ک ا ن د م ه دیگه هیچی دیگه تا خونه ب دکتر و برند ریلکس و مغز تیلیت خودمو ... فش دادیم",
    "با گوشی دوستم به مخاطب خاصش اس دادم که: دو روز گوشیم دست داداشمه یه موقع اس نفرستی\nاونم جواب داد ok\nمنم شمارشو حذف کردم و شماره خودمو به اسم اون ذخیره کردم\nاما جالب اینه دوستم که ادعاش میشه به مخاطب خاصش رو نمیده از دیروز دوتا شارژ5 تومنی برام فرستاده\nاما شارژ به کنار این دو روز اونقدر به دوستم گفتم عزیزدلم و دوستم فدای من شده که حالم از جفتمون بهم میخوره",
    "یه استاد فیزیک داشتیم خیلی عصبانی  میشد وقتی سر درس و نکته های مهم سر و صدا توی کلاس بود ( بد جور ) من بخت برگشتیه .بی شانس  .یه وری خیر سرم یه ساعتی داشتم که جزء اولین ساعت های ساخت دست بشر بود دکمه هاش کار نمیکرد خود به خود زنگ میزد ( درد سرتون ندم دوستان شما هم شاید کار داری الان تموم میشه )\nخولاسه\nزنگ خورد و خاموش هم نمیشد استاد عصبانی به من گفت خفش کن من خفش نکردم خودش خفه شد نیم ساعت بعد سر یه مسئله مهم همه درگیر که ساعت گرینویچ به صدا در امد من ساعت رو تو مشتم گرفتم و مشتم رو کردم بین دو تا پام ولی لامصب صداش قطع نمیشد استاد عزم من کرد دو متری من که رسید من دست خودم نبود پنجره باز بود ساعت رو انداختم بیرون . استاد با تعجب نیگام میکرد باورتون نمیشه صدای زنگ ساعت از تو حیاط بازم می امد کلاس ترکید  . مرده بودن از خنده دمش گرم اون ترم منا من 14 شدم",
    "توی کلاس شیمی عمومی بودم اول ترم . منم که درس نخون .\nچند تا بچه جغله صندلی های جلو نشسته بودن خیلی سوال های ریز میپرسیدن .\nمنم پیش خودم گفتم عجب کلاس سطح بالایی درست و حسابی این ترم ضایعات میشم و خجل توی همین فکرا بودم و میگفتم که یکم می خونم خیلی ضایع س آبروم میره که \nیهکی از همون پسرا که خیلی سوال میپرسید دستشو بالا آورد و پرسید .\n استاد اون حرف L که زیر H2O نوشتین یعنیی چیی . \nاول خاطرم یادتونه گفتم عجب کلاس سطح بالایی . ای دوست نیم ز گفته خرسند .",
    "دیروز نشسته بودم داشتم لینچانو میدیدم یه دفه یه گودزیلا اومد نشست با ما فیلم ببینه منم واسش زدم شبکه پویا  دراومد گفت میذاری ببینم آخرش لینچان با کی ازدواج میکنه یا نه؟؟؟؟؟\n.\n.\nبعد چند دقیقه دراومد گفت اههههههه هر فیلمی هم دفه اولش قشنگه....\nیعنی من فقط مث منگلا داشتم به این نگاه میکردم..",
    "%yourghon%\nکیا یادشونه:وقتی زنگ مدرسه(آخر)میخورد و موقع رفتن به خونه بود جوری میدویدیم که زندانی حبس ابد(عبد)رو از زندان آزاد کردی.هییییی یادش بخیر",
    "به مامانم گفتم: مامان منو صبح ساعت 5 بیدارکن میخام برم جایی...\nصبح ساعت 9 بیدار شدم دیدم ی نامه کنارمه نوشته:\nعزیزم خیلی ناز خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم ببخشید...\nخدایا مادرای ما چقد فرشتن...بزن لایکو به افتخاره همه ی این فرشته ها",
    "عاغا یه بار ما ابتدایی بودیم،یه مجله رشد داشتیم،دهه هفتادیا یادشونه!یه صفحه ش درموردفواید پوست سیب بود،نوشته بود اگر مهمانان شما پوست سیب رانمیخورند ناراحت نشین!خودتون برین پوستاشو جداکنین بخورین!\nینی تواون لحظه حس بز بودن بهمون دست میداد!\nشمام ازینا داشتین آیا؟؟؟\nحالا جالب اونجاس یکی از بچه هارفته بود پوست سیبای مهمونارو جدا کرده بود عین گاو خورده بودشون!\nمجله رشد:))\nگاو وبز:(((\nدوستم:|",
    "اهرام ثلاثه تو حلقش اگه دروغ بگم .\nاجباری مرخصی داده بودن با رفیقم برمیگشتم .  تو کوپه بغیر ما یه پسره هم بود قیافش داد میزد که خیلی ساده است . وصتای راه ازمون پرسید داشجوئید گفتم کاش دانشجو بودیم گفت اینجا کار میکنید . گفتم کاش کار میکردیم . گفت پس امدید مسافرت . نه \nگفتم یه جایی بودیم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه . این بدبخت فکر کرد ما تو شهر اینا زندانی بودیم نکه کچل هم بودیم . منم به کی قسم اصلا خوشم نمیاد کسی رو دست بندازم ولی میدونید شرایطش پیش اومد . خلاصه . گفت جرمتون چی بود .گفتم . میگفتن قتل ولی بعدن فهمیدن که درست نیست ولمون کردن 4 ساله . به جان خودم اصلا دست خودم نبود بعد گفتن اینا سرمو شبیه این قاتلا بدجوری خاروندم لحن صدا هم که خو بخود عوض شده بود گفتم اونجا هر چی هم بلد نبودیم یاد گرفتیم . شب شد خواستیم بخوابیم دیدم پسره نمی خوابه گفتم خوابت نمیاد گفت نه . گفتم میدونم از چی میترسی پسره شده بود عین لبو خلاصه تا من رسیدم و پیاده شدم طفلک پلک رو هم نذاشت  ( خدایا خداوندا ما رو ببخش )",
    "تو اتاق عمل دکتره اومد منو دست بندازه\nگفت شما دانشگاه هاوایی درس میخونید؟(حالا فهمیدین من هم کار میکنم هم درس میخووونم؟کم کم دارم از دنیا محو میشم)\nمنم گفتم نه من دانشگاه زمینی درس میخونم:-)))\nینی هنگ کرداااا\nکلی بخاطر حاضر جوابیم تحسینم کرد وبهم دکترای افتخاری داد\nینی دیگه لازم نیست دزس بخونم:-))))))",
    "تو برنامه تلویزیون حسین رفیعی از یه گئدزیلا میپرسه شغلت چیه؟\nمیگه دکتر!!!!!!!!!!!! :- /\nمیپرسه دکتر چی؟\nمیگه دکتر حیوانات :-)\nبعد رفیعی میپرسه : مثلا چه حیوونایی؟!!\nگودزیلا میگه:حیوونایی که شبیه شمان!!!!!!!!!!!!\nیعنی مجری رفت تو افق و عمود و... محو شد\nحاضر جوابیش تو پانکراس همه!!!!!!!!!!",
    "آشپزخونمونو دارن تعمیر میکنن،یخچالو آوردن تو اتاق من...\nنمیدونید چه حالی میده =)",
    "یه روزداداشم میخواست آب داغ بریزه مامانم گفت حسام جان میریزیش یه بسم الله بگوآب روجنانریزه داداشم گفت مامان زیاد خرافاتی هستی جن کجا بودخلاصه شب بودو رفتیم بخوابیم هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که جیغ داداشم بلندشدرفتیم تواتاقش میگم چی شده میگه نمیدونم همش یکی منو گازمیگیره مامانم گفت دیدی بهت گفتم مسخره کردی خلاصه تا صب چندبارجیغ کشیدماهم ازترس نتونستیم بخوابیم صب رفتم تواتاقش دیدم زل زده به دیواریهوخندیدمنم همش داشتم صلوات میدادم فکرکردم جن اونوگرفته دیدم یه سوسک تودستشه تازه فهمیدیم اون سوسکه رفته توشلوارشواینم هروقت تکون میخورده سوسکه گازش میگرفته.",
    "یه کلیپ رو گوشیم بودکه دختره گیتار میزدو میخوند. برا پدر بزرگم گذاشتمش سه سوته میونشون با مادربزرگم ریخت بهم! حرفاشونو:(-پ: زن  تو بلدی مث این بخونی گیتار بزنی؟!  -م: مجبور بودی اومدی خاسگاریم؟ اونو میگرفتی. -پ:خودت پیغام پسغام فرستادی! -م: من!! تو نبودی ناله و خواهش میکردی؟ -پ: به فلانی گفته بودی عاشقم شدی خودت.....).. مام اگه ابلیس نباشیم پس حتماً یه پا گودزیلاییم خدا بخیر کنه. برم آشتیشون بدم!",
    "با نامزدم قرار گذاشتم نهارو توی پارک بخوریم. مدل موهامو عوض کردمو صاف زدم کنار. تا دید منو گفت مث سیگاریا شدی! اونروز اصن نفهمیدم چی کوفت کردمو چی گفتمو خلاصه اعصابم قهوه ای شد. آخه نقد و انتقاد به این سراحت!؟ (صراحت؟ ثراحت؟ 3راحت؟)",
    "با پسرخالم قدم میزدم. گفتش اونو میشناسی؟ ناظم دبیرستانمون بود خیلی با من دوسته همیشه سلام علیک داریم و این حرفا. منم فقط گفتم میشناسمش. رسیدیم به آقای ناظم سلام کردیم.  ناظمه  به اسم کوچیک منو صدام کردو کلی منو تحویل گرفت. اصن یه نیگام به پسرخالم ننداخت!  منو میگی:))  پسرخالم : 00",
    "ســر کلاس نیشـسـته بـودیــم استــاد هــم یـه خــانووم کــم سـن وســال بــود :دی\nمنــم همیـشـه عـادت داشتــم ســر کــلاسش هــر هفتــه یــه نیــم ســاعــت بــرم بیــرون !!!\nیــه جلســه کـه اومــد درســو شــروع کنــه دیــد مــاژیــک نــداره بــه یکـی از بچــه هــا گفــ بــره بیــاره\nمـن : اســتاد مــن دارم بــدم خــدمتــتون ؟؟؟؟\nاستـاد :مـمــنون میشـــم :)\nدادمـش\nیـه پنــج دیقـه گذشتــ  گفتــم استـاد اجازه هســت بـریــم بیـــرون؟؟ تـو همیـن حیــن کــه بلنــد شـــده بــودم بــرم \nاستـاد :نخیــــــــر کجـا؟!!! بشیــن ســرجاتـــ  :|\nمنــم نامــردی نکــردم گفتـــم پــَس مــاژیکــمـــو بــده :( \nکلاس رفــ رو هــــوا ینــــی =))",
    "شمــــاره دوستمو فکـــ کنــــم اشتبــ گــــرفتــــم یـــه دختـــــره برش داشتـــ\nمـــن: سلامـــ بخشیــــید همــــراه مـَــمـَــد نیس مگـــه ؟؟؟\nــــ مـَـمـَــد؟؟؟؟ نــــه مَــمـَــد کیـــه؟؟؟؟\nهیچـــی دیگـــه فــمیدمــ اشتبـــ گـــرفتـــم شـــروع کـــردم بــا دختـــره تیکــ زدن :)\nمــن : خودتــ خوبـــــی ؟؟؟؟ چــــه خبـــــرا ؟؟؟؟\nـــ عـــاقـــا مــــن شمارو میشناســــم ؟؟؟؟ کــــیی؟؟؟\nمـــن : مــــنم دیگـــه امــــرو بتـــ شمــــاره دادمــ برداشتــــی ها :) شناختــــی؟؟؟؟\nـــ عـــه آره آره :) خوبــــی؟؟؟\nینــــــی اشکــ شوق تو چشمــــام حلقـــه زد از خودمـــ شاسکولتــــرم وجــــود داره!!! \nحالا خنـــــدمم گــرفتــه بود در حــد چـــی؟؟؟ :)\n((خووو دختــــره خنگـــ اگــه من شماره دادمتــ پـــَ شمـــاره تورو از کوجــــا دارم دیغـــن؟؟؟))\nکلـــی باهــم حـــرفــ زدیـــم آخــــر ســر برگشتــه میگــه : اگــه تو تــل دادی پــَ شمــاره منـــو ا کجـــا آوردی؟؟؟؟\nینـــی اینبــار نتــونستـم کنتــرل کنــم خودمـــو گوشیمــو گاز زدمـ از شــدتــ خوشالــی \nبعــد میـــگین تحـــریمــا اثــر نکــرده =))",
    "* قشنگترین سوتی عمرم: به نقل از یکی از دوستان*\nرفتیم  توصالن (سالن, ثالن) والیوال .\nصحبت این شد که هرکی چه ماشینی داره؟ یکی از والیبالیستها که اومد مثلن خیلی شیک و باکلاس بگه چه ماشینی داره ییهویی جو میگیرتش بجای206سفید میگه سفید شیش 200!!!!!خخخخخخ\nحالا حظار تو سالن هر کدوم واسه خودشون یه گوشه هلیکوپتری میزدن!!!\nحضار(^_^)\nاون بنده خدا(@_@)\nو بعد از این ماجرا هیش کس اونو دیگه ندیده! خخخخخخخخ فک کنم  خود کشی کرده!!!",
    "رفتم کنکور ارشد بدم قبل اینکه سوالارو بدن یه برگه نظر سنجــــــــــــی !!!! هم گذاشتم نیم ساعتم مهلت جواب دادن !!!!! یه ساعت مارو الاف کردن بماند سوالای نظر سنجی جالبه !! یه سوالش این بود شغلتان چیه؟1.شاغل در اداره دولتی 2.شاغل دراداره خصوصی 3.شغل آزاد 4.بیکار یا دانشجو\nیعنی آخرشه بیکار با دانشجو هیچ توفیرررری نیکنه؟؟؟\nهی روزگااااااااااار.......",
    "نصیحت های مامانم ازکودکی به من:1.دروغ نگم 2.غیبت نکنم3. تهمت نزنم 4.با پدرم شوخی نکنم(زیرا من را بدجور تنبیه بدنی میکند)5.نمازمو اول وقت بخونم6.به مردم متلک نندازم7.وهزار نصیحت بهلول ولقمان وسعدی وهیتلرودیگر عرفا که حضور ذهن ندارم\nمنم میگفتم:اینا که همش آسونه سه سوته یاد میگیرم\nدر روزی از روزها سرم پایین وحواسم نبود از خیابانی میگذشتم.خواستم برم کوچه کناری که خوردم به دخترک تخم مرغ به دستی.آغا کل کارتن تخم مرغ ها خورد زمین وشکست.منم که هل شده بودم نمیدونستم کدوم یکی از نصیحتای مامانو عملی کنم.\nگفتم:سلام.حالتون خوبه؟ببخشید حواستون نیست؟دارین کجا میرین!؟(عین طلبکارا)سرمو انداختم پایین رفتم خونمون.\nتا شب عذاب وجدان منوخورد.بالاخره به مامانم قضیه رو گفتم.وبا مامانم به سختی خونه ی دخترک رو پیدا کردیم برای حلالیت وجبران مافات# ینی همچین آدم ظالمی مث من پیدا میشه؟#",
    "یه روزظهرگرم تابستون اومدم خونه خیلی تشنم بود.رفتم سراغ یخچال یه لیوان آب سرد ازون بزرگا برداشتم تا آخرش خوردم خیلی حال کردم\nیه دفه یادم اوفتاد که ماه رمضانه.اونقدر هل شدم که لیوانو ول کردم, خورد زمین شکست.\nسریع زنگ زدم به مامانم گفتم:مامان,حواسم نبود آب خوردم\nمامان:اشکالی نداره.تو روزت درسته,عمدا که نخوری.\nهنوز که هنوزه عذاب وجدان دارم.امیدوارم خدا منوببخشه؟\nبعضی وقتا مامانم میپرسه:اون لیوانی که بزرگ بود,نمیدونی کجاست؟ \nمن:نه,ازکجا بدونم!؟(عجب آدمی ام من!آخه اونو انداختم بیرون چون اگه پدرمیفهمید وای وای وای)#حالا این کجاش جزء خاطرات خنده داره#",
    "عاغا یه روز بیکار بودم چن تا شماره ایرانسل گرفتم خلاصه یه مخاطب خاص جور کردم!عاغا یه روز خونواده خالمون اومدن خونمون من تو4jokبودم که دخترخالم اومد تو اتاق یه شماره گرفت تو این موقع گوشی منم زنگید!برداشتم اگه گفتید کی بود؟همون مخاطب خاصم یا بهتر بگم دخترخالم!عاغا جاتون خالی یه خنده بازاری بود نگوونپرس!!!خلاصه هیشکی نفهمید ماهم بهم زدیم!یعنی پسرخاله و دخترخاله نباید شماره همدیگرو داشته باشن تا این سوءتفاهما پیش نیاد؟؟......والا به غرعان",
    "هيچ وقت يادم نميره 6 سالم بود ماه رمضون بابام باميه خريده بود، نميذاشت بخورم ميگفت موقع افطار همه با هم ميخوريم.\nمنم طاقت نمياوردم هى ميگفتم باميه ميخوام باميه ميخوام.\nباباى منم اعصابش خورد شد پا شد دست و پامو گرفت کل 1 کيلو باميه رو به زور داد به خوردم.\nتا 200 گرم اولش خيلى خوب بود، ولى بعدش...\nشبيه باميه شده بودم!\nهنوزم که هنوزه باميه که ميبينم کهير ميزنم!!",
    "امروز رفتم يه خودکار آبى خريدم، 3 ديقه بعد نظرم عوض شد برگشتم که عوضش کنم يه مشکيشو بگيرم، يارو گفت بايد 100 تومن ديگه بدى، همين الان خودکار گرون شد!\nمن هنوزم تو شوکم چجورى تو 180 ثانيه يهو خودکار گرون شد!",
    "آقا امروز تو کلاس فارسی داشتیم موضوع شعر و رباعی قصیده وزن عروضی و..... بود آقا معلم چند تا سوال پرسید کسی بلد نبود یکیم جوش زد اعصابش ریخت بهم\nیکی از پاچه خوار درس خونا که اتفاقا خیلی هم باش رفیقم بلند شد گفت  اجازه اگه میشه ما یه شعر بگیم میخوایم بدونیم تو چه گروهیه . معلم اومد خودشو کنترل کنه گفت بگو بینم چیه . این حس گرفت یهو بلند داد زد\nخر در چمنو صدای عر عر       غم غصه ها پر پر \nکلاس منفجر شد به معنا واقعی زمینو گاز زدیم معلم خشکش زد . آقا یهو حمله کرد اونو انداخت بیرون اونم گفت اجازه ما که چیز بدی نگفتیم   معلمم یه مش فحش ناجور به ههممون بست همه از خنده مرده بودن مدیر اومد با لگد و شلنگ فحش همه رو ساکت کرد معلم حالش بد شد . انقد حال داد\n از اعصاب خوردی قرمز شده بود براش آب قند اوردن .  تو دفترش برا همه از اول 0 گذاشت  4 نمره از انضباط هممون رفت ولی خعععععللییییی حال داد",
    "تابستون با رفیقم رفتیم لاهیجان.(هر کی رفته اون استخر بزرگه رو حتما دیده)خواستیم بریم  قایق سوار شیم،رفیق منم ترسوووو،یه پاش رو گذاشت رو قایق یه پاشم رو خشکی بود آقا قایق حرکت کرد.\nگفتم زود بپر تو قایق بپر...\nاینم عین ماست همنجور وایساد تا اینکه پاش 180درجه باز شد شتلق افتاد تو آب...\nفقط اینو بگم یکی از خنده قایقش رو تا نصف خورد بعد غرق شد هههههههههههههههه",
    "خونه عموم اینا بودیم. عموم به داداشم(6 سالشه) میگه دختر منو میگیری؟(عموم دختر نداره).داداشم اولش گفت نه ولی وقتی دید زن عموم اخم کرد گفت آره. بعد از اون طرف مامانم میگه این زن میخواد چیکار و از این حرفا...\nمنم اومدم از مامانم دفاع کنم به داداشم گفتم آره راس میگه تو زن میخوای چیکار، اونایی هم که گرفتن پشیمونن و ....\nبرگشت به من گفت یعنی تو نمیخوای زن بگیری؟ \nگفتم نه.\nگفت بس که شاسقولی. ولی من میگیرم.\nخب شد وقتی اینو گفت تو افق محو بودم وگرنه معلوم نبود چی میشد؟؟؟",
    "چند وقت پیش پسر خاله ام اینا اومده بودن خونه مون. تی وی داشت یه برنامه در مورد انیشتین نشون میداد. من یواشکی به شوهرم گفتم انیشتین کی بوده؟ (آخه شوهرم مثلا مهندس شیمیه) شوهرم: نمیدونم, صداشو در نیار. هیچی دیگه منم ساکت نشستم.\nبعد خواهرم اومده در گوشم میگه انیشتین کیه؟ من: نمیدونم فیزیک دان بوده یا شیمی دان.\nحالا به گفتگوی مامانم و زن پسر خاله ام توجه کنین::::\nزن پسر خاله ام: انیشتین کیه؟\nمامانم: فک کنم کاشف آمریکاس\nزن پسر خاله ام: نه اون که کریستین کلومپ(کریستف کلمب)\nمامانم: آره راس میگیا. پس انیشتین کی بوده؟\nمن و شوهرم و خواهرم از ترس اینکه نکنه از ما بپرسن و ضایع بشیم تمام این مدت نگامون توی تی ویه مثلا محو تماشای برنامه شدیم\nواقعا که  اینم برنامه اس شما میذارین خو یه برنامه پخش کنین در سطح همه باشه خو\nراستی یادم رفت بگم آخرشم نفهمیدیم انیشتین کی بوده\nکسی میدونه کی بوده؟؟؟؟؟؟؟",
    "عاقا تا حالا(هالا) دقت(دقط) کردین همه طرح(تره،طره،ترح) بانکا اسم دختره!مثلا طرح شاپرک یا طرح شبنم!\nچرا اسم پسر نمیزارن مثلا طرح حمید یا طرح اشکان؟",
    "یه بار ورداشتم یه آهنگ گوگولی شیش هشت از ساسی مانکن دانلود کردم جو گیر بودم 10-20 باری گوش کردم . ورد زبونم شد. صبش رفتم مدرسه  زنگ اول به خیر خوشی تموم شد  زنگ تفریح خورد دویدم تو حیاط با جفت چشام دیدم معلم رفت دفتر بعد 5 دیقه بعد هوس کردم برم تو کلاس بلند بلند میخوندم میقریدم  رفتم دیدم 2 تا از بچه ها دم کلاسن آقا من داشتم میخوندم بلند فا اون دختله که خلی نایسه یه لگد بد خوابوندم تو در رفتم تو دیدم معلم فکش افتاده پایین به من زل زده سریع در بستم اون دوتا که دم کلاس بودن داشتن  موزاییکا کف سالنو میجویدن . من سریع در کلاسو وا کردم معلم گفت محمد از تو انتظار ندارم. خداییش دمش گرم خیلی مرد بود هر معلم دیگه ای بود یه کای به سرم میورد . فقط یه تذکر دادو رفت ولی  اون رو  اصن روم نشد تو چشاش نیگاه کنم  دو سه بار که اتفاقی بش نیگاه کردم یه لبخند معنا داری زد ذوب شدم . ولی دمش گرم خیلی مرد بود\nبه افتخار همه معلما باحال  که  مث بعضیا با آدم دعوا ندارن بکوب لایکو",
    "اقا یه چیزی که همیشه خدا فکر منو مشغول می کنه اینه که چرا وقتی سوار اتوبوس یا مترو می شم همه اونایی که رو صندلی نشستن یا تو همون ایستگاهی که من قراره پیاده شم پیاده میشن یا ایستگاهای بعدترش...\nامکان نداره محض رضای خدا یکیشون زودتر بلند شه بره یه ذره هم من بشینم...\nشمام همین حسو دارین ایا؟",
    "من کلاسای تیزهوشان میرم (فهمیدید من تیزهوشم!!؟؟) اسم رفیقم کیامهر بعد رفت پای تخته تا مسله حل کنه بعد معلمه با اسم کوچیک صدا میزنه بچه هارو بهش گفت کیمیا !\nآقا خودش داشت زمین گاز میزد",
    "یه روز تو 4جوک بودم داشتم جک میخوندم و همین جور میخندیدم مامانم اومده میگه نخند دیوونه میشی اقتصاد دنیا خرابه نکن\nمن:)))))))))))\nاقتصاد دنیاo-O\nمامانم:((((((((((((",
    "بمیگم همه ی مامانا اینجورین یا فقط مامان من.\nمیگه برو از اونجا اونو برام بیار منم اینجوری نگاش میکنمo_O میگه عقل که نداری زیر همون چیز گذاشتم تازه اونم بادعوا اخرش خودش میره میاره کلی هم به من فحش میده.\nمن:((((((\nداداشم:)))))))\nمامانم:(((((((\nاخرشم میگه عقل نداری دیگه همین",
    "آقا تورو خدااااااا رسیدگی کنین!!!!!برنامه ی همه ی شبکه ها غیر شبکه4 1نیمچه جذابیتی دارن........هیچی دیگه نشسته بودم پای4جوک حواسم ب گوشیم نبو ک مخاطب خاص منو ترور اس ام اس کرده!یهووو ک متوجه شدم بنده خدا100تا اس داده و 1000تامیس کال انداخته دیدم یهووو اس داد نوشت:وقتی اینجوری بم توجه نمیکنیااااااااا حسه شبکه4 بودن بم دس میده!!!!!!!!!!\nخو من چی بگم ب این اخههههههههههههه؟!!!!!!\nاون      :((((((((((\nمن      ؟؟\nمدیرشبکه  %%\nصداوسیما  _________نگم بهتره!",
    "استاد روانشناسیمون بهمون گفته هر وخت اعصاب مصاب نداشتین برین توالت رو بشورین اینجوری هم انرژی منفی تون تخلیه میشه هم سرویس بهداشتیتون تمیز میشه \nخلاصه به لطف مخاصب بیخاصیتمون توالت خونمون همیشه برق میزنه (شومام امتحان کنین)",
    "سر کلاس بودیم یه معلم جدیم سرمون بود وسط درس اومد جوک گفت\nحالا جوک گوش کونید \nیه روز از یه نفر می پرسن جنگلو دیدی میگه نه هر چی نگا کردم درخت بود جنگلو ندیدم\nبعد ما موندیم چیکار کنیم از بیمزگی بخندیم خودمونو قلقلک بدیم نخندیم که یدفه یکی از بچه ها بلند زد زیر خنده\nقیافه ما:)\nقیافه معتم:(",
    "دیـــروز رفــتـــم خــــونـــــه عــمــو ایــنـــا.. پــســـر عــمـــوم تــو ســالــن خــوابــیــده بــود \nعـــاغــا گــوشــیــشــو ورداشــتــمــو رفــتــم تــوآشــپــزخــونــه یــواشــکــی تـــوشــو بـــگــردم\nیــهــو بــیــدار شــد رنــگــم پــریــد گــوشــیــو انــداخــتــم بــالای یــخـچــال..\nرفــت تــالار انــدیـشــه(wc)..مــنــم اومـــدم گــوشــیــو وردارم بــذارم ســر جـــاش\nیــهــو یــه ســکــتــه نــاقــص زدم آخــه کــی عــســل مــیــذاره بــالای یــخــچـــال :|\nهــیــچــی دیــگــه بــا ســرعــت نــور شــســتــمــش خــشـــکــش کــردم گـــذاشــتــم ســرجــاش بــعــدم زدم بــیــــرون :|\nهـــرلــحــظــه مــنــتــظــرم یــکـــی بــیـــاد تــو خـــونــه خــفــتــم کــنــه خـعـــلــی اســتــرس دارم :|",
    "مهمون داشتیم این مهمونامون یه گودزیلا از این دهه هشتادیا داشت از اون لحظه که اومده بودن این گودزیلا یه سر رو مخم راه میرفت ومیگفت من مداد رنگی میخوام اون لحظه تنها کاری که به ذهنم رسید این بود بهش گفتم بیا تو اتاق تا بهت بدم منم گردنشو گرفتو با کله کردمش تو سطل اشغاله اتاق از اوون روز به بعد هر سری که میان از کناره مامانش تکون نمی خوره !!!!یه همچین ادمی هستماااااا!!!",
    "عاقا یه پسره هی ازجلوی کلاسمون رد میشد بعد به دخطره که جلوی کلاس بود تیکه مینداخت استاد بهش گفت مشکل داری هی رد میشی پسره گفت نه دفترمون جا مونده من گفتم دفترت چند برگه اقا پسر استاد رفت رو هوا بچه ها که هیچ فکر کنم پسره رفت ترک تحصیل کنه",
    "سلام\nاین اولین مطلبیه که من توی سایت قشگ 4جوک میزارم\nراستش بعد از عضو شدن وقتی وارد قسمت کنترل پنل شده بلا فاصله رفتم تو قسمت قرعه کشی اعضا!\nبه جون 7 تا بچه م هنوزم از این کار خودم بهت زده ام...\nببین منو:)!)!)!)!)!)!)!)...\nو\nمدیر سایت:ooooo!",
    "دستبرد مدرسه \nعاقا کمد جوایز دوران مدرسه رو یادتونه منو دوستم بهش دستبرد زدیم الان میگم چه جوری تو این کمد جوایز یه توپ چهل تیکه بایه سری مدادو دفتربود منو دوستم نقشه کشیدیم توپو سرقت کنیم اول یکی از کلاسهای طبقه اول رو توری هاشو تو چند روز پاره کردیم بعدش شیفت ظهر که تموم شد ازدیوار مدرسه بالا رفتیم از لوله گاز رفتیم پایین بعد ازاون پنجره ایی که توری هاشو کنده بودیم رفتیم تو پنجره رو ازقبل یه مقدار باز گذاشته بودیم من با خودم یه سنگ برداشته بودم رفتیم تو مدرسه تعطیل شده بود رسیدیم به کمد جوایز من باسنگ زدم شیشه کمدو شکوندم داشتم سکته میکردم صداش پیچیده بود داخل سالون نمیدونستیم کدوم وری فرار کنیم بعد که ترسمون ریخت رفتیم سراغ کمد توپ رو با مداد پازل خلاصه هرچی بود خالی کردیم ولی با کمد جوایز شیفت صبح کاری نداشتیم بعد رفتیم بیرون خیلی خوشحال بودیم فرداش تو مدرسه همه میگفتن دزد اومده مدرسه کمد جوایزو خالی کرده ماکه خر کیف شده بودیم هیچکس تا الان نفهمیده کار ما دوتا بوده حالا برسیم به توپ بادش کردیم بعد از چند ساعت بادش خالی میشد درش ادامس سنگ چسب زخم هرچی گذاشتیم درست نشد تازه چند بارهم توپ رو مدرسه بردیم البته با اسپری رنگ کرده بودیم هیچکی نفهمید. همچین سارقایی بودیما",
    "نمیدونم بشر میخاد به کجا برسه؟\nاولین موبایلا اندازه کفش بودن بعد با پیشرفت علم هی کوچیک و کوچیکو کوچیکتر شدن اندازه قوطی کبریت حالا باز دارن بزرگو بزرگ میشن دو روز دیگه ملت تلویزیون میچسبونن به گوششون والللا!",
    "خواهرزاده 2ساله ام برگشته بهم میگه:\nkiss me???\nیعنی رسما فکم افتاد زمین.یادمه تازه اول راهنمایی a.b.c یاد گرفتم!",
    "خسته و کوفته برگشتم خونه دریخچال \"پر از خالی\" خونمونو باز کردم در کمال تعجب یه پاکت آب پرتقال دیدم اولش شک کردم به موجودیتش تکونش دادم دیدم نه مثکه پره!!شگفت زده از این معجزه چپو راستو نگاه کردم کسی نباشه همونجوری با چشم بسته ریختم تو حلقم تا ته معدم سوخت آخه مادر من قوطی آب پرتقال جای عرق نعناس؟؟؟\nیعنی زمینو زمان عاششششق منن.",
    "حالم خیلی بده ینی از شکست عشقی هم بدتر .\nعاقا امروز یکی از بچه ها 4جک رو دیدم فک کردم الان از خوشحالی تو پوستش جا نمیشه ولی اصلا تحویلمم نگرفت خو اخه نمیگی من سکته کنم از این همه توجه .البته میدونم شما اینجوری نیستید ولی واسه اطمینان لایکو بزنین من از این ناراحتی درام .@@@@",
    "عاقا یادمه اون زمان که مدرسه میرفتم گفتن واسه کتاب باس 3هزار تومن بدین منم به بابا گفتم اونم چک داد برداشتم بردم تو دفتر به اون شلوغی و دادمش به ناظم...\n گفت: اخه واسه 3 تومن چک اوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟\nمنم هول کردم گفتم: \"اخه کسی خونه نبود\"\nناظم: :|\nمن: :((\nحضار در دفتر : =))\nوزارت خونه : :|\nبانک : OoOoOoO  \nبابام : :دیییییی",
    "از طرف سایلار :\nامروز جمعه .. ما رفتیم نماز جمعه (به همراه خانواده ) .. پدرم سرش درد میکرد نیومد ..آقا نماز تموم شد و ما اومدیم خونه... دیدم تو خونه صدا الله اکبر و مرگ بر شاه میآد .. من زودتر از بقیه اومدم تو خونه .. دیدم پدرم نشسته پای تلویزیون و صداشم تا ته زیاد کرده... اصن نفهمید من اومد تو خونه ... بعد یهو با یه حرکته نینجایی پریدم پیشش و گفتم دستا بالا...بی حرکت .. من یه ساواکی أم .... \nآقا بابایه مارو میگی .. جو گیر شد بدجور ... با فریاد مرگ بر شاه با یه گوشت کوبی تو دستش دنبال من گذاشت .. تو یه جای خونه خفتم کرد .. گفت اگه مردی بیا جلو تا با همین گوشت کوبی بفرستمت تو افق... \nیهو مامانم اومد تو حال .. فکر کرد بابام میخواد منو واقعا بزنه .. \nمث این فیلم هندیا خودشو پرت کرد جلوم .. و با فریاد گفت .. ( نه ه ه ه - نمیذارم بکشیش.. آآآآ ).. بعد که فهمید ماجرا چیه ..سه تایی کلی خندیدیما .. \n+\nو در همین حین ناکازاکی تو ژاپن ترکید ...",
    "عاغا ي برنامه کودک بود يادتونه ردپاي آبي،ي پسره با لباس سبز راه راه با سگش آبي معما حل ميکردن.چقد حرص ميدادن منو،وسيله رو ميز بود پسره انگار کوره نميديد يا سگه ميديد يا سطل و صابون و جارو،يني آدم انقد گيج.ولي من هميشه اداشو درمياوردم،بعد خرکيف ميشدم!\nهعععي",
    "عاقا این 4جوکم معضلی شده برا خودشا ادم میخاد غذا بخوره هی میگرده یه سوتی پیدا کنه میره دستشویی هی میگرده یه سوتی پیدا کنه میخاد بخوابه .میخاد بلند شه میخاد بشینه .میخاد درس بخونه اصلن زندگیمون شده دنبال سوتی گشتن%%%",
    "گفتم دیشب رادیو گوش میدادما عاقا دیگه دیدم اون برنامه خیلی خنکه زدم یه شبکه دیگه درباره کنکور بود مثلن میخاست به کنکوریا انرژی مثبت بده به خدا یه چیزایی گفت لرزه افتاد به تنم دیگه تصمیم گرفتم از شنبه شروع کنم به درس خوندن دوتا فوشم گذاشتم برا خودم اگه درس نخوندم.\"حالا تازه مجریه هی میگفت من خیلی خوشحالم که دارم به شما کنکوریا انرژی مثبت میدم\"\nاز دیشب تا حالا یه انرژی مثبتی گرفتم که نگو%%%",
    "گفتم دیشب رادیو گوش میدادم فردا صبحش اومدم مثلن با هزارتا امید وارزو برا بابام تعریف کنم.\nبابام:باز این چرت وپرتا چیه داری میگی؟\nحالا رفتم برا داداشم تعریف کنم.\nداداشم:نمخاد تعریف کنی میخام بخابم.\n\"عاخه من چیکار کنم خو دیشب اون عاقاهه تو رادیو هی تعریف میکرد و  هی میخندید\"%%%",
    "گفتم دیشب رادیو گوش میدادما عاقا این مجریه بعد یه ساعت ونیم برگشته میگه امشب خیلی واسمون پیامک دادین الان حدود 20 تا پیامک بهمون رسیده عاخی خیلی دلم براشون سوخت فک کنم بقیه روزا اصلن بهشون پیام نمی دادن\"مردونه خود مجریه تو حلقم اگه دروغ بگم\"%%%",
    "عاقا ما دیشب خوابمون نمی برد گفتیم یکم رادیو گوش کنیم شاید خوابمون ببره خلاصه از یه برنامه خوشمون اومد موضوعش صبر بود مردونه مثلن دختره زنگ زده بود میگفت من خیلی صبورم عاخه خواهر من این چه حرفیه که تو زنگ میزنی تو رادیو میگی یا مثلن یکی دیگه از دخترا زنگ زده بود میگفت من اصلن صبور نیستم ولی وقتی عصبانی میشم میرم بیرون یکم پیاده روی میکنم تا خوب شم%%%",
    "اوناییکه فکرمیکنن سرراهی هستن شماهم مثل من هروقت عصرزود میایدخونه باباتون دعوامیکنه ومیگه بازچه گندی بالااوردی زوداومدی؟؟\nهرکی توخونه اشتباه میکنه خرابکاری میکنه منو دعوامیکنن یااینکه موقع نصیحت کردن نگاشون به طرف منه هرچندکه همه کارای خونه وبیرون گردن منه بازم چشم دیدنموندارن\nیبارم اومدم توخونه سلام کردم هیشکی جواب نداد وباتعجب نگاه میکنن دوباره باصدای بلند سلام یهوبابام گفت سلام گرگ بی طمع نیست کارتو بگوچی میخوای؟؟\nکم کم دارم اززندگی هم قطع امیدمیکنم",
    "بعد چندین ساعت از پای لب تاپ پاشدم، میگم سردرد گرفتم، مامانم میگه کم بشین پای او کوفتی سردرد نگیری (خدایی راستم میگفت)\nفرداش...\nپا لب تاب 4جوک میخوندم،به مامانم گفتم امروز بدجوری بدجوری دلپیچه گرفتم، میگه: کم بشین پای او کفتی دل پیچه نگیری...!!!\nمن... :-|\nلب تاب... :-O",
    "عاغا تو فکرم یه شب که مجری برنامه هفت گفت دوربینتونو به سمته ما بچرخونین خر شم با جفت پا برم تو تلویزیون بعد خونواده بیان بگن چرا این کارو کردی ؟ مگه دیوونه شدی؟ بعد یهو من به خودم بیام از کارم شرمنده شم سریع برم که خودمو محو کنم .. تو راه گیج شم!حالا کجا خودمو محو کنم ؟؟!! افق ؟مورب ؟عمود ؟کجا ؟... آخر برم تو همون افق بعد اونجا بر و بچه های چار جوکو ببینم اونام دسته جمعی لایکو بکوبن تو سرم .منم اشک شوق تو چشام مثلث بزنه که اونا را دیدمشون . آخرشم بهشون قول بدم دیگه از این غلطا نمی کنم اگه کردم  گاوم...",
    "5-6 سال پیش رفیقم میخواست برا اولین بار مخاطب خاص پیدا کنه بعد کلی عملیات ایضایی و انتحاری خلاصه شماره شو به طرف مقابل رسوند (مثل الان نبود که به دختره بگی سلام بگه اسم بچممون رو چی بزاریم!!!!)\nبعد چند وقت کاشف به عمل اومد که مخاطب خاص که چه عرض کنم طرف باجه تلفن عمومی بودش \nاز اون ببعد رفیق ما هم دیگه سمت هیچ دختری نرفتش نشست درسش رو خوند الان معدل 18 هستش تو دانشگاه دولتی اونوقت من بعد 3 ترم افتخار این رو دارم که اعلام کنم 16 واحد به کمک دوستان و امدادهای الهی سر جلسه امتحان پاس کردم الان هم یه کم احساس خستگی میکنم میخوام یه ترم مرخصی بگیرم؟\nراستی کسی نمیدونه چجوری میشه جز فرار مغزها شد؟؟؟؟",
    "ما يه كبابي كنار خونمون هست منم مشتري سفتوسختش بودم ديروز به دليل استفاده از گوشت خر تعتيل شد |:",
    "یادش بخیر قدیما حسابی رو عیدی فک و فامیل حساب باز میکردیم امسال خیلى لطف کنن ماچ میکنن !",
    "باورکنید من دوتادوست دارم که خیلی خلن صدرحمت به پت ومت  یباردوتایی رفته بودن پخله بخورن پخله روسفارش دادن وقتی گارسونه پخله رواورد تارفت ظرف بیاره تاپوستشونو بریزن توی اون برگشت دیدهمه دارن به این دوتا نگاه میکنن اومدجلوتر دید دوکاسه پخله روباپوست خوردن که چی بگم بلعیدن میگه پس پوستشونو چیکارکردین اونام دیدن کل جمع دارن میزهاروبا دندوناشون متراژ میکنن فهمیدن چه سوتی مارک داری دادن خواستن زیاد ظایع نشن یکیشون گفته مگه نمیدونستید خاصیت پوستش زیاده واسه بینایی هم مفیده آقاهه هم برگشته میگه وقتی خاصیتشو دلتون شب تاصبح واستون تعریف کرداونوقت میگم خاصیتشونمیدنستم",
    "سلام به بچه های گل 4jok.اولین پستمه و میدونید چقده روحیه ام حساسه الان...احتیاج به حمایت شدید.\nواسم خواستگار اومده،مامانه گل پسر برگشته میگه ما کلا خانواده ی صادق و راستگویی هستیم بعد اینکه صداشو صاف کرد گفت:پسر من دانشجوه... (خوب تا اینجا اشکال نداره،دانشجو دیگه جرم که نکرده حتما بقیه شرایط رو داره،صادق هم هستن دیگه...)بعد میگه عرضه نداره!یه کم دست و پا چلفتیه! سربازی نرفته!!!! شغل هم نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!(خو این چی داره؟؟؟؟اعتماد به نفس که نیست،اعتماد به سقفه،سن هم که نداره طفلی 20سالشه چه عجله ای بود حاااالا؟... والا)بعد میگه ولی باباش پولداره و کلی هواشو داره،باباش خیلی سرشناسه ،مرد خوبیه،شغلش آبرو داره...دیگه داشتم از حرص خودمو نیشگون میگرفتم.. اولین فانتزییه عمرم اونجا شکل گرفت( خدا خیرش هم بده..) شدلم میخواست با یه اعتماد به نفسی و بدون توجه به اخم های مامانم به مامانه پسره بگم به به چه پدر خوبی،چه شرایط ایده آلی..میخوای واسه اون برو خواستگاری؟...ولی نشد و نگفتم.. کاش میگفتم هنوز که هنوزه دارم از  اینکه نگفتم ناخونامو میجوم..خدایی شوما خونه رویاهاتونو با همچین پسری میساختین عایا؟؟؟؟؟؟؟",
    "باورکنیدعقده ای یاعصبی بودن معلم یوقتاییم به سودتونه ها من خودم توباشگاه بدنسازی کمک مربی هستم وقتیم مربی نیست همه کاره هستم وقتی عصبی میشم حرصمویا عقدمو سربچه ها خالی میکنم وبهشون تمرینات خیلی سختی میدم طاقت فرساترینارو ولی باورکنیداونایی که زیردستم هستم یه هیکلی دارن که تیکه بندی شده عرض چندماه واسه خودشون یه پاآرنولد میشن خدایی باورنمیکنید امتحان کنید توباشگاه بشدت وبدون استراحت بیش ازیک دقیقه بین ستهاکارکنید اونوقت میبینید غوغاکردید دیگه",
    "یادمه کلاس اول ابتدایی که بودم معلممون شغل پدرامونو میپرسید شغل بابام یچیزدیگه بود پولدارم بود ولی درست همون روزبابام توخونه داشت باچندتاکارگر چاه توالت میکندند معلم رسیدبمن ازم پرسید بابات چیکارمیکنه پسرگلم منم قیافم اول ابتدایی خیلی مظلومانه بود بااون چهره مظلومم گفتم چاه میکنه این معلمم احساساتی دستی روسرم کشیدوناراحت ازکنارم رد شد اومدم همه داستانوتو خونه تعریف کردم یه عالمم مهمون داشتیم بعدگاززدن فرشامون یکیشون به بابام گفت عجب پسرسیاستمداری داری اینطورگفته تاازتون دم به دقیقه کمک مردمی نخوان\nدوستان خواهشا اگرمیخواهید 4جوک پابرجابمونه بزنیدلایکو چون من عضوجدیدم",
    "ــــ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ــــــ محمّد رسول ــــــ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـ*ـــــ\nمامان بابام هر چیزی  یادشون بره دسته ماهیتابه ای که من سوزوندم رو یادشون نمیره ؟! \nچرا ؟!",
    "رفته بودیم خونه یکی از فامیلامون مهمونی.دیدید تو یه جمع همه دارن حرف میزنن بعد یهو جمع ساکت میشه؟!\nاین فامیلمون اومد جلو بهم دست داد اومد بگه سلام گفت بسم الله الرحمن الرحیم. دقیقا همون وقتی بود که همه ساکت شده بودن\nیعنی کل جمع ترکید.بیچاره سرخ شد یه چند دقیقه ای نشست بعدش پا شد رفت اتاقش.فقط موقع شام و موقع خدافظی دیدمش.روش نشد دیگه بیاد بیچاره",
    "آغایی که شما باشی توی اتوبوس بودم  . مثه همیشه پکر که ...\nیه پیرمردی با یه طوطی اومد تو و یکی جاشو بهش داد ( بازی جوانمردانه )\nدو تا پسر بغلش وایساده بودن منم پشتشون که یکیشون به بغلیش گفت ول کن یکم تفریح کنیم \nبا یه لحن عاقل اندر سفیه به پیرمرده گفت : حاجی میخونه دیگه ...\nیعنی پیره مرده نه گذاشت نه برداشت گفت : آره کلاس دومه \nیعنی اتوبوس داشت منجر میشد و رفیق پسره یه قدم ازش فاصله گرفت یعنی با زبان بیزبانی می خواست بگه من با این نیستم.",
    "بـعـد یــه بــارون تـــوپ خــواهرم گــیـر داد کـه عــلی هــوا خــوبه،هـوا صـافـه، هــوا ابـیـه، هـــوا.... خــلاصـــه داشـــت رو اعـصـــاب مــا گِل لـگـد مـیــکرد که بیـا بــا مــاشـــیــن بــریــم دور دور....\nمــنــم فــهــمیدم اونــجــاس که بــاس خــودمــو بــگــیـرم گــفــتــمــش نـــــ کـار دارم وقـتـــ نــمــیــکنــم !!!یــن آجــی مـاهـم رفت بـابــامــو گـفـت اقــا بـابــام اومــدو نه گــذاشت نـه بــرداشــت یـکـــی خــوابــونـد زیر گوشــم که چـرا دل خــواهــرتــو مـیـشکـونــی سـریــع مــیــری مــاشـیـنو روشـــن مـیــکــنــی مــنــو مـامـانـتـم مـیـایـم ......\nخــلــاصــه هــر جــور شــد رفـتـیـــــم !!! هِــی هـِــی هـِــی\nتـــو راه آقــام گــفــت بـــزن کــــنار مـــن ایـــنـــجــا کـــار دارم رفـــتو اومـــد دیـــدم رفــتــه بـــزرگـــتــرین سایز پــــــــــــــــفـــکــــــــــو خــــــریده بــــهش گــفــتــم اخـــه پـــدر مــن هــــمـــه ایـــنـــو مـــیـــخـــوایــم چـــیـــکـــار؟؟ \nخــیـــلـــی شـــیــکــو مــجــلــســی برگــشــتــه مــیــگـه خــونــه دیــگـه شــام نــداریـــم بــخــور پــســـرم بـــخـــور خـــدارو هـــــم شــکر کــن خــیــلــیــا هــمــیــنــم نــدارن بــخــورن\nچـــــــــــــــی بـــــــــگم الـــــــــــــان مـــــن ؟؟؟؟؟\nآقــا مــن نــخــوام بـــــــرم بـــیـــرون کـــیـــو بــــاس بــبــیــنــم؟؟؟؟؟\nعـجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب!!!!!",
    "اقا تو یه شرکتی کار میکردم . که لامثب نمی تونستی یه کلمه حرف بزنی همه متمرکز که یه سوتی ازت بگیرن و بیچارت کنن در این آشفته بازار یه روز یه دستگاهی ساخته بویم که یه LCD بزرگ هم داشت دو نفر غریبه که فقط اسم کامپیوتر رو شنیده بودن . من و ریس شرکت سر دستگاه بودیم  که هر کی یه نظر میداد منم که آبم نبود نونم نبود و اظهار نظرم دیگه چی بود نطقی کردم در حد NHL (لیگ اسکی روی یخ امریکا ) ( دیگه دیگه ) \nنطق اینجانب : آغا خیلی خوب شده فقط کاش ال سی دیش فول اسکرین بود !!!!\nاغا یعنی در و دیوار داشت فوشم میداد \nیه ثانیه بعد فهمیدم چه خیانتی به خودم کردم خدارو شکر بچه ها اونجا نبودن داشتم محل جنایت رو ترک میکردم که رئیسمون سرش رو آورد بالا گفت حمید اون تاچ پنله !!!!\nچیه آغا بشر ممکن السوتیه دیگه .",
    "خواهرم گوشیشو رو کابینت خونمون جا گذاشته بود مامانم میگه عرفان به خواهرت خبر بده گوشیش اینجاست که دنبالش نگرده.\nمنم یه پیام نوشتم که آبجی گوشیت رو خونه ما جاگذاشتی وقت کردی بیا ببرش و فرستادم.\nیه دفعه از آشپزخونه صدای اس ام اس اومد,بلند شدم رفتم ببینم کیه/\nباورتون نمیشه وقتی اسم خودمو دیدم که برای گوشی آبجیم اس فرستادم که بیاد گوشیشو ببره به مغز پربار خودم آفرین میگم.....",
    "این اولین پستمه\nخاطره واسه چند سال پیش که داداشم کوچیک بود این داداش ما بعد از دیدن فیلم (از این فیلم فارسی های خز) توی فیلم دیده بوده طرف عصبانیه با لباس میره زیر دوش اینم یه تصمیم میگیره اونم تصمیم کبرا پیش خودش فکر میکنه که با لباس بره زیر دوش و میره که این تصمیم شگفت انگیزه شو به مرحله اجرا بزاره داداش باهوش ما با یه زیر پیرهن و بلوز یقه اسکی و شلوار گرم کن تشریف میبره زیره دوش آب اولاش همه چیز به خوبی و خوشی پیش میره آما (با لهجه بخونید) یهو میبینه یه چیزی اینجا درست پیش نمیره لباساش داشتن کم کم سنگین میشدن و ایشون به مرحله خفگی دست پیدا میکرده یه کم میمونه میبینه نه دارم به دیاره باقی میرم شروع میکنه گریه کردن و جیغ و داد و مثل چی از کرده خودش پشیمون میشه در این لحظه مامانم مثل سوپر من میره که نجاتش بده حالا مامانم از این ور بکش داداشم از اونور بکش خلاصه این لباسارو در میارن و دادشم از بس زور زده بود شد عین چغندر .....\nنتیجه اخلاقی:و این چنین بود که داداشم با دو چشم خویش دید که جو گرفتی همانند گاز گرفتی انسان را به مرحله دیدار با حق تعالی میبرد...\nما بعد از فهمیدن حرکت هوشمندانه داداشم:)\nداداشم پس از اجرای نقشه :|\nفیلم فارسی خز8{)",
    "این فوتوشاپم زودتر تحـــریم کنن , ما بفهــــمیم بعضیــــا چــــه شکلیـــن . . .",
    "بچه ها يادتونه ميرفتيم تو كوچه فوتبال بازي ميكرديم موقع هايي كه ميديديم به توپ نميرسيم لنگه كفشمو نو پرتاب ميكرديم گل نخوريم؟\nيااااااااااااااااااااااااااااااااااااادش بخير عجب دوراني بود.",
    "خواهرم عکس بچش رو گذاشته رو والش یکی از دوستاش که از نظر آبجیم چشاش شوره گفته ماشالا چه تٌپٌلٍ! خواهرم بلافاصله عکس اسپند و آتیش گذاشته بود رو وال! :)",
    "یه روز حوصلم سررفته بود میخواستم سربه سر یکی بذارم  که بابام گفت رضا پسر گلم یه چایی تازه برام بیارکه یهو یه فکر شوم اومد تو سرم.عاقا رفتم یه چایی خوشرنگ ریختم ودو قاشق نمک اضافه کردم ومنتظر شدم بابام چاییو بخوره یه قلپ ودومی...اغا پدرگرامی چنان فریادی کشید که...این چنین شد که بنده هم یکی از شهروندان افق شدم",
    "آقا من باورم نمیشد تحریمها اثر کرده باشند تا اینکه یه روز با دوستم (دیجی حشمت) داشتیم تو خیابون پیاده روی میکردیم که یه موتورسوار ناشی در حالی که داشت رانندگی میکرد و همزمان با یکی که اونور خیابون وایستاده بود صحبت میکرد! از پشت این دوست بیچاره مارو زیر گرفت طوری که تایر جلویی موتر تا فرمونش رفت توی حلق دوستم ! بعد از اینکه دوستم که از خنده داشت آسفالتو گاز میگرفت رو بلند کردیم یارو برگشته میگه آقا شما چرا حواستون به جلوتون نیست همین شماها هستین که تصادفات رو بوجود میارین . که من و دوستم دیگه از خنده بیهوش شدیم . هیییی خدا همرو شفا بده ........",
    "دیشب خونه خاله دعوت بودیم.ناگهان پسرخاله,طفلک عضوچارجوکه فرمود:محمدمهدی, یکی توسایت چارجوکه هم اسمته,تونیستی؟من:نه.چارجوک چیه؟چی میگی؟(زدم به اون در)\nمامان وبابا:محمد مهدی مااهل این کارانیست(چقد آدم خوبی ام من)\nپسرخاله:یکی ازون جوکای که توچارجوک نوشتم برا همگی تعریف میکرد\nوماهمچنان مثل مدادرنگی رنگ عوض میکردیم(میترسیدم چون بابام معجزه بلده میتونه آدموتوافق محوکنه)\nآقا ازون اصرار وازما انکار.سرانجام مارا ول کرد.آخه خسته شده بود.الان که اینومینویسم خداکنه بخونه وبدونه آبروی منوجلوی مامانی نبره چون منم جوکای اونوجلوی همگی میگم زیراجوکای اون واقعا >.......بازم خداشکرهیچکی نفهمید من عضو چارجوکم حتی شما",
    "یه روز رفته بودیم خونه ی مادربزرگم شبم اونجا موندیم . مادرم آلارم گوشیش رو تنظیم کرد که صبح واسه نماز صبح بیدار شه. ولی واسه نماز زود تر بیدار شد . در حالی که داشت نماز میخوند آلارم گوشی زنگید . حالا گفته های مادربزرگم رو بعد از زنگیدن : \nاین وقت صبی کیه ؟ خدا به خیر کنه حتما اتفاقی بدی افتاده یعنی کی میتونه باشه ؟ خدایا خودت به خیرش کن . . .\nمن زیر پتو : «@@» در حال جویدن بالش\nدیگه مامانم رو نگو از خنده نمازش رو ول کرد.",
    "یه باررفته بودم کافی نت یاروسرش شلوغ بودمتوجه نشدمنم کلموانداختم پایین رفتم پشت سیستم بعدیه ربع اومدم گفتم حسابمون چن شد؟طرف گفت هزاروپونصدمن:0 ۰ حالامن میگم نه اون میگه آره طرفم هیکلی دیگه به زورازم گرفتومنم توبه کردم دیگه کافی نتی که صاحبش هیکلیه نرم(تصمیم کبری)\nمن\nصاب کافی نت\nباشگاه بدنسازی\nشما\nهزاروپونصدتومن",
    "یکی از سخخخختی های زندگیم تو زمستون نظیم کردن آب دوش حموم !!",
    "%yourghon%\nگفتم بهتون که سرکار میرم.سرکار داشتیم با این دخترا حرف میزدیم.دختره گفت خرگوشم مرد.منم گفتم عب نداره برو عوضش یه سگ بگیر هم خشگل هم با وفا و...بعد دختره برگشت گفت اگه سگ بگیرم بابام خونه رام نمیده باید برم یه لانچیکو بگیرم با سگم بریم توش زندگی کنیم.من یه ربع تو شوک بودم داشتم رو معنی حرفش فکر میکردم.آخر سر ازش پرسیدم گفتم معنی حرفتو نفهمیدم.برگشته میگه مگه اون ضرب المثل رو نشنیدی که میگن: سگ رو با لانچیکو بزنی تو این هوا نمیاد بیرون.من هنوز تو شوک بودم.حالا شما حدس بزنید منظورش از لانچیکو چی بود.آخرش ازش پرسیدم معنیشو بهم گفت:یعنی لونه ی سگ.تا یه ساعت فقط داشتم زمینو گاز میزدم.",
    "اعتراف می کنم با بابام تو بیمارستان بودم\nیه هم اتاقی داشت ازش میخواستم بپرسم بیماریش چیه \nگفتم حاجی بیماریتون چیه به سلامتی :d\nهیچی دیگه اتاق رفت رو هوا",
    "رفتم دست پدر و مادر م و ببوسم \nپدرم گفت اول مادرت \nمادرم گفت نه اول پدرت احترامش واجبه\nپدرم گفت نه خانوم اول شما که بهشت زیر پاته\nمادرم گفت نه اول شما که مهربونی \nبعله همینجوری پدرم گفت مادرم گفت \nالانم هنوز تصمیم نگرفتن اول کدوم اگه اینجور پیش بره باید خودم دست به کار بشم\nبه سلامتی پدر و مادرامون که اینقد به هم احترام میزارن واقعا اینا عشقن",
    "یه روز یکی از دخترخاله هام بهم زنگ زد گف میخوام برای مادرم یه چرخ گوشت بگیرم باهام میای (ریا نباشه چندتا آشنا دارم؟)\nخلاصه ماهم نیست آخر بچه مثبتیم باهاش رفتیم چرخ گوشت براش گرفتم توپ گذلشم صندلی عقب پراید(چیه؟حتما باید قسم بخورم؟به ما نمیاد پراید داشته باشیم؟)\nراه افتادیم بریم خونه توی پمپ بنزین پیاده شدم داشتم بنزین میزدم دیدم دختر خاله توی ماشین برعکس نشسته داره یه چیزی رو به شدت بررسی میکنه؟\nمیگم چیه؟چیکار میکنی برگشته میگه این چرخ گوشته که گرفتیم دکمه روشن و خاموش داره!!!!!\nتازه داره واسه کنکورم درس میخونه!؟!؟\nالانم من توی افقم دوستان مسئول همین الان اعلام کردن ظریفیت تکمیل شده هرکی میخوا محو بشه بره عمود",
    "نمیدونم راهنمایی بودم یا دبیرستان ! با تاکسی میومدم خونه یه آن دست کردم تو کیفم دیدم ای دل غافل یه دوزاریم توش نیست ! هی فکر کردم چی کار کنم چی کار نکنم ؟ سر کوچمون دیدم بهترین کار فراره !! حالا نگو راننده از اين قاتياس(غاطياس) آقا تا وایساد من الفرار اونم نامردي نكرد دستیو کشید پیاده شد د بدو دنبال من ... من بدو اون بدو که رفتم سینه به سینه بابام که با اور کت و کروات شیک و مجلسی داشت خرمان خرمان میرفت خونه !!! گفتم بابا بابا پول یارو رو ندادم در رفتم بابامم با اون پرستیژش دست کرد جیبش پول یارو رو داد که 200 تومنم نمیشد یارو هم با کلی بوووووووووق فراوان و بدو بیراه گذاشت رفت سمت ماشینش که وسط خیابون ولش کرده بود حالا من بدو دنبالم بابام با او پرستيژش بدو...دوييدن بابام يادم ميوفته زمين گاز ميزنم !! :)))))",
    "این خاطره مال 15 سال قبله\nبیشتر وختا با ابجیم که دو سال ازم اوچیک تره اسم فامیل بازی میکردم.آغا سوتی میداد در حد پرتاب موشک ماهواره بر نوید2\nمثلا یه بار حیوان با (غ) رو نوشته بود غول\nولی شاهکارش کشور بود که با (م) نوشته بود میزبان.بهش میگم میزبان دیگه چیه؟میگه بخدا خودم از اخبار ورزشی شنیدم که گفت کشور میزبان!!!\nخلاصه کل خونه زمین رو گاز میزدن از خنده\nاونم با اعتماد به نفس کامل یه عدد 10 کنار میزبانش گذاشت و گفت شهر ؟؟؟من (I :\nغول چراغ جادو (;\nمخترع اسم فامیل 0-&",
    "دیروز رفتم دستشویی پارک. طرف رو در دستشویی نوشته بود:\nلطفا جملات خود را به طور مختصر و با قلم شماره 10 یادداشتت کنید.همچنین فقط از فونت نازنین استفاده کنید.\nجالبه همه رعایت کرده بودن",
    "زمستون مریض بودم بد رقم رفتم امپول بزنم ، پرستاره گفت برو بخواب رو تخت ، شلوارت رو بکش پایین تا بیام\nمنم دیدم يه تخت تو اتاق خالی هست سرمو انداختم پايين رفتم شلوارمو کشیدم پایین و خوابیدم رو تخت\nیه 10 دقیقه گذشت دیدم پرستاره هی صدا میزنه اقای فلاني\nمنم صدا زدم اینجام\nاومد زد زیرخنده گفت چرا اینجا خوابیدی ؟گفتم برو اتاق تزریقات نه اتاق انتظار\nبرگشتم دیدم پشت سرم 20 تا ادم رو صندلی نشستن و من 10 دقیقه داشتم براشون نمایش میدادم\nبا اعتماد به نفس...گردني صاف(ساف)...سري بالا...شلوارمو کشیدم بالا رفتم بیرون",
    "عاقا من به خاطر شغلم که همیشه باید در دسترس باشم شبا گوشیم رو خاموش نمیکنم یکی از دوستامم که از این قضیه اطلاع داره یه شب که سر کار بود و مردم آزاریش گل کرده بود به خیال خودش میخواست حال من رو بگیره 10دقیقه یه بار زنگ میزد ور که میداشتم قطع میکرد منم در کمال خونسردی و متانت خطم رو دایورت کردم روی خط خونه خودشون باباشم آدم اعصاب خراب؟؟؟؟\nهیچی دیگه هفت هشت بار زنگ زده بود خونه خودشون شماره خودشم افتاده بو؟؟\nالانم دقیق نمیدونم کدوم بیمارستان فردا برم عیادتش!!!!\nخدایا من و سایر انسانهای خبیس (خبیص،خبیث) را به کرمت ببخش",
    "يه بار با يكي از دوستام بيرون بودم ، اين دوستم بدجوري هوس ساندويچ مغز كرده بود ولي من بهش گفتم از اينا نخور كه مغز گوسفند نيست مغزه گاوه ، اينم گير داده بود نخير مغزه گوسفنده خلاصه هيچ كدوم راضي نشديم بعد اين گفت اصلا من رفتم از خودش بپرسم و خودش رفت تو ، بعد چند ثانيه ديدم مشترياي ساندويچي منفجر شدن ، اينم بدو بدو اومده بيرون ، بهش ميگم بابا چي شد ؟!!! \nرفته از يارو پرسيده : آقا ببخشيد مغز شما مغزه گاوه؟",
    "با مامانم دارم اسم فامیل بازی میکنم با حرف (گ), قسمت شغل که رسید با اعتماد به نفس کامل میگه: گودال خالی کن... :-| مامانه اشتغال زاست داریم؟!\nالهی فداش شمـ :-×",
    "باورم نمیشد تحریم تا این حد میتونه تاثیر گذار باشه ولی باور کنید دیروز دوستم داشت تعریف میکرد که خواب دیده پراید دو تومن ارزون شده ینی وقتی اینو شنیدم به عمق فاجعه پی بردم حالا بگذریم ولی دوست و رفیق تخیلی ما داریم.@@@@",
    "امسال هرکی میومد خونه ما عید دیدنی، بهش می گفتم واااااای چقد چاق شدی...\nطرفم از همون خونه ما شروع می کرد به رژیم گرفتن...\nکلی به اقتصاد خانواده کمک کردم",
    "سرباز بودم یه شب افسر نگهبان اومد تو خوابگاهمون گفت خواموشی زدم هرکی صداش در بیاد همرو میبرم بیرون بشین پاشو میدم همه تونوهمه لال شدن صدای هیچ کسی در نمیومدافسر نگهبان داشت از خوابگاه بیرون میرفت یهو برگشت گفت خود کار سیاه کسی داره منم سریع گفتم بله من دارم.......اون شب 1000تا بشین پاشو رفتیم سوتی بدی دادم",
    "امروز داشتم وسایلامو تمیز میکردم ، کارت کلاس زبان ۸ سال پیشم رو پیدا کردم ! بعد به بابام گفتم نگاه کن بعد هشت سال هنوز اینو نگه داشتم !\nبابام یه نگا بم کرد گفت پس من چی بگم بعد ۲۲ سال هنوز تورو نگه داشتم !!!؟؟؟\nهیچی دیگه خودم از کادر خارج شدم … D:",
    "ما پارسال از بانه یه عالمه شامپو خریدیم بعد که استفاده کردیم دیدیم این شامپوها قلابیه(غلابیه)اصن کف نمیکنه حالا چند روز پیش خیلی اتفاقی از یکیشون استفاده کردم کف کرد فکر کنم تاریخ مصرفشون گذشته دیگه فاسد شدن ولی یه حالی داد انگار که یه چیز جدید کشف کردم !!!!",
    "رفته بوديم محل خونه ي مادر بزرگه برق رفته بود ماهم كه كلا حواس مواس نداريم رفتيم گوشيرو زديم به برق (نخند خنده نداره)ديدم داره شارژ ميشه منم؟!؟!؟!؟!؟!\n رفتم TVرو روشن كنم كه ديدم روشن نميشه!!!ى!\n تازه يادم اومد كه برق رفته بعد چشمم به گوشيم افتاد كه همين طور در حال شارژ شدن بود؟!؟!؟!؟ تو شيش وبش اين بودم كه چطورياست يهو ديدم يه چي خورد پس كلم برگشتم چشتون روز بد نبينه مادر بزرگه بود بعدشم گفت زياد به خودت فشار نيار برق ضعيف شده\nبعدشم هر هر ميخنده اخه عزيز من اين چه وضعشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "باحالا!تاحالادقت كردين اگه واسه اعلام نمره ي درسي زياد استرس داشته باشين\nگند زده ميشه به نمرت.......امتحانيم كه نتيجش مهم نباشه تووووووپ...\nمن برم فيزيك 1رودوباره وردارم......خيلي دلم واسش شورميزنه.....فقط خداكنه 2شنبه هاپرنشده باشه!!!!!!",
    "دیشب ساعت 2 تشنم شد رفتم آب بخورم،لامپ آشپزخونه رو روشن کردم آب خوردم،اومدم بیرون که لامپ خاموش کنم،بابام یه چک خوابوند زیر گوشم دیدم رنگش شده مثه گچ. گفت:\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nعوضی فردا موهاتو کوتاه میکنی،نکردی از ارث محرومت میکنم..\nرفتم تو آیینه خودمو دیدم ازترس نزدیک بود سکته کنم نصفه شبی :|",
    "اقا شاید باورتون نشه ولی 4جوک واسه من مثل مورفین عمل میکنه اگه روزی دو تا از جوکاشو نخونمو لایک نکنم استخونام شروع میکنن به درد گرفتن\nامروز مادرم منو از خودب بلند کرده میگه بلند شو برو سرکارت میگم ولم کن باید یه جوک بزارم تو سایت دیگه ترجیح میدم سکوت کنم",
    "آقا ما تو یه آزمونی شرکت کرده بودیم که از قضا(غذا.قزا.غضا)قبولم شدیم \nگفتن فلان روز باید بری مصاحبه چشتون روزه بد نبینه کتابارو خورده بودم دیگه\nیه تیپه بچه مثبتیم زده بودمو رفتم.\nتا نوبته من شد که برم تو این یاروو چپ چپ نگاه کردو یه چندتا سواله پرت پرسیدو گفت این سواله آخره جواب دادی که هیچ ندادی خدافظ\nمنم که کلی ازین کتابا خونده بودم با اعتماد به نفس گفتم بگو حاج آقا..\nحاج آقا فرمودند هبوت چیست\nمنم خوشال که چه سواله آسونی\nهر دو رکعت نماز بینششش......\nحاج آقا: اون قنوته اینی که من گفتم هبوته...\nمن هنگ کرده بودم این چیه باز....\nحاج آقام که دید نمیدونم یه لبخندی زدو گفت خوش اومدی\nگذشت ازین داستان که تو یه جمعی بودیم یکی ازین روحانیا نشسته بود رفتم داستانو واسش تعریف کردم که بم گفت مگه میخواسی مرده شور خونه استخدام شی!!!؟؟؟\nباز من هنگ که اینم اینجا شوخیش گرفته.گفتم نه چطور!!\nگفت به اون جاهایی که موقعه سجده روو زمین قرار میگیره و مرده شورا باید بیشتر دقت کنن توو شستن میگن هبوت..\nخو مرده حسابی نمی خواین استخدام کنین این سوالا چیه!!!\nوالا به قرااااان...",
    "یکی از لودگی های منوآبجیم اینه که توی هر شهری که میریم با یه لهجه دیگه صحبت میکنیم...\nتوی شهر خودمون شیراز .بلند بلند با لهجه اصفهانی یا ترکی حرف میزنیم یا توی تهران با لهجه شیرازی.....ای حال میدیم به ملت همه اینجورین+ـ+\nآیا ما خل هستیم؟\nآیا ما سادیسمی هستیم ؟\nکلن انسان های متنوعی هستیم......",
    "به بچه داداشم تازه با زور 9سالشه میگم داماده عمه میشی بیای دخترمو بگیری؟\nمیگه حالا وایسا ببین شوهر گیر خودت میاد!!!!!!!من 0_O\n بهد میگم خوب اگه شوهر کردم تو میای با دخترم عروسی کنی؟\nمیگه اگه باهام کل کل نکنه و سیبیل نداشته باشه و کلن زن زندگی باشه.....شاید بگیرمش!!!!! دوباره من0_O \nمن همسن این بودم فکر میکردم مامان بابام با هم خاهر برادرن....\nمنو با با دمپایی توالت اونقد بزنین تا بمیرن از دست اینا راحت بشم.....",
    "با هواپیما از مشهد برمیگشتیم یه پسره دهه هشتادی با خونوادش نزدیکمون بودن. یکم که از پرواز گذشت پسره شروع کرد به کرم ریختن و خلاصه یکی از کلیدای سقفو زد که نمیدونست چیه. یدیقه بعدش دختره مهماندار اومد که ببردش سمت دسشویی و گفت پاشو..پسره بدبخت آب گلوش خشک شد. مهماندار باز اشاره کرد پاشو. پسره به باباش نیگا انداخت شاید حمایتی بشه ازش! باباشم گفت پاشو خب! پسره بدبخت نمیدونست قضیه چیه انگار فکر میکرد الان میندازنش بیرون توی آسمون! حال کردما. خنک شدم. یک هیچ به نفع دهه شصتیا شد..",
    "یکی از بچه کوچیکای محلمون میگفت از یکی شنیده با ترکیب ماست و آبلیمو آب انگور،  بنزین درست میشه! منم گفتم آره اگه فلفل قاتیش کنن بنزینش سوپر میشه! بعدش گفتم یه سری دوستام کارشون همینه ولی تازگیا اشتباه کردن یه هواپیما احتمالاً سقوط کنه به زودی. روم به دیوار اگه دروغ بگم. همون شب یه هواپیما رو نزدیک قزوین سقوط کرد! حالا پسره منو از باباش بیشتر قبول داره!",
    "یه شرکتی کار میکردم که مدیرش یه مدرک کاردانی بزور بهش داده بودن. خلاصه خیلی سوادش خیس بود. وقتی میخواست منشی استخدام کنه سوالاش اینجور بود: شما اینترنت بلدید؟فولید؟ میتونید یه ایمیل رو باز کنید روی قسمت اینباکسش برید پیاماشو بخونید؟!   اکسل بلدید؟ کامل؟ میتونید رنگ جدول رو تغییر بدید؟ گواهینامه دارید؟! آشپزیتون خوبه؟ !!!",
    "استادی داشتیم اخلاق درس میداد. یه روز پرسید:آدمی از جسم و روح تشکیل شده. حالا بگید جوهر آدمی چیه؟؟ منم که تازه از خواب پریده بودم گفتم: جوهر آدمی عششقه! کلاس منفجر شد از خنده ولی دم استاده گرم بیرونم نکرد که شکست تحصیلی بخورم!",
    "گلاب به روتون از توالت با کمی تاخیر اومدم بیرون. گودزیلا کوچولومون با صدای بلند داد زد. سلاااام خس ته نبا شیییی!.  نیتش بد نبود ولی اون لحظه خووف جلو جمع منو ضایه کرد!",
    "رفته بودم حموم وفکرمیکردم امروز چه روزعجیب وغریبه:1.نگاه ترسناک خانواده2.تیکه انداختن پدر به من موقع نمازصب3.صب زودبلندشدنم توسط مامان گرامی4.کمک کردن خانواده به یکدیگربرای تمیزی خانه(عجیب)4.پول قرض گرفتن داداشی ازمن5.وغیره.نمیخام ریابشه\nازحموم اومدم بیرون دیدم لامپ هاخاموشه خواستم برم تواتاق که لباس بپوشم\nدر روبازکردم لامپ هاروشن شد ودشمنان(خانواده وفامیل) هجوم آوردند.همگی:\nتولدتولدتولدت مبارک بیا......منم که مات ومبهوت وبدون لباس خیره باخود زمزمه میکردم:\nچه خاکی بسرم شد آبروم رفت وای خداودشمنان تمسخرکنان میخندیدند.لازم به ذکراست که زیرشلواری داشتم.ایشالا براشمام اتفاق بیفته اگه بخندین",
    "دوستم تعریف میکرد:داداشم میخواست نقاشی بکشه اومده بهم میگه:ناهید من چی بکشم؟\nناهید:یه خونه با درخت!\nاین بچه خلاقیتش گل کرده خونه و درخت رو کشید ولی خونه رو یکم کج وغناس(قناث,قناص,غناث,غناص)کشیده:)رفته مهد کودک نقاشی رو به مربیش نشون داده!\nمربی:چه نقاشی قشنگی کشیدی محمد!\nمحمد:خواهرم کشیده خونه رو هم کج کشیده تو حالیت نشه!\n\nخدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا :((((",
    "عاقا چند روز پیش ما رو از طرف اداره بوققققق و به صورت کاملا بی سابقه دعوت کردن به جشنی به مناسبت دهه فجر در یک تالار کاملا مجلل از نظر زپرتی بودن \nعاقا چشمتون روز بد نبینه اومدن یه چند تا از این آبشارا اون وسط روشن کردن که کل سالن شده بود از دودش افق و همه هم توش محو\nلامصبا بعضیا جنبه ی محوینگی نداشتن رفتن بیرون \nیه کم که صحنه داشت از افق بودن در می اومد دیدم یه چند عدد دهه هشتادی تو افق این افق ظاهر شدن\nاینقده لجم گرفت یعنی اینقده لجم گرفتا می خواستم برم همشونو ظاهر کنم ولی تا به خودم اومدم دیدم اون گودزیلاها افق رو محو کردن رفت\nهعععععععععععععععععععععععی یه فرصت محوینگی هم داشتیم از دست رفت",
    "دانشگاه ترم بهمن باید برم,از کنکور تا الان که تو خونه بیکارم ؛ هرروز من ناهار درست میکنم.\nالان کم کم دارم تصمیم میگیرم از دانشگاه انصراف بدم؛برم رستوران بزنم:)",
    "یادمه سوم دبیرستان یه معلم زبان فارسی داشتیم که خیلی خشک و جدی بود. خلاصه به روز نیم ساعت مونده بود به آخر کلاس داشت درس میداد که وسطش پرسید کی میدونه فرق رشد و نمو چیه؟ بعد یه مدت که کسی جواب نداد من به عنوان شاگرد زرنگ کلاس(!!) دستمو بلند کردم. الان جو رو تصور کنید که همه منتظرن ببینن من چی میخوام بگم. خلاصه با حالت کاملا جدی گفتم: \"من تو یه کتاب خوندم که نوشته بود رشد و نمو دو تا فرق اساسی دارن، یکیشو همون کتاب ننوشته بود یکیشم الان من یادم رفت\" اولش نه معلمه و نه بچه ها هیچکدوم نفهمیدن چی گفتم ولی بعد چند ثانیه کلاس رفت رو هوا و معلم بنده خدا هم فقط سرشو انداخت پایینو از کلاس رفت.\nخدا حفظش کنه خیلی معلم با سوادی بود.",
    "چن وخ پیش به شاگردممتازهای مدرسمون جایزه میداد.\nاسم منو خوند منم که باورم نمیشد باکلی ذوق واشتیاق فراوان به سوی \nمدیر دویدم بعدکلی روبوسی جایزه روگرفتم.داشتم میومدم سرصف که(آخخخخخخخ)مدیرگفت:اسم پدرشما رضاست\nمن:نه.چرا؟  مدیر:این جایزه مال محمدمهدی سجادیه نام پدررضا مال اونه\nتقصیرمن چیه آخه توکلاسمون دوتا هم اسم وفامیلی داریم\nآغا همچنان خیت شدیم که میخاستم ترک تحصیل کنم\nمن مطمئن بودم که شاگرداول میشدم.\nاعتمادبه نفس حال کن",
    "یه روز مامانم یه غذا درست کرده بود که خاله ام اینا خیلی دوست داشتن به خاطر همین به من گفت که برم خونه ی خاله ام(بلوک بغلی مون هستن ) غذا رو بدم ما هم قابلمه ی غذا رو ورداشتیم و اومدیم پایین همین که پامو از بلوک گذاشتم بیرون یه پسره اومده میگه: خانم تو رو خدا به من بگو این غذای نذری رو از کجا آوردی من دارم در به در دنبال غذای نذری می گردم.منم حرفشو قطع کردم گفتم: ببین آقا پسر این غذا نذری نیست .یعنی خدا نسیب گرگ بیابون نکنه به جا ی این که من طلبکار باشم که چرا وقنم رو هدر دادی این طلبکار شده .",
    "بچه که بودم2ساله یه بار مامانم قهر کرد رفت خونه باباش,بابامم منو برد خونه خالم,اونجا از دوریه باباهه هی گریه کردم,روز تولدم19سالگی ،همه دور هم جمع شدیم،پسرخالم که 6سال ازم بزرگتره یاد اونشب افتاده میگه اونشب دلم میخواست بدم نمکی تورو ببره تو گاراژ بزرگت کنه!!!\nمن =0\nحسین نمکی‎ =)\nانجمن حمایت از کودکان کار‎=((‎\nیعنی فک و فامیله دلسوزه داریم",
    "رفتم سوارماشین شم برگردم خونه..دیدم 2تا عاقا مسن پشت نشستن ویه اقای جوونترم جلو.خب منم سختم بودبه عنوان یه دخترکنار2تا عاقابشینم پشت..ازاقایی که جلوبودخواهش کردم بیادپشت وجاشو بامن عوض کنه....اونم هیچی نگفت وقبول کرد...خلاصه راه افتادیم که دیدم یکی از اون اقایون مسن بهم میگه خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟میشه دلیل کارتونو واسم توضیح بدین!!!!!!!!!!!!!!منم کم مونده بودشاخ درارم اخه خیلی اینکارو کردم ولی هیچوقت کسی اعتراض نکرده بود....اقاهه تا اخر راه بهم گیرداده بود که خانوم قرن بیستویکه مردم حالیشونه...چیه ازاین کارای از مد اوفتاده میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟خخخخخخخخخخخ",
    "داداش سربازم مرخصی گرفته اومده بهش اس دادم چطوری داداش؟جواب نداد.2باره اس دادم بازم جواب نداد.ایندفه گفتم سلام چطوری جوجه سرباز کچل؟دیدم بختش واشد وجواب دادوگفت اوه دیگه چی حرفای قشنگ قشنگ میزنی...خو داداش من حتمابایداینجوری صدات کنم که جواب بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "داشــتم از کــوچـمون مــیرفـتم بیــرون...\nدیــدم یــه زنــه مــُسن بــا دخــتره هــفـده هیــژده ســالَش دارن یــه مــبل دونفـــره رو مـــیبـرن خــونــه...\nرفـــتم بــه زنــه گــفـتم:نـنه بــده مــن مــیبرم تــو زحــمت نــکش...\nگــُفت:خــیر بـبینی پــسرم...\nخــلاصــه مــبلو بــا دخــتره بــردیمــو وقــتی خــواسـتم از خــونه بیــام بیــرون زنــه گــُفت:دســـتت درد نــکنه دومـــاده گـــُلم:))))\nخــلاصــه یــه ازدواج رفــت تــو پـــاچـمون دیــگـه...:))))",
    "عاغا يادتونه فوتبال گل کوچيک بازي ميکرديم بعد پنالتي ک ميشد بايد ي پامونو ثابت نگه ميداشتيم با اون يکي پامون ميگرفتيم!\nهعععععي چ دوراني بود",
    "کیا یادشونه وقتی دبستانی بودیم \nبعضی ها معلمو بامامان باباهاشون اشتبا میگرفتن به معلم میگفتن بابا\nومثل لبو میشدن",
    "اگر روزی محبت کردی بی منت\nلذت بردی بی گناه\nبخشیدی بی شرط\nبدان آنروز واقعا زندگی کردی\nلایک کــن به افتخار اونهایی که تو زندگیت با ارزشند",
    "یه سری با عموم نشسته بودیم تو خونش بعد پسرعموم احسان دیر کرده بود،خواست زنگ بزنه بهش که کجاست؟\nباره اول شمارشو اشتباه گرفت\nدوباره زنگ به همون شماره گفت ببخشید احسان؟\nطرف گفت احسان خر کیه دیگه؟\nعمومم دمش گرم خیلی خونسرد گفت خر خودمونه ببخشید اشتباه گرفتم!",
    "شما یادتون نمیاد\nمااولین نفری بودیم که تو محلمون خط تلفن خریدیدیم تا یکی دوسال کل کسوکاروفامیلای اهالی محل زنگ میزدن خونه ما من فلک زده باید میرفتم صداشون میکردم\nهمچین آدم دس به خیری بودیم ما",
    "ازدانشگاه داشتم میومدم توحال خودم بودم...\nیه دفعه دیدم پسرهمسایه با لبخند ملیح ازروبروم داش میومد.هیچی دیگه منم خودم جمع وجور کردم.نزدیکم ک  رسید گفت سلام خوبی کجا بودی ؟منم که علامت تعجب دور سرم میچرخید گفتم سلام دانشگاه بودم چطور؟\nاغا چشتون روز بدنبینه یه دفعه دیدم از پشت سرم صدا میاد گوش ک دادم دیدم ک این اقا پسر همسایه داشته با دوستش که پشت سرم بوده حرف میزده.منم رفتم توخط بازیگری فیلم بازی کردم که مثلا دارم باموبیالم حرف میزنم ولی خعععلی تابلوبود صدا خندشون میومد.....",
    "یادتونه قدیما یه معما بود که همه طرح می کردند:\nیه روز سه تا دوست میرن چلوکبابی غذا می خورند\nبعد گارسون میاد حساب کنه هر کدام تعارف می کنند و بالاخره قرار میشه دونگی حساب کنند (هنر پیشه سریال کره ای رو نمی گم) از گارسون می پرسن چقدر میشه میگه سی تومن هر کدام ده تومان می دن\nگارسون میاره پولو می ده به صاحب رستوران\nصاحب رستوران میگه پنج تومن زیاد گرفتی ببر بهشون پس بده\nگارسون هم  دو تومنشو میزار توی جیبش نفری هم یک تومان بهشون میده\nدر حقیقت نفری نه تومن پول چلوکبابشون شده\n3 ضربدر 9 می شود 27 بعلاوه اون دو تومنی که تو جیب گارسونه میشه 29 پس یک تومان این وسط چی شده؟؟؟؟\nمن به این معما کاری ندارم تیکه که میگه هر پرس چلوکباب میشه ده تا یک تومنی خیلی جالب بوده\nبه نظر شما تو افـــــــــــــق با این قیمت چلو کباب پیدا میشه من برم",
    "%yourghon%\nدیشب خونواده هوس(حوس)نون خامه ای کردن.منم که فرد خونواده دوستیم با جان دل پذیرفتم.رفتم قنادی به یارو گفتم ی کیلو نون خامه ای بده(تا اینجا همه چی خوب پیش رفت تا اینکه...)یارو یه کیلو نون خامه ای کشید و بعدش ازم پرسید میخوری یا میبری.منم که ماشالا غایب جوابم بهش گفتم تو خودت میتونی بخوری ی کیلو نون خامه ای رو؟یارو هم برگشت گفتم آره بابا کاری نداره که ما جوونای قدیمیم!منم برگشتم گفتم:این یه کیلو رو به حساب من بخور.یارو برگشت گفت بابا شوخی کردم نمیتونم.(ولی مگه من بیخیال میشم)گفتم من بخورم به حساب تون؟(فک کردم یارو قبول نمیکنه).یارو برگشت گفت مرد نیستی اگه نخوری.ماهم پای مردونگیمون اومد وسط کم نیاوردیم و هرجور بود خوردیم.(داشتم بالا میاوردم)بهش گفتم حال کردی حالا ی کیلو بده ببرم خونه.(یارو مگه بیخیال میشد)گفت اگه ی کیلو دیگه بخوری دو کیلو هم مجانی میدم ببری خونه.منم از فکر خبیثانش با خبر شدم و دم به تله ندادم و گفتم دیگه نمیخام زیاد بهت ضرر بزنم شیرینی رو ورداشتم و متواری شدم.",
    "از الان به مشورت همه شما عزیزان نیازمندم خواهشن کوتاهی نکنین. قراره یه پولی به حسابم واریز بشه, میخوام باهاش سرمایه گذاری کنم, نمیدونم به چه کاری بزنم که سود خوبی داشته باشه, کسی که بهترین پیشنهاده بده توی سرمایه گذاری شریکش میکنم. مبلغ پولی هم که میخوان بریزن به حسابم همون 44000 تومانه که دانشگاه آزاد میخواد بریزه. نامردا هنوز پولمو ندادن.",
    "دانشگاه هنوز اون 44000 تومان بستانکاریو به حسابم واریز نکرده. قضیه خیلی مشکوکه, فکر کنم میخوان پولمو بالا بکشن, میخوام برم دادگاه شکایت کنم, حق گرفتنیه, میخوام وکیل بگیرم ولی پول به اندازه کافی ندارم, از 4 جوکیهای عزیز خواهشمندم هر مبلغی که میتونن کمک کنن برم وکیل بگیرم به حقم برسم, حقمو که گرفتم از خجالتتون در میام.",
    "میکشم خودمو از دست مامامامانیم... مامانم از صبح تا شب توی خونه تنهاس. شب از سر کار اومدم خونه کنترل تلویزون ورداشتم-خداوکیلی هنوو کانال عوض نکردمااا... مامانم میگه :وااااای دوباره اومدی خونه... اگه گذاشتین من یه فیلمو درست ببینم؟\nمن:o-0خو لامصب تو روزا چیکا میکنی خب پ؟ .\nهیچی دیگه ترسیدم آه مادر بگیردمون کنترلو آروم گذاشتم زمین",
    "شمایی که به دهه هشتادیامیگی گودزیلا مگه یادتون رفته خودمون(دهه شصتیا)زنگ میزدیم خونه ملت تاتلفنوبرمیداشتن یافوت میکردیم و یا صدای بز در می آوردیم",
    "تـــرم یـک رفتـــم از یکـی از دختـــرای سانتــی مانـتــال دانشـگــامــون جــــزوه بگیــــرم :دی\n بعـــد دختـــره بـــرگشتـــه بـــم میگـــه :\"مـامـانــم گفــته تــو دانشــگاه بــه پســـرای دانشـــگاهتــون جـــزوه نـــده میخوان باهات دوس شــــن I,m sorry\"\n امــــروز بعـــد 2 ســـال بـــیـــــرون دیـدمـش\nدختـــــره : سلامــ :) خوبــــــی خوشتــپ چــــــرا تحــویـل نمیــگیــری؟ منـــــــــو یادتــ نــــــی س س س ؟؟؟\nمـــن : اممممم امممم چـــــرا یادمــ هـــَــ\n\"والا ننــــــــم بم گفــته تــو ایــــام  ولنتــــاین جوابـــ دختـــــــرارو  رو نده میخـــوان جیبــتو خالـــــــی کنــن، I,m sorry\"",
    "********(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nگلاب به روتون تازه توی دستشویی دانشگاه نشسته بودم که ازدستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:سلام حالت خوبه؟؟؟\nمنم که جوگیر جواب دادم سلام آره حالم خیلی خیلی توپه تو خوبی؟؟؟\nبعدش اون آقاهه پرسید:خوب چه خبر؟ چیکار می خوای بکنی؟(تودلم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ ) ولی کم نیاوردم گفتم هیچی منم مثل خودت هیچی نخوندم اومدم یه کم فکرکنم دلم واشه ,بد جورگرفته...\n(وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه)\n گفت:منم می تونم بیام طرفت؟(نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم عباس  مؤدب باش و خونسرد وبا حفظ احترام جواب بده,خب ترسیدم استاد باشه طرف) \n بهش گفتم:راستش  نه الان یکم سرم شلوغه  باشه واسه بعدا میای حالا !!!\nیه دفعه آقاهه با لحن عصبی  گفت: ببین من بعداً باهات تماس می گیرم. یه دیوونه داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب ميده!!!",
    "توی امتحان میانترم، من و دوستم جلو سالن بودیم، کلی باهم تقلب کردیم، تا جایی که برگه ها رو با هم عوض کردیم و خلاصه هر چی دوتامون بلد بودیم نوشتیم، همه بچه ها هم دیدند، وقتی نمره ها رو خوند، جمع نمره دو نفرمون به 5 هم نرسید!!!!!!!!",
    "هر وقت داداشم میره حموم محکم پامو میزنم به در و جیم میشم(اونم کلی فحش میده)\nانقده خوبه(اینو مثه بهروز وثوق بگینا)\nمیدونم تحریما به منم فشار آورده اما به شما هم فشار آورده یا فقط من اینجوریم؟؟؟؟",
    "چند سال پیش که دبیرستان میرفتم یه بار تو زنگ ورزش یه پنالتی اتفاق افتاد وقرار شد من پنالتی بزنم .دیوار مدرسه چهار متره یه توری دو متری هم بالاشه که توپ بیرون نره,اتفاقا دروازه هم زیر همون دیواره.توپو که شوتیدم از مدرسه رفت بیرون,از اون به بعد هرکی هرجور شوتید توپ بیرون نرفت که نرفت. تازه معلم ورزش گفته بود هرکی بتونه ار این نقطه توپو بزنه بیرون نمره کامل میگیره\nحتی اگه رنالدو هم بیاد نمیتونه این کارو بکنه",
    "قربون اون چشمای درشت و سیاه و مظلومت برم من.چشمات دارن فریاد میزنن که چقدر منو دوست داری .از حالت نگات احساس میکنم\nتو هم مث من یه غمی تو چشاته\nگوشه ای از درد دلهای یک4 جکی داغون با ماموت بالای صفحه",
    "آقــــــــــــــا\nما چند روز پیش بازی استقلال با پیکان رو می دیدم چون صدای تی وی خیلی کم بود و ما هم از دور ناظر بازی\nتا دقیقه 60 بازی فکر می کردیم اون تیمی که پیرنش آبیه استقلاله\nنگو برعکسه استقلال تو اون بازی سفید پوشیده بود\nسوتی رو که دادیم آی بهم خندیدند ای خندیدند\nچون افق ها جدیدا چینی شده ما هم مجبور شدیم زیر مبل محو بشیم",
    "کیا یاده شونه مدرسه که می رفتیم معلم به یکی میگفت:درست بشین کل کلاس سیخ می شستن",
    "دیـــروز بــا همســـایمون تــو آســانســور بـــودم آبــجی خُلــمم هــی تــو آیــنه ادا درمـیــاورد اومــدم بــگم چتــه  مث مــیمون ادا درمیــاری همـــون دیــقه همــســایــمون رســید اومــد بــره بـــیرون گـــف ب خــانــواده ســلام برســونید منــم ک تــو فــاز ابــجــیم بــودم گفــتم مــــــر30 میــــــمون! خـــیرســرم اومـــدم جمــش کنــم خاســـتم بــگم ســلام بــرسونــید گفــتم رفــتید خــونه ســلام کنــید!یــارو هنـــگیده بــود !\nقیافه من:((((((\nقیافه یارو :00000",
    "امروز رفتم خونه میبینم داداشم(متولد 80)زووووم کرده روو آنتی ویرووس\nمیگم امیر داری چیکار میکنی \nمیگه هیچی نگو الان ی لایسنس جدید واسش دانلود کردم ....\nمیگم مگه تو میدونی چیه!! میگه نه اما توو این سایته زده بود خیلی خوووبه....\nمیگم کدوم سایت میگه همینی که فیلمای بن تن و ذانلود میکنم...\nمیگم مگه فیلم دانلود میکنی...\nمیگه آره از بازی آن لاین خسه شدم...\nمگه بازی میکنی !!!؟؟؟\nآره کم 3 ساعت یام 2 ساعت...\nنگاه میکنم میبینم 20 گیگ این چیزی دالود کرده)))-:\nحجمه دانلودم)-:\nاین دیوار بتنی که معروفه کجاس؟؟؟!!",
    "یادش بخیر قضیه ماله  19 سال پیشه\nبا بابام رفته بودم سینما ازین فیلمای اکشن که دهه 60هه یادشون میاد\nتو فیلم یکی از همین نینجا ها بود از اسبم تند تر میدویید من جو گیر شده بودم فکر می کردم بروسلی شدم با دیدین این فیلمه\nبده فیلم که داشتیم بر میگشتیم نزدیکای خونه بود به بابم گفتم می خوام پیاده شم با دو بیام ماشینو نگه دار...\nبابای مام از ما جوگیر تر شده بود گفت باشه پسر گلم \nآقا تا ما پیاده شدیم که بدوییم از ماشینه بابام بزنم جلو ,یهو این بابا ما گازشو گرفتو دد بررو..\nمن یه 2 دقیقه ای دوییدم خسه شدم\nتا اومدم  دیدم من اصلا\" اینجا رو بلد نیستم.هاجو واج مونده بوودم حالا بابا مام شوماخر شده بود غیبش زده بود..\nخلاصه 2 ساعت طول کشید که خونمونو پیدا کنم\nبا چشای اشک آلود رفتم خونه بابای مام عینه خیالش نبود داشت فیلمو نقد میکرد واسه خانواده.",
    "اینقدر رفت وامدم تو چار جوک زیاد شده که تازگیا حس میکنم شبیه این فیله شدم که بالا سر صفحاته چار جوکه...\nمخصوصن چشام!!!@@",
    "یه بار با مادرم رفته بودیم خونه ی داییم واسه ی ناهار! زن داییم مقدار غذا رو کم گذاشته بود و فکر نمیکرد که غذا انقدر کم بیاد! یه میز نهار خوری ۶ نفره هم توی آشپزخونه شون داشتن که غذا رو همون جا میخواستیم بخوریم! سر میز، من و مادرم رو به روی همدیگه نشسته بودیم، داییم بین ما نشسته بود( که میشد سمت چپ من، سمت راست مادرم)! زن داییم کنار مامانم نشسته بود و دختر کوچولوش هم کنارش!\nخلاصه بعد از اینکه غذا رو خوردیم، من بازم شیطونیم گُل کرد و برگشتم به شوخی به زنداییم گفتم: زن دایی من سیر نشدم، چیزی از غذا مونده؟؟ (البته سیر شده بودما، ولی خواستم یه چیزی گفته باشم، فضا رو عوض کنم)! که یهو مامانم میخواست از زیر میز، یه لگد بزنه به پای من که دیگه ادامه ندم!\nآقا چشتون روز بد نبینه، لگدی که مامانم میخواست به من بزنه، زد به پای داییم! بیچاره داییم که لقمه هم توی دهنش بود، با یه حالتی عجیب گفت: آی! مامانمم هُل شده بود و به داییم میگفت: ببخشید… ببخشید، این پسر حواس نمیزاره واسه آدم که!\nمنم که نمیتونستم جلوی خنده ی خودمو بگیرم، مامانم دوباره میخواست بزنه به پای من که دیگه نخندم، آقا این دفعه بازم زد به پای داییم! که این بار داییم با صدای بلندتری گفت: آی!\nمن دیگه واقعا با این کارش قرمز کرده بودم، بدو بدو رفتم توی راه پله، فقط داشتم یه ربع به این قضیه میخندیدم! معلوم نیست مامانم میخواست چه جوری سوتی اش رو جمع کنه! ولی الحمدالله من به هدفم رسیده بودم و تونستم جَو رو عوض کنم!",
    "یه بار میخواستم برم حموم! پدر و مادرم خونه نبودن! فقط من و آبجی و داداش بزرگم خونه بودیم! حمومه خونه ی ما هم توی اتاق خوابه مونه! لباس هامو در آوردم! بعد گلاب به روتون، یهو دستشوئیم گرفت! گفتم بزار اول برم دستشوئی، بعدش بیام برم حموم! سریع یه شلوارک پام کردم و رفتم دستشویی! آقا در همین حین که من داخل دستشوئی بودم، دیدم سر و صدای مهمون میاد!\nگفتم وای بدبخت شدم رفت! هیچ لباسی تنم نیست، فقط یه شلوارک پام بود! جرات نمیکردم از دستشویی بیام بیرون، همونجا موندم تا مهمونا برن! آقا یه ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، مگه اینا میرن!\nاز شانس بد من، یهو توی دستشوئی، یه عطسه ی بلند کردم که دیدم چند ثانیه بعدش یکی (پسر عمه ام) اومد در زد گفت: کسی اون توئه؟؟؟\nبعدش دوباره یه عطسه ی دیگه کردم! که دیگه با این کارم خودمو لو دادم دیگه! گفتم: سلام، خوبین! من اینجا گیر کردم! پسر عمه ام گفت: ما نیم ساعته اینجاییم، تازه الآن داری به ما میگی؟؟ (نیم ساعت دستشوئی، انگار واسه من ۲ ساعت طول کشیده بود) گفتم: شرمنده صداتونو نمیشنیدم! گفت: غصه نخور الآن درت میارم!\nآقا حالا این شروع کرد به کشیدن دره دستشوئی! پیچ گوشتی آورده بود تا پیچای درو باز کنه! چکش میزد تا دستگیره ی در رو خم کنه! منم از اینور داشتم تمام زورم رو میزدم تا در دستشوئی باز نشه! خلاصه زحمت های اونو، خنثی میکردم تا در اِزاش، آبروم رو حفظ کنم! بعد از چند دقیقه دیدم، صدای دِلر میاد، گفتم بابا بیخیالش بزار در رو خودم باز کنم تا این یه کاری دستمون نداده! گفتم: درست شد، دمت گرم! اونم گفت: حال کردی چجوری درست کردم، حالا میتونی راحت بیای بیرون!\nمنم دره دستشوئی رو تا نصفه باز کردم ببینم چند تا مهمون اومده! تا دیدم گفتم وای به خشکی شانس! دو تا از عروس عمه هام اومده بودن، که یکیشون یک ماه هم نمیشد که با پسر عمه ام ازدواج کرده بود و بار اولشه که میخواست منو ببینه! پسر عمه ام که منو تو اون وضعیت دید، یه خنده ی ملیحی کرد و تا یه حدودایی فهمید قضیه چیه!\nآقا منم با یه شماره، چنان به سمت اتاق دویدم که دیدم صدای خنده خونه رو گرفت! بدجوری خجالت کشیدم! آخه اینم شانسه که من دارم…",
    "اغا من سوتی دادم در حد نود \nچند روز پیش با آشنایان نشسته بودیم نود میدیدیم وقت قرعه کشی گفتم اینا چقدر بیکارند که نود بار میفرستند یه جوابو.\nفهمیدید من خیال میکردم واسه هر برنامه 90 بار میفرستند .\nواقعا من باید آینده ی کشورم رو آباد کنم . \nآیا میتونم؟؟؟!!!",
    "تـــو کـلاســمون یــه پــسره هـــَس پـــولدار،خـــوشـکل،بــا ادب،ســوســول و از هــمه مــهم تــر تــو ســری خــور!!!\nاســــمش عــلیــرضاس...\nمــن هـــر وقــت نـــمره پــایین مـــیگــیرم یــه پَـــسیه مــحکم بــه این مـــیزنم تـــا آدرنـــالیــنه بـــدنم مـــتعادل شــه:)))\nنــمیدونــی کــه چــه حــالی مــیده لــا مــصب!!!\nدیـــروز زیـــست پـــرسید شـــدم -8-..:(((\nدیــدم عـــلیرضــا بــه مـــعلم مــیگـه:آقـــا تــورو خــدا یــه پـــونزه شــونزه بــهش بــده بــقران امــروز ســرم خـــیلی درد مـــیکنــه..؟؟!!!",
    "دیــروز رفــــیقــم مــیگُفــت:\nبــا غـــزل بــِهم زدم بــا غـــزال رفــیقش طــرح ریــخــتم..؟؟!!!\nاصـــــن یــدفـه ایــن شــعره شــهریــار اومـــد تـــو ســرم!!!\n\"شــــهریــارا غـــزلـم خــوانــده غـــزالی وحـــشی...\nبــــد نشـــد بـــا غـــزلــی صـــیدِ غـــزالــی کــردیم\"\nغــــزالــم انـــقد فـــرصــت طــلب؟؟؟",
    "یه بار قرار بود با برخی بر و بچس شام بریم بیرون. رفتیم تو یه رستورانی نشستیم که یهو یکی از دوستام سه تا دختر خوشگل خفن دید که پشت میز بغلی نشستن و دارن ما رو نگاه میکنن. (خیلی خوشتیپ بودیم. واسه همین نگامون میکردن. جدی میگم!). دوستم آروم گفت بچه ها سه تا دختر توپ نشستن اونور. مام گفتیم کوشن؟ و داشتیم دنبالشون میگشتیم که دوستم گفت عه... نگاه نکنین. عادی رفتار کنین. بعدشم منوی روی میزو گرفت و مثلا مشغول خوندنش شد. یهو دیدیم دخترا دارن میخندن اونور! ما هم که دقت کردیم دیگه پخش زمین شدیم!!\nحالا بگو چی شده بود؟ دوستمون که گفته بود طبیعی و عادی رفتار کنین منو رو برعکس گرفته بود دستش و داشت میخوند. ما هم بهش چیزی نگفتیم و با اشاره به دخترا بهشون گفتیم که این دوستمون منگله! و بعدش به بهانه ی اینکه میخوایم از داشبورد ماشین یه چیزی برداریم رفت بیرون و شروع کردیم به خوردن آسفالت!",
    "رفته بودم سر کوچه نوشابه بخرم که یدفه دیدم یه 206 جلوم ترمز زد. \nشیشه ماشینو داد پایین... بعله... طرف یه دختر خانوم سانتی مانتال بود.بهم گفت عاغا شما میدونین این ادرس دقیقا کجاست؟\n توی کاغذی که ادرسو نوشته بود, مسه مهندسا یه نگاهی انداختم و گفتم : بله میدونم !\nدخمله:میشه تا اونجا با من بیاین؟\nمن:o_O\nدخمله : اخه من اینجاهارو بلد نیستم میترسم گم بشم!\nمن: ا...\nدخمله: اگه مزاحم کارتون نمیشم سوار شین بریم!\nمن: O_O \nسوپری سر کوچه :(\nسوار شدم و ادرسو بهش نشون دادم. اومدم از ماشین پیاده شم که گفت :بزار برسونمت همون جایی که سوارت کردم.\nمنو رسونده سر جا اولم بعد که میخاد بره میگه:\nعــــــه ! من که آدرسو  بلد نیسم! \nمن:  :(    O_o   ;(",
    "اه اه انقد بدم میاد وقتی یه لباس بافتنی آستین بلند تنمه و دارم دستامو میشورم آب بره تو آستینم و هی اون قسمت داخلش که خیس شده بخوره به دستم!\nشمام مث منین؟! اعصابتون خورد میشه آیا؟!",
    "اعتراف می کنم دختر خاله ام رو بعد از مدت ها دیده بودم و هفت ماهه باردار بود. خیر سرم اومدم جنسیت بچه رو بپرسم گفتم خب حالا قراره مامان شی یا بابا؟!\nتو فقط بخند...لايك هم نكن...منم سوت ميزنم",
    "سلام \n خاهشن لطفن \n تمنا می کنم \n لایکه جوکات رو تخمه چشام :\n لطف کن این پسته منو لایک نکن !!!!\n میخام رکورد خرکی بزنم...همکاری کن عزیزم...\n.\n.\n.\nزدم به سیم آخر!_می فهمی یا هنوزم توضیح بدم؟؟!!؟؟",
    "بچه بودم بابام گفت بشین موهاتو آلمانی بزنم. گند زد تو سرم مجبور شد از ته بزنه بعدش گفت :طوری نیست حالا آمریکایی شد!!!!!!!!!\nمن :|",
    "يه شب رفته بوديم خونه خالم.داييمينا هم اونجا بودن.\nعاغا اين دايي ما يه نوه داره دختره اسمش اليا\"س(در ضمن گودضياست)اين شورو كرد شعر خوندنو من هم ازش فيلم گرفتم....امد نشست پيشم فيلمشو گذاشتم ببينه....داييم پاشد خداحافظي بكنه بره..منم به احترامش پاشدم...يهو گودذيلا گفت چرا بلند ميشي؟\nمنم تيريپ بزرگتري گفتم:خوب آدم بايد به احترام بزرگترش بلند بشه\nبرگشته ميگه:اوه اوه چه كارا چه چيزا!!!!!!!!!؟؟؟؟\nمن؟؟؟؟!!!\nچشام(0000_0000)",
    "هرگز امکان ندارد دهه شصت تکرار شود! به هراز ویک دلیل!\n.\n.\n.\nهزارو یکمین دلیل!:\n تفاوت فیزیک بدنی بچه های دهه مذکور با دهه های بعد زمین تا اسمان است!\nمثال برای هزارویکمین دلیل:\nسوم ابتدایی وقتی زنگ خورد عین چی عربده کشان به به در کلاس هجوم آوردیم از آنجایی که این یه روال عادی بود نگو مدیر پشت در کمین کرده جاتون خالی یه لگد افسری از پشت خرج ما کرد عین املت پخش سالن شدم\nجالب تر این که این جریان رو تا همین چن وقت پیش تو خونه نگفته بودم  یعنی همچین اتفاق خاصی نبود!\nحالا فرض کنید یک دهم ضربه فوق رو یه دهه هشتادی بخوره شک نکنید جان به جان آفرین تسلیم میکنه!\nبر فض محال اگرم جان سالم بدر ببره یه جنگ جهانی را میفته!",
    "درسم تموم شده رفتم تسویه حساب دانشگاه (آزاد) همه امضاء ها رو توی  یه یک ساعت گرفتم اومدم آخرین امضاء رو از امور شهریه بگیرم میگه 44000 تومان بستانکاری. اول شاخ در آوردم بعد ذوق مرگ شدم. میگه شماره حسابتو بده بعد دو هفته میریزیم به حسابت. هر روز دارم حسابمو چک میکنم  ولی هنوز خبری نشده. اگه ریختن بهتون خبر میدم.",
    "خیلی ضعف کرده بودم،رفتم از بین میلیونهااااااااااااااااا بادوم(بادام) یه دونشو برداشتم خوردم\n\nمزه زحر مار(زهر ضحر زهر ضهر ظحر ...) میداد.\n:ا\nشانسمو باید بدم خروس قندی بگیرم",
    "یادمه کلاس دوم راهنمایی بودم بعد ما یه نفر تو کلاسمون بود ازین خر خونا که خیلی هم پولدار بودن همیشه با کت و شلوار میومد مدرسه اینم چیز طبیعیه که ما کلا بدمون میومد ازش خوب یه بار یه نقشه خبیثانه (خبیسانه- خبیصانه) گرفتم البته با بچه ها خوب خواستم برم یه آدامس بزارم رو صندلیش خوب این کارو به محزه (مهزه مهضه مهزه) اینکه زنگ خورد کردم زنگ که دوباره خورد اومدیم تو کلاس بگو چی شد معلممون برای اینکه ببینه عکس العمل بچه ها هنگام ورود به کلاس چیه قایمکی رفته بود سر جای اون نشسته بود و دیگه می دونید چی شد وقتی بلند شد رفت درس بده نمیدونستیم گریه کنیم یا بخندیم بعد از نیم ساعت که درس داد گچ از دستش افتاد بلند شد برداره پشتش به بچه ها بود همه زدن زیر خنده ولی همه با مرام بودن کسی لو نداد به جز همون بچه پولداره بش گفت چه خبره دیگه معلمه از اول تا آخر کلاس زور میزد آدامسرو بکنه =)) \nشما هم ازین بچه های چاپلوس داشتین \nاگه داشتین به زبون لایکی بگو",
    "%yourghon%\nاین دیگه خیلی ضایعس.خدا از این صحنه ها قسمتتون نکنه.داشتم میرفتم سرکار شاد و شنگول از اتوبوس پیاده شدم.(از ایستگاه اتوبوس تا سرکار باید هفت هشت دقه پیاده راه برم).تو راه یه دختر(از اون خشگلاش)جلوم بود.خلاصه تو راه هر تیکه ی که بلد بودیم به این انداختیم.داشتم میرسیدم سرکار دیدم اینم داره میره طرف سرکارما.بعععله رفت دقیقن سرکار ما.منم پنج دقه بعدش رفتم تو.یه دفعه دیدم سرپرست کارگاه میگه آقا محمد ایشون خانوم عباسی هستن قراره از امروز تو بخش شما کار کنه،هواشونو داشته باشید تا راه بیفته.خلاصه هنوزم که هنوزه روم نمیشه بیشتر از یه سلام علیک باهاش حرف بزنم.",
    "ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻩ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻢِ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺭﻭﯼ ﻋﺮﺷﻪ\nﮐﺸﺘﯽ ، ﺩﺭ ﺳﻮﺍﺣﻞ ﻣﮑﺰﯾﮏ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ\nﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﺍﻟﻤﺎﺱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎﯾﺶ ﺍﺯ\nﺍﻧﮕﺸﺘﺶ ﺳﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻭ ﺯﻥ ﺑﺎ\nﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮ ﺭﺍ ﺳﭙﺮﯾﮑﺮﺩ...\n... ﭘﺲ ﺍﺯ15ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﻩ ﻣﮑﺰﯾﮑﻮ ﺳﯿﺘﯽ ﺭﻓﺘﻪ\nﺑﻮﺩ ، ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺳﻔﺎﺭﺵ\nﺧﻮﺭﺍﮎ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺍﺩ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺎﻫﯽ ﺭﻭ\nﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﯾﻪ ﺟﺴﻢ ﺳﻔﺖ ﻭ ﺳﺨﺖ ﺯﯾﺮ ﺩﻧﺪﻭﻧﺶ\nﺣﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺩﯾﺪ\n.\n.ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﻣﺎﻫﯿﻪ\nﻧﮑﻨﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﻩ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nﺑﺎﺑﺎ ﺗﻮ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺨﯿﻠﺖ ﻗﻮﯾﻪ!!!!\nﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﺍﻓﻖ ﻫﻢ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺑﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﻩ ﺗﻮﺵ\nﻣﺤﻮ ﺑﺸﻪ ؟؟",
    "خیــــر ســـرم رفتـــم عروســـی بینم میشه یه مخاطبــ خاص ِ زاپــاس جور کنـــم\n یــه بچـــه 3 ، 4 ســاله اومــد یـــه هســته هلــو داد بـــم منــم بچه رو  ناز کــردم هســته رو گــرفتــم انداختــم زیر مــیز \nچنــد ثانیــه بـعــد دیـــدم دوباره آوردش\n ایـــن دفـــه پرتـــش کــــردم یــه جای دور دیــدم  زکــــــــــی دوبــاره آورد بــم دادش!\n مــی خواســتم این بار خععععععععلــی دور بنــدازمــش کــه بغــل دستـــیم بم گفــت آقــا پســــــــر ایــن بچـــس ســـگ نیـــســت! \nطـــرف بـابـای بچــه بــود :|",
    "یه سری هم خونه مادر خانمم بودیم از دست غضا اون روز عید غدیر خم بود\nهیچی دیگه خواهر خانم و تنی چند از فامیل همچون قوم مغول بر جیب اینجانب یورش برده و دار و ندارمو بردن :/\nمن نمیدونم ملت چرا روز عید غدیر یاد سیدا میوفتن :/\nهیچی دیگه امسال عید غدیر تو خونه قایم شدم جایی نرفتم :))",
    "عاغا همين چن مين پيش آلارم گوشيم زنگ خورد،بيدار شدم سريع رفتم داداشمو بيدار کردم گفتم گوشيم داره زنگ ميخوره!!!\nداداشم مونده بود چيکار کنه،خودمم ک فهميدم چي شده سريع از محل متواري شدم...\nاميدي هس بهم عايا؟!!!",
    "واسه یه کاری بامخاطب خاصم رفتم بیرون,داشتم میرفتم توشرکت به نگهبانه که پیرهم بودگفتم حاجی این کدازکجابگیرم?که یهوبرگشت جلوی75میلیون ادم گفت حاجی باباته!این مخاطب ماهم زدزیرخنده منم یه دقه ای توهنگ بودم بعدبش گفتم بده که احترامتونگه میدارم?برگشته میگه دیدم جلواین دختره زیادداری کلاس میذاری گفتم حالتوبگیرم!\nنگهبان وارددرامورضایع گی داریم?",
    "ما دهه (60+70) عاشق اون شبی بودیم که فرداییش میخواستیم با مداد ، پاکن، تراش، خطکش و....نو بریم مدرسه !\nیک حالی میداد ! \nخدایا شکرت که دهه هشتادی نیستیم !!!",
    "شما  بچه بودید وقتی دعواتون میشد ! با محتویات دماغتون طرف رو تحدید میکردید؟!",
    "من اعتراف می کنم با اینکه ما تو دبیرستان نمونه درس میخوندیم ولی دبیرامون یکی از یکی اعجوبه تر بود،،،،روز اول  دبیر تاریخمون اومد کلاس ،تا زنگ تفریح خورد،همه هورا وجیغ وداد کردند مثل بربرها،دبیر برگشته تو کلاس میگه حالم از همتون بهم میخوره،در جوابش دوست ما هم یه تیکه کلام داشت گفت اوووووووی،هیچی دیگه همه تقصیرا گردن ما افتاد میخواستن اخراجمون کنم بخیر گذشت،،اووووی",
    "چــن وخ پیــش رفتــه بودم شهــرستــان!\nیــه پســر ٍ 24 تا بش میخــورد اومـد بم گف : بچــه تهـــرانی ؟!\nمـن : بلــه ! چــطو؟\nاون : پ َ چــرا ابــرو بر نداشتـــی ؟!\nمـن : آخــه هنــو نامـــزدیم! \nاون : | : )\nوضعیــتی شده جا اینــکه بیــان اَ بعضیــا بپــرسن چــرا ابــرو بر میــداری... میــان خٍــرٍ مــا رو می چسبــن که ابــروهات چرا زیــرش تمیـــز نی!\n\" خــواهشــاً به کســـی بَر نخــوره منظــوری نداشتــم \" :)",
    "خاله کوچیکم یه پسر 1سال و نیمه داره کره خر عشق زندگیمه :) خیلی هم بهم وابسته ست :)\nیه شب تو جمع نشسته بودیم این داشت پهلو مامانش بازی می کرد یکی بهش از این تک تک ها داد (ویفر+شکلات  خیلی دوست داره) داشت می خورد یهو توجه اش به من جلب شد اومد طرفم منم شروع کردم باهاش حرف زدن و قربون صدقه و اینا یهو دست کرد دهنش شکلات نیمه جویده رو فرو کرد تو دهن من (کصافططططط) دستشم گذاشته بود رو دهنم فشار می داد و اوم و اوم به معنای بفرما شوما هم میل کن !! نمی ذاشت درش بیارم خلاصه تا قورت ندادم دستشو برنداشت !به هر زحمتی بود فرو دادم:`(\nحالا جمع حاضر اوغغغغغغغغ\nشکلات نیمه جویده:))\nپسرخاله گرام :)\nخاله م : خیلی هم دلت بخواد پسرم به هرکسی از این محبتا نمی کنه:)\nچه کنم تو قحطی شوهر همه امیدم به همین فسقل و گرنه...:((\nاینم یه چشمه از محبت دهه نودی ها!",
    "۲سال پیش داشتم با دوستم تو حیاط مدرسه شوخی میکردم که یکی (شتلققققق)خابوندم دره گوشش و در رفتم تو کلاس و درو گرفتم که نتونه بیاد تو کلاس , اینقد زور میزدم که نگو که دیگه زورش به من قلبه کرد و درو باز کرد ........ یه لحظه دنیا جلو چشام آبی شد(از نوع شیشتایی!) دیدم مدیرمون صورتش قرمز شده.....یکی نیست بگه مجبوری اینقد زور بزنی مثله بچه آدم در بزن که درو واست باز کنم!\nولی دمش گرم چه دسته سنگینی داشت.",
    "رفـیقــام اومــدن خــونمون...\nســرمو  چــن وخ پــیش هــمین جوری عـــشقی کــچـل کــردم...\nشــبیه تــهِ پــیچ گــوشـتی شدم:)\nدیــروز رفـیقــام اومــدن خــونمون...\nبــه رفیقـم گــفتم بـا مــاشیـن مــوهامو مـدل نـود درجــه بزنه یــکم تــنوع شــه:دی\nرفــیقم زد مــوهارو...بعـــد...\n رفـــتم کــلمو تــو روشــویی بــشورم...\nرفـــیقام داشـــتن آهــنگـه مــورد عــلاقــمو بـــُلن بــُلن میــخوندن...\nمـــنم ســرم زیــر ِ آب داشــتم هــمونو مـــخوندم...\nاگــــه بــه تـو نـمیرسم...این دیـگه قــسمــته مــنه...نـخواسـتم ایـنجوری بشــه...بــجای اینـکه بــگن این از بــخـتِ بــده مــنه گــُفتن ایـن از شــانسه بــده مــنه!!!\nمـــنم اومــدم بــگم بـابا بــختِ بده مــنه نــه شـانسه بـده مــن!!!\nســرمو  آوردم بــالا  کــه بــگم ...تــــخ!!!خــورد بــه شـیره آب...؟؟!!!\nبــدجور درد گـــرفـت...چــشام داشــت ســیاهی میرفــت\nکــفری شــدم داد و بــیداد کــردم \nگــفــتم بــرید گــُم شــید بابا واس چــی وقــتی بــلد نــیستی آهنگ مــیخونی؟؟؟\nبــا ســر و صــورت ِ مــویی رفــتم از خــونه انداخــتمشون بیــرون...\nیــکم کــه دردش خــوب شــد اومــدم بــخونم گــفــتم:\nاگــــه بــه تـو نـمیرسم...این دیـگه قــسمــته مــنه...نـخواسـتم ایـنجوری بشــه...ایــن از شــانس ِ بــده مــنه...\nیــه پــسی زدم بــه خــودم گــفتم آخــه وقــتی خــودت بــلد نـیستی بــخونی واس چــی از اونــا ایــراد میگیری؟؟؟والـلا...\nیــکی بیــاد مــنو تــنبــیه کــنه:)",
    "دیروز داییم اینا اومدن خونمون یه پسر دهه هشتادی هم دارن. هی این پسر داییم بهم متلک می پروند که چه میدونم چرا عین مرغ میشینی و چه میدونم از این حرفا و منم خون تو چیشام جمع شده بود. خلاصه داییم اینا و مامان و بابای من رفتن بیمارستان عیادت. این پسر داییمم گذاشتن پیش منو گفتن یه ساعت دیگه میایم بعدش همین که رفتن پسر دایییم یه متلک بهم پروند. دیگه نتونستم جلو خودم بگیرم چنان پنجیرش گرفتم که فک کنم جاش سیا کرده باشه بعد اشک تو چشاش جمع شده بود. ....یعنی انننننننقدر حال داد انقدر حال داد که اگه تو کنکور رتبه اول میشدم این همه حال نمی داد. جاتون خالی.\nواییییییییییییی چه حالللللللللی دادددددددد.",
    "آقا امروز تو مدرسه ی ما ازمون انتخاب رشته گرفتن یکی از سوال ها این بود که 1: آیا در این سال تحصیلی سیگار کشیده اید . یا این که در یک ماه گذشته از قلیان استفاده کرده اید. آقا مارو می گی همه رو چشم بسته زدیم می ترسیدم به پدرم نشونبدن برگمونو پاره پوره کردیم از پنجره ریختیم بیرون .     \nمن +_()*&*&^   \nهم کلاسیام *****)*^&%$%&$%$",
    "در كلاس آزمايشگاه بيماري؛\nاستاد:شكل ميكروب را روي ساعت 12 ميكروسكوپ ببينيد؛\nمن:استاد به خدا ما ساعت 12 تربيت بدني داريم!!!!!",
    "یکی از دوستام می خواست کلاه قرمزی رو بخره گفتم نخر من دارم !\nفک کنید ببینید چی گفت؟؟\nگفت : دوبله است ؟؟ منم مردم از خنده گفت ام نه زیرنویسه ! بعد اینکه گفتم فهمید!",
    "آقا تو مدرسه روز های زوج شیر میدن بعد امروز که دوشنبه بود شیرها رو دادن یکی گفت طعم وایتکس با آب میده!\nبعد اون تبلیغ شیر بووووق هست میگه فردا هم آقا شیرموز زنگ میزنه ....\nیه نفر هم شیر رو گرفت کنار گوشش و صدای تلفن درآورد و گفت فردا هم آقا ریکا زنگ میزنه!\nیعنی کلاس ترکید!",
    "آقا من میخوام صادقانه اعتراف کنم که خیلی ابلهم!!!!\nکتاب 4جوکو دانلود کردم،بعدهروقت گوشیم نتش قطع میشه میرم اونا رو میخونم باور کنید 50بار تا حالا حدوده 10دقیقه صبرکردم که صفحه کامل لود بشه تابتونم لایک بزنم بعدیادم میوفته که این کتابه!!!!!!!!!\n\nفرهنگه استفاده از کتاب نداریم!!!\nچرا اون جوری نگاه میکنی؟ایدز که نیست خوب میشه!!!",
    "همین چن روز پیشا بود یهو حس (هس؛ حث؛ هث) کردم هیشکی منو تحویل نمیگیره، داشتم همین طوری مث آدمای غارت زده؛ راه میرفتم رسیدم به یه در کشویی دوربین دار (از اینا خودش باز میشه) اولش فکر کردم خرابه، رفتم عقب دوباره اومدم؟!!......خوب حتما باید از اونور بیام؟!!...شاید زاویه ام اشتباهه؟؟؟!! خوب اینم که نشد...  پس حتما خراب شده دیگه؟!!... \nهنوز از صحنه خارج نشده بودم که یکی دیگه اومد خیلی شیک و مجلسی رسید به در....؟؟؟؟؟ در باز شد!!!!!!!!!!!!... منم دنبالش دوییدم بیرون و در بسته شد!!... همه ی انگیزه هام و آرزوهام به دیار باقی پیوست... خودمم باید بهشون بپیوندم!!! \nهر لایک یک فاتحه!!!!",
    "یکی از دوشواریهام اینه که وقتی سوار تاکسی میشم شاید دوست نداشته باشم اون نوار نسبتا مضخرفو  من گوش کنم... بعضیاشون که صداشم حاضر نیستن کم کنن.... اون سیگار دیگه چیه تو دستت...... برده ات که نیستیم مسافریم به قرآن\nمیدونم خنده دار نیس ولی واسه شادی روحمم که شده .. خیلی خوبه آدم یه جایی داشته باشه واسه درد دل کردن مخصوصا اگه 4jok باشه",
    "سیزده بدر با بچه ها (سه چهارتا ماشین بودیم) رفیم که سیزده رو بدر کنیم. حدود ساعتای ده برا صبونه کنار یه ساحل که کنارش کلی سنگ بزرگ بود زدیم کنار. صبونه رو که خوردیم رفتم توپ دوستمو اوردم که یخورده بازی کنیم. بازی که تموم شد دیدم یکی از بچه ها رو یکی از اون سنگاست و داره با خودش حال میکنه . منم شیطون گفتم چیکار کنم ؛ یهو صداش کردم گفتم توپو بگیر بعد توپو جوری انداختم که مجبور شه  واکنش (واکاشی زومایی) از خودش نشون بده. چشتون روز بد نبینه این پسره از خود بیخود شد و برا گرفتنش جوری سر خورد که شانس اوردم ضربه مغزی نشد. شانس اوردیم لباس اضافه همراهمون بود.\nنتیجه گیری: ادم نباید به هر نحوی موجبات شادی رو فراهم کنه.",
    "دیــــروز ســـواراتـــوبــــوس شدم نمـــیدونم چـــیشـــد یهـــو بلنـــد سلـــــــــــــــــــــــــــــــــام  کــــردم یــــنی کـــل اتـــوبـــوس برگشــــتــــن مث بزکــــوهی نــــگام کردن مـــنم پـــــــــررو پــــــررو نگاشــــون کــــردم گفــــتم جـــواب ســـلــام واجـــبه هااااااااااااا ،اونـــام اخرمعـــرفت هیچـــکدوم ج نـــدادن داغ بـــودم بعـــد ی رب تـــازه فهمـــیدم چ کـــردم ینـــی دوس داشــــتم بشیــــنم ی دل سیــــرگریـــــــــه کنـــم تااخـــرســـرم پایـــیـــن بـــود ولـــی سنگــــینی نــــگاه مردمـــو حــس میـــکردم\nخـــدا لـــگدشون کـــنه موقـــته پیاده شـــدن انگشـــتی بود ک بســـمت مــن درازمیــــشد!!!",
    "آقا یه خاطره واسه اونایی که با بغل دسیتشون مشکل دارن...\nآقا ما یه بغل دستی داشتیم(همین امسال بود ولی جاها عوض شد)این ببعی اومده پشت سر ما ..بعد این صندلی از ته کلاس اورده بود بذار سر جاش.هی صندلی میگفت:هی هی(انگار صندلی گوسفنده مثل خودش)بروبرو آقا ناظمم اونجا ریلکس در کلاس وایساده بود.....بعد بغل دستیم برگشت و .......\nمن:):):):):):):):):):)\nبغل دستیم:«مشترک مورد نظر تو افق محو شد»",
    "یکی از دغدغه های دوران بچگیم که هنوزم حل نشده اینکه بدونم پت و مت اون ابزارها رو چجوری از پشتشون در میاوردن!!!!",
    "چن روز پیش از جلوی ی نمایشگا ماشین رد شدم دیدم ی 20-30 نفری دور ی ماشینی جمع شدن و با ی کیفی نگاش میکردن,ی چن متر اون طرف ترم ی سانتافه شیک و تمیز واسه فروش گذاشته بودن.منم هیجان زده رفتم ببینم چیه,گفتم حتما ی ماشین جدیدیه\nرفتم جلوتر دیدم ی پراید اوراقیه درب و داغون و رنگ و رو رفته س.انقدر با هیجان رفتم که همه برگشتن نگام میکردن,منم با ی غروری به صاحب نمایشگاهه گفتم:اغا من 3تا پراید دارم میخوام بفروشمشون کی بیارمشون؟\nاصلا ی وضعی شد همین مونده بود کفشامم لیس بزنن:-) :-)  :-)))))",
    "یادش بخیر بچه که بودم هر وقت مامانم نماز میخوند با داداشم میرفتیم زیر چادر نماز  مامانم  هر کاری میکرد ماهام میکردیم مثلا سجده میرفت ماهم سجده میرفتیم اونم هیچی نمیگفت....\nبه سلامتی همه مامانای دوست داشتنی...",
    "یادمه یه روز معاون مدرسمون سر صف داشت\nسخنرانی می کرد بعد می خواست میکروفن رو بده \nدست مدیر حواسش نبود گفت:گوشی\nبعد میکروفن رو داد دست مدیر\nآخ  اونروز چقدر ما خندیدیم\nاز بس که جواب تلفن ها رو میداد و میگفت\n:گوشی فکر کرد اینم تلفنه",
    "%yourghon%‎\nوسطای ترم بود.استاد ریاضی 1 ما یه امتحان میان ترم گرفت.همه گند زدیم.هفته ی بعدش انگار قله ی اورستو فتح کرده بود.اومده بود با یه خنده ی شیطانی داشت نمره ها رو میخوند.آخرش شاگرد زرنگمون برگشت گفت استاد اعتراض داریم.گفتش چرا؟بعدش من کرم درونم روشن شد و گفتم:چرا استاد نکته دان نمره ها رو اعلام میکرد میخند!خلاصه کلاس ترکیدش.همان شد که من الان با نمره ی 4 ریاضی رو افتادم.‏",
    "علامت اختصاری\n%‏yourghon‏%‏\nدیروز رفتم خواستگاری.بابای دختره پرسید کجا کار میکنی؟گفتم شرکت اپل!باخوشحالی پرسید دقیقن چه کاری اونجا انجام میدی؟گفتم اونجا اون سیباشونو گاز میزنم.نمیدونم چرا یارو مارو با لقد(لغد) انداخت بیرون.\nکوفتش بشه هرکی کپیش کنه",
    "آقــــــا\nدیشب ما خواب دیدم که:\nاس دی مونو بردیم بازار ماشین عبدل اباد هر چی اصرار می کنیم که اونو با یه پراید مدل 82 یا 83 تعویض کنیم نمی کنند که نمی کنند",
    "سلام \nعاقا ما يه دختر گودزيلا (دهه هشتادي‎‎(‎ داريم مصيبت عضما‎)‎أزما ،عزما .أضما و...‎(‎ يه روز مادر خانومم اومده بود خونمون دخترم رژ لب خانوممو داد به مادر خانومم گفت :مامان جون بيا اينو بزن برو بابارو بوس كن \nمن  :¤\nمادرخانوم :‎)‎\nكريستوف كلمب  :‎|‎‎}‎‎",
    "یه خاطره وخشتناک دارم میگم بعد لایکو بزن (اعتماد به نفسو داشتی)\nعاغا یه بار من تو اتوبوس بودم ( فکر نکنین ماشین ندارما ... دارم تازه پرایدم دارم ...هعی ...پولدارم دیگه ..اما به خاطر آلودگی هوا خوابوندمش)اتوبوس خلوت بود و به راهش ادامه می داد که ناگهان دم یه دبستان که تازه تعطیل شده بود واستاد.اینجا بود که اتوبوس در چشم به هم زدنی پر از گودزیلا شد .واقعن حس مخوفی بود . هر لحظه احساس نا امنی در من بیشتر می شد ...\nاین داستان ادامه دارد...\nوای ...یعنی ادامش چی میشه!!!!!",
    "یه اس ام اس اومد برام گفت اگه اینو برا 12 نفر بفرستی تا 1 ساعت دیگه یه اتفاق خوب برات می افته..\nمن هم که زیاد اهل اس ام اس بازی نبودم با زورو شرمندگی واسه\n12 نفر فرستادمش....\n1 ساعت بعد یادم رفته بود که باید منتظر یه اتفاق خوب باشم\nرفتم توالت تا نشستم گوشیم افتاد رفت پایین هر کاری کردم بگیرمش نشد..\n\nخلاصه الان هر کی بهم زنگ میزنه در دست رس نیستم :|",
    "تابستون كه زلزله اومد من روزه بودم \nبه 5 ده دقيقه مونده بود ديگه اوج گرسنگيم بود داشتم فيلم ميديدم دراز كشيده بودم رو زمين دقيقأ زير لوستر بودم\nمامانمم اون طرف دراز كشيده بود\nميگم مامان پاشو حالت تهوع دارم مامانم تو عالم خاب ميگه فشارت افتاده\nدوباره ميگم مامان سرم گيج ميره  جوابمو نميده ميگم مامان قلبم مياد تو دهنم\n ميگه خفه شو خابيدم\nهيچي ديگه سرمو بردم بالا ديدم لوسترااا دارن تاب ميخورن با چه سرعتي\nمامانم ميگه چراا هلم ميدي؟؟؟\n ميگم مامان من هلت ندادم زلزله هس\n \n پاشو  زلزله اومده مامانم ميگه خابم مياد برووو\nهمسايه ها داشتن درو از جا ميكندن كه بياين بيرون مامانم خابالو خابالو رفته كوچه ميگه چي شده چرا همه كوچن\nهسايه ها گريه ميكنن تو كوچه بدون حجاب در رفتن مامي ما هم اومده خونه تيپ زد رف بيرون...\nكلأ مامي ريلكس  \nخابالووو خفني دارم من والااا به قران",
    "عاغا من بچه که بودم یک دفعه با داداشم دعوا کردم اساسی....بابام و داداشم بعد دعوا رفتن بیرون..وقتی برگشتن من سریع با خط خرچنگ قورباغه رو کاغذ نوشتم :ای کسی که این نامه را میخوانی وقعا آدم خری هستی گذاشتم جلو چشم و برگشتم تو اتاق ...من همینطور منتظر که داداشم بره بخونه یهو بابام سید برداشت خوند...نمیدونستم کجا فرار کنم...یک نگاه بد انداخت ب اتاق و برگه رو داد ب داداشم گفت این برای توست...هیچی دیگه دوباره گرد و خاک بلند شد...ینی من با ۹سال تو مرام بابام موندم...",
    "عاغا رفته بودم امتحان شهري بدم واسه دريافت گواهينامه افسر گفت چهار نفر بيان بشينن تو ماشين ميخوام امتحان بگيرم؛من و دوتا پسر ديگه عقب نشستيم و يه دختر سانتي مانتال رفت نشست پشت فرمون ......\nاومد كه پارك دوبل بره كلاج ماشينو تا ته نگرفت وقتي خواست بزنه دنده عقب ماشين صدا داد در حد تيم ملي افسر برگشت گفت اين ماشينه يا تراكتور\nما پسرارو ميگي داشتيم از خنده شيشه ماشينو گاز ميگرفتيم!!!!!!!",
    "دوستم داشت با استادش صحبت میکرد استادش با دانشجو های زپرتی معمولی هیچ فرقی نداشت ...\nمنم رفتم زدم رو شونه اش گفتم نامرد عوضی کدوم گوری بودی دیشب هر چی زنگیدم ج نمی دادی ؟\nخیلی مودبانه تو چشمام ذل زد گفت امیتیس جان من بعدا با شما صحبت میکنم ...\nگفتم چرا ادای استادای ادبیات رو در میاری ؟؟؟ جواب منو بده ...\nحالا استاده مثل ابوالهول منو نگاه میکرد و ساکت وایساده بود!\nدیدم داره چشم و ابرو میاد ، گفتم : چرا چشماتو گرد میکنی وزق؟! بعد رو به استادش گفتم : میبینی چه دوستایی گیر میاد این دوره زمونه؟ دوست هم دوستای قدیم ...\nسرتونو درد  نیارم تا مدتها خدا رو شکر میکردم که مهندسی برق (الان دقیقا متوجه شدین من رشته ام چیه دیگه !) توش شیمی نداره ....",
    "آغا چشمتون روز بد نبینه دو سال پدرم مدیر مدرسه ما بود اون دوسال بدترین سالای دوران تحصیلم بود\nحسرت 5 دقیقه جیم شدن از مدرسه به دلم موند!\nهر غلطی میکردم اولین اولیایی که با خبر میشد پدر جان بنده بود!!!",
    "صبح زود ساعت ده از خواب بیدار شدم\nرفتم سراغ کتری و قوری\nدیدم به اندازه یک لیوان چایی مونده\nریختم شیرنش کردم \nاولین لقمه را گذاشتم دهنم\nچایی رو سر کشیدم\nخدا نصیبتون نکنه دیدم چایی اینقدر شور و تلخه که نگو و نپرس\nخودتون حدس زدید چه دسته گلی به آب دادم\nصبحونه نخورده زدیم بیرون",
    "یبار تو دوره راهنمایی تو کلاس با دوستم دعوام شد.دعوا که تموم شد میخواستم از کلاس خارج شم در حالیکه خععلی عصبی بودم در کلاسو محکم کوبیدم بعدم یه لگد جانانه زدم به در\nسرمو که برگردوندم دیدم (فاااااااااااااااجعه)مدیرمون تو سالنه داره منو نگا میکنه\nخلاصه چشمتون روز بد نبینه دو سه تا چک آبکی تو صورتم خوابوند\nواقعا یادش ننننننننننننننننخیر",
    "دیـــروز دوستـــم ســـرزده اومـــد خونمـــون\nبهـــش گفتـــم بیـــا بریـــم اتـــاق من \nاومد تو اتاقـــم یـــه چند لحظـــه مـــات و مبهـــوت دور و برو  نگـــاه کـــرد بعد\nبا کمـــال خـــونســـردی بهـــم گفـــت فکــــــ میکردم فقـــط آذربـایجــــــان زلـــزلـــه اومـــد\nنگـــو اینـــجـــا ھـــم خبرایـــی بـــوده\n‏ ( آبـــروم افقـــي شـــد رفـــت...‎!‎ )\n\nپاورقي: بچه ها شمام مثل من هر وقت جوكهاي سيد مصطفيsmj13 رو ميخونين تا چند روز دل درد ميگیرین یا فقط من اینجوری ام؟",
    "داداشم ریاضی نمره کم گرفته..بابا برای اولین بار داشت نصیحت همراه با دعوا میکردش!!! هی می گفت واقعا ریاضی ۸ گرفتی؟ وقعا ۸ گرفتی؟ اغا نوارش گیر کرده بود...منم کلن وقتی یکی داره جدی میحرفه حساسم...لوزه هام قلقلک میشه...خندم میگیره..از دهنم همونجا در رفت گفتم: پدر من ۸ گرفته دیگه ، جزام ک نگرفته....... چشمتون روز بد نبینه دیدم مامانم ک داره ریسه میره اصن منفجر شد از خنده یه وضییی!! بابام هم ک انگار نفت ریختن روش اتیشش زدن..مونده بود بخنده یا بزنه منو!! لامصب  ولی داداشه خوب در رفت از گیر باباهه!!! ارههه من همچی خاهر باحالیم!!!( در ضمن برای استقبال ورودم بزن لایکو)",
    "آقا دیشب سریال زمانه رو کی دید (قسمت سی و شیشم) منظورمه ارغوان تو توهمش عقد بهزاد رو جلو چشاش تصور میکنه که 500 تا سکه مهر کردن این فدای چش کم سو پدر بهار \nاین یکی رو چیکار کنیم اخه\n بعدش میره یه جای خلوت بنزین رو میریزه رو ماشینی که بهزاد بهش داده خیلی ریلکس فندک رو میندازه رو ماشین ، ماشین هم مثل بچه آدم خیلی آروم و بی سر و صدا شروع میکنه به سوختن مث یه تیکه کاغذ قدیمترا فکر کنم ماشینا باک بنزین داشتن منفجر میشدن\n ولی ماشین فیلمای ایرانی انگار با گلاب و عرق بید مشک کار میکنن نه با بنزین \n کارگردان عزیز خواهشا یه نصفه بال مگس شعور برا مخاطبت در نظر بگیر!",
    "یه شب با عمم اینا رفتیم شهر بازی ، پسرعمم گیر داده بود میخواد بره استخر توپ ،  یهو عمم برگشت به شوهرش گفت : پاشو ببر این بچه رو استخر توپ سوار کن!! :))",
    "یه بار یکی از فامیلامون اومده بود خونمون که تخصصش تو تعمیر کولر و رادیات  ماشین بود. توی صحبت ، بابام همینجوری شوخی شوخی بهش گفت : آقا فلانی ، این بخاری ماشین ما باد داغ میزنه چیکارش کنیم ؟ این فامیلمونم سریع گفت خو فردا بیار در مغازه برات درستش کنم ...! یه چند ثانیه گذشت که خودش سوتیشو فهمید ، اما دیگه دیر شده بود! چون ما همه درحال گاز زدن زمین بودیم :)))))",
    "ســــــــــــــوتی :)\nیـه روز بـا ماشـین رفـیـقم تـو خیابـون داشتـیم مـیرفـتـیم ، رسیـدیم بـه یـه دست انداز که یهو از عقـب ماشیـن یه صدا در اومـد!!  من گفتم اِ این صدای چی بـود ؟ رفـیـقـم گـفـت هیـچی ، تو صـندوق صدقاتـم وسیله زیاده :دی",
    "اوله همه بگم من تازه اومدم عضو مدرسه شما شدم.\n\nیادمه سال سوم دبیرستان بودم یه آقامعلم عربی توی مدرسمون بود. معلم ما هم نبود. این اقا معلم یه کت قهوه ای چرم داشت. خیلی هم تند راه میرفت. یه روز که زنگ تفریح تازه خورد و هم مدرسه ای های عزیز از کلاسها پریدن بیرون دیدیم این اقای عربی داره می دوه سمت پله ها که برسه به دفتر. بچه ها هم پشت سرش شلنگ میندازن و زمین رو گاز میزنن. دیدیم بعععععله یکی از کلاس دومیا روی کاپشن چرم اقا نوشته\" لواشششششششششششششککککککک آلو\"",
    "میخوام از پشت این تریبون اعلام کنم\nکه من بدلایل نامعلومی همون جلسه ی اول از کلاس اقتصادم اخراج شدم\nحالا استاد میگه برو یه نامه از مدیر گروهت بگیر بیار تا بزارم بیای سرکلاس\nحالا متن صحبت من با مدیر گروهمون که استاد حسابداریمونم هست:\nمن: سلام استاد یه لحظه\nاستاد: بله.. چیه؟\nمن: استاد یه نامه میخواستیم تا استاد فلانی بزاره بریم سرکلاس\nاستاد: مشکل شما دال بر چه موضوعی است؟ (دقبقا همین جوری میگه ها)\nمن : استاد یه سوتفاهمی شده اگه شما لطف کنید یه نامه به من بدین از درس عقب نیوفتم\nاستاد: من فعلا کار دارم .... بعدا بیا .... سرکلاس منم دیگه حق نداری بیای\nمن : جووووووووووووون؟ سر کلاس شما؟ چه ربطی داره آخه\n\nآقا از من بدبخترم هست آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "تو بچگیام چند روز گریه کردم تا بابام واسم یه ساندویچ بخره.بعداز اینکه چشام داش کم کم کور میشد از گریه بابام قبول کرد و واسم یه ساندویچ همبرگر گرفت ولی نصفشو خودش خورد بقیه شو که من داشتم میخوردم انگار دنیا مال من بود\nیادمه اون شب نتونستم بخوابم از خوشحالی\nولی حالا این بچه های لامصب چه امکاناتی که ندارن\nفدای دل مهربون بابام",
    "یه استاد داریم هنوز بعد از گذشت دو ترم نفهمیدیم این با خودش چند چنده\nو من هنوز نمیدونم طرف با من لجه یا کلا مدلش اینجوریه\nاز همون ترم اول ، روز اول به من گیر داد تا آخرین جلسه\nبعد از همه عجیب تر اینه که من سر امتحان پایانی از 3 تا سوالی که داده بود 2 تاشو نوشتم تازه اونم ناقص\nبعد بهم 18.5 داده\nحالا این ترم جدیده منو همون روز اول بخاطر اینکه خودش یه چیز گفته بقیه بخندند و منم مثل بقیه خندیدم از کلاس اخراج و بعدم از رو حرصش اسممو خط خطی کرد\nفکر کنم این ترم نمرم بشه 20\nتازه یکی نیست بهش بگه آخه سیب زمینی ، بدبخت شوهرت چی میکشه از دست تو ، آخه با شوهرت دعوات شده چرا اسم منو خط خطی میکنی بی وجدان ، عقده ای\nهر کی از این استادا بدش میاد لایکو بزنند",
    "اعتراف می کنم وقتی کلاس اول دبستان بودم مدیر سر صف مدرسه گفت با خودتون طلا و زیورآلات نیارین!منم قبل رفتن به کلاس به توالت رفتم و گردنبند و گوشواره هامو درآوردم انداختم تو چاه روشم آب ریختم بعد با خیال راحت رفتم سر کلاس هیچ وقتم به مامانم نگفتم چه بلایی سرشون آوردم :دی",
    "برای دهه فجر یه نمایش آماده کرده بودم \nآقا نمایش به خوبی و خوشی تموم شد منم خوشحال که ملت خوششون اومده.\nداشتم واسه خودم ذوق میکردم که یهو \nمجری گفت: خوب الان از نویسنده این نمایش میخوایم دعوت کنیم بیاد رو سن\nمن (تو دلم): یا حسین برم جلو این همه آدم چی بگم:(\nخلاصه ما که تا حالا از این کارا نکرده بودیم \nرفتیم رو سن ، مجری میکروفنو داد به من\nهمه ساکت بودن و منتظر بودم تا من خودمو معرفی کنم\nآقا چشتون روز بد نبینه یهو هول شدم گفتم\nبه نام خدا هستم :|\nخیلی ممنون که به نمایش ما خوش آمدین:|\nهیچی دیگه خودم فهمیدم چه گندی زدم\nکل سالنم زده بودن زیر خنده :)\nمنم که اصلا نمیتونم جلو خندمو بگیرم ، رو سن زدم زیر خنده آبروم رفت\nاصن یه وضعی بودا جاتون خالی :|",
    "این خاطره خنده دار نیست بلکه تاسف باره ولی مینویسم تا شاید دیگه شاهد این مسائل نباشیم.\nدو روز پیش رفته بودم کلوپ ,pes 13 بازی کنم اطرافم خیلی جوونای دیگه هم داشتن بازی می کردن ولی متاسفانه با هر توپی که بیرون میزدن خیلی راحت به مادر و خواهر همدیگه فحش میدادن بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنن بازی مهمتره یا خانواده. \nبشهت زیر پای مادره دوست عزیز پس در تمام لحظات به یادش باش.",
    "یکی از کاربرا به اسم علی& نئی ی مطلب گذاشت منو یاد ی چیزی انداخت \nچن وقت پیش یه پراید دیدم پشتش نوشته بود: عاقبت دانشگاه آزاد :)",
    "باورتون نمیشه 2ماه بود ی شماره مزاحمم میشد اقا این طرف هی اس میداد خیلی تنهام من برات شارژ میگیرم تودرروز چن تا اس بم بده ا تنهایی درآم هی اس پشت اس منم هیچ جوابی نمیدادم تادیروز ک حالم گرفته بود بدجور اینم هی میزنگید گوشیو برداشتم یهو دخمله گف الـــــــــــــــــــــــــو !\nبنده خدا 2ماه تموم فک میکرد من پسرم،جاتون خالی ی دعوایی گرف ناجور کم مونده بود گیسای همو پش تلفن بکشیــــــــــــم!طلبکارم بود میگف چرااز روز اول نگفتی پسرنیسی میدونی من چ موقعیتایی رو ازدس دادم بخاطر تو؟؟؟مردم داغـــــــــــــــــــــووووووووووووووونن",
    "اون دفعه با رفیقم  داشتیم با رفیقم از یه جا برمیگشتیم دیدیم یه گودیزیلا(دهه90)بغل باباش بود رفتن توی  مغازه ای که اتفاقا من رفیقم میخواستم اونجا بریم یه چیزی بخریم.رفتیم تو این بچهه یه بسته کرانچی دستش بود داشت میخورد این رفیق مام پاکار مردم آزاری وقتی بابا  مامان بچه حواسشون نبود هی از کرانچی این بدبخت میخورد این هی جیغ میکشید مامان باباش هیچی نمیفهمیدن فقط عین اسگولا برمیگشتن یه چند دقیقه ای نیگاش میکرد این رفیق ما دوباره دستشو کرد این بچه زرنگ این دفعه کمین کرد تا رفیق ما دستشو برد تو گرفت دستشو جیغغغغغغ مامان باباهم برگشتن رفیقم اومد سریع بکشه بیرون هم دستش خورد تو دماغ بچه بد بخت هم کرانچیه ریخت.آقا این رفیق ما فلنگو بست منم نمه نمه اومدم بیرون بچه با یه غروری رفیق فراری منو در حال فرار میدید به منم یه نیگاه کرد نیگاه شیر گور خر.حالا هی بیاین از دهه 80 بدبخت بد بگین.اصن باشه ما بد ولی اینا دیگه به ما گفتن زکی دست ما رو با زنجیر از پشت بستن تازه کلیدشم قورت دادن!!!هرکی موافقه موسشو امتحان کنه رو قلب بالای مطلب!!!",
    "یادمه سال دوم دبیرستان یکی از سرگرمی های وىژه ما تک چرخ با میز بود. داشتیم طبق معمول تک میزدیم سر کلاس یه دبیر اخمو بود  که یهو بوم ترکیدم پخش شدیم رو زمین نگو میز عقبی پشت ما رو خالی کرده بودن،جون خودم کلاس که هیچی دبیره داشت از خنده تخته سیاه رو گاز میزد،آقا خندش که تموم شد ما رو کشید بیرون یه کتک حسابی زد،آخه اینه مزد خندونش،دبیری که حتی یه بار خندش رو ندیده بودیم",
    "یکی از تفریحات سالمم تو فیسبوک اینه که به عنوان یه دختر ، پسرا(اون نامردشا!!!) رو \"اد\" میکنم! بعدش دو-سه روز بعد واسش پیام میذارم:\nخیلی نامردی! واقعا که!!! از امروز دیگه هر چی بینمون بود تموم شد!!....\nینی بعدش نیم ساعت طول نمیکشه که با مخاطب خاصش بهم میزنن!!!!!!\nتفریح سالمه دارم من!!؟؟؟",
    "خاستم یه داستانو کپی کنم تو وررد\nرفتم منوی استارت رو باز کردم  بگید خب    تا اینجا مشکلی نبود \nولی نمی دونم چه فکری کردم که کامپیوتر رو خاموش کردم\nنه شما می دونید\nنه خدا وکیلی",
    "لپ تابم تو حلقم اگه دروغ بگم!(فهمیدین دیگه که لب تاب دارم) چن روز پیش وایساده بودم دم مدرسمون منتظرمامیم که بره کارناممو بگیره بیاد بینم بازچن تا تجدید دارم!بارون تندی ام میومد که یهو یه خانم خوشتیپ خوشگل سانتی مانتال بلوند اومد جلو بهم گف: سلام خوبی منتظر کسی هستی؟ منو میگی چشام 4تا شد-بله منتظر مادرم هستم- حیف فک کردم داری قدم میزنی گفتم باهم هم قدم شیم.بعد یه شماره از تو کیفش در اورد داد وگف:خوش حال میشم باهام تماس بگیری خانم خوشگله!منم دیگه حول شدم شماررو گرفتم حال به نظر شما باهاش تماس بگیرم یا نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خودتونو عذاب ندین که نظر بدین نمیگیرم!",
    "مخاطب خاص دوستم چشاش آبیه(کوفتش بشه!!!) و این رفیق منم بیشتر از خودش عاشق چشم آبیشه و هی قربون صدقش میره!!! حالا بعده سه سال تازه فهمیده طرف لنز میذاشته!!!!!!\nبیچاره کارش از خودکشی و محو شدن تو افق گذشته!رفته پرایدشو آتیش بزنه!!!!! دوسته شکست خوردس دارم من!؟؟؟",
    "با خانواده داشتیم میرفتیم مهمونی همین که راه افتادیم چند متر بعد بابام یهو زارررررررررررررررررت زدت رو ترمز. مامانم با سر رفت تو شیشه\nمنم که کنار پنجره عقب بودم نزدیک شد پرت  شم تو خیابون(پنجره باز بود)\nمن:0\nمامانم:0\nاجیم:0\nداداش دهه هشتادیم:0\nمامانم گفت:این چه کاری بودمرد؟؟؟؟(تیریپ ایران قدیمی!)\nبابام با یه لبخند ژکوند خیلی اروم برگشت گفت: لطفا قبل از به حرک افتادن خوردرو کمربند ایمنی خود را ببندید..\n.\n.\n.\nینی چی بگم:|",
    "شما هم تو بچگی یه فیلم ترسناک میدید  ، میترسیدید برید دستشویی؟!",
    "عاغآ من و پسر عموم  تو دانشگاه تو یه کلاسبم بچه اون قدر سنگین رنگین که حتی به من تو دانشگاه سلام هم نمیکنه .هیچی دیگه یه روز تاکسی جلو در دانشگاه ایستاده بود من رفتم توش نشستم بعد من یه دختره کنار من نشست .کمی بعد پسر عمو جان آمد واز در اون طرف تاکسی  نشست پیش دختره تاکسی حرکت کردو پسر عمو جان پول داد به راننده و گفت دونفر .من گفتم این کی منو دید !هیچی سریع بهش گفتم ممنون .عاغآ نبودید برگشت دید منو چشاش داشت میزد بیرون.همون موقع حدس زدم دختره مخاطب خاصشه و کرایه اون و حساب کرده نه منو .وقتی پسر عمو جان بدون خدافظی پیاده شد دیگه معلوم شد که بعله دیگه....هیچی دیگه  اینگونه بود که پول پسر عمو جان هدر رفت وبعد اون تا مارو تو تاکسی میبینه سریع  کرایه اش و حساب میکنه و بلند میگه یه نفر.بابا سنگینیت توحلقم .",
    "معلم شما هم بهتون می گفت “شما بدترین کلاسی هستید که تاحالا داشتم” آره؟",
    "یکی از شیطونی های دوران تحصیل من این بود که یه بیسکویت کرمدار میگرفتم بعد کرماشو در میاوردم بعد بجا کرماش خمیر دندون میزدم به بیسکویت و به بچه ها تعارف میکردم اینقد هم خوشحال میشدن ینی یه همچین آدم بخشنده ای بودم من .@@@@",
    "یسری از تهران برمیگشتیم\nتوی قطار اصلا نخوابیدم.دیگه نزدیکای 6 خونه بودیم و منم تایم صبح بودم طبق معمول.یه دوش گرفتم و سرحال رفتم مدرسه ولی چشمتون روز بد نبینه  تا نشستم سرکلاس خواب دنیا اومد سراغمو آقا بی خیال درس و معلم راحت خوابیدم  یدفه با تکونای دوستم بیدار شدم حیرون مونده بودم ک اصن  کجا هستم؟ادیگه خلاصه یه وضی!دوستم گفت زنگ خورده چی میخوری؟گفتم پس دبیرمون؟گفت دو سه بار اومد بالا سرت دید واقعا خوابی بیدارت نکرد ولی عجب معلم باحالی داشتم من!!!",
    "آقا دیروز با رفیقم تو مترو بودم، داشتم تی شرت The Rock رو واسش توضیح میدادم که چه شکلیه ( الان فهمیدین که من خوره کشتی کجم یا احتیاج به توضیحات بیشتره ؟) \nهیچی دیگه گفتم پشت تی شرت نوشته 24 ساعت، 7 روز هفته، 365 روز سال..... یهو برگشت گفت مگه اونا هم سالشون 365 روزه؟؟؟\nمن که داشتم اون آهن زرده ی وسط مترو رو میجوییدم. خودشم وقتی فهمید چه سوتی رویایی داده، دود شد و از لای هوا کش مترو رفت بیرون.\nدانشجوهای مملکتو نیگا تو رو قرآن....",
    "یه سری هم داشتم تو خیابون میرفتم یهو یه دختره اومد گوشیشو داد به من گفت بیا گوشی با شما کار داره :|\nیارو گفت کصافط داف منو بر میزنی؟ :((\nمن:|\nسازمان حمایت از داف ها و غلات :|",
    "اغا دلم براتون بگه که سالها پیش که من داشتم برای کنکور میخوندم یه دختر دایی خنگ در ریاضیات داشتم اومده بود ریاضی باش کار کنم مامانمم برای استراحت وسطاش دو قاچ هندونه بزرگ اورد از اینایی که دراز می برناا.. خلاصه دختر داییم گندهه رو برداشت کوچیکه افتاد به من منم که چشمم دنبالقاچ بزرگه بود گفتم پری اون چیه دیگه و با نگاهم اشاره کردم به افق...(خخخ) اونم برگشت اونورو نگاه کنه منم تا جایی که ارواره های دهنم باز میشد دهنمو باز کردم یه حمله بیرحمانه به هندونه کردم چه قدر چسبید خودمم باورم نمیشد فقط دو تیکه کوچولو یکی توی این دستش یکی توی اون دستش مونده بود میخاست گریه کنه به خدااااااااا\nتازه فهمیدم اینایی که مال مردمخوری میکنن طفلکیا دست خودشون نیستا لامصب بد جووووووووووورررر شیرینه:)",
    "پشت یه وانت نوشته بود:\n.... بقیه متن موجود نیست\nمن که چیزی سر در نیاوردم\nشما چطور؟؟؟",
    "دیروز داشتم تو همت می رفتم پشت یه پراید نوشته بود:\nصاحبم خــــــــر شده می خواد منو بفروشه\nزیرشم شماره تلفن  زده بود",
    "یه روز برادرزاده ی دهه هشتادیم اومدخونم دیدم این بچه متحول شده ومهربونه منم بچه دوست گفتم بیا عمو به قربونت دیدم سریع اومدنشست بغلم داشتم بابچه شوخی میکردم که دیدم پاهام دارن گرم میشن خلاصه این بچه بلندشدبره که من بعدازرفتنش به عمق فاجعه پی بردم درست حدس زدید!!!!!این گودزیلا پای عموی عزیزشوبا دستشویی اشتباه گرفته بود",
    "کیا یادشونه بچگیا وقتی میخواستیم قسم دروغ بخوریم یه جور قسم میخوردیم که معنیش عوض بشه تا خدا از ما ناراحت نشه! یادش بخیر\nخیلی وقتا دلم بدجور واسه صداقت بچگونه تنگ میشه",
    "آغا من و برادرم دقیقا 13 ماه و 3 روز باهم اختلاف سنی داریم واسه همین سر کوچکترین مسله باهم کل کل داریم دوران ابتدایی یه روز داشتیم فیلم میدیدیم تو فیلم یه دختره رفته بود خونه همسایشون که یه پیرزن بود پیرزنه داش به گلا آب میداد دختره هم داش به یه قفس پرنده نیگا میکرد\nمن فوری گفتم: بلبله\nبرادرم از لج من گف: نخیییییرم! قناریه!\nهیچ کدوممون فرق بلبل و قناری رو نمیدونستیم( البته الان هم نمیدونیم!!)\nیهو دختره برگش گف: چه بلبل قشنگی!\nآغا منو میگی همچین خر کیف شدم که از خوشالی( دور از حضور! ) یورتمه میرفتم داداشم هم کارد میزدی خونش در نمی اومد\nدقیقا 6 ثانیه بعد پیرزن اومد پیش دختره گف: عزیزم اون که بلبل نیس قناریه!!!\nرو هوا خشکم زد بدترین لحظه بچگیام بود\nبرادرم با این که طولش بیشتر از عرضش بود همچین پشتک میزد که نگو\nهمون لحظه بود که همه استعدادام کور شد و ایران چند نوبل فیزیک رو زود هنگام از دس داد!!\nواسه شادی روحم بزن لایکو!",
    "یه سری هم با یکی از دوستام بحثم شد گفت حیف که سیدی وگرنه یه جوری میزدمت که راه خونتونو گم کنی :|\nجالبه کل هیکلش نصف منه :|\nبهش گفتم اعتماد بنفستو تحسین میکنم :))",
    "این خاطره هم بخاطر D$D$D عزیز میذارم :))\nیه سری از طرف آتشنشانی برا شرکتمون کلاس عملی اطفا حریق گذاشتن بعد استادش اومد گفت کی داوطلب میشه منو یکی از بچه ها هول داد جلو کصصصصصافططط :|\nمن رفتم جلو یهو دیدم واویلا عجب قیامتیه ورداشته بودن نصف کارخونه رو برا مانور آتیش زده بودن :|\nخلاصه یه کپسول داد به من گفت جاروب کن منم جوگیر شدم تموم کپسولا رو رو آتیش خالی کردم :))\nآتیش خاموش که نشد هیچ بدتر گر گرفت :))\nاستاده میدوید دنبالم که کپسولا رو ازم بگیره بده یه داوطلب دیگه منم درو آتیش میدویدم و مثلا داشتم جاروب میکردم :))\nینی یه همچین آتشنشانیم من :|",
    "نــــیت کــردن ِ مـــن مـــوقع ِ نــــماز:\n\"نــــیت مـــیکنم چــهار رکــعت نـــماز ظــهر...راســتی خــدایا اولـــه وقــته هــا ثــوابشو زیــادتــر کــن...\"\nنــمیدونم چــه فــکری کــردم اینــو گــفــتم؟؟؟\nحــالا پــریروز فـــهمیدم مــوقع وضــو گــرفــتن مـــسح ســر نــمیکشــیدم تــا حـالا...\nخـــوب شــد زود فـــهمیدم اگــه مــوقع پـــیری مــیفهــمیدم خــیلی زور داشـــت!!!\nولـــی خـدا وکــیلی آخــره نــماز مــیگم:خــدایا بــچه های فــورجــوکو(تـکنولوژی رو تــو عــبادت دخــالت دادما) بــه خــواسـته هـاشون بــرسون...آمــین..",
    "ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﻭﻥ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺯﻫﺮﻣﺎﺭﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﭼﺮﺥ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻪ ﺗﻮﺵ ﻣﺎﻣﺎﻧﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﻪ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﮐﺎﺑﯿﻨﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﻮ ﭼﺮﺥ ﮔﻮﺷﺖ ؟\nﻻﻣﺼﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻣﻪ ، ﺍﻧﻘﺪﺭﻡ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮﺵ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮﯼ ﭼﺮﺥ ﮔﻮﺷﺘﻢ ﺭﺩ ﻧﻤﯽ ﺷﺪﻡ",
    "سلام دوستان این اولین مطلبه منه(اره تازه عضو شدم. پس همه جیغ دست هورا.....)     اغا دیروز روز صبح با هزار بدبختی پاشدم برم مدرسه. بعد یک سال اومدیم مسواک بزنیم.اغا در خمیر دندان رو باز کردم یکم رو مسواک ریختم و خمیردندان رو گذاشتم کنار و شروع کردم به مسواک زدن یکم که گذشت دیدم طعم عجیبی داره. به خودم گفتم نه بابا تازه از خواب پاشدی داغی.بعد دیدم دهنم داره خیلی سرد میشه. گفتم حتما تاریخ انقضا خمیر دندون تمام شده رفتم ببینم تاریخش کی تموم میشه که یهو دیدم روش نوشته خمیر ریش ارکو یعنی مثل ماست وارفتم.تازه جالب اینجا بود که تو مدرسه همه میگفتن: کامی چه قدر دهنت بوی خوبی میده اسم خمیر دندونتون چیه",
    "اين زير نويس هاي pmc هست كه پيامهاي بينندهاشو ميزنه.........پسره زده بود :آزاده از وقتي تو رفتيهردقيقه برام 60 ثانيه ميگذره :|اول خندم گرفت بعد دلم براي پسره سوخت :((((((((آخه آزاده چرا تنهاش گذاشتي؟ چــــــــــ",
    "کیا یادشونه تو مدرسه یه روزی داشتیم به اسم روز دوستی میگفتن هر چی دوست دارین بیارین مدرسه بعد تو حیاط مدرسه فرش پهن میکردیم و چیپس و پفک میخوردیم.....",
    "این فیلمه هست شبکه 3 پخش میکنه زمانه رو میگم!\nیه دخدره توش هست اسمش ارغوانه خالا بابای ما به این دخدره میگه عقربان!!!\nخخخخخ",
    "یه روز رفته بودم داروخونه تو نوبتش بودم که نوبت من برسه یه آقا همین جوری سرش رو انداخت پایین رفت جلو منم همین جوری نیگاش میکردم.. پیشش یه پسر کوچولو بود 6_7 سالش میشد از دکتره پنیسیلین 1 میلیون 200 میخواست پسرش از اون پایین به دکتره میگفت آقا 600 بدین نه اصلا 400 بدین \nبعدش پرسیدم واسه تو میخواد آمپول بزنه میگه آقا این بابام رو توجیح کنین که نگیره  پنیسیلین زیاد درد داره ;)",
    "پسر خالم رفته خواستگاری شرایط دختره واسه ازدواج :...... .....پراید داشته باشه o.O ...تو افق ویلا داشته باشه o.O ...به موقع محو شه و سرِ وقت ظاهر شه o.O ...گوشیش راحت از جیب در بیاد ...",
    "استاد به هم کلاسیم میگه چرا نیومدی سر کلاس؟\nمیگه: استاد، كلاستون با خوابم تداخل داشت نتونستم بيام..........",
    "ی روز که داشتم از دانشگاه برمیگشتم ،رفتم سوار اتوبوس شدم... اونم با کلی ادا اطوار...\nتیریپ با شخصیت برداشته بودم...بیا و ببین..\nای دل غافل.. چشمتون روز بد نبینه.. یهو تو اتوبوس چشمم افتاد به یکی از استادامون...منم بسیار مودبانه باهاش سلام علیک کردم و.. خلاصه یجوری حرف زدم باهاش که همه یجوری نگام میکردن... {با به به و چه چه} چقدر مودب و با شخصیت.... اوففففففف\nعاقا رسیدم به ایستگاهی که باید پیاده میشدم...\nهمچین با افتخار رفتم کنار در و رو به استاد برگشتم گفتم : \nاستاد سلام علیکم!!!!\nدیگه خودتون بقیشو تصور کنیییییییییین\nجو گیر شدنه من دارم...انصافه....؟؟؟؟",
    "عاغا ما همسایه مون گوسفند دارن\nهر وقت میرم توی حیاط اینا داشتن صدا میدادن(بهتره بگم داشتن اواز میخوندن ) ماهم دلمون براشون میسوخت بع بع میکردیم\nعاغا می یه روز از بیرون اومدیم دیدیم نه صدای بع بع نمیاد نگرانشون شدم(خخخخخخخخخخخخخ)\nبلند بلند گفتم بع بع بع\nیهو جای سدای بع بع گوسفندا صدای خنده اومد\nرومو برگردوندم تا بله\nعمو کوشلوم با 3 تاپسراش توی آلاچیق توی حیاط نشستن\nمارو میگی\nقرمز لبوییییی گفتیم بیایم گافی که دادیم درست کنیم گفتم به بهههههههه\nلامصب بازم صدای گوسفند دادم\nبع شما اومدین\nهیچی دیگه از رو رفتم تند دویدم توی خونه از خجالت",
    "اصلام خنده دار نیست تازه گریه دارم هست اگه به عمقش فکرکنی. دلم واسه بچگیام تنگ شده واسه هیجانی که داشتیم نزدیک عید.واسه بوی عید که بنظر من از وسطای بهمن شرع میشد وتا آخر اسفند پا برجا بود.البته الانم خیلی بزرگ نشدیم ولی ادعامون زیاد شده.اصلا ولش کن خواستم یه چیزی بنویسم آخه تازه عضو شدم هیجان دارم.",
    "یه معلمی داشتیم خیلی ازش بدمون میومد.نه به خاطر اخلاقشا اتفاقا بد نبود فقط خیلی دست تو دماغش میکرد.!! حتا وخ با هامون حرف میزد یا داشت جواب سوالامونو میداد یا فین میکرد یا با یه دستمال از اول ساعت بش گیر بود.یه روز برف اومده بود شدید این دیر کرده بود. یه رفیق داشتم اصن به شری معروف بود این یه نقشه خبیثانه ریخت.رفت بدنه خودکار فرمزشو بازکرد گرفت رو بخاری جوهرشو برد ریخت رو صندلی معلم این معلم بدبخت ما هر روز یه کت شلوار سفید مایل به خاکستری کم رنگ میپوشید. نشستیم همه منتظر بودیم آقا این اومد سلام علیکو ...خلاصه نشست دفتشو باز کرد همه منتظر لحظه انفجار بودن. این شرو کرد درس دادن بلند شد رفت با تخته درس بده ما داشتیم شلوارامونو نیشگون میگرفتیم نخندیم .نفهیمیدیم اون زنگ چجوری رفت. زنگ خورد این خیلی ریلکس پاشد دماغشو تمیز کردو  رفت دفتر .ما پکیدیم .چند دیقه بعد ما دیدم از تو راهرو یه نفر داره از طبقه پایین میادو(حالا دیگه فهمیدین کلاس ما طبقه بالاست)فحش میده دیدم مدیره .اومد تو کلاس داد زد کدوم کره خری این کارو کرده مام خودمو نو زدیم به کوچه علی چپ که کدوم کارو فلان....آقا این اصبانی شد عین گرازی که یه هفته غذا گیرش نیمده حالا پیدا کرده با شیلنگ به ما حمله کرد شروع کرد زدن.همه میدونستن کار کیه ولی بامراما هیچی نگفتن.خلاصه دید فایده نداره رفت .انقد خوش گذشت اون رو معلم نداشتیم. ولی صبح که اومد شده بود عین برج زهر مار عین سگ به همه میپریدو ناسزا میگفت ولی به خنده ها بعدش می ارزید اصن ریسک 100%بود .اون بامراماش،اون پایه هاش،خلاصه اون رفیقاشو 4جوکیاش بکوبن لایکو",
    "یکی ازبچه هاعاشق ی پسره شده بود ک توخدمات کامپیوتری سرکوچمون کار میکرد،یباراومددم در گف خیلی وقته ندیدمش ب بهونه یچی بریم مغازش مام قبولیدیم ،کل راهو مث رادیوخراب بغل گوش من حرفایی ک میخواس بزنه رو تکرارمیکرد رسیدیم جلومغازه ی نفس عمیق کشید ورف تو یهو پاش گیرکرد ب پله زااااااااااارپ خورد زمین کل مغازه رو پانشسته بودن میخندیدن اینم اومد سوتیشوجم کنه رف ب پسره گف ببخشید یو اس پیر 8گینگ دارید؟ینی مردیم،یارو هفته بعد اومد خاستگاریش !",
    "وقتی چایی میخورم هیچ صدای چایی خوردنم نمیاد. وقتی توی مجلس مهمی باشم تا یه قلوپ میخورم صدا میاد:قورت قورت. شمام اینجورین؟ خداییش اگه هست لایک کنین بفهمم!",
    "نمیدونم چه حسیه. دوس دارم آشغالای کوچیکو داخل گلدون بندازم تا سطل آشغال! مادرم بنده خدا هربار جارو میکشه پای گلدونارم تمیز میکنه. کاش همسر آیندم مث اون بهم گیر نده!",
    "اول کلاس عینک دوستم که بغل دستم بودو زدم  رو چشام. بنده خدا تا آخر کلاس دنبالش میگشت؟ دوبارم ازم پرسید عینکشو ندیدم؟!",
    "سر چاهار راه بودم(در نقش افسر راهنمایی) خانومه بچه یه سالشو آورده میگه آرشام شمارو دوس داره باهاش بازی کنین! منم انساندوست! کلی واسه بچه ادای گوریلو بز دراوردم . اگه سرهنگمون منو میدید یه ماه بازداشت رو شاخم بود. برنامه کودک که نیست آقا پلیسه واسه بچه ها همش برقصه آواز بخونه . والا بخدا",
    "کیا یادشونه که اون موقع بچه بودیم دست میکردیم تو مماغمون ،بعدشم میمالیدیم به فرش یا دیوار یا میخوردیمش",
    "برادر زادمو بردم حمام (دو سال و نیمشه) آب سردو باز کردم دستشو میزنه میگه داغه !!!\nمیگم غلط کردی این که سرده بچه\nمیگه خودت غلط کردی میگم داغه !!! \nمن o_O\nبرادرزادم ^_^\nطفولیت فنا شده من O_O\nوالا ما میخواستیم بگیم  \"غ\" زبونمونو میکردن تو حلقمون ...اینام بچن مام بچه بودیم ...",
    "میخواستیم بریم مسافرت بعدبابام فلش خودشوداد بعدگف بروچندتاآهنگ سالم!بریزبیار,نه از اینایی که خودت گوش میدی!گفتم مگه اهنگایی که من گوش میدم چشه?میگه اهنگای تو که یاخواننده هاش دارن به هم فحش میدن,یاصحبت منکراتیه!حالاجالبه ازبین 1000تا اهنگ خودم فقط تونستم 20تااهنگ سالم پیداکنم,که محتوای درستی داشته باشه:-)",
    "اقا قضیه چیه,که ماهرچی موزیک ویدئوازخواننده های ایرانی میبینیم دارن تو دشت وبیابون میخونن بعدیه ماشین هم بردن اونجا حالا بعضیاشون سگ هم دارن:-)\nوژداناکه بیشترشون درهمین وضعیتن.",
    "یه چن وخ پیش توحیاط(حیات،هیات،هیاط،...)واستاده بودیم،مامیم خاس بگه شیراب روبازکن،گف شیرابوروشن کن،ینی من داشتم ماشین حمصایه هامونو گازمیزدم،اخرسرکارش ک تموم شد نه گذاش نه برداش،گفت مهسا شیروخاموش کن،ی همچین مامان کم نیاری دارم من!",
    "به دوستم اس ام اس دادم چرا با اين سنمون اين همه مسئله داريم؟چرا آدماي بي دغدغه اي نيستيم؟\nنوشته چون ما اصلا آدم نيستيم!\nتو عمرم اينجوري قانع نشده بودم!",
    "کیا هر وقت به کتابای دوران دبیرستانشون سر میزنن با دیدن نامه های سرکلاسی و خاطره هایی که گوشه کتابشون نوشتن کلی افسوس اون دورانو میخورن؟؟ \nواقعا یادش بخیر",
    "رفتم توالت عمومي وايسادم صف دستشويي يه آقايي اومده ميگه ببخشيد \nمن كارم سرپاييه زود ميام بيرون اجازه بده  به جات من برم\nبرگشتم بهش گفتم ببخشيد آغا مگه من ميخوام اون تو بستري بشم؟؟؟!!!",
    "اقا ما کلاس اول دبیرستان بوددیم بچه ها یاد گرفته بودن هرچیز تیز و ریزی (معمولا پونز)رو که می دیدند با خودشون می اوردن تو کلاس میذاشتن رو صندلی هرکی که از جاش بلند میشد  وبنده خدایی که رو پونز نشسته بود رو انگار برق می گرفته سه متر میرفت تو هوا  خلاصه بگذریم یه روز توی مدرسه چندتا روزنامه دیواری زدن روزنامه ها که معلوم نشد چی شدن ولی پونز ها رو بچه ها در اورده بودن  بعد یکی از بچه ها که تو ی پونز گذاشتن بسیار بسیار ماهر بود  واصلا سر کلاس جابجا نمی شد که بچه ها روی صندلیش پونز بذارن ولی بدبخت این رفیق ما پیراهنش رفته بود بالا بچه ها دیده بودن بعد یکی فورا دست به کار شده بود یه دونه پونز انداخته توی شلوار این بنده خدا همون موقع یه   تکونی خورد  عاغا باید بودین ومی دیدین کله کلاس رفت رو هوا \nتا او باشه دیگه از این کارا نکنه یادش بخیر",
    "من از بچگی یک فانتزی بیشتــــــــر نمــــــیخواستم:\nآونم این که برم تــــــــــــو زمینی که سوباسا بازی مـــــــــــــیکنه بدووم چرا؟!\nخوب لامصبــــــــــــــــ  چرا به دروازه نــــــمرسی (0_0) هان بگو.. چرا...!",
    "من تازگیا به هیولا بودن بعضی از این دهه هشتادیا پی بردم\nبابام تعریف میکرد تو کارخونشون یکی از مهندسا بچش رو آورده بود اونجا(از اون هیولاها)\nرییس کارخونه بچه رو میبینه میگه کلاس چندی و معدلت چند شده؟\nبچه میگه 20\nرییس کارخونه بهش 10تومن میده میگه آفرین \nحالا به نظرتون این هیولا برگشته چی گفته؟؟؟\nبرگشته به باباش میگه این رییس کارخونه چرا اینقدر خسیسه به شما هم همینطوری حقوق میده؟؟؟\nجالب اینجاس دهه 40 و 50یی هایی که اونجا هستن میگن این بچه عجب زبونی داره عجب شیرینه؟؟؟\nیعنی فقط ما دهه 60-70یی ها اینا رو هیولا میبینیم",
    "یادش بخیر دوران دبیرستان یه معاون داشتیم اسم بچه ها یادش نمی موند ،  هروقت میخواست یکی رو صدا بزنه می گفت : آقای چیزآبادی یه دیقه بیا اینجا :)))",
    "سال دوم بودم (تجربی) دبیر ریاضیمون تعریف میکرد یه بار یه دانشجو و یه استاد قبل شروع کلاس میمونن دم در...  \nحالا دانشجویه تعارف میزد ، از اونور استاده ! یه چند دیقه ای اینا تعارف تیکه پاره میکردن !! آخرش استاده رفت تو کلاس در  رو بست دانشجویی مثه اسب هنگ کرده بود استاده از اونور کلاس داد زد بعد من هیچ کی حق نداره بیاد تو کلاس !!!\nاین بود شروع دانشجویی دبیر ریاضیمون !!!!!!!",
    "یادتونه دوره افتضایی(ابتدایی) از کتابامون مثه جونمون مراقبت میکردیم ...\nالبته فقط همون هفته اول!!!!",
    "یکی از سختی های زندگیم اینه که وقتی وسط خواب تشنه ام میشه میرم یه لیوان آب سرد میخورم بعدش\" نرم دستشویی\" !!!",
    "عاقا ما دهه شصتیا (شستیا،شصطیا،شسطیا و....) راهنمایی که بودیم وختی میخواستیم شنبه بریم تو مدرسه هفت تا ناظم دم در وایساده بودن عین هفت خان رستم به موها گیر میدادن :\n1.اولی به بیشتر 24 گیر میداد ...\n2.دومی به بیشتر 20 ...\n3.سومی به بیشتر 16 ...\n4.چهارمی به بیشتر 12 ...\n5.پنجمی به بیشتر 8 ...\n6.شیشمی به بیشتر 4 ...\n7.میگفت برو از ته بزن ...\nاوووووونوخ حالا بیا این گودزیلا دهه هشتادیا رو نیگا کن ....\nعین کله یه یک شیریه (سلطان جنگل) که وصلش کرده باشن به برق سه فاز ...\nوالا به قرعان ...",
    "اقـــــا \nدیشب یه کارت بنزین گیرمون اومد\nگازیدیم پمپ بنزین\nباک پر شد اما با 38 تا \nهر چی  ماشینو تکون دادم بلکه هواگیری بشه نشد که نشد\nبعد دقت کردم دیدم اونجایی که ماشینو زدم یه کمی شیب داره\nاز حرصم می خواستم بنزین و بریزم توی جیبم ولی نمی شد",
    "یه شماره ی ناشناس زنگ زد به گوشیم. جواب دادم گفتم بله بفرمایید؟\nیه دختره گفت سلااااااام عزیزم! چطوری؟ گفتم جان؟! شما؟ گفت بابا سمیرام دیگه نشناختی؟ منم که فهمیدم مزاحمه گفتم به به سلامَلِکُم! (تیکه ی مخصوص خودمه، همون سلام علیکم!) چطوری خانومی؟ شرمنده که نشناختمت. خیلی وقته زنگ نمیزنی!\nطرف یه خورده مکث کرد (هنگ کرده بود بدبخت! احتمالا قیافشم اونور اینطوری شده بود : (0.0) ) بعد گفت بهم زنگ نمیزنی؟ گفتم جواب نمبدی که! یا در دسترس نیستی یا خطط اشغاله. بیشتر وقتا هم که خاموشه گوشیت!\nبعد گفت حالا ولش کن. راستی مگه قرار نبود امروز با هم بریم بیرون؟ گفتم باشه. فقط بگو کی بریم؟ کجا بریم؟\nآقا ما یه ده دقیقه ای با طرف صحبت کردیم و کم نیاوردیم. تهش گفت آقا تو کم نمیاری نه؟ گفتم نه!\nگفت پس من برم مزاحم یکی دیگه بشم؟ گفتم آره عزیزم برو خدافظ! هی هی! راستی نگفتی بیام سر قرار یا نه؟ گفت نه دیگه بیخیال! گفتم هرطور میلته. بای بـــــــــــای.\nیعنی یه همچین آدم حاضر جواب کم نیاری هستم!!! با مزاحم تلفنی هم اینطوری برخورد میکنم! خخخخخخ :)",
    "دوستم وا3 تولدم همستر خریده \nهمینکه آوردمش خونه:\nبابام:\nاین چیه ورداشتی آوردی خونه؟؟؟\nداداشم:\nبرو پسش بده لااقل جوجه ای-خروسی-کبوتری میخرید واست(تو رو خدا طرز فکرو داشته باش)\nمامانم :\nاه اه اه خونه بو گرفت(هنوز 10مینم نشده بود آورده بودمشا)\nپسر خالم:\nبدبخت دس ازش نگیر سیل سگی میگیریا(یکی نیست بگه سیل سگی چیه دیگه)\nحالا مخاطب خاصم قبلا داشته مث من...\nبابا مخاطب خاصم:\nقدیما تله موش میذاشتیم الان موشو میارن خونه\nآخه کی میخوان بفهمن بابا این اسمش همستره نه موش...\nمن:(((\nفکو فامیلم رو هم رفته\n:(((\n:)))\n(ناراحت برای آوردن همستر خوشحال وا3 تیکه هایی که میندازن(شماهم دیگه شورشو در آوردینا 1کم تفکر کنیدوا3 هر خط هی بایس توضیح بدم))\nسیل سگی:)))",
    "یه روزبایکی ازمخاطبای خاصم رفتم بیرون توچشام ذل زده میگه عشگم یه اعتراف کنم ناراحت نمیشی!!!!بگونه.من قبل ازاینکه عاشق توباشم عاشق یکی دیگه بودم الانم که دیدمش اون عشق دوباره زنده شد.منم غیرتی باپشت دست یکی زدم تودهنش اونم هیچی نمیگه ماهم منتظرفحشوجفتک پرونی!!!! دستشومیکنه توکیفش !منم منتظردیدن سلاح گرموسرد که منو باهاش بکشه دیدم یه آیینه ازتوکیفش درآوردو گفت خدابگم چیکارت نکنه رژلبموخراب کردی حالاچیکارکنم.بعدمیخنده میگه دیونه منظورم اون ماشینس .حالامیفهمم بی شوهری چه کارهاکه نمیکنه",
    "یه برادرزاده دهه هشتادی دارم انیشتنی واسه خودش یه روز رفتم خونشون دیدم شیرگازوهی بازوبسته میکنه میگم عمونکن خطرناکه میگه عمواولاتونمیفهمی پس دخالت نکن دوما میخوام آقای ایمنی بیاداینجاوباهم بهش بخندیم واقعاماباهمچین موجوداتی میخواهیم زندگی کنیم",
    "قدیما اول مهر رو خیلی دوست داشتم چون اول مهر می  رفتم مدرسه ( منم درس دوس ...)\nاما الان عاشق اول مهرم چون گودذیلامون میره مدرسه",
    "یه روزبایکی ازدوستام رفتم سرکلاسشون استاداونا عکس پای چندتاپرنده رو آوردونرسیده منوبلندکردوگفت این پا مربوط به چه پرندیه!!؟؟منومیگی کم نیاوردموهرچی پرنده بودوگفتم تازه کار به جایی رسیدکه اسم چنتاچارپاروبردم.خلاصه استادگفت لطف کن اسمتوبگومنم بچه پروپاچه ی شلوارمودادم بالاگفتم حالاشمابگیداسم من چیه؟؟؟؟یهوکلاس ترکیداستادم رفت کما بیچاره.بعدهافهمیدم استاده دربه دردنبالمه",
    "کیا یادشونه کتاب های فارسی قدیم جا برای خوشنویسی داشت ما هم همرو بد خط بدخط مینوشتیم تازه تشویقم میشدیم",
    "غضنفر خیلی مقید بود تا کارش تو اینترنت تموم میشه حتما دکمه Home (همون که یه خونه بالای اینترنت اکسپلورره دیگه ...) رو بزنه بعد پاشه . یه بار بهش گفتم لازم نیست که !!! گفت : چرا. خیلی هم لازمه . من یه بار این کار رو نکردم وقتی پا شدم دیدم ای بابا ...خونه نیستم که..تو کافی نت ام...",
    "اون زمان که دوران دبستان بودیم یه فکری به ذهنم رسید درحدمایکل اسکافیلد\nرفتم روتخته سیاه نوشتم مهدی خراست(مهدی اسم خودمه)بعدش به ناظممون گفتم کارپیمان بوده و ناظممون دمار از روزگارش درآورد\nخودمونیما منم جزو گودزیلاهای هشتادی بودم که بیست سال زودتر به دنیا اومدم",
    "دوستم تو بیمارستان بستری بود و منم دیروز رفتم عیادتش!(بخش داخلی)!! یهو دیدم یه دخدره سانتی مانتال،خیلی شیک و مجلسی سرشو انداخت پایین و یهو پرید تو!!!برگشت ازم پرسید: ببخشید بخش زایمان اینجاس؟!!!! منو میگی:  :O\nملت خواستن به زور جلو خندشونو بکیرن که یهو دوست روانیه من انگاری که مخاطب خیلی خاصشو دیده باشه برگشت با عشوه گفت: بله!!! :oo\nینی اتاق چنان ترکید که موج انفجارش کل بخش و بیمارستانو لرزوند!!!\nحالا دخدره و اونایی که از حال رفتن به کنار!! یه بو هایی هم اومد که مشخص شد بنده خدایی که واسه اسهال بستری شده بود خرابکاری کرده!!!!!! اصن یه وضی!!!\nملت از دس رفتن بخدا! لطفا مسئولین رسیدگی کنن!!!",
    "عاغا یه شب من به دوستم زنگ زدم گفتم پروزه منو اماده کنه فردا برم بگیرم ازش صبح زود دوستم کار داشت تو دانشگاه رفت بهم زنگ زد گفت زود برو پروزه رو از مامانم بگیر که داره میره بیرون منم تازه از خواب بیدار شم نمیدونم چطور حاضر شدم رفتم بیرون همن جور خواب آلود بودم تا رسیدم دم خونه اونا زنگ رو زدم مامانش اومد دم در بعد سلام احوال پرسی گفت مامان اینا خوبن گفتم بزرگیتونو میرسونم !!!!\nمامان دوستم 0-0 :))\nمن /:)بعدش دوزاریم افتاد دیگه هیچی وقتی میبینم روم نمیشه نیگاش کنم از خجالت ذوب میشم",
    "یکی از دوشواری هام اینه بدون اینکه مامانم بفهمه سیب زمینی هایی که سرخ کرده رو بخورم!!!",
    "عاقا یادش بخیر سوم دبیرستان بودم امتحان زیست داشتم به دلیل بی دلیلی ذهن منم خالی از محتویات بود یعنی هیچی نخونده بودم از قضا با رفیق شفیقم برا تقلب هماهنگ کردیم اقا چشمتون روز بد نبینه این مراقب مارموز ما که خدا خفش کنه نمیدونم از کجا فهمیده بود\nعاقا اول ک جامو عوض کرد هیچ تا اخر جلسه 4چشمی منو میپایید ک دس از پا خطا نکنم خلاصه ب هر بدبختی بود دهو گرفتم دیگه...بعد این قضیه مراقبه هر وخ منو میدید ی خنده ی شیطانی تحویلم میداد://\nبعععله زمان ما یه تقلب ازمون میگرفتن جرمش اندازه ی حمل بمب اتمی بود ولی حالا...",
    "سر کوچمون ی بانکه\nرفتم پول خورد کنم \n شماره گرفتم منتظر نوبتم شدم\nهیچی دیگه مامانم اومد جعمم کرد\nتازه فهمیدم نوبت لازم نبوده\nتاخونه عین ی حیوون نجیب دویدم\nمن:-|||||||||||||||\nمامانم:((((((((((((\nازم نا امید شد\nحیوون نجیب:-))))))))))))))))))\nخاوری:-))))))))))))))",
    "دیروز یه مطلب خوب به ذهنم رسید تندی اومدم تو 4jok بنویسم نشستم پای کامپیوتر و تند تند نوشتم بعد که تموم شد نگا مانیتور کردم دیدم اینگلیسی نوشتمو یادم رفته زبونشو فارسی کنم. یعنی اووووووووونقدر اعصابم خورد شده بود که یادم رفت چی می خواستم بنویسم.",
    "آقاهرکی مامان ساده ای مثل من داره بزنه لایکو یه روزتوخونه نشسته بودیم پشتیبان داداشم که(دختره) زنگ زده خونمون حالامامانم برداشته میگه سلام خوبین مامان خوبه باباخوبه سلام برسونید گوشیرومیدم به علی بامن خداحافظ دیگه.\n میگم مادرمن پشتیبانش بود نامزدآیندش نبودکه اینطورصمیمی میحرفی",
    "یادم خیلی سال پیشا داییم خوابیده بود ما هم برداشتیم گل سر زدیم به موهاش بعدم یادمون رفت بهش بگیم عصری همونجو رفت با دوستاش فوتبال بازی کنه دیگه بعدشو خودتون تصور کنید ........\nما :زیر دست داییم نفله شده بودیم \nداییم }:",
    "یه روزمعلممون مثل اینایکه شکست عشقی میخورنوتاعالم خودشونن داشت وارد کلاس میشدمنم پامودرازکردم ببینم حواسش هست یانه دیدم یا ابوالفضل امعلم گرامی نقش زمین شد هم عذاب وجدان داشت خفم میکرد هم خندم گرفته بودبنده خدافقط داشت دوروبرشو نگاه میکرددانشجویان عزیزم دنبال سوژه!!!!واقعامردبود پرتمون نکرد بیرون",
    "من ترم آخر IELTS هستم. (فکر میکنم خیلی واضح گفتم که در بالاترین سطح زبان انگلیسی تحصیل میکنم و نیازی به توضیح بیشتر نیست!). یه بار تو کلاس زبان دانشگاه یه جمله ی خفن گفتم که همه اینطوری (0-0) شدن. هیچکی معنی حرفم رو نفهمید، حتی استاد!\nهفته ی بعد تو کلاس استاد اومد گفت پسر خیلی باحالی، شوخی هفته ی قبلت خیلی باحال بود!!\nبنده خدا مثل اینکه رفت کلی دنبال معنی جملم گشت. اون موقع بود که یهو یه حس عجیبی بهم دست داد. انگار مثلا خدای زبان بودم! کلی ذوق و شور و شعف درم حاصل شد. اصن یه وضی!",
    "آقا ما دوم سوم دبیرستان بودیم، دهه فجر بود. یه آقایی اومده بود سر صف قرار بود زنگ انقلاب رو به صدا دربیاره!! اون چکشه رو گذاشته بودن تو یه سینی داده بودن دست یکی از بچه ها که ببره با احترام بده به اون آقای محترم!\nاین رفت و رقت تا نزدیک شد، یهو ما دیدیم خودش چکشو برداشته و به جای اون صفحه آهنیه داره میزنه به سینی!!!!\nدیگه تصور حیاط گاز گرفته شده مدرسه و چهره اون آقائه با خودتون!!",
    "چند سال پیشا مامانم بهم گفت برو سه چهار کیلو گوجه از تره بار بگیر یه مقدار رب درست کنم.آقا من رفتم گفتم نیم کیلو گوجه میخوام طرف هم واسم 3 کیلو کشید اومدم خونه!!!\nبه خیالشون بچه زرنگ تهرونن!!",
    "خدا چه كنيم با رفيق ناباب\nيه روز شب بود ساعت در حدود 1 يا دو پاره اي از شب روز بعد\nبا رفقا بيكار وسطاى تابستون هوا دلپذير نبود افكار شوم شيطانى در اذهان مشوش پر از خالى ما حلول كرد\nنتيجه: با 2 تا موتور دونفره سر جمع سه نفر و نصوى سنگ بدست از جلو خونه ها ك گذر ميكرديم شاتالاق تو در حياط\nخدايى رفيقه ما داريم؟!",
    "من یه داداش دارم(دقیقا\" متولد 80) یکم فاصله داره با گودزیلا واسه تولدم که تو آذر بود مثلا شکلات خریده بود.منم چیزای شیرین دوست ندارم\nخلاصه هی میدیدم میاد بم میگه داداشی چرا شکلاتی که واست خریدمو نمی خوری منم واسه اینکه دلش نشکنه میگفتم میخورم داداشی.میدیدم یه لبخنده مشکوک می زنه میره\nخلاصه تا اینکه دیشب پسر عموم اومده بود خونمون مامانمم چای آورده بود به پسر عموم گفتم واسا شکلات بیارم با شکلات بخوریم\nجیجیجیجیییین باز کردم یکیشو میبینم سفیده چقدم سفته یعنی چی میتونه باشه..\nکاملا درست حدس زدین قنده.این گودزیلای ما همه شکلاتارو خورده بود تووش قند کرده بود\nمن:-/\nپسر عمومم:-O\nاین مارمولک:)))))))",
    "--------------------------------------------------------------------------------\n\nترم اول که بودیم استاد ادبیاتمون خیلی با پسرا لج بود و همش به پسرا متلک میگفت. یه جلسه سر کلاسش گفت که جلسه بعد من نیستم کلاس تشکیل نمیشه. یکی از پسرا شروع کرد به شادی و هی می گفت آج جون آخ جون. \nاستاد هم برگشت رو به کلاس گفت: دیوانه دنبال یه سنگ میگرده احمق دنبال یه حرف.",
    "*سلام،این اولین پستمه*\nکیا یادشونه یه روز از سالو واسمون مشخص میکردن که بیایم تو مدرسه صبحونه بخوریم،چه حالی میداد اون صبحونه ها،هنوز مزش زیر دندونمه.یاااااااادش بخیر...",
    "اقا این عمو کوچیکم تازگی این لایکو انداخته تودهن مامانبزرگم بدجور،دیروز رفتیم خونشون بابام سر ی موضوعی عصابش داغون بود یهو گف میخوام سرمو بکوبم تودیوار مامانبزرگمم ن گذاش ن برداش گف ننه دیفال قدیمی شده سرتو بکوب ب لایک!!!! ی رب همه هنگ بودیم",
    "توی شرکت با همکارم داشتم حرف میزدم یهو یکی دیگه از همکارامون با دو بسته شیر اومدو رفت سمت یخچال. یهو همکارم گفت: بابا آب داد بابا نان داد. منم از دهنم پرید: بابا شیر داد!  همه پوکیدیم از خنده.",
    "یه استادمون همیشه لیست حضور و غیابو میداد خودمون کامل کنیم. برگه حضور و غیاب که به من میرسید اسم گودزیلای ماده قبل از خودمو حاضریشو خط میزدمو بجاش علامت غیبت میزدم. جلسه بعدیش که همکلاسیم لیستو میدید بخار از گوشاش میزد بیرون ! یادش بخیر حقش بود ولی.",
    "مدیر شرکتمون یه سری اعلامیه استخدام منشی داد دستم گفتش برو بالا شهر بچسبون. منم چنتاشو نزدیکای شرکت (پایین شهر) چسبوندمو بقیشو پاره کردم. موقه مصاحبه مدیره از هرکی مصاحبه میگرفت اول سوالش این بود: برگه درخواستو کجا دیده؟!  خلاصه همه همون محل بودن... خوبیش این بود دیگه ازم نخواست برم برگه بچسبونم!.",
    "دبیرستانی بودیم رو درب کلاسمون یچی نوشته بودیم که باعث میشد معلما مراقب خودشون باشن و از ما بترسن. شعرش این بود:  \nگر شیر نری بگذر از این بیشه شیران\nکه آغشته بخونند در این بیشه دلیران",
    "يکي از دوشواري هاي بچگي من اين بود ک چس فيل واقن چيه!بچه ک بودم اصن چس فيل نميخوردم،آخه لامصبا اين اسمه انتخاب ميکنين!!!\nکيا مث من بودن عايا؟",
    "آغا ما یه روز با دوستامون داشتیم از دانشگاه میرفتیم خونه منم اعصاب داغون برف هم اومده بود .جلویه پام یه قوطی نوشابه بود ما هم تریب عصبی اومدیم اینو بشوتیم.جاتون خالی این پام به اون پام گفت تو ... نخور.هیچی دیگه کفه خیابون پهن شدم.حالا دوستامو میبینم همه دارن از خنده جدول گاز میزنن یکی هم نمیاد کمک من.با هزار بدبختی پا شدم رفتم خونه. آغا روز بعد رفتم دانشگاه جلوی در بچه ها چنتا قوطی نوشابه گذاشتن اسرار که بازم بشوت.خداییی اینا هم رفیقن ما داریم؟؟\nهیچی دیگه از اون روز تصمیم گرفتم زمستون با شلوار ورزشی برم دانشگاه",
    "اقا این خونواده ما داشتن به زور شیشه شیر رو تو حلق بچه فرو میکردن مبگفتن چرا نمیخوره چرانمیخوره یهو دیدیم بچه به حرف اومد گف:بابا این سرشو باید سوراخ کرد وگرنه من چی بخورم.اخرش هم خالم گفت تو بچه ایی\nنمیدونی این باید همینجوری باشه ما هم اونور داشتیم چاه نفت احداث میکردیم والا\nخاله ما داریم",
    "دیشب پشت چراغ قرمز بودیم؛\nافسر داشت یکیو جریمه میکرد که از چراغ قرمز رد شده بود\nیارو میگفت : ننویس سرکار! جونِ مادرت ننویس! ندیدمت به مولا ..!\nیعنی همچین راننده هایی داریم ما :))))))))",
    "عاقا\nکلاس سوم دبستان بودم یه روز سر زنگ نقاشی یکی از بچها داشت از کنار میز ما رد می شد زد مداد رنگیای دوست مارو ریخت رو زمین.\nدوست منم پیش معلم بود وقتی برگشت مداد رنگیاشو رو زمین دید شروع کرد به گریه زاری که کی مداد رنگیای منو انداخته زمین.\nمنم اومدم مثه این فیلما که طرف میره به جرم یکی دیگه اعتراف می کنم تریپ مرام بردارم گفتم من ریختم زمین ببخشید.\nبعد نشستم رو نیمکت زل زدم به اونی که مداد رنگیا رو ریخته بود منتظر بودم پاشه بره بگه نه کار اون نبود کار من بود که همه بگن عجب ادم با معرفتی بوده\nهرچی صبر کردم دیدم کصافت به روی خودش نمیاره با پرروییه تمام نشسته داره نقاشی شو می کنه. پاشدم رفتم به دوستم گفتم دروغ گفتم کار اون بود\nو بعد اون کلاسو باید می دیدید\nگیسی بود که کشیده می شدو جیغ و دادی بود که به هوا می رفت\nو این وسط منم یه گوشه ایستاده بودم به خودم افتخار می کردم\nاصلا مرام و معرفت داره ازم چیکه می کنه\nخخخخخخخخخخخ",
    "اينجانب يه جفت دوست دوقلو فوق شوت دارم اينا وقتي بچه بودن مامان باباشون ميرن سفر اين دوتام با نبوق بالايي كه داشتن تسميم به اتيش زدن فرش ميگيرن به اين صورت كه يكي كبريت ميزنه اون يكي درجا آب بريزه عاغا اوليه كبريتو ميزنه فرش اتيش ميگيره اون يكي طحت تاثير اتيش قرار ميگيره يادش ميره آبو بريزه رو فرش!از اين دوتا مادربزرگشون نگهداري ميكرده اون بنده خدام تا ميرسه با اون سن شروع ميكنه به بالا و پايين پريدن رو فرش تا اتيشش خاموش شه......شانس اينا همون موغع مامان اين گودزيلا ها زنگه ميزنه!مادربزرگم به اينا ميگه كه نگين به مامانتون فرش اتيش گرفته اين بزرگه كه واقعا انيشتين دربرابرش كسي نيس اصلا!تا گوشي رو ميگيره به مامانش ميگه::سلام مامان اصلا فرش اتيش نگرفته ها!!!!:دي",
    "دوم دبیرستان بودم... منو دوستم شری بودیم که هر خرابکاری میشد اول از همه مارو به دفتر احضار میکردن...\nیه بار معلم دینی مارو از کلاس بیرون کرد، ما هم نامردی نکردیم از بیرون کلاس اذیتش کردیم (کوبیدن در کلاس و انداختن سنگ و چوب توی کلاس و ... )\nاونقدر که طفلی التماس میکرد بیاید سر کلاس بشینید... ماهم نمیرفتیم\nبچه پرروهایی بودیم ما...\nخدا رحم کنه...",
    "ساله دوم راهنمایی بودم که معلم زبانمون قرار شد املا بگیره منم اماده آماده بودم که اونروز فراموش کرد املا بگیره و یکراست به من گفت درسو بخون!منم چون خیلی واسه املا خونده بودم کلمات سختو مثله املاشون میخوندم(مثله ؛Friendفری اند ,question کو اس تیون و ......)معلممون خیلی شیک و مجلسی بهمون گفت انگار املا داشتین دفتراتونو باز کنید! دیگه خودتون عکس العمل بچه هارو بعد از خوردن زنگ تصور کنید!\nکیا املای انگلیسی رو اینجوری یاد گرفتن؟",
    "آقا ما تو دوران جهوليت كه بوديم كارايى ميكرديم در حد بن لادن يه بار با يكى از رفقا زد پس كلمون شيطون, كه مزاحمت تلفنى ايجاد كنيم،عاقا ما زنگ زديم به ى شماره شانسمون توپ يه پيرزن گوشى رو جواب داد\nبهش گفتيم ببخشيد مزاحم اوقات شريف شديم البته خيلى اتو كشيده پيرزنه گفت خواهش ميكنم بفرما،ما هم گفتيم از ايران خودرو مزاحم ميشيم شما\nكرم ضد چروك لازم نداريد اشانتيونم داره! اونم نه گذاشت نه برداشت گفت نه پسر گلم حالا رفيق مارو ميگى داشت مثه سگ آبى تنه درخت سوراخ ميكرد مثه داركوب كه زمين رو سوراخ ميكنه ميره تو آب!",
    "یادتونه تا چند سال پیش ک اینقدر امکانات نداشتیم همه ی  دخترا عاشق مهدی سلوکی بودن؟!؟!",
    "یکی از بدترین اتفاقاتی که ممکن بود بیفته افتاد!\nدیرم شده بود،باعجله رفتم سر جلسه،یهو یادم افتاد تقلبایی\n که نوشته بودم رو نبردم!\nدیگه خودتون باید بدونین نتیجه ی امتحانم چی میشه!\nواسه کی پیش اومده؟\nیعنی بد بخت تر از همچین آدمایی رو زمین بیدا نمیشه!\nحالا من که میدونستم بد شانسم،ولی خداوکیلی\nنمیدونستم تا این حد!!",
    "اصن يه وضي شده ها...\nچند روز پيش تو خيابون يه خانومي ازم خواست بهش فرمون بدم ماشينشو جا به جا كنه...عاقا ما دوساعت فرمون داديم خانوم پارك دوبل كنه بعد برگشته ميگه آقا من ميخواستم ازپارك دربيام ترسيدم بخورم به ماشين جلويي!!!خوب خواهر من واقعا از پارك در اومدن هم سخته واست؟؟هركاري ميكنم نميتونم تصوركنم يني تا اين حدم امكانش هست.........",
    "5سالم كه بود با خودم معلم بازي مي كردم يه برگه رو خط خطي. ميكردم بعد به خودم  20 ميدادم و مي گفتم به خاطر نمره ي خوبي كه گرفتم بايد برام جايزه بخريد \nواسه جايزه هم گير مي دادم هاااااااااا ول كن هم نبودم كلا زور گو بودم \nاگه شما هم از اين كارا ميكردين بزنين لايكو",
    "عاقا ب اصرار يکي از رفيقام ي پيج تو فيسبوک براش درس کردم،حالا هر وخ منو ميبينه ميگه چرا نميتونم آهنگ دانلود کنم!!!\nمنم ديگه اشک شوق تو چشام مثلث ميزنه",
    "عاغا سده كرج تو گوشم اگه دروغ بگم!\nما 1 ابر گودضيلا  داريم 3 سالشه برادر بزرگ تر ما داشت تو بالكن سيگار مي كشيد  اين گودضيلا ديده بود.داداشه ما هم بهش گفته بود به كسي نگشا هر كي پرسيد علي كو بگو داره نماز ميخونه! ما داستانو فهميديم به گودزيلا گفتيم.........:((علي چي كار ميكنه؟)) گودزيلا :((نماز ميخونه.)) ما:((اگه برات پاستيل بخرم ميگي؟)) گودزيلا :((اره)) ما دوباره :((بگو تا پاستيل بخرم)) گودزيلا :((عمراااااااااااااااااااااا اول بخر بعد ميگم.)) خلاصه ما رفتيم پاستيل خريديم اومديم....ما:((بيا اينم پاستيل بگو.)) گودزيلا :(( باشه ميگم.)) ما:((بگوووووووووووووووووووووو!!!)) گودزيلا :((گفتم كه داره نماز ميخونه :)))))))))))))))))))))) )) يعني ميخاستم بتركونمش كه در رفت دهه هشتاديم اينقد پرروو با 3 سال سن فريبم داد :((",
    "ديواره چين تو سوراخ دماغم اگه دروغ بگم!!!\nما1 گودزيلا داريم 7 سالشه (اول دبستانه)‌داداشم  داشت ميگفت كه ليسانس داره اونوقت كار گير نمياد.!!!! اين گودزيلا اومد گفت علي ما خدمتكاره مدرسمون بيمارستانه بيا جاش كار كن!!!!! داداشم به شوخي گفت منو راه نميدن كه اونم نه گذاشت نه بر داشت گفت نهههههههههههه بيا من پارتيت ميشم قبولت ميكنن\nهيچي ديگه منم بر دمش تو اتاق 1 حالي بهش دادم جيگرم حال اومدم بيرون\n\nلايك يادت نره",
    "عاغا دوست من 1 GLX سري H خريده بود گذاشته بود تو جيبش از جيبش در نمييومد!هيچي ديگه برديم نمايندگيش با استفاده از گارانتيش موبايلو از جيبش در اورد!!!!",
    "ایام نوروز بود رفته بودیم ارومیه خونه مامان بزرگم .... تو اتاق همراه داداش و دایی کوچیکم و پسر داییم داشتیم gangam style رو اجرا میکردیم\nیهو مامان بزرگم همراه زنداییم اومدن اتاق .... ماتش برده بود\nبهمون گف میخواین جنیفررررررررررررر باشم واستون\nقیافه زنداییم (:\nقیافه مامان بزرگم o:",
    "سوم دبیرستان بودم (البته برای دومین بار )\nیه رفیق داشتم ته کلاس باهم میشستیم (اااااااای )\nآخر سال بود( دمه عید )  رفیقم داشت بچها رو تهدید می کرد که همه باید دو زنگ آخر رو در بریم که اوکیه همه رو گرفت الا یه بچه سوسول که گفت من عمرا فرار کنم \nاسماعیل با یه قیافه شبیه فیلم فارسیها گفت \nآخه بدبخت الان تو نمی تونی فرار کنی پس فردا تو سربازی چجوری می خوای فرار کنی .\nما رو میگی فقط یه صدای شنیدم ( هزار و یک هزار دو هزار سه  نبض نداره ...",
    "بابا والا راسته قضیه این دهه 80 دیا\nزن داداشم میگفت با مبینا ( بچه داداشم ) تو تاکسی بودم که خیلی می پرسید مامان اونجا کجاست اینجا کجاست گفتم خیلی داری شلوغ میکنی دیگه نمی آرمت بیرون \nمبینا : کدوم مامانی با بچش اینجوری حرف میزنه مگه من بغیر از شما کسی رو دارم .\nوالا من به این سن بودم که هیچی الانم طول میکشه تا این مطالب رو ردیف کنم بگم .\nخدا رحمانیت کنه",
    "داشتیم از درس صحبت میکردیم من رشتم علوم تجربی بود \nخیلی شیرین داشتم از تجربی پیروی میکردم که از همه رشته برتره و \nاَ این ور مامان بزرگم گف چرا داری نمک میریزی با انسانی چه فرقی میکنه\nبا خودم گفتم مامان بزرگ................................... هیچی.. دوست دارم",
    "رفته بودم کتابخونه تا واسه داداشم که چهارم ابتدایی مبخوند\nپرگار بخرم طرف دختر بود با نگاش هولم کرد گفتم پریا خانوم \nهستن ...............................",
    "یه روزی داشتم میرفتم سوپر مارکت محلمون\nهمش تو فکر بودم وقتی وارد مغازه شدم صاحب مغازه منو میشناخ\nوقتی سمتش رفتم یهو یادم رف چی بخرم کمی بهش زوم کردم هم گریم\nمیگرف هم خندم گفتم سلام آغا خوبی بعدشم خدافظ کردم دیدم داره\nواسم میخنده وقتی از مغازه کمی دور شدم یادم افتاد چی بخرم رفتم اون یکی مغازه ها\nوقتی به مغازش میرم همش به خودم میگم فکر ممنوع",
    "شمام مث من بودين\nدندون شيري ک لق(لغ)ميشد چقد باهاش بازي ميکردم اصن ي حسي داشت لامصب از بازي با تبلت هم بهتر بود!!!\nهرکي اينجوري بوده باتمام قدرت لايک",
    "عاغا ما همش 3ماه ناقابله گواهینامه گرفتم،تا به حال ماشینمو خودم پارک نکردم تو پارکینگ)نخند هنوز خیلی حرفه ای نشدم خو)حالا پدر محترم زنگ زده میگه نازی داره برف میاد خودت برو ماشینتو بزن تو پارکینگ(بابام بنده خدا خیلی امیدواره بهم) عاغا ما هم شال و کلاه کردیم به یه اعتماد به سقف عالی رفتم ماشین و پارک کنم!حالا کوچه باریک برف هم داره میاد همسایه محترم هم ماشینشو زده روبه رو در پارکینگ ما!!\nمادر محترم داره از پنجره مارومیپاد،منم خوشگل ماشینو سرویس کردم\nآینه با جاش داغون شد،رنگ سپر رفت،یه خط خوشگل هم افتاد رو درش)درب ماشین(\nآخرشم همسایه محترم با بدبختی پارکش کرد،آخه این پارکینگ ما داریم\nبعدشم با اعتماد به سقف کاذب زنگیدن به پدر محترم گفتم گند زدم،طفلک هیچی نگفت قلفونش برم",
    "یه چیزیه چند وقته دوست دارم بگم هی میگم ولش کن ولی الن میخوام بگم داره خفم میکنه:\nعاقا مگه نمیگن اگه کسی را دوست دارید تو دلتون نگه ندارید وبهش بگید؟؟خب من میخوام الان همین کارو بکنم\nبچه های 4جوک دوستون دارم واقعی دوستون دارما\nنوکر سه نفرم هستم بدجور\nلابستر\"داش حبیب\"\nداش عباس با اون علامت اختصاصیش\nمجتبی مهاجر\nیعنی وقتی اسم شما زیر پست باشه عین خری که یونجه تازه ببینه میشم",
    "یکی از دوشواری های زندگیم اینه که بیام 4جوک\nببینم :\nD$D$D\nامیر21\nsmj13سید\nbas_m223(322\nلابسـتر \nShey2nak\nپست نگذاشته باشن :(",
    "یکی دیگه از مرض هایی که دارم ، اینه که نمیتونم رو شیشه بخار گرفته چیزی نکشم :|",
    "من عاشق اون دوستی شدم که اشتباهی به جای کفش با دمپایی صورتیش (صورتی اش) رفت مدرسه!!!",
    "اغا یه هفته بوداین گوشیه مازنگخورنداشت کلی دِپرس شده بودم....منم برداشم ازخط دیگم به خودم یه اس دادم نوشتم(دوستتتتتتت دارم)تازه جوابشم دادم گفتم شما؟یعنی تنهایی دراین حد...........................من ک رفتم توافق.",
    "21-22 سالم بود هیکلم مانکن مانکن بود، یه دست لباس نو خریده بودم تنم کردم و رفتم بیرون، رفتم جلو مغازه ای که دوستم توش کار میکرد، اتفاقا بغلشم یه لباس فروشی بود. من منتظر دوستم وایسادم همینجوری که وایساده بودم تو فکر تکونم نمیخوردم یه دختره اومد وایساد لباسای منو ورانداز کردن منم همینجوری تو فکر ... یهو یه جیغ کوتاه کشید و با عصبانیت: اه معلوم نیست کدوم مانکنه کدوم آدم واقعی؟!!!!!\nخو خواهر من پارک دوبل سخته قبول! یعنی اینم نمیتونی تشخیص بدی؟",
    "ﺍﻻﻥ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﮑﯽ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﺑﭽﻪ\nﭘﻮﻟﺪﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺭ !!!......... |:",
    "عاغا یه روزخالم عروسی کرده بودقراربودشب شام بدن.بعدازشام من داماد رو دیدم رفتم پیشش به جای اینکه بگم مبارکه گفتم قبول باشه.\nمن:(((\nداماد:)))\nمهمانهای حاضر:)))",
    "میخوام اینبار که مراقب اومد بالا سرم گفت :\nسرت بچرخه و تقلب کنی صفر رد میکنم ،\nیه نگاه به سبک فانتزی بهش بندازمو بگم :\nمنو از صفر میترسونی ؟ برو از خدا بترس !\nاونم که منقلب شده بگه اوکی هانی از یو ویش !!!\nفانتزیه دیگه ممکنه وسطاش زبونشم عوض بشه ! پرابلم ؟",
    "عاغا من يه دوست داشتم خيلي خالي ميبست وسعي ميكردبگه خيلي پولدارن!يه روز داشت درموردخانواده وفاميلاش صحبت ميكردكه همه شون دكتري دارنداونم همه از كشورهاي خارجي!رسيدبه خالش گفت:خالم دكتراي زبان وادبيات فارسي داره.گفتم ازكجا؟!!گفت:از فرانسه!!!!\nمن:دي\nدوستم:(((\nادبيات فارسي درفرانسه:O",
    "یه سری هم سوار تاکسی شدم از این تاکسی عتیقه ها که هنوزم دونفر جلو سوار میکنن :|\nرسیدیم سر یه پیچ یهو در باز من از در آویزون شدم :|\nینی امکانات و ایمنی یه چیزی تو مایه های گوشی glx :|\nجالبه پیاده که شدیم داشت در رو چک میکرد که خراب نشده باشه آخه نه اینکه من اندازه یه گودزیلا وزن دارم... :|",
    "دوران پــــیـــش دانـــشـــگاهی یـــه دبـــیــر زیـــســـت داشـــتـیــم از بـــس اذیــــتــش کـــرده بودیــــم\nیـــــه روز اومــــد ســـرکــلاس گـــفــت : مـــن از دســـت شـــمــا چــیکار کـــنـــم؟بـــه پـــیـــغــمــبر \nوقـــتــی مـــیـــخــوام بــیــام ســر کــلاس شـــما \" اســـتــرســــ \" دارم قـــر ص مـیـخـورم و.....\nمـــن :-))))))\nبـــچــه ها  :-))))))))))\nداشـــت هــمــیــنــجوری مــیگــفت کــه کـــلاس بـــــوووووومــــ  تــــرکــــیــد بـــعـــد بــنــده خــدا\nکـــه دیـــد جــــنـــبــه نــدارن بـــچــه ها ، از یــــه روش دیــــگـــه اســـتـــفاده کرد ، عــیــنـکـشو \nورداشـــت عـــرقـــشو خـــشـــــک کـــــرد\nبـــعـــد شــروع کــــرد  فـــوحـــش دادن بـــه خـــودشـــــ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!\nمــــن :/\nبـــچــه ها :////\nهـــرچـــی فـــوحــش نــاجـور و نـــاموســـ **** ـی ( شــرمــنـده ام ) بــود بـــه خــودش داد بــعــد\nکــه تـــموم شد عـــیـــنــکشو گـــذشـــت شـــروع کـــرد بـــه درس دادن\nمـــن :////\nبــچــه ها :(((((((\nولــــی تـــا آخـــر ســـال صـــدا از دیــــوار دراومـــد از ایــن بـــچـــه ها درنـــیــومـــد.....\nخـــلاقـــیـــت داشــــت در حــــد......",
    "نمیدونم این اواخر چم شده مامانم پول داد بم گفت برو حلیم بخر واسه خواهرت هم یه بسته مداد رنگی بخر خوب عاغا ما بلند شدیم بریم اول رفتم سویچ ماشین رو برمیدارم میخوام بزنم به موتور بعد از تاملی فهمیدیم چی کردم رفتم دیگه کلید های موتور رو اوردم که برم یعنی خرید این مغازه حلیم فروشی روبروی نوشت افزاریست خوب منم رفتم داخل حلیم فروشی گفتم یه بسته مداد رنگی 24 تایی بده یارو از من پرت تر رفته ببینه کجا دارن بعد با خنده اومده میگه برو مغازه روبرویی منم که متوجه گندی که زدم شدم در حال تصعید شدن (تبدیل جامد به گاز) رفتم نوشت افزاریه دیکه اینجا اوجشه به اون میگم حلیم داری طرف شد =)) منم که طبق معمول ذوب بعد بش گفتم مدادارو بده دیگه داد منم اومدم خونه \nاما دیگه نتیجه گیری با شماست به من امیدی هست؟؟؟",
    "بارسال مامانم اومده کارنامه گرفته همچین خندون بود که با خودم گفتم معدلم 19 شده اونم اول دبیرستان!                                              خلاصه نیشم تا بنا گوش باز شده بود اومد جلو دوستام گفت خیلی خوب شدی بعد یه گوشه کارنامه رو بهم نشون داد چشام شد 4تا  نمرم رند شده بود18 مامانم اینقد خندون بود فرداش رفتم مدرسه کل کلاس دورم جمع شده بودن                                فکر کرده بودن شاگرد اول مدرسه شدم(از رو خنده های مامیم!اخه بقیه مادراشون عصبانی بودن) دختره همچین گریه میکرد که معدلش 19.89 شده بود و فکر میکرد من ازون بالاتر شدم! منم واسه اینکه ابروم نره گفتم معدلم 19.97 شده تا چند روز همه دورو ورم بودن بعد سر صف که نمره هارو         خوندن تابلو شدم تا یه هفته نرفتم مدرسه                                اخه اینم شد مدیر؟ ابرومونو برد",
    "عاغا ینی معلمام معلما قدیم...                                                         سر جلسه امتحان زیست نوبت اول نشسته بودم خداییش انقد سخت بود نمیشد تنهایی حلشون کنی یه نگاهی به دور و برم انداختم دیدم هیچکدوم از مراقبا حواسش نیس منم شروع کردم با دوستم که اون سر سالن نشسته بود سر یه سوال مشورت کردن داشتیم به جواب میرسیدیم که یهو دیدم یکی از مراقبا که معلم ادبیات خودمم بود جفتم ایستاده! عاغا منو بگو یه لحظه فاتحمو خوندم بعد یه نگاهی به معلمم کردم دیدم ذوق مرگ شده و با خنده میگه مچتو گرفتم ینی اون لحظه داشت احساس میکرد اورستو فتح کرده خلاصه این که لوم که نداد هیچی بم بسکوت تعارف کرده میگه بخو جون بگیری!!! نه اخه چی بش بگی؟؟!",
    "اونایی ک میگن دهه هشتادیا گودزیلان\nمن خودم دهه شصتیم\nگودزیلا ک هیچ اژدهای آتش خوار بودم\nی بار در پنج سالگی خاله گرامیم ک ی پسر 10 ساله ی 12 ساله داشت اومده بودن با خانواده خونه ما\nمادره هم مقداری تخم گل خریده بود که بکاریم و مدام میگفت باید قبلش یکی بیاد باغچه رو پا کن کنه\nمادر و خاله رفته بودن خرید منم با این دو تا فرصتو غنیمت شمردم و برا پسرخاله هام با گریه ی داستان ساختم ک هر شب ی مردی میاد ب خوابم و میگه منو کشتن و توی باغچه شما خاک کردن تورو خدا کمکم کن\nعصرش با مادر و خاله گلا رو کاشتیم توی باغچه\nپسر خاله هامم هنوز با غضب نگام میکنن\nیعنی من ی همچین وروجکی بودما",
    "عاغا تو خیابون با رفقا ایستاده بودیم که ییهو یه پسر و دختر اومدن از جلویه ما رد شدن. منم محض خنده به پسره گفتم : ببین انگار جنیفر لوپزو انداخته کنارش اینقد کلاس میاد!!!\nآقا چشتون روز بد نبینه . . . دختره خیلی شیک و مجلسی اومد یکی محکم خوابوند زیر گوشم و گفت کودن من هیلاری دافم . . .\n.\n.\nخدایا این تحریما با مردم چه کرده؟!!!!!!",
    "امروز داشتم با اتوبوس به سمت خونه میرفتم از غضا(غذا،غزا،قضا،قزا،قذا)یه خانوم سانتی مانتالی(به قول بچهای‏4jok‏)هم بقل ما نشسته بود.یه آدرسی رو از من پرسید تا خاستم دهنمو وا کنم و اینو راهنمایی کنم یوهو کل اتوبوس به صورت خودجوش نقش نقشه ی ایران رو ایفا کردن.یکی از دورترین نقطه نسبت به ما داش آدرس رو شرح میداد(من موندم فقط این صدای ما رو از کجا شنید)یه نفر دیگه دوتا صندلی از ما جلوتر بود که گفت نه این اشتباه گفت.یکی دیگه هم گفت اگه از این راه بری راحت تری.خلاصه این خانوم بیخیال آدرس شد و همراه من صندلی رو داش گاز میزد.فقط یه سوال اینجا برام پیش اومده.اگه من به جای اون خانوم آدرسو میپرسیدم همه اینجوری جوابمو میدادن؟",
    "یه بار خونه تنها بودم رفتم سر یخچال دوتا کیوی برداشتم که بخورم ;یه لحظه جو منو گرفت اومدم مثله این دلقکا چندتا توپو با یه دست میندازن بالا و میگیرن(فهمیدین که؟!)بکنم که یکی از کیویا افتاد رو زمین ،منم اومدم اون یکی دیگرو بگیرم پام رفت رو یکی رو زمین و له شد(نامرد فکر کنم اندازه ۲ تا هندونه آب داشت هر قسمتو که نگا میکردی پر از آب کیوی بود!) حالا اون یکی دیگم از شانسه من صاف رفت افتاد تو قابلمه آبگوش (اینم خودم درشو برداشته بودم)دیوار پر از آبگوشت شد. حالا اومدم تمیز کنم از شانسه ما هم تلفن زنگ خورد هم آیفون،منم که تسلیم شده بودم درو باز کردمو خودمو آماده هر اتفاق ناگواری کردم ! اونام من بدبختو هر جور تونستن تحقیر کردن و هی میگفتن حداقل میموندی این پت(داداشم)هم میومد مت(خودم)!\nازون روز به بعد شدم سوژه فامیل هرجا میشینم بهم کیوی میدن و ......",
    "يكي از فانتزيام اينه كه يه اسب داشته باشم بعد با خانواده بريم كنار دريا من اسب سواري كنم دريا طوفاني بشه يه موج بزرگ بزنه منو اسبم ببره\n بعد بابام از دور ببينم داره مياد طرفم و اسب رو نجاتش ميده و من توو افق غرق ميشم. مخاطب خاصم نداشته باشم كه بياد نجاتم بده فردا صبحش مامانم به بابام بگه كو دخترمون؟!!!!! \nبابام:حتما بازم پاي كامپيوتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nمامانم:شايدم با دوستاش رفته بيرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nيعني فك كن نبودنم چقد احساس ميشه؟؟؟؟؟؟",
    "عاغا چند روز پیش تو دانشگاه امتحان داشتیم با عجقم(فهمیدین که مام آره)\nمن امتحانم رو دادم اومد بیرون منتظر عجقم باشم که بیاد بریم\nرونیمکت نشسته بودم که یکی پسره ام اومد پیش من نشست بعد از چند دقیقه ازم پرسید داداش اداره مبارزه با نیروی مواد مخدر کجاس؟\nحالا من چی بگم بش",
    "آغا دیروز رفته بودم داروخونه \nیه پسر دیگه ام همزمان با من وارد داروخونه شدیم\nاول من اسم داروم رو گفتم که بیاره ازو اون پسره هم پرسید شما چی میخواین؟ پسره گفت یه قرص قطع اسهال میخوام! داروخونه چیه میگه واسه بچه میخوای یا واسه بزرگسال\nپسره گفت: واسه بچه بزرگ میخوام\n\nمن که داشتم سرم رو میکوبوندم به دیوار\nداروخونه چیه ام (0o0) \n:)))))))",
    "از مشتریان پروپاقرص محو شدن و از این جنگولک بازیا خواهشمند است بجای محو شدن تو افق برن تو لایه ازن محو شن تا بسته شه! حداقل یه خاصیت خوب داشته باشن چیه برن تو غربت محو میشن!! فرار محوها تا کی؟!!!!!",
    "یکی از مارمولک بازیام تو بازی اسم فامیله\nهیچ وقت کم نمیارم یه چیزی سر هم میکنم\nبرای مثال با ح\nماشین=حویدو (کلی دعوا و بحث با بازیکانا و سرانجام ختم به خیر)\nشهر=حناوه (کلی داد و بیداد کردن که شما اطلاعاتتون پایینه این شهر تو عراق هست)\nاشیا=حنرویی(جیغغغغغغغ شما بلد نیستین با این وسیله هوا رو از خشکی درمیارن و هوا پاکیزه میشه)\nخخخخخخخخخ مارمولکیم برای خودم به دهه 80 بودنم افتخار میکنم همتونو جون به سر کردیم",
    "میدونید دهه شصتای عزیز من حقیر!!!!!!!!! اون سرویسی که با گلای تو پارک شامل تاج و دستبند و گوشواره و ... بود درست می کردیم با هیچ سرویسی عوض نمی کنم یا اون لباسی رو که خودم با دست خودم برا عروسکم درست می کردم(چقدم ضایع!!!) با لباس الماس نشان باربی هم عوض نمی کنم.",
    "یه مخاطب خاص داشتم خونشون روبروی خونه ما بود انزمان خیلی از مردم تلفن نداشتند شبها که میخاستم برم پیشش از داخل اتاق چندتاکبریت روشن میکردم اونم جواب میدادومیرفتم یه شب که برف زیادی اومده بود رفتم تو کوچه هرچی منتظرشدم نیومد دم در داشتم یخ میزدم از سرما یکدفعه چشمم به پنجره خودمان افتاد دیدم یکی داره کبریت روشن میکنه دست ازپادرازتر بگشتم خونه دیدم پدرم داره میخنده",
    "همه میگن دهه هشتادیا خفنن. اینو داشته باشید از دهه شستیا: چندین سال پیش دوتا پسرعموم که بچه بودن داشتن با هم بازی میکردن. یکیشون که 6 سالش بوده به زور اسباب بازی اونیکیو میگیره. داداش 4سالش که عصبانی بوده میره آشپزخونه یه کارد بزرگ میاره جلو همه به داداشش میگه: اگه اسباب بازیمو ندی باباتو سر میبرم!!!!!! داداش 6 سالشم زود میزنه زیر گریه!!  حالا جمع حاضر +باباشونم که اونجا بوده از خنده فک و شکم درد میگیرن. خودتون دیگه صحنه رو مجسم کنید...ما دهه شستیا ........!!",
    "تـــابســتون بــود...\nبـــعد مـــنم از اوســتام حـــقـوق گـــرفــته بــودم داشــتم خـــیلی خــر کــیف و ســر ِحال بـا جـــیــب ِ پـــُر پـــول مـــیرفــتم خـــونــه..؟؟!!!\nســوار ِ تــاکــسی شــدم...\nرانـــنده یــه مـــَرده مــُــسِـن و عـــینکــی بـــودO-O\nدرآوردم یـــه دوهـــزاری دادم بــهش..؟؟!!!\nیـــارو شــاکــی شــد گـــُف :بــابا چــه وضـــعشه؟؟؟پـــول خــورد بــدید تــو رو قــرآن!!!\nمــنم تــیریپ خـــســته از ایــنای کــه قــید ِ مـــالِ دنــیا رو زدن ورداشــتم و گــفـتم:حـــیف نیــست بــخـاطــر ِ دو تـــومـن صــورت ِ خــوشـکــلــتو چــین و چــروکــی مــیکنی؟؟؟ اصـــن بــقیش مـــال ِ خـــودت!!!\nیـــارو یــدفــه نـــرم شــد گـــُفت:آخــه هــمه کــه عــین ِ شــما آقا نــیستـن بــقـیه نــخوان...تــا پــنجــاه تــومــنیه آخرشــو مــیخوان.!!!\nمــنم حــرفشــو تــصدیق کـــردم و خــلاصـه ده دیـــقــه هــمینجوری درد و دلــو تــشکر از مـــن کـــرد...؟؟!!!\nآخـــرش مـــوقـــع پـــیاده شدن گـــفــتم حـــاجی دســتـت درد نــکنه اون بــقیه ی مـــنم بدی مــمنون مــیشم...:)))))\nیـــارو عــــینــه پـــلنــگه تـــیر خــورده داشـــت آتــیش مـــیگــرفت دس کـــرد یـــه دو تومــنی انداخــت رو صـــندلی شــاگــرد پـــولشــم کــم نــکرد...:((((\nمـــنم خـــودمو زدم بــه اون راه پــولو ورداشــتمو راه اُفــتادم...\nفــقط فــک کــنم پـــیر ِ مـــردِ مـــوقــع ِ رفـــتــن یــه چــی گـــُف تــو ایــن مــایــه هــا:،بــر پـــدرت لــعنــت...نـــمیدونــم یــکیشو گـــُف دیـــگــه...:))))))))))",
    "\"خــــوش تـــریـن خــاطــره ی مــــن\"\nرفـــقــــا...\nبـــالاخره دیـــروز تــــوبــه م عـــمــلی شـــد و شـــروع کـــردم بــه نــماز خـــونـــدن...\nمـــــنتــها نـــمـاز ِ مـــن بــا نـــمــاز ِ شـــما فـــرق داره..؟؟!!!\nبـــه قــــول ِ بــــهروز وثـــوق تـــو فـــیلــمــه \"کـــندو\" کـــه مـــیگــه:\n\"هـــر وقـــت دلــم مــیگــیره نـــماز مـــیخونم،هـــر جــاشم بــلد نــیسـتم صــلوات مـــیفرستم...\"\nمــــنم هـــر جــاشو بـــلد نـــیسـتم...\nصـــلوات مـــیفرســتم...\nفــــعــلأ کـــه نـــود درصـــد ِ نــــمازم صـــلــواتــه..؟؟!!!خخخخخخخخخ",
    "یه خاطره خوندم از بچه های 4jok که گفت من رو همه درو همسایه و اینا مهندس صدا میکنن و به خیال خودشون خیلی حالیمه و از این جرو چیزا بعد گفت که یه بار به این همسایه گفتم دارم میریم 4jok کار دارم خوب بگذریم منم خواستم یه بار همچین غلطی بکنم کاش نمیکردم (ضایع شدم) یه پیر مزده همسایمون هست گفت کجا آقا محمد ازین جنتلمن(ژنترمن- ژنتلمن)\nهاست منم گفتم میرم 4jok بعد گفت خجالت بکش فکر کردی من این قد نفهمم بعدش هم گفت همین خاطذه هرو خونده بودم دیگه کلا ذوب شدم\nشانس نداریم دیگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه",
    "من به این قضیه ی دهه هشتادیا تازه پی بردم گودذیلا ؟حیف گودذیلا\nخواهر زادم 10 دقیقه پیش به من اس ام اس داده که (عین متن رو مینویسم)\nسلام مهربون خوبی عزیزم ؟چه خبر؟ عزیزم برو تو حال پیش بوفه سمت راسته بوفه زیر فرش یه چیز ناقابل گذاشتم.حالا من بدبخت رفتم زیر فرش که هیچی کل بوفه رو ریختم بیرون بعد چند دقیقه اس داده خوابم نمیبرد میخاستم تو هم یه تحرکی تو خونه داشته باشی .اینا بچن هیولا هستن عایا؟ما همسن اینا بودیم با تف پفک به هم میچسبوندیم بخدا",
    "چن سال پیش رفته بودیم شهربازی,بعد من باخواهرم رفتیم ترن هوایی سوارشیم,بعد کلی چونه زدن جلوی کابین چهار نفره نشستیم,اولش کلی ذوق کردیم,اولین سربالاییو رف بالا خودمو اماده کرده بودم باتمام توان جیغ بزنم وقتی سرپایینی میرفت همه جیغ میزدن ولی من صدام در نمیومد,باد میخورد تو صورتم نفسم بند اومده بود,چشمتون روز بد نبینه وقتی رف سربالایی همه ساکت شده بودن حالا من: عرررررر....,خواهرم شوکه شده بود,بقیه م فک میکردن دارم مسخره بازی میکنم,خلاصه یه وضی بود خواهرم ک توبه کرد با من سوار وسیله بازی شه,خخخخخخخخ,اینطور ادم شوکه کنیم من....خخخخخ",
    "نزدیک ظهر بود دیدم زنگ درمون رو میزنن از اونجایی که آیفون مون خراب بود از بنجره نگاه کردم دیدم یه بچه ی ۲-۳ سالست! تا منو دید گفت: سلــــــــــــــام!شما تو ساختمونتون بچه کوچیک ندارید؟\nمن:   :|\nگفتم:چی؟\nگفت: من مالِ این خونه ام؟\nبعد از تحقیقاتی که انجام دادیم فهمیدیم که اینا تازه به محل ما اسباب کِشی کرده بودن، اونم خونشون رو گم کرده بوده!!!\n:)))))))))))))",
    "عاقا یه روز بارون اومده بود پله چوبی داشتیم خیس شده بود که رفتم روش پا گذاشتم خلاصه از بالا با سرعت 120 چهار دستو پا فرود اومدم زمین.حالا بابایی منو نگا میکنه میخنده،به سر راهی بودنم شک نکردم",
    "اعتراف می کنم که 9-8سالم که بود جلوی همسایه مون مریم آب جوب می خوردم که جلب توجه کنم...اونم با دوستاش هر دفعه منو می دید می گفت:علیرضا آب جوب بخور!!! منم سریع کلمو می کردم تو جوب یه قلپ می کشیدم بالا...وقتی با دوستاش می خندیدند انگار که دنیارو بهم می دادند...همیشه فکر می کردم یه روز زنم می شه تا آخر عمر براش آب جوب می خوردم که خوشحال شه...وقتی شوهر کرد کلی گریه کردم",
    "مامانم كافي ميكس درست كرده داشتم نگاش ميكردم گفت ميخوري؟!\nگفتم دستت درد نكنه قربون معرفتت واسه منم درست كن\nميدونين چي گفت؟؟؟\nنــــــــــــــــــــــه؟ميدونين چي گفت؟\nگفت نه تو چايي بخور كافي ميكس گرونه!\nببينيد بچه هاي تو سبدي و سر راهي و اينا وقتي به يه خونواده داده ميشن يه حقوقي بايد براشون درنظر گرفته بشه!\nيعني بايد دوستشون داشت!درست نيست خدا رو خوش نمياد!",
    "آغا من سوم راهنمایی بودم از اون شاگرد زرنگهای مدرسه که با جاهلهای مدرسه دوست میشه خلاصه یکبار بعد هرگز خواستیم از مدرسه فرار کنیم نزدیک عید بود(عاقبت دوستی با دوستای ناباب)هیچی خیلی شیکو مجلسی از کلاس اومدم بیرون رفتم پای پنجره کلاس که دوستم کیفمو بده و الفرار چشمام به در مدرسه بود که ناظم نبینم یهو بعد چند دقیقه ناظم گرام کیفو از پنجره داد دستم منم کم نیاوردم گفتم شما چرا آقا میام خودم برمیدارم خوراکیمو رفتم تو کلاس زنگ بعدی ناظم در مدرسه رو باز کردو گفت هرکی دوست داره بره خونش مدیونی فک کنی من رفتم.....خداوکیلی شاگرد زرنگم باشی به درد کل مدرسه میخوریااااا",
    "اقا این چهارتاباندای سینما خانوادگی تو چشم چپم اگه دروغ بگم.چندسال پیش عموم جوون مرگ شد و ماهم سخت داغدار بودیم طوری که نطقمون وا نمیشد. هرروز فک و فامیل و همسایه ها واسه عرض تسلیت میومدن.یه همسایه داشتیم پیرزن بود اومده بود خونمون واسه عرض تسلیت همینجوری که همه ساکت نشسته بودیم بیچاره اومد دلا شه از رو میز خرما برداره ززززززززارت ازش در رفت.حالا قیافه ما دیدنی بود یعنی من انقد پاهامو چنگ زدم که خندم نگیره زخم شده بود دیگه از قیافه خانواده م نگم براتون.خدایی دلمونو شاد کرد پیرزنه.لامصب اینجور موضوها تا ابدتو زهنه ادم میمونه حالا بگو 2.2 تا چندتا میشه مغزت رگ برگ میشه",
    "آقا این تبلیغ گوشی GLX هم جوکیه واسه خودشا..!!\nداداشم دیروز صبح دستشو بد جور برید دوتا بخیه خورد..\nبعدازظهر واسش اس ام اس اومد خواست گوشیشو از جیبش درآره نتونست دسش درد میکرد...بعد گفت:اااه اگه الان یه GLX داشتما راحت از جیب درمیومد... راست میگه والا...",
    "پسر عموم رفته تایلند اومده...  بابام بهش گفت: خب واسه چی رفتی تایلند؟؟؟\nبرگشت گفت خیلی طبیعت قشنگی داره بخاطر اون رفتم...\nخب عزیزم چه انتظاری داری وقتی این حرفو زدی من زمینو گاز نگیرم؟؟؟؟",
    "دیروزخالم ب مناسبت میلاد پیامبر مــــــــــولــــــــــــــودی داش کلی وسیله داددستمون ک خونشونو تزیین کنیم کاغذرنگیارو چسبوندیم خالم چن تاگوی داددستم گف اینارم بزن ب سقف گفتم چسب اینارونگه نمیداره ها گف چرا بزن منم زدم واومدم کنار ،مجلس شروع شد خالم هی شـــــــــــکلات میریخ روسرمردم  خسته شدطفلی اومدبشینه این دخترخاله گودزیلای مام ی مشت شکلات برداش شوت کرد رومردم خورد ب سقف برگشت خورد ب گویه یهو تالاپ خوردروسر خالم گـــــــــــــــــــــــــــــووووووووووووومببببببببببببببببببب صداداد حالا مگه مردم میتونستن خودشونو جم کنن خالمم بین ناله هاش دادزدگف مگه نگفتم ایناروباچسب نچسبووووون(همراه با ی چشمک صدادار)؟؟؟؟نمیدونستم بخندم یابگیریَم :)",
    "دیروز داشتم میرفتم جایی توایستگاه اتــــوبــــوس وایساده بودم دیدم کسیکه جلوم وایـساده یــــکی از دوستای صمیمیمه!من ب گمون اینکـــــــــه این دوستمه رفــــــــــتم محکــم کوبیدم روشونــــش گفتم چطوری خـــــــــــــــــرررررره؟ یارو ازشدت ضربه ای ک زدم 3 چرخ دور خودش زد یهو بــــــرگشت سمتم دیدم یاخــــــــدا اینکه دوسم نیس \nقیافه من :((((((((((((((((((((((((((\nقیافه یارو :0\nآب شدم طرفم فک کردمن کم دارم ی لبخندمهربـــــون زد وبرگشت \nسوار اتوبـــــــوس ک شدیم ازشانس گندم پیش من نشست منم کم نیوردم مث دیوونه ها ادا درمیاوردم ک لو نرم وقتی پیاده شدم مث اسب دویدم ک پیدام نکنه !!!ادم با افتابه شیرموز بخوره ولی اینجوری ضایع نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "داداش و خواهره دارن دنبال هم میدون..\nبهشون میگم : عینه تام و جری از صبح تا شب فقط بیفتین دنبال هم....\nمامانمم میگه :آره تو هم عین اون سگه ای که میاد حال هردوشونو میگیره\nزندگیه ما داریم\nدر حاله حاضر :\nمامانم\nخواهر و برادرم\nتام و جری\nاون سگه\nحالا این چرا ناراحته من نمی دونم",
    "سلام. نمیدونم چی بگم، یعنی از شخصیتی مثل شما همچین رفتاری رو بعید میدونستم. اصلا از شما انتظار نداشتم که یه \nهمچین \nکاری رو بکنید. نه تنها منو، بلکه خیلی های دیگه هم از این رفتارتون ناراحت شدن. نمیخوام لحنم تهدید آمیز باشه، ولی\nمجبورم بگم اگه یه دفعه دیگه، فقط یه دفعه دیگه بشنوم که اینجور اتفاقی افتاده شاید مجبور بشم یه جور دیگه رفتار کنم\nاصلا چه دلیلی داره که شما اینکارو میکنید؟\nروشن گذاشتن لامپ اضافه، اونم درست زمان اوج مصرف برق؟\nواقعا که...:|",
    "داشتیم فیلم هندی میدیدیم!!!\n\n. . . . . . . . .\n\nسلمان خان با یه کلاش یه گردان زرهی رونابود کرد!!! گفتم بابا اینا خالی بندیه!!! بابام گفت خالی بندی اینه که راننده سیگار میکشه تو بوی سیگار میدی!!! :|\n\nخخخخخخخخ\nبابای باخبره ماداریم",
    "این خاطره مال من نیست مال یکی از دوستامه. از زبون خودش میگم:\nسر کلاس زبان نشسته بودیم دبیر از یکی از بچه ها پرسید: twice in week  یعنی چی؟\n( دقت کنید معنی این کلمه یعنی دوبار در هفته)  پسره برگشته جواب داده: یعنی           دو هفته در هفته.\nدوستم سر کلاس)))))\nمن بعد از شنیدن این خاطره)))))))\nدبیر زبان))))))))\nخود پسره!!!!!!!!!!!))\nمترجمان زبان))))))))))",
    "بچه ها خواهشا مردمو گمراه نکنید من شکست عشقی خوردم رفتم افق محو بشم ولی هرچی رفتم به افق نرسیدم اخه از این میسوزم که افق محو شد ولی من محو نشدم الانم میخوام برم توو سوراخ لایه ی اوزون گیر کنم کسی میدونه چطور باید برم؟\nخواهشا مسولین محترم هوا فضا  سیدگی کنن:-)",
    "روز اول عید بود.خونه ی پدربزرگم جمع بودیم.با بچه ها قرار گذاشتیم تا بریزیم روی پسرداییم که دهه هشتادیو تا می تونیم قلقلکش بدیم.آقا شانس ما بی جنبه بازی در آورد خودشو خیس کرد و زد زیر گریه. خلاصه مام  بی نصیب نموندیم و هر کی یه چیزی بهمون گفت.مام پشت دستمونو داغ کردیم که با دهه هشتادی جماعت شوخی نکنیم. حالام اگه حرف این حقیرو قبول دارین بی زحمت اون لایکو بکوبین...",
    "دخترخالم با دختر هشت سالش اومده خونه ی ما(آره اونم گودزیلاس).تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته.با خوشحالی اومده خونه میگه پسرخاله اسمتو نوشتن.(حالا منم گفتم پس تو کتاب گینس اسممو نوشتن).بهش میگم کجا اسممو نوشتن.برگشته میگه سرکوچه نوشتن ممد آواره.خوب مگه هر کی سیبیل داره باباته.هر کی اسمش ممده منم.خلاصه از اون روز آواره شدیم تا لفظ این گودزیلا",
    "دارم یه متن میخونم توش نوشته تو افق محو بشن!!!\nمیبینم معنی نداره...\nبعد از دوسه بار خوندن دیدم عه!! این که نوشته تا موفق بشن!!!\nاز بس اینجا همه تو افق محو میشن چشمم قاطی کرده...\nخدا نکنه یه چی سوژه بشه...\nملته جوگیره داریم ما",
    "دكي جون:\nامروز ميخواستم به مريضم بگم اين داروها رو مصرف كن فردا بيا سونو گرافي گفتم داروهاتو مصرف كن سونو بيا فرداگرافي :/",
    "شما ها هم بعد از عید با پلاستیک تو مدرسه همدیگر رو خیس می کردین ؟\nشما ها هم وقتی کسی می خواست بشینه رو صندلیش تو مدرسه ، زیرش خودکار می ذاشتین ؟\nشما ها هم انگشتتون رو نزدیک صورت همکلاسیتون می گرفتید ، می گفتید برگرد ، اونوخت انگشتتون می رفت تو چشمش ؟\nشما ها هم جلو بوفه مدرسه وای می ایستادید ، اونوخت کسی جرأت نمی کرد خرید کنه ، چون به زور ازش می گرفتیم ، یا اگر می خرید به سرعت نور فرار می کرد ، بعد کوفتش می شد ؟\nشما هم اینطوری بودین که اگر بقل دستیتون حواسش نبود کتابش رو می دادیم بقل دستیمون همینجوری رد می کردیم تا می رفت آخر کلاس ، اونوخت آخری نامردی نمی کرد جرش می داد کتاب رو ؟\nشما ها هم از عقب کلاس می گفتین اوهوی خره ، اونوخت همه بر می گشتند ، منم می گفتم چیه مگه خری برگشتی ؟\nشما ها هم اگر پوست پفک یا ساندیس می دید ، می ترکوندیشون ؟\nشما ها هم ، همینطوری بودین ؟ چه دورانی بود دوران مدرسه ! هی روزگار .......",
    "دیروز امتحان تعیین سطح زبان داشتیم تو دانشگاه\nآقاهه برگشت گفت من قبلش بگم یکم صدای listening بده ولی شرایط برای همتون یکسانه\nپخش کردن صدارو اصن افتضاحی کیفیت صدارو اینطوری براتون بگم\nفرض کنید دوتا پیرزن ته زیرزمین با هم درگوشی حرف بزنن شما اینور زیر زمین با این ضبط دستیا صدارو ضبط کنید بعد بذارید پشت میکروفن پخش بشه\nخوب یه جوری بذارید آدم بفهمه اینا اقلا به چه زبونی حرف میزنن",
    "مخاطب خاصم ساعته 4نصفه شب زنگیده!منم عینهو جنازه ای که تازه زنده شده باشه از خواب پریدم جوابشو بدم!!!!(صدام زار میزد که خوابیده بودم!!!) پرسیده: نخوابیده بودی که عجغم؟!!!! منه بدبختم خواستم مثلا تو ذوقش نزده باشم گفتم: نه بابا خواب کجا بود؟!!!! حالا پیله کرده که نصفه شبی به کدوم موش مرده ای اس میدادی که بیدار بودی؟!!!!!\nمخاطب خاص نیس که یه پا شرلوک هلمزه واسه خودش!!!!!!فک کنم اگه بخوام تو افق هم محو بشم بیاد پیدام کنه و سوال پیچم کنه؟!!!!!\nمخاطبه خاص مشکوکه دارم من؟!!!!!!",
    "عاغا یه روز سرصف عابر بانک بودم هف هش نفر پشت سرم بودن.خواستم رمز کارتمو عوض کنم خودمو جوری گرفتم که هیشکی نبینه.رمز جدیدو زدم 1375 اما تکرار رمزو حواسم نبود زدم 1357.یهو همه با هم گفتن رمز اولت1375بود!!!(چجوری دیدن؟خدا میدونه)یه نگاه معنادار بهشون کردم که دیگه از این کنجکاویا(شایدم فضولیا)نکنن..........آخه این چه عادت بدیه.شاید من یه کار خصوصی داشته باشم.........والا به غرعان.........بزن لایکو",
    "برا دختر خاله م که 14 سالشه خاستگار اومده میخواد نامزد کنه\nخاله م زنگ زده دعوت بگیره به مامانم میگه رها رو نیارید دلش میشکنه خودش هنوز مجرده مامانم زل زل چشم میندازه به چشم من یگه خوب چیکار میشه کرد آدم باید درک کنه خشگلا زودتر شوهر میکنن\n\nالان دیوار کجاست سرمو بکوبم بهش",
    "چرا عاقل کند کاری ک باز آرد پشیمانی \nمادر من! مگه من بیچاره ، چه گناهی کردم ک باید به یه پسر خالم (دهه هشتادی) درس یاد بدم ؟!\nبعد دوساعت که خودم رو (پا...) کردم !  \nپسر خالم برگشته میگه این رو که بلد بودم داشتم گیرت میاوردم !!\nالان انتظار دارید قیافه ام چطوری باشه ؟",
    "شاید شنیده باشید غذا هایی که تو پادگان میدن هر کدوم یه اسم دارن ک چن تا از اونها رو نام میبرم !!!\nخورشت وحشت! رد و پای مرغ ! مروری به غذا هایی ک در یک ماه گذشته خورده اید!ساچمه پلو! انفجار مرغ! !!!!",
    "داداشم  از دوران سربازیش تعریف میکرد : \nتو پادگانشون رفته بود دستشویی بعد از رفع حاجت(من چقد باادبم) آفتابه رو ور میداره !!! از قذا ( قظا. قذا  قضا. غزا) به جای آب توش بنزین بود\nداداشم تا صبح داشت از درد و سوزش همچون مرغ سر کنده بال بال میزد !!!!!",
    "شما هم موقع بیکاری که پای تلویزیون افتادین سعی میکنین کنترل رو به صورت عمودی به حالت تعادل نگه دارین یا فقط من اینجوریم؟؟؟!!!\nلذتش از pes13 که ده به یک جلو باشین بیشتره!!!",
    "رفته بودیم خاسگاری برای داداشم. چن دیقه گذشت دیدیم طرفامون اصن بدرد نمیخورن. دنبال راه فرار میگشتیم که پدربزرگم به بهانه سردرد گفت مجبوره مجلسو ترک کنه، بابامم گفت اونو میبره بیمارستان. خلاصه با زرنگی جیم زدن. مام یه دیقه بعدش گفتیم نگرانیم بعدن میایم و زدیم به چاک. ولی تا چند ماه خونواده طرف گیر داده بودن بیاید عروستونو ببرید!!.",
    "سربازیمو افسر راهنمایی رانندگی بودم. یکی از چهارراه رد میشد گوشیشم دستش. تا منو دید انگار عزراییل دیده! یهو انگشت اشاره همون دستشو سه سانت فرو کرد داخل گوششو شرو کرد چرخوندن. منم که خندم گرفته بود گزاشتم رد بشه. کوفتی چهرش موقع گوش خاروندنش خیلی واقعی بود!",
    "خوب یادمه یه روز یه میخ فولادیو باید میزدم دیوار آشپزخونه. یکمی که فرو رفت دیگه موند. منم از لج چنتا ضربه چکش محکم بهش زدم دیدم آب از بتن جاری شد!! با خودم گفتم جل الخالق!!  یکم عقب تر رفتم فهمیدم مسیر لوله آبه! بله ما دهه شستیا کلی هزینه کردیم تا با تجربه شدیم!",
    "کلاسمون تموم شده بود و منم بادوستم سرخوش داشتیم راهی قسمت سرویسا می شدیم...\nمن 1عادت بدی دارم آهنگ شاد که گوش میدم جوگیر میشم\nاونروز هم همون وضع بود هندزفری تو گوش ما و ماهم جوگییییییررررررر\nداشتم با حالت اون پسره که عکسش تو کتابمون بود(واسه شعر باز باران با ترانه...)از پله هاا بالا میرفتم که ناگهان پام گیر کرد به پله و افتادم\nاین در حالیه که یکی از پسرامون هم پشتمونه و منم روی دستام خوردم زمین(بفهم چی میگم)\nسریع بلند شدم جمعش کردم تا بیشتر از این با صحنه های بدی مواجه نباشه باز خداروشکر فاصله ی نسبتا ریادی داشت....\nدوستم هم تو اون وضعیت در عین کمک کردن به من داشت پله هارو گاز میزد خو تو دوست منی یا اون؟؟؟؟",
    "شب بود برق رفته بود که دوستم زنگ زد بیا بریم  پارک محل حال میده من اوکی دادم و رفتیم رو نیم کت  نشسته بودیم که  دوتا دختر از جلومون ر د شدن که دوستم  خر شد گف بریم دنبالشون که من باید  به یکیشون شماره بدم به هزار  زحمت منو راضی کرد که بریم   اقا رفتیمو تو مسیر که دنبالشون بودیم این رفیقم هی میگفت این سمت راستیه مال من اون مال تو ببین این سمت راستیه چه اندام توپی داره و چه شیک را میره /هی میخواست بره شماره بده که شرایطش جور نمیشد/خلاصه انقد رفتیم دنبالشون که دیدیم عجب اینا کجا دارن میرن ایا ؟که دیدیم بعله رفتن دم خونه ی این رفیق ما. همون دختر خوش اندامه همون که شیک را میرفت بعد از کمی حرف زدن با دوستش از ش خداحافظی کردو رفت توخونه ی دوست ما یعنی این دختر چه نسبتی با دوستم داشت ایا؟.............اره یعنی من الان چی بگم خو..؟\nخواهرشم نمیتونه بشناسه.\nشانس اورد من باها ش بودم  اگه هرکی دیگه بود ابروش رو تو قوطی میکرد..\nامیدورام واس همه اونایی که از این کارا میکنن یه همچین اتفاقایی رخ بده که یکم کم بیارن و اگه یه نمه شرف داشته باشن دیگه دس به این کارا نمیزنن.....\nنتیجه اخلاقی :اینکه من خعلی با مرامم که به کسی نگفتم   خخخخ",
    "آقا من یه خاله دارم دهه شصتیه\nگویا این خاله ما وقتی که طفلی بیش نبوده معنی نه گفتن رو به طور کاااااملا واضحی متوجه شده:\nبچه بوده مامان بزرگم بهش پول میده بره از سر کوچه چیزی بخره تو راه دوتا از همسایه هاشون که 2تا دختر 2قلو بودن بهش گیر میدن بیا خونه ما\nاز این انکار بوده از اونا اصرار(شایدم برعکس) هی گفته من اجازه ندارم نمیتونم بیام هی اونا اصرار کردن اینم که دیده نمیتونه بدون اجزه مامانش جایی بره.....باسنگ ورداشته زده رو دست ملت که دیگه اصرار بیجا نکنه\n(حالا از این بچه خودسرا بوده که هر کاری دلش می خواسته میکرده بدون اجازه بزرگترها هاااا)\nمامان دخترا:O\nمامان بزرگم:)))))))))))))\nخالم:))\nدختره:(\nخواهرش:((\nرئیس سازمان دیجیتال:))))",
    "یادش بخیر من قبلن خاطرات بچهای 4jok‏ رو میبردم تو یه سایت دیگه به اسم خودم کپی میکردم.اونام فک میکردن عجب آدم خفنی هستم من.اما الان یکیشون 4jok‏ رو پیدا کرده دیگه جرات کپی کردن ندارم.حالا دیگه خاطرات خودمم باورشون نمیشه دیگه.خلاصه شدیم چوپان درغگو",
    "آقا یه پسر دایی دارم دهه هشتادی گودزیلا پیشش لنگ میندازه دیشب داشتیم می رفتیم عروسی دو تا دخترم کنار داشتن می رفتن یه دفعه بلند گفت پخخخخخخ عاقا این دو تا دختر از ترس تو افق محو شدن مام که داشتیم زمینو شخم می زدیم از خنده.",
    "یادش به خیر(ما دهه شصتیا)  بچگیامون زخمی که  میشدیم بزرگترها میگفتن چت شده خوبه حالا تیر نخوردی...!!! زخم پلنگ که ورنداشتی... یه خراش کوچیکه..!!\nکلا عزیز کرده بودیم!! خیلی لوس بار اومدیم!\nشمام\"injury\" بودین یا فقط من \"زخمی\" بودم...!!!! \nاین جمله آخریه هر چی آرایه هست توشه کیا فهمیدن؟!!! بزنن لایکو!!!",
    "اومدم برای اولین بار یه غذا درست کنم که تمام کارهاش رو خودم کرده باشم و از هیچکس کمک نگیرم. یه بشقاب رو گذاشته بودم روی یه ظرف.  ظرف هم کج بوده. اومدم از آشپزخونه بیرون که برم از مادرم  سوال بپرسم. یهو یه صدای دانگ اومد و دیدیم که بله! بشقاب شیکست. یعنی غذام نصفه موند\nالان حس اولین حکومت نیمه مستقل(طاهریان) رو دارم.\nاونایی که فهمیدن چی گقتم رو اون قلب بالا کلیک کنن.",
    "ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺎ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﻤﻮﻥ ﮐﻪ ﻗﻬﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭﺳﻂ\nﻣﯿﺰ ﯾﻪ ﺧﻂ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯿﻢ : ﻭﺳﺎﯾﻼﺕ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻂ\nﺍﯾﻨﻮﺭ ﺗﺮ ﻧﯿﺎﺩ\nکیا یادشونه",
    "داشتیم با مامانم وسایل انباری رو مرتب میکردیم یه دفعه مامانم یه جعبه مدادرنگی ۲۴رنگ قاب فلزی رو از توو کارتون درآورد نگاش کرد و زد زیر خنده!!! گفت: میدونی این چیه؟ اینو خریده بودم هروقت معدلت ۲۰ شد بدم بهت \nحیف واقعا!!! خاک تو سرت :))))))",
    "داداشم سرشو بگیری پاشو بگیری دم دره یخچاله!\nاونروز داداشم با 1حرکت میگ میگانه رفت سره یخچال\nگفتم اینبارو کور خوندی!\n(مکالمه من و داداشم)\nمن:چکار داری؟؟؟\nداداشم:به تو چه اصلا تو فریزر کار دارم\n(هنگ کردم خدایی)\n:|||\nراست راسکی دره فریزرو باز کرد\n(قیافه منم تصور کنید دیگه اه موبه موی قضیه رو که نباید بگم)\nدیدم \"لیوانو چاییشو\" در آورد برد\nفکرشو بکنید چایشو گذاشته بود تو فریز که یخ شه!\nاونایی که معتقدن ملت داره از دس میره ملت از دس نرفته داداش من از دس رفته!!!!!\nوالاااا!",
    "بچه که بودم یه بار توی مجله یه داستان خوندم بدین مضمون که یه بچه ای از معلمش میپرسه چرا با وجود جاذبه ی زمین چایی به سمت بالا وارد قند میشه؟و....\nمنم این سوال رو از بزرگترا پرسیدم ولی وانمود کردم به ذهن خودم رسیده!\nخلاصه هیشکی جوابشو بلد نبود و به من میگفتن ذهنت خیلی کار میکنه که همچین سوالی به ذهنت رسیده!!!\nمنم که از تعریفشون خرکیف شده بودم هیچوقت این قضیه رو لو ندادم که ذهن من اونقدر کنجکاو نبود و اون سوال دزدی بود... :دی",
    "یه جایی مهندس ناظر بودم. یکی از کارگرا پرسید فلانی چرا نیومده؟ الکی بهش گفتم جلسه ولنتاین داشت. بنده خدا فکر کرد از همین جلسه هاست!!",
    "یه استاد سختگیر داشتیم که به حضور غیاب خیلی اهمیت میداد. خلاصه یه روز دیر رفتم دیدم دوستمم دیر کرده خلاصه با هم رفتیم در کلاس. به دوستم تعارف کردم اون اول بره کلاس، قبول نمیکرد آخرسر اجبار!ً راضی شد وارد کلاس شد ولی من دم در وایسادم جوری که استاد منو نبینه. استاده کلی بهش گیر دادو پاچشو گاز گرفت آخرش گفت بشین. همین که رفت بشینه منم پشت سرش وارد شدمو نشستم! استاده دیگه دهنش کف کرده بود بمن گیر نداد. منم انگار کلی لایک از خودم گرفتم رفتم مثل شیر نشستم.",
    "دیروز رفتم چشم پزشکی. بگو خب. یه آقایی حدود 50 ساله قبل از من روی صندلی نشسته بود و خانوم دکتر روی تابلوی علامتا ازش تست بینایی سنجی میگرفت. بگو خب. دکتره به علامتا اشاره میکرد آقاهه هم همش میگفت چپ راست پایین بالا چپ راست....تا اینکه دکتره پرسید شما اصلن چیزی میبینید؟؟ آقاهه گفت نه!!!!!!!  وااای پوکیدم از خنده.. آقاهه فکر میکرد چون امتحانش نمره منفی نداره باید همه رو جواب بده!.",
    "مخاطب خاصم بم اس داده: زودی یه زنگ بزن کار واجب دارم!!\nمنم هی پشت سر هم زنگ میزنم حالا مگه جواب میده!!!!!!!!\nمنو میگی:  :O\nحالا بعده یه ساعت اس داده: میخاستم جلو دوستام کلاس بذارم واسه همین جواب ندادما!!!!!!!! ناراحت که نشدی عجیجم؟!!!!!\nآخه کلاست تو حلقم!!! فک کنم همینطوری پیش بره کارش به فحش و کتک کاریم بکشه!!!!",
    "اقا  دیدین تاحالا وقتی حس میکنی امتحانت رو خراب کردی و بدتر از همه بوده برعکسش در میاد بهترین نمره رو از همون درس میگیری.  همین دوسه روز پیش پایان ترم فلسفه داشتیم 24 فصل بود منم 12 تاشو خوندم رفتم سرجلسه واس امتحان اقا خداییش اصن هیچ کدوم از سوالا رو بلد نبودم و هر تستی که میزدم  از خدا پیغمبرو هرچی امام و اما زاده بود واس درست در اومدن جوابم طلب کمک میکردم وقتی هم  امتحان تموم شد گیر چندتا از همون خر خونا افتادم که کتابو جوییده بودن افتادم هر سوالی رو که میگفتن  میدیدم غلط زدم و از همه چی نا امید رفتم خونه ولی امروز که برگشتم شهرستان رفتم نمراتم رو چک کنم بالا ترین نمره واس همین کلیات بود خعلی حال کردم  اصن یه موزیک بندری گذاشتمو هنوزم که هنوزه دارم از ذوق مرگی میرقصم....یکی بیاد منو بگیره....\nویییییییییییییییی/ واست عروسی میگیروم لب شط کارون/هلی کنون داد میزنوم که دوست میداروم",
    "تو صف عابر وایسادم ده مین بود میخواستم پول انتقال بدم گیر کرده بود دستگاه نه کارتمو میداد نه کارو انجام میداد ...یه هف هش ده نفری پشتم صف کشیدن \nیکیشون برگشته میگه بیا پایین دوباره برو بالا ،جلو چشش نباشی راه میوفته !!!همچین قسمو آیه هم میخورد که آره کارسازه خودم شنیدم ...\nمن :))))\nطرف O-O\nملت منتظر :)))))\nدستگاه عابر *_*\nهمونجا بود که من فمیدم دستگاهه چشش گیر کرده بوده رو من هی منو نوگا نوگا میکرده کارشو یادش رفته انجام بده ...فردام عروسیمونه :)\nازین به بعد رفتین جلو عابر مواظب حرکات و رفتارتون باشین نوگاتون میکنه ...شاید قسمت شمام شد ...والا",
    "دیروز داداش یکی ازبچه ها اومده دنبالش ناظممون میگه از کجا بدونم برادرشی(ازاونجایی که مدرسمون ورود اقایون ممنوعه)مشما رو به طناب وصل کرده فرستاده پایین میگه کارت شناساییتو بفرست بالا پسره هم کارت شناساییشونیورده بود زنگیدن به باباش گفتن مشخصات پسرتو بگو باباهه میگفت وایناهم تطابق میدادن(اونم از پشت پنجره ی طبقه دوم)پسره هم اسفالتو جویده بود رفته بود سراغه درودیوار!!!!!\nاخه مدرسس ماداریم؟؟؟؟!!!!",
    "پستچی گذرنامه بابامو آورده بود ،رفتم دم در میگه رسید گذرنامه رو دارین ؟\nگفتم : بذارین برم بیارم\nمیگه نه ولش کن  خودتونین دیگه \nآقا کلی خودمو کنترل کردم درودیوارو گاز نزنم \nگفتم نه  علی اسم بابامه ینی من دخترشونم :)\nپستچی :(\nمن :D\nگذرنامه بابام :I\nملت :))))))\n\nآقا دیروز باز تو کوچه چش تو چش شدیم ...",
    "آغا ما یه بار سر کللاس یه استاد سخت گیر نشسته بودیم پنجره ی کلاسم باز بودو هوا سرد،مام خیلی سردمون بود استاد گفت سردتونه؟؟؟؟برگشتم گفتم استاد انگار پشت وانت نشستیم وانت داره باسرعت میره...خندید پاشد پنجره رو بست گفت حالا خوب شد؟؟؟گفتم آره استاد حالا اومدیم تو کابین وانت.خداخیرت بده...آغا کلاس رفت هوا!!!!\nخب چیکارکنم...هرکی پشت وانت سوار شده منو میفهمه:-)))))))))))))\nبزن لایکو به افتخارش...:-))))))))))",
    "امروز از  پای کامپیوترم بلند شدم رفتم یه چیرزی بخورم بابام داشت تلویزیونو تمیز می کرد همینطوری از دهنم پرید گفتم خسته نباشید (کاش نمی پرید) بابام اول بلند شد با یه حالت عجیبی اومد سمتم گفت حالت خوبه؟؟؟؟ بعد از 20 دقیقه که کارش تموم شد دیدم داره یواشکی موضوع رو به مامانم میگه فکر کنم تا آخر شب دیگه واسه درمان بفرستنم آمریکا",
    "یکی از دوشواری های زنگدگیمون اینه که صبح زود مهمون از راه دور بیاد زنگ بزنه شمام خواب باشین با سرعت ملوان زبل باید خونه رو جمع و جور کنی اونم بدون اسفناج... \nیکی دیگشم اینه که با یکی با تلفن صحبت میکنی باهاش رودرواسی داری هی میخوای تمومش کنی اون هی ادامه میده تو هم همینجوری هی حرفاشو تایید میکنی!\nیکیشم اینه که اینهمه نوشتی بعد هی استرس داری که 4joke تاییدش میکنه یا نه! دوشواریه داریم!",
    "همين چن وقت پيش بود كه من كلي عجله داشتم برم جايي.......ماشين تو كوچه بود ، هر چي استارت زدم ماشين اصلا به رو خودش نياورد كه من با اونم ، خلاصه از من اصرار از ماشين انكار آخرش روشن نشد.......گفتم بابام اومد پايين شايد با هل دادن روشن بشه كه نشد......\n(دقت داشته باشيد من هنوز عجله دارم)\nخلاصه گفتيم ببريم سر كوچه كه سر پايينيه شايد روشن بشه حالا منم دارم عين اسب هل ميدم حواسمم نيس كه در راننده باز مونده اينجا بود كه در ماشين گير كرد به سپر ماشين همسايه در طرفة العيني در ماشين تونست چراغ جلو رو از نزديك ببينه خلاصه در ماشين شكست :-( منم برا تخليه ي رواني نشستم تو ماشينو دو تا فيليپيني زدم رو فرمون و بهش گفتم ببين چي كردي با اين اداهات......اينجا بود كه تحت تاثير قرار گرفتو اشك تو چراغاش حلقه زد و بغض اگزوزشو گرفت و همين كه دس بردم رو استارت روشن شد منم چون عجله داشتم شديــــــــد سريع ماشينو گذاشتم تو پاركينگو بدو بدو رفتم پي كارم........\nباز جاي شكرش باقيه كه از همسايه ها كسي اين صحنه ها رو نديد وگرنه از فرداش به من و بابام ميگفتن پت و مت........",
    "عاغا ما یه فامیل داریم ته هوشه ...\nیه روز این رفته بوده بانک حساب باز کنه بانکیه یه برگه میده بهش میگه یه تقاضا \nبنویس اینم برگرو میگیره توش مینویسه تقاضا.... !!!!!!\nخوشتون اومد از این همه هوشو و آیکیو :)",
    "شما هم مثه من تو بچگی مشکل  بستن بند کفش داشتید؟!\nلامصب شده ! الانم مشکل دارم !!!",
    "میخواستم برم مغازه یه چی بخرم . مامانم قربون صدقه ام (سدغه ام. ثدغه ام ...) رفت و ... نمیدونم چی شد کیسه زباله رو تو دستم دیدم!!\nاصلا حواسم نبود با همون کیسه رفتم تو مغازه بعد یهو احساس کردم یه چی تو دستمه دیدم بعععله زباله اس!!\nحالا دارم تو مغاز از کار  خودم  اشک میریزم !! خیلی ریلکس!! اجناسم رو گرفتم !! \n1ثانیه نشد  ، از مغازه فرار کردم !! زباله رو هم یه گوشه پرت کردم !! نمیدوم چرا از مغازه صدای خنده میومد....؟",
    "خنده نداره ک !!!\nآدم اشتباهی بره تو یه عروسیه دیگه مگه جرمه؟!\nعروسی پسر عمه ام بود !! ته کوچه!!\nمن رفتم عروسیه سر کوچه .. زیاد سخت نبود فقط یکم احساس غریبگی کردم !!",
    "یارو اومده نوشته : \n--------------------------------------\nدستانم بوی گل میداد..\nمرا به جرم چیدن گل محکوم کردند....\nاما هیچ کس نگفت شاید گلی کاشته باشم......\n--------------------------------------\nخو برادر من.. اونا حق داشتن... چون اگه گل کاشته بودی دستات بوی خاک می گرفت...\n\nگرفتی عمق قضیه رو ؟؟؟",
    "رفتم سر کار کلا گیج بودم و تازه از مرخصی اومده بودم خلاصه اول کتمو در آوردم آویزون کردم بعد پلیورمو در آوردم رفتم نشستم پشت میز :|\nبعد نیم ساعت آبدارچیه اومد داخل گفت گرمته؟!!!!\nگفتم نه چرا میپرسی ؟ :))\nگفت یه نیگا به خودت کن :|\nهیچی دیگه با زیر شلواری و یه رکابی آبی نشسته بودم پشت میز و هواسم نبود فک کرده بودم تو خونم :|\nحالا فهمیدید تو خونه چه تیپ ضایعی میزنم؟ :))",
    "رفــــته بــودم خـــونه رفـــیقم...(رفــــیقم تـــو کـــار ِ تـــتو و خـــالکــوبیه)\nنـــشســـته بــودیم یـــدف یــه مـــشتری بـــهش زنـــگ زد گــفــت داره مـــیاد اینـــجا مـــیخواد خـــال بــزنــه...\nآقـــا ایــن پـــســره اومــــد...\nاز مـــن بـــزرگ تر بــود تـــقــریــبأ نـــوزده ســاله...\nابـــرو هــاشم  شـــیطونــی؟؟؟\nاومـــد نشــست گـــفــت:مـــیخوام رو پـــلک  هام بـــرام مـــاه و خــورشــید بـــزنی...\nمـــن خـــندم گـــرفت...\nاول خـــواســتم از خـــال زدن مــنصرفش کـــنم...گـــفــتم شـــاید رفــیقم نــاراحــت بــشه...\nبــه پـــسره گـــفــتم:حــالا چــرا رو پـــلک هـــات؟؟؟\nگـــفــت:دوســـت دخـــترم مـــجبــورم کرده!!!!!!!!!!!!!!!\nگـــفــتم:خـــب مـــاه و خـــورشــید جــالب نیــس اصــــلن!!!\nگـــفـت:پـــس چــی بــزنم بــه نـظرت؟؟؟\nمـــن:رو پـــلـکه چــپ بـــزن \"شــب\" رو راســـتیه بــزن\"بخـــیر\"...\nهـــر وقـــت چــشاتــو بــبندی مـــیشه \"شـــب بــخیر\"\nپـــسره گـــفت :آره خــوبــه هــمونو بـــزن...\nرفـــیقم گـــفت:الـــکی کــه نــیست..اول یــه خـطه کـــوچــیک رو ســـاقــه پــات مـــیزنم اگــه طــاقت آوردی بـــعدش...\nشـــکم خـــالی کـــه نـــیستــی؟؟؟\nپـــسره:نـــه\nآقـــا چـــار تـــا ســـوزن  بــا دســگــاش زده بـــود دیدم پـــسره آخ و وای کـــرد خـــوابید رو زمـــین...\nداشـــتم از خـــنده مــیمردم یــنی..!!!\nرفــتم آب قـــند آوردم حـــالش جــا اومــد گـــفت:امـــروز حــالم خـــوب نـــیس بــعدن مـــیام مــــیزنی بـــرام...:))))))))))))\nآقـــا مـــا ایــنو ســوژه نـــکردیـــم؟؟؟\nمـــن :داداش یـــه تـــــمساح رو کـــمرت بــــزن بـــه حـــسابــه مــــن...\nرفــــیقم:داداش یـــه اسمــه دوست دخــترتو چــینی  رو ســــاعـــدت بـــنویسـم ؟؟؟مجـــانی!!!\nپــــسره کـــم مونده بـــود گـــریــه کـــنه ...\nازش ده تــــومن گـــرفت رفـــیقم  فـــرســتادیمــش رفـــت..؟؟!!!\nیـــنی داشـــتم از خـــنده نـــیم وارو مــــیزدم اون لـــحظــه!!!\nکــــصافط بــا اون ابرو هاش مـــیخــواد.............",
    "آقا این خاطرم داغه داغه اومدم سریع بزارم 4جوک که از دهن نیوفته.\nدختر عموم 17 سالشه واسش خواستگار اومده، مثلا اومده پیش من که حرف بزنه درمورد طرف. منم تیریپ استاد همه چی دان برداشتمو بهش گفتم:فکر نمیکنی یه خورده زوده تو هنوز بچه ای با عجله تصمیم نگیرو خوب فکراتو بکن و ازین حرفا خاله زنکی....... برمیگرده میگه: خب بالاخره که قراره همسرم بشه و بابای بچه هام... آقا منو میگی از خنده داشتم خفه میشدم نه واسه دختر عموما واسه خودم ( فکر کن تا کجا پیش رفته اونوقت من دارم بابا آب دادم واسش تعریف میکردم)هیییییییی",
    "یادش بخیر بچه که بودم با دختر داییم میرفتیم بالای پشت بوم از اونجا تف مینداختیم پایین. لامسب چه صدایی هم میداد(چالاپ)\nاینم یکی دیگه از تفریحات سالم ما دهه 60 ها",
    "مامانم بعد چن وقت اومده پیتزا دعوتمون کنه زنگ زده پیتزا فروشی میگه خانوم میشه 3 تا پیتزا قورچ و قارچ برامون بفرستید بعدم زده زیر خندههههه\nمن :-)\nآبجیم : -)\nخانوم فروشنده :-$",
    "اول راهنمایی بودم کلی فک کردم ک واسه روز معلم چه کادویی بگیرم آخرشم به این نتیجه رسیدم که واسه معلمم مسواک بخرم،آخه دور از جون شما دندوناش زردِقناری بود\nخلاصه روز معلم شدُ منم یه مسواک کادو کردم بردم بهش دادم.وختی کادورو باز کرد بچه ها پخش زمین شدن.گفتم الانه ک از کلاس شوت شم بیرون اما معلممون نه تنها شوتم نکرد بلکه فرداش اومد دندونشو نشونم داد گف طهماسبی دندونم سفید شده؟!!!!!!!\nفک کنم یه شبانه روز مسواک زده بود!\nبهر حال خیلی خوشحالم که بنده ایی رو هدایت کردم!!:))\nاگه خاستین واسه کادو خریدن مشاوره هم میدمD:",
    "این زن آینده من دیگه عجب حروم زاده ایه ...\nهر چی هم این ظرف و اون طرف راجع بهش حرف میزنم که یهو پیداش بشه همه بگن عجب حلال زاده ایه ... انگار نه انگار",
    "آقا ما یه بار  تو مراسم ختم پدر بزرگم با پسر عمه و پسر عموهای شرم یه پیکان قاضه رو روشن کردیم البته اول هی هل دادیم دیدیم نمیشه دیدیم 2 سیم زیر فرمون جنگی زدیم. گاز داد صاف افتاد تو جوب ما 4 تا دررفتیم یه جا قایم شدیم . 20 دقیقه بعد یهو عموم اومد 4 تا کشیده آّدار بهمون زد.به کتکش می ارزید کلی معروف شدیم خخخخخخخخخخخخخخ",
    "اغا ما یه دوست داریم به \"چ\" میگه \"ش\"(البته این یکی از مشکلاتشه!)!\nیه روز داشتیم حرف میزدیم گفتم:چرا نمیری پارک حوصلت که سر میره؟برگشت گفت:میخوام برم شکار؟؟؟!؟(میخواست بگه میخوام برم چیکار؟!)\nباور کنید به این 4جوک قسم تا 5 دیقه فکر میکردم میخواد بره شکار:|",
    "ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻧﺎﯾﻠﻮﻥ ﺭﻭ ﺩﺭ\nﻣﺮﺑﺎ ﺭﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺭ ﺭﻓﺖ\nﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺒﺮﻩ!\nﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺪﺭ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ\nﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺳﻨﺘﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺘﺘﻮﻥ\nﺑﮕﯿﺮﯾﻦ! ﮐﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﯾﻦ!\nﻫﺮﻭﻗﺖ ﮐﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﺑﮕﯿﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ\nﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻡ! ﻃﺮﻑ ﮔﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﺮﯾﻦ!\nﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻬﻢ ﮐﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﻔﻨﺎ!\nﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻪ ﺗﺒﺎﻫﯽ ﺭﻓﺘﻢ!\nﻧﺼﻔﻪ ﺷﺒﯽ ﺳﺎﻋﺖ 2 ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻻ\nﺳﺮﻡ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﻦ ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ\nﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ!!! ﺑﯿﺎ ﻭﺍﺳﻢ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻦ ﮐﻪ\nﻣﻦ ﺑﻪ ﭼﺎﻗﻮ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻧﻢ!!!\nﻣﻦ: :؟ |:",
    "من الان اصلا آبرویی واسم نمونده که. هرچی داشتمو نداشتم خواهر دوستم پودرش کرد البته این خواهرش روی همه ی گودزیلاهارو کم کرده ها\nچند وقت پیش واسه یه کاری رفتم خونه ی دوستم ناهارو اونجا خوردم. درحین غذا خوردن. چشتون روز بد نبینه. این خواهره دهن وا کرد. گفت بخور . منم گفتم مرسی ممنون تعارف نکینن\nیهو اینجوری میکنه: نه  بخور. بخور مثه گاو بخور.\nاقا من خندم گرفت یه دفعه غذا پرید تو گلوم. حالا هی اب میده و دوغ میده نوشابه میده . \nهیچی دیگه بلند شدم رفتم بیرون خنده هامو انجام دادم. بعد با یه ژست خاص اومدم داخل\nهعععععععععععی روزگار",
    "یعنی مضخرف ترین چیز تو دنیا اینه که خودت و یکی از فامیلات از بچه های پر و پا قرص 4 جوک باشید . تعجب نداره! میدونید چرا؟\nبابا پدرم در اومده ، دلم میخواد سرمو بکوبم به دیفارررر!!!!!! بسکه هرچی اس ام اس به این فامیلمون میدم یا اینکه وسط مجلس دارم جوک تعریف میکنم ، زارت میزنه تو ذوق ما و میگه من اینو تو 4جوک خوندم \nفامیل:))\nمن:((\nجوک :-ا\nهیچی دیگه اون فامیلمو کلا از لیست اس ام اس هام پاک کردم!!!! یکی نیست بهش بگه بابا اس ام اس رو چیکار داری؟ معنی رو بچسب ! لابد یه منظوری از اون اس داشتم ! ای بابا",
    "من از بچگی ، البته دوران راهنمایی ، دبیرستان که همیشه دیر می رفتم مدرسه ، سر صف دعا و قرآن می خوندم ، به خاطر همین معلممون من رو برای گروه صعود انتخاب کرد ، یکی از بچه ها همش استرس داشت ، معلم گفت خوب محمد رضا تو سر صف دعا می خونی چجوری استرس نمی گیرتت به ما هم بگو تا دوستت راحت شه ؟!\nمن رک گفتم همیشه تصور می کنم شماها همتون مث یه گله گوسفندین ، آدم از گوسفند که خجالت نمی کشه ؟ می کشه ؟\nهنوز حرفم تموم نشده بود حمله کرد و ما رو شوت کرد از گروه بیرون ، معلم بی جنبه ای داشتیما ، راه حل به این خوبی ! کیا قبول دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟........",
    "اول راهنمــایی بودم ، از اون خودکـار برقیهـا خریده بودم همہ ملت حـتی ناظم رو هم باش لـرزونـدم =))\nزنگ ادبیات بود منـو داشـت خواب میگرفـ !\nخودکـار هم تو دسـتم بود بازی بازی میکـردم باهـاش !\nآقا چشـتون روز بـد نبینہ من خواب آلود یـهو فشـار دادم خودکـارو و اونم نامردی نکرد لرزودتم:((\nاصـن خواب آلودگی بگو 1 درصـد :|:((\nصـاف وایسادم تکون نخوردم تا زنگ بخوره :((:|:|:|:|:|\nمـن ~> :((\nخودکـار ~> :D\nمعـلم ادبیـات ~> :))\nباز هم من ~> :|",
    "رفتم بانک چک نقد کنم باجه دار بعد از پاس کردن چک میگه: می بری؟\n میگم :نه - می خورم ، چندتا باند پول و کش هم اضافه بزن تنگش سیر شم!! والا . . .",
    "دوران دبیرستان از خونمون تا مدرسه دقیقاً 2 دقیقه فاصله بود ، منم صبحا تا 9 می خوابیدم ، بعد بلند میشدم یه راس می رفتم مدرسه ، بعد تقریباً 40 دقیقه دیگش که زنگ تفریح بود میومدم خونه صببحونه می خوردم ، مدیرمون هم همون اول سال گیر داده بود چرا دیر میای ؟ منم با زرنگی گفتم خونمون تا اینجا خیلی دوره اونم چون درس خون بودم گیر نمی داد ، معلما هم همه فک می کردن راه خونمون طولانی و درسمم خوب بود ( الان قشنگ فهمیدی درسم خوب بود ) گیر نمی دادند ، وسطای سال یه بار با یکی از بچه های سال بالایی دعوام شد زدم آش و لاشش کردم ، مدیر دعوت اولیا داد گفت تا بابات نیاد نمی زارم بیای سر کلاس ، دو سه روزی از خونه می زدم بیرون مدرسه نمی رفتم ، ( شاید بگین چرا به خونتون زنگ نزدش ؟ همون اوِّل سال همه ی شماره ها رو اشتباه دادم به مدرسه ) آخرم یکی ازین فضول ها ما رو ول تو محل دیدن به خونمون گفتند و ما لو رفتیم ، پدرمون اومد مدرسه برای دعوت اولیا که شده بود ، مدیر و پدرم نصیحتم می کردند ، می گفتند محمد رضا دعوا کردن از شما بعیده و ازین دری وری ها ، آخر سرم مدیر به بابام گفت واسه ی این بچه یه سرویس بگیر یا خونتون رو بیارین نزدیک مدرسه ، گناه داره این بچه هر روز دور می رسه مدرسه !\nیهو برق سه فاز پدرمون رو گرفت ، گفت این کره ... ..... بوق بیییییب بهتون دروغ گفته ، خونمون همین بقله ! خلاصه آخر داستان یه کتک خوردیم و از فرداش عیشم بهم ریخت ، صبح من رو 6.30 ، تازه نیم ساعت زودتر می فرستاد مدرسه ! ههههه\nولی من بازم می رفتم تو نماز خونه تا 9 می خوابیدم بعد می رفتم سر کلاس......\nپرچم دهه ی هفتاد همیشه  بالاست ، .....",
    "من موندم دادن یه 10 ناقابل به من چه آسیبی به جامعه میزد که استاد با 9 ای که بهم داد خواست از وقوع این فاجعه جلوگیری کنه؟\n:|",
    "آقا ما هروقت اومدیم فورجوک یه پنجره باز میشه که بازدیدکننده محترم شما برنده تصادفی پکیج ما شدین نمیدونم من شانسم انقد خوبه یا جایزه هارو دستشون مونده؟!!!!\nجایزهاشم خعععلی کاربردیه مثلا ناخن انگشت کوچیکه دایناسور20000ت با تخفیف هزارتومانی!",
    "یه روز که از دانشگاه بر میگشتم تو صف تاکسی وایستاده بودم وهنذفری تو گوشم بود که یه پسره اومد جلوی من وایستاد {گفت شما تو صف تاکسی هستی؟}یه چیزایی گفت چون من هنذفری توگوشم بود متوجه نشدم،خواستم ببینم چی میگه.به جای اینکه هنذفری رو از گوشم در بیارم عینک آفتابیمو از رو چشمم برداشتم گفتم بله؟؟؟؟؟\n(جملشو بعدا فهمیدم)",
    "آقا دوم ابتدایی بودم خیال میکردم زرنگم..\nزنگ املا بود و معلم شروع کرد به املا گفتن.منم نوشتم.بعد که معلم تصحیح کرد من 3گرفتم(از همون کوچکی باهوش بودم هههههه)\nاملا رو باید میاوردم بابام امضا کنه.دیدم خیلی ضایعست،کتک میخورم.گفتم 3 رو درست کنم 13 تا فقط دعوام کنه.از همون جا که خیلی باهوش بودم همون 13رو هم غلط نوشتم.یک رو گذاشتم اینور شد 31\nخیلی خوشحال رفتم خونه نشون بابام دادم گفتم 13گرفتم امضاش کن.حالا بابام داره با تعجب به 13نگاه میکنه..گفت 13گرفتی آره،،بلند شد دنبالم کرد گرفت منو د بزن. کلی کتک خوردم اونشب.\nبعد اونشب درس عبرتی شد واسم که در گذاشتن 1دقت بیشتری کنم.",
    "یکی از سرگرمی های باحالم شکستن قلنج(غلنج) انگشت شصت پای چپم چون هزار بار میتونم بشکونمش!!!!",
    "ای وااااااااااااای\nخواهرزادم (7سالشه)داشت در مورد شیطان پرستی و فرماسونری صحبت میکرد.ترسیدم از منم سوال بپرسه صحنه رو ترک کردم.\nمن هم سن این بودم ملخ شکار میکردم",
    "ایــــن روزا هـــرکی بــه حـــبیب مـــیرســه......\nیـــه آروغ دَمـــه گـــوشــش مـــیزنــه و در مــــیره!!!\nآخــــه کــــثــافط!!!آخــــه انـــگــل!!!آخـــه اُلــُلــُو!!!\nیـــکــم آدم بـــاش!!!\nاز شــــانســمم آروغ زدن بـــلد نیـــستم...\nحـــالا یـــه جـــور صـــدای بـــچــه مــاهیــرو تـــقلــید مـــیکنم حـــال کُـــنیا!!!\nولــــی آروغ زدن بـــلد نـــیستم...!!!",
    "من و دو تا از دوستام رفته بوديم تو يه پاساژ فوق العاده، هاي کلاس..!.\nيه اسانسور خيلي شيک داشت هوس کرديم سوار شيم، رفتيم توو دکمه طبقه 3 روز فشار داديم.....\nاز اونجا که محيط خيلي باکلاس بود سعي ميکرديم خيلي متمدانه و با نجابت رفتار کنيم واسه همين هممون رو به در آسانسور منتظر بوديم که الان باز ميشه، الان باز ميشه...اما باز نشد. :| :|افتاديم به جون در. دوستم ميگفت بدبخت شديم گير کرده... :|اون يکي دوستم موبايلشو دراورد زنگ بزنه باباش .... :|يهو ديديم صداي خنده مياد!.\nبرگشتيم پشت سرمونو نگاه کرديم و فهميدم که اي دل غافل آسانسور دو تا در داشته و جماعتي بيرون در دارن ما رو تماشا مي کنن..\n.حلا با چه خجالتي رفتيم بيرون...بماند!!",
    "یه روز داشتم با مخاطب خاص تو خیابون خیلی شیک قدم میزدم که یهو دیدم عموم با زنش دارن میان سمت ما من خیلی شیک از سمت راستشون رد شدم  مخاطب خاص هم از سمت چپشون \nاونام ما رو اصن ندیدن\nچند وقت پیش جمع بودیم بهش میگم چشاتون ضعیفه؟؟؟؟\nعموم میگه من مگسو تو یه یه کیلومتری میبینم انقد چشام قویه....\nمنم گفتم فقط درشت تر از اونو تو نیم متریت نمیبینی\nاخه چی بگم؟؟؟؟",
    "یادش بخیر.\nکوچیک بودیم هر روز با بچه های محل گل کوچیک بازی میکردیم.یادمه همیشه سر من تو یارکشی دعوا بود.تیم اول میگفت ما اینو نمی خوایم تیم دوم هم میگفت ما هم اینو نمی خوایم\nآره یه همچین بازی کنی بودم من...",
    "به داداشم تومدرسه گفتن کاریکاتور یکی روبکشید این داداش تعصبی ما نشسته کاریکاتور منو کشیده اومد خونه گفت پارساببین نقاشیتوچه خوب کشیدم انگارکاریکاتور نیست خودتی کلی بابچه هاخندیدیم بهت تازشم اقامعلم بهم خیلی خوب داد(قیمت افق چنده)",
    "آجیم 3سال از من بزرگتر4-5 سالم بود ی دف دیدم با ی لیوان داره میاد سراغم..\nآجیم:خاهر گلم واست شربت آوردم بیا نوش جان بفرما از اونجایی ک من بچه بودم نفهم بودم دوزاریم نیوفتاد ک نقشه شوووومی داره...\nالقصه...شربت و نوش جااان فرمودم و وقتی میحرفیدم حباب عین چی میزد بیرون!!\nنگو این مغزمتفکر ریکای گلی (صووورتی بود)ریخته تو لیوان......\nاینکه چه بلایی سرم اومد چه بلایی سرش اومدبماند..",
    "اتفاقی با یه بنده خدایی دوست شدیم یه مدت\nتازه فهمیدیم مامان من معلم اونه بابای اون استاد من:D\nاونم چه درس سختی\nتصمیم گرفتیم بریم برگه هامونو دست کاری کنیم\n7 من تبدیل به 17 شد و 19/5 اون 20:D",
    "اقا یه روز زن همسایه با بچه کوچیکش اومدن خونمون /بعد/ از اونجایی که ما شاالله میل زیادی به حرف زدنو غیبت داره و بچه ی دلبندش مزاحم این تفریحش میشد منو صدا کردو گفت که صورج بیا امیرحسامو ببر باهاش بازی کن منم که کلا بچه هارو خعلی دوس میدارم قبول کردمو اوردمش تو اتاق خودم بعد اقا وقتی بغلش کردم دیدم خعلی سبکه بزا چندتا حرکت بزنیم باهاش اقا این بچه رو در تمام جهات چرخوندیم دو سه بار تا نزدیک لامپ پرتش کردیم  گرفتیمش ودو سه تا تکونه مشتی شوک مانند بهش  وارد کردیم و بچهه که دیگه جونش به لبش رسیده بود زد زیرگریه که من بردم  دادم به مامان جونش بچهه دیگه نا نداشت زار بزن یهو دیدم ساکت شد قرمز شد و یهو اوووووووووووق هرچی مادرجان به زحمت بهش داده بود رو خعلی شیک رو مامان جونش بالا  اورد که بسیار موجبات فحش خوردن خودشو فراهم کرد که مادرش در حین فحش دادنو فحاشی به فکو فامیل بابای بچه  منزل مارو ترک کردو رفت منزل خودشون .......اره همچین ادم کودک دوستی هستم من......ولی اگه خواستین از دست بچه های دلبنده فکو فامیل به راحتی خلاصی پیدا کنید این بلا رو سرشون درارین کلا دیگه سمتتون نمیان تضمینی به جان خودم",
    "یادش بخیر بچه که بودیم وقتی زنای فامیل با بچه هاشون میومدن خونمون و بچه هاشون پابرهنه میرفتن تو حیات  بعد  با پاهای خاکیشون میومدن تو خونه و هزارتا خراب کاری میکردن تو خونمون. از اونجایی که منو برادرم خعلی  زورمون میگرفت که این زنا بچه ها شون رو نمی کنترولونن نقشه میکشیدیم که چجوری تلافی کنیم مثلا وقتی میرفتیم خونشون تو جیبمون رو پره خاک میکردیم با پیچ گوشتی پیچ قفل خونه/ پیچای کولرو هرچی که پیچ داشت رو باز می کردیم و پیچاشون رو قایم میکردیم یا میرفتیم تو حموم و  شامپو صابون و لیفو هرچی که بود رو به هم میرختیم. و اگه میشد یه دعوای حسابی را مینداختیمو خونه رو میترکوندیم.یادمه  یه بارم سر همین قضیه تلافی کردن رفتیم خونه خالم رو در کمال ارامش و خعلی شیک اتیش زدیم  و فقط چندتا پرده و لباس  سوخته بود اخه زود خاموشش کردن.....یه همچین ادمایی بودیم ما",
    "رفتم خونه داداشم. بهم گفت با پسر عمه ها بریم یجا تفریح . منم همیجوری گفتم ازشون بدم میاد. یهو زنداداشم چشاش اینجور شد oo  تازه فهمیدم زنداداشم دختر عممه! آرزو داشتم زمین دهن وا کنه شیرجه برم توش! من نمیدونم ازدواج فامیلیو کی اختراع کرد. دیگه روم نمیشه برم خونشون!",
    "معلم جبرمون تعريف ميكرد ك ي سري سر كلاس داشته سوال حل ميكرده ك ي قسمتش ١\\٠ نوشته بوده بعد يكي از دانش اموزا برداشته كفته :اقا جرا اونجا اره نوشتين؟\nادم اينارو ميشنوه ب كنكورش اميدوار ميشه",
    "عاغا بعد چند ماه ايرانسل اس داده كه يه آهنگ پيشواز برنده شدي و از اين حرفا.خلاصه منم يه هفته بعدش كد آهنگو زدم به ايرانسل برگشته ميگه : ديگر هيچ پيشنهاد تخفيفي براي شما ارائه نمي گردد.\nميگم ايرانسلم با اين وضع اقتصادي تحت فشاره ها \nقديما قربون صدقمون ميرف الان واسمون نازم ميكنه.",
    "نشستم پایه لپ تابم و با اینترنت کار میکنم، بابام اومده میگه به اینترنت وصلی؟\nمیگم : آره\nمیگه : برو تو فیسبوک\nمنم از ترس اینکه ندونه کیا باهام دوستن گفتم غیرفعال کردم.\nبابام : احمق جون، نترس فقط میخوام از بین دوستات دو سه تارو واسه خودم add کنم.\nبابایه باحاله ما داریم؟",
    "تو خیابون بودم دیدم تصادف شده رفتم ببیم چی شده دیدم بعله یه حج خانومی با پرادم رفته تو درخت خودشم وایساده بود بالا سر ماشینش ونو آینش داشت آرایش میکرد :|\nگفتم خدا یه عقلی بهش بده و رفتم ببینم ماشینش چی شده که پی بردم چرا داره آرایش میکنه چون کیسه هوا ماشینش تو صورتش باز شده بود و دقیقا کل صورتش کپی شده بود رو کیسه هوا ماشینش :|",
    "چن وخ پیشا نوبت دکتر داشتم از قراری که واسه ساعت2/30 بعد ازظهر بهم وقت داده بود خیلی عجله داشتم تا هم ناهارمو بخورم هعم برسم مطب دکتر،خلاصه با عجله ناهارمو خوردمو سریع مثل قرقی حاضر شدم واز خونه زدم بیرون،بالاخره رسیدم تا در و وا کردم همه چشمشاشون افتاد به من،منم باغرور سرمو بالا گرفتم تا منشی اسمم رو بنویسه وکارای لازم رو انجام بده،یه نگاه به دورو بر انداختم تا جا واسه نشستن پیدا کنم دیدم همه یه لبخندی دارن بعضیاشونم که جلو دهنشونو گرفتن تا صدا خندشون در نیاد فهمیدم که دارن به من میخندن منم کم نیاوردم گفتم ایش انگاری خوشگل ندیدن خلاصه رفتم نشستم پام رو انداختم رو پام که دیددم بعله سوتی رو دادم جورابامو کشیدم رو زیر شلواریو روش شلوار نپوشیدم یعنی از خدا خاست که  مرگ منو هرچه زودتر برسونه،یعنی نوشابه شدم رفتم توزمین",
    "کيا يادشونه با چوب بستني بشقاب پرنده درست ميکرديم بعد پرت ميکرديم رو هوا مترکيد داغون ميشد...\nهعععععي چي بوديما",
    "واااااااای من خیلی خوشحالم.\nچند روز قبل داشتم پسته میخوردم یه هو یه دونه پسته از دستم افتاد و غیبش زد. امروز داشتم جارو میزدم که کنار پایه مبل پیداش کردم. خدایا شکرت که دیدمش وگرنه آرزو به دل میموندم",
    "سخت ترین لحظه زندگیم وقتی بود که ایرانسل برام پیام فرستاده بود و نوشته بود برنده 20پیامک فارسی 7روزه داخل شبکه شدید،منم گوشی که اون لحظه داشتم زبان فارسی رو برای نوشتن ساپورت نمیکرد هیچ پیام فارسی هم داخل گوشی نداشتم هیچ گوشی دیگه هم تا بیست روز دیگه در دست رسم نبود سیم کارت رو بندازم روش!!\nچند بار قصد خودکشی به سرم زد؟!؟!؟!\nباور کن!",
    "عاقا با نگاه به گذشته خودمون میبینم این دهه هشتادی ها نسبت به ما دهه شصتیا زیاد هم گودزیلا نیستن!؟!؟!؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nیادتون هست وقتی معلم می گفت جلسه بعد امتحان میگیرم راضی بودیم معلمه بره زیر ماشین یا پاش بشکنه یا باباش بمیره و مدرسه نیاد تا از شر امتحان راحت بشیم!!!!!!",
    "مامانم معلمه؛دیروز از جدول کنار خیابون افتاده،پاش شکسته،الان دیگه خودتون تصور کنین چقدر دانش آموزاش برای سلامتی اون جدوله دعا میکنن:))",
    "نه واقعا به منم میگن دوست؟؟؟ شما قضاوت کنین\nامروز یکی از بچه ها حالش بد بود رفت نماز خونه یکم استراحت کنه زنگ بعد وسط کلاس معلم داشت میدرسید یهوو در کوبیده شد این دوست عزیز ما اومد تو انگاره میت ااا(البته دور از جونش)\nمنو میگی زل زدم تو چشاشو گفتم زینبی آدم شدی؟؟؟؟؟؟؟؟\nخو چیکا کنم وسط درس حواسم نبود خواستم بگم بهتر شدی سوتی دادم یهوو کلاس رفت هوااااااااااا",
    "بالاخره مزیت این ایبوک 4جوک که چند وخته توسایته (اون بالای سایت،صفحه اول)رو فهمیدم خیلی شیک وتمیز یکی یکشون دانلود میکنم ومیریزم تو گوشیم وتمام سعیمو میکنم که نخونمشون یعنی یه جورایی نگهش میدارم واسه روز مبادا!!!حال روز مبادا کی هس؟؟؟خدمتتون عرض میکنم:\n1-روزایی که اینترنتتون به هر دلیلی قطع شده حتی موبایل\n2-رفتین مطب دکتر خیلی شلوغه واسه اینکه حوصلتون سر نره \n3-تو مترو یا حتی اتوبوس(حکم همون کتابایی رو داره که یه مدت واسه اینکه مردم سطح مطالعه شون بالا بره میذاشتن تو اتوبوس)\n4-تو مهمونی هایی که حوصله شنیدن حرفهای دیگران رو ندارید\n5-یا مهمتر از همه واسه اونسری از دوستان که اصلا کامپیوتر ندارن که بخان برن 4جوک،بلوتوثش کنین خیلی ثواب داره من خودم تا حالا دل چندین نفرو شاد کردم\nکلا مزایای زیادی داره که اینا مهمتریناش بود",
    "امروز صبح ساعت 8:30 از بیدار شدم دیدم مامانم هنوز خوابه(معمولا تا 10 میخوابه)منم بیدارش کردم گفتم ساعت دهه مامیم بلند شد حاضر شد رفت دست و صورتشو شست صبحونرو آماده کرد وقتی حسابی خواب از سرش پرید:\nمن:مامان یادته میرفتم مدرسه 6 بیدارم میکردی میگفتی 6ونیمه الانم ساعت هشته نه ده",
    "شمام مثه منین؟یعنی لذتی که  خوردن دوغ مشک بهم میده ماالشعیر 90% نمیده.لامصب روانیشم",
    "هفته پیش بچه ها با خودشون لیزر و موبایل مدرسه آورده بودن ..{از اون لیزر توپا}  و من لیزرو برداشتم سر کلاس هی می نداختم رو نوک دماغ این دبیرها .......بعد از چند دقیقه و کلی خنده ... دبیرمون تبلتشو وآیفونشو در اوورد  و هی راه  رفت  منم باز کرمم ریخت لیزر انداختم خورد تو چشمش یک دفعه جیغ کشید وداد زد آآآآآآآآآی ووووو تبلتش و آیفونش از دستش افتاد هر دوتاش پکیدن بعد از چند لحظه داد زد زیر گریه و گفت نه نه نه ........................... خب می گین چی کار کنم ........ولی خدایش خیلی باحال بود کم مونده بود زنگ بزه به پلیس",
    "کارمند بانکم! طرف اومده پای باجه چک نقد کنه یه نگاهی به چکش انداختم میبینم پنج شیش بار جر خورده بعد با نوار چسب چسبوندنش. چک و برگردوندم میبینم صاحب حساب اینجوری پشت نویسی کرده: \"مبلغ چک بیست میلیون ریال صحیح است و پارگی از طرف اینجانب میباشد!!!! \"",
    "من نمیدونم چه رازی در مرتب کردن تختخواب وجود داره که من ازش بی خبرم...تا مرتبش میکنم ،احساس میکنم 1000 ساله نخوابیدم..!!!\nشما هم اینجوری هستید یا فقط ...؟! ;)",
    "بچه های کلاس ما ، خیلی سوتی میدن. یکی دیگه اش رو مینویسم:\nسر کلاس ادبیات نشسته بودیم، درس هم در مورد افعال امر و نهی بود،قرار بود هر کلمه ای که معلم میگه به 6 صورت فعل امر و نهی تبدیل کنیم. نوبت به یکی از بچه ها رسید، معلم گفت: فعل « آهی کشید» رو صرف کن.\nپسره بعد چند لحظه با صدای بلند گفت:  آآآآآآآآآآآآآآآه\nدقیقا آه رو همین قدر کشید.   خود معلم ادبیات تا چند دقیقه داشت میخندید.",
    "یکی از دردناک ترین لحظات زندگیم وقتی بود که سر جلسه کنکور بعد از کلی حساب کتاب به گزینه مورد نظر می رسیدم بعد یهو می دیدم 7 تا سوال قبلی رو هم همین گزینه زدم. واقعا اشک تو چشام جمع می شد",
    "داداشم کلا بد میخنده! نه اینکه بد بخنده ها، نافرم میخنده، یهو میترکه.\nیه بار تو یه جمعی نشسته بودیم دیدم همه ساکتن و دارن اینجوری (0.0) به هم نگاه میکنن. گفتم یه چیزی بگم بخندیم. یهو تو سکوت گفتم راستی یه جوکی یکی از دوستام برام فرستاده بذارین بگم یه خورده یخ جمع آب شه. خلاصه جوکو خوندم. انصافا هم جوک خیلی باحالی بود. ولی فکر کنم برا اینکه منو ضایع کنن هیچکدومشون نخندیدن! بعد من رومو سمت داداشم کردم دیدم قرمز قرمزه و چشاش اینطوریه:\n(~'~).(~'~)\n(اونا اشکه زیر مردمکاش!!!) آقا این چنان پپپــــــــــخخخخ کرد و ترکید که یکی از بچه های کوچیک تو بغل مامانش گریش گرفت. بعد از صدای انفجار یه نگاه بهش انداختیم که ببینیم سالمه یا نه! دیدیم مثل ابر بهار داره اشک میریزه (البته از خنده) قرمزیش کمتر شده بود و داشت میخندید با یه همچین صدایی پپپپپپپپپپپپووووففففف هــــــاررررر هــــــــــــــــــــــــارررر هــــــاررررر هار هــــــــــارررررررر... کل شیرینیایی که داشت میخورد از تو دهنش ریخته بود بیرون توی استکان چاییش و رو فرش. آها یادم رفت بگم. از اونجایی که زمستون بود و سرماخورده هم بود، محتویات دماغش هم به اندازه ی یه کف دست ریخت رو فرش. حالا همه داشتن از خنده ی داداشم میخندیدن. دوتا از دخترای فامیل هم که از مشاهده ی اون محتویات سبز شل رو فرش حالشون بهم خورد بالا آوردن رو فرش. یکی از پسرا هم با مشاهده ی اون فرش به گند کشیده شده بالا آوردن. عموم قرمز شد و با دست جلو دهنشو گرفت و رفت تو دستشویی، بعد یه صدایی اومد اینطوری عـــــٌــعععع (فکر کنم اونم بالا آورد!) اصن یه وضی شد. اتاق بوی طویله گرفته بود.\nبعد از اون شب، تا یه ماه هیچکدوم از فامیلا رومون نمیشد تو چش هم نگاه کنیم.\nخخخخخخخخخخخ :)",
    "یه خواهر زاده دارم دهه نودیه.هنوز دو سالش نشده\nدست باباشو میگیره میبره تا خواهرشو دعوا کنه.بعد خودش رو مبل میشینه تماشا میکنه و میخنده\nاینا بزرگ بشن چه هیولایی میشن",
    "عروسی پسر عموم بود یکی از پسرا دومادو بلند کرد رو شونه هاش و میرقصید، یه ده دقیقه ای که رقصیدن اومد یجوری بذاردش زمین که هیجان داشته باشه یهو خم شد که این بپرو از رو شونش دوماد سر خورد کف زمین رو زمینم قالی پهن بود نتونست خودشو جمع کنه سر خورد یه متر رو زمین اسکی کرد\nیعنی آدم تو سازمان ملل ضایع بشه ولی تو عروسیش کتلت نشه\n:دی",
    "یه خواهر زاده دارم(فکر کنم فهمیدید دهه هشتادیه) شهرستانن.یه هفته اومده بود خونمون\nروز اول : دایی میشه برم اتاقت بازی کنم\nروز دوم : جای کتابای من تمام عروسکاش رو چید\n:روز هفتم : دایی اتاق من رو بهم نریزی ها.من دفعه بعد که اومدم نیگاه میکنم که بهم نریخته باشی",
    "چن وقت پیش گوشیم زنگ خورد. طرفی که نمیشناختمش پرسید:    م م منزل.  پریدم توی حرفش گفتم اشتباه گرفتید. حول پرسید: اشتباه گرفتم؟ گفتم آره. قط کردم. نمیدونم کی بود دیگه  هم نزنگید! آخه من که منزل نبودم!",
    "یه امتحان سه واحدی رو از شب تا صب خوندم درسشم خیلی خفن بود.  اطمینان داشتم بیست میشم. ساعت 10 رفتم سر جلسه دیدم همه دارن برمیگردن! آخه ساعت 8 امتحانش بود. من که صفر شدم. ولی هرچی خوندم حرومشون.کوفتشون بشه!   ....   خوشحالی؟!  اصن نمیخام لایک بزنی. من الان اعصابم داغونه میفهمی؟!!!!...",
    "بابام ی مدت پیش میخواس بره پا بوسه امام رضا(ع)\nگف اگه حرفه خاصی داری بگو تا برم رو ب حرم ب آقا بگم\nمنم گفتم:سلامتی همه دوستای 4جک عززززیییییزززززممممممممممم\nخو الان ب من میگن ی دوسته خوب :-)\nبزززززززززززنننننننننن لایکوووووووووووووووو",
    "یه چن سال پیش بود میخاسیم بریم مسفرت بابام برگشته به مامانم میگه پتو یک بار مصرف برداشتی؟؟!!!\nدیگه خعلی خودمو نگهداشتم نزنم زیرخنده یک بار مصرف کجا و مسافرتی کجا!!! :دی",
    "يه سال تابستون رفتم كلاس شنا ولي عمرا بدون عينك نميتونستم برم تو آب\nمربيه بعد چند جلسه ما رو برد 4متري كه شيرجه بزنيم\nنوبت من كه شد همين كه پريدم تو هوا بودم فهميدم كه أييي واييي من كه عينك نزدم رو چشام چجوري شنا كنمممم؟؟؟؟\nسريع همون بالا عينكو از رو سرم گذاشتم رو چشام :)))\nهيچي ديگه اگه مربيه نجاتم نداده بود تو افق استخر محو ميشدم....",
    "عاقا چشتون روز بد نبینه اینی که دارم میگم کاملا واقعیه.\nیه بار دو سه تا از فک و فامیلا یه دفعه یکی پس از دیگری اومدن خونمون از شانس بدمون.خونه شده بود طویله بزرگان مجلس فقط ضر میزدن بچه ها عین اژدها خونه رو به گند کشیدن خلاصه مامانم(دهه 40/) که خیلی روم حساسه و البته یکی یه دونم رفت سراغ جا دندونم(یه ظرف آب کوچولو که دندون مصنوعیمو توش میزارم خب چتونه تصادف کردم قبلا)خلاصه مامان دید که دندون نیستش داد زد مهدی دندونت کجاست(تو اون جمعیت)!!!!!!\nهمه فک و فامیلا:(0.o)\nبچه های فامیللللل:ه ه ه هه هههه ههه آقا روووو.\nمن از خجالت آب شده بودم خلاصه فامیلا تا 3 ماه چپ چپ نیگا میکردن و ه ه هههه.\nمامانه که ما داریــــــــــــــم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ای خدا این مامانو از ما نگیر.",
    "بچگیام یادمه یه سری که اومده بودیم با داداشم بازی کنیم من بهش پیشنهاد دادم که زرو بازی کنیم اونم قبول کرد عاقا من رفتم دوتا از روسری مشکیای مامی رو برداشتم یکیشو بستم به گردن داداشم که مثلا شنلشه!بعد شمشیر داداشی که شکسته بود ابتکار به خرج دادم رفتم ملاقه آوردم دادم دستش, فک کن...!بعد ابسم که نداشیم که! عوضش یه جارو داشتیم دوبرار ما قد داشت اونم شد اسب داداشی!یادم رف بگم اونکی روسری رو هم بستم رو چشماش!!(نمیدونم چرا این ابتکاراتمو رو بقیه پیاده میکردم داداش مام گل پسر گوش به فرمان من!) طفلی هی میگف آجی بخدا جایی رو نمیبینم منم میگفتم خ تو هم مث زرو چشاتو بکن بذار رو نقابت همه جارو ببین!!!!!(بعععله من اینقد باهوش بودم!) اینم میگف آخه نمیشه که! منم با کمال اعتماد بنفس میگفتم چطو زرو میتونه؟ بلد نیسی پس دیگه حرف نزن! بععله داداشی سوار ابسش, ملاقه به دست,با چشمای بسته, من بدو داداش بدو.نیس که جایی رم نمیدید هی میخورد به در و دیفال!(جاااانم!) اینگونه خباثت ما درطول تاریخ بر همگان به اثبات رسید!!!",
    "عاغا یه معلم داریم از اون .......... که خیلیم عصبانیه!!!یه روز که زنگ کلاس خورد همه اومدیم کلاس الا یه نفر که دسشویی بود!!!مام توطئه چیدیم و خواستیم بترسونیمش.فرمانده شون من بودم!!!عاغا من پشت در وایسادم که وقتی اومد تو بترسونمش!!!یهو همکلاسیام گفتن اومد.همین که پاشو گذاشت تو کلاس  گفتم پخخخخخخخخ.....عاغا چشتون روز بد نبینه همین که نگا کردم معلممون بود.بدبخت طوری ترسید که نزدیک بود غش کنه!!!خلاصه یه ده پونزده تا کابل خوردم.کابل چی اندازه یه شیلنگ کلفت بود!!!!واقعا همکلاس از اینا نامردتر دیدید؟خلاصه هرکس که چاه کند بهر کسی اول خودش بعد کسی..............بزن قلبو",
    "یکی از بهترین خاطرات دوران مدرسه ام اینه که بعضی موقع ها زنگ آخر پنج یا شیش تایی از دیوار مدرسه فرار می کردیم ( آره دیوار ، جلو در مدرسمون مبسر گذاشته بودن نمی شد ) ، بقل مدرسمونم نونوایی بربری بود ، نون بربری می خریدیم با سس قرمز و سوسیس ساندویچ درست می کردیم می رفتیم جلو مدرسه مخاطبین خاص چرخ می زدیم، آخر سری هم دیر می رسیدیم خونه ، پدرمونم ازمون سؤال می کرد تا حالا کجا بودی ؟\nمی گفتم ساعت آخر درس معلممون طول کشید ما را نگه داشت !\nاونم زارت ( ذارط - ظارط - ذارت ) می خوابوند زیر گوشم می گفت آره جون خودت ، دو ساعت پیش مدیر زنگ زد خونه گفته فرار کردی از مدرسه ! فرداش رفتیم تعهد دادیم که دیگه فرار نکنیم ، ولی باز هفته ی بعد فرار کردیم ، اون آدم فروش تو کلاس رو هم طوری زدیم که دیگه اسم ما رو هم فراموش کرد چه برسه به اینکه دوباره بخواد ما را لو بده ، درس پرورشی رو تا آخر سال فقط همون دو جلسه ی اوّل رفتیم با ده و نیم پاس شدیم ، چه دورانی بود دوران مدرسه ، یادش بخیر .......",
    "یادش بخیر!دبیرستان که بودیم یه مزاحم تلفنی داشتیم همش زنگ میزد!یه روز دوستم خونمون بود گوشیو ورداشت شروع کرد به فحش دادن به یارو!طرف از رو که نرفت ورداشت گفت توروخدا فقط یه دقیقه به حرفای من گوش کن بعد هرکاری خواستی بکن..دوست مام گفت باشه..منم چشام اندازه وزغ با دهن باز نگاش کردم...(فک کردم رفیق مام بعــــــله)یارو شروع کرد به معرفی خودشو شغل و کارو تحصیلات، همینجور داشت میگفت(کور شه ایشالا مورد خوبی بودا)یهو این رفیق ما ورداشت گفت یه دقیقه ت تموم شد خدافظ!!!با خونسردی گوشی و گذاشت یه لبخند گشادم تحویل ما داد!منم دهنم بسته شدو از اون روز هنوز منتظر تماس اون شاهزاده م...:(((((\nنتیجه اخلاقی: تلفن خونتونو همیشه خودتون جواب بدین.",
    "یادمه اول ابتدایی میخوندم یه بار کم گرفته بودم\nداشتم گریه میکردم ، معلممون پرسید چرا گریه میکنی\nمنم گفتم خانوم گریه نمیکنم از چشم آب میاااد\nههههههه تا آخر سال معلممون اونو میگفت و میخندید",
    "خاطره که نیست ولی چیز جالبیه که واسه بعضیا پیش اومده...\nتاحالا شده آخر پستتون بگید: نکنه دیوونه شدم یا نکنه سر راهیم ! بعدش یک عالمه لایک بخورید!!!\nنکته انحرافیش اینه که همه با زبان لایکی دارم میگن آره !!!!",
    "به بابام میگم اگه من بمیرم چی کار میکنی؟میگه وایسا یارانه این ماهم بریزن بعد برو هر ... که میخوای بخور.\nفک کنم اوج محبتش بود!\n:ا",
    "یکی دیگه از فانتزیامم اینه که تو یه هواپیما ربایی باشم\n بعد تو تیر اندازی بین مامور امنیت پرواز و دزده ، خلبان و کمکش و دزده تیر بخورن بمیرن\n بعد من برم بشینم پشت رل و هواپیما رو بشونم با یه موتور نیم سوخته\n بعد تو اون بل وشو و شلوغی\n همه خبرنگارا اومدن با من مصاحبه کنن.\n خیلی زیر پوستی از هواپیما بپرم بیرون از لابلای خبرنگارا و مردم رد شم و یه دستمو بکنم تو جیب شلوار جینم کاپشنمم بندازم رو کولم و یه سیگار روشن کنم ،همینطور به سمت غروب آفتاب حرکت کنم \n و لگدم بزنم به این سنگه که جلو پام افتاده",
    "عاغا یه فانتزی توپ سراغ دارم سالم ودست نخورده\nمال یه خانم دکتر بوده فقط یکی دو بار باهاش رفته افقو برگشته\nاونایی که خریدارن اعلام امادگی کنن:))",
    "عآقا ما دیروز تو ماشین نشسته بودیم همینجور متفکرانه داشتیم آهنگ گوش میدادیم که یه یارویی اومد شیشه رو زد...ما هم خعلی شیکو با کلاس شیشه رو کشیدیم پایین!\nیارو : آقاتون عابر بانکن؟\nمن: نه آقامون خودپردازن!!!!!^ـ^\nمرده شده بود علامت تعجب(!) همینجور فقط نیگا میکرد\nبعد یه لبخند ژکوند زدم گفتم چند لحظه صبر کنین مادر بیاد ماشینو جا به جا کنه",
    "یڪ شبـ  پشتــﮧ چراغـ قرمز بوבمـ  ڪنارم یــﮧ ماشیـכּ پره בختر بوב داشتـטּ منو نگاه می ڪرבכּ ...(چشاشوטּ سگـ داشـ)(◕‿◕)\n(مـכּ:با موهای خیــــلــــی بـــلـــنـב و با ڪشـ بستــﮧ شده. ×پــســرمـــا×)☻\nLoading ... ████████████▒ 99%\nیه هــو شنیـבمـ یــﮧ בختره گفـ:وای خدا مرگمـ بده این که پسره .... :-) :-) :-) :-)\nمن:   :-/  :-(   :-{\nپـَـــ نــه پـَـــ  فکر کردیـטּ بانو سوسانوام بیانـ با هم عکسـ بگیریمـ*\nنگآه بآکیآه میشیم هفتادوپنج میلیونو یهـ نفر.اح ـــــــــــــــ➸ـــــــــــــــ",
    "یه تشت قورمه سبزیه 2 روز مونده تو یخچال داریم معاوضه با ویلا در شمال کشور",
    "چن ماه پیش گواهی نامم اومد, شبش عموم اینا اومده بودن خونمون منم شاد وخرسند جست وچابک خععععلی خوشحال بودم بطوری که توپوستم جا نمیشدم چه برسه به لباسام القصه عمو اومد یه نگا بندازه به گواهی نامه ی ما یه دف باکمال تعجب برگش گف: نرگس چرا گروه خونیت او مثبته خونواده ما کلا آی منفین!!! ظربتی همه دس به جیب شدن گروه خونیشونو چک کنن دیدن بععععله آی منفین؛همه متعجب!!! یهو داداش ما جف پا پرید میون افکار همه وگف: بابا چقد بهتون گفتم بیاین واقعیت رو بهش بگین بذارین کم کم باهاش کنار بیاد انقد دس دس کردین بالاخره این جوری شد. منو میگی جوری خشکم زده بود که نفسم نمیکشیدم تازه رنگمم پریده بود ینی خود به خود داشتم محو میشدم!البته نه در افق در جو اتاق! داداشم برگشته میگه بازم نمیخواین چیزی بگین؟؟بعد رو به من: ببین جوجو فک کنم تاحالا یه بوآیی بردی که اصن هیچ شباهتی به ما نداری؟همینطور ادامه داد: ما تورو تویه شب زمستونی توی یه سبد جلو در پیدات کردیم دلمون برات سوخت آوردیمت خونه بهت آب دادیم دون دادیم بزرگت کردیم تا شدی این.یه دف همه زدن زیر خنده, منم عصبانیتم خورد وگاز زده, پاشدم رفتم جلو آینه: آره خ انصافا من خوشگلتر از شماهام!(اینو نمیگفتم چی میگفتم باید به خودم روحیه میدادم یا نه؟) این شد که بعد از چن ماه غصه خوردن اومدم پیش شما درد دل کنم؛ در غمم شریک میشین آیا؟",
    "با چندتا دوستام رفته بودیم سینما نشستیم یه آقای کچلم جلومون بود...\nیکی از دوستام گفت بچه ها 50تومن میگیرم یه پس گردنی محکم به این کچله میزنم...ماهم گفتیم قبوله اونم رفت...\nوایساد پشت سر یارو و...بوووووووم...صداتو همه سالن پیچید!!!\nحالا ماهمه داشتیم از خنده میمردیم...دوستم تاپس گردنی رو زد گفت:\nحامد اینجایی 2ساعته دنبالت میگردیم؟؟؟\nیارو کچله گفت حامد کیه و دوستمم شروع کرد معذرت خواهی و اومد نشست...یارو هم رفت چندتا ردیف جلوتر نشست...\nدوستم گفت چند میدین باز برم بزنم پس گردنش؟؟؟\nبالاخره 100تومن توافق کردیم و رفت پشت سر یارو وایساد...\nچشتون روز بد نبینه بازم....بوووووووووووم...زد و گفت: حامد تو اینجایی من اشتباه یه بنده خدا رو اونجا زدم....؟؟؟\nدیگه بقیشو نمیگم.......ههههههههه",
    "یادش بخیر \nچند سال پیش رفتم امتحان ارشدبدم روی یه صندلی نشستم دیگهدیدم زیاد حال جواب دادن ندارم گفتم همینا کافیه برماومدم بلند شم نمیدونم شلوار جین به کجا گیر کرد نصفش پاره شد صداش تا ته سالن رفت \nمنشده بودم جعبه مداد رنگی دیدم یه آقایی اومد بالا سرم خندید گفت منم یر جاسه ارشداینطوری شدم که الان قبول شدم نترس خدا خیرش بده بیشتر از 30 تا سوال رو برام جواب داد \nالان همکارمه همه جا میگه ما جر خوردیم تا ارشد قبول شیم \n:))",
    "ویژه \"فانی\"\nیادش بخیر ...\nبابام تازه گوشی گرفته بود هی اس ام اس های غلط غلوط و خالی واسه ما می فرستاد . بعد روزا زنگ می زد خونه میگفت: چرا زنگ نمی زنید حالموبپرسید!!!!! نصفه شبا یواشکی بلند می شد گوشیشو نگاه می کرد بعد هر چند دقیقه یکبار میگفت : فک کنم شارژنداره برم بزنم شارژ(ینی پدر باتری دراومده بود...!!!!). نمی دونم الان که یادم می افته گریم می گیره کاش روزی 100 بار بهش زنگ می زدم کاش اس ام اس یادش می دادم کاش ... \nبه سلامتی پدرای دنیا...",
    "یکی از نمره هام 11.37(اگه دقت کنید میفهمید یه عدد اوله ) بود اونم سه واحدی(حالا فهمیدین از بچه های زرنگ دانشگاهم)اعتراض زدم شد 11.75.خو آخه استاد زورت نمیرسه ارفاق(ارفاغ)کنی ازین کارا نکن\n(الان اشک جلو چشامو گرفته نمیتونم ادامه بدم. نخند دارم بدبخت میشم)\nحالا برای شادی روحم دلسوزانه بزن لایکو",
    "این ترم یر جلسه امتحان 1 اسپیکر کوچولو با خودم بردم یر جلسه از کنار هر کی رد میشدم گوشیش که روشن بود رو اسپیکر نویز میداد بعد من گوشیشو ضبط میکردم \nاینقده باحال بود همچین ادم خبیثی هستم دیگه \nچه معنی داره سنتهای تقلب رو به هم میزنن روشهای متهورانه جا به جا کردن برگه پس چی میشه ؟ \n:)\n:)",
    "چند روز پیش از در دانشگاه داشتم میرفتم تو که یه پسره پرید تو ماشین حدود 5 سالش بود نگاهش کردم خیلی جدی گفت شما مربی ایجای ( اشاره به دانشگاه )مریم هستین ؟\nبا لبخند گفتم نمیدونم چرا مگه ؟\nگفت نیشتو ببند من مریمو دوس دارم چرا اذیتش کردی ؟\nمن :( گفتم من اذیتش نکردم \nگفت  خودش گفت تو اذیتش کردی بهش گفتی خنگ. عروس من خنگ نیست عروس بابات خنگه برو از دلش دربیار \nدیگه هیچی نتیجه اینکه بردمش سر کلاس دونه دونه گشتم مریم خانوم رو پیدا کردیم (شانس آوردیم کلاس داشت ) دامادشونو بهش دادم و عذر خواستم دیگه \nالان چند روزه فکر میکنم من تو سن این هیولا بیشترین فعالیتم این بود که وقتی برق میره 2ساعت توی پریز رو نگاه میکردم تا ببینم کی برق میاد که کارتون ببینم",
    "اوج ضایع شدنم روز عقدم بودعاقد داشت مهریه و شاخه نبات و...میگفت بعد واسه بار اول گفت عروس خانوم بنده وکیلم منم نذاشتم نفس کسی بالا بیاد سریع گفتم بعلله خب فک کردم باید ی بله بگی که نوبت ب 3مرحله گل و گلاب و زیر لفظی برسه.همه زدن زیر خنده اماعاقدمهربون میدونس نی نی ام بله رو قبول نداشت دوباره تکرار کرد",
    "عاقا من یه دایی دارم 5سال ازم بزرگتره ینی 24سالشه، نیس که دوران بچگیمونو باهم بزرگ شدیم من یکی که خععلی بهش وابستم؛ ایشون یه سالی هس که یه مخاطب خاص داره بعد تو این یه سال یکم نسبت بهم کم توجه شده منم که حساااس!! دچار فقر محبت شدم اساسی! حالا هرکاری میکنم از زن دایی آیندم انتقام بگیرم!\nیه روز که من از دپسوردگی همیجور یه گوشه نشسته بودم و واسه خودم خوش بودم اومدم با رژلب روی دستم نقاشی کردم(دقیقا روی دست چپم جایی که انگشت شصت واشاره بهم متصل میشن) شاد وخرسند از اختراع بزرگم واسه خودم کیف کرده بودم. یهو این دایی ما خوشتیپ اومد یه نگاه کلی تو آینه بندازه که بره پیش مخاطب خاصش. منو میگی یه  افکار شومی به سرم زد!! دایی که اومد بره طی یک عملیات ظربتی زود پریدم از گردنش آویزون شدم که وای دایی جون چه خوشگل شدی امروز وهمیجور اهداف شومم رو عملی کردم سریع دستمو چسبوندم رو گردنش انگار واقی ینی کسی بوسش کرده بود...(البته بگما هرچقدر رنگ رژی که رو گردن میخوره کم رنگتر باشه آثار تخریبی رو افکار طرف مقابل بیشتر میشه چون اصولا خانوما چیزایی که با چشم غیر مسلح دیده نمیشه رو خوب میبینن اصن برا همین گالیله تلسکوپو اختراع کرد میخواس بدونه قدرت تشخیص خانومش چقدره! به جان خودم!) هیچی دیگه این دایی ما رف پیش خانومش؛ چشمتون روز بد نبینه یه دعوایی شده بود بیاو ببین! طفلی دایی مام از همه جا بیخبر هرچی قسم میخورده این مخاطب خاصش باور نمیکرده! خ حق داره خب! من بودم قید پسره رو میزدم ولی اینا متاسفانه بعده یه هفته باهم آشتی کردن.یکی نیس به اینا بگه آخه آدم قهر میکنه حداقل یه ماه! یه هفته م شد قهر! البته ناگفته نماند این عاق دایی ما بعده این که فهمید کار من بوده  حسابی از خجالتم در اومد!\nااااااای روزگاااار میبینی؟ فقر محبت چه کارا چه نمیکنه!!!",
    "نشستم پایه اینترنت، ییهو بابام اومده میگه وصلی اینترنت؟\nگفتم آره کاری داری؟\nمیگه آره، برو تو فارکس\nمن: ^_^ . بابا سایته؟\nبابام: کودن آخه فارکس سایته؟\nمن: &^& . اصلا بیا خودت بزن ببینم چیو میگی؟\nبابام: ماوسو برداشته رفته کلیک میکنه رو موزیلا فایرفاکس.\nمن؟     مجمع بازنشستگان اینترنتی؟\n                                        گوگل کروم؟\n                                                      اینا چه ربطی به هم دارن؟!",
    "دارم 4جوک می خونم، داداشم (پنجم ابتدایی میخونه) اومده کنارم نشسته . . .\nییهو گفت داداش میتونی 50هزار برام جور کنی؟\nگفتم اولا نه. دوما فرضا جور کردم واسه چی میخوای؟\nگفت: میخوام دیگه ادامه تحصیل ندم، خسته شدم از بس خوندم و . . .\nمیگم: برو بابا بچه پررو. این فکرا چیه میکنی؟\nبرگشته میگه ببین تو سایت 4جوک سمت راست، پایین چی نوشته؟\n.\n.\nداداشه باحاله ما داریم؟",
    "آقا دیشب دخترم تب کرده بود برده بودمش پیش متخصص همینجوری که نشسته بودیم منتظر دوتا خانوم اومدن تو با یه بچه کوچیک،\nمنشی دکتر: بفرمایید\nخانومه: این بچه یخورده حالش بده آوردیم نشونش بدیم\nخو خواهر من مگه پیکان روغن سوزی افتاده آوردی نشونش بدی\nاینا نمیگن ما 4جوکیا لشکر نامرئر ایم همه جا پخشیم که اینجوری سوتی میدن؟",
    "استاد ریاضیمون سن خر هیتلرو داره اومده سر کلاس با یه تیشرتو پنجره روهم تا آخر باز کرده\nحالا هی ما میگیم استاد سرده ببند اون پنجررو برگشته با حالتی ک پش بازوهاش رابطه ی مستقیم با حلقم داشت  بممیگه شما اگه بسن من برسید چی میشید؟ منم یکاره گفتم میمیریم!!!(البته من منظورم از سرما بود )\nاما آن استاد قوی هیکل ما را با نیمکت از نرده های پنجره به شکل رنده شده به بیرون پرتاب کرد!:|",
    "رفته بودیم شمال خونه مامان بابای زنعموم شب زنونه مردونش کردن خونرو،قرار شد منم پیش بابام بخابم\nخلاصه شب به نیمه رسیدو بالاخره خابمون برد\nعاغا ما که سال تا سال خاب نمیبینیم اونشب دیدم که شدم کریستیانو رونالدو.آقا ما سخت مشغول تمرین بودیم که یدفه خاستم مثه آرش کمانگیر همه ی جونمو بذارم سر شوت بعدی.... خلاصه باتمام جونم به توپ ضربه ضدم.شدتش طوری بود ک از خاب پریدم \nیدفه دیدم بابام شکمشو گرفته داره از درد به خودش میپیچه\nتازه دوزاریم افتاد که چه غلطی کردم:o\nمنو میگی گفتم الانه ک بابام لابلای گچ دیوار محوم کنه،سرمو گرفتم آه و نالهسرم درد میکنه بابامم دیگه بیخیال خودش شده بودو میگف حامد،حامد جان چی شدی بابا؟! \nهیییییییی ینی خلاقیتو داری!!:))",
    "دخترخالم ٧ سالشه اومده بهم ميگه:معلممون گفته نقاشي درمورد دهه فجر بكشيد،چي بكشم؟\nگفتم:چه ميدونم\nگفت:منم ميدونم تو نميدوني ولي تو گوگل بزن يه نقاشي شاهي چيزي بياد!\nاين دفه ١٠دقيقه زل زدم به ديوار :|",
    "اقا من يك پسر عمه دارم اسمش فرزاد فاميلشم مثل فاميل خودمه يني باباهامون با هم پسر عمو هستند سركلاس بوديم استاد اساميو ميخوند به ما كه رسيد از من پرسيد نسبتتون چيه يهو هول شدم گفتم باباهامون با هم جارين!!!!كلاس تركيد دنبال راه فرار بودم",
    "تا فکرشو کردی بعضی کارا رو می خوای انجام بدی ولی سعیتو میکنی که تابلو نشی،بعد همون سعی باعث تابلو شدنته.",
    "بچه که بودم خیلی درس می خوندم یکی گفت درس نخون سوسک میشی ها.\n هیچی دیگه منم درس نخوندم خدا رو شکر الانم راضی ام سوسک نشدم.\n خدا خیرش بده...",
    "سلام این اولین پست منه ... امیدوارم بتونم با سوتی ها خنده بر لباتون بیارم.\nدقیقا 1شنبه پیش بود که سر کلاس زیست معلم اومد یه مثال بزنه گفت:ببینید بچه ها، مثلا برای روشن کردن موتور ماشین به بنزین نیاز داریم...  یهو یکی از بچه ها پاشد گفت: نه آقا، برای روشن کردن موتور ماشین به استارت نیاز داریم.\nیعنی کل کلاس داشتیم میز گاز میزدیم",
    "تازه فهمیدم که خیلی خوش شانسم عاقا ما هر وقت میایم 4جوک کلی جوایز نفیس میبریم فقط نمی دونم اگه جایزه ان چرا دیگه باید پولشونا بدیم%%%",
    "تاحالا براتون پيش اومده ک وقتي محو ي چيزي مثلن فوتبال ميشين بعد دارين تخمه ميخورين،ي دفه ي سنگي پهني چيزي ميره زيره دندونتون حال آدم بهم ميخوره.لامصب بايد دو کيلو تخمه بخوري تا مزه اون بره.",
    "عاقا هر وقت که یه آدم معروف میاد تو مدرسمون من همیشه منتظر اینم که بیاد سر کلاس ما و استعداد های منا کشف کنه و... به خدا این معلما از استعدادام خبر ندارن وگرنه مگه مریضن هر وقت تا دهنما(دهن ام را)باز میکنم یه منفی بذارن%%%",
    "بدبختی یعنی اینکه بابات بهت بگه زودتر بخواب فردا صبح باید پاشی بری نون بگیری\nو خوشبختی یعنی مادرت بیاد بگه نمیخواد ، تو فریزر نون داریم !",
    "اقا یه سوتی دادم در حد لالیگا هنوزم بهش فک میکنم خجالت میکشم \nخونه خالم بودیم مامانمو خالم داشتن درباره داییم میحرفیدن همون موقع ایفونو زدن از قضا(قزا،غضا،غذا...) داییم بود من یه دفعه برگشتم گفتم ا عجب حرام زاده ای(خو چیکار کنم من حروم زاده و حلال زاده رو همیشه قاطی میکنم خو)ولی خدارو شکر فقط بابام و پسر خالم فهمیدن سوتی رو....",
    "سلام من تازه واردم....تو رو خدا ازم سوتی نگیرید...گناه دارم بخدا.. :))))))\n\nپدرم جایی دعوت بود من خونه نبودم اومد رفت سر وقت وسایل آرایشی ام.......از بین اسپری هام یکی رو انتخاب کرد زد به لباس اش و با اعتماد بنفس رفت مجلس اش....\nآخر شب میاد عطی این چیه اسپری ات فک کنم فاسد شدس زدم بلوزم خشک و سفت شده میگم کدومو زدی....میدونی چی رو نشونم داد؟؟؟؟ :))...اسپری مو (تافت)\nحالا مگه من میتونم خودمو نگه دارم.....\nمن :))))))\nبابام :(((((((\nتا چند وقت بلوزش شق و خشک بود :)))))))))",
    "آقــا دیــدین تـــو عــروسی مـــوقــع شـــام دامـــاد بـــا بـــا قـــاشــق(ن پ بــا بــیل) غـــذا مـــیــذاره دهــنـه عــــروس؟؟؟\nمـــادرم تــــعـریف مــیکرد مـــیگفت شــبه عـــروسیمــون مـــوقع شــام دیــدم\nبــابــات کـــتشو درآورده آستــیناشو زده بــالا  داره عـــینـه چـــی غـــذا مـــیخــوره!!!\nمـــادرم مـــیگه:هـــمـون لـــحظه بـــود کـــه فـــهمیدم ایـــن هــمون مـــردِ رویـــاهامـه و مـــیتونم تـــو مـــشکــلاتم بـــهش تـــکیه کنــم..؟؟!!!\nحــالا مـــیگــه شـــبه عـــروسی بـــه اونــی کــه غـــذا مـــیداد گـــفت:دمـــت گــرم یـــدونــه دیـــگه غـــذا مـــیدی ؟؟ســیر نــشدم..؟؟!!!\nهــــعععععععععــــــــی خـــدا.........",
    "مامانم یه کسالتی داشت ..... دوستای مامانم چند نفری اومدن خونمون واسه عیادتش...منم که رفتم استقبالشون یکی از خانوم ها پاکت کمپوت هارو داد دست من منم رفتم تریپ با شخصیتی بر دارم گفتم قابلی نداره.....\nیهههویی دیدم همشون با تعجب دارن نگام میکنن ....تازه فهمیدم چه گندی زدم.....مثل چی کله مو انداختم پایین رفتم تو آشپزخونه...........\nهمچنان من:(((((",
    "آقـــا اولـــه ســـال مـــعلم مــعــارف اومـــد بـــگه بــا کـــدوم پــا مـــیری تــو دســتشویـــی،اشـــتبــاهی گـــفت:بــا کـــجای بدنــــت مـــیری تــو دســتشویی؟؟؟\nآقـــا مـــا ایـــنو ســـوژه نـــکردیـــم؟؟؟\nمـــن ســـریع گـــفتــم:آقـــا بــا آرنـــج؟؟؟\nکـــلاس تــــــــــرکــید!!!\nبــغـــل دســـتیم ســریع بـــعد از مـــن:آقـــا بــا زیـــر بـــغل؟؟؟\nیـــه نفر از اونــــور:آقـــا بـــا پـــُشت بـــازو؟؟؟\nبـــچــه هــا داشـــتــن شـــوت بَک مـــیزدن بـــه قـــرآن..؟؟!!!",
    "اولین روز تدریسم در دبیرستان بود \nاکثر بچه ها جثه شان بزرگتر از من بود \n همینجور که داشتم تدریس می کردم \nهمه ساکت بودن و گوش می دادن\nدر کلاس باز بود \nمدیر دبیرستان اومد رد شه گفت:\nاحسنت همینطور ساکت نگهشون دار تا دبیرتون بیاد\nبچه ها همه زدن زیر خنده",
    "دوستان یه سوال:\nمیگم بابای شمام وقتی با موبایل صحبت میکنه هر چی فاصله با طرف مقابل صحبتش دورتر باشه بیشتر داد میزنه یا فقط بابای من اینطوریه؟؟؟؟",
    "حالم امروز گرفته بود بد رقم گفتم اس عربی بخونم...بعد که همه رو خوندم دیدم هنو دلم گرفته اومدم اس دلتنگی بخونم ولی هنو تو همون حالو هوای عربی بودم...شروع کردم به خوندن با لهجه عربی ، انگار دارم یه متن عربی میخونم:)))\nمن:(Oo)...اِاِاِ این چرا اینجوریه متنش؟؟؟\nخوب میشم ایششششالللا!خودم نذر کردم شما هم دعا کنید..\nولی خوداییش دیگه بس که به خودم خندیدم دلگرفتگی مذکور برطرف شد :)))))\nاینم رفیق گیجه شما دارین؟؟؟؟",
    "تو کلاس سرم رو میز بود تو حالت خواب و بیدار بودم \nاستادم اومد رو سرم گفت :الان راحتی ،چرا به درس گوش نمیدی بعد میای میگی من و انداختی......... \nمنم همون حالت خواب اول تا اخر درسی که داده بود و توضیح دادم....... \nاستاد من @((((((((((\nگفت خو پس چرا نگاه نمیکنی ........\nمنم گفتم نگاه شما کنم همش از سرم میپره .....\nوالا واقعیت و گفتم اونم فک کنم قانع شد من و ول کرد رفت ادامه درس دادن .....\nولی وقتی سر بلند کردم دیدم همه دختر پسرا سرش ون رو میزه استاد داره درس میده .....",
    "مادرم اومد به من گفت ، محمد رضا به من پیامک زدن رو یاد بده (چیه مگه بلد نیس خو ) منم که ایثار گر ! اومدم بهش یاد بدم ، هر کاری کردم نشد آخرش یه جدول واسش نوشتم این شکلی (( مثلاً  د : دکمه ی شماره ی 5 رو یک بار بزن )) خلاصه برای تمام حروف واسش همچین جدولی نوشتم ( عشق می کنی چقدر قشنگ بلدم یاد بدم ) ، بعد شماره ی تلفن همه دوستاش رو هم ریختم تو گوشیش ، ازونجایی که علاقه ی شدیدی پیدا کرده  بعد یه چند وقت اومده گوشی من رو گرفته میگه میخوام با گوشیت اس بدم ، ازونجایی که یه خوره تو هر گوشی حروف جابجا میشن هر چی از رو همون جدوله میخواس بنویسه اشتباه می شد ، یک لحظه نگاه کردم دیدم جدول من رو پاره کرد و گوشی من رو پرت کرد ته اتاق ! بهش میگم چرا این کار رو کردی ؟ برگشته میگه میخوای من رو بذاری سر کار با اون گوشی خرابت ؟!!!\nداشت اشکم در می اومد آخه تا حالا گوشیم از گل نازک تر نشنیده بود ! بعد کلی بدبختی بهش فهموندم و جدول رو هم چسب کاری کردم حالا می خواد بفرسته میگه چرا تو گوشیت اسم منیژه خانم نیس ؟ دیدی گفتم گوشیت خرابه ، تا اومدم جواب بدم دوباره پرتش کرد دور ... آخه مادر من چرا باید اسم منیژه خانم توی گوشی من باشه ، من که تا عمر دارم به کسی چیزی یاد نمی دم دیگه  ، آخه این فک و فامیله من دارم .....",
    "عاغا این پسرخالمون87یه!(بعله گودزیلا) پریروزا خر شدم گفتم ب خالم بیارش خابگا تا کاراتو انجام بدی نیگهش میدارم ... خریتی کردم باور نکردنی!! رفیقم شبش کشیک بود خواب بود اینم که اسپیکر قورت داده بود هی بش میگفتم: داداشی ساکت! خانم دکتر پاشه هممونو آمپول میزنه ها!\nیهوععع دیدم اومد طرفم یه چک خوابوند زیرگوشم: \nببین آجی خفه میشی یا دیگه نمیام خوابگاه دختراها!! \nمنو میگی؟؟؟\nمن: ;((((((\nخوابگاه دخترا: :|||||||\nآمپول: (O_O)",
    "آغاااا دوران دانشجویی ما هم جریاناتی داره !!!!\nسر کلاس ریاضی 2 نشسته بودم اعصاب هم نداشتم سر مبحث بردارها بودیم که استاد لطف کرد یک مساله با عددهایی که خودش عشقش کشید طرح کرد و یهو جواب رو بلند بلند نوشت 1 و 1 و 1 ، 2 و 2 و 2 ، 3 و 3 و 3 ... منم  که اعصاب نداشتم یهو گفتم مساااااااااابقه ی محله !!!! فقط فهمیدم کلاس از خنده رفت رو هوا ....",
    "عاقا میکروب امتحان داشتیم(همه فمیدن من پزشکی میخونم و اولین پستمه یا بازم باید توضیح بدم؟) رسیدم به مرض جذام! به مامیم اس دادم: یادته کوشولو بودیم نفرینمون میکردی ایشالله جذام بگیری و اینا؟؟ من الان دارم میخونم عوارضشو...مامانم اس داده:\nآره جذام واگیرداره هرکی بگیره باید ببرنش جزیره!\nمنو میگی؟!!\nمن: :(((\nمامیم: ;)))))\nجامعه پزشکی: (O_o)\nسازمان بهداشت جهانی: :|\nآغا این بچه سرراهیا کجان بکوبن لایکو ؟",
    "پسر خالم اومد خونمون دست باهام داد ماچ موچ وقتی داشت میرفت تو پا گذاشتم جلو پاش با مخ خورد زمین ......\nیه دفعه برگشت بهم گفت ههووووووووو چشمات لهجه پیدا کرده اگه میخوای واست سمعک بخرم \nفک کنم اینو گفت اثرات افتادن و ضربه خوردن به مخش بود ...\nمنم دستشو گرفتم بلند ش کردم گفتم تا تو باشی چشمات و مسواک بزنی تمیز بشه جلو تو ببینی ...",
    "اقا این استا دا فک کنم نامردا باهم  هماهنگن همشون من و انداختن ......\nمیرم به هرکدومشون میگم چررررررا منو انداختین؟؟؟؟\nهمشون یه جواب به من دادن گفتن:یادته چقدر به من تیکه انداختی اینم تلافی اونا\nخو لامصب همتون9ونیم به من دادین تا من و ذوق مرگ کنین \nاستاد گرامی منتظر تلافی باش",
    "عاغا راديو 7 (الان مثلاً تبليغ شد؟) يه بخش داره كه با دهه هشتاديا مصاحبه ميكنه و سوالاي جورواجور ميپرسه.\nحالا اينجارو نگا :\nمجري : ميخاي تو آينده چيكاره شي؟\nنيكي : ميخوام پهلوون بشم\nمجري : پهلوون بشي كه چيكار كني؟\nنيكي : كه آدمارو به « سمت » راست هدايت كنم.\nديگه نفسم بالا نميومدا.ميگم واي به حال اونايي كه اين گودزيلاي دختر ميخاد هدايتشون كنه",
    "رفتم دستشویی دکمه های پیرهنمو یکی یکی باز کردم!. بعدش هوم!!! قیافه من OiO   قیافه دیوار o!o   ... حالا معنی انتخابات آزاد رو فهمیدیم.. ! حواس داریم در حد لالیگا.",
    "دبیرستانی بودم یه دختری مزاحم تلفنیمون بود. هرکی ور میداشت میگفت با ممل کار دارم. دمپایی تو حلقم اگه دروغ بگم خودم که ور میداشتم هیچی نمیگفت!  عاشق بود؟ روح بود؟جن بود؟  دوران جوانی داشتیم ما !!",
    "پیشدانشگاهی بودیم: سوال امتحانی تکمیل این مصراع بود: سرو سماتی کشید بر دو لب جویبار    ......منم نوشتم: وای چه کارها نکرد مرحمت روی یار!\nنمیدونم چرا نمرشو نداد انصافن بیست رو شاخش بودا..",
    "فامیلمون دیشب رفته بود جلو در آشغال بزاره بیخودی با یه نفر دعواش میشه گلاویز میشن هیشکیم نبوده جداشون کنه اینام همدیگرم میزنن بعد با هم دست میدن خدافظی میکنن میرن\nیعنی خدایی اینایی که میان وسط تا جدا کنن بدتر جو میدن به طرفین",
    "تراژدی دردناک من در یک روز :\nبر و بچ در یک روز آفتابی من رفتم سر کار و موقع برگشت به خونه برق شرکت رفت منم گفتم جهنم من که دارم میرم خونه نمی دونستم چی انتظارمو میکشه!!!\nآقا رفتم سوار ماشین شدم برم خونه مسیر بعدی خواستم سوار شم، صد تومن، صدتا تک تومنی کم داشتم نه بیشتر ها!!!!!!!!!!\nحالا من چطور صدتومنو بدست آوردم:\nرفتم عابربانک اولی برقاش!!!!!!!! رفته بود بعدکلی راه رفتم دومی برق داشت خراب بود رفتم سومی باز برق داشت ولی شلوغ!!!!!!!\nچشتون روز بعدو نبینه!!!!!!تشنه و گرسنه رفتیم تو صف و بعد کلی الافی پسره جلوی من اومده دختره عوضی بیشعوری که مث بز ناز می کرد از آخر صف انداخت جلوش منم چه دقی خوردم خاک برسرشون. نوبت من که شد رفتم زدم آقاعابره پول خورد نداشت منم گفتم جهنم ضرر درشتشو سوا کردیم و پنجاهی تو دستم که حالا واسه صد تا تک تومنی کجا خوردش کنم؟!!\nرفتم یه کفش فروشی کلی انتظار که داره با تلفن حرف می زنه خوردش کردم، همش دوتومنی گفتم جناب سبیل قشنگ یکیشو دوتا هزاری بده، خلاصه داد و ما رفتیم سوار ماشین شدیم و هزاری دادیم، هزاری دادن همانا و پول خورد نداشتن راننده همانا، منو میگی خاطرات تلخ نیم ساعت پیش اومد جلو روم و بغضم گرفت و ماشین دور سرم چرخید گفتم آقا من واسه این زحمت کشیدم!!!!!!!!!!!!! توروخدا اصلاً همشو ببر!!!!!!!! خلاصه نبرد که نبرد منم درآوردم همون صدتومنی رو بهش دادم. میدونید الان دیگه عقده ای شدم از رنج و مشقت های اون روز.",
    "کیا یادشونه بچه که بودیم  چن روز بعد از شب یلدا گندم شادونه میبردیم مدرسه بعد سر کلاس با یه میله خودکار بیک دونه های گندم یا شادونشو همراه بانیم کیلو تف به طرف سر وصورت بچه ها شلیک میکردیم؟انصافن چه دردیم داشت!",
    "وخ پیش دوشاخه آواژور خراب شده بود حس مهندس بازیم گل کرد به خیال خودم درستش کردم.داشتم میزدمش به پریز که  مامانم گفت:مواظب باش برق نگیرتت!منم گفتم:ای بابا مادر من،ما برق گرفته روزگاریم.حالا مامانم اشک تو چشماش جمع شده بود خیره شد به یه نقطه وگفت:چقد حرفات عمیقن عزیزم.مادر احساساتیه ما داریم!!؟؟",
    "تو تاکسی نشسته بودم ... هندزفری تو گوشم ... سمت چپم یه پسره... سمت راستم یه دختره ...\nتو کل مسیر دختره داشت بیرونو نیگا میکرد ، فقط یه لحظه بر گشت پول رو داد به راننده ، دو سه دقیقه بعد راننده اومد باقی پولشو بده ... دختره حواسش نبود داشت بیرونو نیگا میکرد ... من اومدم به اصطلاح به دختره بگم که خانم پولتون !!!!!\nبا آرنج زدم تو پهلوی دختره ... برگشت با تعجب نیگام کرد ... منم خیلی ریلکس با کله اشاره کردم به راننده ...\nداشتم پیاده میشدم بهش گفتم : ببخشید !\nیه لبخند ریز زد گفت : قابلی نداشت ...!!",
    "دارم تو کوچه راه میرم یه خانمه با ماشین رفت تو چاله آب پاشید همه صورتم و\n\nلباسام خیس شد، وایساده میگه وای خیس شدید ؟\n\nگفتم:نه دیدم یه خانم محترمی مثل شما رانندگی یاد گرفته...اینا اشک شوقه!",
    "************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223)\nتوی در و همسایه همه فکر می کنن من ته زبان انگلیسیم و مهندس صدام میکنن!!!هههع\nمنم که کصافطه مرض هر جا فرصت گیرم بیاد  با بر وبچ تیکه های چرت خارجی میندازیم بخندیم اون بنده خداها هم که از خدا بی خبر فکر میکنن جدی حرف میزنیم!!!\nخلاصه چن روز پیش با \"دوستم\" رفته بودیم ختم , حالا مکالمه من با بابای همسایمون(50سالشه طرف) موقع خدافظی:\nهمسایه:آقا عباس حالا تشریف داشتین\nمن:مرسی حاجی باید بریم 4جوک دیرمون شده مگه نه بیشتر می موندیم\nهمسایه:با چی میرید مهندس؟وسیله هستا تارف نکن\nمن:نه دستت درد نکنه حاج آقا با مترو می ریم راحت تریم,خلاصه با ماشین ترافیک و این حرفاس دیگ.... رفتم اونجا حتما میگم بچه ها  اون خدا بیامرزو لایک کنن\nهمسایه:دستت درد نکنه پسرم خدا اموات شما هم لایت(لایک) کنه!!!\nفکرشو کنید...با مترو میرم 4جوک!!!\nخب دوستان پرسیدن دوستت اونجا چه نقشی داشت پس؟؟؟\nبعله سوال کاملا جالبی پرسیدن, نقش شلغم",
    "یچی میخوام تریف کنم واس شب یلدا\nعموم اس داد به زنش همین تبریک شب یلدا: تو خیلی خوبی نازی .. حالا این هندونه که گذاشتم زیربغلت\nبزار تو یخچال واس شب یلدا\nحالا اینجا رو داشته باش!!!\nزن عموم رفته زیرپله دنبال هندونه!!! \n خوبه کسی نبود خونه!:دی\nعموم اومد لو داد خدا نسیب نکنه از این شوهرا والاه!",
    "از خونه مامان بزرگم برگشته بودیم رفتم اسانسورو زدم بیاد پایین\nمامانم اومده میگه اسانسور کانال چند بود؟!\nمنم خعلی ریلکس گفتم4\n)))))",
    "عاغا ما دوستم عروسی گرفت توی کارت عروسی فقط اسم منو نوشت مامانم سر لج\nگفت نمیخواد بری\nاز حسوی در حد انفجار\nماهم بیخیش(بیخیال)\nشدیم 2 -3 ساعتی جلوی آینه باخودمون ور رفتیم تریپ زدیم خفن\nمامانم تا از اتاقم اومدم بیرون گفت عزیزم بری به سلامت دخمل کوشلوی نازم(کمی شک کردما نه به اون لجبازیش واسه نرفتنم نه به این ابراز احساساتش)\nما تا پامونو از درحیاط گزاشتیمب ییرون سطل آب بود که وارونه شد رو سرم\nبالا سرمو نگاه کردم دیدم مامان خانوم کوشلوی نازم شیکو مجلسی سطل به دست توی بالکن   داره میخنده\nآخه این مامان انتقام جوهه من داره\nبرگشته بهم میگه آخیش نازیتورو ندیدیم\nمن \nمورچه((((((((((0000(منو ندید)\nهیچی علوسی نلفتم",
    "یادش به خیر تو مدرسه بودیم رو پنجشنبه ما هم که انقدر درس خون بودیم شهریور ماه اومده بودیم کلاس خلاصه با بچه ها یه گوشه ای جمع شده بودیم و میرقصیدیم که یه دفعه معاون مدرسه اومد و داد که دارید میرقصید؟ منم بهش گنتم نه برای سیرک مدرسه که چن وقت دیگست آماده میشیم . حالا در حالی که همه ترسیده بودیم زدیم زیر خنده حالا بماند که بعدش چه بلایی سرم اورد\nمن :))))))))))\nبچه ها:)))))))))))\nمعاون مدرسه :((((((((((((((",
    "اقا ما یه خواهر زاده داریم ته ده هشتادی.یه روز براش بازی گذاشتم بعد دو بار باختن اومده میگه دایی من گیم آور شدم خودت بازی کن.یعنی اینا اینا بچه ان .ما بچه که بودیم ته تهش با دمپایی کارت را رو میزدیم.کم کم دارم به دهه خودم که هفتاده شک میکنم",
    "رفته بودم دکتر واسه سربازیم. پرسید گروه خونت چیه گفتم ++O)  ,oدو بار مثبت) بنده خدا رفت تو فکر. کلن به هرچی خونده بود واسه مدرکش شک کرد! تا خندیدم 2هزاریش اوفتاد...همچین آدمای دکتر مچل کنی هستیم ما!",
    "یعنی اینی که میگم با چش خودم ندیدم ولی موثق موکد شنیدم یارو رفته بود 300 تا نون خریده بود ذخیره واسه پایان دنیا! همچین اعجوبه هایی روی کره زمیننا! به مخ انیشتین گفتن : زککی!         آخه دنیا به آخر برسه که نمیتونی با خودت نون ببری واسه آخرت! آی کیو",
    "داداشم 7 سالشه، واسم گردنبند درست کرده، وقتی تکون میخوره صدا میده،\nمنم اول کلی ذوق مرگ شدم ازین همه احساساتو هنری ک ب خرج داده،\nبعد یهو برداش گفت خاهرجون مثه این بزغاله ها ک تو گردنشون زنگوله دارن ،،صدا میده هاااا... :)من: :| \nداداشم:  :>\nبزغاله با زنگولش:  :|",
    "اقا این ایرانسلم با این اهنگ پیشوازش ادمو از تنهای در میاره،\n سال به سال کسی به من زنگ نمیزد از وقتی اهنگ پیشواز گذاشتم زنگ خورم زیاد شده\nالبته فقط واسه گوش کردن به اهنگ",
    "امروز تو باشگاه گفتم خودمو وزن کنم ببينم چند کيلوام،\nبا کمال تعجب ديدم 10 کيلو از ديروز بيشتر شدم، دو سه بار خودمو وزن کردم ديدم آره 10 کيلو اومدم بالا.\nرفتم به دوستام گفتم ديدم همشون زدن زير خنده، نگو دو تا دمبل 5 کيلو دستم بوده!!",
    "سال 86 یه برف شدیدی تو بابلسر اومده بود. اولین روزی که برف شروع شده بود ما تو مدرسه بودیم و زنگ بعدشم ورزش داشتیم. مسئولین مدرسه هم گفته بودن که بیرون برف اومده و نمیتونین بازی کنین (تا زانو برف اومده بود). آقا ما هم برای اینکه اثبات هیچی نمیتونه ورزشو از ما بگیره، تو زنگ تفریح رفتیم و از کارگرای ساختمون نیمه کاره ی کنار مدرسمون چندتا بیل قرض گرفتیم و کل برفای زمین فوتبال مدرسه رو به یه گوشه از حیاط منتقل کردیم. یعنی قیافه ی مدیر و ناظم از اینکه تو بیست دقیقه اون همه برف رو جابجا کردیم اینطوری شده بود (0_0)!\nنمونه ی بارز همت مضاعف و کار مضاعف بودیم! خخخخخخ :)",
    "***پست ویژه viki***\nفــــــــــقـــــــط بـــایـــــــــد تــــــجـــــربـــــه کـــنـــیـــد\nآقا این چیزی که میگمو فقط باید تصور کنید یعنی بانوشته نمیتونم  منظورمو منتقل کنم آماده اید؟ برو بریم\nدانشگاه علوم پزشکی-دانشکده پزشکی-تالار های زیرزمین-سالن تشریح جنازه-بوی گند فرمالدهید-راهرو ها ودالان ها تنگ-مهتابی هایی که هی روشن خاموش میشن وجو راترسناک تر میکنند\nکلاس اناتومی عملی-من وسایر پسرها که عاشق کرم ریختن هستیم-\nدرمقابل دخترهایی که از دیدن جنازه اشکشون در اومده وآب قند لازمند-\nدیگه نیازی به توضیح نیست خودتون میدونید چه کارها وشیطونی هایی که میشه کرد حتی میشه یه دخترو سکته داد اون لحظه..\nاون پسرای مریضی که دوست دارند فقط یه بار همچین کلاسی رو تجربه کنند تابهشون بگم*زمین گاز زدن واقعی*یعنی چی با کله برن رولایک.\nاون دخترایی که اصلا دلشون نمیخواد تو یه همچین موقعیتی بیفتن آروم لایک رو بزنند یهو ناخونشون نشکنه.\n((البته اینم بگم که استاد همین درس یه خانم دکتر فوق العاده مهربون وخوش اخلاقه که من دربست نوکرشم شیر زنه به مولا))",
    "میخواستیم بریم بله برون دختر فامیلمون خونشونو بلد نبودیم آدرس پرسیدیم رفتیم تو حیاط دیدیم یه زنه نشسته ناراحت بهش سلام کردیم زیاد تحویل نگرفت پیش خودمون گفتیم چقدر مغرورن!رفتیم تو خونه میبینیم همه مشکی پوشیدن و دارن تسلیت میگن!نگو اشتباهی اومدیم اینقد خجالت کشیدیم نمیدونستیم حالا چطوری بریم دیگه به زور شام نگهمون داشتند شام اون مرده بدبخت و هم خوردیم!خدا بیامرزتش بعد هم رفتیم مراسم خودمون یه شام هم اونجا خوردیم.در کل شب خوبی بود!",
    "شما یادتون نمیاد بچه که بودیم تو مدرسه یه پوست پسته رو میذاشتیم کف پامون و خوب میکشیدیم رو آسفالت که داغ بشه و سریع برش میداشتیم و میذاشتیم رو لپ همکلاسیون که جاش تاول بزنه :))\nبعععععععععله یه همچین وحشی هایی بودیم ما :))",
    "احیانا تا الان دیدین جدیدا عینکارو به جا چشماشون میزنن رو موهاشون؟؟؟\nاونروز با یکی از دوستام داشتیم میرفتیم بیرون\nیهودوستم گفت موهام عینک نداره!!!\nاثرات مخرب تحریما که نمیتونه باشه به نظرتون نه؟؟؟",
    "آغاا \"سیب خنده \"یادتونه \nاولی :اگه ادیسون برق و اختراع نمی کرد چی می شد؟؟\nدومی : خب یکی دیگه اختراع میکرد\nاعصااب واسه من نزاشته بود \nهیچی دیگه خواستم بدونم\nشمام مث من بودین یا هنوز دیر نشده برم پیش روانپزشک :{",
    "آقـــا چــن مــاه پــیش تــو درکــه بــا چــن تــا دانشــجو رفــیق شــدم کــه هــر روز بــه هــم اس مــیدیم...؟؟!!!\nچــن روز پــیش یــکیشون اس داد گــُف بــیا بــه ایــن آدرس...\nرفـــتم آدرسه یـــه خــونه بــود...\nبــعله خــونه دانشـــجویی بـــود..؟؟!!!\nتـــازه فـــهمیدم دانـــشجو ها چــه حالـــی میـــکنن..؟؟!!!\nواســـشون فـــیلــمه طــوقیـــه بـــهروز وثوقـــم بـــردم ببــــینیم...\nتـــا اســمه فــیلمو بــازیگرشو شـــنیدن گـــفتن:داش حـــبیب ایــن فــیلما چـــیه؟؟؟هالــیوود نـــداشتی بیــاری؟؟؟\nآقا خلــاصه فــیلمو دیــدیم...رســید بــه اون صحـــنه کــه بــهروز مـــست مــیکنه بــا عکــسه دایــیش حــرف مــیزنه..؟؟!!!(عــاشقه اونجاشم)\nآقا دیــدم ایــنا مــیخکوب شدن ســره جــاشون!!!\nخــلاصه ایــنا جـــوری بــا فــیلم حــال کــردن کــه ســی دیمو ندادن بــیارم کــصافطا!!!\n بــا من کـــله فــیلم شنــاسی ننــدا !!!",
    "بـــچه ها تــــو ســـوم ابتــدایی ســه دســته بــودن..؟؟!!!\nیـــه عـــده زرنـــگ بــودن هـــمون  اول فلـــورایدو خـــالی مــیکردن تـــو آبــخوری جـــاش آب پــر مــیکردن...\nیـــه عــــده أم کصـــافط بــودن اصـــــن فــلورایــد نمـــیخوردن فــقط جــلو معــلم دهــنشونو بـــاد مــیکردن کـــه مــثلأ آره مـــاأم خـــوردیم...\nیـــه عـــده أم بـــلا نسبت مــثله مـــن خـــر بـــودن شــصت ثــانیه فــلورایدو تـــو دهـــنشون قـــرقره مــیکردن..؟؟!!!\nدلـــــم واســـه اون گـــروهی مـــیسوزه کـــه فلـــورایدو قـــورت مـــیدادن..؟؟!!!\nآخ آخ آخ چــــی کـــشیــدن بـــیچـاره هـــا!!!",
    "دیروز با بابام داشتیم میرفتم بیرون ماشینو دادم بابام نشست،من اعتبار گواهینامم تموم شده بود..\nبابام گفت یه لحظه برم از عابربانک پول بگیرم بیام،ماشینو روشن گذاشت رفت...\nمن 5 دقیقه موندم دیدم نیومد ماشینو خاموش کردم...\nحالا اومده تو ماشین نشسته، کمربندش رو بسته، دستی رو خوابونده، زد دنده یک، گاز میده میگه چرا ماشین راه نمیره....\nمن که شیشه رو گاز میزدم گفتم پدر من نگاه کن ماشین خاموشه...",
    "مـــعلممــون خـــطاب بــه کــل ِ کـــلاس:\nحــالا  کــه شــما درس نــمیخونید پـــس مــنم بــهتون نمــره  مــستمر مـــیدم  پنج تـــا هـــر ســی تاتون بـــیفتــید!!!\nمـــن پـــاشدم مـــیگم:آقــــا مـــگه فـــیلم هـــندیه هــر ســی تامون بــیفتیم؟؟؟\nمـــعلم:بــلبل زبــونی مــیکنی؟؟؟حـــالا کــه ایــنجوری شد بــه هــمه بــالای پــونزه مــیدم بــه تــو هــمون پـــنج مـــیدم بیــوفتی دیــگه ایــنجوری حــرف نزنی!!!\nمـــن:نـــه آقا هــمون بــه هــمه پــنج بــدی بــهتره!!!\nمـــعلم:هــمینکه گــفتم..؟؟!!!\n یــکی نــیس بــگه آخــه حــبیب نــونت کـــم بود..؟؟؟آبــت کــم بــود؟؟\nدیـــگه تـــیکــه انداخـــتنت چــی بــود؟؟؟\nهـــنوز دارم مـــیسوزم!!!\nتـــو بـــرگــه هـــفت شدم بــا اون مســـتمر خــیلی شیرین مــیفتم..؟؟!!!\nلامــصب بــه بابام چـــی بـــگم آخـــه!!!\nبــابــای مـــنم رو مســـتمر حـــســــــــاس...",
    "چن روز پیش اعصابم بهم ریخته بود حوصله هم نداشتم....\nمادرم گفت برو بیرون نون بگیر یه ذره هوا هم به سرت بخوره شاید خوب بشی...\nرفتم نونوایی تو صف واستادم  نوبتم که شد گفتم اقا 2 تا نون 2 رو خاش خاش بزن...\nدیدم ملت همه دارن منفجر میشن!!!\nیه دفه شاطره برگشت گفت 2 رو میخوای، نون لواش یه رو هم خاش نداره\nهیچی دیگه من سریع از اونجا اومدم بیرون...",
    "پــنجشنبه غــروب بــا رفــیقـم داشتـــیم ول مــیچرخــیدیم...\nیـــدف دیـــدم یـــه پــیکــان داره مــیرسه بـــهمــون...؟؟!!!\nایـــن پــیکان بقــدری داغــون بــود انـــگار یــه نــفر نشــسته تـــو صــندوق عــقب مـــُش مـــُش پـــیچ و مـــهره مــیریزه زمـــین...؟؟!!!\nرفـــیقم :حـــبیب چـــه قــراضه ست ایـــن!!!\nمن:هـــــه...شــبیــه خـــره بــابــابزرگمــه:)))\nآقــا ایـــن پــیکانه از کنــارمون رد شد یـــدفه!!\n دیـــدم رو شــیشه عقــبش نــوشته \"خـــــــودتی...\"\nحــالمو  گـــرفت بدجور!!!\nرفــیقـــم تــــا چـــار ســاعت داشت شـــوت بَک مــیزد بـــقرآن!!!  \nکصـــافط مــــن شـــبیه خــره بابــابزرگمم؟؟؟\nولــــی بــه مرگــه خــودم کــریس آنجل نــمیتونست ایــنجوری \nذهــنه تــماشاگراشــو بخــونه کــه ایــن یــارو خــوند..؟؟!!!",
    "یکی از دخترای کلاسمون خیلی واسه خودش کسیه، کلی هم کلاس میزاره واسه همه. آقا یه روز همین دختره بهم زنگ زده میگه (با عشوه و ناز فکر کرده من پسرم): تحقیقمو دادم بیرون واسم تایپ کردن ولی تو لپ تابم باز نمیشه بهش میگم لابد تو لپ تابت ورد نصب نیست برگشته میگه: ورد چیه دیگه. یعنی موندم چه راهی بهتره و راحتتره واسه خودکشی. دانشجوی سال آخره هاااااااا میدونی یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "تو سایت 4jokبودم که بابام از سرکار اومد خونه و یه بسته خمیربازی برای گودزیلای خونه خریده بود، باورتون نمیشه ولی من که دهه شصتیم با داداشم که دهه هفتادیه با گودزیلا و بابم که دهه چهلیه دور هم نشستیم خمیربازی میکردیم، مامانم وقتی مارو دید اشک شوق از چشماش سرازیر شد!!\nاین همه وحدت و همدلی خانوادگی تو حلقم",
    "آقا وقتی تو یه مراسمی مثل تولد یا عروسی کسی نمیخواد برقصه چرا اینقدر اصرار میکنید!جفت دستهاشو  میگیری میکشی , فرش و جمع میکنی طرف و رو فرش اسکی میدی که چی بشه? خب نمیخواد برقصه مگه زوره?!!!",
    "امروز داشتم میرفتم واسه امتحان دانشگاه خواهرزاده 4ساله ام میگه خان دایی منم بیام دانشگاه گفتم واسه چی میای میگه آخه دخترهای خوشکل اونجا هستند گفتم کره خره من سوم دبیرستان هنوز نمیدونستم دانشگاه کجاست خدا رحم از دست هشتادی ها\nکل منطقه:))))))))\nسازمان سنجش:)))))\nاگه باور کردی بزن لایک",
    "تو مهمونی نشسته بودیم یه گودزیلا وارد شد جا بنود که بشینه راست اومد طرف من\nاومه میگه بلند شو من بشینم تو بشین تو بغل من\nینی کل جمع رفت روهوا\nهیچی دیگه مام مث یه بچه خوب بلند شدیم!!!!!!!!!!!!!",
    "امورز خونمون مهمونی داشتیم داییم بهم میگه مهدی بیا بریم پشت کامپیوتر باهات کار دارم\n(درضمن اون الان 7ساله کامپیوتر داره)\nاومده میگه کنترل پنل کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nشما بودین میز کامپیوترو گاز نمیزدین\nمن که داشتم میزو گاز میزدم که داییم در اومد گفت بی جنبه زکات علم اموختن آن است\nبعدشم قهر کردو رفت بیرون",
    "الان ساعت نه و چهل و هفت دقیقه شب پنجم بهمنه\nبالاخره تونستم بعد از یه جنگ طولانی با 6گودزیلا (خداییش یک در برابر6 ناجوانمردانست اونم 6تا گودزیلا )\nکامپوترم رو از اشغال اونا در بیارم\nبه افتخار این پیروزی بزرگ بزن لایکو",
    "استاد ریاضیمون گفته بود هرکی جوابا تمرینای آخر فصلو بیاره نمیخواد میانترم شرکت کنه کل نمره رو بهش میدم \nآقا مام با کلی ذوق و شوق همه جوابارو از رو راهنما کپی زدیم با خوشحالی رفتیم نشستیم سر کلاس . \nاستاد درسشو داد داشت با چندتا از بچه ها حرف میزد منم از فرصت استفاده کردم گفتم برم جوابارو بدم برم خونه .رفتم جلو \nمن : استاد جوابای تمرینای فصله . اگه میشه اینارو بذارم برم دیگه درس که تموم شده\nاستاد : همین ! داری وقت کلاسو میگیری جانم\nمن : در حالی که اشک تو چشام جم شده ! از کل بچه ها عذر خواهم  که وقتشونو گرفتم حالا اینارو میگیرین استاد!!!\nاستاد : الانم که این حرفارو زدی وقت بچه هارو گرفتی !!! حالا میتونی بری\nمن :(\nاستاد ×D\nبچه ها :)))))\nستاد حمایت از دانشجوهای ضایع شده O-o\nجلو اون همه دانشجو خِل(همون آب دماغ ) شدم بخدا ...",
    "عاغا ما تو یکی از این موسسه های آموزشی واسه آزمون اسم نوشتیم.آزمون نهم بود که مثل همیشه هیچی نخونده بودم و رفتم سر جلسه.....خلاصه از 145 سوال پونزده تا رو با تقلب نوشتم و رفتم که تحویل بدم دیدم هیشکی نیست و پاسخنامه ها روی میز بودن منم خواستم زرنگی کنم.پاسخنامه بالایی مال پایه تحصیلی خودم بود(دوم دبیرستان)که یه کم با خودکار روش نوشته بودن.منم واسه این که شک نکنن پاسخنامه زیریشو بردم و نشستم....اون پونزده تارو پاک کردم د بزن... تو سه دقیقه همشو خط زذم و رفتم بیرون با خوشحالی.....عاغا چشتون روز بد نبینه همینکه چشمم بهش افتاد مال سال سوما بود....هیچی دیگه اون آزمون تو کسور سه تا تا مونده به آخر شدم.....حالا کی جواب پشتیبانو میداد؟؟؟!!!",
    "یه بــار با خواهـــــرم نشــستــــه بودیـــم یهــــــو یه اس ام اس واســــش اومـــــد توش نوشتــــــه بـــــود:{ســـلام ما ساعت فـــــــلان میرسیـــــــم فرودگـــــاه بیایـــــــن دنبــــــالمـــون...}\n ما هم محــــــل نذاشتــــیــــم!\nعآغــــا گذشتــــ و ساعــــــت فلــــان رسیـــــد! دیــدیــم همونـــ شمــــــاره داره زنــــگ میزنــــــه . جـــواب دادیــــم گفـــــتیم الـــــــو ســــــلام \nطـــرف برگشــــت با یـــــه لحـــن شاکـــــــی گفت:{خانـــــوووم من به یکی دیـــــــگه زنگ زدم شــــما چرا گوشــــــیو برداشتیـــد؟؟؟؟؟} ما هــــم عــــــــذرخواهــــی کردیــــم!\nتا دو ساعت مــــن و آبجیم گیـــــج و منــــگ بودیم و خودمونــــــو سرزنـــــش میکردیــــم که چــــــرا گوشــــیو اشتبــــاه جواب دادیـــــم!!",
    "گلاب به روتون تو صف دسشویی بودم یه نفر اومد بهم گفت:اجازه میدی من اول برم سرپاییه زود میام! منم گفتم: فک کردی من میخوام بستری بشم؟!!!\nمردم تو صف به کنار ملت تو دسشویی از حال رفتن!\nمنو میگی: :))))\nطرف:  نگم بهتره!!!",
    "با پسرداييم با ماشين رفته بوديم بيرون.من رفتم مغازه بعد چن مين اومدم نشستم تو ماشين باصداي بلند داد زدم سريع برو سريع برو چن تا هم فش(فحش)دادم.ي لحظه نيگا کردم ديدم ماشينو اشتباه سوار شدم،يارو هاج و واج مونده من کيم،فک کرده بود راننده شخصيمه.منم سريعا محل جنايتو ترک کردم.\nخو من چيکار کنم ماشينارو مث هم نسازن تا قاطي نشه واااااالا",
    "اونروز زنگ زدم خونه ي دوستم خواهرش برداشت گفتم: سارا خونست؟ گفت:نه   ميخواستم بهش بگم وقتي اومد بهش بگين به من زنگ بزنه اشتباهي گفتم:زنگ بزنه اومد به من خونه ‌D: :))) نفهميدم چ جوووري تلفن رو قطع كردم!!!!!!",
    "رفتم جلو بانک ي گدا بود،ژوليده پوليده اصن ي وضي منم تيريپ معرفت برداشتم 2هزار تومن دادم بهش.ي دفه پولو پرت کرد و گفت مگه داري ب گدا کمک ميکني؟!يني قياقه منو صف عابربانک ديدني بود!\nگدا هم گداهاي قديم",
    "عاقا ما پنجم دبستان که بودیم مامور بودیم...داشتم جلو این بچه اولی ها کلاس می ذاشتم با غرور راه می رفتم...چون اخلاقمم خیلی خوبه همه ازم می ترسیدن که یهو.....شترق با مخ خوردم زمین عاقا این اولی ها هم اون وسط دوره من شدن دارن بم می خندن ما هم سدشون داد زدیم که:تو کلاس زووود....مگه اینا می رفتن دیگه با بدبختی جمع و جورش کردم دیگه هم مامور دومی ها شدم دیگه پیش اولی ها نمی رفتم!!",
    "آقـــا یــکی از بــچه هــا یــه حــرکتی زد الان  دو ســـاله اون حــرکت مـــوجباته شــادیه مـــارو فــراهم مـــیکنه دیــگه..؟؟!!!\nمـــعلمه اومــــد بـــا خوشحالـــی  یـــه جـــوکه بــی مـــزه تـــعریف کـــنه...\nهـــمه داشـــتیم گـــوش مـــیدادیم وقــــتی جـــوکش تــموم شـــد هـــیشکی نخـــندید..؟؟!!!\nیــدف یـــکی از بـــچه هـــا گـــُف:هــــــیییییییییییی(Hiiiiiiiiiiiiiiii)\nیـــــنی مـــن اشـــکو تــــو چــشای مـــعلم دیـــدم اون لـــحظه!!!\nشـــمام امـــتحان کـــنید جـــواب مــیده بـــدجور!!!\nهـــروقـــت کـــسی یـــه تــیکه بـی مزه یــا حـــتی بـامزه انداخـــت،بــا صــداقت تـــو صورتـــش نـــگا کــن بــگو هــــییییییییییییی..؟؟!!!",
    "بــــه مـــرگه خـــودم بابای مـــن خــیلی زرنگـــه..؟؟!!!\nالان کـــه هـــوا ســـرد شـــده هـــر روز بــــه یـــه بــهونه بـــا مـــن دعـــوا مـــیکنــه..؟؟!!!\nچـــون مــیدونه الان تـــو ایـــن هـــوا نـــمیشه از خـــونه زد بـــیرون تـــو پـــارک خــوابید...\nولــــی بـــه مـــرگه خــودم تـــابستــونا بـــهم مــــیگــه آقا حــبیب..؟؟!!!!\nفـــــک کــنم تـــو زنــدگیش ســیاسته یــکی من یــکی خودمو پـــیشه کــرده!!!\nهــمیشه برنــــده ســت..؟؟!!!",
    "رفــــیقم میـــگه:حـــبیب واس چـــی مـــوهــاتو دُرس نمـــیکنی؟؟؟\nمــــن:تـــو کـــه لالایـــی  بــــلدی بـــرو بــاغچــه ی خـــودتو بـــیل بـــزن..؟؟!!!\nبـــه مـــرگه خـــودم  مــوهاشو مـیبینـــی یــاده زیـــر بغـــله بـــزغاله میفتی..؟؟!!!",
    "خخخخخخخخخخخخخ\nاولین ارسالمه لطفا لایک فراموش نشه.\nدختر خالم از گوشی مادرش پیام داده: در اثر سانحه رانندگی فرزند دلبندما(خودشو می گفت) از میان ما رفت.\nماهم جو گیر سریع پریدیم رو تلفن و زنگ زدیم خونشون دیدیم داره هر هر خنده شون تا آسمون میره.\nدخترخاله جوکره ما داریم؟؟؟",
    "تا حالا شده با یه بچه 1یا2 ساله بحرفید بعد اون فقط یه چیز رو تکرار کنه \nمثلا بگین سلام . بگه: بالتین . بگین خوبی؟ . بگه بالتین . بگین بالتین ینی چی؟. بگه بالتین بالتین!!!\nینی آدم ی حس از خود باختگی ب آدم دست میده..",
    "دیروز تو مترو یکی اومد از این اسپایدرمن چسبونکی ها بفروشه،\nپرتش کرد بخوره به شیشه همه ببینن،\n.\n.\n.\nزارت مثه مف خورد تو صورت من!\n3 نفر از کسایی که دیدن خریدن کصصصااافطططاا :|",
    "کوچیک که بودم , وقتی تو خونه تنها میشدم توپ پلاستیکیمو ور میداشتم و شوت میکردم به دیوار و واسه خودمم گزارشگری میکردم: \nسوباسا توپو شووووووت میکنههههههه و...\nصدای لوستر میمد که چندتا لامپاش خورد میشه ...هعییییییی ...حالا خودتون دیگه سوباسارو با لوستر شکسته و مامانش که از بیرون میاد تصور کنین :(",
    "اين سواليه ک سالهاس ذهن منو مشغول کرده:\nخر باهوشه يا نفهم؟!\nيا ميگن طرف خرخونه\nيا ب آدم خنگ و خرفت ميگن\nالبته کاربرداي ديگه اي هم داره ولي اين 2تا بيشتر استفاده ميشه",
    "عاقا سرکلاس حسابداري نشسته بوديم،معلم ب يکي گفت بيا تخته رو پاک کن.اونم اومد ولي خيلي آروم پاک ميکرد.معلممون ب اوني ک تخته رو پاک ميکرد گفت اين بازياي شما برا ما تجربه اس.اينجا بود ک دراکولاي وجودم بيدار شد،ب معلم گفتم چي؟(باحالت غرور جملشو تکرار کرد)همين ک گفت تجربه اس گفتم برا ما خاطره اس.يني بچه ها ماژيک وايتبردو گاز ميزدن.\nولي دمش گرم هيچي بهم نگفت",
    "تازگی ها یکی از سرگرمی هام اینه که یه حجم هوای کوچیک توی لوپ راستم درست کنم بعد با دقت اونو از بالای لب هام اونو هدایت کنم تا به لوپ چپم برسه.\nفانتزیش هم اینه که از دو لوپم همزمان حجم های هوا رو از بالای لبهام به سمت هم هدایت کنمو به هم برسونمشو دیگه خر کیف بشمو....\nانگار تحریما رو من که اثر کرده....",
    "من بچه بودم عـــاشق سنــدبــاد بودم.\nوقتي شيــلا داد ميزد ســـــــــــندباد جـــــــــونم،منم ميرفتم بالاي مبل داد ميزدم كمكش ميكردم ميگفتم ســــــــــــــــندباد جـــــــــــــــــونم.\nيعني همچين بچه ي ياري دهنده اي بودم من!!!!!",
    "از کلاس زبان اومدم خونه، فاینال داشتم.\nاومدم به بابام میگم: وای بابا نمیدونی چی کیفی داد که؟ همه با هم تقلب میکردن.یک حالی داد. دبیر میدید تقلب میکنیما به روی خودش نمیاورد.\nبی معرفت بابام نه گذاشت نه برداشت زنگ زد موسسه مون به مسئول اونجا گفته: این دبیرا چی غلطی میکنن وقتی میبینن بچه ها تقلب میکنن؟\nهیچی دیگه هنوز که هنوزه دبیرمون رو میبینم یه چاله میکنم میرم توش قایم میشم.",
    "پشت فرمون بودم داشتم از یه کوچه تنگ رد میشدم که یهو یه ماشینه از پارکینگ اومد بیرون مجبور شدم وایسم تا اون بره (چون ماشینش نصف کوچرو گرفته بود)، رانندش یه دختره بود...\nپیاده شد از ماشین که بره در پارکینگ رو ببنده منم وایساده بودم که بیاد بشینه تو ماشین راه بیوفته منم حرکت کنم...\nیهو دیدم دوست دخترم داره زنگ میزنه!!! گوشیو برداشتم گفتم جانم؟؟؟\nگفت کجایی؟؟ گفتم تو خیابون... دوست دخترم: دروغ\nمیگی، پس چرا صدا خیابون نمیاد؟؟ یه بوق بزن ببینم؟؟\nمنم یه بوق زدم یهو اون دختره راننده اون ماشینه که از پارکینگ اومده بود بیرون داد زد که : واایــــسا دیگــــــــه گل پسر الان در رو میبندم میام...\nدوست دخترم: ااااااای کثااافت بیشرف صدای کی بود؟؟؟ با کدوم ... خانومی رفتی تو خونه که داره در پارکینگو میبنده بیاد؟؟؟ خیلی آشغالی دیگه زنگ نزن به من عـــــوضی...",
    "سلام دوستان اولین مطلبمه:\nزیر بغل کارگر زحمتکش و لیس بزنم اگه دروخ بگم\nدوستم سر جلسه امتحان بود و با خودش گوشی برده بود قرار بود از طریق هنسفری سوالارو بخونه من جوابشو از تو کتاب بهش بگم.\nتا سوال 10عالی عمل کردیم اما سوال11ب بعد و هرچی میگف متوجه نمیشدم هی میخوند از اینور فریاد میزدم کصصصافططط نمیشنوم\nخلاصه رفته بودم تو مخش ک دوستم عصبانی شد و سرجلسه ی امتحان فریاااااااد:مگه کرییییییی\nفک کنم دوستاش منفجر شدن\nمن:)))))\nمراقب!!!!!!!!!!!!\nدوستم:(((((\nبرگه امتحان:)",
    "این اولین خاطره ایه ک میذارم براتون.!\nدو سال پیش روی شوفاژ مدرسمون نشتم و باهاش تاب تاب بازی کردم بعد یه صدایی خورد،زنگ بعدش فیزیک داشتیم من میدیدم داره شوفاژ چیکه میکنه ولی دوستام میگفتن بیخیالش ک تو یه لحظه سونامی رخ دادو لوله شوفاژ ترکیدو کل کلاس و بچه ها خیس خیس شدن.\nحالا این ما بودیم ک دیوارای راهرو رو گاز میگرفتیم از خنده....\nولی خداییش کلاس پایه هیچکیس منو نفروخت :)",
    "اومدم پشت در در زدم\nمامانم درو باز کرد\nهمزمان تلفن زنگ خورد\nمامانم روشو میکنه طرف تلفن میگه:وایسا اومدم\n:)))",
    "نمی دونم چرا تو اوج صبح که مطمعنه مطمعنم اس مسه تبلیغاتیه باز هم با یه شور و اشتیاقی می رم گوشیمو بر میدارم اس مس رو کامل میخونم بعد میگم خدا از سرشون نگذره این اس مس تبلیغاتیا را میفرسن . بعدشم زنگ میزنم به دفتر خدماتیه ازش میپرسم چه جوری میشه این اس مس تبلیغاتی ها برامون نیاد...\nهمچین آدم پیگیریم من...",
    "يه روز خالم اينا اومده بودن خونمون\nدخترخاله ي گرام هم اومد عكساي توي گوشيشو به من نشون بده \nبعد از ديدن كلي عكس از جك و جونورهاي مختلف گرفته تا جاستين بيبر !!!!!\nبصورت كاملا اتفاقي يه عكس از خودش اومد\nمن يكم نگاه به عكسش كردم \nيكم نگاه به خودش كردم و اين جمله اومد تو ذهنم\nو خداوند فتوشاپ را آفريد",
    "یعنی هیچکی این الکتریسیته ساکن لعنتی اذیتش نکرده؟!!!!!!!!!!!!!! پس شما در معرض سکته مغزی و عارضه های مغزی هستید. اوفیش به خودم",
    "یعنی هیچ دههه شصتی با تخته چوب و بلبرینگ، اسکیت درست نکرده!!!!!!",
    "تو این زندگی‌ نصف عمرمون به فکر کردن راجع به یکی‌ دیگه گذشت ،\nنصف دیگش هم برای پیدا کردن سر چسب نواری … !!!!!!!!!!!!",
    "از اونجایی که این ترم امتحانای دانشگاه پیام نور کامپیوتری شده هر کدووم نشستیم پشت سیستم مراقبت برگشته میگه نگاتون رو صفحه مانیتور خودتون باشه خواسته باشین به مانیتور کنار دستیتون نگاه کنید سیستما جوریه که با نگاه کردن به مانیتور کناری خاموش میشه\n آقا مارو میگی:))\nبقیه دانشجوها:))\nموس و کیبردا:))\nمانیتورا:))\nمراقب :))\nاز این به بعد هم که قراره به جای گفتم سرت تو برگه خودت باشه میگن سرت رو مانیتور خودت باشه:D",
    "تــابسـتون مـامـان و بـابـام رفتـه بـودن جـایی منـم طبـق ٍمعـمول گفتـم بـذا شـب بـرم خـونه پـدربـزرگـم! صُـب آقـا نمی دونـم ساعـت چن بـود فکـرشو بکنیــد آدم گیـجٍ خـواب باشـه اونـم تو صُبـحـای ٍ تـابستـون! \nبـابـابزرگـم بـا داد: امیـــر؟؟ پـاشو بریـم ورزش پـارک ٍ نـزدیک ٍخـونه!\nمـن: نــه بـابـاجـون نوکــرتم بذا بخـوابـم! خستـم!\nبـابـاجـون با داد بیـداد اومـد دستـم گـرف بلنـدم کـرد! مـن: اَه می خـوام بخـوام شمـا خودت بـرو! دوبـاره خـودمو انـداختـم رو تخـت!\nدوبـاره اومـد اذیتــم کنــه داد زدم: مــامــانی؟ شـوهرت نمیـذاره بخــوابم تو رو خـدا یه چیـز بهـش بگــو! ای بــابــا ;(\nآقـا مـامـانی بـا یه تـریـپ اسپــرت اومـد تــو: عــه؟ تنبـل خـان پـاشو بینـم ای باشـگایی که شمـا میـرین فقط هیکــل گنـده می کنیــن ورزش و نـرمش که تعـطیـل!\nآقـا مـن کُـپ کـردم ! هیچـی دیگـه عـلی رغـم ٍ میـل ٍ باطنیـم باهـاشون رفتـم! بـاورتـون نمیشـه 20تا پیـرزن پیـرمـرد داشتـن ورزش می کـردن! منـم اینجـوری ورزش می کـردم(-.o) خــوابم میـومد فجیـع! تو همـون عالـم بودم یهـو مـامـان بزرگـم با مشـت کوبیـد رو کتفــم! بـا سـر رفتـم تو بغـل ٍ یه پیـرمـرده! همـه: خخخخخخخ!\nپیـرزن پیـرمـردا : جـوونای ٍ امـروزی فقط هیکـل گنـده می کنـن همشـم تو خالی اَن مث ٍ بادکنـک!! \nمـن:(\nیـکی اَ پیـرمـردا: بچـم خـوابـش میـاد بچـه هـا یه کار کنیـم خـوابش بپـره! آقـا یهـو 20تاشـون مـن ُ دنبـال کـردن مـنم که انـگار میخـوان یه بلایـی سـرم بیـارن عیـن ٍ اسـب می دوییـدم! تـو اون تعقیـب و گـریـز به رفتگـان و بـازمـاندگـان ٍ اون پیـرمـرد ٍ که گف دنبـالش کنیـم صلـوات می فـرستـادم!\nهــه :)",
    "امروز تو یکی از برنامه های آشپزی که داشت غذای مکزیکی درست میکرد،\nآشپزه گفت : تو مکزیک به رب گوجه فرنگی میگن پوره گوجه فرنگی همیشه یادتون باشه.\nمنم واسه اینکه یادم بمونه چند بار با خودم گفتم :\nپوره گوجه فرنگی پوره گوجه فرنگی پوره گوجه فرنگی\nبعدش داشتم با خودم فکر میکردم که زبان اسپانیایی چقدر راحته الکی گندش کردن!!!\n-----> رامین جوان",
    "یادش بخیر بچه ک بودم وقتی بابام ازم درس میپرسید بلد نبودم چنان کتکم میزد همه جای کتابو یادمیگرفتم  نمیدونم چطوری  ولی هنوز تو کف اون کتکاشم",
    "یادش بخیر کوچیک بودیم سر کلاس معلم ک درس میداد ما میخوابیدیم بعد ک زنگ میخورد نمیفهمیدیم کی زنگ خورد بابا ماهم چه روزایی داشتیم",
    "چند روز پیش میخواستم برم تو سوپر مارکت آب معدنی بخرم...پام گیر کرد لب پله داشتم میخوردم زمین خندم گرفته بود تا وارد مغازه شدم زدم زیر خنده بیچاره مرده هنگ کرده بود همینطور نگاه میکرد دیدم نمیتونم حرف بزنم همونجور با خنده اومدم بیرون...فک کنم هنوزم داره واسه شفای من دعا میکنه..",
    "یه سری عید رفته بوذیم اصفهان خونه مامان بزرگم\nمامان بزرگم مهمون داشت تو اشپز خونه داشت سیب زمینی پوست می کند منم حس انسان دوستیم گل کرد یه تعارف زدم گفتم مامانی بده من خورد میکنم اونم سینی رو گذاشت جلوم با یه گونی سیب زمینی گفت مادر اینا رو پوست بکن سرخشم بکن \n!!!!!!!!!!!!!!!!!\nمن که تا حالا دست به سیاه و سفید نزده بودم اونا رو که پوست کندم هیچ سرخشم کردم !!!!!!\nنتیجه=دیگه تعارف به هیچ احد الناسی نمیزنم !!!!!!!",
    "عاقا ما تو دانشگاه یه استاد خانوم 35ساله زشته ترشیده داریم یه بار سر کلاس ازش پرسیدم:خانم شما قصد ازدواج ندارین؟\nعاقا صداش نازک شد چشماش خمار شد با هزارتا ادا اطفار گفت چطور مگه؟\nهیچی مانم گفتیم : اون موقع به نظرتون یکی هم قصد ازدواج با شما را داره؟ که یهو کلاس پوکید به خنده.\nبنده خدا سرخ شد سفید شد آخر سرهم از کلاس اناختم بیرون.\nو همین شد که ما از دانشگاه اخراج شدیم و اومدیم 4جوک%%%",
    "سر جلسه امتحان استاد اومده بالاسرم میگه: سوالا واضحه؟ مشکلی نداری؟\nمنم گفتم: سوالا واضحه، جوابا مشکله، راهنمایی میکنید؟\nسرشو انداخت پایین رفت...\nخو استاد گلم پَ واسه چی سوال میکنی؟ ها؟",
    "با سلام به همه ، یادمه بچه که بودم تقریباً چهار پنج ساله ، رفته بودیم شمال لب دریا داداشام من و اذیت می کردند هی هولم می دادند تو آب منم جیغ می کشیدم فک می کردم دریا مث کاسه میمونه که تا پام بره تو آب منم می رم تهش ، هیچی دیگه همش من جیغ می کشیدم اونا هم میخندیدن ، آخه این فک و فامیله من دارم ، هی روزگار ............",
    "چن روز پیش داشتم میرفتم سوپرمارکت سره کوچه خرید کنم\nدیدم جلو خونه یکی از همسایه هامون ی 206 سفید کثیففففف پارک بود\nرفتم رو شیشه ش نوشتم:ی دستی بهش بکش شاید تمیز شد\nموقع برگشت دیدم ی پسره جلو ماشین واستاده داره رو سره ماشین دست میکشه\nی لحظه واستادم با تعجب نگاش کردم،وقتی متوجه من شد ی لبخند زد گفت:\nخودت نوشته بودی ی دست بکشم بهش\nخو احمققققققق منظورم این بود بشورش\nد آخه خداونداااااااااااا ما با کیا شدیم 75میلیون نفر!!!!!!!!!!!",
    "بچه که بودم وقتی  فیلمای سیاه و سفید میدیدم , فکر میکردم قدیما همه جا سیاه و سفید بوده:( ",
    "بهترین دوستم اومدپیشم.نشستیم توحیاط داشتیم باهم میحرفیدیم.\nخیلی ناراحت بود درحدی که گریه میکرد.\nمیگفت میخواد دماغشوعمل کنه ولی مامانش قبول نمیکنه.\nخلاصه اعصابم به هم ریخت وتوفکریه راه حل واسه کمک کردن بودم که......................یهو یه آجربرداشتم وکوبیدم توصورتش.آقاصورتش تخت شد.دیگه دماغی نمونده بودکه بخواد عمل کنه.\nبردیمش بیمارستان دکترگفت بایدفوراعمل بشه.:-)))\nمن دوست خوبی هستم؟؟؟؟",
    "تاحالا شده برین مهمونی بعد... وقتی دارن چایی میدن اون موقعی که بهتون چایی نمیرسه دقیقا چ حالی دارید؟!!",
    "هم دیپارتمانیمون(فهمیدی انگیلیسی حالیمه یا بگم؟)سکته کرده زنگ زدیم اورژانس بعد نیم ساعت یه خانوم و یه آقا اومدن بعد مامانم رفته دم در میگه بدویید بابا جوون مردم حروم شد کف اتاق ...\nزنه و مرده اومدن تو. یه دفعه زنه شروع کرد به گریه که داداش الهی خواهرت بمیره چت شده؟\nمن:oO\nمامانم: - -\nخواهر یارو: ~~\nهمچین آدمای خیری هستیم ما....",
    "یه سری هم زنگ زدم خونه باباجونم(پدر ِ مادرم) خلاصه گوشی رو که برداشت یه صدای ناموزون(اگه بگم پستم قوانین سایت میشه) شنیدم و به مادرجونم گفت یه کاری کردم که دیگه مزاحم مردم نشه و گوشی رو قطع کرد :|\nمن :|\nمخابرات :|\nکل مزاحم تلفنی های دنیا :|\nافق فانتزیا :|",
    "یه سری هم داشتم میرفتم خونه یکی از اراذل و اوباش محترم محله سر کوچه وایساده بود و پی دعوا میگشت، منم از کنارش رد شدم دیدم کل چشمم داره میاد بیرون و منو نگاه میکنه خلاصه دلم براش سوخت رفتم بهش گفتم ببین دوست عزیز چشمت داره در میاد و میوفته رو آسفالت کثیف میشه :))\nگذاشت دنبالم که بزنتم منم فرار کردم پریدم تو خونه از در رفتم بالا بهش گفتم خونسردی خودتو حفظ کن دوست عزیز :))\nهیچی دیگه الان یک ماهه از خونه نیومدم بیرون چون یارو به خونم تشنس :))",
    "رفتم امتحان گواهی نامه بدم\n نفر قبل از من نوبتش شد نشست پشت فرمون پاشو گذاشت روی گاز\n دستی رو نکشیده بود. همینجور گاز میداد\n ماشین نمیم خیز شده بود\n سرهنگ بهش گفت دستی رو آزاد کن\n همون حین ی پیرمرد سوار موتور اومد از جلومون رد شه\n اینم دستی رو آزاد کرد\n ماشین پرید طرف موتور\n یکم دیگه مونده بود سوار موتورشیم\n سرهنگ داد زد چیکار میکنی\n طرف هول کرد دستی رو کشید\n سرهنگ زبون بسته که کمربند نبسته بود با سر رفت تو شیشه و با فحش طرف رو از ماشین پیادش کرد\n نوبت من که شد از بس میخندیدم نمیتونستم حرکت کنم. سرهنگ رو هم که میدیدم بدتر خندم میگرفت\n سرهنگ هم ماشینو روشن نکرده ردم کرد",
    "داشتیم توی ی مغازه فوتبال میدیدیم\n پیروزی استقلال\n همه گرم دیدن فوتبال بودن ی پیرمردی اومد تو و با دقت به این فوتبال نگاه میکرد\n هممون کیف کرده بودیم که تو این سن و سال چه علاقه و شوقی داره و چه دل جوونی داره پیرمرد\n بعد از چند دقیقه دقت گفت\n این پیرهن سیاهه کیه چقدر هم میدوه، چرا توپو بهش نمیدن\n (منظورش داور بود)\n جمعیت ترکید همسایه ها خیال کردن یکی گل زد پریدن در مغازه",
    "با عموی بچه ی دهه گودزیلام(ببخشید با گودزیلای عموم)داشتم تو حیاط خونمون بازی میکردم اونم ازون بازیا :) با توپ چل تیکه بهش میزدم(اونم نوک پا)اونم در میرفت\nآغا ما هر چی میزدیم خو بهش نمیخورد که هیچ اینقدر که بهمون تیکه انداخت آبرو واسمون نموند(از تیکه هاش :جلبک چلاق)\nماهم دیگه اعصاب واسمون نموند یه شوتی زدم تو صورتش(نامردم خودتونین حقش بود) که یکی از توپه خورد یکی از دیوار یکی هم از زمین \nمن دیگه نمیتونم بگم بعدش چی شد و چقدر خندیدم و چه باجی بهش دادم تا صداش در نیاد{فقط بگم مبلغ بالایی بود(50تومان وجه نقد)}",
    "تاحالا شده برین ی جا مهمونی بعد صاحب مجلس زیاد از آشنای نزدیک نباشه  اونوقت وسط مجلس دسشوییتون بگیره بعد رفتن به مستراح بفهمید هواکش نداره !! خداییش توی سکوت توالت ادم تکون نمی تونه بخوره !! جم بخوره صدا پیچیده تو مجلس!!!\nخدا نصیب هیچکی نکنه!!!",
    "ســــه شنبـــه غــروب اومــــدم خـــونه..؟؟!!!\nبـــعد درو بـــاز نـــکرده دیـــدم کـــله خـــونواده دارن ایـــنجوری نــگام مــیکننo_o\nگـــفتــم:چـــی شـــده؟؟؟\nیـــــدف بـــابام بــهم حمـــله ور شـــد نـــرسیده گــــوبس!مـــشت زد تـــو صورتـــم..؟؟!!!\nبـــی هوا زد نـــامرد!!!\nدســـتمو گـــذاشتم رو صورتـــم داد زدم:چــــته؟؟ واس چــــی مـــیزنی..؟؟؟!!!\n داد زد:خــــفه شـــو !!! گـــوشیت دســـته کـــی بـــود؟؟؟\nمـــــــــــــن؟؟؟دســــته خـــودم بــــود !!!اول بـــگو واس چـــی \nزدی؟؟؟خـــجالت نمــیکشی بـــا ایــن ســـنم دس روم بـــلند مــیکنی؟؟؟\nبــابام:خـــفه شــو !!!آدم شـــده واس من!!!اون دخـــدره کــی بـــود گــوشیتو جواب داد..؟؟!!!!!\nمــــن:چـــــــــــی؟؟؟کـــدوم دخـــدر؟؟؟بـــه قـــران دســـته خـــودم بـــود!!!\nدســتشو آورد بالا دوبـــاره بــزنـــه ..؟؟!!!\nمـــنم ســـریع مـــیگ مـــیگ فـــرار تـــو آشپزخونـــه!!!\nگــــفتم بـــه ابــالفضل دســته خودم بــود بابا کـــدوم دخـــدر؟؟؟زنـــگ بـــزن ببینم؟؟؟\nتـــلفـــنو ورداشت تــــکرارو زد گـــذاش رو اســـپیکر:\nیـــدف یـــه دخـــدره ورداش گفـــت:بـــععععله؟؟؟\nبـــابام کُـــــپ کـــرد!!!زود قـــط کرد\nرفــــتم دیـــدم بعـــله آقا بجای 0935 زده 0936!!!\nگـــفتم:دیـــدی الکـــی زدی؟؟؟\nمـــیگه:مـــن که میدونـــم تــــو یــه چــیزیت هســـت!!!\nبـــازم طلبـــکاره!!! بــه مـــن چــه نامـــبرش  عـــینه نـــامبره منـــه ؟؟؟أه!!!\nهـــه... خــوب شد دمـــاغم نشـــکستا!!!\n ولــــی فــک کنم عـــاشقه اون دخـــدره کــه شمـــارش عــینه من بـــود شـــدم!!!\nصــداش خــیلی قـــشنگ بـــود\"بـــــــععععلـــه؟؟؟\"",
    "تو خیابون دو نفر داشتن دعوا میکردن مردم دورشون جمع شدن اون دو نفری که داشتن دعوا\nمیکردن رفتن ، مردم 10 دقیقه اونجا وایستادن به امید اینکه دوباره برگردن دعوا کنن\nمردمم بیکارنا\nاینا کار و زندگی ندارن؟؟\nالبته خودم جزو اون بیکارا بودم خخخ",
    "وای امروز از خوشحالی تو لباسه خودم نمیگنجیدم :دی\nامروز رفتم آرایشگاه سرم کوتاه کرد خواست بشوره سرمو دید آب قطع شده سریع به شاگردش گفت برو برو واسه آقا آب معدنی بگیر سرشو با آب معدنی بشورم!!! یه حسی بهم دست داد که نگو!\nحسم تو اون لحظه شبیه ترول مغرور بود خخخخ",
    "بچه ها اگه یه وقت ارور فن براتون اومد نرید فن بخریدا !!!\nفن من ارور داد کیسو خوابونم درست شد !\nفکر کنم خسته شده بوده :)",
    "آقا پارسال ما پیش دانشگاهی بودیم. درس مرس هم متوسط ولی زبان انگلیسی فاجعه!\nدبیر زبانمون هم ازم قطع امید کرده بود!\nخلاصه امتحانهای میان ترم اول رسید و درس خون شدم و زبان رو مثل چی خوندم و امتحانو خوب دادم و نمره بالا!\nبعد ازون آق دبیر هر از چند گاهی منو میکشید کنار میپرسید:\nتقلب کردی نه!\nیه روز دوباره آخر زنگ منو صدا کرد،گفت:\nسر امتحان همه حواسم به تو بود،راستشو بگو چجوری تقلب کردی؟\nآقا این روند پنج شیش باری تکرار شد تا اینکه سر یکی از امتحانهای ترم دوم،که از قضا مراقبمون هم ایشون بود،از کنارم رد شد پشتش به من شد و منم دست کردم توی آستین جادویی لباسم، یک دفعه جوری که انگار عمدا پشتش رو سمت من کرده بوده باشه پرید رو هوا 180درجه چرخید و فهمید!\nبرگشت گفت: دیدی بالاخره مچتو گرفتم! دیدی ! دیدی!\nگفتم آقا ببخشید دیگه تکرار نمیشه!\nمیگه د نه د ! سر میان ترم اول هم همین غلطو کرده بودی!فکر کردی نفهمیده بودم!\nواسه همچین روزی لحظه شماری میکردم! دیگه دستت واسم رو شده آقای فسقلی!\nنه خداییش مراقب جوگیره ما داریم!\nفکر میکنه انگار کارآگاهه!",
    "با مامان و بابا و دایی نشسته بودیم و اینا داشتن از هر دری حرف میزدن که رسیدن به من!\nمامان: ایشالله پسرم مهندس شه خروار خروار پول بیاره خونه!(تو دلم گفتم زکی،مامان مارو نیگا،معلوم نیس داره برای من دعای خوشبختی میکنه یا برای خودش!)\nبابام: تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود!\nداییم: چرا نشه! مگه فسقلی شاخ و دم داره!\nبابام: شاخ که فک نکنم ولی از بچگی دم نداشت!(کنایه از خر ما از کره گی دم نداشت)\nو اینا هم مشوق های من!",
    "یکی از دغدغه های من تو زندگیم اینه که صبح که میخام برم سرکار تا وسطای راه فکر میکنم شلوار پام نیس.....یا با شلوار راحتی گل گلی اومدم بیرون....\nبعداز 2 ...3 بار چک کردن تازه خیالم راحت میشه که توهمی بیش نبوده است...\nوای بخدا آلزایمر دالم....بلام دعا تنید..!!!",
    "دیروز خیلی دیر وقت از مدرسه اومدم باید با اتوبوس می رفتم اون ساعت اتوبوس انقدر شلوغ بود که اگر می ایستادی باید خدارو شکر می کردی سوار شدم  چند تا ایستگاه که گذشت دیدم یک خانم می خواهد پیاده بشه من هم نزدیک در بودم یا باید از پشتم رد می شد که پیاده بشه یا من برم پایین تا پیاده بشه منم انقدر خسته بودم گفتم بذار از پشتم رد بشه یه لحظه رومو به سمتش برگردوندم دیدم داره از اون بالا همه راهل می ده پایین وتو دستش یه پاکت فریزر با کلی کارد توشه گفتم بذار برم پایین تا پیاده بشه جون ادم ارزشش بیشتر از این حرفاست باور کنید این پلاستیک را به قدری از بین مردم محکم می کشید که گفتم هر ان ممکنه پاره بشه\nبله دیگه اولین پستم بود",
    "یه خاطره دارم بد تابستون بود هوا گرم من تشنه خلاصه این ور و ببین انور بیبن تا یه مغازه پیدا کردم . رفتم گفتم آقا یه معاشعیر لیموی دارین یارو گفت نه استک داریم . عاقا ما که تا حلا اسم شو نشنیدم نخوردیم که کم نیاوردم گفتم لیموی داری نه انارو سیب فقط هست باشه یه دونه از انار بده گفته تو یخچاله وردار رفتم برداشتم (تازه سوتی هاهااها شروع شد)گفتم باز میکنی یه نگاه کرد گفت پیچی بچرخون باز می شه من زور بزن نه باز نشد داد بهش کفنم نشد که دادا از در اب معدنی راحتر باز کردحساب کردم رفتم بیرون زدیم به بدنو برگشتم تو گفتم آقا بفر ما شیشه اش یارو یه نگاه عاقل اندر صفی به ما کردو گفت شیشه بنداز بره تازه فهمیدم که که جه سوتی دادم من، مغازه پر مشتر ی . از اون موقع به بعد هروقت بیرون تشنه میشو فقط اب معدنی",
    "آغا یادم میاد 5 سال داشتم مامانم یه مرغ زنده خرید آورد خونه واسه شاممون.. چون خودش نمیتونست سرش رو ببره و بابام هم خونه نبود رفت همسایمون رو صدا کنه که بیاد سر خانوم مرغه رو ببره... منم چون قبلا چندباری دیده بودم فکر کردم خودم میتونم تا مامان بیاد سریع رفتم چاقو برداشتم رفتم سر وقت مرغه\nبه جان خودم اول پاهاش رو قطع کردم (زنده زنده) فکر میکردم اگه پاهاش رو اول ببرم دیگه تکون نمیخوره.. دستم انداختم که گلوشو بگیرم و ببرم مامان رسید و جاتون  خالی کتک بود که خوردم..",
    "به قرآن واقعیه\nیه دخترخاله دهه هشتادی دارم + یه مادربزرگ نق نقو که شوهرش به رحمت خدا رفته\nآغا این دختر خاله مام رفته محله شون رو گشتی با کلی مشقت و رنج و تلاش و کوشش واسه مادربزرگ خواستگار پیدا کرده... اومده بهش میگه ننه واست یه شوهر خوب پیدا کردم هر چقدر میخوای سرش نق بزن چون گوشاش کره هیچی نمیشنوه..................\nعصای مادربزرگم تو حلقم اگه دروغ بگم\nاین مادربزرگم 68 سالشه بخدا یه دکتر اومده بود خواستگاریش 40 سالش بود",
    "یه شب با خواهرم داشتم سر یه موضوعی بحث میکردیم که خواهرم حرفای منو قبول نمیکرد دید داره کم میاره رفت چراغارو خاموش کرد گفتم چراغارو چرا خاموش کردی \nگفت جواب ابلهان خاموشی ست..",
    "دوستان چشمتون روز بد نبینه\nبابای من تو آژانس کار میکنه شب موقع برگشتن ولخرجی کرده و چندتا واسمون چی توز چرخی خریده بود. بعد منم مث همیشه پشت کامپیوتر نشسته بودمو خیر سرم داشتم واسه درسم مقاله دانلود میکردم که منو صدا کردن گفتن وحید بیا پفک بخور منم بچه حرف گوش کن همون بار اول که نه بعد از 6  7 بار رفتم پیششون .. من بیچاره من بدبخت خبر نداشتم که بابا پفک خریده گفتم کدوم گیجی این پفک ها رو خریده لااقل چی توز طلائی میخریدین که یهو دیدم نگاه همه رفت سمت بابام .. تازه فهمیدم چه گندی زدم با سرعت نــــــــــور  از محل حادثه گریختم اما بابای منم سرعتش فوق نور... جلدی گرفت منو و بقیه داستانم که .....",
    "یه دختر دایی دارم 4 5 سالشه. عروسی دعوت بودیم داشتیم با داییم اینا میرفتیم عروسی. دختر دایی ماهم کلی ترگل بر گل کرده بود لباس عروس هم پوشیده و مدام واسه همه قرو فر میرفت. آقا از ماشین که پیاده شدیم دیدیم یهوووو صدای گریه میاد نگو دختر دایی مشنگمون وقتی از ماشین پیاده شده از شوقی که داشته جدول کناره خیابون رو ندیده شده بود لجن حالا جالب اینجاس وقتی گریه میکرد وسط گریه هاش می گفت: دیگه من برقصم کسی نگام نمیکنه و باااااززز گریه میکرد ولی من خیلی حال کردم خخخخخخخخخخ",
    "هــــــــی یــادش بــخیر ...\nمــن ی خــواهـرزاده دارم 2 سال از خـودم بــزرگــتره, عـاغــا مــا وقــتی \nکــوچــیک بــودیم , مــیخواستیم هــویج بــخوریــم ( الان فهمیدین چـه \nتــغذیه\nمــثبتی داشــتیم ) اول دوره هــویجـو بــا دنــدونـمون میــتراشــیدیم\n مـیـریـختیـم\nدور. بـــــــعد بـــا ی لـــذت خــاصی میــشستیــم مــغذشو میــخوردیـــم \n:دی\nبــــــــعله همچین آدمـــایی بــودیــم مـــا :)))\nشـــمام ایــن کــارو میــکردیــن آیـــــا؟؟؟؟",
    "يکي از سرگرميام اينه ک ميرم تو اتاقم دراز ميکشم بعد داد ميزنم کمک کمک کمکم کنيد،مامانم با عجله مياد ميگه چيه؟ميگم چراغو خاموش کن.ي بار امتحان کنين",
    "يکي از سرگرميام اينه ک شب ب چيزاي ترسناک فک ميکنم بعد ک ميخوابم چنان خواباي ترسناکي ميبينم ک هيچ فيلم ترسناکي بهش نميرسه.هيجاني ک داره جوريه ک تو خواب ضربان قلبمو حس ميکنم!!!",
    "بایه دخمل چت میکردم گفتم چه ماهی به دنیا اومدی گفت 1372من میرم خودکشی کنم بای ...........................دوستتون دارم 4جوکیا",
    "یادمه بچه که بودم یا کلا کچل بودم یا یه خرمن مو رو سرم بود! ( البته الان میفهمم چرا،چون کوتاه کردن موهام برا بابا مقرون به صرفه تر بود)\nخلاصه وقتی ما مو داشتیم رفیقهامون کچل بودن،بهشون میگفتم: کچل کچل کلاچه روغن کله پاچه!\nحالا موقعی که اونا مو داشتن من کچل بودم میگفتم:\nمن کچلم تو مودار / من میریزم تو بردار",
    "سوم دبیرستان بودیم و امتحانهای نهایی خرداد!\nامتحانها توی حوضه برگذار میشد و اونجا از چنتا مدرسه دیگه هم میومدن برا امتحان دادن!\nتو اولین امتحان تو حیاط صف تشکیل شد و مدیر اون مدرسه هی حرف میزد و هی تذکر میداد،آفتاب هم سوزاااان!\nخلاصه تو مدرسه خودمون هر وقت چنین شرایطی پیش میومد میرفتیم کنار مدیر(زیر سایه) که داشت صحبت میکرد وامیستادیم و کم کم زیاد میشدیم و کسی کارمون نداشت!\nمن هم بی خبر ازین که اینجا با مدرسه خودمون فرق داره و نظم حرف اول رو میزنه ، اومدم این استراتژی رو اینجا پیاده کنم.\nاز تو صف رفتم کنار مدیر که داشت صحبت میکرد واستادم رو به بچه ها!\nمدیره سکوت کرده بود و سرشو نود درجه چرخونده بود و با حالتی آمیخته از عصبانیت و تعجب منو نیگاه میکرد ولی من به بچه ها نیگاه میکردم!\nبچه های مدرسه خودمونم یکی یکی دوتا دوتا و طولی نکشید که فوج فوج دانش آموزا اومدن کنار ما !\nبچه های بقیه مدرسه ها مرتب و منظم حتی به ترتیب قد واستاده بودن تو صف،بچه های مدرسه ما کنار آق مدیر،زیر سایه بان،رو به صف!\nاصلا ی وضعی شد!",
    "سوم دبیرستان یه همکلاسی داشتیم خیلی بی کله بود!\nیه روز سر زنگ یکی از دبیرها که کلا زیاد با تخته سروکار داشت،رفت نشست نیمکت اول ، هر دفعه که معلم رو به تخته میشد با لوله خودکار،کاغذ خیس شده ی تو دهنشو فوت میکرد پشت کت آق دبیر!\nپشت کت اون بدبخت شده بود کاغذ تف دونی!\nآقا یه بار که فوت کرد تیرش به خطا رفت و چسبید به تخته(جلو چشم آق دبیر)\nآق دبیر برگشت فهمید کار کیه و طرفو کشید بیرون دوتا محکم خابوند تو گوشش،اومد سومی رو بزنه،کوتاه اومد گفت دوتا بسته،بعد انداختش بیرون!\nدوباره رفت سراغ تخته و گچ برداشت و مشغول شد غافل ازین که با اون کت شبیه کفش دوزک شده!\nبعد بیست دقیقه گرمش شد اومد کتشو درآورد گذاشت رو چوب لباسی که ناگهان همه کاغذا اومدن جلو چشش!\nچشاش کاسه خون شده بود،نماینده کلاسو صدا کرد گفت برو صداش کن بیاد! دوتا بسش نبود!\nهععی خدایا! من أ گشنگی بمیرم هم هیچ وقت سمت تدریس نمیرم!",
    "سلام\nمن تازه معني گودزيلا!(دهه هشتادي)رو فهميدم،داشتم ميرفتم بيرون ب يکيشون گفتم:شلام کوشولو،خوفي؟ ن گذاشت ن برداشت برگشت گفت از سن ت و ريش سيبيلات خجالت بکش.ديگه ملت داشتن تيرچراغ برقو مزه مزه ميکردن!هيچي ديگه سريع متواري شدمو ازاون جا ديگه رد نميشم\nوالااااا",
    "رفتم از پسره جزوه بگیرم با هم دعوامون شده ،یهو وسط دعوا برگشته میگه:من خودم دوست دختر دارم تازه برام لب تاپم خریده تو به فکر خودت باش.....\nمنo_O\nدوس دخترش:-\\\nلب تاپ :-)\nاخه چ ربطی داش؟!؟!",
    "یه دختر خاله دارم دهه گودزیلایی ....:-دی\nمیره مهد \nبعد دوست بهش گفته اره بابام معتاده اینم کلی ناراحت شده واسه اینکه ارومش کنه  مثلا خانوم برگشته گفته پس من چی بگم بابام تصادف کرده سوخته جسدشم نداریم \nاین بچه هم رفته به مامانش گفته اینجوریه\nچند روز بعدش خالم رفته بیارتش از مهد مامان بچه کلی به خالم تسلیت گفته معذرت خواسته که نتونستیم بیایم خدمتتون خالم گفته اخه چرا !!!!!!!!!!! جریانو گفنه و اینگونه بود که با اینا شدیم پرجمعیت......",
    "یه استاد داشتیم لامصب خیلی کم نمره میداد … اخرترم رفتیم نمره هامونو دیدیم … دیدیم هممونو انداخته … گفتیم چی کار کنیم حالشو بگیریم ؟ چند روز بعد با چند تا ازدوستام یه سطل آب برداشتیم رفتیم دمه خونش کمین کردیم و منتظر شدیم بیاد بیرون … خلاصه استاد اومد بیرون رفتیم پشت سرش صداش کردیم : استاد ؟ تا برگشت سطل آبو خالی کردیم رو سرش گفتیم : اســـــــــــیـــده !!!! و در رفتیم بیچاره استاده تا دقیقه کف کوچه پهن شده بود و داد و فریاد میکرد … به خدا بعضی ها رو باید ببرن تیمارستان نمیدونم چرا آزادن !!",
    "دیــروز صـــبح داشـــتم میـــرفتم مـــدرسه..؟؟!!!\nخـــیلی خســـته و عـــصبانی از ایـــنکه از خـــواب بــیدارم کردن...\nداشـــتم آش و لاش راه میرفتــــم کـــه...\nیـــدف دیـــدم یـــه چـــی خـــورد بـــه دســـته چپــم..؟؟!!!\nنگـــو 405 ایه  آیـــنه بـــغلــش خورده به دســـته من...!!\nســـریع داد زدم:هـــــــــــــــوی یـــابو چــــه خــبــــــــرتــــــه؟؟؟!!!!!!!!!!!!\nیـــارو ده متـــر جلـــوتر زد رو تـــرمز ســـرشو آورد بـــیرون گــفت:داداش شرمنده!!!حـــواسم نبــــود!!!\nمـــــن:مــــخلصتم داداش عیـــبی نداره...",
    "اوف!! یادش بخیر وقتی معلما ورقه های امتحانا رو میدادن ، ما میگشتم توش تا یه نمره از معلم بگیریم ، وقتی میگرفتیم انگار دنیا رو بهمون دادن !!حالا لذتی ک تو  دسکاری کردن ورقه  نمره گرفتنش بماند !!!\n هی یادش بخیر!!",
    "آقا ما رفته بودیم خونه ی یکــی از فامیلامون یه بچه ی 7ـ8ساله داره.بزرگ جمع از بچهه پرسید:پســـــــرم درس ات خوبه شاگرد چندمـــــــــــــــــــی؟؟\nپــــــــــــــســـــــــــر:نه درسم خوب نیست تازه همیـــــــــشـــــــه معلمم منو مــــیـــــندازه پــــــشــــت در کـــــــــــــلــــــــــاس\nیــــــهــــــــــو جمع تــــــــــــر کــــــیــــــد فــــقــــــط مــــــــــن دلـــــــــم بـــــــــرا بزرگ جــــــمـــــــع ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوخـــــــــــــــــــــــــــت",
    "داشتیم با خونواده تی وی میدیدیم، کنترل دست بابام بود. گفتم پدر مهربان میشه بزنی شبکه ی 6 ؟؟ برنامه ی قشنگی داره.\nپدر مهربان هم یک چشم دخترجونی گفت و ب جای 6 زد 66 !!\nحالا این 66م لامصب بگو چی نشون نمیداد!! باباهه برگشته با یه حالت تدافعی میگه چش سفید اینه برنامه ی دلخواهت؟؟\nحالا بیا ثابت کن من گفتم 6 شما زدی 66 !!\nالانم تازه از بیمارستان مرخص شدم دیگه برا سلامتیم دعا کنین!!",
    "یه دوستی دارم کلا کاراش آدمو با پوست موزی ک کامیون لهش کرده یکی میکنه. میشینه پیشت میگه وای من نمره ی فلان درسمو خیلی کم شدم...به من داده 12، من دیگه با این استاد درس بر نمیدارم و اینا، بعد یهو گوشیش زنگ میخوره میره با مخاطب خاصش صحبت میکنه میگه آره من این درسمو(همونی ک ب من گفته بود)خیلی خوب شدم 18 گرفتم:O\nگوشیو قطع میکنه بهش میگم بالاخره چند شدی این درستو؟؟\nمیگه من ب این گفتم 18 ولی ب تو راست گفتم همون 10/5 بهم داده بود:O\nآخه دوست عزیز من اینجا خیارشورم آیا؟؟ چرا خب دروغ میگی ک بعد نتونی جمش کنی؟؟\nخدایا این دوستارو از ما نگیر!! والا ب خدا",
    "جون شما این کله من پر خاطراته ها اما نمیدونم حکمتش چیه تا میام انتقال داده کنم از کلم میپره....\nیکی از خاطراتم اینه که بغل گوش بچه ها میشستم هی تو گوششونو با یه کاغذ قلقلک میدادم اینا هم که نابود خنگ بودن نمیگرفتن من دارم اذیت میکنم....هی گوششونو میخاروندن ....منم سرکار میذاشتم میگفتم فلانی تو گوشت مگس رفته...اینا هم مثل پنگوئن از اینور به اونور اخرشم با گریه از خونمون میرفتن...ای چه حالی میداد...\n:))))))))))",
    "آیا تابحال بچه که بودید فک میکردید گازی ک تو نوشابه س از کجا میاد؟؟!!!",
    "اقا من گوشیم اصن زنگ خور نداره...... دیروز با مخاطب خاصم زدیم به تیپو تاپ هم...گفتم دیگه نمیخام صداتو بشنوم وخلاصه تمومش کردم.\nگوشیمو پرت کردم زیر تختمو رفتم سراغ کارام.غروب دلم بهونه گوشیمو میگرفت.رفتم دیدم 10-12 نفر زنگیده بودن.داشتم نیگا میکردم ببینم کین ک همون لحظه دختر داییم زنگ زدو زود قط کرد.همچین کاری ازش بعید بود خو!\nخلاصه بعد از چند دیقه دیدم مخاطب خاصم زنگید منم با منت جوابشو دادم میگم:ها چیه؟\nمیگه:میدونستی خطتو رو خطم دایورت کردی!؟!؟!؟!؟\nینی اگه من شانس داشتم اسممو میذاشتن شمسی............!",
    "داشـــتم میـــرفتم خـــونه ..بـــعد تـــو کــوچه یـــه دختــره جـــلوم راه میرفــت... \nدخـــتره قـــیافش شبـــیه آرنجه بـــزغاله کـــه نـــه..؟؟!!!\nشـــبیه آرنجـــه مـــاهیـــه !!!\nاونـــوخت بـــرگشــته بـــه مـــن مـــیگه:\n\"آقـــا پـــسر واســـه چـــی افـــتادی دنبــاله مـــن؟؟؟\"\nمــــن بـــه هفـــت پـــشت و جـــلوم خـــندیدم دنـــباله تـــو بــیوفتم..؟؟!!!\nلامــصب خـــونـــمونم نـــرم؟؟؟ \nولــــی فـــک کــــنم عـــاشقش شـــدم...\nبـــدجور بـــه هــم مــیومــدیم..؟؟!!!\nجـــفتمـــون روانـــی ایـــم..؟؟!!!",
    "یه روز داشتم با مخاطب خاس اس بازی میکردم !! یهودیدم داره بهم بد بیراه میگه !! منم مثه اسب متعجب بودم گفتم چی شده ؟ باز کسی چیزی بهت گفته ؟ جواب داد نه؟! داشتم تمرین میکردم اگه کسی چیزی راجبت بگه من بهت ایمان دارم ک تو صادق هستی!! گفتم پس اگه بهم ایمان داری چرا فحش دادی؟ میگه میخواستم بهت بهونه ندم!! بری راجبم تو چار جوک چی ننویسی ! منم مردونگی کردم و نوشتم !!!\nفقط بفهمه که راجبش چیزی نوشتم چیکارم میکنی؟؟؟!",
    "مامنم میگم بچگیام طوری با دمپایم رابطه احساسی قوی داشتم که شبا باهاش میخوابیدم البته هنوز من زیر بار این اتهام نرفتم",
    "چند روز پیش رفتم یه ساندویچی توش پشه پر نمیزد گفتم یه همبر با یه نوشابه گفت میبرید گفتم آره چقد میشه گفت خب چی داشتید!!!!!!!!هنوز نفهمیدم میخواست کلاس بذاره بگه سرم خیلی شلوغه یا واقعا حواس پرتی حاد داشت یا شایدم مارو اسکول مفروض دونستند",
    "یادش بخیر بچه دبیرستانی بودم تازه ی کتونی سالنی گرون گرفته بودم برده بودم مدرسه. ی سرویس دخترونه هرروز از جلو مدرسمون رد میشد دختراش خیلی پرو بودن.عاغا اونروز رد شدن من اومدم با مشمبا کتونی بزنم یکیشونو مشمبا پاره شد کتونیم پرت شد تو سرویسشون...\nبدو بدو سرویسو نگه داشتم دونه دونشونو پیاده کردم ی لنگشو پیدا کردم جاتون خالی همشونو بازرسی بدنی کردم اشکشون دراومد اخر بعد از نیم ساعت تفتیش بدنی دوستم با خونسردی اومد گفت:مهران بیا دیگه اونیکی لنگه دست منه افتاده بود بیرون...",
    "نشسته بودمیـ پای تی وی فیلم \"زمانه\" رو داشتیمـ نگاه می کردیمـ...      :\nی مرده میانسالی قرار شد برا دخترشـ یـه مدرکو جعل کنه...\nمامانم:این عاقبته حسینهـ از دوم راهنمایی برا همکلاسی هاشـ کارنامهـ جعلـ میکرد...\nدیرورم داشتـ رو یهـ مدرکه دیگه کار می کرد\nداداشام: :) :) :) :) :) :) \nمن: :(\nبابامـ: :)\nزدن یهـ کانالهـ دیگـهـ اونجا باز قمهـ کشا رو گرفتهـ بودنـ...\nاین دفعه باز بابام: اینم عاقبتهـ حسینهـ تو اتاقشـ سه تا قمهـ آویزونهـ \nداداشام::) :) :) :) :) :) \nمـامانمـ: :(\nمن:اح اینقده تز دادین آخرش ندونستمـ قراره چکاره شم. هه ه هه \nهمه::) :) :) :) :) :):) :) :) :) :) :)",
    "شما یادتون نمیاد قدیما که فیسبوک و گوگل+ نبود، مردم استتوس هاشون رو روی در و دیوار توالت عمومی آپلود میکردن..!",
    "چند سال پیش داشتم میرفتم خونه یهو چندتا زورگیر خفتم کردم یکیشون چاقو گذاشت زیر گلوم گفت هرچی داری رد کن بیاد :((\nلوازم داخل جیب من عبارت بودن از:\nیک عدد گوشی نوکیا 1100\nیه 50 تومنی پاره پوره\nکلیدهام\nیه دستمال کاغذی که توش فین کرده بودم :))\nدیدم دزده اشک تو چشاش حلقه زد و نامردا یکیشون با زنجیر زد تو کمرم گفت برو کار کن بی عار که ایقد جیبت خالی نباشه )\":\nینی ایقد حالیشون نبود که جورابمو بگردن D:",
    "بچــــه ها دیــــرو ســـوتــی دادم در حـــد چــــی!!!\nســرجلســه امتحان نیشستــه بودیــم(( تستی بـــود امتحان ِ )) اواخر امتحان یهو 6-7 نفــر تو ســالن بلــند شــدن بــرن برگــه شــونو بــدن!!!!\nحالا ایــنم باعــث شــد یه کــم شاـــوغ پلـــوغ شـــه و صـــرو صـــدا همــه داشتــن از این فـــرصتــ  سوءاستفــاده میکـــردن و از هــم جــوابا رو میپــرسیــدن بعــد تـــو همـــی احوالاتـــ بووودیــم و 2-3 نفر دیگــه هــم پاشــدن برن برگــه بــدن!!!!\n یکــی داشــت از کنــار مــن رد میشــد بهــش گفتــم : 8 چـــی میــشه؟ 8 چــی میـــشــه؟؟؟؟؟ \n جـواب نداد و رفـــ (پیــش خــودم گفــتم چــه آدمیــه هااااااااااا ! خوووو بگـــو دیگــه بـــی مرفتــ :(\n حــالا شـایـدم نشــنیــده ؟؟؟؟ \nعـــــه دوباره بـــرگشتـــ ((ذوق مـــرگ شـــدماااا )) رسید کنارم که رد شه گوشـــه پیـــرنشـــو خعـــلی مِلــو کشــیدم دوبــاره گفتــم : 8 چــی میشــه؟ 8 چــی میـــشــه؟ \nبرگشــت بهــم یــه لبخـــند ژوکــند تحــویل داد و رفـــت!!!!!\nکلــی پیـش خــودم از دستــش شــاکی شــدم کــه بدبخــت عقــده ای خووووو میگفــــتی دیگــه :(\nیــــه مدتــ کـــه گذشتــ منــم منتظــــر امداد غیبــــــی بودم  دیدم یارو هنــو داره بیــن صنــدلیا میــچرخه، برگه هــم دستـــش نبــود! \nبعــد چند دقیـــقه که دوباره از کنــارم رد شــد یه نیـــگاه بـــم کــرد، جفتــمون خنــده مــون گــرفــت در حــــــد چــی\nولـــــــی خدایش دمـــش گــرم، مـــراقب ! باحـــالی بــــود !!!‬   =))",
    "یکماه بود عقد کرده بودیم\n دنبال راهی بودم که با خانواده ی خانمم صمیمی بشم\n مادر خانمم سر سفره ناهار گفت آقا مهدی بفرمایید پلو بکشید\n منم با حالتی دوستانه گفتم مرسی سیریدم!!\n خانمم بعد از چهار سال هنوز دستم میندازه سر سفره…",
    "کلاس مون تو دانشگاه دوتا در داشت یکی جلوی کلاس و یکی هم انتهای کلاس.یه روز که استادتخته رو حسابی پر کرده بود متوجه شد تخته پاکن نیست با یکی از بچه ها که انتهای کلاس نزدیک در بود گفت برو از یه کلاس دیگه تخته پاکن بگیر اونم رفت و از در جلوی کلاس اومد تو و با اعتماد به نفس پرسید ببخشید تخته پاکن داریدکلاس از خنده ترکید.",
    "۷ ســـــالم بــود\n اون موقع ویــدیــو اُبهتـــی بــود بــرا خــودش\n یـه شــب مــا نیشــســتیم فیــلم (( ســوپر مــن )) و نیگــا کــردیــم\n بعـد از تماشــای فیلــم حال عجــیــب غـریـبــی داشتــم هــم سنــو ســالای مــن درک میــکنــن حــالمــو !!!\n احســاس قــدرت میکـــردم احســاس مــی کــردم کــه منـتــخــب بــودم و خبـــر نداشــتم :دی\n هیچــی دیگــه رفتیــم تو حیــاط تاب ســواری تـاب و رونــدیم و رونــدیم تــا ســرعت رسیــد بــه ۱۴۰ بلنــد شــدم ایســتادم\nو مــدل ســوپرمن کــه دســتاشو مـشـت مــی کــرد و پــرواز میــکرد\n  چشــمامــو بســتم و پـــریدم!!!!\n چشــمامو کــه وا کـــردم خــودم و رو تخــت بیــمارستــان دیــدم و خــانواده محـــترم به همــراه بچـــه های محـــل و تعــداد کثــیری از هـــواداراااااا هــمه دورم حلــقه زده بــودن\n ســـرتون و درد نیــارم واســه اینــکه بــه زندگـــی عادی برگـــردم ۱ مـاه تحــت مراقبت هــای ویــژه بودم و بعــد از اون تا ســالها تو محــل و در و همســـایه و فامیــل ملقــب بــه (( مانــــــــی سوپر من )) بـــودم!!!‬",
    "کیا اون موقع نمره زیره 10 میگرفتن واسه اینکه خانواده نفهمه زیره نمره میزدن از 10 تمره می باشد....",
    "دوتا دختر نشسته بودن تو سالن ـــ\nیکیشون مث کف گیر بود اون یکی مث ملاقه \nاولی: این خانمه اصلا خشگل نبودا آرایش خوب رو صورتش نشون میداد!\nدومی: آره بعضیا کلا این طورین!!!.\nآخه یکی نیست بگه نادان حداقل پیش نیازش اینه که یه چیزی باید باشه که آرایش بهش بیاد دیگه\nدقیقا مث اینه که مورچه خوار دم از حقوق بشر بزنه ...به همین سادگی",
    "داشتم تو ۴جوک پست میذاشتم. اصلا هم حواسم به ساعت نبود. اومدم تو بخش کاربری دیدم میتونم پنج تا جوک بفرستم. پنج تا رو نوشتم و فرستادم که در عین ناباوری دیدم پنج تا دیگه هم دارم. و تازه اون موقع بود که متوجه شدم بعد از پست پنجمم ساعت دوازده شب شده و حالا فرداست!\nیعنی چنان شوقی در وجودم پدیدار شد که اگر خبر فتح خوارزم و بخارا رو بهم میدادن، چنان شعفی به وجود مبارک دست نمیداد!",
    "جشن عقد یکی از دوستام بود. ما هم کنار سفره ی عقد بودیم. منتظر بودیم که عاقد خطبه رو بخونه. عاقد قبل از اینکه شروع کنه داشت یه چیزی رو یه تیکه کاغذ مینوشت و حواسش به دور و برش نبود. یکی از مهمونا صدا زد حاجی، خطبه رو شروع نمیکنین؟ عاقد جواب نداد (غرق در نوشتن بود!). یه دو سه بار دیگه صداش کردیم دیدیم متوجه نشد. دفعه ی آخر که طرف صداش کرد و جواب نداد، من گفتم حاجی رفته گل بچینه!!\nاز شدت خنده و ترکیدن مهمونا فقط همینو بگم که یکیشون که داشت شیرینی میخورد چنان پـــــــــــخ کرد و خندید که شیرینی های تو دهنش پخش شد رفت قاطی اون خاکه قندای تو پارچه ی بالاسر عروس و داماد شد. یکی از کوچولوها هم که تو بغل مامانش بود از خنده ی یهویی ملت زد زیر گریه. عروس هم که داشت قرآن میخوند هی قرمز و قرمزتر شد تا جایی که دیگه نتونست تحمل کنه و اونم زد زیر خنده. به قول بچه ها اصن یه وضی شد!!!\nو اینجا بود که موفق شدم کاری کنم که حاجی سرشو بالا کنه!",
    "یه بار خونه مامان بزرگم اینا رفتیم قرار شد منو خواهرم شب خونه مامان بزرگم بخوابیم با خاله هام تقریبا تا ساعت ۳ بیدار بودیم و حرف می زدیم !یه فیلم سینمایی داشت نشون میداد در مورد دایناسورها بود که وحشتناک هم بود……….آخرش رفتیم خوابیدیم من خواب بودم دیدم یه چیزی داره رو دستم راه میره سوسک بود! چنان جیغی زدم که نگو از تو اتاق زدم بیرون بعد همه بیدار شدن خالم تو خواب و بیداری داشت می گفت فرار کنید دایناسورا حمله کردن!!!!!!\n ما رو میگی از خنده چسبیدیم به زمین !\n خوب خاله ی من مجبوری شب فیلم وحشتناک ببینی آخه؟",
    "یه روز عصر تا شب ، بیرون از خونه بودم و خیلی بد جور دستشویی داشتم . همین که رسیدم خونه خودمو انداختم تو توالت با کلی سروصدا. بعد که از توالت اومدم بیرون دیدم همه ، از جمله مهمونا سرشونو انداختن پاییین و دارن آروم می خندن. تازه یادم افتاد که اون شب قرار بود برای خواهرم بیان خواستگاری",
    "ترم اول بودم بهم گفتن کارشناسی هستی یا ارشد؟؟؟ باخودم فکر کردم دیدم ارشد از کارشناسی بالاتره گفتم ارشد . بعد مدارکمو دادم خانومه کلی خندیدگفت یه جارفتی بگو کارشناسی هستی برو اتاق بغلی انقد زیرلب گفتم کارشناسی هستم که وقتی رفتم اتاق بغلی به جای سلام گفتم کارشناسی هستم!! بازم ضایع شدم",
    "یه سری فیلم آموزشی دانلود کرده بودم که اشتباهی ریختم توی فلشی که داخلش یکی دوتا فیلم زبان اصلی تقریبا اونجوری بود. حواسم نبود فلشو عوض کنم و اونرو با کل مایحتوی دادم به استادم!! از اون موقع هر وقت منو میبینه میگه فلش نداری بهم قرض بدی!",
    "آقا صبح زود این رفیقمون زنگ زده بود ول نمیکرد که...هیچی منم تو خواب الودگی این گوشیو برداشتم....رفیقم گفت:سلام احسان نمیای سرکار؟؟؟\nمنم تو خواب وبیداری گفتم نه من الان جایی ام کار دارم...دیدم طرف یه چند لحظه سکوت معنادار کرد بعد گفت باشه خدافظ...منم گوشیو گذاشتم بعد رفتم دست صورت بشورم...تازه فهمیدم ای بابا چه گندی زدم طرف به خونه زنگ زده بود...!!!!!!!!!!\n:|",
    "مامان بزرگ خدا بیامرزم توی 95 سالگی فوت کرد..... صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه می کردن...... جمعیت هم زیاد بود...... من و داداشم تو بغل هم داشتیم گریه می کردیم..... اشک فراون بود و خلاصه جو گریه بود..... یکهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی! این رو که گفت کل خونه رفت رو هوا... حالا خندمون قطع نمی شد.\nجمعیت عزادار:))))\nمن:||\nدختر خالم :((((",
    "اقا ما توی دانشگاه با برو بچ شوخی خرکی داریم...یه بار یکی از این رفقا یه چرتی پروند...منم این کلاسورو با شدت جت خواستم بکوبم پس سرش..نامرد جاخالی داد...از اونجا که شانسمونم اخرشه از پشتش دختره دراومد این کلاسور ما هم کل ترمو حمل کرد با شدتی در حد خفن خورد تو سرش...تا 5 دقیقه به هم خیره بودیم...نامراد این اکیپ  ما هم میخندیدن..هی میگفتن احسان ناکارش کردی..منم هل شده بودم پروندم خانوم حال شما؟؟؟خوبی؟؟؟؟\nدختره بدبخت گفت مرسی ممنون....هیچی دیگه این دختره از این به بعد منو میبینه میگه حال شما...\nمن:|||\nبرو بچ:))))))\nدختره:ooo\nبچه ها شما شوخی خرکی نکنید....:))))",
    "یک روز که داشتم تو چارجوک ، جوک میخوندم و کیبورد رو گاز میگرفتم ، بابام در رو شکوند اومد تو اتاق و فرمود داری چی کار میکنی؟ منم خیلی ریلکس گفتم دارم جوک میخونم . برگشت گفت همین کارا رو میکنی معدل ترمت میشه بوقققققققققققق!!! و چنتا فحش آبداربه من و چارجوک داد و رفت.!!!\nمنم وظیفه ی خودم رو دونستم  که این خاطره رو بزارم تو چارجوک تا بفهمید بعضیا با چ مشقت و سختی ای میان تو چار جوک و دیگر هیچ.....",
    "یکی از تفریحات سالم من توی مهمونیا اینه به هر کی که وارد میشه بهش بگم یادت رفته مارک لباستو بکنی \nخععلی حال میده وقتی طرف لباسش نو باشه واقعا دنبال مارک لباسش بگرده اونجاس که دیگه تفریح من کامل میشه",
    "شما هم وقتی از کامپیوترتون صدای پارازیت میاد از خداتونه یکی اس ام اس داده باشه یا زنگ بزنه یا من فقط این جوریم؟؟؟؟؟؟؟",
    "عاغا ما تو یه مراسمی تو دوران دبیرستان رفتیم واسه مسابقه\nاز این مسابقه ها هستش که باید یه جمله رو 3 بار تکرار کنی\nبه من گفتن 3 بار تکرار کن باید تند تکرار میکردی (دوغ گاز دار  گازدوغ دار)\nما هم شیک و  مجلسی رفتیم بلندگو برداشتیم \nگفتیم دوغ گاز دار گاز  دوغی\nگفتیم دوغ گاز دار گوز دوغ دار \nگوز دوغ دار گوز داغ دار از \nآهی جمعیت تو سالونو  میگی صندلیا هم گاز زده\nخودم از بس خندیدم\nنتونستم راه برم\nدبیرا همه غشششششششششششش\nمدیر بلند جیغ زد گمشو پایین\nاینم از شاهکار  های بنده",
    "تو تاکســی از بــس چســبیدم بــودم بــه در یهــو در باز شــد ...!\n منــم مجبــور شــدم دختــره رو بگــیرم نیفــتم بیــرون از تاکســی ...!\n بیچــاره از تــرس بغــلم کرده بــود ...\n هــی میگــفت ســالمــی ؟ چیــزیت کــه نشــد که؟ و از ایــن صوبتـــا...\n منــم به رانــنده گفــتم بــزنه بغــل میــخوام تــوو افــق محـــو شم... :))‬",
    "خونواده ي ما 4 نفره\nعاقا ديروز مادربزرگم اومده بود خونمون بابامم طبق معمول 4 تا سالاد اورد يكي رو گذاش جلو مادر بزرگم يكي جلو خودش يكي برا مامانم يكيم داد به داداشم منم كه عشق سالاد (از عشقاي يه طرفست) عينهون گربه شرك به بابام زول زدم بابام منو ديد گفت إإإ محمد (من) تو هم ميخواي؟\nمن :| :| :| (هنوز گربه ي شرك)\nبابام: پس برو واسه خودت درست كن D:\nهيچي ديگه زمين به إذن خدا دهن وا كرد منم رفتم توش...\nبابا وقتي داشتم فرو ميرفتم:  >)  D:\nمن در حال فرو رفتن: []8\nخععععلي بد درديه",
    "یه روز برفی مدرسه بودیم زنگ تفریح خورد همه رفتیم بیرون برف بازی.زنگ کلاس که خورد کلاس ریاضی بود من و همکلاسم بیرون موندیم برف بازی.بعد از چن دقیقه معاون اومد گفت برید سر کلاس منم خواستم آخرین تیرو شلیک کنم.زدم همکلاسم جاخالی داد خورد تو صورت معاون.عاغا جاتون خالی یه کل کلی افتاد تو مدرسه نگو و نپرس!!!شانس آوردم که سنگ نذاشته بودم تو برف وگرنه الان آب خنک می خوردم!!!خلاصه یه روز هم از مدرسه اخراج شدم واقعا حال داد!!",
    "یه روز تنها بودم تو خونه خواستم املت درست کنم.رفتم مغازه سر کوچمون گفتم آقا لطفا یه کیلو تخم مرغ و دوتا گوجه بده!!یهو مشتری های دیگه که سه چار نفر بودن زدن زیر خنده!!واقعا خجالت شدم",
    "بچه که بودم از تاریکی میترسیدم ، الان وقتی قبض برق میاد از روشنایی میترسم …",
    "رفته بودم تو یه مغازه که کارت شارژ بگیرم. به طرف ( که مسن هم بود ) گفتم شارژ ایرانسل دارین؟ گفت منظورت کارت شارژه؟ گفتم آره همون کارت شارژ. بعد گفت ایرانسل یا همراه اول؟ گفتم ایرانسل. گفت چند تومنی میخوای؟ گفتم پنج تومنی. گفت چند تومنی؟! با انگشتام عدد پنج رو نشون دادم گفتم پنج! پنج تومنی. گفتم صبر کن ببینم دارم یا نه. بعد چند دقیقه گشتن تو کشو گفت شارژ ایرانسل میخواستی دیگه ها؟ گفتم بعله حاجی ایرانسل. گفت ایرانسل پنج تومنی؟ گفتم آره. ایرانسل پنج تومنی. حاجی اگه نداری من برم. عجله دارما. گفت نه صبر کن پیدا کردم. بعد دو دقیقه گشتن بیشتر تهش یه شارژ دو تومنی همراه اول درآورد و داد بهم!!! منم اینطوری (O_o) نگاش کردم و بدون هیچ حرفی رفتم بیرون!",
    "\"لابستر\"\nجدیـــدن یـــه چــی بــه بــچه هــای کــلاس یــاد دادم \nدهـــنه معــلمارو سرویــس کــردن بــه قــرآن!!!\nهمـــینکه یــه معــلم مــیگـه: خـــب بــچه ها چــی داشـــتم مـــیگــفتم؟؟؟\nهــمه یــکصدا مــیگن: .......شــــر\nخیـــلی بــی ادبـــو گـــستاخن کـــصافطا..؟؟!!!!",
    "عاقا جديدا يه بچه اي كه ته تهش بخواد 10 سال داشته ياشه آلبوم داده.بقل پوسترش هم نوشتن جوان ترين خواننده ي موسيقي پاپ ايران\nبه نظر شما اينم با مامان باباش دعواش شده يا معدلش كم شده؟!\nاحتمالا منم بايد بعد از دادن كارنامه ها برم خاننده شم!\nوالا به خدا!!!!!",
    "****(علامت اختصاصی )abas_m223\n********پست ضد خرخونا*******\nسر امتحان حسابداری بعد از گرفتن برگه سوال از كلاس 20 نفري 19نفر عینهو بز زل زده بودیم به برگه,من که بدجور بز درونم زنده شده بود داشتم برگه سوالا رو می خوردم که خدا رحم کرد مراقبه به موقع رسید نذاشت خفه بشم. خلاصه بعد از30دقیقه از شروع امتحان  دختره جلوييم که عینهو عنکبوت به سوالاش چسبیده بود به مراقبه گفت خانم ميشه يه برگه ي ديگه بدين من ديگه برگم جا نداره ....!!!\nوای اون لحظه  بود كه ميخواستم كفشاي خودمو عقبيمو  به صورت افقي  بكنم ته حلقش بعدا باهاش بارفیکس بره!!\nکصافط مثه اسب آبی سرش تو برگه بود هر چی صداش می کردیم,سوت می زدیم,دود بلند می کردیم,شیمیایی می زدیم اصلا توجه نمی کرد!!کوفتش بشه 3واحدی بود,آخر امتحان یکی از دخترا از ته کلاس یه پاک کن پرت کرد تو سرش یه کم تسلی دل ما شداما هیچ عکس العملی  نشون نداد,اصن بدجور محو سوالا بود و تو عالم ملکوت سیر می کرد!!\n****-خدایا به همین سایت عزیز قسمت میدم خرخونای بی معرفت هر کلاس رو اگر قابل اصلاح بودن اصلاح,در غیر این صورت تبدیل به آرنج بزغاله بگردان****!",
    "فامیل مادرم با دختر دم بختش اومده بود خونمون..خلاصه بگم مامیش گفت دخترم اسمشو عوض کرده به ستاره، دیگه اسمش سکینه نیست . مامیمم کلی به به چه چه کردن. یه دیقه بعدش مادرم پرسید سکینه راجع فلان مورد نظرت چیه؟!!!  میگم: مامان الان چی گفت!!   میگه: واسه مردم گفت!! واسه ما سکینست!!!\nخدایا این خوشی رو از ما نگیر...اگه 4جوک نبود درد دلمو به کی میگفتم!!!\n    (00)\n    (---)\n     /.  /.",
    "iهمیشه خاطره نباید یکی رو بخندونه یا بگریونه!؟ مثلا این یکی :\nتاحالا شده واسه یه دهه هشتادی دل بسوزونی بعدش به غلط کردن بیوفتید؟!!!\nبا این یه جمله الان همه دارن گریه میکنن!!!!!!!!",
    "یه بار هوس کردم مث بچه مثبتا کنسروو توی آب 20 دیقه بجوشونم.. خلاصه یه 10 دیقه گذشت رفتم آشپزخونه دیدم کنسرو داخل ظرفه. ایول. آتیش زیرشم روشنه. به به. ولی آب داخل ظرف نریختم! ! میخاد منفجر بشه! ! حمله انتحاری (انتهاری؟ انطهاری؟! گیر ندین خب) اینجوری ندیده بودم تا حالا!     \n(همواره مراقب کودکان دلبند خود باشید حتی اگه 25ساله باشند!)",
    "داشتیم با چند تا از بروبچ در مورد برندای مختلف مبدل دیجیتال حرف می زدیم، یهو یکی از بچه ها گفت: یه مارک دیدم ،اچ دی ام آی خیلی خوبه!!!!!!!!!\n-جامعه بشری :|\nتا یه ربع که می خندیدیم. دیدیم جواب نمیده، فاجعه عمیق تر از این حرفاست، زدیم زیر گریه!",
    "تو دفترم هندزفری تو گوشم بود و داشتم آهنگ با صدا بلند گوش میدادم بعد یکی از ارباب رجوعا اومد از پله بره بالا پاش لیز خورد با مخ اومد رو زمین منم که داشتم با صدا بلند آهنگ گوش میدادم با صدا بلند خندیدم چون فکر میکردم تو این صدا کسی صدامو نمیشنوه :))\nیهو دیدم همه برگشتن دارن منو نیگاه میکنن و اینجورین :((\nمنم که کم نیاوردم گوشیمو گذاشتم در گوشمو گفتم آره آره خیلی باحال بود راستی یادت نره فردا بیایی O.o\nخودم موندم عجب فیلمی برا ملت بازی کردم :))",
    "مادربزرگم داشت تعریف میکرد ک آره من وقتی 15سالم بود ازدواج کردمو تو زندگی خیلی سختی کشیدمو از اینجور حرفا. منم تیریپ تعجب برداشتم گفتم واقعا شما 15سالگی ازدواج کردین؟؟ آخه تو 15سالگی که هیچی نمی فهمیدیـــــــــــــــــــــــن!!! یهو مامانم 8-7 تا سرفه ی بلند کرد و گفت:\"گُلیانا!! برو میوه ها رو بیار انقدم حرف نزن!!\"\nو در همان لحظه من فهمیدم من کجام اینجا کجاست و اینا...خب سوال شده بود برام دیگه دعوا داره مادر مهربان؟؟ والا ب خدا",
    "بچه ک بودم فکر میکردم دندون وقتی خراب میشه ک میکروبای تو دهن غذا ندارن بخورن بعد میان دندونو میخورن!! وا3 همین هروقت غذا میخوردم سعی میکردم بره لای دندونم گیر کنه ک میکروبا دندونمو نخورن!! با اصرارهای شدید مامانمم برا مسواک زدن مخالفت میکردم!! :))) \nهوشمندی را با ما تجربه کنید!! والا ب خدا",
    "استاد داشت نصیحت میکرد ک \"ما این همه برا شما دانشجوها زحمت میکشیم، آخرشم شما قدر ما رو نمیدونین. دوروز بعد ک ازتون بپرسن ادب از ک آموختی میگین چی؟؟\" همینطور ک ب خودش اشاره میکرد تو چشای منم زل زده بود و سرشو ب چپ و راست تکون میداد ک یعنی بگو چی میگین...منم گفتم از بی ادبان...یهو استاد :/ دانشجوها :))))\nو برای اینکه ضایع نشه گفت بالاخره یه دانشجوی شجاع بین این همه دانشجو پیدا شد!! و برای اینکه بیشتر ضایع نشه رفت سرجاش نشست!!\nخو آخه ما این درس لقمان حکیمو دوران ابتدایی گذروندیم من چی بگم آخه بگم نمیدونم؟؟ ب این قشنگی براش درس جواب میدم ناراحت میشه!! حالا جوابم ندی باز یه جور دیگه ناراحت میشه!! والا ب خدا",
    "نزدیکه یه ساله که از یکی از همکارام یه مقدار پول طلب دارم. تا دوماه پیش که دیدم این اصلا به روی مبارکش هم نمیاره زنگ زدم بهش!!!\nاولین بار گفت پدرم سکته قلبی کرده همه پولامو دادم خرج بیمارستان.\nیه هفته بعد دوباره گفت اینبار پدرم سکته مغزی کرده و کلی هزینه بیمارستانش شده، تا هفته بعد پول شمارو میدم.\nباز هفته بعدش زنگ زدم گفت بچه اش بیمارستانه.\nهفته بعد زنگ زدم پدر خانومش فوت کرده بود رفته بود شهرستان.\nدوهفته بعد زنگ زدم خانومش حالش بد شده و بیمارستان بود...\nبه نظرتون من بیخیال پولم شم مشکلات این همکارم تموم میشه یا همچنان ادامه داره؟؟؟؟",
    "الان میـخواستــم نیــمــرو درســت کنــم!!!!\n ایقـــد از مشــــروط شـــدن احتمالــــی این تــــرم م ناراحــت بــودم و تــوی فــکــر بــودم کــه اصـــن یادم رفــت تخــم مرغ بشــکنــم تــوی ماهیــتابــه!!!\n ینـــی فقــط روغــن ســرخ کــردم!!! \nبعــدشــم تا پنــــج مـیــن داشتـــم فکــر میکــردم خوووودایا مــن الان تخــم مــرغارو خـــوردم ؟؟؟؟کــه فقــط روغــن مــونده یــا واقعــا یادم رفــته کــه تخـــم مرغــارو اضــافه کنـــم؟؟",
    "اول اينو بگم كه من تو يه كلاي 55 نفره تنها دخترم!!\nيني ملت خيلي حواسشون هس سوتي ندن جلوم\nيكي از همكلاسام ك فاميلش شبيه منه و بيشتر امتحانا پيش هم نشستيم زنگيد كه من واسه امتحان فردا هيچچچچي نخوندم و شهرستان بودم و ووووو يني يه ربعي داشت مخ من و مي خورد منم دلمسوخت گفتم حالا مه رو زده بگم باوووشه\nگفتم ok\nبنده خدا كلي تشكر كرد يهو گفت\"راستي شما كجا ميشينين؟\"\nگفتم سالن 2\nبيچاره گفت\" ااااااااا!من تو كلاسم!\"\nبدبخت همون پشت گوشي جان داد!! D:",
    "داییم اومده خونمون به داداشم (2 سال از من کوچیکتره) میگه چرا خنگول بازی درمیاری؟!شب یلدا اس دادم گفتی شما؟هرچی هم توضیح دادم نفمیدی!\nداداشم هم بیگه آقا به خدا به من اس ندادی!!\nداییم گوشی رو میاره میفهمیم بعله شماره داداشم رو اشتباهی سیو کرده!بعد اون داییم گفت:خودم بهت 2 بار زنگ زدم باهات صحبت کردم!\nخخخخخخخخخ طرف داییم رو گیر آورده بوده!!!!!!",
    "دوستم بهم یاد داده یهو توی صفحه بادکنکای رنگارنگ بیارم. باورتون نمیشه ctrl+w رو بزننین اونوقت میفهمید دروغ میگم یا را. :()",
    "آغا ما تازه با 4 جوك آشنا شده بوديم و داشتيم ميخونديم و از هر كدوم خوشم ميومد لايك ميذاشتم تا صفحه 17 .18 رفته بودم ك متوجه شدم جوك آخر جا برا لايك نداره يهو متوجه شدم اي داد بيداد ك تا الان داشتم برا مطالب بالايي لايك ميذاشتم. خو درست بيا جا لايك رو بذار زير خودش ك مردم گمراه نشند",
    "من و داداشم وقتی کوچیک بودیم خیلی.... \nیه روز وقتی مامانمون رفت حموم ما هم رفتیم سراغ ماهیای آکواریوم که نجاتشون بدیم چون بیچاره ها تو آب خفه میشدن خخخخخخ\nبا همکاری هم یکی یکی از اب درآوردیمشون و گذاشتیمشون لای کتاب که خشک شن :|\nروحشان شاد و یادشان گرامی باد.......",
    "ما دهه شصتیا چقد که صف شیر و روغن کوپنی نبودیم ولی همش برای من که لذته\nیادمه ده سالم بود و شروشیطون؛ مامانم فرستادتم برم روغن کوپنی از یه محله اونورتر بخرم؛تو راه برگشت؛روغن به دست و نفس زنان؛یه ماشین کنارم توقف کرد یه اقا و خانم؛هی با دست ایما و اشاره\nمنم که محجوب و سربه زیر؛سرخ وسفید شدم اینا چی میگن؛یه لحظه فکرکردم حتمأ آشنان؛میگن بیا برسونیمت*)\nمنم قدمو تندترکردم وچندباربادست اشاره کردم نه شما بفرمایید*)\nیه لحظه آقاهه جست زد دوید کنارم پرسید از کجا روغن خریدی;(\nچ فاصط یه تارف هم نزد\nمن;(\nخجالت*)\nهزار بار من;( ;/ ;( ;(",
    "کیا یادشونه دوران دبستان واسه اینکه روخوانی فارسیمون قوی بشه؛دبیرای عزیز مسابقه غلط خونی میزاشتن یعنی از سرمیز شروع به خوندن کنه تا وقتی غلط بخونه؛نفر بعدی و همینطور ادامه'\nهییی چقد دلم واسه اون دوران و دبیرای دلسوز دهه شصتی تنگ شده",
    "محرمی تو هیات برادر زادم داشت گریه میکرد گفتم چرا گریه میکنی جواب داد علی منو زدم\nمن:علی دیگه کدوم خریه\nعلی پسر همسایه:من بودم داشتم سربه سرش میذاشتم.\nدوباره من:اوا علی آقا ببخشید منو من با اون یکی خرا بودم نا با شما خر.\nعلی:چیزی نگفت ولی شاید تو دلش میگفت کاش به جایه برادرزادش اینو میزدم له می کردم.\nمن:از اون روز تا به حال هر وقت علی رو میبینم صورتمو شطرنجی میکنم.",
    "یکی ازفانتزیام اینه که :\nاونی که عاشقشم(البته فعلاچنین فردی نیس)بره بایکی دیگه.منم که نمیتونم ببینم اون بادختردیگه ایه.برم هفت تیروبذارم روشقیقشو یه تیرتقدیمش کنم بعدشم چون عشقم مرده یه قطره اشک براش بریزم و مث قاتلای حرفه ای هفت تیروبذارم توکمرم وبرم...\nمن دیوونه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "یه بارعصبانیت بهم فشارآورد 250تاقرص خوردم.مردم ولی دکتره برم گردوند متاسفانه.\nآقابه سرم زدخودموبزنم به فراموشی.تاحدی که بابا ومامی روهم نمیشناسم مثلا;-)))))))))))))\nدقیقا1ماه خوب پیش رفتم...زندگی مث بهشت بودلامصب...\nنشسته بودیم که خالم زنگیدداشت بامامی میحرفید.\nیهوازدهنم پریدگفتم واااای مهسا(دخترخالم)بزرگ شده؟دلم واسش یه ذره شده...\nچنان کتکی خوردم که دعامیکردم مرده بودم.:-((((((((((((((",
    "خواهشا درموردم فکربدنکنید.بخداشرایطم واقعابدبود.\nیه روزوسایلاموجمع کردم وازخونه رفتم.(وسایلام شد1کیف کوله پشتی)\nرفتم ولی بابام که زنگ زدبهم گوشی برداشتم ولی حرف نزدم.صدای گریشو که شنیدم برگشتم(دراین موارداحساساتیم)\nتواتاق که داشتم وسایلموازکیف درمیوردم مامی هم روبروم داشت باهام میحرفید.منم بدون صدافقط اشکام میومدپایین.\nحالاوسایلموداشته باشید:اتومو تافت لوازم آرایش قلیونم شامپو....\nیهومامی زدزیرخنده گفت:فرارکرده بودی یارفته بودی عروسی؟؟؟؟؟؟؟",
    "از در اومدم داخل خونه(پ ن پ از پنجره)\nداداش کوچیکه یا بهتر بگم گودزیلا از پشت در پرید بیرون گفت پخ!\nسه متر پریدم هوا اومدم پایین!\nگودزیلا: یو هو هو ها ها ها هااااا !\nعفت! یدونه خابوندم تو گوشش!\nبابام اومده میگه چیکارش داری؟\nعفت! یدونه خابوند تو گوشم!\nفهمیدم اشتباه کردم برگشتم گودزیلا رو گذاشتم رو اپن ،فیس تو فیس گفتم ببخشید!\nعفت! یدونه گذاشت تو گوشم!\nهمون موقع مادرم درو باز کرد اومد داخل(پ ن پ از دیفار)\nگودزیلا برگشت گفت:\nاین به من با چت ژد تو جوشم!\nمامان اومد سمتم گفت: باریکلا داداش بزرگتر!\nعفت! یدونه گذاشت تو گوشم!\nمن که میدونم سرکاریم! ببخشید سر راهیم! حواس نذاشتن واسمون!",
    "تو پذیرایی رو مبل نشسته بودم،لپ تاپ رو پام هدفون رو گوشام،بسته چشمام،رفته بودم تو رویاهام!(استعداد شاعر شدنم دارم)\nآره غرق افکارم بودم یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم!\nاز جام پریدم که یه قاشق جلو پام افتاد زمین! یعنی قاشقه خورده بود تو سرم!\nسمت آشپزخونه نگاه کردم دیدم مامان خانوم داره از پشت اوپن اشاره میکنه که هدفونو از رو گوشم بردارم کارم داره!\nمامانه ما داریم!\nخداییش دیگه جرأت ندارم تو خونه هدفون بذارم!\nیهو دیدی بابام کارم داشت تلویزیونو پرت کرد رو سرم!\nیا شاید هردوشون کارم داشتن یهو دوتایی یخچالو پرت کردن رو من!\nخانواده اس!",
    "تو پذیرایی رو مبل نشسته بودم،لپ تاپ رو پام هدفون رو گوشام،بسته چشمام،رفته بودم تو رویاهام!(استعداد شاعر شدنم دارم)\nآره غرق افکارم بودم یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم!\nاز جام پریدم که یه قاشق جلو پام افتاد زمین! یعنی قاشقه خورده بود تو سرم!\nسمت آشپزخونه نگاه کردم دیدم مامان خانوم داره از پشت اوپن اشاره میکنه که هدفونو از رو گوشم بردارم کارم داره!\nمامانه ما داریم!\nخداییش دیگه جرأت ندارم تو خونه هدفون بذارم!\nیهو دیدی بابام کارم داشت تلویزیونو پرت کرد رو سرم!\nیا شاید هردوشون کارم داشتن یهو دوتایی یخچالو پرت کردن رو من!\nخانواده اس!",
    "استاد داشت میتوضیحید که ساخت هرکیلومتر بزرگراه پنج میلیارد هزینه میبرداره!\nیکی از دانشجویان محترم پرسید:کیلومتر مربع؟\nاستاد مأیوسانه به او نگریست!\nدانشجوی محترم افزود بزرگراه طول داره ولی عرض هم داره!مگه نه!\nو استاد همچنان مأیوسانه مینگریست!\nدانشجوی محترم دیگری به دانشجوی محترم اول پاسخ داد:\nخیر! کیلومتر مکعب!\nو اینبار استاد مأیوسانه به دانشجوی محترم دوم نگریست!\nدانشجوی محترم دوم افزود اینهم مهمه تا چه ارتفاعی آسفالت بریزن! نیست !\nو استاد همچنان مأیوسانه مینگریست!\n(بدبخت استاد ما انگار از دنیا ناامید شده بود!خداییش یه لحظه دلم براش سوخت!)",
    "حاضرم دار و ندارم رو بدم برگردم به اون زمانهایی که بچه بودم!\nبعد از ظهرها با بچه محل ها جمع میشدیم میرفتیم سر کوچه با چهارتا آجر دو تا دروازه درست میکردیم و با یه توپ دولایه پلاستیکی فوتبال بازی میکردیم!\nیادش بخیر تو بازی وقتی میخواستیم حریفو دریبل بزنیم با جدول کنار خیابون یک دو میکردیم!\nبه جدول میگفتیم یار دوازدهم!\nاما الان به دوستامون اس میدیم کجای؟\nجواب میده:\nتوی لباس هام!\nیعنی خداییش رفیقای اون موقع سگش می ارزید به صد تای این رفیقا!",
    "یعنی خداییش الان از بس سر کلاس دلقک بازی در آوردم که هر وقت سرفه ای میکنم یا عطسه ای میکنم همه برمیگردن نیگا میکنن ببینن ایندفعه چی تو سرشه!\nباز میخاد چه آتیشی بسوزونه!\nآها گفتم آتیش!\nیه روز تو دبیرستان یه چنتا نیمکت خالی ته کلاسمون بود،تو جامیزش چنتا برگ کاغذ انداختم و وسط های زنگ، وقتی آق دبیر داشت رو تخته یه سری خزعبلات و اراجیف مینوشت پا شدم رفتم یه کبریت انداختم تو جامیز و سریع رفتم نشستم سر جام!\nاول یه عالمه دود اومد بالا ، بعد چند ثانیه آتیشی شد واس خودش!\nهیچی دیگه میخواستن اخراجم کنن که بعدا کوتاه اومدن و به دوهفته اخراج تن در دادن!",
    "عاقا یه بارم مانا جو گرفت واسه برنامه خاله شادونه در سرزمین دونه ها پیام فرستادم \"پارسا احمدی 5 ساله از شهرکرد بابا ومامانش را اذیت نمی کنه%\" عاقا از شانس ما خاله شادونه هم همینا خوند جون خودم بیش از 98%بچه ها کلاس مون همین برنامه را دیده بودن خلاصه تو کل مدرسه شرف مون رفت.آخه مومنا شما سوم دبیرستانید شما را چه به خاله شادونه در سرزمین دونه ها%%%\n\nحالا اگه 1000تا پیامم برا 4جوک بفرسیم یکیشم تایید نمی شه حالا اگه تاییدم بشه یدونه لایک نمی خوره به خدا افسرده شدم عاخه این بخته ما داریم؟",
    "یه کشفی هم جدیدا کردم که فایده نشستن ماشینه، از اونجا که دوستان در جریان عاشقی و بی حواسیم هستن بگم که داداش کوچیکتون چند جای ماشین رو مالونده و فقط به خاطر کثیفی هنوز کسی نفهمیده\nخب چیکار کنم پول ندارم\nگفتم که فکر نکنین عاشقا کلا تعطیلن، یه همچین اکتشافات درخشانی هم انجام میدن\nفقط بابام که میگه این ماشین رو ببر کارواش یه کم رو مخه",
    "سلام، یه عاشق هستم\nعارضم به خدمت دوستای گلم که بعد از جدایی جانسوز از معشوقم و  چندی سوتی دادن و شنیدن جمله \"مگه عاشقی\"و ........ دیگه طاقتم تموم شده و میخوام شکسته نفسی رو بذارم کنار و بگم یعنی واقعا نفهمیدید از الکی سوتی میدم که شماها خوشحال بشید؟\nچی پیش خودتون فکر کردید؟\nهاااااان؟\nاعصاب ندارما",
    "من یه بار تومدرسه با یکی از بچه دعوام شد..خیلی ازش عصبانی بودم...برگشتم با عصبانیت طوری که همه ی بچه های دور برمون بشنون گفتم:\nخدا خر رو می شناخته بهش دم نداده..\nیهو دیدم همه ساکت شدن..1..2...3 انفجار ..حالا مگه من میفهمیدم واسه چی دارن می خندن؟؟..بیشتر حرصم گرفته بود...هیچی رفتم خونه بعدا فهمیدم اوه اوه چه سوتی خنگولی دادم..\n.[خدا خر رو می شناخته بهش شاخ نداده..]",
    "عاقا ترمای اول استادمون افتاد رو فازنصیحت گفت هرکی پدرش کارگره خجالت نکشه باافتخاربگه پدرمن کارگره منم واسه اینکه چیزی گفته باشم گفتم استاد یه حدیثی هست که میگه بر دستان کارگر باید بوسه زد نمیدونم کدوم کصافطی از ته کلاس تندتند داد میزد و میگفت من کارگرم من کارگرم این وسطم در ودیوار بود که گاز زده میشد (به افتخارکارگرای عزیز بزن لایکو)",
    "یه بار بابای من میخواست بره حموم دیدم 45 دیقه نیستش فکر کردم رفته حموم بعد 45 دیقه از دستشویی اومد بیرون بهش گفتم هنوز حموم نرفتی؟گفت اونم میرم!!!!\nیعنی یه سریال شروع شده بود تیتراژ اولش رفت دستشوویی تیتراژ پایانی برگشت!\nهنوزم که هنوزه حیرونم",
    "یادش به خیر\nیه اسباب بازی داشتیم یه محفظه ی پر از آب داشت و کلی حلقه های رنگی توش بود و  یه دوتا چیزی شبیه نیزه هم توش بود.بعد دوتا کلید داشت که وقتی میزدی حلقه ها میپریدن بالا و باید مینداختیمشون تو اون یارو نیزه ها...\nههههییییی یادت به خیر بچگی",
    "داشتم خیر سرم بعد عمری درس میخوندم،بعد نمیدونم چی شد خواستم یه فکری کنم که بعد از فارغ التحصیل شدنم تو طرح کار نکنم و برم یهو واسه تخصص(الان فهمیدین میخوام پزشک بشم یا بیشتر توضیح بدم؟)\nفک کردم مثلا میتونم یه ازدواج سوری کنم که یهو یاد فرار از زندان و مایکل اسکافیلد افتادم(الان فهمیدین من فرار از زندان رو دیدم؟البته افتخار نیستا)و باز یهو یاد اون قسمت افتادم که بلیک میره سراغ زن سوری مایکل و باز یهو رفتم عمق سانسور صداسیما...(تازه میفهمم با دیدن فیلمای دوبله کجاهارو که از دست نمیدیم)\nیعنی من اینطوری درس میخونم...اصلا تمرکز فوران میکنه از من...اگه بخت یار باشه از این فورانات رو باز براتون تعریف میکنم...\nبا تچکر",
    "بعدچندسال یکی ازبچه هاروتوخیابون دیدیم احوالپرسی واینا یه ماشین گرفتیم حرکت کردیم,این رفیق ماگف دانشجویی?گفتم نه دارم پیش میخونم,همون.لحظه راننده گف اقا دانشجویی?گفتم نه حاجی پیش دانشگاهی ام,یه نیگاه باهوش اندرخنگ انداخ گف اقای پیش دانشگاهی منظورم اینه که خیابون دانشجومیری?\nخومنظورتودرس بیان کن,ابرومون رف:/",
    "امروز داشتم بر میگشتم خونه دیدم یه پسره داره با صدای بلند با تلفن حرف میزنه و دعوا می کنه.\nیهو دیدم گوشیشو قطع کرد دستاشو با عصبانیت اورد بالا که مثلا گوشی رو بکوبه زمین، چند لحظه مکث کرد گوشی رو گذاشت تو جیبش یه لگد زد به سنگای روی اسفالت...\nخوب وجود نداری چرا حرکت میزنی برادر من؟\nوالااااا...\n=))))))))))"
]