[
    "همه تو خونه داریم کار میکنیم داداشم نشسته\nبهش میگم پاشو یکم کمک کن\nمیگه این وظیفه ی تو وظیفه من نیست\nمیپرسم وظیفه تو چیه اونوقت؟!\nمیگه رشد و نمو!!!!!!\nبرادره من دارم؟؟؟؟؟؟",
    "من دیروز رفتم خیارشور بگیرم وقتی وارد مغازه شدم گفتم اقا نیم کیلو خیارشور بده \nبرام نیم کیلو کشید داد بهم یه نگا به خیارشورا کردم گفتم ببخشید میشه یه کیلوش کنی\nگفت:شما گفتی نیم کیلو حالا میگی یک کیلو .گفتم:ببخشید حواسم نبود\nاقا یه کیلو را برامون کشید من دوباره یه نگا به خیارشورا انداختم گفتم ببخشیدمیشه 1.5کیلو بدین \nگفت:حالت خوبه شما که همین الان گفتی 1کیلو بده .گفتم :ببخشید دیگه تکرار نمیشه\nحالا همه اینا به کنار بعد 2ساعت دست کردم توجیبم دیدم پولم اندازه نیم کیلو خیارشور بهش گفتم من اندازه نیم کیلو خیار شور پول دارم نذاشت حرفم تموم بشه گذاشت دنبالم \nمنم دویدم اونم کیسه ی خیارشور را کوبید به سرم0o\n\n\n*تواین روزها سعی کن خوش خبر باشی*",
    "رفتم داروخونه به دختره میگم یه قرص آهن ایرانی بده میگه چرا ایرانی ؟؟؟!!!\nگفتم پ چی گفت خارجی ببر ایرانی بدرد نمیخوره گفتم من متوجه نمیشم میشه بگید فرقشون چیه بعد شروع کرد به گفتن از مزیت های خارجیه \nمنم که حسابی قانع شده بودم یه نگاه عاقل اندر سفیه بش کردم بعد بعد یه ساعت گفتم حالا یه دونه ایرانیشو برو برام بیار\nمن: :))\nدختره: X-))\nقرص آهن:|\nمدیونید اگه فکر کنید من ماجرا رو بر عکس تعریف کردم\nآره دختره هم خوشگل بود",
    "بچه ها امروز مامانم هندونه برام برش زده بزرگ بزرگ فرستاد تو اتاقم تا بخورم منم داشتم زبان می خوندم.از اونجایی که من شیرازیم حسش نبود برش ها رو کوچیکتر کنم بعد بخورم.دهنم رو از شمال غربی تا جنوب شرقی همچی کش دادم تا بالاخره رفته تو دهنم حالا دهنه تکون نمی خورد همون موقع مامانم صدام میزنه.منم نمی تونستم جواب بدم یه دف قلقلی گفت: رن عمو من می رم ببینم چشه. عاقا اومده تو اتاقم اشاره می کنم سمت دهنم.اینم گفت فهمیدم.منم خوشحال شدم الان می ره به مامانم می گه الان میاد جوابتون رو می ده. نگو رفته بود پشت سرمن. \nعاقا یه پس کله ای محکم زد بهم هر چی تو دهنم بود پخش و پلا شد رو کتابم!!!من: آخه آی کیو دارم اشاره می کنم سمت دهنما چرا می زنی خو؟\n_ آخه فک کردم می گی یه چیزی تو دهنت گیر کرده!!!حالا هم پاشو زودی این بوووووووق کاری هات و جمع کن حالم بهم حورد!!!\nدختر عموهه داریم ما؟عمو جون مطمئنی تیزهوشان درس می خونه؟!",
    "چند روز پیش امتحان هندسه داشتیم ، منم خوب خونده بودم سریع همرو نوشتم.همینجور نشسته بودم وقت بگذره یه دفه یه فکر شیطانی به سرم زد:\nیه تیکه از چکنویس رو پاره کردم گرفتم دستم و هِی بهش نگا میکردم و اَلکی مینوشتم رو برگه.تا مراقبه منو نگا میکرد یه جور که تابلو بشه برگه رو قایم (غایم) میکردم.آخرش مراقبه خیلی بهم شک کرد اومد گفت چی دستته؟منم خودمو زدم به موش مردگی که آقا به خدا هیچی نیست و ازین حرفا ... خلاصه همه خبردار شدنو مدیر و معاون و ناظمو همه اومدم که یعععنی حساب منو برسن ، وقتی برگه رو (به زور) ازم گرفتن دیدن سفیدهههه ........یعنی اون لحظه قیافه مراقبه دیدن داشت..\nمراقب : 00\nمدیر : 0:\nمعاون : &&\nازین برنامه ها اجرا کنید خیلی حال میده !",
    "اغا ما امروز تصمیم گرفتم با کفش جدیدم برم مدرسه برای امتحان . باورتون نمیشه کفشم راحت رفت تو پام و راحت از تو پام در اومد .\nفک کنم GLX با شرکت تولیدی کفش همکاری میکنه .",
    "یادمه بابام یه عمه ای داشت که عمرشو داد به شما وقتی فوت کرد من با خانوادم رفتیم خونشون برای تشییع خلاصه که من با مامانم رفتم تواتاق زنا تا عمه بابامو اوردن خونش برای خداحافظی اینم بگم که دخترعمه بابام خیلی شبیه مادرش بود خلاصه که جنازه رو اوردن همه گریه بعد که جنازه عمه بابامو بلند کردن ببرن یه دفعه دیدم یه چیزی افتاد دادزدم وای خدا جنازه افتاد هی دادمیزدم بعد دیدم همه دارن نگام میکنن دیدم دخترعمه بابام بوده که بیهوش شده افتاده زمین منم که بدجور ضایع شده بود دیگه حرف نزدم",
    "بچه که بودم یه بار داییم با دوچرخه اش اومد خونمون ...منم خیلی شیطون بودم ....دوچرخه اشو پارک کرد جلوی درمون منم با یه طناب از زین دوچرخه بستم و یه طرفشو هم بستم به لوله گاز ... داییم که کارش تموم شد به اندازه بیست متر با تمام سرعتش رفت و بعد ....\nدیگه خودتون فکر کنید دیگه چه بلایی سر داییم اومد...با صورت خورد کف آسفالت ....",
    "کیا یادشون میاد:\nنخ رو فرو میکردیم تو مرکب(دوات),بعد با یه مهارت خاصی میذاشتیم لای دفتر,اونوقت با کف دست,فشار میدادیم,با دست دیگه نخ رو میکشیدیم,از تصویری که درست میشد کلی ذوق میکردیم...",
    "چند وقتیا عکسای عقدمو نگاه میکردیم.رسیدم به عکسی که با دیوارای کاهگلی و کاه و چرخ گاری تو آتلیه انداخته بودیم.پسر خواهرم (از این دهه هشتادیای درجه یک) با نگاهی هوشمندانه گفت:خالههههههههه چرا تو طویله عکس انداختی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nمیگم تو از کجا طویله دیدی میگه:تو کارتونا دیدم \nمنو داری مونده بودم به هوش این بچه ببالم یا به ژستم تو طویله؟؟؟؟؟؟>!!!!!!!!!!!!!!!",
    "ﻣﺸﺎﻋﺮﻩ ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﯼ ۹۲:\nﻓﺎﻣﯿﻞ ﺩﻭﺭ : ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮ ﺩﺭﺑﻨﺪ ﺩﺭ ﻣﺎﻧﺪ، ﺩﺭ ﻣﺎﻧﺪ!\nپﺴﺮ ﻋﻤه ﺯﺍ :ﺩﺑﻠﯿﺎ ﻫﯿﻤﯿﺒﻞ ﯾﻬﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ ﮐﻠﻨﮓ!\nﺟﯿﮕﺮ :ﮔﻔﺘﻢ ﻏﻢ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻡ، ﮔﻔﺘﻢ ﯾﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﺎ ﻧﮕﻔﺘﻢ ؟ ^_^",
    "دوستان ميخواستم بدونم شمام وختي هويج ميخورين اول قسمت روييشو ميخورين بعد ميرين سراغ مغزش...؟!\nيا فقط من همچين ساديسمي دارم...؟! ^_^",
    "دوستان دوران امتحانات شروع شده(گفتم فقط در جریان باشید)\nبعد مدرسه داداشم شرط معدل گذاشته که اگه معدلشون بالای 18.5 نشه پوففففففففف اخراج\nاین داداش ما هم خلاقیت های در نوع خود منحصر به فردی داره میزنه در این جریانD:\nامتحان عربی داشتن، گفته مترادف الفقرا رو بنویسید. این داداش ما هرچییییییییییی فک میکنه کلمه ی مساکین یادش نمیاد. میگه حیفه خالی بزارم مینویسه الگدایان (حالا تفکرشو تو اون لحظه میتونم درک کنم ولی اخه عربا گ نداررررررررن ) D: D:\nیعنی حتی اگه معدلش 20 هم بشه به خاطر توهین به شعور معلم اخراجش میکنن D: D:\nکیا برادر خلاق دارن؟",
    "تو این شبای امتحان من نمیفهمم دارم درس میخونم یا راز بقاء میبینم\nتازه فهمیدم جنگلیه این اتاق من\nماشالله از هر نوع حشره ای بخوای اینجا پیدا میشه\nاین مورچه بالدارا که نگو...اصلا میان باهات درد و دل میکنن\nمنم نامردی نمیکنم هر چی میاد جلوم میکشم\nخلاصه یه جورایی حس میکنی داری فیلم ترسناک میبینی ولی از نوع 3 بعدیش...\nفقط نمیدونم اینا چیجوری روزا خودشون رو قایم میکنن...\nوالا...",
    "من شغلم عینک سازیه عاقا ی روز عینک ی بنده خدایی رو شمارش و اشتباه ساختیم و تحویلش دادیم بنده خدا میگفت درست نمیبینما ما هی بهش میگفتیم نه شمارت درسته و این عادیه بزن عادت میکنیو......خلاصه اقا فرداش دیدیم همون بنده خدا داره عصا میادو پاش شکسته تا اومد تو حسابی ما رو با الفاض زیبا مورد عنایت قرار داد و گفت این غینکی به من دادین شمارش اشتباهه و منم زدم از یک طبقه پله ها رو با مخ اومدم پایین و پام شکست ...... الان بعد از سه سال که این اتفاق افتاده ما با اون بنده خدا کلی رفیق شدیم هنوزم که هنوزه همدیگر و میبینیم به یاد این خاطره کلی میخندیم. :)",
    "رفتیم جایی با دوستام گردش اوجا ی کمپ زده بودن برا توریستا و جشن بود خواستیم وارد کمپش بشیم ازمون کارت شناسایی خواستن یکی از دخترا کارت ملیش داد نگهبانه رو کرد به پسرا گفت کدومتونین؟(آخه عکس رو کارت مال دوران دبیرستانش بود که مدرسه گیر میداد دست به صورتت بزنی ارایشگاه بری)\nقبافه دختره اونموقع ++\nقیافه پسرا :   :\n                o\nقیافه نگهبانه _____",
    "ترم اول بودیم مقدمات طراحی داشتیم ی طرح اسلیمی استاد داده بود با گچ درستش کنیم تو کلاس نشسته بودیم داشتیم گچای اضافی میکندیم بعد ی نیم ساعت یکی از دخترا کلاس با ی مظلومیتی پاشد گفت استاد بریم تو افتاب بکنیم؟؟ کلاس رفت رو هوا \nحالا استاد بیشعور ما هم از رو نرفت گفت برو تو افتاب بکن. پسرا که کلا زیر میز بودن...",
    "سلام به هممممممممه بچه ها.این اولین پستمه.عاقا ما یه بار رفته بودیم پیش این عاقا دکتر مهربان کچل که امپول بزنیم... با هزار زحمت ژست گرفتم که مثلا درد نداشت.خودمو که جم و جور کردم ... چشمتون روز بد نده یه گودزیلا با باباش وارد شد... به هزار زحمت این بچه رو خوابوندن و امپولشو زد.وااااااای چه جیغی میکشید.حالا اینجاشو گوش کن... بعد اینکه کارش تموم شد برگشت عین گربه توی شرک یه نگاه مظلومانه به دکتر انداخت و با چشمای پر از اشک نه گذاشت نه برداشت گفت... شوشولم دهنت... واااااای ینی بابای بچه هه صورت هیچ سرشم عین لبو شده بود(اخه کچل بود)\nدکتره خشکش زده بود بیچاره...",
    "*************************(!!! و ؟؟؟)علامت اختصاصی abas_m223\n(پـسـت ویـرایـشـی)\nبـچـه بـودم از ايـن جـوجـه زردا خـريـدم، فـرداش ديـدم تـخـم نـمی ذاره!!!\n دلـم واسـش سوخـت يـه تـخـم مـرغ كـردم تـو بـاســنـــــش، مُـــــرد!!!\n(از هـمـون بـچـگـی مـهـربـون بـودم و دسـتـم تـو کـار خـیـر بـود)\nبـه هـمـه هـم مـی گـفـتـم: بيچاره سـرِ زا رفـت!!!^_^\nخـدا بـیـامرزش اسـمـش رو جـِسـی گـذاشـتـه بـودم^_^\nلایک= عـبـاس تـو مـارو آسفـالت کـردی,خـدا ایـن یـکی دسـته گلـت هـم بـیامـرزه^_^",
    "شوما یادتون نمیاد فیلم های هندی و چینی و خلاصه فیلم های اکشن که تموم میشدن ما هم جو گیر میشدیم و تصمیم میگرفتیم که دیگه جنگنده باشیم\nمن یه بار اینطور شدم در سن 9 سالگی..........جلو داداشم پررویی میکردم که یه حرف بزنه و بزنمش\nخلاصه چیزی گفت و پریدم رو صورتش\nتو نگو اونم مث من جو گیر شدهD:\nهیچی دیگه یه هوک راست نشوند زیر چشم چپم و بی هوش شدم\nوقتی به هوش اومدم همه چیزو دوتا میدیدم\nو دیگه توبه کردم که فیلم اکشن نبینم\nراستی من نمیبینم،هنوز سلمان خان همزمان با 16 نفر دعوا میکنه و همشونو شکست میده عایا؟؟؟",
    "ديروز رفته بودم پارك داشتم پينگ پنگ بازي ميكردم بعد يه گودزيلا ٨ساله رو ديدم داشت با يه سگه دوبرابر خودش داره كشتي ميگيره و باهاش بازي ميكنه بعد ده دقيقه ميگذره سوار دوچرخه ميشه دور ميزنه يه دقيقه نميگذره كه يه صداي جيغ بلند مياد ميرم سمت صدا با خودم ميگم حتما يه تصادفيه وقتي مييرسم ميبينم همون گودزيلا داره گريه ميكنه خالش بهش ميگه چي شده خاله افتادي زمين ؟ميگه نه يه گربه تو درختا بود ترسيدم فرمون دوچرخه رو ول كردم افتادم زمين \nمن(@@)\nدختره((((((:\nمردم احساسشونو نميتونم بيان كنم",
    "پسر همسایمون سرجلسه امتحان پایان ترم دل درد وحشتناکی گرفته بوده زنگ میزنن والدینش میان میبرنش ازمایش بده؛حالا داره از درد میمیره ها!پیله کرده:مامان بگو ازم ازمایش خون بگیرن گروه خونیمو بدونم!!دم به دیقه هم اینو تکرار میکنه!\nبچه هم نیس که!پونزده سالشه!!\nعایا شمام ازاین همسایه های عجیب دارین؟!!",
    ".................. بدون علامت اختصاصي هيتلر ! .....................\n\n\n باباي من از سوسك و ملخ و ... نميترسه ولي جالبه بدونيد از پلاستيكي اين حشرات ميترسه !\n\nروز پدر براش يه 5 تا از اين سوسك پلاستيكي ها خريدم خداوكيلي راست ميگم !! بايد بودي و ميديدي ازش 50 تومن گرفتم سوسك ها رو انداختم دور !",
    "من تو پادگان ک بودم ی سربازچیز ماه از خنگولستان اومده بود میگفت برق کارم گفتم برو ی کولر سرویس کن گفت باشه اغا چشتون روز بد نبینه رفتم بهش سر بزنم دیدم با آب تاید موتور کولرو شسته بود داشت پمپ کولرم با اب تاید میشست بهش گفتم چیکار میکنی!!!!گفت خودت گفتی،سرمو کوبیدم به دیوار الان ضربه مغزیمo_O\nاولین پستمه دوستان با لایک خوش امد نمیگن عایا;-)",
    "تولدم بود پسرداییم که به زور4 سالش میشه اومده میگه میخوام واست شعر بخونم\nاجازه میدی؟\nگفتم بفرما پسردایی جون\nشروع کرد به خوندن: \nسلام سلام عزیزم \nگوساله ی عزیزم\nدمت سفید و آبی\nپشکل نریز رو قالی!\nبله! چی بگم گودزیلاس دیگه",
    "اقا یکبارم یکی از این دوستامون رو بردیم بیمارستان سرم (صرم ثرم) بهش وصل کنیم حالش بد بود یهو دو نفر دیگه رو اوردن گفتن حالا شما چی شدین یارو گفت من قرص خوردم حالم بده یکی دیگه گفت من مشروب خوردم حالم بده رسید به این رفیق ما این رفیقمون هم داشت از درد میپیچید گفت گوجه سبز خوردم :| بینه خودمون باشه ها ولی بیمارستان از 700 جهت منفجر شد :)) ماهم دیگه اون بیمارستان نرفتیم :|",
    "اونشب ساعت 3داشتم درس میخوندم . 2تا مگس گنده و چاق اومده بودن تو اتاقم کلا اعصاب نذاشته بودن برا ما یه راکت تنیس ورداشتم افتادم دنبالشون.یکیشونو با افتخار بیرون کردم اون یکیرو لامصب هرکار کردم بیرون نمیرفت . کثافط هی میومد یه چرخ میزد باز قایم میشد . آخرش اومد بالا سرم داشت میچرخید منم محکم کوبوندم توسرش بدبخت با زبون بیزبونی بهم گفت بیجنبه و گریه و ناله کنان گذاشت رفت.الان من دنبال اینم پیداش کنم بیارم سر سفرمون گناه داشت آخه.\nلایک:خاک تو سر خرخونت",
    "به  جـــــــــدم این اولینمه :)\nعاغا دیدید وقتی دست تو دماغ میکنیم و میخوایم شوتش کنیم صاف بر میگرده تو صورته خودمون =))=))\nحالا باید یساعت دنبال اون گوله شیطون بگردیم :)(:",
    "دیشب به مناسبت روز پدر رفته بودیم اسلو فود(آخه فست فود غذاهاش زرر دارن!!) منم طبق معمول پیتزا و آبجیم لازانیا سفارش داد\nوقتی غذا رو اوردن آبجیم شروع کرد قارچ ها رو در آوردن منم یه قیافه عاقلانه گرفتم و گفتم:عزیزم سعی کن قارچ بخوری شاید یه وقت با یکی که خیلی رو در وایسی داری میری پیتزا فروشی براتپیتزا قورچ و گاشت سفارش میده نمیتونی. که حرفی بزنی!\nکه از سوتییی بنده مامانم که داشت نوشابه پپسی میخورد و رو برو من بود بارونی زد رو من و لباس سفیدم بابام که داشت ا صندلی تک چرخ میزد نزدیک بود. ببخوره زمین میزو گرفت میز چپ شد همه سس ها ریخت رو لباساش!!\nمنم داشت از نوک دماغم نوشابه چکه میکرد!!\nملت که دیگه داشتن غذاشون رو با بشقاباش میخوردند!!",
    "سلام خدمت شما اقا امير دانشور\nداداش من فانتزيي كه گفتي رو تست كردم همون مخاطب خاص فقط الان ديگه جواب اس و تلفونم نميده. تكليف چيه داداش؟\nولي خداييش خيلي حال ميده",
    "دهه شصتیا...\nیادتونه دبستان بودیم تو کلاس رو نیمکت مینشستیم؟ کی مثه من با دوسته کناریش کل کل میکرد که سر نیمکت بشینه؟",
    "امروز توراه بهست زهرا(س)بودیم،وسطای راه پشت ترافیك موندیم. یه موتوریه بغل ماشینمون واستاده بود. یه دخترترک موتورنشسته بود گوشی اکسپریادستش بود.چشم خوردبه صفحه ی گوشیش دیدم 4جوکه...ینی قیافه ی من واسه اشاره کردن به دختره دیدنی بود،لامصب انقدسرش به اینجاگرم شده بود به اطرافش توجه نداشت...\nانقدضدحال خوردم ندیدمش...حالااگه اون طرف خونداینواعلام حضورکنه...",
    "من ساله چهارمم،چند روز پیشا امتحان نهایی حساب دیفرانسیل داشتیم و من در کمال ناباوری اون روز بعد از 18 سال عمر پربارم بعد از خوندن صفحه آخر پاسخنامه که برای محاسبات گذاشته بودن فهمیدم اونیکه ما بهش میگفتیم چک نویس درستش «چرک نویس»ه :((\nالبته نکته مثبتش اینه که من در طول کل سال چهارم حداقل یه چیزی یاد گرفتم:))\nنظر شما رو نمیدونم ولی به نظر خودم خیلی گاگولم",
    "رفتم سر جلسه امتحان....\nیه مساله دادن که باید باهاش به 5تا سوال پایینی جواب میدادیم.\nبا کلی مشقت و مصیبت و دور از چشم تیز بین ناظرا !! تقلبا رو از تو جیبم درآوردم و زود  فرمولا رو نوشتم رو ورقه ام .....بعد گذاشتمش تو جیبم و شرو کردم حل کردن ا رو فرمولا ...\nحالا هر کار میکنم جوابشو نمیتونم درست بیارم...\nخلاصه آخرش شانسی زدم و اعصاب خورد...رفتم بیرون فرمولا رو با مال کتاب مقایسه کردم دیدم اشتبا نوشتمشون تقلبامو!! :-)))\nلایک=خاک تو سرت!!!",
    "دیروز امتحان داشتم...\nکیفمو دادم قسمت امانات و شمارمو گرفتم و رفتم سر جلسه...\nحالا امتحانم خراب کردم اعصابم داغووون..رفتم کیفمو بگیرم و برم خونه....دادم شماره رو مرده یه کیفی آوده واسم.....میگم آقا این که کیف من نیس!!!!\nمیگه ینی چی خانوم مگه شما این شماره رو ندادی؟\nمیگم چرا اما این کیف من نیست. کیف من مشکیه!\nحالا اونجام شلوغ کلی ادم وایساده پشت سرم.منم دارم تو اون شلوغی دعوا میکنم و کلی غر زدم و هرچی از دهنم در میومد بهش گفتم تا اینکه بیچاره گفته آخه همچین کیفی نیس اینجا خواهرم...شما یه نگاهی بنداز توش حالا....\nکه خدا نصیب هیشکی نکنه...وا کردم و دیدم بعععععله وسایل توش مال منه! این کیفم مال خودمه که تازه گرفتم و همش فک میکردم کیف قبلیمو با خودم آوردم.\nیعنی افق مفق و این چیزا که نبود اونجا. فقط تونستم تو جمعیت زود محو شم!!!!!\n*هر لایک=یک طلب شفا*.........مچکرم",
    "من دوران ابتدایی  همش وقتی سرما میخوردم پیش ی دکتر میرفتم \nبعد مامانم رو از مطب دکتر بیرون میکردم و به دکتر التماس میکردم که برام آمپول ننویس,اونم گوش نمیداد برام آمپول می نوشت.\nحالا ترم 4 دانشجوی رباتیک دانشگاه آزادم,هفته قبل سوار تاکسی شدم که برم دانشگاه دیدم یه آقایی اومد پیشم نشست نگاهش که کردم موهای تنم سیخ شد, دکتر کودکیام بود من مثل خر ترسیده بوده گفتم الان اگه سلام کنم جوابم 4تا آمپول بهم میده هیچی دیگه خودمو زدم ب خواب خخخخخخخخخخخ\n.\n.\n.\nفهمیدید من دانشجو هستم \nآره از آمپولم میترسم تو فضولی",
    "آقا من خودم کُردم، تبلیغات شلوار کردی توی 4جوک بیشتر از کرم حلزون توی تلویزیون روم تاثیر گذاشته، به طوریکه یه شلوار کُردی خریدم هم زیاد احترامشو میگیرم هم دیگه شبا به جای بالشتم شلوار کُردیمو بغل میگیرم و میخوابم\nناسی ناسی مهدی کیشیلو\nخخخخخخخخB-)",
    "یه روز تو مدرسه یکی از رفقا سرش درد می کرد یه بسته قرص در آورد که یه دونه بخوره منم هم بسه قرص رو کش رفتم یه دونه رو برای مسخر ه بازی جدا کردم بعد همینجوری که داشتم باهاش بازی می کردم دیدم که یک خط دیگه با خط وسط اضافه بشه قرص جالبی می شه پس با مهارت تمام قرص سردرد شد قرص xبعد یکی از رفقا گفت من این رو میندازم داخل جیب معلم زبانمون تا اینو گفت بحث بالا گرفت که آقا تو نمی تونی الکی لاف نزن گفت الا و بلا من میندازم زنگ کلاس زبان این رفیق ما صندلیش رو برادشت و گذاشت بین محل عبور صندلی های ردیف اول چون همیشه معلم زبان در این ناحیه درس توضیح می داد نیم ساعتی از زنگ نگذشته بود که صدای سیلی محمی به گوشمان را نوازش داد معلم ما بعد از نواختن یک سیلی ابدار به رفیقمون می گفت بچه خجالت نمی کشی دست تو جیب من میکنی از تو انتظار نداشتم و دیگر نصیحت ها اون روز گذشت فردا صبح زود ما در راهرو مدرسه ایستاده بودیم و منتظر زنگ صبح گاه بودیم که دیدیم معلممون به سرعت به سمت رفیقمون می ره و بلند می گه بچه تو منو چی فرض کردی اگه ندادمت اخراجت کنن تو خجالت نمی کشی قرص اکس می ذاری جیب من تا این رو گفت تمام محدوده ترکید \nقرص .....\nمعلم زبان O_O\nاکادمی زبان \nو نبوغ ما^_^\nپس به افتخار نبوغ ما بزن لایکو",
    "با مخاطب خاصم می حرفیدم یه خاطره خنده دار بهش گفتم برگشت گفت خیلی خری...\nمنم گفتم عزیزم تو هم خیلی گاوی...نمیدونم چرا چند وقته دیگه زنگ نمیزنه یعنی ناراحت شده...\nلایک:چیزی نگفتی که ناراحت بشه!!!",
    "آقا کار مارو داشته باشین در روز پدر:\nدیروز رفته بودیم خونه بابابزرگم اینا که کادوی روز پدرو بهش بدیم ، موقع رفتنم منم به جای اینکه بگم ایشالله همیشه زنده باشی ، گفتم ایشالله همیشه بابا باشی!!!\nحالا یکی ندونه فکر میکنه قبلا مامان بوده!!!",
    "تو اینترنت یه عکس دیدم نوشته تست هوش بعد عکس یه منظره (دریاچه) گذاشته بود نوشته بود موجود توی عکس رو پیدا کنید تو 120 ثانیه (پ ن پ ساعت!) منم تایمر آیفون 4 اسم (فهمیدید آیفون دارم؟؟) رو روشن کردم و یه دقیقه نگاه کردم بعد رفتم جواب ببینم دیدم نوشته ندیدی؟ عیب نداره رفته زیر آب به خاطر همین !\nیه ضرب المثلی دارم به نام :\nآدم با آفتابه آب بخوره ولی اینجوری ضایع نشه رو یکی بود اینجا بود بهم میگفت!",
    "من اولین شکست عشقیمو سال چهارم ابتدایی خوردم .وقتی که با معدل 20 تکرار میکنم معدل 20 به عنوان نفر جهارم کلاس دست پیدا کردم و بهم جایزه نفر چهارمو دادن!! تازه رفیقم با معدل 20 نفر هفتم شد و بهش جایزه ندادن هیچ , مامان باباش کلی دعواش کردن که چرا جزء نفرات برتر نشده . فکر کنم نفر اول معدلش شده بود 20.5 \nوالاااااااااا",
    "یــه سِــری هَـم هَستـَن تو یـه جَمعـی وَقتـی یِکـی میـگه :\nاوه چــِه بـویِ خـوبی !!! اُدکُلُن کُدومِتـونـه ؟؟؟سَریع میــگَن :  مــالِ مَـن ِ!! و خـودِشونـو میــکُنَن تـو حَلـقِ یـارو تـا بوشـون کُنـه!!\nآخ آخ آخ اون قَد اون لَحظـه رو دوسـت دارَم که مُسَوِل (سوال کُنَنده)میـگهِ :\nنَه ! ایــن بـو نیــس !\nلایـک : مِلَت اِعتِماد بِ نَفس اَز کُجا میـارَن ؟؟؟",
    "مرسی بچه هااااا ! عاشقتونم  !!! دوستون دارم !!!  مخلصتونم !!!\nحا لا بیا !! آآآآآآآ    آآآآآآآآآآآ    حالا بندرییییی !!!!\nپیپیپ هوراااااا \nپیپیپ هوراااااا\nپیپیپ هورااااا\nامشب چه شبی ست , شب مرادست امشب \n.\n.\nواکنش من بعد از 1000 تا لایک خوردن پست اولم \nالانم ساعت 1 شبه و تو کوچه نشستم , صاحب خونه رام نمیده , میگه به دانشجو دیوونه خونه نمیدم!!",
    "من واقعا موندم عموها و عمه های من سر إسم بچهاشون باهم(خصومت خسومد خثومد...) داشن عایا؟\nاخه هر اسمی ک عموهام واس بچهاشون گذاشن عمه هامم گذاشی!یابرعکس.\nتوجه کنید!!\nاسمهای مشترک بین بچهای عمو و عمه:\nمریم محمد لیلا.\nحالا جالبترش ایجاس ک دخترعمو دخترعمه لیلاهام(°_0) جفتشونم اسم شوهرشون حامدء!\nاصا ی وعضیهههه بوخودااا..\nفکوفامیله روکم کنه من دارم؟! چیه تیکیتا؟نخند بینم خو پدر توء دیگ بمن چ؟!",
    "دیشب داشتم ی فیلم جنگی نگاه می کردم\nهمش آدمکشی و جنگ بود همین که مامانم اومد تو بگه شام حاضره یهو دیدم دو نفر دارن لب میگیرن وسط جنگ!\nحالا اینکه آبروم رفت به کنار، هرچی دوباره دنبال اون صحنه گشتم پیداش نکردم!!",
    "عاغا ایرانسل هرروز بهم اس میداد مشترک گرامی 10 روز فرصت دارید سیم کارت هدیه خود را فعال کنید (به جان مادرم دوساله فعاله باور کن راس میگم). 10 تا20 روز اس داد اخر  سر رفتم یه همراه اول خریدم ...\nباز ایرانسل بهم اس داد(قیافه من=قیافه پت ومت)\nگوشیمو بردمش نمایندگی میگن چشه گفتم گیر کرده.هی ایرانسل اس میده\nهیچی کثافت بهم ادرس روانپزشک داد. ایرانسل جون نکن بابا مسخره مردم شدیم نکن کثافت  نکن روانی",
    "دوشنبه امتحان جغرافی داشتیم (آره بابا دومم البته دوم دبیرستان)منم که الحمد ولله مادرزادی جغرافی رو فوت آب بودم.رفتم سر جلسه بغل دستم یه پسره میشینه ازون خرخونا ولی نمیدونم چی شده بود که واسه اون امتحان نخونده حالا اومده بود به من زار(ذار،ضار،ظار،....)میزد میگفت جان هرکی دوس داری بهم برسون.منم تیریپ معرفت برداشتم واسش گفتم چشم داداش نوکرتم هستم و ازین چیزا...\nورقه ها رو پخش کردن سوالا هم یه ذره(زره،ضره،ظره،...)سنگین بود.این داداش گلمون هم هی با چشم و ابرو بهم علامت میداد میگفت:بده دیگه(فکر بد نکنینا،تقلبو میگف)البته جا داره اینجا بگم که این آقا پسر گل خودش ازونایی بود که به هیشکی تقلب نمیداد.(دبیرستانی میدونن این گونه از جانوران چه نژادی دارند)منم اون لحظه حس خبیث انگیز ناکیم گل کرد مراقبو صدا زدم گفتم آقا بیا اینجا وایسا این مخو منو خورد هی میگه تقلب بده.\nهیچی دیگه فک کنم جغرافی رو بیفته\nههههههههههههههههههههههه\nلایک = کاره بسیا خوبی کردی",
    "دیروز با دوسم نشسته بودیم تو تاکسی داشتیم درباره یه بنده خدایی و مخاطب خاصش حرف میزدیم که یهو گفت\"ای باباااااا....اینا که مهم نییییس....علف میگن باید به بزی کی بیاد شیرییییین؟؟؟؟؟؟؟؟......\n\nدوسی دانا و ضرب المثل دونه داریم ما...!!!!!؟؟؟؟؟....",
    "یه بار شماره یکی از دبیرامونو گیر اوردم وسط زنگ وقتی داشت درس میداد زنگ میزدم بهش قطع میکردم...\nبیچاره واسه اینکه ما فکر نکنیم مزاحمی داره رد تماس کرد بعد گوشی رو برداشت خیلی محترمانه احوال پرسی کرد گفت سر کلاسم بعدا باهاتون تماس میگیرم...\nمنم 2دقیقه بعدش اس دادم باشه بعدا تماس بگیر...\nهیچی دیگه فهمید ما بودیم...",
    "هر وقت یه تیکه چسب مایع یا قطره ای( اخه اوسگول قطره ای هم مایعه) به دستتون میچسبه دوس دارید با دندون اونا بکشید تا ور بیاد یا من فقط اینجوریم .......... اصلا به این عشق دارم زندگی میکنم اینقدر حال میده اینگار تو بهشت داری شیر کاکاعو(کاکایو -کاکائو) میخوری",
    "امروز بعد 15 روز مسمومیت شدید در حد جنگ ستارگان تازه فهمیدم چه مرگم شده بوده...یعنی دوباره مسموم بشم اگه دروغ بگم...\nخلاصه گفتگوی بابام با عمه ام....\n_ دستت درد نکنه پری جان از بابت آشی که فرستادی برامون ...ماکه مزه اشو نفهمیدیم...تااومدیم بخوریم دیدیم گربه اومده تو اتاق پوزه کرده توشون...آزاده هم ریخته بودشون بیرون حتما....\nمن دیگه برو خودم نیوردم اومدم خونه خرکیف شدم آشا وسط اتاقه....خوردمشون تا ته...\nیعنی الان منتظرم عزراییل بعنوان فرزند خوانده قبولم کنه برم باهاش د د ....",
    "دختر داییم بهم زنگ زد گفت یه شماره هست زیاد مزاحم میشه\nمنم گفتم شمارشو اس کن کار نداشته باش............خلاصه بهش زنگ زدم گفتم:ببخشید آقا من از پست بانک مزاحم میشم،خواستم بگم شما مزاحم این شماره(شماره دختر داییمو بهش گفتم) میشید،وظیفه خودمو دونستم که بهتون بگم صاحب این شماره ازتون شکایت کرده و واستون پرونده قضایی تشکیل داده...............عاغا خدا وکیلی اینو گفتم یارو نزدیک بود بزنه زیر گریه و التماس میکرد که این یه بارو ببخش قول میدم دیگه تکرار نشهD:\nو خلاصه از اون به بعد دیگه مزاحم نشد\nانصافا امتحان کنید خیلی حال میده",
    "دوستم اومده میگه وای مهسا بگو دیروز چی شد !!!؟؟:-):-)\nمن : چی شد ..!!!؟؟؟؟\nدوستم : دیروز رفتم کافی نت دو تا خارجی اومده بودن باهاشون انگلیسی صحبت کردم عین بلبل ...!!!:-):-)\nمن: جدی !!؟؟ چی گفتی ؟؟؟؟\nدوستم: مرده یه سوال ازم پرسید ، منم گفتم no ... sit down please\nمن : همین ... !!!؟؟ هلاک نشی یه وقت ... :-/\nدوستم : بابا همین چهارتا کلمرو گفتم مرده میخواست بیاد برا تشکر بهم دس بده ، اگه بیشتر حرف میزدم میترسیدم بیاد بقلم کنه بگه بیا ماچت کنم !!!!\n من : o_O\nدوستم : تو باید به داشتن یه دوستی مثل من به خودت افتخار کنی ... دوستت با خارجیا سروکار داره ;-);-):-):-)\n و هم چنان من : o_O",
    "!!!!!!!!!!! 4jok.com !!!!!!!!!!!!  علامت اختصاصی  m.d.r.l.12.11\nیادش بخیر یه زمانی وقتی میدیم یه جایی چن تا بچه دارن با هم بازی میکنن میدونیم میگفت یا بازی یه بازی حلوا!\nاونا هم میگفتن میگه این زمین رو خریدی؟\nما هم میگفن اره!\nاون میگفتن کو سندش؟\nما هم کف دستمون رو نشون میداد!\nاون هم میگفتن برو بابا!\nبعد ما میگفتیم بابای خودت بره!\nبعد دعوا میشد !\nجالبیش اینجاست فرداییش باهاشون گل کوچیک بازی میکردیم!",
    "مـکالمـات مـن و درسـا\nبـعد ِ یـه دعـوای نــاجـور داشــتیـم بـاهـم حـرف مـیزدیـم کـم کـم صـلح کـنیم بـره پـی کـارش\nمــن : درســا اصـلن بـیـا هـمه چــی ُ از اول شـروع کــنیـم\nدرســا : یـعـنی تـو الان داداش ِ مــنی ؟ (:",
    "امروز داشتم توخیابون میرفتم دوتاپسربچه دیدم باهم حرف میزدن،دیدم خلوته گفتم خودمو قاطیشون کنم\nپسراولی گفت دیدی چه جوری فلانی رو ادب کردم اون یکی گفت آره باباحقش بود\nکاش زبونمو گربه همسایه از  بیخ میکند کاش لال میشدم ،پریدم وسط گفتم :آره حقش بود پسره ی  فلان فلان شده\nیهو دوتاشون ی دقیقه سکوت کردن به خاطر مرگ نزدیک من ،یکیشون گفت دیدی دخترای این دوروزمونه چه جوری خودشونو آویزون پسرا میکنن ؟؟؟؟\nمن#$^/*&%_\nاون پسربچه که ادب شده بود:))))))\nدخترای این دوروزمونه^_^\n  روزپدر:(((((",
    "مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه،\nراننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد،\nنزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس !\nاز جدول کنار خیابون رفت بالا\nنزدیک بود که چپ کنه،\nاما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد . . .\nبرای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد !\nسکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد !\nو گفت: هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن،\nمن رو تا سر حد مرگ ترسوندی!\nمسافر عذرخواهی کرد و گفت:\nمن نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه . . .\nراننده جواب داد: واقعآ تقصیر تو نیست، امروز اولین روزیه که به عنوان یه\nراننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم،\nآخه من ۲۵ سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!",
    "یه دوستی هم دارم آخر ضرب المثل گفتنه...\nاون روز میگه : مار یه بار از دو تا سوراخ گزیده نمیشه.....\nای خدااااااااااااااا........",
    "یه دوستی دارم که واقعا خیلی.....\nیه بار یکی از مسئولای دانشگاه اومد خوابگاهمون برامون حرف زد و چنتا قول داد \nبعد وقتی رفت دوستم برگشته میگه: دروغ میگه داره سرمونو کیسه میماسه.....\nینی فقط من در اون لحظه :‏|‏\nشیره :(\nدروغ :)))))))\nدوست سوتی بده هست دارم من؟؟؟؟؟؟",
    "مامانم خروس خوان اومده میگه برو نون بگیر میگیم خوابم میاد بزار بخوابم\nبرگشته میگه خبر داری پسر اقدس خانوم معتاد بوده برده انداختتش زندان؟که چی؟نری نون بگیری منم تو رو میندازم زندان میگم معتاده...\nمنو میگی;0\nمامان:))))))\nپسر اقدس خانوم:\\\nریگی پس از انتقال به کهریزک:((((",
    "اقا شما هم همین بساط رو دارید یا نه...  \n\nتا این تبلیغات کرم حلزون شروع میشه تو خونه ما انگار زلزله میشه. یکی میدووه دنبال کنترل پیداش کنه بزنه ی کانال دیگه.یکی میره تو اتاق یکی تو دستشوئی.  والله ب خدا داستانی واسه ما درست کردند. \n /اولین پستمه حال کردی لایک کن اگر نه برو بدی/",
    "الان ک داشم تو4جوک پست میخوندم،همراهش ی کاسه ماستم میخوردم.\nگوشیم فقد نقش گوشی نداش برام.. هم تو نت بودم هم بجا چراغ دستی استفاده میکرم اخه تاریکه،خیرسرم ساعت4صبه وجالبترش اینجا وقتی داشم قاشق ماستو میکرم دهنم،یکم از ماست داش میریخ.. ک ناباورانه گوشیرو بجای پیشدسی گرفم زیر قاشق ک یوخ نریزه روشلوارم!\nاصأ یهمچین ادمیم عایا؟ک بگم مام یهمچی ادمیم!\nلایک:وضت خرابه.دکتر رفتی آیا؟!",
    "بچه که بودم فک میکردم کلمه ((وی))که تو اخباریامقالات میگن یه شخصه!مثلا خاطرات ابن سینا رومیخوندن بعد میگفتن وی در ادامه می افزاید.... یا تو حر فای رییس جمهور میگفتن وی اظهار داشت....باخودم میگفتم این وی کیه که حتی تو خاطرات ابن سینا یا حتی سخنرانی رییس جمهور دخالت میکنه!!!! چرا یه بار نشونش نمیدن اینو!!!(چیه بابا بچه بودم خوووو)                                                         \nمن:|\nوی:(\nگاندیO-o",
    "یه روز رفتم خوابگاه با خودم هیچ وسیله ای رو نبرده بودم  که دوستام گفتن بریم محوطه چایی بخوریم منم  تنلیم اومد کفش  بپوشم   که چشم خورد به یه دم پایی قرمز  که جلو در  بود  منم در اتاق زدم  حتی در اتاق باز کردم دیدمکسی نیست  دم پایی پوشیدم رفتم پایین  یکی  دو ساعت محوطه بودیم که یه دختر اومد جلوم  به منگفت عزیزم این دم پایی مال خودته گفتم نه شرمنده مال شماست گفت نه پات پات باشه هر وقت خواستی بیارش بعد خواستم برم بالا دیدم یه اعلامیه زدن  یک عدد لنگ کفش قرمز دزدیده شده پیگیری خواهم کرد  منم  ناراحت شدم اعلامیه رو پاره کردم رفتم پیشش گفتم ای ن تو نوشتی گفت شرمنده  یادم رفت اعلامیه  ها رو بکنم گفتم اعلامیه  ها    گفت هر طبقه یه اعلامیه زدم   ادم چقدر باید خصیص باشه می بینید چطور با ابروی ادم بازی می کنند خلاصه با دختره دوست شدیم دیدم دختره خوبیه ولی حساب وسایلشو زیادی داره",
    "چندروزپیش رفته بودم بازن برادرم پارک تابچه هاش بازی کنن منم ک حوصله شونونداشتم رفتم کتابخونه پارک پیش دوستم چندتاازبچه های کتابخونه هم بودندمنم بادوستم رفتم پیششون(قابل توجه فراره اوناامسال کنکوربدن)منتم داشتم نصیحتشون میکردم که مطمئن باشیدک دانشگاه قبول میشیدفقطبایدب رشته خوب فکرکنیدک یدفه حواسم نبودگفتم شوماهااصلادانشگاه قبول نمیشیدبیخوددرس نخونیدازقبولی خبری نیست.قیافه من دراون لحظه=:))\nقیافه اونا=:$\nقیافه دوستم=:-(",
    "یادش بخیر تازه دانشگاه قبول شده بودم هفته اول کلاسا بود سر کلاس نشسته بودیم استاد گفتنیاشو گفت و نوشت و خندیدو رفت(شاید میخواست بره افق)\n... عاگا در این میان گوشیم زنگ خورد: حالا دستا بالا بالا بالا بالا کاشکی اونو میبستم, ای خدا چیکار کنم آهومو پیدا کنم آی چه کنم وای چه کنم کجا اونو پیدا کنم و ... من8-%\nعرق شرم سردی روی پیشونیم نقش بست سرمو آوردم بالا از حضاری ک (ب خیالم در حال جوئیدن صندلی هاشون هستم) پوزش بطلبم ولی صحنه ای دیدم ک اشک تو چشام حلقه(هلقه-حلغه-o) زد همه بچه های کلاس(با جدیت تمام) دستاشون بالا و تکون می دادن و یکصدا میسرودیدن :کاشکی اونو میبستم آی چه کنم وای چه کنم ...\nهمینج میگم بچه ها از همتون مرسی\nمن دیگه حرفی ندارم",
    "سرجلسه امتحان خیلی شیک و طبیعی برگه تقلب دستم بود داشتم از روش copy,paste میکردم،اصنم حواسم به اطراف نبود که یدفعه دیدم ی سایه افتاده روبرگم.سرموبلند کردم دیدم مراقبه داره بالبخندبهم نگاه میکنه!منم بهش لبخند زدم اونم گفت:خب چراخودتوخسته میکنی؟برگه روبچسبون به برگه امتحانت اینجوری تو وقت هم صرفه جویی میکنی!\nمن(*-*)\nمراقبه0-o\nدوباره من:)))))\nولی دمش گرم فقط برگه تقلبوازم گرفت دیگه ازجلسه بیرونم نکرد.",
    "بردار زاده گودزيلام كه بهتون گفته بودم 4 سالشه امروز سر سفره صبحانه بهش ميگم واي تو چقدر زشتي نامرد  يه ليوان چاي شيرين داغ روي صورتم خالي كرد داشتم اتيش ميگرفتم مثل لبو قرمز شدم بهم ميگه ديدي حالا تو هم مثل من زشت شدي بخدا ما از دست اين هيولاهاي دو پا امنيت  جاني نداريم ميترسم فردا روز چيزي بگم روم اسيد خالي كنه  بايد برم دنبال  گاليبارد اين چه وضعيه جامعه خراب شده به داد ما برسيد",
    "عاغا ما بچه بودیم وقتی با داداشم یه خوراکیه خوشمزه میخورذیم داداشم یواشکی یکم از سهم خودشو قایم میکرد بعد میگفت مسابقه بدیم هرکی زودتر تمومش کنه برندس بعد منم سریع با سرعت نور همه خوراکیمو تموم میکردم که برنده شم ...\nبعد داداشم اون یکمیو که قایم کرده بود رو میکرد جلو من میخورد تا حرص بخورم و دلم بخواد ...:(\nبعله مث گودزیلاهای این دوره زمونه نبودیم که ....\nهیییییییییییییییی روزگاااارررر",
    "داداشمو تومدرسه يه پسره به نام اردشيرکتک زده بود.روزبعدمامانم باداداشم ميره مدرسه بهش ميگه بگواردشيربياد.وقتي ميادمامانم ميبينه خيلي ريزه ميزست بهش ميگه :اردشيرتويي تو اردگربه هم نيستي. مادرتخريب کنه ماداريم عايا",
    "ي روز مامانم بهم گفت يه زنگ به خاله ات اينا بزن بگو شام بيان خونمون منم زنگيدم به خيال خودم دخترخالمه برگشتم بهش گفتم مامان ميگه شام بياين خونمون مال مفت كوفت كنين بعدا فهميدم دخترخاله م نبوده عروسشون بوده دوغ شدم رفتم تو زمين،حالا هميشه خدا دخترخاله م جلو تلفن خيمه زده خودش ج ميده از شانس كج و كوله من اينبار عروسشون ج داد",
    "چند روزپیش امتحان ریاضی داشتم(منم ریاضیم افتضاحه)حالا رفتم مدرسه پیش دوستامو اونایی که کنارم میشینن میگم:بچه ها سلام...کسی جوابمو نمیده.دوباره میگم:بچه هااا سلام...بازم کسی بهم محل نمیده.برابارسوم گفتم بچه هاااا سلاااام..ایندفعه هم کسی بهم محل سگ نذاشت.هیچی دیگه منم مث ی مرد رفتم امتحانمودادم داااغون.حالا2روزبعدش امتحان زبان داشتیم(زبان من عالیه)رفتم مدرسه هنوزپامو نذاشتم توحیاط مدرسه دیدم همه دوستام بدو اومدن استقبالم،بهم دست میدن،سلام میکنن کلی الکی ازم تعریف میکنن اخرشم میگن سرامتحان برسونی ها عزیییزم!!!\nمن0-o\nدوستام:)))))))\nامتحان زبان:||||||||\nبخدا این دوستا ازدشمن هم بدترن.",
    "عاغا یه روز با بروبچ کلاس تصمیم گرفتیم کلاسو کنسل کنیم...\nمن پیشنهاد دادم با ماژیک(از این ماژیکا که پاک نمیشن) تخته رو خط خطی کنیم ...\nبرو بچ قبول کردن\nخلاصه وقتی دبیرمون اومد خواست با تخته پاک کن تخته رو پاک کنه ک...\nبعدشم گفت همه بلند شین...ما هم بلند شدیم...\nدبیرمون:تا آخر زنگ سر پا وایمیسین(می ایستین ایستاده میشین ایست میکنین خخخخخخ) وقتی هم زنگو زدن همه تون وایمیسین تخته رو پاک میکنین...\nمن:$$$$$$$\nبر و بج کلاس:ءءءءءءءءءءء\nدبیرمون:&&&&&\nهمه داشتن با نگاه بهم میفهموندن چه بلایی قراره ب سرم بیاد...\nمنم در کمال خونسردی بهشون لبخند میزذم\nلایک:آخه گراز!مگه مجبوری پیشنهاد بدی?پیشنهادت بخوره تو سرت...کصافت",
    "********************(!!! و ؟؟؟)علامت اختصاصی abas_m223\nتـرم قـبـل اولـیـن امـتـحـانم یـه امـتـحـان خـفـن بـود هـیـچـی هـم طـول تـرم نـخـونـده بـودم و بـلـد نـبـودم خـلاصـه از چـنـد روز قـبـل از امـتحـان یـه ذره تـه ریـش نـگـه داشتم و یـه کـم در حـد10نـمره درس خـونـدم و بـا پـیـرهـن مـشـکی رفـتـم سـر جـلـسـه, بـعـد از یـه ربـع اسـتـاد اومـد بـالای سـرم دسـتـش رو گـذاشـت رو شـونـه م گـفـت آقـای مـسـتـقـیـم (فـامیلـیمِ)چـرا بـرگـه ت چـیـزی نـنـوشـتـی؟؟؟چـرا مـشـکی پـوشـیدی؟؟؟ یـهـو مـنـم بـغـض کـردم خـیـره شـدم بـه بـرگـه و بـا صـدای خـسـتـه گـفـتـم اسـتـاد دخـتـرخـالـم....عـشـقـم....هـمـه زندگیم...نـفـسـم ...کـه قـرار بـود بـا هـم ازدواج کـنـیـم رفـت پـیـش خـدا... بـعـد سـرم رو گـذاشـتـم رو مـیـز و شـروع کـردم مـثـلا گـریـه کـردن....(حـیف اسـتـادش زن بـود مـگـه نـه پـا مـیـشـدم بـغـلـش مـیـکـردم^_^ خـفـن حـس گـرفـته بـودمـا) یـهـو دیـدم اسـتـاد هـم بـغـض کـرد و یـه مــیــگ مــیــگ گـفـت و بـه سـرعـت نـور از صـحـنـه دور شـد از پـلـه هـا رفـت پـایـیـن...خـلاصـه درحـد10,11 نـوشـتـم و 2روز بـعـد جـوابـهـا اومـد رو سـایـت 19 شـده بـودم و بـقـیـه امـتـحان هـا هـم هـمـیـن روش بـود و مـعـدلـم بـالای 17 شـد^_^ الـبـتـه جـا داره از خـالـه و شـوهـرخـالـه عـزیـزم کـه دخـتـر نـدارن  تـشـکر ویـژه کـنـم...\nدوسـتـانِ بـاهـوش پـرسـیدن عـبـاس جـان اگـه اسـتـادتون زن بـود چـطوری دسـتـش رو گـذاشـت رو شـونـت؟؟؟ بـعله سـوال بـه جایـیه ولی اسـتادمون از ایـن دسـتـکش سـفیدهـای رز مـاری دسـتـش داشت^_^\nلایک = عــبــّاس خــــیــلـــی کــصـافـطـی,کـوفـتـت بـشـه ایـن نـمـره هـا^_^",
    "یه داداشه گودزیلا(دهه 80) دارم اومده خیلی جدی به من میگه تو نمیخوای ازدواج کنی ؟؟؟!!!\nمن با دهنه باز از تعجب: چرا؟؟؟!!!!! چکارم داری؟!!!!!!!\nبرگشته میگه میخوام بری که وسایله اتاقت ماله من بشه!!\nداداشه بامعرفته من دارم؟!!!!!",
    "صبح خوابیده بودم(الان میگید صبح همه میخوابن)\nصدای ویبره می اومد گوشیم بقل دستم بود نگاش کردم فهمیدم گوشیم نیس داداشم داره زیر لب آهنگ میخونه!",
    "یه رفیق داریم ته جواد بازی و اسکل بازیه . 4 تا مثل منم که دورش باشن دیگه تیم کامل میشه .\nیه روز تو دانشگاه جلو در اداره آموزش همه جمع بودن و شلوغ بود. یه دفعه دیدیم از اون ور 2 تا دختر قد بلند و خوشگل و خوشتیپ و مد روز و سانتی مانتال دارن میان و همچی راه میرن که همه پسرا دپرس شدن. آقا این رفیق ما سریع 2 تا گل کند از تو حیاط .اینا نزدیک داشتن به ما میرسیدن این گلا رو پرتاب کرد سمتشون بلند داد زد سوسک سوسک .\nآفا دخترا بد ترسیدن هیچی دیگه تمام پسرا نیششون باز شده بود و هر هر میخندیدن. دیگه ندیدم از اون به بعد دختری جلو ما فشن شو راه بندازه تو دانشگاه\nسلامتی هر چی پسر خاکی و هر چی دختر خوش مرام\nو سلامتی همه جوادای عالم",
    "ﺍﯾﻨﻢ ﺷﻌﺮ ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ :\nﺑﯽ ﺗﻮ On line ﺷﺒﯽ ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ Room ﮔﺬﺷﺘﻢ\nﻫﻤﻪ ﺗﻦ ﭼﺸﻢ ﺷﺪﻡ . ﺩﻧﺒﺎﻝ ID ﯼ ﺗﻮ ﮔﺸﺘﻢ\nﺷﻮﻕ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺷﺪ ﺍﺯ Case ﻭﺟﻮﺩﻡ\nﺷﺪﻡ ﺁﻥ User ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ\nﻭﺳﻂ ﺻﻔﺤﻪ Room , Desktop ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ\nDing ﺻﺪ  پنﺠﺮﻩ پيچﯿﺪ\nﺷﮑﻠﮑﯽ ﺯﺭﺩ ﺑﺨﻨﺪﯾﺪ\nﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ Chat ﺑﮕﺬﺷﺘﯿﻢ\nRoom ﮔﺸﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ PM ﺩﻟﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﮔﺸﺘﯿﻢ\nﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺧﻂ ﻭ پﯿﻐﺎﻡ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ\nﺗﻮ ﻭ Yahoo ﻭ Ding ﻭ ﺩﻧﮓ\nﻫﻤﻪ ﺩﻟﺪﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﯾﮏ Talk ﺑﺪ ﺁﻫﻨﮓ\nWindows ﻭ Hard ﻭ Mother Board\nﺁﺭﯾﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻪ Keyboard\nﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺩﺭ ﻃﺮﺯ ﺳﻼﻣﺖ\nﻣﻦ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﮐﻼﻣﺖ\nﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﺣﺬﺭ ﮐﻦ\nﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ Room ﻧﻈﺮ ﮐﻦ\nChat ﺁﺋﯿﻨﻪ ﻋﺸﻖ ﮔﺬﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ\nﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﻪ Email ﯼ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ\nﺑﺎﺵ ﻓﺮﺩﺍ ﮐﻪ PM ﺍﺕ ﺑﺎ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ\nﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ﭼﻨﺪﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ Log Out , Room\nﮐﻦ\nﺑﺎﺯ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺬﺭ ﺍﺯ Chat ﻧﺪﺍﻧﻢ\nﺗﺮﮎ Chat ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ\nﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ Email ﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻤﻨﺎﯼ ﺗﻮ پﺮ ﺯﺩ\nﻣﺜﻞ Spam ﺗﻮ Inbox ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻢ\nﺗﻮ Delet ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻧﺮﻣﯿﺪﻡ ﻧﻪ ﮔﺴﺴﺘﻢ\nﺑﺎﺯ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﯾﮏ Hacker ﻭ ﻣﻦ User ﻣﺴﺘﻢ\nﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺗﻮ ﺩﺭﺍﻓﺘﻢ Room ﻫﺎ ﺭﻭ ﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﮔﺸﺘﻢ\nﺗﻮ ﻣﺮﺍ Hack ﺑﻨﻤﻮﺩﯼ . ﻧﺮﻣﯿﺪﻡ . ﻧﮕﺴﺴﺘﻢ",
    "مامانم داشت تعريف مي كرد من كوشولو كه بودم (مثلا دو ... سه سالم) دست مي كردم تو دماغم بعد انگشتم گير مي كرد با چشماي خيس ميومدم پيش مامانم كه درش بياره!!!\n:|\nنچ نچ نچ!!\nچيه خب؟؟!! \nهمچين ني نيه باحالي بودم من!!!!\nخنگ هم خودتونيد :|",
    "شب با آبجیم تو یه اتاق خوابیده بودیم صبح که پا شدیم دیدیم لوستر اتاقم قشنگ یه قسمتش شکسته آویزون شده بود سمت حلق من.@@\nحالا بابام اومده تو اتاق خیلی جدی میگه:انقد که شب تا دیر وقت اینو روشن میزارین دیگه.\nمن:O-o\nآبجیم:O_O\nلوستر تو حلق من:^ 0 ^",
    "آقا من اولین بارمه از این خاطرات ماطراتا مینوسم\n♥لطــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفا حمــــــــــــــــــــــــــایت کنید♥\nآقا ما یه معلم زیست داریم این خیلی از بچه ها درس میپرسه\nدبیرستانم دیگه خودتون میدونید کتاب گوشه کمد دیگه این از هر کسی درس \nمیپرسه وقتی بلد نیست با لحنی خاص میگه اصن نیمیخوام\nدر همین حال هستش که بچه ها دارن میزارو گاز میزنن\nحالا جالبیش اینجاست که  یه بار یکی از بچه ها تیکه اومد با همون لحن \nگفت باید بیخوای؟!!!!!!!!!!!!!!\nمعلمه داریم؟\nدانش آموزه داریم؟",
    "امروز خیلی به من و داداشم حال داد.  داشتم رانندگی میکردم هی واسه بغلی بوق میزنم و دست تکون میدادم چندتاشون دیگه قاط زده بودن این کیه شما هم امتحان کنین خدایی از خنده میترکین این دفعه میخوام فیلم بگیرم",
    "یادش بخیر\nوقتی تو کلاس بیکار میشدم یا واس اینکه چرتم بپره رو مقنعه دوستم نقاشی میکردم...\nخخخخخخخخخ\nهر هر هر هر\nها ها ها ها\nهه هه هه هه\nخووو چیکار کنم واسم دفتر نقاشی نمی خریدن خووو\n:(((\nاستعدادم توو لوزوالمعدتون...",
    "یه هفتس دارم تلاش می کنم با مخاطب خاصم دعوا کنم شاید کادو روز مرد ندم باورتون نمی شه چقدر این پسر صبور شده!!\nاصلا هیچی بهش بر نمی خوره داد فوحش کتک اصلا هیچی \nبه دادم برسید من پول نداررررررررررررم",
    "وقتی13سالم بو،یبا برا اولین بار باپسرعموم موتور روندم.\nتومحل و کنادریارو همشو مث بچه ادم رفتم بدون هیچ مشکلی.. اومدم اومدم درست تو حیاطمون شتلق خوردم زمین آسفالت شدما یعنی.\nسرعتمم زیااااد.فکم همچین خور زمین ک چونم ترکید.هنوزم ک هنوزه ردش روچونم یادگاری مونده.\nیعنی موتور روندنم تو حلقتون.. الا ازون موقع 4سال گذشه.. پیرشدیم رف!هی زمونه",
    "خدا نیامرزدد کسی را که وقتی ما رفتیم مهمونی و دهنمون پره همون موقع حال و احوال کنه و از کار و زندگی بخواد بپرسه... عزیزه من خب نمیشه با دهنه پر حرف زد... خب مثه بچه ی آدم بگو وقتی میای خونه ی ما چیزی نخور چرا عذاب میدی؟\nتوجه کردین؟ گفتم خدا نیامرزه اینجور افرادو حالا دیگه حساب کاره خودتونو بکنین...",
    "با يكي از معلمامون داشتم تلفني حرف ميزدم بعد اخر حرفام خواستم بگم مرسي ممنون گفتم خرسي ممنون!!!!!!!!\nاز اون موقع به بعد ديگه جوابمو نداد!!!!!    چراااااااااا واقا؟؟؟؟",
    "سر جلسه امتحان نهایی نیشسته بودیم اون آغایی هست که برا چک کردنه؛ که ببینه کسی جای یکی دیگه نیومده باشه همطو داشت به لیست و بچه ها نیگا میکرد که اومد و رسید به من عکس منو تو لیستش نشونم داد گفت خودتی؟؟ منم گفتم پ نه پ عکس مادربزرگمه!!!!:دی\nآغاهه هم که جنبه شوخی نداشت گفت پاشو بر بیرون.......\nمنم بلند شدم بهش گفتم ببین  منو از امتحان محروم میکنی؟ من عمرم رو باختم برو از خدا بترس....:دی (چمیدونم همین حرفایی که بچه های 4جوک میزنن تو فانتزیاشون)( نمیدونید چقد حال داد انگار دنیا رو بهم داده باشن)\nآغاهه هم نامردی نکرد خیلی شیک و مجلسی گفت گمشو بیرون محروم از امتحان پاسخ نامه هم  رو ازم گرفت نامرد\nمنم که از این کار خودم نادم شدم هرچی حرکت از دبستان تا پیش دانشگاهی  حتی چند تا حرکت واسه دانشگاه که آماده کرده بودم رو پیاده کردم(انواع حرکات پاچه خواری) مگه حالا از خر شیطون میومد پایین کثافت!!\nهیچی دیگه با هزار زحمت و لابه و....... راضی شد که بمونم امتحان بدم...!!!!!\n\nخب دوستی از اون ته سوال کردن که اگه راست میگی چرا کلت رو به دیوار نکوبوندی؟؟؟؟ باید عارض بشم که بنده ترسیدم اگه کلم رو بکوبم به دیوار اون آغاهه دیگه خیلی متاثر بشه و بره خودکشی کنه   بعله",
    "بقال سر کوچمون داشت جنس خالی میکرد تو مغازش اومدم بهش بگم خسته نباشی هل شدم گفتم:خسته نشی؟؟؟؟؟\nیعنی ادم زیر اب قلیون بکشه اینجوری ضایع نشه!؟!",
    "بچه که بودیم واسه اینکه حرص یکی رو در بیاریم بهش میگفتیم خوشگل درخت نارگیل ، طرفم فکر میکرد بهش گفتیم خوشگل کلی ذوق مرگ میشد ، تا بفهمه چی شنیده با دوتا پای اضافه صحنه جرم رو ترک میکردیم و الفراااااااااار ... D:\nآخی .........  یاد بچگی بخیر (:",
    "معلم فیزیکم برای درس ذره بین ها گفته بئد وسظ یه صفحه رو سوراخ کنیم صفحه رو به چشم نزدیک و دور کنیم...خلاصه جلسه بعد اومد پرسید بهتون گفتم وسط صفحه رو سوراخ کنید؟ همه گفتن نه من گفتم آره آره...معلمه اشاره کرد به من خوشحال بود یادمه منم گفتم سوراخشو یادمه...کل کلاس رفت رو هوا... \nمن حرف بدی زدم عایا؟؟؟منفی گرفتم...",
    "عاغا این تبلیغ کرم حلزون هس?؟بگین خب!\nذات خبیثم بم گف حالشونوبگیرماهم ک لوتی صفت!!!گفتیم چشم دادا! هماهنگ کردیم ب اتفاق 5تااز2ستان ی پیشوازایرانسل (گاودیوانه331125کدشه)گذاشتیم بعدنوبتی ب سامانه شون اس دادیم اوناهم ب هرکدوم از2ستان چنباری زنگیدن ج ندادیم حسابی\nحالشوببرن!اره همچین ادمیای خوبی هستیم ما!!دیگه دیگه...",
    ":::::::::::::::::::::\"اهن اهن من اومد\"\n\nمادرم سبزی میاره سر سفره؛\n.\n.منم بهش میگم مامان جعفری(اسم یه سبزیه)کدوم یکی از این سبزیاست میگه اونی که سبزه.\nسبزی جعفری!\nستاد سبزی فروشان!!!!!!\nمن:v\nباغ خونمون  :v :v",
    "ي مزاحم تلفني داشتم كه همش بهم ميزنگيد اما نميحرفيد تا ي روز كه باز زنگيد گوشي رو دادم به خواهرزاده كوچولوم كه كنارم نشسته بود باز نحرفيد منم گفتم خاله قطع كن مثل اينكه لاله،چندمين بعد باز زنكيد ج ندادم ولي بلافاصله پشيمون شدم خودم بهش زنكيدم كه ي چي بارش كنم كه اونم ج نداد و اس داد كه مگه نگفتي من لالم پس چرا به ي لال زنكيدي چجوري بحرفم؟\nيعني تو عمرا اينطور قانع نشده بودم",
    "بعد امتحان با دوستان نشسته بودیم دور هم. دوتاشون خیلی قر قروان^_^\nاولی:وای مردم به خدا .دیگه نمیکشم .خسته شدددددم(دیگه داش کولی بازی در میورد جلو دهنشو گرفتم)\nدومی: راس میگه خو چرا بچه رو ساکت میکنی. اصن غلط کردیم!  ما رو چه به دانشگاه اصن من میرم انصراف میدم!!!\nاولی: اصن خوش به حال پسرا راحتن. یکمم سرشون شلوغ شد موهاشونو با ماشین میزنن راحت. کاش میشد ما هم میزدیم :O\nدومی: وای نهههههههه(جیغ بنفش. البته من دهنشو بستم! آبرو داریم تو دانشگاه^_^)\nاولی : چرا نه !؟ راحت میشیم\nدومی: خوب اونوقت کلیپستو میخوای کجا بذاری اسکل؟؟؟\nاز دست رفتن به خدا دخترای مردم.....\nچه معضلی شده این کلیپس...خخخخخخخ",
    "امروز تو خیابون داشتیم راه میرفتم (منو دوستام) یهو چشمم خورد به یه تابلو که روش نوشته بود مغنهه (خانوما رو سرشون میذارن)منم فکر کردم اون طرف سوتی داده بخاطر همین از دوستم پرسیدم محسن (دوستمه) مقنهه رو با کدوم غ,ق مینویسن اونم گفت فکر کنم با ق مینویسن منم گفتم اون تابلو رو نگاه کن با غ جیمی نوشته.یعنی دوستام مردن از خنده.\nهیچی دیگه شدم سوژه ی دوستام:D",
    "ابتدایی بودم. روز معلم بود.مدیر و ناظمم اومده بودن سر کلاسمون بچه ها یکی کادوهاشونو میذاشتن رو میز معلم.منم سنگ تموم گذاشته بودم.نوبت من که شد رفتم جلو معلم دست کردم تو جیبم یه جفت جوراب(تو خونمون افتاده بود،بابام دوسشون نداشت)درآوردم...گرفتم جلو معلممون....مونده بود بگیره یا همونارو بکنه تو حلقم....مدیر و ناظم که داشتن میترکیدن....",
    "به اجیم میگم امروز یه جوک گفتم واسه بقل دستیم از بس خندید مرد میخوای واست تعریف کنم \nمیگه:خفه شو قاتل زنجیره ای چند نفر دیگه رو میخوای بکشی ؟\nبگم اجیم 5 سالشه \nمن0_o\nاجیم^_^\nغزل حصار-_-\nانجمن حمایت از حیوانات#_#\nماموت گوشه 4 جوک (اینو همون حالت که هس تصور کنید)",
    "یکی ازخواهرام ده سال ازخودم بزرگتره بچه که بودم وقتی بابام ازسرکارمیومدخونه واسم چیپس وپفک میخریدمریم(خواهرم)تااینارومیدیدحالاسال به سال محلم نمیذاشتامیومدمیگفت بریم بازی وبازی معروفش که اسمشوگذاشته بود(هیچی نداشتیم)بعدمیگف توبچه ی منی ماهم بدبختیم هیچی نداریم سرچیپسوبازمیکردیکیشومیدادبهم میگف بیشترنخورفقیریم بعدمیگف دخترم بروبازی!من بدبختم میرفتم برمیگشتم میگفتم حالامن گشنمه یه دونه دیگه چیپس بده بعدالکی گریه میکردمیگفت گرگ همشوخورد!):تامن بازی میکردم همشومیخورد):الان عقده(اغده،اقده،عغده)چیپس وپفک دارم هنوزکه هنوزه!!!):منتظرم بچه دارشه تلافی کنم",
    "دیروز زنگ زده بودم به خالم(گذاشته بود رو ایفن) هی گودزیلاشون از اونور سروصدا میکرد!به خالم میگم چی شد؟میگه باباش واسش ماشین خرید اومده پیش تلفن هی به تو میگه \"هن هن\"یعنی نگاه کن ماشینمو!\nاین بزرگ شه یه چیزی میشه با این هوشش!!\nهمچین فک وفامیل گودزیلای باهوشی دارم من!!",
    "چندوقتی بود گیر داده بودم که میخوام بینیمو (همون دماغ خودمون) رو عمل کنم،همش جلو آینه سر دماغو میدادم بالا و کیف میکردم از قیافه بعد عملم،یه بار با شوق اومدم نظر مامان رو بپرسم گفت: خب بسه حالاخیلی خوشگلی میخوای برینی تو صورتت\nتا حالا همیچین تعریفی از مامانم خدایی نشنیده بودم",
    "سال اول دبیرستان که بودیم یه دبیر ریاضی داشتیم خیلی مزخرف بود...\nیه روز یه دختره سال بالایی اومد ازمون پرسید دبیر ریاضی شما خانوم......؟؟؟\nما:اره\nدختره:چه جور معلمیه؟؟؟\nمن :خیلی بیخوده اصلا هیچی یاد نداره...\nدوستم:اره باو هرچی بچه ها ازش میپرسن یاد نداره معلوم نیس کجا بهش مدرک دادن...حالا واسه چی میپرسی میخوای پیشش کلاس بری..؟؟؟؟\nدختره:نه اخه خالمه میخواستم نظره بچه ها رو دربارش بدونم.....\nما:^_^ ^_^\nمن:میگم حالا که فک میکن همچین معلم بدی هم نیس اتفاقا خیلی هم مهربونه...\nدوستم:اره مهمترین چیز معلم اخلاقشه اصلا همه بچه ها عاشق اخلاقشن....\nمن:میگم تو که اسم مارو یاد نداری...هان....",
    "چن روز پیش رفتم خونه دوستم,خونشون آپارتمان و یه حیاط مشترک دارن و باغچه شون پر رز های رنگاورنگه و ناگفته نماند که یه همساده(همسایه)دارن که رو این گلا خیلی حساس,این دوست مهربون منم چون میدونه رز خیلی دوس دارم خواست یکی از این گلارو برا من بچینه,قیچی رو برداشت و رفتیم,حالا میخواد یواشکی به طوری که همسادشون نبینه بچینه که یه دفعه یکی گفت دست نزن دوستمم دست نگه داشت و یکم اینور و اونورو نیگا کردیم هیشکی نبود دوستمم گفت:چون صدا هس تصویر نیس با ما نبودن,حتما صدا از یه جا دیگه میاد و دوباره خواست بچینه که این دفعه حاج آقا همسادشون داد زد که دخترم با توام نچین,حالا دوستم هر دو دستاشو آورده بالا تو یه دستشم قیچی میگه حاج آقا من دارم دستامو میشورم!\nحاج آقا 0_O\nدوستم ^_^\nمن :)))))))  =))))))))\nحالا من که از خنده کف حیاط دراز کشیدم\nحاجی هم گفت:حتما هم با قیچی شیر آب رو باز میکنی!\nو اینگونه شد که دوست بنده یاد گرفت که وقتی میخواد جرمشو انکار کنه باید مدرک جرمم نابود کنه ;) \nالبته زیر پوستی گل رو چید ^_^",
    "یه پسر همسایه داریم دیپلم ردی , سربازی نرفته , بیکار, وضع مالی بابا هم صفر..\nتو کوچه جلومون گرفته و خاستگاری (خواستگاری, خواست/خاست گاری و ...) کردن که ما \nعاشقتون شدیم آخرش هم میگه به این قضیه مثبت فکر کن .\nآخه لامصب خداوکیلی .... :| \nدر این مواقع دلم میخواد کربن دی اکسید تنفس کنم واااااالا به قرعان.. :|",
    "چند روز پیش داشتیم با یه نفر تو دانشگاه راجع به مشکلی که براش پیش اومده بود صحبت میکردیم که طرف گفت پارسال خیلی اشتباه کردم ولی امسال سعی دارم درستشون کنم که دیگه ضرر نکنم\nبعد منم اومدم تریپ وردارم مثلا امید بدم بهش، برگشتم گفتم جلو ضرر رو از هرجا بگیری زیانه دوستام داشتن درو دیوار رو گاز میزدن.",
    "یه روز سرد و بارونی ما با خانواده رفته بودیم در پارک چای بنوشیم. پرندگان سیه فام بر فراز سرمان پرواز میکردند که ناگهان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nیکی از پرندگان محترم پی پی کرد و پی پی اش بسیار بسیار شیک و مجلسی دقیقا افتاد تو لیوان چایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nپرنده محترم: :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))",
    "هر وقت تو دسشویی یه پست به ذهنم رسیده،بالای 500 لایک خورده.\nخدایا این دسشویی رو از ما نگیر،فک کنم برا کنکور باید اونجا درس بخونم\n:ا",
    "یه جایی کار می کردم بعد از ظهری گلاب به روتون خواستم برم دسشویی چون خیلی عجله داشتم کمرمو بیرون باز کردم تا خواستم درو وا کنم دیدم واااویلاااااااااا دختر صاحاب کارمون درو واکرد از دسشویی اومد بیرون بیچاره مونده بود بیاد بیرون یا دوباره برگرده اونجا... باسرعت 214 کیلومتر برساعت از محل حادثه گریختم\nهیچی دیگه استعفامو نوشتم رفتم دانشجو شدم.",
    "یکی از بزرگ ترین شکستهای روحی و روانیم در زندگی این بوده که در طول امتحان روی یه صندلی نشسته بودم که روش نوشته شده بود:\nاین خر به قیمت توافقی به فروش میرسد.. :|",
    "کیا کارتون فوتبالیستها یادشونه !! (دهه هشتادیا ادعا نکنن که میام از سقف آویزونتون میکنم )\nخب ..داشتم میگفتم\nآخرش نفهمیدیم تو سری اول این کارتون اون پسره که اسمش تارو میزوگی بود چطوری تو سری دوم یهو شد سوباسا اوزارا!!!\nلایک = ما نیز همچنین :D",
    "یه معلم داشتیم خیلی ساده بود... دبیر کامپیوتر مون بود. از خودم تعریف نکرده باشم منم درسش رو بدون اینکه بخونم بلد بودم چیزی نبود که بخوام ازش یاد بگیرم. سر کلاس همه باهم حرف می زدن. اصلا نمی تونست کلاس رو کنترل کنه. هر وقت می اومد مدرسه بچه ها می ریختن دم در استقبالش البته می خواستن یه جورایی مسخره اش کنن. منم بدم نمی اومد می رفتم و هر دفعه باهاش دست می دادم. بچه هام از همین خنده شون می گرفت. جالب اینجاس که این دبیر فکر می کرد من واقعا دارم بهش احترام می گذارم. خیلی هم ازم خوشش می اومد. انصافا منم به اندازه بقیه اذیتش نمی کردم حق داشت ازم خوشش بیاد. اینم بگم یه رفیق داشتیم که بدجوری اهل رفاقت بود و به اصطلاح کم نمی آورد.یه روز که طبق معمول داشتیم سر کلاس این دبیر با هم حرف می زدیم و اونم داشت برای خودش مثلا درس می داد یه چیزی گفتیم که خنده مون گرفت. البته نه که قهقهه همون لبخند معمولی. آقا این معلمه یه هو گفت:آقای ... منو می گفت. گفتم: بله. گفت: به چی می خندی. گفتم: هیچی . گفت: منو مسخره می کنی. خیلی با ملایمت گفتم: نه داشتیم حرف می زدیم به شما کاری نداشتیم. گفت: چرا داشتی به من می خندیدی. انصافا ممکنه روزهای دیگه بهش خندیده باشم ولی این دفعه واقعا به اون ربطی نداشت. دیدیم هی گیر داده همون رفیقم بلند شد و اومد جلو گفت: چی می گه. منظورش معلم بود. آقا این رفیقمون هیکلی معلم هم لاغر. منم گفت: نمی دونم. گفت: با کی داره اینجوری حرف می زنه. گفتم: نمی دونم. گفت: با توئه؟ چیزی نگفتم. معلم گفت بنشین سرجات. رفیقم ادامه داد: با کی بودی؟ معلم دیگه معلوم بود داره کم کم می ترسه. رفیقم گفت: بگم بچه ها بیان سر کوچه شون وایستن؟ معلم دیگه گفت: بفرمایید بنشید با ایشون نبودم.اتفاقی نیفتاده. اینم از اقتدار معلم ما!!!!!!!!!!",
    "ﺩﺧﺘﺮﻩ پﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ :\nﻭﺍﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﯾﻪ ﻣﺎﺭﻣﻮﻟﮏ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻤﻪ .\n274 ﺗﺎ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩﻩ 1743 ﺗﺎ ﮐﺎﻣﻨﺖ .\n87 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ شرق وغرب کشور ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺭﺍﻫي تهران شدند ...\n115 ﻧﻔﺮ ﺍﺯ جنوب و شمال کشور ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺷﺪﻧﺪ .\nکليه مدارس درنوبت صبح وظهر و دانشگاه ها 3 ﺭﻭﺯ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﺭﺳﻤﯽ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩند .\nﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺭﺍﻫﯿﺎﻥ ﻧﻮﺭ ﻧﯿﺰ ﻣﺴﯿﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻧﺪ ...\nﺑﻌﺪ ﻣﻦ پﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ :\nﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﮔﻠﻢ ﻣﻦ بيماري سختي ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺗﺎ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ\nﺩﯾﮕﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ ...\n2 ﺗﺎ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩﻩ 2 ﺗﺎ ﮐﺎﻣﻨﺖ .\nبه شرح زير ~>\nGOGOLI : ﺁﺏ ﻣﯿﻮﻩ ﺑﺨﻮﺭ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺷﯽ ...\nبرووووو باباااااا ... بادمجون گنديده که آفت نميزنه o_O\nخدايا شکرت واسه اين همه مهم بودن ^_^",
    "دبیرستان که بودیم حدود 8 سال پیش یه رفیق داشتم بلد  نبود ایمیل بسازه قرار گذاشتیم بریم کافی نت براش ایمیل بسازم کافی نت اون روز بسته بود از مغازه بغلی پرسیدیم خونه صاحب کافی نت رو می دونید کجاست؟ مغازه دار گفت:  آخر های اون کوچه یه خونه اس با در قهوه ای. رفتیم تو کوچه آقا دیدیم همه در خونه ها قهوه ایه. رفتیم ته کوچه گفتیم شاید این باشه. رفیقم زنگ زد. یه پسره از پشت آیفن جواب داد:بفرمایید؟ رفیقم گفت: ببخشید این کافی نت مال شماست؟ پسره گفت: کدوم کابینت؟ آقا ما رو میگی یه خنده کوچکی نمودیم و خودمون رو کنترل کردیم. رفیقم گفت: کابینت نه کافی نت.پسره گفت: کافی نت؟!!! رفیقم گفت: همین مغازه که کامپیوتر توشه. دوزاری پسره افتاد و از پشت آیفون گفت: آها خونه بغلیه. رفیقم گفت: کدوم. پسره گفت: اینوری!!! ما که از پشت آیفن نمی دیدیم کجا رو اشاره می کنه!!! رفیقم دستش رو به سمت راست گرفت و گفت: اینوری؟ این جا بود که دیگه شاخ درآودم. فکرنکنید آیفن تصویری بود ها معمولی بود. بعد پسره گفت: آره همونه. بعد مادر پسره آیفون رو گرفت و.... نهایتا اومدن دم در تا معلوم شد کدوم رو می گن.... باور کنید اون زمان ها هنوز دست چپ و راست اختراع نشده بود...",
    "من موندم:\nداداشم زنگ میزنه فلان کلیپ رو برا من دانلود کن بیار\nدختر عموم زنگ میزنه مهرزاد کامپیوترمون خرابه، داری میای اینور هرچی سی دی نیازه بخر بیار خودتم درستش کن، برنامه جدید هم دانلود کن بیار\nعموم (خب آخه عمو تو دیگه چرا!!!؟؟ سنی ازت گذشته) زنگ زده آهنگ جدید بیار،\nپسر خاله ام زنگ زده فیلم ............ برام بیا\n(حالا باز خوبه اینترنت همه جا هم هست!!! خدا خیر بده ایرانسلو)\nخدا من اومدم دانشگاه درس بخونم یا کلیپ درخواستی بریزم تو گونی ببر اقوام بخش کنم؟؟!! والا به خدا بعدشم از اینجا میریم خونه میزنن تو سرمون که چرا مشروط شدی! یه دستت درد نکنه هم که نمیگن بعدش همونا بر میگردن میگن لابد دانشگاه صب تا پسین تو اینترنتی، از اولشم گفتیم تو هیچی نمیشی!!!!!\nحالا به بابام گفتم یه لب تاب بخر برا درسام نیازه ها وضعو ببین (خخخ منم لب تاب دارم ایششش)\nگوشیم داره زنگ میخوره ببین چی بزارم تو نوبت دانلودِ دانلود مسنجرم خخخ\nلایک = کار اقوام رو راه بندازی صواب داره!!! حالا برا درس همیشه وقت هست!!",
    "صبح از خواب پا شدم از اتاقم اومدم بیرون.مامانم:مرده شور قیافتو ببره\nمن:O-O\nمامان:گمشو گمشو برو بیرون\nمن:O-O\nمامان:کصاااااافط مگه نمیگم برو \nمن:O-o\nمامان:پیشته پیشته.چه گربه پروییه.پیشته برو بیرون از حیاطمون.آها رفت!\nمانی:^-^",
    "ب عنوان دختر خونه وقتى میخام سالادشیرازى درست کنم،هى ک چاقو میخوره ب انگشت شستم،انگشتم پوست پوست میشه،کارم ک تموم شد میبینم پوستاى انگشتم نیس!واسه همینه سالادام خوشمزه میشه!داداش اسى فهمیدى چراچاق شدى؟",
    "خدایا مارو با کیا کردی هفتاد تاااااااااااااااااااااااا\nزنه امده مغازه میگه مایکروفون داری{ با یه لهجه ی عجیبی} پیش خودم گفتم اینجا که گوشی فروشی نیست مارو میگی یه روز کامل رفتیم تو کماااااااااا   تازه فهمیدم مایکروو میخواد  \nبیا موج مکزیکی ~~~~~~~~~~~~~~~~~",
    "يه شب قرار بود واسم خواستگار بياد كه عصرش با خواهرم دعوام شد(بعععله گودزيلاست)گفت شيوا حالتو جا ميارم خلاصه شب شد و به من گفتن چايي بيار منم از همه جا بيخبر چايي ها رو تعارف كردم و نشستم عاغا اينا چايي رو كه ميخوردن بلافاصله دهنشونو وا ميكردن و باد ميزدن،شما نگو خواهر ذليل شده م فلفل توشون ريخته،اونا هم رفتن پشت سرشونم نگاه نكردن آخه شوووما بگين خواهر انتقام جويه كه من دارم؟دستي دستي بي شوهرم كرد",
    "مسیحا از پله برقیای فرودگاه که داشت میومد پایین ما براش دسته گل گرفته بودیم انداختیم گردنش بعد مردم بنده خدا فک کردن از این تکواندو کارایِ قهرمانه .... هی واسش صلوات گفتن ، هـععععی ...\nمسیحا ام پرو پرو داد میزد من متعلق به شمام ، توروخدا خجالتم ندید...\nاعجبــــ .....\nمسیحا و این حرفا ،، فک کنم حال و هوای اونور زیادی بش ساخته ....",
    "4ماه جون کندم بابامو راضی کنم آی پدبگیره بددیشب  دیدیم گودزیلای8ساله عموم(اومده بودن خونمون مهمونی)باجدیت داره با آی پدش ورمیره کنجکاو شدیم رفتیم دیدیم داره انگری بردبازی میکنه!!احالابابام میگه خجالت نمکشی؟پول بدم بری پاره آجربخری بشینی پرنده شوت کنی؟!        لایک:راس میگه خو:-|",
    "این اولین پستمه \nیــا بسم ا...\nدیشب خوابه خواب بودم \nاتاقمم تاریکه تاریک فقط یه کور سویی از بیرون تو اتاق بود\nچشتون روز بد نبینه یهو چشامو وا کردم دیدم گودزیلای خونمون کنار تختم نشسته زل(ذل-ظل-ضل)زده بهم چنان ترسیدم که تمام بندنم لرزید و از شدت لرزش پام محکم خورد تو پهلوش افتاد از تخت پایین D:\nقلبم داشت از تو حلقم در میومد \nگودزیلا هم که کپ کرده بود و یه خورده فقط یه خورده ترسیده بود در کمال خونسردی میگه چرا میییزنیییی ؟ خوب خوابم نمیااااد(با نهایت عشوه بخونین)\nمیگم خوابت نمیاد باید عین جن زل بزنی به من نصفه شبی .خو ادم میترسه دیگه\nخدایی شما بودین نمیترسیدید؟؟\nلایک= اره خدایی ما هم میترسیدیم",
    "سوم دبیرستان یه معلم داشتیم خفن قاطی و بی اعصاب بود.یه رفیق هم داشتم خیلی مشنگ وخل وضع بود. یه روز اومد کنار من ردیف اول نشست کیفشو هم گذاشت رو میز . این آقا معلمه هم حواسش نبود جلو میز ما واستاده بود همینجور که درس میداد هی گچو تو دستش میچرخوند تهشو میزد رو کیف این.\nاین پسره هم نامردی نکرد خیلی شیک و مجلسی دستمال کاغذی درآورد چشم تو چشم معلم شروع کرد به تمیز کردن کیفش آقا یه دفه معلمه قاطی کرد رفت تخته پاک کن رو کشید تو جا گچی جلو تخته دو سه بار بعد اومد زد رو کیف این بدبخت بعد 2 تا با تخته پاک کن زد تو صورتشو بعدشم دستای گچیشو گرفت تو صورت پسره فوت کرد.\nکلاس رفت رو هوا من که اینقدر خندیدم اشک از چشام اومد معلمه هم خندش گرفت کلاسو تعطیل کرد\nخدا حفظش کنه چقدر معلم با حالی بود",
    "ای خدا بگم با این فصل بهار چیکار کنه تا میام روی یه سوال تمرکزکنم یکی  توی سالن امتحان عطسه میکنه اونم نه از نوع نرمال بلکه از نوع ببخشید خرکی واسه همین من همیشه ترم بهاره مشروط میشم دیگه اه اه",
    "امروز بعد از امتحان رفتم کیفمو ازگوشه ی سالن بر دارم دیدم دو تا دختر کنار هم وایسادن یکیشون داره از اون یکی میپرسه سوال بیستو چه جوری جواف دادی؟اون یکی هم خیلی جدی تو صورتش نگاه کرد و گفت :اولش ده بی سی چل ادامسی رو خوندم گزینه چهار شد بعد با خودم گفتم بذار سوره حمد رو بخونم گزینه ی دو شد منم همونو زدم.ولی باور کنید من حتی یک لحظه هم لبخند نزدم چون من همه ی سوالامو اینوری جواب دادم هرهر.اینجوری به علم حتی اگر در ثریا باشد دست پیدا میکنیم",
    "نوع برخورد بابام با من بعد از یکسال دوری :\nروز اول : بوووس بغلــو خلاصــه . . .\nچند روز بعد : برو بوووق بووقق بوووق [سانسور] . . .\nروز آخر (رفتن) : چیزی لازم نداری عزیزم (همراه با ناراحتی) . . .\nباباهای شمام اینجورین آیا ؟؟؟",
    "یه بار هممون تو هال نشسته بودیم هر کی هم سرش به کار خودش بود ، بابامم مثل همیشه جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و همونجوری خوابش برده بود ، یه چند دقیقه که گذشت بابا بیدار شد و خیلی عادی زل زد تو تلویزیون ، یهو خواهرم برگشت سمت من که یه چیزی بهم بگه دید بابام چشاش بازه برگشت بگه بیداری ، یهو گفت اوااااااا بابا تو زنده ای ؟؟؟\nبابام OLo\nخودش |:\nمن D:",
    "کی باورش میشه من یه عمل جراحی داشتم چند روز پیش (به جون خودم داشتم خیلی هم دوسش داشتم)\nیه چیز شیشه مانند رفت تو ساق پای بدبختم رفتم دکتر یه امپول زد بهم بعد دکتره یه نیم دایره به شعاع 1سانت با تیغ جراحی پاره کرد و همراه با اون ماده جون منو در اورد سه تا بخیه هم خوردم قشنگ اشک توچشام جمع میشد بعد از هر بار بخیه بعدش اومد گاز استریل بزنه دید بی حسیه مونده نزده اون امپوله هم مال بعد عمل بود واسه ترمیم زخم ومن اسطوره مقاومت ایران شناخته شدم ناراحتیم اینا نیستا نه ناراحتیم اینه که بعدش مامانم میخواس بزنه منو که چرا یه اخ کوچولو هم نگفتی \nخو مادر من هر کی یکی دوتا از اون کتکای شمارو میخورد تریلی هم ردمیشد از روش هیچی نمیگفت چون مرده بود زیر تریلی",
    "\" ویـــژه مــــســـیـــحــــا \"\nروی تـــخـــتــــ بــیــمـــارســتـــان دراز بــه دراز افــتـــاده بــودم ، خــودم بــودم و دوتــا مــریــضِ\nدیـــگــه کــه جــفــتـــشــون دخــتـــر خـــانــم بــودن ، زیــاد کــاری بــه کــارشــون نــداشــتـــم ....\nخــارج دیــگــه ایــن حــرفــارُ نــداشــتــــ ، یــکــیــشــون اتــریــشــی بــود یــکــیــشــون آلــمــانـی\nولــی خــوب لــامــصــبــا زبـــانِ انــگــلــیــســیــشــون فــول بــود ، مــنــم کــه نــگــم بــهــتـــره...\nبـــا ایــمـــا و اشـــاره بــاشــون ارتــبــاط بــرقــرار مــیـــکــردم ،، عــیــن انــســانـهـای نـخـسـتین...\nیــه روز صــبــح از خــواب کــه بــیــدار شــدم دیــدم جــفــتــشــون راســتــ راســتـــ واســادن بــالــا\nســرم ، مــن یــه دفـــه جــاخـــوردم ، خــودمــو کــشــیــدم عــقــب بــلــنــد گــفــتــــم :\nیــا ابـاالــفـــضـــل ، چــی از جــونــم مــیــخــوایــیــن ؟؟؟؟\nاونــا بــا تــعــجـــب ایــنــجــوری ازم پــرســیــدن ، \" How is That?? حـــنـــان ،، حـــنـــا ،، \"\nبــازم تــو خــوابـــ حــرف زده بــودم ...... هــــعععععـــی عــاشــقـــی ......\nعـــاشـــقـــی رســوای عــالــمــم کــردی .....\nراســتـــی اون آخــرا اونــا فــارســی یــاد گــرفــتــه بــودن هــا ولـی\nمــن فــقــط در حــد ایــنــکــه بــگــم نــاهــارم چــی شــد ، یــا دســتـــشــویــیــه مــردونــه کــدومــه\nآلـمــانــی  یــاد گــرفــتـــه بــودم ......\nلــایـــک = هــوشــتـــ تــو حــلــقِ جــلــبـــکــــ ...",
    "یه بار تو دانشگاه نشسته بودم(حتما فهمیدین که کارمند دانشگام) دختره اومده میگه نخ وسوزن میخوام گفتم من نخ و سوزنم کجابود برو از آبدارخونه سوال کن با یه قیافه حق بهجانب برگشته میگه عجب دانشگاهی ماقبول شدیم ها یه نخ وسوزن اینجا پیدا نمیشه\nاز چی بگم برات.....",
    "آقا یه بار با دوتا از دوستام رفتیم ماهی گیری تو یه استخر طبیعی ( آبگیر پرورش ماهی ) دوستم گفت حس تور و قلاب نیست بیا من موتور برق دارم بندازیم تو آب :دی\nبعد ماهم قبول کردیم و موتور برقو روشن کردیم و انداختیم و بعد از چند دقیقه یه ماهی سفید ( اصلا تابلو نبود که شمال بود ) پرید بالا ، دوستمم با دیدن ماهی حول شد و گفت آخ جون ماهی پرید تو آب که بگیرتش و برق گرفتش \nقیافش : دیر دیر دیر و ماهم در حال خندیدن \nمن : در حال جوئیدن علفها\nاون دوستم : در حال غلت ردن تو زمین\nدوستم در حال برق گرفتن : :(((((\nماهی ها : ^_^ \nجالب اینجاست که خودش پیشنهاد برقو داده بود البته ما بعد از چند ثانیه موتور بزقو خاموش کردیما ( کاملا واقعی بود )\n^_^ مِستِر جِفِرسون ^_^",
    "جند وخت بيش همه تو خونه دور هم نشسته بوديم و هوا باروني بود.من يدفعه جو كرفتتم و بركشتم كفتم هوا هواي دو نفرس. بابامم سريع بركشت كفت اره هواي من و توئه! اخه بابائه من دارم؟!",
    "یه زمانی هم بود که نفری یه \" ارژنگ \"داشتیم نقش منتشران نقاشی رو داشت!\nتازه نشد یه بار از روش بکشیم و به خودمون افتخارهم نکنیم :-)",
    "پسرعموی گودزیلام گوشیش زنگیده حرفش که تموم شد گفتم کی بود؟\nگفت:gfــَم بود!!!!!!!\nبعد از کلی تحقیق و تفحص فهمیدم gfیعنی مخاطب خاص،آخه تا اون موقع فکر میکردم مخفف گوجه فرنگیهD:",
    "یکی از آشناهامون اسم بچه های دوقلوشو گذاشته سهند و سبلان\nبیرون بودیم یکی اومد باهاش سلام احوال پرسی کنه گف سیستان بلوچستان چطورن؟!!\nحالا ما 8-0\nطرف :-|\nتاریخ جغرافیا مدنی :-)))))))",
    "یادش بخیر چندین سال پیش برای اولین بار بود که ترقه دست می گرفتیم رفته بودم خونه یکی از دوستان تا بهش به قول خودمون یه کلاسی بذاریم که آقا ما ترقه داریم گفت بده من آتیش کنم یه دونه دادم بهش اتیش بزنه تا که اتیش زد از ترس ترقه رو بد جور به سمت بالا پرتاپ کرد خدا روز بد نیاره این ترقه هم ناغافل رفت پشت یقه باباش که داشت از تو خونه در می اومد خودتتون دیگه بقیه اش رو تصور کنید هنوز یاد این موضوع می افتم بدنم به رعشه می افته چقدر دویدم اون روز تازه کتکه رو هم خوردم جاتون خالی هیچ کس هم نبود بگه بابا گردنت تاول زده برو دوا درمون کن به من چه با این رفیق کصافطم",
    "ما زمان مدرسه یه معلم حسابان داشتیم اکه هر وقت می خواست امتحان بگیره میرفت چند صفحه از یه کتاب تست رو کپی می گرفت اول زنگ برگه ها رو می آورد می گذاشت روی میزش تا اخر زنگ از ما امتحان بگیره ما هم بچه های خوب با نمره های خوب خودتون که میدونید همون اول های زنگ یه برگه رو کش می رفتیم و خلاصه تمام گزینه ها تا اخر زنگ به دست می اومد و کم و زیاد بین رفقا پخش می شد بعد از گرفتن نمرات معلم ما هاج و واج می موند اخه این قدر دانش آموز درس خون یه جا ندیده بود نه خدا وکیلی خودتون دیده بودید و خداوکیلی مدیونینید فکر کنید ما دانش آموزان درس خونی نبودیما فقط ما تفاوتمون با بقیه دانش آموزا این بود که جلسه بررسی سوالات امتحان رو قبل از امتحان برگزار می کردیم خب دیگه بچه های فعالی بودیم دیگه شما هم یاد بگیرید",
    "دیروز نشستم یک ساعت تمام تقلب نوشتم اونم با فونت 1- بعد گذاشتمش تو سر خودکار که سر جلسه درش بیام.کصصصصصافت هر کاریش کردم سر جلسه در نیومد.حالا جالب اینجا که اگه در میومد حداقل 3نمره رو از روش مینوشتم.\nدیگه بفمین چقد بدبختم که برگه تقلبم با من لج میکنه!!!!!\nبه نظرتون این زندگی من دارم عایا؟؟؟؟\nلایک=آره دادا خوشحال باش که سالمی،بقیه رو وللللش",
    "گوشی خواهرم زنگ میخورد بردم بدم بهش نوشته (امیر حسین در حال تماس)،حین حرف زدن بهش میگه سمیرا جون.\nمیپرسم کیه؟ میگه :نگینه دوستم.\nجل الخالق!",
    "امتحان آمارداشتیم(دوم ریاضیم)گفتم ببینم کتاب چی داره.لای کتابو بازکردم تو یکی از تمرینا ازتعدادبچه های خونواده هاآمارگرفته بودن(اگه وخ کردین شمام یه نگا بندازین ص156کتابه)میانگین تعداد بچه ها روگرفته بودن شده بود1.4.....نه جون من منظورش چی بود؟...                                           ینی قیافم شده بود اینo_0                                                              بچه هف ماهه شنیده بودیم ولی دیگه اینجوریاشو نه.احتمالا منظورش یه9ماهه ی کاملونصفی ینی4.5 ماههس.                                                 دست آموزش وپرورش درد نکنه!                                                   آهای فرندای تجربی شما بهتر میدونین ماهمچین چیزی داریم  عایااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شایدنظام جدیداینطوریه:-/",
    "دختر داییم 5 سالشه بغلش کردم\nبرگشته میگه دوسم داری نه؟\nمیگم اره چطور؟\nبوسم کرده میگه میدونستم مردایندم تویی!!!!!!!!!!!!\nمن",
    "ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﻦ\n. ﮐﻮﭼﯿﮑﺘﺮﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﺗﻮ\nﺳﺮ ﻭ ﮐﻠﻪ ﯼ ﻫﻢ\nﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻦ\nﻋﯿﻨﻪ ﺗﺎﻡ ﻭ ﺟﺮﯼ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ\nﻓﻘﻂ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻫﻤﻦ !\nﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﻣﻨﻮ ﻧﺸﻮﻥ ميگه\nﺍﯾﻨﻢ ﻋﯿﻨﻬﻮ اون\nﺳﮕﻪ ميمونه ﮐﻪ ﺗﺎﻡ ﻭ ﺟﺮﯼ ﺍﺯﺵ حساب\nﻣﯿﺒﺮﻥ !!!",
    "دیروز پسر عموهام داشتن باهم صحبت میکردن(بچه دبستانی اند)درمورد یه چیزایی صحبت میکردن که من باید معنیا اکثرشونو از بابام می پرسیدم\n.\n.\n.\nدوران من کوووووجا و اینا\n\nدوستان اگه قول دارین از امروز یه بعد کلمه گودجیلاا!! تغییر کنه به زلزله چطوره(دلم واسه گودزیلاا!! میسوزه)",
    "یادمه روزی که رفتم دانشگاه ثبت نام کنم خیلی شلوغ بود .... \nیه دختره اومد از مسئول آموزش پرسید : کتابای درسی رو کی میدن ؟ همه مردیم خنده ....",
    "چرا تو اینه شبیه بردپیت میشم اما تو عکس شبیه دایناسور مارگارورا؟\n:ا",
    "یادش بخیر،یه زمانی تو 4جوک دیوار بتونی و وان حموم برای خودکشی مد شده بود.\nیه زمانی یه صفحه فقط پستای امیر و مانی بود.\nفک کنم فقط اقا عباس و محمد رسول یادشون باشه",
    "آقا چشمتون روز بد نبینه یه بار با اقوام (فک و فامیله) رفته بودیم مثلا تفریح مثــلا\n(بعععله دیگه عاشق هم بودم)\nظهر ناهارو خوردیم، زدم کوه،همینجوری(اینجوری) دراز کشیدیم خوابمون برد،یه دفعه احساس کردم یه چیزی رو لبمه....(احساسم تو اون لحظه بماند...)\nاومدم آروم چشمامو باز کنم بگم دوستت دا....\nیه دونه از این زنبور زردا چنان لبی ازم گرفت که عشقو به معنای واقعی کلمه همونحا حس کردم،...در یک آن لپای نداشته ی من همچین بزرگ شد لپام از صورتم اویزون شد پایین...\n تا اومدم به خودم بیام ببینم چه خبره کل فک و فامیله داریمو هرکی اونجا بود و نبود همه با  موبایلشون بالا سر من جمع شدن عکس  میگرفتن...\nتا برسیم دکتر که آمپولی بزنه خوب شم اینا فقط  میخندیدن جایی هم نبود  تو افق محو بشم همون وسط گیر کرده بودم همه  لپمو میکشدن...",
    "عاغا يه جمله اي هس ميگه يکي از مزاياي تنهايي اينه که 3 روز 1 بار گوشيتو ميزني شارژ ...!\nخو من اﻻن تنهام ولي روزي 3 بار گوشيمو ميزنم تو شارژ ...!\nاﻻن يني مشکل از باطري گوشيمه ...؟!\nيا جمله ىفوق الذکر صحيح نميباشد...!؟\nبرق اينجا الکيه ...؟!\nکمک کنيد دچار يأس فلسفي شدم ^_^",
    "تویه آپارتمان بودم که این نوشته رو روی یه برگه دیدم :\nدوست عزیزی که کفش ها رو از طبقه اول برداشتی :\nاون کفش سفیده رو 35 تومن واون کفش سیاهه رو 65 تومن خریده بودم . اکه ارزون تر فروخته باشی ، رفته تو پاچه ت بنده خدا.\nراستی واکس اون کفش مشکیه مونده دیگه به درد ما نمی خوره اگه خواستی بیا بردار .........\nمن  O-o\n دزد        ^_^\nصاب کفش        (((((((((((((\nواکس      )))))))))",
    "تو دانشگاه با دوستم تو ماشین نشستیم داریم اهنگ گوش میدیم.\nدوستم:مانی یه بویی نمیاد؟ درو باز کن\nمن:نه نمیاد.باشه\nدوستم:اه اه درو ببند بیشتر شد\nبعد رفتیم کلاس\nدوستم:ولی مانی یه بویی میادا\nمن:نه بابا.حالا پامو انداختم رو پام \nیهو دوستم داد زد واااااااای مانی ته کفشت...چسبیده فک کنم ماله این گربه هست اینورا میچرخه.!!\nیعنی کلاس رفته بود رو هوا.",
    "وسط خیابون یه موتوری به یه موتوری نزدیک شد و دست زد به جیب شلوارش. انگار میخاست کیفش رو بدزده. راننده موتور هم فهمید و هول کرد و داد زد و یکدفعه پیچید و خوردند به هم و چپ کرد و همزمان داد میزد کیفمو دزدید. مردم هم اون موتوری رو گرفتند و شروع کردند به زدند. بعد که مالباخته!! دزد رو دید شروع کرد به داد زدند که نزنیدش... بعد معلوم شد که دوتا رفیق صمیمی هستند و به قصد شوخی بوده!!! خوب روانی؛ 666 و... اگه من بودم که خودم هم میکشمت حتی اگه برادرم بودی!!! آخه اینم شد شوخی...",
    "وقتی استاد وسط کلاس به این دختر ها میگه حرف نزنین بعد همگی میگن استااااااد ما که حرف نزدیم هماهنگی تا چه حد یه صدا هم میگن بعد فقط یه بار من حرف زدم این استاد جوری بهم نگاه کرد و حرف زد که نگو جون خودم داشتم پچ پچ میکردم",
    "آقا ما تو دوران راهنمایی یه همکلاسی داشتیم ، این عادت داشت در حین حرف زدن به یه جایی ور بره.از قضا ایشون میز اول مینشستن . یه روز که داشت برای معلم حرفه و فن حرف میزد (یادم نیست درباره چی بود) معلمه واستاده بود جلوی میز این یارو و این همکلاسی ماهم در حین حرف زدن به طور ناخودآگاه شروع کرد دکمه های پیراهن معلمو باز کرد و رفت بالا دوباره بست اومد پایین.خو چیکار کنه دست خودش نبود!\n\nبچه ها که داشتن نیمکت هارو گاز میگرفتن :)))))))))\nمعلم  00\nیارو  (در حال حرفیدن)\nنیمکت ها  :)(",
    "حالا که داداش مسیحا برگشته یه خاطره بگم بخندین؟\n-بگو بگو..\nچند روز پیش آماده شدم برم دانشگاه دیگه داشتم میرفتم کفشمو پام کنم.\nبابایی صدام زد که ببینم فشار اب خوبه یا نه؟! چون میخاست بره حموم.\nدیگه منم همون جوری با کیفو چادرو جوراب(تاکید میکنم) جوراب رفتم تو حموم شیرو باز کردم.که قربون خدا برم، آبو چرخ کرده ریخت رو سرم!!\n چادرو کیفو از همه مهم تر جورابام خیس شد:(\nحالا تا یه ساعت پیش آب قطع بودا ...در عرض 3 ثانیه نابودم کرد فشار آب.\nولی خوب ! یکی دیگه از مزیت های آرایش نکردن رو هم فهمیدم...\nوگرنه تا دو ساعت مکافاتی داشتم...  ^_^",
    "مامانبزرگم فوت کرده بابای دامادمون زنگ زده تسلیت.حالا سوتی های من تو این 2دقیقه مکالمه:\nدخترم خدا بیامرزدشون:خواهش میکنم خدا بندگان شمارو هم رحمت کنه!!\nکی فوت کردن:دیشب عصر!\nببخشید دخترم مزاحم شدم خدافظ:خواهش میکنم مزاحم هستید خدافظ.!\nقیافه من بعد از قطع کردن:O-o",
    "يه شب واسمون از راه دور مهمون اومده بود ديگه قرار شد واسه خواب هم بمونه خلا ا ا ا اصه موقع خواب شد من تو آشبزخونه بودم ديدم يكي رفت دستشويي فكر كردم داداشمه كه رفت بعد جنددقيقه ديدم يه صداهايي از اون تو مياد رفتم پشت در گفتم قربون ناله هاي دلت و كلي چرت و پرت ديگه كه يدفعه اي داداشمو تو هال روي كناپه ديدم بابامم گفت پس عباس آقا كووو؟واي منو ميگين آب شدم از خجالت اون بدبختم روش نميشد بياد بيرون،هيچي ديگه بابام باهام لج كرده هرچي واسم خواستگار مياد رد ميكنه تا رستگار شم...خخخخ",
    "یادش به خیر یه مدت خفن ترین جوک این بود:\nکامیونه پشتش نوشته بوده میازار موری که دانه کش است\nبعد یه فولوکس میاد کامیونه راشو وا می کنه بره بعد می بینه پشت فولوکسه نوشته فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه \nپست اولمه پس بزن لایکو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "ما یه معلم داشتیم عشق لاتی بود ! هر موقع می خواست بیاد سر کلاس با لگد درو باز می کرد بعدم شروع به فحش دادن می کرد !\nما هم که کلاس شری بودیم تصمیم گرفتیم که یه بلایی سر این بد بخت بیاریم که عشق لاتی از سرش بپره !\nسر همینم یه روز در رو از لولا در آوردیم بیرون اما تو چهار چوب گذاشتیم که فکر کنه در کلاس بسته هست !\nاین بد بختم وقتی می خواست بیاد تو کلاس طبق عادت با لگد زد به در ! فکرش بکنید در یه هو افتاد وسط کلاس ! یه هو ناظممون از صدای افتادن در اومد تو راهرو !\nاین بدبختم که حسابی هل شده بود با ترس به ناظممون گفت به خدا من نبودم\nما مرده بودیم ازخنده",
    "این داستانس واقعیه هااااااااااااا\n\nیه دوست داشتم اسمش علی بود\nآقا یه کفتری رو سیم برق نشسته بود...علی ام دست نشونش بیست بود...\nهیچی اومد با تفگ بادی بزنتش..... کفترو زدو اونم افتاد پاین...کفترو گرفت تو دستش\nیهو صاحب کفتر رسید و علیم کفترو پشتش قائم کرد بد صاحب کلید شده کفترو دید و اونو گرفت و محکم کبوند به صورت علی و گفت : این دومین باره که داری کفترا منو می کشی \nعلی ام گفت : تو ام دومین باریه که داری با کفتر میزنی تو صورتم \n\nحالا منو داری : در حال گاز گرفتن خیابون\nصاحب کفتر : :))\nعلی :D\nخود کفتره :|\nکل محلمون : =))\n\nواقعه هااااااااااا : آی دلم :خخخخخخخخ\n\n  *** مِستِر جِفِرسون ***",
    "این خاطره از یک ماجرای واقعی الهام گرفته است...\nیه روز رفتم تو انجمن علمی گروه (آره دانشجوام، این روزها همه دانشجوئن، شما چطور؟) دیدم دوتا از خواهرای همکلاسی محترم نشستن پای اینترنت دارن یه مطلبی رو از روی مونیتور یادداشت برداری می کنن، پرسیدم دارین چیکار می کنید، گفتن یه مطلب خوب پیدا کردیم یادداشت می کنیم که تایپ کنیم واسه پروژه بدیم استاد!!! خوب خواهران محترم، فرهیختگان عزیز، وقتی با دو حرکت میشه مطلب رو کپی پیست کرد این چه کاریه آخه...\nلایک: بابا ما خودمونم دهه شصتی بودیم ورودمون به دانشگاه با ورود ویندوز به دنیای مجازی زیاد فاصله نداشت:)))",
    "آقا پارسال که کنکور دادم گفته بودن باید کارت ورود به جلسه رو پرینت بگیرین بیارین با خودتون... \nمنم رفتم کارتو پرینت گرفتم یهو جو گیر شدم گفتم بذار پرس هم بکنم کارته رو...\nحالا فرداش رفتم سر جلسه میبینم باید زیر کارت رو انگشت میزدیم آخر جلسه تحویل میدادیم به مراقب...!\n\nاصلا این قد ترس گرفتم که نگو!\nگفتم الان میگن حق نداری کنکور بدی!\nولی کم نیاوردم انگشت زدم روی همون پرس!!\nالبته تا آخر جلسه پاک شد!\nمنم سریع تو شلوغی کارتم رو تحویل داد جیم شدم!!!",
    "این اولین پستمه لطف کنین لایک کنید\nبه گدای سر چهار راه شهرمون دارم راست میگم اگه دروغ گفتم ایشالا خودم گدا شم.\nبه مامان بابام میگم پول بدین میخوام برم پیرایشگاه میگن موهات بلند شه خیلی بهت میاد.\nخب پدر من ، مادر من ،من از همون اول میدونستم سر راهیم چرا اینو بهم نمیگین.\nتوجه توجه؛\nتحریم را جدی بگیرید :D",
    "مـکالـمات مـن و دُرسـا\nدُرســا:چـیکـار داری مـیکنی ؟\nمـن:ممم دارم بـستنی یـخی شـاتوتی مـیخورم :) خـیلی دوس دارم \nدرسـا: واقــعأ  ؟مـنم دوس دارم،ترشـی جـات دوس داری پـس بـچه ت دخـتر مـیشه (:\nمـن:o_O .. وا (: مـگه مـنم بـچه دار مـیشم ؟ههه چـه جـالـب ،نـمیدونسـتم (:\nدرسـا : آره عـزیزم تـوأم بـچه دار مـیشی (:\nمـن : اووووووق :)))\nدرسـا : چــی شـد ؟\nمـــن : حــالـت تـهوع دارم :) \nدرســا : تبـریک مـیگم عـزیزم :) داری مـامان مـیشی :)\n(:\nمــــــن o_0\nدرســا (:\nمـن در حـال زایــمان :)\n((شـــما مــیگـید گــیسـشو بــبندم بـه دم اســب یــا اگــزوز مـوتور ؟ ))",
    "بکبار اسم خودمو توگوشی مامام به اسم همراه اول تغییر دادم بعد پیامی با این مزمون(مضمون مزمون مظمون..)دادم:مشترک گرامی شما برنده یک دستگاه مزدا3جدید پراز اسکناس شدید.\nبیچاره بعد کلی اشک شوق وبه همه فامیل زنگ زدن اخرش فهمید منم و3روز فراری بودم.انقدر خندیدم نفسم بند اومد\nا(متحان کنید عکس العملشونو بفرستید)",
    "چند سال پیش، که مخاطب خاص داشتم و دانشجو بودم یه روز تو خوابگاه با هم اتاقیام نشسته بودیم و حرف میزدیم که مخاطب خاصم زنگ زد.\nگوشی رو برداشتم بعد از جملاتی رمانتیک گفت یه شعر برات بخونم؟ گفتم بخون. گفت گوشی رو میذاری رو اسپیکر هم اتاقیات هم گوش کنن؟\nمنم که فکر میکردم میخواد یکی از ترانه های عشقولانه ی سیاوش رو بخونه(آخه همش سیاوش میخوند) با افتخار گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر. مخاطب خاصمم صداشو صاف کرد و با لحن کودکانه خوند:\nجوجو زرده پشت پرده پی پی کرده پاک نکرده/بردنش کلانتری، گفت که من کار ندارم/ حال و احوال ندارم/ یه زن دارم چاقه آش میپزه داغه...\nهم اتاقیام داشتن در و دیوار اتاقو چنگ میزدن. منم با جزوه هام عرق شرممو پاک میکردم.",
    "یادش بخیر :\nگل گل ، گل اومد ، کدوم گل ؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه ! کدوم کدوم شاپرک ؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده ، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده ، میره و برمیگرده … شاپرک خسته میشه … بالهاشو زود میبنده … روی گلها میشینه … شعر میخونه میخنده !!!",
    "دیگه یه چیز باورم شد که پدرومادرم واقعی نیستن دیروز رفتیم برای من وخواهرم گوشی بخریم خلاصه من یه گوشی راپسندیدم وقتی بابام دید ۳نفری حجوم اوردن برمن خلاصه واسه من یه گوشی ساده اسباب بازی گرفتن واسه خواهرم یک تبلت اپل +ایفون ۴sتازه منت هم میگذارن برام که گوشی خریدیم برات من یک بچه تنهام بزن لایکو",
    "يه برادر زاده دارم 4 سالشه داشتم نصحيتش ميكرم گفتم ياسين جان تو خيابون نرو ماشين ميزندت بعد ميميري ما ديگه ياسين نداريم\nراست راست برگشته داره به من ميگه عمه جون مردن حقه امروز نشد فردا  \nيعني خودم مات موندم  دنبال جاده افق ميگشتم همون جاده ايي كه لوك خوش شانس ميره محو ميشه",
    "با پسر عموم نشسته بودیم پای لب تاپ براش ویندوز عوض کردم اومده ویندوز بخونه بجای این که بگه التیمیت میگه یولتی مدیا خیر سرش ۸ساله کلاس زبانم میره!!",
    "سلام بچه ها این اولین پستمه\n...\nبخداازبس تبلیغ کرم حلزون توتلوزیون نشون دادن توخوابم یکی اومد گفت کرم حلزون بزن نکبت قیافه نحست قشنگ شه \nمن:|\nکرم حلزون:بندریاش بیا وسط\nبازم من:‏|‏",
    "یکی از بهترین خاطرات دانشگاه\nاستادمون بیچاره مو نداشت میرفت پای تخته بچه ها از پشت داد میزدن استاد نور کلاس زیاده چشامون درد گرفت!:))))))))))))اون بنده خدام پرده رو میکشید!باز میگفتن نه نه استاد بدتر شد!:)))))))))))))))عجب برقی میزنه!!!",
    "بابام گفت میای بریم مسافرت؟ گفتم نه ایام امتحاناتمه نمیتونم ، بعد که خدافظی کردن رفتن ، اومدم نشستم که مثه مرد شروع کنم به درس خوندن که یهو یادم اومد من ترم پیش فارغ التحصیل شده بودمه!!! \nهیچی دیگه الان دارم میرم که خودمو نشون روانپزشک بدم!!",
    "اغا ما امروز امتحان جغرافیا داشتیم که یه دختره یه دفعه وسط حیاط غش کرد بعد با امبولانس بردن تمام دوستاش داشتن گریه میکردن  یکی گفت که حتما سر داشته که دوستش تکذیب کرد \nماهم این حرکت دوستشو دیدیم اینقد حال کردیم بعد روب دوستم کردم گفتم حالا اگه من بودم تو میشستی میخندیدی حالا اگه یکی هم یه بیماری به ما نسبت میداد تو میگفتی اره بابا سر چیه سرطان و سیل و کم موندگی ذهنی هم داشت \nتا ما این حرفو نزدیم تمام جمع رفت رو هوا ماهم که متوجه سوتی مون نشده بودیم اخم کردیم که دوستم گفت lch اون سل نه سیل.\nخب چیکار کنم ازبس جغرافیا خونده بودم قاطی کردم\nمن:(((((\nسیل:))))\nسل:((((((((((\nجغرافیا:)))))))))))(((((((((((",
    "آغا امروز تو اتوبوس بوديم كيف هنسفري با كتاب رفيقم دستم بود بعد من پياده شدم \nرفيقم داد زد هنسفريم منم در يك اقدام ناباورانه از اون دست خيابون(4 متري ميشد)هنسفري با كتابو پرت كردم تو اتوبوس كتاب رفت تو و در بسته شد هنسفري موند بيرون بعد مسافرا برام دست زدند !!!!!ومنو خدا بيامرزه چون ذوق مرگ شدم",
    "آیا تا به حال توجه کردین هر وقت پول زیاد دارین نمیدونین چیکارش کنین و وقتی که ندارین هزار تا طلبکار پیدا میشه و گوشی مورد علاقت به کمترین قیمت میرسه ؟!!!!!\nهاااااااااااا؟\nلایک : نه مگه همه مثل تو شنقل شدن!! پولشون و بریزن تو جیب عصر پادشاهان و گرز !!!!!!",
    "دوران راهنمايي امتحان تاريخ داشتيم.منم اصلا درس نخونده بودم. معلم تو كلاس بود و ده دقيقه وقت داده بود ك درس رو مرور كنيم.\nيكي از بچه ها  رفت پيش معلم خلاصه درگير صحبت بودن .منو دوستم تصميم گرفتيم از موقعيت استفاده بكنيم و رو ديوار تقلب بنويسيم\nخلاصه دوستم ميخوندو من مينوشتم.ديدم بقيه شو نميگه\nمن:(همين جور كه سرم سمت ديوار بود)خب بقيه شو بگو ديگه\nاون:سكوت\nمن:سحر چه مرگت شده لالي بگو ديگه الان اين معلم بووووق ما رو ميبينه بگو بزار تموم شه\nاون:سكوت\nيهو  يه دستي اومد رو شونم\nمن:(در حالي ك داشتم بر ميگشتم):تو اخرش  منو مي..................... ياحسين(آره عزيز معلم بالا سرم بود)\nولي دم معلمون گرم نه ما رو دفتر فرستاد نه حتي واسمون صفر گذاشت\nبنده خدا ازمون امتحانم گرفت\nولي تا آخر سال روشو نداشتم تو چشاش نگاه كنم",
    "عاغا ی هفته پیش ساعتای 1ظهر بود میخاسم برگردم خونه هواهم خیلی گرم بود خلاصه سوار اتوبوس شدم یه بیس دقیقه هم تا خونه راه بود منم ی جا پیدا کردم نشسم:))))))))\nصندلی ک روش بودم از اونا بود ک رو ب سمت خانوماس،ایسگاه بعد اتوبوس خیلی شلوغ شده بود همه هم خسه از کار برگشته بودن هیشکی حرف نمیزد همه تو حال و هوای خودشون بودن بعضیاهم خواب:)))))\nمنم نیمه خواب بودم ی دفعه دیدم ی حشره سبز رنگ بال بال زنان با ناز و عشوه اومد رو میله بالا سر من نیشس منم ک از انواع و اقسام حشره و جک و جونور اعم از سوسکو ملخو مارمولکو و... میترسم:(((((((((\nپیش خودم گفتم عیب نداره حواسم هس چن مین گذشت اوتوبوس ساکت بود منم بدجور خابم میومد  غرق رویاهام شدم ک این حشره کصافطط پرواز کرد اومد بیس سانتی من منم تا اینو دیدم ناخودآگاه جیـــــــــــــــغ این کلیا شرو کردم به دست و پا زدنD: حالا چرا جیغ خو زشته پسر جیغ بکشه:(\nعاغا یه لحظه به خودم اومدم دیدم همه نیگاها ب سمت منه:(( هیچوقت اشاره و پوز خندای مردمو فراموش نمیکنم، فک کن اتوبوس ساکت یهو جیغ کشیدم بعضیا فک میکردن مونگولم.....خیلی لحظه سنگینو سختی بود دوس داشتم شیرجه بزنم بیرون اتوبوس داشتم اب میشدم هیچ راهی نبود تو ایسگا ک وایساد منم مث غزال تیز پا پریدم بیرونو تو اون گرما تا خونه چار نعل دوییدمو به خودم فش دادم...!!",
    "چن ماه پیش دوستم میخواست چُس کلاس بذاره بهم اس داده به انگلیسی نوشته:what does teacher shimi farad do?(معلم شیمی فردا چکار میکنه!!!!)\nخب برادر من انگلیسی بلد نیستی ،ننویس\nیه جمله ساده که باید جای فعل و فاعلو عوض کنی\nباید اینو مینوشت:what does is do teacher shimi farad don't?\nمگه نه دوستان؟؟؟؟\nزبان انگلیسیم تو حلقتون",
    "دآشـــتم تحــقیق ــَــم(یــه قطــعه الکترونیکی) رو انجــام میدادم بــعــد یــوهــو بــابــام  پــَــرید تو اتــاق !\nبــابـــا: ایــن چــیــه گـل پســر؟\nمــن:یــه قطــعه الکترونیکــیــه بـــابـــا توضیـــحش سخـــه !!!\nبابــام زارت خـــابوند تــــو گــوشــم :| گفــت: فکــر میکـــنی اون موقـــع دو شش ســالگی پرســیدی مــن چجوری درست شــدم توضیحــش آســـون بود؟\nمـــن بچــه اینـــا نیســـتم :((\n\nبــــــــآبـــــــــآمــه دیـــگه عاشقـــشم :))",
    "تو مجلس نشسته بودیم تو یک روستا (من از نوشبه خوشم نمیاد)\nصاحب مجلس اومد گفت کم و کسری ندارید\nگفتم چرا ی دوغ برا من بیارید\nیارو به من نگاه میکرد ب مهمونا :-O\n\nخوب تقصیر من چیه هم کم بود هم کسر\nسوء استفاده گر موقعیتم نیستم :D",
    "آقا یه چیزی میگم ولی نخندین بهم:\nیادمه بچه که بودم فکر میکردم هر چیزی که کف کنه میتونم بریزم رو خمیر دندون ، به خاطر همین هروقت خمیر دندونمون تموم میشد ، منم مایع دستشویی میریختم رو مسواک !\nخب از یه بچه دهه هفتادی چه انتظاری داشتید ؟!!",
    "یه روز تو خیابون به یه دختره تیکه انداختم رفت گذاشت کف دست خواهر دوستم \nاونم صاف گذاشت کف دست دخترداییم \nاونم صاف گذاشت کف دست داییم \nداییمم صاف کف دستشو گذاشت رو صورتم :|\nاز اونموقع شد که من دیگه پسر خوبی شدم یه پارچه آقـــــــــــــــــــــا :|",
    "با گودزیلای خونمون دعوام شده بود بهش گفتم باشه من دهنتو سرویس میکنم . برگشته میگه : گوه نخور بابا ترش میکننی شپش !!!!!! نمیدونم به چه روشی خودکشی کنم ابرومندانه تره !!!",
    "[[[mehdi]]]\nهیچ وقت یادم نمیره یه بار معلممون یکی رو گرفت مث الاغ زد از کلاس انداخت بیرون. بعدش پشیمون شد گفت آخه بچه‌ها شما چرا اذیت میکنید که مجبور شم بزنمتون.\nشما مث بچه‌ ی خودم میمونید. حالا برید اون دوستتون رو که زدمش صدا کنید بیاد تو. آقا پسره اومد تو، معلمه بهش گفت چرا آخه اذیت میکنی\nچرا کاری میکنی که مجبور شم بزنمت. چرا آخه؟ ها؟ چرا؟ یهو دوباره شروع کرد پسره رو زدن ، پسره سری دوم از سری اول بیشتر کتک خورد...\nما هم مونده بودیم بخندیم یا لخت شیم سینه بزنیم ؛ با یه همچین معلمایی بزرگ شدیم",
    "شلوار کردی داش عباس تو حلقم اگه دروغ بگم!\n عاقاپارسال تومدرسه تغذیه می دادن به  ما (بیسکویت بود) از بیسکویت یکی از بچه ها پشگل در اومد  من موندم پشگل چه ربطی به بیسکویت داره!!! عایا بیسکویت  را از پشگل درست میکنن یا اینکه اینو دادن به گوسفندا نخوردن اوردن دادن به ما!!! لایک=دومی درسته",
    "توي کلاس بوديم(زنگ تفريح بود).اولين باربودکه ميخواستم يکي رواذيت کنم.يکي ازدوستام کنارپنجره داشت فوتبال توحياط رونگاه ميکرد.رفتم يه پس گردني زدم.ديدم هيچي نشد.دومين پس گردني روزدم،چپ چپ نگاه کرد.سومي روکه زدم به حالتي که ميخواددنبالم کنه وايساد.منم ازترس دوييدم.ازشانس بدمن ديوارجلومن بود.بادماغ رفتم توديوار.دوستام دورم جمع شدن.همه براشون سوال شده بودکه چرامن الکي دويدم به سمت ديوار.",
    "یادمه اون قدیما واسه روز معلم میومدیم تخم مرغ رو از طرف نوک تیز ترش میشکستیم و بر عکسش میکردیم تا محتوایتش خالی بشه بعد میزاشتیم یه گوشه یه ساعت بعد میومدیم سراغش.کاغذ رنگی های دو طرف رنگی رو بر میداشتیم وبه دقت تمام ریز خورد میکردیم و باز هم به دقت تمام میریختیم توی تخم مرغ و اون سوراخ رو با چسب نواری یا چسب برق میبستیم.\nبعد فرداش که روز معلم بود این تخم مرغ هارو همین که معلم میومد داخل میزدم به سقف بالای سرش تا خیلی رمانتیک و قشنگ اون کاغذ رنگی بیاد پایین.\nروز معلم اول راه نماییم رو هیچ وقت یادم نمیره.\nاون سال بود که یکی از بچه ها که شرور ترین و بدجنس ترین و نامرد ترین ادمی بود که بشریت از زمان حضرت ادم تا به اون روز دیده بود، نامردی رو تمام کرد.ورداشته بود دوتا تخم مرغ سالم یعنی دارای زرده و سفیده اورده بود همین که معلم جغرافیمون اومد تو ما تخم مرغ ها رو زدیم به سقف اون هم دوتاشو با تمام قدرت پرت کرد طرف معلم بدبخت!\nهیچی دیگه نمره انضباط همه به لطف ناظم شد از ۱۵ و نمره ی جغرافی هم شد از ۱۰ که به بدبختی اوردم ۱۰\nاون سال واسه اولین بار تا اون موقع معدلم ۲۰ نشد!",
    "تو دوران مدرسه چون کارنامه ام درخشان بود واسه خونواده نشون نمیدادم (خب چیه درسا سخت بود دیگه)\nیه دختر عموی لیسانسی دارم اومده بود خونه ما به زور بازو کارناممو گرفتن عاغا خدا قسمت گرگ بیابون نکنه داشتن دسته جمعی کارناممو بررسی میکردن رئیسشون هم این دختر عموم بود \nعوض اینکه ازمن حمایت کنه بلند بلند میگف سجاد تو این درس ضعیفه سجاد تو اون درس ضعیفه دلم میخواس پاشم همچین بزنمش که نتونه از جاش بلند شه\nدختر عموی ضایع کنه من دارمممممممممم",
    "امتحان میان ترم فیزیک داشتم ی کمی دیر رسیدم,ی صندلی خالی جلوی دختره دیدم همینطور ک ب صندلی خیره شده بودم میرفتم سراغش دختره با اشاره به صندلی یه چیزایی گفت گفتم اهان این ازمن خوشش اومده میگه بیا بشین اینجا,در حالی ک میشستم رو صندلی با اخم گفتم چیزیم خوندی,برگش گفت آقا چی میگی میگم اینجا جا هس\nهیچی دیگه کل کلاس به ریشم خندیدن\nخو خواهر من نمیشه مارو ضایع نکنی0-0\nراستی این اولین پستمه لایک کنین ضایع نشم",
    "**اولین پستمه**                                                                        اون روز  داداش کوچیکم اومده میگه:آجی نیگایه داستان نوشتم(محظ/مهظ/ مهض/مهزاطلاع ایشون کلاس اولن).منم باذوق وشوق گفتم بده نگا کنم....حالاببینین چی نوشته....                                                          یکی بود یکی نبود یک اردک بی ترسویی بود ویک گرگ بی ترسویی بود.......یک روز گرگ خواست اردک رابخوردولی اردک گرگ راترسوند وگرگ فرار کرد.گفتم آخه این چیه نوشتی؟؟؟؟؟ولی کاش نمی گفتم اخه رف پیش مامی وگف آجی منو زد منم اون شب گشنه موندم.                            الان میخوام به جمع بروبکس سرراهی4جوکی بپیوندم^_^ موافقید آیااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "چه ذوقی می کردیم معلم می گفت برو از دفتر گچ رنگی بیار\nانگار مشعل المپیک رو سپرده بودن بهمون!",
    "چیز هایی که من طی نیم ساعت اخیر میل کردم(1 هبرگر بادوغ نوشابه نداشتیم.1 سیب.چندتا کیک یزدی.1 خیار.ابمیوه یه انانس......)\nالا به نظر شما زنده میمونم؟ الا چند تا گوجه سبز دارن چشمک میزنن بخورم یانه؟؟؟؟\nلایک/مرد که بااین چیزا نمی میره\nمن:(((\nبازم من0_O\nودر اخر^ــ^\nروحم شاد ویادم گرامی بادــــــــــــــ*",
    "عاقا پام پیچ خرده ب مامانم میگم میگه حقته تاتوباشی کفش پاشن بلندنپوشی!!!!!!!!!!!!!\nجالب اینجاس من کفش پاشنه بلندندارررررررررررررررررررم!!!!!!!!!!!",
    "چن وقت پیش بعد از 5تا کلاس خسته رسیدم خونه دیدم همه فامیل(اونایی ک تبریزن)اومدن خونمون شام هیچی دیگه مامانم دس تنها بود گفتم ی کم از ظرفارو  من میشورم طبق عادت ک موقع ظرف شستن  آهنگ گوش میدم هندزفریو گذاشتم گوشم با صدای بلند آهنگ گوش میدادم و باهاش اروم میخوندم تو حس و حال خودم بودم برگشتم دیدم داییهام نشستن غش غش ب کارای من میخندن کلی خجول شدم\nن خط اخرش چاخان بود کلی هم به اداهام خندیدیم",
    "تو دانشگامون برق رفته بود بعد کلاس کنسل شد ما همه اومدیم تو حیاط.حالا مدیر آموزشمون اومده میگه من زنگ زدم مخابرات گفتن زود میاد...!\nبرق \nمخابرات >",
    "بچه ها امروز پسر عمه گودزیلام اومده رو پام می خواد یادگاری بنویسه. می گم: الهی زینب(قلقلی)فدات شه تو که بلد نیستس چی می خوای بنویسی؟!\n_ خفه شو شکل می کشم.\nبعد نیم ساعت بلند می شه می گه: تموم شد!!!\nبچه ها یه دونه الاغ کشیده بود براش عینک دودی هم گذاشته بود.\nمن: وحید این چیه؟\n_ برو خجالت بکش!!!یعنی خودت رو هم نمی شناسی؟! یعنی قلقلی پوکیده از خنده.فک و فامیله داریم ما؟!",
    "بچه ها امروز عمم اینا اومدن خونمون من هم فردا امتحان فیزیک دارم. مامانم گفت: سپهر جان عزیزم کتاب فیزیکت رو بیار ازت دو تا سوال بپرسم. ببینم خوب بلدی یانه؟من: مامان این جوری باید با نیلوفر حرف بزنی زشته خو فردا می رم تو اجتماع سر کوفت می خورم. بعدم کتابم رو دادم دست مامانم.این بنده خدا نی دونست که من تو کتاب نکته پر!!! یه دف بالا برگه رو خوند:امیر همچی می زنم زیر گوشت صدای خر بدی، یعنی چی؟!(مثل معلما پرسید)همه زدن زیر خنده.مامانم:همین الان می ری همشو پاک می کنی.میای نشونمم می دی زودیا!!!\nحالا بالای کتاب نیلوفرو داشته باشین:الهه دیگه با من حرف نمی زنیا فهمیدی؟!آخه مادر من تو چی کار بالاش داری؟توشو بپرس!!!مامانه داریم ما؟!",
    "ی بار اومدم ی مطلبی رولایک کنم,ی بار ک زدم شیطنتم گل کرد دوباره هم زدم , ولی این نوشته ی thanks نمیرفت انگار داشت دوباره رای ام ثبت میشد!حالا مکالمه من با صفحه ی4jok :تو رو خدا اقا جان مادرت ثبت نشی,اقا من غلط کردم شما ببخش,دیگ جنبه داشته باش حالا ما ی کاری کردیم!!!ب خدا داشتم از عذاب وجدان میمردم گفتم بیا درستش کن حالا اون دنیا ازم جواب پس میگیرند!!!",
    "یه ماه دیگه میخوام برم سربازی...\nمیگن آدم تو سربازی یا سیگاری میشه یا....(پسرا میدونن چی میگم)\nمن به سیگار حساسیت دارم نمیتونم بکشم خدا بهم رحم کنه...",
    "شب از خواب پاشدم برق نبود تاریکی مطلق.فک کردم کور شدم داد کشیدم از ترس. یهو برق اومد .اهالی محترم منزل هم که بالا سر من داشتن دیوارو گاز می زدن.",
    "آغا امروز خواهرم خواس يه سوالي پرسيده باشه گفت:با اينترنت آپشن(منظورش اكسپلوره بود) برم يا باموزيلا فاير فاكس؟\nديگه هيچي از زندگي نا اميد شدم \nخواهر با سواده داريم؟؟!!؟!!؟!!؟!!؟",
    "دیروز بعد ناهار طی یه عملیات چریکی برای فرار از ظرف شستن یجا قایم شدم.داداش گودزیلام تموم سوراخ سمبه های خونرو دنبالم گشت و تامنو دید اروم گفت:بیا بیرون کارت دارم..!\nتا از پناهگاهم(!)بیرون اومدم چسبید به دستم.اومدم در برم داد زد:chie mageولم کن..بااااشه بابا...من واسطه میشم تا مامان اجازه بده ظرفارو بشوریo-0 (یعنی گیوتینم کمش بود)\nمامانه با مرام مام نامردی نکردو تمام ظرفارو برای من گذاشت(اشک شوق تو چشاش حلقه زده بود)....\nقیافه ابر گودزیلای خانواده((((((((((:\n من در حال ظرف شستن:\"(\nماشین ظرفشویی پشت ویترینP:",
    "یروز یکی از دوستام زنگ زد،منم اصلا حوصله ی نداشتم.شروع کردم نصفه نصفه حرق زدن یعنی مثلا انتن ندارمو قطع میشه و ازاین حرفا.\nدوستم میگه صدات قطع ووصل میشه ولی صدای ضبط ماشینت واضح میاد.هیچی دیگه ضایع شدیم رفت.",
    "از بس كه گوشيم زنگ خور داره!!!!\nيك هفته هس كه دانشگاه نميرم نگو گوشيم يك هفته مونده تو كيفم باتريش تموم شده خاموش شده!\nباور ميكنين در عرض يك هفته فقط دوستم ايرانسل حالمو پرسيده اونم يه بار نه بلكه چندين بار!!!!!\nعاشقتم ايراااانسل...................\nدوست دارم ايرانسل!!!!!!!!!!!!!!!!\nبرم سر درسم!",
    "بچه که بودم عادت داشتم هر کاری که میکردم انگشتم رو بکنم تو دهن مامانم حالا ما یه روز مهمونی بودیم خیلی هم مهمونی رسمی بود مامانم هم داشت با یکی از اقوام خیلی رسمی صحبت میکرد منم طبق معمول انگشتم رو کردم تو دهن مامانم وقتی خوردش  گفتم فینی بود البته مامانم هم خیلی شیک و مجلسی شوتم کرد اون ور!!!!!!!!!!!!!",
    "ساعت دو نصفه شب عید پارسال بود داشتیم میرفتیم مسافرت بدبختانه شارژ گوشی و mp3 تموم شده بود و مامانم شروع کرد حرف زدن تا بابام خوابش نبره از هر چی به فکرت برسه حرف زد بعد از دوساعت بابام خیلی شیک و مجلسی گفت عزیزم چه قدر زر میزنی\nمامان بابا من دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "امـروز تو تاکسـی بـودم یه دختـره گیتـار رو دوشـش بـود یهـو پریـد جلـو ماشیـن ؛ راننـده زد رو ترمـز ، چَـپ چَـپ همـدیگـه رو نگـاه میکـردن...\nراننـده  در اومـد گفـت:\nشیطـونـه میگـه بـرم همـــون اٌرگـو، تـو سـرش خـرد کنمـآ.\n\nمن:)\n\nباقی مسافرا(0)!",
    "عاقا تو کلاس نشسته بودیم زنگ تفریح هم خورده بود باید میرفتیم تو حیاط ولی نرفته بودیم جناب مدیر هم داشت کلاس ها رو چک میکرد کسی تو کلاس ها نباشه تا اومد تو کلاس بچه ها اهنگ Jennifer lopez رو قطع کردن دکمه های بالاشون رو هم بستن حالا جناب مدیر خوب بعد کلی فحش و مگه اینجا تویلستو اینجور چیز ها در اومده میگه راستی Jennifer lopez میگن با pitbull. یه اهنگ جدید هم خونده بچه ها ندارینش?                          من:                                           دوستام :                                     inna :                                  پنکه در حال چرخش:                           بخدا مدیره ما داریم !",
    "d^_^b\nبچه إ زنگ زده مسابقه\n حالا مجریه:سلام عمو جون چند سالته كلاس چندمی احوالاتات چطوره!??o.O\nبچه بيچاره هنگ كرد جواب داده خوبی?!?!! :))) بعد باز دوباره مجریه ميپرسه اسمت چیه عموجان?!\n_كيمیا\n_تیناااااا??????\n_ كیميا كریمييييی!!!\n_تينا سلیمی???!???\nآقا منو میگی داشتم میتركيدم :)))) حالا باز دوباره:\n_ خب عمو جان چن سالته??\n8_\n_ههههههفت????!?!\nهیچی دیگه مامانم اومد با خاك انداز از رو زمین جمعم كرد!!",
    "یه خاطره تپل از پارسال که رفته بودم مکه.\n(جای شما هم خالی)\nروز اول که رسیدیم هیچ جا پولمون رو قبول نمیکردن تازه دلار هم بهمون نداده بودن.  چون دانش آموزی رفته بودیم\nبا بچه ها رفتیم که با راننده اتوبوسه صحبت کنیم که کجا پولا مون رو چینج کنیم؟\nدوستم:هلو وٍر آی کن گو\nما از خنده صندلی ها رو گاز زدیم\nدوستم:چیکار کنم فقط همین یه جمله رو بلدم تو اتوبوس میشه گفت\nبعد اومد عربی حرف بزنه : اینَ اَلْ پول. عوض؟\nحالا موقع پیاده شدن اَلْ بای بای موسیو خدافظ\nیارو فکر کنم دیکشنری گوشیشم هنگ کرد چه برسه به خودش",
    "ابام همش میره میاد میگه ی دست ک گوشیت هس ی دست هم ب موس آهنگ هم ک گوش میکنی،دیگه این کتابی ک کنارت بازه چیه¡!¡",
    "مامان و باباي من هنگام تماشاي سريال \"اوشين\" ؛\nمامان: فرهاد اون موقع ها كه اينو نشون ميداد سياه و سفيد نبود مگه؟!!\nبابام: آره فكر كنم با فتوشاپ رنگيش كردن !!!!\nمامان: ميبيني علم چقدر پيشرفت كرده؟! نچ نچ نچ (درحال تكان دادن سر به طرفين)\nبابام: دستشون درد نكنه واقعا! هميشه دلم ميخواست اين فيلمو رنگي ببينم!\nمامان ^_^\nبابا =))))\nمن :| \nاز چي بگم برات؟!\nالان ديگه مطمئن شدم سرراهيم! خب اگه بچه اينا باشم پس اين همه هوش و ذكاوتم رو از كي به ارث بردم؟! :ديـ",
    " عا قا سر کلاس پاشدم ته مونده سیب پرت کنم تو سطل همزمان جناب مدیر وارد شدو سیبه کصافت مستقیم خورد تو ملاجش هیچی دیگه الان منتظر بابامم که بیاد جای من تعهد بده",
    "امروز سوار اتوبوس شده بودم داشتم می اومدم که یه هویی وسط راه این خانما شروع کردن به دعوا کردن(دعوا سر نشستن روی صندلی بود)\nو حالا ببینین به هم چی میگفتن:\n- بی شعور\n- خودتی\n- اه ، منه خرو بگو که امروز سوار گداکش(منظورش اتوبوسه) شدم پاشدم اومدم\n- آره واقعا ، به شخصیت خر توهین نکن\n- بی شششرف - - - (سانسور شده)\n- بی ششششرف خودتی نکبت\n- آره من بی شششرفم ، عوضی آشغال\n- نه ، من بی ششرفم که با تو دهن به دهن شده.\n\nحالا شما تصور کنید قسمت آقایون داره می ترکه از خنده، بعد یه خانم دیگه ای میگه : اصلا شما آدم ، من بی ششرفم، حالا تمومش کنید دیگه \nمن و دوستم هم که داشتیم سقف و کف اتوبوسو گاز میزدیم دیگه اصلا توانی برای خندیدن نداشتیم. رارنده رو که دیگه نگو ، خودتون تصور کنید.\nحالا موقع پیاده شدن یه بار من به دوستم می گفتم بی ششرف ، یه بار اون به من می گفت. اصلا یه وضی بودا .",
    "یادمه اولین بار که با ماشین گرونم رفتم بیرون سر چهار راه وایسادم صدا ضبط رو یکم زیاد کردم دکمه سقف رو زدم و خیلی خفن همه نگاه ها به سمتم جلب شد.یهو دیدم یه موتور ۳ترکه بغل دستم ظاهر شد و تا تونست تیکه بارم کرد که تو بچه پولداری تو مایه ننگ نظامی تو چی هستی و چندتا چیز دیگه منم صدا ضبط رو زیادتر کردم که صداشو نشنفم یهو دیدم یکی میگه صدا ضبط رو کم کن! \nبرگشتم دیدم افسره\nمدارک که هیچی همرام نبود\nکمربند هم نبسته بودم \nصدا ضبط هم تا ته زیاد کرده بودم\nهیچی دیگه ۱۰۰ هزار تومن جریمه شدم تا دیگه از این غلطا نکنم\nهیچی خلاصه سقف را زدیم وراه افتادم و تا ته گازیدم رسیدم چهار نظر(اصفهان) اونجا یه جنسیس اومد کنارم هی صدا ضبطشو زیاد کرد وهی واسم شروع کرد قر اومدن منم جوگیر شدم باز همون کاری که سر چهار راه کرده بودم رو کردم چراغ که سبز شد دیدم یهو یک فروند فضله ی کلاغ صاف اومد و فرمون مشکی رو به رنگ سفید مزین کرد\nهیچی دیگه از دنیا سیر شدم به یه بدبختی ماشین رو بدون اینکه دستم الوده به ماده ی فوق العاده شیمیایی و دارای رادیو اکتیو فضله بشه پارک کردم و با تاکسی رفتم خونه \nفرداش هم ماشین کلی زیر قیمت دادمش بره دیگه هم ماشین کروک نخریدم و نمیخرم و نخواهم خرید\nلایک = احمق تازه به دوران رسیده!",
    "یادمه مریض شده بودم رفتم دکتر . مامانمم باهام بود . بعد مامانم بصورت کاملا جدی به دکتر میگه مریضیش واسه اینه که همش میره نیمباز!!!!!!\nمن :|  \nمامان :)\nامرسان :D",
    "یادش بخیر ترم دوم بودیم سر کلاس آز جانورشناسی 1\nاستادمون(آقای براهویی) داشت میگفت که ساعت کلاسو عوض کنیم و . . .\nیه ساعتیو تعیین کرد بعد گفت موافقید یا نه\nبعضیا میگفتن آره بعضیا میگفتن نه\nیکی از دخترای همکلاسیمون اسمش آلیه هستش(اگه الان اینو میخونه منو ببخشه)\nتوی اون همهمه من داشتم داد میزدم عالیه عالیه!!!!!!!!!!!\nمنظورم ساعت کلاس بود\nیهو دیدم اون همکلاسیمون داره چپ چپ نیگام میکنه\nيهودمو زدم به اون راه ولی خدا میدونه از خجالت مایع ظرفشویی شدم رفتم تو زمین",
    "یادتونه بچه ک بودیم تا میرفتیم حمام با ی تیکه لباس جلوی راه آبو میبستیم که آب جمع بشه مثلا شنا کنیم؟؟؟\nهییییییی روزگااارر\nاز اونجا ها به اینجا رسیدیما......",
    "سلام این اولین نوشته منه\nیادم کلاس دوم راهنمایی یه معلم دینی داشتیم که هر بار امتحان می گرفت اونایی که نمره زیر ده می گرفتن رو تنبیه می کرد( با چوب) منم که یادش به خیر اون موقع ها مثلا درسم خوب بود و هیچ وقت زیر 15 نمی گرفتم. آقا یه روز معلم برگه های امتحانی رو آورد سر کلاس و گفت اونایی که نمرشون بلای 15 شده بیان پای تخته. منم که 17 شده بودم رفتم. کلا 6 نفر بودیم که بالای 15 شده بودیم. یه دفعه معلمه برگشت رو به ما گفت دست راست بالا... آقا اون روز بد جور تنبیه شدم بعد که دلیل اینکار رو از معلم پرسیدیم گفت از این به بعد اونایی که بالای 15 می گیرن تنبیه می شن! چون همکلاسیاتون درس نمی خونن! بعد رو کرد به بقیه بچه ها و گفت دفعه بعد اگه باز نمره بد بگیرید اینارو تنبیه می کنم!\n شما بگید اینم معلم متفکر بود که ما داشتیم؟!\nلایک= آره افلاطونی بوده واسه خودش!",
    "روز معلم واسه دبیر ادبیاتمون یه بسته خودکار speed (25 تایی) خریدیم گذاشتیمش تو جعبه ادکلن وقتی اومد کلاس دادیم بهش و گفتیم باز کنید!باور کنید با یه شوقی باز می کرد تا به ادکلن برسه ما خودمون شک کردیم که تو جعبه چی گذاشتیم ولی وقتی بازش کرد و متوجه شد قضیه از چه قراره گف :گار خوبی کردین من خودم تو خونه از اینا دارم و کلاس را ترک کرد!!!!!!",
    "عاقا پارسال امتحان ترم 2 زبان داشتیم منم که نخبه کلاس!!!امتحانا همش ساعت 10 بود این ساعت 8!!! مام خیلی ریلکس راس ساعت 7 و نیم تو خیابون داشتیم میرفتیم واسه امتحان !!! بچه هام مارو میدیدن و هی لبخند ژوکوند میزدن!$!(کصافتا) وقتی رسیدم دم مدرسه ...                                                                                   فقط بگم تا حالا تابستونم رنگ قهوه ای گرفته!!!!!!!!",
    "سلاملکم بر و بکش باحال ماحال\nعاغا روز معلم جاتون خالی یه جشنی واس معلم جغرافیمون گرفتیم ک نگووووو.....\nمعلم اومده بود سر کلاس و بچه ها برف شادی رو پاشیدن تو صورتش و یه دفه یه بچه ها با فشفشه و رقص اومد تو کلاس و جرقه ی فشفشه افتاد رو صورت معلم و...\nبعلههههههه برف شادیا اتیش گرف خخخخخخخخ.یه بچه ها هول شد و ساندیس پاشید تو صورت معلم ک اتیش خاموش شه...\nمعلمم ریشاش سوخت و بوی کله پاچه کلاسو برداشت و معلم بی جنبمون رف بالا سر کیک و دست کشید رو صورتش و ریشای سوختشو ریخت رو کیک....\nتازه از همه نمره کم کرد\nمعلم::-)(\nبچه های کلاس:_(\nسازمان حمایت از دانش اموزان:حقتونه کفاصطااااا....",
    "دوران دبیرستان یخورده شیطون بودم.یروز ساعت 6:30صبح مثل دیونه ها پاشدم رفتم دم مدرسه یه تیکه چوب کردم تو قفل مدرسه.آخه ساعت اول امتحان ریاضی داشتیم.جونم براتون بگه که تا ساعت 10نرفتیم مدرسه.خیلی حال داد.اینجوری نیگام نکنید معذب میشم.",
    "یادش بخیر،یه زمانی 4jok لایک نداشت",
    "سلام اين پست دوممه \nمن يك روز رفتم دانشگاه امتحان ميان ترم داشتم . يكم دير رسيدم سر كلاس  . رفتم داخل ديدم بچه ها نشستن و يكي از اين دختر حدود بيست ساله  داره واسه خودش قدم مي زنه گفته بهش خانم خوشگله استاد نيومده . بعد گفت بشين تا بهت برگه رو بدم\n\nمديونيد اگه فكر كنيد برگه سفيد تا گفت بنويس بعد صفر رد كرد \nآخه اين دانشگاست ما داريم من با ميانترم 6  -- 0-*",
    "من و دوستم برای کاهش هزینه وقتی با هم کار داریم زنگ میزنیم خونه هم،فقط قبلش هماهنگ می کنیم که خودمون گوشی رو برداریم ....\nیه بار ساعت ۱۱ نیمه شب می خواستم زنگ بزنم(قبلش هماهنگ کرده بودم خودش گوشی رو برداره) ....\nمادرم گفت پسر این وقت شب می خوای به کی زنگ بزنی؟\nمنم گفتم دلم واسه یکی از دوست دخترام تنگ شده می خوام بهش زنگ بزنم!!!\nمادرم همین طوری با یه لبخند وایساد من رو نگاه کرد منم واسه اینکه کم نیارم زنگ زدم ...\nتا یکی گفت بله منم گفتم سلام عزیزم ... خوبی؟\nگفت شما ....\nچشتون روز بد نبینه صدای این رفیق ما خیلی شبیه باباش بود!!!\nاون موقع یه دفعه دستشویش گرفته بود و رفته بود دستشویی و باباش گوشی رو برداشته بود ....\nخنده در خانه ما و خانه انها سرازیر شد! \nالبته واسه من خجالت هم سرازیر شد ....",
    "...-_-_-_-O_o-_-_-_-...\n\nتــا پــارســآل فــکـــ مــی کــردم شــعــر ســر زد از افــق رو فــردوســی یــا حــافــظـ گــفــتــه!!!\n(بــآ ایــنـکــه آخــر شــعـر مـیــگـه جـمــهـوری اســلـآمــی ایــرآن)\n\n                    ×  لـایــکــو لــتـفـن بــا گــوشـتـــ کــوبــــ بــکــوبـــــ  ×",
    "یه شب بارفیقام با موتور داشتیم دور میزدیم\n۴ نفر بودم با ۲تا موتور\nاون ۲تا رفیقم از ما جلوتر حرکت میکردن وقتی که ازشون سبقت میگرفتیم پس گردنشون رو میزدیم چند بار اینکارو کردیم\nیجایی ازشون خیلی فاصله گرفتیم تا تو یه جاده تاریک بهشون رسیدیم\nرفیقم بم گفت اماده باش ایندفعه با تمام زورمون بزنیم پس گردنشون\nمنم تمام قدرتم رو جم کردم وقتی که داشتیم ازشون سبقت میگرفتیم اونقدر محکم زدم که دستم درد گرفت\nدیدم یهو رفیقم دور زد چراغو خاموش کرد هرچی میتونست گاز میداد بهم گفت سرتو بیار پایین نبیننمون\nگفتم مگه چی شده؟\nگفت پس گردن اونایی که زدیم غریبه بودن رفیقامون نبودن\nمنو میگی هم خندم گرفت هم هنگ کرده بودم\nشانس اوردیم در رفتیم وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرمون میومد ....",
    "میرفتم اموزشگاه رانندگی اقا این مربیه مااز هم روز دوم این تابلوی روی سقف رو برداشت مارو برد مسافرکشی تازه بنده خدا بنایی هم داشت هر روز مارو یا می برد مصالح فروشی یا بچه های مشهد میدونن می برد خین عرب بازار اهن فروشها اهن بخره ولی به جای 2 ساعت 3.5 ساعت درروز اموزش میدیدم اینقدر حال میداد یک اموزشهای میداد حیف الان محدودیت ارسال دارم بعدا میگم",
    "کلاس اول راهنمایی بودم یک معلم حرفه و فن که چی عرض کنم معلم اجتماعیمون هم بود وقتی که باهاش درس داشتیم کل کلاسو میبرد تو کارگاه 2 تا کیسه گونی پر لوازم تیکه تیکه ی 3 راهی برق میاورد بعد میگفت هرکی بیشتر سر هم کنه نمرشو خوب میدم هنوز پلاستیک و مارک هم میاورد میزدیم بهش پلمپ هم میکردیم میبرد بازار ولی خداوکیلی مثل زندان تو اون یکسال کار اموزی کردیم فقط فرق این با اون اینه که هیچی پول بهمون نمیداد بیگاری میکشیدیم تا نمره بگیریم",
    "امروز نشستیم بعد عمری با ددی ومامی اهنگ گوش کنیم,هم زارتی زد اهنگ تتلواومد,مامانم:بهنازاین تاتالوست؟من:خخخخ نه مامی تتلو,بابام:بهناز این تاتالوست چراانقدردروغ میگی؟من:وا بابا خو تتلودیگ...حالا اومده قسمتی از اهنگ ک میگ(داره میترکه مخم)مامی وددی ماهم همچین رفتم تو نخ اهنگه بعدمامیم میگ خو خاک برسرت کنن انقد چرت و پرت نگو ک مخت نترکه,بابام:وا خو ب توچه ک دخترمردم چجوری لباسشومیبنده!!!یعنی من دیگ ترجیح دادم حرف نزنم!حالااهنگ تموم شده بابام میگ بهناز خاک برسرت کنن دیگ تاتالو گوش نمیکنی!خخخخخخ یعنی من چجوری برم خودمو ترور کنم عایا؟:)...",
    "سلام.این اولین پستمه\nچن وقت پیشا دبیرفیزیکمون که دست برقضا بسیاروسواس نیز بوده است:)\nجعبه قرص جوشان بالیوانشو داد ب من گف:لطفای قرص بنداز تواب خنک واسم بیار.اخه عادت داره صبا قرص جوشان میخوره...\nمنم خیلی جدی ازش پرسیدم اگه برم بهم نمره مثبت میدید؟؟\nخیلی شیک ومجلسی جواب داد :نه!!!!\nبا این حال چیزارو گرفتم رفتم ابدارخونه مدرسه.بعد ی فکر شیطانی ب سرم زد!!!!!\nدوطرف قرص جوشانو لیس زدم,تولیوان ابشم تف انداختم\nبعدبردم بش دادم ونشستم سرجام.معلممونم تا ته لیوانو خورد ایقدهههههه کیف کردم!!!!!!دلم خنک شد!!!\nروحیه انتقام جو من دارم؟!؟!؟خخخخخخخخخخخخخ",
    "بـعـد از 90 و بـوقـی سـال 4بـیـت شـعـر شـنـگـول سـرودم\nو اومـدم کـه تـو جـمـع پـرمـحـبـت خـونـواده بـخـونـمـشـون ، هـنـوز\nمـصـرع دوم رو نـخـونـده بـودم کـه تـشـویـق هـاشـون شـروع شـد:\n- دهـنـتـو بـبـنـد\n- یـه سـر بـرم دسـت بـه آب\nمـنـم از شـدت وجـد فـراوان سـرمـو انـداخـتـم زیـر و راهـی اتـاقم شـدم\nکـه یـهـو خـواهـر 5 سـالـم آویـزون شـد بـه پـام\n- چـی مـیـخـوای آیـدا؟\n- گـوشـتـو بـیـار نـزدیـک!\n- هـاووون؟\n- مـنـم شــر بـلـدم ، بـگـم بـرات؟\n- عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!\nـ دِ خـیـلـی خـوب بـنـال!\nدو قـدم عـقـب رفـت ، مـوهـاشـو شـیـک و تـف مـالـی کـرد\nبـا صـدای مـخـصـوص دهـه هـشـتـادی هـا (هـمـون ک گـوش بـاهـاش مـیـزنـگـه )\nشـروع کـرد بـه شِـر و وِر گـفـتـن:\nاشـک مـن بــغـض شـد تـوی گـلـوی چـشـمـات و مـن شـدم لـیـلـی \nای عـچـق نـفـسـم!!!\nتـقـدیـم بـه عـچـقـم مـهـدی ژون!!!!!\nهـیـچـی دیـگـه ، فـکـم واشـد کـوبـیـد رو مـوزایـیـکـا\nمـا هـمـسـن ایـنـا بـودیـم نـمـی دونـسـتـیـم لـیـلـی مـرد بـود یـا زن \nاونـوخـت ایـنـا...\nخـدایـا خـودت بـه خـیـر بـگـذرون دهـه هـای بـعـدی رو!",
    "همسایمون کلی خرج کرده .. نمای خونشو آجر نما کرده و کلی بهش رسیده \nدوس پسر دخترش فرداش اومده رو دیوار نوشته (لیلا عاشقتم ) ازدواج نکنیا ؟؟\n\n****أصن یه وضیه ها****\nمن : (&_^)\nلیلا:(*_&)\nزکریای رازی : (&_*)\nمسئول ثبت احوال : (^_&)",
    "عاقا سوتي در حد پرسپوليس(بخاطر قهرمانياش!!!) امرو تو خابگاه دانشجويي از دوستم عارف پرسيدم ميثم كجاس؟! ي چيزي گف ك متوجه نشدم باز پرسيدم عاااارف ميثم كجاس؟ ك عارفم اومد مثلا مزه بريزه گف أه تو آپانديس(همو آلزايمر خودمون) داري اينقد زود فراموش ميكني؟؟؟ آقا مارو ميگي منفجر شديم الان بنده خدا آب شده!! !",
    "1 ـ موقع ثبت‌نام در «4jok» موقعي كه ازم ضربِ دو عدد ساده پرسيده شد، از ذوقم، تمام جدول ضرب رو فراموش كردم و مجبور شدم، جواب رو با ماشين حساب محاسبه كنم!!",
    "اولین پستمه؛امیدوارم ریفیوزنشه\nازبچگی کنجکاوبودم بدونم این سوراخ بالای دستشویی هست؛منظورم روشوییه؛به چه دردمیخوره‏?‏‏?‏هنوزباهاش درگیرم؛یه زمان فکرمیکردم بازمانده ی همون سوراخه ست که پتروس انگشت کرد توش‏‏!‏‏!‏‏!کی میدونه واقعااااااا‏?‏‏?‏‏!‏",
    "سرامتحان صفویان‏(تاریخ‏)‏ بودیم؛ پسره جلوم نشسته میگم اقای فلانی سوال6‏?‏ میگه (ج‏)میشه م\u2029یگم سوال14‏?‏چ\u2029ش غره ای ک بهم رفت فس مخم پرید‏!‏ ‏ ؛\u2029بشلیک لایکو روحم شادشه.",
    "بچه که بودم دزدکي ادکلن پسر عموم ور داشتم زدم به خودم ميخواستم نفهمه لباسمو در آوردم شستم و همونجور خيس کردم تنم عقل و هوشم تو حلقتون",
    "دقت کردين وقتي يه کفش نو ميخريم تا چند روز اول هي جورابامونو ميشوريم ولي بعد از چند روز بي خيال ميشيم و پامون بو گربه مرده ميگيره.",
    "تا حالا شده نمره خوب بگیرین بعد به شدت ناراحت بشین؟! من شده..\nدیروز استاد ریاضیمون میخاست نمره های امتحان هفته پیشو اعلام کنه \nکه منه کصافط خودشیرینی کردم گفتم اگه نمرم بالای19 شد همرو \nساندویچ سرد میدم(به جان خودم به شوخی گفتم...)......\nوقتی به اسمم رسیده میگه آقا بشیر 19.25....منم مثل شما اولش \nفک کردم شوخیه و میخندیدم ولی برگمو که دادن تازه عر عرم شروع \nشد \nدوستام داشتن اشک شوق میریختن کصافطا....... \nتا حالا نمرم بالای 12.33 نرفته بود....\nکسی توی بانک آشنا داره...وام ساندویچ بگیرم؟",
    "یکی از خوبی های مامانم اینه که وقتی میخواد بیاد اتاقم اول در میزنه .\nخدا خیرش بده آخه من فرصت پیدا میکنم مانیتور کامپیوتر رو خاموش کنم و یه کتاب دست بگیرم ... شما هم اینجوری هستید عایا ؟؟؟ \nمن در اون مواقع :))))))) \nمامانم :×××(فدات شم فرزند عزیزم)",
    "رفتم یه سریال گرفتم یه هفته طول کشید تا برسم به قسمته اخر اونوقت 10 دقیقه اخر که همچی معلوم میشه نمیاد اومدم سرمو بکوبم تودیوار دیدم خیلی درد داره تصمیم اوز(عوض..) شد توراهه افق بودم که سنگینیه یه نفرو حس کردم برگشتم دیدم لوکه خوش شانسه زیره چششم کبوده پرسیدم چی شده دادا (اره بچه محلیم) بگو کودوم نامردی زده گفت با دالتونا دعوا کردم 4 به 1 زدنم گفتم واسه چی اخ",
    "مامانم اومده ميگه ميكال يعني چي؟؟؟!!!!!\nآقا كلي تحقيق كرديم فهميديم منظورش ميس كال بوده!!!!!!!!!!",
    "عاقا اون قضیه بود گذاشته بودین تو سایت خودت رو اذیت نکن بقیه رو اذیت کن آخرشم خخخخخ بودا.من یه بار منتظر بودم تا نیلوفر بیاد دیر کرد منم حوصلهم سر رفت یه نگا به کنارم کردم دیدم یه آقا کنارم واساده منم یادم افتاد به اون جمله.یه دف از دهنم پرید بیرون:آقا پولتون افتاده.مرده یه نگام کرد و گفت:چندی هست؟\n_ یه تراول پنجاهی.\nبچه ها مرده نه اینجور می گشتا!!!منم نتونستم جلو خودم رو بگیرم زدم زیر خنده مرده قضیه رو فهمید گذاشت دنبالم منهم اینو بی ام وه گازشو گرفتم در رفتم.وسط خیابون هم چی می دودیم که یه دف...\nهیچی دیگه یه سمند که رانندش زن بود زد بهم.منم افتادم وسط خیابون.زنه اومده بالا سرم همچی گریه می کردا.گفتم:گریه نکن آبجی.\nهمون موقع مرده رسید بالا سرم.\nمن_ تو باعث مرگ من شدی.(داشتم از درد می مردم به خدا!!!)\nزنه بیشتر گریه کرد.همه ملت هم جمع شدن دورمون من:آه راجو!!!\nهمه ملت زدن زیر خنده.گفتم:عاقا توروخدا این موبایل منو از تو جیب راست شلوارم بده.بهم داده.رفتم تو قسمت ارسال اس ام اس زنه می گه: تو رو خدا زنگ نزن به مامانت خودم می برمت دکتر.\nمن: نه آبجی من با داداشا و آبجیام کار دارم. همون موقع این کارم رو کردم اس ام اس که بفرستم برا4جوک که نیلوفر سر رسید و نذاشت دیگه گفت:ای خدا یعنی عرضه یه گوشه واسادنم نداری.رفتیم بیمارستان دکتره گفت:ایسون پاسون سکسته.(نوک زبونش می گرفت.)\nزنه محکم زد تو پیشونیش:وای خدا حالا چی کار کنم؟\nمن:هیچی پامو گچ می گیریم بعد منو برسون خونمون باشه؟\nبچه ها به دردش می ارزیدا ولی الان پسر عمه های پا شکسته ندیده من تینو مور و ملخ ریختن رو پام دارم از درد می میرم.دعا کنید زودی خوب شم خوب؟\nتا یه پست دیه:بای بای! گود بای!",
    "پارسال تابستون رفته بودیم مشهد ، چن روزرو خونه ی یکی از دوستای خانوادگیمون بودیم . مثل اینکه خانومشون منو برا برادرشون خاستگاری کردن ، مامانمم مثل اینکه گفته من دلم نماد دخترمو راه دور بفرستم اخه شدیدا وابسته به منه بدون اینکه به من چیزی بگه ردش کرد ( به این میگن دموکراسی  ^_* )\nمامان بزرگم بعدش برام تعریف کرد . \nحالا برگشتیم دوستام :\nخداوکیلی چقد دخیل بستی ؟؟؟؟ ^_^\n_ O:\nچقد نذر کردی ؟؟ ^_*\n_O:\nچقد تو خرشانسی ، حتما این چن روزی که اونجا بودی همش دس به دعا بودی ؟ نه ؟ (((:\n_ l:\nقربون امام رضا برم اصن نذاشت پاش به چالوس برسه ..!!! (:\n_ l:\n اره دیگه ، از بس ناله کرد... قربون امام برم گفت بزا حاجت این یکیو بدم کچلم کرد ... (:\n_ o_O\nدستت رو سر ما خواهر ... *_^\n حالا خوبه طی عملیاتی کاملا سری مامان بزرگم بهم گفت ، روحمم خبر نداشت (:",
    "رفته بودیم عروسی من ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر نداشتم ....\nپدر عروس اومد سلام علیک و بعد رو به من گفت : انشاءالله عروسی آقا وهاب ....\nمن هم بهش گفتم : هم چنین ....\nیه دفه اطرافمون منفجر شد ....",
    "چند روز پیش داشتم میرفتم خونه دیدم یه خانم وایستاده کناره خیابون کاپوت ماشینشم بالاس ....\nمنم حس انسان دوستیم گل کردو زدم کنار رفتم جلو گفتم چی شده ....\nگفت ماشینم خاموش شده ....\nبد یه ذره الکی ور رفتمو ، سیم برقو قطع کردم که بدا الکی بگم از اون بوده ...\nنشستم استارت زدم دیدم ماشین اصن برق نداره ....\nخانمه بهم گفت آقا مهندس تو سیم برق ماشینو کندی بد میخوای استارتم بخوره ....\nاز خجالت آب شدم ول کردمو سریع فرار کردم ....",
    "نشسته بودم پا تلویزیون...بابام اومد تو خسته و اعصابش داغون بود...\nیه بوی پا احساس کردم که داشت خفم میکرد نمیدونستم مال بابامه... بلند گفتم:اه اه بازم که بوی گند پا آید همی....یهو همه ساکت شدن و خیره شدن به من...تازه فهمیدم چی کار کردم....\nهیچی دیگه اون شب رو خیلی با اقتدار و شیک تو زیر زمین خوابیدم.",
    "یادش به خیر...\nیه معلم ریاضی داشتیم با کیسه فریزر رو پایی میزد.!\nدمش گرم آخر سر هم هممون رو قبول کرد\nبه افتخار معلم های لارج!",
    "ساعت 7:45صب کنار خیابون ایستاده بودم برا تاکسی که برم دانشگاه(خوابه خواب بودم) دیدم ی ماشین از دور داره میاد  و ی پسره(کنار راننده)سرشو از شیشه آورده بیرون و دستاشو تکون میده وشکلک درمیاره...منم دیدم داره جلف بازی در میاره سرمو چرخوندم اون سمت که نبینمش...\nآقا چشمتون روز بد نبینه این ماشینه که با سرعت از کنارم رد شد احساس کردم پاهام از زانو قطع شد،ی نگاه به زانوهام کردم دیدم نه هنوز دارمشون!!!تا ب خودم اومدم دیدم بعله اون ماشینه،از هموناییکه ی تانکر آب پشتشون هست وخیابونارو میشورن؟!از اونا بوده!!!فشار آب به حدی بود که انگار با شمشیر پامو زدن...\nو اون پسره هم داشته اشاره میکرده که برم تو ایستگاه که خیس نشم.\nولی کصافت لال نبود که!خب میتونست صدا بزنه و بهم بگه برو کنار،وقتی دید خیس شدم وهمونجا خشکم زده،برگشت و با خنده گفت:آخ آخ آخ...اشکال نداره خشک میشی..بازم خداروشکر خونمون نزدیک بود وبرگشتم ولباسمو عوض کردم!اما خوابم از سرم پریدااااااااا... خخخخخخخخخ..",
    "بچه ها این ماجرا امروز برای خودم اتفاق افتاده \nبعد از ظهر فیسبوک رو بستم که برم سرکار.... از خونه که اومدم بیرون دیدم دختر همسایمون داره توی خیابون بازی میکنه.... تا منو دید دوید توی خونه و داشت منو از لای در میدید ... از جلوی در خونشون که رد شدم یهو گفتم (بگیرش)!!!!! عاغا چشمتون روز بد نبینه یه دفعه جوری درو بست که صداش به عرش رسید\nدرضمن اینو هم بگم که دختر همسایمون 4 سالشه هااااااااا !!!!!!!",
    "اولین پسته بنده میباشه\nعاقا داشتم میرفتم از نونوایی نون بخرم دیدم یه دختر و پسر تقریبا 5 6 ساله دارن تو کوچه با هم صحبت میکنن یه لحظه شنیدم دختره میگه من هردوتاشو میخوام حس فضولیم گل کرد گوشامو تیز کردم چیزی که شنیدم این بود\nدختر:من هردتاشو میخوام\nپسر:باشه هم عقد میگیریم هم عروسی\nاول عقد میگیرم دو روز بعدش عروسی نه 5 روز نه یه هفته بعدش خوبه دیگه\nدختر:اره خوبه\nینی من همسن اینا بودم میدونی به چی فکر میکردم؟؟اصن فکر نمیکردم لامصب اون موقع فکر نداشتم",
    "اعتراف می کنم بچه که بودم دونه های عدس و لوبیا رو بر می داشتم با زور می کردم داخل پرز های فرش تا شاید گلی چیزی ازش در بیاد :|",
    "آهاي تويي كه چند ساعته نشستي پاي چهارجوك!\nپاشو!پاشو!آفرين!برو يه ليوان اب بخور،بعد برو دستشويي،بعدبرو ميوه اي چيزي بردار بخور!نيازهاتو برطرف كن خوشگله!\nنميشه كه اينطوري خودتو داري ازبين ميبري!پاشو باريكلا پنج دقيقه بيشتر طول نميكشه.عه هنوز كه نشستي!\n صحّتك تهمّ لرابع جوك:سلامتي شما براي چهارجوك اهميت دارد.خخخخخخخخ",
    "داشتم با مامانم شام درس میکردم من پیاز پوس میکردم مامانم گوجه(البته ریا نشه اینجا گوجه کیلویی 2تومنه)بعد یه دفه مامانم دستشو برید رفتم دستمو ببرم بالا بگم چی شد یواش در گوشم گفت ههههههههیس ساکت باش خون نیاد منو میگی بمببببببب ترکیدم از خنده",
    "من از بچگی عاشق افق بودم\nیادمه بچه که بودم از این پفک های 5 تومنی ذرت نمکی خوردم میخاستم پوستشو که چروک بود صاف کنم ....\nچشتون روز بد نبینه درجه اتو رو زیاد کردمو گذاشتم رو پوست پفک .نمیدونم چی شد که ازش هیچی نموند فک کنم تو افق محوش کردم ولی الان که به کف اتو نیگاه می کنم اثار باستانی می بینم \nهه هه هه هه",
    "بچه ها امروز رفتیم خونه بابا بزرگم اینا بعد داییم یه فیلم گذاشته یه مرده رو از مرده سردخونه آوردن بیرون و از این چرت و پرتا.بعد مردهه رو گذاشتن تو یه اتاقکى که بسوزوننش من ترسیدم به داییم گفتم:این چرت و پرتا چیه عوضش کن.داییم:سپهر جون مگه نه تو سرد خونه بوده مى خوان یخش واشه. عاقا این دیگه شد شوزه برا من دیگه ول کنش نیستم که نیستم.تا یه پست دیگه: باى باى!گود باى!",
    "یادمه سر کلاس ریاضی معلم یه جک گفت کلاس رفت رو هوا من داشتم رو مسئله ریاضی فک میکردم. بعد یه دقیقه که کلاس ساکت بود با صدای بلند زدم زیر خنده.همه برگشتن منو نگا میکردن. معلم برگشت بهم گفت خوب میشی.کصافط همه بهم خندیدن",
    "دبیرستان بودم نزدیکای عید بچه های کلاسو از رو دیوار مدرسه فراری دادم.نوبت خودم شد وسط دیوار بودم یهو ناظم صدام زد گفت بیا پایین.گفتمش بخدا آقا همه رفتن فقط من موندم گفت احمق بیا از در برو بیرون. خو بچه بودم چتونه؟؟؟",
    "تو دوران راهنمایی من جزو اشرار مدرسه بودم . یه روز زمستون کل حیاط مدرسه پر برف بود . معلم هم نیومده بود با چند تا از بکس رفتیم برف بازی . ناظممون هم اومد تریپ باحالی و اهل دل بودن و با صفا بودن برداره اومد برف بازی . یه لحظه خم شد برف ورداره یه گوله بزرگ برف زدم تو گوشش.\nهیچی دیگه اول که تو حیاط چند تا مشت و لگد بهم زد بعد برد منو دفتر حسابی از خجالت ما در اومد\nیکی نیست بگه بش پیرمرد تو رو چه به برف بازی.\nکلا سهمیه کتک داشتم .هر روز میرفتم دفتر کتک میخوردم بعد میرفتم سر کلاس",
    "آقا(عاقا ، آغا) ما توی حیاط خونمون یه گربه دارم که هر موقع میخوایم ناهار یا شام بخورم سر و کله اش پیدا میشه و همش میو میو میکنه گاهی اوقات هم شده که اومده توی خونه امون ما هم که دلمون مثل دل گنجیشک میمونه یه استخوانی چیزی میندازم جلوش تا شرش رو از سرمون کم کنه",
    "سلام آغا خانواده من منو اينقدر دوست دارن كه منو اينطوري صدا ميكنند . اوي خرس گنده از خواب پاشو  تن لش برو نون بگير بي خاصيت برو آشغالا رو بزار بيرون \nشما بگيد آخه خانواده دس من دارم \nمن سر راهيم آيااا ؟",
    "بابام یه عادت بدی که داره شبا وقتی رو به کمر میخوابه هزیون میــــگه \nدیشب ساعت 3 پای نت بودم که دیدم داره یه صدایی میاد\nرفتم دیدم ، بلــــــه بابام داره خواب بد میبینه\nنزدیکش شدم آروم یه تکونیش دادم گفتم بابا بیدار شو داری خواب بــــد \nمیبینی \nانقد خوابش سنگین بود که اصلا بیدار نمیشد :(\nدوباره تکونش دادم گفتمش : بابا بیدار شو، یارانه ها رو دوباره واریز کردن!!!\nدیدم تو خواب گفت : \"بشار اسد\" جــامو نگیری الان میـــــــام :|",
    "سر امتحان بوديم يه سوال مسخره ي چرت دو نمره اي  كه حتي جواب دادن سوال سن سيب زميني رو از كجا بفهميم ازش ساده تر بود  ديديم و قيافه همه مثل ادمايي كه با قطار برخورد كردن شد ديگه من دل و زدم به دريا به ناظر گفتم چرا نميذاريد ما تقلب كنيم؟! \nگفت ميخواين چي جوري تقلب كنيد ؟! هيچكدومتون كه بلد نيستينش !\n من گفتم : حالا شما بذار ما از رو دست هم نگاه كنيم اگه كم شديم بگيم بغل دستيمون نخونده بود :)) \nهيچي ديگه برگمو گرفت پرتم كرد بيرون :))",
    "رفتم سوپری سر کوچه یه خرده چیز میز بگیرم واسه خونه یه دختره اومده خیلی شیک میگه: آقا ببخشید تخم مرغ شتر مرغ دارین؟؟؟!!!\nمن: ^_^\nمغازه دار: :-)))))\nشترمرغ: O_o",
    "اقا ما یه بار مامانمون خیلی شیک و مجلسی ماهی سفید درست کرد واسه ناهار اورد گذاشت جلوی من و بابام بعدش خودش شروع کرد خوردن برنج با پنیر ... منو بابابم با چشای گرد داشتیم نگاش میکردیم و به نظرمونم یه چی مشکوک بود اینجا OLo\nبعدشم من : مامان چرا ماهی نمیخوری ؟؟؟\nمامان : خب نمیخورم دیگه :| \nمن در حال برداشتن ماهی : خب چرا ماهی نمیخوری ؟؟؟\nمامان : خب نمیخورم دیگه :| \nمن در حال خوردن مشکوکانه ماهی : خب چرا نمیخوری دیگه ؟؟؟\nمامان : خب نمیخورم دیگه :| \nبه نظر همه چیز مشکوک بود ولی من و بابام همه ماهی ها رو تخریب کردیم\nشب دوباره کنجکاویم گل کرد دوباره پرسیدم مامان چرا ناهار ماهی نخوری اخرش ؟؟؟\nمامانم با کلی شور و شعف انگار داره یه خبر غافلگیر کننده میده : اخبار چند وقت پیشا اعلام کرد فقط ماهی پرورشی بخورین ، ماهی سفید و ماهیهایی که از دریا میگیرن نخورین ، انگار دریا آلوده بوده ممکنه باعث مریضی ای مسمومیتی چیزی بشه :))))\nمن :| \nبابام :| \nسازمان حمایت از کودکان بی سرپرست :| \nبابامم که جا ندارم بفرستم حمایتش کنن :|\nمامانم :)\nماهی :)))",
    "آقا یه خاطره از دوره راهنمایی! \nمعلم حرفه و فن ما گفت واسه جلسه بعد درباره برق تحقیق کنید ... :|\nحالا بنظرتون یکی از دوستای ما چجوری تحقیق کرده بود؟؟؟\nنوشته بود یکی از فامیلای ما رو برق گرفته و ما رفتیم بیمارستان و من از اون روز فهمیدم که با برق بازی نکنم!!!\nیهو کل کلاس رفت رو هوااااا :)))\nبا یه همچین موجوداتی ما همکلاس بودیم!!\nتحقیق:)\nانشاء:|\nمعلم حرفه و فن :((",
    "سر جلسه امتحان یه خانم بغل دستم نشسته بود منم داشتم بهش توضیح میدادم که چجوری تقلب کنه!\nاونم فقط گوش میداد، امتحان که شروع شد پا شد ورقه هارو پخش کرد!!!",
    "اغا یبار یه پیرزنه اومد مغازه گف یه باطری نوکیا بده منم بش دادم و پس فرداش دوباره اومد و باطری گرفت و این ماجرا تا 6مرتبه تکرار شد و اخرین بار گف ننه قربونت برم یکیشو بده که پر باشه و گفتم مادر جان چرا انقد باطری میخری؟گف خو هی تموم میشه و خاموش میشه گفتم خب بزنش شارز!!!!\nبنده خدا با چشاییی ک بیرون زده و با دهنی که به اندازه ی تونل توحید بازه گف مگه شارژ میییییشهههه؟؟؟؟؟!!!!شارژرو بش نشون دادم گفتم اره با این. گف ازینا تو کارتنش هس من فک کردم واسه ایلتلنته....!!!!خخخخخخخخخهههههههه",
    "عاغا دیشب یه مشتری اومد تو مغازمون یه پاکت کیک گذاشت رو میز من و رف سراغ داداشم ک مشکل گوشیشو بش بگه خلاصه دوتا از دوستای منم پیشم بودن ک یه دفه یکیشون گف بچه ها بیاید کیک منم فک کردم مال خودشه ک تارف میکنه و ماشرو کردیم ب خوردن و فهمیدیم که کیکا مال اون طرفه!با خنده فرار کردیم و وقتی دهنمون خالی شد برگشتیم تو مغازه ک یارو گف اقا بفرما کیک منم با کمال پررویی گفتم ممنون صرف شد!خخخخخخخخخ \nجالب ترش اینکه اون یکی دوستم رفته بود شیرکاکائو خریده با کیک بخوریم...\n(اولین پستمه)",
    "وعده های غذایی هم کلاسی بنده در یک روز بسیار عادی....\n*ساعت اول*\n4عدد نون\n1عدد شیشه مایونر\n1عدد نوشابه قبیله\n*ساعت دوم*\n1عدد شیر یک لیتری پرچرب\n4عدد بستنی\n3عدد کیک\n3عدد دنت\n1عدد ساندیس\n‏*ساعت سوم*\n4عدد ساندویچ کالباس\n1عدد سس کچاب بزرگ\n1عدد نوشابه قبیله\n‏*ساعت چهارم*\nپولش تموم شده وداره از گشنگی میمیره\n\nحالا نمیدونم ای شکمه که داره یا بشکه!¡!?¿\n:‏|‏",
    "...-_-_-_-O_o-_-_-_-...\n \nیـه بـار اسـهـال داشـتـم نـخـواسـتـم بـرم مـدرســـه. خـلـاصــه یـه ســاعـتـــ گـذشـتـــ و از طـرفـــ مـدرسـه زنــگـــ زدن خـونـمـون\nورداشـتـــم گـفـتــم بـــعــلــه؟؟ نـاظـمــمـون گـفـتـــ: کـــره خـــر خــودتـــی؟؟ گـفـتـم بــعـلــه خـودمــم بـفــرمـایـیــد\nگـفـتـــ: تـن لـش، آدم بـخـاطـر اسـهــال مـدرسـه رو مـیـپـیـچــونـه؟؟ پــاشـو بـیــا\nخـلـاصـــه جـمــع کــردم رفـتـــم مـدرسـه و بــا کـلــی پــســی و عـاغــا غــلـط کــردم فــرسـتــادنــم کـلـــاس\nسـرکـلــاس هـی بـچـــهــا بـاهــام شــوخـی مـیــکـردن، بـهــشـون گـفــتـم بـچــها امـروز سـر بــه سـرم نــذاریـن اسـهـال دارم\nهـیـچــی دیـگــه اونــا هـم از رو عـادتـــ شـیـطــانـی هـمـیشــگـی قـلــقـلــکــم دادن تـــا . . . کــردم\nخـلـاصــه بـا اون کـصـافـطـ کـاری کـه مـن کــردم نــاظــم اومــد سـراغـم گـفـتــــ نـــرّه خــر بــاز چـیــکــار کــردی؟؟\nگـفــتــم: عــاغــا اسـهـــال بـه روتــون گــلـابــــ داشـتــیـــم\nگــفـتـــ: مـیـدونــم، چـیــکـار کـردی؟؟\nگـفـتــم: رومـون نـمــیـشــه عــاغــا!!\nگـفـتـــ: اشــکــال نــداره بـرو رو بُـــرد بـنــویـس\nمـنــم نـوشـتـم مــــدیــــر مـــــــریــــــض\nگـفـتــــ: خـب؟؟\nگـفـتــم: عـاغـا از آخـــرش بـــخــون\nهـیــچــی دیـگــه از آخـــر خـونــد فــهـمــیـد چـیـکــار کـــردم یــه دسـتـــ چـکـیــم کــرد و خـلـــاصـــه بــا کـلــی خـواهـش و ... بـخــشــیــدنــم....",
    "تقریبا اواسط سال سوم دبیرستانم بود. زنگ تفریح خورد منم با یکی از معلما کار داشتم ...\nسریع رفتم بهش برسم نره تو دفتر ولی دقیقا دم دفتر بهش رسیدم ....\nآقا ما طوری دم دفتر ایستاده بودیم که کسی نمی تونست بیاد تو یا بره بیرون ....\nخلاصه من غرق صحبت بودم یه دفه یکی اومد هی با انگشت میزد به پهلوهام ، سه چهار بار این کارو کرد منم فک کردم یکی از بچه هاست قاطی کردم برگشتم یه چک بخوابونم تو گوشش یهو دیدم سیبیل داره !!!\nاز شانس بد ما معلم ریاضی مون بود و ...\nالبته خیلی با جنبه بود ....",
    "دبستان که بودم به دونه از این گوشی پلاستیکی ها داشتم شکل گوشی اپل بود .هر وقت میرفتیم بیرون می ذاشتمش تو جیبم بعد گوشی بابا یا مامانم که زنگ می زد منم اونو برمیداشتم (که مثلا گوشی من زنگ خورده ) کلی باهاش حرف میزده تا حرف های بابا یا مامانمم تموم شه .\n الان یه اپل دارم تازگی ها زنگش رو گذاشتم زنگ اون  گوشی بابام.\nهر دفعه زنگ میزنه کل فامیل میترکند .    این فاجعه بچگیمم چند روز پیش از زنداییم پرسیدم آخه دیدم داشت منفجر میشد گفتم همراهیش کنم.",
    "دوستم داشت کلی از مخاطب خاصش تعریف میکرد که کم کم میخواستم با شرلوک هلمز و بچه ها برم دنبالش بگردم پیداش کنم :)) \nمیگم حالا طرف کجا هست؟؟\nمیگه : خارجه . در ضمن نمیدونه که مخاطب خاصه منه و خواننده هم هست . \nدوستم :)))))))))))))))))) \nمن :| \nشرلوک هلمز و بچه ها :| \nخدایا من افق رو میخوام . الهی آمین..",
    "راستش من تو کوچه هرکی رو که میبینم بهش سلام میکنه(69تا ثوابه الکی که نیست).یه بار به یه پیره مرده سر ایستگاه اتوبوس بلند گفتم:سلام پدرجان... پیرمرده:سلام بی سلام برو من پولی ندارم بهت بدم حتما میخوای بگی از اتوبوس شهرتون جاموندی برو یکی دیگه رو بتیغ....همین شماهایید که انگل جامعه اید.....\n من:O-o  \nمردم:>-->o  \nهیچی دیگه از اون موقع هر 20 دیقه میرم جلو آینه خودمو چک میکنم ببینم واقعن اوضام انقد خرابه....آیا....عایا؟؟؟؟",
    "ي بسر دايي دارم يني نبوغش تو حلق مامانش ي بار اومده بود خونمون دنبال كار بود مامانم بهش ي شماره داد كفت زنك بزن بكو من برادرزاده خانم‏...هستم آقا زنك زده ميكه سلام من برادرزاده عمه ام هستم‏‏@‏‏@يارو هم از اونور خط بهش كفته بود خب مرد مومن منم برادرزاده عمه ام هستم ديكه اينم كفتن داره‏!يني فك و فاميله هايزنبرك ما داريما‏!‏",
    "یادش بخیر دوران دانشجویی. ما تو خونه 9 تا پسر بودیم .دم امتحانا خونه ما دیزنی لند میشد .هر کس هر چی واسه تفریح داشت میاورد تا بقیه رو از درس بندازه. منم یه بار 8 صبح امتحان داشتم ساعت 6 نشستم پای pes نگاه کردم دیدم ساعت 8:10 شده هیچی دیگه اون ترم 6 واحد پاس کردم\nامکانات خونه ما : پلی استیشن . تلویزیون 21 . 3 تا لپتاپ. 3 دست ورق . 2تا قیلون",
    "ي پسر عمه دارم تو خونه ك بهش ديكته ميگن امكان نداره بالاي 12  بشه اونوخخت امكان نداره نمره سر كلاسيش زير 18 بياد. خلاصه بعد از  كلي خواهش و تمنا به شهرام ، رازشو بهم گفت. ب نظرتون چجوري مي شه؟؟؟\nگفت مثلا معلم ميگه بنويسيد \"مواظبت\" خب من ك املاشو بلد نيستم به جاش مي نويسم \"ساكت\" كه املاشو بلدم \nهيچي ديگه يه لحظه با خودم فك كردم اگه منم همچين مخي داشتم الان دكتري مي خوندم !!!!!!",
    "یه‏ ‏دفه‏ ‏یه‏ ‏‏ فک‏ ‏و‏ ‏فامیلامون‏ ‏از‏ ‏خارج‏ ‏اومده‏ ‏بود‏ ‏.‏ ‏ما‏ ‏هم‏ ‏دعوتش‏ ‏گرفته‏ ‏بودیم‏ ‏خلاصه‏ ‏اوشون‏ ‏اومد‏ ‏خونمون‏ ‏کلی‏ ‏سلام‏ ‏و‏ ‏احوال‏ ‏پرسی‏ ‏کردیم‏ ‏بعد‏ ‏همینجور‏ ‏‏ ‏که‏ ‏گرم‏ ‏صحبت‏ ‏بود‏ ‏اومد‏ ‏بشینه‏ ‏رو‏ ‏مبل‏ ‏که‏ ‏نشست‏ ‏رو‏ ‏دسته‏ ‏چوبی‏ ‏مبل‏ ‏.........‏ ‏عین‏ ‏موشک‏ ‏چسبید‏ ‏به‏ ‏سقف‏ ‏.....‏ ‏‏ ‏بیچاره‏ ‏فارسی‏ ‏رو‏ ‏یادش‏ ‏رفت‏ ‏تا‏ ‏اخر‏ ‏مهمونی‏ ‏انگلیسی‏ ‏حرف‏ ‏میزد‏ ‏.\nخلاصه‏ ‏رفت‏ ‏خارج‏ ‏و‏ ‏دبگه‏ ‏ایران‏ ‏نیومد‏ ‏.\nاینگار‏ ‏تقصیر‏ ‏ماست‏ ‏....‏ ‏تقصیر‏ ‏خودته‏ ‏....‏ ‏ما‏ ‏تو‏ ‏ایران‏ ‏عقبمون‏ ‏هم‏ ‏چشم‏ ‏داره‏ ‏بعله‏ ‏یه‏ ‏همچین‏ ‏ادمایی‏ ‏هستیم‏ ‏ما",
    "فرغون‏ ‏تو‏ ‏چشمم‏ ‏اگه‏ ‏دروغ‏ ‏بگم\nیه‏ ‏بار‏ ‏دبیر‏ ‏زیست‏ ‏شناسیمون‏ ‏داشت‏ ‏خاطره‏ ‏تعریف‏ ‏میکرد‏ ‏....‏ ‏گفت.‏ ‏یه‏ ‏شب‏ ‏روز‏ ‏بود‏ ‏منم‏ ‏داشتم‏ ‏درمورد‏ ‏یه‏ ‏موضوع‏ ‏قابل‏ ‏چشمگیری‏ ‏تفکر‏ ‏می‏ ‏نماییدم‏ ‏.........\nتا‏ ‏اومد‏ ‏خاطرش‏ ‏تموم‏ ‏بشه‏ ‏دیگه‏ ‏کلاسمون‏ ‏در‏ ‏و‏ ‏دیوار‏ ‏نداشت‏ ‏که‏ ‏هیچ‏ ‏صندلی‏ ‏هم‏ ‏نداشت‏ ‏همشو‏ ‏خورده‏ ‏بودیم‏ ‏جاتون‏ ‏خالی\nدبیر‏ ‏سوتی‏ ‏بده‏ ‏ما‏ ‏داریم...........",
    "بچه که بودم وقتی زیاد حرف میزدن بهم میگفتن تو دلت حرف بزن اقا منم سریع کلمو میکردم تو لباسمو تو دلم شروع میکردم بلند بلند ادامه حرف زدنم                                                                        این بچس مامان بابام دارن",
    "امروز داشتیم با دوستام از مدرسه میومدیم                                  ی اتوبوس پسره دبستانی از بقلمون رد شدن                              اینکه ما مثل موش اب کشیده شدیم به کنار                                 گودزیلا برگشته میگه به تو یاد ندادن به بزرگترت سلام کنی              اخه من تو کدوم افق محو شم که کسی نفهمه واسه این موضوع بوده",
    "یارو اومـده به مربـی باشـگاه مون میگه داداش من هم سیگـار میکشـم هم میخوام باشگاه بیام،\nبه ورزشـم لطمه نمیزنـه؟\nمربی: چقدر میکشـی؟روزی چَن نخ؟\nطرف: روزی یه پاکـت:)\nمربی: شمـا ی لطفی کن باشگاه نیا به سیگارتون لطمه میزنـه!",
    "مامی من هم هرموقع خسته و بیحوصله است زحمت شامو میندازه گردن بنده!\nمنم اگه حوصلشو نداشته باشم اون ساعتا از اتاق اصن بیرون نمیام و سرگرم میشم ی جوری\nو جالبه که اونروزا مامی هم دیگه اصن صدام نمیکنه سر سفره!!\nخودم بعدا میرم یواشکی میخورم!\nحالا پریروز ساعت 2 نصفه شب چن ساعت بود که نشسته بودم پای 4جک.\nبعد پاشدم برم شام بخورم بیام بخوابم.\nرفتم سر یخچال دیدم ی قابلمه هست...توش عدس پلو هست که البته فقط ته دیگش بودکه  خشکم شده بود و قابل خوردن نبود.فک کردم حتما واسه همین گذاشته بودنش تو یخچال.وگرنه به اونم رحم نمیکردن!...تو دلم گفتم ای مامان نامرد و خوردمش.\nبعد که میخواستم آب وردارم از یخچال دیدم طبقه پایین ی قابلمه کوچیک دیگه هس\nدرشو ورداشتم دیدم وااییی قورمه سبزیه..چقدم خوشمزه و خوش عطر بود \nبه خودم کلی فحش دادم و چون دیگه جا نداشتم بخورم،\nباز اومدم نشستم پای 4جک ی 30_ 40 صفحه دیگه خوندم تا غذاهه هضم شه و جا وا شه بعد دوباره ساعت 3/5 رفتم قورمه سبزی خوردم....\nچیکار کنم..منم اینجوری ام دیگه...! \nشوهرم بدن راحت میشن!!",
    "1سوال برام پیش اومده:\nچرا به اتاق ناظم و معاون و... میگن دفتر ؟!!\nچه ربطی داره؟\nچرا مثلا نمیگن کتاب,خودکار,یا حتی پاک کن\nفکر میکنم پاک کن ربطش بیشتر باشه,چون اگه شیطونی کنی پاکت میکنن:)",
    "منم بچه بودم برا خودم گودزیلایی بودم\nمثلا یادمه میرفتم دس میکردم تو سوراخ دیوارای قدیمی که گنجیشک توش لونه داشت بعد بچه گنجیشکا و میکشیدم بیرون\nایقد قیافه هاشون خنده دار بود… اصلا پَر نداشتن\nبعد کَلّه شون رو با دست میکندم\nتازه یبار دس کردم تو سوراخ دیوار به جال گنجیشک مار توش بود،نیشم زد\nشیطون بودما\nحالا بگین دهه۸۰ ها فلز خرابن",
    "يادش بخير تا اول دبيرستان وقتي از امتحان خارج ميشديم همه باهم كتابارو ميشوتيم(چيه يني تو خودت نشوتيدي) \nواي چه حالي ميداد\nالان سه سال تو حسرت كتاب شوتيدن مونديم از امتحان خارج ميشيم با نهايت احترام كتابو ميزاريم سرجاش تا واس كنكور بخونيمش\n\nإي خدا سختي تا اين حد:-(",
    "این ترفند با این که یه نمه قدیمیه به جون خودم رو گودزیلامون جواب داد... امتحان کنید..\nاز اون جایی که تازگیا آتاریه گودزیلا های عزیز!!!! شده تلفن همراه گودزیلای مام با سیستم اشک تمساح صاحب یه گوشی با سیمکارت همراه اول شده... منم برداشتم اسممو تو گوشیش گذاشتم ایرانسل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 5 مین یه بار بش مسیج میدم پاشو یه لیوان آب بخور تا سیم کارتتون نسوزه... بیچاره با دلشوره شیک و مجلسی پامیشد آب میخورد... بعد 2 ساعت دیدم داره میترکه... مسیج دادم مشترک عزیز سیم کارتتون تا 24 ساعت آینده بیمه میباشد!!! اجازه داری بری توالت... دیگه نمیگم که نیاز نبود.... دی دونقطه\nالبته هنوز اسمم تو گوشیش ایرانسله وبراش برنامه دارم اگه مادرم بفهمه خونم حلال میشه... ولی گودزیلا و انقد راز داری؟؟؟؟؟ هنوز نگفته چیزی.\nلایک=موفق باشی",
    "من هیچی نمیگم ولی ببینین این گودزیلاها چقده آینده نگرن... اگه من انقده آینده نگر بودم الان داماد بیلگیتسم نشده بودم حداقل داماد الکس فرگوسن بودم... دیشب مادرم با خالمینا حرف از حجاب و خوبی هاش میزدن... میگفتن پسر یکی از فامیلامون که مشاور وزیر بووووووق هستش فقط به خاطر حجاب یه دختره که باشون هم تراز نیستنو میخاد بگیره... یهو دیدم گودزیلا جونمون داره به طور نامحسوس!!!!  دنبال روسری میگرده... میگه شاید در آینده منم عروس وزیر شدم... بکوب لایکو",
    "lیعنی این مدرسه ست ما داریمممم؟\nصبح زنگ زدم آدرس حوزه امتحان نهاییمونو بپرسم\nخانومه گوشیو جواب داده تا اینجاش هیچی\nحالا آدرس دادنشو داشته باشید:\nمیگه میری مصباح از کارواشیه بپرسی مدرسه .... کجاست بهت میگه\nیعنی هیشکی تا حالا به این دقیقی بهم آدرس نداده بود(O_o)\nنه شما بگید یعنی مثلا از سوپرمارکتی بپرسی نمیگه بهت خب؟؟حتما باید کارواش باشه آیا؟؟\n\nاینم از پست اول من(^_^)",
    "واقعی\nموضوع مربوط میشه به زمانی که سال آخر کاردانی بودم و کارآموزیمو به عنوان مسئول آزمایشگاه ها تو دانشگاه بودم.(دانشگاهمون فقط پسرونه بود)\nدانشگاه ما  آزمایشگاه هاشو به دانشگاه های غیر انتفاعی کرایه می داد و بعضی از روزها که استاد نبود من درس میدادم.\n20-30روز از کارآموزیم گذشته بود که یک روز سر ظهر من گلاب به روتون رفتم دستشویی(وسط تابستونم بود و دانشگاه خلوته خلوت).همین طور مشغول بودم که یه دفعه دیدم صای چند تا از دخترهای دانشگاه غیر انتفاعی میاد,نگو اینا فکر کردن اینجا دستشویی بانوانه(گفتم که دانشگاهمون فقط پسرونه بود و کلا دستشویی دخترونه نداشت ).\nحالا این دخترا همونایی هستن که هفته ای یه روز باهاشون کلاس دارم.\nبا خودم گفتم 5 دقیقه میمونم بعد که اینا رفتن منم میرم.\nحالا صحبت هایی اینا با هم میکردنو داشته باشید:\n1-من رژ گونه آوردم به شما نمیدم...\n2-چیه مگه منم رژه لب صورتی مارک فلان دارم به شما نمیدم...\n3-اینو نمی تونم بگم ضایست\n4-اینم شرمنده, مشکل اخلاقی دارهو...\n\nحالا تو این شرایط قیافه منو تصور کنید که دارم بی صدا میخندم....(فقط فحشندید در ادامه نوبت گریه منم میرسه)\n5 دقیقه گذشت منم دیدم اینا نرفتن که هیچ تازه آرایشو شروع کردن.\n  10دقیقه گذشت...\n 15 دقیقه گذشت....\nخدا...اینا چرا نمیرن. پاهام خسته شد\n  20 دقیقه گذشت......\n   25 دقیقه گذشت.......\nبعد 25 دقیقه دیدم صدا نمی یاد گفتم خدارو شکر دیگه رفتن.\nآقا چمتون روز بد نبینه تا در و باز کردم دیدم 3-4 تا دختر سربرهنه فیس تو فیس دارن منو نگاه می کنن\nمنم سریع سرمو انداختم پایین در رفتم....\nالان که 4-5 سالی از اون ماحرا میگذره برای خودم سوال شده که چطوری فردای اون ماجرای خفن من دوباره رفتم سر کلاس اونا(ولی انصافا موقع امتحان پایان ترم که مثلا مراقب بودم کلی بهشون رسوندم )",
    "اٍعتراف ميكٌنـم بَچـه كه بـودم بَلد نبـودم آدامـس باد كٌنم\nآدامـس جـويده شده مو ميـدادم به دٌختر عموم تا باد کٌنه، بعد ميذاشتـم تو دهنـم!\nالان كه فكـرشٌ ميكنـم.....عٌق",
    "دیروز تو مترو بودم یه بچه گریه می کرد جیغ میزد منم که سر درد داشتم خیلیم مترو شلوغ بود یهو بچه ه اومد جلوم منمدیدم مامانش داره با گوشی حرف میزنه اصلا حواسش نیست به بچه ه گفتم ی بار دیگه زر زر کنی پا میشم لهت می کنم هیچی دیگه ساکت شد اما فهمیدم اونی که کنارمه خالشه.\nبچه ها اولین پستمه حمایت کنید",
    "ایام امتحانات یه خاطره تحصیلی بگم واسه جوونا\nعاقا یه رفیق داشتم تو راهنمایی که خداییش استاد طنز بود از همه مدلش و همه دوست داشتن باهاش عیاق باشند از جمله من\nاین دوست ما هرسال درجا میزد و ما هم بچه زرنگ کلاس(خرخون نبودم ها)\nاون موقع اگه سن دهه هفتاد وهشتادی ها قد بده سه ثلث امتحان می دادیم.\nخلاصه این دوست من که آقا مجتبی اسمش بود سر یه مسئله ای با هم قهر کردیم.\nچند روز قبل از امتحانات ثلث اول  اومد و با پاچه خواری با من آشتی کرد و با هزار خواهش و تمنا ازم تقلبی گرفت و نمر ه ریاضی ش شد16/5 و من یه دونمره بالاتر\nچند روز بعد باز الکی واسه اذیت کردن من باهام قهر کرد........... تا امتحانات ثلث دوم باز همون آش و همون کاسه که باز با تقلبی گرفتن از من نمره اش شد 15/75\nعــــــــــــاقـــــــا باز این مجتبی بعد از امتحانات با من قهر کرد و باز قبل از امتحانات ثلث سوم اومد آشتی کرد و من هم خیلی تحویلش گرفتم و گفتم اینبار هم قبولی...........\nجونم واستون بگه روز امتحان ریاضی باز این مجتبی اومد کنار دست من نشست اما....\nمن جواب همه سوالات رو نوشتم و تو یه برگ دیگه هم نوشتم و جلو چشماش انداختم تو سطل آشغال..\nفکر می کنید نمره اش شد چند؟\nهفتادوپنج صدم\nخب دیگه اینم یه جور انتقام بود\nخدابیامرزدش چند سال پیش تصادف کرد و ...\nولی باور کن من هروقت یاد اون خاطره میوفتم ناراحت نمیشم\nنمره مجتبی 16/5   15/75  75/",
    "رفته بودیم خونه ی یکی از فامیلامون که یه گودزیلای 6ساله دارن.\nهی می رفت هی میومد,پامو لگد میکرد اخرشم دست کیکیشو مالید به لباسم \nمامان گودزیلا:وای ت رو خدا ببخشیدا...... من: ن بابا این چه حرفیه بچس دیگه نمی فهمه   ... بعدشم رفتم لباسمو تمیز کنم\nعرشیا(گودزیلا):خاله,خاله فاطمه بیا اتاقم کارت دارم\nرفتم ت اتاقش میگه خاله جون ببخشیدا اما نفهم شمایی که من یه ساعته دارم با زبون بی زبونی میگم لامصب کارت دارم نمی فهمی.\nمن:((((((((((((((((((((((((:\nبعدش عرشیا با کلی مقدمه چینی و نشون دادن سی دی و کتابای جدیدش گف خاله من از شما خیلی خوشم میاد.\nمن:(((((((((((((: چرا؟؟؟؟؟\nعرشیا:اخه خیلی خوشکلی همیشه ام بوی خوب میدی تازشم واسم پاستیلم میخری. یه سوالم کنم؟ \nمن:بپرس گل پسر؟\nعرشیا:خاله دوس پسر موس پسر داری؟\nمن: ن این چه حرفیه خاله جون\nعرشیا:اخ جون منم با کسی نیستم پس میای باهم دوس پسر دوس دختر شیم؟؟؟\nمن: ((((((((((((((((((((((((((((:\nموقع رفتن(عرشیا):فاطمه جونم فکرات کن من از مهد اومدم بهت زنگ میزنم.....\nایا اینا بچن؟واقعانی؟خدایی بچن این نسل؟؟؟!!!!!",
    "یه معلم داشتیم فامیلش هندی بود یبار سرکلاس بندری صداش کردم کلاس رفت رو هوا منم از کلاس پرت کرد بیرون،خو آخه په چرا",
    "مامان و بابام سر کلاس رفتن من دعواشون شده بود هی وسط دعوا سوتی میدادن بعد یهو با هم:خخخخخخخخ..هرهرهرهرهرهر...\nمن:ای باو!!یکم یواشتر مادره من پدره من اهههههه:/\nبعد رفتن تو اتاق...منم  ی 5مین بعدش رفتم ک شلوارمو بردارم خیر سرم...\nمن پشت در حالا داشته باش..\nبابا ب مامان:دلبرم دلبر خانههههه خرابم کرد..دلبرم دلبر خانه خرابم کرد\nدر زدم با سرفه\nبابام ب مامان:برو برو برو برو لرو دیگه نیگام نکن عاشوقونه نیگام نکن.....\n:‏)‏‏)‏‏)‏ ابراز علاقشون تو معده ملت‏!‏",
    "یه معلم داشتیم دبیرستان اسمش کوچیکش علی بود مجرد هم بود\nوقتی با دوستامون حرف میزدیم علی صداش میکردیم\nآقا ی بار یکی از بچه ها حواسش نبود پاشد بجای اینکه بگه آقای فلانی گفت :علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــییییییی  چرا نمره ندادی!\nما که مردیم از خنده \nآقای معلم از خجالت اب شد رف تو زمین\nدختره هم خشکش زده بود میخواست بره افق محو شه ولی نمیتونست از جاش تکون بخوره\nحالا اون دوتا باهم ی بچه دارن:))))))\nخخخخخ",
    "ی بار راهنمایی بودیم دوستم همیشه شبا ماتیک میزد میخوابید صب دیرش شده بود یادش رفته بود پاک کنه همونجوری اومد تو کلاس \nخخخخخخخخخخخ\nمارو میگی؟؟\nدرو دیوارو گاز میگرفتیم \nمعلممونم آقا بود:))",
    "دیروز بابام اومده خونه سر نهار به مامانم میگه:خانم امروز یه دختره زنگ زده بود میگفت من دوست محسنم(اسم من).\nمنo_O\nمامانم =-O\nفک کردم داره شوخی میکنه به بابام گفتم داری شوخی میکنی؟\nمیگه نه به خدا شمارشم تو گوشیمه . \nگفتم بده بینم.\nشماره خونه رفیق صمیمیم بود.\nمثکه خواهر نخبه دوست ما زنگ زده سراغ داداششو از بابای مابگیره خواسته بگه من خواهر دوست پسرتونم گفته من دوست پسرتونم.\nمن :O\nبابام :-(\nآبجی دوستم(به چشم خاهر مادر البته) ;-)\nکال او دیوتی9 :-|\nکثافط اوسکول",
    "عاقا یه سری توخونه بودم،یوهو دیدم گوشیم ویبره میبره.اومدم دیدم مخاطب خاصمه!برداشتم اومدم بگم الو یوهو نمدونم چوطوری مغزم هنگیدبجاش گفتم بنام خدا!!!:->ولی دمه یاروگرم به هیچکس سوتیمو نگف!بین خودمون چال شد...                                                   لایک:پسته اولته حمایتت میکنیم!!",
    "دیـروز گــودزیلای فــامــیل(پسر دایی) امــتحــان انشــا داشــتن...!!\nمــوضوعشــم : مــادر بــوده!!\nبــعد ایشـــون آخـر امتحــانش یــه شــعر نــوشته کـه بـراتون میــخونم :\n\"مــادر پــی گــهواره مــن ، هــی مــی گــ*و*ز*ی*د میــنداخــت خٍــره مــن!!\"\nدیــگه بــه دبســتانی هــا هــم امــیدی نیـــس...!!",
    "اجیم اومده بهم میگه مهسا این مجید خراطها چی میخونه مگه همه تو مدرسه چپ میرن راست میان میگن مجید خراطها...\n( محض اطلاع : توی کامپوتر ، فلش ، لب تاپ ، cd ، dvd  ، گوشی ِ من اهنگ خراطها یافت نمیشه ،با ارض معذرت از طرفداراش ، اصن گوش میدی انگاری هرچی مصیبت مال نو ِ )\nبهش میگم غمگین میخونه ، چطو ؟\nمیگه همین الان یه اهنگشو دانلود کن گوش بدم ببینم چیه ؟\nیه اهنگشو دانلود کردم ، گذاشتم براش ، حالا یه دقیقشو گوش نداده میگه جمع کن ببینم ، این همکلاسیای منم یه چیزیشون میشه ها این چیه تو این سن گوش میدن ، ادم خیال میکنه عاشق شده ، شیکست عشقیم خورده ... به جان تو ...((((:\nحذف کن .. حذفش کن توام نمیخواد از این اهنگا گوش بدی... افسردگی میگیری میفتی رو دستمون کی میخواد جمت کنه ...((:\nمن o_O\nمجید خراطها ))))))))):\nخواهرم ^ن^",
    "بچه بودم مادرم به من یاد داده بود تو خونه که تنها هستی کسی و راه نده از این حرفای امنیتی که هر کسی به بچش می گه !\nیه روز عمه و عمو هام اومدن خونمون ، نزدیک 10 – 12 نفر بودن ....\nمن که فقط خونه بودم اونا رو راه ندادم ....\nهر چی اونا و همسایه ها می گفتن وهاب اینا فامیلاتن من زیر بار نمیرفتم .... \nتازه سرمو از پنجره می کردم بیرون اونا رو با سنگ میزدم .... \nتا نیم ساعت بعد که مامان و بابام اومدن !\nبعدش اونا رو راه دادن تو خونه ....",
    "بچه که بودم ، حدود ۶-۷ سالم بود ، کارتون ها رو خیلی دوس داشتم و خیلی هم روی من تاثیر می ذاشت....\nیه روز بابام یه موتور جدید خریده بود (اون زمونا موتور در حد پراید الان بود) منم کنجکاو که ببینم چی به چیه ....\nدر باک بنزینش رو باز کردم ببینم بنزین داره یا نه .... \nدیدم چیزی دیده نمیشه ، رفتم یه کبریت از آشپزخونه آوردم و روشن کردم تا ببینم بنزین داره یا نه که یهو در باکش آتیش گرفت !\nمنم سریع درش رو بستم و فرار کردم ! \nشانسم آوردم منفجر نشد وگرنه بابام منهدمم می کرد !",
    "كلاس اول كه بودم تيكه دومم شدم 8 منم كه قبل  از كلاس اول  مامانم باهام خوندن نوشتن كار ميكرد برا همه جا تعجب داشت حالا مجكالمه ي ما به شرح زير \nدرد گرفته براچي اين چند تا رو ننوشتي  چرا جا گچ نوشتي گش مگه كري\nحالا من با كمال اعتمادبه نفس  \nاونا روكه ميگي جانشدن بنويسم اونايي هم كه ميگي خب خوشگل تر ميشدن ونطوري بنويسم \nبعله همچين بچه باهوشي بودم من",
    "زن عموم باردار بود دم عيد مامانش اومد خونشون و تميز كنه ، دختر عموي گودزيلاي پنج سالم وقتي ميبينه مامان بزرگش داره هي غر ميزنه ميگه \"چرا به دختر من كمك نميكنيد؟ ؟ بدبخت چه گناهي كرده ؟! ووو...\" اعصابش خورد ميشه ميره جلو مادر بزرگش دستش و ميزنه به كمر ميگه : چيه هي دخترم دخترم ميكني؟! اين خونه رو باباي من ساخته دختر تو كلفت ماست ! وظيفشه اينجا رو تميز كنه !! :)) هيچي ديگه مامان بزرگه دست دخترش ميگيره ميبره خونه خودشون!! عموم و يه مدت مجردي زندگي ميكنه و لذت ميبره :))) اين گودزيلاهام بضي وختا به درد ميخورن ها!! :)))))",
    "دیشب دخترخالم گریه می کرد، بهش گفتم: ساکت باش وگرنه زنگ میزنم به پیشی میگم بیاد بخورتت!\n\nدختر خالم :|\nمن :0\nپیشی :)))\nموبایل پیشی :)))))))))))))))))",
    "با بام دعوام شده...... رفتم سر گوشیش میبینم شمارمو پاک کرده !!!!!!\nبابای شمام اینجوریه؟؟؟",
    "سرسفره نشسته بودیم مامان انواع ترشی ها رو گذاشته بود رو سفره داداشم از هر کدوم ناخنک میزد تارسید به شور .. یه ذره خورد بعد به مامان گفت مامان این چجوری درست میشه .. منم گفتم هیچی گل کلم وخیارشور وهویجو میندازی تو اب شور بعد میذاری بگنده بعدشم که میخوری میگی اه چقدر خوشمزه بود ..یهو دیدم همه دارن سفره وصندلی هارو گاز میزنن ..خلاصه خیلی خندیدیم ..",
    "یادش بخیر بچه که بودم بهم گفته بودن هر وقت دستشویی داشتی بگو میخوام بخونم . یه شب عموم اومد پیشم خوابید منم نصف شب دستشویی داشتم , عمومو بیدار کردم گفتم میخوام بخونم !! . اونم گفت آروم تو گوشم بخون !!!! . منم آروم شروع به خوندن کردم !!!!!!",
    "چندروزه بدجور سرما خوردم .\n دیشب مامانم میگه دخترم فردا نرو دانشگاه عزیزم استراحت کن !!\n منم نرفتم ...\n\n هیچی دیگه از صب ساعت 6 دارم کابینتا رو دستمال میکشم :|\n بعدش باید دیوارای آشپزخونه رو تمیز کنم :|\n الانم داره فرشای پذیرائی رو جمع میکنه که بشورم",
    "اقا یک بانکی که من توش حساب دارم یک زنه رو استخدام کرده ته بدبختی برا بانک هر دفعه میرم شانس کج ما شماره ی مارو اون میخونه همیشه ام یا 50 هزار کم میده یا زیاد میده خلاصه جاتون خالی امروز رفتم پیشش نهایت گند کاری رو انجام داد رفتم از حساب پول بردارم  60 میلیون تومن گفتم همه رو پول میخوام چون طرف معامله چرت میزد گفت باید نقد باشه منم گفتم باید تراول بدین  زنه زد زیر خنده \"گفت حالا ماهم پول بهت بدیم چه جوری میخوای اینا رو ببری بیرون خلاصه بعد 10 دقیقه منو قانع کردن چک بین بانکی بگیرم  اقا چشتون روز بد نبینه همین که چک رو تایپ کرد و معاون شعبه امضاء کرد رفتم بیرون 15 دقیقه درگیر صفراش بودم این براچه 9 تا صفر داره بنده خدا زنه چکو 6 میلیارد ریال زده بود خداییش داشتم بر میگشتم بگم این براچی اینطوری شده همین که رفتم تو شعبه یکباره دیدم درارو بستن گفتن ایناش اومد خودشه بگیرینش یک لحطه فکر کردم دارم سرقت مسلحانه میکنم خودم خبر ندارم نامردا تو 15 دقیقه همه جا زنگ زده بودن از خونه موبایلو شماره بابامو که تو بانک حساب داشت و همه رو در اوردن تا منو پیدا کنن خلاصه چکو گرفتن 60 تومنو دادن گفتن بگیر فقط برو یک چند روز این دوروبر پیدات نشه (ولی داشتم  میلیونر میشدم ها)",
    "ما یه مادر بزرگ داشتیم خدا بیامرزدش چند سال پیش عمرشو هدیه کرد به شما \nیه بار داشت در مورد جوونای اون زمون حرف میزد. می گفت: جوونای اون زمون با حالا خیلی فرق داشتن مثلا خود من(مادر بزرگم) یه بار نهارمو خوردم بهد رفتم تکیه دادم به دیوار دیدم دو تا بچه زیر پامه فهمیدم بچه زاییدم  الان دخترا اینقدر ناز دارن\nمن (0L0)\nجوونای امروز((((((((((((((((\nکرم چروک پوست((((((((((((((((\nبوتاکس(((((((((((((((((((\nدکترای زایمان)))))))))))))))))))))))))",
    "ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﭘﻴﺶ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺮﺍ\nﺧﻮﺩﻡ ﺁﻫﻨﮓ ﭘﺮﭼﻢ ﺻﻠﺢ ﻣﺤﺴﻦ\nﭼﺎﻭﺷﻲ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﻧﺪﻡ ، ﻳﻬﻮ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪ\nﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺣﻤﻮﻡ ﮔﻔﺖ ﻋﺎﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﭼﺮﺗﻮ\nﭘﺮﺗﺎ ﭼﻴﻪ ﻣﻴﺨﻮﻧﻲ |:\nﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﻳﻪ\nﭼﻴﺰﺍﻳﻲ ﻣﻴﺨﻮﻧﻪ ، ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺣﻤﻮﻡ\nﺩﻳﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﺨﻮﻧﻪ :\nﺳﺮﺕ ﺭﻭ ﺑﺎ ﭼﻲ ﻣﻴﺸﻮﺭﻱ ﺑﺎ ﺷﺎﻣﭙﻮ\nﮔﻠﺮﻧﮓ ((((((: |:",
    "آقا امروز سر کلاس نشسته بودیم. دو تا دختر پشت سر هم نشسته بودن. این عقبیه با پاش میزد به پشت تکیه گاه صندلی جلوییه، دختر جلوییه بر میگشت چادرشو میتکوند.\nمن دیگه عمرنات کارشناسی تو این دانشگاه شهاب دانش درس بخونم",
    "عاغا این استرس شب امتحان چطوریه چرا من از این قرتیا ندارم ؟:|",
    "عـاغــا دو سـه شـب پـیـش شـیـــراز زلـزلـه اومـد سـاعـتـای 3 بـود مـاهـم غــــرق خـــاب:))))))\nی دفـعـه دیـدم تـخـتـم رفـت رو حالـت ویــبـره بـدجـور نـامرد یه صـدای وحشـتنــاکیـم داد منم وسـط خـاب چنان عربـده ای کشیـدم اصن دسـت خـودم نـبـود پـریـدم هـوا رفـتــم بیـرون اتـاق هــمـمـون پـریـده بـودیـم بـیـرون:((((\n منم ک کنتــرلـمـو از دست داده بودم چـهار نـعل داشتـم دور خـونه مـیـدوییدم و این دیـوونـه هـا داد مـیـزدم نـه ایـنـجـورD: اصن یه وضعی بود\nحـالـا ایـن زلـزلـه کصافط 2ثـانـیـه بـیـشـتـر نـبـودا ولـی وسـط خـاب مـن اومـده بـود بـنـده قـالـب تـهـی کـرده بـودم هـمـچنان ک داشتـم مـیدویـیـدم و عــربـده میـکشـیدم یه لـحـظه دیــدم اعـضـای خـانـواده دهـن وا دارن منو نـیـگا مـیکنن!!!!!!!!!!!!\nکـف کـرده بـودن از این هـمـه شـجـاعت و غیور بودن من...........\nخـلـاصـه از اون زلـزلــه سه روز مـیـگذره ولـی هـنوز مـامـان و بـابـام بهم مـیـگن شیــر مـرد............خـواهـرم بـهم میـگه پـسـر شجاع.......احساس خـیـــلـی خـوبــیــه",
    "سلام به بچه های 4جوک شنیدم اینایی که پسته اولیشونه رو تحویل میگیرن؟\nمنم مثه بقیه پست اولی ها یه گوشه چشمی به لایکاتون دارم !اینجوری(^_-)\nاقا من یه ادمیم که خیلی سادم! دوستام  هم مثه خودم خیلی سادن \nیادمه از یکی از دوستم پرسید متولد چندی؟گفت:66 گفت چنده 66؟\nاونم گفت: 1366!!!!\nنمیخوام بگم املام تو دبستان خوب بود ولی بعضی وقتا لازمه بگم:\nارض شود یه دوستی داشتیم همیشه املاش صفر بودمن حمیشه در اجب بودم چطور میشه که اینطور میشه نگو وقتی معلم متنو تکرار میکرد این دوستم دوباره هم مینوشت اگه بازم میگفت باز\nم همونو مینوشت بعد بنده خدا وقت کم میاورد همشو قلط مینوشت!!!!",
    "آقا تقریباً یه ده سال پیش بود منم هشت سال داشتم مامان بزرگم اینا از کربلا اومده بودن همه خانواده جمع شده بودیم خونه اونا ، بعده شام یه دختر عمو دارم ازم چند سال بزرگتر بود و بشدت خجالتی ، اومد منو صدا کرد گفت وحید بیا حیاط واستا من برم دستشویی میترسم !! منم گفتم باشه برو منم اومدم . این دخترعموی ما که رفت تو من پریدم دره دستشویی رو آروم قفل کردم و با صدای بلند گفتم اینجام ها نترس ! بعد رفتم سریع خونه دادو بیداد کردم که سولماز رفته دستشویی هرچقد صداش میکنم جواب نمیده نمیدونم چی شده همه پا شدن فرار کردن طرف دستشویی ( فک کن تقریباً یه بیست سی نفر آدم !! ) درو سریع باز کردن و تو اون حال دختر عمومو دیدن !!!!!! اونم که خجالتی !!! از همه بدتر همه دیدن که سره کارشون گذاشتم هرچی از دهنشون در اومد گفتن بهم ! هیچی دیگه موقع تقسیم سوغاتی ها هم هیچی به من ندادن :|\nاز اون موقع شدم مثه چوپان دروغگو دیگه هرچی میگم کسی قبول نمیکنه :(\nبنظورتون شوخی مسخره ای کردم من ؟؟؟ خوب بچه بودم دیگه !",
    "یه روزبا بابام رفته بودیم شلواربخریم بابام ده تومن میخواست تخفیف بگیره طرف هی میگف نمیشه بابام هی میگفت میشه ناغافل بابام گفت سگ خوردبگیر\nما(+ +)\nفروشنده@@\nحالاطرف به بابام میگه بگیربابام نمیگیره!",
    "امروزبه توصیه بچه های 4جوک با رفقا گوشی بردیم سر امتحان عکس می گرفتیم واسه هم بلوتوث میکردیم تازه بلند داد میزدیم فلانی سوال 2چند میشه یا سوال6رو بگیر بدبخت مراقبا چهار چشمی مارو میپایدن اما دریغ از رد وبدل شدن چیزی قیافه همشونo_Oاین جوری بود",
    "عاقا امروز خونه داييم بوديم از صبح که اونجا بوديم تا عصر پسر داييم و نامزدش تو اتاق خوابيده بودن زن داييم ظهر صداشون کرد واسه نهار بيدار نشدن بعد عصر ساعت5ونيم باز داره بيدارشون ميکنه پسر دايى دهه گودزيلاييم اومده ميگه فکر کنم رفتن تو خواب زمستانى! من در حال جويدن ستون وسط حال خونشون:°!°  ¤اينم دندونمه ستونه تو حلقتون!",
    "خواهرم(گودزیلا) به من میگه سرت رو بیار پایین ببینم فهمیدم یه نقشه ای داره سرم رو بردم پایین با خودم گفتم الانٍ که بزن تو سرم بعدش دستش رو گذاشت رو سرم و گفت الله هم صله علی محمد و ال محمد .\nخواهر داریم؟",
    "خواهرم داشت شعر میخوند(گودزیلا (ولی وقتی بهش میگم ناراحت میشه)) منم اعصابم خورد شد و بهش گفتم شما دخترا همتون یدهستید. گفت یعنی مامان هم بد؟ گفتم نه مامان دختر نیست زن. گفت خب مامان دختر مادرش هست یا نه؟ گفتم هست دیگه. اینا گودزیلا نیستن. تا حالا انقد قانع(غانع)نشده بودم!!!!",
    "اينو راست مي گم جونه جدم                                                            رفتم خونه دوستم  بدون سلام كردن به خانواده رفتيم تو اطاقش  ميگم مهندس زشت نيست من مثل گاو امدم سلام نكردم خيلي شيك و جدي  ميگه نه بابا خيالت جم ما گاو زياد ديديم خوب من چي بگم    ؟                  يعني احساسات دوستم تو حلق هرچي بي احساسه                            بنده خدا مي خواست ما احساس راحتي كنيم",
    "یه sms سوالی بود که میگفت اگه یه روز از خواب پاشی ببینی کل زندگیت یه فیلم بوده اسم فیلمو چی میزاری؟ آقا ما اینو به 50-60 نفر از دوستان و آشنایان اعم از دختر و پسر فرستادیم حالا جواباشونو بخونین:\nجوابای دخترا: عشق منهای من، دختر بلا، فنچ عاشق، زندگی زیبای روشنک، در امتداد غم، زهرا ترنم زندگی، زیر پوست عشق و...\nجوابای پسرا: خاک بر سری، کرگدن، دیوید مارمولک (اسمش داوده)، هرکول 5، زورو عنکبوتی، کماندار نوجوان (این سی سالشه ها)، سانجی (یه کلمه ترکی ب معنی شکم درد)، من فرزتد خون آشام، گنده شاخ و...",
    "مادر رفیقمون به پسرش ( که رفیقمونه )گفت : مادر جون چراغ رو نفت کردی؟رفیقما هم جو گیر شد گفت : YES.مامانش برگشت گفت چرا تا نصف؟؟؟یعنی تا یه هفته سر درد گرفتیم از خنده.><",
    "بچه ها من با داییم خیلی به طور بدرقم جورم.5_6 روز پیش رفتیم خونشون.هی حرف می زدم باهاش بهش میگفتم قلقلی.(قلقلی تو رو خدا یه کاری کن اسمت از دهنم بره بیرون دیه!!!)عاقا یه دف آقاجونم در اومده میگه:سپهر داییت کوتوله ست؟\n_نه کی گفته؟!\n_پس چرا بش میگی قلقلی؟\n_خوب.ابق احقیقات من...\nبابا نخندین زبونم گرفت دیه چی کارش کنم؟\n_ها؟؟؟؟؟\n_آقا جون الهی که من فدات شم.الهی علی(داییم)قربونت شه الهی کچل شی اگه دروغ بگم وای ببخشید!!!از زبونم می پره.\nآقا جونم رو به مامانم:با جون به گمونم به احتمال صد در صد سپهر قات زده هنگیده بابا جون!!!!\nحالا سوال تخصصی:به نظرتون آقا جون من کلمه هنگیده رو از کجا یاد گرفته؟خیلی وقته تو فکرشم.\nتا یه پست دیه:بای بای!گود بای!",
    "سلام بچه ها امروز زنگیدم به دوستم میگم:پارسا بیا جای همیشگی کارت دارم.\n_ok.بای بای جیگر!!!!!\nسریع قطع کرد و رفت.عاقا نمی دونی چه قیافش دیدنی بود!!!!رنگش زرد زرد زرد.\n_ای دوست مخور خربزه با پوست!چته پاری جونم؟\n_احسان مامانم بهت زنگیده؟\n_نه مگه چه طور؟\n_پس از کجا فهمیدی خربزه با پست خوردم؟\n_پخخخخخخخ!!!حالا هم داری از دل درد می میری؟!\n_آره جون خودت یه کاری کن.\nمن هم بردمش دکتر دیه. دکتره میگه:آقا مشکل ایشون چیه؟\nمن:خربزه با پوست آقای دکتر.\n_برو پسر جان!برو خودت رو مسخره کن!من که این موهارو تو آسیاب سفید نکردم.دروغ نگو عزیزم!\nعاقا من پوکید از خنده. دکتره هم فهمید که چه سوتی داده.آخه این دکتره کچـــــــــــــــــــــــل بود!!!!!! رنگش سرخ سرخ شد.خواست بره افق بلیط گیرش نیومد برگشت.خخخخخخخخ!!!",
    "اسم من در گوشی دوستان(کیبورد تو حلقم اگه دروغ بگم):\nمهدی F16--------عقاب 202(کلاسمون)-------محمد علی فردین--------رابین هود--------پلنگِ کوهدشت-------مَرام-------لوطی\nاسم من در گوشی خانواده و اقوام:\nسنگ پا-------بر نا رفیقان شرم باد-------جواب نده--------ویروس-------اضافه(گوشیه پدرم)-------ابلیس-------اعوذ بالله------\n\nحالا به نظر شما با کدوم در ادامه زندگی کنم؟؟؟؟؟\nای بابا ولم کنید دیگه دارم تقلب مینویسم و مسئولین جلسه رو انالیز میکنم و تمرین تند نوشتن پیامک انجام میدم.......اههههه\nبازم 4جوک آپ شد",
    "یه شب با یکی از دوستام رفتیم سوپر مارکت که یه چی بخرم دوستم زودتر رفت تو من هم  که خواستم برم تو گوشیم زنگ خورد وقتی که صحبتم تموم شد رفتم تو سرم پایین بود با صدای نسبتا بلند گفتم سلام حاجی.\nچشمتون روز بد نبینه تا سرمو کردم بالا از خجالت اب شدم فروشنده مرد نبود یه زن با دوتا دختربود خیلی خجالت کشیدم اونها هم با تعجب داشتن نگام میکردن بدش سریع رفتم بیرون.",
    "عاقا یکی بیاد منواز تو شوک بیرون بیاره....آخه چرا این پد رومادرها دمه امتحانی آدمو توشوک میندازن؟؟؟؟هااااان؟؟؟\nمامانم میخواست بره سرکار،بعد داد زد که ای دختر بیا این مقنعه ی منو اتو کن...منم همینطور که داشتم اتو میکردم برا مامانم حرف میزدم،حرف که چه عرض کنم دری بری میگفتم،بعد ی دفه مامانم گفت:اه چقدر حرف میزنی؟؟پام درد میکنه!!!!!!0_oبهش میگم چه ربطی داره آخه مامانه من؟میگه خیلی ربط داره،توبچه ای نمیفهمی؟!من0_0یعنی اینقد که تو شوکه این حرف بودم نزدیک بودلباسو بسوزونم......\nاینجانب از تمامه دکترای این مرزوبوم به خصوص فیزیوطرابهای گرامی ودکترهای مقض وعساب دعوت بکار به عمل میارم تاشاید به ی کشف عظیم در ارسه ی پزشکی بشویم.....خداروچه دیدید....والااااااااا!!!!",
    "من نمیدونم چه حکمتیه من هر کار میکنم مامانم با یه لحن خاصی میگه عمت هم همین طوریه. مثلا:\nتو خیابون میریم یه لباس سبز میبینم:\nمن: اااا این لباس سبزه چه قشنگه\nمامانم: جالبه. عمت هم رنگ سبز دوست داره!!\nمن: مدلش چه خوبه\nمامانم: عمت هم از این مدلا همش خوشش میاد!!\nخب مامان جان بگو در حد خواهر شوهر ازت بدم میاد. چرا طفره میری؟\nحالا باز خوبه تو این زمینه نمیتونه شک کنه بچه خودشم یا عمم :))",
    "ادامه ی پست بالایی\nمن ازگـــــــــور بابام، پول آورم / که هــرترم، شهـريه ات را دهـم\nمن از پهلــــوانانِ پيــشم پـــسر / ندارم بجــز گرز و تيـــغ و ســپر\nچو امروزيان، وضع من توپ نيست / بُوُد دخل من هفـده و خرج بيست\nبه قبـض موبايلت نگـه کرده اي / پــدر جــــد من را در آورده اي\nمسافر برم، بنـده با رخش خويش / تو پول مرا مي دهي پاي ديـــش\nمقصّر در اين راه، تهيميــنه بود / که دور از من اينگونه لوست نمود\nچنيـن گفت سهـراب، ايـــول پـدر / بُوَد گفـــته هايت چو شهـد وشکر\nولـي درس و مشق مرا بي خيـال / مزن بر دل و جان من ضــد حال\nاگرگرمِ چت يا اس ام اس شويــم / از آن به که يک وقت دپرس شــويم\nدوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه",
    "طنز.اگر رستم و سهراب در این زمان بودند\nچنين گفت رستم به سهــراب يل / که من آبـــرو دارم انــــدر محـــل\nمکن تيز و نازک، دو ابـروي خود / دگر سيخ سيـخي مکن مـوي خود\nشدي در شب امتــــــحان گرمِ چت / برو گــمشو اي خــاک بر آن سـرت\nاس ام اس فرستادنت بس نبـــود / که ايمـيل و چت هم به ما رو نمـود\nرهـا کن تو اين دختِ افراسيــــــاب / که مامش ترا مي نمـــايد کبــــاب \nاگر سر به سر تن به کشتن دهيـــم / دريغــا پسر، دستِ دشـمن دهيـــم\nچوشوهر در اين مملکت کيمـياست / زتورانيان زن گرفتــن خطـــاست\nخودت را مکن ضــــايع از بهــر او / به دَرست بـــپرداز و دانش بجــو\nدر اين هشت ترم، اي يلِ با کـلاس / فقـط هشت واحد نمـودي تو پاس\nتوکزدرس ودانش، گريزان بـُدي / چرا رشــته ات را پزشـکي زدي\nادامه در پست پایینی",
    "عاقا قبل از امتحانات خرداد وقتی میومدم 4 جوک داداشم سر میرسید و میگفت مگه تو درس نداری که همش تو 4 جوک سیر میکنی منم هیچی دیگه نمیگفتم و خارج میشدم . الان که فصل امتحانات هست خیر سرم میشینم یکم درس بخونم داداشم میاد میگه یه موقع فیلسوف نشی بسه دیگه هر چی خوندی بیا بریم یکم بیرون !!!!\nمن رو میگی @@ \nحالا شما میگید من باید به چه ساز این داداشم برقصم ؟!!!!!!",
    "یارو رفته بانک پرینت حساب یارانه اش رو گرفته خوشحال و سرخوش اومده میگه یکماه یارانه از دولت طلب دارم میگم مگه یارانه ات واریز نشده میگه چرا واریز شده ولی حساب کردم از اولش تا حالا هر سری چند روز دولت توی پرداخت یارانه ها تاخیر داشته  همه تاخیرها با هم شده یکماه میخوام برم اقدام کنم این یکماه رو از دولت بگیرم!!!!ای خدا قربونت برم واقعا با کیا شدیم هفتاد میلیون:(",
    "شما هم بچگيتون به زور ميفرستادنتون حموم\nبعد به زور از اون تو بيرون مياوردنتون؟!!\n\nلايك = ما نيز هم!",
    "روزه مادر بود رفتم گل فروشی که واسه مامان گرامیو عزیییییییییییییزم\nگل بخرم\nآقااز بیرون داشتم گلارو نگا میگردم کناره مغازه هم کبابی بود \nلامصب ی بوی کبابی میومددددددددد :))\nبرگشتم ب صاب مغازه گفتم:آقااااا گلاتون سیخی چنده؟\nگل فروشه o.0\nمن :(\nگل :))\nسیخ :))))))))))",
    "میرم دسشویی یه عالمه مطلب باحال میاد تو ذهنم که بنویسم تو 4 جوک،تازه همون تو خودم به چرت و پرتام میخندم!\nمیام بیرون همش یادم میره :ا\nاین دسشویی چه فضای عجیبیه\nاین پست هم رو کاغذ نوشتم که یادم موند\n:ا",
    "ظهر خسته وگرسنه اومدم خونه میگم مامان غذا چی داریم میگه پلو با ماکارانی میگم پلو باچی ؟میگه پلو با ماکارانی میگم مامان جان پلوهه باچی میگه اهان پلو با گوشت وماکارانی .فک وفامیل داریم ؟! عایا !!",
    "مسافرت رفتن ما \nداریم از مشهد برمیگردیم بسمت ساری یه جاده خیلی مزخرف داشت که فقط برای کم کردن جمعیت بود داریم با سرعت 90 میریم که یه افسر جلومونو میگیره \nافسره : من باید 200.000جریمتون کنم \nاحمد:چه فازیه جناب سروان من کل جاده رو با سرعت 90 امدم سبقتم نگرفتم برای چی جریمه کنید؟\nافسره:برگرد سرنشینای عقبو نیگا کن\nاحمد:O.oچیزی نی که جریمه برای چی\nافسره:برای اینکه3نفر عقب نشستن.3نفر عقب کمربند ندارن.چون2تاشون پاشون از پنجره های جلو زده بیرون یکیشونم پاش رو دنده اس\nهیچی دیگه با افسره صحبت کردنو ماشین مال صاب کارمه اینم پسره صاب کارمه ضایمون نکن دیگه ماشین بهم نمیده این صحبتا 30.000 نبستن کمربند نوشت برامون",
    "بعد از مدّت ها امروز یه چی خریدم که روش نوشته بود\nMade in iran!!!\nچند بار چشامو مالیدم تا مطمئن شم اشتباه نخوندم!!!\n::::::::::::::::::::::::::::::::::::\nبغض چنگ انداخته تو گلوم! خدایا شُکرت! بالأخره ما تا جایی پیشرفت کردیم که تونستیم به \"  تکنولوژی پیچیده ی سیم ظرفشویی\" دست پیدا کنیم!",
    "از بانک پول گرفتم شمردم احساس کردم یه اسکناس زیاده به یانکیه پسش دادم کلی هم تشکر کرد از بانک تا خونه هرچی میشمارم میبینم یه اسکناس کم دادن بهم نامرداااااااااااااا!!!!",
    "رفتم مغازه میگم سیگار Esse blue دارین میگه نه فقط سیاه داریم و سبز و آبی!!\nمن :-|\nزبان انگلیسی:-|\nخانواده ی اسی:O\nکال اف دیوتی9:-|\nانگلیسیش تو حلقم!!!!!!",
    "عاقا من کلاس سوم راهنمایی بودم معلم نقاشیمون برامون الگو آورده بود که یه گوزن بود که نیم رخ بود به ما هم گفت که این گوزن رو تو دفترمون بکشیم منم که استعداد زیادی تو نقاشی دارم از خودم اثر خلق کردم گوزنی که نیم رخ بود رو با دوتا چشم کشیدم \nخودتون معلم رو تصور کنید",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nمن بعضي وقت ها گوشيم و ميدم به بقيه سربازها تا باهاش زنگ بزنن خونشون؛ بعضي وقت ها هم پيش مياد خانواده سربازها زنگ ميزنن به گوشيم و ميگن با فلاني كار دارن؛ منم گوشي رو ميدم به طرف تا با خانوادش حرف بزنه...\nتا اينكه ديروز يكي زنگ زد به گوشيم منم گوشي رو جواب دادم گفتم: \"الو...بفرماييد‏\"‏ ؛ اونم برگشته ميگه: \"سلام؛ با حميد كار داشتم‏\"\nمن: \"حميد كي؟‏\"\nاون: \"من چه كاره ام؟‏\"\nمن: \"يعني چي تو چه كاره اي؟...تو زنگ زدي به خط من...بيشرف؛ مگه تنت ميخاره كه مزاحم ميشي؟...هان؟...مرديكه بوووق بييپ؛ بوق بوق‏\"\n.\nمتأسفانه امروز فهميدم فاميلي يكي از سرباز جديدا \"چه كاره‏\"‏ ست‏!‏‏!‏‏!‏ و اون يارو اي كه زنگ زده پدرش بوده‏!‏‏!‏‏!‏\nسپس پي بردم به سوتي بزرگي كه دادم‏!‏‏!‏‏!‏",
    "که وسط کلاس رفتم تا بیرون اومدم موقع برگشت به داخل کلاس پیراهنم گیر کرد به دستگیره در پاره شد من :( و 60 نفر دختر وسط کلاس:)))",
    "بــخدا مـن دهـه شـصتـي ام نــه چـهلــي!!؟\nيـه بـار كـه بچـه بودم رفتـم خونـه خـالم،از پنـجره شـون ديـدم خـانم معـلممون نشسـته داره نــــون ميـخوره!\nايـــنقدر تعجب كردم كـه معلـممون شـكم داره كـه كفشــامو از پـام درآوردم بـدو بـدو رفتـم خونـه خودمـون تـا ايـن خبر مهم و حيــرت آورو \nبـه مـامـانـم گـزارش بـدم!!\nما كـجا؟ايـن دهه هشتاديا كجا؟ كـه معلمشونو تـا ميـكنن ميـذارن تـو\nجيـبشون!\nلايك:عامل اصـلي سوختن دهه شصتيـا توي خنگ بودي!!!!",
    "با دوستم داشتیم تو خیابون میچرخیدیدم،ک ی هو دوستم گف فلانی(مخاطب خاص قبلیم) گفتم ولش کن بابا ، گفت ن دور بزن تا ببینت، گفتم ک چی بشه\nگف دور بزن ببینت بهت میگم\nدور زدم مخاطب منو دید ی نگاه خفن کرد، ی دوتا بوق هم ذدم رد شدم از کنارش\nرفیقم: خخخخخ امشب دیگ خوابش نمیبره تا صب بهت فکر میکنه\nمن ؛\\\nرفیقم :)))\nمخاطب :(((((\nبیشعور کصافط با احساس دختر مردم بازی میکنه",
    "ﻳﻪ پﺴﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻳﻪ پﻴﺞ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ\nbritney spears original page ،ﺑﻌﺪ\nﺗﻮﺷﻢ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺗﺎﻳپ ﻣﻴﻜﻨﻪ |:\nﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺟﻮ ﮔﻴﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻌﺪ ﻛﻠﻲ\nﺗﺸﻜﺮ ﻭ ﻗﺪﺭ ﺩﺍﻧﻲ ﻧﻮﺷﺘﻪ: ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﺮﻳﺘﻨﻲ\nﻣﻤﻨﻮﻥ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺎ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺭﻭ ﻳﺎﺩ\nﮔﺮﻓﺘﻴﻦ o.O\nﻳﻌﻨﻲ تحريما اينقد اثر گذار بوده ...؟!",
    "با پسرخالم رفته بودیم پارک ..ذرت مکزیکی خریدیم(دلتون خاست؟)\nمن تا نصفه هاش خورده بودم که یهو یکی ازون وسط داد زد تو اینا.....ریخته (نگفتم تا حالتون متحول نشه فوشم بدین)\nدر اون لحظه داشتم با کمک اطرافیان معدمو درمیاووردم که خاک مالش کنم بعد با وایتکس دوبار بشورم....بقیشم مفقودالاثر کردم..خلاصه وقتی کارم تموم شدو نفسم بالا اومد دیدم مردم دارن درختارو گاز میزنن بعضیام ازخنده رو زمین پخش بودن......ههیییییییی\nخطاب به شخص بامزه : بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق",
    "یه بار تو یه سمیناری درباره طلا و نقره داشتم صحبت میکردم........بعد اومدم بگم طلا و النگو گفتم الا و طلنگو............! دیگه خودتون بفهمید سالن چجوری منفجر شد",
    "آقا مطلبم تاییدنشه اگ دروغ بگم\nمامانم براى دومین باره زنگ میزنه ب بابام میگه ببخشید اشتباه گرفتم بعدش بابام میگه خواهش میکنم خانوم\nدراون لحظه من:-):-):-)\nداداشام:-):-):-):-)\nباباومامانم:-((:-((",
    "به استاده آمار ميگيم استاد يه مثالايي بزن مربوط به رشتمون باشه باهاشون ارتباط برقرار كنيم برگشته خيلي شيك و مجلسي ميگه خو باشه مثلا ميزان برق مصرفي يك خانوار!!! خو الان اين جه ربطي به رشته برق داشت مگه رشته ما قبضه برقه !!!! تا حالا انقد يه مثال قانعم نكرده بود الان شدم!",
    "عضو شدن تو سایت عجت مقررات سنگینی داره !!! به آدم احساس عضو شدن تو یک گروه مافیایی و حساس رو میده!! الان که با موفقیت عضو شدم ، فک میکنم چه آدم مهمی شدم!!!!",
    "ـــــــــــــــــــــaliiiiiiــــــــــــــــــ\nآقا(املام همیشه20 هست نمرم کاملا تو حلقتون)داشتم با لپ تاپ(گفتم که املام 20هستش)کار میکردم یهویی از بالای سرم به سمت عقب یه سدایی شبیه وز وز شنیدم جاتون خالی تا به خودم اومدم یه دفعه ای دیدم یه سوسک سیاه بالدار پرید جلوی پام منم مثال کانگرو پریدم رو تختم(مدیونید اگه فکر کنید من از سوسک میترسم)!!! سوسکه هم رفت زیرتخت آبجیم پدرمم میدونه من چندشم میاد همش اذیتم میکنه!!!\nاوه اوه الان صدام کردن سوسکه رفته بود یه اتاق دیگه خواهرم داشت توش درس میخوند داد زد منم رفتم کشتمش(گفتم که نمیترسم فقط چندشم میاد)یه جور زدم سوسکه نیمه جون شد ولی شکشمش پاره شد آره من بدجنسم میدونم نمیخواد بگید فقط به خاطر شجاعتم لایک کنید\nلایک=بچه شجاع پسر شجاع آفرین به تو آفرین قهرمان",
    "یکی از تفریحات سالمم اینه که وقتی میام 4 جوک بعد خوندن مطلب حدس بزنم پست کیه!\nاز اونایی که برا خودشون علامت خاص درست کردن میشه علامت رو آخر مطلبشون بزارن!آخه وقتی اول میزارن حدسام بطور عجیبی همشون درست در میان!مرسی!",
    "دیروز خواهرم از مدرسه اومد چنان پرید تو اتاق زَهرم اب شد\n میگم چته چرا مثل چی میای تو اتاق ، ترسیدم دیوونه...\nمیگه وای قراره فردا ببرتمون اردو ، بدو بدو یه کاغذ خودکار بده یه لیست بگیرم چی باید ببرم همرا خودم ^_^\n .. خب ... گوجه سبز 1 کیلو ، چیبس 3تا  ... ، پفک 4تا .. کرانچی 2تا بزرگ.. لواشک 20 تا .. ترشک 15 تا...  پیتزا ... ادامس 2 بسته.. نوشابه .. دلستر ....رانی..... \nبهش میگم حالا کجا قراره ببرنتون ...\nمیگه .. هوووم.. اها تو حیاط مدرسمون (((((((: ^ن^\nO-o چییی ؟؟؟!!!!!!\nپخخخخخخ ... ینی دیروز تاحالا سوژه خندمه ... اردو ... بعد ..حیاط مدرسشون... پخخخخ\nاینجور این خواهر ما ذوقیده بود گفتم سفر دور دنیا قراره ِبرن... ((:\nحیاط مدرسشون بود این همه چیز خرید جای دیگه میرفت فک کنم بابام مییفتاد تو زیر قرض…. )):",
    "بچه که بودم میرفتم جلودزدگیرمغازه ها باژست های مختلف وایمیسادم!\nفکرمیکردم داره ازم عکس میگیره !\nولی نمیدونم چراهیچ وقت عکس های گرفته شده به دستم نرسید !!",
    "این معلما بی اعصاب شدنا.امروز ریاضی7گرفتم(اره داداش میدونم شما مثل من درس خوانید.)خلاصه اعصاب خراب  اومدم بخوابم(اونجوری نگاه نکن خواب سر کلاس میچسبه)اول خواب بودم دیدم با پس گردنی دفترم. گویا قضیه از این قراره که من در خواب به استاد فحش خاک توسری دادم\nخو نکن استاد نمره ندادی عقده ای شدم گناه من چیه",
    "اون ورز رفتم نونوایی 1500 دادم میگم چن تا میشه میگه بزار خودم برات میزارم اون کنار واستاده بودم دیدم یارو سرش رو انداخته پایین فک کردم مشکل خانوادگی داره یه 10 دیقه ای سرش پایین بود. من خودم نونا رو جمع کردم و منتظر بودم بگه چن تا میشه. که یهو سرشو اورده بالا میگه دفعه بعدی 75 تومن برام بیاری.  یعنی ازون موقع داشت حساب میکرد؟\nبه قول یکی از دوستان :  آیا؟!؟!؟",
    "خدا سنگم کنه اگه دروغ بگم\nیه روز خونه مامان بزرگم بودیم اگه اشتباه نکنم\nعموم اینا هم مهمون بودن\nموقع میوه خوردن پسر عموم که هفت هشت سالش بود از زن عموم (مادر خودش، خیلیم خودشو می گیره واسمون) پرسید مامان! اینا پرتقال سامسونگن؟ مامانشم با اعتماد به نفس کامل: نه مادر اون کیف سامسونگه اینا پرتقال تامسونگن!!!\nمن!)\nپرتقال تامسون :|\nکیف سامسونت :|",
    "آغا من داشتم درس مینوشتم یه هو نوک مدادم تمام شدش پاشدم برم از تو کمدم یه مداد وردارم گفتم حالا که تا اینجا اومدم یه سری هم برم 4 جوک \nمداد رو تراشیدم بعدش شروع کردم به خوندن پستا(یواشکی اومدم اخه درس داشتم) \nمحو خوندن بودم یه هو شترققققققققققق این مامان خانوم بنده زد پس کله بدبخت ما منم هاجو واج هول کردم گفتم ا..اا........ااااا مامان نیگا یه لحظه اومدم مدادم بتراشمااااااا والا تازه نیشستم مدادمم نشونش دادم \nگفت که داری درس میخونی نه؟؟؟؟؟پاشو پاشو برو درست بخون\nمنم که بچه خووووووووووووووووووب تاکید میکنم \"خوووووووووووب\"\nبلند شدم.دیدم وای منو بلند کرده خودش نیشسته جوک هارو میخونه حالا من هرچی میگم مامانی آروم تر درس دارماااااااااااااا کو گوش شنوا میگم 4 جوک ما رو دیونه خودش کرده میگین نه میبینی تو رو ابوالفضل؟؟؟؟؟ای کاره واس ما ساختین؟؟؟مامانمم دارین ازم میگیرین والو بوخودا که",
    "شمام وقتی تو فیلما یه شماره تلفن رو کامل میگفتن ذوق میکردین و هرجوری شده یادداشتش میکردین که بهش زنگ بزنین یا فقط من اینجوری بودم؟",
    "خداوندا به ان شخصی که از حمام میاید بیرون و اب را در حالت دوش اب میگذارد شعوری عظیم عطا بفرما.\nخداوندا ان مردم ازاری که کف دمپایی حمام را صابون میمالد به عذابی عظیم دچار فرما.\n:ا\nهم یخ زدم هم با کله خوردم زمین",
    "@ میخوای بخندی بریم دانشگاه @\nامروز یکی از دخترای کلاس رفت برای اولین بار پای تابلو مسئله حل کنه بنده خدا اینقدر حول شده بود که یه دو بار تخته پاک کن یه سه بار سر ماژیک از دستش افتاد موقع توضیح دادن اینقدر صداش میلرزید که حتی استادم خنده اش گرفت بنده خدا اینقدر بهش خندیدن که داشت گریه اش میگرفت  \nآخه خواهر من هسته اتم که نمیخوای بشکافی یه انتگرال سه گانه کوچولو البته بماند که هیچکس جز اون خانوم بلد نبود حلش کنه",
    "آغا یه بار همدانشگاهیم رو دعوت کردم خونمون-اومدیم اسانسور مشغول بود گفتم بیا از راه پله بریم ما طبقه چهارم -اومدیم به طبقه دو که رسیدم کرم درونم گل کرد وگفتم یه کم با دوستم شوخی کنم-\nطبقه دو یه اقایی میشینه بد عنق و از دهه پنجاهی هایی سیریش-\nدوستم که از من عقب تر بود داشت میومد-\nمن زود درطبقه دو با مشت و لگد زدم که تا این مرده بیاد \nخلاصه دررو زدم و زود رفتم طبقه بالا-\nاین همسایه زود دررو باز کردو دوستم رو دید\nهیچی دیگه خودتون فک کنید \nهمچین ضربات مشت و لگدی که من به در همسایه رده بودم فک کنین همسایه عصبانی با دوستم چکار کرد-\nمیخاست از طبقه دو پرتش کنه پایین -صنحه رو هم یه جوری بازسازی کنه که همه فک کنن خود کشی کرده--\nیه همچین ادم مهمون دوستی هستم من\n----------\nتراکتور تبریز تو حلقم اگه دروغ گفته باشم\nهاهاهاها",
    "یه خواهر دهه هشتادی دارم که مادر همه گودزیلاهاس‏!‏‏!‏ از ۳‏,۴ سالگی نماز میخوند؛ یه بار که کل فامیل تو خونه بابابزرگم جمع بودیم این کوچولو داشت نماز میخوند؛ من اومدم کلاس بذارم گفتم‏: خواهر التماس دعا؛ واسه منم دعا کن؛ برگشت صاف تو چشام نگاه کرد و با صدای رسا گفت: من همیشه همه مریضارو دعا میکنم؛ نگران نباش‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏ فقط قیافه ی منو تو اون لحظه تجسم کنید دیگه\u2029ازون به بعد به هرکی میگم التماس دعا بهم پوزخند میزنه‏;‏-‏(‏ا\u2029این گودزیلاها کاری کردن که دیگه التماس دعام نمیشه از کسی داشت؛ خدااااااا\nوااللا به غرآاآآن",
    "یه گداهایی هستن هر روز میان دم خونمون اولا که میومدن میگفتن غذا جمع کردی؟!\nیه بار بهش پول دادم از فرداش اومده میگه پول جمع کردی!!!!\nحالا همین الان پیش پاتون پا شده اومده میگه غذاجمع کردی میگم نه!\nمیگه پول جمع کردی میگم نه!\nمیگه لباس جمع کردی میگم نه!\nمیگه تو که از من گشنه تری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nمن 0_________0\nکمیته ی امداد 0_________0\nهمون سازمانه که به گداها پول میده0________0\nمیترسم اگه اینطوری پیش بره پس فردا بیاد بگه لپ تاپ جمع کردی؟!",
    "هوس بستنی کردم...رفتم از سوپر مارکت روبروی دفتر خریدم. درش رو که باز کردم یکی اومد تو\n: خانم کُپی دارین؟ لطفاً از هر کدوم دو سری...یه زونکن گذاشت رو پیشخوان!\nمن )) :\nتموم شد...رفتم سمت بستنی یه نفر دیگه اومد\n: خانم می خوام از کارتم پول بکشم، انجام دادم رفت بیرون...پشت سرش دو نفر اومدن شارژ بگیرن، یه نفر پرینت حساب می خواست، یه نفر اومد بسته ی پُستی ش رو تحویل بگیره، یکی ثبت نام اینترنتی داشت...\nخلاصه الآن دارم یه لیوان شیر می خورم!!!خیلی هم مقوّیه!",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nامروز صبح متوجه شدم كه اصلا هيچي پول ندارم (حتي يك ريال‏‏!‏)‏ خلاصه تصميم گرفتم برم بانك و يه مقدار پول از كارتم بكشم. بعد از چهل و پنج دقيقه پاچه خواري تونستم افسر نگهبان رو راضي كنم كه بزاره با موتور سيكلت برم بانك.\nبعدش اومدم موتور رو روشن كنم كه ديدم لامصب بنزين نداره‏!‏ با يه بدبختي ١ ليتر بنزين جور كردم و راه افتادم.\nبعد از ٢٠ دقيقه رانندگي رسيدم بانك و ديدم صفي كه جلو عابر بانكه؛ از صف نونوايي هم بدتره‏!‏‏!‏ (يني از صف گاز هم بدتر بود‏!‏)\nخلاصه صبر كردم تا نوبتم شد؛ با هزار اميد و آرزو كارتم رو كردم تو دستگاه عابر بانك...\nكه يهو اين پيام اومد:\n‏\"از دادن خدمات به اين كارت معذوريم؛ لطفا كارت خود را برداريد‏\"\nيني از صدتا فحش برام بدتر بود؛ همش فكر ميكنم دستگاهه با يه لحن خشني اين حرف رو بهم زد‏!‏‏!\nتازه اين همش نيست؛ تو راه برگشت همينجور كه سوار موتور بودم و داشتم به دستگاهه فحش ميدادم؛ يه پشه لامصب فرصت رو غنيمت شمورد و با تمام توان رفت تو حلقم‏!‏‏!‏‏!‏",
    "یه استاد داروشناسی داریم خطش ینی خط میخی , خط نسخه دکترا \nجلو خط ایشون آقاس . امروز از خودش داشت میگف , میگف که من \nاز بچگی کلن نقاشیم خوب نبود ...\n بعد منم که دلم ازش پربود یهو گفتم :: \nخب از خطتت معلومه این که گفتن نداره !!!!\nهیچی کلاس رف رو هوا , ولی خداییش استاد باجنبه ای بود چیزی نگف .",
    "دوران بچه گیم فک می کردم وقتی آب داغ رو میزارم که جوش بیاد اول دماش میاد پایین وقتی سرد شد اونوقت کم کم گرم میشه و جوش میاد.\nاز وقتی شنیدم آب گرم زودتر یخ میزنه به این فکر افتادم که برم در جوامع جهانی مطرحش کنم.",
    "يكي از موهبت هايي كه من دارم اينه كه سريع يه متن ميخونم \nحالايه رفيق باحال داريم وقتي از يه نوشته ي طولاني خير سرشون خوششون مياد \nزنگ ميزنه به من براش بخونم بعد خلاصه اشو براش تعريف كنم حالت  تازه ديشب زنگ زده ميگه بدو برو 4  jock  خيلي مهم ميگم خب ميگه برو موتور جست وجو فلان پست(نميگم كدوم پست تبليغ نشه) منم رفتم پست مذكور پيدا كردم ميگم حالا چي شده ميگي هيچي مخاطب خاصم بهم گفته بخونمش ولي طولانيه زنگ زدم تو بخوني خلاصش كني من ضايع نشم  حالا ملا پست 6 خط نميشدا \nمن نميدونم اينا چه جور عاشقاي دلخسته اي هستن ؟\nههههههيييييييييي\nلايك: توخون الوده تو كثيف نكن تازه بايد خوشحال باشي بالاخره به يه دردي ميخوري",
    "فامیل ناظممون گودرزیه!\nیکی از بچه ها داره میدوئه بهش میگم چی شده؟\nمیگه این کاغذو گودرزی داده که به گودرزی بدم!\nمن هنوز تو هنگم!!!!!",
    "من وقتی بچه بودم(اول دبستان) خیلی خیلی رو راست بودم ...یه روز   معلمون  داشت درس  می داد  من بلند داد زدم :کی ما میریم سال بعد که از دست تو راحت بشیم عینکی !!!نامرد منو دعوت اولیا کرد !این رو راست بودنم کار دستم داد..",
    "اقا امروز سرکلاس یه زنبور نمیدونم از کجا اومده بود تو کلاس رفت رو دسته صندلی یه دختره نشست دختره یه جیغ زد اومد فرار کنه پاش پیچ خورد گرومپ خورد زمین....\nحالا ما از بس خندیدیم بیهوش شدیم  دختره گفت خیلی کصافتین بلند شد رفت بیرون \nبسلامتی زنبور که موجبات خنده مارو فراهم کرد",
    "یه بارم توی تولد 2 سالگیم اومدم شمعارو فوت کنم یهو جلو 35 نفر نوک دماغم سوخت\nهمه داشتن مبل و میزو صندلی میجوییدن \nخو چیکار کنم اولا که بچه بودم دوما شمعا ازم دور بود گفتم یه کم نزدیکش شم برم جلو!!",
    "در ادامه زل زدن های حیواناتی چون گربه ، قمری ،شاهین در چشمان من (جوک67783) شاهد آن بودم ،موشهای آزمایشگاهی هم همگی طی اقدامی هماهنگ امروز همشون تو چشام زل زده بودن.علت این موضوع هنوز در هاله ای از ابهام باقی مانده است.",
    "مامانم خطش همراه اوله \nظهری اومده بهم میگه حدیث ایرانسل دیگه اعصاب واسم نذاشته همش پیام میده \nمن :|\nایرانسل :-o\nهمراه اول :(\nمامانم :))",
    "خاطرات یک گودزیلا:\nبچه بودم، بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آروم آروم نماز ميخوند، منم حوصله ام سر رفته بود پا شدم رفتم بالاي منبر ميکروفونو ورداشتم، شروع کردم به خوندن شعراي مهد کودکمون، کل مسجد داشتن همراه با لبخند مليحي به نمازشون ادامه ميدادن...\nيهو ديدم بابا نمازو ول کرده مثل پلنگ گرسنه داره مياد سمتم، منم که به شدت احساس خطر ميکردم فرارو به قرار ترجيح دادم و بابا بدو من بدو، منم که ريزه ميزه بودم از بين نماز گزارا سريع رد ميشدمو داد ميزدم: کمک اين .... (تازه ياد گرفته بودم) ميخواد منو بزنه!! ،\nچند نفر که اصن افتاده بودن کف مسجد ريسه ميرفتن، بقيه هم در حال ذوق کردن بودن، اين ماراتون حتي تو تام\nو جري هم بي سابقه بود تا اينکه بابام منو گرفتو تا ميخوردم منو زد...",
    "یادمه یه بار تابستون رفتیم باغ پدربزرگم تا زردآلو بچینیم بعد پشت وانت نشستیم و با بقیه بچه ها زردآلو میخوردیم و هسته هاشو پرت میکردیم طرف ماشین یه دفعه ماشینی عصبانی شد و گفت بزنید کنار بعد از هم از خدا خواست و یه سبد آورد یه عالمه از زردآلوهای ما رو برداشت!!!!کل زحمت ما هدر رفت پدربزرگمون هم کلی سرمون غر زد!!!",
    "داشـــتیم نــهـار مـیخوردیم،هـمراهـش چــشمم بـه تـلوزیونـم بـود..\nداشــت یـه فـیلــم نـشون مــیداد کـه یـه یـارو چــاقـو رو آورده نـزدیک ِ گـلوی طـرف مـیخواد بـکشـتش کـثافـططط !\nعــاقـا مـن هــمیجوری آب دهــنمو قـورت دادم مـحو صـحنه و فـیلم شـده بـودم یـدفـه نـگاه کــردم بـه قـاشق ِ تو دسـتم کـه نزدیـک ِ دهــنم بـود یــهو جــــــیـغ کــشیدم قـاشق ُ پـرت کردم اونـور (: خخخخخخخ\nقـاشق و مـحتویاتـش رو هــوا بـود مـنم عـین ِ جـن زده هـا رفـتم تـکیه دادم بـه دیـفار ^_^\nآخـه ایـن صـدا و سـیمـا نـمیگه مـن قـاشق رو بـا چـاقوی یـارو اشـتباه مـیگیرم ؟؟؟^_^\nنـمیگن مـن تـرسو أم؟ (:",
    "سال سوم راهنمایی که بودم برا خود شیرینی پیش معلم حرفه و فن یه کاردستی اضافه درست کردم وقتی بردم پیش معلم ، معلمه از ذوق گفت من بمیرم اینو واسه من درست کردی ...\nمنم جوگیر شدم گفتم تو بمیری واسه تو درست کردم !\nیعنی معلمه خشکش زده بود و منو بر بر نگا میکرد",
    "دختر همسایه اومده زنگمونو زده، در رو باز کردم، می پرسه کاری داری؟ می گم نه عزیزم، بی کارم! گفت: ادویه کاری رو می گم! \nتا یه ربع داشتیم می خندیدیم. از اون موقع هر وقت منو می بینه می گه کاری داری بالاخره؟",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nيكي از دوستام تعريف ميكرد؛ ميگفت: \"وقتي بچه بوده؛ يه روز داشته هندونه ميخورده. بعد كه هندونه تموم ميشه شروع ميكنه به گاز زدن پوست هندونه كه يهو احساس ميكنه از دهنش داره خون مياد‏!\nبعد با زبونش ميزنه به دندوناش تا بفهمه چرا دهنش داره خون مياد كه متوجه ميشه يكي ار دندوناش نيست‏!‏‏!\nبه پوست هندونه كه نگاه ميكنه؛ ميبينه دندونش تو پوست هندونه گير كرده‏!‏‏!‏‏!‏‏\"‏ (دندون شيري بوده‏)\nشما ديگه قيافه خانواده شو تو اون لحظه تصور كنيد...\n(بازم به جاي اينكه بنويسم \"خانواده‏\"‏ نوشتم \"خوانواده‏\"‏...از بچگي اين كلمه كصافت رو ياد نگرفتم‏!‏‏)",
    "*****من نه منم بلکه تونم******\nاغا اون ازخواهرم اینم ازمادرم....امروز میخواستم اماده شم برم کلاس به مامانم گفتم اون جورابای من که روتخت بود چیکارش کردی...میدونی چی میگه ..میگه من چه میدونم حتما گذاشتیش تو فیسبوکت!!!!!!!!!!\nمن:-((((((((",
    "*****من نه منم بلکه تونم******\nاغا یعنی امروز دنبال سوتی میگشتم خدارسوند....به خواهرم گفتم پاشو بریم ماشین روبنزین بزنیم یه چرخی هم بخوریم...\nخواهرم میگه باشه بریم ولی هواخیلی خوبه پیاده بریم...\nففط میخوام بمیرم...والا بااین ابجاشون...",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nزماني كه مدرسه ميرفتم؛ كارم فقط اين بود كه به هر بهانه اي شده از مدرسه فرار كنم برم گيم نت‏!‏‏!\nيادمه براي اينكه از مدرسه جيم بشم؛ سال سوم دبيرستان ٨ بار رفتم واكسن \"هپاتيت_ب‏\"‏ زدم‏!\nعاقا الان بدنم آنچنان ضد هپاتيت_ب شده كه ويروس هاي هپاتيت هر وقت ميخوان خواب ترسناك ببينن؛ خواب منو ميبينن‏!‏‏!‏ ^_^\nوقتي بچه هاشون نميخوابن بهشون ميگن؛ الان سعيد مياد ميخورتتا...\nاصن يه وضعي شده...ويروس هاي هپاتيت؛ سه چار تا فيلم ترسناك از روي من ساختن‏!‏‏!\nاسم معروف ترينش هم؛ سه گانه ي \"ارباب واكسن ها‏\"‏ ست‏!‏‏!‏‏!\nخخخخخخخ",
    "عاج فیل بالا سرت توحلقم اگه دوروغ بگم.. چند روزه با یه گودزیلای درس!!خون درگیریم\nآخر هفته عروسیه عمومه تهران\nمنم امتحان پایان ترم گسسته و شیمی4 دارم...\nقید جفتشونو زدم که بریم حالا این گودزیلاهه نمیاد برنامه مام داره کنسل میکنه... بگو چرا؟؟؟\nمیگه امتحان دارم... اونم امتحان روخوانی فارسی 4 دبستان... من باش چی کارکنم عایا؟؟؟؟؟",
    "رفته بودم ساندویچی،سفارش دادم...داشتم به مغازه ودر دیوار نگا میکردم ی ساندویچ رو شیشه یخچال جلو مغازه زده بون(پلاستیکی بودا ولی خیلی طبیعی) سرمو بردم جلو شیشه با دقت نگاه کنم که تااااق سرم محکم خورد به شیشه،(بس که تمیز بودو محدب)حالا همون ساتی مغازه داره هم میخواسته نوشابه برداره.من اینطرف شیشه با چشمانی پر از اشک از درد،اون اونطرف شیشه با چشمانی پر از اشک از خنده...داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم من که اصلا به رو خوردم نیوردم و اشکمو پاک کردم وبدون ساندویچ محل رو ترک کردم و دیگه هیچوقت اونطرفا پیدام نشد.\n(قابل ذکر است این خاطره برا چن سال پیش بود و یخچالهای اون زمان مث الانیا نبود که خودمون بریم نوشابه برداریم،نمیدونم میدونید منظورم چجور یخچالیه یا نه)",
    "من ودوستم الهه به اصرار دوستام رفتیم سر کلاس اونا مهمان شدیم آخه میگفتن سر کلاسش خیلی باحاله و...(البته با استادشون هماهنگ نکرده بودیم)کلاس شلوغ بودتا...صب.تا استاد اومد نشست ی نگا به من انداخت پرسید مهمانید؟من:بله استاد،شرمنده اجازه نگرفتیم ما تعریفه...پرید وسط حرفم وگفت پاشو برو بیرون کلاس ما به اندازه کافی شلوغ هس،پاشو!!!من و الی با صدای خنده پسرا کلاسو ترک کردیم...منم ی آدم حساااااس تصمیم گرفتم با الی چنتا صندلی بزاریم پشت در کلاسشون تا جبران زحمت کنیم(هیشکی تو سالن نبود)گذاشتیم و من محکم درزدم وفرار...تا رسیدم طبقه دو،دیدم الی باهام نیس،بعد چن دقیقه الی رو دیدم که داره میاد پایین.آره عزیزم حراست نمیدونم از کجا ما رو دیده بوده والی رو که دیونه موقع فرار که داشته از پله ها میرفته بالا گرفته بودن(باید میومد پایین،بالا که پشت بوم بوده)حراست پرسیده کجا میری؟الی:کلاس دارم.حراست:روپشت بوم؟الی وااای حواسم نبود و...\nخلاصه اینکه اعتراف کرده بود و خداروشکر بخشیده بودش.",
    "رفته بودم سوپری،ی پسرم سیگار به لب اومد داخل،از جیبش که پول دراورد من اتفاقی به پولاش نگاه کردم(آخه خیلیییی زیادبود)یهو رو کرد بهم گفت برا اولین باره که اینقد پول توجیببمه ها فک نکی پولدارم!منم گفتم اگه سیگار نمیکشیدید همیشه جیبتون پر بود.گفت ناراحتی؟گفتم:نه داداش برا سلامتی خودتون میگم،حیف جونیتون نیس؟(مثلا خواستم درس اخلاق بدم)آقا چنان دادو بیدادی راه انداخت که نگو...من از بدبختی سیگار میکشم و...\nمن سریع جیم شدم،خب یکی نیس بگه کصافت بجای اینکه از من خوشت بیاد که اینقد بفکرتم،فوش میدی؟حالا ما اصلا شماره م نخواستیم لااقل آبرومو نبر.....چه دوره زمونه ای شده آ....\n(اما خدایی خیلیییییییی ناراحت میشم میبینم پسرا سیگار میکشن،چقد دلم به حال اون پسره ی عصبی سوخت)",
    "درس معارف بود. میدونستم موضوع درس چیه و مباحثش در\n چه زمینه ایه اما جزئیات مطالب و محتوای درس رو\nنمیدونستم. سوالاتودادن و باز هم دیدم سوالا کمی برام ناآشناس..\nازمغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر چی از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی تو ذهنم بود اوردم تو برگه... \nاما نقطه ی طلایی برگه این جمله بود:\n«جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم\nاما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع\nاکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم\nایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از\nدانسته های خود بنویسم.»\nینی مدیونید اگه فکرکنید بهترین نمره رو نگرفتم!!!",
    "اصلا هم خنده دار نیست این متن \nصرفا جهت اطلاع\nتاحالا شده به محض اینکه از خواب بیدار شدی یه کاری کنی که بعد مثل ..... پشیمون بشی\nخوب خانواده ی خوبم شما که منو میشناسید ، چرا وقتی از خواب بیدار میشم اجازه میدین برم بیرون که یه گندی بزنم\nعاغا از خواب بیدار شدم سوار ماشین شدم رفتم بیرون تصادف کردم برگشتم خیلی شیک و مجلسی ماشین طرف رو ترکوندم اما خودم چیزیم نشد\nکسی تبلت میخره؟\nمیخوام بفروشم تا خسارت طرف رو بدم آخه دستور بابامه \n:-(",
    "عاقا این امیرعلی از حموم کردن خیلی بدش میاد شوهر ساده منم فکر کرد که چیکا کنیم که علاقه پیدا کنه رفته یه از تو اینترنت شعر ((حسنی میای بریم حموم ))رو واسش دانلود کرده ، امیرعلی نشست از اول تا آخرشو دید، بعدش اومده میگه مامانی این شعر یعنی چی ؟؟\nمنو شوهرمم نشستیم حسابی براش تو ضیح دادیم که این حسن کوچولو نمیره حموم هیشکی دوسش نداره و از این حرفها.....\n وقتی حسابی فک دوتامون خسته شد پا میشه بره بهمون میگه باشه ولی من حموم نمیرم هااااا",
    "این امیرعلی گودزیلا اومده منو از خواب بیدار کرده میگه : \nمامانی پاشو یه جوک برام بگو تا برات تفسیرش کنم !!!!!!!!!!!!!\n یعنی هنوز تو شوکم .....\nبه خدا من همسن این بودم که هیچی تا اول دبیرستان نمی دونسم تفسیر چیه ، باور کنید راس میگم :))",
    "دیروز داشتم توی خیابون گاماس گاماس واس خودم قدم میزدم..ییهو دیدم داش عباس (abas_m223)داره با جاستین دعوا میکنه و فرت و فرت هم توی صورت جاستین تف میندازه.سلنا گومزم اون گوشه داره از جاستین طرفداری میکنه.آقا تا دیدم این سلنای لامصب داره به داداشم خیانت میکنه فندکو کشدیدمو خواستم ....(چیه فک کردین میخوام آتیشش بزنم؟درس فک کردین)سلنا رو اتیش بزنم اما داش کیانD$D$D ورفقاش بیان بابیل فندکو خاموش کنن منم که اعصابم سگ شده با مسلسل 18لول دو کاره اختراع خودم یه تیر به جاستین بزنم  و پلیس به همراه هرروز ظهر کته بخوان منو متفرق کنن و منم با استفاده از همون مسلسل 18لول خودمو توی زمین اب کنم و از اسمون به همه بخندم.\nواما سوالات:دوستان پرسیدن D$D$D و abas_m223 و هرروز ظهر کته پس چی شدن.بله درپاسخ باید عرض کنم اوشون که اواسط ماموریتشون فهمیدن من 4جوکیم خودمحوی انجام دادن و در اخر داستان به همراه من از اسمون به اونا میخندیدن",
    "ﻳﺎﺩﺵ ﺑﺨﻴﺮ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺗﻔﺮﻳﺤﺎﺕ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﻋﻠﻤﻲ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺫﺭﻩ ﺑﻴﻦ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﻲ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ ﺣﻴﺎﻁ ﻭ ﻳﻪ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻴﺮ ﻣﻲ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻣﻲ ﺫﺍﺷﺘﻤﺶ ﺯﻳﺮ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﻭ ﺫﺭﻩ ﺑﻴﻦ ﺭﻭ ﻃﻮﺭﻱ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻧﻮﺭﺵ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻳﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﻛﻮﭼﻴﻚ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺭﻭ ﺑﺪﻥ ﻧﺎﺯﻧﻴﻦ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻬﻪ ﺩﻭﺩ ﺩﺭ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻓﺎﺗﺤﻪ ﺍﺯ ﻫﺴﺘﻲ ﺳﺎﻗﻂ ﻣﻲ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻗﺪﺭﺕ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻻﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﭽﮕﻴﺎﻡ ﭼﻪ ﺩﺭﺍﻛﻮﻻﻳﻲ ﺑﻮﺩﻡ .ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭﺍ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻳﻦ ﺍﻳﺎ",
    "چطوره حالتون\nعاغا دختر همکلاسیم بهم زنگ زد گفت بیا بریم یه جایی واسم درس توضیح بده\nگفتم بریم دانشگاه که راحت باشیم\nمن داشتم واسش توضیح میدادم یهو یه جوونی اومد داخل\nگفت کلاس دارین گفتم نه داریم درس میخونیم\nگفت میرین بیرون درس بخونین\nبا جدیت کامل گفتم نه خودت برو بیرون\nیهو صدای انفجار خنده اومد\nهیچی دیگه اون استاده بدبختو جلو چهلتا دانشجو ضایع کردم و از کلاس بیرونش کردم",
    "آقا يه روزي ما بچه بوديم كلا يه اخلاقي داشتم هر فيلمي كه ميديدم اگه خوشم ميومد از فيلمه ديگه عاشقش ميشدم خلاصهههه ما براي اولين بار فيلم مرد عنكبوتي رو ديديم...چشتون روز بد نبينه... واااي آقا من تا يكي دو هفته هرشب تو جام قبل از خواب 2 ساعت گريه ميكردم كه خدايا من دوس دارم مثل مرد عنكبوتي شم بعده 2 ساعت با هزاران اميد دستمو شبيه دست مرد عنكبوتي ميكردم (البته رو به ديوار ميگرفتم كه يه وقت تار در اومد رو كسي نپاشه...) ميديدم تار در نمياد باز ميزدم زير گريه.......خودمم كلي خنديدم وقتي يادم افتاد  خخخخخ\nنخند دهه..... قدرت تخيل والاي من اينطوري عمل ميكرد ديگه چيكار كنم",
    "بهونه هاي من پيش خونوادم براي وصل كردن اينترنت: بابا جون من ديگه ناسلامتي دانشجو شدم دانشجوام كه يك روزم بدون اينترنت نميتونه اصلا برات قيمت همه چيزو در ميارم و .... هزارتا وعده هاي الكي ديگه\n ماهي يكبارم تو سايته دانشگاه نميرم",
    "تا امروز تا این حد خجالت زده نشده بودم وقتی که خواهرم بعد از ده سال راننده بودن خواست قفل فرمونو ببنده سه سری بوق زد ملتی بودن هاجو واج  حیف اون پراید زیر پاش نیست شما قاضی؟؟؟ اولین لایکمه با نهایت خجالت زدگی تمام بازم شما قاضی؟؟؟",
    "داداشم:بابایی سرویس ک دیگه رفت.دیگه امروز زحمتم گردن شماست.ببخش دیگه(ادبیاتش تو حلقم)من اون لحظه0_0 بابام:نه باباجان اشکالی نداره فقط زود آماده شو بریم.داداشم:دیگه تکرار نمیشه.مامانم:نه مامان چه حرفیه؟تو بچه خوبی باش خوب درس بخون بابات پاش میذاره رو چشات^_^ یعنی شصت پای بابام تو حلق داداشم با این دلگرمی دادان مامانم.",
    "کلاس تنظیم داشتم دیر رسیدم ، در کلاسو باز کردم رفتم رفتم تو کلاس بلند گفتم \" دکتر سلام \" ....\nکلاس رفت رو هوا ، استادم خندش گرفت و  گفت بیا بشین ، تازه یه مثبتم بهم داد....",
    "یه طوطی دارم رفتیم بیرون رو شونه ام بود \nیه مرده اومه طرفمون با ذوق میگه خانوم کاکتوسه؟\nمن:((((((((( کاکتوس؟ چی میگی؟\nباز گفت میگم این کاکتوسه؟\nجمع حاضر قیافه ها سرخ جلو خندشون رو گرفته بودن منم گفتم مجید جان دلبندم اون کاسکو تازشم این طوطی\nکل جمع زدن زیر خنده و تمامه میز و صندلی های اطرافو گاز گرفتن\nیارو از خجالت نمیدونست کدوم طرفی فرار کنه خو عزیز من بلد نیستی حررف نزن مگه مجبوری",
    "من در طول ماه 150 تومن حقوق میگیرم حالا سر برج که میشه پولو میگیرم میزارم جیبم \nمادرم میگه پولاتنو بزار بانک بابام میگه کم خرج کن !!11\nفردای همون روز \nمحمد میوه نداریم میوه بخر این فیش هارو ببر بریز حساب \nتا اینجا 100 تومن رفت :((((((((((((((((((\nحالا کل مراحل در 2 روز اتفاق افتاده . کافیه واسه شب من برم واسه خودم خوراکی بخرم مگه نگفتم پولاتو خرج نکن از دیروز تا حالا تو 100 تومن چیجوری خرج کردی .\nمن : ((((((((((((((((\nسازمان ملل :@:@\nسازمان حمایت از حقوق مصرف کننده : O:o\nاون سازمانه چی بود حقوق تعیین میکرد: ^:^ (*:*)\n خو عزیز من  یه فکری به حال  ما بکنین \nاخه مگه من چه کردم .",
    "يادمه دبستان كه بودم يه روز معلم از دوستم پرسيد: پايه خانواده بر چه چيزهاي استوار است ؟ \nدوستم: آقا اجازه؟ سنگ، سيمان، و گچ\nيكي از ته كلاس: آقا فكر كنم اشتباه ميگه\nمعلم: مطمئني؟\nيارو: آقا نه ...نه.... نه !درسته آقا",
    "سلام به همگی خوبین منم خوبم . یه چیزی تو گلوم گیر کرده خیلی کلنجار رفتم که بگم یا نه . ولی می گم ، می خوام خودمو بکشم ! واسه اینکه معروف بشم حتما می پرسین چرا؟ واسه اینکه من فیلم سازم الان معروف نیستم می خوام بمیرم شاید معروف بشم و همه بگن عجب هنرمندی بود حیفش . هی فیلمامو نمایش بدن، بهترین کارگردان انتخابم کنن و از زندگیم مستند بسازن . ای داد بیداد. بمیرم معروف می شم آyآ ؟",
    "بچه ها امروز ساعت 3 بعدازظهر با کلی منت موبایل معلمم و ازش گرفتم زنگ زدم به آبجیم.میگم:نیلوفر عزیزم خونه ای؟\nمیگه: مرگ و عزیزم آره دبنال دیه!\n(داشته باش!دیه!)\nمیگم:من ساعت 4 تعظیل میشم تا برسم خونه می شه 5.آماده باش که تا اومدم بریم خرید.میخوام این دفه تو لباس و شلوارم و انتخاب کنی.\nگفت:باش.\nمن هم خوشحال خوشحال می خوام برم لباس بخرم.اولش که خط دیر اومد. من بیچاره ساعت6رسیدم.با تمام سرعت رفتم تو خونه می بینم هیشکی خونه نیست نیلوفرم داره گریه می کنه. گرفتمش تو بغلم میگم:چی شده عزیزم؟\nمیگه:اه اه اه اه!با این عزیزم گفتنش!اومدم مانتو نو اتو کنم سوزوندمش. همونی که تو برام گرفتی.\nمن:فدا سرت!!!\n_:فدا سرت زهر مار!حالا دیه مانتو ندارم اونا رو دادام به دوستام.\nهی.....\nاولش خر کیف شده بودم که می خوام برم لباس بخرم،ولی حالا تنهایی رفتم و دارم برا آبجیم مانتو می خرم.(گفتم اول تو 4جوک ثبتش کنم بعد براش بخرم.)وقتی پول مانتو رو دادم دیگه هیچ پولی برام نموند که بخوام برا خودم لبس بخرم. الان هر چی پسره داره به حالم گریه می کنه.می دونم.\nتا یه پست دیگه:بای بای!گودبای!",
    "................... بدون علامت اختصاصي هيتلر ! ...........................\n\nاز مدرسه با دوچرخه برميگشتم تو راه تو پياده رو يه پسره رو ديدم از پشت شبيه همكلاسيم بود با دوچرخه نزديك شدم وقتي كنارش رسيدم يه پس گردني صدا دار مشت زدم بهش !!! صورتشو ديدم اي داد بيداد !!!‌خلاصه من رو از دوچرخه كشيد پايين كثافططططط ميخواست بزنه كلي التماس كردم و فلان و فلان آخرش ولم كرد !\nمردم رواني شدن يا من ؟؟؟\nلايك = ( من رواني شدم ! )",
    "............ بدون علامت اختصاصي هيتلر ! ...............\nيه تيكه تو كلاسمون داريم هر وقت كسي يه چيز خيلي بديهي رو اشتباه ميكنه و يا چيز خيلي تابلو رو فراموش ميكنه بهش ميگيم :((‌كم بزن هميشه بزن ! )) ... (‌اميدوارم منظور رو گرفته باشيد !)روز سر كلاس زبان يه بنده خدا در كلاس ما (101) رو باز كرد به معلم گفت : ((‌ ببخشيد آقاي ... با محمدي ( شاگرد كلاس 102 ) كار داشتم !)) \n.\nيهويي يكي از بچه ها بلند جلو معلم گفت : ((‌ گل پسر كم بزن همــــيشه بزن محمدي اون كلاسه !!!))  معلم بنده خدا همونجا هنگ كرد .بچه ها همه داشتن زمين رو گاز ميزدن !",
    "................... بدون علامت اختصاصي هيتلر ! ...................\nگوشيمو براي اذان صبح كوك ميكنم با صداي خود اذون ( الان معلوم شد نماز خونم خخخخخخخخخخخخخخخخخخ !‌ )\nامروز داشتيم با دوستم از مدرسه برميگشتيم ساعت 2 بودش كه يك صداي اذان ضعيف به گوش رسيد ... !!\nمن    : o\nدوستام  :\nبا خودمون گفتيم حتما صداي مسجد نزديك مدرسه است (‌آخه ساعت 2؟؟؟!؟!؟ ) بعد از اينكه رسيديم به ايستگاه اتوبوس تازه فهميدم صداي گوشي من بوده از تو كيفم ميومده ! \nبه دست هاي پشت پرده پي بردم !",
    "............... بدون علامت اختصاصي هيتلر ! ......................\n\nامروز به مناسبت هفته معلم براي معلممون ترقه آبشاري گرفته بوديم . بعد دو نفر رو گذاشتيم جاي در هر وقت معلم اومد خبرمون كنن ! بعد از 10 دقيقه معلم تو سالن پيداش شد حدود 80 متر با كلاس فاصله داشت كه ما آبشاري ها رو روشن كرديم ( همراه با 10 تا فشفشه كه دست بچه ها بودش )! از بخت بد همونجا گوشيش زنگ زد وايستاد 5 دقيقه بعد اومد كلاس \nقيافه ما :\n:{\n\nبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله ! همين كارها رو ميكنن جوونا معتاد ميشن ديگه !!!",
    "مــنو ﺍﻣﺘـﺤـﺎنا\nمحاسبات عددی  درسی بود وهست که من ازش متنفرم ...\nامتحانشو داشتم!!با حساب خودم 13- 14 میشدم. اما این نمره برای شاگردسوم کلاس خیلی فجیع بود!! \nاستاد مونم فوق العاده جدی و بداخلاق بودو اصن  نمیشد طرفش رفت. \nتوفکربودم که چی اخربرگه ام بنویسم یه چیزی به ذهنم رسید همون موقع:\n«جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود.\nاگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این\nدرس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید.»\nشایدباورتون نشه اما 17بهم داد!!\nالبته بماند که دوستان همچنان تو شوک بودن!!",
    "مامان من ظرفارو با دستکش میشوره که دستاش خراب نشه (خب چیه همه که ماشین ظرفشویی ندارن) آخرش ظرفا که تموم شد دستاشو با مایع ظرفشویی میشوره که بوی پلاستیک نده.\nشما هم از این مامانا دارین عایا؟؟؟؟؟",
    "مــنو ﺍﻣﺘـﺤـﺎنا\nپارسال  ﺍﻣﺘـﺤـﺎنای اخرترم  یـــه درس ساده ای بود که مــن نتوانسته بودم اصلا این درس روبخونم..ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺟﻠﺒــــــﮏ ﻫﻢ ﺑﻠﺪ نبودم....\nروز ﺍﻣﺘـﺤـﺎن باذهن کاملا خالی رفتم سرجلسه, نیم ساعتی نشستم \n دیدم هیچکدام از این سوالا حتی برام آشنا هم نیست. \nهیچی به ذهنم نرسید دلو به دریازدمو اخربرگم نوشتم:\n«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی ﺍﻣﺘـﺤـﺎن از سوی \nدیگر  دانشــجـویان شاهد بودم از دادن این  ﺍﻣﺘـﺤـﺎن خودداری کرده و\n نمره ی صفر را به بیستِ با تقلب ترجیح میدهم.» \nوبرگه رو تحویل دادم\nنمره ی الف کلاس رو گرفتم!\nبه همین راحتی \nقیافه ی دوستان البته دیدنی بود!!",
    "عاغا سر کلاس بودیم استادمون یه سوال پرسید گفت کی بلده ...\nخلاصه یکی از بچه ها شروع کرد به جواب دادن به سوال بعد من دیدم داره خیلی چرت و پرت میگه به بغل دستیم گفتم این پسره همیشه زر مفت میزنه الان استاد ضایعش میکنه کلی هم ژست دانشمندی گرفتم  که یعنی من خیلی میفهمم و اینا .. اغا چشمتون روز بد نبینه حرفاش تموم شد  استاد داشت از خوشحالی زوق مرگ میشد هی به پسره میگفت احسنت احسنت جواب عالی دادی  غنچه بودی شکفتی  ....\nحالا این رفیق بغل دستیم زل زده بود تو چشای چغر و بد بدن من !  ...\nخلاصه دیگه بعد از اون لحظه دیگه هیچی یادم نمیاد ...\nتا اینکه یه چند ساعت پیش یه دفه به هوش اومدم دیدم تو یه جاییم همه دورو برم پر ابره و همه جا ابیه!! ...\n هیچی دیگه خدا رو شکر کردم که منو برده پیش خودش و از اون وضع نجات داده فقط گفتم خدا دو تا بال بهم بده که واسه ایاب ذهاب راحت باشم که یه اغایی زد پس کلم گفت خاک بر سرت اینجا افقه تو هم اومدی توش محو بشی!!!! حالا بالم میخوای !؟ دیگه  اصن یه وضعی.......... !!!!\nخلاصه داشتم فکورانه به اطراف نیگا میکردم که اغاهه منو برد یه قسمتی از افق که یه پنج شیش نفر دیگه هم اونجا بودن  گفتم شما ؟ گفتن ما هممون اتفاق مشابه واسمون افتاده (همون قضیه تو کلاس و استاد و اینا ...) و حالا تو بخش شماره ۲۸۴ افق منتظریم که برگردیم زمین \nبعد خلاصه واستون بگم که اینجا تو افق خیلی خوش میگذره و بهمون گفتن اگه بچه های خوبی باشین واستون یه تور عمود گردی هم میزاریم ...\nمنم که تو این بحبوحه ی امتحانای میان ترم همش دارم میرم گردش و تفریح !!!! ...\nحالا به نظر شما من دیگه برگردم به اون دانشگاه عایا ؟",
    "بچه هاااااااااا!!!!‌تا حالا اسب بنفش ديديد؟؟؟؟\nبه جون خودم من ديدم!!!\nبا خانم گرامي تو دانشگاه ساندويچ مي خورديم كه ناگهان.........\n(متاسفانه هرچي زور زدم،نتونستم تصاوير اون روز رو تجسم كنم واستون كه خودتون ببينيد)\nيه سايه از بالاي سرمون مشاهده شد!ديديم يه دختره مث خدا بيامرز مشكي (البته بنفشش)از روي سر ما پريد و رفت تو چمنا!\nنكته ي جالبترش اين بود كه دقيقا 8 تا ساندويچ خورد و جالب تر اينكه مي خواست با قاشق بخوره!!!هشت پا گازم بگيره اگه دروغ بگم!\nبا اون نوناي ساندويچش!.... والا",
    "آقا من يه خاطره دارم اما خنده دار نيست!اما اولين بار بود كه اين كارو مي كردم!!!\nيه بار سر جلسه امتحان بوديم يه پسره پشت سرم نشسته بود(منم پسرم!!!)اين هي از من تقلب ميخواست.اونم يه سوالي كه قشنگ سه صفحه ميشد!!ديگه با سم محترمش هي ميزد با كاپشن من كه فلان سوال رو بده!فك كنم ميخ نعلش هم شل شده بود.چون جاي ميخ هم تو كمرم ديده ميشه!\nهرچي هم به مراقب كه شبيه عمو جغد شاخدار بود مي گفتم مي گفت اشكال نداره.\nديگه دست خودم نبود و با آخرين ضربه اي كه زد به پشتم؛آنچنان سيلي ي نواختم بيخ گوشش كه خورد به ديوار و مجددا مث توپ شيطونك برگشت!!!!\nخلاصه بعد از اون جريان هنوزم كه هنوزه دارم اون درسو پاس مي كنم.نمي فهمم چراااااااآ؟",
    "وقتی که 8 سالم بود ، قرار بود صاحب خواهر یا برادر شم...\nمامانم بهم گفت مهسا دوس داری نینیمون آبجی باشه یا داداش ؟\n_ هیچ کدوم ، من دوس ندارم ، میخوام تهنا باشم( خو چیه ؟؟؟دوس داشتم تموم توجه ها مال من باشه)\nمامی گفت نمیشه که خدا ناراحت میشه ها از دستت...\n_ از روی ناچاری گفتم ، خب پس باید دختر باشه من داداش نمیخوام...)))):\nمامی گفت حالا اگه نینیمون پسر بود چی ؟؟؟؟\n_اصلا نمیخوامش ، اگه نینی پسر باشه میبرم تو حموم خفش میکنم..... گفته باشم....( دیگه ما اینیم دیگه ...((((((: )\nمامی o:\nبابا o_O\nمن (((((((((((((((:\nولی شانس اوردم دیگه خواهردار شدم ، وگرنه تو سن 8 سالگی تبدیل به یه قاتل میشدم ... پناه بر خدا....\n ههههههه......((((: (نیشتو ببند ، خجالتم نمیکشه ، دختره ی عقده ای....)",
    "داداشم رفته خواستگاری. برای این که یخ مجلس بشکنه یه جک تعریف کرده.\nپدر عروس هم برای این که کم نیاره در جوابش یه جک دیگه گفته.\nخلاصه یکی این گفته یکی اون. بعد کار رسیده به اس ام اس فرستادن و بلوتوث بازی.\nبعد که با هم رفیق شدن. پدره گفته بریم توی حیاط یه دست فوتبال دستی هم بزنیم. خلاصه تا ساعت 12 شب گفتن و خندیدن ...\n\nداداشم نصف شبی اومده خونه میگه:‌ خیلی خوش گذشت. ولی من دختره رو نپسندیدم",
    "هنوز یادم میاد حالم بد میشه اه اه\nیه روز صبح رفتم مسواک بزنم هنو گیج خواب بودم دیدم مسواکم خیسه (تصورشو بکنید چه حالی داشتم) مجبوری از مسواکم زدم و رفتم دانشگاه.\nکل روز فکر کردم یعنی کی از مسواک من استفاده کرده\nکلی هم نقشه ریختم که حالشو بگیرم مثلا مسواکشو بندازم تو توالت بعد همونجوری بذارم سر جاش\nبعد از کلی پرس و جو فهمیدم کاره بابام بوده وقتی برگشت خونه هنو از در نیومده تو شروع داد و هوار که چرا از مسواک من زدی گفت برو مسواکا رو بیار یعنی لحظه ای که رفتم دو تا مسواکا رو برداشتم و با دقت نیگا کردم نتونستم از دستشویی بیا بیرون\nفکر میکنید چی شده بود؟\nبعله من اشتباهی از مسواک بابام استفاده کرده بودم",
    "آغا دیروز داشتیم تو حیاط دانشگاه راه میرفتیم که بریم سر کلاس دیرم هم شده بود این استاده هم ازین گند اخلاقا بود همینجور که داشتم میرفتم گوشی note 2(الان فهمیدین که note2دارم) پام گیر کرد به یه آهن با موخ رفتم تو زمین یه مشت دخترم داشت به ما میخندید حالا دخترا هیچ گوشیم داغون شد.",
    "به همراه مخاطبه خاص رفتیم مغازه خرید\nفروشنده برگشت به مخاطب گفت عاقاتونه\nگفت نه بابا خدا نکنه\nبعد به من گفت خیلی اذیتش کردیا از دستت شاکیه\nگفتم قول میدم تورو اذیت نکنم \nهیچی دیگه الان\nمخاطبام خود به خود تعویض شدن",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nيادش بخير...\nيادم نمياد كلاس چندم بودم؛ يه درس تو كتاب ادبياتمون داشتيم كه قسمتي از داستان \"بينوايان‏\"‏ بود\nعاقا معلممون هم به بچه ها گفته بود نفري يه صفحه بلند بخونيد بريد جلو؛ كه من يهو متوجه شدم بغل دستيم خواب خوابه...\nيواش كتابشو از زير دستش کشيدم بيرون و با نظرافت؛ بالاي هر جاي درس نوشته بود \"كوزت‏\"‏ (نام يكي از شخصيت هاي داستان‏)‏ يه خط كوچيك كشيدم جوري كه حرف \"ك‏\"‏ تبديل بشه به \"گ‏\"‏...‏!‏‏!\nعاقا بچه ها خوندن و خوندن تا رسيد به من؛ منم خوندم و نوبت بغل دستيم شد... يكي با آرنج زدم به پهلوش و گفتم: \"اوهوي...فلاني؛ بخون‏\"\nاين بدبخت هم شروع كرد به خوندن. يكي دو خطي خوند؛ بعد يهو گفت \"گوزت‏\"‏ !\nزززااارررت همه زدند زير خنده‏!\nيه نگاه به جمعيت انداخت و دوباره شروع كرد به خوندن. دوباره چند خطي خوند؛ يهو گفت \"گوزت‏\"\nدوباره زززااارررتتت همه زدند زير خنده...\nخواست به معلم بگه \"اينا چشونه ميخندن؟!‏‏\"‏ كه ديد معلم بدبخت داره اشك زير چشماشو پاك ميكنه از بس كه خنديده‏!‏‏!\nحالا نكته خنده دارش اينه كه دوباره چند خط خوند؛ يهو گفت \"گوزت‏\"‏ !!!",
    "عاقا دوستم اس ام اس داده با شماره غریبه\nامیر عباس جان این خطه جدیدمه قبلیرو پاک کن\nمنم اس ام اس دادم شما\nزد من محسنم خیلی مردی که منو نشناختی\n\n\nخوب آدمه ( بوووووووووووق ) من چه بدونم تویی ؟",
    "عصر کار بودم،سر پرستارم قبل رفتن صدام کرد گفت:\nامروز ساعت 3 یه آقایی از شرکت میاد واسه کنترل تجهیزات میاد، کت وشلواری ،خوشتیپ،باشخصیت،\nعینکی،قد بلند، یه پسر جوونی هست....\n(حالا قیافه من اون لحظه ،البته تو دلم  :-)))))))))))))))))))))))))))))))  باخودم گفتم،مهندس پزشکی هم هستش!!!1)\nبقیه حرفشو زد .عصر شد...\nحالا من هی منتظر ،این چرا نمیاد..خلاصه دیرتر یکی زنگ زد\nهمکارم درو باز کرد،\nیه آقایی بود با یه آستین کوتاه سبز ،وشلوار لی مشکی\nبدون عینک و کت وشلوار، و نه آنچنان خوشتیپ!!!!\nگفت اومد دستگاها رو ببینم...\nو من در اون لحظه:-((((((((((((\nاخه یکی نیست به این سرپرستار ما بگه،خانوم چرا میخوای آدرس بدی ، اشتباهی میدی؟\nدل بچه مردمو الکی خوش میکنی؟؟؟!!!!!\nهیچی دیه،دریک لحظه تمام توهمات فانتزیم پودر شد رفت هوا.!!!!",
    "سر کلاس فیزیک یکی از بچه ها سکسکه اش گرفته بود.\nبعد معلمم براش منفی گذاشت و بیرونش کرد و نزدیک بود بزنه تو گوشش....\nاین یارو هم کپ کرده بود....\nیهو معلممون مهربون شد گفت سکسکه ات خوب نشد؟!!!!!!",
    "بچه های کلاسمون یه عادتی دارن وقتی یکی یه چیزی میگه که احساس میکنه خیلی بامزس همه ادای خندیدنو در میارن مثلا\nهووووووووووووو ها ها ها\nیه روز سر کلاس شیمی همین اتفاق افتاد معلممونم گفت: چه خبرتونه؟ اپرا گاوه؟؟؟\nخولاصه ههمونو فرستاد افق :‏|‏",
    "معلم شیمیمون هر سوالی میپرسید اشتباه جواب میدادیم!\nبعد گفت شما ها چرا اصن نمیخونید؟؟\nما هم گفتیم عاقا ما بلدیم فقط غلط میگیم ریا نشه.\nمعلممونم گفت خوشم میاد توی امتحان ها هم اخلاص دارید!!",
    "یه پسر خاله گودزیلا دارم\nپارسال رفته بودیم یزد یه یخچال گود بود\nحدودا سه چهار متر عمق داشت!!\nاین گودزیلا هم هی ورجه وورجه میکرد\nخواهرمم گفت علی اینو بگیر بیفته اینجا خرج اورژانسشو ما باید بدیما!!\nمحبتتون تو حلقم!!",
    "یادمه دبستانی که بودم همیشه موهام بلند بود\nبعد هر وقت ناظممون گیر میداد میگفتم سینوزیت دارم :دی\nیه دفعه ناخونامو کوتاه نکرده بود گفت نکنه ناخوناتم سینوزیت دارن؟؟\nخخخخخخخ",
    "يه دفه سر كلاس استادمون داشت از هر كس ميپرسيد اخرين فيلمي كه ديديد چي بوده بعد از من پرسيد گفتم كلاه قرمزي و بچه ننه!  يه دفه كلاس رفت رو هوا!!  خو چي كار كنم اخرين فيلمي كه ديديم اين بود ديگه!نه خير از سن و سالمم خجالت نميكشم! تازه كودك درونمم خيلي هم فعاله! خخخخخخ",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\n‏*‏‏*‏‏*‏اندر احوالات من‏*‏‏*‏‏*‏\n‏(مكالمه اس ام اسي من و مادرم‏)\nمامانم‏: وقتي بچه بودي غذا نميخوردي؛ غذات رو خودم خوب ميجويدم؛ له له كه شد به زور ميكردم تو دهنت...\nمن ¤‏_‏¤ : چچچييي؟ حالا بزار برگردم؛ اگه تو غذات تف نكردم‏!‏ حالا ببين...\nمامانم: شنيدي؟ غضنفر هرچي ميگه ازدرددلش ميگه!\nخخخخ    غذاي تفي خور\nمن: خودتي خودتي خودتي خودتي خودتي خودتي...\nمامانم: تازه يه چيز جالبتر بهت بگم؛ وقتي غذا رو تو دهنت نگه ميداشتي؛ با انگشت ميزدم پشتش حالت تهوع بهت دست ميداد مجبور ميشدي قورتش بدي ^_^\n----------------------\nمن 0‏_‏0 هااان؟؟‏!‏‏!‏‏!‏...دوستان من چند دقيقه سكوت ميكنم\n‏(به جون خودم عينا كپي-پيست كردم‏)‏",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nيادمه زمان طفوليت؛ اون موقع كه رپ فارسي تازه مد شده بود و هنوز كسي درست با اين سبك آشنا نبود؛ با بچه هاي محله مون يه بازي ميكرديم كه هر كس ميباخت به عنوان مجازات براش اسم هاي خنده دار انتخاب ميكرديم و تا آخر بازي هم با اون اسم صداش ميزديم... (اسم هايي از قبيل: سوسك دستشويي؛ سالاد اسهال و...‏)\nبعدش روال بازي هم اينجور بود که اگه يكي ميباخت؛ بقيه دور هم جمع ميشدن و يه اسم براش انتخاب ميكردن ولي به طرف نميگفتند چه اسمي انتخاب كردند. بعد يهو وسط بازي با اون اسم صداش ميکردند...\nتا اينكه يه روز يكي پيشنهاد داد كه از اسم خواننده ها استفاده كنيم. عاقا از بد روزگار همون روز من اولين كسي بودم كه باختم‏!‏‏!\nعاقا كميته داوري دور هم جمع شدند و براي من يه اسم انتخاب كردند؛ بعد يه 10 دقيقه اي گذشت؛ يهو يكي داد زد \"ساسي مانكن؛ بيا توپ رو بگير‏!‏‏\"‏ و همه \"هر هر‏‏\"‏ زدند زير خنده...‏(طبق معمول‏)\nمنم رفتم توپ رو گرفتم و محكم زدم زمين و گفتم: \"اصلا من ديگه بازي نميكنم...شما داريد جر ميزنيد‏!‏...قرار شد اسم خواننده انتخاب كنيم؛ سوسيس مانكن چيه ديگه؟‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏\"\nخخخخخخخ\nالبته اينم بگم بجز هموني كه اين اسم رو انتخاب كرد؛ كس ديگه اي نميدونست \"ساسي مانكن‏\"‏ كيه يا چيه‏!‏‏!\nبععله همچين آدمايي بوديم ما...",
    "تلویزیون داشت یه مدرسه رو نشون میداد که توش جشنواره غذاهای سنتی برگزار شده بود حالا غذاهاشونو داشته باش \nسالاد ماکارونی-لازانیا-پیراشکی-ماکارونی با طعم های گوناگون-پیتزاو...\nیعنی سنت گرایی بعضی از دوستان تو لوزالمعده جاستین بیبر!!!",
    "******من نه منم بلکه تونم*****\nاغا تازه از خواب بیدار شده بودم آقام بهم گفت صب بخیر پسرم!\nخوب خوابیدی؟!\nمنومیگی :-0\nبا یه لبخند دوباره برگشتم رو تختم تا ادامه ی خوابمو ببینم:-))))))",
    "عاقا ما یه بار امتحان انگلیسی داشتیم...\nبعد در حد مرحله آخر پرنس آف پرشیا تو حالت وری هاردش سخت بودا یعنی یچی میگم یچی میخونین!\nبعدش من خونده بودم خلاصه زیر 5 دقیقه نوشتم دادم حالا حساب کنین 31 نفر دیگه سخت در تلاش و تفکرن من یوهو پا میشم...اصن همه کفشون برید، اصن یه حس خوبی بهم دست داد! احساس کردم دارم اسکار رو برنده میشم...!\nهمینجوری رفتم جلو ورقه هرو دادم به دبیرو...\nاین دبیر برج زهر مار ماهم ورقه رو گرفت یه نگاه بهش انداخت بعد یه نگاه هم به سر تاپا من انداخت انگار میخواد منو بخره...! یوهو گفت این چیه این که همش غلطه...!!!!! \nاصن یخ کردم خشک شدم آب شدم رفتم زمین بچه هام که همشون داشتن زمین رو گاز میزدن از خنده غش رفته بودن...!\nنه دبیر ضایه کن ما داریم ؟؟؟؟! :|\nنه خداییش دبیره ما داریم ؟؟؟؟!!! :|\nجالبه اون امتحانم 18 شدم یعنی فقط این میخواست منو ضایه کنه دیگه دردی نداشت که...! :|",
    "آقا جمعه سر جلسه ی آزمون بودیم یه مراقب خییییییلی اتو کشیده هم تو سالن بود. با دوستم به کمک یه کاغذ نامه بازی میکردیم که من تو نامه نوشتم: نگاش کن انگار رفته لای اتو پرس!!! دوستم جواب داد: عجب اسکولیه! کی هست؟ گفتم: نمیدونم ولی خیلی پخمس!!! هنوز خواستم برگه رو بدم بهش که بخونه که جناب پخمه از ره رسید و برگه رو به عنوان تقلب ازم گرفت!!! واااااااااااای خودتون دیگه بقیه اش رو تصور کنید.\nالان من و دوستم تو زیرزمین کانونیم دان شکنجمون میکنن اعتراف بگیرن!!! روحم شاد",
    "دو سال پيش تو اتوبوس بودم سر صبح جمعه داشتم ميرفتم كلاس قرآن\nكه يهو 4-5 تا پيرمزد اومدن سوار اتوبوس شدن. همشون نشتن بجز يه دونه كه جا گيرش نيومد.منم داشتم استخاره ميكردم كه پاشم كه اون بشينه يا نه كه رسيدم به مقصد پاشدم برمكه يهو تا پاشدم اتوبوس يه نيش ترمز زد منم  رفتم تو كمر پيرمرده پيرمرده افتاد رو سر و كله ي كسايي كه اونجا نشسته بودن منم گاز و گرفتم كه فرار كنم كه نگا كردم ديدم كيفم رو جا گذاشتم ميخواستم به كسي كه اونجا نشسته بود بگم كيفم رو بده روم نشد ديگه كيفم رو همونجا گذاشتم. الان نميدونم كيفم دست پيرمردس يا نه؟",
    "تنها تفريح داداش يه سالم(دهه نوديه خير سرم) اينه كه من برم جلوش بشينم اونم با دست 5سانتيش بزنه تو گوشم. بعد كركر بخنده.\nمن دهه هفتاديم هااا فك نكنيد گودزيلام",
    "چن تا پسته دهن بسته دادم به گودزیلای خونمون سرگرم شه اومده میگه اینا که همش غنچه س!!!!",
    "ایــنــجـا ایــســتـگـاه..\nحـامـد امـرو تـلـفـن چـی ِ.. بـچـه م عـلاقـه ی خـاصـی بـه رقـاصـی داره :)\nهـر بـار کـه زنـگ رو مـیـزد .. وقـتـی فـرمـانـده رد مـیـشـد.. تـا بـچـه هـا رد بـشـن مـی اومـد جـلـو درِ تـلـفـن خـونـه قـــِر مـیـداد و مـیـرقـصـیـد کـه حـال کـردیـد هــِی مـیـفـرسـتـمتـون عـمـیـات؟شـمـا بـریـد مـن هـسـتـم.. \nمـن کـُلام تـو آسـایـشـگـاه بـود.. تـا بـردام  بـیـام نـفـرای آخـر شـدم .. داشـتم مـیـدویـیـدم کـه دیـدم هـر کـی ی پـَس گـردنـی بـه ایـن حـامـد مـیـزنـه..\n دیـدم روش کـم نـمیـشـه قــِر تـو کـمـرش گـیـر کـرده.. بـا مـشـت رفـتـم تـو سـیـنـه ش D-: \nعـلـیـرضـا کـه نـفـرِ آخـر بـود از اتـاقِ ریـیـس اومـده بـود بـیـرون، داش مـی اومـد سـمـتِ مـا کـه دیـد حـامـد داره مـیـرقـصـه.. دَس کـرد تـو جـیـبـش ی مـشـت پـول شـابـاش ریـخـت رو سـرش:)\nوااااای مـا دیـگـه تـرکـیـده بـودیـم اَ خـنـده.. خـود حـامـد هـم غـش کـرده بـود رو زمـیـن وِلــو شـده بـود.. \nمـا کـه رفـتـیـم سـرِ عـمـلـیـات.. ولـی گـزارش شـد ی ایـسـتـگـاه کـمـکـی اومـد حـامـد رو اَ رو زمـیـن جَمـش کـرد ^_^\nتـلفـن چـیِ سـرخـوشـه آخـه ؟",
    "دیـروز تـولـدِ حــامـد بـود.. \nسـلامـت بـاشـیـد .. تـولـدِ شـمـام مـبـارک ^_^\nتـاکـسـی داره.. گـفـتـیم بـا بـچـه هـا پـاشـیـم بـریـم سـرِ خـطـش بـِش تـبـریـک بـگـیـمツ\nرفـتـِـم سـرِ خـط نـبـود.. ی سـرویـس رفـتـه بـود.. قـایـم شـدیـم تـا بـیـاد..\nرسـیــد :)\n یـهـو چـهـار تـایـی ریـخـتـیـم سـرش .. تــــــــــولــــــــدتــــ مـــــبــــــارکـــــــــ .. مـاچ و تـف مـالـی..\nکـیـک آوردیـم واسـش...\nانــقــد ذوق کـرده بـود کـه نـَگـیـد ..\nداشـتـیـم صُـبـت مـیـکـردیـم یـهـو عـلـیـرضـا گـف بـچـه هـا ایـن شـیـفـت نـوبـتِ کـیـه کـه بـریـزیـم سـرش؟\nبـعـلـه هـمـه ی نـگـاهـها بـه سـمـتِ مـنـه بـیـچـاره مـعـطـوف شـد :(\nاومـدن بـریـزم سـرم گـفـتـم: الـتمـاس .. بـخـدا مـن واس ایـن بـچـه سـرتـا پـا سـفـیـد پـوشـیـدم..ایـنـجـا کـه آسـایشـگـاه نـیـس.. خـیـابـونِ..خـاکـی مـیشـم.. ایـن شـلـوار کـتـونِ هـم  جـدیـده ی خـوده جـذبـه.. نـمـی تـونـم بـُدواَم .. ایـنـجـوری نـامـردیِ..\nخـلاصـه اومـدن بـریـزن سـرم یـهـو ی صـدا اومـد..\nدیـدیـم بـاز یـکی از ایـن مـاشـین هـایِ  بـــوووووق کـه مـعـروف بـه آتـیـش گـرفـتـن هـسـتن آتـیـش گـرف.. \nنـاخـودآگـاه 5 تـایـی بـا خـامـوش کـنـنـده هـامـون ریـخـتـیم سـرِ مـاشـین :)\nهـمـه بـا هـم اطـفـاش کـردیـم ^_^\nطـرف گـف: اگـه مـیـدونـسـتـم وقـتی آتـیش بـگـیـره 5 تـا آتـش نـشـان اَ تـو صـنـدوقـش مـیـان کـمـک زودتـر میـخـریـدمـش ..\nمــا : o_O\nالانـم نـگـهـبـانـی ام .. بـعـد از فـرسـتـادنِ ایـن پـسـت بـرم ی جـا سـنـگـر بـگـیـرم تـا نـیـومـدن بـریـزن سـَرم ¯\\_(ツ)_/¯",
    "کیا الک دو لک رو یادشونه\nجایزشم خر سواری بود\nهه هه \nیه روز منو پسر عموم با هم الک دو لک بازی میکردیم که اخرش من بردم\nاونم جر زد که نه و ازی حرفا\nدعوامون شد اون با چوب منو زد منم نامردی نکردم با پاره اجر زدم تو سرش\nدنیا رو خون گرفت منم فرار کردم \nدو ساعت بعد اومدم امارشو در بیارم دیدم سر کوچشون با سر بانداژ شده وایستاده منتظر منه تا بازی برگشت رو انجام بدیم\nهمچین بچه هایی بودیم ما",
    "علامت اختصاصی * پسر کوچک هیروشیما را به هوا فرستاد *\nاغا من یه نصیحتی به دوستان 4 جوکی خود میکنم که به خونه مامان بزرگ و بابابزگتون برین . چرا ؟ به 2 دلیل :\n1 . دوست دارن بچه ها و نوه هاشون کنارشون باشن .\n2 . گاهی اوقات سوتی هایی میدن که سوزه های 4 جوکیتون فراهم میشه .\nامتحانش با شما ، چون من خودم امتحان کردم گفتم شما هم امتحان کنید .\nامتحانش مجانیست .",
    "چی بدتر از اینه که موقع غذا خوردن یه چیز سفت بیاد زیر دندونت و تو به خیال اینکه یه استخون کوچولوئه با غذا بدیش پایین و بعد...موقع جمع کردن ظرفا بفهمی یه چی تو دهنت کَمه!!! این بلایی بود که جمعه سرم اومد و من با چه لذّتی اون یه تیکه از دندونم رو خوردم )))-:",
    "هـــــــــــــــــــــی یادش بخیر.بچگیا یه جوجه داشتم.هی بهش آب میدادم دون می دادم. یهو نیدونم چرا جنی شدم و خوی اسکولیم گل کرد و وسط حیاط یه آتیش درس کردم.\n.\nو...دیگر هیچ\nولی انصافا عجب کبابی شده بود منتها نمیدونم چرا هرگازی که میزدم 3-4تا دونه پر میومد توی دهنم\nلایک:دیوونه زنجیری مگه مریضی روحیات مارو جریحه دار میکنی عوضی",
    "چند شب پیش نشستیم تو خونه ی سوسکه هم داره راس راس جلو ما رژه میره شوهرم انداختش تو ی نایلون کوچیک و از پنجره پرتش کرد بیرون\nنایلونه هم عین این برگا که از درختا میافتن طی ی حرکت زیکزاکی فرود میان شروع کرد به چرخش و از تو پنجره رفت تو خونه واحد زیری ما که دست بر قضا(غذا_ قذا_غضا) مدیر ساختمون هم هست کار خدا رو میبینی؟؟؟؟؟\nحالا ی چند شبه ماشینمون پنچر میشه !!!اخه نمیدونم این همسایه ها چرا انقد مردم ازارن اصلا ظرفیت ندارن کصافطا \nلایک=مردم آزار خودتی\nنتیجه اخلاقی= هرگاه در طبقه ای جز طبقه آخر هستید همیشه پنجره هارا ببندید",
    "از کلاس اومدم خونه .حالا دارم منفجر میشم...دویدم سمت اتاقم که اول جیبامو خالی کنم که گوشیم نیوفته توو توالت(بله زخم خورده ام..خخخ)\nرفتم دیدم ای شانس لامصب بابام هست\nهرچی در میزدم نمیومد بیرون\nبالاخره اوم .دیدم زیر لب میگه: نمیذارن اینجاهم با خودمون تنها باشیم..تازه داشتم به جاهای خوبش میرسیدم..!!\nمن: جااااااان؟؟!!!!!\nبازم من: مگه با کی توو دسشویی بودی؟!!!\nبابام: گمشو پسره ی بی شعور بوووقق بوووووق بی ادب ..داشتم به مسایل مالی فکر میکردم!!!!\nتوو کلاس میری این چیزا رو یاد میگیری؟؟؟؟!!\nمن: :-l\nخب خودش بد بیان کرد:))\nدوستان پرسیدن تو که داشتی میترکیدی !!!\nبله اما نمیشد همینجور میرفتم توو دسشویی که!!\nشاید کسی اونجا بود من چه میدونستم!!!^-^",
    "يادمه كلاس اول راهنمايي معلم تاريخمون داشت ميگفت روي سردر سازمان ملل اين شعر سعدي رو نوشتن:بني ادم اعضاي يكديگرند...\nمنم در كمال جديت گفتم اغا روي سردر سازمان ملل شهر ماهم نوشته؟\nمن:0-0\nاونم گفت ان شاءا.. اگه سازمان ملل رو از نيويورك انتقال دادن اينجا روش مينويسن!!!!! تازه وقتي بچه ها ميخنديدن من تعجب ميكردم\nخوووووو چيه بچه بودم ديگه فك ميكردم همه شهرا سازمان ملل دارن!",
    "دیشب بعد از سالها نذر و نیاز و خواهش و التماس و گدایی و بدبختی بابامون رو راضی کردیم ماشینشو بده بریم جلو رفیقامون پوز بدیم!\nهیچی عصر به 5 تا از رفیقام زنگ زدم که امروز ماشین میارم و عاقا ما سوییچ انداختیم تو ماشین و روشن کردیم و رفتیم تو خیابون درجا یه پلیس همون وقت از آسمون نازل شد گفت بزن کنار و مدارک ماشینو خواست دست کردم تو داش بورد دیدم ای داد بیداد نه مدارک نه گواهینامه همراه نیست هیچی دیگه هرچی گفتم بابا سر کار خونمون همین بغله بزار سریع میرم میارم به خرجش نرفت ودوتا جریمه یکی واسه نبستن کمربندو نداشتن مدارک داد دستم!\nسوار ماشین شدم و راه افتادم یهو دیدم چراغ بنزین روشن شد!به هر بد بختی خودمو به پمپ بنزین رسوندم و بعد از کلی وقت که تو صف وایساده بودم نوبتم شد یهو یادم افتاد کارت سوخت هم ندارم!هیچی دیگه 40 لیتر ازاد زدیم و اومدیم پولشو حساب بکنیم دیدیم ای داد بیداد پول هم همرامون نیست هیچی دیگه ماشینو زدم گوشه پمپ بنزین رفتم از کارت پول گرفتم اومدم حساب کردم بعد هم گورمو گم کردم خونه!\nدیگه ام هیچ وقت اسم ماشین نیاوردم\nلایک=اینا که نوشتی تراوشات ذهن معیوبت بود!",
    "رفتیم محضر برای عقد دوستم \nیه پسره 17 ساله با یه دختر 13 ساله اومده بودن برای ازدواج \nهنگ کردم این دوتا رو دیدیم \nفکر کنم اینا برن خونه ی بخت بشینن مشقای همو حل میکنن \nوالا من 22 سالمه هنوز پول ندارم با دوستام برم مسافرت",
    "تو شرکت نشستم تلفن زنگ میخوره برمیدارم یه خانومه برمیداره میگه یه لحظه گوشی بعد به همکارش میگه بیا گرفتمش گوشی میده به اون همکارش اون یکی میاد میگه یه لحظه نگه دارید مسئول خریدمون بیاد اون یکی خانومه میاد میگه: سلام \nمن: سلام بفرمایید \nخانومه: ببخشید اینا کجارو گرفتن شما اقای ؟\nمن: خانوم شما حالتون خوبه میخواید ادرس بدید زنگ بزنم بیمارستان \nملت دارن تلف میشن",
    "بابام آیفون خونه رو زده. منم رفتم برداشتم گفتم :بله؟\nبابام گفت بیا پایین، رفتم پایین میگم بله؟\nمیگه برو کلیدای ماشینو از بالا بیار! :|",
    "هلو هاو ار یو؟\nچطوری حالت خوبه؟(خواستم بفهمی ترجمه من در چه سطحیه)\nپس چند هفته تصمیم گرفتیم سر کلاس زبان فعال باشم و یه کلاسی جلو دخترا هم بریم واسه خودمون. \nاستاده برگشت گفت یک نفر این جمله رو معنی کنه و بعدش اجزای جمله رو معرفی کنه و سوالیش کنه :\nما هم ساده ی بچه بوقی و ترم یکی.\nI was watching TV when my mother washed the dishes\nحالا همه سر و صدا : آقا ما آقا ما\nبین این همه استاده صاف اشاره کرد به ما.به نظرم بو برده بود که من قصد فعالیت دارم.\nمنم که حاج و واج دور و بر خودمو نگاه میکردم گفتم :ما استاد؟\nاره اره خود تو\nمعنی نمودم:زمانی که مادرم ظرف ها را تماشا میکرد من تلویزیون را می شستم.\nدیگه هیچی دیگه کلاسه کلا رفت رو هوا هرکی دنبال یه چیزی میگشت گاز بگیره.\nچهره استاد :|\n(جالبه بگم بعد از اون قضیه و گرفتن مدرک فوق دیپلم حسابداری الان کلی به زبان علاقمند شدم و دارم واسه کنکور تخصصی زبان آماده میشم.برام دعا کنید)(جدی میگم)\nلایک=با این سطح سوادت حتما تو کنکور رتبه یک میشی(روحیه بدین)",
    "دیروز رفتم پمپ گاز بعد یه ماشینه اشغال ریخت متصدی پمپ رو کرد به یارو\"آقا مگه اینجا پارک که آشغال میریزی؟\"\nمن;)\nشهردارo-O\nپارک بان:-(((((((",
    "دیروز داشتم میرفتم خونه داییم پسر دایی(گودزیلا) رو دیدم داره با یه گربه میاد طرفم \nبهش گفتم با این الاغ کجا میری\nفک کرد سوتی گرفته گفت commanderاین گربه اس الاغ نیست \nمنم خیلی شیک گفتم با تو نبودم با گربه بودم",
    "یادش بخیر با بچه ها رفته بودیم قم زیارت، دوستان هم ماشاالله یکی از اون یکی طنزپردازتر، خلاصه هر کاری که در چنته داشتیم واسه خوش گذشتن و خنده انجام می دادیم، مونده بودیم دیگه چیکار کنیم، کنار خیابون دیدیم یکی بچه ها واسه تاکسیا دست تکون می ده، گفتیم چیکار می کنی تاکسی واسه چی، چیزی نگفت باز دست تکون داد، یه تاکسیه وایساد، دوستمون گفت: آقا حرم میری؟ راننده: بله، دوستمون: التماس دعا...\nخخخخخخخخ\nلایک: (السلام علیک یا فاطمه معصومه (س))",
    "آقا ما تازه کاریم تو چارجوک یکم از این تکیه کلاما (عاقا... و اینا) یاد ما هم بدین،\nبابا مامانم معلمن، سلامتی همه بابا مامانا صلوات\nاول دبستان روز اول صف کلاسمون بعد صبحگاه راه افتادیم بریم کلاس، من از این پوتین های کیکرز (فسیلای دهه شصتی شاید یادشون باشه) داشتم، خوش و خوشحال مثه سربازا داشتم پاهامو می کوبیدم زمین و می رفتم، یهو آقای ج (مدیر مدرسه) صدام زد، از اونجایی که دوست بابام و همچنین همسایمون بود و هم رو میشناختیم با خوشحالی رفتم سمتش گفتم لابد یه کار خوبی باهام داره روز اولی، آقا هنوز دلیور نشده شااااررررق خوابوند زیر گوشم، منو میگی برق سه فازم پرید و مثه علامت تعجب شدم، شدیدا دنبال علت می گشتم که بهم گفت درست راه برو...\nآیا؟!!!\nسلامتی همه معلمای عزیز بخصوص آقای ج",
    "اقا باورتون نميشه چند مين قبل يه فيلم سرقت رو از مغازه داداشم ديدم هنگ كردم\nتو عمرم دزدي رو اينقد از نزديك نديده بودم ....\nهمه اينا به كنار دزده به جون بجه هاش قسم ميخورده كه كار اون نبوده بعد كه فيلم \nدزديش رو ميبينه غش ميكنه... \nآخرش جالبه وقتي داداشم رضايت ميده موقع خدافظي دست داداشم رو ميبوسه \nادرس خونشون رو ميده ميگه در خدمت باشيم اگه نياي ناراحت ميشم جون بجه ها \nبيا! همچين دزداي با مرامي تو وطن داريم ما....",
    "ﺍﻣﺮﻭﺯ تو تاکسی:\nﺍﻟﮑﯽ ﯾﻬﻮ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﺑﻐﻞ\nﺩﺳﺘﯿﻢ ﻋﯿﻦ ﺑﺰ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﯽﻣﻘﺪﻣﻪ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩﯾﺪ ؟\nﻃﺮﻑ ﮐﻪ ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﯽﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ؟\nﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﯿﭽﯽ ،\nﺑﻌﺪﺵ ﺩﻣﺎﻏﻢ ﺭو گرفتم ﯾﻌﻨﯽ ﻃﺮﻑ ﭺ س ی د ه ( ﻃﺮﻑ\nﺍﻭﻟﺶ ﯾﻪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺑﻌﺪﺷ ﻬﯽ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ\nﻣﯿﮕﻔﺖ ﺑﻮﯾﯽ ﻧﻤﯿﺎﺩ !!!\nﻭ ﻫﯽ ﭼﭗ ﭼﭗ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﯾﻬﻮ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ ﺑﺎ\nﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎﺷﻤﺎ ﺑﻮﯾﯽ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ؟\nﺭﺍﻧﻨﺪﻩ\nﻫﻢ ﯾﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﮐﺸﯿﺪ\nﭘﺎﯾﯿﻦ.\nﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻨﻮ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ روانی ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺍﺯﺵ ﮐﻠﯽ ﺗﺸﮑﺮ\nﮐﺮﺩﻡ =)))))))))",
    "امروز صبح طبقه معمول قبل از رفتن به سره کار داشتم جلوی دکه روزنامه سره کوچمون تیتره روزنامه ها رو می خوندم،یهو صاحب دکه سرشو اورد بیرون و گفت،میدونی یکی از فانتزیهام چیه؟گفتم نه!گفت فانتزیم اینه که یه روز صبح بعد از این که تمام روزنامه ها رو خوندی یدونه فقط یدونه بخری!!!                 منو میگی 00                عابرین000                   اتحادیه دکه داران0000 !!",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----\nيكي از لذت هاي كه ديگه تكرار نميشه...\nاينه كه يه بار ديگه...\nفقط يه بار ديگه...\nبتونم دستم رو بكشم تو موهام‏!‏ آخه...\nقبل از اينكه بيام خدمت؛ خيلي به موهام ميرسيدم. همچنين عادت داشتم هر چند وقت يه بار دست راستمو روي سرم ميكشيدم و با انگشتام؛ جلوي موهامو مي دادم بالا...\nحالا نكته خنده دارش اينجاست كه تا دو مااااه بعد از اينكه سرباز شده بودم و كله ام رو كچل كرده بودم؛ هنوز اين عادت رو داشتم‏!‏ و هر بار هم كه دست ميكشيدم روي سرم و يهو يادم مي اومد موهاي عزيزم نيست؛ آنچنان ضدحالي ميخوردم كه نگو...\n(هر كس گفت اين جمله اولي؛ شبيه جمله كيه؟ خخخخخ‏)‏",
    "ای حال میده توخونه هیکلت بزرگ باشه وبدنت سفت وسخت هرکی میادمیزنه دست وپای خودش دردمیگیره \nعقدش زیادمیشه یکی دیگه میزنه که این ازاون بدتر دیگه خودش گریه میکنه انگار داری جلوی یه ادم پیربدون دندون پسته میخوری وقرکمرمیدی\nآره داش همچین حالی میده به ادم",
    "ازمنم بدبخت ترپیدامیشه یه خواهردارم حالاخداروشکر آجی شده اگه برادربود که من مرده بودم،\nدوستم دعوتم کرده بودتهران مهمون رفته بودم این ابجی گلم که چهارسال ازم کوچیکه گفته بود ازاونجا واسم شال وهزارتا آت واشغال دیگه واسم نخری بدمیبینی\nمنم ازترسم کل تهرون وکوبیدم بهم وبهترین لوازم ارایشی ولباس واسش خریدم خلاصه مااز تهرون اومدیم وزنگ خونروزدم که ابجیم بازش کرد تازه ازراه رسیدم\nوسایلشوریختم جلوش تانگاه کنه دیدم بامهربانیت تمام اومد کنارم نشست دستشو ها کرد ویه پس گردنی محکم زدپس گردنم منم هاج وواج چه مرگته\nمیگه من ست بنفش میپوشم تولاک قرمزخریدی آخه منه بدبخت اینو باید ازکجامیدونستم هان؟؟؟\nبعدیک مین یکی محکمتراز قبلیش مردشورتوببرن بااین سلیقت من شال چروک دوست ندارم هردوشوساده میخریدی حالاچه خوب من یکی چروک یکی ساده خریده بودم خداروشکر هردوشون چروک نبودن وگرنه ..... .",
    "امروزمامانم صدام کرده رفتم تو اتاق،دیدم رفته برای خودش کلی لباس و کفش و روسری....این چیزا گرفته! بهش میگم:خب مادر من میذاشتی برای روز مادر برات میگرفتیم دگ!\nمیگه:خب منم برای روز مادر گرفتم دیگه!شما پولشو باهام حساب کنید!\nمیگم:خب مامان چرا نذاشتی خودمون بگیریم!مثلا میخواستیم سورپرایزت کنیم.\nمیگه:لازم نکرده شما میخواید برید چرت و پرت بخرید خودم میدونم چی احتیاج دارم شما فقط پولشو بدید!\nمن :؟!!\nمامانم:^ــ^...........",
    "يه پسر عمو دارم 3 سالشه گودزيلا به معني واقعي كلمه\nيه روز تو خيابون ياسين(پسر عموم) با مامانشو ديدم.\nياسين همش گريه ميكرد ميگفت بستني ميخوام؟\nب زنموم گفتم ياسينو بده بريم براش بستني بخرم گفت از صبح تا حالا 2 بار بستني خورده مريض ميشه؟\nياسين:نخيرم من بستني ميخوام؟\nمن:ياسين مامان ميگه مريض ميشي؟\nياسين:ن؟(انگار مرغش ي پا داشت)\nب زنموم گفتم بده ميرم براش ميخرم؟\nگفت:برو!\nحالا رفتيم تا واسش بستني خريدم بازش كرده تمام بستني رو ي ليس ميزنه و يكي محكم ميزنه تو گوشم و ميگه:وقتي مامانم ميگه بستني برام بده بايد بگي چشم زنمو!\nبعد شروع ميكنه بستني خوردن؟\nقيافه من اون موقع :-0\nخودش :-)\nبستني تو دستش :-9\nوالا بخدا اين ده هشتاديا اوجوبن\nمخصوصن اون اخرياش؟!",
    "یادمه بچه که بودم تو کوچه داشتم با پسر همسایمون فوتبال بازی میکردم \nسر یه خطای ساده که برام نگرفتن زدم سرشو شکوندم\nیعنی اون بازی از فینال جام جهانی ام برام مهمتر بود\nمن:)\nپسر همسایه:( \nفیفا:(\nبچه های تو کوچه:))",
    "در مغازه نشستم(لوازم خانگي)ي پير زنه اومده تو مغازه ميگه اين لباسشويي چنده؟\nمن:1.300.000 تومن\nاون::-0 تخفيفم داره؟\nمن:بله مادر؟\nاون:اگه يك تومن(يك ميليون)ميدي ببرم؟؟؟؟\nمن::-@ مگه ما چن درصد روش كشيديم ك سيصد هزار تومن تخفيف بديم\nاون:شما همتون نزول خوريد؟ي چيزي زير لب گفت و رفت؟!\nمن:خو اين چ ربطي داره ب نزول خوردن داشت؟من موندم.\nدلم ميخواد اين قد كلمو بكوبم ب زمين چاه باز شه./",
    "عاغااااااا یکی از دوسام بود با یکی دشمنی عجیبی داشت هیچوقت هم دلیلی براش نمیگفت همیشه هم میرفت در خونشون رو میزد فرار میکرد از قضا این خونه یه پسر داششششششت\nخلاصه جونم براتون بگه گردون روزگار چرخید و چرخید تا اینکه خورد تو سر این پسره و اومد دوست ما رو گرفت و الان خوش بختن یجورای\nگذشت و یه روزی من با این زوج بودم که دوستم گفت عـــــــــزیزم(با عشوه فراوان) یه خاطره برات بگم تا الان نگفتم برات: این(اشاره به من) خعلی از تو بدش میومد همیشه در خونتون رو میزد فرار میکرد\nپسره :\\\nمن :0\nدختره ابلغ :))))))\nمنو میگی مسقیم رفتم افق میفهمی مجبور بودم مجبور!",
    "یادش بخیر بچه گیام بچه نبودم ویروس مرض وکرم بودم.ظهر که میشد میرفتم بچه هاروجم میکردم تو کوچه طی یک عمل محاسباتی بچه هارو تقسیم میکردم میرفتیم لاستیکارو پنچر میکردیم ولی جون داداش حال میدادا اونایی که اینکارو کردن میفهمن من چی میگم",
    "ینی واقعا ههههههههههی روزگار.چن شب پیشا مهمونی دعوت بودیم با کسی اشنا نبودم حوصلم سررفت با گوشی 1200 نوکیا بازی میکردم یهو دیدم یه گروه گودزیلا جلوی من دارن با ایفون5بازی میکنن.هیچی دیگه کلا ترور شخصیت شدم رف",
    "هفته ی پیش امتحان رایانه داشتیم . معلممون گفت هرکی این سوال رو جواب بده نمرش بیسته.\nمیدونید سوال چی بود؟؟؟؟؟\n\nنیو فولدری بسازید و اسم انرا ((con))بگذارید......\n\nخدایی بیل گیتس مینوته همچین کاری کنه!!!!!",
    "...................... بدون علامت اختصاصي هيتلر ! .......................\n\nآقا سه شنبه ساعت 10 دقيقه به هفت بود داشتم پيش دستي رو ميذاشتم رو ميز كه يه زلزله وحشتناك خونه رو تكون داد يعني اگر به جاي 10 ثانيه ، بيشتر بود شايد فاجعه آميز ميشد ! اما اخبار هيچي نگفت !",
    "من هررو دنبال سوژه واسه 4جوکم بعد ک میام بنویسم   1 -کیبورد رو فارسی میکنم    2-موضوعو انتخاب میکنم    3-روی صفحه کلیک میکنم       4-مث بز زل میزنم به این ماموته اونم مث بز زل میزنه به من و هردو غرق افکار میشیم که من چی میخاسم بنویسم؟اصن سوژم چی بود؟بعد پنج دقیقه بیخیال میشم دوتا فحش به خودم میدم دوتا هم به این ماموته البته بعضی وقتا بخاطر معصومیت نگاهش نمیتونم بهش چیزی بگم و پا میشم میرم دنبال کارم و پیدا کردن سوژه جدید و این چرخه همچنان ادامه دارد!!!!",
    "دیروز در یک حرکت زیرکانه به بانک زربه ذربه ضربه زدم پول واریزیم ۵۳۰ تومن بود ۵۰۰ تومن دادم\nبعدش از زوق ضوق ذوق ۱۰۰۰ تومن برا خودم خرج کردم\nاصلا باورم نمیشه اینقدر تیز باشم",
    "„„ بچه شهرستان””\nسلام به دوستان گل این خاطره روکه واستون تعریف میکنم به جون خودم راسته.\nدیروزتوباشگاه بدنسازی (اینم بگم مربی دومم) که خلوت بودفقط چهارنفربودیم گوشی دوستم زنگید وقتی شمارشودید اهنگوقطع کردبهم گفت ساکت شودوستمه منم بایه نقشه خبیثانه ساکت شدم\nاون شروع کردبادوستش بالفظ قلم وعشوه حرفیدن بعدچندمین که سکوت حاکم بودمن باصدای بلندعین ایناییکه دادزدمو (البته به ترکی)مینویسم:\nهوی قنبر توله سگ باکی داری لاف میزنی گوسفندارفتن برشون گردون پالان خر روهم خوابیدی روش برش داربیاربعدبه دوستام اشاره کردم وسه تایی صدای خر وگوسفندبزغاله وسگ درمیاوردیم که چشماش اشک الود گوشیروقطع کرد.\nگفت اخه سیدچرا اینکاروکردی دوستم باهام قهرکرد.\nمنم گفتم خوب کردم تاتوباشی به مربیت وبزرگترازخودت نگی ساکت شو\nشماهم لایک کنید",
    "یادمه‏ ‏بچه‏ ‏که‏ ‏بودم‏ ‏یه‏ ‏روز‏ ‏به‏ ‏همکلاسیم‏ ‏گفتم‏ ‏من‏ ‏میتونم‏ ‏فکرخونی کنم.\nاونم گفت ثابت کن\nمنم گفتم الان داری به فلان چیز فکر میکنی\nاونم گفت آفرین از کجا فهمیدی؟.....\nخولاصه بعد یه مدت فکر همه بچه ها رو میخوندم...\nالان تازه فهمیدم همشون با هم منو اسکل کرده بودن دسته جمعی\nکصافطا!\nاگه دستم بهشون نرسه!!",
    "اغادوست داداشم وقتی بچه بوده خیلی شلوغ بوده...میگفته 1بار ور میداره پای 1مرغ رو به هم میبنده بعد اویزون میکنه زیر چراغ تو انباریشون چراغ رو هم روشن میزاره...وقتی بر میگرده که پای مرغ رو باز کنه... میبینه چون کلا اون قسمت از بدن مرغ که رو به لامپ بوده سوخته... مرغه هم نتونسته دستشویی کنه... ترکیده...!!!!",
    "توی عید قیمت گوجه اینجا تا مرز 10 ،11 تومنم رسیده بود...\nقرار بود عمم برا شام بیان خونمون ، مامان گفت به نظرت جوجه کباب دُرس کنم خوبه ؟\n_ بدیش چیه ، خیلیم خوبه ؟(:\nمامانم رفت تو اشپزخونه ، دوباره برگشت میگه نظرم عوض شد یه چیز دیگه درُس مینم...\n_ چرا مامان !!؟؟ کباب چشه مگه؟\nبرگشته میگه تو فِک کردی من میرم برا عمت گوجه 10 تومنی میخرم بخوره، دیگه چی ؟؟\n0_0\n\nخداییش فِک نمیکردم روزی به خاطر گوجه از خوردن جوجه کباب محروممون کنن !! )))))))))))):",
    "بـا خـانواده دوســت ٍ بـابـام رفتــه بودیــم بیــرون ツ\nگــوشی م زنـگ خورد ازشــون جـدا شدم جـواب دادم ... 5میـن بعـد پسـر ٍ 4سـالشـون اومــدش !\nاون : آقـا امیـــر ! آقـا امیـــر !! کمـــــــــــــک ! کمـــــــــــک!\nمــن : چـــیه ؟! :O \nاون : جیـــش دارم ):\nمــن : خخخخخخ ! خــو برو به مـامـانت بگــو کچــل ! مـن چیــکا کنــم ؟!\nاون : الان تا بـرم اونجـا میــریزه ): اونـوخ اگـه مـن خـودمو خیـس کنـم آبــرو همـه مـردا میــره ):\nمـن : خخخخخ ^_^ برو به مـامـانت بگــو بچـه ! \nاون : نمیـای نه ؟ واسـا الان جیشیــت می کنــم !\nآقـا این دنبـال کـرد مــا رو ... مـنم فقط میــدوییدم! آخــرش که رسیــدیم نیشسـت رو کیـف ٍ آبجــیش خـودش ُ خـالی کــرد !\nآبجــیش : ایلــیا ؟ بمیـــری ... چیــکا کــردی آشـغال ؟!\nایلیــا : آجی ... آقـا امیـــر گفت برو آبجــیت ُ جیشـــی کن !!\nمــن :O\nدختــر ٍ :|\nحالا اینــا به درک !! دختــر ٍ نامـــزد داره ): یه زمــانی ام این خــانوم دوس دختــر ٍ مــا بود ! \nبعـد ٍ این قضیـه دختــر ٍ آهنــگ ٍ \" ازم بــریدی \" احــمدوند ُ گذاشتــه به سمــت ٍ افـق خیـــره شده بود ! \nمــن ): \nدرد بگیـــری ایلیــا ): دختــر ٍ پیش ٍ خودش چه فــکرا که نکــرده الان :|",
    "دیروز مسجد محلمون جشن داشتیم گفتیم تا مداح بیاد یه مولودی پخش کنیم!\nرفتم یه چند تا مولودی ریختم تو ام پی تریم اوردم زدم به دستگاه میکروفن، صداشم هم بیرون مسجد انداختم هم داخل بعد خودمم رفتم به بقیه کارام برسم!\nیهو دیدم فضا دیگه خیلی شاد شد یکی انگار ارکس اورده میگه خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید برقصن...\nتازه دوزاریم افتاد که بابا آهنگ از ام پی تری خودم داره پخش میشه! مثل حسین فهمیده که خودشو پرت کرد رو نارنجک، خودمو پرت کردم رو \nام پی تری و کشیدمش!! بعدشم سریع صحنه رو ترک کردم!\nالانم دارم از آسایشگاه روانیا براتون پست میذارم!خخخخخخخ",
    "سر آزمایشگاه الکترونیک استاده اومده میپرسه واسه جمع کننده چه مداری بستین؟\nگفتم خب مدار جمع کننده دیگه.\n\nیعنی انقد از این تیکه من خوشش اومده بود که تا آخر کلاس داشت میخندید. بعله. همچین استادای تیکه ندیده ای داریم ما.",
    "*******من نه منم بلکه تونم******\nاغا خدا هیچکی رو اینطوری ضایع نکنه....واسه ازمایش خون رفته بودم ازمایشگاه اینقدرشلوغ بودکه نگونپرس یه نیم ساعت وایسادیم دیدیم فایده نداره از همون وسط دادزدم اغا یکی کاره منم راه بنداره ..منشیه گفت بفرمایید کارتون چیه..منم درکمال خونسردی باصدای بلند گفتم واسه تعیین جنسیت اومدم!!!!اغا یهو یه سکوت مرگباری توسالن شد که داشتم خودمو خیس میکردم فقط تونستم بایه حرکت چرخش درجا با شتاب 100کیلومتر در ثانیه فرار کنم ...",
    "اینجا تبریز،خونه ی ما،ساعت6:2صبح؛مامانم یه بشقاب پفک گذاشته کنار بالشتش کله سحر آروم آروم تو تاریکی داره میخوره!!(عزیزم!تو رژیمه آخه! نمیتونه در ملاعام بخوره!!) واقعا مامان عاشق هله هوله(حله هوله،حله حوله،هله حوله...!)ست که من دارم؟!!",
    "شما از پشه ميناليد؟؟؟؟\nديروز تو حياط زير درخت گردو نشسته بودم داشتم كتاب ميخوندم همين كه بلند شدم برم يه خميازه اومد سراغم.پشه ها گله اي رفتن تو حلقم.انواع و اقسام بيماري.اه اه اه.\nآيا اميدي به زنده ماندن اينجانب ميباشد؟",
    "رفته بودیم یه جا مهمونی، صاحب خونه یه دختر ملوس داشت، سه، چهار سالش بود، دیوار راستو می رفت بالا! نازش کردم، بوسیدمش و بهش با لحن بچگونه گفتم: خاله دون، چن سالته عجیییجم؟ اسمتو بهم میگی خانونمه خوججل؟\nچند ثانیه تو چشام نگاه کرد، بعدش خیلی جدی گفت: خب مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی...!",
    "رفته بودیم شیراز سوئیت بگیریم!\nصاحبش میگفت لهجتون مال شهر (فلانه). ما به (فلانی) ها سوئیت نمیدیم!\nپرسیدیم قضیه چیه؟\nگفت: یه سری از همشهریاتون اومدن اینجا. من بهشون گفتم این انار ها که به درخته رو نخورید. بحث پولش نیست ولی مال من نیستن.\nبعد اینا هم آب انارا رو مکیده بودن در حالیکه انار ها به درخت آویزون بودن!!\nهمه انار ها چروک به درخت آویزون بودن!!\nعجبا!",
    "اول صبحی به مامانم میگم صبحونه  چی داریم میگه چی میخوای برات بشکنم؟(منظورش تخم مرغه)منم گفتم حالا که اینطوره گردوم میخوام برام بشکنی با نون و پنیر و هندونه....متاسفانه عصبانی شد من الان فقط هندونش رو دارم میخورم+دونه هاش چقدرم زیر دندون ترده سر صدا میکنه.\nماماااااااااااان همون تخم مرغ و بیزحمت بشکن اومدم قربونت",
    "اندر حکایت اعترافات من\nیه بار که بچه بودم (پس چی، میخواستی دو بار بچه باشم) شیطون گولم زد،رفتم از جیب بابام 5 هزار تومــن ورداشــتم رفتم پفک اینا خریــدم ، عصرش عذاب وجــدان گرفتــم ،رفتم از کیف مامانم 10هزارتومــن ورداشتم گذاشتم تو جیب بابام …",
    "یادم میاد اول راهنمایی بودم یه معلم حرفی و فن داشیم که به زنبور حساسیت داشت. یه روز تو کلاس نشسته بودیم پنجره هم وا بود این بنده خدا هم حواسش نبود یه زنبور اومد نزدیکش ما همگی داد زدیم آقا زنبور زنبور ! این بنده خدا هم که پشت میز نشسته بود میزو هل داد سمت ما و پا گذاشت به فرار!!!! هنوز دو قدم نرفته بود که پاش لیز خورد و زاااااااارت خورد زمین!!! فکر کنم اگه اجازه میداد زنبور نیشش بزنه کمتر آصیب (آثیب-آسیب) میدید!!! بعدش برگشته به ما میگه اگه به کسی بگین نفری پنج نمره از مستمرتون کم میکنم. ما هم گفتیم اگه دو نمره اضافه نکنین به همه میگیم! \nپررو و دهن لق هم خودتونین.",
    "اندر حکایت اعترافات من\nیه بار که بچه بودم (پس چی، میخواستی دو بار بچه باشم) شیطون گولم زد،رفتم از جیب بابام 5 هزار تومــن ورداشــتم رفتم پفک اینا خریــدم ، عصرش عذاب وجــدان گرفتــم ،رفتم از کیف مامانم 10هزارتومــن ورداشتم گذاشتم تو جیب بابام …",
    "یادم میاد اول راهنمایی بودم یه معلم حرفی و فن داشیم که به زنبور حساسیت داشت. یه روز تو کلاس نشسته بودیم پنجره هم وا بود این بنده خدا هم حواسش نبود یه زنبور اومد نزدیکش ما همگی داد زدیم آقا زنبور زنبور ! این بنده خدا هم که پشت میز نشسته بود میزو هل داد سمت ما و پا گذاشت به فرار!!!! هنوز دو قدم نرفته بود که پاش لیز خورد و زاااااااارت خورد زمین!!! فکر کنم اگه اجازه میداد زنبور نیشش بزنه کمتر آصیب (آثیب-آسیب) میدید!!! بعدش برگشته به ما میگه اگه به کسی بگین نفری پنج نمره از مستمرتون کم میکنم. ما هم گفتیم اگه دو نمره اضافه نکنین به همه میگیم! \nپررو و دهن لق هم خودتونین.",
    ":D\nیه درگیری برای من ایجادشده وقتی پست میذارم وتاییدمیشه دیگه خودم پیداش نمیکنم لایک بزنم براش!\nمیدونم هیچ کلمه ای برای توصیف هوش من وجودنداره.\nشماهاییکه می یابیدگمشده های منوبالایک روحموشادکنید.میسی",
    "یه اعترافی بکنم\nبچه که بودم فک میکردم هرکی از این کاپشن چرمیها میپوشه حتما دزدی قاتل سریالی چیزیه و اصن طرفشون نمیرفتم(آخه تو فیلما دیده بودم که دزدا ازاینا میپوشن)\nجالب اینجاست که مادربزرگم یکی از این کاپشنا از کربلا برام سوغات آورده بود اما من میترسیدم که این رو بپوشم\nحالا استدلالم چی بود: چون اینا مخصوص آغا دزده بود فک میکردم اگه این رو بپوشم پلیس منو میگیره و زندونی میکنه!!!\nواقعا منو کشف نکردن وگرنه الان رییس ناسا بودم",
    "با هیات کوهنوردی رفته بودیم واسه صعود مشترک ..همه تیم تو مینی بوس نشسته بودیم که یک از همگروهی هامون پسر خواهر زنش رو دید و خواست که بیارتش و به ما معرفیش کنه(تا ایجا رو داشتین  الباقی رو بشنفین) با افتخار آوردتش تو مینی بوس و گفت بچه ها ایشون پسر خواهر زنمه !!! یوهو یکی از بچه های تیم گفت: آقای فلانی ایشون پسر خواهر زنتونه یا خواهر زنتون؟؟؟؟ دیگه خودتون ما رو تصور کنید که چی گاز میزدیم!! آقای فلانی هم که با خواهر زنش؛؛ (عذر خواهی میکنم من اشتب شد )پسر خواهر زنش ضایع(ضایع هااااا)شدن دستش رو گرفت و اونو از ما دور کرد..( بله یه همچین تیم کوهنوردی آدم ضایع کنی داریم ما)\nو این چنین بود که قصه ما به سر رسید و ما به سر قله رسیدیم \nنکته:*اون دسته از آغا پسرایی که زیر ابرو ور میدارند و مو میبافن و ..... یکم کمتر به خودشون برسن تا اینجوری ضایع نشن*",
    ":D\nیه درگیری برای من ایجادشده وقتی پست میذارم وتاییدمیشه دیگه خودم پیداش نمیکنم لایک بزنم براش!\nمیدونم هیچ کلمه ای برای توصیف هوش من وجودنداره.\nشماهاییکه می یابیدگمشده های منوبالایک روحموشادکنید.میسی",
    "یه اعترافی بکنم\nبچه که بودم فک میکردم هرکی از این کاپشن چرمیها میپوشه حتما دزدی قاتل سریالی چیزیه و اصن طرفشون نمیرفتم(آخه تو فیلما دیده بودم که دزدا ازاینا میپوشن)\nجالب اینجاست که مادربزرگم یکی از این کاپشنا از کربلا برام سوغات آورده بود اما من میترسیدم که این رو بپوشم\nحالا استدلالم چی بود: چون اینا مخصوص آغا دزده بود فک میکردم اگه این رو بپوشم پلیس منو میگیره و زندونی میکنه!!!\nواقعا منو کشف نکردن وگرنه الان رییس ناسا بودم",
    "با هیات کوهنوردی رفته بودیم واسه صعود مشترک ..همه تیم تو مینی بوس نشسته بودیم که یک از همگروهی هامون پسر خواهر زنش رو دید و خواست که بیارتش و به ما معرفیش کنه(تا ایجا رو داشتین  الباقی رو بشنفین) با افتخار آوردتش تو مینی بوس و گفت بچه ها ایشون پسر خواهر زنمه !!! یوهو یکی از بچه های تیم گفت: آقای فلانی ایشون پسر خواهر زنتونه یا خواهر زنتون؟؟؟؟ دیگه خودتون ما رو تصور کنید که چی گاز میزدیم!! آقای فلانی هم که با خواهر زنش؛؛ (عذر خواهی میکنم من اشتب شد )پسر خواهر زنش ضایع(ضایع هااااا)شدن دستش رو گرفت و اونو از ما دور کرد..( بله یه همچین تیم کوهنوردی آدم ضایع کنی داریم ما)\nو این چنین بود که قصه ما به سر رسید و ما به سر قله رسیدیم \nنکته:*اون دسته از آغا پسرایی که زیر ابرو ور میدارند و مو میبافن و ..... یکم کمتر به خودشون برسن تا اینجوری ضایع نشن*",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\n‏*‏‏*‏‏*ويژه روز معلم‏*‏‏*‏‏*\nيادش بخير...\nبچه كه بوديم...\nروز معلم كه ميشد...\nچند تا تخم مرغ مي اورديم و يه سوراخ ريز؛ تهش با قاشق درست ميكرديم...\nبعدش توي تخم مرغه رو قشنگ مي شستيم و خرده هاي كاغذ رنگي داخلش ميريختيم...\nبعد تهش رو چسب ميزديم و با خودمون ميبرديم مدرسه...\nوقتي معلم وارد كلاس ميشد تخم مرغ حاوي كاغذ رنگي رو محكم ميزديم تو سقف؛ بالاي سر معلم...\nمن بهش ميگفتم \"بمب كاغذ رنگي‏\"‏...\nاين سنت پسنديده ادامه داشت تا زماني كه...\nمن يه بار به جاي \"تخم مرغ پر شده با كاغذ رنگي‏\"‏ ؛ \"تخم مرغ سالم‏\"‏ با خودم بردم مدرسه‏!‏‏!\nخخخخخخ",
    "بـا چـن تا از رفــیقـام رفـــته بـودیــم اســتخر ، بـعد ِ کـلی شـنا کردن خـسته شـده بـودم اومـدم یـکم ایـنور تـر از آب دراز کـشیده بـودم نفس نفـس مـیزدم .. \n(بدجــور خسـتـه بودم،نـامـردا چـن نـفـری بـه قــصد کـشت کلمو کرده بـودن زیـر آب^_^)\nآقــا تـو هـمین هـیری ویـری یـدفـه دیــدم یـه نـفر داد زد :آقــا پــسر !!! آقــا پـســر بـیـارش بـیرون داره مـیمیره!!!زود بـاش الان خــفه مـیشه!!!\nاوه اوه اوه\nمــن ُ مــیگـی؟؟؟\nحـالا از شــانسمم رفـیقـام رفـته بودن قـسمــت سـونـا خـشک تـهـنا بـودم اونـجا ..\nیـه نـگاه انــداخـتـم دیــدم یـه پـسـر ِ جــوون داره دسـت و پــا مـیزنه و یه شـلپ و شـولوپـی راه انــداخـته کـه بـیا و تـماشـا کـن!!!\nیـدفـه عــین ِ وحـــشـیا D-: پــریدم بــالا شـروع کـردم کـولی بـازی درآوردن (:\nپـریدم هــوا داد زدم:یــــــا ابـــــالفـــــــضل ^_^ .. بــگیریــدش!!! بــگیریــدش مـــــــــُرد !!!  (یاد ِ حـرکتم میفتم غش میکنم أ خنـده^_^)\nدیــدم چـند نفــر دارن عــینهـو چـی مـیخندنــا !!\nمـنم که حــس انسان دوستـانه م گـُل کـرده بـود زود تُن سـریع پــریدم تـو آب رفــتم پـیشش بـدبخـت پـسره داشـت خـودشــو مـُفــبری مـیکرد (:\nسـریـع بـا یـه دســت از زیـر ِ چـونـه ش گـرفـتم بـا یـه دسـتم از مـوهـاش! ، کـله شو آوردم بـیرون یـکم نـفس بـکشه (:\nیـنی صـحنه رو تـصور کـن چونه شُ بـا دست ِ راسـت مـوهـاشو بـا دسـت ِ چـپ :)))\nعـاقـا یـه لـحظه نـیگـا کـردم دیـدم پـسره تـو هـمون حـالـت یـه لـبخـند زده داره نــیگـام مـیکنه :)))\nچـشاش مـظلوم ، یه لبـخند ِ مـلیـح رو لـباش :)))\nیـدفـه پـسره گـفت : داداشی مـوهــام کـنده شــُد :)))\nخخخخخخخ\nیـدفـه دیــدم خـود ِ پــسره و چـن نفر که  کـنار آب بـودن دسـتشونو گـذاشـتن رو دلــشون دارن عـینهو چـی مـیخندن!!! :)))\nبـــعلــه اون پـسره خـودش نـجات غــریق بـوده و بـا رفــیقـاش بـنده رو ایــسگاه صـلواتی کرده بــودن:)))\nیـنی مـرد نـیستم اگـه دفـعه ی بـعد آب اسـتخر ُ کـثیف نــکنم ^_^\nپـسـره چـوپـان دوروغــگوئه کـصـافططط!!! اییییییییش ^_^",
    "....................... بدون علامت اختصاصي هيتلر ! .............................\n\nيادم مياد سال چهارم دبستان يه معلم قرآن داشتيم بنده خدا من رو كرده بود مبصر كلاسش ! بچه هاي ما هم شَررررررررررررررر ! يعني جلسه اول كه اسم ها رو نوشتم اومد تمام بچه هايي كه اسمشون تو ليست بود آورد بيرون رينگ كشتي كج به راه انداخت همشونو مثل ......... زد ! از اون روز ببعد احساس غرور كردم و هيچ كدوم از بچه ها جرات نكردند رو حرف من حرف بزنند وگرنه ميگفتم : ((‌كلاس قرآن مينويسم اسمتو ... ! )) آخرش هم دسيسه كردند برام پاپوش درست كردند جريانش مفصله بعدا ميگم مبصر كلاس عوض شد !",
    ".................. بدون علامت اختصاصي هيتلر !‌ .......................\n\nرفته بودم باشگاه كيك بوكسينگ !! \n\nجلسه اول استاد اومد بهم مشت زدن درست رو ياد بده بعد از ياد دادن گارد و اين حرفا دستاش رو پايين نگه داشته بود گفت بزن (‌به حساب اينكه به دستش بزنم ) منم نه برداشتم و نه گذاشتم مستقيم زدم تو صورتش !\n\nحالا بيا و ببين !!!!",
    "یکی ازدوستام تعریف میکرد:پسرفامیلمون یکم مشکل داره\"خول چله\"باباش بردش تیمارستان وقتی میبرش تواتاق رییس -پسره زودسلام واحوال پرسی میکنه باباهه هیچی نمیگه\"سلام نکرد\" رییس تیمارستان ب باباهه میگه بخدا پسرت سالمه باید خودت بستریبشییییییی-                                                                                            باباهه-----$$$                                                                                                رییس تیمارستان--------$$$$$$$$                                                                      پسرعاقل---------$$$$$$$$",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nآموزش ضدحال زدن به دوستان: (اين قسمت واليبال‏)\nصددرصد تضميني و تست شده:\nروش اول: وقتي توپ تو دست شماست و ميخوايد اونو به تيم مقابل بديد كه سرويس بزنه؛ دور از چشم بقيه؛ يواشكي يه نفس عميق بكشيد و \"خخخاااتتتففف\"‏... يه تف آبدار بندازيد رو توپ و بعدش با احترام تقديم تيم مقابل كنيد... (توجه مخفي بودن تف هنگام تقديم توپ ضروريست‏)\nروش دوم: وقتي كه يه ست بازي تموم شد و دو تيم خواستند زمين هاشون رو عوض كنند؛ (كه معمولا هم همه از زير تور رد ميشن‏)‏ يهو تور رو بكشيد پايين؛ مطمئن باشيد حداقل دو سه تا كله تو تور گير ميكنه...\nروش سوم: وقتي دوستتون اون ور توره و حواسش به شما نيست؛ يهو اسمشو صدا بزنين و با تمام قدرت توپ رو به سمت صورتش پرتاب كنيد؛ جوري كه توپ بخوره به تور...ولي خب طرف از ترس مثل آفتاب پرست رنگ عوض ميكنه‏!\nروش چهارم: وقتي توپ افتاده بيرون و يكي رفته توپ رو بياره؛ و در همين حين يكي از دوستاتون پشتش به طرفه؛ يهو داد بزنيد \"سرت...سرت...سرت رو بپا‏\"‏ و مطمئن باشيد دوستتون جوري جاخالي ميده و سنگر ميگيره انگار \"خمپاره‏\"‏ ميخواد بيوفته زمين‏!\n‏(توجه: بعد از انجام دادن اين شوخي ها سريعا محل را با دو ترك كنيد؛ زيرا با دمپايي ابري خيس شما را دنبال خواهند كرد‏!)\nدمپايي ابري خيس خوردم كه ميگما...‏ ^_^",
    "آقا ي بار كه بچه بودم داشتيم ي فيلم بزن بزن ميديديم كه تو فيلمه يارو چشاشو بستو با ي ضربه ي شمشير هندونرو رو سر يكي از وسط دو نيم كرد منم اين صحنرو ديدمو جو گرفت ي شمشير چوبي داشتم برش داشتمو ي جورابو گرد كردم گذاشتم رو سر خدابيامرز بابام و چشامو بستمو ياعلي با تموم قدرت ضربه زدم كه ي دفه ديدم صداي شكسته شدن شمشيرم خونرو برداشت چشامو باز كردمو ديدم پناه بر خدا بابام رو زمين دراز كشيدو سرشو گرفته و ازدرد به خودش ميپيچه \nبله با ي اختلاف جزيي به جا اينكه جورابو بزنم سر بابامو داغون كردم\n\nخب چيه بچه بودم ديگه",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nاين روزا مردم چي بي جنبه شدن...\nفرمانده ام اومده به من گفته برو به فلاني و فلاني و فلاني و... (اسم 5-6 نفر رو گفت‏)‏ بگو كلاه آهني بزارن رو سرشون و بيان همينجور جلو ميله پرچم خبردار وايسن (براي تنبيه‏)\nمنم گفتم...\nبعد از دو ساعت كه مثل چوب خشك خبردار وايسادن؛ يكيشون (كه آشپز پادگانمونه‏)‏ با هزار ترس و لرز؛ اومده به فرمانده مون ميگه: \"من برم دور شام؟...غذا دير شد‏\"\nفرمانده مون هم يه نگاه عاقل اندر سفيه بهش انداخت و با لحني آروم و ترحم انگيز گفت: \"خب برو‏!‏...من چه كار به كار تو دارم؟‏!‏‏\"\n.\nبدبخت تازه فهميده من الكي بهش گفتم بره خبردار وايسه...‏(خخخخ‏)\nهيچي ديگه؛ اون دوستم كه باهام قهر بود آشتي كرد حالا اين قهر كرده‏!‏...اصلا دنياي بدي شده؛ مردم ديگه جنبه شوخي ندارن...\nنچ...دوباره پاچه خواري شروع شد\n‏\"عششق من\nمن توي هر كوچه بياد تو خوندم‏/مگه ميشه بي تو باشم؟ نميتونم\nفكرت نباشم؛ اگه تركم كني من بي تو تنهام...\nعشششق من...‏\"‏",
    "دختره زنگ زده\nبرداشتم میگم الو!\nقطع کرد\nاس داد گفت :\nبه قرآن اشتباه گرفتم!\nگفتم :اوکی پیش میاد دیگه :|\nجواب داد :\nخواهش میکنم مزاحم نشو اشتباهی شد دیگه تمومش کن لطفا ، من دوست پسر دارم\n5 دقیقه بعد اس داد :شمارمو پاک کن لطفا :|\n:|",
    "قبل از همه چیز روز زن و میلاد بانوی دو عالم مادرم فاطمه زهرا رو به تمام خانمهای پیج و بویژه خانم مدیر و خانم صادقی عزیز تبریک میگم انشالله صد سال زنده باشید و بتونید به خوبی و خوشی خون ما مردا رو در این روز بمکید :)) !!!!\nدیروز تحت فشار خانم و از سر ناچاری با خانم رفتیم برای روز زن ، طلا بخریم :))\nخلاصه طلا فروشه دو تا النگو آورده میگه شد 800 هزار تومن :|\nهیچی دیگه من تا چند ساعت تو کما بودم و تیم کامل پزشکی منو با زحمت تونستن منو از شوک وارد شده نجات بدن :|\nهیچی دیگه پولو دادیم و اومدیم خونه و با خوبی و خوشی در کنار هم تا آخر عمر زندگی کردیم :))\nسال بعد بریم فک کنم یه قرقره نخ طلا بر میداره و با قیچی میبره و میگه دور دستون گره بدین و قیمتشم شد دو میلیون :|\nوالا به قرآن با این نوناشون :|",
    "5شنبه رفتم باشگاه بعد شب تا صبح گیم نت بودیم صبح پاشیدیم رفتیم کوه ظهر برگشتیم تو پارک 3 ساعت فوتبال بازی کردیم بعدش رفتیم استخر دوباره رفتیم فوتبال سالن بازی کردیم\nصبح سره کار چشام نیست و نابود بعد مرخصی میخوام میگم خستم \nصاب کارم میگه خسته نباشید مگه استراحت نکردی ؟\nشما بگید من استراحت کردیم؟؟؟؟؟؟؟",
    "امروز تولد رفیقم بود به مامان و باباش گفت میخوام دوستامو بیارم 3ساعت خونه میخوام\nرفتیم اونجا تو 1ساعت نهار خوردیم کیک هم خوردیم 2ساعت بقیشو داریم خونه رو تر تمیز میکنیم وقتی مامان باباش اومدن ما از خستگی لش کرده بودیم مامانش خونه رو نگاه میکنه میگه بچه ها دستتون درد نکنه خونه رو تمیز کردین از این به بعد خواستید مهمونی بگیرید بیاید همینجا فقط بعدش خونه رو تمیز کنید\nما :/\nمامان دوستم :)",
    "این مادر عزیز من بارها منو تیغ زده، بچه که بودم عیدی هامو هاپولی میکرد ، بزرگ که شدمو خودم پول در آوردم، به بهانه های مختلف منو تیغ زد ، منم به عنوان کادوی روز مادر تو یه پاکت نامه نوشتم اون سکه هایی که بهت دادمو نمیخوات پس بدی......کلی خندید بعد باز خودشو زد به مظلومیت که یعنی تو واسه من هیچی نخریدی؟؟؟؟!!!!منم گفتم نه، همچین آدم خبیثیم من،چی فکر کردی،؟؟؟ بعد یواشکی دست کردم تو جیبم 2 تا سکه تمام،تماما، باز تاکید میکنم سکه تمام بهش دادم ، یعنی چنان خوشحال شد که دقیق نمیدونم ولی بالای 1 متر پرید بالا ، اصلا هاجو واج مونده بودم،گفتم جان من تو المپیک شرکت کن....\nفدای همه مادرای دنیا که هیچ لذتی بالا تر از دیدن لبخند بر صورتش وجود ندارد.",
    "اقا دیروز امتحان عربی داشتیم مام که عین خر\n خوندیم یهو معلم اومد منم نماینده کلاس\n میخواستم بگم اقا خوش اومدین\n برگشتم گفتم اقا چقد\n خوش اومدین هیچی\n دیگه الان دوروزه\n به عنوان سوژه کلاسمون در خدمت شما هستم",
    "امتحان زمین شناسی داشتیم ...رفتم آخر کلاس نشستم ...تقلب؟من؟من؟....وسطای امتحان بود که زمزمه ها شروع شد....\nاستاد بلندشد اومد گفت چیه پچ پچ میکنین؟\nمنم نامردی نکردمو گفتم دارن ذکر میگن استاد فکرتون خرابه ها\nبعد اینکه کل کلاس رفت هوا\nاستادمون با جدیت تمام وبا صدای آروم گفت بلندشو برو اونور بشین.....\nینی همه استادا میخان ضایعم کنن...آخه چه وعض وضع وز وعز شه\n\nلایک= خوب کاریت شد خودشیریییین (با لحن زنانه)",
    "دیروز نیم ساعت اول کلاسمون با خوابم تداخل داشت واسه همین دیر رسیدم به کلاس...بعد دیدم استاد پشتش به بچه هاست مشغول نوشتنه و خلاصه غرق درس دادنه....\nعاغا منم گفتم زشته سلام نکنم و ازین حرفا...(خودتی)....\nگفتم سلام استاد.\nسکوت محض...\nاستاد خسته نباشین\nدوباره سکوت+انفجار در کلاس...\nینی اون لحظه میخواستم تبدیل به هوا بشم دیگه کار از افقم گذشته بود..\nلایک=خدا بیامرزت",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nتصور كنيد كه داريد تو خيابون قدم ميزنيد كه يهو ميرسيد به يه مجتمع تجاري شيك. يهو يه ماشين بنز آخرين مدل جلو در مجتمع مي ايسته؛ بعد يه خانم اندامي خوشكل با مانتو قرمز و كفش پاشنه 7 سانت از ماشين پياده ميشه. بعدش شما از باغچه بغل خيابون يه گل ميكنيد و ميريد جلو به خانمه ميگيد: \"سلام؛ اين براي شماست‏\"\nاونم ميگه: \" اييششش...برو گمشو...نكبت...‏\"‏ بعدش هم پشتشو ميكنه به شما؛ سرشو ميگيره بالا و با قدم هاي محكم از شما دور ميشه...\nيادتون مياد تو پستهاي قبلي گفتم يه گربه بوده اومده تو آشپزخونه؟ اين بيشرف؛ چند بار ديگه هم اين كار رو كرده تا اينكه چند روز پيش با يكي از بچه ها تصميم گرفتيم بگيريمش. اومديم يه تله گربه درست كرديم؛ بعد هم از گوشتي كه خودمون ميخوريم گذاشتيم توش به عنوان طعمه...\nعاقا دو ساعت منتظر نشستيم تا گربه هه اومد؛ با خودمون گفتيم \"بعله؛ ديگه گرفتيمش‏\"‏ ولي در كمال ناباوري ديديم كه گربه اول يكم گوشتها رو بو كرد؛ بعدش پشتشو كرد به ما و سرشو گرفت بالا و با قدم هاي محكم از ما و تله دور شد...‏!‏‏!\nفكر كنم تو دلش هم بهمون گفت: \" اييششش...بريد گم شيد...نكبت ها...‏\"\nحالا من نميدونم كيفيت گوشتي كه ما ميخوريم اينقدر پايينه يا اين گربه؛ گربه ي ملكه ويكتوريا بوده؟؟؟‏!‏‏!‏‏!\nواقعا برام سؤال شده...",
    "یه عروس داریم خیلی تنبله یه روز مامانم و خواهرم خواستن با زبون بی زبونی به این حالی کنن ظرفارو بشوره.نشستن فــک کردن تصمیم گرفتن تعارف الکی بکنن شاید این حالیش شد و این حرفا...\nمامانم : نه اصلا نمیذارم دخترم تو بشوری بیا اینور من میشورم زحمتت میشه :)\nآبجیم: نه مامان شما مریضی برین استراحت کنین من میشورم\nیعنی 10 دقیقه بکــِش بکــِش بود تو آشپزخونه که یهو عروسمون اومد گفت: \" دعوا نکنین یکیتون الان بشورین یکیتون هم شام میشوره :)\nمامانم و آبجیم :|\nمن:)))) \nAli TF",
    "یه بار رفته بودم دندون پزشکی دکتره هر چی دم و دستش بود گذاشت تو حلقم کم مونده بود صندلی خودشو بندازه توش بعدش هی از من سوال می پرسید منم جواب نمی دادم یعنی نمی تونستم که جواب بدم آخرش شاکی شده میگه اه تو همیشه اینقد کم حرفی؟!\nخو لامصب یه نگاهی به دهن من بنداز بعد زر بزن والا..",
    "عاقا به همین برکت غسم! دیشب با خانواده رفتیم پیتزا خریدیم که بریم خونه بخوریم.( آره خوب پولداریم. تازه پرایدم داریم!) تو راه خالم زنگ زدن که شب نشینی بیاین خونه ما ما هم توی همون ماشین پیتزا هارو تناول کردیم و جعبه هاشو گذاشتیم تو ماشین(هر چی گفتی خودتی) رفتیم مهمونی و گودذیلامون زودتر در اومد و رفت تو ماشین خوابید. وختی ما خواستیم سوار ماشین شیم جا برا من نبود به همین خاطر درو باز کردم و جعبه هارو دستم گرفتم که جا باز شه بشینم ولی ابوی محترم گازشو گرفت و رفت!!!!! حالا جالبه در ماشینم وا !! وقتی رسیده سر کوچه فهمیده من سوار نشدم!!!\nحالا در این لحظه:\nمن :(((((\nابوی:)))\nپیتزا :0\nایتالیا:/\nدر ماشین + فرانچسکو توتی :()()()\n(در ظمن مطلب اولمه اگه دوست دارین لایک کنین که زایع نشم)",
    "یادمه تو دوره دبیرستان مثل آدمیزاد نشسته بودیم سر کلاس .استادمونم خیلی با جذبه بود ازش می ترسیدیم کصافط\nاز یکی از اون بچه هایی که در خلقتش سهل انگاری شده پرسید؟وضعیت\nآ ب ایرانوبگواون روزم داشت بارون میومد شدیددوستمون هم گفت همونطور که میبینید وضیعت آب در ایران خیلیم خوبه هیچ دشواری هم نداریم شما حتی میتونید برید از رو زمین آب بلیسید(عین جمله س این آخری)گفتن این جمله هماناکهربایی شدن استادمون همانا بدبختو از جغرافی با 8 انداخت",
    "یادش بخیر!\nوقتی اول مهر میشد\nاولین روز مدرسه که وارد کلاس میشد \nدنبال یه میز صاف و تمیز میگشتیم\nتا روش بشه بهتر  تقلب نوشت!",
    "امیدوارم فحش نخورم.....\nرفته بودیم اردو دیدم یکی از بچه هاداره یه رانی میخوره(مینوشه خخخخخخ)خواستم اذیتش کنم رفتم جلوش شروع کردم به تعریفیدن:یه پیرزنه داشته توکوچه میرفته  یهومیبینه یه سطل پر از تف گذاشتن کنارجدول.هرکی میرسه توش تف میکنه.اینم میره که توش تف کنه خلاصه یَک تف غلیظی میندازه که دندون مصنوعییاشم میفته تو تفها....باخودش میگه خب باید چیکارکنم؟؟آهان باید همه تفا رو بخورم تادندونام روپیداکنم شروع میکنه به خوردن تفاولی ......\nخلاصه دوستم رانی رو پرت کرد تو سطل آشغال وتاآخر اردوهم تو خودش بود.....\nدقیقا همین داستانو اومدم برای مادربزگم بگم ولی متاسفانه ایشون اصلا جنبه شوخی نداشت.....\nهیچی دیگی الآن یه هفتس نمیتونم به پشت بخوابم.....",
    "وقتی با خانواده میریم مسافرت نگران خورد و خوراک پول اینا نیستی ولی کمتر بهت خوش میگذره \nوقتی با دوستات میری مسافرت خیلی خوش میگذره هر کاری دوست داری میکنی ولی باید با بیسکوئیت ساقه طلایی زنده بمونی \nراست نمیگم؟",
    "سر گروه بندی آزمایشگاه؛استاد گفت خانم \"وحیده .......\" هم با خانم های فلانی و فلانی هم گروه بشه!منم صداشو در نیاوردم که وحیدم!نه وحیده!\nچقدر حال میده هم گروه هات توی آزمایشگاه فیزیک (به طور اتفاقی البتههههههههههه!!!!!!)دختر ترم اولی باشن و واسه گزارش کار خودشونو بکشن،شمام فقط واسه حضور غیاب بری و نمره کامل هم بگیری!\nبه این میگن زندگی!\nدلتون خوشه زندگی می کنید؟؟\nبا این نوناتون؟!!!",
    "يادمه قبلنا هميشه برا خودم قلك ميخريدم كه مثلا پولامو پس انداز كنم \nهنو يه 1000 تومن هم جمع نشده بود ته قلك رو كاملا حرفه اي سوراخ ميكرم پولارو برميداشتم . \nشما هم اينطور بودين عايا؟؟؟؟؟؟؟؟/",
    "پسر داییم دانشجوی ترم ۱ پزشکیه\nسر شام مامانش سی تی اسکن سرشو آورد بهش داد\nگفت مامان یه نگاه به این بنداز، اینم گرفت جلو نور درجا گفت وااااااااای!\nزنداییم رنگش پرید گفت چیه؟\nگفت دور اون قسمت از مغزت که مربوط به آشپزی میشه رو جلبک گرفته!\nداییم همچین زد پس سرش همونم که تو یه ترم خونده بود از سرش پرید!",
    "به مامانم میگم دوست داری واست چی بخرم روز مادر میگه هیچی عزیزم گفتم پس برات نقاشی میکشم مثل بچگیام میگه نه دیگه تا این حد \nفدای همه مادرای گل",
    "عاقا مامانم اومد گفت امیر عباس چیکار میکنی گفتم خاطراتمونو مینویسم مردم میخونن میخندن صواب میشه\nگفت خوب اونا هم مینویسن ما بخونیم  صواب شه گفتم عاره \nهیچی دیگه الان تا شب برسم خونه 20 بار زنگ میزنه بیا 10 تا لایک خوردی\nبیا دلشکسته پسته جدید گذاشته\nبیا فلانی ماشالا چقدر لایک داره\nمادره دیگه .... سایته دیگه",
    "خسته و کوفته ساعت 9 شب از دانشگاه اومدم خونه... \nمامانم یه ظرف پُر ِ کاهو جلوم گذاشته که مثلا سالادِ، میگم مامان معمولا یه گوجه ای ،خیاری ، هویجی میریزن تو سالاد .. .):\nبرگشته میگه حالا تو فک کن ایندفرو داری علف میخوری.... زیاد سخت نگیر...(((:\nO-O\nینی تمام شخصیتِ منو بُرد زیر سوال...))):",
    "چند روز پیش کیف پولمو زدن\nقشنگیه قضیه به اینه که اگه کیف پولمو زیرو رو کنن اخر سر خود کیف پولم بفروشن پولشو بذارن روش بازم سر جمع از توش ده تومن بیرون نمیاد....\nقشنگتر از اون اینه که یه کارت هدیه صدتومینم توش داشتم تا قرون اخرشم خرج کرده بود خخخخخخخخخخخ\nمیخوام از همین تریبون اعلام کنم هرچی فحش به  دادن خودشونن....",
    "با یکی از فامیلا چت میکردم! میگفت عروسی بودم؛ عروس 20 سالش بود داماد هم خیلی جون تر از سنش میزد ماشالله انگار 24-25 ساله ها!!\nگفتم مگه داماد چند سالشه؛ میگه 26 سال\n\n:-|",
    "خونه مامان بزرگم بوديم يهو حال مامان بزرگم بد شد حالت تهوع پيدا كرد،پسر خالم ٦ سالشه برگشته ميگه عزيز نيني مياري واسمون :|",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nيكي از دوستان پست گذاشته بود \"من يكي از فانتزي هام اينه كه پاي راستم رو بلند كنم و بچرخونم؛ همزمان هم كف دستم عدد ٦ رو بنويسم؛ بدون اينكه حركت پام خراب بشه‏\"\nعاقا من امتحان كردم؛ ديدم اين بنده خدا راست ميگه...لامصب خيلي سخته‏!‏‏! با خودم گفتم برم به چند نفر ديگه هم بگم؛ ببينم اونا هم ميتونند يا نه...\nالان ديگه هيچكس تو پادگانمون مثل بچه آدم راه نميره؛ همه دارن يه پاشون رو تو هوا ميچرخونن و يه چيزي كف دستشون مينويسند‏!‏‏!‏‏!\nيني يه آتيشي انداختم تو جون بچه هاي پادگان در حد حريق چاه هاي نفت؛ تو جنگ خليج فارس‏!‏‏!‏",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nديروز روي تختم دراز كشيده بودم؛ به طوري كه سرم به سمت بالا بود و پتو از روي پاهام تا شكمم رو پوشش ميداد كه يهو يه گرده خاك از خدا بي خبر رفت تو دماغم؛ منم همينطور كه سرم به سمت بالا بود يه عطسه كردم در حد ماكت آزمايشي طوفان نوح‏!‏‏!\nعاقا چشمتون روز بد نبينه؛ همينجور قطرات تف بود كه مثل بارون رو سرم ميباريد...\nهنوز تو شوك عطسه اول بودم كه عطسه دوم اومد...\nمي خواستم عطسه كنم و بعدش سريع پتو رو بكشم رو صورتم كه دوباره خيس نشم؛ ولي يهو هول شدم؛ اول پتو رو كشيدم رو صورتم بعدش \"هپيتشووووو‏\"‏...عطسه دوم‏!‏‏!‏‏!\nهيچي ديگه؛ بعدش بلند شدم صورتم رو با حوله خشك کردم‏!‏‏!‏‏!‏",
    "امروز یک خانم با پراید زده بود به ماشین پلیس میگفت جناب سروان رانندگی بلدنیستی چرا میری پشت فرمان جامعه حاضر درصحنه خودتون تصورکنید چکارمیکردندمن میدان رو گاز میگرفتم",
    "بابام از تلفن عمومی زنگ زده خونه صداشو زنونه کرده مامانم گوشی رو ورداشته:\nم:الو بفرمایید\nب:(باصدای زنونه)الو سلام منزل آقاپرویز؟\nم:بله بفرمایید\nب:شما خانومشی؟\nم:بله امرتون؟\nب:من خانم اولشم اسمم اختره به این مرتیکه تن لش بگو بیاد تکلیف منو این سه تا بچه رو روشن کنه  .\nم:چی داری میگی؟اصن تو کی هستی زنیکه ی...................بگو کدوم...............داری.............تا بیام..............خود.............شدش کجاس؟.من تورو................................................................من اون ........................................\nخلاصه با تمام توضیحات بابام وقانع شدن مامانم هنوز ی هفتس نه شام داریم نه ناهار\nبابای شیطون بلاس ماداریم ؟مامان بداخلاق بی جنبس ما داریم؟",
    "یه دختره داش از پله های بانک میومد پائین یه کتابه ده کیلیویی از این جلد کلفتا هم دستش بود یه پسره هم پشته سرش بود یهو پاش پیچ میخوره با ماتحتش میخوره زمین کتابشم ول میشه میخوره تو صورته پسره \nمن که مانیتوره عابربانکو جوییده بودم\nبعد خیلی شیک بلند میشه خودشو تمیز میکنه کتابشو میگیره میره پسره تا 5دقیقه دستش رو صورتش بود مات اونجا وایساده بود بعد سرشو تکون داد رفت \nدلم واسش سوخت :)",
    "میدونستین خرچنگها تو عروسیاشون دس نمیزنن؟\nفقط بشکن ریز میزنن \nبرین با این اطلاعاتی که بهتون میدم حال کنین\nخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ",
    "مهمون اومده خونمون من رفتم هنرمو نشون بدم کیک درست کردم توش از این شکلات اسمارتیسیا ریختم گودزیلاشون گیر میده من ببرم خلاااااصه دادیم این ببره وختییییییییی کیکو میبره برمیگرده میگه مامان مامان تو کیکش پی پی ریخته\nینی من آب شدم \nخدا لعنتش کنه \nافق کجاییییییییییییییییییییی؟",
    "یه بار با یکی از دوستام داشتیم میرفتیم یه پسره که باش کل کل داشتیم واساده بود دمه یه کوچه به دوستم گفتم آدم حسابش نکن بیا بریم عاغاااااااا رفتیم از جوب آب رد شیم از این پلا داشت که یکی بود یکی نبوده (آهناش یه در میونه) پاشنه کفشه ده سانتیه دوستم گیر میکنه کفش از پاش در میاد حالا من بکش اون بکش بعده نیم ساعت بکش بکش من قاط زدم محکم کشیدم تق  ......\nکفش در اومد پاشنش موند \nپسره که از خنده غش کرده بود منم کم مونده بود از عصبانیت جیغ بزنم \nدوستم بنده خدا کفشو پوشید ولی با هر قدم هزار تا فحش بهم میداد یه لحظه تصور کنین یه پاش ده سانت بلندتر بود خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ",
    "دوستم با اون صدای فوق العاده گوش خراشش شعر میخوند\nبا جدییت تمام به من گفت:حال میکنی صدارو؟؟؟\nمنم با جدییت تمام گفتم:اعتماد به نفستو خیلی حال کردم!!!!\nنتیجه میگیریم:به پدر و مادر خود احترام بگذاریدD:",
    "دیروز به بابام میگم بابا جون از محل کارت برام چک نویس بیار \nمیگه یعنی میخوای درس بخونی؟؟\nمیگم:دِ. ..نه... د میخوام موشک درست کنم\nاونم نه گذاشت نه ور داشت آنچنان خوابوند تو گوشم که فیل فور جوک دور سرم می‌چرخید\nبهش میگم د چرا میزنی؟؟\nمیگه تا تو باشی دیگه جواب منو بد ندی تازشم این قدر نری فور جوک  \nمیگم تو از کجا میدونی مال فور جوکه\nمیییگه یادت رفته اونوقت که تو سطل ماست بودی ما عضو فور جوک بودیییییم!!\nالان موقشه که بگم :::\nاز چی بگم برات؟؟؟؟؟؟",
    ">>>>>دلقک",
    "رفته بودیم آزمایشگاه فیزیک برای فصل برق  الکترونیک. لازم به ذکره که دبیر فیزیکمون خعلی جدیه اصلا نمیخنده!\nخلاصه دبیرمون مولد و گذاشت روی میز خواست بزنه به برق که یکی از این بچه های عتیقه پرسید:\nاقا اگه دوشاخه رو از اون طرفی بزنیم به برق چی میشه؟\nخلاصه ازمایشگاه رفت رو هوا از این پرسش حکیمانه! خنده این دبیرمونو برای اولین بار توی سال تحصیلی دیدیم!",
    "آدم تو شلینگ شنا کنه این جوری ضایع نشه\nماه رمضان پارسال بعد افطار رفتیم پارک ملت \nنشسته داشتیم میزدیم سره کله هم دیگه یه نفر اومد با یه حالتی بدی پاشید جمع کنید برید از اینجا \nما هم تعدادمون زیاد بود هم حرف زور تو کتمون نمیرفت که احمد گفت : راحتیم جایی نمیریم .یارو هم نه گذاشت نه برداشت یه چک بد زد زیر گوش احمد .منم اومدم از احمد دفاع کنم منم یکی با تمام قدرت زدم به یارو ولی دست خودم بیشتر درد گرفت .یه نگاه به من کرد اومد زیرم بلندم کرد کوبید زمین(صدای گربه و سگ و رو هم دادم)\nکل بچه هامون بلند شدند که مثلا دعوا کنیم یدفعه 40 -50 نفر هیکل در حد روح ا... داداشی \nجاتون خالی 17 نفر بچه پایین ادعا در حد بوندس لیگا عین سگ کتک خوردیم \nبعدش فهمیدیم با فدراسیون کشتی دعوا کردیم",
    "چــند روز پيـــش آرشــا ( داداش گـودزيــلامه,هفـــت ســالـشــه! ) از مــدرســه اومــده بــود خـــونه نشـسـتـــــه بـود رو مبــل هـــي مـيــگفــت حـيــــــف شـــد ... حـيـــف !! گفتـــم چتـــه بچـــه؟؟؟!؟! گفــت بـچـــه خـــودتــي,تـو مســـايـل خصـــوصي مــن دخــــالت نكــن O_ο\nبعـــدش فـهميـــديــم آقــــا رفتـــه بــه مـعلمـــش ( 26_27 سالشــه ) گفتـــه بــا مــن ازدواج ميـــكـنـــي؟؟؟ معــلـمــــو نگــــــــا ... گفتــه نه عزيـــزم مــن نـامـــزد دارم!\nبهـــش ميـــگم گيـــج تــو هنـــوز بچـــه اي !! ميـــگه آخـــه كيــس خـــوبي بـــود ... !!!\nيـعنـــي ميــــخواستـــم دو دستــي بـكـــوبم تــو ســـرم :O",
    "یه خواهر زاده دارم هنوز سه سالش نشده\nیه روز داشت خیار میخورد بعدش لیس میزد،به خیاره میگفت این بستنیه...\nداداشمم بهش گفت این که بستنی نیست خیاره!!!\nاونم گفت واسه تو خیاره واسه من بستنیه...\nمن :o\nداداشم :((((\nخواهر زادم :دی\nصندلی اصغر آقا(همسایمونه)تو حلقم اگر دروغ بگم",
    "بد.بد... بدبختي داريم با ملت فرانسهه خحخح .. يه بار رفتيم شهرشون چرخ بزنيم ..ناگهان از ناگهان هم فراتر.. تنه زديم به برج پيزا , كج شد\nحالا هر وقت ميرم فرانسه يقمو عين كنه ميچسبن كه بيا راستش كن .. هرچي هم ميگم از عمد نزدم حاليشون نميشه !!  آره همچين آدمي هستم من",
    "یه شب با موتور رفتم سر کوچمون نون بگیرم\nدر نونوایی دوستمو دیدم با هم گرم صحبت شدیم. نونمونو گرفتیم و همینطور که از همه چی حرف میزدیم، راه افتادیم رفتیم خونه هامون.(خونمون توی یه کوچه بود).\nبعد از یه نیم ساعتی که گذشت در زدن رفتم درو باز کردم دیدم دو تا از بچه های محلمون فرمون موتورمو گرفتن آوردن دم در خونمون. حیف که زیر پام آسفالت بود وگرنه دلم میخواست آب شم\nهنوز اونا چیزی نگفته بودن که خودم گفتم این داداش منم چقدر حواس پرته ها!!!!!!!\nاونا هم بیچاره ها به رو خودشون نیاوردن و رفتن\nیکی نبود بگه آخه آدم حواس پرت سوتی میدی دیگه چرا چرت و پرت میگی...\nداداشت که خدمتهD-:",
    "رفیقم بوتیک داره رفتم پیشش لباس بردارم یه شلوار برداشتم 80 تومن \nاسمش رضاست گفتم رضا واسه ما چند حساب میکنی ؟ \nرضا: داش مهدی به رفاقتمون قسم \nبه هیچکی زیر 80 ندادم چون توای 75 بده \nهمون لحظه یه مشتری اومد \nمشتری :اقا این شلوار چند (همون شلوار من )\nرفیقم قابل نداره .واسه شما 75 تومن \nمشتری اخرش چند ؟\nرفیقم :65 اخرشه \nمنم در همون لحظات داشتم عمق رفاقتم رو اندازه میگرفتم لامصب \nعجب عمقی داشت",
    "با بابام داشتم تخته بازی میکردم سره بستنی شنتی\nمامان  همچین دست به دعا شده بود بابام ببره \nگفتم مامان منم پسرتما \nبرگشته میگه شوهرم مهم تره\n\n\nمن از قصد باختم به خدا دله مامانم شاد شه\n\nبکوب به عشقه مامانامون",
    "امرو دوستم یه sms خوندبرام قشنگ بود گفتم اینو برام بفرست خوشم اومده تا حالا نشنیده بودم..\nبرگشته میگه اِ زرررنگی برات بفرستم بری بنویسی تو 4جوک لایک بخوری معروف شی...!!!\no_O\nخو ینی چی ...???!!! مگه مسابقست ؟؟!!):\nمَردم به خاطر یه لایک چه کارا که نمیکن ... ):",
    "تا دیروز که کرایه تاسکیا توی منطقه ما کم بود، رارنده تاسکیا اعساب خورد بودن(انگار ماموت فور جوک گازشون زده بود) ، اما حالا که کرایه تاسکیا به شدت بالا رفته ، هر روز اول صبح پارتی می گیرن و نیششون تا بناگوششون بازه.\nمن به همراه صنف بدبخت جامعه  :(((\nرارنده تاسکی ها    :)))\nسازمان مشکل واکنی   :))",
    "مامانم برگشته میگه روزه مادر اصن خوشم نمیاد چیزی واسم بخرینا\nدستتونم درد نکنه \nلازم نکرده برید خرید کنین\nانقدر با روشن فکریه مامانم حال کردم\nیدفه با خنده میگه از این کارت هدیه ها هست اونا بهترین چیزه خودم بهتر میدونم چی بخرم\nعاقا من شخصا نوکره مامانم هم هستم هر کی نوکره مامانشه بکوبه",
    "عاقا یبارم مخاطبه خاص زنگ زدش داشت گریه میکرد میگم چی شده \nمیگه هیچی نگو بزار گریمو بکنم میگم بهت\nگفتم باشه پس بعدا زنگ بزن گریه کردنت تموم شد\nیدفه زده زیره خنده میگه میخواستم ببینم اشکام واست مهمه یا نه\nهمش الکی بود \nبنده خدارو بیمارستان روزبه هم قبول نکرد \nالان انداختنش تو قفس آروم شه",
    "چند روز پیش یکی از بچه ها سر کلاسم خوابیده بود پشت سریش تکونش داد گفت پاشو پمپ بنزینه! منم دیدم این همین جوری بخواد بخوابه روش زیاد می شه گفتم پاش بیا اول کلاس بشین روی زمین. اومد چارزانو نشست برگشت به بچه ها گفت: ببخشید پشتم به شماست ها!!! همون رفیقش گفت: خواهش می کنم راحت باش شلوار کردی که پشت و رو نداره!\nمنم که معلم با حال! گفتم یه مثبت به خاطر این تیکه های باحالت بهت می دم کلی کیف کرد",
    "******من نه منم بلکه تونم*****\nاغا یکی از دوستام با مخاطب خاصش دعواش شده بود هرچی دختره میزنگید جواب نمیداد یهو گوشی رو ازش گرفتم گفتم بزار من جوابش رومیدم منم نه گذاشتم نه برداشتم با یه حالت پریشون گفتم شما بااین اغا نسبتی دارید اینم ترسید گفت شما ..منم گفتم این صاحب خط همین الان تصادف کرده اورژانس بردش بیمارستان فک کنم زنده نمونه لطفا به خونوادش اطلاع بدین بیان بیمارستان...فقط شنیدم دختره گفت مامان ویه جیغ زد...منو رفیقم تا یه هفته میخندیدیمو ....دختره هم منو نفرین میکرد...حالا دیگه بماند که رفتیم بیمارستان از تو ماشین بهشون میخندیدیم...اره یه همچین ادم مردم ازاریم من خخخخخخخخ",
    "*****من نه منم بلکه تونم*******\nاغا با مخاطب خاصم قرار گذاشتم دارم میرم سره قرار بابا وایساده تو چشام زل زده میگه کجا خوشتیپ کردی ...منم گفتم با دوستام داریم میریم بیرون توباغ یکی از دوستام...بابامم گیرداده میگه ازتوباغشون یه دوتا نهال نارنگی بیار بکاریم تو حیاط...اخه خدا مرگم بده با این دروغی که گفتم خوووو من الان نهال از کجا بیارم اخه به مخاطبم چی بگم اخه دارم فکر میکنم محو شم بهتره والا بااین بابای مچ گیره حال خراب کنه که داریم اخه پدره من مگه خودت بابات رو نمیپیچوند ها...",
    "*****من نه منم بلکه تونم*****\nاغا پارسال بهار دسته جمعی(نه نه نه نرفتیم زیارت خخخخ)رفته بودیم مسافرت تو یه جنگل نگه داشتیم بساتمون رو پهن کردیم ونشستیم چندتا خونواده هم دوروبرمون بودن همه نشسته بودیم یهو خواهرزادم هفت سالشه بدو اومده میگه یه خودکار بدین زودباشین ماهمه مات ومبهوت بهش زل زدیم واسه چی میخوای:-@برگشته میگه جلو جمع مخه دختره رو زدم میخوام شماره بهش بدم\nخواهرزادم:-)))))\nمن:-0\nخونواده:-0\nاخه یکی نیست بهش بگه خوو بزغاله میخوای مشقاشو براش بنویسی .والا",
    "يكي از دوستان واسم اينو تعريف كردش:\nيك مخاطبِ خاص داشتم. خيلي دوسش داشتم. خيلي ناز بود. ٢سال با هم بوديم.  يه شب با هم زيرِ بارون قدم ميزديم. هر چي بارون شديدتر ميشد. من از مخاطبم بيشتر زده ميشدم. بالاخره بارون تمامِ آرايششو پاك كرد و چهره واقعيشو نشون داد. اَه حالم بهم خورد. همونجا ازش جدا شدم.",
    "رفتم کافی نت !\nبه صاحب مغازه میگم \nخانوم سرعت کمه!\nمیگه سرعت چی؟ \nمن: اینترنت!\nمیگه تو کدوم سایتی؟\nمن: چهارجوک!\nــ چی؟\nــ فورجوک!\nهیچی نگفت! فک کنم سرعت اینترنتم رو کم هم کرد!\nرفتم یه جا دیگه!!",
    "عاغا من گوشم شکسته دقیقا مث جمال اوتار سلطانف،کشتی گیر چقر و بدبدن روسی\nخلاصه نامزدی دختر عموم بود مام رفتیم اونجا که یه گودزیلا که پسر عمومه هم اونجا بود\nپسرخاله بابام ازم پرسید ماشالا کشتی گیر گوشت شکسته..........چطور شکست(منظورش این بود که به زانوی کسی خورد یا........)\nاون گودزیلا هم گفت سگ گازش گرفته\nیعنی خداشاهده مجلس ترکید\nمنم دیگه افق کاری نمیکرد آرزو میکردم که بمیرم و روحم بره آسمون و تو عمود محو بشم\nخدایا من کِی از دست این گودزیلاها خلاص میشم؟؟؟؟",
    "یه لیوان کوچولو داشتم(هنوزم دارما) شبا یه سیخ میذاشتم توش شربت زعفرون میریختم میذاشتم فریزرمون فردا ظهرش ....\nواااای که چه حالی میداد با آلاسکام تو هوای به اون گرمی",
    "یادش بخیر بچه که بودم وسط حیاط یه نخ بلند میبستم به چوب و چوب و اهرم میکردم زیر یه سبد زیر سبدم پر از گندم.............. ساعت ها در انتظار یه گنجشک\nهیییییی بچگی",
    "داداش گودزيلام (٣ سالشه) نشسته پاي كامپيوتر داره بازي Darksiders2 ميكنه\nبهش ميگم پاشو منم يكم بشينم بازي كنم\nميگه:نه من ميخوام بازي كنم تو برو كارتونتو نگاه كن\nيه لحظه به سن و عقل خودم شك كردم",
    "ابتدایی که بودم هر موقع معلم خودکار میخواست سریع بهش میدادم\nفکر میکردم اگه با اون برگه ها سریعکنه منم دفعه ی دیگه باهاش جواب بدم نمرم 20 میشه\nخخخخخخخخخخخخ ...... هعععععععی کودکی یادت بخیر....\nنخند خب کوچیک بودم دیگههههه",
    "چشمت روز بد نبینه ... یه روز ما فهمیدیم خواهرمون پشت در داره در میزنه گفتیم بترسونیمش \nدر رو که باز کردم پریدم جلوش گفتم پخخخخخخخخخخخخخخخخ\nوای خواهرم که تنها نبود کل دوستاشم همراش بودن همه ترسیدن در رفتن منم بدتر از آب شدم رفتم تو زمین . \nدیگه تا عمرم باقی هست هنوز دیگه نرفتم در روز باز کنم\nالانم دارن در میزنن من برم  یه پخ دیگه برم بعد از سالها ببینم چی میشه؟",
    "دو سه سال پيش بود كه بابام بهم گفت بيا كشتي بگيريم منم گفتم باشه، تو خونه شروع كرديم كشتي گرفتن يهو بابامو خابوندم زمين به داداشم گفتم بيا بزنش كه اي كاش نگفته بودم داداشم به خاطر اينكه كشتي كج زياد دوست داشت رفت بالاي مبل با زانو پريد رو بابام(وزن حدود ٣٠ كيلو از ارتفاع ١ متري اونم با زانو) هيچي ديگه دو تا از دنده هاي بابام فرو رفت و تا ١ماه خونه نشين شد و دهنمان را...\nو در آخر بايد بگم بله داداشم دهه هشتاديه.",
    "آقا من تو عید یه پست فرستادم که به دلم افتاده که امسال سال خوبیه از این حرفا که تاییدم نشد حالا فرتو فرت داره زلزله میاد  یععععنی به نظرتون من چشم زدم عایا؟؟؟؟\nیععنی حتی خانم صادقی هم خبر داشته که میخاد زلزله بیاد که پستمه تایید نکرده!!!\n راستی زلزله های بوشهر هنوز هم میاد. دیشب 6/2/  2تا زلزله اومد.\nیعنی قشنگ چش زدما!!!",
    "[[[mehdi]]]\nامروز سر کلاس به استاد حسابرسی مون گفتم:\nآقا میتونیم بریم بیرون\nگفت:باشه\nبعد زل زدم تو چشاش\nگفت چرا نمیری?\nگفتم فقط میخاستم بپرسم ببینم میشه یا نه\nبا لگد پرتم کرد بیرون\n:))\nبچه ها هم که داشتن میز و تخته رو گاز میگرفتن :))",
    "امروز سر کلاس نشسته بودیم یهو استاد خیلی عصبانی اومد گفت سری یه برگه وردارید امتحان میان ترم بگیرم،کسی هم حرف بزنه حذف میشه.\nما هم داشتیم آماده میشدیم که یهو یکی از این خانوما با همین لحن گفت : (( استــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد))\nاستاد : (بچه ها امتحان پایان ترم از 20 نمره باشه بهتره)\nمن :|\nسرایدار دانشکده :|\nحتی خود استاد :|",
    "ساعت 12 ظهر مامانم زنگ زده به داداشم -15 ساله- که چند کیلو میوه بخر مهمون داریم ....\nداداشم گفته : من نمیتونم!!! جلوی مدرسه دخترام ...الان تعطیل میشه!!\n:|",
    "شاید باورتون نشه!اما من به عنوان یه پسر رکورد داشتن خواستگار رو شکوندم!!!\nپارسال سر کلاسم(آره من مربی سه تارم و 22 سالمه!)دقیقا شیش نفر به طور جداگانه از اینجانب خواستگاری کردن!شیطونه می گفت هر شیش تا رو بپذیرم!!!!اما من به حرف شیطونه گوش نکردم و خودم رفتم از یکی دیگه خواستگاری کردم!غافل ازینکه اونم از خواستگارای اینجانب بوده و رو نکرده بود!\nهمچین آدم خوشتیپ و تودل برویی هستم من.....\nاولین پستمم مبارک باشه.",
    "آقا یه سوال واقعا فنی واسم پیش اومده.ینی واقعا از ما دانشجوها بدبخت تر هم هست...؟دیروز یه کلاس جبرانی رو به زور واسمون گذاشتن(میدونم که میدونید به خاطر انتخابات کلاسها فشرده شدن)بعد از کلاس رفتم سلف واسه ناهر میبینم برادر عزیزمون آقای آشپز برنجارو گرفته میریزه جلوی گربه ها منم با زست طلبکارانه بهش گفتم عزیز من این چه کاریه که انجام میدی مگه بین ما و این گربه ها تفاوتی وجود نداره؟در کمال پررویی برگشته میگه نه تنها تفاوت ندارین بلکه این گربه ها حداقل یه فایده دارن و آشغالارو میخورن شما که به هیچ دردی نمی خورید....داریم با بچه های ته کلاس نقشه طراحی میکنیم که با اولین سفینه بفرستیمش اورانوس.....اولین بستم بود حمایت کنین رفقا",
    "قرار بود فوتبال تیم محله رو ببرم با محله دیگه بازی کنیم؛ تو خونه هم به همه اهالی گفتم: می ریم میبریم،بعدش سایر محلات رو میبریم، بعد به دسته سه صعود می کنیم، بعد همینجوری ادامه دادن تا رسیدم به بارسلونا! رفتیم تو بازی هفت به صفر تو نیمه اول خوردیم و بازی رو نصفه باختیمو الان دیگه بارسلونا هیچی سرم سازان یا دمپایه پوشان هم دعوت نکرد.",
    "قلیون چاقیده بودم بابام تا رسید شیلنگو از دستم گرفته \nمیگه پاشو برو ما زن داشتیم جلو بابامون پامونو دراز نمیکردیم\nبعد مامانمو صدا کرده میگه بیا امروز حلقه دادن یاد گرفتم\nمن : :O :O :O\nمامانم : اشک شوق ... جیغ سوت هورا\nگودزیلا : آفرین بابا آفرین بابا\nبابام : :D :D\nبابا من پامم دراز کنم اما از این جینگولک بازیا واسه زنم در نمیارم",
    "عاقا عمم زنگ زده میگه چرا صدات گرفته گفتم سرما خوردم شدید\nبرگشته میگه خونه ما نمیایا \nما میخوایم شب بیام خونتون با دوستات برو بیرون\nحالا میخوام ازش سئوال کنم کجا برم با دوستام ببینم اجازه میده یا نه\nخوب عمه جون سرطان که نگرفتم",
    "یارو زنگ زده مغازه داشت راجبه مسافرت تبلیغ میکرد منم داشتو گوش میدادم \nبابام یدفه اومده میگه کیه گفتم راجبه سفره \nگوشیو گرفته میگه بزارین 2 روز مغازه بمونه این بچه\nدلم انقدر واسه مرده سوخت\nبابا خوب بدون اول کیه",
    "خاطرات تلخ با سیب زمینی سرخ کرده:\nیکی از دردناک ترین صحنه های زندگیت اینه که یه سیب زمینی سرخ کرده سوخته ببینی))))))))):\nیکی از تلخ ترین صحنه ها اینه که اخرین سیب زمینیت تو ظرف تلخ باشه و تو اونو بعد خوردن متوجه بشی و کل مزه ظرفو از بین ببره تو دهنت)))))))):\nیکی از وحشتناک ترین صحنه ها اینه که بیای ببینی خونوادت بهت خیانت کردن کل سیب زمینی هاتو خوردن))))))))):\nیکی از غیرقابل باور ترین صحنه ها اینه که اخرین دونه سیب زمینیت از دستت ول بشه بیفته رو زمین))))))))))))):\nخیلی دردای بدین!! اصن کمر شکنن!!",
    "یه بار سیم کارت خریدم با همون به همه شماره های ک تو گوشیم بود اس دادم که\"سلام امیرم شماره جدیدمه\"خلاصه بعد یه ساعت یکی از دوسام بهم اس داد باز کردم دیدم نوشته\"سلام کدوم شماره\"......همون لحظه اشک شوق بود که سرازیر میشد از چشام که دیدم یه ادم اسکول تر خودمم هس!!\nولی اخه چرا من؟؟؟چرا من باید گیر یه همچین ادم اسکولی بیفتم؟؟؟!!!",
    "یه استاد داشتیم بهمون ساخت مانکن درس میداد\nبعد یه جاش بود که باید با طناب محکم میکشیدی دور مانکن تا هیکلش خراب نشه\nچون خیلی زور میدادیم دست هممون خونی شده بود\nبعد یکی از بچه هامون گفت استاد داره از دستامون خون میاد!\nاستادمون (در حالیکه خوشم داشت همینکارو میکرد) گفت نه از دست من داره شربت آبلیمو میاد؟!!!\nاستاده داریم؟؟",
    "اعتراف ميکنم ...\nراهنمايي که بودم به شدت جو گير بودم، همسايگيمون يه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،\nشوهره هم هر روز ميومد و جلو در خونش سر و صدا راه مينداخت، خيلي دلم واسه خانومه ميسوخت.\nيه روز که طرف اومده بود عربده کشي، تصميم گرفتم که برم و جلوش در بيام.\nرفتم تو کوچه و گفتم آهاي چيکارش داري؟ يارو يه نگاه بهم انداخت و يه پوزخندي زد و به کارش ادمه داد،\nمنم سه پيچش شدم، وقتي ديد من بيخيالش نميشم گفت اصلا تو چيکارشي؟ منم جوگير، گفتم لعنتي زنمه!!",
    "رفتیم خونه یکی از دوستای بابام مهمونی(خونه شون شلوغ بود ینی به غیر از ما مهمونای دیگه ای هم داشتن که همه مردا  از جمله پدر گلم کچل که نه کم مو بودند) همه خوش وخرم و شاد بودن تا بچه ی این خانواده(5ساله)یا یه عصبانیت خاصی گفت:\nعه خــــــــــــــدایــــــــــــــا چرا هرکی میاد خونه ما کچله؟؟؟ بعد زد زیر گریه....\nاز اون شب تا حالا بابام دچار بحران روحی روانی شده و پاشو کرده تو یه کفش که بله میخوام برم مو بکارم..\nبیچاره پدرم.....",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nيكي از بچه هاي پادگانمون چند روزيه گم شده (رفته مرخصي ديگه برنگشته‏)؛ ما هم براي اينكه زودتر پيدا بشه داديم يكي از اين شركتهاي بزرگ مواد غذايي عكسشو روي جلد بسته بندي هاش چاپ كنه؛ بلكه كسي ببينه و بشناستش...‏\nشما هم اگه يه وقت \"چي توز‏\"‏ خريدين؛ ببينين اين پسره كه عكسش روي جلد چاپ شده رو جايي نديدين...‏!‏‏!‏\nخخخخخ‏\nاگه پيداش كردين به اين شماره‏‏ زنگ بزنين؛ يه تيتاب جايزه شه...‏\nخخخخ",
    "یه روز که شدیدا مریض بودم  و مجبور شدم خودم تنهایی برم دکتر (دیگه مردی شدیم واسه خودمون)بعد از ویزیت کلی حالم بدتر شد اخه دکتره راه به راه پول میگرفت کارتم خالی شد.حالا این تن لش(خودم) رو چطور بکشم سمت خودپرداز نمیدونم خلاصه این تکه اش یادم نیست شاید بین راه بیهوش شده باشم.خلاصه رفتم داروها رو بگیرم برگردم بستریم کنن مسئول دارو ها نسخه رو ازم گرفت .چشمتون روز بد نبینه بعدشم نشست تماشای مستند..انگار نه انگار من دارم از حال میرم.........error..............\nشرمنده بیهوش شدم مموریم فرمت شده\nفقط مسئولین رسیدگی کنن",
    "اصن فکر نکنید فامیل ما پسر دوستن ها اصلا!!!\nچند روز پیش جایی مهمون بودیم یه خانومه نشست کنار مامانم گفت: دختر خانومتون کلاس چندمه ؟چه مدرسه ای میره؟ چه رشته ای؟\nمامان منم شروع کرد از فضایل من سخن گفتن مامان بزرگم نامردی نکرد برگشت گفت بزار شوهر کنه راستشو از مادرشوهرش بپرس\n بعد رو کرده به پسر خالم : الهی تصدقت برم مادر کلاس بدنسازی میره بچم بلند شو یه ژست بگیر نور دیدم \nاقا با کلی فیس بلند شده خم شده جلو که ژست بگیره یهو یه چی تو مایه های ترکیدن لاستیک ازش در رفت \nلامصب زارت و تق و توق نبود بااااااااااااااااااااااااااااااااامب بود \nمن نفس گرفتم که منفجر شم از خنده دیدم نه خبری نیست قیافه همه جدیه . دیدم مادربزرگم اشک تو چشاش جمع شده بلند شده پیشونی پسر خالمو بوس میکنه هی میگه ماشالا شیر مادرت حلالت عین اون خدابیامرز(بابابزرگم)باابهته \nمنم بلند کردن که برو براش اسفند دود کن چشم نخوره معجون درست ضعیف نشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nکاری هم از دست کسی برنمیاد فقط دعا و لایک",
    "امروز سر صف معاون میگفت که کم تر برید رو اون چمنا خراب میشن!!!!\nمن:آقا ببخشید پـــَ ما چی بخوریم(منظورم همون چمن بود)؟؟؟!!!\nخلاصه مدرسمون رفت رو هوا و هنوز برنگشتن...........خعلی نگرانشونم\nامیدوارم آروم بیوفتن زمین پول دیه سیصدنفرو ندارم",
    "مامانم میگه: یه دفعه مامانش (مامان بزرگ من) گرفته مامانمو کتک زده!!\nمامانمم برای انتقام از مامان جونم هر چه رب گوجه درست کرده بوده رو ریخته تو فاضلاب!!!\nبعدم به مامانم گفته: ایرج (پسر همسایشون) اینا رو ریخته تو فاضلاب\nمامان جونمم گفته: جونم مرگ شده دیدم امروز پای دیوار خونمون بودها!!!\nمامان انتقام جوئه داریم؟؟",
    "یکی از دوستام تعریف میکرد یدفه گوشی موبایلش افتاده بود تو ( گلاب به روتون ) طاق دستشویی بعد یه نابغه ای پیشنهاد داد که زنگ بزن ببین دقیقا کجا افتاده؟ بعد این دوسته منم نابغه تر از اون، زنگ زد! گوشیه رو ویبره بوده کلا فنا شد....",
    "فضول 4jok اومد!!!\nعاقا سوم راهنمایی معلمی داشتیم خعلی ادعا داشت!!! ی روز تو کلاس بودیم,من و کنار دستیم عاشق موتور بودیم،عاغا یهو بحث موتور اومد وسط، گفت شما دو تا نشید مثل چندتا ازون اراذل موتور سوار که پیش اداره چرخ تک برق میزن!!!!بهش گفتم آقای فلانیییی؟کجا؟گفت ببخشد اداره برق,من که خعلی فضول بودم بلند به سوتیش خندیدم،گفت پاشو بیا کنار دیوار بایست تا آخر این کلاس،20دقیقه مونده بود به زنگ؛کنار دیوار بودم ،2تا سیم بودن یکیشون چسب برق روش بود؛من که نمیدونستم سیم فاز و نول رو بهم بزنیم همه برق ساختمون میپره,گفتم این سیم رو هم بچسبونم به اون بعد به معلم بگم نگا چکار کردم اگه یکی دیگه بود برق میگرفتش!چسب اونو آروم باز کردم؛که دستم نخوره به جایی ک سیم لخته برق بگیرم؛چسب رو باز کردم,حالا نوبت این بود که سیمارو(سیم ها ن سیما)بچسبونم بهم؛سیمارو بهم زدم چنان جرقه ای زد که دور و ور اون جای پریز سیاه شد و همه برق مدرسه عهد بوق قط شد،معلم زد رو سر خودش,منم از ترس خشکم زد,مدیر معاون وهمه معلما جم شدن نگا شاهکارم کردن,منم از ترس الفرار به سمت خونه،ولی خداییش خعلی باحال بود,زنگ زدن آقام گغت محمد باز چکار کردی؟فرداش رفتیم تعهد دادیم که دیگه 9 فضولی،خداییش عجب سوتی داد معلمممون،الانم به این خاطره دارم میخندم!!",
    "داشتم آهنگ خارجي گوش ميكردم مهمون داشتيم عمم گفت آهنگ خارجي گوش ميدي چيزي هم ميفهمي؟ بابام گفت آره بابا داره به زبان مادريش گوش ميده منم خواستم از خودم دفاع كنم گفتم مگه ميشه زبان مادريمو نفهمم.ميدونيد بابام برگشت چي گفت؟\nبهم گفت خفه شو اسگل من تورو از پسمانده ي زباله هاي بيمارستاني پيدا كردم آخه تو زبان مادريت كجا بود!؟\nبه نظرتون من الان بايد چه كنم؟",
    "عاغا دیرو داشتم بر میگشتم خونه میخاسم بپچیم تو کوچمون دید نداشتم اول کوچه رو ببینم(:\nاز شانس ما یه گربه سر کوچه دقیقا تو نقطه ای ک من دید نداشتم داشت غذا میخورد عاغا من تا پیچیدم دیدم یه چیز سیاهی از بین پام رد شد منم این صحنه رو دیدم عربده ای کشیدم و دوییدم پنج متر اونورتر وایسادم گربه هم از ترس من و هم از ترس عربده من رفت پنج متر اونورتر وایساد همینجور داشتیم همدیگرو نیگا میکردیم!!!!!\nعاغا من وقتی دیدم گربه بود چن تا فحش رکیک به اون و سپس به خودم بخاطر عربده ام دادم!!\nحالا مگه همدیگرو ول میکردیم اون شاکی بود ک وسط غذا خوردنش من اومدم من بخاطر ترسوندنم ازش شاکی بودم هچی همدیگرو نیگا میکردیم انگار میخاسیم دوئل کنیم بعد یه مین من بیخیال شدم رفتم!!!!شانس اوورد بخشیدمش!!!!",
    "مکالمه ی من و دوستم:( از طریق اس ام اس)\nمن: خیلی لوسی ؛ بی تربیت، پرروووووو؛ به سنگ پا قزوین گفتی زکی...دیگه با من حرف نزن...\nدوستم: چی؛ بگو شنگولم...\nمن:گفتم با من حرف نزن\nدوستم: نزدم؛ صحبت کردم...\nمن: یاد حرفای دیشبت افتادم که چقدر دعوام کردی؛ تازه فهمیدم چی گفتی...\nدوستم: خب حالا بوست کنم؟ آشتی؟\nمن: نخیر لازم نکرده؛ بی تربیت...\nاون:.....\nمن:.... در انتظار جواب\nخب عزیز من تکلیف منو روشن کن به یه جا این مکالمه رو برسون؛ بالاخره قهر باشم؛ آشتی کنم؟ چرا منو تو این موقعیت قرار میدی آخه؟؟؟؟ مردم مخاطب خاص دارن ما هم داریمممممم...",
    "آقا(املا رو داشتی ن جون من داشتی) من سال اول دبستان که بودم یه روز دیر از خاب پاشدم و دیر رفتم مدرسه.آقا رفتم داخل مدرسه دیدم ک هیچکس تو مدرسه نیست منم یه لحظه فک کردم که هنوز هیچکس نیامده مدرسه و از خوشحالی که هیچکس نیامده مدرسه رفتیم اول صف کلاسمون وایسادیم(با کلی ذوق که بلاخره اول صف وایسادم).آقا ی نیم ساعتی همون جا وایسادیم تا اینکه یکی که مثه خودم دیر آمده بود بهم گفت که چرا اینجا وایسادی برو داخل کلاست.آقا چشمتون روز بد نبینه رفتیم داخل کلاس معلممون املا گرفته بود.برای منم یک صفر به اندازه کله ام گذاشته بود.(خب چکار کنم دیگه اولین دفه ام بود که دیر میکردم.)",
    "یادمه معلم روزهایی که مشقامون رو نمینوشتیم میکشیدمون بیرون. به صف میشدیم. لا مصب یک خط کش چوبی همیشه خیس داشت انگار چوبش از \nجهنم آورده شده بود این قدر ازش میترسیدیم. منم همیشه ته صف بودم. خخخخ زرنگم نه تا بهم میرسید کلی دستمو ها میکرم و به خودم میمالیدم ولی بی وجدان ی جوری میزد که فایده نداشت. سرخ میشد ی هفته.... شما هم عایا؟\n هعی........",
    "بچه ها این پفک 10 تومنی های قدیمی یادتونه. به به همیشه 5 تا میخریدم میریختم توی ی سینی فوتبالیستها که شروع میشد با یک چنگال شروع به خوردنش میکردم. هزار بار از اکسیژن های امروزی که اسمشو گذاشتن چیتوز خوشمزه تر بود. واااااااااااالا",
    "پنجم دبستان که بودم یه معلم(عقده اییییی داشتیم ما هم برا انتقام گرفتن ازش نقشه کشیدیم)\nبه معلممون گفتیم برا روز معلم برات چی هدیه  بیاریم \nگفت شما خودتون هدیه ایین گلین هدیه نمیخوام\nعاغا(ما عمدا ازش پرسیدیم میفهمیدیدم که این تیکه همه معلماست)\nخاصه روز معلمم فرارسید \nما همه با هم  هماهنگ کریدم   هیچی براش نخریدیم\nرفتیم سرکلاس نشستیم خانووم  خیلی شیکومجلسی تر اومده بود اونروز\nما بلندشدیم تبریک گفتیم\nگفت هدیه هاتون کو ماگفتیم خودت گفتی نیار\nگفت حالا من یه غطی کردم(نه یه بار غلط کنی بلکه صدبارغلط کنی)\nشما خجالت نکشیدین\nبرا همهمون 5نمره کم کرد\nتو دفترم همه معلما غل بغل هدیه داشتین اون خودکار به دست وارد دفتر شد ما از پت پنجره دفتر نگاش میکردم سرخو سفید میشد \nخومرض داشتی گفتی\nاین معلمه ما داشتیم واللللللله",
    "آقای همکار اومده میبینم گوشش ورم کرده صورتش قرمز شده و کلا عجیب و غریب شده میگم آقای همکار چیزی شده میگه خانمم مدام میگفت موهات سفید شده موهامو رنگ کرد منم به رنگ مو حساسیت داشتم  :| ارزششو داشت دیگه سفیدی موهاش دیده نمیشد",
    "ساعت8:23 شنبه س.طبق معمول پشت میز کارم هستم...\nیکی از همکلاسی های سابقم واسه یه کار اداری اومده پیشم.همزمان دارم باهاش حرف میزنم و تو 4جوک پُست میذارم!\nتا امروز 4بار شوهر کرده! شوهر آخریش هم از بابای من بزرگتره اونوقت برگشته جلو مامانش با لحنی که فیس و افاده و سرکوفت –توامان ازش می باره- به من میگه: هنو مجردییی؟\nشیطونه میگه پاشم همچین بزنمش عین پوستر بچسبه به دیوارا! پررو!",
    "دوسه سال پیش که بامزه تر از الان بودم دو نقطه دی(الان فهمیدی نمکدونم یا بیشتر بگم؟؟؟) با دوستم رفتیم کافی نت یا ویدئو کلوپ یا موزیک کلوپ (حالا هرچی که هست) سی دی بازی بخریم...\nمنم اونروز خوشحال یهو از صاب مغازه پرسیدم آلبوم سعید خسروی (خودم)رو داری؟؟؟طرفم خندید\nگفتم واس چی میخند؟؟؟\nگفت سعید خسروی خودتی...؟؟؟\nمنم گفتم یعنی اینقدر معروف شدم که منو میشناسی؟؟؟\n\n\nإ إإ إإإ إإ إإ إ إإ إ خنده نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟واسه هر کی تعریف کردم ببخچال خونشونو گاز میگرفت از خنده........\nحالا شاید سوال پیش بیاد چرا یخچال خونه؟؟؟اونش به تو ربط نداره\n\n\nخدایی لایک کن دفه اولمه مینویسم",
    "من موندم که چرا مامان بابام قبول نمیکنن که من میتونم جلوی تلویزیون درس بخونم!!!",
    "یه مخاطب خاص دارم کلا کرم های انقلابی تو وجودش زیاد هستن،خودش اس میده وقتی جوابشو میدم نیم ساعت بعد جواب میده میگه ببخشید خونه عمم هستم بعدا اس \"بده\"؟!\n:ا",
    "******RayMond*******\nامروز با بابام نشسته بوديم باقالي پوست مي كنديم . باقالي هاش خيلي خوب بود بابام بهم گفت برو يه 10 20 كيلو ديگه بخر من هم گفتم ولمون كن كي حال داره بره بيرون اونم گفت اگه ولت كنم كه ميري علفارو مي خوري!!!\nمن ؟؟؟\nبابا و مامانم DDD\nعلفا ###\nگاو/@/",
    "یعنی من هم گودزیلا تکامل یافته بودم عایا؟\nتعریف میکردن وقتی کوچول بودم خعلی شیطون بودم . یه روز که همه فامیل جمع بودن منو چندتا بچه های فامیل رفتیم بازی. مثه این که اینقد اون بچه ها رو اذیت کردم که منو تو یه دیگ قایم کردن !! کل فامیل دنبالم گشتن ( دلتون بسوزه بهم توجه کردن !) ! بچه ها هم که نامردی نکردن نگفتن من کجام!! یادش بخیر اون موقع ها پسته ارزون بود!  لایک=چه ربطی به پسته داره؟؟ :0",
    "همين الان دارم از بازداشتگاه ميام . جريانش اينه كه تو خيابون داشتم پسته ميخوردم و پوست پسته ها رو مينداختم دور (0_*) پليس هم بهم شك كرده , خب حق داره تو اين دوران كي پوست پسته رو دور ميريزه , ازم پرسيدن پولشو از كجا آوردي به تيپت نمياد حالا هم با زامن آذاد شدم ,, فعلا من برم پوست پسته هارو جمع كنم تا بعد .....",
    "قانون احتمالات میگه اگه بین 2 تا گزینه شک کردی،\nاز روی شانس هم که شده یکیشو بزن!!!\nاما قانون شانس من میگه من بین 2 تا گزینه هرچقدر هم که با اطمینان پاسخ بدم بازم غلط درمیاد و هرجا شک کنم بگم به جهنم و از خیرش بگذرم و نزنم درسته!!!\nبنده به عنوان کسی که دیپلم ریاضیشو با معدل بالا گرفته اعلام میکنم:\nقانون احتمالات غلط کرده حرف مفت میزنه کصافططططططططططط",
    "بابای من وقتــــی:\nتلویزیون برنامۀ جالبی نداشته باشه!\nتعمیرکار خونه میشه :|",
    "تو اتاقم نشسته بودم …صدای بابام از تو هال میومد.. داشت با صدای بلند این شعرو همراه پنگول(گربه برنامه رنگین کمان)میخوند: گفت به گلا دست نزنید..نه نه نه نمیزنیم…شاخه هاشون و نکنیم…نه نه نه نمیکنیم …",
    "دقت كردين بعضيا جنبه تعارف ندارن!!!\nميوه پوست كندم تعارف ميكنم ميگم بخور ميگه نميخورم بعد از كلي اصرار ميگم خوب نخور ميگه خوب حالا يه ذره ميخورم! خو حتما بايد خودتو ضايع كني همون اول كه بهت تعارف ميشه محترمانه بردار ديگه!!!",
    "یادمه وقتی 6 ساله بودم  یه شب خونه پسر خالم اینا خوابیدم. پسر خالم سه سال ازم بزرگ تره. اقا نصفِ شبی از خواب بیدار شدم. دسشوییم گرفته بود. منم که ترسو... میترسیدم تنهایی برم دستشویی.\nاوف... یک فکرِ بِکر به ذهنم رسید. رفتم گوشه تشکِ پسرخالم جیش کردم. بعدشم خوابیدم.\nفرداش خالم انقدر پسر خالمو زد که نگو.\nاخ که چقدر تو کودکیم دوست داشتنی بودم من.",
    "بابا دوستم 2روزه 2تا  گوشاش شدیدگرفته ...برگشت به من میگه که 2روزه که خوبامو بی صدا میبینم...!!!",
    "عاقا یه مدت بود یه شماره نا آشنا هی تک می زد و اس میداد که با من دوست میشی و از این حرفا مام گوشیمونو دادیم به بابامون زنگ زد بش یه دختره گوشی رو برداشت بابام گف کاری داشتی زنگ زدی ؟ دختره هم بدبخت ترسیده بود گف نه چی کارت داشتم ؟ خلاصه بابامم قطع کرد\nمامانم گف آخی دنبال دوس پسر میگشته \nبابام : پس چرا به من گف کاری باهات ندارم ؟\nمن : :| \nمامانم : O_O \nبابام :  : [ \nهیچی دیگه 4 ساعت داشتیم باش چونه می زدیم صدای پسر 18 ساله با پیرمرد 55 ساله تو یه مایه نیستن !",
    "عاغا بچه که بودم یادمه یه روز واسه همسایمون مهمون اومده بودن حالا بچه های مهموناشون با خودشون دوچرخه هاشونم آورده بودن ..اونم چه دوچرخه هایی؛همشونم حرفه ای و با کلاس...منم که دیدم اینا دارن دوچرخه سواری میکنن واسه اینکه خودمو نشون بدم که بله منم هستم رفتم از تو انباری دوچرخه ی داغونم و برداشتم و داداش کوچیکمم پشت سرم سوار کردم ورکاب زنان در حالی که صدای دوچرخه گوشامو کر کرده بود پیش به سوی میدان.........حالا اونا همه تو یه ردیف مرتب واستاده بودن میخواستن مسابقه بدن شمارش1.2.3 یهو بنده با دوچرخهی محترمه وارد صحنه شدیم...بقیه شو دیگه خودتون تصور کنین...\nقیافه ی اونا:O\nمن:(((((((\nداداشم:))))))",
    "عید خونه پدربزرگم اینا نوه ها بازی میکردیم\"دو نصفه شب.داداشم که همیشه میبرد بالاخره باخت.اونم گذاشت به حساب خستگی و گفت:گلبول های قرمز مغزم دیگه نارنجی شدن.منم خیلی محترمانه گفتم:اومدن اشغالا رو جمع کنن.حالا بیا ساکت باش بقیه بیدار نشن.مگه میشه؟!!!",
    "بازم فضولییی!!!\nعاقا من و بابام نشسته بودیم میخواستم بفهمم آقام در چه حد از مادرم میترسه؟؟!!بهش گفتمم بابا میخوای یارانت 2برابر بشه؟؟؟گفت آره چرا که نه،گفت محمد باز چکارمیخوای کنی؟؟تو رو خدا فقط شر به پا نکن؛بهش گفتم من کجا شرکجا؟گفت هنوز قضیه چراغ و پنکه یادم نرفته!خلاصه بهش گفتم ی زن دیگه بگیر یارانت دو برابر میشه!!گفت فکر خوبیه ولی.. بهش گفم بابا با من خودم درستش میکنم،یهو قیافه آقام ی طوری شد!بهش گفتم چی شد؟؟گفت نه محمد من به مادرت خیانت نمیکنم،بهش گفتم بابا زن زلیل نباش،عاقا چشمتون روز بد نبینه،ی دستی محکم خورد پسه گردنم با سر رفتم تو زمین!وای رییس خونه (مامانم)بود!گفت پسره ی چشم سفید به بابات چی داری میگی؟بهش گفتم خواستم امتحانش کنم؛گفت اگه بابات فکرشو  هم کنه گردنشو میشکنم!(شانس اوردم گردنم نشکست):D",
    "به دختر داییم میگم اینترنتت رو از کجا گرفتی؟(منظورم همون شرکتش بود)میگه:از قصابی کیلویی دو هزار و پونصد آشنا بودیم تخفیف داد...\nهمین جوابارو میدین تحریممون میکنن دیگه!",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏‏\nديروز بعد از ظهر ميخواستيم واليبال بازي كنيم كه يهو ديدم يكي از اين پايه بوق ها؛ چنان لباس ورزشي كرده انگار ميخواد بره \"جام ملت هاي آسيا‏\"‏...‏‏!‏‏!‏‏!‏\nهيچي ديگه؛ اول با كمك بچه ها يه كتك مفصل بهش زديم؛ بعدش هم بازيش نداديم...خخخخخخ‏\n‏(شوخي كردم...كتكش نزديم؛ بازيشم داديم ولي قبل بازي شرط بندي كرديم تيمي كه ببازه بايد براي همه بستني بخره...و اونجا بود كه پسره فهميد اگه كتكش زده بوديم و بازيش نداده بوديم؛ براش هزينه اي نداشت...خخخخخخ‏)‏",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏‏\nديروز تو قسمت مسكوني پادگان يه گودزيلا ديدم كه سوار دوچرخه شده بود...‏\nبعدش انگار كه سوار موتور سيكلت شده؛ سرشو خم كرد يه نگاه به پايين سمت چپ دوچرخه كرد؛ بعدش شير بنزين موتورشو (البته موتور خياليش‏)‏ تنظيم كرد؛ دو-سه بار با پاي راستش زد تو سر پايدان دوچرخه (يعني داره هندل ميزنه‏‏!‏)؛ بعد با پاي چپش موتورشو زد توي دنده؛ بعدم با دست راستش گازشو گرفت و رفت...‏!‏‏!‏ (البته اين بماند كه اولش چونكه موقع دنده زدن موتور؛ كلاچ رو نگرفته بود؛ موتورش خاموش شد‏!‏ بعدش تمام اين مراحل رو از اول انجام داد‏!‏‏!‏‏!‏‏)‏\nبراي خودم متأسفم...‏\nآخه من تا ٧ سالگي به موتور سيكلت ميگفتم \"هام هام‏\"‏ !!!",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏‏\nدو-سه روز پيش تانكر آب اومده بود كه منبع هاي پادگانمون رو پر كنه؛ منم رفتم رو پشت بوم كه منبع بالايي رو پر كنم. سيستم پادگان ما اينجوريه كه يه منبع بالاي پشت بوم؛ يكي هم دقيقا زيرش؛ روي زمينه...‏\nبعدش همينجور كه داشتم منبع بالايي رو پر ميكردم يهو يه نقشه شيطاني به سرم زد...‏\nبه دوستم كه بغل دستم وايساده بود گفتم بره به فلاني بگه بياد تا يكمي خيسش كنيم بخنديم (البته گفتم اگه گوشي هم داره؛ ازش بگيره‏)‏\nطرف اومد گفت: \"بله سعيد؛ كارم داشتي؟‏\"‏\nگفتم: \"يه نگاه به منبع پاييني بنداز؛ فكر كنم پشتش سوراخ شده...‏\"‏\nبعدش صبر كردم تا قشنگ بره پشت منبع گير كنه؛ بعدش از بالا شيلنگ تانكر آب رو گرفتم روش (فشار آب مثل فشار آب ماشين آتش نشاني‏!‏‏!‏‏!‏‏)‏\nبدبخت موش آبكشيده هم نشد...بيشتر شبيه آب موش كشيده شد‏!‏‏!‏\nخلاصه؛ از اونجايي كه ميدونم سخت تو فكر انتقامه؛ هر جا ميخوام برم گوشيمو تو يه پلاستيك ميپيچم كه اگه خيسم كردند؛ يهو نسوزه‏!‏\nاصن يه وعضي داريم اينجا...شب ها كابوس ميبينم يكي داره آب ميريزه روم‏!‏ روزا هم اگه ببينم يكي يه ليوان آب دستشه؛ راهم و كج ميكنم‏ اون وري ميرم!‏\nاصن يه وعضيه ها...",
    "چند روز پیش ، پیش یکی از دوستان بودم ؛ کتری رو از رو چایی ساز بر داشت که یهو آب جوش ریخت رو پاش ، آقا چشمتون روز بد نبینه فقط داشت می سوخت و داد و جیغ می زد یعنی صداش تا ده تا خونه اونور تر رفته بود ، تنها چیزی که اون لحظه کمکش کرد این بود که با دوستام بهش فهموندیم که الاغ آب رو الان از شیر پر کردی هنوز اصلا نذاشتی جوش بیاد !!!",
    "تو اتوبوس ساعت 2 نیمه شب از سفر زیارتی سوریه برمیگشتیم که نزدیکی های شهر همه جوگیر شده و هی درخواست صلوات از جمعیت میکردند اینقدر طول دادند که یه عده کلافه و خواب آلود صداشون دراومد آخر برای ختم غائله منم گفتم نثار چهارده معصوم چهارده تا صلوات بفرستین تا این 14 صلوات رو فرستادند به مقصد رسیدیم.\nلایک=سلامتی همه مسافرا به نیت 14 معصوم",
    "بابام زنگ زده میگه شب کی میای خونه \nگفتم تا 12 خونه ام گفت آفرین پسرم زود بیا من 12 نشده خونه بودم\nمیگه چیه با هم قهر کردین \nمیگم کی \nمیگه مخاطب خاص \nخوب پدر من گناه کردم زود اومدم خونه \nهم جوابه شمارو بدم هم تا ساعت 3 الکی به مخاطب خاص دروغ بگم مادر بزرگم حالش بده ؟ \nهاننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن\nبابا توروخدا دوستم داشته باششششششششش",
    "عاقا یه بارم شمال بودیم دوستم رفت جلو خیلی شناش خوبه بعد منم همچین باد کرده بودم که دوسته منه\nبعد ملت کف کرده بودن \nدیدن داره دست و پا میزنه همه ترسیده بودن گفتم نترسین اداهاشه \nمیخواد ادا در بیاره بگه دارم غرق میشم\nعاقا من دیدم این دیگه داره شوره ادارو در میاره رفتم تو ویلا\nبعد نیم ساعت\nبرگشتم دیدم نیست \nیه یارو گفت دوستت انقدر ادا در آورد بردنش بیمارستان\n(( عاقا خوب ادا بازی کمتر در بیارین آدم دو دل نمونه ))",
    "یه بارم دوسته بابام زنگ زده مغازه میگه بابات هست میگم نه \nمیگه کی میاد گفتم رفته پیشه دوستش ساعت 9 اینا میاد\nیدفه برگشته میگه من دوستشم پیشه منه گوشی رو داده بابام\nبعد بابام میگه امیر عباس من شب نمیام مغازرو ببند من میام خونه ...\nخوب پدره من حوصله دوستات سر میره برین منچ بازی کنین چرا منو سره کار میزارین\nشک دارم میکنم به زنبیلی که منو توش سره راه گذاشتن",
    "امروز دوباره طبق معمول خواهر گل ما دست گل به آب داده بود....\nبابای ماهم عصبانی رفته دم در اتاقش صدامیزنه : گامبو!!!!\nخواهرم خیلی شیک و رسمی : بله....\nهیچی دیگه من که منفجر شدم\nاما مدیونی اگه فک کنی حواسش نبود!\nکوفت! نخند به آبجیم!! غیرتی میشما",
    "دراریم پشت ساختمون دانشگاه هندبال بازی میکنیم،رفیقم اومده میگه:دارین هندبال بازی میکنین؟پ ن پ داریم واتر پلو بازی میکنیم،فقط زمین سوراخ بوده آبش خالی شده.",
    "یادش بخیر قدیما من بچه بودم(البته الانم بچم اما بچه تر بودم) یه آتاری سگا داشتیم که هر شب صدوبیست هزار نفر نه، اما حدود بیست نفر از اقوام،دوستان و آشنایان و دیگر بستگان میومدن خونمون اصن نوبت به کسی نمیرسید و بعضی وقتا خراب میشد و همه حالمون گرفته میشد\nاما الان هر گودزیلایی پلی استیشن1 و 2 و 3 و ایکس باکس و ..........دارن و ناراضیم هستن\nتکنولوژی تو حلقم",
    "مامانم 45 دقیقه بهم زل زده آخر قاطی کردم میگم چیه ؟\nمیگه شانس آوردی دماغت به من رفته مثه بابات میشد باید میرفتی خودتو میکشتی\nمن :)\nبابام (o_O)\nمامانم :))",
    "اقا ما خونمون دو طبقست یه تیغه هم رو خونمون درس کردیم برا تابستونا بریم اونجا که دید هم نداره \nبه خاطر همونم کفتر زیاد میاد اونجا میشینه\nای پسر همسایمون 8 سالشه برا این که کفترارو بپرونه با سنگ میزنه به درو دیوار\nیه روز گیرش اوردم زدم پس کلش گفتم که دفه بعد سنگ بزنی میرم بابات رو میگم بیاد پشت بوممون و تمیز کنه (اون سنگایی رو که انداختی ) \nاین نامردم بره به باباش بگه که همسایه گفته بابات باید بیاد پشت بوم رو تمیز کنه و  لیس بزنه \nهیچی دیگه به خاطر حرف این جنگ صلیبی راه افتاد \nچه بزن بزنی هم شد\nهه",
    "یــه پسر خاله دارم تَهِ دسـت فرمونه ....\nیه سِری اومد جولوی ما اِفــه بیاد با 80تا دستی کشید تا پارکش کنه ماشینو، آقا روغن ماشین\nریخته بود شانس بده این ماشین لیز خورد به بغل دوتایر رفت تو جوب ....\nجوبشم از این پدر مادر دارا بود .... خلاصه باباش حسابی نوازشش کرد....\nمنو میگی ^__^",
    "رفـیقم تعریف میکرد این خاطره رو.. از زبون ِ اون براتون تعریف میـکنم \nبا رفیقم نشـسته بـودیم ..\nهمینجوری بدون  مقـدمه با یه صـدای خـسته گـفت: هـــــــعـــی ...  میخوام دمـاغمو عـمل کـنم \nO_0\n مــن: ^_^داداش چـرا ؟ حـیف نـیس خـدا وکـیلی ؟نـاموسن عـمل نـکن بـاو\nیدفـــه رفـیقم با خوشحالی  از جـاش پرید گفت:خـدا وکیلی ؟!!! یـنی دمـاغم خوشـکله بـه نظرت؟\nمــن:نـععع داداش .. از اون نـظر نـگفتم حـیفه  کـه ! بابا خـدا وکیلی این دمـاغ تو دعــوا خیلی بـه دردت میخوره ( :\nسـلاح  سردم کـه محسوب نمیشه دیگـه چی مـیخوای از خـدا ؟ ( :\nرفـــیقم :عـــــــَه ! شـوخی نـکن  ! \nبـعد صورتشو بـهم  نزدیک تر کرده میگه :ببیـن الان دمـاغم خیلی بزرگ و استخونی نشون میده؟\nمـــن با خـنده:بـکش اونــور بـاو صـورتم زخــم شـُد ( :\nرفـیقم:لامـصب انقد شوخی نـکن مـیزنم تو دهـنـتا !!!\nمـن :بـاشه داداش میدونم جنـبه داری بـهت میگم ^_^ راستی یه سوال دارم اگـه نپرسم از فضولی مـیترکم!بپـرسم؟\nرفـیقم بـا عصـبانیت :بـپرس!\nمـن:داداش مـیگم این ایـرانسل نـوک ِ دمـاغـتم آنـتن مـیده ؟ خخخخخخخخخخخ\nعــاغا دراز کـشیده بودم رو نـیمکت داشتـم جـان به جـان آفرین تسلیم مـیکردم از خـنده ( :\nیـنی به قدری عصبانی شده بود نارنجک بهش میدادی ضامـنش ُ مـیکشید میکرد تو حـلقم (:\nدهـنمم می بـسـت ^_^",
    "امروز میخاستم امتحان تربیت بدنی رو بپیچونم،به استاد میگم:استاد من پامو عمل کردم.نمیتونم امتحان بدم.میگه اشکال نداره ازت تئوری امتحان میگیرم.\nاخه استاد عزیز،اگه من میخاستم درس بخونم،میرفتم درسای اصلیمو میخوندم.نه اینکه به خاطر یه واحد بشینم یه کتاب 100 صفحه ای روبخونم.",
    "یادش بخیر راهنمایی که بودیم یه رفیق داشتیم همه نمره هاش 20 بودیکیشو گرفته بود19.5 داشت زااااز زار گریه میکرد\nماهم همش یا تجدید بود یازیر 15 یه دونه 16 هم که گرفتم تا یه هفته خابم نمیبرد بعدم بردم قابش کردم چسبوندمش به دیواراتاقم\nشماهم مث من بودیدعایا؟",
    "اون روزسرکلاس عربی یکی از بچه ها داشت اذیت میکرد معلم بیرونش کرد بعد رفیقم خاست بره آب بخوره معلمه گفت برو دیگه نیا\nگفت هرکی میخوادبره بیرون بره دیگه نیاد(همراه بافریادبخونید) عاغا نصف کلاس یهوپاشدیم رفتیم بیرون\nینی معلمه تمام نیازات عاطفیش تا بیست سال دیگه برطرف شد",
    "اون روز قبل ازاینکه زنگ کلاس بخوره حوصلمون سررفته بود گفتیم یه کرمی بریزیم که همون موقع یکی ازبچه یه برق لب ازجیبش بیرون آورد، ماهم خرکیف شدیم؛وایسادیم تا مدیره اومد گفتیم یه حالی بهش بدیم \nرفتم بهش دادم گفتم عطره اینم دید مفته تامیتونست به سروصورتش مالید ینی تمااااااااااااااااام عقده های چندسالمو از آموزش وپرورش گرفتم",
    "با مخاطب خاص بیرون بودم ،داشت نم نم بارون میومد هوا هم عالی بود\nی هو مخاطب خاص جو گرفتش گفت \nرامین چقد دوسم داری ؟\u2029\nمنم جو گرفتتم گفتم اندازه ستاره های بالای سرم\nمخاطب هم مث این ک تیتاپ بهش داده بودن کیف کرد\nامد خودشو لوس کرد سرشو گذاشت رو شونم ب اسمون نگا کرد دید هوا ابریه\nهیچی دیگ از اون روز تا الان دارم قانعش میکنم ک منظوری نداشتم\nخوبی هم نیومده والا",
    "به دوستم میگم وضعیت درسیه من چه جوریه تو کلاس به نظرت میگه مثل فلانی \nمنم خندم گرفت گفتم اخی این بنده خدا انقدر بچه آرومیه اصلا تو کلاس حسابش نکردم\nدوستمم میگه آره خیلی آرومه آدم اصلا وضعیت درسیشو نمیفهمه\nیعنی جای امیدواری هست؟",
    "سرکلاس شیمی بودیم معلممون پای تخته مطالبی رو نوشت.بعدبه ما گفت همه رو بنویسید فقط این 2تا واکنش رو ننویسید.داشتیم مینوشتیم یکی ازبچه هاگفت:ببخشید اون 2تاواکنش روهم بنویسیم؟معلم:نه جانم منکه گفتم ننویسید. یکم بعدتر،یکی دیگه ازبچه ها: ببخشید اون 2تاواکنش رو بنویسیم یاننویسیم؟ معلم:گفتم که نه نه نه. یکم بعدترتر،یکی دیگه ازبچه ها:آخرشم نفهمیدیم اون دوتاواکنش رو بنویسیم یا ننویسیم!!! معلم:چرانمیفهمید شماها. بعدم رفت اون 2تاواکنش رو باحرص تمام پاک کرد. بلافاصله یکی دیگه ازبچه ها:ببخشید اون 2تا واکنشی که الآن پاک کردید رو باید مینوشتیم یا نه؟!؟!؟!؟!؟ کلاس ترکید...البته اول معلمه ازعصبانیت ترکید.",
    "وایساده بودم منتظر تاکسی.دیرم  هم شده بود.همزمان داشتم فکر میکردم رفتم خونه شام چی درست کنم.پیش خودم گفتم کوکو سیب زمینی خوبه دیگه زیاد هم وقت نمیگیره.یهو یه تاکسی از جلوم رد شد.بلند داد زدم کوکو سیب زمینیییییییییییی!راننده وایساده بود همینجوری داشت منو نگاه میکرد.منم سریع از صحنه جرم متواری شدم\nخخخخخخخخخخخخخخخخ:-D",
    "یادمه حدود 4-5 سال پیش که جاهل بودیم(الان فهمیدن من در حال حاضر عقل کل هستم)یه غریبه اومده بود توی محله مون دور میزد مام حساس غیرتی یکی از بچه ها هم اومد گف بریم بش گیر بدیم مام ساده قبول کردیم که من جلو برم اون پشت سر بیاد.\nآقا (خانوما توجه کنن با شومام هستم) اون بنده خدا سوار متور بود منم با استیل این ایست بازرسی ها هست دقیقا با همون ژست به بنده خدا اشاره کردم واسیه بعد خواستم به رفیقم بگم سویچ متورشو برداره که دیدم آخر کوچه داره میدوه بعد سه ثانیه نشد که چهار تا متوری رفیقاش هم رسیدن منم خودمو زدم به دیوونه گی و با خودم بلند بلند صحبت کردن با خودم اونام یه نیگاه ترحم امیز بهم کردن و هزار تومن بهم پول دادن و رفتن بعد اون جریان ان غریبه چند بار منو دیده همش ازم میپرسه تو برادر همسن خودت نداری.!!!",
    "کارتون دوقلوهای افسانه ی رو یادتون دیگه. یادش بخیر منو دختر عموم همکلاسی بودیم و رو یه نیمکت مینشتیم همچی که معلم میخواست واسه درس پرسیدن اسم صدا کنه  منو واون دستامون و جفت میکردیم و  اونقد فشار میدادیم البته زیر نیمکت که اسم ما رو صدا نزنه یعنی یعنی تاثیر میزاشت که نگووو به هیچکس هم رازمون رو نگفتیم... برنامه کودک اونموقعها میزاشت تا الان والا",
    "چند وقت پيش دخترخالم با خط مخاطب خاصش بهم زنگيد منم معمولا شماره هاي ناشناسو جواب نميدم.نه يه بار نه دو بار نه سه بار 92 بار زنگ زد!!!!! آخرش كه ديد جواب نميدم اس داد:خاك بر سرت منم سارا خواستم امتحانت كنم.نكته ي جالبش اينجاس كه ايشون كلاس ششم هستن و مخاطب خاص دارن و منو راز داره خودشون دونستن و بنده با 19 سال سن اسم مخاطب خاص مياد چار ستون بدنم ميلرزه. \nلايك=برو به مامانش بگو",
    "امروز یه جایی برنامه داشتیم.\nخدا نصیب کسی نکنه نوبت ما شد رفتیم رو سن فوقع ما وقع\nآقا جاتون خالی برقا رفت.ماهم دیگه چیزی به نام استرس نداشتیم.\nولی سوتی انگار زیاد دادیم.\nچون وقتی اومدیم پایین دیدیم که نور (به خط)راست منتشر می شود)به صورت خیلی زیبا رو صورتمون بود.ما دیگه بعد اهدا جایزه فورا در رفتیم تا بیشتر ضایع نشدیم.",
    "دانشگاه رفتم ب مسول ازمایشگاه مون میگم خانم چرا وایرلس دانشگاه کار نمیکنه؟\nمیگه چن روزه خراابه از wifi  استفاده کن..!\nمن0.o\nاستیو جابز:|\nاونوقت بابام میگه من دیپلمم از شما سوادم بیشتره الان میفهمم چی میگه..\nاصن یه وعضیه",
    "منوپسرعمم وقتی تو سن این گودزیلاهابودیم .....یه روزشیرجه رفتیم زیر کرسی خونه مادر بزرگم که براساس اخرین اخبار ازدمای جهنم چند درجه گرمتر بودوشروع کردیم به بازیه شیرینه پاشیدنه پودرقندتوسروصورت هم!!\nتمام پودر قندها اب شدن همانا و چسبیدن ما به لحاف کرسی همانا!\nاخرشم مارو با کاردک وبیل از لحاف جدا کردن....\nواسه خودمون گودزیلایی بودیم ایا؟!",
    "تقریبا5سالم بودبابام میخواست بره نونوایی منم اصرار اصرارکه من میخوام برم ازاونا که نه ازمن که اره {شخصیتم مستقل بود}دیگه به هر بدبختی بودپول وگرفتم که برم بابام گفت رفتی ازنفرجلوییت بپرس صف2تایی هاکجاست وایستاپشت سرش منم رفتم2دقیقه نگذشته برگشتم ای گریه کن بابام پرسیدنون تموم شدگفتم نه گفت صفتوگرفتن گفتم نه گفت پولتوگرفتن گفتم نه گفت چراپس گریه میکنی گفتم کسی نبودپشت سرش صف واستم",
    "دوران دبیرستان من و 2تا از هم کلاسیام استاد خراب کاری بودیم,رشتمون کامپیوتر بود،کلاس برنامه نویسی داشتیم؛عاقا دبیر گفت ی برنامه بنویسید از اون کدایی که قبلا یادتون دادم،3تامون جم شدیم گفتیم برنامه ای بونیسیم و واسه دبیر بفرستیم که وقتی اجراش کرد سیستمش هنگ کنه،عاقا برنامه ای نوشتیم که سیستم هنگ کنه،سیستما کارگاه که همه مال قرن تیرکمون سیمی بودن زودی هنگ میکردن؛ماهم از طریق شبکه دادیمش استاد,خدا شاهده تا دکمه استارت رو زد ببینه چی میشه از سیستم استاد صدا بوق اخطار بوق درمیومد!!3تا سر به زیر پوووکیدیم از خنده،قیافه دبیر خیلی خنده دار بود،بهش گفتیم چی شد؟؟؟با حالت عصبانیت گفت هیچی!!داد زد شما چ برنامه ای نوشتید؟بهش گفتیم هیچی برنامه ساده واسه جمع و تفریق بود!!گفت آها پس از سیستمه اشکال!!واای چقد خرابکار بودیم!!",
    "********************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nآدمــا خــیـلی بـی مـلاحـظـه شــدن بــه خـدا!!! دیــشـب هـمـسـایـه پـایـیـنـیـمـون سـاعت ســه نــصــف شــب اومـده دم در خــونـمـون رو مـحـکـم بــا داد و فــریـاد مــیـزنـه!!!بـاور مــیـکنین سه نصف شب ؟؟؟عــاخــه آدم چـقـدر مـیـتـونـه بــیـشـعـور بــاشــه!!!\nچـــقدر مـیـتـونـه بـی فـرهـنـگ بـاشـه!!!حــالا شـانـس آورد کــه مــا بـیـدار بــودیـم و داشـتـیـم بــا دوسـتـام گـل کـوچـیـک بـازی مـیـکـردیـم مــگـه نــه خـیـلــی از بـی مـلاحـظـگـیـش نـاراحـت مـیـشـدم!!!\nخـلاصــه کــاری نـدارم ولـی خـداوکـیـلـی  مــدیــونــید اگـه فــکـر کـنـیـد مـن کـینـه ایـم و ازش نـاراحـت شــدم^_^\nکـپـی بـا ذکـر مـنـبـع لـطفا",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----\nعاقا؛ يكي از دوستام بود بهتون گفتم خشاب اسلحه شو برداشتم...چند روزيه كه باهام قهر كرده؛ لامصب ديگه با من حرف هم نميزنه؛ منم چار-پنج روزيه دارم پاچه خواريشو ميكنم كه آشتي كنه...‏\nهر وقت مي بينمش بهش ميگم:‏\n‏\"عششق من...‏\nمن توي هر كوچه بياد تو خوندم/بي تو سرده روزگارم؛ دار و ندارم‏\nاگه تركم كني من بي تو تنهام‏‏\nعشق من...‏\"‏\nتا دو روز پيش...داشتم تو قسمت مسكوني پادگانمون‏(اونجايي كه خانواده پرسنل پادگان زندگي ميكنن‏)‏ قدم ميزدم؛ كه يهو اين دوستم رو ديدم؛ منم بدون اينكه دور و برم رو نگاه كنم زدم زير آواز...‏\nچشمتون روز بد نبينه...ديدم يه خانم وايساده (اون موقع هم كه من شعر ميخوندم پشتش به من بود‏)‏ داره اينجوري (-‏_‏0‏)‏ ‏‎نگام ميكنه...‏\nمن: O_O‏\nدوستم: ^_^‏",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏‏\nامروز صبح تو آسايشگاه خواب بودم كه طبق معمول ساعت 5:30 صبح \"برپا‏\"‏ رو زدند؛ منم كه خستم بود و حال و حوصله بيدار شدن نداشتم؛ همينجوري زير پتو خوابيده بودم. دو سه نفر از دوستام اومدند صدام زدند؛ ولي من بيدار نشدم كه يهو از زير پتو صداي اين دوستم كه باهام قهر كرده بود رو شنيدم. همينجوري زير پتو با صداي خواب آلود گفتم:‏\n‏\"عششق من...‏\nمن بي بهونه؛ باز عاشقونه خوندم/ بي تو سرده روزگارم؛ دار و ندارم‏\nاگه تركم كني من بي تو تنهام‏...\nعششق من...‏\"‏ !!!\nهيچي ديگه... الان كه دارم اين پست رو مينويسم؛ دو ساعت گذشته ولي هنوز از تو آسايشگاه صداي خنده بچه ها مياد‏!‏",
    "مخاطب خاص در منزل بود که داشتیم حرف میزدیم همچین آروم حرف میزد با سمعک هم نمیشد گوش کرد\nگفتم  بلندتر صحبت کن نمیشنوم \nگفت مگه کری \nگفتم خوب صدات نمیاد \nگفت تویی که منو واسه صدام میخوای نخوای بهتره \nبهش فحش ندین یه زمانی مخاطبه خاصم بوده",
    "یه بارم خونه نویدینا بودیم بعد اومدم قلیونو بردارم بعد ذغالش افتاد رو فرش اومدم حرکته ژانگولری برم با دست بردارم انداختم یه جا دیگه فرش سوخت باز دوباره تکرار شد ....\nیدفعه نوید زد رو دستم گفت امیر عباس ولش کن بزار یجا تا ته بسوزه\nخوب من میخواستم کمک کنم :(",
    "****************** (محمد موحدی)******************\nآقا چند سال پیش جلسه داشتیم توی مدرسه،\nحدودا 12 نفر بودیم ، مدیرم توی جمعمون بود ، خلاصه مدیر شروع کرد صحبت کردن و گرم صحبت شده بود\nهمه بچه هاهم مثل مدیر خیلی صمیمی روی زمین نشسته بودنند و عجیب داشتند به حرفای مدیرمون گوش میدادند و همه جا ساکت بود\nآقا چشتون روز بد نبینه یکی از بچه ها از بَس دو زانو نشسته بود خسته شده بود\nواااااااااااااااااای به محض اینکه اومد چهار زانو بشینه یهو یه بادی ازش در رفت یعنی زااااااااااااااااااااااارت\nنه دادا یه چیزی در این حد\n\" زااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارت \"\nخلاصه فقط نشسته بودیم ببینیم کی از خنده میترکه ، که خودم ترکیدم\nجاتون خالی،،،،،،،،، بله یه همچین آدَمه بی جنبه ای هستم من",
    "عاقا ی روز تنها خونه بودم،از بچگی خیلی فضول بودم،داشتم نگا در و دیوار میکردم!!خلاصه گفتم باید کاری کنم؛چشمم خورد به درجه پنکه و بعد نگا سقف کردم؛با خودم گفتم باید کاری کنم،عاقا سیما درجه پنکه رو دراوردم وصل کردم به چراغ؛پنکه رو روشن کردم درجه هم تا آخر زیاد و چراغ هم که روشن،بابام اومد خونه گفت محمد این درجه پنکه چرا انقد زیاده؟؟؟من بزور جلو خندمو گرفتم،بهش گفتم گرمم بود یادم رفت کمش کنم؛بابام درجه رو کم کرد ولی لامپ اتاق نورش کم شد؛چندبار اینکارو کرد؛بابام با حالت ترس و تعجب صلوات و بسم الله میگفت،من تو اتاق دیگه غش کرده بودم از خنده؛بعدش از ترس درجه رو تا آخر برد بالا که شاید درست شه,عاقا لامپ اتاق میترکه؛من بلند خندیدم,گفت محمد میدونستم کاره توه؛افتاد دنبالم گفت محمد من از دستت چکار کنم،بهش گفتم مگه چمه؟؟؟گفت صبر کن بهت بگم،منم الفرااااااااااار،یکی از بهترین خاطراتمه که تا الان بیادش میفتیم میخندیم",
    "یکی از دوستام ناراحته که بازیا برای موبایل رو مفتی از سایت ها دانلود میکنه! میگه شاید صاحبش راضی نباشه....\nخیلی که احساس ملائکه بودن بهش دست داد گفتم آفیس 2013 سیصد دلاره اول هزینه اونو لطف کنید!...\nاز اون موقع به بعد دیگه ناراخت نیست خخخخخخخخ!!!!",
    "يه روز داشتم از پله هاي مدرسه ميرفتم بالا كه برم كلاس يهو يكي خورد بهم.داد زدم هووووووي چيكار ميكني.سرم رو از تو جزوه بلند كردم ديدم همون دبيريه كه باهاش امتحان داريم!\nحالا خودتون حدس بزنيد من تو اون لحظه به كدوم آرزوم داشتم فكر مي كردم!!!!!!\nنامرد از امتحانم پنج نمره كم كرد.",
    "٣ساله پيش بود. تو كوچمون بودم كه دخترِ همسايمون اشك ريزان اومد سمتمو گفت: سلام من همسايتونم يه گربه تو خونمون تو كولر گير كرده. -چيكاره؟\nخيلي با ملاحظه منو از لباسم كشيد برد تو حياطشون. ( چون نامحرم بودم از لباس منو كشيد)\nتو حياطشون يه كولر ابي بود كه گذاشته بودنش دمِ پنجره. يه بچه گربه تو كولره گير كرده بود. مامانِ گربهه هم تو باغچه نگرانِ بچش بود.\nبه دختره گفتم برو يه دستكش طرف شويي واسم بيار دستم كنم. مامان بزرگش اومدو گفت دستكش نداريم. ولش كن بذار بميره. دخترِ گفت نه. گناه داره حيووني.\nاقا ما هم دستمونو كرديم تو كولره گربهه يك پنگول انداخت. دستم خوني شد. به گربهه گفتم احمقِ خر ميخام نجاتت بدم. بعد دخترِ گفت مطمينين ميفهمه شما چي بهش ميگين؟ -اره ميفهمه\nبعد گربهه شروع كرد به ميو ميو (فك كنم داش بهم ميگفت غلط كردم كمكم كن)\nدوباره دستمو كردم لاي كولرو كله پيشي جونو گرفتمو اوردمش بيرون.\nگربهه سريع فرار كرد. اما انقد خنگ بود كه افتاد تو حوض. باز از تو حوض درش اوردم. عجيبه ديگه ازم نمي ترسيد. مامان گربهه اومد سمتم و يه نگا بم انداخت. (فك كنم ميخاست بگه مرسي بچمو نجات دادي قهرمان)\nاره دخترِ خوشكل بود. نخير باهاش اشنا نشدم اخه دو سال ازم بزرگتر بود.",
    "این معلم شیمیمون دیوونس به مولا!\nامتحان نوبت اول یه امتحان گرفته نصف بچه ها زیر 12 شدن!\nبعد میگه فکر نکنید امتحان بعدی به این آسونیاسا!!\nیه امتحان دیگه اسفند گرفته! همه حدود 4 و 5 شدن!\nدوباره میگه فکر نکنید امتحان بعدی به این مسخرگی باشه!! دیشب هول هولکی طرحشون کردم!\nدوباره یه امتحان اردیبهشت گرفته. میگه بشینید برای نوبت دوم بخونید!\nاون دیگه به این آسونیا نیست ها!! :))\nخولاصه یه جا تو تیمارستان رزرو کردیم تا بعد!",
    "زشته بخدا...از سوسک میترسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه شما تو شکم سوسک جا میشی؟نه جامیشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه خب بگو میخام بدونم",
    "یه بارم سیمه گوشی مغازه خراب بود رو آیفون میشد صحبت کرد \nمنم پدر کنارم و همچنین مشتری های محترم\nگوشی زنگ خورد منم سریع زدم رو آیفون \nچشتون روزه بد نبینه مخاطب خاص گفت امیر عباس چرا گوشیت خاموشه منم الکی گفتم خانم افشاری شمایین بعد گفت بابات پیشته گفتم بعله گفت بپیچون بریم بیرون دیگه منم گوشیو قطع کردم\nدوباره زنگ زده بابام زده رو آیفون میگه من نمیپیچم امیر عباسم کار داره توهم برو درس بخون\nمشتریا رفتن بابام انقدر عصبانی بود هی منو میزد نمیدونم چرا >>>>>>",
    "امروزداشتم 4جوک میخوندم.یهوکارواجبی واسم پیش اومد\nاصلادلم نمیومدبلندشم برم\nمیدونیدچیکارکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nیه نگاه به صفحه لپ تاپ کردم گفتم الان برمیگردم!!!!!!!!!به جون خودم اینوبه4جوک گفتما!!!!!!\nیعنی امیدی بهم هست؟؟؟؟:(\nلایک:نه امیدی نیست!!!!!\n:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((",
    "دیروز خونه خواهرم دراز کشیده بودم خواهرزادم یه اسباب بازی دستش گرفته بود هی میخواست بزندش توی سر منِ بیچاره ولی من نمیذاشتم\nخواهرم وقتی دیدش خواست بیاد بزندش که همزمان اونم اسباب بازیشو کوبید توی سرم\nبه مامانش نگا کرد و گفت مامانی دیگه نمیخواد بیاد\nانگار خواهرم پا شده بیاد کمک اون:-/",
    "اقا سر بازی استقلال - الریان تو نمازخونه خوابگاه پر بود از دانشجو. چراغ هم خاموش بود همه داشتیم فوتبال میدیدیم که یهو دیدم شترق! یک دستی از پشت سر زد تو گوشم کر شدم !! بعد همینطور که دنیا دور سرم میچرخید یه صدایی شنیدم که گفت : چطوری ممد؟؟؟!!! \nچشمام که باز شد دیدم یه یارو رو سرمه خشکش زده ! \nگفت : اخ اقا شرمنده فکر کردم دوستم ممده !!! \nد اخه من چی بگم به این ؟؟؟؟؟....\nبزنم لهش کنم ؟.... \nاخه دانشجوی مملکت انقدر نفهم ؟... اصلا فرض من من ممد باشم ! باید اینطور بزنی تو گوش دوستت ؟؟؟ ... اگه سکته میکردم چی ؟ ... \nبخدا این ها از تحریم ها نیست ...",
    "آقا من یه رفیق دارم تو مجالس عروسی ارگ میزنه تعریف میکرد میگفت تو یه روستایی برا عروسی رفته بودم موقع شام وقتی غذا آوردند (غذا چلو مرغ بوده) یه نفر با آفتابه آب مرغ سر سفره آورده و روی غذای مهمونا میریخته.\nواقعا جای همه خالی",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏‏\nخاطرات دوران دبيرستان؛ به درخواست كاربر \"سلنا گومز\"‏\nيادتون مياد يه مدتي توي اين تخم مرغ شانسي ها؛ يه خودكارهايي بود كه از بغلش يه كاغذ بيرون مي اومد؛ بعد هم كه ولش ميكردي به صورت فنري ميرفت داخل؟‏\nمن كاغذ داخل يكي از اينا رو با ظرافت بي نظيري‏!‏ بيرون اورده بودم و به جاش يه كاغذ سفيد چسبوندم...‏\nلامصب اينقدر تو تقلب مؤثر بود كه بچه ها خودكاره رو ازم دزديدن...",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏‏\nخاطرات دوران دبيرستان؛ به درخواست كاربر \"سلنا گومز‏\"‏‏\nمن معمولا هر وقت ميخواستم تقلب كنم؛ رو يه كاغذ به اندازه يه برگ دفترچه يادداشت جواب سؤالها رو مينوشتم؛ بعد وقتي كه سر جام روي صندلي مستقر شدم؛ پاهامو باز ميكردم و برگه رو ميذاشتم رو صندلي بين پاهام. اينجوري وقتي كه دارم به برگه تقلب نگاه ميكنم همه خيال ميكنن كه دارم به برگه امتحان نگاه ميكنم؛ وقتي هم كه مراقب ميومد يه پامو مي انداختم رو اون پا؛ برگه تقلب قايم ميشد...تا اينكه...‏\nيه روز امتحان داشتيم و من از همين روش استفاده كردم؛ در حين امتحان نفر بغل دستيم چندتا سؤال ازم پرسيد؛ منم داشتم بهش ميرسوندم كه مراقب شنيد ما داريم حرف ميزنيم و اومد به من گفت: \"بلند شو جاتو عوض كن؛ برو اونجا بشين...‏\" ؛ حالا منم كه برگه تقلبم رو صندلي؛ اگه مراقب ميديد‏=امتحان صفر‏!‏\nعاقا هر چي من به بهانه ي اينكه وسايلمو جمع كنم لفتش دادم كه مراقبه بره و تقلب رو وردارم؛ لامصب نميرفت؛ تا بلاخره يه فكري به سرم زد...خودكارم رو انداختم زمين و خم شدم برش دارم؛ بعد به بهانه اينكه پشتمو دارم ميخارونم آدامس تو دهنم رو چسبوندم به پشت شلوارم و بعد نشستم رو كاغذ تقلب...‏!‏‏!‏ در حين جابجايي هم مواضب بودم پشتم به سمت مراقب نشه‏!‏‏!‏‏!‏\nدرسته تا يه هفته سوژه خنده بچه ها شده بودم؛ اما از مهلكه جون سالم به در بردم...‏\nلايك‏=ارزشش رو داشت",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nخاطرات دوران دبيرستان؛ به درخواست كاربر \"سلنا گومز‏\"‏\nپيش دانشگاهي بودم؛ يه روز یه امتحان نسبتا مهم داشتيم (امتحان زيست؛ منم كه رشته ام تجربي بود‏)‏ منم كه طبق معمول هيچي نخونده بودم...‏\nاز قضا بيشتر بچه ها هم چيزي نخونده بودن يا چيزي حاليشون نميشد كه يهو يه فكري به سرم زد. رفتم به بقيه گفتم \"امتحان امروز بايد تحريم بشه؛ بچه ها وقتي برگه امتحاني رو تحويل گرفتيد هيچكس چيزي ننويسه و همه برگه سفيد بدين تحويل؛ بعدش ميگيم كه يه روز ديگه ازمون امتحان بگيرند؛ اونا هم كه نميتونند به همه صفر بدن...‏\"‏\nاينطوري شد كه من شدم رهبر کودتا...‏!‏‏!‏\nتا اينكه زمان امتحان فرا رسيد...همين كه معلمون اومد گفت: \"هر كس برگه سفيد بده تحويل...صفر‏!‏‏\"‏ (من نميدونم كي رفته بود به معلمه نقشه ما رو گفته بود؟‏)‏\nمن يه نگاه به عقب (به بچه ها‏)‏ انداختم و با سر علامت دادم \"بريم؟؟؟‏\"‏ گفتند \"بريم‏\"‏ منم گفتم \"پس بريم...‏\"‏ و بلند شدم رفتم برگه سفيد رو دادم به معلمه و بلند گفتم: \"امتحان امروز بايد تحريم بشه‏\"‏ به خيال اينكه بقيه هم پشت سرم دارن ميان...‏\nهيچي ديگه؛ دو ساعت بعد خودم تنها پشت در دفتر وايساده بودم و با خودم اين شعر رو ميخوندم:‏\n‏\"من مرد تنهاي شبم/مهر سكوت بر لبم‏\nلاي لاي لالاي لاي لاي لالاي/لاي لاي لالاي لاي لاي لالاي‏\"‏ !!!",
    "شبی که میخواستم فرداش اعزام شم واسه سربازی اونایی که قبلا رفته بودن گفتن میری اونجا میگن کجا افتادی برمیگردی خونه منم یه کوله پشتی برداشتم رفتم وقتی رفتم فرستادنم مشکین شهر(850 کیلومتر دور از خونه ) تا 12 روز برنگشتیم روز اول که کولمو خالی کردم همه بهم خندیدن گفتن خاک تو سرت \"شونه\" چیه با خودت آوردی الان کچلت میکنن ظرف غذا میاوردی با خودت ...\nکصافتا راست میگفتن نیم ساعت بعد کچلم کردن اما من تا 3 روز ظرف نداشتم غذا بخورم",
    "هیچوقت روز فوت پدربزرگمو یادم نمیره \nآخه داشتم پای تخته املا مینوشتم تا نوشتم \"آب\" مامانم در زد گفت پدربزرگش فوت کرده اومدیم دنبالش بریم خاکسپاری\nانقدر خوشحال شدم اون روز",
    "برج ميلاد تودماغم اگه فكركنين دروغ ميگم‏↳‏\nاواسط ترم پیش یه مدت تودانشگاه همه به مشکل رزروغذابرخورده بودن نه دیگه خودمسئول اتوماسیون رزرو میکردنه میشداینترنتی رزرو کرد(یعنی میشداماخیلی طول میکشیدچون اکثرا\"سایت شلوغ بود).این وسط ما یه روزگذرمون خوردبه اتوماسیون یکی ازپسرای دانشگاه که کلی ادعاداشت اومده بودکلی سروصداکرد،مسئول بهش گفت:جناب شمااینترنتی امتحان کردین؟؟پسره برمیگرده میگه:آره بادوستم خیلی تلاش کردیم مال دوستم تانصفه تو رفت،مال من اصلاتونرفت;)",
    "یه روز داشتم ویندوز عوض میکردم جاتون خالی ....\nاومدم اینور داشتم چایی میخوردم یه پسر دایی داررم 4 سالشه برگشتم دیدم نشسته پشت سیستم میگم چیکار میکنی جیگیلی برداشته میگه الان هیولا میاد!!!!! گفتم باشه دست به چیزی نزنی ها\nیه نیم ساعتی شد میبینم تکون نخورده این نصب ویندوز \nبعدش فهمیدم سی دی ویندوزو در آورده سی دی بازی تیکن گذاشته!!\nهمچی گازس گرفتم تا 3ساعت ردش رو صورتش بود",
    "شرطای مامانم برای بابام تو مراسم خواستگاری .. (مامی میخواسته بپیچونَدِش ، چون ازش خوشش نمیومد خخخخخخخخخ)\nمامی: من نونوایی نمیرم هر روز صبح و بعدازظهر باید نون تازه بگیری !!\nبابا : قبول (:\nمامی : من صُبا پا نمیشم برات چایی بزارم صبحونه اماده کنم !! \nبابا: قبول (: خودم اماده میکنم...\nمامی : من صبح تا هر وقت دلم بخواد میخوابما ، کسی نباید بهم گیر بده !!\nبابا: قبول(:\nمامی : غذا هر چی دُرُس کردم میخوری، شاید بعضی وقتا حوصله نداشته باشم غذام دُرُس کنم!!\nبابا : قبول (:\nمامی : ( تو دلش : کوفتو قبول ، هر چی میگم میگه قبول)\nاصلن میدونی چیه من بعد ازدواج شاید چادُرم سرم نزارم !!\nبابا : قبول((((((:\nمامی ))))))))))))))))))):\nالان 23 ساله با هم ازدواج کردن مامان تا حالا نونوایی نرفته ، صبحونرو خود بابام اماده میکنه ، صُبا تا هر وقت بخواد میخوابه ،مامان هر چی درس میکنه میخوره جرئت ایراد گرفتن از غذاشم نداره .....خخخخخخخ\nبابا (((:\nمامی (((((((((:\nبععععله... مَردِوُ قولش... \nهههه......((((:",
    "امروز تو دانشگاه بیکار بودم ، اومدم 4جوک چن تا پست بخونم شاد شم . جوکا رو میخوندم یه دفعه میزدم زیر خنده ...پخخخخخ\nدوباره چند ثانیه دیگه خخخخخخ \nدوستام چن تا صندلی اونورتر نشستن ... یکیشونن برگشته میگه نچ نچ نچ ... این دورو برا تیمارستانم نیست !!!\n این بچه خیلی وضش خرابه... چیکار کنیم !!؟؟؟\n\nانگ دیونگی نخورده بودم که اونم بهمون زدن....):\nبیساره من ))):",
    "عاشق اون در تگزاسی مترو هستم که زنا رو از مردا جدا میکنه. بعضی وقتا که ازش رد میشم حس میکنم لوک خوش شانسم.",
    "امروزداشتم خونه روجارومیکشیدم گودزیلای واحدبغلیمون(3سالشه) اومده میگه چراداری خونه اتونو خوشگل میکنی(ب خونه تمیزکردن میگه خوشگل کردن) بهش میگم آخه مهمون داریم.برگشته میگه منوشوهرم میخایم شام بیایم خونتون منومیگی هنگ کردم میپرسم شوهرت کیه؟میگه:دوست شوهرتو(من شوهرندارم اماازنضراون هردوشوورداریم) میپرسم خب حالاشام چی درس کنم براتون؟برگشته میگه شوهرم ماکارونی دوس داره ینی کف کردم.بجون خودم من هم سن این بودم فک میکردم خط موشک توآسمون خداس.(الان ک دارم پست میذارم گودزیلام پیشمه)",
    "شـــــما وقتی میخواین نمک به گوجه سبز بچسبه چیکار میکنید؟؟D-:\n.\nمن که الان سنم اینقده..........!\nبرای خوردن گوجه سبز با نمک کلی خودمو اذیت میکنم گوجه سبزارو پر تف(طف........) میکنم که نمکا بهش بچسبن تازه با خیاله راحت بخورم....!شما چطور؟;-)",
    "ما دیروز امتحان میانترم داشتیم....\nاتفاقا استادش، استاد راهنمای پروژه من بود(دانشجو ارشدم). یکی از سوالاش یکم گیج کننده بود، منم گذاشتم واسه آخر سر.\nآقا چشمتون روز بد نبینه دوتا از بچه ها داشتن تقلب میکردن، منم اومدم تریپ زرنگی وردارم، خوب گوش کردم و جواب شنیدم:))) رفتم سواله رو حل کنم...\nخدا نصیب گرگ بیایون نکنه جوابو اشتباه شنیده بودم.:O یه باره به کل قاطی کردم!! :S \nروم هم نمی شد از استاد بپرسم، خدا نخواد دانشجو جلو استاد راهنماش آبروش بره... :'(\nحالا من هی داشتم به خودم میپیچیدم، دو سه بار استاد اومد بالای سرم یکم نیگام کرد رفت...\nآخر سر دیگه دلش برام سوخت اومد بهم گفت چی شده؟!\nمنم ذوق مرگ... \nگفتم این سواله رو نمی فهمم!:(\nواستاد بالای سرم شرو کرد سوالو توضیح دادن!!!!\nقیافه من : O-o\nقیافه استاد : ^-^\nهیچی دیگه جواب گفت بهم!!!!! سوالشم 7-8 نمره داشت....\nیعنی نوکرشم به مولا....\nاز همین تریبون دستش می بوسم :*\nلایک = صفای هر چی استاد با مرامه",
    "امروز از طرف مدرسه رفته بودیم بازدید معلممون واسه اینکه ببینه همه اومدن در اومده میگه هر کی غائبه دستش بالا!!!",
    "یادمه اول ابتدایی,دومین روز مدرسه که معلممون بهم تکلیف داد,وقتی اومدم خونه مامانم میخواست دفترمو بگیره ببینه که از کجا باید مشق بنویسم,منم یه ساعت گریه کردمو دفترمو بهش ندادم...\nدلیلمم این بود که خانممون گفته مشق شب,هنوز که شب نشده من بخوام مشق بنویسم!!!اداداشمو آجیم که کلی بهم خندیدن,مامانمو بابامم تا یه ساعت داشتن توضیح میدادن که بابـــا اسمش مشق شبه.من دفترو دادم ولی تهدیدشون کردم که به خانوممون میــــگم....\nبه من چه تقصیر معلممون بود خب خودش گفت مشق شب!!!!!!تازه میخواستم اولو جهشی بخونم برم دوم اداره اجازه نداده بود :(\nمن یه همچین آدمی بودم :)",
    "دیشب بابام دوتا هندونه خرید اورد خونه!!\nمنم که عاشق هندونه سریع اوردم یکی شو بریدم....\nیعنی کاش هیچ وقت نمیبریدم هندونه هه سفید بود!!\nبابام گفت عیب نداره اون یکی رو ببر!!\nاون یکی رو بریدم بدتر از این یکی...\nیعنی از صد تا شکست عشقی بد تر بود به قران...\nادم شکست عشقی بخوره هندونه سفید نخوره",
    "دیروز داشتم توی پیاده رو از شرکت برمیگشتم (بعد میگم چه شرکتی) یهو دیدیم یکی از پشت سر صدام می کنه که اهای ابجی پارسا تو پجر منو ندیدی؟؟؟؟؟!!! منو میگی o-0 \nکیه صدام میکنه؟ برگشتم دیدم پسر شجاعه بنده خدا دنبال پدرش می گشت من نمی فهمیدم چی میگه!!\nمن:o-o\nپجر: o-0\nپسر شجاع :^-^",
    "من روی ملچ ملوچ کردن بقیه موقع غذاخوردن خیلی حساسم...یعنی آتیش میگیرم.....براهمین موقع غذا هنزفری رو میکردم توگوشم یه آهنگ دوپس دوپسیم میذاشتم تاچیزی نشنوم...یه بارمادرجانم اومد غذا بخوره...انگاریکی داره بامیخ میکوبه توسرم سریع رفتم سراغ هنزفری اینم گره تو گره شده بود حالا منم اعصابم داغون...گرفتم تیکه تیکش کردم بعدبا بیژامه ازخونه زدم بیرون...اینارو ول کن هنزفرییه اصل بود..دلم میخواد خودمو بزنم زمین هوابرم به نظرتون تاکجابرم....؟؟!؟؟!؟!؟",
    "یه بار با یکی بزرگتر از خودم دعوام شد زدم و پا بفرار گذاشتم به امید اینکه مغازمون نزدیکه برسم اونجا دیگه مشکلی ندارم چون همه بچه ها هستند کمکم کنند ولی تا رسیدم مغازه دیدم هیچکس نیست هر چی صدا و داد و بیداد کردم کسی جواب نداد و آقاهه با خونسردی داخل مغازه خودمون یه دست کتک مفصل بهم زد و رفت هیچوقت از یادم نمیره",
    "یادش بخیر زمانی که تازه داشت پشت لبم سبز میشد همش میرفتم جلو آینه...باورکنید لاخ لاخ قربون صدقشون میرفتم...بماند که حالا پسرا واسه سبیلاشون ذوق نمیکنن که دارن شبیه پدرشون میشن،بلکه ابروهاشونم برمیدارن تا شبیه مادرشون بشن...",
    "*******علامت اختصاصیم کجا بود بابا*******\nعاغا اوایل سال تحصیلی مدیر و معاون پرورشی اومدن سر کلاسمون گفتن واسه مسابقات فرهنگی هنری هر کی دوست داره اسم بنویسه(این تئاتر مئاتر و داستان نویسی و از این حرفا)خلاصه چن دیقه گذشت اومدن پیش من گفتن تو اسم نمی نویسی!!!\nمنم گفتم:والا من نه فرهنگ دارم نه هنرD:\nخلاصه کلاسمون ترکید\nو شد آنچه که شد",
    "فک کنم اگه زلزله ها همینطور ادامه پیدا کنه باید همین امروز فردا باید آستین بالا بزنیم با همکاری هم یه سایت درست کنیم اسمشو بذاریم زلزله نیوز یا بوم بوم نیوز\nبا این شعار بالا همه صفحه ها:\nزمین:قرررر تو کمر فررراوونه نمیدونم کجا بریزمممممممممم\nزمین جا  همین جا",
    "کل دوره خدمت سربازی یکطرف آموزشیش یکطرف.یکی از شبهای آموزشی که پاشدم از خواب برم دستشویی ( گلاب به روتون ).دیدم صدای دعوا میاد ( ساعت 2-3 نصف شب بود )...خدایا اینکیه دیگه داره دعوا میکنه!؟ یکم رفتم جلو تر دیدم از تو توالته.با خودم گفتم یعنی دو نفری تو دستشویین؟!؟!یکم وایسادم دیدم دعوا داره بالا میگره: هی میگفت: بیشعور...کثافت...عوضی... منم گفتم باداباد در رو بازکردم...دیدم یکی از بچه های سوسول هم دوره مون داره با پشه مالاریا ( از این پشه های گنده ) دعوا میکنه...حداقل تا یک ساعت بعدش تو خواب که یادم می اومد وسط خواب میترکیدم از خنده...",
    "رفتــه بـودیـم اصفهــان (: \nیکــی اَ رفیقــام که برا همــون جــاست ... گفــت بیــاید باغ ٍ بـابـا بزرگــم فُـلان جـا (: \nآقـا مـا رفتیــم هــرچی گشتیــم این آدرسـش لامصــب سـرویســمون کــرد (: آخــرش یه جـا پارک کــردیم ! حالا هــرچی زنــگ میــزنیم کچــل گوشیــش آنتــن نمیــده ):\nپیــاده شــدیم ! \nدوستـــم : آخـــه این اوسکــول چــرا خــودش نیــومد با هم بــریم ؟! گیــج !\nپســردایی م : تو روحـــش که مـا رو کاشــت اینجــا لعنـــتی !\nیکــی اَ دوستــام که ســرما خــورده بود طفلـــی طـاقتــش طاق شد : کـــره الاغ گــوشی شم آنتــن نمیــده ... آآآآآآآآی میـــلاد مگــه دســتم بت نرســه !! د ٍ وخیـــزید د ٍ ... مــن ســرم درد می کنــه ... میــلاد کــره الاغــم بیخیـــالش ... بریــم پهــلو سعیــد بهتــره !! کثــافت گــردن ٍ میــلاد ُ میشـــکونم واســتا ببینــمش ... گــوساله ی ٍ نوپا ... نکبــت !! \nآقــا یهــو دیــدم یه پیــرمــرد ٍ چــپ چــپ نیــگامون کرد یه چیــزی ام زیــر ٍ لــب گفــت رفت ! امــان از ایــن جــووونا ( طبـق ٍ معمــول )\nمـا : -_-\nآقـا بعـد ٍ 20 دیقـه عـلافی ٍ بعــدش یهــو سر کـله میــلاد پیــدا شـد مـا رفتیــم باغشـــون ...\nدوســت ٍ بیــمار ٍ مــن : میـــلاد! مــن دیشــب زیـر ٍ سٍـرم بودم !! چــرا مـا رو کاشتــی ؟!\nمیــلاد : داش مهــدی شــرمنده ... الانــم بـابـا بزرگــم.. اومــده یه لحظــه زود میــره (:\nآقــا یهـــو همــون پیــرمــرد ٍ اومــد !\nمــا : O_O \nپیــرمــرد ٍ :O_O \nمیــلاد : پـدرجــون .. اینــا همــون رفیقــامن ... نمی دونــی چقــد گُــلَن که! وقتــی میــری تهــران آی آدم ُ خجـالت میــدن ! بچــه ها ایشـون پـدرجـون ٍ مــنن !\nمـا :  O_O \nپیــرمــرد ٍ : بعـــله متــوجهــم ! ســلام گل پســرا خــوش اومــدین قــدمتون روی ٍ چشــم !\nمـا :  O_O \nخــداوکیــلی به رومــون نیــاورد .. ولــی از خجــالت آب شــدیم رفتیــم تو زمیــن (: مهــدی طفلــی ُ که نگـــو (:\nشـانس ٍ کــج و کــوله ی ٍ مـا رو ....",
    "با داداشم داشتیم ای بووک 4جوکو تو خونه میخوندیمو غش کرده بودیم از خنده که یهویی(یه هویی....در یک آن!!!!)قلبم گرفتم\n(حالا میبینین از دستتون چی میکشم))))\nب داداشم میگم برو قرصامو بیار \nرفته قرصا رو  اورده ولی یه لیوان اب نیاورده \nبهش با استرسو اسبانیت تمام میگم \nحالا من با دهن اب بخورم!!!!\nهمه مردیم از خنده ......\nولی جاتون خالی عجب سوتی دادم در حدی که قلبم خوب شد!!!!!!!!!!!!!!!",
    "خاطرات طاهاوسوسک\nاگه تویه اتاق سوسکی ببینم تازمانی که جنازه اش رونبینم نمیشینم\nوقتی میخوام یه سوسک بکشم (البته ازروی اجباریعنی کسی نباشه واسم بکشه/مواردخیییلی حاد)\nیه دمپایی میگیرم ازده کیلومتری پرتش میکنم وبدون نگاه کردن به عاقبت کارباسرعت هرچه تمام ترتامیتونم میدوم      خخخخخخخخخخ\nوقتی برمیگردم میبینم سرجاشه تکون هم نخورده.........\nنشونه گیریمم صفره.......\nشماهاهم اینجوری سوسک میکشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟))))))))))))9",
    "یکی ازبچه فامیلامون که خیلی ازمارمولک میترسه\nقابل ذکر است که99درصد فامیلای ما ازمارمولک میترسن اون ادرصدهم خودم هستم\nموهای خیلی بلندی داره........\nهمین طور که نشسته بوداحساس کردکه یک چیزی توی موهاش حرکت میکته.........\nخودت دیگه تصورکن..........\nتوموهاشوکه میگرده میبینه یه مارمولک ازنظرخودم خیلی خوشکل گیرکرده بودبه موهاش.........\nباهزاریه مکافات درش آوردیم\nامامگه گریه ی اون بندمی اومد\nتازه تامدتها هم ازموهای خودش هم میترسید..............",
    "همسایمون بچشو اورد گذاشت خونه ما تا بره بانک از وقتی رفت بچهه شروع کرد خاله من گشنمه.بهش گفتم کیک میخوری؟گفت نه گفتم میوه؟غذا؟نون پنیر؟ خلاصه هرچی گفتم گفت نه یه دفعه گفتم (هناق حناق هناغ حناغ)میخوری گفت چی هست؟ رفتم کاهو گذاشنم لای نون پنیرو عسل هم زدم دادم دستش گفتم باز نکنیا همین جوری بخور مامانش اومد گفت خاله رو که اذیت نکردی؟\nبچهه: نه مامان خاله خیلی مهربونه نبودی به من هناق داد خوردم.مامان واسم درست میکنی؟\nمن=:(\nمامان بچه=:/\nبچه=:))))))))\nای لال از دنیا بری بچه که ابرومو بردی",
    "چند روز پیش رفتم دنباله مخاطبه خاصم ببرمش. رستوران\nوقتی که رفتم سرکوچه دنبالش دیدم یه فقره گودزیییییییلا\nدنبالشه \nمیگم این کیه اً؟\nگودزیییلا:اولاً این نه. و ایشون\nدوما خاله این مخاطبه خاصت چقدر بی شعوره\nمن با این بیرون نمیام ابروم رو میبره\nهیچی دیگه مخاطب ما هم گف این بچه هم فهمید من احمق نفهمیدم برو گمشو دیگه هم به زنگ نزن\nبعد هم در ماشین رو کوبید به هم رفت\nیعنی فقط من چی بگم؟؟؟؟؟\nناهار کوفتمون شد \nیعنی. نصف پول توجیبیم رو گذاشتم برای تحقیق برای نابودی گودزیییییلا ها",
    "طـــــــــــرز حـــــــــرف زدن ســــــــایـــــــلار ... با مخاطب خاصش (دوماه پیش)\nدوبس دوبس .. گوم گیش .. اوه ... ریف .. دی دی دین .. لول (چتونه ؟؟ صدا زنگ موبایلمه خوب)\nمجید : خخخخخااااااا ... ت ..ف .. هاان چته باز زنگ زدی ؟\nمخاطب خاص (با کلی ذوق و شوق) : وااای سلام عزیزم .. چطوری ؟؟ قفونت بشم .. امروز چقد خوب حرف میزنی باهام .. \nمجید : خوب دیه امروز خیلی خوشحالم .. حالا بگو چیکار داری ؟ ؟\nمخاطب خاص : همینجوری .. خواستم حالتو بپرسم .. و بگم اگه وقت داری بیا بریم زاینده رود .. من حوصلم سر رفته ؟؟ میخوای حرفای عاشقانه بزنیم .. مجید من دوستت دارم و .......\nمجید : دیگه به من نه زنگ بزن نه اس بده\nمخاطب خاص : واسه چی ؟؟؟ من که حرف بدی نزدم .. \nمجید : با تو که نیستم .. الاغ .. دارم واسه یکی پیام میدم \nمخاطب خاص(با لحن عصبانیت) : پس من یه ساعته دارم با تو حرف میزنم .. گوش نمیدی؟؟\nمجید : دیگه به من نه اس بده ... نه زنگ بزن ..\nمخاطب خاص : با تو أم .. ولش کن اونو یه دقیقه به من گوش بده \nمجید : ایندفه دقیقا با تو بودم .. خدافظ .. راستی .. خخخخااا تففف",
    "یکی از همسایه ها بدو بدو اومده دفتر من میگه فهمیدی زلزله اومد؟\nمن: کی؟ (O_o)\n- الان دیگه\nمن: نه بابا زلزله کجا بوده؟\n- نه!!! اومد صاحب خونه مونم فهمید\nتحریما کم بودن زلزله هم بهش اضافه شد\nملت توهم میزنن",
    "عاقا یا بارم مامانم زنگ زد گفت امیر عباس ناهار میای خونه گفتم آره گفت چی میخوری گفتم هر چی باشه\nگفت ناهار نداریم بخور بیا\nخوبببببببببببببببب مادره من عزیزه من چرا زنگ میزنی چرا سوال پیچ میکنی از اول بگر ناهار بخور بیا\nسلامتی هر چی مادره مهربونههههههههههههههههه",
    "عاقا اولا سلام\nدوما اولین پستمه\nیه بار با نوید دوستم میخواستیم بریم سره قرار تو راه 3 ساعت تو مخه من هی خوند رسیدیم اونجا سر سنگین باش چون اکیپشون بی جنبه ان ، عاقا من هی گفتم چشم اونم هی بیشتر گفت ...\nهمینکه رسیدیم گفت سلام دید جمعشون شاده یهو گفت بیاید دلقک آوردم ..\nمن : :O :O:O:O:O:O\nنوید : :D:D:D:D:D:D:D\nدوستان : خخخخخخخخخ\nااکیپ بی جنبه ها : :(((((((((\nآقا من به دوستیم ینی ادامه بدم با این",
    "مهمان غريب داشتيم طرف باخانوادش اومده بود_خاستن استراحت كنن باي مصنوعيش رو دراورد كذاشت زير  يه بارجه سفيد\n_بابام از راه رسيد سلام كرد فك كرد زير  بارجه يه بجه خوابيده_خيلي مهربانانه برسيد آقازاده خوابه؟ حالش خوبه؟ داغشو نبينيد_مامانم ازبس خنديدكه بابام ميخاس سرشو بكوبه به در_ خو آخه قبول كه فك كردي بجه س_از كجا بي بردي كه آقازادست؟\nاينم باباس كه ماداريم؟",
    "رفتيم سرتمرين فوتبال دوستم اومده تريب تكنيك بذاره بركشته به مربيمون ميكه من بازيم خيلي عاليه فقط نميتونم توب روكنترل كنم!!! رفيقه كه ماداريم عايا؟",
    "امروز موقع ناهار جلو 30-40 نفر اومدم ادای قناد (مجریه برنامه کودک)\nرو در بیارم می خواستم بگم:\nدس,جیغ,هورااااا\nگفتم: جق,دیس,هورااااا   \nنصفشون داشتن سفره گاز می زدن \nیه عده داشتن از خنده ویبره می رفتن \nدر کل خونه رفت هوا ||||\nچند ساعته تو اتاقم \n\nنتیجه اخلاقی: کسی رو مسخره نکنید که خودتون سوژه می شید....!!",
    "حدود 2سال پیش اینا بود 1بار دوستام میخواستن برن قلیون کشی!!!\nمنم باهاشون رفتم.بار اول و آخرم بود....\nبلدم نبودم درست و حسابی بکشم و خوشم نیومد.\nحالا چن وقت بعدش مهمون داریم و داییم اینا نشستن دارن میحرفن.بحث به سیگارو  قلیون و ضرراش میرسه....هرکی یه چی میگفت.\nمنم برگشتم گفتم آخه طعمی هم نداره که جالب باشه...من 1بار کشیدم جز سوزوندن گلوی آدم هیچی نداره...\nداییم:آفرین دایی جون بزرگ شدی....! حالا چی کشیدی؟\nمن: دو سیر !!!!\nینی خونه رفت رو هوا و هیچ وقتم برنگشت سرجاش:-))))))))))))",
    "اقا دیروز ما تو مغازه ی دوستم بودم خدمات کامپیوتری داره . ی مرده اومد تو گفت ببخشید این لپ تاپ ها اون بالا چند.؟ یعنی من دستم رو تا ته کردم تو حلقم که نخندم . حالا  ببین چرا خندیدم . به فن های خنک کنده ی زیر لپ تاپ می گفت لپ تاپ . \nخدایا مارو با کیا کردی 75ملیون آخه.",
    "دقت کردید وقتی دهنتون بسته س و از یه چیزی خنده تون میگیره اولش با دهنه بسه میخندید چه صدای ناجوری از گلوتون میاد بیرون؟!\nبعد تازه اون سوژه خنده تون هرچقدرم که مسخره باشه بقیه به خاطره صدایی که از شما میاد بیرون به قهقهه میوفتن...\nحالا امروز ما سره کلاس باید ساکته ساکت میشستیم\nمنم دیدم بغل دستیم زیاد وول میخوره و نمیذاره من درس و گوش بدم ..\nیه دونه از این خنده ها کردم اونم الکی خندید.استادم پرتش کرد بیرون..خلاصه منم راحت درس و گوش دادم.. ^_^\nعایا من ادمه عوضی ای هستم؟؟!!",
    "نیگاه کنین در چه حد سمپادیا (خودمون)باهوشن\nموبایل میارن سر کلاس درسایی که مهم نیست مثل فیزیک،ریاضی،هندسه و ... رو جت میکنن میرن تو اینترنت مطلب میزارن و ... البته الآن سر درس ریاضیم فرداهم امتحان داریم.\nتوجه!!\nکار ما به شما توصیه نمی شود.\nخخخخخخخخخخخخخخخ",
    "ديروز سر كلاس ديني يكي از بچه ها داشت از روي كتاب ميخوند دبيرمون مثلا خواست به ما ياد بده كه وقتي نمي فهميم بايد بپرسيم يه دفه گفت آقاي فلاني من اين جا رو نفهميدم،دوباره بخون.من گفتم:خا درست گوش كن كه بفهمي.كلاس رفت رو هوا،من رفتم بيرون.سلام برسونين.خدافظ",
    "شب قدر داشتیم از بهشت زهرا برمیگشتیم (با موتور)\nحسین ترک من بود یهو دیدم رو زمین یه چیزی ریخته \nمن:حسین اینا شبیه روغن \nحسین:اره روغن نباتی\nرفتم توش نگو گازوئیله .احمد و محمد انداختن از گوشه اتوبان رد شدن \nمن و حسین رفتیم رو گازئیل یه متر رفتیم که لیز خوردیم حالا موتور رو پای من و حسین 10 متر لیز خوردیم جرقه میخورد تو صورتمون گفتم الان اتیش میگیریم یا یه ماشین از رومون رد میشه\nخداشکر نه ماشین از اونجا رد نه اتیش گرفتیم \nحالا مکالمه های فرداش احمد و حمید ترک\nاحمد :صدای چی بود ؟ ببین اینا زنده ان؟\nحمید:امام زمان !!!نه مثل اینکه زنده ان\nاحمد: حسین که چیزیش نمیشه خداکنه امیر چیزیش نشه\nتلفات من :لباسام که هیچی ازش نموند دستم جر وا جر شد پای چپم کلش خونی بود سمت چپ صورتم کبود بود\nتلفات حسین :لباساش گازوئیلی شده بود\nرفیقه من دارم که هیچیش نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "عید پارسال قرار بود با هم بریم شمال زنگ زدیم برای هماهنگی همه چی حل شد ساکمو بستمو قرار شد فردا صبح بریم \nبابام: امیر امسال دیگه با دوستات نرو بیا خوانوادگی بریم سنندج داییت همیشه سراغتو میگیرن\nمن:من بیام اونجا حوصلم سر میره کسی هم اونجا نیست من برم شمال باشه\nبابام: باشه هر جور راحتی\nشب خوابیدم صبح اومدم بلند شم دیدم کلا فلج شدم نمیتونم تکون بخورم با داد و بیداد بابامو صدا کردم میگم بابا نمیتونم تکون بخورم بدمم درد میکنه چی کار کنم \nبابام :بگیر بخواب خوب میشی \nمن: بچه ها الان زنگ میزنن باید برم \nبابام :خوب پاشو برو \nمن: یه چیزی بده بخورم خوب شم (بابام دارو سازه)\nبابام :من الان چیزی نمیتونم بهت بدم خودت خوب میشی \nتا فرداش خوابیدم پاشدم دیدم خوبه خوبم \nبه بابام میگم مریضی فقط میخواست من نرم شمال\nبابام :مریضی نبود من داروی بیهوشی با دوز پایین ریختم تو چاییت اینجوری شدی\nمن :             O:            \nبابام: حالا با ما میای سنندج :) \nمن:بابا اگه میمردم چی ؟\nبابا :نترس بادمجون بم افت نداره\nهیچی دیگه منم زنگ زدم دوستام بیان دنبالم که بریم شمال \n(اخه به بابام نگفته بودم منتظرم موندن)\nباباهه من دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/",
    "آقا جاتون سبز دیشب رفتیم خونه عموم اینا مهمونی! \nنکته: 4تا دایناسوراون هم  از نوع گودزیلا  تو مهمونی بودن.....\nهمه خوش وخرم نیشسته بودن و شاد بودن  تا موقع شام خوردن رسید(بگید خب!)سفره رو کشیدن و همه نشستیم سر سفره.....\nیکی از این گودزیلاهای خوناشام سریع غذاش رو تموم کرد  و رفت یه سوکس و یه مارمولک پلاستیکی به این بزرگی ورداشت آورد و انداخت تو قسمتی که خانوما نشسته بودن... حالا خانوما جیق قرمز که دیدی مُنتها آبیش(ای بابا همون بنفش دیگه) و هرکدوم سریع البته با جیغ از سر سفره متواری شدن..\nحالا ما مردا رو میگی از خنده نمیدونستیم چی رو بخوریم آخه همه چیز تموم شده بود بنده خدا شوهر عمه م که دیگه نفسش بالا نمیومد.... همه جور گودزیلا دیده بودیم اما اینجوریش رو دیگه نه !!",
    "یه بوتیکی تو شهرمون بود که لباساشو 77%تخفیف میداد\nمن موندم استاندارد سودکردن مغازه ها از جنساشون اگه 30%درصد باشه یعنی اون مغازه از فروش هر لباسش 47%ضرر میکنه عایا؟؟؟؟!!!!\nننویس برادر من،ننویس که همه میدونن دروغ نوشتی\nدروغم بلد نیستی بنویسی؟؟؟",
    "امروز توی شرکت شیطنتم گرفت همکارم از اتاقش رفته بود بیرون یواشکی رفتم تو اتاقش که وقتی اومد بترسونمش پشت در کمد بودم که اومد پریدم جلوش گفتم پپپپپپپپپپپخخخخخخخخخخخخخ نگو آبدارچی بیچارمون بوده پیرمرد داشت قلبش وایمیساد.\nاین همکار من دارم؟\nادم حسابی مگه نمیبینی من می خوام بترسونمت آخه چرا دیر میای؟؟؟؟؟؟",
    "مامانم گفت برو ميوه بگير شب مهمون داريم !\nگفتم بارون مياد من نميرم !\nگفت پاشو برو گمشو بگير بيا ببينم !\nبدوووووووووو\nرفتم ميوه گرفتم قشنگ تو بارون دوش گرفتم خيسِ خيس شدم رسيدم خونه\nدرُ باز كردم :\nبابام : :))))) اَاااا اينو ببين مثل موشِ آب كشيده شده !\nخواهرم : =))))) نه بابا مثل اردك ماهى شده !\nمامانم : =)))))))) آخى نگيد اين حرفارو بچم همون خرى كه بوده هستش فقط يه ذره خيس شده !!!!\nهمون لحظه هم داداش كوچيكم اومده ميگه :چطورى خره ؟؟؟؟\nمن : :|O\nيه لحظه خودمُ باغ وحش يا يه جنگل احساس كردم !!!",
    "جاتون خالي رفته بوديم خونه جاستين بيبر اينا تولد خواهرش ملوك بيبر.\nآقا اين جاستين مفلوك هم ميخواست خودي نشون بده آهنگ واويلا ليلي گذاشت رفط وسط قر بده پاشو گذاشت رو پوست موز, نقش زمين شد ماهيتابه رفت تو حلقش منم كه داشتم از خنده دلار پخش ميكردم با افتابه زدم پس گردنش ماهيتابه در اومد , گفتم : نفله پاشو آبرومونه بردي\nولي دمش گرم كه موجبات شادي ما رو فراهم كرد.",
    "ســــــــایلار :\nدستگاه ATM  تو حقلم اگه دروغ بگم ...\nچند وقت پیش توی یه روستایی بودم .. بعد یه دستگاه خودپرداز گذاشته بودن واسه یه دفتر خدمات ارتباطی.. اومدم برم پول بگیرم .. دیدم زنبیل و سطل گذاشتن تو صف ؟؟؟ با خودم گفتم شاید ماله مغازه کناریه باشه .. رفتم کارتو بزنم ..نوشته بود (دستگاه موقتا خراب است ) داشتم میخوندم که چند نفر اربده کشان اومدن طرفم .. (یا جد سادات ..) چی شده ؟؟ پیرمرده میگفت تواینجا هم حق خوری ..تو بچه شهری؟؟ \nمنم که مات و مبهوت بودم گفتم آره حاج اقا چی شده؟؟ مگه چیکار کردم>> میگه کوری ؟؟ نمیبینی زنبیل گذاشتیم.. گفتم واسه خودپرداز؟؟؟ گفت آره دیگه دستگاه خرابه .. الانم اول ماهه اومدیم .. حقوق بازنشستگیمونو بگیریم .. \nمن : (@^*) \nکارلوس کی روش : (^_*)\nشانگ های چین (&##)",
    "دبيرستان که بودم يه دوست داشتم بهش ميگفتيم کپل که خيليم شکمو بود هر چي ما ميبرديم ور ميداشت ميخورد تا يه روز با يکي از دوستام رفتيم پشت مدرسه نون پنير بخوريم چشمم افتاد به علفاي تر و تازه يه خوردش چيدم گذاشتم لاي نون دادم به کپل گفتم نون پنير سبزيه وقتي ت",
    "يادش بخير آب بازيه دوران مدرسه دوستان با بطري نوشابه300Cc آب ميريختن منم که سطل آشغالا رو پر آب ميکردم ميريختم رو اونا خيس شدنش يه طرف بو گندش يه طرف",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nديروز ظهر من آشپز بودم. عاقا غذا رو گذاشتم رو گاز و اومدم رو تختم گرفتم خوابيدم. بعد كه بيدار شدم ديدم دير شده؛ الانه كه غذا بسوزه براي همين دويدم تو آشپز خونه. وقتي كه رسيدم ديدم يكي رفته سر ديگ خورشت و يه ناخنک حسابي زده. خلاصه من رفتم به جانشين فرمانده گفتم كه \"كي بي اجازه رفته تو آشپزخونه‏\"‏ (آخه كليد آشپزخونه رو فقط آشپز داره و جانشين فرمانده‏)‏ و از اين حرفا؛ اونم بهم گفت \"هيچكس نرفته‏\"‏ تا ظهر شده غذا رو كشيديم...‏‏\nتو آسايشگاه نشسته بوديم غذا ميخورديم كه دوباره از تو آشپرخونه صدا اومد؛ منم پريدم تو آشپزخونه كه مچ طرف رو بگيرم كه با يه صحنه فوق وحشتناك رو به رو شدم...‏\nديدم يه گربه‏!‏ پاي ديگ خورشته و داره غذا ها رو ليس ميزنه‏!‏‏!‏‏!‏\nمن كه آرووووم و بي سر و صدا غذاي خودم رو ريختم دور و رفتم براي خودم يه ساندويچ خريدم؛ به كسي هم چيزي نگفتم...‏!‏‏!‏",
    "آغا من هي مي گفتم اين گودزيلا ها (دهه80)كه مي گن مگه چجورين آخه خدارو شكر ما توي فاميل نداريمشون خدا صبر بده به اونا كه دارن.\nبعد از زلزله همه جمع شده بودن توي كوچه موقع اذان صبح از بلندگوي مسجد صداي اذان اومد يكي از اين گودزيلاها با صداي بلند گفت اشهدمون رو خوندن بريم ديگه كپه مرگمون رو بزاريم.هيچي ديگه دو روزه ميريم شهرداري بيان كوچه شخم زده ما رو اسفالت كنن اوناهم مي گن ما وقت نداريم تصميم گرفتم امروز برم جهاد كشاورزي بذر گندم بخرم بيام بكارم",
    "کیا اون جعبه های شانسی یادشونه\nکیا فالی رو یادشونه \nکیا شور نخود رو یادشونه\nشما هم داشتین یا فقط ما تو شهرمون ازینا داشتیم ؟؟؟",
    "در جواب پست سعید واقعا حق داری...شب زلزله اصفهان مکالمه من و خانوادم...\nمن;سرم گیج رفت از بس نگاه تو گوشی کردم...\nخانوادم:خاک بر سرت زلزله شد بدو بیروونننن\nمن:واقعا.....؟ شما برید الان میام\nخانوادم:خاک بر سرت کجایی میمونی زیر آوار بیا بتمرگ بیرون دم مرگم دست از سر آینه بر نمیداری\nمن:حاضرم همینجا زیر آو‌ار بمونم بمیرم پسرا همسایه یه عمر دستم نندازن الان میام اومدم اومدم.....\nانصافا خوب پیش بینی کرده بودم و حدس میزدم افرادی مثل شما توی پارک پیدا بشن...بعله ما اینیم...الام شبا آرایش میکنم مانتو و شلوار لی میپوشم میخوابم که با شلوار گل گلی نیام تو خیابون خدایی نکرده...بعله",
    "وای بچه ها سوتی داغ داغ مال همین امروز صبح.مامانم روضه گرفته بود مداح دعوت کرده کلی جمعیت داشتم رد میشدم مداحه گفت دخترم ببخشید میشه یه لیوان آب بدی گلوم گرفته منم از اونجا که هر کی گلوش میگیره آب جوش میخوره یه استکان بزرگ آب جوش گذاشتم جلوش.....جاح آقا میکروفنو گرفت دستش آب و برداشت یه نفس داد بالا یهو ..پوفففف.همشو پاشید بیرون....وای بنده خدا فکر کرده بود آب یخ براش بردم خوب خودش نپرسید نه گفت منم ترجیحا آب جوش بردم شروع کرد تو میکروفن بلند بلند فت خوب بابا یه اخطاری بدید گلوم سوخت تا توی روده هام سوخت ,همه ملت زدن زیر خنده...هیچی دیگه نتونس بخونه پاشد رفت...از صبح کلی فحش خوردم 50 هزار تومن حاجی رو هم از من بدبخت گرفتن.از صبحم سعی میکنم حتی الامکان با مامانم روبه رو نشم...مامان بی اعصاب من دارم خوب تقصیر من چی بود حاجی بی دقت بود خوب...ولی هر چی قیافه بدبختو یادم میاد تری میزنم زیر خنده.",
    "\"مــــــــن و خاطراتـــــــــــــم \"\nعاقا این داستان کاملا ثابت میکنه که من با انیشتین نسبت دارم!\nدر زمان های کودکی از آنجا که ما خیلی بچه های حرف گوش کنی بودیم وقتی از خونه بیرون میرفت درو حیاطو قفل نمیکرد میگفت بچه ها تو کوچه نرید!\nما هم که حرف گوش کن اونموقع هم که اینترنت نبود بشین 4 جوک بخونیم حوصلمون سرنره ( راستی شما چهره ات همچین سرخ شدها خجالت بکش جای این که نیشتو باز کنی 2 دقه پاشو برو مستراح تا نترکیدی) ببخشید میگفتم خب ما هم برای اینکه هم حرف مامانو گوش کرده باشیم هم حوصلمون سر نره 4 پایه میذاشتیم میرفتیم روش از بالای در با بچه ها ارتباط برقرار میکردیم!\nبله همچین مغز متفکری بودم من، چی فکر کردی البته درسته در بچگی یکم خل بودم ولی خب انیشتین هم مثل بود!!!",
    "مـــــــــن و خاطراتــــــــــــــــــم برگشتیم!!!\n\nاین داستان: خودت میخونی میفهمی والا!\nمیخوام از همین تریبون اعتراف کنم من 3 سال بیشتر نداشتم، داداشمم 2 سالش بود.\nمامان، بابام بررای اولین بار فیلم عروسیشون رو واسه ما گذاشتن ما هم همین که یکم از فیلم گذشت زدیم زیر گریه!\nدوستان پرسیدن که چه مرگتون بود خب؟؟؟\nدر جواب باید عرض کنم که همینطور که گریه میکردیم با مامان، بابام دعوا میکردیم که ما رو کجا گذاشتین چرا همه تو فیلم هستن ما نیستیم، باید یه بار دیگه عروسی بگیرید ما هم تو فیلم باشیم!!!\nلازم به ذکره که 3 روز هم باهاشون قهر بودیم بعدشم یادم نیست چطوری دست به سرمون کردن.\nینی ما چی بودیم بچه های الان .... بگذریم اصلا\nلایک = مامانَ، بابای من خیلی بی انصافن که منو تو عریسیشون دعوت نکردن!",
    "بچه هاااا ميدونين من نيني بودم كوچولو بودم چهارم ابتدايي بودم امتحان\nجغرافي معلممون گرفت من شدم 19/75 انقد گليه كلدم بعد دوست كصافطممممم 20 شد منم تو ورقش گشتم دنبال 1 غلط كه پيدا كردم بردم \nدادم به خانوووم معلممم دختره شد 18 انقدر خر كيف شدممممم كه نگوووووو.....\nلوس هم خودتونيد نونور هم همسايتونه!!!\nچيكاااا كنم اينم خاطره منه ديگهههههه!!!!\nخندتون ميدونم نگرفت ولي چيكا كنم!!!!؟؟؟؟؟",
    "بابا یه روز داداشم دیر میرسه مدرسه ...به خونه زنگ میزنن که بگن پسرتون دیر رسیده مدرسه...مامانم که گوشیو بر میداره به جای این که به معذرت میخواد دیگه تکرار نمیشه... برگشته گفته:برا چی بی موقع زنگ زدید؟ها؟مارو از خواب بی خواب کردید که اینو بگید؟حالا این ور ناظم به تته پته افتاده که چی بگه ؟اخرشم گوشیو با کلی معذرت خواهی قط کرده...دیگه دیگه مامانمه دیگه...پس به افتخارش بزن لایکو...(قابل توجه 4 جوکیای عزیز این اولین پستمه... همیشه به عنوان یه بیننده بودم...ولی دیگه دلمو زدم به دریا...",
    "ديروز وسط امتحان رياضي زلزله اومد هيچي ديگه از مدرسه برگشتني داد ميزديم دو دو رو دو دود ززلزله قيافه ي ممهلم رياضي هم ديدني بود",
    "به دوستم میگم :میدونی چهار جوک چیه ؟ \nمیگه: نه\nمیگم :یه سایته توش جوک و اس ام اس میذارن ما میریم میخونیم لایک میکنیم لایکمون نمیکنن \nدوستم:ا نه بابا من تا حالا فکر میکردم یه چیز تو مایه های دو پینگه\nبه جون شخص سوسکای پروانه ای که عاشقشونم باید اینو ببرم تو گینس اسمشو ثبت کنم \nحیف میشه استعدادش اینجا",
    "بعد از یک سال رفتم کچل کردم\nاومدم خونه مامانم میگه: وای پسرم چه خوشگل شده قربونش برم\nداداشم میگه چرا خودتو شبیه کمونیستا کردی؟\nاون یکی داداشمم که خواب بود بیدار شد با قیافه ای کاملا متعجب نگام کرد دوباره خوابید\nنوبت بابام که شد :-l\nاز سر کار اومده میگه ها هـــــا ها سلام کله خربزه ای :D",
    "خداییش چه خجالتی میگیرید\nوقتی دارید با دوستتان شوخی میکنید و کمی بش میزنید یاواش تو خرشانسیتون \nمادرش میاد بیرون و به شما نگاه میکنه و میخنده پسرش هم تو صورت شما نگاه میکنه انگار دارن دو دیگ داق=داغ میپزند \nدرسته\nلایک=درسته\nلایک=درست نیست",
    "خاص smj13:\nآقا رفتم خونه و بعد خوندن پستام کلی به خودم مغرور شده بودم ، رفتم نشستم رو مبل به خانومم گفتم میدونی من چقدر محبوبم؟!!!\nگفت چطور ؟!!\nگفتم برو 4جوک تو قسمت پاتوقشو بخون:))\nهیچی دیگه خوشحال اومد گفت چقدر همه دوست دارن خوش به حالت:))\nبعد گفتم حالا که اینطوره دستمو ببوس :))\nهیچی دیگه الان دارم دنبال کرم محو کننده لکه صورت میگردم چون فردا نمیشه با یه چشم کبود شده برم سر کار :))\nعجب دستش سنگین بود !!!! :))",
    "شهرمون زلزله اومد دوهفته پیشا\nکلیم  ویران کرد\nبابام میگه برو کیف پولموبیار\nآجیلا روبیارین\nداره تو سرخودش میزنه ومیگه\nمامانم رفته زرشاورو برداشته با \nگوجه هارو منو داداشم نمیدونستیم بخندیم فریاد بزنیم \nبعد زلزله بهشون میگیم این چه کاریه اخه\nمیگه پدرسوخته تازه حقوق گرفته بودما\nمامنمم میگه گوجه کیلو 7 تومنه ها بیشعور با دمپایی توسرمنو داداشم زد",
    "کارای من به محض رسیدن به خونه:1-اول کفشامو قشنگ جفت میکنم بعد شوتشون میکنم یه گوشه...\n2-کیفمو یه گوشه پرتاب میکنم 3-میرم جلو آینه ببینم عایا موهام خراب شده بودن(وقتی بیرون بودم) 4-فشار دادن دکمه کامپیوتر برای روشن کردنش  5-صندلی رو میکشم عقب 6-پای راستم روی میز،جوراب پس از اومدن از پام با یه پرتاب عالی میره پشت میزکامپیوتر 7-همون اعمال روی پای چپ 8-بقیه ی لباسامو عوض میکنم 9-در یخچالو بازمیکنم اگه چیزی مطابق میلم نباشه.... 10-میام تو 4jokپست میذارم  11-بعد 1 ساعت میرم کتابامو برمیدارم میندازم توکیفم ومیرم کتابخونه....",
    "دیروز هنزفریم گره خورده بود نتونستم گره شو باز کنم با قیچی بریدمش!\n:ا\nمیدونم دیوونم",
    "از اون خاطره هايي هست كه خنده دار نيست يكم گريه هم داره\n\nيه شب همسايمون گفت كسي خونه ما نيست تنهايي ميترسم بيا خونه ما بخواب ما هم روحمون بيخبر گفتيم باشه\nشب حدودا ساعت 3 شب بود يدفعه يه زنه اسم منو صدا ميكرد  چشمامو باز كردم خدا روز بد نبينه ديدم يه زنه تمام لباسش سفيد بود حتي صورتش مشخص نبود پشت به من كرده بود يدفعه تمام بدنم سرد شد  زن همسايمون هم اون ور اتاق خوابيده بود حالا خودم خيال ميكردم داد ميزنم ولي صدام در نميومد فقط داشتم گريه ميكردم از ترس پاهام هم فلج شده بود فقط با همون گريه چشامو بستم ده دقيقه بعدش چشمامو باز كردم نبود ديگه اون شب تا صبح خوابم نبرد ولي خيلي تجربه وحشتناكي بود الان ديگه صد ميليونم بدي شب خونه كس ديگه ايي نمي خوابم",
    "يادمه بچه که بودم يه قسمت از ديوار حياتمون آجري بود گنجشکا اونجا خونه داشتن زيرشم باغچه بود بعضي وقتا تخم گنجشکا ميوفتاد پايين منم سالماشو بر ميداشتم يه آتيشه کوچيک با يه ظرف کوچولو خير سرم نيمرويي درست ميکردم که با چشم غير مسلح ديده نميشد بعد با کيف ميخو",
    "یک بار توی مجتمع خرید،الکی اسم خودمو گفتم پیج کنه بعد با صدای دلنشین ،اسمم تو مجتع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم تی تاب داده بودن،",
    "الان لب تاب خواهرمو دزدیدم گلاب به روتون تو دستشوی قایم شدم دارم اس ام اس های شما را می خونم .جون من فقط به خاطر شما این ریسکو کردم اون وقت دلتون میاد لایکم نکنید خخخخخخخخخخخ :)",
    "دیروز هفت خبیث بازی میکردیم جاتون خالی اخر شدم17نفر بودیم نفری 20تا پشت دستی خوردم اولش داغ بودم دستم یکم کبود شده بود\nالان دارم با دست شکسته تایپ میکنم \nرفیقه من دارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "چن روز پیش به خواهریم گفتم ، امیر 21 دیگه پست نمیذاره . میگه حتی پست فک و فامیل ؟\nاوهوم... میدونید برگشته چی میگه ؟؟! ای بابا من دلم برای سیاوش تنگ میشه): سیاوش کیه ؟ \nبابای امیر دیگه .... !!!!!!! (((((:\nخواهرم از دست رفت )): همه خواهر دارن ، مام خواهر داریم....",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nاعتراف نامه (آخر خنده؛ آخر چندش‏!‏‏)‏:‏\nيادمه يه روز كه رفته بودم رو پشت بوم خونه مون؛ با خودم گفتم \"يني ارتفاع اينجا تا سطح زمين چقدره؟‏\"‏ (خيلي بدجور ذهنم رو مشغول كرده بودها‏...)‏ همينجور كه داشتم فكر ميكردم يه تف انداختم پايين و با ساعت وقت گرفتم ديدم دو ثانيه طول كشيد برسه پايين؛ بعدش رفتم كتاب فيزيكم رو آوردم و فرمول مربوط به جاذبه و ارتفاع رو پيدا كردم ولي ديدم كه براي اينكه بشه حسابش كني بايد وزن جسمي كه انداختي پايين هم داشته باشي؛ پس رفتم در مغازه باباي يكي از دوستام كه با ترازوي ديجيتالشون وزن تفم رو حساب كنم‏‏!‏‏!‏‏!‏ و از اونجايي كه ترازوشون نميتونه وزنه يه تف رو تشخيص بده؛ يه پلاستيك اوردم گذاشتم رو ترازو و اينقدر توش تف كردم تا بلاخره يه وزني رو نشون داد‏(بلا به دور...يني كل آب بدنم تخليه شد‏)‏ ؛بعدش وزني كه ترازو نشون داده بود رو تقسيم به تعداد تف هاي انداخته شده كردم تا وزن يه تفم مشخص شه...‏!‏‏!‏\nبعدش با خوشحالي وصف ناشدني اي رفتم يه كاغذ و قلم و ماشين حساب اوردم؛ ولي هر چي حسابش ميكردم جوابش درست در نميومد؛ معلوم بود يه جاي كار ميلنگه...‏\nآخرش ديدم اينجوري فايده اي نداره؛ لامصب نميشه حسابش كرد...هيچي ديگه؛ رفتم از بابام پرسيدم ارتفاع ساختمونمون چقدره؛ اونم بهم گفت‏!‏‏!‏‏!‏",
    "اغا امروز صبح پشت ميزم داشتم4جوك مي خوندم اصلا حواسم نبود همكارم از در اومد تو سلام كرد بهم دست داد در جواب بهش گفتم خداحافظ 1ساعته دارن ميزو گاز ميزنن",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nعاشقانه اي براي سرباز وظيفه سعيد...\nدلم براش تنگ شده؛ بهش بگيد برگرده...‏\nدندوناي خوشكلش به رنگ طلايي بود؛ بهش ميگفتم سيگاري...‏\nپوستش برنزه بود؛ بهترين رنگ پوست دنيا؛ بهش ميگفتم سياه سوخته...‏\nچشماي خمارش هميشه رو به من بود؛ بهش ميگفتم اينقدر با چشماي هيزت بر و بر منو نگاه نكن...‏\nواااااااي؛ چقدر به خاطر دماغش مسخره اش كردم...‏\nولي حالا پشيمونم؛ بهش بگيد برگرده...‏\n.‏\nحجم اينترنتم آخراشه؛ چند روزيه كه گوشيمو رو حالت Text only تنظيم كردم . . . . . . . . . دلم برات تنگ شده؛ اي فيل 4جوك‏!‏‏!‏‏!‏",
    "خونه دانشجویی بودیم(مگه چیه دانشجوم دیگه)بله میگفتم،شام سالاد الویه داشتیم،یه کمش موند.\nصب پاشدم دیدم رفیقم سالادا رو گذاشته رو گاز داره به قول خودش میپزتشون.\nهیچی دیگه الان یه فرو رفته گی به عمق 10 سانتیمتر جلوی سرم دارم.",
    "با دوستم تو خیابون با ماشین داشتیم میرفتیم که اتفاقی با یه \nآقایی هم مسیر شده بودیم(اگه بابابزرگم زنده بود فک کنم هم سن بابابزرگم بود:فکر بد نکنید یه وقت!)\nبعد پشت یه چراغ قرمز ما اومدیم کنار اون آقای نصبتا با شخصیت،بعد یارو تا کمر از ماشین پریده بیرون و میگه خانوم براچی دنبال من راه افتادی؟\nمن و دوستم از تعجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!\nمنم دیدم انگاری بنده خدا خیلی به خودش گرفته،خواستم روحیش خراب نشه،بهش گفتم شرمنده حاج آقا من بابابزرگ ندارم خواستم ببینم شما نوه نمیخواین...\nبیچاره فک کنم بدجور حالش گرفته شد چون دیگه چیزی نگفت و از بعد همون چراغ دور زد و برگشت و من و دوستمم تا خونه فقط میخندیدیم...\nیعنی کارم خیلی زشت بوده؟ آخه هنوز عذاب وجدان دارم...\nبیچاره...",
    "امروز دختر خالم اومده بود خونمون(همش 7سالشه ها) .من داشتم اهنگ گوش میدادم اونم اومد گوش کرد فهمید اهنگه جدیده یاسه (اینکه بچه تو این سن چرا یاس گوش میده بماند) .در اومده بهم میگه : جدی جدی یاس تو تهران اهنگ میخونه!!!چجوری میذارن اهنگه سیاسی بخونه!!!\nوالا من بچه بودم فک میکردم سیاسی یه جور بازیه!!!\nراستی این اولین پسته منه ...هیچی دیگه..میخواستم بگم لایک نکنین.....میخوام از صفر شروع کنم قوی بشم",
    "اعتراف می کنم یه روز از دست یکی از همکلاسی ها(پسر)عصبانی بودم بهش سلام نکردم با غرور از جلوش رد شدم اونم داشت منو نگاه می کرد با سر رفتم توی در…یعنی هر وقت منو میدید اینجوری راهنما بهم میداد:جلوت دره ها!صندلیارو بپا!کنارت دیواره نخوری بهش !بیام از خیابون ردت کنم!!!!!!!!!!!!و من برای جلوگیری از ضایع شدن بیشتر به همون جمله معروف جواب ابلهان خاموشیست اکتفا میکردم",
    "دوره ليسانس  يكي از دوستام رنو داشت،چند نفري ميرفتيم ميگشتيم صفا ميكرديم...........\nروزي كه دنبال كاراي فارغ التحصيلي بوديم،ازدانشك نشستيم توماشين،همين كه رفتيم سر خيابون يهو ماشين قاط زد،دندش كار نميكرد،خلاصه يه گوشه پارك كردو زنگيد به داداشش.\nحالا مارو تو اون موقعيت ميديدن،5 تا دختر وايساديم كنار ماشين خراب ،زارت زارت عكس ميگرفتيم،!!!!!\nداداشش اومد ماشينو درست كرد رفتيم دنبال كارا،خواستيم ماشينو توبيمارستان كارورزيمون پارك كنيم،،ماشين فرتي جلوي در باز خراب شد...\nجالب اينجاس كه ما فقط ميخنديديم\nبالاخره يه بنده خدايي تايه حد درستش كرد كه بشه بردش داخل بيمارستان..هيچي ديه،ماشينو گذاشتيمو مثل دخمل بچه هاي خوب،پياده رفتيم دنبال كارمووون",
    "من نميدونم چه سري تو اين درس انشا بودکه هرکي ميرفت پاي تخته انشابخونه باتمام اعضاي بدنش موج مکزيکي ميومد،من خودم به جلو وعقب حرکت ميکردم.دوستم دوراني حرکت ميکرد.عجب دوراني بود",
    "خواهر زادم 5 سالشه داشت با مامانش در مورد همسر آيندش صحبت ميکرد آبجيم بهش گفت مامان جون تو هنوز خيلي کوچولويي از اين حرفا نزن،در عين نا باوري گودزيلا گفت من ميخام با علي (پسر عمشه) ازدواج کنم به شمام هيچ ربطي نداره.",
    "شماهم اينجوريين: تو خونه ايم سال به سال مسواک نميزنيم ولي اگه بخوايم يه مسافرت 2 روزه بريم اولين چيزي که بر ميداريم مسواکه!",
    "چند روز پیش یکم دیر رسیدم سر کلاس بعد ک رفتم تو استادمون گف اون درم پشت سرت باندن کن!  \nمن o-O\nبچه ها :))))))))))))))))\nخدایی اون سوادش و دکترایی ک گرفته ی جا تو حلقم!",
    "8-7سالم بودم داشتم توحياط با جوجم بازي ميکردم ميخواستم برم تو خونه گذاشتمش تو يه سبد و پارچه انداختم روش تا گربه نبينه بخورتش بعد چند ساعت در کمال ناباوري جوجه بي جوجه! عقل ما دهه شصتيا وگودزيلا هاي اين زمان خودتون قضاوت کنين...",
    "الان بچه 4ساله از باباش gallexy note II میخواد :|\nبعد ما یه فامیل داشتیم اسم بچش رضا بود تا 12سالگی هرکی میگفت سکوت علامت رضاست من فکر میکردم علامت اونه :|",
    "آقا من دیروز سرما خورده یودم داشتم میمردم تو این وضعیتم خععلیی اتفاقای عجیبی می افتاد دورو برم.....\nنمیدونم چی شده بود. بابام رفت واسم لیمو پرتقال گرفت،خواهرم چایی دم کرد،مامانم سوپ درست کرد واسم.قرصامو اورد.\nاصن همه بهم میرسیدن.نمیدونم چرا.با خودم فک میکردم من کجام، چم شده، اینا کی ان؟!!\nبعدم اومدن نشستن پیشم..اصن از صدتا فحش بدتر بود ......داشتم اذیت میشدم انگار نشسته بودم رو تیغ انقد معذب بودم.....حس بدی بود.نمیتونستم حتی آب بخورم!!\nآخرش برگشتم به بابام گفتم ینی چی؟چرا میکنید این کارارو آخه؟آقا تا حالا من ندیدم الانم اذیت میشم بهم میرسید\nاسترس میگیرم. خوف میکنم اصلا!! پاشید برید....\nکه برگشتن بهم گفتن تو لیاقتت همینه بیشعور برو بمیر.........\nدیگه من فهمیدم خونواده خودمن...خیالم راحت شد....ذوق کردم و بعد تو تنهایی به مردنم ادامه دادم...:-)))))))))",
    "یکی بره از دفتر توپ بگیره بازی کنیم.\nیادش به خیر :))))))))))))))",
    "*******************\nمعلممونو که یادتون هست اسمشو نمیگم تا شب تو خوابتون نیاد\nاقا با این معلممون کلاس داشتیم هفته قبلش نیومده بود یعنی ازادی رو با تمام وجود درک کرده بودیم\nخلاصه ای هفته یکم دیر تر اومد کلاس . یهو دیدیم ای دل غافل دستش شکسته تو دلمون عروسی بود (ها؟) گفتیم خدا دعاهامونو مستجاب کرده اینجا بهشت است \nواقعا دیگه نمیتونست مارو بزنه اینقدر روحیه گرفتیم که میخواستیم بریم جلوش بهش بگیم ها یره حالا بیا بزن ...\nیهو اسم پنج نفرو خوند گفت که بیان درس جواب بدن دلمون لرزید ولی گفتیم که این که نمیتونه بزنه وللش بابا\nازی پنج نفر دو نفر بلد نبودن (کلا از هر نفر یه سوال میپرسید بیشتریا بلد بودن ولی از ترس لال میشدن) گفت کارتون دارم ... همه هنگ که ای میخواد چیکار کنه \nدست برد تو کیفش دوتا شلنگ نیم متری دراورد یکی داد به این یکی .یکی هم به اون یکی بعد گفت یکی تو بزن یکی هم اون بزنه\nیکی این زد اون یکی خیلی دردش گرفت یکم محکمتر جوابشو داد خلاصه جفت اونا سیاه شدن بعد نشستند\nاین معلمه رو تا حالا اینقدر خوشحال ندیده بودیم \nاون عروسیه یادتون میاد\n توش دعوا و بعد چاقو کشی شد ...",
    "*******************\nبهتون گفته بودم یه معلم داشتیم همه رو میزد اینم مربوط به همونه\nاقا ما تو راهنمایی خیلی شر بودیم خلاصه هیج جا بند نمیموندیم\nمن درسام خوب بود ولی چون تنبل بودم حوصله مشق نوشتن نداشتم\nای معلمه هم چون درسام خوب بود تا حالا منون نزده بود ولی دیگه صبرش طاق شد گفت که باید ولیت رو بیاری منم بابام مسافرت بود و ننم و گفتم بیاد مدرسه \nخلاصه تو کلاس بودیم اسممو صدا کردن گفتن دفتر کارت داره و من رفتم \nدیدم ننم داره با معلمه حرف میزنه رفتم جلو معلمه گفت که ای بچه خوبیه درساش خوبه مودبه و خلاصه همه چیش خوبه(نامرد میخواس کلاس بزاره ) فقط مشق نمینویسه جریان چیه \nننم یه چند دقیقه ساکت بود بعد یهو قاطی کرد که بزنین اینو اینقدر بزنین تا ادم بشه ,دیوانه کرده منو ,از درو دیوار بالا میره ,باباش نیست خونه حرف هیشکی رو گوش نمیکنه,من که نتونستم ادمش کنم شاید شما بتونین و خلاصه پته های مارو ریخت رو اب و رفت \nبعد...\n:(((",
    "*******************\nسلام\nامروز داشتیم سر ساختمون کار میکردیم (یه چند وقتیه که میرم جوشکاریه اسکلت برا کمک به یکی از دوستان ) که شیر فلکه کنتور اب برید زنگ زدیم تعمیر کار اومدن برا تعمیر شیر منم کنارش وایستاده بودم کمکش\nهیچی دیگه بنده خدا خم شد که فلکه رو ببنده یهو زارت شلوارش از پشت پاره شد یه وجب ...یهو ساختمون تر کید از خنده برگشتم دیدم بچه ها رو تیر اهنا هلکوپتری میزنن نگهبانه داره بریک میره خود یارو از خنده سرش تو کنتور گیر کرده خیلی جلو خودو گرفتم که نخندم موفقم شدم \nهیچی یارو کارش تموم شد داشت ابزارشو جمع میکرد برگشته میگه اه شلوارم کی پاره شد ...\nهیچی دیگه مجبور شدم یه ده تایی پشتک در جا بزنم\nبعد دوتا سوال به ذهنم اومد\nاخه مرد حسابی اونجایی که سرت تو کنتور گیر کرده بود به چی میخندیدی ها \nمگه اعصاب حسیت کار نمیکنه موج فاجعه تموم تیراهنارو لرزند چجوری نفهمیدی ها\nشاید یارو الزایمر داشته بیچاره :(",
    "یادش بخیر \nگروه میشدیم میرفتیم زنگ میزدیم فرار میکردیم \nکیا مثل من بودن",
    "رفتم يه قسمت خوشگل از يه اهنگ(مجاز)روبرداشتم يه چيز قاطيش كردم گفتم اين اهنگ ساخت منه.\nهركي منو ميبينه ميگه سلام اهنگساز بزرگ.\nمن:-)\nمردم:-)\n                            خواننده بدبخت\n                             --         --\n                             O   L     O\n                                     0",
    "جمعه سال زنداییم بود\nخدارفتگان شماروهم بیامرزه....\nمراسم داشتن خونشون انعام خانم مداحه داشت میخوند،\nخونشون پراز جمعیت بود،،منم حوصلم سر رفت وبا گوشی رفتم نت...\n چندتا وبلاگ  سر زدم و پستاشونو خوندم و رفتم وبلاگ بعدی که یهو چشتون روز بعد نبینه.......وااااااااااااااااااااااااای\nیکی از وبلاگا همین بازش کردم شروع کردآهنگ بندری خوندن...!!!!!!\nمن :o O\nوسط اون همه جمعیت همه هم دارن خودشونو میکشن با گریه!!!!!!!!\nصدای گوشی منم بلند....اول فک کردم گوشی کسی زنگ میخوره بعد دیدم همه منو نیگا میکنن\nوااااااااااااااااااااااااای\nجرات نداشتم مامانمو نیگاکنم....خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ\nمیخواستم بشینم روگوشیم اصلا یه وضعی......\nمداحه که میکروفون(مایکروفن)تودستش خشک شد...\nمامانم طوری نیگام کرد که باطری گوشیمو درآوردم و در رفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تاآخرمجلس خودمو تو دستشویی حبس کردم...\nنکنید این کارو دوستان \nابروم رفت والاااااااااا.......",
    "من یک داداش توهمی دارم مثلاً دو سال از منم بزرگتره:\nشبا که میخوابیم هی میگه نگار یکی داره از تو کانال کولر ما رو نگاه میکنه!من :0\nمیرم پشت پنجره هوا بخورم یهو با داد منو پرت میکنه اون ور میگه: بخواب زمین الان شلیک میکنن! من :0 :0\nموتوری از بغلمون رد میشه جیغ میزنه میگه وای الان اسید بهمون میپاشن! من :0 :0 :0",
    "روی کارت عروسی نوشته بود : آوردن دوربین ممنوع\n من پیش خودم گفتم حالا من دوربین می برم  بم میگند چرا دوربین آوردی ؟؟منم بشون میگم: چه اعتماد به نفسی نمی خوام که از شما فیلم برداری کنم که  می خوام از بچه خواهر خوشکلم فیلم برداری کنم و اونا ضایع میشند\nحالا رفتیم عروسی، میزبان که از آشنایانمون بود اومده میگه دوربینتو بده ببینمش. دادم بش \nبعد از یکمی ور رفتن گفت : براچی دوربین آوردی؟\nمنم که فرصت را غنیمت شمردم گفتم: چه اعتماد به نفسی من که نمی خوام .....\nو اونم درحالتی که انگار خیلی جلوی خندشو گرفته بم گفت باشه هرکاری دوست داری بکن فقط می خواستم بت بکم دوربین بدون مموری هیچ کاری نمی کنه هاااااا\nهیچی دیگه زمین با من هم کاری نکرد باز نشد که من برم توش آخه چرااااا مگه مجبورم کردند حرف بزنم \nآدم تو  شیلنگ شنا کنه ،ضایع نشه",
    "بچه که بودم یسری از بابام یه کتک مشتی خوردم حالا چرا ؟!؟\nیه همسایه پیر داشتیم که پیر بود و گیر ! تو حیاطمون درخت انجیر داشتیم که هنوز نرسیده بودن مام یه چندتا کندیم پرت کردیم رو بون همسایمون ! این گذشت تا عصری بابام اومد خونه داد زنون کره خر چکار کردی چرا شیشه همسایرو شکستی منو میگی من کی به خدا من همش خونه بودم من ..... خورده باشم اگه شکسته باشم حالا چی شده شیشه کیو شکستم ؟؟؟ بابام گفت فلانی با انجیر زدی شکسته !\nخداییش الان بعد 14 15 سال هنوز برام سواله که من چطور با یه انجیر فسقلی کال تونستم چنتا شیشه بشکنم به سنگ میزدم اینقدر قدرت تخریب نداشت اینم یادم رفت گفته بود کل ظرفامونم شکسته !\nمنو میگی --> خدایا چکارکنم به بابام گفتم من انداختم اما آخه مگه میشه با یه انجیر اون همه تخریب کرد بلدوزر هم اینقدر تخریب نمی کنه اونم نه گذاشت نه برداشت حرفم تموم نشده یه کتک جانانه بهم زد من بودم که سعی در فرار داشتم اما خوردما تا یهفته فرش خونمونو به جای غذا میخوردم تا سه روز از جام نمیتونستم جابه جا شم !\nبعدا همسایمونو دیدم اینقدر فحشش دادم اینقدر مسخرش کردم که حد نداره . لامصب فقط ضد حال بود تو کوچه فوتبال می خواستیم بازی کنیم میمود حال گیری می کرد !\nسلامتیبه اونایی که از بابا کتک خوردن و برای اینکه تو روح اینجور همسایه ها شه بزن اون لایک قشنگرو",
    "وقتی حدودا 17.18 سالم بود خیلی خیلییییییییی شر بودم\nیه بار با دختر عممو دوسم رفته بودیم بیرون شیطنتمون گرفت رفتیم یه مزون لباس عروس ، اول اینکه تمام لباس عروسایه اونجارو زیر سوال بردیم بعدش که صاحبش اومد یکم برامون توضیح داد میخواست اسممونو بنویسه واسه رزرو دیگه حالا عین خر گیر افتاده بودیم که چی بگیم اسم تالارو هزارتا چیز میزو گفتیم اونم نوشت آخرم دختر عمم که نقش عروسو داشت گفت باید با آقام بیام مارو میگی از لفظ آقام میخواسیم لبای عروسارو بجویم \nخدایی خیلی چشک سفید بودیم ولی خیلی خوش گذشت \nجای شما خالی",
    "قرار گذاشتیم با خواهرم که وسایلای ضروری رو از امشب بزاریم تو کیف،که اگه زلزله اومد،آماده باشیم،اونوخت رفته سشوار و اتو مو و مداد ابروشو گذاشته تو کیف،فکر میکنه زلزله بیاد خیلی خوش میگذره،",
    "ینی موقع تقسیمه شانس من داشتم موهامو شونه میکردم\nبچه ها تو کتابخونه رانی و نوشابه باز میکنن هیشکی بهشون هیچی نمیگه من دره آب معدنیم تق تق میکنه همه همچین زل میزنن بهم و نچ نچ میکنن که تروره شخصیتی میشم\nاین چه وضیه",
    "عاغا تو پارک بودیم یه گودزیلا ناناز دیدم رفتم با عشوه بش میگم بام دوس میشی یه نگا به کتابه تو دسم میندازه میگه من با جوجه فنچایه محصل دوس نمیشم\nمن O_o\nمامانش :))\nدوستان :)))))))))))\nخودش ):(",
    "این روزا تریپ ور داشتم مامانی توپ بیست تک \nپای شوفاژ،پتو روم ،چایی نبات غلیظ در دست (درسته بخار پز میشم ولی بالاخره باید ثابت کنم معتادم ؟)وسط فیلما چرت میزنم \nالکی کجو معوج راه میرم ،چشمامو خمار میکنم ،زیاد میخوابم \nاینارم زیر پتو دارم مینویسم \nولی توجه اعضای خانواده زیاد شده بهم\nحالا داریم میریم مرکز ترک اعتیاد  \n+الان مثلا از مرکز ترک اعتیاد اومدیم داریم میریم تیمارستان چون دکتره گفت هیچ مرگیت نیست \nبه کی بگم نمیخوام برم مدرسه لایکش کنید دلتنگ نرم تیمارستان",
    "با داییم داشتیم درباره یو اس بی 3 حرف میزدیم ، یه گودزیلا اومد اظهار نظر کرد .این دایی ما هم گفت من سن تو بودم فرق گوشکوبیده رو با دسته آتاری نمیدونستم\nاین گودزیلا هم نه گذاشت نه برداشت گفت ، به سن نیست که به عقل و شعوره !!!\nمن و داییم !!!!\nگودزیلای باهووش :دی",
    "ای خدا چی میشه این اینترنتو قطع کنن !\nالان 2 ماهه 1 پروژه 8 صفحه ای رو نمیتونم تموم کنم .\nبدبختیه هاااا !!!",
    "%%%%%%خاطرات شیرین(شایدم تلخ)خوابگاه%%%%%\nساعت 10 شب خاموشی زدن با رفیقم(روتخت کناریم بود) هماهنگ بودیم...یَک صدای نکره ای داشت که نگو...ساعت 1 شب بیدارش کردم:پاشو...پاشو تو که مُگُفتی دل و جراتُم زیاده اگه راس میگی یک داد بلند با صدای آسمان خراشت بزن ببینُم...\nرفیق ماهم مگه کم بیار بود.چنان دادی زد که تا نیم ساعت همه اینور اونور میدویدن.آدم بود که میخورد به درو دیوار...سرپرست خوابگا اومد کروکی کشید.هرکوممون محکوم به سه روز ظرف شستن و طی کشیدن حموما و دستشویییا شدیم اَه تُف براین لعنت.\n(اینکه بچه ها چجوری تلافی کردن بماند آخه خیلی گریه داره.همین الآن که یادش میفتم دردم میگیره.)",
    "%%%خاطرات شیرین(شایدم تلخ) خوابگاه%%%\n اول دبیرستان خوابگاه بودم  بعد از ناهار(امتحانای خرداد)هر کی میرفت رو تختش یه چرتی میخابید .تو یه روز به شدت گرم موقع چرت بعداز ناهار شیطنتم فوران کرد.رفتم یه پلاستیک تقریبابزرگ رو آب کردم سرشم بستم.رفتم تو خوابگاه دیدم به به گنده لات خوابگاه(همه ازش حساب میبردن)به شانه خوابیده.دلو زدم به دریا پلاستیک روکنارش گذاشتم یکم چسبوندم به پشتش جوری که کافی بود برگرده تا...خلاصه پلاستیکو گذاشتمو رفتم روتخت خودم.ازهمون جا  آروم کناریش روصداکردم :ممد...ممد...ممد ....هوی...همو فرهادِ صداکن کارش دِرُم. \nممد:گُمرو یَرَه مِخِی مُو رِ بُکُشَ.\nمُو(ببخشید من):بیدارش کن یَرَه کارش دِرُم...\nعاقا صداکردن ممد همانا و برگشتن فرهاد همانا و بووووومممم..... هم ممد هم فرهاد خیس آب.جاتون خالی آقاممد قصه ما اون روز یَک کتکی خورد که نگو....البته منم قِسِر در نرفتم.(فرهاد تا یه هفته مجبورم کرد هرشب تشکمو خیس کنم  بخوابم روش یَک بویی گرفته بود کسافط فرهاد...)",
    "دوستم اس ام اس زده دیگه جرات نداریم نه حمام بریم نه دستشویی؛ شانس نداریم که یهو رفتیمو زلزله شد؛ اون وقت چه خاکی برسرمون کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قابل توجه که شمال اصفهان 4 ریشتر زلزله اومد و تو سطح شهر فقط ما احساس کردیم و همه اینقدر جوگیرن؛ تازه ترس و اضطرابم در وجود ما رخنه کرده با حرفهای اینا...\nدوسته ترسو ما داریم عایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "کارهایی که من انجام دادم وقتی فهمیدم خطر زلزله در کمینه:\nلپ تاپ؛ موبایل؛ ماشین و مدارکش؛ لباسهایی که برا عید خریدم؛ عابر بانک بابام؛(دیگه چیزی به ذهنم نرسید تو اون موقعیت خطیر) برداشتم گذاشتم یه جای امن و خوابیدم؛ جالب اینکه خودم در کمال آرامش رفتم تو اتاقم، حالا زلزله بشه من میمونم زیر آوار و وسایل ضروریم نجات پیدا میکنه، راستی مسواکمم برداشتم...خخخخخخخخخ ( به من میگن یه اصفهانیه اصیل)...",
    "وقتی بخواد برای آدم بد بیاد: خوب دقت کنین به این میگن بد اومدن نه اونا که شوما میگین...\nساعت حدودای 12 یا 1 شب بود حس کردم زمین داره میلرزه؛ گفتم از بس تو 4جوک از زلزله گفتن توهم زدم... خوابیدم؛ یهو دیدم کیف از روی میز افتاد پایین؛ باز اهمیت ندادم؛ یه ساعت بعدش زنگ زدن خونمون که اصفهان زلزله اومده مواظب باشین؛ حالا ما تا صبح بیدار؛حالا صبح شده؛ رفتیم بیمه کارمونو درست کنیم کلی هم مدارک برده بودیم ولی باز کم بود!!!!!!کارم حل نشد، رفتم مطب دکتر جلوی در پارکینگ یه لحظه فقط یه لحظه پارک کردم یارو اومد لاستیکو پنچر کرد و بعدشم به خودم هرچی دلش خواست گفت و رفت؛ داشتم دنده عقب میرفتم آینه بغله ماشین خورد به یه ماشین دیگه از جا کنده شد... هیچی دیگه منصرف شدم به ادامه ی فعالیت با احتیاط کامل اومدم خونه...\nحالا جرات نداریم بخوابیم یهو زلزله شد و مردیم...\nوالاااااااااا....",
    "عاغا ماتعطیلات عید اومدیم\nتهران تو پارک هر پسملی رو میدیدم\nمنو داداشم\nمیگفتیم\nامیر21\nتوههی\nبنده خدا ها کپ کرده بودن بعضیا فحش دادان\nتازه این که چیزی نی هر هاچبکیو رومیدیدم میگفتیم مانی توییییییی",
    "امروز سر کلاس استاد یه سوال پرسید ازم بلد نبودم....\nاستاد ما هم گفت اینو از هر خری بپرسی بلدی!!!\nمن بلند شدم از جام یه نگاه به اطراف کردمو گفتم من اینجا فقط آدم میبینم مگر اینکه شما خودتون جواب سوال رو بدین....\nکلاس منفجر شد ، منم رفتم درسو حذف کردم...",
    "ما توعید آجیل\nخریدیم (فهمیدین ما پولداریم یا بیشتر توضیح بفرمویم)\nهر کی میومد با افتخار پسته جلوش میزاشتیم\nبعدش میگفتیم ای پسته ها گند شده پوسیده خراب شده\nاونا هم فقط تخمه آفتابگردون میخوردن(حالا میگین تخمه افتابگردون توی آجیل چه غلطی میکردمیگم خو این آجیل اختراع پدر گرامم بودش)\n>\n>\n\nما آجیل اصلا نخریدیم خخخخخخخخخخ ما رفتیم خونه دوست پولدار بابام در یک حرکت مخفیانه همه کاسه هارو ریختیم تو جیبو کیف\nبله\nبله\nما همچین آدماهای باهوشی هستیم بله\nفحش نده خانوم صادقیا والله دلمون خوشه",
    "دوستم یه فلش 4گیگ بهم داد گفت توش اهنگ بریز..\nاومدم خونه فلشو وص کردم دیدم 3.50 گیگ توشه...\nفرداییش رفتم بهش گفتم اون موقع ما فلاش 4گیگ میگرفتیم 5گیگ توش بود اینم فلشه تو داری عایا؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟\nخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ چه حرفایی میزنم من!!!!\nتوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووفففف",
    "یه دخدر عمه گودزیلا دارم....\nیروز از سر بیکاری نشسته بودم داشتم گلای فرشو میشمردم!!!\nاومده بهم میگه امیر ازت متسفم!!!!!!{برات متاسفم}\nحالا من :0\nنزدیک بود همونجا زارزار گریه کنم اب شم برم تو زمین!!!!!!!\nولی یه سوال؟؟!؟!؟!\nچرا باید یه همچین حرفی میزد؟!؟!؟!؟!؟\nاین گودزیلا ها خیلی نامردن!!!!!!",
    "دم خـونـمـون یـه تـصـادف وحـشـتـنـاک شـده بـود مـاشـیـنـه تـفـریـبـا چـب کـرده بـود جـلـو در بـودیـم هـمـسـایـه بـغـلـیـمـون دویـیـد سـمـت مـاشـیـنـه گـفـتـیـم ایـول حـتـمـا کـمـکـی چـیـزی مـیـخـواد بـکـنـه دیـدیـم یـه دوربـیـن گـرفـتـه دسـتـش مثـه در شـهر داره فـیـلـم بـرداری مـیـکـنـه\nاون یـکـی هـمـسـایـمـون بـا یـه تـیـپ خـسـتـه اومـده بـیـرون مـیـگـه ایـول تـصـادف بـرم بـگـم داداشـم بـیـاد بـبـینـه از دسـتـش نـره\nمـدیـونـیـن اگـه فـک کـنـیـن چـن نـفـر هـرچـی ادکـلـن و ضـبـط و پـول بـود تـو داشـبـرد غـارت کـردن\nیـعـنـی اسـم مـحـلـمـون بـایـد بـشـه مـحـلـه ی فــــرهــــنـــگـــــیــــــان بــــســــــــیــــــار بــــــاشـــــــعـــــــــــــور",
    "روز تولدم دپرس رفتم سره کار (هیشکی بهم نبریک نگفته بود)\nعلی ساعت 10بهم زنگ زده: پاشو بیا پارک یه کاری پیش اومده پاشو سریع بیا \nمن:علی من الان سره کارما نمی تونم\nعلی: پاشو بیا دیگه لوس نکن خودتو \nمن : حله اومدم \nبا استرس پاشدم رفتم پارک زنگ زدم میگم کجایی علی : بیا سرجای همیشگیمون\nپارک ما یه جوری پاتوق ما از هیچ وری دید نداره\nرفتم پیش علی میگم چیه کار واجب داشتی ؟\nعلی:بیا بریم او پشت\nبا رفتم پشت دیوار چشمتون روز بد نبینه یه گله آدم یهو با یه کیک بهم حمله ور میشن علی حسین دوتا دستامو گرفتن نمیتونم فرار کنم هیچی دیگه منو با سر کردن تو کیک تولد. دیگه داشتم خفه میشدم سرمو از کیک در اوردن شروع کردن به لیس زدن من\nمن اه اه اییییییییییییییی\nبهشون میگم میذاشتید یه عکسی میگرفتیم باهاش بعد اینکارو میکردید\nعلی :یه کیک دیگه برای اونکار خریدیم ولی دیدیم اینکار تو خونه کثیف کاری گفتیم بیایم پارک \nمرسی ازشون که بهترین تولدمو برام ساختن \nولی این چه کاری خو مثل بچه آدم باشید",
    "دختر خانومایی که خاطرات سربازی پسرارو میشنون میگن خیلی دوست داریم بریم سربازی\nمیخوام بدونم وقتی 4 ساعت بالای برجک باید پست بدی داری از سرما یخ میزنی یا انقدر بشین پاشو یا کلاغ پر بهت بدن شب نتونی از درد پاهات بخوابی و. . . دوست دارن بازم برن؟\nسربازی فقط خاطرات خوب نیستا سختی هم داره",
    "به اون اشخاصی که وقتی کامپیوترتون هنگ میکنه میزنن تو سر کیس یا مانیتور\nاخه برادر من خواهر من اشکاه از نرم افزاره چرا سخت افزارو داغون میکنی؟",
    "دیشب نشستم دارم دلستر میخورم با یه لذت خواصی که وصف ناپذیره.\nبعد بابام برگشته میگه این چیه میخوری شبیه جیشه خره.\nیعنی دیگه عمرا دلستر بخورم",
    "آقا ساعت دو ونیم سه شب بود که یهو دوستم زنگید و شروع کرد به چرت و پرت گویی مام اعصات داغون شروع کردیم به فحش دادن تا اینکه صدامون رفت بالا...بعد چند دقیقه شنیدم که صدای مامی و بابیش از تو اتاقش میاد که این موقع شب داری با کی میحرفی؟اونم قسم میخورد که با علیرضا حرف میزنم...ولی اونا باور نمکردن تا اینکه دوستم گوشیشو گذاشت رو آیفون و گفت غلیرضا بحرف...اینجانب نیز فرصت را غنیمت شمرده و با یه صدای دخترونه ناز بلند گفتم\"\"وا عجیجم مدر شوهر و پدر شوهر آیندمو بهم معرفی نمیکنی\"\" همین طور داشتم میحرفیدم که دیدم تلفونو قطع کرد............از اونشب خیلی گذشته دیگه نمیبینمش بچه ها برای روحش دعا کنید\nلایک==قاتل بیرحم بی اعصاب بووووووووووووق",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\n‏\nديروز يكي از بچه هاي پادگانمون يه سيم كلفت تو دستش بود؛ من رفتم بهش گفت: \"فلاني؛ اينو ميخواي چيكار؟‏\"‏\nبا خنده گفت: \"ميخوام هر كي فضولي كرد؛ با اين بزنمش‏\"‏\nمن: \"بابا هر كي يه ضربه از اينو خورد؛ درجا ميميره كه...ميدوني اين به درد چي ميخوره؟‏\"‏\nاون: \"گاو رو باهاش كتك زد؟\"‏\nمن: \"نه بابا...اينطوري گوشتش حروم ميشه؛ اين به درد اين ميخوره كه باهاش بزني یه سگ رو سقط كني‏\"‏\nكه يهو يكي ديگه از بچه ها در اومد گفت: \"بابا بگو بلانسبت‏!‏‏!‏‏!‏‏\"‏\n.‏\nحالا من نميدونم طرف خودشو \"گاو‏\"‏ فرض كرده يا \"سگ‏\"‏ ؟؟؟‏\nعايا به خودش شك داره؟؟؟‏\nعايا از بيماري \"دوگانگي شخصيتي‏\"‏ رنج ميبره؟؟؟‏\nبه راستي راه درمان اين بيماري چيست؟؟؟... با ما باشيد در مصاحبه خبري...ساعت 22:30‏\nخخخخخخخ",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\n‏\nيه بعدازظهر تو آسايشگاه خواب بودم كه يهو شنيدم بچه ها دارن داد ميزنن: \"پاس بده...پاس بده...زود باش‏...\"‏\nيهو صداي عادل فردوسي پور اومد كه داشت ميگفت: \"پاس براي كريم انصاري فرد ... خود انصاري فرد...مستقيم ميزنه و توي دربازه...گگگللل‏\"‏\nمنم يهو مثل ماهواره اميد پريدم هوا و داد زدم: \"گگگللل...چرا منو براي فوتبال بيدار نكرديد؟‏\"‏ كه ديدم همه دارن \"هر هر‏\"‏ بهم ميخندن...‏\nبعدش ديدم تلويزيون اصلا خاموشه‏!‏ و يكي از بچه ها كه خوب اداي عادل فردوسي پور رو در مياره (یني از خود عادل بهتر اداشو در مياره‏)‏ با همكاري بقيه؛ همچين كلاهي سر من گذاشتند‏!‏‏!‏\n.‏\nحالا اونايي كه موافقند بايد يه \"جوجه تيغي‏\"‏ كه قرص ايكس خورده رو انداخت تو يقه ي اين افراد مردم آزار...بزنن لايكو",
    "سلام دوستان   گلم اين اولين ‏ پستمه\nيادمه كلاس  پنجم دبستان بوديم روز معلم با همكلاسيا قرار گذاشتيم معلممون رو غافل گير كنيم از شانس من قرعه به نام من افتاد. رفتم پشت در كلاس خوشحال و خندان منتظر معلم كه بياد و عمليات رو شروع كنيم.\nمعلم اومد منم يادم رفت كه واسه چي اونجام فكر كردم كه بايد يكي از دوستامو بترسونم تا معلم اومد پريدم پخخخخخ كردم اون بدبختم از ترس افتاد غش كرد منم خوشحال ايستادم بالا سرش تا بهوش اومد پرسيد كاره كي بود؟ منم با غرور  گ‎‎‎‎‎فتم من آغا چشتون روز بد نبينه اونروز به اندازه يه مدرسه 500 كلاسه ‏ چك خوردم \n‏(اين كه ‏ گريه‎‎‎ ‎‎‎‎‏ دار شد)(0 0)",
    "يه مخاطب خاص هم نداريم كه بيايم يه خاطره عشقي بزاريم...خخخخخ‏\nولي امروز يه شربت Love خوردم ميخوام براتون يه خاطره عشقي بگم:‏\nمن: \"احمق چرا اون كارو كردي؟‏\"‏\nمخاطب خاص: \"به من ميگي احمق؟‏\"‏\nمن: \"نه...نه...نه...وقتي ميگم احمق يني دوست دارم ديونه؛ وقتي ميگم ديونه يني عشق مني لعنتي؛ وقتي ميگم لعنتي يني خيلي بي شعوري كصااافت؛ وقتي بهت ميگم بي شعور كصااافت يني بيخيال ديگه دنيا دو روزه بزار بخنديم؛ وقتي ميگم بزار بخنديم يني يكم شکلك در بيار بوزينه؛ وقتي بهت ميگم بوزينه يني ...\"‏\nمخاطب خاص سابق‏!‏‏!‏ : \"مخاطب خاص عاشق پيشه ي؛ ابرو درست كن چشم كور كنه ما داريم؟!‏‏\"‏",
    "يکي ازبزرگترين دغدغه هايي که من تودوران مدرسه داشتم،قبض کمک اوليا به مدرسه بود که بهمون ميدادن،همش اين بابا من يا پول نميداد يا نصفشو ميداد،آرزو به دل مونده بودم يبار کل مبلغي که توقبض نوشته رو بهم بده،منم باافتخار جلوي چشم بچه هاي ديگه برم بدم دست مديرمون!!ولي هيچوقت به اين آرزو نرسيدم...پس بچه ام هم نبايد برسه،\nلايک: عجب آدم عقده اي هستيا",
    "من پست و پلید و پلشت\nولی نادم نیستم\nغیرتی شدم\nامروز داف کلاسمون بعد کلاس به استاد که مخاطب خاص منه :اســــــــتاد شما کلاس خصوصیم میذارید؟\nاستاد:نه معرفی میکنم به همکارم از من بهتره\nنــــــــــــــه با شما درس خوندن یه چیز دیگه س\nکلاس بعدی صدای جـــــــــیغ\nبله کیک و ابمیوه مخلوط تو پلاستیک گذاشتم تو کیفش با ی تنه کیفش افتادو محتویاتش مخلوط با یه چیزی مثل اسهال بچه کف کلاس ولو شد\nحقش بود",
    "جونم واستون بگه:\nصبح ناشتا داشتم میدرسیدم(میانترم داشتم)یهو دیدم گوشیم داره بالا پایین میپره دیدم مشترکه مورد نظرمه(همون مخاطب خاص شما)گفتم :الو \nگفت:سلام.میخام برم تمرین(تازه داره گواهینامه میگیره)ولی کسی نیست باهام بیادو کلی ازین حرفا.\nماهم زذ(زن ذلیل)رفتیم صندلی عقب نشستیمو داشتیم چونه هامونو گرم میکردیم واسه خندیدن....\nمرده: بذار 1 اون ترمز دستو بالا پایین میکرد میگفت وایسادی دستیو بکش دندرو عوض میکرد خلاصه دیدم اوضاع خیلی افتضاحه گفتم یه بار دیگه ازین سوتیا بدی گافاتو همراه اسم فامیلیت میذارم 4jok ملت بخندن....\nهیچی دیگه الان چشم بسته رانندگی میکنه بیاوو ببین..\nنکته کنکوری:ترس پدره حسابه!!!",
    "از تفریحات سالم ما این بود که بعد از اینکه با آهن ربا آشنا شدیم به زور می خواستیم قطبهای همنام آهن ربا رو به هم بچسبونیم اما نمیشد :|",
    "ديشب به بابام ميگم بيا دو كلمه مردونه با هم صحبت كنيم\nميگه پول ندارم،ماشينم نميدم بهت،اجازه ام نميدم اين موقع شب با اون شومپيتا بري بيرون\nهيچي ديگه رفتم خوابيدم :|",
    "اقا ما امشب دوتا سوتی دادیم\nاولی:داداشم از صندلی پاشد بهش گفتم نگاه کن چه جوری از ماشین پایین میاد!!!!\nدومی :داداشم بهم میگه:پاشو این سینی چایی رو بذار تو یخچال!!!\nایا گرفتن سوتی اعضای خانواده کار خوبیست؟؟؟؟",
    "رفیقم میگفت تو کلاس نشستیم بعد عید  . یه دختره پای تخته داشت یه مسئله حل میکرد که آخر جواب احتیاج به ماشین حساب داشت بعد منم ماشین حساب داشتم جواب گفتم دختره هم نوشت 1 ثانیه بعد رفیقم که خدائیش دلقک تر از اون تو  بازار مشکل پیدا میشه گفت ( البته با لحن بابای نقی تو پایتخت ) زنته \nخدایا این دلخوشیارو از ما نگیر",
    "یادمه‏ ‏دبستان‏ ‏مبحثمون‏ ‏سلول بود\nبعد قرار بود تخم مرغ بیاریم تو آزمایشگاه پوسته سیتوپلاسم و هسته رو ببینیم!\nبعد من مسئول شکستن تخم مرغ بودم. منم که نابلد! تخم مرغه پاشید تو چش و چال هممون.\nمعلممونم اومد درس بده از روش گفت بچه ها این مثلا هستس. اینم مثلا سیتوپلاسمه!\nفکر کنم تخم مرغه نبود مطلب بیشتر جا می افتاد!!",
    "من‏ ‏یه‏ ‏ایده‏ ‏ی‏ ‏آشپزی‏ ‏دارم‏ ‏ولی‏ ‏همه‏ ‏مسخره‏ ‏میکنن‏!‏\nعاقا‏ ‏خداییش‏ ‏خوب‏ ‏نیست؟\nسیب زمینی رو توی ابمیوه گیری میریزیم مثه هویج. بعد تفاله هاش رو سرخ میکنیم.مممم.... شاهکار میشه",
    "عاغا دیشب خونه خالم اینا بودیم داشتیم شام کــــــــوفت میکردیم من جام خوب نبود،حدود ده سانت بلند شدم بهتر وایسم که خالم گفت:چرا نمیخوری؟دست پختم بد بود؟!!...........هیچی دیگه منم تو رودربایستی گیر کردم نخوردم ،از گشنگی داشتم تلف میشدم اما اون نامردا مث اژدها میخوردن.................یعنی یه بغضی گلومو گرفته بود که نمیشد نفس بکِشم\nیه نصیحت دارم:اگه شما هم این بلا سرتون اومد تو رودربایستی گیر نکنید",
    "تو صف مترو ایستادم دختر همسایمون اومده میگه منتظر مترویی؟میگم پ ن پ اومدم ببینم اگه مترو نمیاد کولت کنم برسونمت بالاخره همسایگی به درد همین وقتا میخوره دیگه هیچی دیگه هنوز جای انگشتاش توی سورتمه",
    "زنگ زدن به داييم گفتن پدرخانومت فوت شده\nداييم از خوشحالي غش كرد !\n:))\n:|\nدايي ِ خانواده دوسته ما داريم؟! :/",
    "ســلــامــتــی هــمــه ی دانــش آمــوزایــی کــه بــیــشــتــر دمِ  دفــتـرِ مــدرســه هـــا بــودنــد تــا ســر کــلــاس هـــای درس\nســـلــامــتــی اونــایـــی کـــه هــمــش آخـــر کــلــاس مــی نــشــســتــنــد\nبـــه ســلــامــتــی دانــش آمــوزی کـــه هـــر چـــی مــدیــر تــهــدیــدش کـــرد هـــر چــی کــتــکــش زد اســـم هــمــکـــلـاســیــشــو لـــــو نــداد\nبـــه ســـلـــامــتــی هــمــه دانــش آمـــوزایــی کـــه بـــه جـــا رفــیــقــشــون کــتــک خـــوردنـــد یـــا ازشـــون نــمــره کـــم شـــد\nآره رفــیــــق بـــه ســلـــامــتــی هــمــون رفـــاقــتــای دوره ی مــدرســه کـــه دلـــم بـــدجــــوری واســــش تـــنـــگـــــ شــــده\n اگــــه هــنــوز دانـــش آمـــوزی بــه خــصــوص دبــیــرســتــانــی قـــدرشـــو بـــدون چـــون بــهــتــریــن روزای زنـــدگــیــتــه دلــم لــک زده بـــرا دبــیــرســتــان\nهــیــچــوقـــتـــــ اون رفـــاقـــتــــ هـــا تـــو دانــشــگــاه تــکـــرار نــمــیــشــه\nهـــیــچــوقـــتـــــــــــ  \nهــیــچــوقــتـــــــــــــــ\nهــیــچــوقـــتـــــــــــــــــ",
    "دوستان جاتون خالی 5 شنبه با بابام اینا و پسر داییم رفته بودیم کلات نادر. از مشهد 3 ساعت راهِ.\nمیخاستیم بریم سمتِ ابشارش. اوایلِ مسیر دیدیم یه دختر و پسر (بله صد در صد زنو شوهر بودن شک نکنید) که خیس اب شده بودن دارن بر میگردن. ما ازشون پرسیدیم تا ابشار چقدر راهِ؟ یک نگاهِ مغرورانه بهمون انداختنو رفتن! وا... انگار قله اورستو فتح کرده بودن!\nاوایلِ مسیر همش مواظب بودیم که کفشامون خیس نشه! اما بعد که به جاهای سختش رسیدیم تا کمر تو اب بودیم.\nبالاخره رسیدیم به ابشار از نرده بوم رفتیم بالای ابشار و بعد نیم ساعت توقف برگشیم.\nتو راهِ برگشت از ابشار یک خونواده که داشتن تازه میومدن. از بابام پرسیدن که اقا تا ابشار چقدر راهِ؟\nبابام محلِ سگم بهشون نداد.\nاز پسر داییم پرسیدن اقا میگی چقدر راهِ یا نه؟ پسر داییم گفت ابشار مالِ یه دقیقمونه.\nاز من پرسیدن دِ لامصب چقدر راهِ؟ منم خیسِ اب... یه نگاه بهشون انداختمو گفتم: هه ... ابشار... برو از خدا بترس.\nایجور ادمایی هستیم ما.\nبا تشکر از تیکه کلام عباس.",
    "یادش بخیر چهار سالِ پیش بود رفته بودیم مکه.\nروزِ اخری که مکه بودیم رئیس کاروانمون که ادم شوخ طبعبی بود منو دو تا از پسر خاله هامو صدا زدو گفت بچه ها روز اخری میخاییم یه مراسمِ خدافظی داشته باشیم. شما ها اگه استعدادِ خاصی دارین بگین که ما ازتون استفاده کنیم. یکی از پسر خاله هام گفت اقای صحابی... سینا صداش خیلی قشنگِ... می تونه اواز بخونه. اقای صحابی هم خیلی جدی گفت بخون. ببینم...\nاقا ما هم حسابی خر شده بودیمو شروع کردیم به خوندنِ شعرِ سلطانِ قلب ها!!!\nاقای صحابی گفت: نوچ... این جوری نمیشه. باید بریم یه جا که صداش اکو باشه. بعد منو پسر خاله ها رو برد تو دستشوییه اتاقش. گفت اینجا اکو داره. ما هم ساده و احمق رفتیم تو دستشویی. اونم درو بست.\nگفتیم اقای صحابی درو باز کن.\nاونم گفت: درو باز نمی کنم تا بفهمین اینجا جای اواز خوندن نیست.\nهیچی دیگه 2 ساعت اون تو زندانی شدیم.",
    "مادربزرگم بنده خدا مریضه،دکتر آوردیم خونه فشارشو گرفته...\nدکتر:حاج خانم فشارت دوازده!!\nمامانی:آقای دکتر دوازده قدیم یا دوازده جدید؟!\nدکی:0ــ0؟؟؟؟!!\nمامانی:منتظر جواب!!!\nجمع حاضر:^ـــ^ و بعد از لحظه ای مکث:بووووووووووووف!!!",
    "@@@@@@@@@@خاطرات روز تولد من:\nاز مدرسه اومدم دستم پر از کادو و این چیزاس......\nمامانم دیده میگه دوباره ولخرجی کردی؟!این چرت و پرتا چیه خریدی؟!\nمیگم:مامان کادو تولده!!\nمامانم:ایییییییییییییینهمه؟!بی شرف اینا رو برای کی خریدی؟!\nمن:مامان کادو های تولد خودمه بچه ها بهم دادن!!!به جون تو راس میگم....\nمامانم:(با کمی شک و تردید)تولدته؟!کی بود ما نفهمیدیم؟!دروغ نگو بچه...\nمن:مامان مثلا امروز 28 فروردینه ها؟!تو نمیخوای بهم کادو بدی؟!\nمامانم:برو بچه....من یادم نمیاد چنین روزی تو رو به دنیا آورده باشم!!!\nمن:0ــ0؟!!ینی من سر راهیم؟!\nمامانم:فکر کردی منو بابات اینقد بیکاریم؟!با 4تا بچه تورو هم به فرزندی قبول کنیم؟!درسته نمیخواستیمت  ولی خب بچمونی دگ....\nمن:(تو فکرم:داره شوخی میکنه اینجوری هم نیست)\nبازم من:میخوای کادو ندی چرا اذیت میکنی خو؟!\nمامانم:برو گمشو بچه....حالا فکر منو میخونی؟!بووووووووووووووووق\n\nمیدونم دوسم داره فقط میخواد فضام عوض شه...\nلایک=فدای همه مامانای گل بشم......توفقط باش مامانی من هیچی از این دنیا نمیخوام!",
    "یه خاطره براتون تعریف می کنم مال خودم نیست یکی برام تعریف کرده\nعاغا آموی ما یه کارگاه تیرچه بلوک داره بعد توی کارگاه هم یه مهندس ناظر بوده این مهندسه هم هر روز صبح بی خبر میزده تو  کمر آموی ما میگفته خیلی مردی ... خلاصه یه روز میره خیلی خیلی محکم میزنه تو کمر آمو جان ایشون  اعصابش خرد میشه داد میزنه :تورو به خدا همین الان بیام بریم محضر  بهت تعهد کتبی و رسمی میدم که خودمو پدرمو پدر جدمو .اصن کل فک و فامیلمون هممون نامردیم فقط دیگه نزن توی کمرم ... هیچ دیگه مهندسه هم کل تیر چه بلوک هارو میجوه",
    "ههههههههههههههه هههههههههههه مادربزرگم ههههههههههههه ههههههههههه به ناخناش نگا میکنه ههههههههههههه\nآقا ببخشید خب خنده دار بود الان خودمو کنترل میکنم میگمش\nاهم اهم الان میگم\nمادربزرگم به ناخناش نگا میکنه میگه چرا اینا اینقدر زود رشد میکنن حالا اگه درخت بود رشد نمیکرد دوتا هم میوه بده\nیه جوری نگا میکنین انگار باید اسم کاربریمو بذارم من و مادربزرگ گودزیلام\nخخخخخخخخخخ:-D",
    "آقا خونه خواهرم بود نزدیک ساعت 11 شب گودزیلا دوتا ماشین اسباب بازی آورد گفت باااااااید باهام بازی کنی (خیلی خسته بودم ولی خب مگه کسی جرات داره به این گودزیلاها \"نه\" بگه) خلاصه شروع کردیم به بازی و یهو یه فکری زد به سرم ماشینمو کوبیدم به ماشینش و گفتم تصادف کردیم و من دراز کشیدم و گفتم وااااااااای همممممه جام درد میکنه منو برسون به بیمارستان\nآقا باید قیافشو میدیدن اینقد نگرانم بود که انگار واقعا تصادف کردیم، دیگه من با خیال راحت برا خودم دراز کشیدم و اون کنارم بازی میکرد و تا میومد پیشم آه و ناله راه مینداختم و ازم میپرسید الان بهتری پسرم؟ (پسرم؟! چه پیرمرد مهربونی) منم میگفتم نههههه برام آناناس بیار\nمیرفت یه چرخی میزد و برمیگشت دست خالیشو میگرفت جلوم میگفت بیا اینم آناناس\n0-o\nآقا درسته این گودزیلاها واقعا شیطونن ولی خداییش دلشون صاف و ساده س",
    "اغـــــــــااز اونجایــــی که ما کُرد تشــــــیف داریم یــــــــ شصـت هفتـــادا\nشلــــــــوار کُـــــــردیم تو کمـــــــد داداشـــــــامون هستش:):)\nحالا عیــــــد مهمــــون واسمـــــــــون اُمـــــده از اُتریـــــــش...یعنــــــــــی پســـــــره دوســــــــت پســـــــر عـــمومون کـــــــــلا خارجــــــــی بود...زاده ویـــَــن..\nبــــــــابـــــــــای مــــام گــــــــیر بهـــــــش داده بود بیـــــــا شلوارتـــو \nعــــــــوض کن تا راحـــــت باشــــــــی...\nبٌردَش تو اتـــــــــا ق یــــــــ شــــــــلوار کُردی بـهش داده بپــــــــوشه \nپـــــــــسره بدبخــــــــت بعــــــــد از دو ساعــــت نتــــــــو نسته بود سیستــــــــم شلــــوارَرُ کشـــف کنــــــه...\nاخــــــــــرش چنـــــــــد نـــــفر رفتــــــــن کَردن پاش ...\nبیـــــــــشعورا تا رو سیــــــــنه کشـــــــــیده بودنش بالـا...\nبیـــــــــچاره فک میــــــــــکرد مدلـــــــشه...\n همنجوریــم چــــــــند تام عـــــــــکس یادگـــــــــار ی انـــــــــداخــــــت...\nچــــــندتـام سـوغاتـی برد...همین روزاس تو تلوزیـــــــــون ببینین خارجیام شـــــــــلوار کردی پوشیـــــدن ... جون خــــــــودم راست میگـم...\nخــــــــــنده نـــــــــداشت؟؟؟خو بـــــ مَ چهــ ..",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\n‏روزهاي سخت سربازي: (قسمت يك‏)‏\nروز اول آموزشي:‏\nتازه وارد پادگان شده بودم و همه چيز رو پشت سر گذاشته بودم؛ هر چيزي كه تا حالا دوست داشتم... بعد از اينكه از در دژباني رد شديم بهمون گفتند: \"بشينيد و كيفتون رو بزاريد روي شونه تون و تا قرارگاه پامرغي بريد‏\"‏ اين دويست-سيصد متر سخت ترين مسيري بود كه تا حالا تو عمرم رفته بودم. وقتي رسيديم قرارگاه دوباره به صفمون كردند و تا ظهر سينه خيز و پامرغي و كلاغ پر رفتيم؛ اونم وسط تابستون استان خوزستان...‏\nظهر وقت ناهار با خودم فکر ميكردم \"آيا اين چيزي كه جلوي منه خوردني؟‏\"‏...نتونستم غذاشون رو بخورم؛ اون روز ظهر كيك با آبميوه خوردم...‏\nبا وقت ناهار خوردن هنوز دو ساعت استراحت نكرده بوديم كه دوباره به صفمون كردند و باز قصه از نو...‏\nديگه شب شده بود؛ از خستگي رو پاهام بند نبودم؛ همگي بغل تخت هامون خبردار وايساده بوديم؛ حاضر بودم همه چيزم رو بدم تا بزارن بخوابم...‏\nكه فرمانده مون گفت: \"تا سه ميشمارم همتون بايد بالاي تختتون باشيد...1...2...3...نچ؛ يه صدا اومد؛ بريزيد پايين‏\"‏\nدوباره تنبيه تا ساعت 12 شب و بلاخره خوابيديم...‏\nساعت چهار صبح: صداي بلند لگد زدن به در: \"تق...تق...بيدار شيد...سريع به صف شيد‏\"‏\nواااي...دوباره...",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nروزهاي سخت خدمت: (قسمت دو‏)‏\nروزهاي اول خدمت (آموزشي‏)‏  معمولا خيلي سخت ميگذره چون آدم هنوز به تغيير كردن شرايط عادت نداره. اينجور موقع هاست كه اراده آدم مورد آزمايش قرار ميگيره...اما متاسفانه من تو آزمايش رد شدم چون كه براي يه مدتي شروع كرده بودم به سيگار كشيدن؛ تا يه روز يكي از بچه هاي پادگان بهم گفت: \"بريم تو شهر يه صفايي به خودمون بديم‏\" و رفتيم يه جا كه خودش بلد بود...‏\nديدم داره يه سيگار و باز ميكينه‏\nمن: \"فلاني؛ داري چيكار ميكني؟‏!‏‏!‏‏\"‏\nاون: \"الان يه سيگاري ميپيچم بريم فضا‏\"‏\nمن: \"بابا بيخيال...مواد؟ يعني ميگي مواد بزنيم؟‏!‏‏\"‏\nاون: \"نترس بابا...با يه بار دو بار كسي معتاد نميشه...‏\"‏\nمن: \"نه داش من...من نيستم...ترسو هم كسيه كه از ترس مشكلات رو بياره به مواد مخدر؛ خداحافظ‏\"‏\nاون موقع بود كه به خودم اومدم و فهميدم هر كي تو موقع سختي دستت رو بگيره دوستت نيست...‏\nراستي از اون موقع تا حالا لب به سيگار نزدم",
    "مخاطب خاصم با کلی ذوق بهم یه گل رز قرمز خشمل داده منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم بهش حالا از کدوم پارک چیدی!!!!!!!!!!!!!!\nبمیرم الهی ناراحت شد یکی نی بگه مگه مرض داری دخیییییییییییی.",
    "مامانم غذا رو میسوزونه درحد زغال نهصد ساله بعد با یه خونسردی خاص میگه چیزی نیست یکم برشته شده :|",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nروزهاي سخت سربازي: (قسمت سه‏)‏\nيه نفر تو پادگانمون بود كه زيادم نمي شناختمش. (در حد يه سلام؛ عليك‏)‏ خيلي پسر خوب و ساكتي بود؛ ميگفت كه عاشق يه دختر شده و وقتي رفته خواستگاري دختره؛ باباي دختره بهش گفته بره كارت پايان خدمتش رو بگيره و بياد. بعضي وقت ها مي اومد گوشي منو ميگرفت و زنگ ميزد با دختره حرف ميزد. هر روز؛ روزشماري ميكرد كه كي خدمتش تموم ميشه.‏\nتا اينكه بلاخره روز موعود رسيد؛ بله فردا ديگه روز آخرش بود. اون شب هم مثل هر شب اومد گوشي منو ازم گرفت تا با عشقش حرف بزنه...‏\nفردا صبح بدن نيمه جونشو بردن بهداري؛ بچه ها ميگفتند خودكشي كرده ولي شانس اورده سريع رسوندش بيمارستان...‏\nوقتي دليلش رو پرسيدم گفتند: \"ديشب فهميده كه عشقش شوهر كرده...‏\"‏",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nروزهاي سخت سربازي: (قسمت چهار‏)‏\nيه هم پستي داشتم كه خيلي با هم صميمي بوديم. يه روز بهش خبر دادن كه پدرش فوت كرده. بيچاره خيلي حالش بد بود؛ از طرفي هم چونكه اون موقع پادگانمون سرباز كم داشت مرخصي هم بهش ندادن. (بيچاره اون موقع خيلي حالش بد بود ولي چه ميشه كرد ديگه...‏)‏\nيه سرباز ديگه هم تو پادگانمون بود كه مربي \"ووشو‏\"‏ بود. اينم يه روز رفت مرخصي و ديگه برنگشت‏!‏ چند روز بعدش فهميدم تو مرخصي با يكي دعواش شده و با ميله آهني زدن تو سرش و مرده...‏\nبععله...سربازي هم مثل بقيه مراحل زندگي پستي و بلندي داره. زندگي فقط به اين بستگي داره كه از چه زاويه اي بهش نگاه كني...‏\nبه قول شاعر:‏\nيكي دو تا نيست چاله چوله ها/ولي لطمه نميزنه به حال خوب ما‏\nهر حركتي ميزنيم و هر كاري ميكنيم/تا دنيا به كام و باشه رو به راه",
    "اعــــــــتـــــــــرافات تکان دهـــنده من از دوران فنچولیت:\n1-از همسایمون بدم میومد رفتم لاستیک خودروشو با هر زحمتی که شده پنچر کردم و رفتم درِ خونشون گفتم لاستیک ماشینت پنچره(تا بهم شک نکنه)\nــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n2-دفتر ثبت نمرات کلاس دومی رو آتییییییش زدم\nــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n3-کلاس سوم بودم که اجتماعی تو دفتر 10 داشتم دفترو دزدیدم یِ دندونه بهش اضافه کردم شد 20\nـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n3-یه روز صبح ساعت 4:53 بامداد به افق تهران از خواب بیدار شدم میگفتم  من الان باید برم مدرسه.........خلاصه نذاشتن برم مدرسه منم گرفتم خوابیدم تا اذان ظهر.......\nــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n4-اولین روز مهد کودکم، از مهد کودک فرار کردم\nــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n5-سر کلاس اول ابتدایی روم نمیشد به معلمم بگم دستشویی دارم خودمو کلاسو به آب کشیدم\nـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n6-و در نهایت با همسایمون رفتیم مغازه کوچمون اون صاحب مغازه رو برد ته مغازه قیمت جنسا رو ازش میپرسید از اون آدامسا که عکس بازیکنا توشون بود حدود سی چهل تایی دزدیدم\nحالا به نظر شما حکم من چیه؟",
    "امروز ک بیرون بودیم دوتا جوون عاشق اومده بودن دم بستنی فروشیه بعد کلی مشورت باهم پسره برگشته میگه اقا یه اب معدنی بزرگ بدید با دو تا لیوان\nدوستان پول ندارید با مخاطب خاصتون نرید دم بستنی فروشی کلاس بزارید بعد هیچی نخرید\nلایک=کیا از این مخاطبای خاص دارن؟",
    "*****9\nکه یهو یاروهه به علی فحش داد دورمون خیلی شلوغ بود مردم مارو سیوا میکردن که علی با فحش ای یارو قاطی کرد و چاقو(چاقو اره ) رو دراورد ملت که چاقو رو دیدن ریختن سرمون که چاقو رو بگیرن که علی به خودش .... و با پاره اجر زد به کمر یکی ازین تماشاگرها\nاقا چشتون روز بد نبینه چند ثانیه سکوت محض برقرار شد و بعد صدای اونی که اجر به کمرش خورده بود دراومد بعد ملت مثل زامبی به جون ما افتادن مثل چی مارو میزدن \nجمعیتشون به ده نفر میرسید که یهو صدای ممد به گوشم رسید که داد زد اااااااااااااااااااااااااااااااااااااخخخخخخخخخخخخخخخخ نامردا \nبرگشتم دیدم یکی با زنجیر کشیده به کمرش ماه قاطی کردیمو لانچیکو رو دراوردیم زدیم یاروهه رو که با زنجیر زده بود و سیاه کردیم یهو دورمون خلوت شد دیدیم علی نیست ترسیدیم نکنه بلایی سرش اومده بعد دیدیم ملت هرکدوم با یه چیزی سمتمون میان \nخیاط با قیچی قصاب با صاطور راننده تاکسی به قفل فرمون بنا با شمشه خلاصه هرکی با یه چیزی\nاون سوراخه یادتونه که توی دیوار باغ بود از توش مثل ماتریکس گر وگر ادم میریخت بیرون اون اولین باری بود که با تمام وجود میخواستم زنده بمونم\nهیچی نفهمیدم پاهام خودشون حرکت میکرد ضربان قلبم ونقدر بالا بود که با هر زدن تمام هیکلم میلرزید نفهمیم چجوری رسیدم محلمون\nرفتیم در خونه علی که بگیم دعوا کردیم علی گم شده و اینا \nدر زدیم خواهر بزرگش درو وا کرد تارف کرد رفتیم تو صورتمون پر خون و کثیف بود رفتیم تو که دیدم علی تکیه داده به پشتی داره چایی میخوره شاید باورتون نشه تا اون لحظه درد رو نفهمیده بودیم علی رو که دیدیم تازه فهمیدیم چی شده\nمیخواستیم هرچیرو که خوردیم سر علی در بیاریم که یهو خواهرش شلنگ رو برداشت افتاد دنبال علی تا جایی که میتونس زدش (خواهرش برا خودش مردی بود !؟)تا چند ماه تمام تنمون پر از زخم دانه های زنجیر بود \nبعد ها ممد با خواهر علی عروسی کردو گندش درومد که اگه اونروز علی رو نمیزدم شما میکشتینش\nخوب چی میگین ها \nالان ازون ماجرا 15 سال میگزره هنوز جای دونه های زنجیر رو پشتمه ولی خدا وکیلی تا به حال اونقدر هیجان رو درک نکرده بودم",
    "*****9\nاین داستان واقعیه و جالب بودن داستان به لایکتون بستگی داره\nیه روز یکی از رفیقامون که اسمشو میزاریم علی اومد پیش منو ممد (اون یکی دوستم) گفت که شما ادمای نامرد و نا رفیقیین و ازین حرفا گفتیم چه مرگته گفت که تو اون محله منو خفت کردن دو نفری تا جایی که میخوردم منون زدن شما کجا بودین و خلاصه قال کرد رو سرمون\nما هم گفتیم کدوم نامردای بودن که علی رو دو نفری خفت کردن با هم رفتیم محله شون که حسابشونو کف دستشون بزاریم \nمن یه لانچیکو برداشتم ممد هم یه زنجیر و علی یه چاقو رفتیم که بترسونیمشون \nمن و ممد یه مقداری رزمی کار کرده بودیم (خیلی کم ) ولی علی هیچی \nرسیدیم اون یکی محله ساعتای پنج و خورده بعدظهر بود دیدیم کسی نیست و محله هم ارومه به علی گفتیم یاروهه نیست گفت نه میخواستیم بریم که یکی از اونایی که علی رو خفت کرده بود پیداشون شد ما هم گرفتیمشون بردیم کنار یه دیواری که اونطرفش یه باغ بود ولی یه سوراخ روی دیوار بود که یه ادم میتونس ازون تو رد بشه \nای یارو رو چپو راستش میکردیم که ...\nباشه پست بعد...",
    "سلام\nیه سوتی دادم در حد تیم والیبال نشسته \nاقا ما یه همسایه داریم  اسم خانومش فرشتس اسم دختر کوچولوش ستاره \nاینا اومده بودن مغازه خرید \nماهم اومدیم خفن تحویلشون بگیریم بعد از حالو احوال با همسایه \nاومدم  حال دختره رو بپرسم \nاشتباهی گفتم فرشته جون خوبی عزیزم چقدر خوشگل شدی \nکه یه دفعه دیدم چه گ... خوردم \nتا اومودم درسش کنم مردم از خجالت \nقیافه همسایه بیچاره(^! ^)\n                               ^",
    "یه با رفیقا داشتیم میرفتیم شمال سه تایی گفتیم اون دوتا رو اسگل کنیم بخندیم، بهشون گفتیم شما دوتا برید تو مغازه خرید کنید پولو که دادید دوتا بسته سیگارم بگیرید وقتی یارو حواسش پرت شد فرار کنید بیایید ما ماشینو روشن میذاریم در بریم\nآقا این دوتا رفتن عملیاتو شروع کردن سیگارارو ورداشتن و ده در روووووو تا رسیدن به ماشین و نشستن ماشینو خاموش کردیم یارو اومد رسید جلو ماشین حالا ما سرمونو انداختیم پایین ( مثلا از رفتار زشت اینا خجالت زده ایم) مغازه داره هم رسید و هرچی از دهنش دراومد به اینا گفت و رفت\nآره میدونم کرم داشتیم سه تایی",
    "*********\nکیا اون پوستر های فوتبالی ادامسارو یادشونه ایدینها و پرستو رو میگم \nبعضیاشونو با پنجاه تای دیگه عوض نمیکردیم \nهی یادش بخیر",
    "*********\nاقا ما یه معلم داشتیم که دست بزن داشت درحد ممدعلی کلی\nمثل چی میزد ما رو\nاولای سال بود میخواست زهرچش بگیره اومد از ده نفر درس پرسید \nیه پسره بالا شهری تازه اومده بود مدرسمون( حالافهمیدین من پایین شهریم یا جور دیگه بهتون بگم ها؟؟؟) معلمه رو نمیشناخت و درسم نخونده بود\nباقی همه از ترس درسو  یاد داشتند و رفتند نشستند\nای بیچاره هم جریان اومد دستش شرو کرد به گریه و زاری که اقا نمیدنستیمو مهمون داشتیمو...\nاقا ای معلمه با چنان سرعتی به این سیلی زد که اگه به نوترون میزد تبدیل به انرژی میشد\nتا به خودمون اومدیم دیدیم پسره زیر نیمکت ها افتاده شاید باورتون نشه اب دهنو دماغو اشکاش روی دیوار افتاده بود \nهیولایی بود واسه خودش ...\nدیدین ما چجوری درس خوندیم یا نه ...",
    "شلوار کردی abas-m223تو حلقم اگه دروغ بگم\nضایع شـــــــــــدم در حـــــــــــــــــد المــــــــــــــپیک:\nعاغا دیشب عروسی رفته بودیم منم داشتم میرقصیدم(یا به قول خودمون چوپی میکردم،نرمین خانم و مهسا1375 چون همشهریمن بهتر میدونن چطوره)خلاصه حدود ده نفر بودیم منم جلو از همه بودم(سر چوپی)خلاصه من رفتم وسط دستمالمو هلی کوپتری میچرخوندم و به معنای کلی ترکوندم!!! و همینجور بهم پول میدادن!!!دیدم یه دختر در حد شکیرا یِ ده هزاری دستش بود داشت میومد.......منم از خدا خواسته رفتم جلوش دستمو بردم که بهم بده که از من رد شد و به یکی دیگه داد(البته واسه پولم نبود،لامصب خععععععلی ناجور خوشگل بود)............دیدم صدای دندونای خواننده تو میاد که میکرفونو گاز میگرفت\nمنم راه افقو گم کرده بودم از این به بعد میخوام یه افق نما بخرم، دیگه همونجا موندم \nخب دختره یِ بی شعور و عوضی اون پولو بهم میدادی تا پنجاه هزار بهت بدم،حتما باید اینطور ضایم میکردی؟؟؟؟فک کرده ازش خوشم میاد تازه به دوران رسیده یِ عقده ای",
    "lمخاطبه خاصم اس داده میگه دلم پره بیا با هم گریه کنیم!!!!!!!!!!!\nمیگم: الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nزنگمی زنه(باریتم غمگین)سلام!!!!\nمیگم:چته نصفه شبی؟!!!!!!!!؟\n(باحفظه حالته رمانتیک)میگه : توخوبی گلم؟\nمیگم:اره چه طورمگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nبالج میگه:چراآخه خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nهنو 5 دقیقه نگذشته نرسیده به 55 رایگان قط کرده...\nبد اس داده میگه: ازت انتظار نداشتم........!\nآخه یکی نیس بگه لامصب دیگه انتظار تفاهم تا این حد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!\nاونایی که مثه من مخاطباشون یکی درمیون آف آن می شن بزنن لایکو!!!!!!!!",
    "عاقا یه سد تو روستامون دارن میزنن  رو چشمه عاشق(1-من بچه روستام 2-خداییش اسم چشمه رو دارین من از همون بچگی از چشمه عشق و عاشقی آب خوردم )فقط عرضش 5 ،6 متری میشه !\nمن موندم این دهقان فداکار دقیقا انگشتش چند متر بوده که کرده تو سوراخ سد!!!",
    "وضع خونه ی ما هنگام زلزله \nمن ، تو حموم\nداداشش ، خواب\nخواهرم ، خواب\nمامانم ، خواب\nبابام ، خواب\nیعنی تو حموم نمی دونستم از کدوم طرف در برم\nاومدم با همون وضع بیام بیرون دیدم نه زشته \nتا یه ربع پاهام می لرزید\nبقیه هم عین شتر مرغ چسبیده بودن به سُتون\nمامیم اومده می گه : ترسیدی ؟\nمی گم :منو ترس ؟ منو گرخیدن ؟\nاصلا شما دیدین من تا حالا بترسم؟",
    "یکی به دوست خواهرم تیکه انداخته: من جای تو بودم کلیمو میفروختم میرفتم دماغمو عمل میکردم!\nخولاسه خیلی افسرده شده!!\nدعا کنید براش!!",
    "یکی از دخترای دانشگاه خواهرم دماغشو عمل کرده\nهمه بچه ها ازش شیرینی خواستن!!",
    "این ماجرا مربوط به دوران راهنماییه\nامتحان دینی نوبت اول شده بودم 13 البته همه هم زیر 14 شده بودن \nمعلمه هم گفت برگه هاتون رو می دم به خودتون ببرین خونه  تا چک کنین ببینین یه وقت اشتباه صحیح نکرده باشم اگر اشتباهی دیدین بیاین بگین تا درست کنم اگرم که نه بدین پدرتون امضاء کنه فردا برام بیارین . \nما هم برگه هرو گرفتیم و اومدیم خونه .\nعین خر تو گل گیر کرده بودم مونده بودم که چه جوری به مامی و ددی بگم که یهویی یه فکری به کلم خورد.\nگرفتم رو جوابای خودم برگه سفید چسبوندم و دادم بابام از روش کپی بزنه ، بعد تو برگه ی کپی شده جوابای صحیح ، ونوشته هایی رو که معلم برام با قرمز نوشته بود رو نوشتم  و به خودم همون 13 رو دادم .\nفرداش که رفتم مدرسه برگرو دادم معلمه و بهش گفتم که من همه ی جوابا رو درست نوشته بودم ولی شما ازم غلط گرفتید.(با مظلومیت تمام) \nمعلمه هم بهم 20 داد ! (در کمل نا باوری )\nخداییش هیچ بیستی مثل اون 20 نمیشه \nهی ی ی ی یادش به خیر معلما همه آی کیو در حد جیگر تو کلاه قرمزی ولی الان همونا .....\nدست رو دلم نزار که خونه \nهوشمم تو حلق هموتون  \nلایک = تو حلق خودت",
    "مغازه دوستم بودم...\nخانومه اومده میگه دستگاه کارت خوان دارید ؟\n-بله\n+این کارتم رمزش ۲۲۱۶\n- موجودی میخواید بگیرید ؟\n+نه ۵۰ تومن پول میخوام ، نمیده مگه ؟\n- نه این دستگاه ها پول نمیده برید عابر بانک\n(کاملا واقعی )",
    "امروز سر کلاس استاد داشت تعریف میکرد من اون موقع که سن شما دانشجو بودم روزایی که کلاس نداشتم 10 ساعت درس میخوندم .... \nیه دفه من گفتم الکی میگه .... \nکلاس منفجر شد ، منم از کلاس رفتم بیرون",
    "****من نه منم بلکه تونم****\nشلاااااااااام.....اغا با چندتا ازدوستام سرکوچه نشسته بودیم شب بود داشتیم حرف میزدیم یکی ازدوستام داشت میومد منم با بچه ها هماهنگ کردیم اینو بترسونیمش(اخه از جن وپری خیلی میترسید)تا اومد نشست ما شروع کردیم تعریف ازجن وخاطرات ترسناک تعریف کردن یه ربع تعریف کردیم همه اب دهنشون رو قورت میدادن..یهو طی یه حرکت از قبل برنامه ریزی شده همه با جیغ بلن شدیم و الفرار..این دوست ماهم با دادوبیداد وجیغ وگریه چهردستوپا روزمین غلت میزد اخرشم قش کرد.....بعدشم که بماند یه کتک مفصل از پدره گرامی نوشه جان کردیم..ولی خیلی حال داد..خخخخخخخخخخخخخخخ",
    "شلااااااااااااام...اغا یه روز تو دانشگاه منتظردوستان بودم تابیان همینجوری تکه داده بودم به درخت...یهو چندتا دختر داشتن ردمیشدن به هم گفتن اگردیدی جوانی بردرختی تکه کرده....دوستمم پشت سرشون یهو گفت نه خیرخانوم عاشق نشده بدبخت   منتظردوستاشه....خدا هیچکی رو اینطوری ضایع نکنه..حخخخخخخخخخخخخ",
    "دیروز روز بد شانسی من بود \nبا بابام تا ایستگاه BRTرفتم یادم افتاده کلید شرکتو نبردم دوباره یه ساعت برگشتم خونه کلید ارو برداشتم امدم چایی دم کنم اب جوش ریخت رو دستم  اومدم آبای رو زمینو تمیز کنم شلوارم جر خورد  امدم غذا گرم کنم  در خورشت گیر کرده بود سفت کشیدم تیشرت سفیدم کلا قرمز شد امدم تیشرتمو بشورم رنگ پس داد کلا انداختم دور بعد به سرعت رفتم خوابیدم تا بیشتر تلفات ندم",
    "یه دختر دایی دارم به گودزیلا گفته زکی.اون روز تو حیاط خونه ی مامان بزرگم نشسته که به گربه اش غذا بده.من کنارش بودم.استوخونارو به زور داره می کنه دهن اون بدبخت گربه هم نمی خوره.برگشته به گربه میگه:بخول دیه عسیسم اگه نخولی میدم نولا(نولا=نورا)بخوله...\nمن:O_o\nگربه:))))))))))))\nگودزیلا:-_-",
    "آقا من همیشه اتاقم بهمریزه (فهمیدیدکه جنسیتم چیه ) یعنی کل کتابام و لباسم و وسایلهام روی فرش اتاق پخشه وی جالبش اینه که جای همه چیز رو هم بلدم و هر چیزی که می خوام پیدا کنم بیشتر از 30 ثانیه طول نمیکشه.\nیه روز  بعد جنگ جهانی سوم (کل خوانواده علیه من) من اتاقم رو جمع کردم البته بعد از تلاش بی وقفه و 7 ساعته.\nاز وقتی اتاقم رو جمع کردم و همی چی (مثلا ) سرجای خودشه من دنبال هرچی می گردم حدود ی ربع طول می کشه\nبه نظر شما من یک بیمار روانیم",
    "با لرزیدن زمین از خواب بیدار شدم. لای یکی از چشامو وا کردم لامپ داشت میلرزید.درم داشت قیژقیژ بازوبسته میشد فکرکردم پاشم یه لباس درست حسابی بپوشم که اگه از زیر آوار درآوردنم خیلی ناجور نباشه ولی کی میتونه از تو رختخواب گرم بیاد بیرون. پتو رو پیچیدم دور خودم یه یا حفیظ خوندمو 2باره خوابیدم.\nبا زنگ شوهرم بیدار شدم میخواست ببینه حالم خوبه یا نه....",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏\nوقتي به مدت دو ساعت ميفرستنت روي يه برجك؛ وسط صحرا؛ تنهايي پست بدي بايد يه سرگرمي براي خودت پيدا كني. منم ديروز گوشيم رو با خودم برده بودم و داشتم با هندسفري (هندزفري؛ هندزقلي؛ هندزقاسم؛ هندزاكبر؛ هندز...‏)‏ آهنگ گوش ميدادم كه رسيد به آهنگ Adele - Set Fire To The Rain كه يهو سنگيني وزن يه نگاه عاقل اندر سفيه رو روي تنم حس كردم...‏\nبه خودم كه اومدم ديدم دارم بلند بلند با آهنگه ميخونم (اونم مثلا انگليسي كه چهارتا كلمه اشو ميگم؛ چهل تا رو نميدونم چي ميگم‏)‏ و يه قر ريز مجلسي از نوع بندري تو كمرمه و پست بعدي هم اومده و داره اينجوري (!_!) نگام ميكنه...‏!‏‏!‏.‏\nهيچي ديگه...اسلحه ام رو مسلح كردم و گذاشتم رو شقيقه اش و تهديدش كردم \"اگه اين جريان به بيرون درز پيدا كنه يه فشنگ گازي (مشقي‏)‏ تو صورتش ميزنم...‏\"‏",
    "هفته پیش داشتم میرفتم جایی واسه انجام کاری\nتوی اتوبان بودم یه دفعه ماشین مخاطب خاصمو دیدم زنگ زدم بهش میگم عزیزم کجایی؟میگه مثل سگ سر کار دارم از خستگی میمیرم تو کجایی گلم؟رفتم کنار ماشینش گفتم کنار تو در حال تماشای سگهای کارگر.یه بوق واسش زدم رفتم وای که وقتی منو دید چشاش داشت از جا درمیومد.الانم زنگ میزنه جواب نمیده.\nلایک=به تو میگن یه دختر زرنگ حقشه.",
    "اقا من هر وقت با كسي بحثم ميشه ده دقيقه بعدش جوابهاي خيلي باحالي به فكرم ميرسه\nديروز تو اداره داشتم ميرفتم اتاق رييس دو تا از اين ارباب رجوع ها كه تو راهرو نشسته بودن شروع كردن به تيكه انداختن با خودم گفتم حالا بعدا بر ميگردم چيزهاي قشنگتري بارشون ميكنم\nبلاخره ما رفتيم به مغز پنجمون هم زيادي فشار اورديم يه جوابهاي مشتي هم به مخمون خطور كرد 5 دقيقه بيشتر هم طول نكشيد اومدم ديگه اونا رو نديدم اصلا اون لحظه از شكست عشقي هم بدتر بود عقده شده رو دلم",
    "سلام دیشب یه خراب کاری کردم خطر از بیخ گوشم رد شد\nمنتظر تلفن مخاطب خاصم بودم خوابم برد ساعت 2 شب پسر خالم زنگ زد بهم ازون جایی که خواب بودم تشخیص ندادم 4-5 دقیقه حرف زدم اومدم بهش بگم خوابم میاد فردا حرف میزنیم با ناز گفتم علیییییییییییییییییییییییییییییی...........\nیه دفعه خودم فهمیدم چه گندی زدم خواب مثل برق از چشام پرید یه دفعه پسر خالم گفت علی کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nگفتم :علی؟آهان خاستم بلند شم اومدم بگم یا علی کلمه یا جا موند فقط گفتم علی.\nنکته:برادر من وقتی یه نفر خوابه نصفه شب بهش زنگ نزنید این مغز خوابه نمیکشه.",
    "هفته پیش سر کلاس طرح 2 نشسته بودیم ، نگهبان اومده در کلاس میگه چیکار میکنین ؟ یکی از پسرا گفت کلاس داریم.. گفت کلاس چی؟ گفتیم طرح 2 ... گفت چی هست ؟ پیره گفت خوردنی :))))))) منو میگی دوستام گرفته بودنم زمینو گاز نزنم ، نگهبانه دید (زایع ، ضایع ، ظایع ) شده رفتو پست یرشم نگاه نکرد .......\nجاتون خالی کلاس رفت رو هوا \n:))))))))))))))",
    "----- (~~~) ‏ (~~~) -----‏‏\nمن: \"باباااااااااااا...منو دوست داري؟‏\"‏\nبابام: \"آره پسرم‏...‏\"‏\nمن: \"حالا كه دوسم داري پس 30 تومن پول بهم بده‏!‏‏\"‏\nبابام: \"اي پدر سوخته ي ناقلا...بيا بگير‏\"‏\nسه روز بعد:‏\nمن: \"باباااااااااااا...منو دوست داري؟‏\"‏\nبابام: \"نه‏!‏‏!‏‏!‏‏\"‏\nمن: \"پس 50 تومن بهم بده؛ ميخوام برم معتاد بشم پول ندارم‏!‏‏!‏‏!‏‏\"‏\nبابام: (!_!)",
    "عاقا یه بار حوصلم سر رفته بود گفتم چیکار کنم ساعت2نصفه شب یه دفه یه فکر ژیکوند به مخم خطور کرد . زنگ زدم پسر داییم باصدای گرفته گفتم الو ممد یهو گفت چی شده گفتم :تصادف کردم گفت:کجا؟ گفتم :سر چار راه nصادف کردم افتادم تو جوب شونم شکسته بیا کمک میای بیای سر راه برام یه شونه بکیر موهامو شونه کنم .یهو قط کردم بعد یه چند وقتی تو کوچه علی چپ بودم الوات انداختندم بیرون رفتم تو عمود محو شدم\nخلاصه خخخخخخخخخخخخخ تووووووووف",
    "یه روز داشتم پست های بچه ها رو میخوندم ، یکی نوشته بود \" این اولین پسته ارسال میکنم\" یه ساعت با خودم درگیری مزمن داشتم این یارو چجوری پسته ( اون خوردنی تو رویا ها مون ) رو ارسال کرده ؟؟؟ مگه میشه 0_0؟؟\n خو مینوشتی \" اولین پست من هست\" ، منم دیگه اینقد فسفر نمیسوزوندم !\n تقصیر من نیس از وقتی که شیر مدارس رو قطع کردن اینجوری شدم !!",
    "$$$$$$$ارزش لایک $$$$$$$$$\n1- بابا و مامانم : یه دنیا\n2-مخاطب خاصم :قد اقیانوس آرام\n3-دوستام : 1000 تا \n4-اعضای 4jok :قد دلای مهربونتون\n5-خودم : فقط یه دونه",
    "خوشبحال من که مخاطب خاصم خانوممه.!!!\nخیلی دوسش دارم!!\nفک میکنید چرا اومدم تو 4jok ؟؟؟؟\nخب دلم واسش تنگ شده اومدم اینجا دلم واشه!!",
    "به بچه خواهرم که به زور 6 سالشه میگم داماده دایی میشی بیای دخترمو بگیری ؟\n میگه حالا وایسا ببین زن گیر خودت میاد  !\nفعلا من\n بهش میگم خوب اگه زن گرفتم تو میای با دخترم عروسی کنی ؟\n میگه اگه باهام کل کل نکنه و سیبیل نداشته باشه و کلا زن زندگی باشه شاید بگیرمش !\nدوباره من :|\nمن همسن این بودم فکر میکردم مامان بابام با هم خواهر برادرن :|",
    "اولین عملیات سری من در برابر خواهر گودذیلام \nامروز موفق شدم با کله هولش بدم تو سطل زباله \nای حالی کردم \nسرشو اوورده بود بیرون میگفت دهنم مزه بو میده\nبی رحمم خودتونید \nمن یکم خشنم فقط",
    "تلخ ترین شب زندگیم موقعی بود که از تمرین که اومده بودم بیرون تو خیابون چن تا سمبوسه و فلافل و از این چیزا کـــــــــــــوفــــــــــــت کردم و کاملا سیر شدم  بعدش اومدم خونه غذای مورد علاقه ی خودم به همراه تمامی مخلفاتی که تو هیچ رستورانی دیده نمیشد داشتیم...........اهالی محترم منزل با تمام وجود میخوردن\nیـــــعــــنی شکست عشقی بخوری و با حریف چقر و بدبدن روسی کشتی بگیری اما بلای من سرت نیاد\nهیییییییییییییییییییییی خلاصه اون شب تا صب کابوس میدیدم\nخدا نصیب گـــــــــــرگ بیابون نکنه",
    "اعتراف می کنم نصف دوران طفولیتم رو پای سینک ظرف شویی گذروندم!!می پرسید چطور؟عرض می کنم خدمتتون  مایع ظرف شویی می ریختم تو دستم کف می کرد بعد باهاش حباب درست می کردم فوتش می کردم تو صورت اعضای خانواده!!بعله یه همچین بچه مردم آزاری بودم...",
    "وی sh\n\nما تو دبیرستان یه معلم جغرافی داشتیم که یکم شیرین میزد یه روز ازما تحقیق خواست که بریم از کوه و دشت و جنگل و... اینا عکس بگیریم بریزیم تو cd ببریم براش منم که بچه درس خون و مثبتتتت رفتم یه cd خام خریدم بردم براش نمره کامل رو هم بهم داد خخخخخخخخخخخخ",
    "*****\nسلام\nاقا ما یه عمو داریم  خیلی خوش اخلاقه ولی یه عیب داره هر وقت میخواد بچمو بغل کنه و اسمشو صدا کنه از خودش صدای تی رکس در میاره من که چار ستون تنم میلرزه \nولی بچه هه میخنده مثل چی\nچه میدوم شاید ارتباط نسل قدیمو جدید اینجوریه",
    "دیروز تو اتوبوس بودم داشتم از دانشگا بر میگشتم حالا دوتا دختر هم رو بروم بودن داشتن میحرفیدن.منم آهنگ جدید نداشتم یعنی داشتم ولی شاد بودن دلم نیومد تو ایام فاطمیه گوش کنم.دیگه هیچی بیکار بودم.\nحالا این یکی واسه اون یکی یه چیز تعریف کرد اونم شروع کرد خندیدن.\n(خنده کوچولوها )روبه دوستش:بترکی هدیه یکاری میکنی هی بخندم ترکیب صورتم به هم میخوره.شرو میکنه به بالا کشیدن ابروها وگونش روبه بالا!!!انگار که وارفته دوباره داره برش میگردونه سرجاش:)\nخو لامصب مگه خمیر بازی آریاس که ترکیبش به هم خورده؟؟!!!",
    "هـوس خــیـار کـرده بـودم از او تـه مـهـای یـخـچـال یـه خـیـارک(خـیـلـی کـوچـولـو بـود)پـیـدا کـردم سـر سـیـنـک داشـتـم پـوسـت مـیـگـرفـتـم از دسـتـم سـر خـورد پـرت شـد تـو آشـغـالـی\nلامـصـب از شـیـکـسـت عـشـقـی بـدتـر بـود",
    "** ویژه دلسوخته **\n\nیه رفیق صمیمی دارم که تا دلتون بخواد توی حرف زدن سوتی میده! سوتی های وحشتناک! چندتاشو براتون میزارم...\nاین اولیش:\nباهم رفته بودیم داروخونه که \"شامپو سیر\" بخره! بعد از بیست دقیقه که نوبتش شد به خانومه گفت ببخشید یه دونه \"سامپو شیر\" میخوام ، دارین؟؟\nداروخونه مث بمب ترکید ، همه میخندیدن!! جالبترش این بود که خودش از همه بیشتر میخندید و به من نگاه میکرد. به زور آرومش کردم",
    "********************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nیــادمـــه 6 مـــاهــه کــه بـــودم دوس داشــتـم وقـتـی گــریـه مـیـکــردم بـغـلـم کـنـن بـگـن:hishhh momy is here\nMomy loves you abas jon\nامــا خــب مــتـاسـفـانـه اکـثـر مـواقـع مـامـانـم مـیـگـفـت خـفـه خـون بـگـیـر لامـصـب زر نــزن دیـگـه....\nبــابــام مـیگـفـت کـره خـر بـخـواب دیـگ صـبـح بـایـد بـرم سـر کـار!!!\nخلاصـه خــدایـی مـدیـونـیـد اگـه فـکـر کـنـیـد مـن 6مـاهـگـیـم یـادم نـیـست و زبـان بـلـد نــبــودما!!!  \n^_^ (چـشـمـای آبـجـی بروسـلی)",
    "********************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nســر سـفـره هـمـه سـاکٰت بـودن مـامـانم هم طـبـق مـعـمـول تـو فـکـر عـمـه هـام بود کـه یـهـو بـی مـقدمـه جــو گـرفـت ﺳــﺲ ﺭﯾـﺨـﺘـﻢ ﺗـﻮ بـرنـج مــامـانـم گفتم بخور مادرم تــا جون بگیری تــارف نـکـن،عــه خــجـالــت مـیـکـشـم چیـه؟؟؟ایـنـجـا هـم خـونـه خـودتـه تــارف نـکـن, بــا بـابـام و حـسـیـن کـلـی خــندیـدیـم...\nﻣـﺎﻣـﺎﻧﻢ هــم ﮔـﻔـﺖ ﺧـــــــﺪﺍﯾـــــﺎ ﭼـــﺮﺍ ﺍﯾــﻦ ﺑـــﭽــﻪ ﺭﻭ ﺷــﻔــﺎ ﻧــﻤـﯿـﺪﯼ ﺧـﻮﺏ ﺷــه؟؟؟ عــاﺧـﻪ ﭼــﯽ ﺍﺯ ﺑــﺰﺭﮔـﯿـﺖ ﮐــمﻣـﯿـﺸـﻪ؟؟!\nﺧــﺪﺍﯾـﯽ ﻫـﻤـﭽـﯿـﻦ ﺑــﺎ ﺳـﻮﺯ ﮔـﻔـﺖ ﺟـﯿـﮕـﺮﻡ ﺁﺗـﯿـﺶﮔـﺮﻓـﺖ،ﺧـﻮﺩﻣـﻮ تــا آخـرِ ظــرف شــسـتـن ﺭﻭ ﻭﯾـﻠـﭽـﺮ ﺑـﺎ ﺩﻫــﻦ ﮐــج تــصـور مـیکــردﻡ ، تـخـیـلﺗـﺎ ﺍﯾـﻦ ﺣــﺪ!!! \n^_^ ( نـنـه سـوبـاسـا)",
    "یه روز یکی از فامیلهای دورمون اومدن خونه ما؛یه دختر داشتن که نیم متر قدش نمی شد بهش می خورد کلاس پنجم ابتدائی باشه اومد پیشم ازش پرسیدم اسمت چیه دختر خوشگل جواب داد:ملیکا گفتم ملیکا جون کلاس چندی؟جواب داد سوم دبیرستان …………………………اوههه سوم دبیرستان کلا هنک کردم",
    "عيدرفته بوديم شهرستان،ازقضا2تاخر ديديم!\nمنم حيوون دوست،داشتم خره رونازميکردم،صاحبش گف اينانسبت خوني دارن!\nمن:إچ جالب،چ نسبتي اونوخ؟\nيارو:خاهربرادرن!\nمامانم:إ،مث توومهدي!\nمن:0-O\nخووو مادرمن،منوخرفرض کردي ياداداشمو عاخه فدات شم؟",
    "برس دستشویی مسواکم شه اگه دروغ بگم.\nیه بار رفته بودیم خونه داییم اینا بالا شهر بعداز نهارهوس پفک کردیم من داوطلب شدم برم پفک بخرم.رفتم به سوپری سرکوچه گفتم عاقا چندتا پفک میخواستم گفت پفک چی؟؟؟؟؟ من با کلی کلاس گفتم سرکه ای>>>>>>\nهیچی دیگه وقت از جلوی اون مغازه رد هم نمیشم الانم که فهمیدم به داییم اینا گفته دیگه هیچ وقت خونه داییم نمیرم",
    "خدانصيب گرگ بيابونم نكنه:\nوسط زنگ اجازه گرفتم رفتم بيرون بعد از برگشتن به كلاس ديدم دوتا از بچه ها ميخندن.خلاصه من كه نفهميدم واسه چي ميخندن به درس ادامه دادم.زنگ خورد رفتم تو حياط ديدم تمام بچه ها به من ميخندن.نگو همكلاسي هاي كرمكي من رو ميزم لاك غلط گير ريخته بودن.\nتاخونه اومدن مكافاتي بود.\n.\nخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ توففففففففففففففففففففففففف",
    "امروز با معلم ریاضی بحثم شد بیرونم کرد گفت:خودت برو دفتر بگو نظم کلاسو بهم زدم(کصافط تجدید میکرد میگفت تهدیدت میکنم..............اِ ببخشید تهدید میکرد میگفت تجدیدت میکنم حالا مگه من میترسم)\nخلاصه من رفتم بیرون با بچه های اون یکی کلاس حدود یه ساعتی فوتبال و پینگ پنگ کردیم و یِ نفر که پاس نمیداد نوازش کوچولویی ازش کردم(از اون نوازشا که گردن الاغو میشکونه)  و رفتم دفتر با معاونمون(که خیلی با هم جوریم)نشِستیم چای و شیرینی خوردن و گل گفتن و گل شنفتن...............آخر سر رفتم انگشتمو رو استامپ گذاشتم جوهری شد پنج دیقه مونده به زنگ رفتم سر کلاس گفتم تعهد دادم و واسم حاضری رد کرد\nخلاصه امیدوارم اگه یِ روز از کلاستون اخراج شدید مث من بهتون خوش بگذره.......................همین و بس",
    "یه رفیق دارم تو پیام نور درس میخونه یه روز صحبت کارت تلفن بود یه دفه از جا پرید گفت وای کارت تلفنم تو تلفن دانشگاه جا مونده اون وقت پا شده 1000تومن خرج کرده رفته تا دانشگاه و برگشته میگه کارتم رو برده بودند ازش پرسیدم چقدر اعتبار تو کارتت داشتی میگه 890 تومن خداییش این دانشجوی مملکته",
    "تو سراوان زلزله اومده در حد بازی ایران استرالیا 7/7 ریشتر، یعنی اگه هر جای دیگه میومد با خاک یکسان کرده بود، بعد مصاحبه ی محلی از تلوزیون نشون میده، مرده میگه تو خونه نشسته بودیم بعد تسبیحی که از دیوار آویزون کرده بودیم افتاد، ما همه دویدیم از خونه بیرون. شانسو میبینی اینا دارند، اگه تو قزوین (حالا فهمیدید من اهل قزوینم) 1/1 ریشتر میومد من الآن داشتم تو کما بالش بیمارستانو می جوییدم از شدت آسیب دیدگلی. حالا اونا فقط یه تسبیح از رو دیوارشون میوفته\nزلزله زدگان سراوان :)))))))))))))))))))))): من\nتسبیح آویزون -------:((((((((((((((((((((((",
    "یه شب منوعلی وحسین  خونمون داشتیم گشنه گی تلف میشدیم (البته علی خونشون شام خورده بود) تو یخچال انواع غذاهای که نون میشد خورد بود ولی پول نونم نداشتیم\nرفتم خونه رو گشتم یدونه کلوچه پیدا کردم که درش باز مونده بود سنگ شده یه نصفه شیشه شیر تقریبا فاسد اونم با عسل قاطی کردیم که شیرین شه با هم خوردیم و اینطوریه که هنوز زنده ایم",
    "همه فهمیدن من ADSLام تموم شده با Dial up میام 4jok\nدخترعمه کصافطم زنگ زده خونمون میگ همینطوری ک با من حرف میزنی برو4jok پستای جدیدوبخونیم حال کنیم خخخخخخخخخخخ  توکه نمیتونیییی :)))))))\nمنم گفتم اوخی خودت نت نداری بری بخونی خخخخخخخخخخخخ..... \nدخترعمم :((((((((((\nمن :))))))))))",
    "(..')/♥ ♥('..)\n.♥/. = .█/.\n_| |_ ♥ _| |_\nامروز بعد 4،5 سال ناظم راهنمایی مونو دیدم\nبعد کلی حرف بهش گفتم:اقا یادته یه روز زدی تو گوشم؟\nبنده خدا فکر کرد هنوز ناراحتم.\nصورتمو با 2تا دستاش گرفت بعد صورتمو بوس کرد گفت ببخشید.\nهمون لحظه اشک تو چشام جمع شد بوسش کردم گفتم اقا تو نمیزدی که درس نمیخوندم\nبعدش هم یه ساعت تو بغل هم گریه کردیم\nنه شوخی کردم بعدش خدا حافظی کردیم......\nاما واقعاً حس خوبیه یه نفرو بعد چند سال میبینی\nاونایی که تجربه کردن میدونن چی میگم",
    "21 فـــروردین تولـــد دوستـــم بود... اَزَمــــون پول گرفت و بستنی مهمونمون کرد :|\nعاقـــا ما اینــــو تـــو جــــمع مــــطرح کـــردیم :\nدخترخاله ام: عجــــــب ادم زرنــــگی... متولــــد چه مـــاهیه انـقد زرنــگه؟؟\nمن: نمیـــــدونم ..ازش میـــــپرسم مـــیگم بــت\nمامــــانم:حدس میزنم اردیبـــــهشتی باشه :| اردیبــــهشتیا خیلی زرنگن !\n :| :| :|\nقیافه سه تامون بعد از چند ثانیه :))))",
    "چند روز پيش تو يه سايت معتبر خوندم كه يه شركت پنير سازي؛ يه پنير با قطعه هاي طلا ساخته بود كه قيمتش هر يك کيلو 1000 دلاره... ولي باز اين گرونترين پنير دنيا نيست. گرونتري پنير دنيا رو با شير الاغ‏!‏ درست ميكنن كه قيمتش هر نيم كيلو 1700 دلاره‏!‏ (دقت كنيد؛ هر نيم كيلو‏)‏\nعاقا چند روز پيش من سوار يه ماشين بودم و راننده ماشين هم نيم كيلو پنير محلي خريده بود و داشتند با دو تا از مسافرها كه اتفاقا خانم هم بودند درباره پنير و تورم جامعه و كلاه برداري و ... حرف ميزدند كه يهو راننده در اومد گفت: \"اين روزا اينقدر كلاه برداري زياد شده كه اگه حواست رو جمع نكني؛ شير خر (الاغ‏)‏ رو ميكنن پنير و بهت قالب ميكنن...‏\"‏\nمن كه پوكيدم از خنده؛ ولي اونا كه نفهميدن من براي چي ميخندم...‏\nيكيشون در اومد بهم گفت: \"آخي...چن وقته اينطوري هستي جوون؟...اگه ميخواي من يه روان شناس خوب سراغ دارم‏!!\"‏\nمن (0‏_‏0‏)‏\nخانمه (*_*)‏",
    "یه روز رفته بودیم بیابان خب حلا بگید چی شد؟ چی شد؟ یه فیل 4jokکشیدیم یه پسر عمو هام (گودزیلا) گفت عجیمجی کن زنده می شه.\nخنده=بزن لایک                                     حالت معمولی=زدن لایک\nبار اولم جوک می زارم لطفا لایک بزنید تا دوباره جوک بزارم .",
    "عاقا یکی ار تفریحات ما در اون دوران این بود که چند تا از بچه ها که از ما کوچیک بودن و جمع میکردیم میگفتیم که بیاین براتو شعبده بازی کنم،این طفل معصوما هم باورشون میشد...حالا ادامش ما دوتا کاغذ پاره میکردیم کوچیکشون میکردیم میگفتیم یکی گربه است یکی موش یعد میگفتیم که الان گربه هرو میزارو تو خونش(اون شاه رگ هستا بین ساعد و بازو نمیدونم بهش چی میگن اونجا خونشون بود)آره گربه هرو میزاشتیم ولی در حقیقت که نمیزاشتیم وانمود میکردیم که گذاشتیم بعد میگفتیم موشرو میزاریم خونش حالا دوتا کاغذ و باهم میزاشتیم بعد میگفتیم که گربه برو خونه موشِ بعد که باز میکردیم دوتا کاغذ تو یه دست بودن اونا هم باورشون میشد کف میکردن اَی حالی میداد یادش بخیر:)))))",
    "یكی از گودزیلاهای فامیل اومده سیم شارژر موبایلمو با قیچی از وسط نصف كرده,مامانش وایساده بالا سرش هرهر ميخنده ميگه:آخی عزیزم بچم از الان فنیه‏!‏‏!‏‏!‏\nمن o_O\nمامان گودزیلای فنی :‏)\nسيم شارژر نصف شده __ __",
    "مرکز زلزله سراوان نزدیک مرزه ایران و پاکستانه\nاونوقت ما تو زاهدان \nبچه های نهبندان\nدوستام تو زابل\nداداشم تو چابهار\nفامیلای دوستم تو کرمان\nاقوام دور و نزدیک در \" دبی \" ابوظبی\" دهلی نو\" هم اونو احساس کردن!!!!!!!!!\nببین عجب زلزله ای شده\nخوشبختانه خسارت جانیش تو ایران فقط چندتا زخمی بوده\nبعد تو پاکستان کشته دادهچ\nاولین باره که احساس میکنم خونه های ما از خارج بهتر ساخته شده!!\nاز یادم رفت بگم از خسارات به پراید های دوستان در سراوان و درختای پسته هم اکنون خبری در دسترس نیست.................",
    "موسسه ژئو فیزیک تهران زلزله سراوانو در ساعت 15/30 میگه\n7/5 ریشتر در عمق 18 km\nساعت 6 تلویزیون داره زیر نویس میکنه موسسه ی گرام اعلام کرده زلزله 7/7 ریشتر در عمق 95 km...\nآخه موندم کی به اینا مجوز ایجاد موسسه داده\nهممون زهره ترک شدیم\nبقیه بچه هامونم تو افق محو شدن.....\nبیا الان از کجا پراید بگیرم برم اونا رو با تشویق به پسته برگردونم خونشون؟؟؟؟؟",
    "از دانشگاه اومدم خونه یه سره اومدم بالا تموم خاطرات زلزله امروز رو بنویسم هیچیش یادم نمیاد...\nاهان\nدوستم زنگ زده (بعد زلزله) میگه:\nسراوان زلزله اومده خونه داییم اونجاست ما داریم میریم اونجا ،  سوغاتی چی بیارم برات!!!!!!!",
    "سراوان زلزله اومده بعد ماهم تو زاهدان متوجهههه شدیم\nرفتیم خوابگاه بعد تموم شدن زلزله همه برگشتن اتاقاشون میبینیم یکی خوابه \nدو تا دارن pes میزنن\nیک عان میخواستم عمودن همشونو تو افق محو کنم\nاخه لامصب .... یکم احساس و عاطفه\nنظر بچه ها چیه بدم سید مصطفی سه تاییشونو با پرایدش ببره افق....",
    "عاغا ما با چن با رفقا قرار گذاشتیم هرجا اتفاقی تو خیابون همدیگرو دیدیم جوری همو قهوه ای کنیم که طرف روش نشه سرشو بالا بگیره..(:\nدیرو تو خیابون بودم یهو دیدم یکی گفت امییییییییییییییییییییییر امییییییییییییییییییر پشت سرمو نیگا کردم دیدم دوتا از رفیقامن بعد دو ثانیه از همون فاصله دور درحالی که داشتن مث ببر ب سمتم یورش میاوردن با داد گفتن امیرجان اسهال داشتی خوب شدی؟!!!!!!!!!!!نامردا سه بار تکرارش کردن جوری که همه با حالت پوز خند نیگام میکردن\nعاغا من خودمو میان رنگهای قهوه ای پیدا کردم و سرمو انداختم پاییین و دوییدم به سمتی که نمیدونسم دوییدم فقط خاسم از اونجا دور شم...D:",
    "یه معلم کامپیوتر داشتیم سوم راهنمایی :|\nبعد یه روز بهش گفتم آقا بهترین کارت اینترنت کدومه؟\nاونم درومد گفت من نمیتونم بگم تبلیغ میشه!\n:|\nگوشیشم هیچ وقت از جیبش در نمی اورد که مارک اونم تبلیغ نشه!!\nولی حالا که فک میکنم میبینم لابد جی ال ایکس بوده میخواسته ریا نشه!\nکصافط! :|\nمنو میگی :|\nمعلمه داریم؟؟",
    "یادمه اون اوایل بود که گوگل این امکان رو پیدا کرده بود که کلمات رو پیش بینی کنه!\nبعد رفتم خونه یکی از فامیلامون توی گوگل\nدیدم این چرا اینقدر بیشعور بوده ما نمیدونستیم :|\nبیچاره هر چه قدر هم قسم خورد باور نکردم!!\n:))",
    "داشتم صدامو با کامپیوتر ضبط میکردم. دیدم خیلی ضعیف ضبط شده...\nمنم دفعه بعدش پنجره ریکوردرو با موس کشیدم اوردم نزدیک بلندگو که صدام بهتر ضبط شه!!!....\nبعد یه چند دقیقه به سوتی فجیع خودم پی بردم!!!!!!!",
    "دیشب بابام رفته بود پمپ بنزین که بنزین بزنه انقدر صف طولانی بوده یادش رفته تو صفه، وقتی راه باز شده خوشحال ازینکه از ترافیک فرار کرده گازش رو گرفته رفته!!! خخخ",
    "*******  سایلااااااااااااااااااااار *******\nمیخوام واستون بگم از دبستان تا دانشگاهمو چه جوری نمره گرفتم\nدبستان : معلممون ..همسایمونم بود ... بعد با یه خانومه دیگه دیدمش ..فرداش ..تنها که شد گفتم آقا اجازه؟؟؟ شما دو تا زن دارین؟؟ گفت نه چطور؟؟ گفتم پس اون خانومه کی بود دیروز که.... و اینطور بود که دبستان رو نمره گرفتیم\nراهنمایی : معلمامون همه زمین کشاورزی داشتند .. چقد رفتیم واسشون کشاورزی کردیم ....\nدبیرستان : لامصبا ... سیگار میخواستن .. + وضع مالیشونم خوب نبود ... و اینجوری شد که نمره آوردیم\nدانشگاه : مخ 3 تا از استاد ها رو زدم .. (البته همشون 30 ساله بودن .. و ازدواج نکرده بودن)...بهشون قول ازدواج دادم..\nدیگه مقطع بالاتری نداریم .. وگرنه یه فکری هم واسه اونجا میکردم..\n(اینقد حس خوبیه استادت ، مخاطب خاصت باشه .. اصلا دانشگاه که نیس .. گودبای پارتی جعفره)",
    "یه بار داشتم تو فامیل جوک تعریف میکردم\nیهو وسطای جک یادم رفت بعدش چسبوندم  به یه جوک دیگه \nخلاصه همینجوری یه نیم ساعتی داشتم حرف میزدم وقتی تموم شد \nفامیل واسه اینکه ضایع نشم کلی خندیدن وتشویقم کردن\nمن ترجیح میدم کلن دیگه جوک تعریف نکنم\nوالااااااااااااااا",
    "چند روز پیش که شهادت بود داشتیم با پرایدمون(حالا فهمیدید که ما مرفه بی دردیم یا بیشتر توضیح بدم)با خانواده میرفتیم .یه اقایی مشکی پوشیده بود داشت یه سینی بستنی از این طرف خیابون میبرد برا خانوادش داخل ماشینشون داداشم اومد ما را اوسگول کنه گفت بستنی نذری میدند یدفه دیدم بابا مامانم به سرعت جت شیشه ها را دارند میدند پایین ونصف هیکلشونا ازپنجره دادند بیرون که بستنی نذری بگیرند که با خنده های ما متوجه شدند.اشک تو چشامون به خاطره این همه تلاش پدر مادرمون برای سیر کردن شکم بچه هاشون جمع شده بود.",
    "من یه پسر خاله دارم خیلی با هم کل کل داریم یه بار رفته بودم خونشون توی حمام بود مخاطب خاصش زنگ زد به گوشیش منم ازون جایی که شیطنتم گل کرده بود گوشیشو برداشتم با صدای عشوه دار گفتم\nمن:بلللللللللههههههههههههههه؟\nدختره قطع کرد دباره زنگ زد.\nمن:بلللللللهههههههههههههه؟\nدختره:ببخشید شما؟\nمن:تو زنگ زدی عزیزممممممممم.\nدختره من با علیرضا کار دارم.شما؟\nمن:من دوستشم\nدختره:دوستش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خودش کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nمن:رفته حموم.\nدختره زد زیر گریه قطع کرد.دیگه هم جواب پسر خالمو نداد.\nمن=:)\nپسر خالم=:/\nدختره=:(",
    "دیروز دم  سایت واستادم مثلا به عنوان مسئول.یه استاد اومد منم به رون میاوردم که استاده بهش میگم کلاس دارید میگه من فلانی هستم  میگم خب میگه استاد فلانی میگم خب توقع داشت بهش تعظیم کنم  دید نه خبری نیست گفت کلاس دارم گفتم صبر کن اقایxبیاد با خودش صحبت کن",
    "آقا یه نصیحت بهتون میکنم:\nمراقب دندوناتون باشید!\nمن دیروز رفتم دندون پزشکی واسه عصب کشی طرف هرچی بی حسی میزد کامل بی حس نمیشد!آخرشم با درد عصب کشی کرد! فکرشو بکنید!من داشتم تا پایان کار با روح اجدادم که جلوی چشمم ظاهر شده بودن خوش و بش میکردم!\nاگه بخندی ایشاالله سرت بیاد",
    "مامانم 7 صبح پاشده اومده بالا سرمن با یه لحن عصبانی میگه شماره خانم صادقی و بده؟!\nحالا منم خواب میگم خانم صادقی کیه مامان؟\nمیگه واسه من فیلم بازی نکن شمارشو بده!\nدیدم قضیه جدیه چشامو وا کردم گفتم مادر من آخه فیلم کدومه میگم خانم صادقی کیه؟\nمیگه مدیر اون سایت 5 جکه 4چرتوپرته چیه؟\nمن!!!!!!!!!!!!!!!!!\nاز کجا بیارم شمارشو حالا؟\nمیگه من به این حرفا کاری ندارم شمارشو بده میخوام بهش بگم در سایتو تخته کنه تو پاشی این بازار شام و جمع کنی(اتاقمو میگفت)!\nخلاصه که خانم صادقی اگه شماره نا شناس دیدی مامان منه انقد گشته تا شمارتو پیدا کرده!\nچاکر بچه های 4جوک و خانم صادقی!",
    "4نفری تو یه تخت 2 نفره خوابیده بودیم اولش راحت بودیما صبح که بلند شدیم \nمن کمرم کوفته بود .لبم پاره شده بود \nحسین پایین تخت از سرما داشت یخ میزد دستشم نمیدونم با چی بریده بود \nعلی پای چشش تقریبا کبود پشت کمرشم کلا جای خط وخوط بود \nپوریا خون دماغ شده بود ناخونشم شکسته بود",
    "این خاطره رو یکی دیگه ( مخاطب همکلاسیم) تعریف کرده بود:\nعاقا یه بار اینا رفته بودن کیش  یه پیرمرده داشته بلند بلند با موبایل میحرفیده که ییهو میگه : الوو... الوو.... صدات نمیاد...... من ایران نیستم...... الان کیشم.....\nخودتون تصور کنید اینا بعد شنیدن این مکالمه داشتن شن های ساحل رو گاز میزدن",
    "تمام مکالمات من و بابام در طی سال:\n«بیا ببین این گوشی من چشه\nبزن اخبار گوش کنیم\nبزن ۳\nچراغا رو خاموش کن\nخونه سرد شد کولرو خاموش کن\nچشات درنیومد پای لپ تاپ؟»\nاگر چیزی از قلم افتاده شما ادامه بدین!",
    "هنرستان که بودم حیاتش پر درخت کاج بود دیگه خودتون حساب کارو بکنید وای به اون روزایی که دعوامون میشد میشدیم دو دسته یسری این ور یسری هم اونور د بزن ( ما - اونا - کاج - میدون جنگ کال او دیوتی 1 - فلسطین ) اینقدر میزدیم بعد که چندتا شیشه پایین میاوردیم هر که از سر جاش تا تویه کلاس در عرض 3000 ثانیه با سرعت نور میدوید بعدم خودمونو به اون را ه میزدیم بعد این که میفهمیدن ما بودیم یهفته اخراج تعهد 20 تا هم شیلنگ یادش بخیر اما لذتی داشت خداییش \n\nلایک = اونایی که کتک خوردن یا اخراج شدن و یا تهد دادن",
    "خدا نکنه بفهمم یه استاد یذره به دانشجوهاش رو میده .\nترم دوم کاردانی زبان فارسی داشتم استاد تا اومد سر کلاس فهمیدم کاری نداره باهامون ماهم که آخر بیجنبه شروع کردیم اولین مثالی که زد هوشنگ کتاب را آورد منو میگی یهو شدم بابا اتی داد زدم : کیه  کیه هوشنگ هوشنگ ا هوشنگ تویی ! کل کلاس رفتش رو هوا همه ترکیده بودن ! این سوژه هر جلسه من بود تا آخر ترم ! استاده یذره هوس پرت بود ! پرسپولیسی هم بود هر جلسه بحث استقلال پرسپولیس مینداختم اونم می گفت دم پرسپولیس گرم منو میگی جیغ داد دست هورا آنقدر داد میزدیم تا پاره شیم بعد حراست میمود دم در کلاس سریع ساکت میشدیم !\nبا همه دعوا می کردیم اصن وعضی بود !‌جلسه آخر رفتم مثل بچه مثبتا نشستم ردیف اول دست به سینه استاد تا اومد تو فقط یربع مونده منو نگاه میکنه میگه این تویی میگم پ ن پ تویی خو منم دیگه خلاصه باورش نمیشد آخر ترمم امتحان ندادم بهم 17 داد خودش !! جالب تر از همه این بود هر وقت منو میدید تو دانشگاه میزد زیر خنده میومد پیشم یدونه محکم پس کلم منو میگی کسافططططططططططط",
    "به دوستام میگم بچه ها من اگه مرگ مغزی شدم بگید اعضامو اهدا کنن\nیکی شون میگه برو کارت اهدای اعضا بگیر اون یکیم میگه تره بابا به ما چه برو خودت بگیر دیگه\nیعنی یکی تو دهنش خدانکرده نبود عایا منو کسی دوست نداره واقعااااااااااااااا",
    "*****\nکیا سگا یادشونه\nکمبات 4 چی\nامروز که کتابامو مرتب میکردم یه دفترچه پیدا کردم که تمام رمزها و چند ضربها رو توش نوشته بودم اشکام درومد چه اوسکولی بودم اگه اونقدر که برا گیم وقت میزاشتم بجاش درس میخوندم الان \n.\n.\nنه فکر نمیکنم تغییری میکرد :(\nدنیایی بود برا خودش",
    "شلاااااااااااااااااااااااااااااام....به مخاطب خاصم زنگ زدم داریم حرف میزنیم دوستم میگه باکی حرف میزنی میگمم با بابام..میگه عجب پدروپسری من تا حالا کسی رو ندیدم به باباش بگه عزیزم جیگرت رو عشقه.....من:-(((\nمخاطبم:-*\nدوسته فوزول من دارم:-((((((((((",
    "داشتم ميرفتم خونه ديدم تو كوچمون گربه ها تجمع كردن دارن آشغال ميل ميكنن(گربه هاي محلمون خيلي بزرگن) اغا منم كرمم گرفت خاستم بترسونمشون يهو پريدم گفتم پخخخخخخخخ\nيكيشون جنبه شوخي نداشت دنبالم كرد ميخواست بخورتم.فك كنم گربش دهه گودزيلايي بود.",
    "*****\nاقا ما یه معلم شیمی داشتیم خیلی باحال بود این هروقت درس میداد و ما گوش نمیکردیم میگفت اخرش از دست شماها سرطان میگیرم (جریان گچ و تخته سیاه )\nهمین چند وقت پیش خبرش رسید که سرطان ریه گرفته من که باورم نمیشه \nسلامتی همه معلمای دلسوز که عمرشونو برای ادم کردن ماها میزارن *صلوات*\nبرا این معلممونم دعا کنین",
    "سلام این اولین پستمه.\nامروز یه چاله ی کوچیک تو حیاط خونمون پیدا کردم(سایز 2*3)بعد یه فکر خبیثانه به سرم زد!!رفتم حدود 10 تا مورچه رو ناکار کردم و به صورت نیمه جون گذاشتم تو اون سوراخ بعد یه کرم خاکی هم به زور توش فرو کردم بعد چسب مایع رو گرفتم تو چاله رو پر کردم...\nخیلی حال داد... \nعایا عظیت جاندارن کار خوبیصت؟\nلایک=خیلی کصافتیییی. هه هه",
    "*******************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nایــن خـاطـره مـال مـن نـیـسـتــا ولـی یـه رفـیـق دارم مـال اونـم نیســت:\nیه روز بـا دوسـتـم رفـتـیـم سـیـنـما,یـه مـرد چـاق کـچـلـم اومـد جـلـومـون نـشـسـت.وسـط فـیـلـم بـود,بـه رفـیـقـم گـفـتـم اگـه بـزنـی تـو کـلـه اون کـچـلـه مـن بهت صـد هـزارتـومـن مـیـدم,آقـا ایـن یـهـو پـاشـد یـه دونـه خـوابـونـد پـس کــلـش و گـفـت:بـــــــــه مـــمــد کـچـل خـودمـون,بـعـد کـه یـارو بـرگـشـت گـفـت آقـا بـبـخـشـیـد و شـرمـنـده و مـن شـمـا رو بـا کـسـی اشـتـبـاه گـرفـتـم,بـعـد یـارو رفـت دو ردیـف جـلـوی جـلـو نـشـسـت تـا از شـر مـا خـلاص بـشـه,بـعـد رفـیـقـم گـفـت حـالا اگـه تـو بـزنـی مـن بـهـت دویـسـت هـزار تـومـن مـیـدم.مـنـم بـرا ایـنـکـه کـم نــیـارم رفـتـم از پـشـت یـه دونــه مــحـــکــم خـوابـونـدم تـو کــلـه کـچـلـش گفـتـم بـــــه بــــــه مــمـــد کــچــل ایــن جـلـو نـشـسـتـی اون پـشـت عـلـی یـه نــفــرو بــا تـو اشـتـبـاه گـرفـت زد تـو سـرش,آقــا ایـن بـنـده خــدا بـغـض کـرده بـود دیـگـه خـلاصـه کـلـی عـذر خــواهی و فـلان,ولــی بـه دویـسـت تومـن مـی ارزیـد!!!",
    "********************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nیـــکـﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳــﺘـﺎﻡ ﻋـﺎﺷـﻖ ﯾـﻪ دخـتـره ﺑــوﺩ؛ﺧـــعــﻠـﯽ ﻫــﻤـﻮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷــﺘـﻦﺑـﻌـﺪ ﺍﺯ ﯾـﻪ ﻣـﺪﺕ دخـتـره ﭘــیـچــﻮﻧـﺪ ﺭﻓـﺖ ﺑـﺎ ﯾـﮑـﯽ ﺩﯾـﮕـﻪ .... ﺩﻭﺳــﺘـﻢ ﺍﻭﻣـﺪﻩ ﺑـﻮﺩ ﭘـﯿــشــم سرشُ گـذاشـتـه بــود رو زانــوهـام ﮔـﺮﯾـﻪ ﻣﯿـﮑـﺮﺩ ﻭ ﻣـﯿـﮕـﻔـﺖ :\"ﻋـﺸـﻖ ﻭ ﻋــﺎﺷـﻘـﯽ ﻫـﻤـﺶ ﺩﺭﻭﻏـﻪ عـبـاس!!!\nﺩﯾــگـﻪ ﻣـﯿـﺨــﻮﺍﻡ مــثــل تـو بـاشـم ﻋــﺎﺷـﻖ ﻧـﺸـﻢ؛ﻭﺍﺑـﺴـﺘـﻪ ﻧــﺸـﻢ؛\nﭘــَسـﺖ ﺑـﺎﺷـﻢ\nﺁﺷـﻐـﺎﻝ ﺑـﺎﺷـﻢ؛\nﻋـﻮﺿـﯽ ﺑـﺎﺷـﻢ,\nمــثــل لاشــخــورا زنـدگـی کــنــم!!!\nکـصـافـطـه بـیـشـعـور بـا ایـن تـعـریف کردنـش,حـیـف حـالـش بـد مـگـه نـه...",
    "معلم شیمیمون میگفت: پیوند بین اتمها وقتی ناپیوندی باشه بهش میگن LP. حالا اگه گفتید مخفف چیه؟؟\nمنم درومدم گفتم: لاپیوندی!!!!!\nخلاصه کلاس رفت رو هوا!....",
    "امروز معلم آمادگی دفاعیمون اومد توی زنگ اجتماعی در مورد درس خوندن توضیح داد!\n(حالا آقا مدرک مشاوره کجا گرفته بماند)\nبعد اومد گفت: شما ورزشکارا رو نگاه کنید! باید همیشه تمرین کنن تا بدنشون آماده بمونه. درس خوندنم همین جوریه....\nالبته ورزش کارا باید یه روز در هفته استراحت کنن ولی توی درس خوندن اینجوری نیست!!\nملت قاط زدنا! چه ربطی داشت اینا به هم؟؟",
    "ما هر روز تو مدرسه نماز مي خونيم. بچه ها هم تو خونه وضو گرفته ميان چون وضو خونه خيلي شلوغه. بعضي هاهم زنگ هاي قبل از نماز ميگيرن. امروز مصطفي دوستم سه بار وضو گرفت!!\nآخه عزيزم اگه نمي توني خودتو کنترل کني زنگ آخر وضو بگير تو آب صرفه جويي بشه!!!!!!!!",
    "از اونجایی که قابل توجه آقایون و خانوما \nاز اونجایی که تنها پسر ورودی 88 رشته خودمون هستم \nخب؟؟؟\nبه عنوان پسر تنهای دانشگاه انتخاب شدم !!!!\nکلی مشهور شدم \nما هم با تنهاییمون کلاس میزاریم!!!\nای حال میده؟؟؟",
    "عاقا من 6 ترمه دارم به تنهایی با 40 تا دانشجوی دختر تو یه کلاس میگذرونم اگه قرصای آرامش بخش نبودن من الان نبودم که خاطراتمو تو 4jok بنویسم!!!!!!!!!!\nبزن به افتخارم",
    "امروز توی بیمارستان میخواستم یه بابایی رو دلداری بدم بهش گفتم:\nبرو خدا رو شکر حال مریضتون به بدحالی مریض اون بابایی نیست که امروز توی پذیرش دیدم بیچاره مریضش هم سزارین شده بود هم آمبولی داشت و هم مشکل ریه داشت\nتازه نوزادش هم نارس بود گذاشته بودنش توی دستگاه\nطرف بهم گفت:\nاون بابا من بودم",
    "ما وقتی ابتدایی بودیم یه معلم داشتیم که کلا باور نکردنی بود وقت نشناسیش.چند زنگ اول که درس های مورد علاقه ما بود نمی اومد ولی زنگ ریاضی.ما از ریاضی متنفر بودیم.اونم همیشه زنگ ریاضی می اومد.",
    "اينجانب تمام زندگيمو فروختم يه گوشي اندرويد خريدم.اون وقت شوهر خاله من ميگه اين چه گوشيه چينيه گرفتي.پولت رو حروم كردي glxيه چيزديگست!\n.\n.\n.\nمن ديگه حرفي براي گفتن ندارم",
    "%%%%--صادق--%%%%\nهم کلاسیم تعریف میکرد:یه روز داشتم خسته میرفتم خونه دیدم 2نفر دارن میان سمت من باخودم گفتم بدبخت شدم نکنه اینا دنبال دردسرباشن وبهم یه گیری بدن.آغامن همینجوری باترس ولرز میرفتم جلو باخودم میگفتم الآنه که یه چی بگن اونام همینجور به من نگا میکردن وباهم حرف میزدن ومیخندیدن تارسیدم بهشون انقدترسیده بودم که نفهمیدم چی شد که ناخواسته پام اومدبالاو یه لقد(لگد لغد جفتک...)زدم به ساق پای یکیشون یارو آخ گفت و پاشوگرفت یکی دیگم همینجورکه دستش روشونه اون یکی بود به من نیگا میکرد حدود30ثانیه به هم زل زده بودیم داشتم می-ری_دم به خودم مونده بودم جیغ بزنم یا گریه کنم بگم غلط کردم  شدت تپش قلبم داشت دماغم رو میکند جرئت نمیکردم چشم از چشمشون بردارم یه نیگا به هم دیگه کردن و در اوج ناباوری من رفتن.خشکم زده بود فک کنم 3-4دِیقه همونجوری بودم.... .",
    "اقا یه روز یه موش اومد تو خونمون . ما هم به یه بد بختی موشرو زنده گرفتیم. \nتو فکر بودم که بااین موشه چی کار کنم که یهو این مغز ناقص ما یه جرقه ای زد . \nفردا که می خواستم برم مدرسه ضمنا امتحان ریاضی هم داشتیم. \nگرفتم موشرو گذاشتم تو جیب مخفی کیفم و با یه بد بختی با کیف رفتم سر جلسه ی امتحان (چون کیف بردن ممنوع بود)\nوسط مسطای امتحان بود که در کیفمو باز کردمو موشه هم با یه جست پرید کف سالن .\nحالا همه جیغ و واغ و ونگ و نعره میزدن اصلا یه وعضی بود .\nما هم در همین هین از فرصت استفاده کردم و تا می تونستم از رو ی این واون رو نویسی کردم .\nخعععلی حال داد .اصلا چیسبید . \nتازه اگه من موشرو می دادم دست بابام طبق عادت همیشگیش موش بیچاررو میکرد تو پلاستیک و بعد از این که موشرو چند بار تو هوا می چرخوند اونو با تمام قدرت به دیوار می کوبید . \nشانس اورد که گیر من افتاد . \nراستی پست اولمه \nلایک =تشویق من به ازار رسانی بیش تر",
    "مکالمه من ودکترم:\nمن:آآآآدکترميبيني چقدعلم پيشرف کرده لامروت؟\nدکتر:چطو؟\nمن:از2تاشکاف به اين کوچيکي ريه پيوندزدين ديگه!\nدکتر:اون جاي ريه ات نيس که!!!\nمن:**،دکترپس جاي چيه؟\nدکتر:پول واس پيوند زدن نداشتين کليه ات رودراورديم!\nمن: :'\nدکتره بانمکه داريم ما؟داشتم سکته ميکردم خووو!",
    "مــن یه پــسرخــاله دارم کـــه خعــلی خــوش صحــبته(بــزن به تــخته)\nعــاغــا مــا یــه روز بــاخــاله ایــنا قرار بود بــریم یه مــهمونــی؛منـــم که\nمــی دونستــم ایــن قــراره زیــادحــرف بــزنه,وبــاعــث آبــرو ریــزی بشه\nقــبلا تــو یــه ســانــدیس محــلول خــواب آور تــزریق(طظریغ,تضریق...\nکــردم و با عــشق دادم نوش جــان کــرد,بــه محــض رسیدن بــه \nمهــمونی رو کــاناپــه خــوابش بــرد و اون روز به خــیرگــذشت...\nبــعله یــه همچــین آدم آیــنده نــگری هستم مــن\nخخخخخخخخ",
    "یـــادش بــخیر:\nبـــچــه کــه بــودم ,گــلاب بــه روتــون یه بــار جــیش  کــردم\nتــو تــختـــم ســـریع  رفـــتم یــه لــیوان آب گــرفتــم دستم\nونشستــم رو تــختم و مــامــانمو صــدا زدم که بـیادارم \nمــیترسم؛وخــتی مـامــانم اومــد یــهو لـیوان رو خــالی کردم\nرو تــخــت و گفــتم:واااای مــامــان چــرا درو ایــنطوربــازمــی کنی؟\nتــرسیدممممممم لــیوان از دســتم ریــخت رو تــخت!!!\nامــا صــبح همــه چــی لــو رفت...\nچــون ...بــی خیال همــون بــهتر که تــو افــق محو بشم با این گــذشته\nای که داشــتم!!!",
    "عاقا يادتون مياد يكي پست گذاشته بود \"من هر وقت ميبينم يكي به جاي لايك مينويسه لايم؛ ميرم نگاه ميكنم ميبينم ك و م بغل همه ميفهمم طرف بي سواد نبوده و فقط حواسش نبوده‏\"‏ ؟؟؟‏... منم همچين كرمي دارم تا...\nچند روز پيش داشتم تو 4جوك پست ها رو ميخوندم؛ رسيدم به يه پست كه هر چي كم و زيادش ميكردم؛ همون كلمه اولشو نمي فهميدم‏!‏‏!‏‏!‏\n.‏\nبعد از دو ساعت الافي؛ بالاش رو خوندم ديدم نوشته \"اس ام اس آذري‏\"‏ !!!!!!",
    "يكي از اين بچه سوسول هاي پادگان رو ديدم رو تختش دراز كشيده و يه حلزون هم گذاشته رو صورتش‏!‏‏!‏ بهش ميگم چيكار ميكني؟ با عشوه ميگه: \"تو TV ديدم ترشحات حلزون برا صورت خوبه؛ گفتم حالا اينجا كه نميشه محصولات عصاره حلزون رو سفارش داد؛ گفتم خودم توليد كنم‏!‏‏!‏‏\"‏\nمنم بهش گفتم: \"چند روز پيش تو تلويزيون ميگفت گرون ترين و مرغوب ترين قهوه دنيا رو از مدفوع فيل ميگیرن؛ دانشمندا فهميدن آنزيم هاي معده فيل تاثير خوبي رو قهوه ميزاره واسه همين دونه هاي قهوه رو ميدن فيل بخوره بعد خودشون گه شو ميخورن...حالا من امروز صبح يه فنجون قهوه معمولي ارزون بدرد نخور؛ خوردم...ميخواي قهوه مرغوب گرونشو تو بخوري؟‏!‏‏!‏‏!‏‏\"‏\nبعدش ديدم طرف تو افق محو شد...‏!‏‏!‏‏!‏",
    "„ بچه شهرستان„\nتواین سایت چندنفرهم اسم سجادداریم چون من بچه شهرستانم اینو بالای پستام مینویسم اشتباه نشه.\nحالامیخواستم یه خبرخیلی خوب بدم من راه ادب کردن گودزیلاهارو پیداکردم چون توفامیلمون یکی داریم رواون تحقیق کردم میگین چطوری؟\nخونمون مهمون اومده بودن گودزیلای اینابایه عروسک جیغ جیغی رفته بودرومخم هرکاری(نیشگون،  فشاردادن دست، کشیدن مو وهرکاردیگه ای که بنظرت برسه) میکردم دست بردارنبود وقتی که ناامیدشده بودم ازحرصم بهش چپ نگاه کردم اونم هی برگشت دید همینطور چپ نگاش میکنم که دیدم عروسکوگذاشت زمین رفت توبغل مامانش وتاآخرمهمونی سرشو اززیرچادر مامانش درنیاورد حالامامانش فهمیده میگه هروقت شلوغی بکنه بخوام ساکت بشه میگم زنگ بزنم به سجاد، که اونم مثل مجسمه میشینه یجا. کارمارو میبینی آخه؛ قدیمامیگفتن لولومیادا حالا من شدم لولوی اون بچه\nفقط شماروبخدا خواهشا هرکی این روشوبکار بردش توخاطرات بهم خبربده",
    "سلام بچه ها؛ من يه فرمول شيميايي جديد كشف كردم...\nديروز يه تانكر آب اومده بود تو پادگان تا منبع هاي آب پادگان رو پر كنه. من رو پشت بوم بودم كه يكي صدام كرد گفت \"بيا پايين يه كمك بده تا آب رو خالي كنيم‏\"‏ منم ديدم ماشينه كه تانكر آب رو حمل ميكنه درست بغل ديوار ايستاده؛ منم كه حوصله ام نميشد برم دور بزنم از پله بيام پايين؛ همينجور از بالاي پشت بوم پريدم رو سقف ماشين...‏\nبعدش از رو سقف ماشينه پريدم رو تانكر آب كه بيام پايين كه...‏\nدمپايي ابري كه پام بود؛ سطح پانكر هم كه خيس بود؛ تازه شيب هم داشت...هيچي ديگه با پوز اومدم رو زمين‏\nاون موقع فهميدم اگه دمپايي ابري با كمي تانكر و مقداري آب مخلوط كنيد صابون به دست مياد‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏\nحالا از اين داستان چه نتيجه اي ميگيري؟‏",
    "ویــــــــــــژه خاطره ی سایلار : \nیادمه 8 سالم بود .. یه چرخ خریدم 25هزار تومن.. از این کوهستانی ها ..(دهه هفتادیا میدونن) .. خیلی ذوق داشتم .. چند روزی دستم بود .. یه بار که رفتم نونوایی ازم دزدیدنش ..(زدم تو سر کارلوس کی روش..مگه نگفتم مواظب چرخ باش؟؟) بعد رفتم پیش عموم (همون که گفتم 40 ساله معتاده).. داشتم گریه میکردمو به عموم میگفتم چیکار کنم حالا ؟؟ بهم گفت چرختو کجا دزدیدن؟؟؟ گفتم دمه نونوایی ؟؟ گفت بیا تا بریم تا یه جایی و برگردیم.. میدونم چرخت کجاس؟؟ منم که خرکیف شده بودم .. دستمو گرفت رفت دم در یه خونه ای .. با لگد زد در رو باز کرد .. بعد یه آدم سیبیلی اونجا بود... یه مشت زد توصورتش که رفت هوا .. با برفای سال بعدش اومد پایین ..(در همون حین من یه تف لامصبی ویژه سایلاری هم انداختم تو صورتش).. گفت لامصب از همه میدزدی ..از خانواده منم میدزدی؟؟ اونم میگفت داش منوچ (منوچهر) چی داری میگی؟؟ کدوم دزدی؟؟ گفت چرخی که دم نونوایی دزدیدی رو میگم؟؟\nسیبیلیه گفت هااان إإإ از شما بوده .. بخدا شرمندتم داش منوچ ..نمیدونستم ماله بچه داداشته .. رفت از تو زیر زمین چرخمو آورد .. آقا مث یابو یورتمه میرفتم من .. \nلامصب عموم آمار همه رو داشت .. یه شهر ازش حساب میبردن .. ولی الان ....\n(عزیزان اصفهانی .. همشهریای گلم .. اگه چیزی گم کردین یا احیانن دزدیدن ازتون .. به من بگید واستون پیداش میکنم ) زهر مار نخند .. نکنه هوس تف کردی؟؟؟هان؟؟؟بندازم؟؟؟",
    "آخ یادش بخیر ... مامانمون ناخن هامونو میگرفت .. از ته ته هم میگرفت.. لامصبو ... بعد پرتقال میخوردیم .. چقد میسوخت .. نه؟؟؟؟",
    "کیا یادشونه (پسرها) .. دوران دبستان ... سرمون رو کچل میکردیم..بعد دست میکشیدیم رو سرمون که به قول ما (تیک تیکی) بشه .. بعد مث خر کیف میکردیم..\nتازه از بعضی ها پول میگرفتیم که اجازه بدیم دست بکشن رو سرمون",
    "ی روز قرار بود با رفیقم بریم بیرون بارون میومد شدید واسش اس دادم اگه چتر داری بیار اینم برداشته چتر خواهر هفت سالش اورده صورتی با گلای بزرگ قرمز و کلی عکس باربی دیدیم دیگه چاره ای نیست گرفتیم رو سرمون دونفری\nالان که بهش فک میکنم احساس خشنودی میکنم که موجبات شادی و خنده ملت و فراهم کردیم\nبعد از این همه تحریم و گرونی و پراید و پسته مردم به این خنده و شادی احتیاج داشتن",
    "گفت و گوي كاملا\" جدي بين من و خواهرم:\nاون: مربي تئاترمون قبلا\" دستش تومور داشته..:(\nمن: تومور مغزي؟\nاون: نمي دونم..اونشو نگفت!!\n:|",
    "اقا ساعت 2 شب با لباس خانه تو خیابون با ماشین داشتم میرفتم گاز بزنم سنگ رفته بود لای اج لاستیک ماشینم منم بدم میاد از اون صدای تیک تیکی که میکنه اومدم پایین رفتم درش بیارم در حال جستجو بودم که مامور یگان ویزه نمیدونم اون وقت شب از کجا پیداش شد اومد جلو منم از هولم یک احترام نظامی جانانه ای بهش گذاشتم  که بنده خدا از خنده یادش رفت برای چی اومده بود به نظرم با خودش گفت این خوله و رفت",
    "رفیق ما ساعت 9:45 اومده سر کلاس :|\nبعد استاد همون دم در نذاشت بیاد داخل\nگفت: نمیشه بیای :| بیرون وایسا\nدوستم:چـــــــــــــــرا استاد؟\nاستاد:ساعت نداری ؟\nدوستم:استاد یعنی این همه آدمی که قبل من اومدن ساعت داشتن؟؟؟ :| بعد یهو موبایلشو در اورد گفت بفرما استاد گوشیم ساعت داره کارت باهاش راه میوفته؟ :)\nحال برم بشینم !!!\n=)))))))))))))))))))\nعمرا بتونید کلاس رو تو اون لحظه تصور کنید =))))",
    "خونه فامیلا دعوت بودیم خودشون رفتن بیرون ما که می خواستیم بریم بازار در وقفل کردیم  رفتیم حالا زنگ زدن ما پشت دریم ما هم گفتیم برید خونه همسایه ها \nبعدا ز 10 دقیقه ما رسیدیم من کاملا(کاملن) ریلسک رفتم زنگ خونشون رو زدم و اینک همراهان در حال گاز گرفتن در و پنجره بودن و راستی نشونی افق دقیقا کجاس اخه من هنوز فکر کنم گم شم تو راهش",
    "عاغا شمام نصفه شب ک بخاطر آب خوردن يا هرچي بيدار ميشين،اول ب ساعت نگاه ميکنين ک ببينيد چقد تا صبح مونده يا فقط من کمبود شب دارم؟!\nلايک ==>منم همينجوريم",
    "درس نخوندن ما ریشه تاریخی داره درست . ولی آخه انصافه با بچه 7 ساله این رفتارو بکنی. با شمام( آقای ناظم )\n22 یئرز ئگو - اول دبستان بودیم که من و دوتای دیگرو بجرم نمره کم تو دیکته فرستادن جلوی دفتر . ته سالن هم یه در بود که بعدا فهمیدیم موتور خونست . ما اولیها از کلاس دوم و سومیها شنیده بودیم که تنبلا رو میفرستن اونجا ( راستی واژ تنبلا یادتونه )\nخدمت دهه شصتیهای خوشگل - بامرام  و زجر کشیده عارضم که ناظم به بابای مدرسه گفت این سه تا رو بنداز اونجا و با انگشت در ته سالن رو نشون داد .\nما یکم ترسیدیم ولی ناظم با اون یکم قانع نشد . اگه یادتون باشه تو مدارس یه جعبه بود کاپشن کلاه و چیزای دیگه که گم میشد رو میزاشتن توی اون . ناظم رفت اون جعبه رو آورد به ما گفت کاپشن بپوشید کلاه و شالگردنم هست و بعد گفت که شبا انجا خیلی سرده . باور کنید هیچکاک هم نمیتونه اینجوری دلهره ایجاد کنه . ما رو میگین یک گریه ای میکردیم افتاده بودیم رو پاش . فقط بدونید ما هفت سال داشتیم و گودزیلا هم نبودیم .  هئیییییییییییی",
    "دیروز معلم علومم داش از بچه ا سوال میپرسید بعد میخواست بگه حالا میخوام سوال چهار جوابی بپرسم حالا بگین چی گف؟ گف:خب الان میخوام جواب چهار جوابی بپرسم.\nمن:)\nدوستام:)(\nو معلم گرام:(",
    "کیا یادشونه مدرسه که میرفتیم از روز اول تراشو پاکنمونو سوراخ میکردیم یه نخ از توش رد میکردیم مینداختیم گردنمون که گم نشه..ای جونم چقد گوگولی بودیم",
    "دیروز تو مدرسه مدیرمون داشت توی صف راه میرفت و هر ف می زد یهو پاش رفت تو چاله شپلق صرو صورت خونی مدرسه ترکید از خنده",
    "عاااااااااااااااااااااااغاااااااااااااااا....\nامروز دوسم سركلاس اونطوري كرد:\nعاغا اجازه تشنمه ميشه برم دستشويي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .\nنميدونم بدبخت با اين حواسش چطوري ميخاد ديپلم بگيره؟\n..\nازون به بعد بش ميگيم آب خوردي عافتابه رو كجا گذاشتي؟؟؟؟؟؟؟\n:))))))))))))))))))))))))))",
    "عاغا چند شب پیش واسم خواستگار اومده بود ، منم چای ریختم و اول از بزرگتر ها شروع کردم به دادن چای  و قندون رو هم کنار سینی گذاشتم هر کسی به همراه چای دودونه قند هم برمیداشت ، رسیدم به داماد چاییش رو برداشت قند یادش رفت بهش گفتم قند نمیخورین؟\nیه دفعه سرخ و سفید شد و به جای قند قندون رو برداشت، گودزیلامون هم برداشت  گفت داداش هول نشو ما هم قند میخوایم، رفتن و دیگه زنگ نزدن جواب رو بگیرن! من جوابم مثبته اخه",
    "چندشب پیش تو خیابون میخواستم پارک دوبل بگیرم یه موتورم اونجا پارک بود، خلاصه اومدم برم تو پارک دیدم یه آقا پسری با سرعت دوید سمت ما سریع موتورشو جابجا کرد و رفت تو پیاده رو!! یعنی این دیده بود یه دختر میخواد بره پارک دوبل اینقد ترسیده بودااا!!!\nآقایون خواهشا دیگه درباره رانندگی خانوما صحبت نکنید بابا ایجاد رعب و وحشت کردین در جامعه!!!\nولی موتوره خوراک بودا!!! حیف شد جابجاش کرد!!!!!!!!!!\nالبته من دست فرمونم خوبه کلا گفتم!!",
    "مامانم دی ماه پارسال به ابجیم میگفت:چیزی تا کنکورت نمونده ها ......ببین بهمن اسفند تیر!!!\nنه انصافا شما بگین فک و فامیله ما داریم!!!",
    "یه روز خاله به همراه خانوادش ( شوهرش و دخترخاله گودزیلا و پسرخاله و زنش ) خونمون بودن\nمنم گفتم بیام یکم سر به سر گودزیلا بزارم . دیدم روی صندلی نشسته . موهاشو که از پشت روسریش یکم بیرون بود کشیدم ، سرشو کشید کنار دوباره این کارو کردم ، سرشو برگردوند طرفم . متوجه شدم زن پسرخالم بوده . یعنی آبروریزی شد. حالا مامان و خاله که شوکه شده بودن همینجور عین ماست منو نیگاه میکردن\nحالا چجوری بهشون باید میفهموندم قصدم چی بوده\nمنو میگی تا یه ماه تو فکر این بودم با چه زاویه ای با کله برم تو دیوار",
    "ميدونيد از وقتي كه سرباز شدم و وارد ارتش شدم؛ سخت ترين عملياتي كه انجام دادم چي بوده...؟‏\nعملياتي كه نيازمند بالاترين سطح دانش استتار و اختفاء بود...‏\nعملياتي در حد عمليات هاي چريكي...‏\nنه؟...نميدونيد؟‏!‏...خوب خودم بهتون ميگم...‏\nچند ماه پيش يه عقرب گرفته بودم اندازه يه كف دست و انداخته بودمش تو يه شيشه مربا پر الكل...و اون عملياتي كه براتون گفتم اين بود كه اين عقرب رو چطوري از محوطه هال و پذيرايي خونه عبور بدم و به اتاقم برسونم؛ بدون اينكه مامانم؛ خودم و شيشه عقرب رو با \"اردنگي‏\"‏ از خونه اخراج كنه‏!‏‏!‏‏!‏",
    "واسه ١٣ بدر رفتيم خارجه شهر ، يه دونه كرم كوچولووو بى آزار \nداره از بغل بساط ما رد ميشه :) زن عموم بااااا جيغ بنفش :|\nواااااااااى بچه ها حواستون به اينا باشه (كرم محترمو ميگه)\nاينا برن تو گوش كووور ميكنن !!!!\nما :o \nكرمه :|\nگوش ، كور :|",
    "بد ترین روز زندگی من که از همون صبح بد شانسی اوردم تا آخر شب:\nصبح خواب بودم یهو یه فیلی پینی به ناحیه دیافراگم اصابت کرد من با این حالتO-Oاز خواب بیدار شدم میبینم مامانمه میگه ظهر شد برو نون بگیر(ساعت 7:25 دقیقه صبح به وقت تهران)سوار ماشین شدم رسیدم نونوایی وایسادم تو صف بعد 20 دقیقه دیدم صف برنج وایسادمo-Oقیافم در اون لحظه. بعد رفتم نون گرفتم در راه برگشت داشتم با گوشی می حرفیدم که رسیدم به چراغ قرمز زدم رو ترمز گوشیم افتاد بیرون درو باز کردم چراغ سبز شد همه ماشینا بـوق بوق بوق منم رفتم گوشیو بیارم کمربند ولم نمیکرد جلو ملت ضایغ شدم اصلا یه وضغی بود بعد رسیدم خونه دیدم نون رو نیاوردم\nهمچین ادمی هستم من..o-O",
    "رفته بودم خونه خالم(حالا شما فهمیدید که من خاله دارم)\nمیخواستم پذیرایی کنم اخه خیلی مهمون داشتند منم هول شده بودم سینی چایی رو اوردم رسیدم به مهمونا پام گرفت به لبه قالی باسینی چایی رفتم تو بغل داییم و بچشو و بقیه فامیل همه بلند شده بودند داد می زدند و میگفتند سوختم اصلاً یه وضعی بود حالا قیافه خودمo-O و قیافه سوختگان O-Oاینجوری بود \nحالا من در حال سکته عروقی نشستم اینجا پست میذارم...",
    "در جواب پست شماره ٦٢٢٦٩ از ‏viki‏ كه گفت اگه به يه نفر تو جمع گفتن كي از تو نظر خواست به طرف بگيم كه من ازش نظر خواستم بايد بگم كه يه بار من اين كارو كردم همه برگشتن گفتن اخه تو ادمي كه از كسي نظر بخواي؟!\nخو من چه گناهي كردم بايد هي ضايع شم؟",
    "پسرخالم کلاس سوم راهنماییه زنگ میزنه خونه دوستش تکالیف مدرسشو سوال کنه\nخواهر دوستش گوشیو برمیداره پسرخاله هول (هل ، حل ، حول هرچی.. ) میشه میگه با کی کار داشتین\nملت پسرخاله دارن ما هم داریم ...",
    "ترم اول دانشگاه بود که برای آشنایی بیشتر بچه ها، یه اردو ترتیب داده بودن\nرفتیم جنگل گفتیم چیکار کنیم که دخترا گفتن بیاین استپ هوایی بازی کنیم\nماهم که از خدا خواسته\nاز بچه ها یکیشون اسمش میلاد بود و یکی مینا (تشابه تلفظی)\nاومدیم که بازی کنیم یکی از بچه ها توپو میندازه بالا میگه مینا\nدر همین حین دوست اسکل ما (میلاد) اشتباه میشنوه\nحالا هر 2تاشون سربالا به دنبال یک هدف واحد میدویدن که ناگهان صدای جیغ مینا به هوا برخواست. اصن یه وضی شد.\nبعدا کاشف عمل اومد (اعترافات میلاد) که میلاد فکر میکرده توپو گرفته",
    "استاد ناطق مهدیF16در جلد پنجم دیوانش در مورد خروس های بی محل آورده است:\nبسی ناپسند باشد هنگامیکه شخصی در مستراح به سر همی برد شخص دیگری بیاید و در فاصله ی یک متری مستراح قرار بگرفته و در آنجا بماندی!!!خب قربان بند سبیلتان شوم کمی دیرتر بیایید تا شخص درون مستراح مدتی راحت باشد چقد عضلاتش را محکم بگیرد تا از او صدایی برنخیزد.........\nبه اینگونه اشخاص گویند خروس بی محل\nلایک=استاد سخنت همچو گل میباشد",
    "جاتون خالي يه سفر رفته بوديم شيراز، داشتيم تو تخت جمشيد قدم ميزديم،پشت سرمون يه خانواده درحال قدم زدن  بودن يه دفعه زنه برگشت به بچه هاش گفت:ببينيد بچه ها،اينا سرستوناي عقابه با گوشاي الاغ!!!!!",
    "یادمه اولین باری که وبلاگ درست کردم دوم راهنمایی بودم....\nبعد کلی گشتن یه قالب خوب پیدا کردم بعد شروع کردم به نوشتن...\nینی حرف به حرف خودم تایپ میکردما!!!بعد نیم ساعت که تایپ میکردم مامانم میگف پپاشمو بقیش میموند و دفه ی بع باز از اول!!!!!\nبعد حدود6 بار تکرار این چرخه فهمیدم میشه کپی پیست کنم!!!!\nیه همچین استعداد درخشانیم من;-D",
    "عاغا ما جلسه اول بود که رفته بودیم بدن سازی. با یه هیکل کبریتی وارد شدیم. لباس پوشیدیم و رفتیم کنار وزنه ها. با وزنه های یک کیلویی میخواستم شروع کنم ولی وزنه کنار ی آدم هیکل درشت آرنولدی بود. رفتم و گفتم ببخشید این وزنه ها رو لازن ندارید. نا کس زد زیر خنده ای شیطانی که تمام سالون رو ور داشت. منم تازه فهمیدم چه گندی زدم. هیچی دیگه برای این که ریا نشه منم با این هیکل کبریتی ی وزنه ده کیلویی بلند کردم که الانم استخونهای بدنم دارن گریه میکنند. ودیگر از ده کیلو متری باشگاه بدنسازی هم عبور نکردم . . .",
    "تو جاده با سرعت 250 داشتم با فرغون كه كشك و پشم بار زده بودم ميتاختم . از جلو يه تريلي اومد كوبيد وسط سپر فرغون . آقا به جون همين پشم و كشكي كه بار زده بودم تريلي با بارش از وسط نصف شدن ولي رانندش شانس آورد. با چشم گريون و آب بينيش كه تا جلو پاش ميومد و ميرفت اومد پايين. وقتي كه اردنگي اولو بهش زدم بيهوش شد منم مجبور شدم طرفو با تريليش بچپونم تو فرغون و ببرمشون ... قصه تازه شروع شده گور پدر كلاغ قصه",
    "يه بار به قصد هواپيما ربايي سوار هواپيما شديم وسط آسمون پنجم براي خلبان تيركمان كشيدم گفتم داش اينجا آخر خطه فرمونو بچرخون سمت برزيل _ هيچي ديگه تا به خودم اومدم مهمانداره خلع تيركمونم كرد و چهار تا چك و يك سر آرنج  خوابوند زير چشمم منم بش گفتم كه اين جوري خيلي ضايعمون كردي ضعيفه حداقل بذار يه بوق بزنيم دلمون خوش بشه گفت باشه . منم فكر كردم آدم شده تا دستمو دراز كردم بوق بزنم خلبان پنجره سمت خودشو باز كرد و از هواپيما پرتم كرد بيرون يه راست افتادم قطب جنوب الانم با يه پنگوئن و خرس قطبي و همون سنجاب عصر يخبندون دور هم نشستيم. خلاصه بدبختي داريم ما اينجا با اين سنجاب.",
    "داداشم رفته سربازی واسه معرفی که رفته ازش پرسیدن مشکل قضایی ندارین؟ گفته نه به اون صورت ولی هرچی می خورم سیر نمیشم :|",
    "سلام دوستان\nبزرگترین ارزوی بابام اینه 600.000.000.000$ یا بهتر بگم ششصدهزارمیلیارد دلار خدا بهضش بده\nبعد هی میگفت ال میکنم بل میکنم و اینا\nیهو ابجیم گفت حتما 1000 میلیاردم به من میدی دیگه\nاقا بابام گفت نه\nانو بابام الکی الکی دعواشون شد\n4 روزه باهم حرف نزدن\nخداییش ببینید جوگیری در چه حد!!!!",
    "فــــــــــــــیـلم ســــــینمایی\"بازگــــــشــت گــــــــــــــوجـــــــــه\"\nاکران همه روزه در تمامی سبزی فروشی ها...\nبچه ها گوجه تو تبریز 2500 شد.ما هرچی تو این مدت گوجه نخورده بودیم همه رو از دیروز جبران کردیم.\nشهر شمام ارزون شده؟اگه نه من برا سفارشای بالای صد کیلو ارسال رایگان دارم از اینجا\nالبته کیلویی 3 تومن!! خخخخخخخخخخخخخ \nکی میخواد؟",
    "خواهرم استاد دانشگاس ....فهمیدین چه خانواده بافرهنگی دارم  یا بازم بگم ؟؟! اقا شادو شنگولو با اعتماد به نفس کامل رفتم سرکلاسش یه نیمساعتی نشستم دیدم خسته شدم آخه من از شیمی چیزی حالیم نمیشه همه ساکت بودن اجیمم داشت پای تخته فرمولارو مینوشت یهو با صدا بلند گفتم : اااوووستاااااد مدل بابا شاهی منتظر بودم بگه بفرمیوو ولی در کمال ناباوری بیرونم کرد !!!!!! کصصصافط .... دیگه روم نمیشه برم دانشگاه .....",
    "رفتم فروشگاه یه لباس صورتی را پسندیدم ....\nبه فروشنده گفتم آقا لطفاً اون بلوز صورتی را بیارید\nپسره با یه قیافه هاج و واج من را نگاه میکنه\nپسره : خانوم کدوم ؟؟؟؟\nمن: همون بلوز صورتیه که کنارش یه پیراهن قرمزه\nپسره(همراه با لبخند): خانوم اون سفیده\nو این طوریه که من چند ساعته دارم دنبال جاده ی افق میگردم تا محو بشم",
    "اندرحکایات اعترافات من... \n بیست لیتر نفت تو حلقم اگه دروغ بگم \nیکی از اعترافات من اینه وقتی که بچه بودم(4سالم بود)خیلی تشنم بود بدون توجه رفتم یه  استکان اب  که رو ظرفشویی بود خوردم ولی بعدا با کمال تعجب فهمیدم که اب نبود نفت  بودکه خوردم و بیهوش شدم.\nلایک =چه  جوری زنده موندی تو؟با یه کاسه ماست که ریختن تو حلقم.",
    "گرز رستم در حلق حکیم باد گر دروغ گوید:\nآورده اند که:\nدر روزی از روزها حکیم سخنور مهدیF16در بوستان سر کویشان با یاران خود به توپ بازی مشغول بودندی که یک دوشیزه هلو صفت از بین محفل آنان رد بشدی....................پوزش میخواهم گر دیر ادامه داستان را به قلم آراستم مستراح همی بودمی....................آری حکیم نیز با دیدن دوشیزه هلو صفت به وی بگفتی که:تو مخاطب خاص نیکی برای من خواهی بود و از این سخنان................حکیم که به سرای خویشتن برگشتندی آن دوشیزه را بدیدی و از کرده خود پشیمان بشدی(اری آن دوشیزه دختر خاله مادر حکیم بودی)\nحکیم تا تو باشی که دگر مخاطب خاص نخواهی...............به خدا سوگند که ارزش ندارد به پر کاهی\nلایک=طب(طبع)شعریت در حلقم ای حکیم",
    "یکی از بازیای من وارتمیس(دخترم)....\n.....خر بازی....همون الاغ بازی....\nفک کن یه دختر چاق توپول موپول کولم سوار شده....\nارتمیس:بولو خل من...\nمن:ارتمیس!!!مامان خره؟؟؟\nارتمیس:نه مامی...تو نازی...بولو خل ناز من...\nمن:عر...عر...بطور وحشتناک....\nارتمیس در حالی که هول کرده:الوم باش خل من...الوم باش دیگه...\nمن:عر...عر....بطور وحشتناک تر...\nارتمیس میپره پایین میره...\nمن :اخی راحت شدم...\nارتمیس برمیگرده....بدو بدو...یهو4تا پفک میتپونه دهنم...\nبخول خل من وقت گذاس...\nمن :دارم مث خر ملچ ملوچ میکنم...\nارتمیس:دست به گوشم میزنه...اخی کوشولو قوشات چه نلمه..\nمن: ارتمیس وقت خوابه ...\nارتمیس:از دستم در میره ه ه ه ه ه ه ه....\nخدایا همه دلخوشیمه...",
    "*****\nدهه شصتی ها سگا رو خوب یادشونه\nیه سگا مال یکی از رفقا بود گرفتیم اوردیمش خونه تا باهاش بازی کنیم\nیه بازی داشت اسمش شینوبی 1 بود \nخیلی حال میکردم با این بازی چون رمز نمیخورد کسی تمومش نکرده بود\nاقا ما شروع کردیم بازی کردن یه هفت هشت ساعتی طول کشید و غول یکی مونده به اخرش بود یهو این سگاهه ترکید چشام از سرم در اومده بود هنگیده بودم \nانقدر که دلم برا بازی میسوخت برا خود سگا نمیسوخت \nاز تو کما که درومدم فهمیدم که تو چه وضعیتیم باید یه سگا برا رفیقم میخریدم\nهیچی دیگه دوهفته رفتم تو یه چوب بری کار کردم تا پولشو دراوردم \nزندگی سخته هـــــــــــــــــــــی دل غافل",
    "تو تاکسی جلو نشسته بودم یهو یکی زارپ از پشت کوبید تو سرم برگشتم با تعجب میبینم یه گوذزیلاس مامانش میخنده میگه بچس دیگه یه سری تکون میدم برمیگردم دوباره میزنه تو سرم بعدشم عینه هیولا میخنده مامانه هم هی میگف بچس\nبچه نیس که گودزیلاس خو جلوشو بگیر \nهنوز سردرد دارم\nشانس آوردم ضربه مغزی نشدم چه دسه سنگینیم داش لامصب",
    "امروز با برو بچ رفتیم پارک هوا ابری بود زمین خیس من اومدم از پله بیام پایین پام سر میخوره با مخ میام عین حلوا پخشه زمین میشم دوستام از خنده شل شدن ولی خدا شاهده یه لحظه اومد تو سرم سوژه 4جوکم جور شد\nینی اعتیاد تا این حد عایا؟",
    "دیروز با بابام جرو بحثم شد دو تا سیگار گرفتم (سیگاری نیستم فقط موقعی که سگ میشم میکشم) رفتم خارج شهر فندک ماشینو زدم یهو عین فشنگ در رفت از جاش خلاصه با بدبختی سیگارو روشنم کردم درارو قفل کردم اومدم پایین یه کام سنگین گرفتم اوففففففففف چه حالییییی یهو یه ماشینه بوف زد برگشتم دیدم سه تا ماشین از فامیلامون با هم اومدن تفریح هیچی دیگه سلام و احوال پرسی که میکردم عین اگزوز خاور دود میومد بیرون از دهنم\nیعنی اگه بنزین تموم میکردم 20 سال دیگه هم هیچ آشنایی تو اون جاده پیدا نمیشد \nآخه اینم شانسه من دارممممممممم؟؟؟؟؟؟",
    "آورده اند که:\nروزی از روزها که حکیم سخنور مهدی F16از تمرین برمیگشتی گودزیلایی بدیدی که در حال فروکردن سیخ و آهنربا به درون صندوق صدقه بودی.استاد به گودزیلا بگفتی که چکار میکنندی ای گودزیلا؟گودزیلا نیز سبک در پاسخش همی فرمود:یا حکیم در حال دزدیدن مقداری دینار میباشم!حکیم تعجب بکردی و بپرسید:چرا این کار را میکنی مگر پدر و مادرت به تو دینار نمیدهند؟گودزیلا نیز بفرمود:آری میدهند اما میخواهم برای مخاطب خاصم یک عدد گوشی تهیه کنم!!!!!!!!!!!\nحکیم در پاسخش سرافکنده بشدی و در افق دور دست ناپدید شدندی!\nگفته ها حاکی بر این است که حکیم تا سن 11سالگی نمیدانسته که زن بوه یا مرد!",
    "********************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nیــه بـار هــم 5,6 سـالــه بـودم رفـتـه بـودم قـصـابـی دم عـیـد بـود وخـیـلـی هـم شـلـوغ!!! قـصـابـه هـم گـوشـت هـر کـی آمـاده مـیـشد ایـنـجـوری صـداش مــیــزد:گــوسـالـه کــی بـود؟؟؟ گــوسـفـنـد بـیـا ایــنــجـا ....\nخـلاصـه نـوبـت مـن شـد, سـاتـورِش رو آورد بـالا گـفـت: تـو گــوســفـنـدی؟؟؟\n مــنـم تـرسـیـدم زدم زیــر گـریـه گـفـتـم نــه عـــمــو  بـــه خـــدا مــن گــــاوم.(مـلـت هـلـیـکـوپـتـری زدن کـف مـغـازه)\nقـصـابـه هــم بـا اون سـیـبـیـلاش گـفـت گـاو نـداریم, ایـنـجـا هــمـه گـوسـفـنـد یــا گــوسـالـه مـیـخـورن!!!\nمـنـم بـرگـشـتـم رو بـه مـردم بـا هـق هـق گـفـتـم تـو رو خــدا مـنـو نـخـوریـن من گــاوم,بـریـد بابامُ بـخـوریـن!!!^_^ \n(اون مـوقـع مـامـانـم تـو دعـوا بـه بـابـام گـفـت گـوسـفـنـد)\nنکته: بـچـه هـاتـون رو نـفـرسـتـیـن قـصـابـی و جـلوشـون بــه هـمدیگـه توهـیـن نـکـنـیـد   ^_^",
    "پارسال تو ايام محرم نشسته بودم تو خونه بابامم خوابيده بود صداي خروپفش داشت رو اعصابم را ه ميرفت.منم كرمم گرفت طبل رو اوردم پايين  رفتم دهنمو گذاشتم رو پلاستيكش كه صدا اكو بده گفتم:اي پدر.بابا بابا.\nديدم نه باز بيدار نشد رفتم دسته طبل رو برداشتم ومحكم زدمو\nببببببببببببببببببببببووووووووووووووووووومممممممممممممممممممممممممم\nباز بيدار نشد چند بار تكرار كردم ولي بازم بيدار نشد!\n.\nا",
    "آورده اند که:\nحکیم سخنور مهدیF16از سیزده بدر بر بگشتی...........خانواده و اقوام ایشان در پراید به سر بردی (به قدری ثروتمند بودندی) اما خودحکیم سوار بر عقب کامیون بودی و نگهبان وسایل.........حکیم بشدت احساس مستراح بکردی(همان که هر جا راحت بودی)ایشان دگر راهی جز تسلیم شدن نداشتندی اما فکری بسرش بزدی..........ایشان در همان حال از در عقب کامیون که باز بودی چشمانش بستندی و مستراح بکردی...........اما باد بشدت به سمت مخالف بوزیدی و حکیم احساس کردی که صورتش خیس بشدی\nعایا شما نیز همان فکر حکیم بکردی؟",
    "سر کلاس بودیم استاد داشت حاضر غایب میکرد یکی از بچه ها خوابیده بود تا استاد اسمشو خوند واسه حاضر غایبی یهو پرید گفت استاد به خداما خواب نبودیم.\nما یه همچین دوستای دل پاکی داریم ک به گناهشون اعتراف میکنن\nنتیجه اخلاقی سر کلاس بعد از حاضر غایبی بخوابید",
    "اگر iphone 5 هم داشته باشي كسي نميپرسه موبايلت چيه؟\nاما اگه يه روز گوشيتو نداشته باشي ميبيني جلوت حتي مرده ها هم دارن با موبايل بازي ميكنن!\n.\n.\n.\nفقط من اين جوريم يا شما هم اينجوري هستيد؟\n.\n.\nاگه مثل مني بزن اون لايكو",
    "تنها چيزي كه از دوران \"دبيرستان‏\"‏ به ياد دارم؛ دكوراسيون دفتر مدرسه مون و صفحه تلويزيون گيم نت سر كوچه است...‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏\nالبته خاطرات زيادي هم از ديوار مدرسه دارم...",
    "رفتم نزري بدم.زنگ درو زدم ازتوايفون جواب داده :((بععععععععععععععععله؟))\n-ببخشيد يه لحظه بيايين دم در\n-واس چي؟\n-يه كاري دارم\n-برو من پول ندارم خداروزيتو جاي ديگه حواله كنه!\n.\n.\nهمسايه بافرهنگه داريم؟اصلا داريم؟\nخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ توفففففففففففففففففففففففففف",
    "شب تا صبح رفته یه جا dota allstarبازی کنیم 6نفر رفته بودیم مجبور شدیم یه دست یه دست جاهامونو عوض کنیم پوریا هی بازی رو خراب میکرد هیچ جوره هم بلند نمیشد میگفت ماشین اوردم بلند نمیشم \nمنم سوئیچ ماشینشو پیچیدم به علی گفتم به پوریا بگو سوئیچو بده من برم یه چرت بزنم \nعلی اینو گفت \nپوریا گفت بیا دست تو جیبش پیدا نکرد کل جیباشو گشت پیدا نگرد ما رو هم به صف کرد گشت پیدا نکرد(در یه کیسو باز کرده بودم گذاشته بودم اونجا )دیگه بلند شد اصاطا بگرده ما تیم خودمون نشستیم تا صبح بازی کردیم",
    "5تایی رفتیم مسافرت یه اتاق گرفتیم 2تا تخت داره \nاحمد وعلی رو تخت خوابیدن ما هم به صورت عمود پااین تخت خوابیدیم \nساعت 3بود یهو دیدم یه چیزی افتاد رو پام .دیدم علی از تخت افتاده رو پای منو حسین .\nحسینم بیدار شده داره منو نگاه میکنه یه لبخند شیطنت آمیزی به هم زدیم پامونو کشیدیم عقب نفری یه لگد زدیم بهش سر خورد رفت زیر تخت یه صدای آخخخخخخ بدی داد ولی بیدار نشد .\nصبح پاشده صورتش خونیه اومده بلند شه سرش خورد به تخت \nاومده پیش ما میگه من چه جوری رفتم زیر تخت؟\nاحمد و پوریا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nمن: شاید احمد هولت داده تو خواب\nعلی:احمد میتونه منو بندازه پایین نمیتونه بزاره زیر تخت \nحالا من و حسین از خنده داریم میترکیدیم\nهنوز عذاب وجدان دارم بخاطر لگدی که زدم تو صورتش ولی شب بعد اونم جبران کرد",
    "رفتیم جاسب قرار شد پاسور بازی کنیم هرکی اخر شد 2 نفر اخر شام درست کنن\nحسین و احمد اخر شدن شوید پلو با ماهی درست کنن \nداستان ازاز زبون اونا میگم \nاحمد رفته برنج گذاشته ابکش کنه بعد شوید قاطیش کنه .از سعید میپرسه شوید نمک کجاس ؟سعید : تو حیاط خلوت \nاحمد:اینجا 50تا ظرف هست\nسعید: بو کن ببین کدومه دیگه\nاحمد دماغش یکم مشکل داره اولی شو برمیداره میریزه حالا برنج درست میکنه \nحالا حسین ماهی یخ زده رو برر میداره میبینه یخش باز نمیشه یکم میکوبه بازم اب نمیشه همونو میذاره تو ماهی تابه میگه بعدا پولکشو میکنم (بعدا یادش میره)\nحالا غذای که میذارن جولوی ما\nنعنا پلو سوخاری با پولک ماهی (بجای شوید نعنا ریخته بجای نمک پودر سوخاری ریخته)حسینم پولکارو نکنده\nهمه بچه ها غر میزنن جالب ایجاست یدونه برنجم نموند",
    "اقا یه چند ماه قبل با کلی کلنجار با خودمون  تو یه شبکه اجتماعی که اسمشو نمیبرم(فیسبوک)ثبت نام کردیم.\nهنوز چیزی نشده دیدیم اووووووو سیل درخواست های داخلی و خارجی سرازیر شد. و مدیر سایت هم که حسودیش میشد .20 روز ما رو تحریم کرد . جاتون خالی دیروز 20  روز تموم شد اما دیدم یه دختر خارجی ایمیل داده عکسشو هم فرستاده میگه میخوام باهات دوست بشم بیام ایران .\nحالا من انگلیسی بلد نیستم چه خاکی تو سرم کنم تازه طرف اسپانیایی هست معلوم نیست چی بلغور میکنه .آقا راه افق دیگه تکراری شده کوچه علی چپ هم پر شده خداییش تا قبل از اومدنش یه راه جدید واسه من پیدا کنید....like",
    "********************(!!!)علامت اختصاصی abas_m223\nیــه بـار هـم مـاشـیـن و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون....حـالا صـدای ضـبـط تـا آخـر زیـاد هـمـه هـم داشـتـیـم مـی رقـصـیـدیـم تـو مـاشـیـن,خـلاصـه یـهـو یــه افـسـرِ جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت بـزن بـغـل...\nمـنـم به بـچـه هـا گـفـتـم ادای ایـن بـچـه بـاحـالا و بـا مـعـرفـتـها رو در بـیـاریـن بـیـخیال شـه جـریـمـه نـکـنـه\nخـلاصـه پـلـیـسـه گـفـت ایـن چـه وضـع رانـنـدگـیـه؟ مـاشـیـن بـایـد بـخـوابـه پـارکیـنـگ!!!\nیــهـو مـنـم کـف و تـف قـاطـی کـردم گـفـتـم مـیـدونـی مـن کـیـم؟؟؟ اصـلا حـواسـت هـسـت بـا کـی داری حـرف مـی زنـی؟بـگـم کـیـم ؟؟؟بــــــگـــــــم؟؟؟\nرفیـقام هـم اومـدن جـلـو دهـنـمـو گـرفـتـن گـفـتـن بـیـخـیـال نـگـو بـهـش گـنـاه داره اخــراج مـیـشه....\nافـسـره هـم رنـگشـو بــاخـت و آب دهـن قـورت داد گـفـت: نـه نـمـیـدونـم, بـبـخـشـیـد شـمـا کـی هــسـتـیـن؟؟؟\n مـنـم بـا یـه صـدای خـسـتـه بـش گـفـتـم: مــن یــه پــرنــدم ,آرزو دارم تـــو بــاغــم بــاشــی...\nمــن یــه خــونــه ی سـرد و تــاریــکــم......(بـچـه هـا هـم دس مـیـزدن)\nهـیـچـی دیـگ هـمـگـی دور هــم بـا افـسـره کـلـی خـنـدیـدیـم و گـفـت بـاهـاتـون کـلـی حـال کـردم بـچـه هـای بـاحـالـی هـسـتـیـن آخـر سـر هـم 50 تـومـن جـریـمـه شـدیـم و مـاشـیـن هـم رفـت پـارکـیـنـگ و بــانـدهـاش هـم بـاز کـرد و خــودمـون هـم بـردن تست اعـتـیـاد دادیـم و هــمـه چــی بـه خـیـر و خـوشـی تـمـوم شـد!!!!  ^_^",
    "اين خاطره رو يكي ديگه برام تعريف كرده:‏\nميگفت چند سال پيش با داداشش ميخواستن با اتوبوس از فسا برن كرمان. چند دقيقه از حركت كه ميگذره داداشش متوجه ميشه اسهال داره؛ هر دقيقه هم كه نميشه اتوبوس رو نگه داشت تا آقا بره دستشويي. خلاصه اينا ميان عقلشون رو ميزارن رو هم و كلي فكر ميكنن تا سر يه راه حل به توافق ميرسن...‏\nحالا راه حلشون چي بوده؟ راه حلشون اين بود كه داداشش گتر پاشو (كشي كه باهاش پاچه شلوار رو مي بندن‏)‏ محكم كنه و همون جا تو شلوارش كارشو بكنه...‏!‏‏!‏‏!‏ (اه اه اه‏)‏\nعاقا چشمتون روز بد نبينه...دوستم تعريف ميكرد؛ تو شلوار داداشش تا زانو هاش \"اسهال‏\"‏ جمع شده بود و يه بويي تو اتوبوس راه افتاده بود و مگس ها دور سرمون ميچرخيدن..‏.‏\nحال به هم زن تري قسمتش هم اين بود كه ميگفت وقتي رسيدن كرمان رفتند مسافر خونه؛ يه اتاق و حموم گرفتند كه داداشش رو تميز كنن؛ همين كه گتر شلوارشو باز ميكنن يهو مثل سطل آبي كه وارونه كني \"شر‏\"‏ همه‏ \"اسهال ها‏\"‏ ريخت رو زمين...",
    "پسرم صبح از خواب بیدار شده منم با ذوق رفتم طرفش بغلش کنم میگه : نیا پیش من ، اعصاب ندارم هاااااا\nپسر سه ساله ی بی اعصابه ما داریم ....@..@",
    "اين خاطره رو يكي ديگه برام تعريف كرد:‏\nميگفت وقتي بچه بوده از طرف مدرسه ميبرنشون اصفهان اردو. عاقا اينا هم تا حالا تو روستاشون بستني نديده بودند؛ ميرن اصفهان بستني ميخورن و كلي حال ميكنن؛ اين رفيق ما هم مياد تعداد اعضاي خانواده اشو ميشماره و به تعدادشون بستني ميخره و ميزاره تو جيب هاش...‏!‏‏!‏‏!‏\nعاقا تو راه برگشت احساس ميكنه پاهاش بدجور چكنه شده و ميره به مدير مدرسه ميگه؛ مدير هم نه گذاشته نه ورداشته؛ يه پس گردني محكم به رفيق ما زده و گفته: \"تو هميشه بايد يه فيلمي داشته باشي؟ هان؟‏\"‏\nاين نكته رو هم خدمتون عرض كنم كه فاصله اصفهان تا خونه اينا 1000 و خورده اي كيلومتر بوده...اونم وسط تابستون‏!‏‏!‏",
    "به اصرار خیلی بچه ها .. میخوام سوالات کنکور رو فاش کنم .. تو هر پستم یکیشو میذارم ؟؟ این از سوال اول ..\nدوست داری یه خر ماچت کنه ؟؟؟... یا یه ماچ خرت کنه؟؟؟\nیا یکی خرت کنه و ماچت کنه؟؟؟ ... یا یکی خرکی ماچت کنه؟؟؟\nیا یکی اونقدر خر باشه که ماچت کنه ؟؟؟",
    "بچه ها این دیالوگ معلم هارو یادتونه .. \n(به من نگا نکن .. رو کتابت نگاه کن و رو مسئله فک کن.. بیشعوره بووووق)\n+ یا\nیکی دوستات سر کلاس بهت میگه  این سوال رو از معلم بپرس .. و تو میخوای تریپ شجاعت برداری... سوال رو میپرسیدی .. معلم هم میگفت احمق .. چند بار اینو تا حالا گفتم .. هنوز یاد نگرفتی .. بیا برو گمشو بیرون .. فردا با والدینت بیا",
    "پسر دایئم دانشجوی ترم 1 پزشکیه, سر شام مامانش سی تی اسکن سرشو آورد بهش داد گفت پسرم یه نگاه به این بنداز,اینم گرفت جلوی نور درجا گفت وای! زندایئم رنگش پرید گفت چیه؟گفت دور اون قسمت مغزت که مربوط به آشپزیه جلبک گرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!",
    "مجید دلبندم یادتونه؟؟!\nﻣﺠﯿﺪ ﺩﻟﺒﻨﺪﻡ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟؟؟\n- ﻫﯿﭽﯽ، ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﺗﻮ ﭘﺎﻟﻪ.\n- ﭘﺴﺮﻡ، ﭘﺎﻟﻪ ﻧﻪ ﭼﺎﻟﻪ.\n- ﭼﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺍﺳﻢ ﯾﻪ ﻧﻮﻉ ﮔﻠﻪ .\n- ﺍﻭﻥ ﻻﻟﻪ ﺳﺖ.\n- ﻻﻟﻪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺩﻭﺭ ﺍﺑﺮﻣﯿﺎﺩ .\n- ﺍﻭﻥ ﻫﺎﻟﻪ ﺳﺖ.\n- ﻫﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻨﺎﯾﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﻨﻦ.\n- ﺍﻭﻥ ﻣﺎﻟﻪ ﺳﺖ.\n- ﻣﺎﻟﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﺸﻪ.\n- ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻟﻪ ﺳﺖ.\n- ﻧﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ.\n- ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻟﻪ ﺳﺖ.\n- ﺧﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ.\n- ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻣﻪ ﺳﺖ.\n- ﺧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭘﺎﮐﺖ ﻣﯿﺬﺍﺭﯾﻢ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﯾﻢ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﭘﺴﺖ.\n- ﺍﻭﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺳﺖ.\n- ﻧﺎﻣﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺍﺯﺵ ﻣﯿﭙﺮﻥ .\n- ﺍﻭﻥ ﻣﺎﻧﻊ ﺳﺖ .\n- ﻣﺎﻧﻊ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻤﻮﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻣﯿﮕﻪ ﺟﺎﻣﺪ ﻣﺎﻧﻊ ﮔﺎﺯ .\n- ﺍﻭﻥ ﻣﺎﯾﻊ ﺳﺖ\n- ﻣﺎﯾﻊ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻣﯿﺰ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎ ﺩﺍﺭﻩ.\n- ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﺳﺮﻡ ﺩﺭﺩ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﺠﯿﺪ ﺟﺎﻥ ﺍﻭﻥ ﭘﺎﯾﻪ ﺳﺖ ﭘﺎﯾﻪ\nﭘﺎﯾﻪ.\n- ﭘﺎﯾﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﯿﺎﻓﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﺸﻪ .\n- ﺍﻭﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﺳﺖ.\n- ﺳﺎﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﻩ ﻣﯿﮕﻔﺘﯿﺪ .\n- ﺍﻭﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺳﺖ.\n- ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ .......\n- یادش بخیر",
    "من یه دخترخاله دارم ۲۲سالشه تازه شوهر کرده و ۵ماهه الان حاملست .\nامروز با گریه و زاری زنگ زده که مامان من داشتم آلوچه می خوردم هستشو قورت دادم\nالانه که بچم خفه شه!!!!!!!!\nحالا جالب اینجاست مامانش که خاله ی بنده باشه بهش گفته:\nنترس عزیزم اون که هسته رو نمیخوره مزه مزه میکنه ومیمکه!!!!!!!!!\nقیافه من\nمامانم :O:O\nجنین تو شکم :|\nخاله ام",
    "فردا صب کنفرانس دارم...هنوز موضوشم انتخاب نکردم...الان ساعت 11 شبه و من دارم 4jok می خونم...\nآخه اینم دانشجوس مملکت شما داره؟؟!!\nلایک=سلامت باشید(آخه دیگه قضیه از خسته نباشیدم گذشته!!!)",
    "دیروز با دوستام تو پایانه آزادی قرار داشتیم...توراه بودم یکیشون بهم زنگ زد:\n_کجایی؟\n_من هنوزتو راهم...چطور؟\n_ به من گفتین از ایستگاه مترو آزادی بیا پارک سوار،ولی اینجا هیچ پارکی نیس...چی کار کنم؟؟!!\nوقتی به خودم اومدم دیدم گوشیمو جویدم...دیگه نتونستم جوابشو بدم!!!\nشانس آوردیم گم نشد...",
    "آقا امروز ما امتحان المپیاد ریاضی داشتیم ، ای دل غافل که ما حوزه ی امتحانی که بهمون افتاده بود یک مدرسه دخترانه بود ( اسمش رو نمیگم تا بسوزید !!!! ) .\nبگذریم از اینکه روی میزهاشون شماره تلفنی خودمون رو نوشتیم ، از اون قشنگ تر این بودش که روی دیوارشون نوشته بودن \" ما منطق را به خط کشیدیم !! \" ( هر کی معنی اش رو فهمید به ما هم بگه ! ) ، ما هم که طبق معمول بیکار زیر این نوشتیم \" ما هم داریم کلاستون رو به ... می کشیم ، آی لایو یو پی ام سی !! \" \nیعنی همچنین هم کلاسی هایی من دارما !!!!",
    "من با فلانی قهرم، تو هم باید باهاش قهر کنی...!!!\nیادش بخیر دبستان :D",
    "واقعا با این همراه اول هیچکس تنها نیست ...........\nبازم امسال غافلگیرم کرد........ نمیدونم سال چندمه که تولدمو بهم تبریک میگه اما واقعا میگم خودم یادم نبود....\nدمت گرم همراه اول:D",
    "برای بچـــــه دوستــــم آدامس مــــوزی خــــــریدم ،\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبرگشته میگه من من آدامس تریــــدنت میخـــــوام !!\nوالا ما بچه بودیم لاستیک میجویدیم بجای آدامس :)",
    "تقریبا بعد 2 روز خسته و کوفته رسیدم خونه..دیدم مامانم داره ظرف میشوره رفتم بوسش کردم گفتم من میدونم مامانم منو از همه بچه هاش بیشتر دوس داره مخصوصا از اون دوتا پسر دیگش..برگشته میگه نه والا فرقی برام ندارین از همتون بیزارم..\nمن :O :|\nعشق مادری :|"
]