[
    "ﻃﺮﻑ ﺩﺧتر ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ،ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﻭﺍﺳﻪﻫﻤﯿﻦ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺑﺎﻟﮑﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﺩﯾﺪﻣﺶ،ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺣﯿﺎ ﺑﻮﺩﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺗﻮ ﺑﺎﻟﮑﻨﺸﻮﻥ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﻧﺒﯿﻨﻪﻭﺍﺳﺶ ﮔﻞ ﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺘﻢ\nﺩﯾﮕﻪ ﭘﺎﮎ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﺖﭼﻬﺮﺷﻮ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ !\nﺁﺧﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﭘﻮﺷﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻮﻫﺎﺵ : ...\nﻓﮑﺮ ﻭ ﺫﮐﺮﻡ،ﺩﺭﺱ ﻭ ﻣﺸﻘﻢ،ﮐﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻥ ...\nﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺎﻟﮑﻦ ﻧﮕﺎﻫﺶمیﮑﺮﺩﻡ ﺳﺮﺷﻮ ﺁﻭﺭﺩ\nﺑﺎﻻ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻠﻔﺘﯽ ﮔﻔﺖ :\nاسکلﻣﻦ ﭘﺴﺮﻡ،ﺍﻧﻘﺪ ﮔﻞ ﻧﻨﺪﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﻣﺎ ... |:",
    "یه روز مامانم رفت خرید من موندم تو ماشین.\n گرمم شد در ماشینو باز کردم ،یه پسره و دوستش داشتن رد می شدن که این آقای نسبتا محترم رو به من کرد و به دوستش گفت اگه یه نفر گوش نداشته باشه چجوری می تونه عینک بزاره ؟؟؟\nمنم بهش گفتم همون جوری که می تونه عقل نداشته باشه ولی حرف بزنه!!!*-*   \n#حتما،لطفا مظلوم نباشید.",
    "ی بار با خالم داشتیم تو خیابون راه می‌رفتیم می خواستیم از جوب رد بشیم که خالم جفت پا رفت تو جوب????????\nمن????\nخالم????\nملت.????\nمن هنوز هنگم آخه مردم وقتی می خوان راه برن اول یه پاشون و میزارن جلو بعدش اون یکی پا خالم چجوری با جفت پاش رفت تو جوب من نمی دونم\n پست اولیم خواهشاً حمایت کنید",
    "آقا یه بار تو مدرسه زنگ ورزش همه بچه ها تو حیاط بودن جز من و یکی از بچه ها بعد این رفیقمون به من گف یه دهن واسم بخون غمناگینم:/\nچشتون روز بد نبینه شروع کردم با صدای بلند و نالان همچو عرعر خر زدم زیر آواز:\nوقتی میاااااای صدااااااای پااات از همه جاده ها میاد....\nصدامم هی نازک و جیغ جیغو تر میشد. نگو صدام تو کل مدرسه پیچیده یهو مدیرمون از دفتر اومد بیرون به یکی از بچه ها گف\n_این صدا چیه\nرفیقمم هول شد گفت\n_خانم فلانیه الان میرم خاموشش میکنم(ینی کشته مرده جوابشم *_*)\nبعد دوید اومد تو کلاس منو خاموش کنه. فقط دیدم پرید داخل گف فلانی ساکت شو\nمنم تو حال خودم بودم که یهو مدیرمون اومد با خنده گفت\n_ فلانی بیا برو تو حیاط کنسرت بزار\nینی از خجالت آااااب شدما:/",
    "عجیب ترین سکانسی که دیدم مال یک فیلم هندی بود...تو یک عروسی داخل یک کاخ بزرگ که دور تا دورش نگهبانای مسلح وایستاده بودن\n\n\n\n\n\nیهو از وسط کیک، یک موتوری در اومد و عروس رو با خودش برد",
    "تو اتاقم داشتم درس میخوندم خواهرم درو باز کرد و پرسید: ما تلویزیون میبینیم صداش اذیتت میکنه؟؟\nکلی خوشحال شدم چقدر به فکرم هستن گفتم نه!\nگفت: ولی صدای تو ما رو اذیت میکنه .وحشی چرا درس میخونی عربده میکشی\n(کنکوری بدبخت￣︿￣)",
    "یادش بخیر راهنمایی که بودیم مدرسمون یه مدرسه دخترونه بود که چهارتا مدرسه پسرونه دورش بودن. یه روز معاونمون اومد مثلا نصیحت کنه که خانومانه رفتار کنیم گفت: بچها مراعات کنید. ما شرایطمون خاصه. خدا نعمتو برامون تموم کرده????",
    "شما هم حوصلتون سر میره موس رو میبرید روی\n\nاس ام اس دانشجویی که هی بالا و پایین بره یا فقط من مرض دارم؟",
    "‏دوره دبیرستان استاد فیزیک بهم گفت واسه اینکه هواپیما هنگام بلندشدن قدرت بیشتری داشته باشه باید چیکار کنه؟ گفتم وقتی میخواد بلند شه بگه یاعلی. \nمیانترم و پایان ترم رو بهم 4 داد",
    "بالا قبر بابا بزرگم میوه پخش می کردن از شانس من ب من موز رسید \nمنم میون گریه و زاری یه گاز ب موز زدم بعد داد زدم\nبابا بزرگ موزتو نخورده بودیم ک خوردیم\n بابام چنان لگدی زد بهم که نزدیک بود با موز برم تو قبر :))))\n\nواقعا نمی دونم این چه طرز برخورد با یه آدم عزاداره:/",
    "من از سال 92 تا الان یعنی سال 99 میومدم اینجا و همیشه جوکای شما رو میخوندم و میخندیدم ولی عضو نشده بودم الان عضو شدم و تنها هدفم از عضو شدن این بود که از چند تا از داداشای گلم تشکر کنم\nداداش عباس(abas_m223) واقعا خیلی خیلی ازت ممنونم چون تو این سالا بیشترین خوشحالیم مال وقتی بود که پستای تو رو میخوندم واقعا خیلی خوبی عاشقتم❤❤\nو از داداش کامران(k:e) که الان خیلی وقته رفته و بر نگشته من با خوندن پستای  تو فهمیدم عشق چیه و همیشه به عشق پاک بین تو و آبجی الهام غبطه خوردم ایشالا که هر جا هستی همیشه زندگی خوبی داشته باشی من از ته دل برای تو و آبجی الهام دعا میکنم❤❤\nوالاسلام",
    "یکی از آشناها تعریف می کرد\nخونه مادر شوهر بودم \nمی خواست تشکا رو بذاره بالای کمد قدش نمی رسید \nمن رفتم یه چهار پایه اوردم ک خودی نشون بدم\nیهو صدا پدر شوهر اومد ک گفت الله اکبر الله اکبر بومببب\nنگو داشته نماز می خونده \nمهرش رو میز بوده و خودشم رو چهارپایه می نشسته\nتا سرپا بوده ،من نفهمیدم چهارپایه رو کشیدم بردم  :)\nاونم اومده بشینه ،وسط نماز پخش زمین شده ...",
    "یه روز تولد داداشم بود زنداییم زنگ زد گفت تولدت مبارک داداشم بهش گفت تولد شماهم مبارک",
    "من نامزد بودم خانواده شوهرم می خواستن بیان شام خونمون\nمنم گفتم بذار غذارو من بپزم خودمو نشون بدم \nخورش کرفس گذاشتم ،فقط چون مادرم برگ کرفسو خشک می کنه میذاره من اشتباهی برگ ثنا ریختم جای برگ کرفس\nشامو که خوردن صف بستن جلو در دستشویی\nاولین بارشونم بود ک میومدن خونمون \nپدر شوهرم بنده خدا دلشو می گرفت می گفت یهو نمی دونم چیشد ،من که همیشه یبسم اصلا تکون نخوردم فقط یکم دلم پیچ خورد \nاما بقیه داغون بودن \nدستشویی ماهم تو پذیرایی بود \nصدای اسهالشون میومد تو خونه :)))\nخلاصه نگم براتون دیگه اوضاعی بود\nبعد از گذشت سالها هنوزم تو خانوادشون سوژه هستم...\n\n#just copy",
    "معلم ریاضی : چرا ریاضی نخوندین؟\nبچه ها : امتحان عربی داشتیم\nمعلم عربی : چرا عربی نخوندین؟\nبچه ها : امتحان ریاضی داشتیم\nو اینگونه بود که ما دیپلم گرفتیم",
    "یه شب همه فامیل دور هم جمع بودیم.یکی از حضارم معلم بود و با دانش آموزاش خیلی مهربونه.\nبابام بهش گفت اینقد به این بچه ها رو نده سوارت میشن.\nبعد گودزیلای مام برگشت گفت عمو چجوری سوارت میشن؟\n\n\n\nهمه حضار جامه دریدند و نعره زنان به سوی بیابان دویدند",
    "مامانم با بابام دعوا افتاده بودن سر شام بابام مثلا اومد منت کشی کنه \nگفت: به به برنجت بو برنج عروسی میده\nمامانم هم گفت: آره واسه عروسی خواهرت پختم \nباز دعوا شد:/",
    "هر زنی به مامانم میگه وای چاق شدم شکم دراوردم مامانم فورا میگه نه بابا چاق نشدی ..الان شکم فائزه از واس تو بزرگتره ....\nانقد بدم میاداا.....--___--",
    "دیروز دختر خالم داشت شوهرشو صدا میزد و میگفت:\nپیشیه من!!\nجوجو\nموشی!!\nدید شوهرش جواب نداد حالا به هر دلیلی\nبه من کفت که محمدو صدا بزن*-*\nمنم گفتم حیوون خانومت صدا میزنه \nنمیدونم الان اصلا باهام حرف نمیزنه \nمگه پیشی و موشی و جوحو هر سه حیوون نیستند؟",
    "خدا رحمت کنه پدربزرگم رو. یه بار ماه رمضون مهمون داشتیم گشنه ش بود. صدای اذان رو ضبط کرده بود پخش کرد. همه زودتر افطار کردن",
    "یه روز رفته بودم کافی شاپ باد معده داشتم نمیدونستم چیکار کنم یواش یواش خودمو با ریتم اهنگ هماهنگ کردم و تو اوج بادو رها میکردم بعد دوتا اهنگ دیدم اطرافیان دارن منو بد نگاه میکنن. بعدش فهمیدم دارم با هندزفری اهنگ گوش میکنم",
    "اقا من رفتم لباس فروشی شورت بگیرم !!\nرفتم تو روم نشد بگم شورت گفتم لباس زیر اخه چند نفر دیگه هم اونجا بودن روم نشد\nخلاصه گفتم اقا ببخشید لباس زیر دارید\nگفت منظورت شورته دیگه؟\nیه دفعه همه ی نگا ها سمت من جلب شد نمیدونستم چی کار کنم \nخلاصه گفتم اینا چند هست حالا ؟\nگفت دونه ای 12هزار\nگفتم 10هزار بده 5تا میبرم \nگفت مگه ما چقدر از رو شورت میخوریم !!!\nبرامون سود نداره \nهمه با شنیدن این جواب داشتن لباسا رو گاز میزدن \nمن خیلی دلم واسش سوخت 15تومن دادم که بیشتر از رو شورت بخوره!!!",
    "به نام خدا\n\n1",
    "ديروز سوار تاكسي شدم مرد كنارم خيلي بد نشسته بود.بهش گفتم آقا لطفا جمع تر بشين اما به روي خودش نياورد\n يهو ديدم راننده پارك كرد گوشه خيابون كرايشو بهش پس دادو گفت پياده شه.\n مرام اين راننده چندتا لايك داره؟؟؟؟؟؟؟\n من که باهاش خیلی حال کردم",
    "دیروز توی رستوران نشسته بودم !!\nدختره با دوست پسرش با کلی کلاس اومد تو ،\nبا کلی عشوه menu رو برداشت و با کلی مکث ،،،،،،\nبا یه لحن خاصی به گارسون گفت :\n2 تا بام دریت جعفری برای من و عشقم لدفن...\nگارسون بعد از شنیدن این صدا متواری شد \nهنگامی که علت را جویا شدم فهمیدم \nاون بام دریت جعفری نبوده !!!\nاون با مدیریت جعفری بوده!!!؟؟\nطفلکی اقای جعفری از رستوران استفا داد\nگارسون هنوز متواریه\nعشق اون زنه هم که خودشو از طبقه ی سوم انداخت پایین\nمنم الان تو بیمارستانم دکترا گفتن از بس خندیدی \nخنده دونت پاره شده!!!!\nخدایا با کیا شدیم 80 و عندی میلیون نفر!!!!",
    "آقا من یه دوست دارم که مشکل بد خوابی داره ...\nحالا همین دوست من یه شب تا صبح نخوابیده  بود و همونجوری اومده بود مدرسه و خوابش میومد ...سرکلاس هی پشت سر هم خمیازه میکشید ..هر یک دقیقه معادل پنج شیش تا خمیازه میکشید ..بازم داشت خمیازه میکشید که....\nچشمتون روز بد نبــــــــینه ..دهنش دیگ بسته نشد ...همونجوری مونده بود ..\nدیگ خودتون تصور کنین چیشد دیگ .کلاس منفجر شد ..بچه ها میخندیدن ..\nاین رفیق ما هم یه ریز اشک میریخت ..معلم و بچه ها ..همه افتادیم رو فکش دهنشو ببندیم نشد که نشد ..معلممونم به من که رفیقش بودم گفت ببرش دفتر ..\nمنم بردمش دفتر تحویلش دادم ...اومدم بیرون از لای در نگاه کردم دیدم ناظم و مدیر دست و پاشون کردن تو دهنش ..وای وای وای آب دهنشم میریخت .....رفتم سر کلاس یکم که گذشت دیدیم یه آمبولانس اومد این رفیقمونو برد بمارستان ....فردای اونروز زنگ دم زدم بهش دیدم باهام قهر کرده میگه دیدم دیروز بهم میخندیدی ..خلاصه منم معذرت خواهی کردم ازش پرسیدم رفتی بیمارستان چیشد ؟؟؟؟\nو اونجور که گفت فهمیدم اونجا پرستارا دست و پاشون و کردن دهنشو و بالخره یه جوری این فک لامصبی رو بستن .....\n\nاگه یه ذره خندیدی اون لایکو بزن ....",
    "ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻐﺮﺍﻓﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ .\nﭼﺮﺍ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺍﻭﻝ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺪﻥ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺒﺎﺭﻥ؟؟\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻣﯿﺮﯼ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺍﻭﻝ چیکار میکنی ؟؟؟\nﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺟﻐﺮﺍﻓﯽ ﺷﺪﻡ???????? ???? ????",
    "ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻐﺮﺍﻓﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ .\nﭼﺮﺍ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺍﻭﻝ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺪﻥ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺒﺎﺭﻥ؟؟\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﻣﯿﺮﯼ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺍﻭﻝ چیکار میکنی ؟؟؟\nﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺟﻐﺮﺍﻓﯽ ﺷﺪﻡ???????? ???? ????",
    "عید امسال خونمونم عوض کردیم اسم کوچمون شهید شلوار دوز بود بعد داییم میخواست بیاد خونمون زنگ زد گفت زینب کوچتو خشتک دوز چند قیافه مامانم،⁦:-*⁩.  .... قیافه من‌،⁦:0⁩",
    "دیروز رفتم مغازه لبنیاتی گفتم نوشابه ی بزرگ دارید ؟\nگفت :خانواده ؟\nتا گفتم پ\nگفت که په نه په رو مرز این په نه په چیه که شما جوونا یاد گرفتید\nمنم گفتم میخواستم پنیر دارید؟\nطرف بعد کلی عرض خواخی گفت پنیر بسته ای بدم؟\nگفتم په نه په متری بده و زود در رفتم\nحخخخخخخخخخخ \nایا من بچه ی بدی هستم؟\nمن:*-*\nمغازه دار:o_O\nساز مان حمایت از کسانی که مریضی  سندروم په نه په رو به عهده دارند:-@",
    "یادش بخیر استخر بودیم چه اتفاقایی افتاد\n1-دوستمو گوشه استخر دیدم از عقب بهش نزدیک شدم خواستم بزنم پس کلش دستمو بردم جلو یهو یکی از عقب پرید روم که منو غرق کنه تو اب منم دستم جلو بود  گیر کرد به مایوی بدبخت و کشیده شد پایین\n.\n.\n.\n.\nیه پیرمرد پیدا کردیم دیدیم تو تویوپه و دار از رود استخر (یه چیزی مثل جوب بزرگ دور استخر داشن که ابش حرکت میکرد و از بالاهم با فشار روت اب میریختن) دیدم دار گواز میده و میره حرفه ای بود سر پیچا شل می کرد دریفت می کشید می رفت دنده دو \nفقط از اینجا بهش میگم که دست مریزاد داری حجی\nعجب نفسی داشت",
    "الان بچه ها هر کدوم تو خونشون یه تاب و یه سرسره دارن حوصلشون که سر بره میبرنشون شهربازی تازه تو شهر بازی جایزه هم میگیرن\n من یادم میاد بچه بودم با خواهرم یه هفته عر میزدیم که مارو ببرن پارک بالاخره مارو جمعه موقع ظهر تو آفتاب سوزان میبردن یه پارکی که کفش شن بود تموم جونمون شنی میشد\nاز ترس کنده شدن زنجیرهای زنگ زده تاب که تاب بازی نمیکردیم میگفتن برین پنج دور سُر بخورین بعدش بریم خونه\n میرفتیم سمت یه سرسره با ارتفاع پل هوایی  که یه سرسره تونلی و یه سرسره سرباز داشت ،سربازه رو که از ترس پرتاب به اوج آسمان نمیرفتیم \nمیرفتیم تو سرسره تونلی نگاهش میکردی یه لوله گنده آهنی زنگ زده بود که از اول تا آخرش سوراخ های ریزودرشت داشت عین رنده:|پشمامون میریخت ...یه دور ازش سُر میخوردیم میفتادیم رو سَر بقیه بچه ها دعوا میشد کتکمون میزدن میبردنمون خونه بعدشم میگفتن چون امروز رفتیم پارک ناهار نداریم نون و چایی بخورین://\nباز عین خر عر میزدیم که هفته بعدم بریم پارک چقدرررر بدبخت بودیم ما",
    "میخاستم به مامانم بگم یادته قبلا احمد(پسر عمم) پرنده میاورد جفت گیری کنن بچه هاشونو میفروخت؟!\nو یهو خیلی شیک و مجلسی با یه عالمه ذوق گفتم: مامان یادته قبلا احمد پرنده میاورد باشون جفت گیری میکرد؟! :/\nمامان: o_O\nمن: (وی رفت و در افق محو شد:| )\nخاهرم : *-*\nهمچنان مامان : o_O\nروشا هستم یک سوتی ده:/",
    "سلام. آغا کی تا حالا از مامان یا باباشون سوتی گرفتن.\nهرکی گرفته یه لایک بکنه.من خودمم گرفتم.\nیه بار مامانم با برادرم رفتن خرید وقتی اومدن مامانم بو داداشم یه بستنی پنج هزاررر تومنی داد به هزاری داد.\nمیگم چرا به اون پنج هزار تومنی دادی میگه اون با من نا نا کجا آباد اومده. حالا میخواسته چی بگه  تا نا کجا آباد.\nیکی دیگه هم گرفتم. همون روز مامانم میخواست یه چیزی بذاره تو بالکن دستش کثیف بود بهم میگه درو باز کن میگم دست منم کثیفه میگه واشه.\nمیخواسته بگه باشه گفته واشه.\nحالا هرچی هم میگم سوتی دادی میگه نه تو گوشات اشتباه شنید.",
    "دوران دبیرستان ی معلم داشتیم هی از خودش تعریف میکردی بارمیگفت مگه من بچگی خیلی موفق بودم شمام اگه بخواید میتونید مگه من چیم از شما بیشتر بود منم یهو هول شدم گفتم شما ی کروموزوم اضافه داشتید به نظرتون من چیز بدی گفتم عایا؟ که تو دفتر ازم پذیرایی کردن????",
    "آقا چند روز پیش توی مهمونی آنقدر که خورده بودم دل‌پیچه گرفته بودم و هی آروم میگو‌‌‌‌..زیدم\nهمینطور گذشت تا یدفه یک باد بودار و بزرگی بهم زور آورده بود \nاز فک و فامیل خدا حافظی کردم و رفتم تو ماشین تنها بودم \nو راحت گو..زیدم ماشین پر از بو شده بود منم تنها که یک دفعه \nگوشیم زنگ خورد فامیلامون گفت منم باهات میام ورود اومد پایین \nاما هنوز اون گاز اشک‌آور داخل ماشین بود اومد تو ماشین \nداشت خفه می شد نمی‌دونستم باید چیکار کنم\nطرف از ماشین بدون خداحافظی پیاده شد و پیاده رفت خونش\nاز اون به بعد هر وقت دعوتم کردن نرفتم",
    "این خاطره ماله ساله اوله دبیسرتانمه  ینی سال 91 که حسابی آبروم رفت کلاس عربی نیم ساعت زودتر تموم شد دبیرمون جوون بود گفت بچه ها بریم فوتبال  منم چون هیکلم درشت بود با دبیرمون تقریبا برابر بود همش باهاش در حاله رقابت تو زمین بودم تا خودمو نشون بدم که یهو بهم ی تنه زد افتادم بلند شدم دیدم بچه های دوره زمین همه دارن میخندن و مسخره میکنن اول متوجه نشدم تا اینکه شنیدم دارن میگن شرطش آبیه دیدم شلوارم قسمت پشتش کامل پاره شده حس ضایگی بدی بود.  ولی دبیرمون دمش گرم خودش با ماشینش رسوندم خونه عوض کردم برگشتم مدرسه",
    "اقا جاتون خالی چند روز پیش یا خانواده داشتیم فیلم هندی میدیدیم \nطرف بایک مشت خالی یک گردان زرهیس رو نابود کرد\nبه بابام گفتم که اینا همه خالی بندیه \nبابام هم کم نزاشت و گفت \nخالی بندی اینه که راننده تاکسی سیگار میکشه اما تو بوی سیگار میدی!!\"\nهی چی دیگه خیلی شیک ضایع شدم و نشستم و ادامه ی فیلم رو نگاه کردم",
    "غضنفر تازه بچه اش دنیا اومده بود که یه سفر کاری خارج از کشور براش پیش اومد و یه ماهی طول کشید، وقتی یرگشت نی نی خیلی خیلی تپل شده بود، تادیدش گفت: \nماشاالله بشکه بابا! :)\nمهر پدری:-\nچشم نزنی بچه رو:(",
    "داییم تعریف می کنه:\n من حدود 2 سالم بود که دم عید یه جوجه رنگی برام خریده بودند، منم خیلی دوسش داشتم و باهاش بازی می کردند تا اینکه روز دوم سوم عید جوجه ه مرد! منم به شدت ناراحت کلی گریه می کردم شب هم اقوام اومدن خونه ما عید دیدنی اما من مدام گریه می کردم طوری که حوصله همه رو سر برده بودم مامانم هم خیلی شرمنده شده بود تا اینکه داییم یه فکر بکری به سرش زد:\nگفت بیا درخت جوجه درست کنیم! همه هاج و واج بهش نگاه می کردن داییم پاشد یه تخم مرغ ورداشت منم بغل کرد اومد توحیاط تخم مرغ رو زیر خاک چال کرد و آبش داد! بعدش بهم گفت برو یه دونه بخواب تا این درخت شه و جوجه بده! منم بدو رفتم بالش کوچیکمو برداشتم دادم مامانم که منو بخوابونه و بزور چشمامو بسته بودم که خوابم ببره تا اینکه داییم اومد گفت بدو که درختت جوجه داده! دویدم تو حیاط دیدم بعععله، کلی جوجه تو حیاط هست و کلی ذوق کردم\nیه همچین اوسکولی بودم من \nالکی نیست شدم خر عاشق",
    "طرف کلی درس خونده، در شرایط بحرانی هم می‌تونه عمل زایمان انجام بده هم هواپیما رو برونه و شده مهماندار،\n\n\nبابای من بش میگه کلفت هوایی :)",
    "ساعت یک و نیم شب بود . خوابم میومد رفتم اتاقم که بخوابم ..\nیهو مامانم با نگرانی اومد نشست بالا سرم ..\nگفتم :مامان چیزی شده ؟؟؟؟؟!!!\nمامانم گفت: من اومدم این سوالو بپرسم . چیزی شده دخترم ؟؟؟چرا از الان میخوابی ؟؟؟؟ از چی ناراحتی که زود میخوابی ؟؟؟\nگفتم: مامان چیزی نیست خوابم میاد  ..\nگفت : به من نمیگی چی شده ؟؟؟؟\nگفتم : مگه باید چیزی بشه که بخوابم .؟؟؟\nگفت : نه آخه سابقه نداشت به این زودی ...\n..\n..\n..\n..\n..\n..\n*ینی به زور قانعش کردم که اتفاقی نیفتاده و خوابم میاد ..\nیعنی ساعت یک و نیم شب در قانون خانواده ی ما خیلی خیلی زود و سرشبه",
    "ساعت یک و نیم شب بود . خوابم میومد رفتم اتاقم که بخوابم ..\nیهو مامانم با نگرانی اومد نشست بالا سرم ..\nگفتم :مامان چیزی شده ؟؟؟؟؟!!!\nمامانم گفت: من اومدم این سوالو بپرسم . چیزی شده دخترم ؟؟؟چرا از الان میخوابی ؟؟؟؟ از چی ناراحتی که زود میخوابی ؟؟؟\nگفتم: مامان چیزی نیست خوابم میاد  ..\nگفت : به من نمیگی چی شده ؟؟؟؟\nگفتم : مگه باید چیزی بشه که بخوابم .؟؟؟\nگفت : نه آخه سابقه نداشت به این زودی ...\n..\n..\n..\n..\n..\n..\n*ینی به زور قانعش کردم که اتفاقی نیفتاده و خوابم میاد ..\nیعنی ساعت یک و نیم شب در قانون خانواده ی ما خیلی خیلی زود و سرشبه",
    "عاغا من دوران دبیرستانم اصفهان بودم بعدش یه معلم فیزیک بود (آقا) که اون قضیه ی ارشمیدس رو(نخند منحرف) خیلی باحال با لهجه شیرین اصفهانی تعریف میکرد ...میگفت:\nاِرِشمیـــدوس،\nلباساشا کند،\nپـــِرید تو آب و بعد همیجور لــخت و پــِتی اومــِد بیرون و ....یعنی درو دیواری واسه کلاسا باقی نمیموند با این حرفاش و دوستمم گفت معلم داداشش بوده و همون موقع یکی از پسرا گفته استاد عملی نشون بدین بهتر میفهمیمااا اونم گفته پاشو بیا خودت بکن نشون بده:))))حقش بود پسره ی بی ادب^_^",
    "عاغا من دوران دبیرستانم اصفهان بودم بعدش یه معلم فیزیک بود (آقا) که اون قضیه ی ارشمیدس رو(نخند منحرف) خیلی باحال با لهجه شیرین اصفهانی تعریف میکرد ...میگفت:\nاِرِشمیـــدوس،\nلباساشا کند،\nپـــِرید تو آب و بعد همیجور لــخت و پــِتی اومــِد بیرون و ....یعنی درو دیواری واسه کلاسا باقی نمیموند با این حرفاش و دوستمم گفت معلم داداشش بوده و همون موقع یکی از پسرا گفته استاد عملی نشون بدین بهتر میفهمیمااا اونم گفته پاشو بیا خودت بکن نشون بده:))))حقش بود پسره ی بی ادب^_^",
    "اولین پست من واقعیت محض\nخونه عموم دعوت شده بودم  قرار شد پسر عموم بیاد دنبالم وسط راه نگه داشت یه تراول گذاشت کف دستم گفت ریحان برو یه بسته آدامس بگیر بیار ماهم رفتیم ادامس بگیریم توفروشگاهه یه بسته آدامس مانند نعنایی برداشتم فروشنده چپ چپ نگاه میکرد قیمتو ک گف تعجب کردم بهر حال پولو پرداختم تو فکر روحانیو برجام و گرونی اومدم بیرون اون بسته لعنتیه ادامس مانندو دادم به پسر عموم گرفته میگه به به میبینم طبعتم که سرده بش گفتم چی زر زر میکنی حرکت کن دیر شد یخورده خندید بسته لعنت شده رو داد دستم گفت نگاش کن دیدم کاندوم بود با طعم نعناع ماشین میلرزید از خنده هاش منم از خجالت نمیدونستم چه غلطی بکنم آب شدم رفتم تو زمین",
    "اولین پست من واقعیت محض\nخونه عموم دعوت شده بودم  قرار شد پسر عموم بیاد دنبالم وسط راه نگه داشت یه تراول گذاشت کف دستم گفت ریحان برو یه بسته آدامس بگیر بیار ماهم رفتیم ادامس بگیریم توفروشگاهه یه بسته آدامس مانند نعنایی برداشتم فروشنده چپ چپ نگاه میکرد قیمتو ک گف تعجب کردم بهر حال پولو پرداختم تو فکر روحانیو برجام و گرونی اومدم بیرون اون بسته لعنتیه ادامس مانندو دادم به پسر عموم گرفته میگه به به میبینم طبعتم که سرده بش گفتم چی زر زر میکنی حرکت کن دیر شد یخورده خندید بسته لعنت شده رو داد دستم گفت نگاش کن دیدم کاندوم بود با طعم نعناع ماشین میلرزید از خنده هاش منم از خجالت نمیدونستم چه غلطی بکنم آب شدم رفتم تو زمین",
    "اقا دو روز پیش داشتیم از دماوند با قطار کوپه ای با بابام برمیگشتیم تهران !،،،  توی کوپه بجز من و بابام دو نفر دیگه هم بودند یک شیخ بسیار خوب و موجه و یک مرد معمولی که بهش میخورد مریض باشه بعد از نیم ساعت یک صدای عجیبی منو متوجه این کرد که این مرد مریضی باد فسق داره و هی تند و تند میگوزید ترررررر بعد از چند ثانیه ترررررر. تررررررر خودمونیم ها جاتون خالی نمیتونستم جولومو بگیرم که نخندم اما نشد و پفففففففف زدم زیر خنده با خندیدن منم روی بابام و روحانی محترم داخل کوپه هم باز شد و باهم کللللی خندیدیم حالا جالب اینجاست که خود اون مرده هم داشت میخندید!!\"\"\"\"\"\"\"؟؟!!!!!!",
    "بچه که بودم خیلی شیطون بودم یه بار رفته بودیم خونه ی عمم اینا منم با پسر عمم رفتم تو اتاقش با هم بازی کنیم کنار اتاق دو تا از این تاس های کوچولو افتاده بود منم یه دونه از این تاس ها رو کردم تو دماغم بعد با تموم فشار دادام بیرون \nپسر عمم با تعجب پرسید چجوری این کارو کردی منم یه دونه تاس از تاس های گوشه ی اتاق برداشتم بعد به امیر(اسم پسر عممه) گفتم بکن تو دماغت اینم اسکل بود کرد تو دماغش بعد به جای اینکه بهش بگم تاس رو با تموم فشار بده بیرون گفتم تاس رو باتموم فشار \nبده تو اینم تاس رو با تموم فشار داد تو \nمنم دوییدم از اتاق بیرون رفتم پیش عمم بهش گفتم عمه امیر تاس رو کرده تو دماغش هر چقدر بهش گفتم نکن گوش نداد آقا عمم با تموم توانش دویید سمت اتاق امیر نفسش بالا نمی یومد هی نفس نفس میزد اینو برداشتن بردن بیمارستان که تاس رو از دماغش در بیارن از اون روز تا حالا من لو ندادم که کار من بود امیر هم هرچقدرگفت که من بهش گفتم تاس رو بده تو عمم باور نکرد.\n\n\nبله من یه همچین بچه ی شیطونی بودم\nوهم اکنون نیز نو جوان شیطونی هستم.",
    "هر وقت پنکه میبینم یاد اول دبستان میفتم که بغل دستیم به جای سلام گفت بگو پنکه ، منم گفتم پنکه ، اونم گفت شورت بابات تنگه!و زد زیر خنده و اونقدر خندید تا گوزید و وقتی متوجه شد اونقدر گریه کرد تا عرعرش به هوا رفت، اما من در تمام این مراحل با قیافه اینجوری:| در تفکر بودم که چرا شورت بابای من تنگ است و رابطه آن با پنکه چیست!",
    "تو دبیرستان یه دوستی داشتم تعریف می کرد که  یه بار می خواسته برای یه نفر که تابحال نیومده بوده شهرما،به اصطلاح شهرمونو معرفی کنه. اینم  چند باری تو حرفاش تاکید کرده که شهر ما یه شهر تروریستی هستش، بعد دوستم میگفت من میدیدم این  همش با تعجب نگاه می کنه وهیچی نمیگه..  \n بعدا متوجه میشه که علتش چی بوده... \n\nتروریستی ):\n\nتوریستی (:\n\nشهرمون /:",
    "تو مهمونی نشسته بودیم این بچه فامیل نه ماهش بود اذیت می‌کرد از مبل میرفت بالا این پسر عمو ما هم اسکل مثلا حواسش بهش جمع بود که نیافته آقا این بچه از رو مبل افتاد این مثلا میخواست زرنگی کنه بالش بندازه زیرش سریع که بچه چیزیش نشه\nآقا تا این بالشتو  پرت کرد زاررررت گوزید و بچه افتاد که هیچ بالشت افتاد رو بچه مونده بود تلف شه طفلک\nاینم بدبخت کم نیاورد همونطور سینه خیز از در رفت بیرون\nشنیده ها میگن که  فعلا میگه کرونا گرفته و قرنطینه س ولی نمیدونه که گوزیده و به بچه ریده س",
    "یه امیدی که زنده نگهمون میداره رفقاییه که میگن پسر بودیم می گرفتیمت\n\nمن خودم یه رفیق دارم نصف کلاسو قرار بود بگیره :) \nسوگلیش هم من بودم °-° ناصرالدین شاهیه برا خودش",
    "داشتیم تو کلاس زبان در مورد تیچر جدیدمون حرف میزدیم یهو یکی از بچه گفت این تیچره قدش مثل زرافه بلنده اخلاقم که نداره کلا باید بره بمیره  \n\nهممون حرفش رو تایید کردن وعمق واجعه اینجا بود که دیدیم تیچرمون کنار در وایساده داره نگاهمون میکنه سرش رو مثل زرافه تکون میده    یعنی فقط درست داشتم سرم رو بکوبم به دیوار  ????",
    "یه بارم کلاس 6ام بودیم امتحان تاریخ داشتیم منم هی این مسجد شیخ لطف الله رو با یه مسجد دیگه قاطی میکردم روی لیبل نوشتم گذاشتم توی کتابم که زیردستم بود امتحان تموم شد منم از اون تقلبه استفاده نکردم گرفتم مچاله کردم گذاشتم زیر نیمکت \nیهو دیدم یه دختره(صبا) داره با یکی از دوستام(نگار) دعوا میفته همینجوری که داشتن دعوا میفتادن یهو از رو حرص به معلم گفت که مهدیه تقلب کرده و آدرس تقلبمم داد:))\nصبا از همین جا آرزو میکنم یه روزی یه جایی صدای گوز بیاد و بندازن گردنت و تا آخر عمرت به خاطر گوزی که ندادی صبا گوزو صدات کنن:)\nاین قسمت:خاطرات حرص درار قسمت1 (دخترک عقده ای)",
    "کلاس اول دبستان که تموم شد جشن برامون گرفتن وقتی از مدرسه اومدم خونه با ذوق و شوق گفتم خب دیگه من سواد دارم و دیگه نمیرم مدرسه . اون لحظه همه بهم خندیدن ولی نفهمیدم چرا تا اینکه اول مهر سال بعد مامانم هفت صبح بیدارم کرد و گفت پاشو برو مدرسه...",
    "یه بارم خواب دیدم دارم لباس عوض میکنم برم مدرسه \nبیدار که شدم دیدم شلوارمو تا زانو کشیدم پایین:/ \nخداروشکر تو خواب دستشویی جایی نرفتم:|||\nنتیجه اخلاقی:هر کاری رو تو خواب نکنید",
    "برگشتم خونه بابام گفت چیشده مگه قرار نبود ک امشب نیای ! شام خوردی؟\nگفتم ن نخوردم نشد دیگه بمونم! گفت باشه رفت سریع چهارتا تخم مرغ نیمرو کرد گفت بیا پسرم قشنگ بخور سیر شی ده دیقه بعد از اینکه خوردم زنگ خونه رو زدن پیتزا اورده بودن",
    "یه همکلاسی داشتم تعریف میکرد که یه بار رفته بوده پیش مسئول خوابگاهها تا \nچند وقتی رو که اتاق مهمان بوده تخفیف بدن براش... مسئول \nخوابگاههام برا اینکه بفهمه علت درخواستش چیه ازش میپرسه مشکل داری؟ \nاین دختره ای کیو هم به اون منظور میگیره میگه: نه چه مشکلی.\nمسئول خوابگاهام میگه پس برا چی میخوای تخفیف بگیری؟ تازه دوزاریش میفته که منظورش چیه میگه: اره اره مشکل دارم...",
    "یه دورانی بود هندزفری میذاشتم بعد یه ربع میدیدم آهنگ پلی نکردم.\nخدا رو شکر گذشت. -_-",
    "دبیرستان یه معلم ریاضی داشتیم عصبی داغوون . آقا این یه روز اومد داشت تمرین حل میکرد بعد هرچی سوال میپرسید هیچکی جواب نمیداد از اول زنگ هم داشت غر غر میکرد. یهو وسط غرغراش خیلی جدی برگشت گفت گاهی اوقات فکر میکنم با یه مشت موجود غیر زنده طرفم. ینی شما اون لحظه تصور کنید از هرجای کلاس صدای پق خنده میومد. حس میکردی این پیرمرده تو تلویزیون که به نوه اش میگه گاهی اوقات کسی بهم توجه نمیکنه جلوته.",
    "‏راهنمايى بودم دوستم اومد گفت با هاشمى بياييد تو حياط ميخوايم يچيزى مطرح كنم. رفتيم گفت سوميا ميگن اينطورى بچه‌دار ميشن. با بهت نگا ميكردم كه هاشمى گفت نه، از مرد خون ميگيرن ميزنن به زن، نميدونين مگه جنين اولش خونه؟ ديديم منطقى ميگه، سه‌تايى خداروشكر كرديم و رفتيم سركلاس جغرافى.\n\n\n\nخدااااااااا",
    "یه سریم تو مسجد بودیم حاج آقا وایستاده بود داشت با یه عده حرف میزد\nیهو یکی از دختربچه های مسجدی با دوستاش اومدن سمت حاج آقا و طی یک عملیات از پیش برنامه ریزی شده قبای حاجی رو دادن بالا\nبعد یکیشون با خنده گفت عه حاج اقا شماهم شلوار میپوشین؟؟؟>●",
    "آقا این معلم الزامات محیط کار ما یه بار یکی از بچه ها ازش فیلم میگیره میزاره اینستا،حالا اون دفعه بحث سر همین قضیه بود که بچه ها به خاطر همین نباید گوشی بیارن مدرسه و اینا،حالا یکی از بچه ها گفت اقا اصن کل اینستا فیلمای شماس کلا معروف شدین\nاون وسط یکی برگشت گفت اره اقا مستحجن هم درموردتون ساختن????????????????\n\nمن: :-)) \nمعلم: :|",
    "خواهرزادم کلاس اول که دیگه الفبارو یاد گرفته بود یه روز خواهرم صبح بیدارش\n\n میکنه که بره مدرسه اینم که سختش میومده بیدار شه، خیلی منطقی  \n\nبه خواهرم میکه منکه دیگه سواد خوندن ونوشتن رو یاد گرفتم چرا باید بازم برم مدرسه؟؟ \n\n\nحلال زاده به خالش میره...",
    "سلام. امیدوارم حالتون خوب باشه دوستان!\nامروز داشتم 4جوک رو میخوندم دیدم دوست عزیزمون ( کاربر ته دیگ سیب زمینی ) با یکی از شعرای من شوخی کردن.\n(باران می بارد! به تک تک قطره ها سپرده ام...)\nدوست عزیز فقط خواستم بهت بگم تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم . یعنی پوکیدم از خنده",
    "یبارم رفتم روانشناس دو ساعت باهاش حرف زدم گفتم دکتر مشکلم چیه ؟ \nگفت ببین مشکلت اینه اینجا نونواییه منم شاطرم هرکی لباس سفید میپوشه دکتر نیس حالا پاشو برو\n\n\n\n‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌",
    "سلام. در دوران عقد یه سفر با خانواده نامزدم رفتیم شهرشون کرمان. بعد از دیدن ارگ، کویر، مسجد، آبشار و چیزهای دیگه شب برای شام دعوت شدیم خونه یکی از فامیل های دورشون. (به خاطر دیدن منِ داماد ^ا^) توی مسیر خونه فامیل شون من سر درد شدید گرفته بودم. هر چی قرص و خوراکی دادن فایده ای نداشت. توی خونه فامیل شون در حین پذیرایی، جام رو عوض کردم نشستم پیش پدر نامزدم. روی مبل دو نفره زیر پنجره باز پاسیو. پدر نامزدم پرسید سر دردت خوب شد؟ گفتم نه. خیلی درد داره. بعد یه لبخندی زد و گفت یه نفس عمیق بکش، زودی خوب میشه! :0 من موندم شوخی می کنن یا نه. اصرارشون هم شکم رو بیشتر کرد. یه نفس کوچیک کشیدم. دیدم یه بویی می آد! پرسیدم این بوی چیه؟ گفتن تریاکه!!!!! فامیلشون گفت بله ... ببخشید دیگه ... این همسایه طبقه پایین، خانمش رفته مراسم پاتختی ... دیگه رفقا جمع شدن و ...\nمن: 0_0\nپدر نامزدم :))))) تأکید داشتن قشنگ عمیق نفس بکش ... بذار کامل بره توی ریه هات. سر درد که هیچی تمام مرضات رو برطرف می کنه.\nفکر می کنین می خواستن معتادم کنن آیا؟!",
    "امروز تو اقتصاد دبیر گفت:امید به زندگی در ایران در سال94 متعلق به افراد زیر 80 سال بوده.دوستم گفت: مطمعنم الان زیر 18 ساله.منم گفتم: برو بابا الان فقط جنین ها امید دارن اونم امید به اینکه تو ایران نیوفتن.",
    "سلام چندسال پیش، من از اونایی بودم که عینک افتابی میزدم رفتم میوه فروشی  عینکمم زده بودم  دنبال کدو میگشتم هرچی نگاه کردم ندیدم پرسیدم کجاست گفت اینا جلوتونه  باز نگا کردم ندیدم گفتم کو نیست که\nگفت شما عینکتونو  بردارین شاید خدا خواست دیدین برداشتم  قشنگ جلو چشمام بود کارتن کدو... من الان سه ساله عینک نمیزنم /:",
    "شمام وقتی بچه بودین میگفتن تو بهشت هر چی خواستی همون لحظه جلوت ظاهر میشه به این فکر میکردین که یه خیلی بستنی و سیب زمینی سرخی بخورید و هی تموم نشه؟\nمن هنوزم بهش فکر میکنم",
    "من کلا دختر پسرونه وار م یعنی چی؟!یعنی وقتی ارایشگا میرم .میرم برای کوتاهی مو با نمره پنج ماشین.ورزشام پسرونه.ناز و عشوه زارت.ارایش بلد نیستم و استفاده نمیکنم.قدبلند.هیکل فیتنس.دماغمم ک عین قدیمیا افساید.کفشامم پوتین و نیم بوت مدل نظامی.لباسام وای لباسام کلا  یا پسرونه اس  یا اسپورت.ننم برگشته میگ ماری ارزو ب دلم موند ی بار موهاتو گیس کنم بابام میگه ارزو به  دلم مونده ی بار به جای وزنه سینی چای دستت ببینم.داداشم میگه ارزو ب دلم موند ی بار به موهات از موهام بلندتر باشه. اصن ی وضعی /:\nحتی عاشق این بودم برم دانشکده افسری متاسفانه تا الان نشده واسم دعا کنین کنکور ی چی بشم مردم تو خونه",
    "امتحان منطق داشتم در حال خوندن بودم که بابام یهویی با یه آبمیوه اومد تو اتاق گفت بیا برات رانی اوردم جون بگیری. گفتم پس کو تیکه های میوه اش گفت واست جداش کردم به بهانه موندن یه تیکه تو لیوان.لیوانو نشکونی. منم با متانت و وقاری وصف نشدنی منطقو کنار گذاشتم و به اقتصاد روی اوردم.",
    "یه روزی من داشتم توخیابون راه میرفتم که ادمین رو دیدم ازش پرسیدم چراجوک های بچه ها روتایید نمیکنی گفت: بیا اینجا رو ببین (روشا یه دونه 0 نوشته بود بعد ادمین زد تایید کرد) بعد گفت جوک های همه رو من تایید میکنم فقط به خاطر اینکه امریکا تو رو تحریم کرده اجازه ندارم جوک های تو رو تایید کنم(پشمام ریخت)",
    "اونروز یکی از اساتید داشت برای دوستم یه مثال میزد گفت :مثلا توی بیماری \"آرنج تنیس بازها \"که تاندون بازکننده آسیب دیده و....\nمنم اولین بارم بود اسم این بیماری رو شنیده بودم خندم گرفته بود گفتم استاد بیماری\" بطن چپ تکواندو کارها\" یا \n\"سیبیل قصاب ها\"نداریم؟ :))) \n\"زبون مشاورها \"چطور؟ یا \n\"زانوی شناگرها\"؟\n\"آپاندیس فوتبالیست ها\" چی؟\n اونم نیست؟؟\nخیلی عاشقانه گفت گمشو بیرون:) ولی فکر کنم بیماری\" قلب استادها\" رو داشته باشیم چون همون موقع دستشو گذاشت روی قلبش و گفت: آاااااااخ ^_^",
    "ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﭼﺎﯾﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﯾﻢ ﺩﺍﺩﺍﺷﺶ ﺷﻮﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﺸﻪ ﯾﻬﻮ ﺩﺭﺍﻭﻣﺪ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﺶ ﮔﻒ: ﻣﻦ ﻣﯿﺨﺎﻡ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ:/ \nﺩﻭﺳﺘﻢ (ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ) :ﻻ‌ﺑﺪ ﻋﻤﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﺒﺮﻡ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻧﻪ؟ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺖ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﯼ ﺳﺮﻻ‌ﮎ ﻣﯿﺪﻩ*-*\nﺑﺎﺑﺎﺵ: ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﻦ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﻦ:| ؟\nﻣﺎﻣﺎﻧﺶ: ﺍﯾﺸﺸﺶ ﺑﺨﺎﺗﺮ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﺳﺮ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻧﺰﻧﺎ\nﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻭﺳﺘﻢ :ﺑﻬﺮﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺯﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ^-^\nﻣﻨﻮ ﺩﻭﺳﺘﻢ : ﺧﻔﻪ ﺧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮ ﺩﻭ ﺩﯾﻘﻪ:/\nﺑﺎﺑﺎﺵ: ﻣﺎﺷﺎﻻ‌ ﺑﭽﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﺮﺩﻡ:|\nﻣﺎﻣﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﻢ (ﭘﺸﻪ ﮐﺶ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ ﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺍﺿﻄﺮﺍﺭﯼ ﻗﺮﺽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ‌ ﻣﯽ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻓﻨﻮﻥ ﺧﺪﺍﺑﯿﺎﻣﺮﺯ ﺑﺮﻭﺳﻠﯽ ﻏﻮﺩﺍﺍﺍﺍ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻣﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﯿﺶ ﺗﯿﮑﻪ ﻧﺎﻣﺴﺎﻭﯼ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺭﯾﻠﮑﺲ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﻤﮑﻦ ﭼﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻣﯿﮑﺸﺪ*-*)\nﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻭﻥ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ: ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺯﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ+-+ \nﮐﻪ ﺩﯾﮕﻊ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﭘﺸﻪ ﮐﺶ ﺧﻔﻪ ﺧﻮﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ*-*",
    "‏استاد معارفمون میگفت زن حکم دریا رو داره و مرد مثل قایقی میمونه که باید به این دریا بپیونده. \nگفتم استاد پارو حکم چیو داره؟ \nیه نگاه به پاروش انداخت گفت خفه‌شو",
    "کیا از مسائل فنی مازراتی اطلاع دارن؟???? ????\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nچند وقته که وقتی زیاد گاز میدم، پام از پتو میزنه بیرون????????",
    "نوی دبیرستان جمعی از اسکولا و عقب مونده ها تشکیل کلاس داده بودیم....اصن روشنفکرا جمع بودن....\n یه دفعه با بچه ها قرار گذاشتیم کافشن هامونو برعکس تنمون کنیم...کافشنا هم که همشون داخلشون کرکی بود....عاغا تا معلم اومد تو کلاس همه باهم گفتیم بععععععععععععععععع.....\n استاده پا به فرار گذاشت دیگه هم برنگشت...\n همچین آدمای متفکری بودیم ما.....اصن خود مویز....",
    "سلام سلاممم... من از اون دسته ادمایی هستم که موقع حرف زدن نخواسته و ناخوداگاه دستامم تکون میدم... یه بار داداشم تکون دادنای دستم رو مخش بود دستامو گرف همینکه دستامو گرفت من دیگ نتونستم ادامه حرفمو بزنم... رشته کلامم بسته به تکونای دستام /:\nتازه نقطه ضعف پیدا کردن میخوان حرف نزنم نمیگن حرف نزن دستامو میگیرن. /°°",
    "دیشب حوصلم سررفته بود گفتم یه کم خانواده رو اذیت کنم رفتم حموم دوش رو باز کردم شروع کردم بلند بلند خوندن:\n به افتخاره پدره کچله ماه داماد بزن دست قشنگه رو ,این آهنگ تقدیم به پدر عزیزه خودم آقاعباس کچل !!!^_^\n امشب دل من هوس کتک کرده / عاشق شده از عشق تو تب کرده / امشب شب عشق و رقص و آوازه /مرغه دله من تو اوج پروازه\n بابام :خفه شو گوسفند ساعت 12 شبه مردم خوابن,وایسا الان حالیت میکنم بچه پررو.بعد یهو دیدم بابام اینا آب رو قطع کردن\n . مامانم از اونور گفت:آریانا جون حالا تا صبح بمون اون تو با مرغ دلت پرواز کن!!!\n منم که کم نمیارم رفتم تشت رو برداشتم گفتم یا آب رو باز میکنید یا تاصبح میزنم روش و میخونم, هم نمیذارم بخوابید هم کاری میکنم همسایه ها ازتون شکایت کنن ^_^\n (بعد دیدم دودیقه ای آب رو باز کردن دره حموم رو باز کردم سرم رو آوردم بیرون دیدم بابام با کمربند و مامانم با مگس کش پشته در وایسادن!!! ^_^)\n من : مگس کش و کمربند رو بدید تا منم تشت رو بدم بهتون صلح کنیم,منم قول میدم ساکت بشم!!!^_^ \n اونا هم قبول کردن و سلاحهاشون روگرفتم گفتم: من دارم میام بیرون, به خدا اگه اقدامی ضدبشردوستانه انجام بدید به جرم کودک آزاری ازتون شکایت میکنم میندازمتون زندان!!!^_^\n هیچی دیگ از در که اومدم بیرون خودم خم شدم نفری یه پس گردنی که جزو کودک آزاری نیس بهم زدن بعد رفتیم خوابیدیم !!! \n شرمنده دست خودم نیس عاشق هیجان و ریسکم کلا ^_^",
    "0",
    "مجبور بشم روزی پنجاه بار از رمز پویا استفاده کنم اگه دروغ بگم !یکی ازآشنایان ما معلمه(کلاس اول)، داشت از این گودزیلاها تعریف میکرد و یه بار به یکی شون گفته دو تا پیامبر رو نام ببر پسره گفته حضرت اِبی و اِسی :))) \nاز یکی دیگشونم پرسیده میدونی اسم پیامبر ما چیه ؟ اونم گفته آره \"رسول\"مثل اسم داییم....\nیکیشونم گفته خانوووم اگه حرف\" ش\" رو یاد بگیرم مینویسم پدر ومادر من آشغال است! دیگه خودتون تصور کنید که از خنده چه بلاهایی سرمون اومد :)))",
    "مامانه من یه خورده زیادی شیرینی و چربی میخوره واسه همینم من خیلی بهش گیر میدم. خلاصه یه چن وختی هم هست که کمتر خونم این مامان خانوم ما هم سواستفاده میکنه از خودش پذیرایی میکنه. امروز اومدم برم تو اتاق یهو از گوشه ی چشمم دیدم داره ریز یه شکلات بر میداره میخوره ، منو میگی عین ببری که زخمی شده دوییدم سمتش ، حالا بنده خدا هول کرده داره تند تند قورتش میده. از شدت عصبانیت بهش میگم اینطوری نمیشه من باید رو اینا مسهل بزنم.\n فکر کنم  الانم رفته جاسازشون کنه .",
    "چند روز پیشم امتحان شفاهی فارسی داشتیم\nبعد معلم گفت صفات سنجشیو توضی بده\nمنم حواسم نبود اینطوری گفم:«تفضیلیو بگم عالیو بگم کدومو بگم؟»\nبعد همه خندیدن\nبعد به زور جم کردم گف خب گشتنو تو مضارع التزامی صرف کن\nمنم با قافیه شرو کردم خوندن\nبگردم بگردی بگردد بگردیم بگردید بگردند\nحتی معلممون ک سال به سال نمیخنده هم داشت جر میخوردD:",
    "سلامممم\nاین قضیه ماله دوسال پیشه من صدای خوبی دارم بهم گفتن ورودیای بعدی نظام جدید ۳۱شهریور میان براشون جشن بگیریم بهم گفتن تو مجری جشن شو و خلاصه متنو دادنو مام تمرین کردیم... ی بدی ک داره واسم  (س)و (ش) کنار هم بیفتن قاطی میکنم از شانسمم سر اجرا اومدم بگم سرشار گفتم شرشار ... بین اونهمه ادم دخترا و مادراشون... تا سال اخر دیبرستان شرشار لقبمم بود /:",
    "رفته بودم کلاس زبان.. ما با همه معلما خیلی رفیقیم چون فاصله سنیمون نسبتا کمه(ارواح عمم *-* ) بعد رفتیم تویه اتاقی پیش یکی از معلما به اسم شقایق که از شانس ما یکی دیگع از معلما به اسم سبحانم بود(مثلا حواسش به کامپیوتر بود:/ ) اغا ما شروع کردیم حرف زدن یهو دوستم یچیزی گف من گفتم لا الا الله خاخرم بسیجی باش:/ موهاتو بکن تو...\nاونم منو یه نگا کرد گف تو خودت موهات بیرونه که:|  شقایق اومد طرفداری کنه گف مو نیس که.. این که گفتنش یکم طولانی شد یهود اون یکی دوستم گف: پشششمهههه پشممممم*-*\nدقت داشته باشید پشم:| خود دوستم سوتیشو فهمید از خجالت سرخ شد\nماهم هنگ کرده بودیم \nسبحان بدبختم شده بود رنگ گوجههه \nهیچی دیگع منو دوستام دویدیم بیایم بیرون تا اومدیم بیرون سبحان ترکید o_O ینی قهقه میزدا\nهیچی دیگع روشا (اسم واقعیم نیست البته) هستم یک پشم دار*-*",
    "سر ساختمون مشغول کار بودم که سر و کله ی مهندس و صابکار و پیمونکار پیدا شد\n\nاز شانس بد همون لحظه باد شدیدی پیچید تو روده ی ما\nگفتم طبق معمول سنگ فرز رو روشن میکنم و راحت خالی میکنم\nطبق برنامه فرز رو روشن کردم و زااااااااارررررررت.......\n\nنگو سنگ فرز اصلا تو برق نبوده....\nکاش حداقل اینقد بوش افتضاح نبود!",
    "تعریف میکرد:\nیه بار رفیقم سیگار گرفته بود\nروش یه چیزی نوشته بود.\nگفت : اینو ترجمه کن.\n.\n.\nگفتم : نوشته که \"اگه احساس میکنید مشکل روحی دارید به روانشناس مراجعه کنید و کشیدن سیگار را متوقف کنید\" .\n.\n.\nبعد رفیقم گفت :  خرابم کرد این جمله،\nدو نخ روشن کن.",
    "حاج ناصر تو بیمارستان بستری بود\n۱۵ نفر از اهالی محل خواستن برن عیادتش\nیک مینی بوس دربست گرفتن با راننده توافق کردن که نفری ۵ تومن بدن\nراننده گفت یک نفر دیگه هم بیارید که صندلیها تکمیل بشن میریم \nبهش گفتن نه دیگه کسی نیست فقط ماییم \nخواستن حرکت کنند\nکه از دور بدو اومد طرف مینی بوس \nراننده گفت آها یک نفر هم جور شد\nبهش گفتن ولش کن این جاسم نحسه اگه بامون بیاد حتما نحسیش مارو میگیره و یک اتفاقی میفته\nراننده گفتن نه من اعتقاد ندارم به این خرافات مهم صندلیها تکمیل بشن و ۵ تومن بیشتر گیرم بیاد\nخلاصه ایستاد و جاسم رسید تا در مینی بوس رو باز کرد\nگفت پیاده شید حاج ناصر مرخص شد نمیخاد برید بیمارستان ((:::",
    "خانومه تعریف میکرد:\nرئیسم گفت چند تا خانم دارای 4 یا 5 سال سابقه کار، با اعتماد به نفس، مسئولیت پذیر، مشتاق و دارای روحیه مثبت مثل خودت معرفی کن. \nگفتم: عینِ خود من که پیدا نمیشه ولی چشم سعی می کنم.\n.\n.\n.\n.\nداشتم از در میرفتم بیرون که گفت: ببین حالا اعتماد به نفسش اندازه تو نبود هم عیب نداره!",
    "نوه عموی بابام اسم و فامیلیش با من یکیه هم سنم هم هس. کارت عروسیش که اومد، بردم مدرسه بدون هیچ حرفی به دوستام نشون میدادم\nواکنش ها خیلی باحال بود دوتاشون به جیغ زدن افتادن یکیشون تنگی نفس گرفت....جاتون خالی پشم ریزون راه مینداختم به سادگی :)",
    "گلوم درد میکرد مامانم گفت انشاالله سرما نخورده باشی یا حضرت فیل\nاز جمله بندی مزخرفش که بگذریم......حضرت فیل کیه؟\nمن@_@\nحضرت فیل!_!\nمامان گرامی(:",
    "یبار یه آهنگ پلی کردم بعد الکی نشستم پشت پیانو استوریشو گذاشتم اینستا، یکی کامنت داد داداش تابلوئه خودت نیستی. گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت آخه نمیشه با پیانو گیتار برقی زد .",
    "یه بار تو امتحانمون سوال داده بود\" دستگاه عصبی\" چیست؟(منم که درس خووون) نوشتم: وقتی عصبی میشویم دستگاه عصبی است.....معلممون یه کم حالش بد بود نمره کاملو بهم داد:/",
    "سلااام\nی بار زن صابکارم کنارم بود بعد یه مهندس اورده بودن که خیلی وضعش ناجور بود تعادل نداشت\nخیلی حرف میزد حرفاشم پشت سر اینواون بود فامیلیش هاشمی بود نمیدونم چیشد بحث رفت سمت رفتاراش که من برگشتم گفتم کلا هاشمیا سلیطه ان و... بعد یادم اومد زن صابکارمم فامیلیش هاشمی هس   /:",
    "من یه داداش بزرگتر دارم به اسم آرمین. آرمین استاد شام درست کردنه یه روز مامانو بابام خونه نبودن مامانم هم یادش رفت برامون شام درست کنه بذاره تو یخچال. ما دوتا هم خیلی گشنمون شده بود. داداشم گفت بیا برای مامان و بابا کیک و شام درست کنیم . مواد شاممون: کالباس. سیب زمینی. تخم مرغ. یه ذره پنیر پیتزا....... مواد کیکمون: کیک سی سی.. بیسکوییت توت فرنگی .. گردو.. شکر.. آرد گندم ..شیره خرما ..ماست و آب(به دلیل نداشتن شیر) خلاصه درست کردیمو کیکو تا مرز سوختگی بردیم . \n\n\nقیافه مامانو بابام موقع دیدن کیک :C\nقیافه مامانو بابام بعد از خوردن کیک:d\n\nهیچی دیگه الان صف دستشویی پره.........",
    "دوتا از همسایه های محله قدیمی مون رو اتفاقی دیدم .اینا دوتا خواهر دو قلو اند تا یه مسیری رو با هم قدم میزدیم، من بین اینا راه میرفتم، حس جالبی بود شده بودم مثل یه خلیل که سمت راستشو نگاه میکرد یه جبران بود سمت چپشو نگاه میکرد بازم یه جبران دیگه!!",
    "اقا ینی سوتی دادم در حد غضنفر السلطنه...\nبا رفیقام رفته بودیم کنسرت بچه های مجتمع خودمون (همه اشنا از دم) بعد دیگع تموم که کردن همه داشتن میرفتن منو دوستم یلدا رفتیم پیش یکی از بچه ها سلام کنیم رفتیم رو سن این یارو (خشایار) وایساده بود کنار یکی از صندلیا که روبروش میکروفون بود اقا من از قدم اولی کع برداشتم شروع کردم سلام احوال پرسی : به به خشی جوون خسته نباشی عالی بودی داداچ بخدا چی بودن بقیه فقط خودت*-* بعد اونم هی میخندیدم یهو گف بقیه منظورت با پدرامه؟ )چون کلا با پدرام لجم( منم که دیگع رسیده بودم نزدیکش همینجوری نشستم رو صندلیه با حرص گفتم: اره بابا با خودشم ... اعتماد به لایه ازون:/ این رفیقاشم چه اقای صدا اقای صدایی راه انداختن مرتیکه مو حنایی با اون قیافه مسخرششششش :/\nینی چشتون روز بد نبینه ...\nمیکروفونه رو نمیدونم کدوم گوره خری روشن گذاشتع بود و این مسخره ی من همینجوری تو سالن اکو میشد و به طرز جالبی همع سکوت کرده بودن اقا یهو همه زدن زیر خنده خود پدرامم خندش گرفته بود \nوبدین ترتیب بروم رفتتتتتت:(",
    "پست مثل لباسه...\nهرچی کوچیک تر ، تاثیرش بیشتر\nمگه نه ؟",
    "اقا امروز این دبیر درس دانش فنی پایه مون (اره دهمم)داشت ورقه امتحانی نوبت صحیح می کرد،یکی از دوستان پرسید اقا شایستگی عمومی چند نمره داره؟\nاونم گفت دیگه نهایتا سه نمره...حالا این رفیق ما گفت اقا ما سوپر شایسته ایم، این دبیر مام نه گذاشت نه برداشت گفت نه تو فقط سوپری????????\n\nهیچی دیگه والدین مون اومدن به علت گاز زدن میز خسارت دادن",
    "اقا ما از کلاس اول تا الان با رفیقامون\nهمه تصمیمات مهم زندگیمون رو تو دستشویی مدرسه میگرفتیم :))\nچون نه دوربینی داشت نه کسی میفهمید نه هیچیه دیگه\nتازه چون همیشه فقط یه دستشویی خاص بود اسمم روش میذاشتیم مثلا: \nمقر فرماندهی،کاخ سفید،مرکز اطلاعات و...\nشما چطور :)))",
    "خاطره ای دیگر:\nبچه بودم عکسای آلبوم خانوادگی رو در می اوردم ،ماژیک زرد هم برمیداشتم شلوار همه افراد تو عکسا رو زرد میکردم بعد میرفتم این اثر هنری رو به همه نشون میدادم و میگفتم اینا جیش کردن:)",
    "محرم امسال برادر شوهرم زنگ زد بهمون بریم از در خونش شله زرد نذری بگیریم.آقا ما هم بیرون بودیم سر راه رفتیم دم در خونشون.بعد در خونشون ازین چشمیا داره(خونشون آپارتمانیه)\nمنم همیشه تو ذهنم بود که همینطور که از چشمی بیرونو میبینن،اگه یکی هم این طرف چشمشو بچسبونه به چشمی میتونه داخل خونه رو ببینه یا نه؟!\nخلاصه نمیدونم یهو چم شد که خم شدم چشممو چسبوندم به چشمی.همون موقع هم برادر شوهرم درو باز کرد.وااااای وااااای خیلی بد بود.داشتم میفتادم تو بغلش.قشنگ فهمید داشتم تو خونشون رو نگاه میکردم\nنکته جالبش اینجاست که خونه خودمونم درش چشمی داره!هنوزم که هنوزه نمیدونم این چه کاری بود اون لحظه کردم؟!وچرا با در خونه خودمون امتحان نکردم و... ((( :",
    "کچل خسته (یه شیرازی خسته)\nمعلم اجتماعی مون وقتی سوال مدرسه جواب نمیدیم بهمون میگه توضیح بده چرا  درس نخوندی؟\nتا میایم توضیح بدیم میگه الکی واسه من  توضیح نده :|\nخود درگیری مزمن داره بدبخت :-)",
    "من یادم میاد کلا از بچگی بهم میگفتن پسر ضایع کن)گنگم بالاست اصن *-*( یبار حدودا هشت نه سالم بود با پسر عمه جان )اونموقع فک کنم بیستو سه اینا بود(رفته بودیم دور بزنیم منم که اونموقع خیلی بقول مامان سر زبون داشتم مهدی)پسر عمم( گف میخوام ببرمت پیش دوستام منم گفتم باشه اقا ما رفتیم پیش رفیقای این بعد اینم شروع کرد تعریف کردن از ما و خاطره های منو تعریف کردن یهو گف من عاشق ...)اسمم( و میخوام برم خواستگاریش وقتی بزرگ بشه:/ (به شوخی) بعد طی یک حرکت انتحاری بغلم کرد و گف : جوجه حالا بوسم کنن*-* \nو من یهو گفتم شترققققققق :/ )زدم تو گوشش( بعدم گفتم : اولن جوجه خودتیییی. بعدم من با تو ازدواج نمیکنم من میخوام زنه ایلیا )ون یکی پسر عمم ( بشم :|\nو بدین ترتیب اقا مهدی جلو رفیقاش ضایع شد و به افق پیوست:)\nدرس امروز: لطفا با دختر بچه ها عین ادم صحبت کنید اعصاب ندارن=]",
    "توی کلاس دینی بودیم معلم داشت میگف بچه ها خیرات دادن برای رفتگان خیلی خوبه بخصوص شب جمعه \nکلاس رف رو هوا بعد یکی گف آقا شب جمعه چطور باید بدیم ؟ بیچاره هم داشت جواب می داد میگف هر چی بیشتر بدین بهتره و اصن نگرفته بود قضیه رو",
    "بچه خواهرم یه بار تو جمع گفت اون چیه که همه مردا دارن ولی زنا ندارن\nبعداز اینکه یه پس کتک خورد با گریه گفت جوابش میشه سیبیل\nیعنی همه ذهنا منحرف",
    "جاتون خالی پارسال تابستون دسته جمعی رفته بودیم باغ °-°\nاونجا یه نهری داشت ما هم بر لب آن ایستاده بودیم و گذر عمر می دیدیم •_•\nناگهان رفیق پسر عموم زنگ زد بهش و گفت کجایی ای وی ؟ =|\nپسرعموم: من الان اونور آبم +_+\nطرف: هنننن؟ @_@\nو سپس به آنطرف نهر رفته و گفت: الان اومدم این ور آب :) هاااااهاااا :]\nلب جوی ام :)",
    "چ شکاری کردم براتون بعد اینهمه وقت!یه سوتی ناب از دوستم!\nاومده بود خونمون من داشتم نقاشی میکشیدم یهو از کوره در رفت گفت ینی چی هروقت میخام پیشت باشم تو خودتی از خودت بیا بیرون بیا تو من:)",
    "سر کلاس اندیشه اسلامی بودیم ، استاد برگشت گفت تا حالا دیدین کسی قلب درست کنه؟ یکی برگشت گفت آره استاد قلب مصنویی درست کردن.\nاستاد با خشمی کنترل شده آهی سر داد و چند ثانیه غرق در تفکر شد بعد رو به چشمان منتظر ما گفت: تا حالا دیدین کسی مگس درست کنه؟\nیکی از بچه نیشخند استاد رو دید اما تسلیم نشد، گوشیش و دراورد و رو به استاد گرفت و گفت مگس درست نشده اما پهباد ساختن اندازه مگس که کارش جاسوسیه:))\nاستاد در یک اقدام تجزیه طلبانه ماهارو از کلاس انداخت بیرون و به درس شیرینش ادامه داد-_-",
    "یه سری صب پا شدم رفتم حموم همیشه صبا پا میشم از خواب میرم تو حموم بعد نگو من حموم بودم مهمون اومده برامون :))\nحمومم تموم شد درو باز کردم حولمو بردارم بعد همیشه خم میشم سرمو میدم بیرون اول ببینم مامانم کجاس:))\nخم شدم سرمو دادم بیرون یهو دیدم یه ایل ادم دارن منو نگا میکنن بعد همونجوری خمکی داشتم سلام میکردم به همه:)))مامانم اومد جمم کرد لباسامو پرت کرد تو حموم درم از پشت قفل کرد:))هیچی تا اخر مهمونی تو حموم بودم رفتنی میومدن در حمومو میزدن خدافظی میکردن:)))",
    "پسره تعریف میکرد:\nفیلم اکسیدان رو با بابا مامانم دیدم، تو فیلم دیالوگی هست که به یه زنی میگن میلف. بابام پرسید تو که انگلیسی خوندی میلف یعنی چی؟ \n.\n.\n.\n.\nحس باباهایی داشتم که بچشون میپرسه مامانا چطور بچه دار میشن؟",
    "اسمم خدای سوتی دادنه\nی سوتی ک خاطره خعلی موندگاری شد این بود که صابکارم گفت فلان کارو انجام بده  (روزای اول بود ) منم هول کردم اومدم بگم چشم رو تخم چشمام  چشتون روز بده نبینه گفتم چشم رو ت...مم از  همون روزای اول من تبااااه",
    "بچه که بودم یه روز عموی مامانم اومده بود خونمون.\nبعدش من آروم نشسته بودم کنارشون.(خجالتی بودم)\nعموی مامانم گفت چقدر این بچه باادبه!چقدر آروم و ساکته!\nمنم عمدا رفتم پشتی ها رو جمع کردم رفتم روشون پریدم و بلند گفتم : پدرسگ!!!!\nیعنی بیچاره ها چشمشون از حدقه در اومده بود!!!!!",
    "سال آخر دبیرستان ی معلم زبان داشتیم بنده خدا خیلی ساده بود.همش طعمه نقشه های شوم بچه ها بود.هر موقع حضور غیاب میکرد بچه ها میگفتن زارعی غایبه(حالا ما اصلا زارعی نداشتیم) اونم باور میکرد همش میگفت این چرا انقدر غییت میکنه نمرشو کم میکنم.\nآخرای سال بود عملا کار خاصی تو کلاس انجام نمیدادیم چند تا از بچه ها قبل اومدنش کلاسو پیچوندن رفتن بیرون.حالا اومد تو کلاس حضور غیاب کرد فهمید اونا نیستن اسماشونو نوشت رو ی برگه بچه هام گفتن خانم زارعی ام نیست خلاصه اسم اونم نوشت بعد بلند شد با نماینده کلاس رفت پیش مدیر.واااای مدیرمون تا لیستو دیده بود گفته بود زارعی کیه؟اینا اصن زارعی ندارن خانم فلانی شما رو گذاشتن سرکار ب نمایندمونم گفته بود خیلی بیشعورید:)))\nینی میخوام بگم این همه مدت نفهمیده بود:(",
    "آی ام بهار عزیز گفته بود از خاطراتمون پست بذاریم،به روی چشم (:\nچندشب پیش میخواستیم بریم یه جایی،بعد ما آدرسو بلد نبودیم.قرار شد برادر شوهرم با ماشینش(تیبا) بندازه جلو،ماهم از پشت سرش بریم.خلاصه رسیدیم به یه دوراهی شوهرم انداخت پشت یه تیبا که پلاکش فرق میکرد .رفتیم یه سمت دیگه کلا.حالا دوربرگردونم پیدا نمیشد.یهو شوهرم جوش آورد گفت همش تقصیر این ....ه(یه فحش خیلی بد!) که من انداختم پشتش.پاشو گذاشت رو گاز و عصبانی از تیبائه سبقت گرفت یهو دید داداش خودشه.نگو برادر شوهرم پلاک ماشینشو عوض کرده تازگیا. ینی از خنده داشبوردو گاز میزدم.هی میگفتم گفتی تقصیر کیه؟!....",
    "سلام بر همگی. ماه رمضون سال پیش افطار خونه یکی از آشناهای خانمم دعوت بودیم. این آشنا در حد خاله و عمو هست برای خانمم. طی روز خانمم دوبار سر کار زنگیده بود که تأکید کنه زود بیام، دیر نریم خونشون. قرار بود صبح ناظر آب بیاد برای تست لوله های آب و فاضلاب. (بله، من مهندس ساختمونم) آقا، ایشون گذاشت ساعت 3 بعدازظهر اومد. تست لوله های شش طبقه تا نزدیک غروب طول کشید. دیگه سریع ماشین گرفتم رسیدم خونه. حالا خانمم خشمگین، فحش و بد بیراه نثارم می کرد. گفتم: لباسام رو آماده کن، ماشین هم از پارکینگ بیار بیرون، من یه دوش بگیرم، لباس عوض کنم، بریم. وقتی رفت، من به سرعت نور آماده شدم، دویدم پایین از راه پله. از شیشه کنار در ورودی ساختمون ماشینمون رو دیدم که جلوی در پارک شده. در ساختمون رو که باز کردم دیدم خانمم توی ماشین اون طرف رو نگاه می کنه (قاعدتا باید با نگاه غضب آلودی به در خیره شده باشه!) در ماشین رو باز کردم تا بشینم داخل، یه دفعه خانم پشت فرمون برگشت نگام کرد، 0_0 چرا خانمم ده بیست سال پیر شده؟ تا دهنشو باز کرد حرفی بزنه، خانمم از اون طرف کوچه توی ماشین صدام زد. تازه فهمیدم چه سوتی وحشتناکی دادم!!!!! یه ببخشید کوچیک و الفرار! حالا سوار ماشین خودمون شدم (رنگ و نوعش با اون ماشینه یکی بود، خب، حتی خانمه مثل خانمم چادر مشکی داشت.)\nخانمم :)))))))))) از خنده اشک از چشماش میآد.\nمن :((((( حتی مجبور شدم خودم بشینم پشت فرمون چون نمی تونست خودش رو کنترل کنه.\nاون خانمه ^_^ فرمونش کلا خورده شد.",
    "چند ماه پیش عازم کربلا بودیم،(خدا قسمت کنه)\nروز قبل حرکت تو مدرسه با رفیقم واستاده بیدیم که یک عدد حیف نان که خیلی به من کرم می ریخت (لامصب از صبر من خیلی سو استفاده می کرد -_-) از کنارمون رد شد و اوقاتم رو تلخ نمود :/\nرفیقم: ولش کن حرص نخور تو فردا پرواز خارجی داری دیگه ایران نیستی :)))\nمن °_°\nرفیقم ^-^\nفرودگاه @_@\nبرگای آژانس های مسافربری  T-T\nادمین :| \nشما :/",
    "دیروز داشتم سرکلاس چت میکردم یه لبخنده خیلی عمیقو ژکوندم رولبم بود یهو دیدم استادم هی داره سرکشی میکنه که ببینه دارم چیکار میکنم منم خیلی راحت داشتم به چت کردن ادامه میدادم با همون لبخنده ملیح رو خودمم نیاوردم بعد که دیگه کلاس تموم شد به دوستم جریانو گفتم دوستمم گفت حتما استاد فکر میکرده داشتی کتاب الکترونیک میخوندی\nبرگشتم بهش گفتم اخه اسکل کی به کتاب الکترونیکش لبخند میزنه\nبعد بهم میگه اره راست میگیاا      خدایا چیکار کنم از دست این دوستاا",
    "دخترداییم ۴ سالش بود می گفت می خوام زن امیر علی(پسرخالش) بشم\nخیلی نمک داشت می گفت خدای امیر علی گفته شبا نشسته آب بخورید *-*\nحالا گودزیلاییش به کنار، خواهر بزرگش برگشت بهش گفت دیوونه ای؟ زن اون بشی خاله میشه مادر شوهرتا :/\nخودش °~°\nخالش -_-\nمن °_°",
    "کچل خسته(یه شیرازی خسته)\nیه بار سر زنگ فارسی معلم اومد یه مثال برای تضاد بگه .\nاومد بگه موش گربه ،گفت گوش ومربه!\nجاتون خالی کلی خندیدیم",
    "خب بحث سمپاد یه مدت داغ بود بزارین منم یه خاطره تعریف کنم از روزای اول مدرسه *-*\nیه هفته مونده بود به مهر ولی ما یه چنتا کلاس داشتیمو هنو شروع نشده یه اردو درون مدرسه ای داشتیم بعد من بغیر از مهسا ) اطا( هیچکیو نمیشناختم:(\nقرار شد مهسا ) اطا( گیتار بیاره با هم بترکونیم خلاصه که ما شروع کردیم گیتار زدنو اینا حالا اطا هم با ته چهره استاد قمیشی و صدای معین داره اهنگ میخونه همه توجه شون به ما جلب شده بعد من یهو جوگیر شدم جلد گیتاررو برداشتم مث اسکولا شروع کردم اهنگ خوندن*-* حالا من با یه قیافه ی جدی: یا منو ببر بخونتون یا بیا به خونه ی ما بلا خانوم چه نازه گوشاش خیلی درازه تو خر ترینی خر تر ترینی دسته خودت نیس اخ که به دل میبینی ... و دوتا از دخترا دهنشون باز مونده بود اومدن پیش ما بعد یکیشون گف تو دیگع کی هستی از بابای فاطمه هم خل تری خلاصه اینجوری بود که ما با فاطمه و فاطمه دوست شدیم خلاصه که پنج تایی شروع کردیم بحث کردن درباره سمپاد یه مد که رقیب ماعه مدرسه ی پسرونه ی کردیه بعد داداش فاطمه اونجاس ما هر چی میگفتیم فاطمه ربطش میداد به حامد داداشش بعد من یهو عصبی شدم خاستم بگم حامد بره تو سوراخ دماغم بابا یهو بلند گفتم حاااااممممددد سرمو اوردن بالا دیدم خانوم راستان ملقب به ننه بروسلی با یه مانتو صورتی وایساده و با تعجب نگامون میکنه منم دیدم وضعیت قهوه ایه متمایل به ابیه اومدم درستش کنم گفتم:حامد پهلانهههههه:/ بهله و یکساعت مثه اوسکلا دیش دیری دیرین میخوندیم خانم هم برگشت که بره یهو ما مثه کاملا هماهنگ : پیرهن صورتی دل منو بردی سکته دادی تو منو فاطی رو نخوردی نشون به اون نشون یادته مثه خل مارو تو یه نماز خونه نشوندی گفتی من میرم نمره تونو صفر میزارم صفر میزارم ....",
    "(اندر احوالات کنکوری ها)\nبا دوستم رفته بودیم کتابفروشی به فروشنده میگم کتاب تست تک فلسفه دوازدهم خیلی سبز دارید میگه نه جامع (دهم.یازدهم.دوازدهم)داریم\nدوستم میگه کتاب جامع فلسفه قلمچی رو دارید میگه نه تکشو داریم\n:||||\nممنون از تمامی انتشارات برای اینکه انقدر با ما کنکوری ها همراهی میکنن",
    "داشتیم آنزیم هارو می خوندیم. \nدبیر گفت بعله، اینا در دمای پایین چیزیشون نمیشه ولی در دمای بالا چطور میشن؟\nمن: گشاد میشن :)",
    "کچل خسته(یه شیرازی خسته)\nیه بار تلویزیون نگاه میکردم که تلفن یارو زنگ زد گفت باز این گوساله زنگ زد\nهمون موقع مامان بزرگم زنگ زد",
    "چهارم ابتدایی بودیم، معلم می گفت بنویسید اینو\nما می گفتیم با خودکار بنویسیم؟(تازه از مداد گرفته بودنمون)\nاونم می گفت نه با ذغال بنویسید :/\nیه روز ذغال بردم مدرسه که با اون بنویسم نمدونم چرا ناراحت شد :)",
    "دیروز به بابام میگم بابا جون از محل کارت برام چک نویس بیار \n میگه یعنی میخوای درس بخونی؟؟\n میگم:دِ. ..نه... د میخوام موشک درست کنم\n اونم نه گذاشت نه ور داشت آنچنان خوابوند تو گوشم که فیل فور جوک دور سرم می‌چرخید\n بهش میگم د چرا میزنی؟؟\n میگه تا تو باشی دیگه جواب منو بد ندی تازشم این قدر نری فور جوک \n میگم تو از کجا میدونی مال فور جوکه\n میییگه یادت رفته اونوقت که تو سطل ماست بودی ما عضو فور جوک بودیییییم!!\n من خود به چشم خویشتن ، دیدم که برگاهام می رود....",
    "تو اینستاگرام داشتم میگشتم\n\nدیدم یکی پست گذاشته  خیلی جمعه را دوست دارم چون باعث نشاطم میشه\n\n\nبعد افغانیه زیرش کامنت گذاشته بود جیگرت را خوردن بکنم من \n\n\nمنم تو را دوست بدارم",
    "این خاطره یه بنده خداییه که میذارم:\n\nبا،بابام رفتیم پالتو بخریم دونه دونه رنگا وطرح هایی که بود رو پوشیدم و اومدم جلوش هرکدومو یه چیزی میگفت\nمشکی：مگه بابات مرده!!!\nسفید：مگه عروسی؟\nنارنجی：رفتگرشهرداری………!!!!!\nصورتی：خرس گنده خجالت نمیکشی مگه بچه ای……!!!؟\nقرمز：شنل قرمزی،شمر!!؟؟؟؟؟\n‌خاکستری：مگه فیلی؟؟!!!؟؟\nراه راه مشکی سفید：شبیه گورخرمیشی!!!!\nسفید لکه های دایره ای مشکی：مگه گاوی!!؟؟\nسفید آستین های مشکی：فتوکپی پنگوئن شدی……!!\nدور گردنش خز داشت：چقدر شبیه شترمرغ بودی من نمیدونستم؟؟!!؟؟\nساده ی کوتاه：همینم مونده دخترم کوتاه بپوشه………\nساده ی بلند：شبیه جادوگر شهر اُز شدى……!!\nاومدیم خونه میگه سلیقه ام نداری اینهمه پالتو هیچکدوم رونخریدی……!!!!!!",
    "استادمون گفت خانم ⬜  ⬜(الآن فهمیدید فامیلیم دو قسمتیه یا نه؟؟) گوشیمو از روی میز بده بزنم به شارژ \nمنم گوشیشو که آیفونم بود پرت کردم سمتش گفتم اگه مال تو باشه میاد سمت خودت ولی خب متاسفانه گوشی مال درِ کلاس بود همونجا هم خورد شد :)\nاستاد بی جنبه افتاده بود دنبالم  میخواست با کابلش دارم بزنه بچه ها نزاشتن\nای کاش قبل از استخدام از اینا تست اعصاب و روان میگرفتن ((:",
    "گوشیم جا مونده بود خونه خالم اینا رفتم بگیرم \n\n\n\nیهو دیدم زده 20 تا پیام خوانده نشده \nتعجب کردم کسی که به من اس نمیدی \n\n\n\nباز کردم دیدیم دخترد خالم نوشته :  ممد گوشیت خونه ما جام مونده بیا ببر\n\n\nاسکله ولی دوسش دارم",
    "دو سال پیش ک عموم فوت شده بودن شب قبل از مراسم تشیع جنازه خونه عموم بودیم،همشم مهمون میومد و میرفت. همه ام خیلی ناراحت و مشغول تلاوت قرآن .آقا یکی از فامیلا اومد ثواب کنه برگشت گفت الفاته محمد صلوات (الفاتحه مع الصلوات)من فقط ی لحضه از شدت خنده شروع کردم ب سرفه کردن.بعدش ی نگاه کردم ب بقیه ببینم اونام متوجه شدن یا نه که دیدم همه در حالت عادی ب سر میبرن.ب خودم گفتم خاک تو سرت همه از شدت ناراحتی اصلا متوجه نشدن اونوقت تو خندت گرفته.ینی تا آخر شب من هی یادش میوفتادم خندم میگرفت.خیلی وضعیت بدی بود.\nچن ماه بعد ک ی جا دور هم جمع شده بودیم دخترعموم اعتراف کرد ک اونم شنیده ولی نگاه کرده دیده کسی حواسش نیس.\nاونجا بود فهمیدم بقیه ام فهمیدن ولی کسی چیزی بروز نداده.",
    "سلام. دوستان. خانمم یه عادت خیلی بدی داشت، جوش های روی صورتم رو میترکوند. (زیاد که گرمی می خورم جوش می زنم) انگاری هر دونه جوشی که روی صورت من در می اومد باعث به تکاپو افتادن کرمی درون خانمم می شد که گیر بده و اونو بترکونه. (می دونم عجیبه، دختره ولی چندشه!) آقا، یه شب گیر سه پیچ داد به یه جوش کنار دماغم. (از اون درشت آبداراش!!! می دونم، کثافتم) بعد از عمل موفقیت آمیز رفت دستشویی تا دستاش رو بشوره، من هم نقشه شومی به ذهنم رسید، سریع رفتم آشپزخونه، مقداری سس قرمز، آب، عسل و رب رو با هم مخلوط کرده روی سوراخ دماغا و گوشه لبم مالیدم. بعد رفتم دراز شدم وسط پذیرایی. خانمم اومد بیرون از دستشویی، حالا هی تیکه مینداخت: بلند شو سوسول، بچه ننه! نازک نارنجی! یه جوش ترکوندما، غش کرده پسره لوس ننر!!! اومد نزدیکتر یه دفعه حالتش عوض شد! با داد و فریاد: چچچچچییییی شده؟ بد بخت شدم!!! ببین با شوهرم چی کار کردم!!! بلند شو بریم بیمارستان!!!! زودباش تا بیوه نشدم!!!! هر کاری کردم آروم بشه نشد که نشد. (نمی تونستم راستش رو بگم چون مطمئن بودم پرتم می کرد از خونه بیرون!) حتی تهدید کرد اگه آماده نشم که بریم اینقدر سروصدا می کنه تا تمام همسایه ها بریزن خونموم. چاره ای نبود 20 هزار تومن پیاده شدیم تا رفتیم بیمارستان، حالا اونجا هی دکتر اورژانس می گفت این طوریش نیس، خانمم مثل ابر بهاری گریه می کرد و می گفت نه، باید از مغزش 0_O عکس بگیرین!! یکی از فامیلامون اینطوری شد شب خوابید صبح دیگه بیدار نشد. خلاصه با یه دردسری آرومش کردم 20 تومن دیگه دادیم برگشتیم خونه، بعد تا صبح بالاسرم نشسته که حتما صبح بیدارم کنه یه وقت نرم به دیار باقی!!! درسته 40 تومن پیاده شدم ولی عادتش رو ترک دادم :)))))))",
    "یه بار اومدم با برنامه اینترنتی ماشین بگیرم\nماشینو زد برلیانس اصن شرمنده شدم زدم لغوش کردم\nدوباره درخواست دادم بعد ده دیقه دوباره همون برلیانس اوکی داد :( دیدم ماشین نیس اینم اصرار میکنه قبول کردم بعد یارو اومد بیست تومن تخفیف داشتم زدم گفتم اقا انلاین میشه پرداخت کنم؟؟؟ گف اگه ایراد نداره نقد بدین :)))) گفتم آخه:(( باشه..:(( دوتومنی از جیبم در اوردم گفتم شرمنده به خدا :(( بعد از ماشین پیاده شدم دره ماشین گیر کرد به جدول :)) همونجا نشستم گریه کردم یارو گف داداش اشکال نداره پاشو برو فقط پنج ستاره یادت نره هیچی دیگه بعد این سخن کمرم رگ به رگ شد:))))\nهمونجا یاد داعش افتادم که انتحاری میبندن برن بهشت :)))))",
    "سلام بر و بچ. چند سال پیش یکی از فامیلامون فوت می کنه چون مراسم تشییع و خاکسپاری قم بوده با عمه ها و عموها و مادربزرگ رفتیم اونجا. یه شوهر عمه دارم جراح قلب و عروقه، همیشه هم توی مهمونی ها دیر می آد با این دلیل که عمل جراحی داشته. آقا، مراسم تشییع تموم شد شوهر عمه و خانوادش نیومده بودن، مراسم خاکسپاری تموم شد، نیومده بودن، ناهار توی رستوران خوردیم، نیومده بودن، دیگه بعدازظهر رفتیم خونه یکی از عموهام (توی قم سکونت دارن و روحانی هستن) همه نگران که چرا اینا نمی رسن، حالا از صبح به گوشی ها شون زنگ زده بودیم هی گفته بودن دم خونه ایم، دم عوارضی ایم، توی کیلومتر فلانیم. بالاخره موقع شام شده اینا رسیدن. حالا چی شده بود؛ توی جاده یکی از نزدیکی های ماشین شوهر عمه رد میشه، ایشون هول می کنن کنترل ماشین رو از دست می دن، ماشین شروع به چرخش به دور محور خود کرده، سپس برعکس عقبکی چند متر میره و در نهایت گاردریل جاده رو از جا کنده در باند مخالف جاده متوقف میشه. (شانس آوردن چپ نکردن، یا از اون طرف کسی بهشون نزده!!!!!) همه ترسیده بودن، حالشون بد، جلوی ماشین هم فرورفتگی وحشتناک پیدا کرده، این وسط این شوهر عمه بر می گرده میگه برای گاردریل باید زنگ بزنم اداره راه و ترابری خبر بدم؟! خسارتش رو چطوری باید پرداخت کنم؟ اصلا خسارتش چقدر میشه؟ چجوری حساب می کنن؟ آخه برادر من خانواده و ماشین خودت رو ول کردی چسبیدی به گاردریل!!!!! O_o حس گاردریل دوستانه ات گل کرده؟!",
    "سلام :) آقا من کلا با آژانس مشکل دارم -_-\nیبار کلاس کنکور بودم..زنگ زدم ماشین اومد دنبالم قبلش مقصدمو مشخص کرده بودم..خونمون خیابون آموزگاره و این خیابون ب دو خیابون دانش آموز و دانشجو منتهی میشه\nآقا سوار ماشین شدم ی پسر جوون راننده بود..منم خودمو جمع و جور کردم ک مودب بشینم..یهو آقاهه پرسید : خانوم دانش آموزید یا دانشجو؟..\nبا خودم گفتم چ پررو و گستاخ..ب اون چ ربطی داره من چی هستم -_- اخمامو کردم تو هم و جواب دادم هیچکدوم پشت کنکوریم :/\nآقا تا اینو گفتم مرده زد زیر خنده...محکم با کف دستش کوبید ب پیشونیش گف خاااانوم منظورم خیابونه محل زندگیتونه :)\nمن ک جلو خندمو گرفتم ولی آقاهه تا خود خونه خندید آخرشم بابت شاد شدنش ازم تشکر کرد D:",
    "******** abas—m223*********\nیــه بــارم  ‏مـا یــه تــولــد رفـتــیــم کــیــکــو بــرداشــتــم بــزنــم تـــو صــورتـــش، هـــــمـــــه ریـــخـــتـــن ســــرم واااااااای نـــکـــن نــــه تــــو رو خــــدا گـــفـــتـــم بــــابـــا چـــــتــــونـــه مــــن هـــمــیــشـــه ایــنــکـــارو مــیــکـــنـــم حـــال مــیــده گــفــتــن اره ولــی ایــن تــازه بـدنــیــا اومــده!!!",
    "شب عروسیمون داشتیم از تالار بر می گشتیم خونه پدرخانمم برای خداحافظی. (رسمشون بود) توی اتوبان بابایی (اون موقع هنوز سرعت مجازش 100 بود) من با صد و ده تا میرفتم کسی بهمون نرسه، (آخه خانمم گفته بود چندتا از فامیلاشون خفت کن  هستن جلوی ماشین رو میگیرن و باج می خوان!)، آهنگ هم شادِ شاد پخش می شد، یه دفعه از باند سوم دختر عمه تازه عقد کرده خانمم با نامزدش با یه ماشین پراید گاز دادن رفتن جلوی ما! شاید 50 متر جلوتر اومدن توی باند سرعت و این شوهر دختر عمه بی هوا جفت پا رفت تو ترمز، فقط یه لحظه چراغای قرمز عقبش رو دیدم. آقا، چنان ترمز زدم که کم مونده بود پدال ترمز کف ماشین رو سوراخ کنه بچسبه به آسفالت. حالا ای بی اس هم کار می کرد، صدای تر تر اون، خانمم هم از زیر تور جییییییییییغ بنفش که یا خدا، به جوونیم رحم کن!!!! یا چهارده معصوم، نمی خوام این لباس سفید کفنم بشه!!! یا 124 هزار پیغمبر، هنوز بچه نیاوردم، دامادش نکردم (پسر دوست داره!) نوه مو پارک نبردم!!! :0 نتیجه مو تو خواب ماچ نکردم!!!! 0_0 ندیدمو نننننندددددیییییددددممممم!!!\nحالا ماشین 5 سانتی سپر عقب اونا واستاد. فک کنم کل عرش الهی دلشون به حال خانمم سوخت. ماشین های پشت سری که دیگه نگم.",
    "پارسال با نامزدم رفتیم برای خرید خونه. غروب شد رفتیم مسجد نماز. ماشین رو که پارک می کردم پشتم هیچ ماشینی نبود. بعد از نماز خواستم تریپ جنتلمنی دربیارم، زودتر رفتم ماشین رو بیارم جلوی مسجد، نامزدم رو سوار کنم.آقا، بدون چک کردن آینه رفتم دنده عقب، شششتتتتتررررققققق !!!!! زدم به ماشن پشتی! عه، این کی اومد اینجا :0 (البته طوری نشد، ولی دزدگیر داشت ناجور) دور و برم رو یه نیگا کردم و دِ فرار! جلوی مسجد، در شاگرد رو باز کردم، نامزدم رو (که اومده بود بیرون) صدا می زنم که زودباش بیا، سریعتر، عجله کن! بنده خدا هول شد، پله های رو که دوتا سه تا اومد پایین، روی پل جلوی در مسجد هم پاش روی چادرش لیز خورد با کله اومد توی ماشین!!! حالا من خندم گرفته بود، در ماشین باز، نصف نامزدم بیرون ماشین، گاز دادم و رفتیم!!!!! فقط جیغ و نفرین و فحش و ناسزا بود که از دهان نامزدم تراوش می کرد! قیافه عابرین پیاده رو تصور کنین!!!",
    "توی یه منطقه ی محروم معلم بودم\nیه بار به بچه ها گفتم کی میتونه یه جمله ی طنز بگه که ایستادن داخلش باشه\n\nیکی از بچه عین فنر پرید بالا گفت:آقا ما، آقا ما\nگفتم خب تو بگو\n\nگفت: ایستاد، گوزید",
    "چند روز پیش دم ظهر رفتم حافظیه که خلوت باشه،یه سلام نثار حضرت حافظ کردم و شروع کردم بیت مورد علاقمو بخونم :ای نسیم سحر آرامگه ....یهو دیدم یه دستی از قبر اومد بیرون گلومو گرفت گفت ای نسیم سحرو زهر ماااارررر بالاخره گیرت آوردم \nپدرمودر آوردی اینقدرمنو تو خونه بازو بسته نکن درس و دانشگاه تویِ عنتر به من هیچ ربطی نداره حدااقل بزار ظهرا بخوابم\n بارها گفته ام و بار دگر می گویم /که منِ خواب زده از دست تو خون می گریم!\nهیچی دیگه بعدش پاشم از قبر بیرون اومد با لگد به سمت خیابون راهنماییم کرد :/\nولی میگم حافظ قبلنا خوش اخلاق تر بودااا .البته فکر کنم چون روزی ٢٠ بار به دیوانش سر میزنم یکم ناراحت شده البته من فقط میخوام حالشو بپرسم هدف دیگه ای ندارم^_^",
    "زنگ درو زدن ایفونو برداشتم دیدم دوست داداشمه*-*\n\nصدامو خیلی پر عشوه کردم که مثلا بعد از داداشم بپرسه این دختر خوش صداعه خوشگله خوش استایله جیگوله ناناسه(حالا انگار منو میبینه:/)کیع؟\nقشنگ ایفونو گرفتم جلو دهنم خیلی شیک گفتم:الوووو)با عشوه تصور کنینo_O( \nبعد طرف هنگ کرد گف هانننن؟؟؟ بعد زد زیر خنده:/\nبعد اومدم درستش کنم گفتم :نه ینی کلووو ؟ :|\nبعد دیگع درستش کردم گفتم:کیه؟ اه اصن بنال ببینم با کی کار داری*-*\nهیچی دیگع بزور خندشو قطع کرد جوابمو داد \nشبش داداشم اومد پیشم گف دوستم ازم پرسیده این دختره خنگه اوسکوله مشنگ گیجه با تربیت کیه؟",
    "یبار مست بودم نصف شب رفتم خونه مامانم رام نداد، منم برگشتم دم در گشت گرفت برد کلانتری.!!\nصب که بیدار شدم فهمیدم اون خانم دیشبیه همسایه بالاییمون بوده، گشتی هم که گرفت بابام بود منم تو اتاقم خوابم.\nشماره ساقی رو گم کردم متاسفانه^_^",
    "یه سری هم بابام به پسر داییم که فقط یه بچه داره گفت: ببین بچه ت دلش یه خواهر یا برادر میخوادا!\nاونم گف: والا ما همین خودشو هم چند بار دم در گذاشتیم شهرداری ببره نمیبرنش دومی بیاد چیکار؟\n:))))))))))))))))",
    "من میخوام از همین تریبون به تمامی معلمای محترمه هشدار بدم\nمن سال پنجم ابتدایی یه معلم داشتم بهم زیاد گیر میداد سال بعدش سرطان گرفت \nتو دوران دبیرشتان هم یه معلم ریاضی داشتم که هی میگفت همگام با کلاس پیش نمیری همون سال قلبش مشکل پیدا کرد رفت فنر گذاشت\nخلاصه اینکه اگه مشکلی چیزی هس بهم بگین من بدونم \nمن ادم انتقاد پذیریم????????????",
    "تو خونه ما هر وقت چیزی فاسد(اگ اشتباه نوشتم ببخشید)میشه مامانم باهاش یه چیزی درست میکنه \nبعدش زنگ میزنه عمه ها مو دعوت میکنه",
    "یادمه زلزله که اومده بود تهران شب بود بعد خواهر و برادر زادم تو اتاق من خوابیده بودن منم رو زمین خوابیده بودم اولین نفر من متوجه شدم زلزله داره میاد بعد بلند شدم دیدم بابام خیلی ریز و بدون سر و صدا رفت بیرون از خونه بدون اینکه به کسی بگه زلزله داره میاد :)))) منم بلند شدم بلند گفتم زلزله بعد رفتم وسط چارچوب در وایسادم ابجی و برادر زادم دارن مشت میزنن به کمرم که برو کنار ما رد شیم :)))))) منم سف گرفته بودم مقاومت میکردم :))) هیچی دیگه یه همچین ادم مقاومی هستم :))",
    "یه سری رفته بودم کربلا یه خانم میخواس کالسکه بچشو کنارم بذاره منم صدام گرفته بود با اشاره دست باهاش حرف میزدم اینم فک کرد من عربم :))) هیچی دیگه هی نصف عربی نصف فارسی بامن حرف میزد منم دیدم ایسگا کردم طرفو بعضی کلمه ها رو عربی میگفتم یهو مامانمو داداشم اومدن پیشم :))))) شرو کردن به فارسی حرف زدن با من هیچی دیگه طرف منو یه جور نگا میکرد انگار انگل جامعه رو داره نگا میکنه منم زده بودم زیر خنده بنده خدا فقط گف واست متاسفم بیشعور :))))",
    "فوتبال بازي ميکرديم من گل زدم بعد لباسمو در آوردم. يهو همه ريختن سرم شروع کردن به کتک زدن من. گفتم چرا ميزنيد؟ مگه بقيه بعد از گل زدن لباسشونو در نميارن؟ گفتن آره ولي اونا تيشرتشونو در ميارن. شورتتو بپوش اسکل.",
    "روز اولی که اومدم فورجک با شور و شوق سه تا جوک ارسال کردم و منتظر (من با این سواد باید فرار مغز ها بشم:| ) تایید بودم هر سه تاشونم رد شد:(\n\nولی همونارو دوباره فرستادم همشون تایید شد 0: \n\nفکر کنم سایت آنفولانزا گرفته :|",
    "دیروز داشتم تو خیابون راه میرفتم یهو یه دختری دیدم که روسری نداشت و موهاشم طلایی باز گذاشته بود یه تیکه کوچیکشم با کش بسته بود. خط چشم سیاه داشت که چشاشو کاملا مثل گودال جلوه میداد 0_0 ابروهاشم تمیز برداشته بود و یه رژ قرمز کمرنگم داشت. (دوستانی که دیدارا رو تو انیمه ناروتو دیدن میدونن چی میگم) گفتم دمش گرم. کشف حجاب کرده. یهو درومد به من گفت: جوووون بخورمت!\nعاقا یکم دقت کردم دیدم این پسره!\nخواستم یه چی بگم بسوزه که دوتا پسر از روبرو اومدن گفتن: وای چه هلوهایی! کودوماتون میاد عروس ننم بشه؟\nمنو میگی به معنی واقعی کلمه پخش شده بودم کف پیاده رو جوری که باید با کاردک جمعم میکردن. این پسره هم همینجوری وایساده بود مثل اوسکولا داشت به اون دو تا نگاه میکرد که یهو یه پیرزن از بغل دست همون پسره رد شد گفت: دخترم حجابتو حفظ کن.\nمن که دیگه تجزیه سلولی شده بودم از خنده اون دوتا پسرا هم تازه فهمیدن چی به چیه شروع کردن خندیدن. هیچی دیگه منتظر بودیم گشت ارشاد بیاد ببردش...",
    "معلم زیستمون داشت منبع معرفی میکرد گفت فلان انتشارات روکه عکس دکتر قریب روی جلدشه تهیه کنید.\nمنم گیییج بودم از خستگی با همون حال پرسیدم: عکس دکتر قریب واقعی یا عکس بازیگر فیلمش مهدی هاشمیO_o؟؟!\nتا اینو گفتم کلاس منفجر شد از خنده :)))\nدبیرمونم چشماش از ذوق وجود همچین دانش آموز نخبه ای پر از اشک شده بود ⌒_⌒\nشبشم همه ی پزشکا و زیست شناسان مشهور اومدن به خوابم و نفری یه پسگردنی بهم زدن و رفتن:((",
    "دیروز داشت از چشمام اشک میومد یهو دختر خالم با اعتماد به نفسه کاملی \n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nگفت  : وااااااااااااااای چشمات آبریزش بینی داره \n\nخداوند شکرت این خوشی هارو از ما نمیگیری",
    "عاقا جاتون خالی تابستون با رفیقام رفته بودیم مشهد \nیه روز که رفتیم تو حرم بگردیم کرم درونمون به لولش افتاد یه ویلچر گرفتیم و یکی از رفیقامون نشست رو ویلچر \n\nهمینطوری داشتیم دور میزدیم وکیف میکردیم \nکه رفیقمون یهو از رو ویلچر بلند شد تا نفر بعدی بشینه \nیهو ملت مثل قوم مغول حمله کردن به رفیق ما و تمام لباساشو کندن [فکر کردن شفا پیدا کرده:)]\n\nماهم به خانوادش یه شرت و مقداری سیبیل تحویل دادیم \n\nما:) :(\nرفیقم :)..... (پودر شده)\nچنگییز خان مغول :|",
    "دیروز توی جمع بزرگای فامیل! نشسته بودیم که اَبَر دایناسور عموم داشت اون یکی بچه رو میزد:/\nمنم اومدم ریش سفید بازی دربیارم گفتم عزیزم با آجیت مهربون باش و نزنش و گناه داره واین حرفا\nاونم با کمااااال خونسردی گفت آااجییی بهار تو گ.وه خوری نکن برو مشقاتو بخون چرا اینجا نشستی مگه درس نداری؟ ....\nمنو میگیییی بدتر از آفتاب پرست تند تند رنگ عوض کردم بعدش تصعید شدم رفتم تو آسمون از خجالت:((\nبقیه هم تا دو ساعت زیر چشمی نگاهم میکردنو میخندیدن://\nالآنم که دارم مینویسمش تپش قلب گرفتم :((",
    "دو سه روز پیش رفیقم زنگ زده بود داشت برام یه چیزی تعربف می کرد، منم داشتن تو یه سایتی ثبت نام می کردم.\nتو سایته باید تاریخ  تولدمو به میلادی وارد می کردم.ماه تولد من به میلادی میشه 3 جون.(JUNE) \nرفیقم داشت تعریف می کرد:((...آره حاجی بعد یهو مامانم اومد تو...))\nمنم همون لحظه ماه تولدمو از تو لیست سایته پیدا کردم و با صدای بلند گفتم: جون  (قیافه رفیقم ಠ_ಠ)\n چن ثانیه سکوت کرد بعد پرسید:چی؟\nمنم ک اصلا ب حرفاش گوش نمی کردم جواب دادم: هیچی گفتم جون.\n.\n.\n.هیچی دیگه\nالان تو دستشویی دبیرستان قایم شدم دارم براتون پست میذارم.\n                                              \nراستی این اولین پستمه(خواننده: خوب به کفشم O_o)\nاز سمپادی های روز افزون هم کمال تشکر رو دارم که هستید\nمراقب زیبایی هاتون باشید   ^◡^\n\nپی نوشت: راستی سلام ادمین\n چطور مطوری؟ \nچی تنته؟",
    "مدرسه ما (بله بچه درس خونم )  میخوان معبد شاعولین تشکیل بدن رفیقم موهاش بزور 2 سانته بهش گفتن کوتاه کن حالا اون به کنار پاچه خار (خوار) ترین آدم کلاس رو گزاشتن مبصر کلاس با رفیقم داشتیم جوری حرف میزدیم خودمونم صدا رو نمیشنیدیم همون پاچه خواره به معلم رفت گفت یه صفره نازم گرفتیم  \nقیافه من -_-\nقیافه ی رفیقم @_@\nقیافه ی معلمه *_*\nقیافه ی پاچه خواره ^_^\nبازم من _.",
    "عاقا داشتم تو حال و هوای (مرسی سواد) خودم چت میکردم مامی هم داشت با هام حرف میزد یهو با اون یارو دعوام شد بلند گفتم خفه شو\n\nمامیمم فکر کرد با اونم با آبدولیا چاکی ازم پذیرایی کرد \nبابامم زنگ زده میگه نکشش خانم زنده میخوام اینو\n\nمن:(\nکزت:|\nاوشین:|\nیتیم خونه آنشرلی و جودی ابوت:)",
    "سر زنگ زبان بحثمون درمورد اختراعات بشر بود، رسیدیم به تلـــفـن!\nیکی گفت :خانوم خدا \"ادیـــسون\"  رو خیر بده واقعا وگرنه هنوز باید با دود باهم حرف میزدیم:|\nاون یکی  با افتخارگفت : پروفسور ادیسون که برقو \"اختراع(!)\" کرد[بیچاره تسلا فکر کنم از اون روز به بعد اومده توی سایت و زده تو کار کانال تلگرام ]\nمنم با ژسـت ترول مغرور ^_^ گفتم: ما تلفن رو مدیون کار گروهی برادران رایت هستیم:))\nفقط نمیدونم چرا معلممون جیـــغ زد و از پنجره پرید بیرون :( \n\nگراهام بل:(●__●)\n\nپ.ن: بچه ها واقعی نبوداااا وگرنه من خودم میدونم برادران رایت سی دی رایت میکردن  :)\nخب دیگه من برم سراغ ادامه ی مطالعاتم اگه نباشم ناسا کارش لنگ میمونه^_^",
    "یه معلم داشتیم خیلی جوک بود\n\nیه بار بعد تعطیلات عید اومد احوال پرسی کنه\nمیخواست بگه سر و مر و گنده اید یا نه\nبرگشت گفت\nگر و مر و سنده اید یا نه",
    "امروز تو فوتبال گل زدم اومدم حرکت (هرکت) کریس رونالدو رو بزنم پام لیز خورد از عقب خوردم زمین با ده تا پشتک پخش زمین شدم\n\nهیچی دیگه بچه بعد از گاز زدن تیرکا دندوناشون کنده شد شروع کردن لیس زدن زمین\n\nمنم تو افق محو شدم پناهندگی گرفتم\n\nمن :(\nبچه ها :) \nرونالدو:|\nحمید معصومی نژاد رم:|\nپست اولم هست بهمایتیدم :)",
    "‏بچه بودم داشتم قدم میزدم افتادم تو چاه، با خودم گفتم منم به سرنوشت حضرت یوسف دچار شدم،\nگفتم خدایا چقدرما خوشگلارو اذیت میکنی؟؟؟!!\n\nیهو یکی با یه آچار زد به پام گفت یوزارسیف برو کنار دهنم سرویس شد. تازه فهمیدم افتادم تو چاه مکانیکی...",
    "سلام, دیدم یکی از دوستان نوشته که ,( واقعی)اگه میبینی تند میرم دیرم شده میخوام برم سرکار یاد یه خاطره افتادم اینم واقعی\nیکبار صبح داشتیم میرفتیم دانشگاه خیابان احمد باد به طرف بزرگمهر شدید ترافیک ,یک مسیر 5 دقیقه 10 ,20 دقیقه طول میکشید ,آنقدر که همه استرس دیر شدن محل کارشون داشتن یکهو دیدیم یک ماشین که از قضا یک آقای 26,27 جوان. قابل قبول توش بود  هی چراغ میزنه ,بوق میزنه لایی میکشه,, تند میره,اینقدر بد میرفت که ماشین دیگه برای اینکه باهاش برخورد نکنند میکشیدن کنار ,یک چیزی حرفی هم حواله اش میکردند,از جمله ما که گفتیم یک چیزی مصرف کرده,خلاصه طوری رانندگی میکرد که پلیس راهنما رانندگی هم افتاد دنبالش,پشت چراغ قرمز فلکه ایستاده بودیم تا سبز شه که این آقا رعایت چراغ. هم نکرد , یکی از دوستام گفت خیلی دلم میخواد ببینم این کجا میره?!! این قدر عجله واسه چیه؟\nیکدفعه دیدیم اون طرف فلکه روی پل بزرگمهر. کنار پارک ماشین پارک کرد پرید بیرون از پله ها رفت پایین! باور کنید در ماشین هم قفل نکرد\nبعد چند دقیقه که چراغ ما سبز شد \nکاشف به عمل آمد که بیچاره دست شویی داشته میخواسته زودتر خودش برسونه به یک جا که سرویس بهداشتی داره! :-/\nبعد کلی خندیدن بهش حق دادیم,:-) \nاینکه اگر دیدید کسی داره عجیب رانندگی میکنه یه 5% احتمال این مورد هم بدید! ;-)",
    "تو امتحان سوال آخر رو تا وسطاش بلد بودم.\nته راه حلم نوشتم من این سوال رو کامل بلدم ولی مراقب داره برگه رو از دستم ...",
    "با فامیل دور فبر نشسته بودیم همه داشتن از خاطرات و ابنکه آدم خوبی بوده اینا تعریف میکردن \n\nیهو دختر عمه ام در اومد گفت این همون دایی که مادر بزرگ تعریف میکرد معتاد بوده  \n\nحضار  O_o\nدایی مرحوم  (◑‿◐)\n\nتازه فهمیدم چرا کسی نمیره خواستگاریش",
    "امروز تو ورودی دانشكده خوردم به یه دختره افتاد زمین ، دیدم گوشیشو درآورد و شروع کرد باهاش کار‌کردن ، گفتم حراستو خبر ميكنی؟! گفت نه جزوه‌هام همشون pdf هستش ، دارم‌ پاک میکنم برام بفرستی ، برگای كل دانشكده ریخته بود ...=/",
    "دفترخاطرات ۶سال قبلمو پیدا کردم همش نوشتم کاش من و علی تا آخر عمر با هم بمونیم؛\nحالا نموندنمون هیچ٬\n چرا هرچی فکر میکنم یادم نمیاد علی کیه؟!",
    "با بابام داشتم بحث میکردم یهو عصبانی شدم گفتم \n- وقتی از ایران رفتم اونطرف آب برا خودم کسی شدم قدرمو میدونی  (ò_óˇ)\n\n- توصیه میکنم بری هند اونجا قدرتو میدونن میپرستنت ƪ(˘⌣˘)ʃ\n\nمن ๏̯͡๏",
    "عاغا پارسال ما یه معلم ادبیات داشتیم از اونا. از کدوما؟\nاز همونا که کلاااا کتابی حرف میزنن.\nیه بار قرار بود کوئیز داشته باشیم. یکی از اون خود شیرین های روزگار پرید وسط کلاس گفت: خانوم راستی اون کوییزه که فلان\nیهو دوستم نامحسوس گفت : ببند\nبعد معلم که میخاست بگه من شنیدم چی گفتی گفت : مبحثو منظورت بود دیگه؟!\nعاغا ترکیدیم. \nدوستمم کم نیاوردش. برگشت گفت : فرقی نمیکنه. بستنی ها رو باید بست!\nمنم ناخوداگاه یاد اون شعر سهراب افتادم که میگه چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید. حواسم نبود یهو بلند گفتم : جور دیگر باید دید.!!!\nبچه ها هم دیگه رو گاز میزدن از خنده! دیگه اسن نطق سرایی ها از خصوصیات ما سمپادیاس. دی:\nبعللللله دیگه نگم از نمره ترم منو اون دوستم",
    "آقا با عموم نشسته بودم داشتیم اطلاعات بانکیشو تو سایت بانک میزدم \n\nمیخوند تی کوچبک دبیلیو بزرگ چهار کوچک  O_o\n\nی ساعته دارم دنبال چهار کوچیک میگردم رو کردم سمت عموم بگم کامپیوتر ما نداره \no(╯□╰)o\nدیدم از خنده افتاده رو زمین \n~>_",
    "یکی نوشته بود چقدر شیرینه وسط چت شبانه خوابت ببره، صبح بلند شی ببینی نوشته \"قربون عشقم برم که خوابش برده\"!\nمنم یه شب وسط چت خوابم برد، صبح بلند شدم دیدم نوشته \"مُــــــــردی نکبـــــت؟؟\"",
    "ديروز سوار تاكسي بودم من عقب نشسته بودم با دوتا زن، جلو هم يه دختره نشسته بود.\nديدم دارم كنار اين زنا از خجالت آب ميشم به دختر جلويي گفتم ميشه بياييد عقب جاي من.\nراننده زد بغل من از ماشين پياده شدم رفتم جلو نشستم دختره رفت در عقب رو باز كرد و در كمال ناباوري به راننده گفت :آقا ونك!",
    "آغا این خاطره ای ک تعریف میکنم مال همین امروز سر کلاسه.ادبیات داشتیم دبیر داشت داستانی تعریف میکرد ک یه جاش یاروعه سم میخوره.داستان تموم شد گفت کی میتونه این داستانو اجرا کنه.خلاصه چند نفر رفتنو اجرا کردن رسید ب جایی ک قرار بود سم خورده بشه(به علت کمبود امکانات به جای سم از دستمال کاغذی مچاله شده استفاده کردیم)بعد اون دانش آموزی ک قرار بود سم بخوره  گفت من باید اینو بخورم.نخوردش و رفت کنار.دبیر بهش گفت کجا؟ اون تعجب کرد گفت یعنی بخورمش؟ دبیر گفت آره بیا بخورش.هیچی دیگه تا آخر زنگ داشتیم میخندیدیم ییععععنی مرردیم از خنده از در و دیوارم هیچی نموند همشو گاز زدیم.",
    "یه روزصبح جلــوی دفتر دبیــرا ایستاده بودیم که موهام از زیر چونه ام از مقـنعه  زده بود بیرون\nدوستم بـــهم گفت بهار مثل بز شدی:|\nناظممـــونم شنیــد و هار هار هار خندیــد(قهــقهه میزدااا) و گفــت: عــاااااااره،راســت میگه!  بلا نسبــت مثل بــــــز  کــوهی شدی!\nقیافه من •_•\nحالا چرا کـــوهی؟! :|||\nبعدشم از چاییش خورد و دوباره نگام کرد و خندیـــد و رفت تو دفتر:/\nناظم ضایع کنه ما داشتیم؟ \nفقط امیدوارم  اون بلانسبـــت رو برای من گفته باشه نه بــزه :)))",
    "زنگ ادبیات دوستم داشت شعر میخوند  رسید به بیتی که میگفت\" چو نخل باش کریم\"(بخشنده باش)\nبعدش اینجوری خوندش که انگار آقــا کــریــــــم مخاطبشه :\n\nگَرَتْ ز دست بر آید،چو نخل باش؛کَــــــــــریــم !\nانفجار کلاس تو این لحظه غیر قابل توصیفه:))\nبعدش یکی گفت :کِریم؟ کودوم کِریــــم؟\n\nمنم گفتم: کِریــــم بروکــلـی:)\n\nیکی دیگه ام گفت :کِریــــم کارامل!\n \nدوباره یکی گفت: کِــــریـــم یخ زده(آیس کریــم) \nمعلممونم هیچی نمیگفت فقط میخندید :)) \n\nبعدش نوبت من شد بخونم، منم مثل همــیـشه از خنـــده نتونستم! رفت نفر بعـدی:)",
    "چند روز پیش بابای یکی از بچه‌ها فوت شده بود ما هم رفته بودیم مراسم.میخواستم به مامان رفیقم بگم غم آخرتون باشه گفتم بار آخرتون باشه\nاونم گفت چشم",
    "آقا زنگ شیمی بود دبیر خبلی جدی داریم. ی کم دیر اومد \nقبل اومدش داشتیم گچ بازی میکردیم \n\nبعد که اومد میخواست درس شروع کنه دنبال گچ میگشت \nمن از  آخر کلاس گچ دستم بود بردم سمتش نزدیک که شدم پرت کردم سمت دستش که بگیره صاف خورد وسط پیشونیش (º_º)\n\nکلاس منفجر شد رفت روی هوا *^▁^*\n\nدمش گرم هیچی نگفت \n\nبعدش من هرچی گفتم میخواستم گچ زودتر بهش برسونم \nباور نمیکردن \nجون من شما باورکنین (~_~メ)",
    "یادمــه پارسـال دبیر شیمی  زنگ چهارم سخت مشغــول تدریس بود و رسید به یه نکـــته و گفت :این نکــته رو صبــــح بهتون گفتم.\nمنم با لحنی معترض گفتم :نــــه عاغاااا نگفتیــــد!! \n هی تاااکید میکرد که گفته و منم هی میگفتم نخیر نگفتید...\nتا اینکه دیگه عصبانی شد گفت رو چه حساب میگی من نگفتم؟\nمن: آخه ظهـــر گفتید نه صبـــح! همین نیــم ساعت پیش گفتید که میـشــه ظــــهر دیـــگه....^_^\nو اینگونه شد که معلم بی جـنبـه طی واکنش تجــزیه ای  من رو به \"بــــه+ار\" تجزیه نمــود تا بچــه ها بطور کامــل و عمیق درس رو بطــور عملی یاد بگیرن :)\n ای خدا این معلما توان دیدن دقت  و تیز بیــنی منو ندارن:((",
    "رکورد سریع‌ترین اخراج از کلاس، مال رفیق منه..\nمبصر کلاس بود، معلم عربیمون اومد سر کلاس این برگشت گفت:البرپا...!\nمعلم همونجا با لگد انداختش بیرون/:",
    "بخونید باحاله و واقعی\nبا دوستم رفتیم بوتیک لباس فروشی مردونه که فروشندش خانم بود\nدوستم یه پیراهن برداشت 150 هزارتومان داشت با خانمه چونه میزد ک تخفیف بده خانمه هم میگفت قیمت ها مقطوعه کم کم داشت راضی میشد تخفیف بده که من برگشتم گفتم همین پیراهن توی فلان جا میدن دویست پنجاه تومن\nخانمه هم دیگه اصلا تخفیف نداد رفیقمم میگفت دیگه تورو همراه خودم نمیارم و بازارو خراب کردی\nولی عوضش خانمه ازم تعریف کرد چون ی ساعت با حوصله وایساده بودم اقا لباس انتخاب کنه\nرفیق مثله من کمه بخدا",
    "چند روز پیش به دوستم گفتم میخام تتو بزنم بذار نشونت بدم ببین خوشگله یا نه*_*\nاصلااا ندیده گفت پری ب نظرم تو الان تتو نزن الان اژدها بزنی بعد رژیمت اندازه مارمولک میشه :|",
    "kimi80D\nدیروز بچه های آپارتمانمون جمع شده بودیم تو حیاط یه بچه دو ساله هم بود(مامانش به من سپردتش ) بعد دوستم همین جوری داشت حرف می زد یهو این گفت هوووو این بیشعور و از برق بکش *_*\n\n\nمن خودم شخصا تا ۸سالگی با هواپیما بای بای می کردم نگا نکنین دهه هشتادیم.",
    "چند وقت پیش یکی از نزدیکان فوت شده بود.کسیو پیدا نکرده بودن بیاد قرآن بخونه هر چیم میگشتیم هیچی پیدا نمیشد که نمیشد.آقا من یه سی دی قرآن از دوران دبستانم پیدا کردم چون هیچی پیدا نکرده بودیم همونو گذاشتیم.داستان داشت خوب پیش تا جایی که گفت\n\nدرس سوم،سوره کوثر",
    "kimi80D\nدیروز تو مدرسه مدیرمون داشت سرمون عربده می کشید که نو جوونی مث شما باید درس بخونه نه از این فیلمای زشت و زننده نگا کنه (اخه یکی از بچه ها فلش اورده بود مدرسه که توش فیلم رحمان ۱۴۰۰بدون سانسور بود)\nاونوقت رفتم کتابخونه مدرسمون دیدم پسر مدیرمون داره بادوستش میگه این فلشو بگیر توش عکس تمام دخترای فامیلامونه از کسی خوشت اومد شمارشو برات میگیرم\nنکته مهم اینه که پسره۸.۹سالشه",
    "یادمه 5 سال پیش که هنوز دانشگاه بودم،31 شهریور رفتم به  پسر عموم گفتم از فردا باید بری مدرسه  هاررر هارررر(:\n\nاونم بلند داد زد: تو که 5 ساله زمستون و تابستون دانشگاهی چی گه میخوری! /: \n\nاز درون له شدم(له شدما،لِهِ له)",
    "مامانم بم گفت خیلی دلم شیکسته بیا تو یه چیزی بگو شاید خندم بگیره  ×_×\nمنم گفتم مگه ما آینه تو خونه نداریم؟\nگفت چرا\nگفتم به ان بنگر که خندیدنی ها خواهد گفت:))))\nالان سه روزه تو کوچم:/\nامامزاده داوود دونفر با دوچرخه،امامزاده داوود...نبود؟",
    "آقاا یه اتفاقی امروز برای ما افتاد ایشالا خدا نصیییب هیشکی نکنه\n\nداستان از جایی شروع شد ک ما امروز امتحان داشتیم یکی از دوستامم تقلب میخواست منم چون خرخونم همه ازم تقلب میخوان منم همیشه موقع امتحان چند تا برگه میزارم جیبم که توش بنویسم بهشون برسونم.من جواب سوالو تو برگه نوشتمو مچالش کردم که پرتش کنم.طرفای ماهم این روزا هوا گررررررم امتحانم زنگ آخر بود و کف دستم عرق کرده بود. این دبیر ما روشو اونور کرد و منم دستمو بالا کردم و آماده پرتاب شدم ولییییییییی وااای.برگه به علت عرق کف دست بنده به دستم چسبیده بود و دبیر برگشت و دید.کلل کرک و پرام  به یکباره ریخت و برگه امتحان ریاضی منم توسط دبیر پاره گردید و دوتا  صفر خوشگل گرفتم.\n\n\nبا توجه به خاطره های قبلیم و این من خیلی بدبخت و بدشانسم \n\nمگه نه؟",
    "تابستون با دوستم رفته بودم بیرون یه خانم چادری از جفتمون رد شد به دوستم گفت:موهاتو بپوشون دختر گلم \nمنم بهش گفتم: به تو چه بیشعور!!!!!\nاول مهر همون خانمه اومد سر کلاسم و گفت: سلام من خانم x هستم دبیر دینی تون ¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡¡",
    "دیشب تو مهمونی بودیم عموم تو اتاق گوزید فقط منو یکی از بچه های دختر عموم بودیم(۳سالشه ) یهو بچه دختر عموم گفت قیخ دادی (منظورش همون گوز بود) فموم گفت به کسی نگیا عیبه(زشته برای دوستانی که نفمیدن منظورم چیه) بعد بچه دختر عموم گفت باشه یهو دووید بیرون بلند داد زد عمو فرهاد قیخ داااااد \nمن:)\nبچه ی دختر عموم @_@\nحضار محترم :)))))\nعموم :(((",
    "دیروز شانس در همسایه بقلیمونو زد عینهو گوسفند رفت تو    \nولی گوسفند زنگ مارو زد در رفت:(",
    "یارو بدون هیچ پیش زمینه ای بهم پیام داده \n\nسلام،تقویم\n\nدو ساعته دارم فکر میکنم یعنی منظورش چیه؟؟؟!\n\nنگو مثلا داره خودشو معرفی میکنه منظورش اینه تقوی ام تقوی هستم",
    "دقت کردین تا از بیرون پیتزا میخرین مهمون میاد با بچه؟  من همیشه وقتی فقط واسه خودم پیتزا میخریدم خاله  مامانمم با نوش میومدن خونه ما بچشونم تا میدید پیتزا دستمه سریع میومد جعبه پیتزارو از دستم میکشید میبرد وسط خونه شروع میکرد به خوردن منم که وجودشو نداشتم پیزی بهش بگم چون مامانم منو از وسط جر میداد |: یروز پیتزا  خریده بودم و میدونستم اونا میان، پیتزا فلفلی گرفته بودم با فلفل اضافه خودمم با فلفل های رو میز پیتزارو رسما قرمز کردم بردم خونه بچه هه هم اومده بود جعبه پیتزارم گرفت رفت وسط خونه نشست تند تند هم میخورد که چیزی به ما نرسه، بعد ده ثانیه پیتزارو تموم کرد منم با یه لبخند ژکوند وایساده بودم نگا ش میکردم بعد یه جوری جیغ زد که پنجرمون  ترک خورد  تو اب بازم فلفل و سس تند ریختم دادم بهش کفتم شربت البالوعه همشو یه جا سر کشید بعدم که کل صورتش قرمز (قررررررررممممممزززز!) شده بود همونجا قش کرد، منم از خنده نمیتونستم از جام بلند شم (:   ( بچه فامیل رو باید اینجوری ادب کرد)",
    "امروز تو دانشگاه دختره گ و ز ی د  هول شد گفت ساعت چنده :(\nیه پسره از ته کلاس گفت شما مگه برا ساعت چند کوک کرده بودی:))))\nیه لحظه حس کردم تو کلاس انفجار هیرو شیما دوباره شکل گرفت:)))",
    "چطوری دلتون میاد برید کافه اون همه پول چایی و قهوه بدین ؟!\nمن یه بار یه چایی گرفتم از دانشگاه ۵۰۰ تومن گرفت ازم ، از فرداش با خودم فلاسک بردم :)))",
    "اقااااااااااااا یه برزرگواری توی یکی تر جوک هاش نوشته بود که همهدی معلم ها وقتی میخوان چیزی روی تخته بکشند میگن: حالا من نقاشی ام زیاد خوب نیست.  \nولی من امروز سر کلاس هنر دیدم که معلم هنرمون!!!! که گفته بعد از خوشنویسی نقاشی کار کنیم خواست گنجشک بکشه که ناگهان گفت:\nحالا من نقاشیم زیاد خوب نیست!!!\nمن::-o",
    "بوی ماه مهر\n\nمدرسه که میرفتم یه بار تو کلاسمون بوی نارنگی پیچید معلممون دعوامون کرد گفت واقن کارتون زشته، خیلی بی احترامیه، ۵ دقیقه بعد بوی خیار پیچید.",
    "رفته بودیم دلفیناریوم برج میلاد, خلاصه دلفینه ی قلمو گذاشتن تو دهنش با چند تا رنگ یکم خط خطی کرد دوباره برگشت تو اب\nتابلو نقاشیه رو که از نظر ما خط خطی بود گذاشتن مزایده\nبین دو تا پسر کل افتاده بود هی پنجاه هزار تومن پنجاه هزار تومن قیمتو میبردن بالا. \nتنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که اون پسر متاهله از زنش خسته شده بود دنبال دوس دختر میگشت\nاون یکی پسر مجرده اخرش میرفت یه دور بین مردم میزد از زنا شماره جمع میکرد????????‍♀️\nمنحرف هم خودتی????",
    "آغا یه بار کسی خونه نبود و من رفتم حموم حوله هم با خودم نبرده بودم بعد که کارم تموم شد همینجور لخت اومدم بیرون دیدم که واییی خواهرم که تو آشپزخونس سریع رفتم تو اولین اتاقی که دیدم درو بستم و از تو سوراخ قفل در بیرونو نگاه کردم دیدم خواهرم داره میدوه میاد و یه چیزی میگه من اهمیت ندادم و رفتم که یه چیزی دور خودم کنم که دیدم اومدم تو خواهرم و قسمت بدش اینجاس که دوستاش تو اتاق بودن\n\n\nپ.ن:خدا نصیب گرگ بیابون نکنه چنین شانسیو",
    "ترم قبل یه دختره تو کلاسمون بود اینقد خودشو میگرفت آدم فکر میکرد طرف از نوادگان قاجار هست...جواب سلام هم نمیداد !\nهمین دختر سر جلسه امتحان سیستم عامل افتاده بود جلوی من هرچی میگفت:تورو خدا سوال 4 رو برسون سوال 7 چند میشه\nمن میگفتم: نوموخوام من قهرم :)",
    "تو این وضعیت اقتصادی \nتنها چیزی ک فکرش حال آدمو خوب میکنه اینه که \"سعیدمون اسپانیایی بلده\"",
    "رفتم توالت یکی داد زد:\nآب داره قطع میشه؛بدو\nهول شدم اول خودمو شستم بعد ریدم",
    "سلام یه بار که قرار بود داداش و زنداداشم از بیمارستان بیان (بله بچه به دنیا اورده بودن) پدر بنده تو صندوق عقب ماشین یه گوسفند گذاشته بود و من نمیدونستم وقتی خونه بودیم بابا بهم گف برو از تو ماشین گوشیمو بیار اقا ما رفتیم گوشیو بیاریم که یهو این گوسفنده بالا پایین پرید من که نمیدونستم فک کردم جن پریده رو سقف ماشین و داره بالا پایین میپره ینی جوری پریدم خونه که اهل بیت بعد از فهمیدن ماجرا مجبور شدن فرش جدید واسه خونه بخرن نکته جالبش اینه که من ۱۵ سالم بود",
    "خونه سازی بره تو کف پام اگه دوروغ بگم .\nاقا ما کلاس ششم یه ناظم داشتیم .\nتپل و اخمو . یه کلیپسم داشت اندازه کره ی زمین . \nمنو دوستام همیشه زنگ تفریح والیبال بازی میکردیم . توپمون هم از اون سفت هاش بود . \nبعد یبار که داشتیم بازی میکردیم توپمون خورد تو کله ی یه شاگردی . اونم رفت پیش ناظمه و شکایت کرد .\nخلاصه این ناظمه اومد و گفت :شما توپ زدید به کله ی فلانی ؟ چرا ؟ خوبه بگم دیگه حق ندارید توپ بیارید ؟\nماهم الکی گفتیم : خانوم ما انقدر والیبالمون خوبه که یکبار هم خطا نمیره توپمون . چه برسه به اینکه بخوره تو کله ی یکی .\nناظممون یکم تهدیدمون کرد و رفت . \nاقا ...... اقااااااا..... چشتون روز بد نبینه .\nیه ساعد زدم به توپ . توپ رفت پیش زحل و برگشت .\nحالا همه عین سیب زمینی تو حیاط میدوئیدیم که نذاریم گل شه و ... .\nاین همه جا ... توپ قشنگ صاف رفت محکم خورد تو کله ی ناظممون . ناحیه ی کلیپسش .\nبد وقتی توپ باهاش برخورد کرد ، یه صدای تق اومد و بعد از زیر چادرش یه کلیپس قرمز میکی موس افتاد پایین اندازه ۱۰ تا گلابی .\nهیچی دیگه مدرسه مثل نارنجک منفجر شد از خنده .\nمن :D\nناظم :(((((\nحضار :]\nتوپ =/\nکلیپس :|\nمن بعد از تنبیه •_•",
    "یه بار توی امتحان ترم زیست سوال اومده بود چگونه چشم چپ و راستو از هم تشخیص بدیم . منم پشمام ریخته بود که عجب اوسکلیه این معلم ما، نکنه مسخره میکنه ؟ با خنده بقیه رو نگاه کردم دیدم خیلی عادی دارن جواب میدن بیشتر پشمام ریخت.\nو اما جواب بنده:دست راست خود را بالا اورده(تشخیص:با کدوم دست می نویسی؟( و روی چشم سمت خودش می گذاریم . اون چشم راسته اون یکی چپ.\nخلاصه اینکه ظاهرا چشم گوسفندو میگفت...و معلم برگه امتحانمو لوله کرد و.....بگذریم... کجا نذری میدن؟",
    "دیشب رفته بودم دکتر(سرما خوردگی توی این گرماo_O) دیدم یه آقا پسری با کفشای سیندرلا اومد رفت توی اتاق پزشک در اتاقم باز بود یهو همه جا ساکت شد پسره بلند گفت:میشه قــرص شـــیــاف هم بنویسیددد؟؟؟ \nجاااان؟؟ قرص شیاف ؟! :|| \nهمه بزور جلوی خنده شونو گرفته بودن فکر کنم از بازوهاش ترسیده بودن هر چی باشه محرمه دیگه و پسرا ورزشکااااار:||",
    "سر کلاس زبان بودیم استاد به بغل دستی گفت بگو سوت به چه معناست(منظورش از سوت کت و شلوار بود)\nرفیقم:فارسی شو بگم ، ترکی شو بگم ، انگلیسی بگم ، کودومو  بگم ؟؟\nاستاد :انگلیسی شو بگو نمک دون (لبخند عجیبی میزند )\nرفیقم :تلفظو بگم نوشتن بگم کودومو بگم ؟؟\nرفیقم منتظر بود استاد بگه همشو بده ده که از دنیا عزرائیل فرصت نداد(در واقع استاد فرصت نداد)\nخلاصه که خدا رفتگان شما رو هم شفا بده",
    "یه بارم تو محرم دیدم یجا دارن شیر کاکائو میدن پریدم خونه دو تا پارچ گنده ورداشتم اومدم دادم به طرف\nیارو جلو جمع بلند گفت داداش شیر کاکائو تموم شده \nدیدم دارم ضایع میشم گفتم عه مگه شیر کاکائو میدادین من فکر کردم چاییه ببخشید خدافظ\nگفت وایسا داداش چایی داریم ممد پارچ های اقارو پر کن \nخلاصه دو هفته چایی میخوردیم",
    "یه بارم اومدم ادای بهروز وثوق رو در بیارم به مامانم گفتم:ننه در کمال نا باوری بر گشت گفت:رو سرت عنه\n\nقهوه ای بم میاد؟!",
    "دیروز از شهرستان مهمون داشتیم امروز رفتن \n2 ساعت بعد زنگ زدن گفتن کیف پولمونو جا گذاشتیم\n\nمام یکم گشتیم دیدیم به جز کیف لب تاب و ساک و... رو هم جا گذاشته\nبهش گفتیم اینارم جا گذاشتی \n زنه هم نه گذاشت نه برداشت جلو شوهرش گفت : پس بگو فقط خودش اومده و اعضای تناسلسیش????????\n \nمن:????\nزنه:????\nطرف:????\nاعضای تناسلیش:????\nدوباره من:????",
    "الاﻥ ننه باباها اسم‌های قشنگی برﺍ بچه‌هاشون میزارﻥ\nمن یادمه رﻭز اول مدرسه به بغل دستیم گفتم ﺍسمت چیه گفت صفدر ، دﻭ ماه مدرسه نرفتم ، تب ﺩاشتم\n\n\n‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌",
    "یکی تعریف میکرد:\n\nچرا من طلاق گرفتم ...\nحتمأ بخونید عبرت بشه براتون\nامسال روز تولدم خيلي ذوق زده رفتم سر ميزه صبحانه زنم بهم تولدم رو تبريك نگفت، وقتي پسرم رو ميبردم مدرسه اونم بهم تبريك نگفت، وقتي برادر زنم كه بهترين دوست دوران كودكيم بود بهم زنگ زد تبريك نگفت، اما وقتي رفتم سر كار منشيم با لبخند گفت تولدت مبارك آقاي رءيس!! بعدش منو به نهار دعوت كرد. بعد از نهار من رو برد خونش، همينطور كه رو كاناپه نشسته بوديم روسريش رو برداشت و گفت صبر كن من الان بر ميگردم و رفت تو اطاق خوابش، وقتي در رو باز كرد يه كيك تولد دستش بود زن و بچه م و برادر زنم پشتش ميخوندن تولدت مبارک ....\n.\n.\n.\n.\nمنم لخت رو كاناپه در از كشيده بودم!!!!\nیعنی ریدم تو مغز کسی که سورپرایز رو اختراع کرد",
    "یکی تعریف میکرد:\nامروز از داداش دوستم که دکتره پرسیدم شما پزشک ها چرا دست خط همتون بده؟؟ \n.\n.\n.\n.\nگفت ساده ایا دست خط ما بد نیست اسم دارو ها رو بلد نیستیم..از ترس سوتی فقط دو سه حرفش که مطمینیم رو واضح می نیویسیم",
    "آقو یروز تو خونه تنها بودم گفتم برای اینکه نترسم آواز بخونم.\nوسطای آواز خوندن یهو جنه از تو حموم اومد بیرون گفت : داداش دفعه بعد که خواستی آواز بخونی یه بسم الله بگو ما ازاینجا بریم این صدای مزخرف تورو نشنویم \nمن:-)\nجنه@_@\nهمایون شجریان:-(",
    "کیا یادشونه بزرگترین چالش بچگیمون چی بود؟\n\n\n\nاینکه آدمای تو تلویزیون چجوری رفتن تو تلویزیونمون\n\nو اینکه چجوری صفحه تلویزیونو بشکونیم و شخصیت های کارتونی رو از توش در بیاریم؟؟\n\n\nیادش بخیر...",
    "پدر ما دو سال پیش رفته بود مکه \nبا تاکسی های اونجا چونه میزد\nعربه میزنه تو سرش میگه خسارات خسارات! لا اله الی الله! محمد رسول الله!\nبابام: علی ولی الله ^_^ علی حجت الله ._. کمتر بگیر =]\n\nهمسفراش میزدن رو شونش می گفتن : حاجی ما می خوایم زنده بمونیم ^~^\n\n( این داستان: پدر بی باک )",
    "رفیق ما زنگیده بید خونمون مامانم گوشیو برداشت\nرفیقم فکر کرد منم،\nمامانم: با فاطمه کار داری؟ ._.\nرفیقم: فاطی خودتو لوس نکن من می‌دونم تویی لعنتی :/\nمامانم: بزا الان گوشیو میدم بهش -_- \n\nچندین بار اتفاق افتاده :) \nدیگه یکی زنگ میزنه باهام کار داره میگم خودمم بگو\nازم تست میگیره مطمئن شه بعد فحش بده :))))\n\n( این داستان، شباهت اصوات )",
    "دیشب گودزیلامون اومده میگه عروس (تو عقدمون ب مامانش گفته عروس کدومه مامانش گفته اونه از اون روز تاحالا عروس موندم) ببین این بازیو یکم بازی کردم میگم خب برام بریزش\nرفته تو شر ایت میگه وایسا این یکی بازیم بریزم میگم نه دوسش ندارم میگه نه بذار بریزمش مناسبه تو هست\n:|||||",
    "اعتراف میکنم معلم ریاضی(آقا) جوری ادبم کرد که مامان و بابام تو این چند سال نکردن!  قرار بود امتحان بگیره وما هم که کنکوری وحســاس رو امتحان تشریحی با بچه ها قرار گذاشتیم غایب کنیم ^_^  دقیقا نصف کلاس روز امتحان نرفتیم مدرسه، پسفرداش که رفتیم فهمیدیم نامردای حاضر لومون دادن وبا دبیر دست به یکی کردن امتحانو گذاشتن واسه جلسه بعد که میشد فرداo_O\nماهم دیگه نخوندیم و فرداش رفتیم که امتحانو بدیم(با کوله باری از اعتماد به نفس:|)\n تا رسیدیم مدرسه دبیرمون  جلوی مدیر حساااابی از خجالتمون دراومد و با آسفالت کف حیاط یکیمون کرد،بعدشم یه امتحان خیـلی سخــــت گرفتو نمرشو عیــنا واسه مستمر ترم یک گذاشت ! \nالآنم که یادش افتادم اشک توی چشمام حلقه زد واقعا بد ضربه ای خوردم :((",
    "عجیب ولی واقعی:\nتو مراسم ختم خواهر مرحوم درحال اشک ریختن می گفت: پاهاشو این ور اون ور می کرد من فکر کردم می خواد زنده بمونه نگو داشته بای بای می کردهههه T^T",
    "دیشب ساعت ۳ نصفه شب رفته بودیم بیرون.دعوا شد.پسره برگشت به اون یکی گفت:(تو اگه...نبودی این موقع شب اینجا نبودی).\nبعد خودشم اونجا بود.در واقع ما هم اونجا بودیم:/",
    "دیشب بابام.داشت جوک تعریف میکرد جلو مهمونا منم خندیدم زیاد هی بع بابام.میگفتم دهنت سرویس بعد مامانم.صدام کرده میگه پگاه ینی چی هی به بابات میگی دهنت سرویس میدونی ینی چی دیوونه؟منم میگم ینی چی میگه ینی همون کاری که با ماتحتت میکنن بادهنت کنن ... :/ ",
    "امروز سوتیی دادم که تا زنده ام فراموش نمیکنم! کلاس رانندگی بودم(بعله دیگه ١٨ سالمه ^_^) توی تایم استراحت داشتم دنبال استاد میگشتم ،دیدم گله ی پسرا ایستادن جلوی در یه اتاق، منم اخم کردم و سرمو انداختم پایین که یعنی به شما توجه نمیکنم و این حرفا!  در اتاقو با اعتماد به نفس باز کردم وهمزمان بلند گفتم :اســــتـاااااااد .... ، یهو یه دستشویی تاریکو جلوم دیدم •_•پسرا که همدیگه رو جویدن از خنده منم آبروم رفت :(((\nتا آخر کلاس با لپای گل انداخته و چشمای پراز اشک به تخته خیره شده بودم :(",
    "دیروز تولد بابام بود پول نداشتم چیزی واسش بخرم.رفتم کولرو خاموش کردم.اومد خونه اشک تو چشاش جمع شد گفت \"کار کیه؟\"گفتم:\"من پدر.تولدت مبارک^__^\"\nبعد همو بغل کردیم تا صبح گریه کردیم:دی",
    "داریم فیلم ترسناک میبینیم\nتو یه صحنش آجیم جیغ زد بابام داد زد فرار کرد رفت تو دسشویی \nمامانم جیغ زد رفت تو راه پله ها \nهمه ی این اتفاقات تو چند صدم ثانیه اتفاق افتاد\nمن مونده بودم بخندم یا بترسم",
    "سلام. مانی هستم، ۸ ساله\nپدرم استاد دانشگاهه.\nپدرم تعریف میکرد قرار بوده از دانشجوهاش امتحان بگیره، بچه ها گفتن استاد امروز امتحان ترمودینامیک داشتیم، لطفا از ما امتحان نگیرین. پدرم قبول کرده. تایم استراحت از همکارش (استاد ترمودینامیک) سوال کرده، ایشونم به پدرم گفته بچه ها گفتن با شما امتحان دارن و منم ازشون میانترم ترمودینامیک نگرفتم.",
    "اینکه میگم واقعی هستاااا\n\n\nما چند سال پیش تصمیم گرفتیم که با خانواده بریم تفریح اقا ما رفتیم برگشتیم فرداش خبر دادن شوهر خالم مرده\n\n\nیه بار دیگه هم باز با خانواده رفتیم تفریح چند روز بعد خبر دادن مادر بزرگم اونم مرده \n\nبعد امروز مامانم گفت بیا بریم با بقیه هماهنگ کن تا بریم تفریح \n\nحالا نمیدونم این دفعه عزرائیل دنبال کیه \nخدا بخیر کنه",
    "یه بار تو باشگاه بودم یهو مربیم اومد یه کم صبر کرد بعد \n\nگفت : از اون برنامه غذاییت تخم مرغ و حبوبات رو بردار .\n\nگفتم : چرا ؟\n\nگفت : سرطان ریه گرفتیم از بس چسیدی لامصب :/",
    "با بابام بحثمون شد یهو گفت: یادته شیش سالت بود زمستون ساعت ۴صبح با بشکه تو صف نفت بودیم،بهت گفتم از کنار بشکه ی خودمون تکون نخور من برم برات خوراکی بخرم،رفتم ساعت ده برگشتم هیچی هم نخریده بودم؟\nگفتم :خب؟\nگفت:اومدم خونه خوابیدم،خوب کاری کردم:/\n\nمن :  :/\nبابام : :)))\nمامانم : :D\nیونیسف :  ^ــــ^\nسازمان حمایت از کودکان بد سر پرست : ~∆~\nعزراعیل: :)))\nدوباره من : :((((\nیکی اون بشکه نفت رو بده به مـــن ن ن ن ن",
    "با پسرعموهام رفته بودیم استخر سرِشام شرط بستیم \nهر کی بیشتر زیر آب بمونه\nشانس آوردیم غریق نجاتا با چک و لگد آوردنمون بالا\nنزیک بود نسلمون منقرض شه:/",
    "سلام. من مانی هستم. ۸ ساله\nپدرم استاد دانشگاهه.\nامتحانات من هشتم خردادماه تموم شد و با گوشی پدرم مدام بازی دانلود میکردم. یه بار در حین بازی، یه پیغام تلگرامی برای پدرم اومد که : استاد عزیزم سلام. من دانشجوی ترم آخر درس معادلات دیفرانسیل شما دانشگاه... هستم، امکانش هست گوشه ای از سوالات امتحانو به من بگین تا همون مباحثو خوب بخونم و پاس بشم. مرسی.\nمن به بابام چیزی نگفتم. رفتم از پوشه سوالات امتحانیش، یک نمونه امتحان معادلات دیفرانسیل که مال یک دانشگاه دیگه بودو عکس گرفتم جوری که اسم دانشگاه توی عکس نیفته و براش فرستادم. بنده خدا کلی تشکر کرد. از گوشی پدرم، اون عکس و مکالمات تلگرام دانشجوشو پاک کردم.\nآخر خرداد امتحان معادلات دیفرانسیلشون بود، ظهر بابام خیلی عصبانی اومد منزل و بلند بلند به مامانم میگفت: یک ترم با کلی زحمت به این دانشجوها درس یاد دادم، آخرش هم دانشجوها سر جلسه امتحان پایانی هیچی بلد نبودن، همشون سفید دادن و پا شدن رفتن.",
    "سلام. من مانی هستم، ۸ ساله.\nپدرم استاد دانشگاهه.\nبه پدرم توی تابستون درس دادن که ارائه بده. یه روز مامانم بیشتر باید اداره میموند، پدرم گفت مانی حاضر شو بریم دانشگاه کلاس دارم (من از تنهایی بشدت میترسم)، سر کلاس یکی از دانشجوها گفت استاد هوا گرمه، بستنی مهمونمون کنید. پدرم توی رودرواسی کارت بانکیشو داد به من، دانشجوها را شمرد، گفت مانی برو ۴۰ تا بستنی بخر. منم از سوپر مارکت بیرون دانشگاه بستنی مگنوم چهل تا خریدم، شد ۲۰۰ هزار تومن، برگشتم سر کلاس.\nتراکنش و کارت بانکیو به پدرم تحویل دادم و شروع کردم بستنی خوردن. بابام تراکنشو دید، جا خورد، چپ چپ نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. توی راه برگشت دعوام نکرد فقط گفت: باید بستنی هزار تومنی میخریدی. در ضمن تا ۲ماه، پول تو جیبی بهت نمیدم.",
    "به مامانم مشخصات ایمیلم رو دادم میگم اگه مردم داشته باشی\n \n\nاونم خیلی راحت نگاه میکنه \nبعدم تازه باسر تعیدشم میکنه\n\nیعنی میخاستم اون لحظه کلمو بکوبم تودیوار \n\nتااین حد داغونما ،داغون .",
    "اوایل سال تحصیلی هنوز هیچی نشده یه سوتی دادم که تا الآن هنوز منتظرم خدا سنگم کنه:/\nدبیرمون خواست در وصف امی بودن پیامبر(ص) یه بیت شعر بخونه و گفت \"نگار من که به مکتب نرفت...\" منم تو حال خودم بودم همون لحظه گفتم: وقتی میرفت جمعه میرفت ! اصلا نمیدونم این چی بود یهو از دهن من پرید بیرون  o_O. بچه ها هم فکر کردن دارم مسخره بازی میکنم هرچند دقیقه یکبار میگفتن ایول بهار خیلی باحال بود :|||\nو من همچنان o_O",
    "هر موقع میرم دستشویی درو  قفل میکنم بعد یکی میاد دستگیره درو فشار میده میبینه قفله بیشتر فشار میده دوباره با تمام زور فشار میده بعد نا امید میشه(اخه یکی نیست بگه بزرگوار میخای رو من بشاشی) بعد پشت در چار زانو میزنه به یه نقطه نامعلوم خیره میشه بعد نیم ساعت میام بیرون میبینم رفته حموم کارشو کرده \nدر جا پشمای بهداشت میریزه\nحموممون:( :O",
    "آقا چند وقت پیش دوست بابام اومده بود خونمون ایشون یکمی شوخ طبعه و میخواست با گودزیلامون(داداش کوچیکم)شوخی کنه.بهش گفت شنیدم خروستون تخم گذاشته گودزیلای ماهم بهش گفت اگه تو تخم گذاشتی خروس ما هم تخم میذاره.\nآغااا مارو میگی؟؟؟\nاینقققد در و دیوارو گاز زدیم که مردیم\nدوست بابامم کلا هروقت گودزیلامونو میبینه میگه روزه سکوت میگیرم قربت الی الله الللله اککبر",
    "میگم بخندید ولی برای من گریه داره .\nاقا من تقریبا ۱۳ سالم بود که یکی تو فامیلمون فوت کرد . بعدِ مراسم ختم ، توی رستوران ، منو دختر خالمو داداشمو پسرخالم جداگونه دوره یه میز بودیم . خلاصه غذا جوجه بود . ته دیگ پلو هم داشت . بعد گارسوناش اینجوری بودن که دونه دونه برای میز های کوچیک غذا میبرد . خلاصه اولین غذای میز مارو که اورد گذاشت جلوی من ... یه ته دیگ داش اندازه خر . تازه داشتم به مفهوم زندگی خوش میرسیدم که یهو دختر خالم ظرفمو برداشت و گفت : ریحانه جان برادرم خیلی ته دیگ دوست داره . ممنون که میدیش به اون . \nمنم دیدم همه ی ملت ذل زدن بهم یه لبخند ملیح زدم بهش و به چشمای نافذش نگا کردم و با صدای بلند ولی ملایم گفتم :گوه نخور ته دیگ خودمه . بهش دست بزنی دستتو میشکونم . \nهیچی دیگه مراسم ختم تبدیل شد به استنداپ کمدی ریحون . تازه موقع خدافظی همه موقع دست دادن بهم نگا میکردن میخندیدن:|\nمن ^_^\nدخترخالم°_°\nپسرخالم:(\nمامانم و آبروش =D\nعزاداران D:",
    "امروز صبح اومدم شارژ بگیرم از اونجایی که ته کارتم شپش پارکور میزنه التماس خواهش بابا کردم رمز کارت شو عنایت کنه کلا 2000تومن  شارژ گرفتم و منتظر اس ام اسش بودم ک دیدم زده \nمشترک گرامی مبلغ دویست هزار ریال به حساب شما افزوده شدد ⊙_⊙\nهیچی دیگه با همون زیر شلواری دویست هزار ریالیه کوچ کردم از شهر غربت تا بابام نیومده دمپایی دسشوییو بکنه تو حلقم",
    "یبارم تو محلمون دزدی زیاد شده بود میومدن ب بهانه های مختلف در خونه ی پیرزن پیرمردا رو میزدن و گولشون میزدن\nمن برا مادربزرگم کلاسه چطور از آیفون استفاده کنید گذاشته بودم \nبهش میگم ننه من میرم بیرون در میزنم تو این گوشیو برمیداری میگی کیه و بعد این دکمه رو میزنی \nرفتم بیرون درم بستم زنگ زدم دیدم برنمیداره\nعوضش اومده تو حیاط درو بازمیکنه بهم میگه تو ندیدی کی درو میزنه من:|||| بسکه حرص خوردم گفتم چرا میدونم همسایه بود \nرفتیم داخل کلی وقت گذشت دیدم داره چادرشو سر میکنه بهش گفتم کجا میری ننه این وقت شب میگه میخوام برم ببینم همسایه چیکارم داشتو بیام\n:||||||",
    "سر کلاس دینی  \nدبیر : بچه ها یه چیزی میگم که توی آزموناتون میاد، واجب الوجوب یعنی وجودش از خودشه ولی ممکن الوجود یعنی وجودش از خودش نیست. در همین حین معلم خواست مچ یکی از بچه ها که توی هپروت سیر میکردو بگیره پرسید من چی گفتم ؟! دختره هم با یه نگاه عاقل اندر دبیر و کلی اعتماد به نفس گفت : ممکن الوجود یعنی ممکنه تو آزمون بیاد ولی واجب الوجوب یعنی حتما میاد!!  :))یعنی درو دیواری واسه کلاس نموند دبیرمونم دیگه اون آدم سابق نشد الآنم داره شیمی آلی درس میده:|\nاین داستان : همکلاسی حاضر جواب :-!",
    "من یه مادر بزرگ دارم خیلی پیره\nیه روز میخواستیم ببریمش میدون امام(میدون نقش جهان اصفهان) براش کفش بخریم\nبا تاکسی اینترنتی رفتیم \nتا سواره ماشین شدیم عصاشو زد تو سره راننده گف من شنیدم شماها آدمای خوبی نیسین ولی خب حالا دیگه مجبوری اومدیم باهات یه وقت نخوای مارو بدزدیا من شوهرم میدونه با کی دارم میرم\n:|||||",
    "یه بار رفتم اسرائیل اینورو نگاه کردم دیدم صهیونیست، اونورو نگاه کردم دیدم صهیوهست.",
    "‏یه همکلاسی هم داشتم اسم و شمارشو تو کتاب درسیش مینوشت زیرشم میزد از یابنده تقاضا میشود با این شماره تماس بگیرد بعد پرتش میکرد تو مدرسه دخترونه",
    "شلوارم توی جمع بیفته پایین اگه دورغ بگم .\nاقا فاصله ی بین لب بالا و دماغتون رو باد کنید و بعد با دست بترکونینش . دیدید که صدای چ.س میده . \nحالا منو مامانم یبار رفته بودیم سینما .اونجا تو تاریکی من لبمو باد کردم و با دست ترکوندم و یهو یه صدای بلندی داد . کنارمم یه خانوم از این سانتالیا نیشسته بود . خلاصه اقا تا اخر فیلم تقریبا ۹۰ دقیقه هی از جلوی جلو تا جایی که دستم کش میومد دستم رو میبردم عقبو هی میزدم به لبم که خانومه بفهمه صدای واقعی نبوده . فکرشو کنید ... مثلا نشستید تو سینما . بعد یکی هی ادای چ.س در بیاره :|",
    "اقا ما تقریبا ۵-۶ بودیم کع مامان بزرگم هیئت تو خونش برگذار کرد ما بچهه ها هم رفتیم توی یه اتاق و شروع کردیم به زدن حرکت های ژیمناستیک . منم حرفه ای بودمو بلد بودم که بالانس بزنم و بالانسو تبدیل کنم به پل . خلاصه نوبت من شد اومدم همین حرکتی رو که گفتم رو برم که اقا چشتون روز بد نبینه :D\nیه خانومه فکر کرده توی این اتاق هم عزادار نشسته ، چایی بدست اومد تو تا تعارف کنه و منم همزمان از بالانس برگشتم و پام محکم روی سینی چایی فرود اومد و چاییه ریخت رو زمین و من و خانومه . \nحالا چون در تا ته باز بود همه دید کامل به اتاقو داشتن . حالا حرکات منو خانومه .\nمن : داد میزدم یا خود خدا به خدا غلط کردم دیگه بالانس نمیزنم . باسنم میسوزه . واییییییییییی نکنع بی باسن بشم :(((\nخانومه هم هی چادرشو عین رقص عربی بالا پایین میکرد دور خودش میرقصید و جیغ میزد کع جیغاش بیشتر شبیه کِل کشیدن شد (:",
    "یه بار مریض شده بودم شدیییید و بعد از چند روز غیبت بالاخره رفتم مدرسه. دبیر ریاضیمونم گفت تو کجا بودیی و چرا نیستی دیگه و این حرفا .منم  که ای کاش لال میشدم و سکوت میکردم گفتم حالم بد بود و سرم زدم ....تا اینو گفتم یکی از بچه ها گفت :اگه راست میگی \"ســـوراخاتو نــشون بده ببینیم\"!   \nهیچی دیگه آبرو نموند برام جلوی دبیرمون که آقا بود وکلی هم باهاش رودروایسی داشتم :/ \nاز اون موقع بچه ها بهم میگن بــــهــار ســـوراخ !o-O",
    "آقا یه بار بازی استقلال و پرسپولیس بود عمه ی منم که خدای سوتی\nخلاصه یه بازیکن تیم ما توپ رو خراب کرد عمه ی منم خواست بگه من که منگلم میفهم اینه بازیکنه نمیفهمه؟\nکه یهو گفت من که منگلم نمیفهمم؟؟؟\n\n\nمن—_—",
    "دارم نماز می خونم  یکی زد رو شونم . میگه داداش قبله  چند درجه اینورتره .\n\nانگار میخوام واسه خدا کرنر ارسال کنم :)",
    "شامپو بره تو چشمم اگه دوروغ بگم .\nمامانم داشت کیک درست میکرد . رفتم کنارش . لپشو بوس کردم . یهو تخم مرغ از دستش افتاد . واکنش مادر گرام رو داشته باش :\nبترکی دختر . تخم مرغو شیکوندی . حالا مجبوری خودت جمعش کنی یالااااا .\nداشتم جمع میکردم داداشم اومد گفت : \nچطوری کوزت . \nبابام اومد گفت : تو اتاق منم خورده بیسکویت ریخته . بعد تخم مرغا برو اونارو جمع کن . \nمن: شما منو کجا پیدا کردید ؟ راستشو بگید طاقتشو دارم .\nبابای گرام : از تو جوب .\nمن :D\nبابام :)\nمامانم D:\nداداشم =)\nکوزت*_*",
    "خواهرم یه سوتی داد در حد بوندسلیگا \nظهری داشتم باهاش شوخی میکردم برگشت بهم بگه نکن من جنبه شوخی ندارم اشتباهی گفت من (( دنبه )) ندارم \nمن  O -o    \nخواهرم ^--^\nدنبه گوسفند :((",
    "دختر خالم بچه اولشو به دنیا اورد اسمشو گذاشت سوره . دومی رو گذاشت آیه . سومیو نپرسیدیم . بوسیدیم گذاشتیم رو تاقچه.:/",
    "سلام. من مانی هستم، ۸ ساله\nپدرم استاد دانشگاهه.\nیه روز که مامانم منزل نبود، مجبور شدم با پدرم برم دانشگاه چون تنهایی میترسیدم خونه بمونم.\nپدرم منو گذاشت اتاق اساتید و رفت کلاس روبرویی برای تدریس. یه کم که گذشت از بیکاری حوصله ام سر رفت، رفتم سر کلاس، پدرم گرم نوشتن پای تخته بود و اصلا نفهمید من وارد کلاس شدم. چهره من خیلی شبیه پدرمه. دانشجوها فهمیدن پسر استادشون وارد کلاس شده. پچ پچ و ریز خندیدن ها شروع شد. اضطراب منو گرفت.\nبعد چند دقیقه، بخاطر استرس حس کردم به شدت دستشویی دارم. یکدفعه عین جت از جام بلند شدم و جیغ کشیدم بابایی دستشویی کجاست؟ کلاس رفت روی هوا، بنده خدا پدرم بدجوری شوکه شده بود و منو با یه پس گردنی محکم و جانانه روانه دستشویی کرد.",
    "من یه مرغ دارم به اسم سیاوش . \nدلیل اسمشم اینه که وقتی خریدمش فکر کردم خروسه و وقتی تخم کرد فهمیدم مرغه ولی اسمشو تغییر ندادم .\nخلاصه تو کلاس هفتم هی برای یکی از دوستام درباره ی سیاوش حرف میزدم . مثلا میگفتم (خیلی قشنگه . خیلی صداش باحاله . تند میدوعه و ...)\nتا اینکه دوستم اومد خونمون . دوستم توی اتاقم بود که بهش گفتم میخوای سیاوشو ببینی  ؟  دوستمم با یه ذوقی که یکم بیش از حد بود قبول کرد و پرسید : مگه الان خونس ؟ منم گفتم اره . خلاصه بردمش تو لونش و سیاوشو معرفی کردم . در کمال تعجب دوستم شروع کرد به فحش دادن و رفت خونشون . فردا متوجه شدم که دوستم فکر کرده سیاوش یه پسره تقریبا همسنشه و از ویژگیاش خوشش اومده .\nمن :D\nدوستم •_•\nسیاوش¥_¥\nپسر:)",
    "آقااااا ما یروز رفتیم یه مسواک بزنیم یهو دستم خورد به مسواک مامانم افتاد تو توالت فرنگی منم که میترسیدم اگه به مامانم بگم یه ابدلیا چاکی بیاد تو شیکمم به سرعت مسواک را در اورده و از صحنه جرم دور شدم \nهنوز که هنوزه مامان هر شب به بابام زنگ میزنه میگه یه خمیر دندون جدید بخر بیار",
    "اقا اونایی که میرن دنبال پدر و مادر واقعیشون ، نگه دارن . یه ایستگاه جلوتر وایسین منم میام .\nرفتم به بابام میگم : بابایی داشتن بهترین دختر دنیا چه احساسی داره ؟\nبابام بدون مکث گفت : تجربه نکردم تاحالا . \nمیرم به مامانم این سوالو میگم جواب میده : باید از خواهرم بپرسی اون دخترش بهترین دختر جهانه . \nمیرم از داداشم میپرسم ، میگه : نمیدونم راستش . من که خواهر ندارم خو .\nمن *_*\nبابام :d\nمامانم :)\nداداشم ^_^",
    "یه بار رفتم دکتر . برام 30 تا شیاف نوشت !بهش \n\nگفتم : حاجی شما رزمنده بودی ؟\n\nخوشحال شد گفت : اره از کجا فهمیدی ؟\n\nگفتم : از اونجا که باسن منو با خشاب کلاشینکف اشتباه گرفتی !!!",
    "اقا ما کلاس ششم بودیم سر کلاس زبان که معلممون  خپل و سخت گیر و بدجنس بود . به معلممون میگفتیم کلم تپلی . بعد تو کلاس داشتیم یواشکی (لواشکی) جرعت حقیقت بازی میکردیم .بعد نوبت من که شد گفتم جرعت . اونام گفتم برو چارزانو بشین رو میز معلم . منم ترسیدم ولی برای اینکه خیط نشم قبولیدم .خلاصه کلم تپلی پای تخته که بود من سریع از جام پاشدم و دویدم سمت میزش تا روش بشینم . چشتون روز بعد نبینه یهو کلم تپلی برگشت سمتم و منو دید . منم هول شدم پام پیچ خورد . داشتیم سقوط میکردم تو زمین که شلوار کلم تپلی رو گرفتم و ... بعلهههههههههه تنبون کلم جونم عین دنبه شل شد اومد رو مچ پاش . ما بچه ها هم عین چی کلاس رو منفجر کردیم در این بین یکی از دوستان هم توانست باد معدشو خالی کنه . چی ؟ معلم چیشد ؟ هیچی دیگع . رفت دیگه برا حقوقش هم برنگشت . تا یه سال تو مدرسه صدام میکردن *ریحون تنبون کش *     :|",
    "چند وقت پیش یه جک تو کانال  فور جوک خوندم در مورد \"نزدیک ترین تجربه به رابطه جنسی\" یاد یکی از خاطره های خودم افتام.یادمه وقتی 8،9سالم بود به همه میگفتم وقتی بزرگ شدم زن نمیگیرم (نمی دونم چرا :/) خیلی هم مُصِر بودم ولی روی یکی از دخترای فامیل به قول امروزیا کراش داشتم یه شب که همه بچه ها و نوه ها هم خونه پدر بزرگ مادربزرگم بودیم و از قضا دختره و خانوادش هم اونجا بودن.سر سفره شام بودیم که نمیدونم چجوری یهو بحث ازدواج باز شد و عمم برگشت و به من گفت علی که داماد خودمه منم گفتم نه :( یهو مادر همون دختره که روش کراش داشتم برگشت گفت نه علی قراره دختره منو بگیره آقا منو میگی دنیا برام وایستاد منم خیلی محکم و قاطع گفتم نـــــــــه آقا مادره برگشت با صدای بلند گفت مگه دختر من چه ایرادی داره \nمن یادم نمیاد چی گفتم ولی هرچی گفتم کل جمع ساکت شدن غذاشونو خوردن.این بود نزدیک ترین تجربه من به رابطه جنسی:/",
    "یه بار تاکسی سوار شدم اومدم به راننده چیزی بگم ، دست زدم رو شونش .\n\nکنترل ماشین از دستش خارج شد. کم مونده بود بزنه به یه اتوبوس . اخر تو \n\nخاکی نگه داشت.\n\n گفتم : معذرت میخوام . نمیدونستم این قدر میترسید.\n\nگفت : نه، عیب نداره ، چون من 25 سال راننده ماشین نعش کش بودم :/",
    "ماه محرم بود و یکی از معلما خواست این ایامو تسلیت بگه ژست غمگین گرفتو دستاشو مثل  این روانشناسا زیرچونش حلقه کرد و درحالی که به افق خیره شده بود گفت:ماه مــبــــارک محرم و تـــبــریــــــک.....تا اینو گفت همه منفجر شدیم از خنده هیچ جورم آروم نمیشدیم;-)\n فکر کنم دبیرمون از فامیلای یزید بوده :)))",
    "جاتون خالی دیروز میخواستم یه مازراتی بخرم ، \n\nسر یه حرف کوچیک معامله مون نشد.\n\nگفت پول بده من نداشتم :)",
    "سلام. من مانی هستم، ۸ ساله.\nپدرم استاد دانشگاهه.\nتوی تیرماه با پدرم رفتم دانشگاه تا پدرم برگه های تصحیح شده رو تحویل دانشگاه بده. یه دفعه از پشت ستون یه دانشجو پرید بیرون گفت استاد بخدا من تحت پوشش بهزیستیم، بی پولم و اگه پاسی ندین مجبورم ترک تحصیل کنم و موادفروش میشم و کلی حرف دیگه.\nولی من زودی پریدم وسط حرف دانشجو و به بابام گفتم: بابایی بابایی من دیدم این آقاهه کوچه پشتی از شاسی بلند پیاده شد. یکدفعه دانشجوهه یجوری عصبی و بد نگام کرد که از ترس رفتم پشت بابام قایم شدم.",
    "اقا دیدین تلویزیون یه تبلیغ داشت زنه میومد تو دو حالت مختلف میگفت مثلا خونمون خیلی کوچیکه! قد لونه مرغه توش ادم نفسش بند میاد و... اینا؟\n\nهیچی مامان مام ازین یاد گرفته جوگیر شده هی میاد جلو بابام رژه میره میگه خونمون خیلی تنگه ها:/ شبا دیر میای خونه ها:// و اینا، بعد دودیقه باز میاد به بابام میگه اشکال نداره دیر میای من بهت اعتماد کامل دارم یا میگه وای خونه ما چقدر صفا داره????\nلا مصب یه جوریم با احساس میگه هر دو حالتو ادم هنگ میکنه!\n\nما :///\nخودش :))))\nزنه تو تلویزیون @-@\n \n\n\nبابااااااااام ????",
    "دیروز کیف معلم ادبیات مون رو زدن داد زد \nبازگرد فرومایه",
    "سلام. من مانی هستم، ۸ ساله\nپدرم استاد دانشگاهه.\nیه روز من و مامان با ماشین رفتیم دانشگاه دنبال پدرم، من تنهایی رفتم داخل دانشگاه دنبال پدرم، توی راهرو دیدم یه دانشجو با گریه رفت سمت پدرم، سرشو گذاشت روی شونه پدر و گریه شدیدی کرد، پدرمم چند قطره ای اشک ریخت، دانشجو هق هق کنان بریده بریده به پدرم میگفت مامان بابام طلاق گرفتن، حالم بده و نمره میخوام.\nپدرمم با همون حالت گریه بهش گفت: باشه خیالت راحت فقط طلاقنامه رو فردا بیار ببینم تا پاسیتو بدم. بعدش اومد سمت من.\nدیدم که دانشجو دستاشو محکم مشت کرد و آروم فحش داد",
    "آقا این داروخونه ها هم مسخرشو در آوردنا\nی دختر خوشکل گذاشته اونجا..رفتم خمیر دندون بخرم جوگیر شدم گفتم ازون زغالی بزرگا بده.داد گف میشه 25تومن\nیکی نیس بگه آخه بدبخت سک تو که همیشه خمیر تاریخ گذشته 700تومنی میزنی مجبوری دندوناتو با گه سیاه بشوری؟أه ه ه.../:",
    "وقتی کنکوری بودم یه پسره رو تو راهرو بود که همیشه ی خدا هم داشت نگری بر د بازی میکرد یه بار از معلمم پرسیدم که این اینجا چیکار میکنه؟ \nگفت اومده مثل تو کلاس کنکور \n گفتم این پس چرا همیشه در حال بازی کردنه؟ \nگفت این طوری بهش نگا نکن رتبه ی اول تو قلمچیه \nاغا به نظرم عجیب اومد خلاصه باهاش دوست شدم و اینا اخر فهمیدم که \n \n.\n. \n\nاغا سوال هارو میخرید اخر هم میخواست به ننه باباش بگه تو کنکور حالش بد شده ????",
    "امروز از امتحان که اومدیم با همخونم قرار گذاشتیم بخوابیم پاشیم امتحان بعدی رو با هم بخونیم یکی دو ساعت بعد اومده بالا سرم بیدارم کرده میگه رویا میشه یکم دیگه بخوابیم بعد بیدار شیم؟ \nاثر امتحاناست دیگه",
    "زنگ عربی بود موقـع تدریس قواعد(وای چه های کلاس شداا تـــدریـــس^__^)  خانم :بچه ها همه چیزو بنویسید بجز اونی که با سبز نوشتم کارش دارم.\nدقیقا ۱دقیقه بعد یکی از بچه ها :خانووم اون سبزه رو هم بنویسیم؟\nدبیر:نه عزیزم\nیکی دیگه :سبزه چی ؟اونم باید بنویسیم؟\nدبیر:نـــه\nبازم یکی دیگه :‌ما که ‌آخر نفهمیدیم اون سبزه رو بنویسیم یا ننویسیم!\nیهو دوستم حین اینکه از دما‌غش بخار میومد رفت سمت تخته ماژیکو برداشت دور اون سبزه رو خط کشید گفت ایـنـو نـنـویـس آشـــــغـال ،ایـنـو نـنویــــــــس کــصـاااااافــــط، ایـن عــن ســـبزو مـیبـینی؟ایــن عــــنــو نـنویس! \nیــنی همه از خــنده بـه دیـار باقـی شکافتیم عه ببخشید شتافتیم :)))))\nشما هم از این همکلاسیای گیج و کم شنوا داشتین؟",
    "یه بارم مامان بزرگم تو بالکن دستگیرم کرد درحال سیگار کشیدن>_",
    "توخیابون داشتم دخترا رو دید میزدم رو به اسمون کردم \n\nگفتم: خدایا چیکار کردی این زنا رو که این قدر خوشکلن ؟\n\nناگهان ندا امد  پس گردنی زد و گفت :دفعه دیگه نبینم چش چرونی میکنیا !!\n\nراستی نگفتم ، ندا زنمه!! :/",
    "آخرین روزایی که مدرسه بودم (الان فهمیدیددوازدهمی بودم یا بیشتر توضییح بدم؟) دبیر ریاضیمون که ازقضا آقا هم تشریف داشتن گفتن که شما بی تجربه این و من ۲۰ ساله دارم با بچه ها کنکور میدم و شما سال اولتونه و این حرفا ... یهو یکی از بچه ها گفت ایشالله که سال آخر باشه (منظورش قبولی ما بود که سال اخر کنکورمون باشه*_*) معلممونم فکر کرد منظورش خودشه که سال آخرش باشه( خدایی نکرده) منم از همه جا بی خبر بلنند گفتم ایشاااالله:)) حالا قیافه دبیرو خودتون تصور کنیدبا چشای اینجوری نگام میکرد o_O از شرح خنده های بچه هام عاجزم :)))",
    "شما فک کردین تو مهمونی سر سفره چرا همه بهم میگن اون دوغو بده یا دیسو بده و....\nفکر میکنید لابد دستشون نمیرسه ولی در اصل همه از ترس گوزیدن جرئت خم شدن و تحت فشار قرار دادن خودشونو ندارن.",
    "‏چجوری تو مترو و تاکسی چتای بغل دستی‌تونو میخونید؟؟؟من یه بار خواستم امتحان کنم سرمو آروم بردم نزدیک شونه های طرف که چتاشو بخونم ، یهو دیدم یارو دوربین جلوشو باز کرده داره خودشو میبینه ، چن ثانیه از تو گوشی چش تو چش شدیم ، بعد خودمو عین یه گنجشک زدم به خواب رو شونه‌اش خوابیدم -__-",
    "یه رفیق داریم نظافتچی بیمارستانه\nمیگه یه بار پیرمردی آورده بودن که آپاندیسشو عمل کنه\nبعد عمل رفتم بهش گفتم: پدر جان! تا باد معده ازت خارج نشه مشخص نمیشه که شکمتون کار میکنه\nگفت هیییی\nگفتم باید باد معده بدی تا شکمت کار کنه\n\nیهو پسرش گفت بابام گوشش سنگینه، خودم بهش میگم\n\nبعد با داد گفت: بوا (بابا) سی اینکه کمت کار کنه باید بگوزی......\n\nآغا این پسره هنوز از دهنش در نرفته بود بگوزی\nکه پیرمرده گفت:  زاااااااااااررررررت\nکه مریضی که تخت کناری بود و بدبخت مورفین بهش زده بودن بخوبه از خواب پرید\n\nاز اون به بعد دیگه منو نفرستادن بالا سر مریض",
    "تو ایستگاه اتوبوس منتظر بودم\nیه سربازی هم کنارم بود\nبیستا دخترم روی صندلیا نشسته بودن\nهی به ما نیگا میکردن و میخندیدن\nیکیشون به سربازه گفت:\n   میگم دو سال سربازی خیلی سخته؟  نه!\n\nسربازه گفت:\n\n       سخت تر از چهل سال پریود شدن که نیست",
    "آقا این همسرگرام مریض شده بود شدید،ولی چون ازآمپول میترسه نمیرفت دکتر! خلاصه بزور مجبورش کردم باهم رفتیم.دکتر هم نامردی نکرد دوتا آمپول مشتی نوشت.حالا تزریقاتی یه خانوم چاق سن بالا.به شوهرم میگه برو حاضر شو تا بیام برات بزنم.منم غیرتی شدم رو به منشی افاده ایش گفتم تزریقاتی مرد ندارین؟منشی چپ چپ نگا کرد گفت \"سنشو ببین\"!منم پشت چشم نازک کردم گفتم به هرحاااااال.اییییش.خوشم نمیااااد!\nمنشی: خانوم میگم سن شوهرتو بگو بنویسم اینجا!نگو گفته بوده \"سنشو بگین\"!\nمن قهوه ای:آهان 29\nمنشی که با نگاه چه اسکولیه خیره شده بهم\nشوهرم که از خنده درد آمپولا رو حس نکرده\nودیگر هیچ",
    "داشتیم تلویزیون میدیدم صداش تا خرخره بلند بود. کنترل هم دست پدر گرام. خواهرم: کمش کن بابا کر شدیم:(\nبابا : .....\nخواهرم هم دید واکنش نشون نمی ده پرید کنترل رو بگیره بابامم عین پلنگ زخمی پرید زودتر قاپیدش. \nخواهرم: الان با گوشیم خاموشش میکنم.\nبابامم کف و تف قاطی کرد خواست یه پاسخ کوبنده بده : منم میزنم تو اون ...(یکم فکر کرد) ... تو اون گوشیت بترکه از پنجره پرتش میکنم تو حیاط .\nمن : ما اصن حیاط نداریم :|\nبابا: :||||||",
    "عشقم بهم میگه واای ریحانه چی میشه تو دکتر مغز بشی من وقتی شیفت هسی بیام پیشت... \nگفتم ببخشیداا ولی متخصصا شیفت نمیدن... \nیعنی شاشیدم تو فانتزیای بدبخت :))\nشاعردهه هفتادی کجایی؟؟ :(",
    "رفته بودم آزمون شهری گواهینامه موتور\nافسره گفت: اونایی که با موتور خودشون اومدن یه گوشه برن تا زودی براشون امضا کنم و قبول شن\n\nمنم با موتور رفته بودم خوشحال و بشکن زنان رفتیم یه طرف \nبعد افسره اومد گفت : شما که گواهینامه ندارین غلط میکنین بدون گواهینامه سوار موتور میشین\nهممون رو رد کرد نامرد......",
    "اون اوائل استفاده از ایموجی تو یاهو‌مسنجر یکی از سخت‌ترین کارها بود، یعنی ایموجی رو باید می‌ساختی.\nمی‌زدی D: اینتر می‌زدی می‌شد: ????\nمثلا اگه گل رز درست می‌کردی که خیلی خفن بودی.\nیکی زنبور می‌فرستاد دیگه خدا بود. می‌گفتیم تو رو خدا بگو چیا رو زدی شد زنبور!",
    "باور کنید! هنوز هم خیلیا میانو مطالبو میخونن،بعدش هم از خنده گوشیو گاز میگیرن.ولی................................................................ .....لایک نمیکنن!!!؟؟؟؟",
    "چندوقت پیشا تولد همسرم بود خواستم مثلا سورپرایزش کنم.خلاصه رفتم ازین مغازه ها که وسایل جشن میفروشن و چندتا بادکنک قلبی برداشتم.حالا مکالمه من با فروشنده دلخوش\nاون:خانوم بادکنکو بدین براتون باد کنم ببینین چه شکلی میشه\nمن: نه ممنونم\nاون:نه بذارین نشونتون بدم\nگذاشت لب دستگاه زارت ترکید.یکی دیگه  گذاشت بازم ترکید.یکی دیگه،یکی دیگه..از رو هم نمیرفت.ینی پخش زمین شده بودم از خنده.میخواستم بگم بابا من متاهلم کل مغازتو نترکون ولی خنده نمیذاشت\nآخرم بزور حساب کردم اومدم بیرون.فروشنده جو گیره و مخ زنه ما داریم؟! (((:",
    "یه بار یکی از همسایه ها فوت کرد به دوستم گفتم : میتونی یه طوری بگی که ناراحت نشه ؟ \n\nگفت:  آره\n\nرفت پیشش گفت: سلام بابات خونست؟\n\nگفت : نه شب میاد .\n\nگفت بشین تا بیاد :)",
    "سره یه درسی یه معلم خیلی افتضاحی داشتیم . کلا بنده خدا یه جوری بود. همش کند و کشدار حرف میزد و عشقه تخته هم بود همه چیزو میخواست بنویسه رو تخته یا دیکته کنه بهمون. \nالقصه .یه روز اومد سر کلاس دیدیم عینک زده(هیچ وخت عینک مطالعه رو برای دیدن عادی نمیزد) پای چششم کبوده ،زیر چششم باد کرده . من با دهن بسته و زمزمه طور به دوستم: پیس پیس، پیسسسس.(کرَه یکم)\nدوستم: هوم؟\n_:قیافش عوض شده نه؟\n+:هاان!؟\n-:میگم پای چشش کبوده نه؟\nدوستم با فریاد:کبودههههه؟؟؟؟؟\nمن:| تو چشای معلمه خیره شدم و لبخند زدم با ضایعگی تمام.\nدوستم که تازه فهمید قضیه چیه زد زیر خنده.\nحالا یکم که گذشت اون برگشت آروم گفت:زیر چشش باد داره ؟\nمنم نشنیدم با فریاد گفتم: بااااد داااارهههه؟؟؟\nینی قیافه ی معلم بنده خدا هر لحظهo_O تر میشد.",
    "دیروز می خواستم خودمو برای مخاطب خیلی خاصم آیدا خانوم لوس کنم گفتم نوکرتم.\nگفت:نمی خواد نوکر باشی آقا باش.\nگفتم آقا باشم بچم آقازاده میشه اختلاس میکنه.\nقیافش اینجوری شد #_#\nفک کنم تا حالا اینقدر قانع نشده بود.\n\n:)",
    "میخواستم ماشینمو بفروشم یه مرده به من گفت ،\nطرف : داداش ماشینت سالمه ؟\nمن : mikhari?\nطرف : آدرس بده بیام بخارونمت :/\nمن : منظورم اینه که می خری؟\nطرف :   :/",
    "داییم ساعت سه نصف شب اس داده میدونی جریان چیه؟؟\nمنم با استرس گفتم چیشده چیکار کردم\n\nنوشته:به مقدار الکتریسیته ای که از یک رسانا عبور میکند جریان میگویند.\n\nاین همه بامزگی رو کجات جا میدی دایی *_*",
    "معلم يه روستا بودم موضوع انشارو در مورد (سرما) گفتم. \n یکی از بچه ها اومد انشاشو خوند: بعضی روزها انقدر سرما زیاد است که حتی سگ هم از خانه ى خود بيرون نمی آید اما معلم ما به مدرسه مى آيد!!!!!\n\n\n\n\nمن :(\nبچه ها :)\nسگاى محل:/\nسرماى زمستون:)",
    "یه بار سر کلاس بودیم استاد به بغلیم گفت : آقای بهنامی  حواست کجاست ؟ منم گفتم استاد داره  به دخترا نگاه میکنه . یکی از رفقا هم گفت:  استاد این روزه هست فکر کرده داره حوری هارو می بینه!\nاستاد هم کم نیاورد گفت : منم نگاه کنید دیگه ! من گفتم : شما هم شیطان رجیم! الان هم دارم پشت در می نویسم!",
    "♣♠♥♦み¤ⓢs£ɨŋ♦♥♠♣\nآقا ما میریم کلاس هاپکیدو(تو گوگل سرچ کن میفهمی چیه)\nیهروز دفاع شخصی داشتیم سه تا کمربند سفید تازه ثبت نام کرده بودند استاد ماهم خاست به اینا شماره اول دفاع شخصی رو بگه\nبه من گفت بیا که حرکتو رو تو بزنم \nآقا من فکر کنم فقط دستم پیچ میخوره و یه درد سطحی هس(البته از قبل تجربه کرده بودم  و اون قدر هم درد نداشت)\nچشمتون روز بد نبینه به تازه واردا گفت اگه مقاومت کرد عصبشو فشار بدید نشد...یهو دیدم زانوشو آورد تو قفسه سینم\nمنم که لاغر پخ کنی میشکنم آقا انگار یه چیز سفت رو با ۱۵۰تا سرعت پرت کردن سمتم اونجوری درد داشت ولی نمیدونم چی شد یه کاری کرد دردم رفت\nآخر کلاس هم گفت من هنوز پامو نیاوردم حسین آقا افتاد\nمن@_@\nاستاد ما هم دان ۵کمربند سیاه به آدمک مصنوعی میزد فوق فوقش ترک بر میداشت\nمن که دیگه جای خود دارم",
    "این داستان کاملا واقعی :D\nبا رفیقام تو ماشین نشسته بودیم و اون راننده بود، یه خانومی رو با بچش سوار کردیم که تا یک مسیری برسونیمش. این رفیق ما هم که عقب نشسته بود حال ندار بود. بچه این خانومه هی اذیت میکرد، هی پاشو میزد به رفیق ما و.. مامانش بهش گفت: بشین سرجات انقد عمو رو اذیت نکن به بابا میگم اذیتم کردی ها!\nبچه هم با یه حالت بغضی برگشت به مامانش گفت: منم به بابا میگم امروز تو شپزخونه گوزیدی\nما که ترکیده بودیم",
    "دوران دبیرستان یه روز حال نداشتم کلاسو ب بهونه دست ب آب پیچوندم\nدم دسشویی چن نفر از اونایی ک ورزش داشتن وایساده بودن\nمن برا اینکه ضایع نشم رفتم داخل بعد ک اومدم برا اینکه طبیعی جلوه کنه خواستم دستامو بشورم\nیکیشون اومد تو گفت زور نزن آب قطعه\n:|",
    "♣♠♥♦み¤ⓢs£ɨŋ♦♥♠♣\nیه بار یه توپ ژله داشتم\nمیزدم زمین ۷/۸جا رو میخورد\nآقا خواهرم اومده بود خونمونو (منم چش حسودا کور یه سال و خورده ای بود که دایی شدم^_^)توپو گرفتیم همینجوری پرت میکردیم\nکه مامانم هی میگفت ول کنید ول کنید...\nاما دور از جون تو گوش خر میخوند\nآقا نمیدونم چی شد یهو توپ برگشت رفت سمت بخاری \nخورد به شیشه بخاری خورد و خاک شیر شد\nبابای ماهم عین یه پلنگ گرسنه که یه شکار قلمبه پیدا کرد افتاد دنبالم\nاومدم آشپزخونه اونم اومد منم از اپن پریدم اونور(یع گلدونم شکوندم خخخخ)بعد رفتم تو اتاقو در قفل کردم\nآبجی ماهم که قشنگ پخش زمین شد از خنده\nمنم که مثل این استیکرای ترسیده،ترسیدم بعد رفتم از بابلم عذر خواهی کردم و بوسش کردم و یه کم نگاهم کرد(با خشم)\nبعد بوسم کرد گفت عیب نداره ولی دفعه بعد جنازتو میارم\nحقم داره خخخخخخ\nاین خواهرزادمم که گووووودزیلاااااا با زبون بچگی بهمون گفت بدبخت\nخداییش اینو انتظار نداشتم\nمن@_@\nخانواده(((((-:",
    "یه دختر دیدم خیلی ناز بود\nرفتم دنبالش گفتم\nمن از شما خوشم اومده، میشه شمارتونو داشته باشم؟\nگفت: نه\nگفتم: هر کاری هم بگی انجام میدم\nگفت: لطفاً برین\n\n\n\n\nمنم همونجا ریدم:)\n\nفقط نمیدونم چرا جیغ کشید فرار کرد:/\n من که به حرفش گوش دادم☹️",
    "چند وقت پیشا خونمون افطاری دادیم \nلامصب همه طلسم شده بودن\nاینارو انگار مجبور کرده بودن قبل از اینکه چیزی بخورن نماز بخونن|:\nاینا نماز خوندن بعدش یادشون اومده امام جماعتشون از کرج اومده باید شکسته میخونده طرف\nاز اونور اونیکی فامیلمون بعد نماز زل زده به کنج دیوار میگه تو وضو گرفتی؟؟میگم آره چطو؟؟میگه من یادم رفته بود/؛\nدِ آخه جلبک بگین اونا گشنشون بوده خون به مغزشون نرسیده تو که روزه نبودی چرا؟؟-_-",
    "ی بارم خانواده رفته بودن مسافرت منم تو خونه تنها\nکه داییم بهم زنگ زد گفت میخوام بیام خونتون\nحوصلشو نداشتم گفتم هیچ کس خونه نیست منم خونه دوستمم\nقطع کردم دیدم داره صدایی از تو حیاط میاد رفتم نگاه کردم دیدم داییم داره همونجایی میگرده که همیشه  میریم بیرون کلیدو میزاریم\nحالا نمیدونم کدوممون بیشتر ضایع شدیم",
    "یه بار شوهرخالم اومد خونمون و با من بحثش شد که اقا من میام خونتون تو (ینی من) طوری رفتار میکنی که انگار خوشت نمیاد\nکه یهو بابا برگشت بهش گفت خاک تو سرت اخه تو محمدرضا (بنده) رو نمیشناسی اخه این آدمه که تو ازین ناراحت میشی",
    "یادمه وقتی برای اولین بار کاپشن خریدم،همش فکر میکردم توش شنه!\nگرفتم پاره اش کردم ولی چیزی. پیدا نکردم!!!\nشبشم بابام منو پاره کرد،اونم چیزی پیدا نکرد:-[",
    "کلاس رفیقم یه کلاس اون ور تره. تقریبا همه دبیرامون یکیه.\nعاقا اینا ریاضی داشتن، در کلاسشونم باز بود تازه زنگ تفریح خورده بود\nمن رفتم سمت کلاسشون، صندلی رفیقم صاف جلوی در بود\nاومدم خُنُک بازی دربیارم، عاقا یَک قررری به کمرم دادم با یه سری حرکات ریتمیک داشتم می رفتم به سمتش فک کردم دبیرشون رفته\nسرمو بردم بالا دیدم دبیرشون (که دبیر ماهم هس) دقیقن جلومه و داره اینجوری O_o نگام می کنه ????\n\nبدبخت برگاش ریخت همه تصوراتش دربارم (مثلا خیلی بچه مثبت و ساکتیم) به فنا رفت...",
    "امروز زنگ زدن مخاطب خیلی خاصم.\nمکالمه ی من و اون.\nمن:آیدا من معجزه بلدم.\nآیدا:آفرین.حال بگو ببینم چی کار می تونی بکنی؟\nمن:نصف شبا که می رم دستشویی،درو که باز می کنم چراغ خود به خود روشن می شه.\nآیدا:خاک تو سرت\n@_@ من:چرا؟\nآیدا:مامانی می گف چن وقته صبح ها می ره می بینه یخچال خیسه.\n^_^من:پس ینی من تو پارچ شربت شاشیدم.\nآیدا: خاک تو سرت.\n\nمِیتی ریقو ^_^",
    "یه بار سوار تاکسی شده بودم یه زنه با بچش عقب نشسته بود یهو بچه هه گفت : مامان یادته خونه دایی اینا گوزیدی ؟ زنه رو میگی با رنگ پریده گفت اقا من همین جا پیاده میشم . راننده هه هنوز نگه نداشته بود زنه در رو باز کرد یه ماشینه اومد در ماشینو کند و رفت !!! راننده دو دستی زد تو سرش گفت:  خانم! گوزیدی که گوزیدی ! من میگ*وزم این میگوزه همه میگوزن ! ریدی تو در ماشین ! \n\nپشمات بریزه الهی :/",
    "پدر بنده تعریف می کنه سر کلاس خوشنویسی یکی از بچه ها اومد بگه من خراب کاری کردم (مرکبا و جوهرارو و خلاصه ر*ده به همه چی) \nبرگشته گفته آقا من کار خرابی کردم -_-\n\nدبیر مذکور (پدر) با یک کامبون پوشک احتکاری تو افق محو شده :\")",
    "دیشب رفته بودیم خونه مادربزرگم بعد از شام خوردن دیدم داییم یهویی پاشد رفت بیرون.\nچن دیقه بعد منم کنجکاو شدم رفتم بیرون،رفتم دیدم داییم جلو دره ازش پرسیدم منتظر کسی وایسادی؟\nگفت غذا زیاد خوردم اومدم اینجا بگوزم @_@",
    "بابام تعریف میکنه اونموقع ها که من تازه چهاردستو پا راه میرفتم یروز بعد ناهار تقریبا همه سفره جمع شده بود یهو دید من نشستم وسط سفره داره از چشام اشک میاد اومد جلو تر دید بعععلههه من دارم پیازهای جا مونده رو بزووور میخورم هی اشک میریزم",
    "بی شوهری به جایی رسیده که بچه های مدرسه زنگ می زنن خونه همدیگه به عنوان خاستگار ننه هارو سرکار میزارن :/\nعاقا این رفیق ما برگشت به یکی از بچه ها گفت به مامان من زنگ بزنید بگید پسرمون بورسیه آلمانه و اینا یکم سرکار بره بخندیم\nطرفم گفت باشه آبجیم صداش خانومانه اس بش میگم\nخلاص زنگ زدن گفتن خونه ی فلانی؟\nدخترتون 17 سالشه و...؟\nنقشه داشت خوب پیش می رفت که...\n\nخواهر اون رفیقمون یهو تلفنو گذاشت زمین گفت من نمیتونم دروغ بگم :/\nپ.ن: یاد بگیرید انسانیتو :\"",
    "یه بار دوره راهنمایی معلم ریاضیمون داشت زگوند و پریم رو درس میداد . گفت که مثلا ازگوند بزگوند فزگوند و... مام یه دوست ترک داشتیم اونم اومد گفت ( با لحجه ترکی بخونید ) : اقا چزگوندیمیز یوخ دی ؟ ( چز یعنی زور بزن ، ب*رین ) خود معلمم ترک بود نیم ساعت داشت میخندید . کلا درسو ول کرد :/\n\nاقای فرج زاده هر جا هستی پشمات بریزه الهی :/",
    "یه روز یه پیرزنه تو ماشین میگوزه،میخواسته ببینه راننده متوجه شده یا نه،برمیگرده میگه:پسرم خبر داری بنزین گرون شده؟\nراننده میگه:بیخیال ننه،فدای گوزت!",
    "برا روز معلم بردنمون یه هتل معروف برا ناهار\nیه میز خیلی بزرگ تدارک دیده بودن برا پرسنل مدرسه ما \nبغلش یه حوض بود و فواره و دوغارو هم رو میز چیده بودن من همون اول گفتم من دوغو میریزم\nاماااا تا نشستیم یکی از همکارا گفت میشه بلند شی من رد شم\nمنم حواسم بود دستم نخوره دوغو بریزم ولی بجاش افتادم تو حوض بغل میز :|",
    "عاقا ما دوتا سیمکارت داریم (فهمیدین خیلی پولداریم؟؟؟) یه روز یکی از دوستام بهم زنگ زد پرسید:الان به کدوم سیمکارتت زنگ زدم؟\nگفتم:به فلان سیمکارت\nگفت :دروغ میگی بهم با همین شماره زنگ بزن تا شمارت بیفته باور کنم!!\n\nمن 0__0\nسیمکارت @__@\n\nرفیقه داریم ناموسا؟؟؟؟؟",
    "یه روز یه زنه اومد سمتم پرسید:شما باید پدر یکی از بچه هام باشید!\nمنم سرخ شدم گفتم:شما همونی هستی که پارسال با قاسم بردیمت ویلای شمال؟\nیهو چشمای زنه گرد شد گفت:پدرسگ من معلم بچه اتم!",
    "سلام ب همه\nامروز رفتیم بیرون یه دختره داشت با یه پسره حرف میزد\n پسره الوچه و چاقالی بادوم و لواشک می فروخت دستفروش بود \nداشتن میگفتن می خندیدن\nیهو شیطونیم گل کرد بلند گفتم\nچقد خوبه ادم دوس پسرش الوچه فروش باشه برا ادم الوچه کادو می یاره \nو ب سرعت برق و باد محل جنایت رو ترک گفتم \n\nدختره 0:\nپسره |:\nمامانم  0_0\nخودم  :)  ^_^",
    "‏ما یه استاد داشتیم برای دروس عمومی اسلامی برگه میداد میگفت اسم بنویسید برای حضورغیاب آخر کلاس، اسم ها رو میخوند ما هم علاوه بر خودمون اسم‌های دیگه هم مینوشتیم از جمله علی کریمی، مهناز افشار، فائقه آتشین و.......\nآخر ترم خانم مهتاب کرامتی چون غیبت زیاد داشت حذف شد",
    "تا تهش بخونین ته خندس! :)\nبا دوستم رفته بودیم بیرون؛بنده خدا پوستش تیره‌اس....\nرفتیم بستنی بخوریم یه بچه کوچولو هم با خاله‌اش بود که خاله‌اش دوست دوران راهنمایی من بوده گویا(به جان عشقم هیچی یادم نمیومد ازش)\nبرگشت با ناز و اطوار به بچهه گفت: خب عزیز دل خاله چی سفارش میده؟؟؟؟\nبچهه گفت خاله اون خانومه هست؟؟؟(با اشاره به دوستم)\nخاله ـ خب؟\nبچه ـ اون که پوستش شبیه دستشوییه من اون رنگی نمیخوام قرمز میخوام\n من  ://///\nدوستم  o-O\nخاله  :|\nابردراکولای نودی :)-\nکتابو زمین نزارم.....",
    "سلام ب همه\nیادمه بچه بودیم کلاس اول ابتدایی\nیه فامیل داشتیم با ما هم مدرسه و هم کلاس بود\nخر پول ینی خرررررپولاااا\nاین دختر خنگ ما املا همش تک میشد پنج و شیش رو شاخش بود@-@\nهیچی مدرسشو عوض کردن بردنش غیر انتفاعی\nیه روز مامانم مامانشو دید گفت  (اسمش)الان درسش چطوره گفت بهتره الان دیگه املا پنج شیش نمیشه چهارده پونزده میشه0_0\nهیچی دیگه الان من مدرکم گزاشتم دم کوزه ابشو خوردم \nنتیجه اخلاقی هم اینکه خنگ باشید ¥_€\nبعدشم هرکسی هم  ک بگه پول خوشبختی نمی اره  جرررررررش میدم ^_^",
    "من یه بار دینی خونده بودم رفته بودم سر جلسه دیدم امتحان ریاضیه :/\n\nنوشته بود X از کجا اومده ؟\n\n\n\n\nنوشتم جبرئیل نازل کرده:/",
    "دوستی میگفت:\nدیروز به دخترم که سه سالشه میگم سریع اسباب بازیهات رو جمع کن الان مهمون میخواد بیاد \nخیلی راحت از کنارم رد شد و گفت:\nبشین بابا\nگفتم از راه روانشناسی وارد شم\n_دختر گلم بدو بیا اسباب بازیهات و جمع کنیم ببینم کی برنده میشه\nراست راست نگام کرد و گفت:\nخوب معلومه تو برنده میشی\nخداییش دهه نودیها دراکولا هستن\nهیچی دیگه هر چی تا حالا خونده بودم واسه\n تربیت بچه دود شد رفت هوا",
    "يه بار دبیر گرامی ریاضی از یک کتاب که فقط من و یکی از دوستام(زهرا)  که قلمچی میرفتیم و خودش داشت 8صفحه نمونه سوال شاخدار داد، بدون شک منم که خیلی ادعام می شد همه رو بلد نبودم ومن و دوستم هماهنگ کردیم که پاسخنامه رو یه کم با تغییر بنویسیم برای جواب ها. وقتی بچه ها کلاس فهمیدن یکی ديگه از دوستان (فاطمه)  رو مامور کردن که بره به یه بهونه ای  کتاب معلم رو بگیرن جوابا رو بنویسن همه ساعت 3بعد از ظهر دل گرما رفتن پارک من و زهرا به خیال اینکه اين. همه جوابا رو نوشتن فردا صبح داشتیم حرف میزدیم که دیدم بچه ها اومدن با یه قیافه داغون پرسیدم چی شد. فکر می کنید با چه جوابی رو به رو شدم؟.............. دیدم می گن پاسخنامه رو پیدا نکردن. خداييش قیافه ها شون خیلی دیدنی شده بود.",
    "سلام ب همه \nاقا ما قبلا خواستگار زیاد  داشتیم الان نداریم\nاگرم داریم فک و فامیل و غریبه و اینا خواستگاراشونو ک نمیخوانش می فرستن سمت ما @_@\nنانچیکوی من کو  :||||\n\nقدیما اینجوری نبوداااا \nخواستگار قاپون بود\nینی چی؟ ینی خواستگار همدیگرو توی هوا میزدن و مال خودشون میکردن :)))))\nک اون زمان من کوچولو بودم ^--^\n\n\nراستی سلام منو ب خواستگارای چلمنگتون برسونید انقدم ب من حواله شون ندید با تچکر\n\n#الهه_عصبانی",
    "امروز برا بچه ها دیتا شو روشن کردمو علوم درس دادم تموم که شد گفتم ب مناسبت تولد حضرت ابولفضل یه کلیپ شاد بذارم یکم خوشحال بشن \nگذاشتمو یهو وسطش گفت من عروس الفبام....\nیهو دیدم چهل تا بچه دارن باهم میخونن عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد... \nچنان شیرجه زدم رو لب تابو خاموش کردم که انگار بمب خنثی کردم...",
    "من یه پسرعمو دارم کوچیکه خیلیم شیطونه ولی تاثیر پذیره مخصوصا از من ... خلاصه اینکه یه بار زن عموم گفت یه شب بیا خونه ما مثلا به عنوان الگوی این تو رفتارت خوبه و این حرفا ... اون شب بحث سر این بود که هر کی باید سرجای خودش بخوابه و پسرعموم هم گیر داده بود که میخواد یه جای دیگه بخوابه ... بالاخره با هزار تا بدبختی همونجا خوابوندیمش ... من هم به عنوان یه الگوی مناسب و خوشحال از پیروزی رفتم افتادم سر جام ... حالا شانس من هر شب خونه خودمون که مثل خرس میخوابم و بمب هم منفجر بشه بلند نمیشم نمیدونم من نفهم چه مرگم شده بود بدون اینکه خودم بفهمم از اون جای گرم و نرم تو اتاق پا شده  بودم رفته بودم وسط اتاق پذیرایی زیر میز خوابیده بودم ...\nساعت ۹ صبح هم عموم با حالتی وحشتزده بیدارم کرد ... دیگه تا شب زن عموم یه طوری نگاه میکرد انگار میخواست بگه این خودش نیاز به الگو داره بدبخت بیچاره ... ????????",
    "یه دفعه هم یه دوست دختر پیدا کردم.بم گفت یکی بهتر از تو پیدا شده میخوام برم پیشش.گفتم باشه اگه میدونی بهتره و خوشبخت میشی برو دنبال ارزوهات.فرداش پیام داد:پسره معتاد بود میشه برگردم؟؟؟\nاومدم یه کاری کنم از کارش پشیمون بشه دیگه از این کارا نکنه.بش گفتم نه!!!گفت نه؟؟؟؟گفتم اره نه!؟\nگفت خب باشه هر جور راحتی منم میرم با اون یکی دوست پسرم|:  :|",
    "تو دفتر مدرسه نشسته بودیم یکی از بچه ها اومد گفت میخوام زنگ بزنم خونمون\nمدیر پرسید برا چی؟\nگفت ببخشیدا موضوع مادر دختریه\n:|",
    "سلام  دوستان عضو جدیدم  عیدتونم مبارک\nاقا ما چند روز پیش میخواستیم بریم عروسی منم زد به سرم که برم آرایشگاه مو هامو فر کنم حالا رفتیم بعد دو ساعت بهم گفت برم بشینم رو صندلی رفتم نشستم اومد اول مو هامو صاف کرد با اتومو  هر دسته از مو هامو که میخواست اتو کنه یکی دو بار با این شونه دندونه دارا هرچی توان داشت محکم شونه میکرد و طبیعتا مو هامم کنده میشد هر سری که مو هامو میکند برمیگشت به مامانم میگفت این خیلی  موهاش میریزه ها شامپو شو عوض کنید حالا صاف کردن مو هام تموم شد رسید به فر کردنشون و دوباره روز از نو روزی از نو باز مو هامو کند منم هییچی نمیگفتم که زودتر تموم کنه خلاصه با یه مصیبتی مو هامو فر کرد و تموم شد ولی پولشو نگرفت گفت من از این (منو میگفت) خوشم اومده خیلی ساکته پول نمیگیرم بابت فر کردن موهاش☺\nبا اینکه موهامو کند ولی دمش گرم تا دو روز فر موهام باز نشد:)",
    "آقا این واقعیه واقعیه!!!\nیه بار یه گودزیلا دهه نودی بغلم بود،منم زیر اپن نشسته بودم!!\nگودزیلائه هم از این لوسا......یهو بلند شدم،سر این گودزیلا بوممممم خورد به اپن....:-) :-) :-) \nمامانش سرکوچه داشت ماست میخرید،یه جوری خودشو رسوند خونه گفت چیییییی شدددد؟؟؟که فک کنم رکورد بولت دونده هم زد.\nمنم واسه اینکه سه نشه ،گودزیلا رو ول کردم افتادم وسط شروع کردم وای وای و آخ آخ کردن،الکی مثلا من سرم خورده!!!!\nاز دادای من گودزیلاهه هم کف کرده بود هیچی نمیگفت!\nخلاصه بعد کلی یخ و کوفت و درد گذاشتن و نگرانی خانواده برا من;-) \nگودزیلا یادش افتاد گریه کنه....حالا این هی سرشو میچسبه جیغ میزنه،هیچکی محل نمیده....مامانش برگشته به من میگه:آخی الهی،بچم سرشو گرفته داره بخاطر تو گریه میکنه....میخواد نشون بده چقد دوست داره.....\nآره دیگه اگه دلتون خنک شد بکوبید لایکو.....ولی حضرت عباسی من خنک نشدم بیشتر سوختم.....دلم سوخت واسه اش!!!هه!!",
    "کی گفته مربع برمودا نداریم؟؟\nفورجوک \nگوشی\nشارژر\nاینترنت\nبکوب ب افتخار مربع برمودا",
    "بابام و داداشم میخواستن نشتی لوله آشپزخونه رو بگیرن\nزدن لوله رو شکستن :| خونه رو آب برداشته.\nالان ما از درون دچار سیل شدیم :/",
    "یه بارم تو خونمون سوسک دیدم جرعت هم ندارم با دمپایی سوسک بکشم\nاز قبل هم شنیده بودم با اسپری و اینا میشه سوسک و کشت\nمنم تافت دم دستم بود زدم به سوسکه سوسکه خشک شد تو هوا:(",
    "امشب عموم میگفت :\nﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻥ ﻓﺼﻞ ﮔﺮﻣﺎ، ﺧَﯿِّﺮﯾﻦ برای ﺟﻤﻊﺁﻭﺭﯼ ﭘﻮﻝ و به نیت خرید ﮐﻮﻟﺮ، صندوقی رو آوردن تو مسجد محل و جلوی نمازگزارا می‌گردوندن\nﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺭﻭﺑﺮﻭﯼ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ گرفت، ﯾﺪﻭﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ☺️\nﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﯾﻢ ﺯﺩ ﺭﻭ ﮐﺘﻔﻢ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩ تا ﺑﻨﺪﺍﺯﻡ ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻭق!\nﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍﺷﻮﻥ ﮐﺮﺩﻡ؛\n8 تا تراﻭﻝ 50 ﺗﻮﻣﻨﯽ،\n50 ﺗﺎ ﺩﻩ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ،\n20-30ﺗﺎ 5 ﺗﻮﻣﻨﯽ...\nبا خودم گفتم طرف از اون مایه دارهای خیره که نخواست آبروی من بره و خودش هم ریا نکنه، ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺎﺟﯽ ﻗﺒﻮﻝ ﺑﺎﺷﻪ\nﺣﺎﺟﯽ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ هم ﻗﺒﻮﻝ ﺑﺎﺷﻪ!\nشما چقدر بزرگوارین و حتی برای کار خیر هم اینقدر سخاومتمندی! اجرکم عندالله... احسنت\nگفتم چطور؟\nگفت ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﻨﯽ ﺭﻭ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﯼ، ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺖ این‌ همه پول افتاد رو زمین و وقتی پولاتو بهت دادم همه را خالصانه انداختی تو صندوق خیرات! التماس دعا حاجی! برا من هم دعا کن✋️",
    "ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﺎ ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﻃﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﻨﻪ ،ﺗﻮ ﯾﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﺶ ﭘﺮﯾﺪﮐﻪ 5 ﺳﺎﻟﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺷﻮ ﺗﻮﺵ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ ،ﺍﯾﻦ ﺁﻗﺎ ﻫﻢ ﮔﯿﺮﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺘﻮ ﺑﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﻧﻢ ! ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻭ ﻣﻦ نشستیم ﺑﻪ ﻧﻮﺷﺘﻨﻪ ﯾﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺗﻘﻠﺒﯽ ﻭﺍﺳﺶ ، ﻣﻦ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺟﻠﻮﻩ ﺩﺍﺩﻧﺸﻮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ، 10 ﺟﻮﺭ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﻭﺍﺳﺶ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻡ ، ﭘﻮﺳﺖ ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ ﻣﺎﻟﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺮﮔﺎﺵ ... ، ﭼﺎﯾﯽ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺭﻭﺵ ... ﻣﮋﯼ ﻫﻢ ﺗﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺧﻮﺏ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻫﻤﺶ ﻧﻮﺷﺖ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﺴﺮﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﯿﺴﺘﻤﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﺎﮐﻢ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺎﺩﯾﺎﺕ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺴــــﺎﻧﯿﺖ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻬﻤﻪ ﻭ ... ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺪﺍﻭﻡ ﻣﺎ ﻭ ﭘﯿﭽﻮﻧﺪﻥ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ ، ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﻮ ﺑُﺮﺩ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺍﯾﺸﻮﻥ ﮐﺮﺩ ... ﺁﻗﺎﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﮑﯽ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻓﺮﻕ ﺳﺮ ﻣﮋﯼ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻨﻮ ﭼﯽ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩﯼ؟ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺎﻟﻨﺍﻣه ۱۳۹۷ ﻫﺴﺖ ! ﺗﻮ 5 ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﯽ؟ﻭ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﮋﯼ ﻫﻨﻮﺯﻣﺠﺮﺩ ﺍﺳﺖ.",
    "اول از همه سلام سال نوتون مبارک \nتازه عضو شدم ولی خیلی وقته جوکاتون رو میخونم ....\nمامان و بابام باهم قهرن,با هم رفتن فرش بخرن بابام زنگ زده خونه می گه زهرا گوشیو می دم به مامانت ازش بپرس این فرشه خوبه؟ گوشیو داده بهش ازش می پرسم مامان این فرشه خوبه؟ :| مامانم می گه نه بزا بقیرم نگاه کنم,باز گوشیو داده به بابام می گم نه بزار بقیرم نگاه کنه :| بابام میگه بهش بگو باشه!\nمی خواستم با سیم تلفن خودمو خفه کنم! :|\nمن o_O\nمامانم *_*\nبابام &_&\nفروشنده $_$\nفرش @_@",
    "هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند\nمامان بزرگم میگه ی دختری میشناسه سیاه بوده میگفته به مامانش که انقد با لیف خودمو میسابم که رنگ خودت شم:/\nیه بارم داداشاش تو گونی اویزونش کردن میره میگه چرا میگن بعد مدرسه تو مادی شنا میکنه اگه اب ببرش یا دزد چیکار کنیم؟ خالم پرید وسط حرفش گفت لابد گفتن حالا که با اب نمرده خودمون میکشیمش",
    "هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند\nاینیکی مال دیشبه. \nابادان بودیم ی پسره بم چشمک زد محلش ندادم بیخیال شدم رفتم اومد از کنارم رد شع تنه زد نزدیک بود با مخ برم تو میز(بازار ماهی فروشا) بعد رفتم جلوتر یکم گذشت ی پسره از رو یه میز دیگه بم زل زده بود منم ادا دراوردم صندلیمو سریع برگردوندم ک بلع نزدیک بود از لبه پله بیفتم پایین با صندلی خودم مثل هربار ک سوتی میدم زدم زیر خنده!(تصور کنین صحنشو و ببینین اگه سر خودتون بیاد یا جای پسره بودید چیکار میکردید)",
    "طرف میگفت:\nيه سري هم داشتم ميرفتم مركز مشاوره ، يه زنه اومد ته كوچه مركز پارك كنه با پاركبانه دعواش شد شروع كرد به فحش دادن طرف، \n.\nگفتم اين حتما مياد مشاوره براي كنترل خشم و اينا..\n.\n.\n خلاصه با هم وارد مركز  شديم بعد تا اومديم تو منشيه بلند شد گفت سلام خانم دكتر \nمن 0-o\nهیچی دیگه برگشتم",
    "طرف میگفت:\nخالم از خارج برامون دهان شوی خارجى آورده بود \n\nامروز صبح داشتم از در دستشویی رد میشدم که دیدم داداشم بعد از شستن دهنش دوباره بر گردوندش توی بطری !!!\n.\n.\n.\nپرسیدم چکار میکنی ؟؟؟\nبرگشته میگه “آخه اینا گرونن ، حیفه\"",
    "خاطرات یک فروشنده:\n۴۰دقیقه تو مغازه بودم یه مشتری نیومد همینکه شروع کردم ب تِی کشیدن یهو صد نفر باهم اومدن\n.\n.\n.\n۲-۳نفرم گفتن داداش ما فقط اومدیم برینیم به کف مغازت",
    "دوستم میگف:\nیه بارم رفتم کافه،\n\nیه لیوان آب پرتقال سفارش دادم ده هزار تومن...\n.\n.\n.\n.\nبعدش جلو چشمم سن ایچ ۶ تومنی رو باز کرد و یه لیوان ریخت داد بهم!",
    "بادوست دخترم رفته بودم یه رستوران شیک \nنمکدونش از این پیچوندنیا بود \nهی تکونش میداد\nنمک نمی اومد\nاروم توگوشش گفتم :\nبپیچونش......\nاونم اول یه نگاه به دور و برش کرد و بعد نمکدونو گذاشت تو کیفش!",
    "چند سال پیش خونه مامان بزرگم بودیم که یهو دیدم دختر خاله کوچیکم گازشو گرفت زد بیرون منو اون یکی دختر خالم هم گذاشتیم دنبالش.حالا اون بدو ما بدو.هی از این طرف خیابون میرفت اونور از اون ور میرفت اینور.اخرش در حالی پیداش کردیم که جلوی یه لباس فروشی وایساده بود و به چند تا پسر فحش می داد.گرفتیمش و بردیمش خونه مامان بزرگم.تو راه بش گفتم چرا اینکارو کردی؟دیدم یه کاغذ از توی جیبش در اورد داد بهم.نگاه کردم دیدم یکی از این ماز هاست که توی سک سک ها بودگفت:میخوام برم گنج پیدا کنم:|",
    "آقا ما یه بار سرکلاس نشسته بودیم معلممون می خواست هميار انتخاب کنه منم پایه داد زدم خانم لطفا ما رو بکنید",
    "یکبار  کنار دوستان نشسته بودیم بحث پیام تبلیغاتی اس مس ها که هر روز شصت تا پشت سر هم میاد. شد هر کی چیزی گفت ,منم اومدم گفتم از همه اوسکول تر  احمق تر اون شرکت خدمات مسافرتی (___) که هر روز  برای من میزنه تور مسافرتی آنتالیا ,فلان فلان ,یکی نیست بگه خر بزه من اگه دو زار پول داشتم که وضع حالم این نبود, یک مشت بیسواد بوق. بوق. آژانس میزنند,,,,,,\nیکهو دیدم  همه ساکت شدند هرکی به جایی خیره است\nپرسیدم چی شده؟ \nیکی از دوستان  قابل احترام شدید ,در اومد گفت \nاون آژانس مسافرتی مال خواهر منه! :|\n\n\nدیگه بقیه شو  خودتون تصور کنید:|",
    "بعد امتحان برگه رو دادم ب استاد بعد به روش گربه شرک نگاش کردم!\nیهو گفت باشه ندید بیست ^__^\nولی الان همش حس میکنم عمه م!بس که بقیه دانشجوهاش با فوش نگام کردن!\nخلاصه ازین لحظه ها هزاربار قدیم شما باد ^__^",
    "چن وقت پیش املا داشتیم یکی خیییلی املاش داغونه تو کلاسمون رفت پاتخته\nبه جای معلم فارسی معلم‌علوم‌اومده‌بود\nبعد این دوست عزیزمون رف پاتخته معلم گفت : بنویس غار \nبعد این اومد بنویسه مکث کرد معلم دوباره گفت :غاار\nاین گفت :چی؟ \nمعلم دوباره:غااااار غاااار\nکلشم همزمان با غار گفتن میاورد بالا مشکیم پوشیده بود یعنی خود کلاغ شده بوداا\nیعنی ما‌اون وسط پرپر شدیم انقدر خندیدیم",
    "از بیرون اومدم دسشویی داشتم شدییییید\nدویدم تو دسشویی از بس حول کرده بودم شروع کردم دکمه های مانتومو باز کردن\nیه لحظه ب خودم اومدم دیدم چیکار کردم از همونجا دوش لازم شدم",
    "با دوستم تو خیابون بودیم، خسته بودیم، می خواستیم تاکسی بگیریم. یک تاکسیه ۲۰ ، ۳۰ قدم جلوتر نگه داشت، ما نرفتیم سوار شیم، راننده سرش را از پنجره آورد بیرون، گفت: \nپس چرا نمیاین؟\nدوستم گفت: برو آقا مقصد همون جا بود.",
    "توی دستشویی بودم، راننده یکی از این تاکسی های اینترنتی زنگ زده، می گه: \nشما ماشین خواسته بودید؟\nگفتم: نه. \nگفت: من الآن تو لوکیشن شما هستم...",
    "اولای سال بود ب بچه ها گفتم بشینید نقاشی بکشید \nیکی از شاگردام ک خیلیم خوشگله اومد کناره میزم (اول دبستان)\nاولش یکم من من کرد و گف اجازه هست یه چیزی بگم گفتم بفرمایید گفت من یه آقای سرویسی دارم منو آخر از همه پیاده میکنه و همیشم میشینم جلو\nگفتم خب؟ یه دفه زد زیره گریه \nمنم دیدم بقیه دارن نگاش میکنن بردمش بیرون \nنگران شده بودم شدیییید گفتم بگو چیشده گف آقا سرویسی منو اذیت میکنه و یه چیزایی گف ک قابل پخش نیس\nمن اینارو شنیدم حالم بد شد تا ظهر پا ب پاش گریه\nتا اینکه ظهر مامانش اومد دویدیم سمتش جریانو با گریه براش میگفتم و خطو نشون میکشیدم یهو مامانش گف باز تو دروغ گفتی\nمن:(((((\nخودش:))))",
    "استاد سر کلاس:چیزاتونو در بیارید که چیز بکنیم....!O_o\n\nماها:پخش کف زمین نمیتونستیم خودمونو کنترل کنیم... :)))\n\nاستاد:چرا انقدر فکرای بد میکنین؟!منظورم اینه که کاراتون رو در بیارید با هم بحث کنیم راجبش...\n\nخب تو سوتی میدی ما مقصریم؟؟؟!!!\n خخخخ... D:",
    "امروز میرفتم خونه دیدم پسره به مامانش میگه گشنمه \nمامانش گفت برو این پولو بگیر همبرگر بخر زهر کن دیگه هم تا یه ساعت غر نزن!\nوالا تا جایی که من یادم میاد گشنه مون میشد همون نون با رب رو هم یا میدزدیم یا 3 ساعت الافی یا اینکه خودمو میزدیم میگرفتیم بقراآن",
    "به مامانم میگم:\nچرا همش تو خونه دمپایی پات می کنی؟\nمیگه: یه کابوی هیچ وقت از اسلحش دور نمی مونه!!",
    "داشتم عکس مخاطب خاصمو از رو صفحه گوشیم میبوسیدم یهویی دیدم بابام داره نگام میکنه @_@\nبا یه لبخند گفتم خببب جز سی قرآن هم تموم شد:)\nپشمای بابام ریخت",
    "رفته بودم خرید با دختر عموم\nاومدم از تو کوچه بیام تو خیابون اصلی \nیهو پیچیدم ماشین خاموش کرد پشتمم بوق میزدن\nهول کردم دستم رفت رو بوق چراغارو روشن خاموش کردم\nبرف پاک کنو زدم دوباره ماشینو روشن کردم دنده بود پرید جلو\nحالا نمیدونستم برف پاکنو چه جوری خاموش کنم تا خونه برف پاک کنو جلو چشام میرفت عقبو جلو\n:|",
    "یبارم تو کلاس نشسته بودیم بعدش یکی از بچه ها یه کش سمت معلم پرت کرد!\nمعلم چند نفرو آورد بیرون  تا اعتراف بگیره هیشکی هیچی نگفت\nتا اینکه معلم میخواست نفر اخری رو که بیرون اورده بود رو بزنه. اون نفر اخری گفت اقا همه شاهدن من بخدا خواب بودم من پرت نکردم!\n\nمظلوم ترین ادم کلاس کش رو پرت کرده بود به کنار..\n\nاینی که گفته بود خواب بودم رو بخاطر اینکه خوابیده تعهد گرفتن!\nنگم براتون که با چه اوسکولایی درس خوندم! کسایی که خودشون برا خودشون درد سر ایجاد می کردن!",
    "این خاطره ماله من نیس...برا بابامه ولی هروقت تعریف میکنه ما از خنده غش میکنیم.\nمیگه که :یه بازی داشتیم خعلی مزخرف بود،میرفتیم زیر پتو اون دو نفر دیگه هم باید سعی میکردن پتو رو از دورت باز کنن.\nبعد یه بار داداشم رفت اون زیر،دماغشم آورده بود بیرون و سفتم پتو رو چسبیده بود که یهو من رفتم جلو دماغش،پشتمو کردمو گفتم زاااارت.......\nآغا مارو میگی:-) :-) :-) \nاون عموی بنده خدای من که سوراخای دماغشم گشاده رو میگی:- \nاونارو میگی:-D",
    "گوشیم بشکنه ،رمز وایفو یادم بره اگه دروغ بگم\n\nمیخواستم برم مدرسه تایم صبح هم بودم دیدم تلفن خونه زنگ خورد\n\nرفتم جواب دادم دیدم مدیر مدرسمونه کار واجب داشت (خر مجانی گیر آورد\nدور از جونم)\n\nبعد از گفتن کارش گفت ریحان جان الان خونه ای یا مدرسه\n\nمن????\n\nتلفن خونه!!!!\n\n#مدیر -مدرسه-مشنگ\n\nخداییش یه مدت بچه گفته بودن اسکوله ولی من باور نمی کردم",
    "‏چطوری تنهایی میرید خواستگاری؟ من بار اول که با یه دختر رفته بودم بیرون، دختره گفت اون زن چادریه گشت‌ارشاده فرار کن \nگفتم نترس مامانمه آوردمش تنها نباشم",
    "آقا ما یه بار اومدیم ادای این بچه خارجیارو در بیاریم تو ایام کودکیمون،عروسک بغل کردیم و خوابیدیم.\nوسطای شب هی موهاش میرفت تو دماغم منم فک میکردم مورچه ای چیزیه،بماند که چقدر تو صورت خودم کوبیدم.\nدست آخر اعصابم خط خطی شد عروسکه رو پرت کردم کنار یه لگدم زدم بهش  و بالشت خنکمو بغل کردم.......هووووف",
    "‏پلیس ماشینم رو زد کنار گفت این چیه چسبوندی پشت ماشین؟\n گفتم سامانه پیامکی انتقادات از راننده \nگفت پس چرا شماره خودته؟ \nگفتم از کجا فهمیدی؟ \nگفت شماره هیچ سامانه ای با ۰۹۳۸ شروع نمیشه و زیرش ننوشته فقط دخترا",
    "دبستانی بودم داشتم میومدم خونه بارون میومد منم دسشویی داشتم \nداشتم بدو بدو میومدم خونه\nیه کوچه مونده بود برسم خودمو خیس کردم تازه عذاب وجدان گرفتم اومدم خونه گفتم افتادم تو چاله آب نمیام رو فرشا کثیف شدم\n:))))",
    "چند وقت پیش با شوهر جان و مادر شوهر جان نشسته بودیم حرف میزدیم موضوع حرفامون در مورد دوست مادر شوهر جانه که قراره عروس دوم از این خانواده برگرفته بشه= \nشوهر جان:حالا چی شد با این خانواده اینقدر جور شدین؟\nمادر شوهر جان:خب دیگه قسمت بوده و یکم بهم از نظر فکری و اعتقادی نزدیکیم^_^\nمن:0_0مامان کجا نزدیکید اونا همه چیز و سخت میگیرن ولی شما نصبت به اونا یکم شلید^_^\nشوهر جان:@-@\nمادر شوهر:-_- پاشو از خونه برو بیرون خودت شلی•_•\nمنی که تازه دریافتم چه گفتم^_^",
    "‏پیارسال با پسرداییم داشتم می‌رفتم خونه که خفت شدیم.\nگوشی‌هامون رو گرفتن بعد ازمون پول خواستن. پسرداییم گفت پولام تو کارتمه ولی نمی‌دم. 5نفری تا جون داشتن کتکش زدن که رمز کارتو بگیرن. بعد از یه مقاومت قابل ستایش رمزشو گفت زدن تو عابربانک 3هزار تومن پول داشت عصبانی شدن جفتمونو زدن\nخودمم تا فرصت پیدا می‌کردم یه مشت می‌زدم صورت پسرداییم",
    "‏یه خواستگار داشتم از دوستای خانوادگیمون بود...\nبه یکی از رفیقام گفتم، میشناختش، گفت فلانی ؟ فلانه بیساره...\nمنم رو حساب اینکه رفیقمه صلاحمو میخواد ندیده رد کردم...\nامروز به دوستم پیام دادم با همون فلانی نامزد کرده",
    "یه بار تو کوچه تنها داشتم میرفتم یه نگاه به دور و بر انداختم دیدم هیچ کس نیست.....\nلامصب دماغم بدجور گرفته بود.\nیه دستمال درآوردم همونجا وسط کوچه با آت آشغالای اضافه درگیر بودم،دیدم نه اینجوری نمیشه انگشتمو تا آرنج بردم تو کم کم داشت به جاهای خوب میرسید که یهو دیدم یه ماشین اون ته توش آدم هست!\nفوری خودمو جمع کردم تازه چشمم افتاد به یه ماشین دیگه که دقیقا جلوی پام بود و شیشه های کصافطشم دودییییی...\nدو تا پسر ژیگول نشسته بودن با دهن:O نگام میکردن......\nمن:????\nاونا:????????",
    "اقا امروز تو مدرسمون زنگ اجتماعی،دبیرمون داشت در این مورد که تو ایران 100 سالتم ک بشه باز بچه پدر مادرتی ولی تو کشورای اروپایی وقتی 18 سالت بشه...(هنوز جمله تموم نشده بود)\nکه یهو یکی از بچه ها داد میزنه سیییکتییییر(در ادامه همون جمله دبیرمون)\n\nهیچی دیگه کلاس بمدت 20 دیقه رف رو هوا",
    "ینی هرجااا باشی اختلاف طبقاتی میره تو چشت,\nرفتم پلیس+10 برای گرفتن گواهی عدم سوء پیشینه ، برای گیرو گور کارای اداری...\nاونوفت ملت ریخته بودن واسه گرفتن گذرنامه ،که تعطیلات رو برن خارج :|\nلعنتی انگار تحریم ها فقط رو من اثر گذاشته بود :/\n#والا بخدا",
    "کلاس مدیریت مالی اکیپ ما پسرا همیشه اخر مینشستن و دخترا همیشه مجبوربودن جلو(کلا کم جمعیتیم ۵تاپسریم ۶تا دختر) بشینن\nمن تو ماشین نشسته بودم داشتم میرفتم دانشگاه که یکی از پسرا بهم زنگ زد دخترا جامونو گرفتن بیا بلندشون کن\nگفتم غمت نباشه تو راهم دارم میام\nآقا رسیدم پسرا بیرون کلاس بودن بهشون گفتم برید تو این یکی کلاس من میرم اینارو میکشم بیرون بعد شماها سریع بپرین تو کلاس آخر بشینین\nرفتم تو کلاس گفتم استاد نمیاد بیایین بریم اینجا معطل نشیم\nاینارو کشوندم بیرون و گفتم بچه ها اومدن بیرون بپرین تو کلاس و دویدم\nیه نگاه به پشت سرم کردم شش تا دختر افتادن دنبالم و خبری از پسرا نیست\nکلاسمون چون حوالی غروب بود اینام چراغ رو خاموش کرده بودن منم جایی رو نمیدیدم یکیشون بهم پشت پا زد با کله رفتم تو صندلیا\nدوباره اینا نشستن سرجاشون\nتا یه هفته لنگ بودم\nبعد یکیشون اومده بود ببینه چیزیم نشده گفتم نه سالمم چیزی نشده\nیه لگد دوباره زد به ساق پام و گفت تقصیر خودتونه \nهم کلاسی من دارم آخه؟؟!!\nمیخوای میلگرد بدم خدمتت قطعش کن",
    "تو خوابگاه جرات یا حقیقت بازی میکردیم نوبت من جرات افتاده بود\nبچه ها گیر دادن زنگ بزن به نامزدت بگو میخوام زن دوم بگیرم\nاقا اینا ول کن نبودن ماهم زنگ زدیم \nنامزدم:اشکال نداره عزیزم برو ده تا بگیر\nگوشی رو قطع کردم دادم یکی از بچه بزنه تو شارژ که یهو نامزدم پیام داد\nعمران: محمد رو گوشیت پیام اومده\nمن:داداش بخونش چیه من دستم بنده منو تو که این حرفارو نداریم\nعمران:مطمئنی؟؟؟؟!!!\nمن :اره بابا\nعمران: تو بیخود کردی بری زن بگیری من میام اون چشاتو  درمیارم من که میدونم با اون دوستای بیشعورت نشستی داری مسخره بازی درمیاری. به اون عمران هم بگو خاک توسرت کنن که این شوور منو میخوای از راه به در کنی میام ج.ر.ش میدم\n\nعمران: ????\nبقیه بچه ها:????\nمن:????",
    "من یکی از دهه هشتادیای اصیلم اما از وقتی مامانم تو 28اسفند سال هشتادو نه داداشمو زایید کل دهه هشتادیا رو زیر سوال برد\n\n\n\n\n\n\nگودزیلا که نیس هیچی تازه هر کاری هم بهش بگیم انجام میده",
    "یه روز تو مدرسه یکی از اراذل اکیپمون دوغ خرید اومد تو جمع ما .رفت در دوغ رو باز کنه ، تکونش داد بعد درشو گرفت سمت من بازش کرد ، فک کنم نصف گازش خالی شد رو ما.\nبعد یه دوتا از این سال پایینی ها مارو دیدن و شروع کردن به خندیدن ، منم از کوره در رفتمو اون کلمه سه حرفیه رو با صدای خیلی  بلند گفتم .\nزنگ بعد ناظم اومد  تو کلاس امتحان گرفت ، رفتم برگه رو تحویل بدم بهم گفت خجالت نمیکشی هر حرفی رو میزنی ؟؟\nبعله مثه اینکه  آقا تو حیاط حرف مارو شنیده بوده . \nمن :/\nناظم :|\nبابام وقتی اومد کارنامه بگیره :))",
    "‏یارو واسه تنظیم ماهواره اومده وسط کار اذان دادن سریع پاشد رفت وضو گرفت شروع کرد به نماز خوندن، \n\n\nمنم دیدم اوضاع ناجوره سریع آی‌فیلم‌عربی رو آوردمو شروع کردم به تلاوت زیرنویسای شبکه تا یارو بفهمه ما فقط از ماهواره برای تقویت زبانمون استفاده میکنیم",
    "عاغا سلام\nجونم بگه که... دیروز رفته بودیم پارک بعد یهو یه گربه به بابام نزدیک شد. بابامم که آلرژی شدیــــــــــدی به گربه داشت زد زیر عطسه \nيهو بین عطسه هاش گفت:برو اونور. کیشت. گربه ی پدر سگ\nدیگه قیافه ی ما و پارک رو خودتون تصور کنید...",
    "سوم راهنمایی بودیم با بچه‌ها تو پارک دختر دیدیم، از اونجا که تو اون سن اگه دختر ببینی و حرکت عجیبی نکنی باختی، من پاشدم کله ملق زدم\nیهو یه غریبه اومد وسط چند تا پشتک حرفه‌ای زد و از ما جلو افتاد\nخداروشکر یکی از رفیقای ژیمناستیک کارمون پاشد رو دستش راه رفت و نتیجه به نفع ما برگشت :)",
    "‏من یبار شکست عشقی خوردم رفتم به بابا بزرگم گفتم چیکار کنم یادم بره \nیه نخ سیگار داد بهم گفت بکش پسرم\nوقتی سیگارم تموم شد گفتم آقا جون فایده نداره نمیتونم فراموشش کنم\nگفت وقتی داشتی میکشیدی ازت عکس گرفتم فرستادم برا بابات\nاون یه کاری باهات میکنه که اسمتم یادت بره",
    "قبلا گفتم برای مخارج زندگی تدریس خصوصی میکنم(به قول بابام اخه زن و بچه ات گوشه خیابون و چادر گشنه موندن ) یه شاگرد دوم ابتدایی دارم در این حد که فقط بلده بنویس آب و دما همین دوتا کلمه رو بلدههه فقط خلاصه رسیدم با بدبختی (میگم بدبختی میشنوید بدبختی ها) به حرف ای کلمه اسیر  خونده میگه عین من که اینجا اسیر شما هام\nمن:/\nشماoO\nآینده مملکت که دست این تنبل هاست:(\nخودش:)",
    "عکس پروفایل همه ی باباها خودشونن با یه عالمه سیبیل\nپروفایل بابای ما  یه نقاشی دختر گوگولیه ک موهاشو دو گوش بسته و داره آدامس باد میکنه :$\nکاشف ب عمل اومد گوشی پدر دسته خواهرم بوده \nحالا همکاراش ولش نمیکنن هرروز براش استیکر لب غنچه شده میفرستن",
    "###واقعی\n\n\n+ریاضی دوست داری؟\n_نه\n+چرا؟\n_چون انگشتام کمه:)\n\n+:(\n\n\n\n\n{مکالمه بین من ویه دهه نودی}",
    "شنیده بودم سفیده تخم مرغ باعث رشد مو میشه،\nمنم تخم مرغو زدم به موهام رفتم حموم آب داغو باز کردم که موهامو بشورم تخم مرغه تو موهام پخت\nحالا کلا یه مدت درگیر این بودم تخم مرغ اب پز از تو موهام دربیارم",
    "یه روز دختر عمم ( یک سال ازم بزرگه)اومده بهم میگه عزیزم آب خوردی آفتابه رو کجا گذاشتی(البته عزیزم شوخی کرد)  قیافه ی من در اون لحظه *__*منم باشوخی:چطور عزیزم میخوای تو ام ازش آب بخوری بعد از یک ساعت برای اینکه تلافی کنم رفتم گفتم مریم غذا خوردنی کدوم وری نشستی تا خواست جوابمو بده محل حادثه رو ترک کردم قیافه ی من در اون لحظه^__^ قیافه ی دختر عمم در اون لحظه #_#",
    "عجیب ترین تنبیه فیزیکی که تومدرسه تجربه کردم اول ابتدایی بود. سه‌نفری توصف بودیم که خانوممون کتکمون بزنه. نفراول سیلی با دست چپ، نفردوم سیلی با دست راست، رسید به من تو ذهنم حدس زدم باید سیلی با دست چپ باشه اما استیناشو زد بالا دو دستی زد. بروسلی هم اینطوری حریفاشو غافلگیر نمیکرد.",
    "بخونید باحاله\nبچه ها امروز دعوا کردم تو مدرسه البته دعوا نه میخواستم برم براش گرفتنم \nرفتیم دفتر گفتن کل روز نباید برین کلاس خلاصه ما هم تو سالن مدرسه بودیم \nاواسط زنگ دوم رفتیم واسه معذرت خواهی مدیر گفت نشانه ای از پشیمانی در صورت شما نیست \nمنم گفتم آقا اینقدر دعوا راه میوفته چرا کاری نمی کنین؟گفت \nهر وقت من دیدم اون موقع\nمنم گفتم آقا فلانی هم دعوا کرده \nگفت هر وقت من دیدم اون موقع \nمنم گفتم آقا شما دعوای ما رو هم ندیدی \nگفت وقتی من اومدم شما سرخ بودین\nگفتم آقا من هنوز نزده بودمش که سرخ بشه بچه ها گرفتنمون \nاون یکی که باهاش دعوا کرده بودم سر تکون داد\nمدیر ضایع گشت و گفت برید نبینمتون",
    "آقا (بله من درس خونم)\nمن چند وقت پیش امتحان علوم داشتم بعد خیلیییییی زیاذد بود ومن مجبور شدم تاساعت یک ودوی شب درس بخونم آخرین سوال کتاب درموردزیست گاز بودمنم غرغ(قرغ،غرق) خو هالاهرچی غرق خواب بودم ودرس می خوندم حواسم نبود بجای زیست گاز خوندم زیست گوز (باصدای خیلی بلند خوندما)\nبعد یه هو خواهرم که خواب بود دومتر پرید هوا وگفت :«کی گوزید به من بگو منتاقتشو دارم» منم اینطوری شده بودم00وفقط نگاه مکردما از اون موقه تاحالا دیگه. شبا درس نمی خونم",
    "یبار سر صف صبحگاه بودیم بعد مدیر اومد سر صف گفت میخوام آهنگ بزارم  براتون امروز خوش باشید . بعد رفت اسپیکربیاره،بعد من از فرصت استفاده کردم سریع گوشیمو دروردم رفتم بالا آهنگ گزاشتم بعد بچه ها به پشت سرم اشاره کردن علامت دادن من گفتم کیه مگه؟بعد آهنگم شرو شد گفت :حامد پهلانهههه هیچی دیگه بعدش از پشت مدیر گوشمو کشید گفت گمشو بعدشم اهنگ ای جان حامد همایون گزاشت-_-",
    "آقا یه روز رفته بودم یه کافه خیلی باحال که خواننده آورده بودن زمانی که خواننده ها کارشون تمام شد یک عالمه پیتزا و همبر و سیب زمینی سرخ کرده سفارش دادن و حساب کردن قبل از این که یه گاز هم ببزنن ماشین بوق میزنه و میرن در اون لحظه کله کار کنان و خدمه و مدیر کافه به سمت غذا ها حمله ور شدن داشتن میخوردن که یکی از خواننده ها اومده بود غذاشو ببره دیده شون بیچاره ها خیس عرق شدخاننده ی بیچاره هم گفت بخور داداش فدای سرت یعنی تابه حال اینقدر شرم و خجالتو تو چهره ی کسی ندیده بودم الان که الانه هروقت به یادش میوفتم از خنده منفجر میشم.",
    "خداییش این تحریما چه کرده با ما!؟\nآقا روغنمون تموم شده بود، زنگ زدم به شوهرم گفتم روغن بگیر.گفت ضروریه؟آخه خیلی خستم.گفتم آره وگرنه نمیتونم غذا درست کنم!گفت باشه پس میام خونه باهم بریم که یکم هواتم عوض بشه.خلاصه رفتیم بیرون جاتون خالی بستی خوردیم،کتاب فروشی رفتیم،دوسه ساعت بیرون بودیم،چندتاخرید کردیم و شاد وشنگول برگشتیم خونه.بعد دوساعت یهو یادم افتاده اصن روغن نخریدیم.وقتی به شوهرم گفتم فقط زل زده بود تو دوربین....!!(((((((((:",
    "یه مدتی هم بود مدیر مدرسه هی با بلندگو صدا میزد فلانی نرو تو کوچه بیا تو....فک میکردیم بلندگو خریده ذوق داره...\nتا اینکه رفتم تو دفتر دیدم یه نفرو صدا میکنه بعد رو میکنه ب معلما میگه:نگا کنین نگا کنین چ سریع برمیگرده داخل*-*\nبعد هارهار میخندیدن:///\nخدایا چرا کیفیتو فدای کمیت میکنی آخه:\"||||",
    "ما یبار با یکی دوست شدیم، اسمش شهریار بود.بعد از کات:\nیه سریال پخش شد به اسم شهریار\nیه سریال دیگه پخش شد نقش اولش شهریار بود\nیه داماد به خانواده اضافه شد به نام شهریار\nحتی یه شب زنگ درو زدن، گفت شهریارم مامور شهرداری ماهیانه مارو بدین:|",
    "اقا خواهر زاده عزیزم میخواسته با باباش بره خرید بعد به مامانش اول گفته تو نیا اونم گفته باشه\nیکم بعد گفته مامان اگه تو بیای آآ تو رو میزنه(یه آقایی اون بیرون هست که تو رو میزنه)!!!\nخدایی این بچس گیدورا دهه نودی :)))\nتازه ما از خواهر گرام پرسیدیم چرا اینو گفته میگه چون زمانی که میگه مامان بریم بیون(بیرون) و حال ندارم بهش میگم هاپو پایینه میخورتت\nخلاصه خواهر عزیزم اینجا نیا که مامان و بابا منتظرتن از ما گفتن بود\nدر ضمن خواهرم روانشناسه;(((",
    "ما یه فامیلی داریم که معلم زبانه؛تعریف میکرد بچه ها امتحان داشتن و یه سوالی این بوده که باید مشخص میکردن هرکلمه چی هست(مثلا قید،مکان،صفت و...)\nکلمه ی ماشین هم بوده یهو یکی ازبچه هامیپرسه\n_خانوم؟\n+جانم^_^\n_ماشین هم مکانه؟؟؟\n+ O_o\nهی میگم هرحرفی و جلوبچه هانزنید:)",
    "اینکه معاون مدرسه بیاد به خاطر رنگ کردن مو، موهای یه دختر رو از ته بزنه، اصلا خاطره ی خنده داری نیست... درسته که اون دختر قوانین رو رعایت نکرده اما مثلاً میشد یه هدبند بدن بهش که مو هاش رو بپوشونه...\nو در آخر اینکه اسم اون کار وظیفه شناسی نیست؛ اسمش دیونگیه...\nمن اگه تو اون مدرسه بودم، حتما این آدمو به تیمارستانی جایی معرفی میکردم...",
    "یه بارم دوستم جوگیر شد اومد موهاشو رنگ کرد\nآقا از بس هر روز معاون مدرسه به این گیر می داد آخر سر مجبورش کرد موهاشو با تیغ بزنه باور کنین ینی معاونه با تیغ اومد تو کلاس مثه جلاد افتاد به جون این بدبخ هنو جای پنجولای دوستم رو در و دیوارا کلاس مونده\nمعاون وظیفه شناس مدرسه:)))))\nدوست بخت برگشته من:((((\nما  0_0",
    "یادمه بچه بودم رفته بودیم مشهد.توراه شب در خونه ی یکی از دوستان پدر بزرگم تو قوچان موندیم.صبح بیدار شدیم موقع صبحانه زدند شبکه خراسان(شبکه استانی خودشون)\nبعد در گوش بابام گفتم :بابا.اینا چرا شبکه مازندران ندارند؟(من مازندرانی ام) یکدفعه بابام پوف خندید به بقیه گفت. وقتی فهمیدم چه دسته گلی به آب دادم....\nخودتون من رو تصور کنید.",
    "با کل خانواده عظیم مادری تو خونه ی دایی کوچیکم نشسته بودیم داشتیم شام می خوردیم.ترشی گذاشته بودند روی سفره و زندایی من کنارم نشسته بود.بهم ترشی تعارف کرد و گفتم ممنون.من فقط ترشی اناردون دوست دارم.میگه:آها ترشی اناردونی که توش رب انار میریزن؟مگه داریم؟\nگفتم:آره.تازه شم ترشی انار دوون طبق نامش دونه های انار داره نه رب انار^_^بدبخت تا آخر مهمئنی ساکت شد مبادا من ضایعش کنم.خخخخخ",
    "‏اون موقعی فهمیدم این دنیا جای من نیست که امتحان  گواهینامه رانندگی قبول شدم اومدم خونه دیدم بابام ماشین و فروخته....",
    "‏یه دوست دختر داشتم هفته ای یه کادو براش میگرفتم که نگه برام چیزی کم‌ گذاشتی چند ماه بعد گفت تو خیلی ولخرجی من یه آدمی میخوام‌ پول جمع کن باشه :///  اونم‌ منو‌ ول کرد :)))",
    "طرف دستشوییشو نمیتونسته کنترل کنه بعد تو یه جلسه دسشوییش میگیره نمیدونه چیکار کنه\nمیره تو یکی از اتاقا میبینه سقف نداره واسه همین با خیال راحت کارشو میکنه تو یه پارچه و پرتش میکنه که بره بیرون \n.\n.\n‌.\nکه یهو میبینه سقف اتاق شیشه ای بوده و پخش میشه تو سقف\nمیره یکیو میاره میگه آقا سقفو تمیز کن ۵۰تومن بهت میدم \nطرف میگه آقا من ۵۰تومن دیگه هم میدم فقط بگو چجوری ریدی تو سقف",
    "این ترم پروژه داشتیم و به این شکل بود که استاد(لعنت الله) چندتا سوال داده بود که باید توضیحشون میدادیم\nمنم زنگ زدم بهش که اگه ممکنه عکس بگیرم ازصفحات پروژه م براش ایمیل کنم که گفت: پنجاه صفحه رو میخوای عکس بگیری؟؟؟\nهمونجا مُردم:|\nپروژه ی من همش پنج صفحه شده بووووود!\nهعییییییییییی",
    "امروز سر جلسه امتحان\nدانشجوم:استاد ما انقدر شما رو دوست داریم\nمابقی دانشجوهام: اره اره استاد راست میگه دوستون داریم\nمن:منم شما رو دوست دارم:)\nدانشجوم:پس استاد پاس کنید بریم\nمن: گفتم که دوستون دارم انقدر دوستون دارم که میخوام ترم دیگه بازم ببینمتون\nدانشجوم:(\nمابقی دانشجوهام :/\nمن:d\nبه روح اعتقاد ندارم \nعمه هام هم لباس ضد فحش تنشونه",
    "طرف میگفت:\nرفتم سازمان عقیدتی محل سربازیم واسه تایید صلاحیت \nگفت یه حدیث بگو\n.\n.\n\nگفتم: دختری که موهاش تا کمرش باشه زن زندگیه\nگفت هفته دیگه مرزبانی تایباد باش\n.\n.\n.\nکدومتون اینو به اسم حدیث کرده بود تو پاچمون نامردا؟",
    "‏یه بار نمره میخواستم تو راهرو دانشگاه جلو استادم که خانم بود رو بگیرم\n\nخواستم بهش بگم استاد دستم به دامنت کمکم کن، گفتم استاد دستم تو دامنت!!!\n\nالان سه ترم هربار نمره نمیده",
    "یه روز تو خونه بودم رفیقم بهم زنگ زد گفت داداش یکی میخواد دهنمو سرویس کنه اب طالبی دستته بزار زمین بیا دعوا منم بلند شدم یه شلوار کردی با یه کاپشن بادگیر سبز لجنی با دمپایی لا انگشتی پوشیدم راه افتادم وقتی رسیدم دیدم داره با یه بچه ریقو عینکی صحبت میکنه منم فاز گرفتم با زانو زدم تو صورت پسره افتاد زمین کف و خون بالا میوورد بعد یه نگاه ناصر ملک مطیعی وار به رفیقم کردم گفتم همش همین بود ?\nگفت داداش گوه نخور شارژ گوشیم تموم شده بود داشتم ازش ساعت میپرسیدم طرف اونه که داره از ماشین میاد بیرون دیدم یه جاینت لول 5 وایساده داره نگام میکنه \nمنم در حالی که مخلوطی از پشم و عن داشت از تو پاچه شلوارم میریخت رو زمین فرار کردم. ولی خدایی ناهار مراسم عزاداری رفیقم خیلی خوب بود.دستشون درد نکنه.",
    "‏خیلی بده که تو بچگی ناخواسته یه کاری کرده باشی و هنوز که هنوزه تو بزرگیت هم مسخره‌ات کنن. حالا من یه بار جلو مهمونا گوزیدم.",
    "یادمه کلاس اول بودم معلممون کَر بو بود یعنی حس بویایی نداشت بعد یه روز یکی از بچه ها دستشوییش گرفت شلوارشو در اورد وسط کلاس رید، معلم اومد تو کلاس فک کرد کوکوعه گفت برکت خدارو چرا انداختین رو زمین !!! اقا اومد ورش داره دستش فرو رفت تو عن ، بعد فهمید داستان چیه فرار کرد رفت تو دستشویی بالا اورد.\nهیچی دیگه از اون مدرسه رفت فرداش یه معلم جدید اومد برامون.",
    "دوران دبیریستان مانور زلزله داشتیم\nمعاونمون اومده بود سره کلاس ما داشت توصیه میکرد ک خونسرد باشیم چند دیقه دیگه صدا آژیر میاد اروم باشیم\n(اخه اون سال اصفهان یه زلزله خفیف اومده بود)\nیهو صدا آژیر بلند شد همه ی کلاس باهم هجوم بردیم و معاون خورد زمین و ما از روش رد شدیم\nمعاونم اونجا بود ک پی ب معنی خونسردی برد\n:|",
    "اقا تو اردو بودیم داشتیم پانتومیم بازی میکردیم یهو یکی از بچه گفت من اجرا کنم گفتیم بفرما اقا این هر چی جلو دستش میومد رو پرت کرد از تو اتاق بیرون رفتیم گرفتیمش گفتیم چته روانی گفت بابا دارم نقش ظریف رو بازی میکنم دیگه هر چی که داشتیم داد رفت\nما:////\nخودش:)))))\nظریف:(((((\nروحانی;×",
    "H.83\nکلاً من از بچگی کرم درونم میلولید  یه روز رفته بودیم خونه مامان بابام همه بچه هام بودن \n        اون روزا پسر عمم خیلی اذیت می کرد اون روز اینقدر کرم ریخت که همه بچه ها کفری شدن  گفتیم چی کار کنیم یه ضره با ما قهر کنه نیاد سمتمون نقشه ریختیم\n        دختر عموم صداش زد علی(پسر عمم)از طبقه پایین اومد بالا حسین (پسر خاله بابام اون موقع ۱۱ سالش بود)علی رو گرفت انداختش رو تخت  بستیمش بعدم من با مواد اولیه یه آزمایش شیمیایی وارد و تحت یک حرکت عملیات رو تموم کردم (جوراب حسینو که ۳ماه بود نشسته بود کردم تو دهن علی)\n        از ساعت ۶ تا ۸ به تخت بسته بود با جوراب تو دهنش\nاز اون روز به بعد دیگه سر ما سه تا کرم نریخت \n\nمن^_^\nعلی×_×\nجوراب حسین•_^\nحسین و ملیکا^_^",
    "طرف اومده مسابقه برنده باش ضرب المثل بلد نیست بگه که هیچ، جواب سوال از هول حلیم تو دیگ افتادن کنایه از چیست میگه حلیم را تندتندخوردن.\nاخه یکی نیست بگه برادر من نکن از این کارا .من یه ماهه اپلیکیشن نصب کردم امثال شماها نمیزارید برم بالا.\nلیسانس هم هستم از بخاری مدرسه و تجاوز ناظم ها و کمک به مدرسه ها و سرویس دانشگاهها و همه و همه جون سالم به در بردم گذشتم از این یه خان نمیتونم بگذرم.\nنکن برادر من نکن از این کارها...",
    "کلاس اول راهنمایی بودم تقریبا اذر ماه بود\nمعلم ورزشمون اومد امتحان بگیره \nبهمون گفت ۱۰ تا دراز نشست برین\nبعد نصف کلاس باید دراز نشست میرفتن نصفه دیگه باید پاهاشونو نگه میداشتن که تکون نخورن\nاقا ما هم دراز کشیدیم یکی پامو گرفت\nداشتیم حرکتو میزدیم که من  دلم درد گرفت بعدبهم فشار اومد یهو گوزیدم بعد همه زدن زیر خنده منم دوییدم از خجالت رفتم تو دستشویی قایم شدم اون بنده خدایی هم که تو دهنش گوزیدم داشت دو ساعت اوق میزد \nخدارو شکر دیگه تا اخر ترم ۱ همه یادشون رفت بعدشم به همه میگفتم اون یارو پامو بد گرفت تقصیر اون بود.",
    "دزدی که شب یلدا بخواد دزدی کنه●●●\nواقعا خنگه!■■",
    "بابام به مامانم اس داده : سلام خوشگلم.\nمامانم ج داده:سلام پشگلم.\nبدبخت بابام°•°",
    "یک روز توی مدرسمون امتحان زبان داشتیم معلم هم خیلی سخت امتحان می گرفت وقتی داشتیم از پله میرفتیم بالا که بریم به سالن امتحان رو به بچه ها کردم گفتم که بیاین تا هنوز امتحان نگرفته احمدیو (معلمون)ازپله ها بندازیم پایین میگیم خودش افتاده دیدم دارن برام ابرو بالا میندازن یه دفعه معلمون از پشت سرم گفت نقشه ی قتل کیو میکشیدید آقای کشاورز ...   هیچی دیگه اون امتحان شدم ۳.",
    "دستمو برداشتم از روی موبایل\n.\nدیدم اون مبل بود نه موبایل\n.\nخواهرم زد تو سرم گفت ای خنگه خدا\n.\nنتونستی مبل و موبایل رو از هم تشخیص بدی ای خدا\n.\nگفتم تو فورجوک غرق بود\n.\nپست هارو داشتم می خوندم\n.\nگفت فورجوک چیه ؟پس دلیل تو گوشی رفتنت اینه!\n.\nیه آره گفتم فورجوکو نشونش دادم\n.\nخوشش اومد و من هم همون خواهرم\n.\nکه گول فورجوکو خوردم°•°",
    "امروز داشتم میرفتم سمته دفتر\nیهو یکی از شاگردام دوید سمتم یه چیزی انداخت جلو پامو رفت\nنگاه کردم دیدم برام نامه نوشته\nحالا متنه نامه رو داشته باشید: \nسلام خانوم.... شما اول سال برای من مثله جن بودید اما الان برای من مثله فرشته هایید\nمن:$\nجن های محترم:)))))",
    "داداشم تعریف میکرد تو سربازی\nفرمانده پرسیده کی مهندسی برق خونده؟؟\nیه عده ای دست بالا کردند\nگفته حتما باید گرایش قدرت باشه\nدوباره یه چنتایی دست بلند کردن\nگفته کدومتون سابقه کار دارین و تا حالا کار دارین؟؟\nدو نفر دستشونو بالا کردن\nگفته خب یکیتون از این به بعد مسعول چراغای آسایشگاه باشید که هرشب سرساعت خاموش کنید:)",
    "چند روز پیش امتحان داشتیم بعد من و اکیپ نشسته بودیم وسط حیاط مثلا درس میخوندیم :| یهو من کتابو پرت کردم هوا و شروع کردم آهنگ خوندن XD از اون آهنگای خز :/\nشراره شراره ننه اش موهاشو شونه کرده >_",
    "‏تنها حسرت زندگيم اينه كه اونجا كه معلم فيزيك اول دبيرستان بهم گفت:\nدوستانه ميگم درسو ول كن ، بالاخره اين جامعه به حمال و رفتگر و كاسب هم نيازمنده ,\nبه حرفش گوش نكردم و رفتم فوق ليسانس گرفتم",
    "عاقا دیروز خونه ی ما پر مهمون بود مام تو آشپزخونه در ناخنک زدن به میوه ها بودیم یو هو یکی ازین گودزیلاهای پنج ساله اومدیه لگد زد به من  در کابینتو به طرز وحشیانه ای باز کرد(ینی پشمای هالک ریخت ....)\nمن :گوسفند مگه در طویله اس یهو شکلاتا رو پیدا کرد یه لبخند شیطانی زدشرو کرد به غارت. .....   مام کرم درونمون شرو به فعالیت کرده بود گفتم اینی که خوردی سمه تا دو ساعت دیگه میمیری اینم اشک تو چشاش جمع شده بود خودشو به در و دیوار می کوبید اصن یه وضییییی بود.... \nحالا مامانم اومده میگه چی به این بچه گفتی ....نگو رفته برا مامانش. همه چیو تعریف کرده ....گودزیلای دهن لق^^",
    "دیروز تو کلاس داشتم با بچه ها استانو شهرو کشورو تمرین میکردیم(الان فهمیدین معلمم دیگه) یکیشون خیلی جدی داشت برا بقیشون میگف ما رفتیم استان آمریکا \nمن:(\nخودش:)))))))\nترامپ استاندار آمریکا????",
    "تو دوران راهنمایی یه معلم ادبیات داشتیم که خیلی از مردا بدش میومد آقا این یه روز شروع کرد بد گفتن ازشون:\n-من از مردا خیلی بدم میاد به خاطر کارایی که میکنن خوشم نمیاد به زنا به چشم وسیله نگاه میکنن و بعد استفاده ازش میندازنش دور بدم میاد از بی ارزشی هایی که نسبت به ماها دارن حالا درسته که خوشگل و خوشتیپ و پر جذبه و جذاب و ناز و عالی هستن ولی ازشون بدم میاد\nکل کلاس تا نیم ساعت بندری میزدن اون بنده خدا هم کلاسو ول کرد رفت انتقالیشو گرفت\nمن:))\nمعلم:(\nبچه ها^_^\nانتقالی@_@\nمدرسه:!",
    "‏اولین باری ک میخواستم با دوس دخترم برم بیرون سوار اتوبوس شدم رفتم استان همجوار ک کسی منو نشناسه\n\n\n\nتا خاستم با دختره حرف بزنم تمام  معلما و مدیرای مدرسمون هم اومده بودن اونجا داشتن مارو نگاه میکردن.... \nاومده بودن بازدید علمی.",
    "سر کلاس ریاضی دانشگاه، استاد هر مبحثی رو درس میداد از من میپرسید متوجه شدی؟\n میگفتم آره. \nمیگفت خداروشکر پس بقیه هم متوجه شدن",
    "عاغا یه روز با چند تا از دوستام کنار ابسردکن ایستاده بودیم ، بعدش دوستم میخواست یه خاطره ایی رو تعریف کنه (از من یادگرفته بود که تیکه کلامم اینه مثلا فلان چیز تو حلقم ...)بعدش این دانای کل به جای این که بگه آبسردکن بصورت \"عرضی \" تو حلقم  گفت :《ابسردکن تو\"عرضم \" اگه الکی بگم...》 اینو که گفت بعد از چند ثانیه مکث یهو فهمید چه سوتیی وحشتناکی داده  یهو همه منفجر شدن از خنده منم از شدت خنده نزدیک بود  ضربه مغزی بشم خخخخ",
    "■□■□■□■□■□■□■□■□■□■□\nیه دیالوگ باحال\nلطفا حتما حتما تا آخرش بخونین☆☆\n\nپاتریک:باب ! باب \nباب اسفنجی :چی شده ؟\nپاتریک:بالاخره من تونستم فرق گشنه شدن و تشنه شدن رو بفهمم.\nباب اسفنجی:آفرین . اگه راست میگی بهم بگو.\nپاتریک:باشه بهت میگم. من بالاخره فهمیدم که هر وقت تشنه می شیم آب یا نوشیدنی می خوریم هر وقت گشنه می شیم غذا.\nباب اسفنجی : من به تو افتخار می کنم .تو همیشه این دو تا رو جا به جا می گفتی اما الان نه!\nپاتریک :هورا ! هورا!\nباب اسفنجی: راستی ! من خیلی تشنمه.\nپاتریک :آره منم تشنمه پس بیا بریم همبرگر بخوریم.\nراستی شما این قسمتشو دیدین.\nنبایدم دیده باشین چون این رو خودم ساختم.\nو اگه این رو اول می گفتم ، جذابیتش از بین می رفت و شما فکر می کردید چیز مضخرفیه. \n■□■□■□■□■□■□■□■□■□",
    "سلام°•°\n■□■□■□■□■□■□■□■□■□■□■\nنمی دونم شما هم اینطوری هستین یا نه● \nمن بعضی وقت ها که یه چیزی رو مثلا یه بسکوییت یا یه برگ چیپس لیمویی(که من طعم لیمویی رو خیلی دوست دارم)  یا یه تکه لواشک یا.....(اصلا فکر نکنید که می خوام دهنتونو آب بندازم°•°)می خورین بعد می بینین عه شما که کاملشو نخوردین ولی تموم شده (در حالی که کاملا خوردینش)و فکر می کنین یکی برداشتتش یا گم شده یا یه جایی انداختین.\nجای دردناکش اونجاست که اگه اون تنها تکه چیپستون باشه و دیگه چیپسی نداشته باشید یعنی انگار هیچی نخوردی°▪°\n■□■□■□■□■□■□■□■□■□■□■",
    "یکی تعریف میکرد:\nزنداییم گفت من بدم میاد تو مجلس ختم گلاب می‌پاشن رو لباس‌ها، گفتم خب بگو بپاشن رو صورتت :)\n\n\n بعد چون خیلی مدیریت بحران دارم گفتم بابااااا یعنی اینکه واسه پوست خوبه\n\n\nکه خداروشکر مامانم با تفنگ شلیک کرد به زانوم خفه شدم",
    "‏دیروز دیوار توالت خونمون رو خراب کردیم، به یه توالت جدید رسیدیم که یه مرد نشسته بود توش؛\n بعد فهمیدیم رسیدیم به توالت خونه همسایه!",
    "ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﮕﻔﺖ:\nﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻫﻤﺴﺎﯾﻤﻮﻥ ﺳﮓ ﺩﺍﺷﺘﻦ ،\nﻫﺮﻭﻗﺖ ﻭﺍﻕ ﻭﺍﻕ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻣﻨﻢ ﺻﺪﺍﺷﻮ ﺗﻘﻠﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﺸﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ\n.\n.\n.\nﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺯﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﺳﮕﯽ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﻣﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ..... ﻭﺍﺳﻪ\nﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﺑﺎ ﺳﮕﺶ !\n.\nﺧﻼﺻﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ\nﺩﺍﺭﻩ ﻭﺍﺳﺖ\nﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻣﯿﺎﺩ...",
    "امروز دبیرامون بدجور زده بود به سرشون مثلا\n\nریاضی: خم میشی راست میشی یه صدا هایی در میاری مثل اخ اوخ\nآقای برادر چیزت نمونه لا در\nفناوری : بچه ها شما ها میرید حموم کار های اضافه انجام ندید",
    "چند سال پیش وقتی تازه شلوارای غواصی مد شده بود سرکلاس اندیشه یکی از دخترا از این شلوار غواصیا که پایینش ی چاک کوچیک داره پوشیده بود استادم داشت درباره ی لباس پوشیدن نامناسب دخترا !! سخنرانی میکرد به همین دختره اشاره کرد و گفت مثلا همین خانم. دخترجون این چیه پوشیدی؟ دخترم ریلکس گفت شلوار غواصی استاد استادم گفت پس حتما این پایینشم کوسه گاز گرفته",
    "کاملا واقعیییی:/\nدیشب گودزیلا دختر خالم به باباش گفت_بابا تو چند سالت بود به دنیا اومدی؟؟؟؟@_-به همین برکت کمرم شکست که چرا این و بورسیه نکردن\nبعد دوباره خواست یه دخترو نشونم بده گفت_ببین این دختره شوهر خواهرمه \nمثلا خواست بگه خواهر شوهرمه کلیم اصرار داشت لامصب سه کیلو کم کردم؛پشمامم از دم ریختن",
    "برید کنار خدای سوتی اومد^_^\nاول دبیرستان سره امتحان فیزیک من طبقه اول بودم و جلوئیم یه خرخون بود منم هیچی حالیم نبود و همین طوری چشم می چرخوندم ولی خیلی ریز می نوشت خلاصه دبیره که آدمه گیری بود گفت از رو فلانی ننویس منم یه دفاعیه محکمه پسند دادم در حده تیمه ملی که خانوم این فلانیه گوربه گوری انقد بد خطه هیچی نمی فهمم و بوققق چه بد نوشته...@_@\nهیچی دیگه روم به دیوار تا آخرع سال دبیره روش اینور بود هم داد می زد عبدللهی تقلب نکن^_^",
    "علامت اختصاصی(sahell.AR)\n\nعاقا من تازه دانشگاه قبول شده بودم ترمک بودم به قول بالاتریا..داشتیم یه روزبادوستم از دانشگاه برمیگشتیم یه دفعه کرم درونمون فعال شدگفتیم زنگ خونه مردمو بزنیم فرارکنیم...زنگو زدیم تاخواستیم فرارکنیم یه پسره باهیکل بدنساز باچماق از در اومدبیرون قیافه مااون لحضه خیلی دیدنی بود خخخ الان دوستم بااون پسره نامزدکرده و من همچنان زنگ خونه هارومیزنم دیگه خودتون نیت منو حدس بزنین\n    \n                          ^____^",
    "یه بارم داشتم نارنگی می خوردم هواسمم به تلوزیون بود \nیه دفه دیدم به چیز لزجی زیر زبونم داره حرکت می کنه \nآ قا چشمتون روز بد نبینه فکر می کنید چی بود \nحلزوووووووووون \nمن :مامان حلزون  حلزووون \nمامانم خوب حالا یه حلزون بوده اژدها که نبوده \nمن »«\nمامانم : >\nآخه حلزون تو نارنگی چی کار میکنه\nاین قسمت : وقتی چیزی کوفت می کنیدهواستون باشه شاید این دفعه اژدها بود",
    "من اولین بار ها که میرفتم مدرسه وقتی به قسمت خبردار می رسید می گفتیم اسلام پیروز است آمریکا نابود است یا حسین من با اعتماد به نفس کامل می گفتم اسلام پیروز از آمریکا نابود از یاسسسس س :|",
    "علامت اختصاصی (sahell.AR)\n\nعاغا پدر بزرگ من فوت کرد.خدا اموات شمارم رحمت بیامرزه....خالم وسط گریه چنان با سوز گفت بابا توکه سابقه نداشتی بمیری\nحضار@ _@\nبابابزرگ#_#       \nخاله^__^",
    "یکی از اعضای محترم این مجله وقتی میخواد پست بذاره با علامت مخصوص شروع میکنه که\nمنو \nیاد علامت مخصوص حاکم بزرگ و مخصوصا دمپایی های میتی کومان میندازه.....",
    "پدر و مادر من باهم دختر خاله پسرخاله هستن یه. مادربزرگ دارن که اگه اسم هرکی رو بیاره طرف همونجا اشهدشو میخونه خلاصه که یه ابهت خاصی داره آقا امسال عید همه خونه ایشون بودیم و داشتیم به حرفاشون گوش میدادیم:\n-آدم هیچ وقت نباید در برابر سختی ها تسلیم شه حتی از دست دادن عزیز\nاین مادر بزرگ همینجوری داشت نصیحت میکرد که عذر خواهی کرد بلند شد و رفت دستشویی حالا دستشویی دقیقا وسط پذیرایی بود آقا بعد دو سه دقیقه یه صدایی اومد شبیه به این:\n-ترررر.... ففففس.... تر تر تر\nاز خنده داشتیم سقفو گاز میزدیم بعد چند دقیقه صدای هوار اومد:\n-وااای بچه ها کمکم کنید دارم میمیرم\nهمه از ترس نیم سکته رو زدیم آقا مامان من و خالم رفتن ببینن چی شده پنج دقیقه بعد درحالی که از شدت خنده داشتن پس میفتادن با مادر بزرگشون اومدن تو حال نشستن و دوباره مادر بزرگ گفت:\n-داشتم میگفتم سختی واسه همه هست همیشه باید\nخالم وسط حرفش نه گذاشت نه برداشت گفت:\n-مامان جان لطفا در مورد سختی نگید شما یبوست گرفتین دارین جیغ میزنین وای به حال سختی بزرگ تر\nهیچی دیگه ما 15روز اونجا بودیم و خالم از 15روز 14روزشو تو انباری بود\nخالم تو انباری #_#\nمادر بزرگ یبوستی ۸_۸\nما:|\nیبوست^_~\nانباری متعجب از مادر بزرگ-_-\nابهت:)",
    "عاقا یبار داشتم با دوچرخه تو بازار میرفتم یه دختره اومد تیکه بندازه بجای اینکه بگه:مگه توبازار جای دوچرخه ست؟\nگفتش: مگه تو اتوبوس جای دوچرخه ست!!\nحالا من که ب روش نیاوردم ولی دوستش که باهاش بود داشت از خنده زمین رو گاز میزد.\n\nنکته اخلاقی:قیمه هارو نریزین تو ماستا",
    "تعریف میکرد:\nچند روز پيش توی تاکسی صندلی عقب نشسته بودم، يه خانومه با پسر 5-4 ساله ش جلو نشسته بود. \nيهو پسره رو کرد به مامانش گفت: مــامــان ... يادته اونروز خونه دایی اينا گوزيــدی؟! مامانه بيچاره،گفت: ... مرســـی آقا! ما همين جا پياده ميشيم! راننده بدبخت هنوز کامل نایستاده بود که زنه درِ ماشينو با عجله باز کرد و يه موتوری هم اومد زد درِ ماشينو سرويس کرد! راننده پياده شد دودستي زد تو سرش گفت: خانـــــــــــــوم! گوزيدي که گوزيدي! منم ميگــوزم! اين آقام ميگــوزه! اين ملت همه ميگوزن! \nگوزيدن که عيب نيست ، ريـــــــــدی تو درِ ماشين....",
    "با دوستم رفته بودیم شهربازی . بنده خدا میخواست  بگه بیا بریم سوار چرخ و فلک بشیم نمیدونم چی شد که فاز و نولش قاطی شد گفت بیا بریم سوار پارچ و فلک بشیم!!!\nمن o_O\n\nدوستم ¤_¤\n\nپارچ و فلک ^-^",
    "آقا اسم پسر عموم مجیده\n\nچند وقت پیش داشت از گوچمون رو میشد\n\nبلند صداش زدم \n\nمجیددددد\n\nتمام گربه های گه تو کو چمون بودن  \n\nبرگشتن نگاه کردن بعد همه  کسای که تو کوچه بودن داشتن میخندیدن\n\nنمی دونم چرا مجید بیشعور با چوب افتاد دنبالم",
    "رفته بودم بيمارستان،ابميوه و كيك خريدم، يه پسره هم نشسته بود كنارم ديدم داره نگاه ميكنه دلم سوخت براي اونم خريدم، يخورده بعد\nمادرش اومد داد زد كدوم احمقي برات كيك و ابميوه خريده!\n(پسرش رو اورده بود براي ازمايش بايد ناشتا ميبود)\nمن نفهميدم چطوري فرار كنم:))",
    "عاغا ما دوم ابتدایی بودم تومدرسه بازی هرکی حرف بزنه خره رو بازی کردیم منم اولین باربود این بازیو یادگرفته بودم...القصه ما رفتیم خونه دیدیم ننمون باهمسایه ها نشسته پای بساط سبزی و غیبت مام با یه ذوق کودکانه وصف ناپذیری یهو گفتیم هرکی حرف بزنه خره،همسایه شماره 2برگشت گفت حتی من?منم گفتم حتی تو خخخ ولی انصافا حقم نبود اون کتک:|",
    ".آقا یه روزی داشتم تو خیابون راه میرفتم.در حالیکه لبخند رو لبم بود تو افکار خودم غرق بودم یه لحظه به خودم اومدم دیدم یه پسری هم خیلی خوشحال لبخند زنان داره از روبرو میاد . بگو این یارو فکر کرده من دارم به اون لبخند میزنم!!\nپسره هم که دیگه تو حال خودش نبود اصلا جلوشو نگاه نمیکردیهو رفت تو تیر چراغ برق ¤_¤  \nمنم که نگم براتون داشتم هلیکوپتری میزدم اونم سریع پاشد بدون اینکه به روی مبارکش بیاره از محل حادثه دور شد \nاین داستان : عاقبت نگاه به نامحرم",
    "الان همه چی گرون شده\nشما یادتون نمیاد...\nاون موقع ها با  ۱۰۰ تومن می رفتیم مغازه\nبا یدونه نوشابه شیشه ای و دو سه تا پفک و آدامس و صد جور حله هوله دیگه می اومدیم بیرون...\n\n\nالان دیگه نمیشه همه جا دوربین داره ????",
    "دیروز تلویزیون داشت سریال بزم آخر را می داد، الهام چرخنده یک بیت خوند از حافظ که به تنهایی مرزهای زبان و ادبیات فارسی را آباد کرد: \n \"کسی\" چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب\nتا سر زلف عروسان، \"سخنِ شانه\" زدند\nآخه خودت نمی فهمی چی می خونی لااقل از یکی بپرس درستش را!!! اگر هم هیچ کدوم نمی دونین، همون یک توپ دارم قلقلیه را بخون، بسه. \nسخن شانه چیه؟!",
    "سلام\n\n\nخوبین\n\n\nمی خوام یه چیزی بگم\n\n\nاگه بگم \n\n\n\nاگه نگم\n\n\nباشه میگم\n\n\nمی خوام یه چیزی بگم °  ~  °",
    "‏رکورد سریع ترین نقل و انتقال تاریخ دست دایی منه، بزرگوار از سربازی فراری بود \nپدربزرگم دستی به سرش کشید بردش یه کباب مشتی با نوشابه بش داد باش رفت تا پادگانش کرمانشاه،همدیگه رو آغوش گرفتن با چشمای اشک بار از هم جدا شدن\nپدربزرگم برگشت و دید دایی جان با شرت جلو پنکه در حال چرت زدنه",
    "توی یک سایت مشاوره بودم، یک پسری پرسیده بود که یک دختری از فامیل من رو خیلی دوست داره و هیچ جوره هم کوتاه نمیاد، اما من اصلا ازش خوشم نمیاد، چی کار کنم؟ طرف زیرش نوشته بود:  یک مدت حموم نرو، مسواکم نزن، برو بشین کنارش سر سفره، بعد تف کن تو غذا بخور!!!",
    "یه سری با بابام رفتم استخردو بار زیرآبی رفتم \nگفت انشالله\nتو زندگیت که ب جایی نرسیدی درعوض قورباغه خوبی شدی.\nبابا تو که داری ما رو حیوان میکنی\nحداقل بگو دلفین،ماهی،ستاره دریایی\nقورباغه آخه",
    "معلم ما تو دبیرستان یکی رو بیرون کرد طرف تا یه ماه تو حیاط می‌چرخید، معلمه کسی رو فرستاد گفت به اون حیوون بگین فقط یه جلسه اخراجش کردم :))))",
    "آقا یه ناظم داشتیم همیشه یکی ازین سوت گردنیا داشت واسه متفرق کردن پچه ها میزد.\nچشمتون روز بد نبینه این اومدو سوتو زد منم حس گرفته بودم...یه سوت بزن باریتم من دوست دارم...باور کنید به خندش می ارزید حالا اشکال نداره با همه معلما حرف زد نمرمو کم کنن.",
    "تو مدرسه بودیم بعدش یهو آب قطع شد. هیچی دیگه ما هم دویدیم سمت دستشوییا ببینیم کیا گیر افتادن،\n\nدبدم رفیقم مبین هم تو دستشویی گیر کرده. هیچی دیگه از پشت بهش گفتم((مبین ریدی اب قطعه!))   \n\n\nو الفرار!",
    "ماجراهای منو ننه خانم(مادربزرگ)^___^\nمن:ننه(کشیده بخونید)\nننم:جانم\nمن:0_o\nننم:چ مرگته؟!\nمن:آخیش ی لحظه فک کردم سرتون به جایی خو...ر..د..هههه(در حال لنگ کردن در حلق بنده)\nننم:فک کردی فقد مامیتو ددیت از این چیزا بلدن بیبی؟\nمن:ô_0\nننم:حالا بگو بینم چی میخواستی!؟فرندم کارم داره\nمن:میخواستم بگم اون شلواره بود دوباره گمش کردم تو خونمون میخواستم بیای پیداش کنی\nننم:همون جاست\nمن:ننه میدونم همونجاست میگم بیا پیداش کن واسم\nننم به نشونه تاسف سرشو تکون داد رف تو اتاق شلوارمو آورد\nننم:همین بود دیگ!؟شلوار کردیت؟(دقیقا شلوارکردیه بدون اون خوابم نمیگیره)\nمن:ممنون ننه اگ تو رو نداشتم میخواستم چ خاک رسی تو فرق کله ی داداشم بریزم(از این کارش تعجب نکردم چون زیاد ای بلارو سرم آورده) \nننم:باشه از جلو چشام خفه شو حوصلتو ندارم\nمن:آی لاو یو ننه^__^\nپ.ن:این ماجراهای منو ننم ساختگیه قابل توجه\nپ.ن:دعا کنید سایش بالاسرم باشه\nدوستون دارم یاعلی",
    "حالا شما خوبه باباهاتون مستقیم میرن کولرو خاموش میکنن من بابام میره کنترو میزنه بدون اینکه ما بفهمیم بعد میاد میگه اه برقو قطع کردن این تابستونم هی برقارو قطع نمیکردن ماهم هی فکر میکردیم برقارو قطع کردن نمیدونم چرا همیشه هم روزی دو بار برق میرفت بعد یه روز دستشویی بودم بعد ندونست من اونجام کنترو زد منم که بیرون اومده بودم فهمیدم چرا برق ما روزی دو بار میره اون کنترو زد بعد رفت منم برقو وصل کردم بعد رفته بود خونه گفته بود برقو قطع کردن مامانم هم گفته بود نه یه لحظه رفت دوباره برگشت اومد نگاه کرد منو دید تا جا داشت منو زد ولی خدایی حالا میره کوارو خاموش میکنه میگه حالا هر گوهی میخوایید بخورید",
    "زُلْفْ بَرْ بٰادْ بِدِه تٰا بِدَهَمْ بَرْ بٰادَتْ\n\n\n\nخلاصه ی ادبی نکاتی که دیروز از برادر گشت ارشاد دریافت کردیم⁦⁦^_^⁩\nپ.ن:حواسمون نبود بعد ک اینا نصیحتمون کردن دوستم ترسیده و هول بود برگشت گفت بخدا توراه پارک بانوان بودیم(TT) فک کنم همین قانعشون کرد:))))",
    "‏سر سفره، برای اینکه بچه ۴ساله رو به غذاخوردن ترغیب کنن، دایی جان گفت: هرکی غذاشو زودتر ازهمه تموم کنه یه جایزه خوشگل وخوشمزه بهش میدم!\n۵دقیقه بعد بچه داد زد: دایی جان! عمه ناهید غذاشو تموم کرد، چیز خوشگل و خوشمز‌تو بده بخوره!\nنصف قاشق رو قورت دادم هیچ، ۳روزه دارم میخندم :-))",
    "نمیدونم دقیقا چه حکمتیه من هر وقت دارم تو تاریکی فیلم ترسناک میبینم جای حسااااس فیلم یهو یخچال میگه تاااااااااااااااق!\nیا یه سوسکی عنکبوتی چیزی از کنارم با سرعت رد میشه ، یا هم همسایمون در رو محکم میبنده 0_0\nاز خود فیلم نمیترسم ، از کابوسای بعدشم نمی ترسم ولی در اثر اتفاقات فرا زمینی که در طول فیلم میوفته قلبم میوفته تو پاچم ~_~",
    "من تازگی ها بابام شده بود مدیر یه مدرسه بعد زمان تحویل کتاب به بچه باید یه مبلغی رو به عنوان شهریه پرداخت میکردند منم رفتم کمک بابام که یهو مرد میانسال وارد مدرسه شد بعد این داداش احمقم اومد گفت میگه کتاب میخوام و این پول برای چیه منم رفتم جلو شروع کردم توضیح دادن براش که اینجوریه و اونجوریه که دیدم داره بر وبر منو نگاه میکنه بعد از تمام شدن حرفام یهو گفت من که نیومدم کتاب بگیرم اومدم یه کمکی در راه خدا به من بکنید منم که از خجالت آب شده بودم که یه ساعت برای چی بهش توضیح دادم یهو شروع کردم به زدن داداشم",
    "تو خونه بحثِ این بود که بچه‌ای که از یه زن دیگه شیر میخوره با بچه‌های اون زن خواهر برادر رضائی میشه...\n\n\nبعد مامانم گفت همه بچه‌هایی که از یه برند شیر خشک استفاده میکنن خواهر برادر کارخونه‌ای میشن :)",
    "همکارم از صبح چند بار رفته بود دم دفتر رئیسمون، در زده بود رفته بود تو. \nچند دقیقه بعد دوباره بلند شد بره دفتر رئیس، حواسش کامل تو کارش بود، در اتاق خودمون را زد، رفت بیرون.",
    "هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند (قسمت4)\nداشتیم راه میرفتیم اون سه تا جلو ما عقب همینجوری که داشتم با دوستم میخندیدم دیدم خشتک یکیشون پایینه مررررردم از خنده دیگه انقدر خندیدم که همون لاشیه برگشت به دوستش گفت چقدم خوش خندس ینی من در حال مردن از خنده بودم کنترلم سخت حالا تو اون گیر و دار عصبانی هم شدم ولی بیخیالی زدم که دو دیقه خداااا شاهده دو دیقه بعد گفت حوصلم سر رفت بیاین بازی کنیم :-/منم گفتم میام ولی بدون منحرف بازی رفتیم جرعت حقیقت که لاشیه رو مجبور کردم برگ بخوره و ساعت 7 رفتیم بالا(پایااان)",
    "--زن زیبا بود در این زمونه بلا ..خونه ای بی بلا هرگز نمونه خدا\n(من و دو نفر دیگه از بچه ها  تو کلاس میخوندیم )\nیهو در وا میشه دبیر دینی میاد تو (همه مثل اسب میرن سر جاهاشون میشینن)\nدبیر:به به اکیپ اراذل /: \nسمت راستیم(تا دو قیقه پیش قر میداد)-خانوم با من بودین؟ ):\nدبیر:نه عزیزم تو که دختر خوبی هستی بقیه منظورمه\nسمت چپیم(مقنعه اش دور کمرش بسته موها افشون)خانم با من بودین ینی؟\nدبیر(زل زده تو چشمای من):نه گلم تو رو که میشناسم منظورم بقیه اس\nدرحالی فقط من موندم و دیوار\nبقیه): \nمن):",
    "هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند (قسمت3)\nدیگه اون روم بالا اومده بود کنترل میکردم خودمو(جلوی کسایی که نمیشناسم یا کسایی که منو نمیشناسم ولی من میشناسم خوددارم) یکم حرص خوردم ولی بعد اروم و مثل همیشه بی نقص (اعتماد به سقففف) شروع کردم بالاخره حرف زدن گفتم:نه ممنون اعصاب بازی نداریم. همون که ازش بدم میومد اومد جلو گفتش نه بازی نمی‌کنیم فقط حرف می‌زنیم. دیگه راستش بهانه ای نداشتم (اینم بگم از همون اول که اومدن در آسانسور در حال خنده ی عصبی بودم و خنده ی عصبی من از حالت عادی قابل تشخیص نیست) گفتم باشه. رفتیم. (ادامه در قسمت 4 )",
    "دیروز به بابام گفتم شارژرم کو؟\nگفت تو ماشینه برو بردار تو گرمای 50 درجه اهواز رفتم پایین داشتم دنبال شارژر میگشتم دیدم بابام از تو بالکن میگه هندزفری منم بیار شارژرو پیدا نکردم ولی هندزفری رو بردم دادم بهش گفتم بابا شارژرم اونجا نبود گفت:آره بیا بگیرش اینجاست گفتم پس چرا منو تو این گرما فرستادی پایین گفت دنبال یکی میگشتم که بره هندزفریمو بیار که تو اومدی \nفک و فامیله داریم؟",
    "دوستم تعریف میکرد\nمهمونی یکی از فامیلای دورمون رفته بودیم. بعد از یکی از پسرای فامیلمون که  خیلی ادعا داشت پرسیدم چی می خونی؟\nبرگشت گفت:دندانه بهشتی\nمنم گفتم:عه چ جالب منم دماغه مطهری می خونم خخخ\nپسر خالم :))))\nپسر فامیل :(((\nدماغه مطهری *o*",
    "خمیر دندون با طعم نعنایی تند یا هر خمیر دندونی که تند و خنک باشه رو بزنید\nبعدش یه\n لیوان آب یخ یخ یخ بخورید اصلا نمیشه یه قلوپ آب رو خورد از بس لپت درد میکنه \nحتما امتحان کنیدD:\nمن که بیشتر وقتا این اتفاق برام میوفته چون تا مسواک می زنم تشنم میشه \nالانم که اینو نوشتم همینجور شدم\nآبی هم که خوردم از شانسم یخ یخ بود خمیر دندونه هم تند و خنک°•°\nبدشانسم دیگه●•●\n                             .... آی لپم....",
    "صدای همسایمون میومد که داشت توی حیاط می گفت: آخه یکی بیاد به من بگه مگه مغز خر خوردی که امانت مردم را قبول کردی. \nرفتم بهش گفتم: آخه مگه مغز خر خوردی که ... . \nنمی دونم چرا این قدر ناراحت شد! مگه خودش نگفته بود یکی بیاد این جمله را بگه؟!",
    "هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند :قسمت2\nبهش گفتم خله تو که از این متنفر بودی گفت فقط میخام از نزدیک ببینیش. گفتم آقا قربون دستت عمرا نمیخام. با هزار بدبختی و شرط قرار شد منو بزاره بالا برگرده.رفتیم تو آسانسور ولی چشمتون روز بد نبینه.(راستی بگم که شبش تا صب تو فورجوک بودم) در آسانسور از اینا بود که یه کم مونده به بسته شدن باز میشه. درو کشیدن باز کردن. یکیشون گفت (اسم دوستم) میای پایین دیگه؟ گفت آره درو بستیم دوباره یکم مونده بود همون که گفتم خیلی اوضاع روانی‌ داغونه درو باز کرد گفت چرا نمیای؟ دوباره وا کرد گفت میل خودتون ما اونقدرا هم زشت نیستیم (ادامه در قسمت بعد)",
    "هشتادی زلزله با افتخار تقدیم میکند:قسمت اول\nیه روز رفته بودم خونه دوستم توی یه مجتمع که قبل این خاطره جای مورد علاقم بود.داشتیم قدم میزدیم که سه تا پسر دیدیم بیرون مجتمع. یدفه گفت فک کنم اینارومیشناسم\nگفتم مدیونی بری صداشون کنی.اونم رفت. برگشت، گفت فلانی و فلانی و فلانین(چیه انتظار که نداری اسم بیارم؟) اسم اخریو که شنیدم یخ کردم.خیلی ازش گفته بود. یه لاشی به تمام معنا، البته یه کمی هم دلقک اما تعجب کردم چون صفت بارزش بدترین دشمنِ بهترین دوستم بود. نمیدونم چرا صداشون کرد. این خاطره از قسمت 2 خنده دار میشه فورجوک لطفا تاییدش کن مطمئنم قسمت 2 جالبه اما به این قسمت وصله. ببخشید طولانی شد",
    "یه بار تو اتاق هنذفری تو گوشم بود داشتم یه آهنک ازبکی خیلی شاد گوش می دادم . که  جو گرفت و شروع کردم به قر دادن. یه سری حرکات موزون هم در میآوردم و سرمو هم به شکل عجیبی با زاویه ۴۵ درجه رو به افق میچرخوندم \n\nیک آن به خودم اومدم و دیدم مامانم داره منو تماشا میکنه . نگاهش طوری بود که انگار داره به یه آدامس تفی چسبیده به زیر نیمکت نگاه میکنه بعدشم یه سری به نشانه تاسف تکون داد و از اتاق خارج شد\n\nفقط میتونم بگم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه همچین وضعی رو",
    "یه بار با مدرسه رفته بودیم مسابقات فوتبال رسیدیم به جایی که همه تیما جمع شده بودن و منتظر بودن تا قرعه کشی انجام بشه یدفعه ما همه یکصدا شروع کردیم به خوندن این شعر:\nدیگه کارت تمومه       شرتت توی حمومه\nبنده خداها مونده بودن که مارو دیگه از کجا اوردن تازه وقتی فهمیدن ما تیم مرکز استانیم چشاشون چهار تا شد",
    "یبار آخرای زنگ داشتیم با دبیرمون گپ میزدیم بعد داشت میگفتش که اره شوهرم تک رقمی کنکور بود و خانوادگی خیلی باهوشن فک میکنم دخترمم به باباش رفته \nیهو من گفتم نه خانوم هوش بچه به مامانش میره :|\nبعد که همه پوکر شدن تازه من فمیدم چه گندی زدم\nحالا هی میخواستم توضیح بدم نیت من حمایت از فمنیسم و حقوق زنان بوده میخواستم بگم اگه قراره بچه باهوش باشه مث مامانش باهوشه ولی دیگه گلاب به روتون ریده بودم و آبم قط بود :)\nدرس امروز : میتونستی دهنتو ببندی، شاید شوهرت واسه همین بده اره واسه همین زبونته، دهنتو ببند دهنتو ببند",
    "یه شب مامانم یه سری کاغذ اورد بیرون،منم دیدمش فکر کردم دستخط \n\nخواهرمه...آیات قرآن توشون نوشته شده بود،منم رو این حساب ک خواهرم \n\nنوشته گفتم حیف نیس ک آیات زیبای قرآن با دستخط گند اون(اشاره به \n\nخواهرم)خراب بشه؟؟؟(کلا حال میکنم ابجیمو اذیت میکنم)\n\nبعد مامانم گفت مسیح این دستخط خودمه...خلاصه خیلی خندیدیم\n\n--------------------------------------------------------------------------------------------------\nدرمورد رفیقم یه آهنگ ساخته بودم،انقدر پیشرفته ترش کرده بودم ک دیگه \n\nترجمه اینگیلیسیشم ساخته بودم...موقع امتحانات پایانی بود مام منتظر این \n\nرفیقمون بودیم،من ب سرم زد این اهنگرو بخونم ظاهر شه بیاد تیکه تیکم کنه\n\n(از اهنگه بدش میومد)هیچی،ما این اهنگرو خوندیم این 10 ثانیه بعد ظاهر شد و به رحمت خدا رفتیم\n\n4جوک تایید کن حیفه این تایید تشه ممنون",
    "یه روز رفته بودم بیرون روی یه مغازه نوشته بود از اینجا رفتیم و اینا وبه خیابان امام خمینی جنب مسجد  ثارا... به مامانم گفتم چرا سارا رو اینجوری نوشتن گفت خنگ خدا این ثارالله نه سارا من برم محوشم تو دود",
    "‏پارسال اومدم تو کوچمون دیدم هیئتمون داره میره، یه دختر خوشگلم وایستاده بود تو پیاده رو. سریع رفتم زیر عَلَم، دو قدم بردمش کمرم رگ به رگ شد افتادم وسط کوچه. بعد چند دقیقه دختره دلش سوخت اومد جلو گفت بگم شوهرم ببرتون درمانگاه؟ \nانقدر خودمو چنگ انداختم ترسید فرار کرد",
    "جاتون خالی دیشب تو حرم امام رضا نشسته بودیم\nمداحه برداشت گفت:ارع میدونی الان تو این شب عزیز کجا نشستی؟ دختر بچه برداشت گفت:ارع من میدونم من اینجانشستم اینجاااااااا×_×",
    "هعییی روزگار\nدیروز مامانم اومده برام تعریف میکنه میگه تو که بچه بودی نهایت ارتباط من با تو این بود که میگفتم اگه تو خودت خرابکاری کنی ميندازمت تو لباسشویی تا آقا سیبیلو بیاد ببرتت\nحالا نمیدونم ربطش چی بود ولی مثل چی میترسیدی\n. \n. \n. \n. \n. \nحالا من موندم یعنی به من ابو غذام نمی‌داد؟\nنکنه سر راهی بودم؟",
    "در وصف خودم براتون بگم که:\nیه شب داشتیم از مهمونی برمیگشتیم\nمن نشستم تو ماشین و در رو یادم رفت ببندم.بابامم حواسش به در نبود.\nراه افتاد و در خورد تو تیر برق و کند :/\nچرا این تیر برقا انقد جاشون بده اخه؟ :)",
    "عاقا من یه روز رفتم خونه دوست مامانم که برم پیش دخترش منو دخترش باهم رفیق فابیم...دوست مامانم یا راحت تر بگم خاله اومد گفت بیا عکس نشونت بدم(هر وقت میرم نشونم میده همون تکراریا رو)منم رفتم نگاه کنم...همشو نشونم داد رسیدیم به وسطای عکسا گفتم خاله این کیه گفت پسر دختر عمه ی بابای رویائه(رویا دوستمه همون دخترش که میشه رفیق فابم)گفت تو بیمارستان کار میکنه گفتم چکارس؟گفت نعش کشه...بعد یکی دیگه نشونم داد گفتم این کیه؟گفت برادر اونیه که تو بیمارستان کار میکنه(نعش کشه)گفتم این چکارس؟این دیگه احتمالا باید دکتر باشه گفت نه نظافت چی دشوییه\n\n\nخواهشا لایک کنین اولین باره متن میزارم تچکر :-D",
    "یبار داشتیم میرفتیم مسافرت(فهمیدید ماهم میریم مسافرت؟(جاتون خالی) تو راه من خوابیدم یهو دیدم مامانم میزنه به پهلوم میگه:حسین پاشو ببین مرغ واسه جمع کردن جوجه هاش زمینو به نوکش میزنه(نوکشو به زمین میزنه)\nمن گفتم بزار بخوابم یهو دیدم اهل ماشین ترکیدن\nمن -_- (در حال خواب)\nمامانم قبل فهمیدن سوتیش0-0\nبعد از فهمیدن سوتیش:(\nمان بزرگم:)))\nبابام:)))))))\nواسه سلامتی مادرا بزن لایکو\n(در ضمن پست اولیم حمایت کنید)",
    "اقا جونم براتون بگه که\nدیروز با یکی از اقوام که تازه از خارجه اومده بود رفتیم یه رستوران شیک و مجلسی \nخلاصه که موقع سفارش گارسون اومد تا سفارش بگیره که یهو این دوست ما اومد با صدای بلند و اعنماد به سقف کامل گفت یه پرس سلطان جوججه ای لطفا\nو اینگونه بود که رستورانی که تا اون موقع در سکوت به سر میبرد از خنده پوکید",
    "چن وقت پیش رفته بودیم خونه خالم،شوهر خالم دخترشو بغل کرده بود،یهو عمم برگشت گفت ماشالله دخترتون 99 درصد به خودتون رفته. منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم ینی اون یه درصد چی میتونه باشه؟!!\n\n\nهیچی دیگه الان تو توالتم درم قفل کردم برام دعا کنید.\n\nمن  ^^\n\n\nعمم  00\n\n\nاون یه درصد  >",
    "یه روز داداش ما من و مامانم رو صدا کرد و گفت می خوام یه اعطرافی بکنم حالا ما : یا خدا سیگاری شده عرقی شده\nکرررررراک\nبعد گفت:\nاون کیس بود خلاب شده بودا من یروز ادانس داجتم بعت کردم تو دلایو سیدیش دکمه رو زدم رفت تو بعد خلاب شد.\nکار بدی کلدم؟\n\n\n\nولی عوضش یه کتک حسابی از من یکی خورد\n\nبرادر ازار هم خودتونید.",
    "رفتم سوپر مارکت خرید کنم، دختری که چهار سال قبل همدیگه رو دوست داشتیم و جدا شده بودیم رو دیدم\nدست یکی رو گرفته بود و خلاصه فضای رومانتیکی داشتن، وقتی منو دید به یه بهونه ای اومد کنار دستم وایساد گفت ببین من با نامزدمم ولی تو از وقتی من ولت کردم هیشکی طرفت نیومده !\n\nخلاصه کم نیاوردم، منم یه پنجاهی در آوردم دادم به فروشنده گفتم یه بسته پوشک سایز بچه دو ساله بده و هیچی بهش نگفتم و اومدم بیرون. بنده خدا دختره داشت چشاش از کاسه در می اومد\n+ خلاصه میخواستم بگم پوشک هنوز پیشمه، هرکی لازم داره نصف قیمت میفروشم\nمادرم رسوام کرده هرروز ازم میپرسه مگه شبا تو خودت خیس می کنی؟! :))",
    "دیشب داشتم خواب عجیب غریبی میدیدم که یکدفه وسط خوابم \n\nپیغام اومد که حجم خواب شما در حال اتمام است . \n\nجهت خرید سرویس خواب محدود 1 ماهه ، 3ماهه ، 6 ماهه و ... \n.\n.\n.\nبگذریم که تا صبح سعی میکردم خواب عکسو گیف و فورجک ببینم \n\nامشبم قراره برم یه طرح 2 تا 8 صبح بزنم که حداقل خوابم ببره",
    "اقا یبار داشتم کنار لبه پرتگاه حرکت میکردم که یهو زیر پام خالی شد افتادم پرتگاهشم نمیدونی چقدر بلند بود همینطوری داشتم با سرعت سقوط میکردم که یهو رسیدم به تهش فشار زیادی به بدنم اومد چشم هامو باز کردم دیدم تو تختم\n:-l حالا یبار که نه تا الان هفته ای یار اینطوری میشه :-( لایک بدین به امید این که خوب شم",
    "من با آشغالیه که ساعت دو شب میاد میگه آشغالو بیار آشغال بعد زنگارو میزنه کار ندارم،با اون سبزی فروش هم کار ندارم که ساعت 6 صبح با بلند گو تو محله هوار میزنه که اسفناج دارم،من با اون کهنه فروشی کار دارم که 24 ساعته شبانه روز دنباله یخچاله مردمه آخه مرد حسابی کی الان یخچال میخره که حالا بخواد یخچال قدیمیشو به تو بفروشه؟ دوستان اولین پسته پس لطفا هرگز نشه فراموش لایک اضافی پرجوش!",
    "سال سوم دبیرستان یه قانونی تو درس فیزیک داشتیم به اسم قانون کیرشهف\nمعلممون اومد رو تخته نوشت قانون شهف\nیکی از بچه ها گفت اجازه پس اولش کوووووو؟\nگفت تو دهن تو",
    "پارسال رفتیم دیدن یه کلیسا\nکشیش هم داشت صحبت میکرد\nبعد از تموم شدن حرفاش یهو پسر عموی اسکلم\nبلند گفت صلوااااات \nهیچی دیگه بعد از گاز زدن کلیسا هممونو با لگد انداختن بیرون\nشما بگید اینم پسر عموی اسکله من دارم",
    "ادامه پست قبلی\nبا یه لحن خاصی گفت: خب پیامبر تو  دره شعب ابی طالب چطوری مردم رو به یگانه پرستی دعوت میکرد؟  \n\nمن متوجه شدم ایزدی یه گندی زده ،سکوت تمام کلاس رو گرفته بود ،ما هم داشتیم از ترس میمردیم  ، دوباره معلم سؤالش رو تکرار کرد ، \n\nمنم با ترس و لرز گفتم: با تماس تلفنی\nکه یکدفعه کلاس منفجر شد از خنده ، بعد از اینکه معلم کلاس رو ساکت کرد گفت شما کنار هم نشسته بودین؟\n\n با ترس و لرز گفتیم بله همینجوری که چوبش رو تو دستش میچرخوند گفت خب حالا بگو ببینم مگه زمان پیامبر تلفن بوده؟ منم گفتم: خب پیامبر خدا بوده یه خط تلفن که چیزی نیست که خدا به پیامبرش نده باز کلاس منفجر شد از خنده .\n\n\nمعلم  در حالی که با اشاره چوبش داشت بهمون حالی میکرد که دستاتون رو بیارین بالا گفت: حالا خدا به پیامبرش یه خط تلفن داد مشرکان قریش از کجا تلفن آوردن که اگه پیامبر بهشون زنگ زد جواب بدن؟\n\nبعد با صدای بلند گفت دستاتون رو بگیرین بالا متقلبهای کثیف \n\nدر حالی که داشتم به این فکر میکردم راست میگه تازه اگه خدا به مشرکان قریش هم تلفن میداد وقتی کاروان در حال حرکته سیم تلفن رو به کجا میخواستن  وصل کنن ؟ (سال هفتاد و چهار موبایل نبود) \n احساس کردم تمام کلاس رو برفکی  میبینم ، متوجه شدم معلم با تمام قدرت چوب رو خوابونده کف دستم.",
    "تماس تلفنی پیامبر ص با مشرکان\n\nیکی از خاطرات دوران دبستان(طنز واقعی) \n\n\n\n سال هفتاد و چهار بود ، دبستان امام حسن مجتبی برازجان درس میخوندیم،  امتحان دینی داشتیم ،بعد یکی از سوالات جوابش این بود :\n\n\n(پیامبر(ص) زمانی که در دره شعب ابی طالب تبعید بود دست از رسالت خود بر نمیداشت و با کاروانهایی که از آنجا عبور میکردند تماس بر قرار میکرد و آنها را به اسلام دعوت میکرد)\nبعد یکی دوستان من هم چون تو کتاب خونده بود پیامبر (ص)تماس برقرار میکرد همیشه پیش خودش فکر میکرده منظور کتاب تماس تلفنی بوده \n\n\nخلاصه ما هم طبق معمول سر جلسه برای تقلبی کنار هم نشسته بودیم ، بهش گفتم ایزدی ، جواب سوال هشت چی میشه گفت جوابش میشه  :(با تماس تلفنی )،\n\n تعجب کردم بهش گفتم مگه زمان پیامبر(ص) تلفن بوده برگشت گفت تو انگار حالت خوب نیست مثل اینکه پیامبر خدا بوده ها ، برای خدا کاری داره یه خط تلفن بده به پیامبرش؟ ،\n\n اینو که گفت کمی قانع شدم  بعد گفت: نترس بنویس بعد از امتحان تو کتاب هم نشونت میدم تا خیالت راحت بشه ، منم با کمی ترس همینو نوشتم ، \n\nهفته بعد معلممون آقای کازرونیان برگه ها رو صحیح کرده بود ،اومد سر کلاس قبل از اینکه هر کاری بکنه مستقیم رفت در کمدش رو باز کرد چوبش، (که خودش بهش میگفت ترکه علیه السلام)  رو بیرون آورد، گفت : موسوی و ایزدی بیان بیرون ،\n\n از حالت معلم متوجه شدم اتفاق بدی افتاده، کلاس یه جوری تو سکوت همراه با ترس فرو رفته بود که هنگام حرکت کردن صدای کفشهای داملامپ سیاه دوتامون تو کلاس می پیچید اومدیم بیرون کنار تابلو ایستادیم  ،\n\nمعلم همینجوری که تو کلاس قدم میزد و میرفت ته کلاس و بر می گشت،\nادامه پست بعدی",
    "اوج درجه کثیفی یه پسرو جایی فهمیدم ک رفتم خونه دوستم می‌خواستیم بریم استخر دنبال پلاستیک میگشت دیر بود منم شروع کردم به گشتن از یکی از اتاقا یه پلاستیک برداشتم دادم بهش یه نگاهه چندش به پلاستیکه کرد بعد بوش کرد بعد گفت از اون اتاق (اتاق داداشش) برداشتی گفتم آره دستمو گرفت برد تو اتاقه در کمدو باز کرد تختو هم داد بالا گفت نگا کن! هیچ وقت از اتاق یه پسر پلاستیکو دستمال کاغذی برندار! کمدو اتاقش خیلی شلخته بود ولی این چیز غیر عادی برا من نبود:)))اومدیم بریم بیرون خواستم درو ببندم دیدم پشت در تو قفسه یه جعبه پیتزا هس به دوستم اشاره کردم برش داشت درشو باز کرد توش جورابو پیتزا بود (جووووورابووو پیتزاااااا باهممم!!) اه ینی تا دوروز یه هاله سبز از تعفنی دور صورتم حس میکردم:////\n\nپ.ن:من حرف دوستمو تأیید کردم ولی نفهمیدم چرا نباید از اتاق یه پسر پلاستیک برداشت؟D:\nخواهشاً اطلاع رسانی کنید:)",
    "سلام \nآقا ما دیروز رفتیم خرید برایه مدرسه بکنیم بعد رفتیم تویه مغازه که یه کم شلوغ بود‌‌‌‌‌۰\nیه گود زیلایی هم تویه مغازه بود که جاش نمی شد رد شه انقدر چاغ بود بعد صاف به مامانم نگاه میکنه ومیگه برو کنار آقا!!!!\nاینا از گود زیلا بد ترن  یه پا انا بلن برایه خودشون\n                                                 من*-*\n           \n                                             مامانمO_O\n      \n                                           آقایه چادری؟_؟",
    "‏جدی خارج میرید هی با شلوارک تو خیابون تردد نکنید. عموم وسط زمستونِ فرانسه رفته بود پاریس با شلوارک راه میرفت عکس میگرفت تا اینکه پلیس فرانسه با تیر زد تو زانوش متوقفش کرد.",
    "‏داشتم سیگار میخریدم بابابزرگم اومد تو مغازه گفت سیگار میکشی؟ گفتم نه برای بابام خریدم. گفت بابات که سیگار نمیکشه، گفتم ببین تربیت بد خودتو ننداز گردن من. پشمای جفتمون ریخت",
    "یه روز خونه پدر بزرگم بودم خالم با پسرش 5سالشه اومدن پسرش  با پسر داییم6سالشه دعواشون شد پسر دایی م زد تو چشمش گریه کنون اومده میگه ارسلان چشم مو شکست",
    "‏توی مدرسه داشتیم نماز میخوندیم که یه مشت پسته که تو جیب پیرهنم بود وقتی که رفتم سجده ریختن رو زمین.\nکلا 120تا دانش آموز حمله کردن سمت پسته ها.\nواقعا بچه های بیشعوری بودن\nاگه شما بدونید با چه مکافاتی اون پسته هارو دزدیده بودم",
    "فقط یه ایرانی میتونه یه جمله با 19فعل بسازه ...\nداشتم \nمیرفتم \nدیدم \nگرفت \nنشست\nگفتم\nبذار \nبپرسم\nببینم\nمیاد\nنمیاد \nدیدم\nمیگه\nنمیخوام\nبیام\nبذار\nبرم\nبگیرم\nبخوابم ...\nنه فاعلي نه مفعولي نه قيدي نه صفتی!",
    "E.M\nعاقا سر کلاس بودیم زنگ اخر بود بازرس اداره هم اومده بود.یه اقای راننده سرویسی از یه دستگاه استفاده می کرد که اهنگای فلششو رو موج اف ام پخش میکرد(امیر فیزیکدان ^-^). حالا موج اون دستگاه با موج بلندگوی مدرسه قاطی شد توکل کلاسا  با صدای بلند ساسی شروع کرد خوندن\"تو پیشی منی میو*****پس ناز نکن و بیو\"\nحالا ماهم با اهنگ قر می دادیم\"حالا پارمیدا یو آر بست لیدی\" بیا وسط !!اها اها \nامیر رقاص^-^ *-*",
    "E.M\nدختر عموم داره در مورد نامزدش باپسر عموم حرف می زنه\n-وای پارسا من تا گردن حسینم نیستم\n-چرا الکی ناراحتی قد اون که مثل خربزه نیست که تو دربرابرش گوجه باشی قد تو در مقابل اون مثل  پیاز در برابر خیاره!\n-وای پارسا مگه داری سالاد درس می کنی؟!\nمن:عاقا یه سوال نقش این گوجه و خیار و اینا چیه\nراستی مگه تو سالاد خربزه می ریزن؟\n*-*   *:",
    "وااااااییییییヽ(*ﾟｰﾟ*)ﾉ\nما چون نمونه ایم تابستون هم میریم مدرسه حالا امروز یکی از دبیرا نیومده بود ماهم کلاسو گذاشته بودیم رو سرمون یعنی انقدر سرو صدا بود که باید داد میزدیم تا صدامون به هم برسه منو ۵تا دیگه داشتیم آهنگ میخوندیم یهو بحث ماکان‌بند شد یکیشون گفت امیر خیلی خوشگلع منم خواستم بگم من اصن محل خواننده ها نمیزارم با حالت تحقیر البته بلند گفتم امیییر خوشگلههه؟؟؟ یعنی تا من اینو گفتم یهو کل کلاس و اونهمه سروصدا ساکت شد سکووووت کامل بود ک من گفتم اینو یعنی کلاس منفجر شد حالا ما هی میخواستیم بپیچونیم میگیم امیرالمومنین منظورمون بود ولی دیگه سوتیو دادم دیگ-_-",
    "ی بار موقع مدارس  زنگ تفریح ما تو حیاط بودیم منم مشغول زور زدن برا خوردن اون میوه ته رانی بودم یکی از دوستامم داش میگفت چ بوی بدی میاد منم ک کلا تو حسرت اون تیکه اخریه بودمو ناامید شده بودم رفتم قوطی و بندازم تو سطل اشغال یهو دوستم داد زد برو بچ فلانی سریع محل و ترک کرد و مارو گوزو فرض کردن\n\nاز همینجا ب اون دوست عزیزم میگم ایشاا... تو عروسیت جبران کنم",
    "دستم خورد به کلید کمد داشتم از در زوزه میکشیدم \nبابام از اون ور داد زد : هوی کلید و نشکونی دستت به جهنم..\n\nهیچی فقط خواستم بگم بابا قهرمانهه❤:|",
    "خاطرات دوران خدمت\nبرای اولین مرخصی شهرستانت جشن پتو می گرفتن این که چن جا بدنت هم قطع و از بین بره اصلا مهم نیست\n\nاولین مرخصی تو شهری که میرفتی کمدمو خالی می کردن که بدونی فعلا آشخوری.\n\nهمیشه سر پستت دیر می اومدن تا بدونی بزرگ پادگان کیه.\n\nمعمولا بهت غذا کم میدن بعد به خنده میگن هنوز سهمیه جیرت نیومده.\n\nمعمولا اگه بخان برن ماموریت آشخورترین سربازو می بردن.\n\nمعمولا باهات نمیخندیدن که مبادا شاخ بشی.\n\nمرخصی اولتو دیر و کم می دادن تا به خانه عادت نکنی.\n\nاگه چیزیو با خودت نمی بردی خونه، باید فاتحه شو میخوندی.\n\nهمیشه باید دعا می کردی که سرباز جدید بیاد چون از نظافت سرویس خسته شدی.\n\nزدن ستاره رو کلاه برای آشخور رو جایز نمیدونستن.\n\nمعمولا پایه بالاها تجربه درگیری با چند فرمانده و گردن گلفتو تو دوران آشخوری داشتن.\n\nهیچ پایه بالایی تا به حال هیچ وقت سرویس رو نظافت نکرده حتی تو دوران آشخوری.\n\nهمیشه هیچ پایه بالایی برای مرخصی زیراب هم دوره هاشو نزده.\n\nاز همه مهم تر قبل سربازی٬ تو حرفه مدلینگ کار می کرده و می خاسته بره خارج چون کارت پایان خدمتو نداشته نمی دونست بره.",
    "به دوستم میگم بیا تو فورجوک (اولین بارش بود) برو تو قسمت جوکایِ من، \n\n\n\nجوکامو لایک کن اخرش هم ی پنج ستاره بده بیا بیرون، با هزار بدبختی اومد،\n\n\n\nبعد میگه همرو لایک کردم، میگم پنج تاره دادی؟ میگه اره، رفتم نگا کردم \n\n\n\nدیدم میانگین امتیازم از 4,9 اومده 4,8 \n\n\n\nمیگم رو کدوم کلیک کردی؟ میگه رو همش :|::|:||::|:||:",
    "‏تو این گرما رسیدم خونه دیدم آب قطع شده کلی فحش دادم ‌با خودم گفتم دیگه اینجا جای موندن نیست نگو فلکه اب خونه رو بستن خوب قبلش یه اطلاع رسانید کنید الکی الکی داشتم مهاجرت میکردم",
    "یادمه بچه بودم تلوزیون داشت مجلس نشون میداد.\nاز بابام پرسیدم بابا اینجا کجاست؟\nگفت :گاوداری!\nاون موقع معنی حرفشو نفهمیدم ولی الان خوب میفهمم :)",
    "**********abas_m223********** \nمـا خـانـوادگـی انـقـد بـدشـانـسـیـم کـه یـه بـار بـیـن خـودم و داداشـم و بـابـام و دایـیـم و مـامـانـم 20مـیـلـیون قـرعـه کـشـی کـردیـم شـمـاره ی اصـغـر قـربـانـعـلی از کـهـگـیـلو بـویـر احـمـد دراومـد 500مـیـلیـونم بـرده بـود خـونـمـونـو کـلـیـه م رو فـروخـتـیـم دادیـم بـهــش!!!",
    "یه روز عادی تو خونه ما:\nمن:گوداااااااااااااااااااااااااااااا\nخواهرم:گوداااااااااااااااااااااااااااا (فلیپینی زد)\nگرد و خاک ناشی از بزن بزن :|\nمن:مامااااااان باز در قفس اینو باز کردی؟\nخواهرم:گودااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا\nمن :| اینجانب 19 ساله کیسه بوکس خواهر 12 ساله ام هستم \nبا تشکر :دی",
    "‏رفتم فلفل سبز بخرم گفتم آقا فلفلاتون تنده یا شیرین؟ \nگفت تند میخوای یا شیرین؟\n گفتم تند. \nگفت پس تنده. \nگفتم نیم کیلو بده. ۸ کیلو شیرین هم میخوام از کجا بخرم؟ \nگفت والا نمیدونم این فلفلا رو به سوسولا میدیم میگن تنده، ورزشکارا میگن شیرینه، ماشالا چه هیکلی!",
    "‏بچه‌ی خواهرمو بردم کلاس شنا، مربی پرتش کرد تو آب. گفتم چیکار میکنی؟ گفت نترس همه با دست و پا زدن شنا یاد میگیرن. سرشو بردم زیر آب هرچی دست و پا زد نتوست بیاد روی آب؛ فکر کنم خودش شنا بلد نبود.",
    "مامان بزرگم هروقت منو میبینه میگ آخه حیف نیس دختر به این خوشگلی:)))چادر نپوشه همه ببیننش میگم مادر جون من نمیتونم چادرو نگه دارم بدتر باعث لعن و نفرینتون میشم. اونم همیشه میگ بیا یبار خودم یادت میدم آقا این یباره رسید مامان بزرگم خواست منو ببره مولودی ی چادر عربیم داد بمن منم گفتم بزار واسه دلش این یبارو بپوشم. رفتیم اونجا وارد ک شدیم صابخونه بدوبدو اومد پیشمون با مامان بزرگم احوال پرسی کردو بعد معرفی ِمن یه نگاه خریدارانه بمن کردو گفت \n\n\n\nعزیزم کاش مانتو جلو باز نمیپوشیدی حاج آقا الان میاد زشته بیا یه سنجاق بهت بدم بزن جلوش:D\nهیچی دیگه تا آخرش وانمود کردیم مانتو جلو بازه :|\nمامان بزرگمم ازون ب بعد بهم گیر نداد;d",
    "خانم همسایمون رفته بود پیش همسایه دیگه حالا مکالمشونو ببینین:\n+: همسایـــــــــه نمیدونم چرا دلم خیلی درد میکنه\n_:درحال تلاش برای پیدا کردن راهکار(-_-)\nپسرخانم_: خاله میخوای من بگم چیکار کنی خوب شی؟؟؟؟\n+: بگو قررررربونت برم \nپسر: خالـــه میدونی تو باید شیمیایی بزنی تا دلت سبک شه خوب شه. خاله اگه بلد نیستی نشونت میدم چجوری بزنی من هروقت حالم بده این کارو میکنم زودی خوب میشم... نگــــــــــــــــــــا......\n+:(0_0)\n_:($_$)\nپسر: (^_^)\nمن: \n روایت شده خانما از شدت شیمیایی وارده بخار شدن...",
    "نصفه شب گفتم یذره نت گردی کنم راجب بازی خطرناک مومو سرچ کردم با دیدن عکسش قلبم افتاد تو پاچم ب خودم گفتم آروم باش الکیه دستمو گذاشتم رو عکسه ک نبینمش فقط متنو بخونم دو ثانیه بعد نتیجه گرفتم تا وقتی تو این صفحم امنیت ندارم اومدم بزنم بره \nانگشتم خورد رو عکس تمام صفحه باز شد ب مدت چن ثانیه عاشقانه نگام کرد ک دیگ گریم گرفت ازین طرف هرچی رمان ترسناک،فیلم ترسناک،ترسای کودکی همه باهم اومد تو ذهنم یه فحشی ب مربی یوگام دادم  ک یهو صدای ظرف اومد سریع دویدم تو حال حساب کردم اتاق والدین نمیشه برم پس خودمو انداختم اتاق داداشم ی بالش از زیر پاش کشیدم  دستشو گرفتم خوابیدم پایین تخت از صبحم مث کنه چسبیدم ب مامانم ولی تو خواب همراهیم نکرد گفت بابات خستس(خو مادر من چ ربطی داره!؟) و الان بازم نصفه شبه تو اتاق داداشم پلاسم اما ایندفعه اون رو زمین خوابیده:) و می‌دونم ازونجایی ک هردفعه میام فورجوک اول پستای خودمو میخونم اگه منتشر بشه دیگ هیچوقت این موضوع از ذهنم نمیره:( بخاطر همین داداشم میگ مازوخیسم داری:/\nپ.ن خنده دار نبود فقط خواستم شماهم سرچ کنید بترسید:)این یکی بیماریم سادیسمهD;",
    "یبار رفتم دسشویی مهمون داشتیم :/ بعد من داشتم میترکیدمممممم، تا نشستم، زن عموم اومد گفت پسر عموت (کوچیکه) دسشویی داره.\nیکی اینا رو مخن یکی اون بچه هایی ک گوشیمونو میخوان ://",
    "‏یه سری از طرف مدرسه اردوی علمی رفته بودیم معدن, یکی از بچه ها به یکی از کارگرای اونجا گفت راسته که دوست داشتن کسی که دوستت نداره از کار شما سخت تره؟\nفرداش سر صف همه میپرسیدن پس جواد چرا نیومده؟",
    "چندسال پیش از مامانم پرسیدم که من کی میتونم دوست پسر داشته باشم\nگفت هر وقت شوهرکردی هر کاری خواستی بکن \nهنوزم به این جمله فکر میکنم :)))))))",
    "چندروز پیش یه بنده خدایی اومده بود خواستگاری بنده،،\n همش با داداشم بهش میخندیدیم و به شوخی می گفتیم این خل شده که توی این اوضاع به فکرِ ازدواجِ\n\nتا این که قیمت یک جهیزیه کاملو درآوردیم...\n\nاونجا بود که فهمیدم خُل منم :|",
    "ی بار با داداشم دعوام شد... همینجوری داشت کتکم میزد..\nبرگشتم ب مامانم گفتم مامان این داره منو میکشه جلوشو بگیر... مامانمم برگشته میگه:\nمحمد نزنش خسته میشی..!!\nمن:-/\nداداشم:-|\nسازمان یونیسف:-[\nمسوولین رسیدگی کنن لطفا...",
    "یه برادرزاده شیطون بلا دارم. چند وقته عاشق هری پاتر شده همش میشینه نگاش میکنه. بعد خیلی دوسداره که عصای جادویی که توفیلمه هست رو داشته باشه. یه بار ازش پرسیدم که چرا دوست داری این عصارو داشته باشی؟ انتظار داشتم که  بگه   تا باهاش مثلا پادشاه کل جهان بشم یا یه چیزایی اینطوری. ولی جوابش چی بود؟ میگه میخوام باهاش کاری کنم تا ابجیم همه نمره هاشو صفر شه، تا فلم قبول نشه. ما بچه بودیم ارزو داشتیم اینام ارزو دارن.خخخخ",
    "واقعی :\nعاغا ما یک بار دسته جمعی با فامیل رفته بودیم  \nمسافرت سه روزه .\nیک روزش نشسته بودیم دور هم حرف میزدیم که بحث کشیده شد سمت من که اینترنت زیاد مصرف میکنم بابام به شوخی گفت : میدیمت سگ بخورتت \n(جایی که ما بودیم سگ داشت )  منم گفتم : پسرتو بده سگ بخوره چرا من ؟ یهو مامانم گفت : تهشو سوراخ کن ! بابام گفت : ته سگرو ؟؟؟ \nدر و دیوارو گاز میزدیم از خنده . \nاصل قضیه این بود که خالم با مامانم میخواستن خامه رو کیک بریزن مامانم به خالم گفته ته پلاستیک رو سوراخ کنه ما هم فکر کردیم سگ بدبخته \n\nبنده یک عدد پست اولی هستم خوشتون اومد  لایک بنمایید لدفا ⁦⁦^_^⁩",
    "H.83\n\nجدیداً پشه های خونمون قابلیت عبور از پتو رو هم به دست اوردن      \nدر حد کریس آنجل\n.\n.\n.\n.\nیکیشون اومد در گوشم گفت....../ ماااااااااای فررررررررند\n.????????????\nمن×_×\nپشه^_^\nپتو○_○",
    "امروز وایساده بودم برای مسافر یه دختره سوار شد \nبهش میگم خانوم کجا میرید؟\nبا یه حالت ذوق مرگی گفت دارم می رم شال صورتی بخرم :||",
    "‏رفتم خاستگاری دختره گفت:من آرزومه برم آمریکا و تو باید برام محققش کنی.\nمنم بهش گفتم:من خودم 15 ساله آرزومه برم کیش کسی نیست برام محققش کنه حالا تو آمریکاتو با من میخوای؟\nمتاسفانه سانترمون کردن تو کوچه",
    "دقت کردین\nاخر سال که میشه معلمامهربون میشن و میگن ما رو حلال کنید واز این حرفا\nحالا مایه معلم داشتیم تو راهنمایی کل سال سرویسمون کرده بود آخر سال گفت من همتونو حلال میکنم شما هم مدیونید باید منو حلال کنید :/\nاصن مرز های مضلومیت رو کیلومتر ها جابجا کرد با این کارش",
    "دیشب که ماه گرفته بود. خواهرزادم سه سال ونیمشه در اورده به خواهرم \n\nگفته ماه خراب شده؟ دیگه درست نمیشه؟",
    "دیروز معلم ریاضیمون عصبانی شد به یکی از بچه ها گفت پشت کوهی. منم پا شدم گفتم آقا این به چیز دو طرفست. اینور کوهی ها یه اونور کوهی ها میگن پشت کوهی. اونور کوهی ها به اینور اینو میگن. هیچی دیگه نمیدونم چرا بهم گفت گمشو بیرون ولی فک کنم میخواست تو عمود محو شه من مزاحم شدم",
    "امروز رفتم مغازه کفش بخرم، بعد فروشنده میگفت : این کفش ها خیلی خوبه، کار ترک هست. بهش میگم: آقا اینکه روش نوشته تولیدی تبریز،چه جوری کار ترکه؟\nگفت: خوب عزیزم، تبریزی هام ترک اند دیگه!\nواقعا تاحالا اینقدر قانع نشده بودم...",
    "آقا یه بار با بچه ها رفته بودیم بیرون بعد خواستیم شام بخوریم یکی از بچه ها گفت من همتون رو با پنج تومن شام میدم(لازم به ذکره ما شش نفر بودیم)\nبا غرور رفت تو مغازه  منم دنبالش رفتم ببینم میخواد چیکار کنه دیدم گفت:آقا دو تومن کالباس بدید \nمن خودم شاهد این این بودم که مردم رو با کاردک جمع کرن از کف مغازه فروشنده هم گردنشو گذاشته زیر کالباس بر میگفت من دو تومن کالباسم.\nبعد ها متوجه شدیم کالباساش کیلو60هزار تومن بود.\nجالبه با اعنماد به نفس میگفت اه چقدر کالباس گرون شده من پنج سال پیش با پنج تومن 10نفرو شام دادن (تا حالا چهار تا تست الکل ازش گرفتن)",
    "امروز کلید نبرده بودم،زنگ در خونه رو زدم،بابام برداشته میگه میخای بیای تو؟ گفتم: نه اومده بودم یه سلامی عرض کنم و برم. اونم گفت:خوب سلامت رو کردی برو دیگه.\n.\n.\nمدیونید اگه فکر کنید باز نکرد،و آخرشب با وساطت ریش سفیدای فامیل تو خونه راهم داد.",
    "از سوتی هام بخوام بگم براتون\nیه بار با فک وفامیل جمع بودیم خانوما داشتن از یکی غیبت میکردن منم واسه اینکه یه چیزی گفته باشم اومدم بگم فلانی خودآزاری داره اشتباهی گفتم خودارضایی داره |:\n\n\nهیچی دیگه همه داشتن نگام میکردن من بیچاره هم درحاله ای از ابهام بسر میبردم.\nهردفعه یادش میوفتم میخوام سرمو بکوبم ب دیوار.",
    "داداشم خوابیده بود منم بالا سرش با گوشی بازی میکردم که یهو داداشم گوزید>_< بعد از صداش از خواب پرید بهم گفت چی گفتی؟ منم درحالی که از خنده گوشی رو تا دسته کرده بودم تو ... حلقم. بهش گفتم هیچی.\nظهر سر ناهار بهم گفت: این چیه یاد گرفتی؟ هرچی ازت میپرسم میگی هیچی. خوب برادر خوبه بگم گوزیدی؟",
    "آقا ما ۸ سالمون بود گفتیم واسه اولین بار یه ترقه بترکونیم (واقعا میگم اولین بار تو عمرم) اقا تا ترقه رو انداختیم توی اون ۳ ثانیه که میخواست بترکه یه پیرزن اومد وایساد روش!!!!\nحالا پیرزنه چیزیش نشد ولی اینقدر فحش خوردیم که نگو \nآخه این شانس ما داریم؟؟",
    "آغا ما یه فامیلی داریم که دوران نامزدی تو یه بشقاب غذا میخوردن و لاو میترکوندن خلاصه رسید موقع عروسی دختره یه پدری از پسره دراورد که انگار اون عاشق معشوقه ها نبودن دیگه جوری که گیس گیس کشی آخرسرم پسره به فا...رفت",
    "Mobina_gholamy \nآقا ما چند سال پیش(کلاس چهارم.الان میرم هفتم)داشتیم از مدرسه با خواهرم بر میگشتیم.روز قبل هم حسابی بارون اومده بودو همه جا گلی.خلاصه ما داشتیم میرفتیم که یهو هر دو تامون تا زانو رفتیم تو گل.حالا ما هم شروع کردیم جیغ و داد و هیشکیم اونجا نبود.دیدیم داریم میریم پایین همش.یعنی باتلاقی بودا.تا بالاخره بعد از تلاش های بسیار خواهرم اومد بیرون و منم کشید بیرون ولی بد بختی که یکی دو تا نبود که کفش من موند تو گلی.به بدختی درش آوردیما یعنی.دیگه وقتی داشتیم بر میگشتیم خونه شده بودیم دو تا کپه گلی. خخخخخخخخ",
    "رفتم مغازه ی اسد آقا حبوبات بگیرم...\n\n\nطرف اومد گفت: \nسلام عدس آقا، اسد دارین؟\n\nمن ????\n\nعدس آقا!  ????\n\nاسد ???? \n\n\nفک نکنم دیگه  روش بشه بیاد مغازه عدس آقا????????",
    "پارسال ولنتاین از زیدم خواستم منو ببره یه رستوران شیک :)\nاونم منو برد یه رستوران خعلی خععععععععععلی  شیک و اول یه پیش غذای گرون بعد یه غذای خعلی گرون ( تا اونجا ۲۰۰ تومن شد تقریبا)\nبعدم یه دسر خوشمزه و باکلاس خوردیم •-•\nبعد هم چند تا کارگر یه بسته ی هدیه ی بزرگ رو آوردن داخل 0-o\nولی جناب زید گفت بازش نکن تا من از دستشویی بیام\nیه ساعت گذشت...\nدو ساعت گذشت...\nنیومد که نیومد\nمنم کادو رو باز کردم یه نامه تهش بود\nبازش کردم دیدم نوشته :\nغذا ها خیلی خوشمزه بود\nاز این به بعد هم کات هستیم\nدنبالم نگرد فرار کردم :)\nنمیدونم پول غذا هارو از کجا میاری\nاصن به من چه\nمگه من فضولم ؟!\nظرف شستن خوش بگذره\n.......\nهیچی دیگه الان یک سال گذشته \nیه ماه واسه اون رستوران کار کردم عین سگ -_-\nاز اون به بعد اسم ولنتاینو میشنوم تشنج میکنم:(",
    "شب بود تو یه کوچه خلوت یه دختره جلو تر از من داشت راه میرفت\nتیریپ مردانگی برداشتم سرعتمو زیاد کردم ازش جلو بزنم احساس امنیت کنه...\nکه یدفعه اونم سرعتشو زیاد کرد ... من دوییدم...اونم دوید داد زد کمک !! کمک !!",
    "با خانواده رفتیم خواستگاری بابام قبلش گفت ببین مهریه بالا نمیدیما. گفتم حواسم جمعه. رفتیم باباش گفت باید اندازه سال تولدش سکه بدین. \n\n\nدیدم داره میره تو پاچمون گفتم من واسه مادربزرگتون مزاحم شدم، ایشون متولد 1301 بودن دیگه؟ خداروشکر 80 تا سکه کمتر رفت تو پاچه م\n\n????",
    "من ابتدایی بودم اون شیفتمون دخترا بودن \n\n\nکلاس چهارم ک بودم نامه مینوشتم برا دخترا اسمو فامیلمم میزدم رو برگه \n\n\nیه بار وسط سال منو بردن دفتر \n\nمن زیاد دفتر نمیرفتم ولی اینبار بردنم منم خیلی حق به جانب صحبت می کردم\n\n\nبعد مدیرمون نامه هارو نشونم داد \n\n\nبعدشم با لگد از دفتر پرتم کرد بیرون \n\nهنوزم ک هنوزه طرف دختر ک میرم نامه ها یاد میاد\n\n\n                                *   *\n                                   +\n                                 -----",
    "یه بنده خدایی میگف:\nسوار تاکسی شدم دیدم هوا گرمه گفتم داداش این کولرت سالمه ؟\nگفت سالمه اما میخام زجر اون کارگری که در عسلویه  داره کار میکنه رادرک کنم\nگفتم کلمنت آب داره؟\nگفت آب داره اما میخام اون بچه هایی که در آبادان آب ندارند را درک کنم \nگفتم دستگیره شیشه را بده حداقل شیشه را پائین بکشیم خفه شدیم \nگفت یعنی شما نمی خواهی همراهی کنی و درک کنی بی برقی اون هموطنانمان را در هوای شرجی ایرانشهر و زابل را؟\nمنم دیگه ساکت شدم و چیزی نگفتم \n.\n.\n.\n.\nوقتی خواستم پیاده شم کرایه ندادمو درو بستم رفتم\nگفت آقا کرایه چی شد ؟\nگفتم نمیخای وضعیت آن پدری که شش ماهه کارخانه اش خوابیده و حقوقش را نگرفته و جیبش خالیه رو درک کنی ؟  \nترمز دستی رو کشید \n تا اومد پارک کنه من تو کوچه ها فلنگو بستم",
    "رفتم انتشارات دانشگاه.\n کمی عجله داشتم، فقط چند برگ کاغذ آچار لازم داشتم.\n گفتم: دوست من چندتا آچار لطف میکنید؟\n گفت: کاغد آچار باید بری از بیرون دانشگاه بخری. این کاغدا یارانه دانشگاست. واسه همینه هر برگ کپی 20 تومن میشه.\n گفتم: خوب منم پولشو میدم که...\n گفت: نه، بحث پولش نیست. اینجا فقط کپی میگیریم. کاغذ نمیفروشیم. \n فکر کرده بود به همین راحتی کوتاه میام منم کم نیاوردم، توی کیفمو گشتم یه برگ آچار سفید پیدا کردم دادم بش گفتم: بی زحمت بیست برگ از رو این برام کپی بگیرین!!!!!\n یعنی طرف داغ کرده بود در حد تیم ملی:/",
    "يه بار داشتم ازين اهنگ چرند هاي امروزي گوش میدادم \n\n\nبابام اومد شنید گف بیا بریم حافظ بخونیم اینا چیه\n\n\nخلاصه با هزار زحمت مارو برد نشوند رو مبل \nدیوان حافظ رو اورد نشست باز کرد که بخونه \n\n \nخط کتابو که دید منو بلند کرد اورد تو اتاق گف همون اهنگ جدیده رو بزار حال کنیم",
    "یه بار از معلم جغرافیا پرسیدم چرا ابر ها اول صدا میدن بعد می‌بارن\n.\n.\n.\n.\nبهم گفت خودت وقتی میری دستشویی اول چکار میکنی؟\n\nاونجا بود که عاشق جغرافیا شدم :)",
    "مردم عادی وقتی اشتباه تایپ میکنن : \n-رقتم \n-رفتم (edited)\nمن وقتی اشتباه تایپ میکنم :\nرقتم \nزقتم(edited)\nزفتم(edited)\nرفتمخ(edited)\nرفتخحپابگحرنزبب (edited)\nطرف مقابلم :\n+خفه شو!",
    "چن روز پیش با مادرم رفتیم بیرون واسه کار اداری. ساختمون چن طبقه بود مام تو طبقه ٧کار داشتیم ٧طبقه رو با مامی طی کردیم بعد اینکه کارمونو انجام دادیم منشی که فهمید با اسانسور نرفتیم بالا اومد بزور منو مامیو سوار اسانسور کرد هرچی بش میگم ما قبلا گیر کردیم میترسم میگف نه تواین دیگه در امانی.\nبعد اینکه رسیدیم همکف دیدیم در باز نشد. مامی: بچه ببین چیکار کردی!!! وای خدایا جدی جدی گیر افتادیــــــــــــــــــم.\nمن با پا  در حال ضربه زدن به در: نگران نباش من نجاتت میدم(^_^) اون لحظه حس بروسلیو داشتم\n مامی درحال دعا کردن...\nیدفعه دیدم یه در دیگه از پشت  سرم باز شد\nمن:(((((((\nمام:)))\nخداکنه فقط کسی فیلم دوربینارو نبینه(~_~)",
    "با دوستام ‏Rainbow six‏ بازی میکردیم(یک بازی اکشن مث کانتر با گرافیک و ... بهتر) بعد رفیقم یه جا افتاده بود زمین نیاز به کمک داشت من یک دود زا پرت کردم سمتش که میرم کمک منو نزنن،ولی دودزا خورد به کله رفیقم مرد ! ینی با این کار، کل پشمای برنامه نویسای شرکت یوبی سافت ریخت!",
    "یه بارم سر کلاس فیزیک بودیم\nمعلم گفت: دما بره بالا...\nهمه ما ردیف آخر با هم گفتیم : عجب شبی بشه والا\nخلاصش که...آره دیگه...",
    "رفتم سلمونی کلی تعریف کرد که بیا واست کراتینه کنم خیلی جذاب میشی ! گفتم چقدر میشه؟ گفت با توجه به حجم موهات ۱۵۰تومن! \nیه موجودی گرفتم فهمیدم کچلا جذابن.",
    "-گرونترون ورزشی که تجربه کردی چی بوده؟!\n+کوهنوردی،اونجا که مجبور شدم وسط راه از دکه یه شیشه آب معدنی کوچیک بخرم",
    "─═हई╬ عدس پولو ╬ईह═─\nدیشب داشت یه فیلم میداد که تو یه سکانسش یه خوانواده  سه نفره داشتن دور هم صبحونه میخوردن . محتویات صبحونه هم از این قرار بود: پنیر . خامه . مربا . چای . آبمیوه . شیر. نون سنگک . نون  لواش .نون بربری. کله باچه :| شامی. شعله زرد . حلیم . آش رشته . آش دوغ. آش... سوپ عدس و ..... خلاصه کلا یه سفره چیده بودن 2× وسعت خونه ی ما... (خونه ی ما 80 متره) :|\n:| :| :| \nد آخه لامصبا معده رو با چی شما اشتباه گرفتید آخه؟ :|\nبعد جالب تر از همه اینکه  کل سکانس دو دقیقه بود بعد اینا هم تا آخر سکانس صبحونه رو تموم کردن :| 3/چهارم از اون دو دقیقه رو هم داشتن حرف میزدن :| بعد اینا این همه غذا رو از کدوم ور تو کردن خدا میدونه :|\nمن :|\nنون لواش یه هفته پیش :|\nته مونده پنیر لقوان :|\nکارگردان کله تهی اون فیلم :)",
    "‏با دختره کافه بودیم گفت شوهر سابقم تا چشماش ریش داشت، گفتم سابق؟ گفت آره این جدیده زیاد ریش نداره. \n\nگفتم شوهر داری بعد اومدی سر قرار؟ گفت آره آخه دارم جدا میشم. بعد ازم پرسید این موها چیه داره از لباست میریزه بیرون؟ گفتم هیچی نیست پشمام داره میریزه تو ادامه بده",
    "مامانم تعریف میکرد قدیما که باید میرفتن نفت بیارن برابخاری،یه دفعه که این پدربزرگ ما داشته پیت تفت رو میاورده،شلوارش گشاد بوده میره زیره پاش،کشش درمیاد شلوارش میره پایین.!:)\nچشمتون روز بدنبینه زیرشلوارش چیزی پاش نبوده.\nگزارش شده تمامیه افراد حاضر درصحنه سریعا محلو ترک کردن رفتن یه گوشه از خنده ترکیدن..تایه هفته هم با کاردک همین جوری آدم از روی زمین جمع میکردنند..!!!!",
    "این خاطرم مال یه ماه پیشه. ما رفته بودیم خونه بابابزرگم (پدر پدرم) مامانم و عمم از هم متنفرن شدید . بعد عمم اومد چایی بگیره همه بردارن، به مامانم نداد مامانمم به داداش کوچولوم یواشکی  گفت (رضاست سه سالشه)عمته نکبتت چایی رو جلوم کوبید حالا مگه داداشم میزاره میره میاد میگه چرا چایی رو کوبیدی زمین. جلو اون همه ادم عمم روضایع کردحالا روح خبیث مامانم:)))",
    "ﭼﻨﺪﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ اجیم ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺮﻍ ﭘﺎﮎ ﻣﯿﮑﺮﺩ....\nبهش گفتم چرا این مرغ نره انقد چربی داره....\nآجیم=/\nبعد که فهمیدم چه سوتی دادم اومدم درستش کنم گفتم:\nاهان چرا این خروس نره انقد چربی داره؟؟\nهیچی دیگه دارم میرم دربست بگیرم مستقیم تو افق محو شم..\nمیگما اولین پستمه..\nببینم کاربرای۴ جوک که انقد ازش تعریف میشه چطوری و چقد با لایک حمایتم میکنن...:))",
    "عاغا امروز پسره جوری در مورد گرون شدن دلار سخنرانی میکرد انگار هفت جد آبادشون تو کار صادرات واردات بودن....\nکسی نیست بگه آخه کلنگ تو که هنوز از بابات پول توجیبی میگیری دیگه زر مفت زدنت واسه چیه\nواااااااااااااالا بقرآن",
    "دهه شصتیا یادتون میاد  آدامس شیک هایی که بسته هاش چار تایی بود دندون  رو میذاشتی روش اول اینکه دندون آدم تا مرز شکستن میرفت بعدم آدامس۱۰۰ تکه میشد تازه مشغول میشدیم نارنجک چهل تکه رو سر هم کنیم ولی خدایی دست آخر راضی بودیم.چقدر ما قانع بودیم\n\n\nخاطره ای از یک دهه شصتی",
    "یکی از همکارام میگفت بچه بودم روضه داشتیم خوابیده بودم بیدار شدم دیدم گشنمه رفتم آشپزخونه دیدم پام رفته تو سینی حلوا ... \n\nکف آشپزخونه پر سینی حلوا نذری، دیدم گند زدم یه پایی رفتم تو اتاق پامو با یه پارچه پاک کردم دیدم صدای جیغ میاد ...\n\n گفتم آقا گندش در اومد، رفتم نگاه کنم دیدم همه میزنن تو سرشون چند نفر غش کردن که حضرت پاشو گذاشته تو سینی، اون سینی رو با همه حلوا ها قاطی کردن همه محل صف کشیدن یه ذره ببرن ...\n\n شب بابام میگفت حلوا بخور بدبخت شفا بگیری جا پای  حضرته.",
    "میگم مردم چجور به زنشون خیانت میکنن\n\n\nوالا من زمان بچگیم  چیپس داداشمو دزدکی خوردم تا یه ماه عذاب وجدان داشتم تازه شبا هم کابوسم میدیدم ه ــــ ه",
    "اقا از بد شانس های روزگار منـــــــــــــــــــم . میدونید چرا ؟ واسه اینکه من 2 \n\nماه تمام دبال یه فیلم میگشتم نه اسمشو نه اسمه بازیگراشو میدونستم.\n\nبعد این ور اون ور داشتم میگشتم که دیدم یهو شبکه نمایش تیتراژ و داده بالا\n\nو خواستم ببینم بازیگراش اسمشون چیه یهو قطــــــــــــــــــــــــــــع کرد :(\n\nلایک = بیچاره طفلک\n\nلایک خفه شو باو :/\n\nتنکس گاد:/",
    "سلام دوستان\nچن وقت پیش رفتم یه کارگاه کفاشی برا کار( بعله من تلاشگرم پ چی????) یه خانمی بود واسم توضیح میداد چی به چیه و اینا. تو توضیحاش گف این دو لایه رو لب رو لب میزاری رو هم، منم که به خانم شیرزاد گفتم زکی، فرداش رفتم سوال ازش بپرسم گفتم دقیقا اینارو چجوری لب تو لب میزاری؟\nاون: لب تو لبــــــــــــــ!؟؟؟؟????\nمن:????\nبه معنای واقعی محو شدم.",
    "آقا یه بار پلیس جلومو گرفت گفت این خانوم بد حجاب چه نسبتی باشما دارن؟\n\n\n\n\n\n\nحالا هی میخواستم بگم که این امیر رفیقمه\n\nخنده نمیذاشت که :)))",
    "بچه که بودم صابون میفتاد زمین با شامپو میشستمش⁦^_^⁩⁦^_^⁩\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nکوفت!نخند⁦⁦:-[⁩",
    "دیروز یکی زنگ زد بهم گفتم بله؟بفرمائید با کی کار داشتید؟؟\nگفت اشتباه گرفتید لطفا مزاحمت ایجاد نکنید اینقدر آخه این چه وضعشه...\nدر حین غرغر کردن قطع کرد :|\nخوبه حالا خودش زنگ زد من زنگ میزدم میخواست چی کار کنه:-\nروانی شدن ملت:(\nمن:|\nاون:))))\nمخابرات:|\nانیشتنگ :(",
    "یه شب خونه ی رفیقم شب خوابیدم صبح گفت...\nاین پتو که روت بود خیلی برام عزیزه پرسیدم چرا؟\n\nگفت آقام که فوت کرد اینو انداختیم روش هنوز بوی بابام و میده.\nتا یه هفته میرفتم حموم ولی بازم دلم راضی نمیشد  :(",
    "یه خاطره میخوام براتون بگم \nواسه وقتی که ترم اول دانشگاه بودم اونموقع هم عادت نداشتم به معلم ها بگم استاد حالا منم یه درس تخصصی برداشته بودم از شانس بدم استادش خانم بود.یه بار میخواستم سوال بپرسم اشتباهی بجای استاد گفتم آقا اجازه \nیعنی کلاس 40 نفری نیم ساعت رو هوا بود حالا خودمم نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم. :)\nاستاد دوستیان هرجا هستی منو حلال کن.",
    "یادمه کلاس اول ابتدایی بودم\nسوار تاکسی شدیم\n کرایه رو ک میخواستم بدم هول شدم گفتم آقا اجازه بفرمایید\n\nراننده خوشش اومد \nفکر کنم احساس معلم بودن بهش دست داد:))))))\n\nآی ام ساده ^--^\n#دهه_هفتادی ام :)",
    "مردم مینالن وسط امتحان گل پری و انار یادشون میاد من بدبخت \nجاستین بیبر یادم میاد اونم چی؟؟؟؟\nدسپاسیتوووووووو\nدقیقا نمیدونم چه زری میزنه فقط ریتمش یادمه\nدسپاسیتو سینیزیتو رگه دندلی:|||\nدر این هنگام برگه رو میدم و میرم سرمو میکوبم به دیوار که چه گوهی خوردم اینوگوش دادم:||||||",
    "عاغا میگم شما ها چطور عطر شیرین و تلخ رو از هم تشخیص میدین؟؟؟؟؟\nمن امروز رفتم عطر بخرم ۵ـ۶تا رو مزه کردم هیچکدوم شون شیرین نبودهمشون تلخ بودن\nیارو هم فکر کرد دیوونم با لگد انداختم بیرون^-^",
    "یدفعه هم که اومدیم حق خوری کنیم،شربت دختر داییمو خوردم بعد اومدم بیرون گفتم همشو خورد.داییمم گفت:خودت که ازش نخوردی؟آخه قرص مسهل رسخته بودم توش.",
    "کمی از چت های منو رل گرام\n\n\nمن:بعد یک چیه؟\n\nاون:دو دیگه اینم نمیدونی؟؟؟\n\nمن:به دو نفر که مثل هم لباس میپوشن چی میگن؟؟\n\nاون:یه دست\n\nمن: شارژ داری؟\n\nاون:300تومن\n\nمن:حالا اینارو پشت سر هم بخون تا بفهمی گند زدی به نقشم\nیه بار اومدیم از این لوس بازیا در بیاریم",
    " msoud_385\nکار هایی که هممون توی بچگی کردیم \n1 نشستن روی چند تا سندلی (صندلی ثندلی)اونم با هم دیگه\n2 مسابقه خوردن نوشابه و در آمدن گاز ان از دماق (دماغ مماخ)\n3 جو گیر شدن در صورت دیدن دختر تو کوچه\n4 سعی برای تعادل نگه داشتن کلید های برق\n5 زنگ زدن و فرار کردن اونم با چسب\n6 دوست خیالی داشتن (من نداشتم و خولی برادرم داشت اسمش سی الیکم و نان الیکم عربی نبودن ولی اسمشون رو خودش ساخته بود)\n7 خود نمایی در جمع و خالی کردن باد معده و کتک خوردن از بزرگ تر ها\n8ساخت سرسره با چادر (همون چادری که ننتون داشت و معلوم نبود کی خریده شده و باهاش می رفت در کوچه میوه می خرید)\n9موتور سواری در صورتی که بابامون پاهاشو روی هم می زاشت\n10 فحش دادن به تزریقاتی\n11ریختن نمک در نوشابه ی عروسی و ول کردن در کف تالار",
    "زیر پیج احسان علیخانی با هزار ذوق کامنت میزارم\nیارو میاد میگه احسان خوشگل و مغروره برا چی\nبراش کامنت میزاری :)\nمنم نه گزاشتم نه برداشتم گفتم (با ریتم بخونید)\n احسان اقا سیببل سیاه چشم بادومی پاشنه طلا \nمیخوام بیام در خونتون حرف بزنم با ننه تون بگم شدم عاشق پسرتون \nمیخوام بشم من عروستون ~_~\nحالا نمه نمه شدی تو شوهرم احسان اقا اره تویی تاج سرم ^--^\nهیچی دیگه بلاکم کرد یارو\nفکر کنم رفت برای منو احسان علیخانی  ارزوی خوشبختی کنه :|\nنتیجه گیری اخلاقی : آی ام نو اعصاب تگم نکن مجبوری مگه :|",
    "‏رفتم یه جا مصاحبه کاری، یارو گفت نظرتون در مورد آپار تاید چیه؟ گفتم والا من کارم کامپیوتره اطلاع دقیقی ندارم ولی مادرم اینا تاید فقط سافتلن استفاده می کنن. گفت مرسی تشریف آوردید من همین الان تصمیم گرفتم شرکتو تعطیل کنم. یعنی می خوام بگم بحران اقتصادی همه شرکتارو فلج کرده",
    "‏رفيقم از تو اينستا با يه دختر ايراني تو سوئد رفيق شد، بعد چندماه آشنايي و صحبت دختره اومد تهران با هم ازدواج كردن، رفيقمم خودش و زندگيش رو جمع و جور كرد با دختره رفت سوئد تا با هم زندگي كنن، خيلي هم راضين.\n‏بعد ما تازه فهميديم يه سري از فالوئرا نفوذي اونايي هستن كه با ما مشكل دارن",
    "میگم این فاز سنگین که میگن یعنی چی؟\nامروز یه سیم فاز گرفتم تو دستم اصلنم سنگین نبودچرا جو الکی میدین؟^~^",
    "msoud_385\nچن وقت پیش تو خونه بودیم داداشم داش پی اس میزد منم ول بودم روی مبل یهو یه صدایی آومد گفتم زلزلس داداشم گف گل نخور چند دقیقه بعد از خونه مادر بزرگم  زنگ زدن گفتن خونه ی یکی از هم سایه هاشون منفجر شده یهو من سوار دوچرخه بابام با ماشین داداشم با خط یازده خودمونو رسوندیم  تا من رسیدم آمبولانس رفت درش باز شد و نزدیک بود اونی که سوخته بیوفته پایین یه نفرم میدوید دنبال در از تجمع مردم که دیگه نگم مث صفی که تو قیامت برا پل سراط  می گیرن بود منم توی اون شیر تو شیر خودمو رسوندم خونه مادر بزرگم حالا شرح حال اونا در حین انفجار:یهو منفجر میشه پسر عموم که داره فیلم خاک بر سری نگاه میکنه گوشیشو از اطاق در میاره فرار می کنه(فکر می کنن زلزله است)حالا اون هیچ زن عموم بچه ی 6 ماهه رو روی مبل ول می کنه و فرار عموم بعد از ده دیقه با حوله از حموم در میاد ولخت (فقط با حوله) میپرسه گوشیم کجاست؟! خواهرمم فقط جیغ میزنه روایت داریم که مجروح به عوامل اورژانس میگه منو بیخیال اینو سرراه بذارین تیمارستان  عمم می مونه با مادر بزرگ مریضم و بچه شیش ماهه عموم تو این گیر و دار عمم ن هول میکنه نه جیغ میزنه مث ایکیو سان میشینه به نقشه نجات فک میکنه که اول برادر زاده رو ببره یا مادرو دست مادر بزرگمو می گیره اما پشیمون می شه بچه رو بر میداره میزاره تو حیاط و بعد مادر بزرگم رو می بره بماند تا دو هفته هی حرف اون خونه رو می زنن یکی می گه کپسول گاز بوده یکی میگه گاز بوده و.. حالا بعد ماجرا عمم کمی فکر می کنه یادش می آد قبل انفجار کمی از برنجی که درست کرده خورده (روزه بوده )",
    "******abas_m223******\n‏رفتم دکتره پادگان گفتم اختلال دو قطبی \nو گاهی هم حملات پانیک دارم، گفت چه گوه خوریا...\n\nدوتا شیاف نوشت گفت گمشو بیرون !!! :)",
    "سلام ب همه\nیه خاطره تعریف کنم از دوران مدرسه ^-^\nاول ابتدایی بودیم سر کلاس\nساعت اخر بود بچه ها داشتن با معلم حرف میزدن کلاس شلوغ شد\nپاک کن من از رو میز افتاد پایین ¤_¤\nرفتم پایین دنبال پاک کن بگردم @-@\nحالا مگه پیدا میشد؟ ~_~\nیه دفعه معلم  منو دید گفت الهه داری زیر میز موش میگیری؟؟؟\nکلاس رفت هوا :))))))))))",
    "یه همسایه داریم یه دختر داره از من چن سال کوچیکتره\nچند شب پیش دوس پسرش اومد دنبالش \nبا هم رفتن بیرون0_o\nحالا من الان دارم پفیلا میخورم \nکارتون باب اسفنجی نگاه میکنم :(\nفردا هم میخوام برم چن تا جوجه رنگی بخرم جیک جیک کنن برام  ^--^\nزندگی نیس ک مهد کودکه *_* \n#دهه_هفتادی ام :)",
    "سلام این اولین پستمه\nیه روز داشتم توی خیابون راه میرفتم (دوستمم با هام بود) یه مردی هم داشت روبرومون راه میرفت \nدوستم به من نگاه کرد منم به دوستم دقیقا هم زمان یه خنده شیطانی زدیم \nبعد به دوستم گفتم:تو هم داری به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟\nاونم گفت:اره\nاز هم جدا شدیم من رفتم سمت چپ مرده دوستمم رفت سمت راست مرده\nدستم رو بردم پشتم وشروع به شمارش کردم\n1,2,3 یه دادی زدیم مرده رید به خودش بعد تا سه کوچه اون ور تر افتاد دنبالمون خدارو شکر نتونست بگیرتمون",
    "این خاطره مال مامان یکی از دوستامه که توی مهمونی تعریف کرد برامون از زبون خودش میگم؛ یه روز داشتیم جرات یا حقیقت بازی میکردیم یکی از بچه ها وسواسی شدید بود و ما هم از یه لیوان آب خوردیم دادیم بهش گفتیم یه قولوپ باید بخوره ازش. قبول نکرد ما هم گفتیم ایرادی نداره ولی باید همشو بریزیم روت. و پنج دقیقه بعد لباسشو شسته بود منتظر بود خشک شه!",
    "سلام به همهگی دوستان تو فامیلمون یه گودزیلا هست خود شخص گودزیلا اینو ببینه سکته میکنه میمیره یه روز اعصابم خورد شد از دستش بهش گفتم بیا بریم تو اتاق بهت اسباب بازی بدم بازی کن رفتیم تو اتاق آقا جاتون خالی کلی زدمش بعد یه اسباب بازی دادم بهش رفتیم بیرون دیگه هیچ وقت شیطونی نکرد‌              راستی تا چند سال گودزیلا حساب میشه؟؟؟؟",
    "یه روز برای امتحان رفته بودم هشتما قبل ما دارن و اون روز ریاضی بود معمولا برای  ریاضی بیشتر وقت میدن و ما نیم ساعت کل حیاط رو داشتیم و یه تیک سایه بود همه اونجا بودن. ینی رسما یک سوم حیاط رو ما هفت یکیا داشتیم. منو دوستام نشسته بودیم ب درد و دل یکی از دوستام داشت درد و دل میکرد اون یکی خسته شد گفت بسه دیگ من فهمیدم از کنار مشکلات باید بدوی و بگی میگ میگ. من برای تغییر جو و مسخره بازی با لحن لوس گفتم:خبر نداری عزیزم مشکلا نشستن روش میگن : انگوری انگوری! بعدا همه ترکیدیم از خنده. همه باهم واویلا فورجوک معتاد شدیم به جوک",
    "ﺭﻭﺑﺮﺗﻮ ﭼﻮﻟﯽ، ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﮔﺮﻭﻩ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﺌﺎﺗﺮ ﺁﻟﻤﺎﻥ خاطره ای از سفر به ایران نقل میکند و میگوید ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻭ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﺩﺳﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ \n\nﻣﻄﻤﺌﻨﺎً ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮﺩ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﻮﺩﻡ،ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﺷﯿﻮﻥ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﺭﻧﺞ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ، ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺷﯿﻌﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻥ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ !\n\nﻣﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺁﻧﺠﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻢ، ﮐﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ . . .\n\nﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮ ﺑﻮﺩ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﻭﺳﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﺯﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﻓﺮﺵ ﺑﺨﺮﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺩﺭﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﺍﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻡ . . . !",
    "‏يكي از رفيقام فاميليش گلاب هست\nگفت رفتم واسه ازدواج، تست اعتياد دادم\nبعد رو ليوان شاشم برچسب زدن گلاب\nایشالا که کسی نخورده باشه",
    "H..83   آقا این اتفاقی که میخوام بگم همین چند ساعت پیش اتفاق افتاد من همیشه ماه رمضون که میشه شب بیدارم حالا\nاتفاقای امشب ساعت سه مامان یهو بلند شد \n/ هییییی اکبر\n(بابامم بلند شد)\n/جانم\n/هوامو داشته باش\n/باشه \nدوتایشون خوابیدن\nمن×_×\nدوباره‌ مامانم ساعت ۴ باشد نماز خوند خوابید غرق در خواب\nپاشده\n/هستی مامان\n/بله ساعت ۱۱ منو بیدار کن\n/مامان ساعت۸ باید بری کار\n/خوب ساعت ۲ بیدار کن\n/مامااان عزیزم باید ساعت ۸ برییی کارر\n/اه ولم کن نمیزاری بخوابم\nباز هم من×_×\nصبحم نیشستم تو سایت دارم میگردم مامانم دروباره پاشده/هستی مامان پاشو اینجاهارو جمعو جور کن خاله هات دارن میان \nبعدم پاشده و شروع کرده به جمع کرد \nمن/مامانننن بگیر بخواب\n،یه نگاه با یه چشم باز به من کرده○_■\n/ بچه کارو زنگی نداری دستشویی داری که داری برو \n*__*\nبابامم از اونور خوابهااااا خواب/ شتر شده هنوز نمیتونه یه دشویی بره خرس گیریزلی \n\nمامانو بابام^_^\n\nمن×_× *_* +_+ #_# @_@ !_! ؟_؟ ¿_¿ \nو همچنان من......\n\nیکی به دادم‌ برسه واویلا",
    "NK_21\n\nکلاس چهارم که بودم  معلممون گفت بچه ها هرکی فامیلشون شهیده و تو جبهه بوده خاطره دربارش تعریف کنه.\nمنم دستمو گرفتم بالا گفت تعریف کن\nمنم نمیدونستم گفتم:پسر خاله بابام اسمش منصوره رفته بود جبهه تا دشمنا رو دیده از ترس غش کرده بهش آب قند دادن بعد که به هوش اومده ف",
    "‏بابام اومد تو اتاقم گفتم از این به بعد خواستید وارد بشید در بزنید گفت باشه پسرم چشم الان میرم بیرون دوباره میام تو رفت بیرون با کمربند اومد تو گرفت سیاهو کبودم کرد ولی خب دمش گرم قبلش در زد",
    "تو ماشین بودیم مامانم داشت رانندگی میکرد\nیهو یه مرده رو دید دستش تو دماغش بود\nمامانم گفت همه یا گرفتار مف دراوردنن یا گوز میکنن\nمن گفتم خودت چی؟\nگفت من مف درنمیارم چون بعدا نمیدونم کجا بمالمش *_*",
    "یه بار بابام به خاطر اینکه توپ خودم که خراب بود رو با یکی دیگه عوض کردم(توپم ضد استرس بود همون موقع خراب شد)\nدعوام کرد.\nمنم فرداش تو آب برنجش\nوایتکس ریختم چند تا هم تف کردم توش.\nالان یهو یادم اومد چرا بابام بیمارستان بستری شد.",
    "دیشب ساعت 1 نصفه شب رئیس دانشگاه ویه بیست نفرهیئت همراش ازجمله روانشناس دانشگاه اومدن خوابگامون برای بازدید. اون موقع شب دیگه نمیشدم  اسمشم  بذاریم شب نشینی فقط دزدا اونموقع فعالن. تازه اومده بودن میگفتن اتاقاتونو مرتب کنید ممکنه از اتاقام دیدن کنند حالا دختره جاشو وسط اتاق پهن کرده. نکته چالبش اینجاس یه دختره رفته بود بهشون تعارف می کرد بفرمایید اتاق چایی  میل کنید یکی هم گفته بود بفرمایید اتاق هندونه. یه حاج اقام باهاشون بوده گفته نه هندونش خوب نیس نمیخوریم. اخه این هندونه هارو خود دانشگاه داده بود. خدایا هم یه اونا یه عقلی بده هم به اینا.",
    "دیروز تو مدرسه به یه دختره گفتم شمارت چنده؟\nبا کلی کلاس و عشوه گفت:\nمــــن اوصولن کسیـــو پی وی نمیپذیــــرم اما اَگع خاستی تماس بگیری در خدمتم یادداشــــت کن\nمنم خیلی شیک در جوابش گفتم:\nحالا درسته خدا کسیو ضایع نکنه ولی منظور من شماره صندلیت بود\nآخ‌آخ دختره یخ زد بدبخت(´∀`)\n\nخدا هیچ کسیو اینطوری ضایع نکنه۰-۰ شاخ no PV (⌒_⌒;)",
    "آقا چند روز پیش ما توی کلاس نشسته بودیم و سرصدا میکردیم    \nیهو متوجه شدیم دوتااز رفیقامون که ته کلاس میشینن باهم دعواشون شده ماهم که عاشق دعوا هی اینارو تشویق میکردیم و جو میدادیم \nیهو معاونمون مثل زورو اومد داخل کلاس و رو به اون دونفر:(آفرین آفرین مگه شما چیتون حیوونا کمتره بزنین همدیگه رو لت وپار کنین)\nآقا معاونمون رفت و اینا دوباره باهم دعواگرفتنو دوباره معاونمون اومد رو به یکی از اون دونفر گفت:(بیشعور مگه من به توعه بیشعور نمیگم با اون بیشعور دعوا نگیر بیشعور)\nآقا مارو میگی قرمز شدیم فکر کنم از درون پوکیدیم چون نمیتونستیم بخندیم \nمعاونمون هم دیدسوتی بدی داده سرشو انداخت پایین و رفت بیرون",
    "وقتی دارم این پست رو مینویسم بدونید 3 روز کلا از خدمت 21 ماه سربازیم مونده و فقط روحم مرده همین! \nساعت 3 و نیم نصفه شب رمضون:\nآموزشی تو عجب شیر آخراش بردن مارو اردوی صحرایی\n ی اکیپ کامل از بالا اومده بودن برا بازدید\nاز شانس هم منو انتخاب کردن سوال پرسیدن مام نخبه روزگار\nگفت تو عینکی هستی و بنظر باهوش میای .. ژکوند لبخندی هم بود همراهش\nبالاخره سوالش این بود ک بار مبنای ژ - 3 چی بود؟؟\nمنم جواب رو نمیدونستم اینورو نگا کن اونورو نگا کن.. یکی از درجه دارا با دستش عدد 3 رو نشون داد و منم نه گذاشتم نه برداشتم، گفتم: 3 کیلو =) با اعتماد بنفس زلاتانی\nب فرمانده گروهانمون نگاه کرد و ی سری تکون داد و از ارزیابی کلی دوره 10 نمره بخاطرم کسر شد\nحالا درد جلوس بابا...\nبعد اینکه اینا رفتن موقع غروب بود ک گروهانو ب صف کرد و گفت بدون پوتین پابرهنه ، ی سوت گرفت دستش فرمانده و گفت بچه ها میدونین این چیه؟ شیپور وحشت...\n با هر سوتم میرین بالای تپه پابرهنه و دومین سوت 10 ثانیه ای پایین تپه هستین.\nسوت اول برو\nسوت دوم بیا\n- بار مبنای ژ - 3 چنده آقای فلانی... \n+جناب سروان سیصد تیر\n- نخیر 3 کیلو\nسوت1\nسوت2\nبار مبنای ژ - 3 چنده؟ 3 کیلو  نه ه ه ه ه ؟؟؟ :/\nسوت 1 سوت 2 \nروال در حد 30-40 بار تکرار شد راحت\nفرداش دیگه از شدت کوفتگی نمیتونستیم رو پا وایستیم...\nتنها دستاوردم از خدمت :\nمشهور ب مسئول چای و 3 کیلو :)",
    "تو پیاده رو به قیافه یکی خندیدم یارو رفت تو خیابون سوار پورشه شد رفت،\n\n\n\n\n\n\nنشستم رو جدول کنار خیابون تا شب به خودم و قیافم و زندگیم خندیدم????\n ????????",
    "امروز نشسته بودم تو پارک داشتم چیپس میخوردم یهویی یه مامور اومد گفت چند سالته منم کفتم هنوز به هیجده نرسیدم \nگف عمو اون سن تکلیف 15سالگیه .... نابود شدم یه لحظه بعد برگشت گفت حالا داشتی چی میخوردی منم با حالت مظلومانه گفتم جناب سرکار داشتم گه میخوردم گه هیچی دیگه ولم کرد خخخخ",
    "عاامو ما بچه بودیم مثلا تا دوم سوم راهنمایی شنیده بودیم اب بزنی تو دهنت اما قورتش ندی روزه رو باطل نمیکنه...\n\nمنم نبوغ به خرج میدادم همین حرکت رو با ابمیوه میزدم،سال ها گذشت تا فهمیدم داداچ داشتم اشتباه میزدم این همه مدت....",
    "ديروز رفتم میوه فروشی، 5 هزار تومن دادم به میوه فروشه گفتم: \n\nگوجه سبز بده!\n\nكف دستش یه گوجه سبز بود بهم تعارف کرد\n\nمنم برداشتم انداختم بالا و در يه حركت قورتش دادم\n\nگفتم : خوبه؛ پوست نازكم هست!\n\nچند لحظه گذشت\n\nمیوه فروشه گفت: چیزه دیگه ای هم میخواستید؟\n\nگفتم : آره دیگه؛ ۵ تومن گوجه سبز\n\nگفت : همون بود که خوردیش \n\nهیچی دیگه...\n\nمنو میگی الان بغض گلومو گرفته که چرا بیشتر مزش نکردم؟\n\nچرا نمک نزدم؟\n\nچرا گوشه لپم نگهش نداشتم؟\n\nآخه چرا سریع قورتش دادم؟\n\nآخه چرا؟\n\nصدای خرچ خرچشم حتی نشنیدم خاک تو سرم\n\nخداااااااااا..",
    "‏یه بارم تو تاکسی برای اینکه بغل دستیم اذیت نشه به شیشه چسبیده بودم آخرش که اومدم حساب کنم راننده تاکسی گفت تورو دیدم یاد ماهی لجن خوارم افتادم که پارسال عید مرد ، ازم کرایه نگرفت",
    "چند روز پیش تو مدرسه بیکار بودیم جمع شدیم گفتیم یه بازی بکنیم یکی پیشنهاد کرد مشاعره به سبک مدرن همه هم قبول کردیم بعد از نیم ساعت از یه کلاس 27 نفری فقط من موندمو یکی دیگه از بچه ها. هعی من بگو اون بگو یه دفعه به من \"م\" افتاد منم دیگه هرچی بودو نبودو خونده بودم یهو دوستم از اونور داد زد : اون آهنگی رو بخون که من دوستش دارم ثمین برام میخونه \nمنظورش آهنگ کویر بود \"من اون کویر ای خدا ...\"\nمنم اصلا یادم نمیومد کدوم آهنگو میگه یهو یه جرقه خورد تو ذهنم گفتم : مرا ببوس ...برای آخرین بار \"\nمن ^_^\nدوستم *_*\nثمین *_*\nبچه ها ی کلاسمون 0_0\nمعلم -__-",
    "این ترم کلاسهام تو دوتا دانشکده برگزار میشن و چون یکی از دانشکده ها وسط شهر و من متنفرم از رانندگی داخل شهر ماشین میذارم تو پارکینگ با تاکسی میرم \nتو مسیر من یه آقایی کنار خیابون کتاب میفروشه منم که معتاد دست خالی بر نمیگردم\nحالا این هفته کلاس تموم شد دیدم اااا چه کتابهای خفنی داره یه 5-6 تایی برداشته بودم حس کردم یکی باهام حرف میزنه (هندزفیری تو گوشم بود) نگاه کردم دیدم دانشجومه \nدانشجوم: استاد این همه کتاب برای چی میخرید\nمن: کتاب برای چی میخرن؟\nدانشجوم: دکور؟\nمن@-@\nحالا خریدم تموم شد آقاهه یه کتاب بیشعوری اشانتیون داد\nمن: وای ممنون ولی دارمش \nآقاهه: اشکال نداره بدبد به دوستاتون\nدانشجوم: یعنی میفروشید به دوستاتون؟\nمن0-0\nاقاهه:/\nدانشجوم:)\nفقط اقاهه بهم گفت خدا صبرتون بده\nدانشجو مملکت ما داره؟",
    "بزرگترین اشتباه زندگی مو زمانی انجام دادم که موقع دبیرستان دخترهمسایه مون بهش ریاضی یاد میدادم گفت هوا اینجا چقدر گرمهههه\nمن زود رفتم کولر رو‌ روشن کردم.",
    "یه سگ داشتم، انقد واسه واگذاریش اینور اونور اگهی داده بودم دیگه یه روز صبح پاشدم دیدم ساکشو جمع کرده رفته خودش . یه نامه هم نوشته بودکه: همه با معرفتا...تف تو این یه لقمه نونی که تو میدی ما میخوریم. مشتی فقط ما اضافه بودیم؟ نکش خودتو، رفتم . 50 تومنم تو پاکت برام پول گذاشته بود..",
    "همسر رفیقم حقوق خونده. موفعی که عاقد سر سفره عقد می پرسه: وکیلم؟ فکر می کنید چی جواب می ده؟ \n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nواقعا؟ منم وکیلم!",
    "دیروز بازرس اومده بود مدرسمون یه آدمی که انگار سگ پاچشو گرفته فوق العاده اخمو و عصبی تازه کچلم بود ازین کچلا که کله اش از آینده ی من روشن تره از زور تاسی برق میزد کلش بعد عصبابی اومد نشست تو کلاس ما بعد یکی از بچه ها بنده خدا جا نداشت بشینه هی میرفت ته کلاس هی میومد جلو بعد کچله یهو عصبانی شد گف د بشین خانوم دیگه چرا هی رژه میری دختره ام گفت آخه آقا جا ندارم کجا بشینم اونم گف بیا رو سره من بشین یه دفه منم از دهنم در رفت بلند گفتم خو اونجا بشینه که لیز میخوره :) یه دفعه کلاس منفجر شد بچه ها از خنده درو دیوارارو گاز میزدند خوده دختره هم همونجا نشست رو زمین از خنده جالب این جاست که کچله هم میخندید بعد با سکوت کلاسو ترک کرد",
    "تو خدمت سربازی بودم چند ساعت رفته بودم پشت پادگانمون که وسط بیابون بود بشینم .\nیهو دیدم چند تا مورچه دارن تخم هندونه حمل میکنند و میبرن لونه شون منم دونه دونه ازشون برمیداشتم و میخوردم .\nبا خودم گفتم برم جای این تخم هندونه رو پیدا کنم  راحت تر باشم.راه مورچه ها رو گرفتم رفتم دیدم یه نفر دل سیر چندتا هندونه خورده و از اونجا به عنوان دستشویی استفاده کرده.\nخلاصه چشم تون روز بد نبینه......\nهییی روزگار",
    "این روزها بقدری داغون و سینگل ام هنذفری به گوش و دست به جیب تو خیابونا راه میرم \nاونوقت دختره تازه از راه رسیده میگه بگو همه دنیا و زندگی ات منم \nیکی نیست بگه آمریکایی ها حاضر بودن یه دیونه رییس جمهورشون بشه یه زن (کلینتون)نشه اونوقت من تورو همه دنیام کنم؟! مگه میشه ؟! مگه داریم!!!!",
    "0",
    "رفته بودم فروشگاه لباس بخرم مشغول خرید بودم که سنگینی یه نگاهو حس کردم منم که فضوووول کلمو عین غاز کشیدم این ور اونور که ببینم کی داره نگام میکنه که دیدم یه پسره( ازایناکه انگار دستشو کرده تو پریز برق) با موهای مثل جوجه تیغی و موهای رنگ شده و لامصب انقد ابروهاشم خوب برداشته بود میخواستم آدرس آراشگاشم بپرسم ولی بیخیالش شدمو بیشتر دقت کردم هیچی دیگه دقت که کردم دیدم دماغشم عملی ترسیدم بیشتر پیش برم یوخ خدایی نکرده چیزه دیگه ای ببینم برای همین دست از هیزبازی برداشتممو به صورتش نگاه کردم دیدم داره میخنده منم خبر مرگم مثلا خواستم بگم چیه مثه بز نگاه میکنی یا بگم چیه تا حالا آدم ندیدی ؟ که حول شدم منه خاکبرسر گفتم : چیهههه             تاحالا بز ندیدی  ؟               یهو پسره ترکید ینی جوری میخندید که همه با تعجب نگامون میکردن منم مثل اسب دویدم رفتم بیرون     ینی آدم با آفتابه جرم گرفته آب بخوره این جوری زایه نشه",
    "راهنمایی بودم معلم پرورشی از فشار قبر برامون می‌گفت، یکی از بچه‌ها پرسید پس تکلیف اونایی که سوزونده میشن چیه، گفت به اونا فشارهوا وارد می‌شه:)))",
    "سال 92تو یه بانکی واسه خودم حساب باز کرده بودم توش 100تومن پول بود \nامروز رفتم گفتم با این پول چقدر میشه وام گرفت  \nخیلی ریلکس تو چشام زل زد گفت عزیزم حسابت بسته شده  \nنابوووود شدم",
    "من همچینک یه ذرههه فقط ذره ها ابروهام پرپشته بعد داشتم تو خیابون میرفتم که یهو یه اکیپ پسره از خدا بیخبر سرو کلشون پیدا شد منم که پررو با اعتماد بنفس اومدم از کنارشون رد بشم که یکیشون صدام زد به چشه برادری خوب تیکه ایم بود مبارک صاحابش  حالا هیچی دیگه مام گفتیم بله یه دفعه بی همه چیز گف شما نسبتی با ناصرالدین شاه قاجار ندارییی ؟ همه رفیقای بوزینش خندیدن پشمام ریخت ولی کم نیاوردم منم گفتم نه خیر ولی فک کنم شما یه نسبتی با دلقک ناصرالین خدابیامرز داشته باشییییی  هاهاها ینی خفه شداااا حال کردم اومدم از محل حادثه در برم که اونیکی رفیق بوزینه تر از خودش گف پیوند ابروهات مبارک  عزییییزم  آقا من دیگه داشتم جلز ولز میکردم با عصبانیت گفتم شما پسرا همتون یه تختتون کمه (حتی شما دوست عزیز) اون نکبت اولیه گف حتی من ؟ منم یه لبخند ملیح پسرکش زدم گفتم نه شما اثتثنایی یه هو خشکش زد بعد یه لبخنده عریض زد اومد چیزی بگه که گفتم شما اثتثناعن سه چهار تا تختتون کمه  مثه ماست وارفت ها ها ها  رفیقاش دیگه ترکیده بودند منم خیلی خانومانه با یه لبخند عریض از اون جا دور شدم     آی دستم درد گرفت از بس تایپ کردم شما هم جا اینکه نگه کنی اون انگشت مبارکو تکون بده لایک کن تا دله یه مومنو شاد کنی",
    "یه بار سر کلاس ریاضی دبیر مون بعد چهار روز تعطیلات امد یه هویی گقت می خوام تست بگیرم مام همه هیچی بلد نبودیم یه دفه رفیقم پاشد گفت خانم چه قد لاغر شدید . اونم یه نگا به خودش یه نگاه به گفت واقا  مام هی میگفتیم آره خیلی  \nهیچی دیگه خانومون کلاتست یادش رفت تا آخر ساعت هم حرف زدیم دم رفیقم گرم همونو نجات داد\nکلید اسرا \nاین قسمت :دهانی که به موقع باز شود",
    "سلللللااااام به همگی \nآقا سوتی دادم در حد لالیگاااا اونم کجااا تو مرکز خرید هیچی آقا ما با خانواده رفته بودیم مرکز خرید بعد سره یه لباسی که هم من میخواستمش هم مامانم با هم دعوامون شد فک کنین وسط فروشگاه یکی من میکشیدم یکی اون هیچی دیگه آخرم من پیروز شدم ها ها ها بعد با اعصاب داغون از دعوا داشتم رگال لباسارو با حرص میزدم کنار که یهو دستم ول شد با پشت دست زدم تو صورت مسئول اونجا یعنی قیافش دیدنی بوداااا منم مثه آهوی گریز پااا    گریختم",
    "گفته بودم میگم چجوری اون گودزیلامونو اون روز خوابوندیم. اول می‌افتیم برداریم حیاط که جیغ کشید همسایه ها اومدن برامون. بعد به فکر دختر عمم رسید بخوابونیمش. بردیم تو اتاق شوتیدیمش تو تخت گفتیم لولو الان میاد گفت مگه آجی سیلوانا(داف آرایشی در کل ترسناک فامیل) میلاد آرایشش بپاکه خلاصه با هزار دوز و کلک و با سه نفر که از خودمون  خوابشون  برد خوابش کردیم و رفتیم پی بازی خودمون ولی سیروان بدبخت مرد از خجالت\nفورجوک  جون تو بهترینی عاخشتم",
    "با یه پسره رفتم کافه گفت سفارش بده از منو \"بلامنتو\"رو انتخاب کردم، گفت این اسم کافه است یکی دیگه انتخاب کن. هنوز فکرشو می کنم قلبم تیر میکشه:((",
    "یه روز داشتیم منچ بازی میکردیم . اما فقط بازی خالی سر هیچی نبود یه بستنی نا قابل . خلاصه وسطای بازی نوه ی عموی مامانم \n(گودزیلا دهه نودی)اومده تاتی تاتی میگه این چه بازی ایه بیاید حکم بازی کنیم .دید محلش نمیزاریم گف حالا سر چی بازی میکنین ؟ خواهرش که یه سال ازم بزرگتره گفت:بستنی. اونم نه گذاشت نه برداشت دو ساعت برامون گفت باید سر تبلت باشه و اینا اخرم خوابوندیمش که اونم داستان داره بعدا مینویسم براتون.\nایلاویو فورجوک بالاخره یه جای عالی برای خاطره و جوک پیدا شد همه با هم هیپ هیپ فورجوک",
    "یه روز سر کلاس زبان وسط درس خوابم برده بود دبیرمون امد بالاسرم یه جوری زد روشونم که سه تا سکته ناقص زدم بعد برگشته میگه خواب بودی منم هول شدم گفتم نه خسه بودم دراز کشیم     هیچی دیگه کلاس منفجر شد منم دو روزاخراج موقت شدم با تعهد رفتم مرسه خخخخخ",
    "بابام یه قسمت از جدول رو اشتباه حل کرده اونوقت پایتخت اتریش سه حرفی آخرش «ن» دراومده «کلن»، الان حاضره بره برای ارتش اتریش بجنگه و آلمان رو تصرف کنه، ولی قبول نکنه که بقیه رو اشتباه نوشته!..",
    "با خاله و داداشم داشتیم بازی می کردیم خالم گف بیاید بر عربی یاد بگیریم! بلند شد مام راه افتادیم ببینیم چی میگه‌. یه ستون داریم،کنار تردمیلمون بعد یدفه همه کارتارو کوبید به دیوار. مام پخش شدیم از خنده اما تا یه ساعت بعد داشتیم جمعشون می کردیم . از تو کیف ، پشت تردمیل، حتی با به لای کفشا!\nای لایو فورجوک باور کنید بهترین سایت دنیاااس",
    "من یه روز رفتم بقالی به فروشنده گفتم آقا میشه نون بدید؟\n\nفروشنده ام گفت بسته ای ؟\n\nتا اومدم بگم پ....\n\nخوابوند زیر گوشم گفت شما جوونا چتونه هی میگید په نه په ؟ په نه په و درد ،\n\nپه نه په و ....\n\nگفتم ببخشید خواستم بگم پنیرم میخواستم...\n\nفروشنده دستمو ماچ کرد گفت معذرت میخوام ... \n\nکیلویی بدم ؟\n\nگفتم په نه په ، متری بده !!!!!\n\nالفراررر",
    "همسایم زنگ زده میگه لطفا برو ببین گربم خونس یا رفته بیرون، گفتم در خونت قفله. میگه: برو پشت در میومیو كن اگه جواب داد ینی خونس. خدایا شكرت",
    "یه روز داشتیم با خاله و داداشم ورق بازی میکردیم خالم گفت یه بری هست بر عربی بعد هی میگفتیم یاد بده میگفت بزار بعد یدفه پاشد ورقارم برداشت رفت جلو ستون وایساد گفت بیاید بر عربی یاد بگیرید تا اومدیم بقبینیم چرا پا شده همرو با هم شوتید تو دیوار گفت اینم بر عربی منو داداشم همش میخندیدیم بعدش ولی دو ساعت همه کیف ها و پشت تردمیل رو گشتیم تا همرو بر داریم. ولی خوب خندیدیما!",
    "معلم یه سری برگه داد بهم گفت \nصحیح کن گفتم باشد \nشروع کردم صحیح کردن دقت کنین \nتکلیف عید اونایی بود که کم گرفته بودن\n\n\nچرا موجودات میتوانند حرکت کنند؟\nزیرا میتوانند حرکت کنند\nآیا می دانیدچشم مسلح چیست؟\nخیر \nبدن مادر در چه مواقعی نیاز به انرژی دارد؟  درهمه مواقع\nساعت چیست ؟ساعت ساعت است\nایرانیان را تعریف کنید؟350گلوله \nچگونه میتوان سالم خورد؟بیش از 5 ثانیه \nسیتیلاسم(سیتو پلاسم) چیست ؟بخشی از کله است\nتبدیل انرژی را برای پرتاب توپ بنویسید؟\nوقتی توپی را برداریم میپوکد\nوالا به قرعان با ای جوابات من پوکیدم",
    "ی بارم تصمیم گرفتم هروقت ساعت رند شد درس بخونم ساعت و ک نگا کردم فیکس11:00بود پشمام ریخت",
    "یه مدت مد شده بود هرکی اسمش فاطمه بود دوستاش فاطیما صداش میزدن\n\nما هم واسه اینکه کم نیاریم دوستمونو  کاظیما صدا میکردیم",
    "به مامانم گفتم میخام دماغم رو عمل کنم...گفتم الان میگه دماغ به این نازی مگه چشه؟...ولی گفت:اره خیلی زشتته..منم به بابام گفتم عه بابا مامان میگه دماغت زشته عملش کن...بابام هم با یه قیافه ی حق به جانبی گفت:این چه حرفیه خانوم باید کلا تغییر دکوراسیون بده",
    "‏رفتم بیمه بازار گفتم میخوان خودمو بیمه عمر کنم٬ گفتن چقدر پول داری؟ گفتم حدود دو‌ هزار و هفتصد؛\nیه کاغذ داد روش نوشت بیمه فقط خدا٬ گفت اینو بذار تو جیبت٬ ایشالا عمرت پر برکت باشه",
    "داداش کوچیکه دوستمو ، بـردیم بهش آمپول بزنيم\nپرستار گفت : عزيزم بخواب آمپولتو بزنم ...........\nبچه گفت : عزيزم خوابم نمیاد !!! :-))))))",
    "یبار هم رفتم شهرکتاب،1عدد-!- کتاب بخرم\nرفتم تو صف حساب کنم\nتا بیاد نوبتم شه،یه دختره پرید جلوم!\nگفت:من سبد خریدمو گذاشته بودم جلو شما\nمن:مگه نونواییه؟!o_O\n\nحالا یکی دوتا هم نبود!یک سبد پررر وسیله داشت\nتهش عصبانی شدم گفتم:خانم بیا من این یه کتابمو حساب کنم بعد شما واستا\n\nنه گذاشت نه برداشت گفت:مگه نونواییه تکی داشته باشه\n\n:-|\n\nولی خدایی ازش خوشم اومد\n\nنکته اخلاقی:در مواقعی که باید نون رو به تنور بچسبونید ییهو جو نگیردتون جفتک بپرونید:-|\n ب",
    "تعطیلات نوروزی رفته بودیم قشم می خواستم برم حمام عمومی هول هلی لباس و شامپو رو ورداشتم و دبرو که رفتیم دیدم وسط راه همه بم نگاه میکنن و میخندن منم با لبخند بهشون نگاه می کردم  ولی وقتی رفتم تو حمام نزدیک بود منفجر بشم . نگو طول راه شامپو باز بود و تمام لباسای تمیز و کثیفم شامپویی شده بود \n\n\nفقط تصور کن o_O",
    "رفته بودیم بیرون دیدم ساعت00:00  گفتم هرکی یه آرزو بکنه مامان: تن سالم دل خوش ماشین رو سکوت فرا گرفت کهههههه",
    "امروز رفتم کلاس ریاضی…\nاستاد به یه پسره گفت بره سوال پای تخته رو توضیح بده:|\nپسره رفت پای تخته هی عددا رو نشون میداد و میخندید \nو با دوستش حرف میزد و کلا دلقک بازی در می آورد:|\nاستاد ام بهش گفت:انقد نخند سوالو مثل آدم توضیح بده-_-\nپسره ام گفت:خب من آدمم دیگه!میخوای مثل خر توضیح بدم؟:|\nمنم با صدای بلند گفتم:تو که خر هستی ولی یکم به خودت فشار بیار تا مثل آدم توضیح بدی ما بفهمیم:|~\nپسره ام دهنش بسته شد و مثل انسان سوالو توضیح داد-_-\nوالا-_-\nاعصاب واسه آدم نمیزارن:\"|",
    "اخرین باری که گریه کردم کی بود\n اها.......\nشب ساعت ۲ بیدار شدم از شدت دسشویی،\nتو برگشت گشنم شد\nیخچال چیزی نداشتیم بخورم\nیه لیوان اب سرد خوردم\n رفتم زیر پتو خوابم نمیبرد\nگوشی رو چک کردم دیدم نت و شبکه پریده \nتا صبح خوابم نبرد \nصبحم رفتم کنکور دادم.(خراااااااب)\nفک کردی گریه کردم نه بابا......\nبرگشتنی یه پست گذاشتم خفن تایید نشد\nانوقت بود که گریه کردم\n:/",
    "یه دوستی می گفت:\n  \nﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻮ ﻣﺘﺮﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻠﯽ ﻫﻢ ﻋﺼﺒﯽ ﺑﻮﺩﻡ؛\n ﯾﻬﻮ ﯾﻪﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ ﺍﻭﻣﺪ؛\n ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺭﻭ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩ ﭘﺎ ﺷﺪﻡ ﺟﺎﻣﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ . ﯾﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺷﻤﺰﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ؛ﮔﻔﺖ:\nﺍﻭﻩ؛ﺍﻭﻩ ﻓﺮﺩﯾﻦ ﺯﻧﺪﺳﺖ.\nﻣﻨﻢ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺷﻌﺒﻮﻥ ﺑﯽ ﻣﺦ ﻣﺮﺩﻩ؛ﺧﯿﻠﯽﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﯾﺪﻣﺖ\n ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﻪ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻧﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺷﺎﻻ ﺍﺯ ﺍﻭﻥﻣﻮﻗﻊ ﺍﺻﻼ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩﯾﺎﺍﺍ\n ﻫﻤﻪ ﺗﺮﮐﯿﺪﻥ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ . ﭘﺴﺮﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺻﻼﺣﺮﻑ نزد…",
    "H.83  آقاااااا یه سوتی دادم اونورش نا پیدا البته یه سوتی نبود یه عالمه بود چندتاشو براتون میگم\nچند روز پیش یه فامیلامون که باهاشون خیلی رودباسی داریم اومدن خونمون خانوادشونم مذهبین از دم در که رسیدن بعد روبوسی احوال پرسی نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدم یهو عموزاده بابام گفت /اکبر جان این کانال چنده \nبابام/6star\nعمو محمد با داد گفت /استغفرالله خانم جلو چشم بچهارو بگیر\nمن/عمو ماهواره چیز بدی نداره که \nهمون موقع تبلیغ پکیج  جن* ی\nمن*_*\nبابام×_×\nعموزاده^_^\nشبشم مامانم میگفت پاشده بودی به دختر این بنده خدا میگفتی قلیون داری قلیون اوردی تنباکو چه تمعی اووردی\nفرداشم من بیدار شده بودم همه خواب بودن داشتم فیلم میدیدم جای صحنه دارش بودن چشای منم تاته باز○○داشتم نگاه میکردم دیدم صدای یه شکستن اومد برگشتم دیدم عمو محمد با دهن باز دارهtvیو نگاه میکنه\nشبشم رفتیم خونه مامان بزرگم توالشون تو حیاطه من داشتم میپوکیدم  دیدم چرا غش روشنه فکر کردم علی مثل همیشه یادش رفته رو تا ته یک دفعه باز کردم صادقو( پسر عمو محمد) سر توالت دیدم\nتازه این چندتاشون بود \nسوتی نمونده که من جلو اینا نداده باشم \nمن×_×\nعمو*_*\nصادق^_^\nبابام=×__×=",
    "رفته بودیم بیرون دیدم ساعت00:00  \nگفتم هرکی یه آرزو بکنه \nمامان: تن سالم دل خوش \nماشین رو سکوت فرا گرفت کهههههه",
    "‏‏یه‌ بارم بابام عصبانی شد داد زد از ارث محرومت میکنم ، بعد دوتایی این‌قدر خندیدیم که کدورت‌ ها رفع شد..",
    "سر کلاس تاریخ داشت معلم درس میداد\nبعد گفت فتحعلی شاه قاجار 158تا زن داشته....\nیهو یکی بچه ها از دهنش در رفت گفت...\n.\n.\n.\n.\n.خو این خو هیچوقت شلوار پاش نبوده....(رفیقمون یه نمه بی ادبه شما ببخش)\nینی کلاس ترکید!!!:)))):D\n\n\nنه معلممون جنبش بالاس فقط براش منفی گذاشت اما اون بیچاره مدرسشو از خجالت عوض کرد....",
    "یبار یکی از بچه ها  اسپیکر اورده بود اهنگ  گوش بدیم تو کلاس اما یکم بعد همه شروع کردن به رقصیدن و دست و سوت زدن (معلم نیومده بود)مام صندلیا رو دور کلاس چیدیم وسطُ خالی گذاشتیم واسه رقص بعد کلی خوش گذرونی یهو مدیرمون(خیارشور نیم وجبی سگ اخلاق) اومد تو کلاس مام نفهمیدیم اسپیکرو چیکارش کنیم یکی از بچه ها انداخت تو خشتکش بدون اینکه خاموشش کنه !؛\nحالا هی اون میگه صدای چیه ما میگیم هیچی و سروصدا میکنیم تا صدای اهنگش نیاد بعد دیدم داریم کم میاریم گفتم خانم این خشتکش دیجیتالیه اهنگ پخش میکنه خودش\n دیگه کلاس رف رو هوا خیارشور نیم وجبی سگ اخلاقم(دارابی دوم) دیگه سگ تر شد!!\nبا اینکه اون دونمره کسر انضباط نتونست خوشیمونو بگیره اما نامردا بعدش دوزنگ بدون استراحت واسمون از نماز و بهشت و جهنم و اینا حرف زدن حال هممونو گرفتن \nاما خداییش یکی از بهترین خاطراتم بود\n\nحالا من تو کف اون همکلاسیمم ک موقع زر زدن اونا داشت یواشکی ناخناشو سوهان میکرد!!!\nهمکلاسیم^_^\nسوهان*-*\nخیارشور نیم وجبی سگ اخلاقQ_q\nمن×_÷\nبازم من×_÷\nو همچنان باز هم من×_÷",
    "جایی که یه مدت کار میکردم میگفتن عنبرنسا بزنی رو زخم زودتر خوب میشه.‏ عنبرنسا مدفوع الاغ ماده ایه که تا حالا بچه نزاییده!\n\n\n\n\n\n‏حالا گیرم اصلا من به طب سنتی اعتقاد داشته باشم، همچین خرِ نجیبِ دست نخورده ی خانواده داری از کجا پیدا کنم آخه",
    "رقته بودیم عید دیدنی رفتم رو مبل نشستم بغلم پسر عمه ام بود با پدرم \nشیرینی اوردن یکی بر داشتم پسر عمه ام که اسمش حسین هست برداشت بعد چند دقیقه به حسین گفتم یکی دیگه برداریم گفت باشه\nصاب خونه حواسش نبود یکی برداشتیم خوردیم بعد بهش گفتم تا بابام گفت بریم یه شیرینی برداریم گقت ok\nبعد چند دقیقه به بابام گفتم یه شیرینی بر دارم گفت باشه بر داشتم تا اومدم گاز بزنم بابام گفت بر پا (یعنی پاشیم بریم) بعد گفتم بابا وایسا گوش نکرد بعد دیدم حسینم یکی دیگه برداشت داشتن از در می رفتن منو حسین وایسادیم شیرینی رو قورت بدیم بعد دیدم عموم اومد یه مشت شیرینی برداشت رفت بالا بعدش رفتیم کفشامو پوشیدم داشتیم می رفتیم سوار ماشین شیم به عموم گفتم شیرینی های بالایی خوش مزه تر بودا \nگفت نه پایینی ها بهتر بود\nبعد حسین به عموم  گفت خفه نشی یه وقت بعد با حسین زدیم زیر خنده\nرفتیم یه جا دیگه دیدم عموم نیست گفتم بابا عمو کو\nگفت wc\nاز دسشویی اومد رفتم بهش گفتم شیرینیارو رفتی تخلیه کنی\nگفت از کجا فهمیدی\nهیچی دیگه 4 5 روز گدشته هر وقت عمومو می بینم بهش می گم شیرینی ها خوش مزه بود",
    "امسال فامیلای ما رکورد زدن\nپسته های آجیلمون همون روز اول تموم شد\nدو سه بادام هندیم بود همون دقایق نخست به کار خودشون خاتمه دادن",
    "۶- صف نونوایی بودم یارو اومد،میگه ببخشید صفه؟ \nگفتم: نه دیوار دفاعی بستیم شاطر میخواد کاشته بزنه!",
    "ی روز ساعت هشت سر کلاس ریاضی بودیم دبیرمون داشت ی سوال مسخره طولانی و حل میکرد منم کم کم داشت خوابم میبرد یکی از برو بچمون گفت خانوم از این سوالا تو امتحان اگ اومد همه راه حل و باید بریم راه حل کوتاه تر نداره دبیرمون گفت از این سوالا نمیدن مگ اینکه طراح مریض باشه ک همچین سوالی بده منم ک حواسم نبود طراح خود دبیرمونه یهو گفتم اگ مریض بودو داد چی یهو دبیرمون برگشت گفت طراح خودمم قول میدم از این سوالا ندم خوبه؟؟؟!!!!!\nمنم ک تازه فهمیدم چی گفتم تا اخر زنگ ب افق خیره بودم",
    "سلام\nدایی من اومده میگه:هرکی دختر من (به شدت گودزیلا)رو بیدار کرد مثل سگ میزنمش!\nبعد ما هم که از خودشو دخترش بدمون میاد بخاطر همین منه خنگ اومدم سریع گفتم:تو بوووق میخوری (حالا بماند قویترین عضو خانواده هست)\nهیچی دیگه نه تنها دخترش بیدار شد بلکه من الان از ترس تو کوچه هستم بقیه هم دارن نصفه شبی دعوا میکنن.\nخیلی خنگم مگه نه؟",
    "اقا سوتی در حد پاپیون \nداشتیم با اسپیکر اهنگ گوش میدادیم یه دیقه صدا قطع و وصل شد اجیم گفت گوشیتو ببر جلو اتصال داره قطع میشه \nاون یکی اجیم گفت نه بابا تو گردنه ایم",
    "من و اکیپمون با علاقه و ذوق و شوق تو مجازی برای از بین بردن عادت زشت (توجه به ظاهر و تمسخر کسی بخاطر رنگ و پوست و ظاهری که خودش توش انتخابی نداشته) تلاش نکردیم که توی عن بیای کامنت کنی:مادربزرگم میگه آدم گربه ی خونه شم باید خوشگل باشه:|",
    "آقا دیروز بادوستان سر مغازه بابا دوستم بودیم (پارچه فروش ) بعد یک نفری اومد و گفت که کنسول دارید مام داشتیم فکر میکردیم که چی هست که دوستم گفت کوسن میخواهید اونم گفت بله اون موقع بود که فهمیدم چقدر طمع پارچه بده \nBLACK JMS",
    "مامانم تعریف میکرد،یه خانمه رو(حدود ۴۷)اورده بودن به واحد ما(مامانم کارمنده)بعد قرار بود بهش با کامپیوتر اکسل یاد بدن:| (باید این رو هم ذکر کنم که این خانم در زمینه تکنولوژی شوت میبودندی:| )\nهمه همکارای تو واحد که ۵نفرن جمع میشن توی اتاق مامانم:|\nمکالمات:\nمامانم=از اینجا که وارد بشی و اینو بزنی میتونی جدول درست کنی...\nخانمه:جلل خالق°0°\nهمکارا: :|\nمامانم:اینو که بزنی میتونی نمودار درست کنی...\nخانمه: چقــــد علــــم پیشررررفت کردههههه°0°یا خدا جلل خالق یا مهدی!°Π°اینا دیگه چی ان!@_@بسم ال...\nهمکارا: :|\nمامانم: :|\nپشمای بیل گیتس : :|\nمامانم به رئیسش نامه فرستاد تا بیاد اینو جمع کنه:|",
    "رفتم مغازه دوستم ،ديدم يه دختر شاكي اومد تو،لپ تابشو كوبيد روميز،به دوستم گفت كه لپ تابتون خرابه من اينو نميخوام\nدوستم :چرا؟\n..\n.\n\nدختره:من نميتونم اطلاعات لب تاب قديميم وروي اين بريزم!\nدوستم :خانم امكان نداره ،ميشه لطفا اين كارو جلوي من انجام بدين؟\nدختره لپ تابشو روشن كرد ،يه موس هم از كيفش درآورد\nروي فايل مورد نظرش باموس راست كليك كردو cut روانتخاب كرد\nموس رو از اون لب تاب جدا كرد.\nبعدش با دقت موس وبرداشت وبه لب تاب جديده وصل كرد.دوباره راست كليك كرد واز اونجا paste رو زد!!\nدوستم که از خنده سکته کرد....منم ازبازماندگان حادثه ام",
    "داشتم با بابام اره هشت میدیدیم یه صحنه بود دو تا جسد بعد ده سال هنوز مونده بود  و تجزیه نشده بود\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبعد بابام یهو خیلی جدی گفت ببین جسداشونم از ما بهتره الان اگه ایران بود همون شش ماه اول تجزیه شده بود \nاستیون هاوکینگ همین  را رو دید مرد دیگه",
    "یه سری تو مسیر مشهد کنار یه باغ انگور زدیم کنار استراحت کنیم\nنگاه کردم دیدم طرف تابلو زده بود\n((اگر جانت را دوست داری وارد نشو))\nبا همین لحن :/\nگفتم باو ببخیال اومدم برم تو باغ یه یارو با بیل از سر کوچه تو شمشادا اومد بیرون\nمنم پیچیدم زدم به چاک\nنزدیک بود :)",
    "روزی که بفهمم اونایی که زبان عمومیو ۷بار افتادن چرا کپشناشونو توی اینستا به انگلیسی مینویسن عید منه :|",
    "یه بار ، تو دوره دانشجویی 4 نفری سوار یه پیکان \nشدیم ، دستگيره شیشه بالابر نداشت !! مى دونيد\nکه چی میگم ؟ به راننده به مسخره گفتم :\nآقا شیشه هاش برقی ؟؟؟؟!!!!! ::-))))\n( کل مسافراى ماشین ، زدن زیر خنده ) \nراننده هم با جدیت گفت : بله برقیه !!! \nبعدشم یه دکمه زد شیشه سمت من اومد پایین ....!!\nتو عمرم اينجورى ضايع نشده بودم ::-((((",
    "یه روز بچه بودم داشتم ساندیس می خوردم یه دوست داشتم فقیر بود پول خوردن ساندیس هم نداشتن مامانم بهم گفت ساندیست رو بده بهش من برات بعدامی خرم  من بدم ساندیس رو خالی کردم توش باد پر کردم دادم به دختره",
    "جاداره تشکر کنیم از بچه های دانشگاه تهران که رفیق متخصص مغزمو که از هاروارد مدرک گرفته و برای فوق تخصص برگشته اینجا تا بتونه به ایران خدمت کنه و ازشون خواسته یه جایی برای تبادل اطلاعات علمی مشخص کنن،بردن کانال کراش یاب:|\nغیر درسی ترین حرفی که ۶ماه پیش میزد تسلیت مرگ مریم میرزاخانی بود،امروز تو کاناله توییت کرده دختری که کتونی قرمز میپوشی با پالتوی یشمی،خیلی وقته عاشقتم لنتی:|",
    "یادمه عروسی پسرداییم بود ( خیلی با هم شوخی داریم )\nیه مشت کافور ریختم تو شام عروس و داماد :))\n.\n.\n.\n.\n.\nبدبختا از بیکاری تا صبح پلی استیشن بازی کردن  :|",
    "‏یه بارم با فامیل سرسفره بودیم پدرم گفت آدم خوبه هرچیو 1بار امتحان کنه، سریع سیگار در آوردم روشن کردم،گفت چه غلطی داری میکنی؟گفتم دارم امتحان میکنم. کف گیرو از تو برنج کشید بیرون، گفتم اون چیه؟ گفت تا حالا با کف گیر نزدمت میخوام امتحان کنم. هنوز جای سوراخای کف گیر رو صورتم هست",
    "یه سری تاریخ داشتیم \n قرار بود جلسه بعد ما بریم اردو کلا 4 نفر تو کلاس ما رفتیم اردو \nبلند شدم گفتم خانوم قرار بود درس 16 رو بپرسین گفت جلسه بعد 16 رو میپرسم\nمن",
    "پیک موتوری زنگ در خونه رو زد؛\n\nمیگم من پیتزا سفارش ندادم.\n\nمیگه واسه همسایه بغلیتونه رمز اینستاش یادش رفته گفت\n\n قبل تحویل نشون شما بدم تا در جریان شام امشبشون باشید!!!",
    "به دختره پیام دادم \"منو همیشه عشقم صدا کن\" \nپیام داد شما؟ \nگفتم من همونم که امروز بهم شماره دادی. \nگفت آقای محترم من مامور بیمه هستم شماره دادم برای کارای بیمتون، چه جوری حالیتون کنم واقعا؟ \nگفتم باشه عشقم حرص نخور واسه پوستت خوب نیست، زد بلاک کرد. دیونن بابا اینا",
    "معلم اومده سر کلاس می گه امتحانه وقت شما هم ۳۰ دقیقه است  \nمیگم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟\nمیگه من اینو تو ی ربع حل کردم\nبعد امتحان میگم آقا سوال ۶ چند می شه \nسه ساعت فکر کرد بعد گفت نمی دونم\nنتیجه: به زر زهای معلم توجه نکنید",
    "\"خاطرات فرمانده شهید حاج محمدابراهیم همت\"\n\nﻭﻗﺘﻲ ﻣﻲ اوﻣﺪ ﺧونه ﻣﻦ ﺩﻳﮕه ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ...\nﺑﭽﻪ ﺭو ﻋﻮﺽ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ...\nﺷﻴﺮ ﺑﺮﺍﺵ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻴﻜﺮﺩ...\nﺳﻔﺮﻩ ﺭو ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ...\n .ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﻣﻦ ﻣﻲ ﻧﺸﺴﺖ ﻟﺒﺎﺳا ﺭو ﻣﻲ ﺷﺴﺖ،ﭘﻬﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺧﺸﻚ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ ﻭﺟﻤﻊ ﻣﻲ ﻛﺮﺩ...\nاونقدر ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻪ ﭘﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ‌ﺭﻳﺨﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ بهش ﻣﻲ‌ﮔﻔﺘﻢ \n«ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻛﻢ ﻣیای ﺧﻮﻧﻪ، ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻣﺤﺒﺖ‌ﻫﺎﻱ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻢ، ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻚ ﻣﺎﻩ ﺩﻳﮕﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ.»\nﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﻲ‌ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﻲ‌ﮔﻔﺖ «ﺗﻮ ﺑﻴﺶ‌ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺎ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﺣﻖ ﺩﺍﺭﻱ.»\n ﻳه ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ «ﻣﻦ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻲ‌ﺷﻢ. ﻭﮔﺮﻧﻪ، \"\"ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﻲ‌ﺩﺍﺩﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﭼﻪ‌ﻃﻮﺭ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻲ‌ﻛﻨﻢ\"\".»\n\n22/اسفند سالروز شهادت شهید محمدابراهیم همت",
    "امروز معلمون یه خاطره گفت  تو دوره ی پونزده شونزده سالگی سال                  شصت و هشت  معلممون:یه بار با سه تا از رفیقامون رفتیم قاشق زنی یکی از بچه ها چادر سر کرد(مجبور شدم یه توضیحی بدم قاشق زنی اینطوریه که چادر سر می کنن اکثرا پسرا با قاشق به کاسه می زنن و از صاحبخانه پول و شکلاتو آجیل می گیرن همون هالووین خودمون) پاچه هاشو داد بالا بعد پاهاشم سفید بود مو نداشت بعد راه افتد تو خیابون عین دخترا یه قری هم به کمرش می داد و هی به معلمم و دو تا دوست دیگش هی با صدای هویجی می گفت بی حیا بی شعور  بعد یهو گشت پلیس اومد معلممون با دو تا دوست دیگش بردن هی گفتن باور نمی کردن بردن کلانتری  پدر و مادر اوردن کلانتری و بالاخره تعهد آزادشون کردن آقا بعد اینا زنگ زدن خونه ی اونا مامانش گفت حسن رو دزدیدن(اسم دوست معلممون) آقا چنتا مست با پیکان حسن رو بردن بعد که فهمیدن پسره ولش کردن فکر کنم شلوارشو کشیدن پایین چون به کسی نگفتحسن چند سال پیش مرده برای شادی روحش صلوات ببخشید طولانی شد",
    "اقا مارا دیروز بردند پینبال  بعد تو تیممون یکی موقع شروع بازی خوابید کف زمین و فوش میداد که تمیخوام بازی کنم داوراش هم هی میزذندش که بلند شه مام از کف زمین نمیتونستیم بلند شیم مرده بودیم از خنده     \n\n\n\n\nاقا تمام اینترنتی که مصرف میشه از خونه دوستمه ایشالاه باباش راضی باشه \nBLACKJMS",
    "یه مدت بود گورهانمون از حالت عالی خیلی نظامی تر شده بود (بهداری بود مثلا)\n۲ تا از بجه نصف شبی زدن تو پادگاه سطل شنه یه گورهان دیگه رو دزدیدن برا خودمون\n( عدم بوجه و خلاصه از ارتش برای ارتش):/\nگفتیم : حالا میخوان چه جوری به فرمانمون بگن ماجرارو\nصبحش دیدیم تو صبح گاه گورهان مون تشویق فرماندهی شدن(برا دزدیه ههههههه :))\nنگو دستور فرماندمون بود.",
    "دوست دخترم به من میگه چرا اصلا رمانتیک نیستی\nمیگم باید چی کار کنم \nمیگه ی شعر بگو \nمیگم تو صحرای بزرگ دل من\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n‌.\n.\n.\n.\n‌.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nتو تنها شتری",
    "‏هر سال هفته آخر سال لباس نارنجیمو می پوشم میرم دم خونه دوست دخترای سابقم با اسم کارگر شهرداری ازشون خونوادشون پول میگیرم که پولایی که ازم زدنو صاف کنم",
    "اقا ما یه روز معلم نداشتیم منم خواننده کلاسم بچهها بهم یه کاغذ دادن گفتن ا روش براشون بخونم اقا یه جای اهنگ(ببخشید معذرت)میگف:دشمنام پشتمن تخ.....ممن خلاصه منم یه 6/7 باری تکرارش کردمو به علامتای بچهها توجه نمیکردم اومدم مث فاز این خواننده های رپ بیام اقا برگشتم دیدم معاونمون زل زده بهم!هیچی دیگه بعد 3 روز اخراجی با تعهد دوباره رفتیم مدرسه!\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nلایک:منم ازین خرابکاریا داشتم!",
    "‏یه مدتم همسایه‌مون پیانو داشت اینقدر رفتم خونه‌شون با پیانو بازی کردم که پیانو رو فروختن به جاش یه توپ فوتبال خریدن، خیلی ناراحت شدم، اینقدر با اون توپ شیشه خونه‌شونو شکستم که توپ رو هم فروختن و از اون محل هم رفتن",
    "‏یه سری میخواستم به یه دختر ناشنوا بگم ازش خوشم اومده, بردمش یه جا دستشو گرفتم کف دستش یه قلب کشیدم, انقدر قلبه رو زشت کشیدم که سو تفاهم براش پیش اومد فرار کرد.",
    "اولین جلسه ای که رفتم زبانسرا خیلی بچه بودم..یادمه وسطای کلاس معلمه برگشت رو به من گفت:رید!(read) \nاقا منو میگی...یه نگاه به صندلیم انداختیم دیدم داره تهمت الکی میزنه!یهو زدم زیر گریه:\n-دروغگو ..من نریدم.خودت ریدیییی(بلند)\nبعدم از کلاس زدم بیرون^-^  \nدست خودم نبود که..از همون اول ذهنم خراب بود:/",
    "عاغا یه بارم  با دوستم سوار تاکسی شدیم \n\nاین دوسم می خواست مثلا برا خودش کلاس بزاره به میدان بگه میدون \nراننده گفت کجا برم این دوستم به جای میدان لاله زار  گفت میدون لوله زور\nعاقا لاستیک های ماشین هم از خنده ما ترکید\n\nحالا این هیچی دوست تو راه هی به راننده جای گاز بده می گفت \n\nآقا جون گوز بده گوز بده بزار ما زودتر برسیم \n\nآخر سز راننده دیوونه شده بود به هر کی که سوار ماشین می شد به جای کرایه خودش دستی بهشون پول می داد",
    "--کلید اسرار این  قسمت((رمز دوم و گوشی))\nسوار تاکسی شدم\nرسیدیم مقصد \nفهمیدم کیفپولم  بام نیس.\nشارژ ۲۰۰۰تومنی براش فرستادم\nتازه ۵۰۰ تومنم پس داد \n(با اتوبوس برگشتم خونه) \nهرچی شارژ دزدی کردی حلالت ایرانسل",
    "H..83سوال تو برگه امتحانی یکی از دخترای فامیل و جوابش\n\nاگر بخواهی از فردی که پول قزض کرده و آن را پس نمی دهد بدون دعوا و زدو خورد از او پولتان را بگیری چه میکنید؟ اول میرم باهاش حرف میزنم . بعد اگه نداد با مامانو باباش بعد اگه دوباره نداد به پلیس میگم اگه دودر کرد دستمال الکل میزنم میگیرم رو دهنش بعد هرچی پول داره میگیرم بعدم میرم تو صحرا ولش میکنم که از گرما بمیره کثافت عوضیرو\n\nمن؟_؟\nدختر فامیل^_^\nمعلم×_×\nخلاف کاره زنجیرای \"_\"",
    "قسم به ابرو بادو مه و خورشید و فلک و تمام مقدسات، که این خاطره واقعی هستش!\n: جلو بوفه دانشگاه وایساده بودیم که یه پسره اومد یه کاغذ چسبوند به دیوارو رفت،\nظاهرا یه کتابیو گم کرده بود، \nتهش دست نویس نوشته بود: « تقاظا مندیم....»\nیه دختره که خوند فوری گفت: وااای ، چرا تقاضا رو با این .ظ. نوشته؟ بی سواد، نمیدونسته تقاضا با .ض.  ض...ض... یکم فکر کرد.... و گفت: با  .ض. إی که مثل ص صابون هستش نوشته میشه :|\nیکم جا خوردیم، پرسیدیم جان؟؟\nخودشو جمع کردو گفت: نمیدونسته تقاضا با  ض ضابون نوشته میشه :/\n.\nپشمای معاونت فرهنگیِ دانشگامون ریخت :|\nکمر کنکور شکست",
    "من اون فیلم ساعت برناردو دیده بود \nفک میکردم همه ساعتارو نگه داری،زمان می ایسته\nیه بار جلو بابام ساعتو نگه داشتم ،دست کردم تو جیبش پول بردارم\nپرسید داری چه گهی میخوری؟\nاز ترس سه روز تو همون حالت خشک شدم \nکلی دوا درمونم کردن تا خوب شم -_-",
    "آقا من بزرگترين شكستِ زندگيمو روزى خــوردم كه \nبراى اولين بار فهميدم فرق دخترا و پسرا چيه ؟؟!!!\nبه اين صورت كه ..…\nتو عالم بچگى با دخترِ همسايمون دعوام شد چــون \nخيلى ازش كوچكتر بودم و هيچ جـــورى زورم بهش \nنميرسيد ، بعنوان يك پسر غيور ، يه لگد محكم زدم \nلاى پاش و يه گازم محكمترم از همون جاش گرفتم\nكه مثلا به خيال خام خودم مثل ما پسرا از درد فلج\nبشه نتونه بزاره دنبالموخودمم مثل قرقى پا گذاشتم \nبه فرار .. يهو ديدم اون گودزیلام عين جت باسرعت \nهرچى تمومتر ﺍفتاده دنبالم و داره بهم مى رسه !!\nاصن داشتم از تعجب شاخ در مى آوردم ......!!\nآى كتك خوردم ازش\nآى كتك خوردم ازش\nآى كتك خوردم ازش\nتا يه ماه همه استخونام درد مى كرد \nنمى تونستم راه برم ...... اصن يه وضيا\nتازه اون روز بود كه به تفاوت بزرگ دخترا و پسرا\nپى بردم !!!!!!",
    "‏سوم دبستان که بودم بابام گفت باید درس بخونی تا دکتر بشی چند روز بعد از مدرسه با بابام تماس گرفتن گفتن بچتون بچه های مردم و میبره توالت بهشون آمپول بزنه\nتا یه هفته تو خونه زندانی بودم تا مامان بزرگم اومد نجاتم داد\nمنم دیگه قید پزشکی رو زدم",
    "از یکی پرسیدم داداچ شما چرا انقد شادی\nگفت ما یه برادر زن چاق داریم قدش کوتاهه امروز اومده بود خونه ی ما یه لباس زرد رنگ پوشیده بود شبیه باب اسفنجی شده بود\nناموسا شما جای ما باشی روده بر نمیشی از خنده!؟",
    "عاغا امروز ظهر موقع برگشتن از مدرسه با دوستم دعوام شد بعد وضعیت خیلی خراب شد من یه لگدی بهش زدم که نگو \nخودم پام درد گرفت\nهیچی دوستمو ولش کردم اومدم خونه یهو پام دوباره به شدت درد گرفت \nمجبور شدم رفتم پیش داییم{تقریبا هر مرضی رو دوا می کنه}\nبعد یکم حالام  خوب شد وسط راه برگشت به خونه پام شدید تر از قبل درد گرفت بعد یه ساعت بابام منو برد پیش یه مطب طب سنتی \nیارو طبیبه گفت از دست من کاری بر نمی یاد...\nهیچی با انبولانس بردنم اورژانس بعد این دکتره به جای اینکه پامو درست کنه \nزد وضعشو خراب تر کرد...\n\n\n\nخب دیگه چیکار کنم ده دقیقه قبل تایپ کردن این یه پای پلاستیکی از آلمان سفارش دادم \n\nحالا خودم که هیچ شایعه هست که میگه دوستم رفته تو کما :)",
    "دیروز سر کلاس ازمایشگاه (دهم ریاضی هستم) معلم پرسید یکی از بچه ها کجاست بعد یه بچه های اوسکل کلاس گفت چیزش افتاده بود رفت یه چیزی بخره  بخوره که چیزش بیاد بالا  معلمم اسمش را از لیست خط زد به قول دانشگاهیا حذف کرد\n   رفیقم:  :-(\n  ما:-):-):-):-)\nمعلم:  :-|",
    "دوستم عکس شوهرش رو گذاشته،روز مهندس رو بهش تبریک گفته، رفتم دایرکتش گفتم، چند وقت پیش روز دکتر رو بهش تبریک گفتی، فکر میکردم دکتره؛ جواب داد: وقتی عاشق باشی فرقی نمیکنه روز دکتره یا مهندس، بی بهانه بهش تبریک میگی. \n\nلیلی و مجنون بعد از این ماجرا اسمشون رو از لیست عشاق خط زدن.",
    "بهترین خاطره رو از یه پیرزن هلندی شنیدم.تو کاشان هتلش رو گم کرده بود, یه جوون سوار موتورش کرده بود برسونه هتل و تو راه باهاش تک چرخ زده بود",
    "یه رفیق دارم معافیت پزشکی گرفت تو خدمت سربازی.\nکلی زمان دنبال کار گشت پیدا نکرد بهش کار ندادن.\n\n\nببیخیال شد رفت خدمت دو سال سرباز شد خدمت کرد الان نزدیک سه ساله دنبال کاره\n کار پیدا نمیکنه.\nخخخ",
    "خاطرات شهیدمحمدحسین خرازی\n\nﺩﺍﯾﯿﺶ ﺗﻠﻔﻦ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:\nﺣﺴﯿﻦ ﺗﯿﮑﻪ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﺷﻤﺎ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﻧﺸﺴﺘﯿﻦ!\nﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻪ، ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﯾﻪ ﺧﺮﺍﺵ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ، ﭘﺎﻧﺴﻤﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﯿﺎﺩ!\nﮔﻔﺖ: ﭼﯽ ﺭﻭ ﭘﺎﻧﺴﻤﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟! ﻣﯿﮕﻢ ﺩﺳﺘﺶ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﻩ!!!!!\nﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﯾﺰﺩ.\nﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﺧﺮﺍﺵ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ؟!\nﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺘﻢ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﻩ، \"ﺳﺮﻡ ﮐﻪ ﻗﻄﻊ ﻧﺸﺪﻩ\"!\n\n8اسفند سالروزشهادت فرمانده حاج حسین خرازی",
    "‏یه بار هم رفتم خواستگاری با دختره رفتیم تو اتاق حرف بزنیم سوسک دید جیغ زد\nمن تا اومدم توضیح بدم داستان چی بوده داداشاش کتکم زدن\nکلا زده شدم از ازدواج",
    "ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺷﻬﯿﺪ محمدحسین ﺧﺮﺍﺯﯼ...\n\nﺩﮐﺘﺮ ﭼﻬﻞ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺭﻭﺯ ﺑﻬﺶ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.\nﺁﻭﺭﺩﯾﻤﺶ ﺧﻮﻧﻪ. ﻋﺼﺮ ﻧﺸﺪﻩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﺑﺎ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻪ...!\nﮔﻔﺘﻢ ﭼﯽ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺑﺎ!!!\n ﮔﻔﺖ : ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺮ ﺳﭙﺎﻩ.ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺑﺮﺩﻣﺶ\nﺗﺎ ﺩﻩ ﺷﺐ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺸﺪ.\nﺳﺎﻋﺖ ﺩﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻫﻮﺍﺯﻡ!!!ﺑﯽ ﺯﺣﻤﺖ ﺩﺍﺭﻭﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ ﯾﮑﯽ ﺑﯿﺎﺭﻩ...!!!!\n\n8 اسفند سالروزشهادت فرمانده حاج حسین خرازی",
    "+ بزرگـداشت یــعنی چـی؟\n_ گـرامی داشــت\n+ گـرامی داشـت یـنی چی؟\n_بزرگــداشت\n+ تو کـه ا مـن اسگـول تری^_^\nمکالـمه دو دوسـت عقـب افتادهـ مـن:|||",
    "يه دفعه داشتم بـــه همسرم اس ام اس میدادم \nکه : عروسک خوشگله من کجاست ؟ اشتباهی \nبـــــه بابام دادم . جواب داد : من چـــه میدونم \nخرسه گنده ؟ الان بچت بـــایــد عروسک بازی \nکنه نه تو !!!!!!!!",
    "گودزیلامون با یه گودزیلای دیگه دعواش  شد بعد من رفتم مسجد پسره را تحدید کردم اونم رفتش بعد نماز داداشش آمد و چهار تا تو گوشم زد و رفت تازه وسط مسجد بود \nمیدونی فکر کنی جا انگشتان مونده",
    "‏دختره اشتباهی دیروز بهم زنگ زد گفت اَه کجا موندی پس دوساعته ونک منتظرم\nگفتم عزیزم ترافیکه ماشین بگیر بیا میدون تجریش منم میرسم\nیه ساعت بعد زنگ زد گفت آقا خیلی بیشعور و بی شخصیتی :))))))",
    "H.83   خشتک شلوار کردیم پاره بشه اگه دروغ بگم \nرفتم بیمارستان آپول بزنم\nیه مردم با زنش اونجا بود البته تو صف دکتر رفت تو مطب برگشت با چشای گریون حالا فکرشو بکنین یه مررررد با ۱۸۰ تا قد هیکل ورزش کاری  از سوزن به ترسه اگه گریه میکرد اشکالی نداشت رفت توی اوتاق تا آمپول بزنه یه حرفایی با فریاااد میگفت من یه کوچولوشو  براتون باز گو میکنم\n\n/منننن نمیییزنمممم     بزنم ممیمرم میفهمیییییید\nنیاااا  جلو.... بووووووق کثافت بووووووووق  بیای جلو خودمو میزنم نیا جلو آشغال بووووووووووق بهت گفتم نیااااا بووووووق نیا بووووووووووووووووق بیای جلو هم تورو میکشم هم خودمو بوووووووووووووووووووووووووووووووووووق(خیلی فوحشش دراز بود)\nنگهبانی اومد بخوابوندش رو تخت ولی لحظه آخر در رفت نگهبانی هم دنبالش آخرم گرفتنش دکتره زد بعدم که زد ول کن نبود خوشش اومده بود میگفت/جوووونی یه دونه دیگه بزن \nزنش○_○\nیارو^_^\nدکتره*_°",
    "عاغا ما یه بارم خواستیم بریم تو کوه تیوب سواری کنیم \n\n6 صب بلند شدیم با هزار زحمت خودمنو رسوندیم یه جایی که بشه تویوب سواری کنیم بعد یه نیم ساعت طول کشید برسیم بالای کوه\n\nخلاصه دوستام اومدن پایین و فقط من موندم{طول مسیرمون یه 200 متری می شد} \nدستی به سر و صورتم کشیدم بند شلوارمو محکم کردم و پریدم رو تیوب \nسرعتم خیلی زیاد بود و یه صد متری تا انتهاده مسیر مونده بود که از شانس من یه دختر سوار برتیوب{متوقف} جلو راه من سبز شد\n\nحالا من هر چه قدر داد بیداد کردم که برو کنار ولی مثل اینکه این دحتره اثلا نمی شنید\nهیچیدیگه تیوبامون باهم برخورد کرد دختره رفت هوا \nبا خودم فک کردم اگه نگیرمش حتما یه جاییش می شکنه \nخب دختره رو تو هوا گرفتم  به زور رو تیوب نگنه اش داشتم  رسیدیم پایین ولش کردم انتظار داشتم بیاد بگه تو جون منو نجات دادی ولی پدرش اونجا بود\nدوستامم از خنده روده بر شده بودن \nخلاصه قبل از اینکه پدر دختره منو بکشه فرار کردیم...",
    "‏تو دستشویی بودم شوهرخالم اومد شوخی کنه باهام، در دستشویی رو باز کرد گفت چیزی لازم نداری؟ دیدم کار خاصی که ندارم گفتم بفرما عن. \nنمیدونم چرا چند روزه باهام حرف نمیزنه :(",
    "داداش دوستم واسه ولنتاین دوس دخترش چکمه خریده قایم کرده بوده زیرتخت \nمامانش پیداش میکنه میپرسه اینا واسه کیه؟اونم ‌هول میشه میگه واسه مهسا(خواهرش) مامانشم میفهمه دروغ میگه ب مهسا میگه بپوش واسه توئه \nبعد چون واسش تنگ بوده مجبورش میکنه بره عوضش کنه :))\nمیگه هنوز داداشم ازمن کینه داره :))",
    "‏یه بارم یکی داشت تو مترو ازم دزدی می کرد دستشو تا برد تو جیبم گرفتم ، جو گیر شدم ، داد زدم گفتم می خوای از من دزدی کنی؟ من خودم دزدم. هیچی آقا مردم جفتمونو تحویل پلیس دادن یه سال میرفتم دادگاه بر میگشتم",
    "با یـه دختــرخانــومی داشتـم چـت میکــردم\nبعدش ازم پرســید ;\n- آقا محمدرضـا ببخشــید شغل شمــا چیـه ؟!!\n+ اممممم راستـش من تو کار فــرش و مــوبایلـم\n- وااااااو چ خـــوب ، یعنی صـادرات و واردات ؟!!!!\n+ نه . والا رو فرش میخــوابـم و با موبایــلم ور میــرم\nنمیدونـــم چــرا چـــن دیقـــه س اون بالا نوشته :\nlast seen a long time ago\n\nخخخخخ :)))))",
    "K:E@@@@@\nبـابـای الـهـام  چــنــد روز  دلــدرد داشـت ، مـنـم خـواسـتـم خــودمــو بــهــش نــشـون بـدم ، دفــتـرچـش رو بــرداشـتـم  بــردم دادم مــامــانــم گــفــتـم :  بــرو پــیــش ایــن دکــتـر هـمــسـایـه ، بــگــو یــه آزمــایـش واســه دلــدرد  بـنـویـسـه  \nفــرداش رفـتـیــم  واســه آزمـایـش ، خوشـتـیـپـم  کـرده بـودم  ، دفـتـرچــه رو تـحـویـل دادم ، خـانـمـه  نـگـام  کرد یـه لـبـخـنـدی زد o_O قــشــنــگ مــعــلــوم بــود تــو دلــش داره  مــیـگـه :اوفـــــــــــــی  چــه پــســلــ نــایــســی ^_^\nرفـتـم نـشـسـتـم  ، خــانـمـه مگــه ولــــ مــیــکرد  هــــی نـگـاه مـیـکـرد لـبـخـنـد مــیـزد ، ایـــــــــ بـسـوزه پــدر خـوشـتـیـپـی ^_^\nبـلـنـد شـد رفـت پـیـش رفـیـقـاش  اونـا هـم  هــی زیـــر چــشـمـی نـگـاه مـیـکـردن و لـبـخـنـد مـیـزدن \nمــنــم دســتـمـو مــیـذاشـتـم  زیـر چـونـم ، بـه افـق هـای دور دسـت خــیــره مـیـشـدم و لـبـخـنـد ژکــونـد میــزدم بـــــد  یـه دفــــه بـرمــیـگــشــتم نـگـاشـون  مــیـکـردم مـیـدیـدم بــه مــن خــیــره شــدن و دارن لــبـخـنـد مـیـزنـــن ^_^  بـــتــرکــه چــشــم حــســود \nخــانــمـه گــفــ : آقـــا نـوبــت شـــمــاس ، رفــتــیــم داخــل ، دکــتــره  یــه نــگاه بــه دفــتــرچه کــرد o_Oیــه نــگــاه بــه مـن کــرد  0_oیــه نــگــاه  بــه بــابــای الــهـام کــرد  0_O\nگــفــــ : دفــتــرچــه خــودتـونـه ؟؟؟\nآقــاجــون : بــــلــه \nدکــتــر : کـسـی کـه آزمـایـشـو نـوشـت بـاهاتـون  شــوخـی داشــت ؟\nآقــاجــون  : دی : شــوخــی چیـــه  دکــتــر؟؟؟  مــردم از دلـــدرد  .آزمایــش رو بــگـیر بــریـم \nدکـــتـر : آخـــــه ایـن آزمــایـشـا واســه  زنــاس ، بــراتــون آزمــایـش  رحـم و  استـروژون هــورمونه و بـارداری  نــوشــته  آخــــــه  ^_^\nاومـــیــدم بــیــرون خــانــمــه بــا دوســتـاش  کـفـــ زمــیـن پــهـــن شــده  بــودن داشـــتـــن  هــلـیـکـوپـتـری مـیـزدن (:\nالــان یـــه هــفـتـس  در خــونـمـون چــادر زده  طـلاق دخــتـرشــو بــگــیره",
    "پرتقال خونی خوردن من به این شکله که حدود یه کیلوشو یه جا می خورم به\n\n امید اینکه بعدیش تمام رنگی باشه...",
    "K:E@@@@@\nسـالـگـرد نـامـزدیــمون بــود شــب  بـا الـهـام قــرار داشـتـم ، بــه داداشــم گـفـتـم : چـکـار کـنـم  ،یــه  چـیـزی  بــگو مـیـخــوام  سـالـگــرد نــامـزدیــم مـتـفـاوت بـاشـه ؟ گـفــ برو اونـجـا تـا مـیـتـونـی جـذاب بــاش :دی\nبــعد وقــتـی دیدی داره عــاشـقـونـه نـگـات مـیـکـنه  و مـحـو جذابـیـتت شـده بــش  بــگــو چی مـیـبـیـنـی ؟؟ اونــم عـاشـقـانـه بـهت مـیـگـه : جـذاب تـریـن مــرد دنـیـارو o_O\nبــعـد تـو  دسـتـتـو مـیـزاری رو دسـتـشو بــش  مــیـگـی :  مـیدونـی امـروز چـه روزیـه ؟ اونم مـیـپـرسـه چـه روزیه  ؟\nبــعـد تـو دســت مـیـکـنی تـو  جـیـبـت انـگـشـتـری کـه خـریـدی مـیـذاری رو مــیـز و مــیـگــی :امــروز سـالگـرد روزیــه کــه مـن عــاشـق زیــبـا تـریـن فـرشــته خدا شــدم .اوفـــــــ ^_^ \nمـنــم شــبــش دعـوتــش کـردم  رفــتـیـم بــیـرون ، خـواسـتـم خـودم رو جـذاب نـشـون بــدم  بــه افــق های دور دســـت  خــیــره شـــدم o_O تــو یــه چـرخـشـی گـردن مــوهــام رو از ایــنــور مـینـــداخــتم اونـور. از اونـور میـنـداخـتم ایـنور   ^_^  \nمــوهــامو ریــخـتـم تو صــورتـم ، چــشــامــو خــمــار  کـردم  گــفــتـم : چــی مـیـبــیـنـی ؟\nالـهـامـم کــه از جــذابـیـت مـن چــشــاش گـرد شــده بــود گـفــت :هــــان O_o آهـــــان،  پــانـتـومـیـمـه ؟بابا فـکــر کـردم اوسکـول شــدی ، صـبـر کـن صـبر کــن الـان مــیــگـم   : هـولـم نــکــن ،  گـــــــــرازه ؟ \nمـــن o_O\nنـــیــســت ؟ گــــراز زخــمــی ؟\nمــن :دی :\nالــهــام : گـــراز کــه داره ؟\nمـــنــم دیــدم دارم گــنـد مـیــزنــم  چـشـامـو خـمــار  کـردم  یـه لـبـخـنـد ژکـونـد زدم ،  دســتـمـو گــزاشـتـم رو دســتـش  گـفـتـم : الـهـام مــیــدونـی امــروز چــه روزیــه ؟\nالـهـام :بـعـله،امــروز جـمـعـس دیـگـه  ، روز آقــا امـام زمـــــــان ^_^\nمــنــم دســت کــردم تــو جـیـبـم یـــه شــوکـولـات بــهــش دادم ،گــفــتــم : آفــــریــن دخـتـر خوب  ،  حـالا یـــه صـلــوات مـحـمـدی پــسـنــد بــفــرســت برا ظهــور آقــا \nبـلـنـد شـدم بــزنــم بــیــرون داد زد بــیـا، بـابـا قــهــر نــکن ، داداشـت زنــگ زد گــفـت :یــکــم اذیـتـت کـنیـم .\nبــه قــران شــانــس آورد مـــیــدونـس نــاراحـت مــیشـم بــا خــودش مــوز آورده بود وگــرنــه مــگه داداشـتـون آشـتی میکرد \nآخـــر شــب رسـونـدمــش خــونــشـون گــفــت : کـامــران \nمــن :جـانـم \nالــهـام : زیـاد خـودتـو مثل امــشـب جذاب نــکـن بـاوشــه؟\nمــنــم دوبــاره بــا یــه حــرکــت مــوهـامو پــریــشون کــردم گـفـتـم : اوفـــــــــــــی  ، خـــیــلــی نــایــس مــیــشــم ؟ مــیــتــرسـی چــشـمـم بــزنــن ؟\nرفـت داخـل سـرشــو از لای در آورد بـــیرون گفــ : نـــه بــابـا بــه خــدا  مــثل گـــــراز مــیــشـیـــــ ^_^\nفـــــــــراررر\nچـیـکـارش کـنــم آخـه ؟؟؟؟",
    "سوم راهنمایی انشا انگلیسی نوشتم تیترش بود: \"Imam Ali \"H\nمعلممون گفت: اون H چیه؟\n.\n.\n.\n.\nگفتم مخفف Hello to him یا همون علیه‌السلامه.\nمدرسه منحل شد",
    "‏واسه داداشم رفته بوديم خواستگارى، همه چيز خوب پيش ميرفت تا اينكه پدرعروس گفت شام تشريف داشتيد، بابام گفت نه ممنون چندجاى ديگه بايد سر بزنيم",
    ". خاطرات یک سرباز :\n\nﺳﺮﺑﺎﺯ که ﺑﻮﺩﻡ ی ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﭘﺴﺖ، ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻫﺎیی ﺭﻭ که ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ به ﺭﺩﯾﻒ ﻣﯿﺮﻓﺘﻦ ﻧﻈﺮﻡ ﺭﻭ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩﻥ. ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﺮﮐﺪﻣﺸﻮﻥ یه ﺗﺨﻤﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﻣﯿﺒﺮﻥ. ﻣﻨﻢ که ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ٬ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺗﺨﻤﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺎ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ. ﺧﺎﻡ ﺑﻮﺩﻥ٬ ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ...\nﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺍﻧﺒﺎﺭﺷﻮﻧﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺸﯿﻨﻢ یه ﺟﺎ ﺗﺨﻤﻪ ﺑﺨﻮﺭﻡ. یه ﺧﻮﺭﺩﻩ که ﺭﺩﺷﻮﻧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ٬ دیدم ٬یه کپه عن اونجاس یارو یه دل ﺳﯿﺮ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺑﺎ ﺗﺨﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩه٬ یه ﺟﺎ ﺭﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ",
    "یادش به خیر هر وقت اسهال میشدم فکر میکردم حتما هیچ چیز سفتی تو شیکمم نیست میرفتم دوباره غذا میخورم... :))",
    "زنگ زدن بهم، گفتن پسرتون از مدرسه فرار کرده. یکم من‌من کردم، گفتم ما شب باهاش صحبت می‌کنیم ممنون که خبر دادین. \nپسره‌ی تخس یه شماره اشتباهی از مادرش نوشته و انقدر خرشانسه که شماره‌ی من از آب دراومده :)))",
    "H..83         با دوستام تو حیاط نشستیم حالا دارن حرف میزنن\nدوست ۱/اااااااااا بچه ها دورقم آخر تاریخ تولدتونو با سنتون جمع کنییید میشه ۹۶\nچند لحظه بعد......\nدوست۲/کثااااافت سگ توروحت از کجا میدونستی\nدوست ۳/این اتفاق هر ۵۰۰ سال یه بار اتفاق میفته\nدوست۲/ آشغالا تو کدوم گروه عضوین منو عضو کنین\nدوست ۱/یه گروه  با اطلاعات بااالا به تو  نمی خوره مغزت هنگ می کنه\n\n\nیعنی به من بگین من با اینا چیکار کنم آخه هر ۵۰۰ساااال یه بار",
    "‏یادش بخیر، یه موقعی تو اوج فیلم مینوشت “ لطفا سی دی شماره ۲ را وارد دستگاه کنید “",
    "یکی منــو دعوت کرد تو یه گروه بعد خــودش لفـت داد :/\nفکر کنـــم گوزیده بود میخـواسته بنـدازه گــردن من :))",
    "تو تاکسی نشسته بودیــم مادر گرامی داشت تلگرام چک میکرد..... دقت کنین داشت تلگرام چک میکرد هاااااا\nی دفعه با عجله تندتند کیفشو خالی کرد!!\nمن با تعجبo-Oمامان چیکار میکنی؟!؟!\nگف:ساراااا گوشیمو جا گذاشتم خونه!!!!\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمن:o…O\nمامانمB-) \nراننده:////\nعاغاااا افق جا نداش من رفتم عمود محو شدم#--#\nاصن عمق فاجعه رو درک میکنین:/",
    "چند روز پیش داشتم کالباس میخوردم \nوای من پیشم بود گفتم:عجب کالباسیه \nدائمی گفت :گربش گرب ی خوبی بوده",
    "کل خاندانمون نشسته بودن. داييم بهم گفت: تو خيلي دلقکي، بايد بجاي ميمون، تو رو ميفرستادند فضا،\n.\n\n.\n\n.\nمنم يکم انديشه کردم و گفتم: حلال زاده به داييش ميره!\nيه سکوته خاصي همجارو گرفت اون لحظه!!!",
    "یه بچه تو سینما پشت سرم نشسته بود مو به مو داشت فیلمو برای کناریش تعریف میکرد\nهی میگفت اینجاش فلان میشه اونجاش بهمان میشه\nیه دونه با پشت دست زدم تو دهنش گفتم اینجاشو دیگه نمیدونستی چی میشه",
    "آخـریــن باری که یه دختــر بغلــم کرد یه پرستــار تو دو روزگیــم بود\nکه اونــم جیــش کردم تو بغلــش پرتـــم کرد اونـور !!! ♥ :))",
    "با دوستــم ویدیـو کال کـردم ، گفـت میخــوام باهات چیزیــو تجـربه کنـم که با هیشکـی تجــربه نکـردم ..\nگوشیـو گـذاش تــو یخچـال گفـت درو میبنــدم بگو واقعـا چــراغ خامــوش میشه یا نــه ؟!! :/ :))",
    "ولي وجدانا اينقدر ويزيت دكترا زياده ما خونوادگي از يه هفته قبل هر چي مريضي هر كس داره مي نويسيم تو يه برگه مي بريم از دكتر مي پرسيم\nيه بارم يكي از اعضاي مذكر خانواده يه مشكلي داشت كه يكي از اعضاي مونث وقتي رفته بود گفته بود آقاي دكتر من فلان جام درد مي كنه دكتره بيرونش كرده بود از اتاق\nطفلي فكر كرده بود دستش انداختهع",
    "داییم واسه اینکه نمره پسرش تو کلاس اول خوب شده بهش ۵۰۰هزار تومن داده \n.\n.\n.\n.\nاونوقت من تو کلاس اول دبیرستان شاگرد اول مدرسه شدم بابام کلا بهم یه نوشمک داد@_@",
    "یبار زنگ زبان دبیرمون داشت بین میزا میچرخید دید یکی از بچه ها کتاب نداره پرسید چرا کتابتو نیاوردی حالا جواب هموطن غیور رو داشته باشید:\nخانوم نمیدونستم امروز زبان داریم فکر کردم پژوهش داریم بجاش علوم آوردم©-©\nیعنی آدم اینارو میبینه فقط باید بگه:یا رضای تشنه ادرکنی-_-",
    "‏پارسال اومدم واسه تولدم رمانتیک بازی در بیارم\n\nچشامو بستم آرزو کنم تا باز کردم دیدم کیکو خوردن",
    "بچه یکی از آشناهامون 7 سالشه...برگشته به مامانش گفته بگو پنکه\nمامانه:پنکه\nبچه:شرت بابات تنگه...\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nیادش به خیر ما اون موقع ها می نشستیم روش میرفتیم مکه...",
    "یبارم دوستم داشت تعریف میکرد::::\n.\n.\n.\n.\n.\nیکی از فامیلامون ۳ ماه بعد از عروسیش بچه دار شده بود ازش پرسیدم الان حالت چطوریه ازینکه پدر شدی \nبرگشت خندید گفتم چی شده گف یاد یه چیزی افتادم \nمنم پرسیدم چی؟ \nبرگشت گف:::\n.\n.\n.\nموقعی که جواب حاملگی اومد ریدم تو شلوارم (چون نامزد بودم)بعد پرستاره برگشته میگه چرا خوشحال نیستی\nمنم سرمی که روی میز بود رو کردم تو حلقش و بهش گفتم الکی مثلا شیرینیشه",
    "ی روز باخانومم داشتیم میرفتیم توراهمون ی پارک بود.. خانومم ازم خواست ک بره سرویس داخل پارک و چادرش رو داد براش نگه دارم منم شیطونیم گل کرد.. گفتم تلافی اذیتای خانومم رو دربیارم چادرو سر کردم جلوی سرویس وایسادم خانومم ک اومد یهو پریدم جلوش از ترس داشت غش میکرد تا صبح فرداش من مرده بودم از خنده و اونم چند دقیقه یکبار یدونه میزد پشت سرم",
    "«تنها یاد خدا..»\nموش اومد تو کلاسمون امروز\nقشنگ از زیر پاهای همه رد شد\nوسط کلاس وایساد و ی لحظه با غرور ب هممون چشم دوخت\n\nبعد دبیر زیست میگه این تکامله همراهه هاا\nسریع صفحه ۱۶۰بیارید\nاوه هرکی اینو بگیره برای جعبه اسکینر مستمرشم بیست میدم\nتازه میتونید دیافراگمشم ببینید ک کامله\n\nامکاناته ک موج میزنه تو مدرسمونا،ما قدر نمیدونیم",
    "امروز سوار تاکسی شدم ، یه دو تومنی داغون داشتم دادم به راننده\n\nبرگشته میگه حاجی اینو عوض کن این خودش ۵ تومن خرج داره!!!",
    "‏امروز وسط خیابون با  راننده تاکسی دعوام شد قفل فرمونو برداشت  بزنه تو سرم\nگفتم یه دقه صب کن این ایدی اینستامه اینم ایدی تلگرامم اگه مردی بیا اونجا شاخ شو...\nهیچی دیگه سوار ماشینش شد فرار کرد",
    "ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ وقتی میتیﮐﻮﻣﺎﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﺪﯾﻢ ﺑﻬﻢ ﻟﮕﺪ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ",
    "چند وقت پیش رفتم آرایشگاه که موهامو پسرونه بزنه بعد یه عکس رابرت پتینسون بهم نشون  داده میگه این مدل بزنم ؟ منم گفتم آره بزن خیلی خوب میشه وقتی که زده موهامو مرتب کردو گفت \n.\n.\n‌.\n.\n.\nوای گلللمم شبیه لی مین هو شدییییی^_^ \nمن در اون لحظه @_@\nخدایااااا خودت ظهور کن .#_#",
    "‏یه بارم رفته بودیم خاستگاری، دختره پرسید \"نظرتون در مورد پسرای عملی چیه؟\" منم گفتم \"والا بستگی داره ساقی شون کی باشه و چی بزنن\"،\nبعدا فهمیدم از سایز بینیم خوشش نیومده و منظورش عمل زیبایی بوده.",
    "«تنها یادخدا آرامبخش دلهاست»\nخالم سر صبح تو سرمای یخ بندون رفت بیرون\nتو صف شیر\nبعد از دو ساعت با پنج کیلو شیر برگشت\nگذاشت شیرا گرم بشن\nتوشون از ی شیشه با عکس گل محمدی چیزی ریخت\nو درحالی ک میرفت شوهر خالمو بیدار کنه\nرو ب مامانم کردو گفت\nاسید چند درصده ک تا مغز استخوان رو از بین میبره؟؟\nعشقشون از بس محکمه نیاز ب تحکیم نداره نیاز ب اسید داره\n\n(عکس عشقم پروفایله:)=لایک)",
    "٦سالم بود پسر خالم اومد کتابامو ورق زد، من زار میزدم که «حامد، درساى منو خونده، من دیگه درس ندارم» \nحامد جان الان که محتاج توام جاى تو خالیست",
    "یه بار دختر همسایمون تو بچگیش میخواست دوچرخه سواری یاد بگیره\n بعد من نشوندمش رو دوچرخه همینجوری هول دادمش بنده خدا رفت\nهمینجوری داشت میرفت ولی نمیدونم چرا داد میزد میگفت من بلد نیستممممم منم میگفتم یاد میگیرررری سکینه \nهیچی دیگه خدابیامرز رفت تو درخت رو برو خونشون -__-",
    "یه مسابقه‌ای هم توی شبکه دو بود که زنگ‌ می‌زدند برای روشن پژوه انقد دووووووو میگفتن که آپاندیسشون پاره شه!!\n مام تماشا می‌کردیم :دی\n\n\n❤555❤",
    "چند روز پیش پسر خالم با پسر داییم دعواشون شده بود...\nصب پسرخالم رفت چندتا قرص از مامانم گرفت پودر کرد تو لیوان اب...از باغچه گل اورد ریخت تو لیوان...مگس مرده انداخت توش...روغن حیوانی اضافه کرد اومد نشونمون داد...گفت : اینو نگا کنید...این سمه...درس کردم بدم بخوره :)\nگفت فقط یچیزیش مونده...گفتم چی؟گفت فقط دیگه باید بشاشم توش بدم بخـــــــــوره   ‌:|",
    "۶ سالگی اولین بار میخواستم تنهایی برم حموم هنوز لخت نشده بودم مامان بزرگم داد زد حسام آب جوش میریزی بسم الله بگو جنا فرار کنن نسوزن همونجا چنان گرخیدم که دوباره تا ۹ سالگی تنهایی حموم نمیرفتم",
    "بابام تعریف میکرد20.30سال پیش یه روز جمال(عموبزرگم) باموتور گازی افتاده بود تو چاله یه چیز مث سیخ از سوراخ دماغش رفته بوداز بین دوتا چشمش در اومده بود...باکریم(عمووسطیم.ایشون تودل برویه فامیلن)پاشدیم بردیمش اورژانس خلاصه رفتیم سپردیمش دست دکترا و نشستیم منتظر که دیدیم یکی ازدر اومدتو با یه دستش کتشو گرفته با اون یکی دستش زیرشکمشو...\nعموم_باورتون نمیشه شکمشو سفره کرده بودن با دست زیرشو گرفته بود دل و روده اش نریزه بیرون\nما_  o_O...\nبابام_اینکه چیزی نیس یه لحظه رفتم ببینم جمال درچه حالیه دیدم آقا نیس...خودت بگو کجابودی\nعموم_کجابودم؟پسره بدبخت ازپله ها افتاده بود سرش گیرکرده بودبه جایی پوست سرش ازعقب لوله شده بود جلو چشماش...^___^\nما_خب؟؟؟؟؟؟\nعموم_دم اتاقشون وایساده بودم که دکتره به پرستاراگفت یکیتون پوستشوبکشین عقب که من بدوزمش اینام هرکدوم یه جا بالاآوردن و در رفتن.به من گفت تو میتونی گفتم آرههههه...\nیه چن ثانیه سکوت شد...\nزن عموم_مسخره بازی که در نیاوردی؟؟؟؟\nعموم_مسخره بازی چیه؟فقط یه جوری پوستشوکشیدم که موهاش تا شونش اومد...یه وجب پوست پشت سرش اضافی اومد دکتره مجبور شد بچینه...ولی سرش مث تنبک شد...^___^\nبابام_خدا نصیب هیشکی نکنه که کارش به اورژانس بیمارستانی بکشه...\nعموم_ما جنبه ی خنده دارشو گفتیم ولی خدا واسه هیشکی نخواد...یه تصادفیایی میاوردن که آدم جیگرش آتیش میگرفت...\nهممون دلمون گرفت...\nعموم_هی من به این دکتره گفتم بذاریه تیکه این سیخ تو دماغش بمونه یادگاری اینقدم بهش اومده بود...ولی سعید(بابام) نذاشت...وگرنه مث هندیامیکردمش میشد جمال خان... ^____^\nما_...^___^\nشاهرخ خان_o_O\n\n\n (^__^)",
    "رفته بودیم خواستگاری بابام اومد ازم تعریف کنه که بچم هیچ وقت زیر بار حرف ظلم نمیره!\nبه پدر دختره گفت: موقعی که داشتن ختنه ش میکردن جیش کرد به صورت یارو\nاز همون بچگی زیر بار ظلم نمیرفته ونمیزاشته حقش  پایمال بشه\nمن = &^&^&^\nبابای دختره = ^_^_^_^_\nدختره = £^£^£^£^£^£\nبابام = -------@------",
    "امروز چشمم خورد به دماغ رفیقم  اومدم بگم عه دماغت قوز داره نمیدونم چی شد گفتم\n\nعه دماغت گوز داره! \n\nچه کنیم تاثیرات محمد موحدی است دیگر... \n\nSignture:Dr. Mahya",
    "با رفیقم تو مترو بودیم،یهو کرم درونم فوران کرد...رفتم این زنگ های مترو که می زنی میتونی با راننده صحبت کنی رو زدم میگم : آقا در و بزن اومدم قبض آب و بنویسم :)\nفقط این و بگم که واگنی که ما توش وایساده بودیم رفت رو هوا :)",
    "یه خانم تو خیابون از دوستم شماره گرفت با مادرش هماهنگ کنه بره خواستگاری؛ رفیقم یجوری خودشو گرفت انگار نمیدونم قدیم از رو در توالت پارک شماره برمیداشت",
    "‏بچه بودم یه بار رفتیم مشهد، تو حرم امام رضا واسه دیوید بکام نماز خوندم. با خودم هم فکر کردم اون دنیا وقتی یهو بفهمه، خوشحال میشه و میپرسه کار کی بود؟ بعد من میام جلو میگم من بودم :)",
    "عصر رفته بودم پیش روانشناسم\nتو سالن انتظار نسشته بودم یه گودزیلای خانم خیلی بانمک و پاستیلی از اینا که لپاشو هرچی میکشیدی هی کشش میومد نشسته بود کنارم\nبهش گفتم وآی خانوم کوچولو چقد بانمکید شما بزنم به تخته\nنیگام کرد گفت میزنمتاا\nگعتم چرا بزنی خانوم کوچولو آدامس مبخوری؟\nبرگشت به باباش گفت بابا ابن اقاهه بم میگه دوسم داره وتازه میخاد ادامسم بم بده \n:/\nباباش نیگام کرد فک کرد منحرف و این چیزام\nمنم گفتم شرمنده سوتفاهم شده ببخشید و جم و جور کردم هرجوری بود\nچند دقیقه گذشت\nدوباره نیگاش کردم\nبا صدای بلند بم گف یه بار دگ نیگام کنی جیش مبکنم روت بعدم زنگ میزنم به پلیس بیاد ببرتت\nخلاصه کل مطب داشتن نیگام میکردن و فک میکردن منحرفم که اومدم پیش روانشناس\n.\n.\n\nابن گودزیلاترین بچه ای بود که دیدم تاحالا \nمراقبشون باشید پاچه میگیرن بدجور\nسربسرشونم نذارید که جز پشیمونی و ضایع شدن چیزی نداره تش\n:|",
    "‏سوار تاکسی شدم یارو داشت خاطره تعریف می کرد، گفت من خودم اطلاعاتیم، سریع گفتم حاجی بخدا من توییتر ندارم اصلا فیلتر شکن ندارم برم توییتر. گفت توییتر چی هست؟ \n\nگفتم کجای اطلاعات کار می کنی که توییترو نمیشناسی؟ گفت اطلاعات بیمارستانم. تا نگه داره پیاده بشم با آرنج میزدم تو صورتش",
    "آنچنان ابريزش بينيی گرفتم ک نياگارا بايد جلوم لنگ بندازه!\nحالا اگه بشه دم دماغم دو تا توربين احداث کنم ميتونم صدوپنجاهوسه درصد انرژی کل مملکتو تأمين کنم   ٨ __٠٠__٨\"\nتازه شايد با تصفيه اين آب به کم آبي م يه کمکايي بشه:))\n٨____________٨ \nلايک=کصااااافطططط :)))",
    "فکر کنید یه دختره خل دقیقا وسط امتحانا اونم به یه دانشجوی دکترا دراورده گفته بگو \n\nدرخت!!!\n\nاونم فقط نگاش کرده وسکوت...\n\nبعدشم اومده با یه قیافه ناراحت میگه بهش گفتم بگو درخت نگفت...",
    "«تنها یاد خدا آرامبخش دلهاست»\nشما ی لحظه تصور کن سی تا دختر بچه نه،ده ساله ریختن تو سالن خونتون\nهمه دارن قر میدن\nو با آهنگ فریاد میزنن\nخدا قسمت کنه این داااااافه واسم جور شهههههه\n\nاینقد با نیت خالص ندیده بودم دیگه",
    "مامانم داشت نماز میخوند.\nتلوزیون هم جومونگ داشت نشون میداد.\nاومد بره سجده،یهو جومونگ عربده زد:زنده باد گوگوریووووو.\nمامانم سرشو گذاشت رو مهر میخواست ذکر بگه،یهو بلند داد زد:زنده باد گوگولیوووو....\n\nمن:〇_ｏ\n\nجومونگ:(◍•ᴗ•◍)❤\n\nمامانم:(^_-)\n\nخدا: :|",
    "انفولانزا گرفته بودم روز اول به بابام گفتم بابا این موس کامپیوتر خراب شده اگه میشه یه موس بخر برام گفت باشه گفتم بابا تو راه داری میای یه شارژ 5 تومنی ایرانسل هم بخر یکم چپ چپ نگاه کرد گفت باشه آقا خلاصه خرید اورد روز دوم گفتم بابا صد تومن میشه بدی یه کفش دیدم واسه سالن بخرم دوباره چپ چپ نگاه کرد و گفت تو میمردی خرجت کمتر میشدا و با نگاه نافذش رفت :|\nمحبت موج میزنه تو خونه ما  اصلا -__-",
    "با دوستم رفته بودم کافی شاپ ، سر میز دوستم عصبانی شد بلند گفت : خفه شو کثافت احمق عوضی بیشعور :/\nمنم دیدم همه برگشتن دارن نگامون می کنن ، خیلی شیک برگشتم گفتم : اونوقت این حرفا رو که بهت زدن ، تو چی جوابشونو دادی ؟!!\nینی آنچنان جواب ابتکاریم مورب رفته تو حلق دوستم که الان دو ساله نتونسته قهوه بخوره ＾ｖ＾",
    "هفتم که بودم اوج شاخ بودن دانش آموزا این بود که برگردن بگن اگه گفتی ترکیب شیر و کیوی چیه بعدم پاستوریزه هامون میومدن بگن شیوی که همون شاخا لبشونو گاز میگرفتن میگفتن نگو زشته!\n\n\n Signature:Dr.mahya",
    "زنگ زدم عكاسي نوبت بگيرم...\n دختره گوشي رو برداشته ميگم:\n ببخشيد خانوم امروز وقت خالي كي دارين؟\n ميگه:واسه عكس گرفتن؟\n ميگم:ن پ واسه اينكه با خونواده خدمت برسيم ^__^ !!!!\n غش کرده ازخنده ميگه:6وقت داريم ...\nميگم: قبل از 6 هم كسي نوبت داره؟؟؟؟\n ميگه:ن پ امروز رو كلا واسه همسر آينده ام خالي كردم!!! \n\n (^__^)",
    "دوستی تعریف میکرد یه شب مهمون داشتیم همه خواب بودن حدود دو نصف شب بود من تو اتاقم بودم و ارباب حلقه ها رو میدیدم شماره یک اش رو اونجا که تو کوه اند و همزمان با هندسفری آهنگ گوش میدادم\nیه لحظه حواسم رفت پیش فیلمه\nخواستم صدای گوشیمو زیاد کنم و اهنگ گوش بدم حواسم نبود  صدای تلویزیون رو زیاد کردم اونجا که تو فیلمه میگه برییییییییید بییییییییرون الان دیوارا میریزه سی ثانیه بعد اهل خونه و مهمانها از خواب پریدن و فرار کردن و مهمانها دیگه ام خونمون نیومدن",
    "فقد  يه کم مغز ميتونه وقتی بش ميگی گيلاس نخور خوب نی واست،همه رو با دونه و سيخ بخوره ک تو نفهمی...\nپ.ن: دخترخاله ی احمقه من دارم خو :))))\nلايک=از فاميلم شانس نياوردی٨___٨",
    "آغااا زلزله ی چند وقت پیشو که یادتونه  من و خواهرم خونه  تنها بودیم\nدر اون شب کذایی بنده طبق معمول دستشویی بودم داشتم به بدبختی هام فکر می کردم یهو حس کردم زیر پام داره می لرزه  فکر کردم توهم زدم توجه نکردم یهو دیدم خواهر دراکولام داره دره دستشوییو از جا می کنه و جیغ و داد که زلزله اومد  من بد بخت اصلا نفهمیدم چه جوری خودم و از دستشوی پرت کردم بیرون و عین این دیوونها دور خودم می چرخیدم و جیغ می زدم یهو به خودم اومدم دیدم زلزله تموم شده و آبجی کوچیکه دلشو گرفته داره هرهر به ریش ما می خنده  اینا همه به کنار رفته برای همه ی قوم و فامیل هم تعریف کرده از اون موقع هر کی مارو می بینه  ریسه می ره از خنده . فکر کنم همون چن تا خواستگاریم که داشتم پرید\n زلزله ی بی ملاحضه است ما داریم",
    "حموم رفتن زمان ما :\nمیرفتیم تو حموم\nیه شیرو باز میکردیم، دندونامون میریخت کف حموم از سرما!\nاون یکیو باز میکردیم، مث آب سماور در حال جوش بود!\nیه عر میزدیم از سوزش،\nمامانمون مى زد پس کله مون که اذیت نکن، آروم بگیر.\nبعد با اون صابون زرد گنده ها که مثه چرکِ خشکیده بود، میفتاد به جونمون\nتا حدى که چشمامون از کاسه دربیاد!\nیعنى ما از نظر مامانمون کثافتى بودیم که میخوایم در مقابل نظافت مقاومت کنیم!\nبعد یه جورى چنگ میزد موهامونو که انگار داعش به شپشا حمله کرده\nبعدش با شامپوى پاوه کل هیکلمونو غربال گرى میکردن!\nبعد از همه اینا جان گُدازترینش کیسه کشیدن بود!\nدو لایه از پوستمونو بر میداشتن،\nفک میکردن چرکه! باز ادامه میدادن.\nبعدِ حموم صدتا لباس تنمون میکردن،\nیه روسرى به کله مون، یه یقه اسکى هم روى همش.\nبعد از شدت کوفتگى و خستگى بیهوش میشدیم، میگفتن: ببین چه راحت خوابیده!!",
    "سوال جدول مسابقه زنده تلفنی شبکه یک بود: «جوهر مردانگی»\nسه حرفی، حرف اول و آخرش هم در اومده بود: (ک) و (ر) \n\n\n  \n\n\nشرکت‌کننده هی می‌گفت:\nبگم؟ واقعا بگم؟ \n\n\nآخر سر هم جواب کار بود",
    "امروز بحث سر این بود تویه کلاس که کی تلگرام داره اگه داره شمارشو بده به من تا یه گروه تشکیل بدیم حالا همه دادن رسیدم خونه شماره هارو از جیبم ریختم بیرون گوشیو گرفتم دستم یکی یکی شماره هارو باز میکردم سیو میکردم بعدم عضو کانال یه کاغذو که باز کردم هر کاری کردم نشد عضو بشه بعد چند دیقه تازه فهمیدم شماره خونشو نوشته داده به من\n\nمن ×_×\nدوستم *_@\nشماره خونه >_^\nبقیه بچه ها °●° \nتلگرام ¿¿",
    "( : خدا از سر تقصیراتم بگذره :)\nحدود چهار سالم بود...داشتم از پنجره بیرونو نگا میکردم،دیدم یه مردی یه چک دستشه و خیلی خوشحال بود و ذوق داشت\nسریع رفتم یه سطل اب اوردم ریختم رو سرش...فقط گوشه های چکه موند تو دستش :)...نشست کنار جوب داشت گریه میکرد...امیدوارم بخشیده باشتم :)",
    "یادش بخیر \nکلاس هشتم بودم که یه روز معلم زبانمون گفت فردا امتحان کلی زبان داریم \nمنم که بچه درس خوووووون \nخودمو زدم به دل درد استفراغ \nخلاصه بردنمون دکتر \nگفتم الان یه قرص میده با یه روز استراحت\nناامرد گفت مشکوک به اپاندیسه \nاول بردنمون یه گالن ازمون خون کشیدن \nبعد انگشت بردن تا ته فیها خالدونمون ببینن خونریزی داره یا نه\nبعدشم جرمون دادن \nتا۲هفتم نمیتونستم برینم\nفقط تیر مشقی",
    "کار از سرک کشیدن تو گوشی بغل دستی گذشته.. داشتم با لپ تاپ کار \n\nعلمی انجام میدادم دختره اینقد تو کارم سرک کشید  که الان هر جا اشکال دارم \n\nازش میپرسم \n\n یعنی  در این حد  دقتش بالا بوده..",
    "امتحان دینی داشتیم، معلمی که به عنوان مراقب اومد یکم اسکل بود تو کلاسش تقلب خیلی راحته واسه همین بچه تا اینو دیدن شروع کردن کف زدن،\nمراقب هم نه گذاشت نه برداشت گفت:بسه ما بعد از چهل سال شب جمعه رو که یادمون نمیره\nقیافه ما",
    "رفته بودم کارت ملیمو بگیرم\n\nگفتم خانوم ببخشید این کارت ملی ما نیومده؟\n\nگفت شما آقای؟؟\n\nگفتم آقای فررررررش!!!\n\nرفت گشت پیدا نکرد اومد گفت ببخشید فامیلیتون فرشه !!!!",
    "يبار تو خيابون بودم از يكي پرسیدم ببخشید عاقا خيابونع زنبق کجاس؟\nگف این کوچرو میبينى؟\nگفتم عاره داداش\nگفت اینو میرى میرى میرى تهش کع رسید مستقیم میاى میرى تو کونع من من چه بدونم کجاس ک.کش \nمیخواسم بزنم عمشو ب.اما ولی ديدم اون میزنع عمه منو می.اد \nپس سپردمش به خدا و عموجانى!",
    "من ازاون وقتي كه رفتيم الماس شرق مشهد بابام گف ازاین ياسرناصرا ندارين؟\nديع اون آدمع سابق نشدم O_o",
    "تو شهرمون یه دور برگردون هست هفته ای ۳۰ بار اونجا تصادف میکنم!!\n\nانقد اونجا تصادف کردم دیگه وقتی میخوام دور بزنم هیشکی نمیاد سمتم!\n\nهمیشه هم یه جوری میزنم طرف خجالت میکشه خسارت بگیره !!!",
    "یادمه سال پیش (هشتم) یه درس تو ادبیات درباره امام حسین داشتیم \n دبیرمون گفت کیا کربلا رفتن؟\nبعد بین 27 تا دانش آموز فقط دست من رفت بالا(ایشالا قسمت شمام شه)\nحالا دبیرمون به جا اینکه بگه زیارتتون قبول چطور بود و اینا \nبرگشته گفت:\n\nداعش چرا تو رو نخورد؟\n\nمن :-( \nمن دیگه حرفی ندارم\n\n\nSignature:Dr.MHY.YQB82",
    "بابام داشت با تلفن صحبت میکرد، صدا تلویزیون زیاد بود، یهویی قاطی کرد گفت صدای این بی صاحاب رو کم کن ببینم این بی پدر چی میگه، بعدش با جمله \"بزرگوار داشتین میفرمودین\" ادامه داد (:",
    "عاقا ما(من+اکیپ)پارسال امتحانات نوبت دوم(آره گودزیلا دهه ۸۰ی هسدم)هر مردی که میومد داخل مدرسه بهش میگفتیم اره این دیگه شوهره توعه :|\nحالا دوستم فاطمه کنارم ایستاده بود یه مردی اومد تو مدرسه گفتم فاطی این دیگه ماله خودته! برو حال کن^_^\nیهو دیدم گفت انگل های جامعه این بابامه @_@\n\n\nمن :|||\nفاطمه ■_■\nباباش *_*",
    "شبی که ملارد زمین لرزه اومد،بابام خواب بود.\nوقتی شروع کرد به لرزوندن بابام یه نگاه به من کرد،یه نگاه به لوستر و یه نگاه هم به پنجره انداخت.\nخدا بگم این گسل ها رو چیکار کنه :|\nیه همسایه داریم که بچش دم بدیقه میدوه :|\nدویدن همانا و لرزیدن پنجره و لوستر همانا.\nو پریدن رنگ پدر و مادر هم همانا .\nیعنی یجوریه که جهت تشخیص زمین لرزه از ۲ لیوان ،۱ شیشه آب پر و دو عدد نرم افزار لرزشگیر استفاده می کنیم.\nچند بار هم سازمان لرزه نگاری زنگ زدن ازمون راهنمایی خواستن :))))",
    "دیروز داشتم درس میخوندم.مامانم صدام کرده میگه بیا بیا ببین این تویی دارن نشونت میدن تو تلوزیون...رفتم دیدم داره اسکار پخش میکنه...مامانم میگه نگا کن این مارمولکه تویی\nمن:خدااااااااااااا منو گاو کن از دست اینا\nمامانم:عهههه خر نباش حداقل مرغ شو تخم کنی نخوام تخم مرغ بگیرم\nعشق و احساسات مادرانه :-!",
    "این زلزله های پی در پی جوری منو حساس کرده که حرکت زمین دور خودشم حس میکنم!!!!",
    "امان از این خوابای خوش!\n\nدیشب خواب دیدم دو تا پست غمناک و یه داستان کوتاه فرستادم تو فورجوک بعد هرکدوم 3541 یا بیشتر لایک خورده بود! این به کنار لایکای پستای قبلیم کمتر از هزارتا نمیشد!\n\nصب پاشدم اومدم فورجوک دیدم تعداد کل لایکای من از تعداد لایکای یه پست اقای موحدی کمتره!\nخدایا! تبعیز تا این حد؟",
    "دیروز بادوستم داشتیم از مدرسه برمی گشتیم از جلوی یه کافه که قبلا یه بار باهم اومده بودیم ردشدیم همین جوری داشتیم آلبوم خاطرات جوانی رو ورق میزدیم که دوستم گفت یه روز دوباره بیایم این کافه  منم خواستم بگم اگه قسمت باشه یه وقت دیگه که اشتباهی گفتم اگه وقت باشه یه قسمت دیگه \nحالا یکی بیا داین دوست مارو از کف خیابون جمع کنه من که هرچی سعی کردم نشد",
    "H.83           آقا چند روز پیشا دیرم بود سر خیابون که رسیدم اولین تاکسی که دیدم سوار شدم در تاکسی باز کردم نشستم درو چنان آروم بستم که خودمم نفهمیدم حالا مردم نفهمیده بود یه نگاه به چپو راستش کرد بعد صدای آهنگو زیاد کرد اول نفهمیدم چرا اینکارو کرد ولی بعد که بوش بهم رسید اصلا درحال بیهوش شدن بودم اونم به یکی راضی نبود انگار تندو تندو پشت سرهم ول میکرد منم دیدیم ضرفیتم تکمیل اگه یه ذره دیگه بمونم جان به جان آفرین تسلیم میکنم درو با شدت باز گردم با یه صدای / هههههههههه   نفس گرفتم بر گشتم یه نگاه به راننده کردم بدبخت سکته کرده بود گفت/ فهمیدی؟\nمن/ صداشو نه ولی بوشو خیلی خوب بلعیدم×_×\nداداش تخم مرغ خورده بودی ؟\n/ آره\n/ پ معلومه بچه پولداریاااا\n/ نه به خدا ته مونده یخچال بود$_$\nمن×_×\nراننده○_○\nتخم مرغ^_",
    "چند وقت پیش مامانم یه دورهمی گرفته بود با دوستاش،اینم بگم که خونه ما دوطبقس ومهمونی طبقه بالا بود.بعد خانوما میومدن زنگ میزدن ما درو بازمیکردیم میرفتن بالا.بعد از چند نفر یکی زنگ زد رفتم آیفونو برداشتم صدای همسایمونو شناختم ودرو باز کردم.بعد اومدم نشستم ورو به خواهرم گفتم خاک برسرشون واقعا!خب یچی بگیرین دستتون بیارین دیگه!مثلا یه جعبه شیرینی!چقد خسیسن.مثلا همین خانوم احمدی(همسایمون)!\nبعد مهمونی مامانم با یه جعبه شیرینی اومد پایین وگفت اینو خانوم احمدی آورده!!!\nنگو اون موقع هنوز تو راهرو بوده وحرف منو شنیده.وای که در حد مرگ خجالت کشیدم وحسابی آبروم رفت.البته بگم که من خدای سوتی های ضایعم.اگه این رای بیاره بازم ازین دسته گلام تعریف میکنم.\nپند اخلاقی:هروقت خواستین پشت کسی غیبت کنین مطمئن بشین خودش اون دوروبر نباشه!;-)",
    "یه چیزی میگم بین خودمون بمونه انصافا\nاولین باری که رفتم خواستگاری انقدر استرس داشتم از دختره پرسیدم: شما مجردید؟ \nاونم انقدر هول شد گفت بله\nده دقیقه به گلای فرش خیره شده بودیم، من نفس نمی‌کشیدم",
    "واقعی ،،،saeed hardboy\n\nيادش بخير دبستان بوديم،معلم داشت مياورد پا تخته\nيادمه تازه کسرها رو درس داده بوديم و معلممون يکی از دوستامو آورد پای تابلو که ازش بپرسه اينم هميشه خدا بلد نبود\nمعلم پرسيد صورت و مخرج کسر رو نشون بده،دوستم منو نگاه کرد که بهش برسونم،منم اشاره کردم به بالا و دست کشيدم رو صورتم،،يني بالايی کسره\nمعلم ديد منو،،،گفت صورتشو نشونش دادی مخرجشم اگ ميتونی نشون بده：))))))))\nبعدها هرچی گذشت هی به عمق فاجعه پی ميبردم",
    "دیشب داشتیم یوسف پیامبر میدیدیم اونجایی که آسنات گفت من به وصلت یوزارسیف و زلیخا راضیم:↓ \n\nبابام :ببین چه زن خوبیه حاضره شوهرش هوو بیاره سرش\n\nمامانم:خوب یوزارسیف خاطرخواه داشت^-^\nمن=ایول به این جواب دندان‌شکن\n\nبابام:حالا تو از کجا میدونی من ندارم؟؟\n\nبعله دیگه حرف حساب جواب نداره الانم مامانم نشسته تا زلزله بیاد بمونه زیر آوار",
    "قابل توجه که من تهرانیم\nسه شنبه شب که زلزله اومد ما فرداش امتحان انشا داشتیم بعد قبل امتحان همش بحث زلزله بود همه توهم زلزله داشتیم بعد چند دقیقه که مراقبمون اومد همه سااکت یهو مراقب داد زد زلزلههه ما همه جیغ و داد نهمیا(خودم هفتمم)ریختن تو راهرو همه درحال فرار یهو مراقبمون درو بست گفت ساکت خانوممممم ما گفتیم خانوم زلزله اومده ما ساکت باشیم گفت بشینید ببینم من دارم میگم موضوع انشاتون زلزله‌س شما روانی شدین ما اهم به طرز ضایعی نشستیم سر جامون\n\nحالا نیم ساعت که گذشت همه بلند شدن رفتن بیرون من درجا خشکم زد جیغ زدم وای زلزله شده؟که یکی از هشتما گفت ساکت بشین ببینم توهمی روانی داریم میریم برگمونو بدیم\n\nینی سکته کردم بعد چند دقیقه تو حس بودم یهو میز لرزید دوباره جیغ نگو بغلدستیم میخواسته منو بترسونه میزو تکون داده\n\nخلاصه یکارایی کردم نزدیک بود پرتم کنن از سر جلسه بیرون:)",
    "دیروز متاسفانه تصادف کردم\n\nاز پشت زدم چراغ طرف شکست\nپیچگوشتیو برداشتم رفتم پایین دیدم اونم با قفل فرمون اومد!!!\n\nگفتم داداش این کارا چیه میکنی زشته\nگفت کار تو زشت نیس پیچگوشتی اوردی\nگفتم من اومدم چراغتو وا کنم برم یکی دیگه بگیرم بندازم ..لوازم یدکی نزدیک بود..\nیه مکسی کرد بعد گفت منم اینو برداشتم فرمونو قفل کنم بیام با هم بریم\n\nبعد جفتمون زدیم زیر خنده\n\nاخرشم گفت ول کن داداش فدای سرت سوار شد رفت.\n\nنکته : هر وقت تصادف کردین سعی کنید طرفو بخندونین خسارت نمیگره.",
    "با داداشم رفتیم چادر بخریم . حالا واکنش های داداشم \n چادر ملی :نیایش ، خفاش شب \nچادر عربی : شبیه زنه مختار شدی\n چادر شالدار : نیایش با پنگوئن نسبتی داری؟\nچادر قجری : نیایش شبیه دختر ناصرالدین شاه شدی \n حالا بدون خریدن چادر اومدیم بیرون\nنیاوش : نیایش این همه چادر ! یکیشم نگرفتی !! یعنی خاعـــک",
    "ديشب خواهرم اینا اومده بودن خونمون پسرش محمد مهدی سه سالشه همش داشت بالا پایین میپرید که یهویی گوزید بعد کاملا جدی برگشت به باباش گفت خاک تو سرت بابا از بس خونه میگوزی منم ازت یاد گرفتم یعنی دیگه ما پوکیدیم از خنده :)))))",
    "یه دبیر دینی داریم..کلا عضلات صورتش کار نمیکنن..یه روز قرار بود بریم اردو..گویا باید وسط زنگ  دوم میرفتیم که زنگ این خانم بود..ماهم رفتیم نشستیم سره کلاس..اینم شروع کرد به درس دادن..\nهیچکی به درس گوش نمیداد...در این حد بود که وقتی پرسید:چه کسی بعد از پیامبر (ص) به امامت رسید؟\nهمه مثل ماست نگاش میکردیم..تازه سوالم برامون پیش اومد که مگه پیامبر اخرین امام نبود..\nخلاصه وسط درس من شروع کردم به صدا دراوردن(بیب بیب بیب بیب بیب){تو مایه های زنگ  موبایل}\nاینم برگشت گفت کی گوشی اورده..ماهم گفتیم خانم هیچکی نیورده..\nیه سه دقیقه گذشت..دوباره شروع کردم..(بیب بیب بیب بیب )همزمان منو دوستم شروع کردیم به تکوندن لباسامونو و جابه جا کردن کیفامون...(که مثلن ارهه ما گوشی اوردیمو الان میخایم خاموشش کنیم)\nهیچی دیگه دببیر دینی مون و 2 تا معاوناموون بسیج شدن که کیفای مارو بگردن :) \nهیچی دیگه همه ی کلاسارفتن سوار اتبوسا شدن و رفتن ... فقط ما مونده بودیمو و یه کلاسه دیگه که اونا تو حیاط بودن ...\nمنم حرصم گرفته بود که چرا ما دیر تر از بقیه بریم...گفتم:خانم بد نیست بقیه ی کلاسارو هم ببینین اخه شنیدم گوشی اوردن.. هیچی دیگه اون کلاسه تا نیم ساعت تو حیاط ایستادن..ماهم رفتیم محل اردو..اونجاهم  بقیه ی کلاسارو نگه داشتن یه گوشه تا کیفاشونو بگردن ...ماهم خوش و خم به تتفریحموون ادامه ددادیم  ....:))\n.\n.\n.\nببخشید اگه طولانی  شد ( اولین پستمه)",
    "چند شب پیش؛نصفه شب شهر ما زلزله اومد...آغا من مریض بودم و سرشب دارو خوردم و اساسی خواب بودم... اصلا نفهمیدم زلزله کی و چطور اومد ولی اونقدری بود که کل خونواده  فرار کرده بودن تو حیاط...صبح شد و تـــــــــــــــــااااازه من فهمیدم که چی شده...و همچنین میزان اهمیت و عزیزی خودمو فهمیدم؛چون رفته بودن تو حیاط و منو حتی بیدار نکردن...منم عصبانی بودم...\nگذاشتم شب که شد رفتم بالا سر خواهرم گفتم بلند شو برو با این شلوار نخواب...گفت چرا؟چشه؟گفتم این خوب نیست؛شل و وله...خواستن زیر آوار درت بیارن و بکشنت بیرون شلوار از پات درمیاد و آبروی ما میره...آغا با لنگه دمپایی افتاد دنبالم و هی میگف بگو پناه بر خدا...\nخودم خو از خنده خوابم نبرد ولی فهمید دفه ی دیگه موقع زلزله  بیاد خواهر مریضشو بیدار کنه تا از این شوخی ها باش نکنم...",
    "رفتم بانک دو تومن چک نقد کنم همش رو پنج تومنی داد...\n\nگفتم: تراول بده می‌زنن ازم! گفت فرقی نداره بخوان بزنن می‌زنن!\n\nگفتم خب تراول رو میذارم توی جیب شلوارم!\n\nگفت بخوان بزنن شلوارتم در میارن می‌برن!!!",
    "‏واقعا بدون نسخه دکتر به بچتون دارویی چیزی نمیدین؟ من ۵ سالم بود آبریزش بینی داشتم بابام بهم ترامادول داد دو ماه تو کما بودم..",
    "بابام منو نصیحت می کرد که حواست به اینایی که میان تو تلگرام پسرا رو گول می زنن و ازشون شارژ میگرن باشه یه موقع شارژ نفرستی \nنمی دونست من خودم از هموناییم که میرم از بقیه شارژ می گیرم.",
    "‏رفتم پیش روانشناس گفتم زندگیم به بن بست رسیده, گفت تو که تحصیل کرده ای, گفتم دیپلم ردی ام\nگفت حداقل وضعت خوبه, گفتم بیکارم و بی پول\nگفت خدا رو شکر کن سالمی, گفتم چشمام خیلی ضعیفه زخم معده هم دارم\nدکتره یه سیگار روشن کرد گفت بمیرم برات داداش.",
    "یادش بخیر\nیه دبیرستان غیردولتی بود که اونسالی ک ما توش بودیم تازه سال اولش بود\nبراتون نگم دگ\n\nنه صف داشتیم نه تاظم داشت ن کسی گیر میداد ن حضور غیابی\n\nدر این حد\nماهم ک پررو شده بودیم شدید تق به توق میخورد فرار میکردیم\n\nخلاصه یروز زبان داشتیم\n برنامه چیدبم بریم پارک و کلاسو بپیچونیم\nپنجره ی کلاس ما سمت حیاط بود مدیر هم توی سالن نشسته بود\nبرنامه این شد که کیفا رو از پنجره ی یکی از کلاسای سمت خیابون پرت کنیم \n\nرفتیم گوش وایسادیم ببینیم کدوم کلاس شلوغ تره که بنی معلم ندارن دگ\n\nیه کلاسو نشون کردیم \nبا لگد درو باز کردیم\nرفتیم کیفارو پرت کردیم\nولی بگم دانش اموزا بصورت مشکوکی خفه شده بودن\n\nچشتون روز بد نبینه با یه حالت غرور امیز نیگاشون کردم\nیه بیلاخ نشونشون دادم ک ینی من چقد شاخم یاد بگیرید\n\nیهو دیدم یکی اون ته نشسته ریش داره\n\nتوجه کردم دیدم کیف دبیر روی میز بود\nهیچی دگ فقط همین قد بگم ک معلمه دبیر ریاضیمون بود\nو از اون مهم تر پسردایی بابام\n\nخلاصه یهو کلاس ترکید بدجووووور\n.\nاز همه ی اینا ضایع تر این بود حین عملیات یه حاهاییش رو اسلوموشن میرفتیم ک هیجان داشته باشه و موزیک زمینه پخش میکردیم خودمون\nدیش دین دی دینگ دیش دیش\n:|",
    "‏رفتم داخل یه نمایشگاه ماشین ظرف گفت اگه لوکس پسند باشید اون بنز رو معرفی میکنم بهتون و اگه دنبال سرعت و هیجان باشید حتما این بی ام و رو تجربه کنید, حالا چی؟ گفتم میخواستم بپرسم مغازه کناریتون امروز کلا نیست یا رفته و میاد؟\nرینگای ماشینا ریخت",
    "********abas_m223*********\nچـنـدسـال پـیـش یـه بـار بـرف درسـت حـسـابـی اومـده بـود بـا دوس دخـتـرم تـو پـارک قـرار داشـتـیـم بـریـم بـرف بـازی کـنیـم وقـتی رسـیدم دیـدم رو نیـمـکـت نـشـسـته از پـشـت نـزدیکـش شـدم و چشـاشـو گـرفتـم اونـم خـنـدیـد گـفـت مـمـد شـوخـی نـکـن سـرده !!!صـدا رو کــه شـنـیـدم دیـدم عـــه ایــن یـکـی دیگـه سـت. یـه چنـد لـحـظه هـمـینـجـوری تـو شـوک  بـودم اونـم هـی مـیگفـت مــمـد بـسه ول کــن و تـقـلا میـکـرد دسـتـمو بـرداره دیـگـه لـحـظه آخـر دیـدم چــاره ای نـدارم شـالـگـردنو بـرداشـتم زوری بـسـتم دور چـشـاش یـه گـره زدم  هـولـش دادم تـو بـرفـا تـا بلـندشـه  فــرار کــردم",
    "*-*ɑʁιɑиɑє\nیه بار با خانواده و فامیل دسته جمعی رفتیم پیک نیک \nوسط شام بودیم که من یهو عطسم گرفت :/ جمعم یهو ساکت ساکت شده بود\nیهو همرا عطسه گوزیدم :)\nهیچی دیگه جمع پوکیددددد از خنده منم ک سررررخ شده بودم مامانمم که مونده بود چی بگه انداخت گردن دختر زیرانداز بغلی ، هی هم میگفت خخخخ اره دختره زیادی نوشابه خورده و میخندید :-/",
    "ما شهرمون خیلی کوچبکه در حدی که همه همدیگه رو میشناسیم\nبعد یه شب که در حال دور زدن بودیم\nامیر گفت میخام یه موزیک بذارم که فضا رو شادکنه\nمارو میگی؟ همیشه تا قبل اینکه امیر بیاد\nمنو و سروش موزیک میذاشتبم نقد میکردیم موزیکه رو...و نیز(!)بشدتم از پاپ متنفریم ولی این امیرخان از اون عشق پاپاس که بهتره بیشتر چرت نگم\nبهو موزیک پلی شد ول ولک بود\nنمبدونم چرا ولی همه شروع کردیم به رقصیدن هماهنگ\nیکی یدونه دستمالم دستمون دگ سوژه ی سوژه\nیکی مارو دیده بود زنگ زده بوده به بابام گفته پسرتو دیدم مست کرده پشت فرمون :-:-:-\nبابام میپرسه یه پسر چاق و هیکلی باشون نبوده\nمیگه چرا بوده\nبابام میگه خو پس عادیه هروفت اون باشه اینجورین\nهمه ی اینا به کنار بعد پنج دقیقه بابام اسمس داد \n\"زود بیا خونه کارت دارم\"\n-چیشده بابا؟\n+\"میای خونه یا بیام سر راهت شاید عاشق من شی؟\"\nبنی یه پدر در این حد باحال دارم ها\nیه لحظه حس کردم تو صندوق قایم شده هآآ\nحالا خوبه چین چین دامن پلی نکردا بودیم\nمگه نه مینوشت\n\"بذار پا توی چاده برس به خونه ی من :| \"\n.\n:)",
    "هر چی بزرگتر شدیم  پامون بیشتر تو دنیای موسیقی باز شد تا اینکه دیروز تو اتوبوس اردو این شکل دی جی بودم(بله بنده دی جی ام اچ وای تو مدرسه هستم.) \n\nخونم تو زمین پاشید خاطرات بدی داشتیم\nلبامو کبود شدن بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق\n\n\nبا من دغل بازی با اون چی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق\n\n\nهمه میگن بمیر واسه زندگی مجبور نیستی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق\n \n\nمثه دریایی بــــــــــــــــــــــــــوق خاطره دارن\n\n\nکوش؟بهم نشونش بدین که من دیگه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق\nو\n.\n.\n.\n\n\nحتما الان براتون سواله که چرا تو اون فضای شاد دیسلاو میخوندیم بله سوال خوبیه چون هر چی آهنگ شاد تو ذهنمون بود تا وارد اتوبوس شدیم پرید\n\n\n\n Signature:Dr.MHY.YQB82",
    "دیشب منو دوتا از بچه ها خواستیم چن نفرو ایسگا کنیم\nزنگ زدیم که سریع بیاید یکی تصادف کرده بریم بیمارستان\nببچاره هاترسبده بودن وقتی اومدن هی میپرسیدن\n کیه چی شده کی حالش بده؟\nماهم فقط میزدبم تو سر و صورت خودمون ک گاز بده دیر شد\nخلاصه \nرسیدبم بیمارستان نشتبم تو سالن انتظار یهو یکی از بچه ها کرمش شروع به فعالیت کرد اومد از این شعرای سر قبر بخونه\nشروع کررد شیون کردن و خوندن\n\n«وه روله بی کرایه ماشینم روله»\n:-|\nمارو مبگی؟ دگ دراز شدیم کف بیمارستان از شدت خنده\nحالا همه ی اینا به کنار\nاون دوتا اسکل دگ تازه فهمیده بودن قضیه چیه پوکر فیس مونده بودن ;-)\nدقیقا همون لحظه فهمیدم اشتباهی رفتیم وسط میدون مین\nچرا؟\nکی نیست بگه چرا دقیقا باید توی بیمادستانی جوگیر شید ک بابات پرسنلشه\nخداخدا میکنم حراست منو تدیده باشه که دهنم سرویسه خدایی\nشب اومدن خونه بابا یه نیگام کرد اروم گفت\n\"روله بی کرایه ماشینت روله!\" \nقشنگ منو کوبید از نو ساخت :|\n\n:-)",
    "بیرون بودم تا رسیدم خونه، بابام سریع اومد بغلم کرد و گفت \"ممنون که هستی\"\n\n\n\nاومدم بگم قربونت... که دیدم پلاستیک زباله رو داد ببرم سر کوچه :|",
    "مادربزرگم دیگه چند مرحله از تعارف کردنای معمولی رد شده دورهم بودیم یهو یه موز پرت کرد طرفم گفت بخورش...",
    "‏تو کافه یه ساچمه فلزی تو غذا بود و نزدیک بود دندونم رو بشکنه. ساچمه رو نشون دختر کافه‌چی دادیم. سریع گفت ببخشید گوشتای ما گوشت شکاره، اینم ساچمه تفنگه.\n‏چند دیقه بعد صاحب کافه اومد و گفت ساچمه از دستبند یکی از بچه‌ها افتاده تو غذا. انصافا جایزه ملی خلاقیت رو باید بدن به اون دختره ://",
    "‏تو کوچه دیدم یه خانم تقریبا ۷۰ ساله داره در خونشون رو با فشار آب میشوره!\nرفتم گفتم مادر گناه داره اینجور آب مصرف میکنی! گفت به تو چه من میرم جهنم :|\nگفتم تو این سرما مریض میشی آخه! گفت دفترچه دارم میرم دکتر :| الانم گم شو تا خیست نکردم :)))\n\n\n❤555❤",
    "*-*ɑʁιɑиɑє\nیه روز داشتم تلفنی با دوستم حرف میزدم بعد یهویی دوستم ایسگامو گرفت :/ بعدش ساکت شد و هیچ حرفی نزد منم قطع کردم \nچند لحظه بعد تلفنم زنگ خورد منم فک کردم دوستمه به شمارش نگاه نکردم گفتم : کصافطه \"گوه\" تو \"گوز\" میخوری ایسگا منو میگیری عن خانوم :(\nیهو دیدم جای دوستم مامان بزرگم پشت خط بود :)\nزیاد بستری نشدم دکترا گفتن شانس اوردم که شدت قابلمه ی پرتابی از سمت مامانم خیلی زیاد نبوده :)",
    "*-*ɑʁιɑиɑє\nیه بار رفتم فیلم بگیرم به یارو گفتم فیلم عاشقونه ایرانی دوست ندارم فقط حرف میزنن ^_^\nپسره ام نه گذاشت نه برداشت گفت : دوس داری انجام بدن ؟؟؟!\nنابود شدم :/",
    "یه بارم شام پلو با مرغ دعوت بودیم به صاب خونه گفتم شب با مرغ حال میکنم.\nپسرش برگشت گفت اتفاقا خروسا هم.",
    "وضعیت ما وقتی غذا باب میل کسی نیست...\nنوه اولی خانواده7سالشه_اه ه ه ه ه...من عدس پلو دوست ندارم.\nمامانم_دورت بگردم سوسیس داریم بندری کنم برات؟؟؟\nنوه دومی5سالشه_من کباب من کباب...\nمامانم_قربونت برم کوبیده میخوای یا جوجه؟؟؟\nدوماد اولی_خارسو چندوقته کلم پلونپختیا...\nمامانم_اتفاقا کلم داریم...میپزم برات...\nدوماد دومی ساعت 10شب_میدونین الان چی میچسبه؟؟؟آش رشته...\nمامانم در حال جور کردن وسایلش...\nبابام_یه قرمه ریزه مشتی واسه ناهار بپز...\nمامانم_شرمنده تلخون نداریم نمیشه...\nمن_میشه امروز قورمه سبزی بپزی؟؟؟؟\nایشون_نه خیر...تو دوباره دستوردادی؟میخواستم بپزما ولی چون تو گفتی نمیپزم... آقاجون (بابامو میگه ^_^)...آبگوشت بپزم؟؟؟\nبابام_آرههههههههه...\nمن_نه...جون من نه...خواهش میکنم\nبابام_ولیعهد انگلستان دوباره ایراداش شروع شد...\nمن_خدا لعنت کنه اونی روکه آبگوشت اختراع کرد...\nبابام_o_O... سوسول...پیتزا دوست داری یا چیزبرگر؟\n\n (^__^)",
    "««بہ نام یزدان و بہ یاد ڪوروش»»\n\n\nیه بارم تو مدرسه یه میله بلند افتاده بود زمین ناظممون گفت اینو وردار از اینجا ببر انباری ( بعله زمان ما بیگاری میکشیدن :| ) \n معلممون کنارش وایساده بود بود گفتم میخواید رد شید گفت نه \nبعد دوست احمقم صدام زد برگشتم جوابشو دادم خم شدم میله رو بلند کردم و تــــــــــــق ....:-\\ برگشتم دیدم بعله \nمعلمم  از یه طرف از درد به خودش میپیچه از یه طرف فشم میده میگه از قصد زدی \nکل بچه ها هم از خنده به سی قسمت نا مساوی تقسیم شده بودن \nنامردا سه روز اخراجم کردن :((((  \nشما هم قبول دارین مقصر خودش بود  عایا ؟؟؟؟!!!:(((",
    "همکلاسی دوران دبیرستانم بعدِ سه سال زنگ زده میگه شنیدم هیچ گهی نشدی! \n\n\nگفتم ولی من شنیدم تو خیلی گهی! \n\nگفت بیشعور زنگ زده بودم ببرمت تو شرکت بابام سر کار.. بای.",
    "تو کلاس داشتم با دوستم پچ پچ میکردم\n استاد اومد با خط کش بهم اشاره کرد و گفت:تَهِـ این خط کش یه ادم ابلهـ وجود داره!\nمنم گفتم : استاد ببخشید منظورتون کدوم تَهِشهـ ؟!\n .\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nچیه منتظری اخراجم کنه؟!\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nحالا که اینطوره میگم اخراجم نکرد تا تو ضایع بشی",
    "داییم چن شب پیش تعریف میکردمیگفت\nحدود 40وخورده ای سال پیش عروسی دایی بزرگم یه خواننده زن آورده بودند که گویا یه قرو فری ام علاوه برخوندن جلو آقایون میومده...\nخلاصه که میگفت رفت سمت یه پیرمرد و نشست تو یه سانتیش و یه قری براش داد...\nما_o_O...خب؟؟؟\nاون_هیچی دیگه پیرمرده مرد...^_^\nما_مرررررد؟؟؟؟\nاون_آره زنه که بلند شد این باکله رفت تو زمین.منوکه بابا خدابیامرزم جلو چشامو گرفت برد بیرون ولی همون لحظه پسرپیرمرده باباشو برد خونه گفت حالش بد شده...چیزی نیس...\nمن_نمرده بود؟؟؟...\nاون_چراااا...همون لحظه مرده بود ولی میخواستن گندش در نیاد فردا شبش گفتن مرده...\nما_o_O...\nمن_^_^...وای من چه ندیده بوده حداقل یه مقدمه...\nداشتم حرف میزدم یهو موز مث بومرنگ خورد توسرم...\nزن داییم_پشت سرمرده حرف نزن...\nمن_روچش...اینو بدون ضرب و شتمم میتونسی بوگوی بصل النخاعم رفت تو زلالیه چشمم...\nخلاصه که...بدروزگاری شده...\nمباظب خودتون باشین اینجوری نمیرین...\n\n (^__^)",
    "سر کلاس ادبیات معلم داشت تعریف میکرد که یه نگینی بوده که لیلی خیلی دوس داشته. مجنون پیداش میکنه میره جوری که لیلی ببینه میشکندش. لیلی شروع میکنه به فحش دادن. به مجنون میگن این کارو کردی لیلی نارحت شد که داره بهت فحش میده، مجنونم میگه خب دیگه 《لیلی》داره فحش میده.\nاینجا که رسید گفتم آقا لیلی ابزار و لوازم به منصه ظهور رسوندن فحشاشو نداره. مجنون اگه جرئت داره با من اینکارو بکنه.\nخلاصه اینکه بالاخره یه جا دیگه ثبت نامم کردن.",
    "آقا خداوکیلی تو تعزیه از اسب نر و ماده با هم استفاده نکنین. حیوونن اینا نمیفهمن... ما که میفهمیم وسط گریه خندمون میگیره.\nپ.ن: وسط گریه خندم گرفته که میگم. الکی نیس...",
    "عاغا راسته میگن شوهر کمه؟!؟!؟\nدیروز سر کلاس سبک زندگی بعد دوساعت تووضیح و حرررف زدن دبیره برگشته به یکی از بچه ها میگه یکی از اهدافتو بگو\nدختره:برا داداشم زنننن بگیریم\nقیافه ما*-*\nبعد معلم بدبخت اومد خونسردیشو حفظ کنه گفت خب برنامه ریزیتونو نام ببر\nدختره:هیییچی والا داریم دربه‌در دنبال دختر میگردیم\nدبیرمون درحال منفجر شدن:اولویت های هدفتون چیع؟\nدختره:حالا بذار دختر پیدا شه تا بعدش خدا بزرگه\nیعنی دیگه ما ولو شده بودیم از خنده دبیرمونم نتونست جلو خودشو بگیره اوونم پخش زمین شد:)\nدختره هم که معلومه دیگه رفت دنبال زن‌داداش بگرده:))))",
    "«الا بذکر الله تمطئن القلوب»\nبه  دوستم میگم یه فراری دیدم کانورتیبل آبی توش چرم سفید هشت سیلندر ...\nمیگه بخدا به من ی پرایدم بدن راضیم\nمیگم ماکه به هیچ کدوم نمی رسیم،بذار حداقل آرزومون قشنگ باشه\nمستضعف که میگن مانیستیم نه؟!",
    "«تنها یاد خدا آرامبخش دلهاست»\nچند وخ پیش ی آقایی رو آوردن مدرسمون،گفتن ایشون مشاور تیزهوشانه و اله بله،اومدن براتون دُر افشانی کنن!!\nاز اینام بودش ک وسط سرشون مو نداره بعد از یه طرف موهارو میبرن اون طرف تا پر بشه.\nخلاصه ی کلامشون در دو ساعت این بود:\nمن ب همه میگم روزی سه ساعت بخونید(سرشو تکون میداد و همه موهاش شاخ شد تو هوا)\nی روز ممد اومد پیش گف من میخوام سه ساعت و نیم بخونم،(دوباره سرشو..)گفتم نههه ممممممددددد...آخرش ممد روانی شد الآن تو تمیارستانه(دوباره تکون داد..)هیشکیم زنش نشده،فکرکنم ده بارم خودکشی کرده،خونوادشم طردش کردن،و هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی دیگر",
    "دیروز بادومادمحترم رفتیم کتابفروشی یه پسری ام داشت کتاب واسه کنکور میگرفت...\nخلاصه6،7تا کتاب قطور و چاق گذاشت روهم که بخره...\nیه نیگا به کتابا کردم یه نیگا به بابای پسره...باذوق داشت به پسرش نیگا میکرد...\nدومادمون_میتونن این کتابارو بخونن؟؟؟خرج الکی نباشه\nباباش_میخونه ایشالا...منکه واسه پولش حرف ندارم...1میلیونم بشه میخرم واسش...(ژست مغرورم گرفته بود)\nمن (آروم)_بیچاره...(منتظر موندم قیمت کتابارو بگه)\nباباش_خب جناب این 6تاکتاب چقدمیشه؟\nفروشنده_قابل نداره.300هزار تومن...\nباباش_o_O...چچچچقققققققققققددد؟؟؟؟؟\nمن_ ^__^\nباباش_6تاکتابه بی انصاف...300هزززارررررر؟؟؟!!!!بیا بریم خونه بشین مث آدم درس بخون این قرطی بازیا چیه؟؟؟؟من همسن تو بودم نمیدونستم 300هزار چندتاصفرداره...چه زمونه ای شده...\nآخرش دوتا کتابارو به اصراره پسره خریدن و رفتن...\nمنتها لپ کلام اینه که خواهشا فک نکنین منابع کنکور کتابای کمک آموزشیه...\nبه فکر جیب پدراهم باشین...\nکنکور اراده و همت میخواد نه 150نوع کتاب نو و متنوع...\nکتاب دست دوم هم همون مطالبوداره...\nایشالا همه کنکوریا به اندازه زحمتشون موفق باشن...\n\n (^__^)",
    "رفتم کاپشن بخرم فروشنده گفت میشه یک میلیون و هفتصد حساب کردم دیدم تا آخر سال سیزده دفه سرما بخورم یه دفعه هم آپاندیس عمل کنم ارزونتر میوفته !!!",
    "‏سال ۸۸ پشت کنکور بودم، کلافه داشتم میرفتم سمت کتابخونه که تو خیابون یه پیرمرد جلومو گرفت و گفت \"اگه میخوای چیزی بشی الان وقتشه\" و رفت!\n\n\n\nخشکم زد یه لحظه، همون جمله داشت زندگیمو متحول میکرد که رفیقم زنگ زد گفت کتابخونه نرو ما اومدیم گیم نت بیا اینجا",
    "پسر داییم فارسی صفر شده!!!\nرفتیم مدرسه ببینیم شازده چه کرده...برگه رو که دادن...یکی از سوالا رو مینویسم کافیه\nسوال 1:( الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناوها) را به فارسی امروزی بازگردانید.\nجواب پسر داییم: آهای مشروب فروش،ادرار کن توی کاسه ی من و ناله کن!!!!!\nهیچی دیگه...پرونده اشو گرفتیم رفتیم خونه :/",
    "با دوستم رفتیم استخر بعد استخر از نیم متر شروع میشد تا 4 متر اغا جونم براتون بگه این رفیق ما شنا بلد نبود ماهم نمیدونستیم حلش دادم افتاد تو اب انقدر دست و پا زد انقد اب خورد انقد خودشو زد من و غریق نجات وایساده بودیم بالا سرش با تعجب نگاش میکردیم یه لحظه به خودش اومد دید تو نیم متریه !!!\nهیچی دیگه غریق نجات نزاشت شنا کنیم میگف شما من و اسکل کردین :(",
    "‏دوستم میگفت چندتا مهمون چینی داشتیم براشون یه خونه گرفتیم. بعد چند روز رفتیم خونشون دیدیم نون بربری خریدن با میخ زدن به دیوار :|\nگفتیم واسه چی نونو زدید به دیوار ؟ \nگفتن آخه تو نونوایی هم نونا رو همینجوری آویزون کرده بود ://",
    "یه بار هم خواستم ادای این لاکچریا رو درارم رفتم کلی شکلات تلخ خریدم ولی غافل از اینکه درصد تلخی شکلاتشو از روی بسته بندی بخونم اولین شکلاتو که گذاشتم دهنم دیدم خیلی تلخه برگشتم بسته بندی رو نگاه کردم دیدم 95 درصده هیچی دیگه همشو ریختم بیرون و فهمیدم لاکچری بازی به ما نیومده اومدم خونه نون و ماستمو خوردم -__-",
    "داشتم واسه بابام تلگرام نصب میکردم...بعد گفتم میزنم متاهل...یهو بابام گفت نه بزن سینگل!!!! ینی قشنگ قیافه من و داداشم و آجیم شبیه علامت سوال شد.\nمامانم پرسید سینگل ینی چی؟ ما گفتیم ینی مجرد ینی آماده ی رابطه  :)\nهیچی دیگه...ظرف تخمه رو از کبد بابام درآوردیم :(",
    "#sara_:)\n_________________\nآقآ من شنیدم افسآنه ای هست ک میگه :O\nشبآ ک آدم خوآبش نمیبره یکی دآره بهش فکر میکنه D:\nخوآستم از اینجآ بت بگم عزیز دلم♡عشقم :))\nول کن تو رو خدآ :(\nانقد ب من فک نکن :D\nمن بآید شبآ زود بخوآبم :/\nصب بآید برم‌مدرسه :((\n_________________",
    "معلم  کار و فناوریمون داشت توضیح می داد چطور درآینده لوله ی آبی رو که چکه میکنه درست کنیم\nبعد به یه جایی ازکارش رسید گفت باید یه تیکه پلاستیک یا کاغذ بزاریم تا کیپ بشه  کتاب دوستم هم زیر دستش بود حالا معلممون یه نگاه به کتاب میکرد یه نگاه به شیر لوله که تودستش بود  (فکر کنم میخواست  کتاب دوستمو پاره کنه )\nحالا قیافه دوستم ●_●\n\n\nمن و دوتا دختر خاله هام هههههههه \n\n\nوبازم ما هههههه",
    "داداشم تعریف میکرد:\n\nیه روز توی کلاس بودیم ورزش داشتیم همه رفتن بیرون به جز یه نفر که داشت لباس عوض میکرد.\nاون بنده خدا هم فرم مدرسه رو در اورده بود میخواست لباس ورزشو بپوشه. منو دوستامم کرممون گرفت رفتیم هم لباسای ورزشیش رو هم فرم مدرسشو برداشتیم و در رفتیم.\nاون بیچاره هم همینطور بدون لباس تو حیاط دنبال ما میدوید و داد میزد لباسامو بدین.\n\nمعلمان حاضر:ベ\n\nاون بیچاره:-*\n\nمن و همدستامシシシ",
    "خاطره امروز من و همکلاسیم\n\n\n همکلاسیم_اسرا فردا آمادگی دفاعی می پرسهه؟\nمن _نمیدونم بزارببینم   ( اههه چرا برا فردا ننوشتم چیزی می پرسه) \nحالا یا می پرسه یا نمیپرسه دیگه!!!\nهمکلاسیم _(هیچی نمیگه)\nمن _صبر کن مگه فردا تعطیل نیست ؟!!!!\nهمکلاسیم _هاهاهاهاهاهاها\nمن ●_●\nدخترخالم_هههههه\nوبازم من ●_●\nنامردا منو اوسکول کردن",
    "تو مدرسه بودم معلم یکیو اورد پا تخته بلد نبود سوالو\nمعلم بش گفت ما اینهمه از این سواله حل کردیم هفتا اینجا سه تا هم اونجا\nنه تا حل کردیم تا اینو گفت کلاس رفت رو هوا ریاضیش تو حلقم معلم ریاضی بود تازه ادعاش میشد ریاضیش عالیه\nمن وقتی معلم اینو گفت:)\nبچه ها:)))))))))))))))))\nمعلم قبل فهمیدن سوتی:D\nمعلم بهد فهمیدن سوتی:(((((((\nدانش آموز پا تخته:|\nفورجوک تو رو خدا تائیدش کن بهد اینهمه مدت یه پست گذاشتم\n:(((((((((",
    "امروز استادمون تو کلاس میگفت ...\nخورشید در حال حرکته ما چرا حرکتی نکنیم؟؟  \nمنظورش این بود که ما چرا تلاشی نکنیم ما چرا کار نکنیم...\n\nمنم گفتم استاد خورشید ثابته زمین در حال حرکته!!! \nاول ی نگاه چپ چپ کرد بعد گفت همون ک ایشون میگن \nخخخخخخخ",
    "یه بار تو خیابون بودم خیلی ماشین بودو خیابونم خیلی شلوغ بود یه اقایی بهم گفت اقا ماشین من راه نمیره هر کاری میکنم بیا ببین چشه...\nمن نشستم جلو اونم نشست پشت فرمون!! \nگفت ببین این دنده یک\nبعد کلاجو ول کرد ماشین راه نیوفتاد\nبعد داد ب دو برگشت گفت دیدی راه نمیره؟؟ \nمنم خونسرد نگاش میکردم\nگفتم خب روشن کن اول\nگفت عه؟؟  مگه روشن نیس؟؟",
    "اقا این پارکاهم دیگ مسخره شده. \nیادش بخیر قبلنا سرسره بود با دویست متر ارتفاع و شیب نود درجه(از جنس اهن نه این پلاستیکیا) با کلی دعوا کردن و کتک کاری تو صف میرفتیم بالا. موقعی هم که میخواستیم سر بخوریم یکی حلمون میداد نصف مسیر رو هوا بودیم. مامان باباهم اخر اونجا وایمیستادن با یه دوربین هی به ما میگفتن بخند. تازه اخرشم اینجوری نبود که وایسیم ک با همون سرعت با سر میرفتیم تو شن و ماسه و از ترس اینکه نریم خونه جرعت اشک ریختنم نداشتیم. \n\nخدایی یادتونه موقع تاب بازی پسرای شاخ پارک(مثل خودم) همیشه تاب را دوسه نفری سوار میشدن تابشم از این ایمنیای چرت نبود ک قشنگ یه جوری بود یکم محکم حل میدادی یه دور 180درجه میزدی. \n\n\nالاکلنگ بود که وقتی طرف مقابلت یکم سنگین تر از تو بود تو ارتفاع ده متری زمین قرار میگرفتی و اگه طرف نامردی میکرد و یه دفه بلند میشد با چنان ضربی میخوردی رو زمین که ستون فقراتت از تو دهنت میزد بیرون \n\nیادش بخیر واقعا",
    "5یا6 ساله ک بودم وقتی مامانم لباس یا فرش هارو میشست میرفتم آبی ک ازشون میریخت رو میخوردم \n\n\nفک میکردم مثله آب معدنیه:-) خخخخخ",
    "تو خوابگاه زلزله اومد. تمام بچه های خوابگاه از همسایه بغلیشون تا بغال سر \n\nکوچشون بهشون زنگ زدن ببینن طوری نشدن. تنها کسی که به گوشیش یه اس \n\nام اس هم نیومد من بودم. یعنی مرده وزندم فرقی نمیکنه کلا.\n\nاخر سرم خودم الکی گوشیمو برداشتم با عصابنیت گفتم اه بسه دیگه\n\nچرا اینقد زنگ میزنید میگم طوریم نشده. و با عصبانیت گوشیو  پرت کردم یه گوشه.",
    "همسایه ما یکم حواس پرتی داره در کل ای کیو نداره... \n\nیه بار عجله داشته میخواسته صبح زود بره اداره از شب شلوارشو در نمیاره که صبح فقط کتشو بپوشه زودی بره!!!! \n\nصبح عجله ای بلند میشه شلوارشو در میاره زیرشلواری میپوشه کتشم میپوشه میره ...\nوارد اداره ک میشه میبینه کتش مشکیه شلوارش یه زیرشلواریه ابی راه راه....",
    "تابستون گذشته یک شب شنیدیم خانوم همسایه داره داد میزنه و میگه: کمک،تو رو خدا کمکم کنید.\nنگران و پریشون اومد خونمون به پدرم گفت: یک مار خیلی بزرگ تو حیاطمون هست،لطفا بیاید کمک تا مار رو بکشیم.\n\nپدرم هم یک چوب بزرگ برداشت رفت خونه همسایه که مار  رو بکشه.\nخانومه با ترس و لرز مار تو حیاطشون رو نشون پدرم داد،\nهمین که با چوب آروم تکونش داد،متوجه شدیم که مار نیست.... یه تیکه پلاستیک زباله افتاده بود،باد هم داشت می اومد و تکون می خورد،فکر کردن مار هست.",
    "یه بار سر کلاس بودم خواستم برم دستشویی داشتم می رفتم در زدم بعد رفتم هیچی هم نفهمیدم وقتی اومدم دیدم کل کلاس رفت رو هوا.\nکلا من استاد سوتی ام...",
    "امروز امتحان عربی داشتیم از معنی لغت ها داشتم برگه هارو تصحیح میکردم جوابای چندتاشون خیلی جالب بود:\nلاعب(بازیکن)=عیب ندارد\nنافذه(پنجره)=شکست ناپذیر\nمفرد هاتان(هذه)=هات\nجالس(نشسته)=حسود(اینو فکرکنم با JEALOUS اشتباه گرفته بوده)\nحجر(سنگ)=هجرت\nیعنی من خودم رو میز از خنده غش کرده بودم همه مونده بودن که من به چی میخندم(＾▽＾)\nنمرشم دادم ۴ از ۲۰:|",
    "یادش بخیر پارسال ک میرفتیم مدرسه ( پارسال دیپلم گرفتم:|)\nیه روز یکی از بچه ها داشت سیب میخورد بعد رفت انداختش تو سطل اشغال  مام گفتیم سارا چرا سیب رو انداختی گف من وقتی سیب رو از  راه دهنم میخورم دهنم درد میگیره کله کلاس ترکید. دیگ از اون به بعد سارا ایسگاه بود تا اخره سال خخخخ",
    "دیدین یه سری پدر مادرا همچین رو تربیت بچه حساسیت نشون میدن که انگار بچه یه نابغه اس؟؟ \nمثلا هر چی به بچه میدن مامانش سریع میگه عه پسرم نگفتیا مرسی\nیه سری یه مهمون اومده بود خودنمون بچه داشتن من بردم ی کاکائو بهش دادم \nمامانش گفت:پسرم ببین عمو بهت کاکائو داده بگو مرسی عمو\nبچه هم نه گذاشت نه برداشت گفت:عمو گوه خورده نمیخورم",
    "یه بارم عید بود...\nخونه ماهم عیدا بیش از 30/40 نفر مهمون داریم\nمنم رفته بودم حموم اخراش بود که برق قطع شد\nدیگه لباسامو پوشیدم دره حمومو بازم کردم دیدم تو تاریکی دارن شام میخورن\nکسی هم صحبت نمیکرد \nخواستم از رو سفره رد بشم که گیر کردم نزدیک بود بخورم زمین\nبعد با اعتماد به نفس کامل و کمی عصبانیت گفتم:\nبرق نیس که نیس از بین 40 نفر ادم عقل هیچ کدومتون نمیرسه تلویزیونو روشن کنید که نورش بیوفته جلوپامونو ببینیم\nهیچی دیگه بعد از چند ثانیه صدای خنده موج مکزیکی زد بعد اونم شده بودم نخبه فامیل",
    "امروز تو ماشین نشسته بودیم \nخواهرمم دماغشو عمل کرده\nیه پسر یه نگاهی  به دماغ من کرد \nبعد یه نگاهی ب دماغ خواهرم کرد خندید\nبعد خواهرم گفت اون پسره ب دماغ تو خندید هاااا\nمنم گفتم نه ب این خندید ک ببین دماغ تو چی بوده ک رفتی عمل کردی خخخخخخخخ\nحاضر جوابی رو میبینی",
    "یادش بخیر توی بوفه برای خرید یه ساندویچ 300تا کالری میسوزوندیم،آخرش100بدست میاوردیم ، 1000تاهم برای فرار از گشنه ها: |",
    "اموز سر کلاس داشتم نظریه بیگ بنگ استیو هاوکینگ رو نقد میکردم که یکی از بچه ها با عصبانیت گفت استاد(تف به ریا معلوم شد استادم)عکس این یارو رو نشون بده وقتی دیدش گفت این یارو خودش وسط بیگ بنگ بوده و با انفجار افتاده رو زمین...کلاس منفجر شد.",
    "H.83\nآقا یارو اومده بود خاستگاریه یکی از فامیل منو پسر عمم بودیم حالا هی این خاستگاره نگاه میکرد به فامیله ما نیششو باز میکرد فامیل ما هم محلش نمیزاشت خاستگارم اومد زرنگی کنه که فامیل مارو یه جا تنهایی گیر بکشه باهاش حرف بزنه رو کرد به مامان دختره گفت/ ببخشید دست شویی کجاست \nمامانه/ البته دخترم شمارو راهنمایی میکنه\nحالا دختره هی داشت به منو علی اشاره میکرد یعنی منو نجات بدین منم یهو پاشدم گفتم پریسا جان خستس علی جان شما آقا عمادو راهنمایی کنید \nعلی/ البته بفر مایید از این طرف آقا عماد\nچرت یارو پاره شد حالا رفتن دیگه نیومدن مامانم گفت برو دنبالش منم پاشدم رفتم دم در دستشویی درو زدم گفت / کیه \nمنم هول کردم گفتم/ منم درو بزن \n\nهیچی  تا آخر خاستگاری هرچی دختره اشاره کرد من محل نزاشتم \n\nوالا اعصاب نداریم",
    "‏سوار هواپیما شدم مهماندارش خوشگل بود, خودمو زدم به بیهوشی مهمانداره گفت الان خوب میشی\nگفتم نمیخوای تنفس مصنوعیو امتحان کنی؟\nپرتم کردن پایین.",
    "سر کلاس شیمی بودیم...دوستم رفت پای تخته و شروع به نوشتن معادله کرد...آقا این خل اشتباهی جی ژول رو نذاشت...از آخر کلاس یه بنده خدایی گفت په جیشش کو...یهو کلاس منفجر شد...دوستمم تو افق محو شد...",
    "امروز رفتم داروخونه یه چندتا دارو بگیرم، بعد مسئول داروخونه هی مارو معطل میکرد و از بقیه رو میداد، آقا وقتی بالاخره اومد سراغ ما، من هم نامردی نکردم و  یکی یکی اسم دارو هارومیگفتم، بنده خدا سه چهاربار رفت بالای قفسه هاو میومد و من دوباره اسم داروی بعدی رو میگفتم،خلاصه اشکشو درآوردم تا اون باشه دیگه منو معطل نکنه‌...خبیث هم خودتونید.",
    "ناموسا این رفیقای من یه توهم های فضایی میزنن در حد الکلاسیکو!\n\nحالا یه نمونشو براتون میگم مطلع باشین\n\n\nمعلم قرآنمون گفته سوره زخرف برای اموات میخونن و این چیزا دوست من برگشته بهم میگه:\n\n\n میدونی چیه؟من الان برای ننه ارمیا قاسمی میشینم سوره زخرف میخونم بعد ننش میره تو خوابش بهش میگه بیاد منو پیدا کنه باهام ازدواج کنه!\n\nمن0__0\n\n\nمن هی دلم نمیاد دلشو بشکونم بهش نمیگم زن داره ولی بالاخره یه روز که میفهمه!\n\n\n Signature:Dr.MHY.YQB82",
    "انصافا ما كه خيلی حال ميكرديم وقتی معلم ميگفت \"كلاستون بدترين كلاسيه كه دارم\" انگار مزد زحماتمونو ميگرفتيم :)))",
    "امروز ساعت شیش صبح رفتم کتابخونه درس بخونم، مسئول کتابخونه خوف کرده بود،گفت : حاجی دکترحسابی هم این موقع صبح نمیاد کتابخونه، تو دیگه چه موجودی هستی؟...",
    "دیروز با دوستم رفته بودیم مغازه اون یکی دوستم\n\nاین دوستم که باهاش رفته بودم به اون یکی دوستم گفت دادا موتورتو بده یه سر برم خونه گوشیمو بردارم بیام\n\nموتورو گرفت رفت ۳۰ ثانیه ای اومد!!!\n\nموتورو کوبیده بود به یه پراید ۸۰ خسارت داده بود برگشته بود!!!\n\nاسمش سیامکه ولی الان بهش میگیم ۳۰۸۰",
    "امروز یه مشاور اومد سرکلاسمون برای کنکورو این چیزا حرف بزنه بعدداشت میگف باید هدف داشته باشین که میخاین چه رشته ای درکدوم دانشگاه بخونین،مثلا شما هدفتون چیه؟ بعد اون پسره گفت: هدفم پزشکیِ دانشگاه شریفه!\nمشاور : 0_0\nبعد جالب اینجا بود که ما اصلا رشتمون انسانیه...",
    "تو خاکسپاری بابابزرگم بودیم دقیقا وقتی جنازه رو گذاشتن تو قبر همه در حال گریه کردن بودن که آخرین دائیم که کوچکترین بچه بابابزرگم هم هست در همون حال گریه و زاری برگشت گفت بابا چرا رفتی ؟ من فقط همین یه بابا رو داشتم ...هیچکی نفهمید چی گفت ولی من که فهمیده بودم همون لحظه ترکیدم از خنده هم اشکم یکم در اومده بود هم میخندیدم گفتم که مگه چند تا بابا میخاستی داشته باشی؟\nآقا گفتن همانا و یه فصل کتک مشتی از کل فامیل خوردن همان\nسر هفتم و چهلم بابابزرگم راهم ندادن :(",
    "‏شمام بچه بودید تلاش کردید حمومو پر آب کنید و توش شنا کنید یا من فقط یه تنه ری.دم به ذخایر آبی کشور؟",
    "آقایون خانوم...وجدانن همه یه لحظه با \"لبخند\" تو \"دوربین\" نیگا کنین یه عکس یادگاری بگیریم...\n\nوحالا قیافه هاشون تو عکس همراه با حرفایی که درحین عکس گرفتن میزنن...\nبابام_(>_",
    "دوستم سربازیش افتاده تو شهر خودش صبح میره ظهر برمی گرده اون وقت تموم کرد پدرش برای اینکه خستگی از بدنش بره یه تور یه هفته به استانبول براش گرفت یه ۴۰۵ هم کادو اتمام سربازیش بود\n\n\nاون وقت به پدرم میگم تموم کردم ۵۰۰ تومن بهم میدی گوشی بخرم. میگه پسرم یه دفترچه سربازی اضاف گرفتی یادته. میخای دوباره پستش کنی بری سربازی یا از یارانت کمش کنم.",
    "رفتم خونه آبجیم پسرش علی اومد استقبالم(3سال وخورده ایشه)\nمن_سلام قربونعلی...مرضی خانوم کوش پ؟؟؟؟\nاون_داره اوکیا میبینه...\nرفتم دیدم بعله...محو سریال شده...\nمن_پابوساً سلام...به خدا با این استقبالت شرمنده شدم...\nاون_علیک سلام...خره یه هفته اس اوکیارو ندیدم دارم دیوونه میشم بیابشین...\nخلاصه مجبوری نشستم 5دیقه سریالو دیدم...\nمن_این دوتا زن و شوهرن؟؟؟\nاون_کمال و اوکیا؟؟؟نه شوهر اوکیا اون بد جنسس...\nمن_هان اوکی...خب اینکه حامله اس چرا با این میپره هنو؟؟؟\nاون_وا...بچه اش از کماله خب...\nمن_o_O...\nاون_بیبین چه به هم میان...\nمن_اه این دختره کیه با شوهر همون اوکیا...\nاون_آجی کماله...\nمن_این از کی حامله اس؟؟؟o_O\nابجیم_از شوهر اوکیا...\nمن_o_O...خاک تو سرت که نشینی این فیلمارا بیبینی...\nواون همچنان محو فیلم...\nوخیلیا همچنان محواین جور فیلما...\nمن نگران آبجیم نیستما...\nنگران اون بچه ی 3،4ساله ای ام که از الان یه همچین موضوعاتی قراره براش عادی بشه...\n\n (^__^)",
    "یروز ما تو مدرسه بودیم ریاضی داشتیم با اقای...بعد وسط درس من گفتم اقا این سوال اسونه و مسخرست اقا هم نه گذاشت نه برداشت گفت مثل شما یعنی عصن یه وعضی \nیروز یکی از دوستان به یکی دیگه فوش داده بود بعد اقا به دوستم گفت بی چون و چرا گمشو بیرون!!\n.\n\n.\n\n،\n\nخاطره زیاده انشا... در یک فرصت دیگر  در مورد ایشان خواهم گفت\n\n\nامضا:@_@ssbbzz@_@",
    "پسر خالم اول ابتدایی بود و بنده خدا تازه خوندن رو یاد گرفته بود . یه روز که رفته بودیم مسافرت تو جاده تابلوی “با دنده سنگین حرکت کنید” رو خوند: ” باد نده سنگین حرکت کنید” آقا تا چند سال ما سوژه خنده داشتیم  :)",
    "H.83\nآقا یه دبیرا با من لجه هروقت چایی میخواد منو میفرسته \nهالا یه روز رفتم چای بریزم چایی رو تازه دَم گذاشته بودند منم یه یک ربعی صبر کردم چایی رو ریختم گذاشتم تو سینی از راهرو گذشتم رسیدم به در کلاس .خوب گوش دادم دیدم دبیر گفت/ چرا نمیاد؟( حالا  جواب بچه ها)\nخانم فکر کنم از مدرسه فرار کرد\nخانم داره یه چایی میزنه تورگ\nخانم اگه اینه داره مواد های شیمیایی میریزه تو چاییتون شمارو مسموم کنه \n( منم داشتم به این فکر می کردم که صدا کدمشونه که لَتو پارَشون کنم) درو باز کردم هرچی امدم درو تا آخر باز کنم نمیشد چند بار کوبیدم نشد بی خیال شدم دنبال دبیر گشتم دیدم نیست یه نگاه به بچها کردم همه از دَم با اینقیافه(○___○) منو نگاه میکردن \nمن/ خانم کوش ؟\nهمه اشاره کردن به پشت در یه نگاه کردم دیدم بعععله دبیر پشتر عین مگس له شده چسبیده بود به دیوار\n( نصیحت من به شما اول در بزنین بعد درو واکنین) روان آدمو پریش می کنن والا^___^",
    "به بابام میگم این کاکتوسه کمترین نگهداری و بیشترین رشد و زیبایی رو داره میگه برعکسِ تو",
    "چند هفته پیش یه فکری به ذهنم رسید خودم خیلی باش حال کردم\nبرنامه ای رو که اجرا کردم این بود.\nاول یک برنامه تغییر صدا دانلود کردم که صدامو تغییر بدم و باهاش صدا مجری رادیو در بیارم . خلاصه سوالارو با صدای اون یارو پرسیدم بعد خودم جواب سوالاشو با صدای خودم دادم\nسوالا هم در مورد این بود که مثلا من یه اختراع مهم کردم...\nخلاصه این فایل آماده شد و ریختم رو گوشیم\nرفتم پیش خانواده گفتم رادیو ساعت 3/5 باهام مصاحبه کردن\nبابا بزرگم هنگ کرد و می پرسید برا چی آخه؟\nگفتم حالا می بینید دیگه\nساعت 3/5 شد با FM transmitter اجراش کردم\nرادیو آوردم و گذاشتم رو اون موج\nآقا بابا بزرگم بنده خدا بدجور شوکه شد (اینم بگم از این چیزا استفاده نمی کنه سنش بالاس) آخرش اشک شوق می ریخت می گفت بابا جون فرمول این چیزیو که ساختی به کسی نیا\nفداش بشم که اینقدر سادس :)",
    "دیروز سر کلاس بیو شیمی بودیم استاد وقت کم آورده بود گفت بچه ها یه ساعت اضافه تر بمونید تا مطلب تموم شه یه دفعه یکی از پسرا عین فنر بلند شد گفت وای نه استاد من کرم دارم :)))\nبچه ها :)) :)) :)) :)) :))\nاستاد (+﹏+) \nکلاس کرم شناسی P:",
    "یه بار داشتم میرفتم دسشویی عروس عمم همزمان میرفت حموم به من گفت مواظب پسرم باش تا بیام من از دسشویی اومدم بیرون رفتم تو اتاق که مواظب نوه ی عمم باشم \nدیدم عروس عمم جلو ایینه موهاشو خشک میکنه...\nیعنی کار من از حموم اون طولانی تر بوده؟",
    "آقا ما بچه بودیم\nیه شب ما به اتفاق خانواده نشستیم فیلم (( سوپر من )) و نگاه کردیم\nبعد از تماشای فیلم حال عجیب غریبی داشتم هم سنو سالای من درک میکنن حالمو !!!\nاحساس قدرت میکردم احساس می کردم که منتخب بودم و خبر نداشتم ...\nخلاصه رفتیم تو حیاط تاب سواری تاب و روندیم و روندیم تا سرعت رسید به 140 بلند شدم ایستادم\nو مدل سوپرمن که دستاشو مشت می کرد و پرواز میکرد شدم و چشمام و بستم و رفتم ........\nچشمام و که باز کردم خودم و رو تخت بیمارستان دیدم و خانواده محترم به همراه بچه های محل و تعداد کثیری از هوادارا همه دورم حلقه زده بودن ....\nسرتون و درد نیارم واسه اینکه به زندگی عادی برگردم 1 ماه تحت مراقبت های ویژه بودم و بعد از اون تا سالها تو محل و در و همسایه و فامیل ملقب به (( لمیا سوپر من )) بودم\n:)",
    "خب  مخام براتون خاطرات بُزم رو تعریف کنم :\nاغا ما یه دفه رفتیم خونه دایی بابام ک روستا بود و گله داشتن ...یه چن روز اونجا بودیم وقتی خواستیم بیاییم بم گفتن برو تو گله یه بچه بز انتخاب کن و ببر برا خودت ( اینم بگم ک نقشه داشتن منو میخواستن برا پسرشون منم ک منگل خوشحال بودم ک بهم یه بُز میدن)\n خلاصه منم رفتم انتخاب کنم یکیو انتخاب کردم اندازه گاو بود بعد زن دایی بابام وقتی بزه رو آورد ک بزاریم تو ماشین یه کوچولویی بود :| \nخلاصه بُز رو آوردیم خونه  روزای اول حالش خوب بود ولی بعد از چن روز متاسفانه بُزم مثله خودم به یبوست دچار شدخخخ:| \n  منم در به در دنبال درمون براش ینی از کله زندگیم زدم برای درمونش روغن بهش دادم ،خرما دادم ،حتی صابون:|\nخوب نشد حتی شبا میبردمش پیاده روی ولی بازم خوب نشد \nگردنش پارچه سبز بستم بازم نه !\n خلاصه دیگ خلی لاغر شد منم عاشقش بودم :| نمیزاشتم بکشنش \nیه روز مامانم ب همسا یمون گف بیاد بزمو بکشه :| \nمن اول خبر نداشتم اما بعدش اینقدر گریه کردم ک دماغم ورم کرد بعد به مرده فوش دادم تو حیاط داد میزدم قاتلللل حالا هرکی نمیدونست فک میکرد طرف یکیو کشته  .هیچی دیگ از گوشتش هم نخوردم :’(\nبعد از اون بز دیگ ادم سابق نشدم \nببخشید طولانیه :-",
    "دستم نمیرسد که بچینم تورا ولی...\nبالا بلند من تو کمی قد خمیده کن...لامصب\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nمن وختی رو چارپایه ام و سعی دارم  عنابی که رو سر درخته رو بچینم...\n\nآبجیم_سگ توروحه شاعرت بیا پایین  نمیخواد پاچه خواری درخت بکنی...\n\nمن_نچ...تو نیمیفمی مرضی خانوم...من دارم باش ارتباط برقرار میکنم...\n\nاون_o_O چه خریا دیدی با عن+آب ارتباط برقرار کنه؟\n\nمن_خر عمته...من ^_^\n\nآبجیم_بلندبالا بیا پایین با چوب میزنم بش...\n\n (^__^)",
    "(اینو دیدم برای خودم اتفاق نیوفتاده)\nتو خیابون منتظر اتوبوس بودم دو تا پسر نشسته بودن رو کاپوت یه بنز...یه دختره رفت سمتشون گفت آقا کاپوت ماشینتون فرو میره ها!\nیکی از پسرا گفت نترس خانم یکی بهتر نیخریم...اون یکی گفت حالا جایی میرید میرسونیمتون\nیهو دختره در ماشینو باز کرد ماشینو روشن کرد و رفت!!!\nمردم در و دیوار رو میبلعیدن...پسرا هم سینه خیز از محل دور شدن :)))",
    ".•°AzErA°•.\nيه گوشه سالن واستاديم با دوستم داريم ميحرفيم يدفه ديدم يکي شخله داره مياد سمتمون(:)))) )\nاومده با يه حالت بدبخت و غمزده اي ميگه من يه سوال سيستمي دارم!با خودم گفتم اوفيييش بلاخره استعدادم بچشم اومد! با عشوه گفتم معلللهههه٨٠٨ بفرما اسکل ورگشته ميگه اون شيره هست رو توپ آبيه.. برا من سه تا گرديه تو همه، اون شير نارنجيه نميادش.. فک کنم ويروسي شده!ويندوزمو عوض کنم درست ميشه؟ -___-؟؟؟((o______O))\nچشتونو درد نيارم سيبيلام ريخت تا بش بفهمونم که کروم و فايرفاکس فرق دارن باباااا :))))))))))جالب اينه برگشته ميگه بلد نيستي زر نزن! :\\\\ :|||\nدوستم:)))))))) من٧___٨ خود هويجش:]]]\nاون روباهه که شيره:((( کروم؛((( استيو جابز در گور :{|",
    "يه همکلاسی داشتم پپههههه..ينی اصن آی کيوي يه بچه جلبک نصف سبز نصف قرمز صد و بيست درصد معلول مغزي جسمی روحی ته روخانه های شمال شرقي گورگانو ازش ميليونها بار بيشتر بود(نفسم گرفت)\n÷|\nيبار دبير ي سوال خوفيو خوند پرسيد کي ميدونه جواب چيه؟؟؟\nقيافه ها OO OO OO OO OO OO OO\nاين دوس مام دستشو برده بود بالا..معلمه با خوشحالي بش گفت:عزيزم تو جوابو ميدوني؟\nاينم نه گذاشت نه برداشت گفت دستم رو سرمه جواب نميخوام بدم ک..DDDD:\nيني نظام اموزشيو قهوه اي کردا:)))))))))",
    "خونه تکونی سال پیش بابام داشت موکت میشست،بعد مامانم بش گفت حالا نمیخواد تو این سرما همشو بشوری...اوجاها ها که کثیف تره بشور \nبابا : کجاهاش کثیف تره؟\nمامانم : همش کثیفه\n:///\nبله.از اونجایی که دخترم و بچه ی آخرم هستم ازم کار نمیکشن(فحش نده )",
    "سال دوم دبیرستان بودیم یه روز معلم زیستمون آخرای کلاس یه فیلم کوتاه درباره ی رشد و نمو جنین گذاشته بود حالا همه محوفیلمه بودیم یهو این دوست مشنگ ما با یه حالت ذوقت مرگی از آخر کلاس داد زد ااااااه خانووووووم بچه دختره \nهمین قدر واستون بگم که دیگه میزو صندلی نمود تو کلاس ما \nدلتون بسوزه من با یه همچین آدمای نخبه ای درس خوندم\nخخخخخخخخخ",
    "با فامیل نشسته بودیم داشتن درباره پسر خالم حرف میزدن،داییم گفت این تو خونه دانشجوییش هر غلطی کرده\nمادر بزرگم گفت تو مگه چیزی دیدی ازش؟\nداییم گفت نه ولی حلال زاده به داییش میره :/\nبعد از این اتفاق واژه ی خودزنی از دایره‌المعارف لغات در اومد و گفت من دیگه نمیتونم و رفت...",
    "بچه که بودم بابام منو برد بهداری واکسن بزنم، تا چشمم افتاد به آمپول خون گریه میکردم و التماس میکردم. چند نفر گرفته بودنم منم زجه میزدم(بار روانیش خعلی زیاد بود )وقتی الکل رو زد رو بازوم گفتم دیگه کارم تمومه به عنوان آخرین حرفم بلند داد زدم: یـــا حســـــــــیـــن شـــهیـــد... :/\nهمه پرسنل بهداری از خنده موزاییک هارو میخوردن",
    "امروز سر زبان(مدرسه)دبیرمون گفت دوتایی این کلماتو کار کنید کلمه هاشم مثلا door-pen و از اینجور ساده ها بعد یهو بغلدستی بووووووقم برگشت گفت تیییییچر ریحانه اینارو بلد نیست حالا معلمه شروع کرده دونه دونه ریحانه این چیه؟ریحانه اون چیه؟ انقددددددد لجم گرفتتتتت \nیعنی شما تصووووررررر کنید من ۵ساله میرم زبان هفته بعد قراره مدرک بهم بدن اونوقت این دوست بوووووق...(＾∇＾) ولی حالا ببینید چه بلااااایی به سرش میارم.",
    "یه دبیر ریاضی داشتیم که میگفت‌: ‌\"پارسال یه دانش آموز داشتم همیشه اون تخته رو پاک میکرد. \nالان دانشگاه صنعتی شریف درس میخونه !!!\"\n‌نمیدونم اینو گفت که یکی داوطلب بشه تخته رو پاک کنه یا ...",
    "‏بچه محل ما یه بار یه زنه رو سوار کرد میگه شانس آوردم تا اومدم سر حرفو باهاش باز کنم بهم گفت پسر ناهید خانوم دستت درد نکنه من همینجا پیاده میشم",
    "یه رفیق داشتم خیلی رو اعصاب بود...\nنامرد شَست دست هرکی رو میدید زارتی میخواست مُهرشو بشکونه اونم از تو مفصل کف دست...\nیه بار حواسم نبود همین کارو کرد جونم بالا اومد...\nدستمو شل کردم و خوابوندم تو گوشش...\nبا من که قطع رابطه کرد...\nولی بچه ها میگن دیگه هیچوقت اون آدم سابق نشد...\nبایکی دیگشونم سره اینکه هر رو یه مخاطب خاص داشت قطع رابطه کردم...\nیکی دیگه ام حواسم نبود. DVDرو یه ذره محکم پرت کردم سمتش پیشونیش پاره شد...\nاون خودش بام قطع رابطه کرد...\nخلاصه این ته مها یه دوسه تا رفیق واسمون مونده که دمشون گرم هرچقد من بیمعرفتم...\nاونا تحملم میکنن...\nاین پستم بهونه بود که یه یادی ازشون بکنم...\nنگفته بودم ولی خیلی دوستون دارم...\n (^__^)",
    "سال قبل یه ناظم داشتیم اسم نمیبرم \nمسئول انتظامات بود بعد ما در طی چند مرحله مثل بستنی خریدن و... اعتمادشو جلب کردیم و گفتیم اقا میشه ما انتظامات بشیم اونم دو هفته مارو پیچوند \nو ما اخرش انتظامات شدیم دو روز اول خوب بودا اما به روز اشتباه کردمو اقا هم دقیقا همین رو گفت:کدوم انتظامات بی عرضه و خری اینجا بوده؟!!\nما هم به خاطر این کار  برکنار شدیم\n.\n\n\n.\n\nحداقل تونستیم دو هفته پز بدیم که خودمون انصراف دادیمو و معروف شدیم به ساواکی(نمیدونم چرا!)وقتی فهمیدن اقب عوض شد شدیم کشککی!!\n.\n\n.\n\n.\nقیافه مدیر وقتی لقبمو فهمیدO_O\n\nقیافه خودم در حال درغ گفتن^_^\n\nامضا:@_@ssbbzz@_@",
    "خالم میخواست به بچش آب پرتقال بده،نمیخورد...گفتم بده من بهش میدم\nبردمش تو اتاق هرکاری کردم نخورد،منم از لجش همشو سر کشیدم...به خالم گفتم همشو خورد.گفت:دستت درد نکنه شکمش کار نمیکرد دارو اسهال ریخته بودم توش : ! \nهیچی دیگه گلاب به روتون رختخواب رو جلو دسشویی انداختم :((",
    "یه ماه پیش خونه همسایمون آتیش گرفته بود همه مرده بودن از ترس.....یکی از همسایه ها زنگ زد به آتش نشانی.کلی منتظر موندیم نیومد این همسایه ی گرام دوباره زنگ زد باز منتظر شدیم نیومد !!! ایندفعه من زنگ زدم گفتم اینجا آتیش گرفته یهو مرده گفت:اخه کجا؟؟؟آدرس بدید!!!\nبله،این همسایه ی باهوش ما زنگ زده گفته اینجا آتیش گرفته و قط کرده\nفکر کرده آتش نشانا علم غیب دارن و سریع محل شناسایی میکنن...\nیه صلوات واسه سلامتی همه آتش نشان های فداکار",
    "یبارم رفیقای بابام واسه عیادتش با دسته گل اومدن .ما تا دو هفته بعدش به همسایه ها میگفتیم اینا خواستگار بودن ما جواب رد دادیم=)",
    "دخترخالم خونمونه..مانتوش افتاده وسط خونه!برگشته ميگه کدوم لاشيي اينو انداخته وسط خونه؟! \nسه ثانيه به من نگا ميکنه بعد با خنده ميگه واااااي خودم انداختمش :)))))\nمن:|\nبازم من:|\nمن تا ابد:|\nکامران داداش اسيد نياوردي\nيه ليوان ميخواسم بزنم به افتخار دخمل خالمD:",
    "دوستم تعریف کرد : پارتی بودیم مامورا ریختن تو خونه یکیشون عکس داریوش رو میبینه میگه: از این شهید خجالت بکشید!!!!!!!\nهمه از خنده پخش زمین بودن\n :))))))",
    "آغا ما یه روز سر کلاس نشسته بودیم (پ چی می خواستین وایسیم) یکی از دوستان میخواست کاملا جدی یه خاطره رو تعریف که به جای اینکه بگه روم به دیوار گلاب به روتون برگشت گفت روم به روت گلاب به دیوار هیچی دیگه بنده خدا تا خواست سوتی شو درست کنه در یک حرکت آنی(عانی،ءانی...) کلاس منفجر شد .\nراستی بچه ها پست اولمه نا امیدم نکنید مخسی",
    "دقت کردین وختی میگن نخند ادم بی هوا خندش میگیره؟\nیه بار عید بود خونه ماهم عیدا پر مهمون میشه بابا و عمم به خوابشون خیلی حساسن منو دختر عمم و خاهرم الهه داشتیم میخندیدم ک عمم عصبی شد مارو انداخت بیرون\nمام رفتیم تو انباری دیدیم پره میوه و شیرینی و اجیله تا صب به دل و جیگر خود صفا دادیم\nصبم که هممون مسموم شده بودیم استفراغ میکردیم\nحالا بماند از اون شب به بعد هر چقد میخندیدیم که مارو بندازن بیرون نمینداختن نامردا",
    "با دوستم بحثم شد یهو اومد ضرب‌المثل بگه گفت:فلانی اگه بیل زن بود کلاه خودشو میدوخت...\nمن :)))\nدوست :(((\nایران باستان :///",
    "عاغا چشمتون روز بد نبینه...\nرسیدم دم در خونه کلیدم رو از جیبم درآوردم ولی طبق عادت همیشگی خواستم آیفون بزنم،که یهو هول شدم کلیدو کردم تو آیفون حالا اینا به کنار.......پسر همسایمون که این اتفاق رو دید چیکار کنم؟؟ :///\nچیه خوووو؟میخوای تو این گرما که خر تب میکنه هواس واسم بمونه؟(اهوازیم)",
    "آقا ما یه بار رفتیم مسجد مثلا ثواب کنیم... یه پسره بود تکبیر اذانو میگفت خیلیم صداش زاقارت بود،منو ابجیم داشتیم اداشو در میاوردیم یهو یه خانومه دقیقااااا بغل دستیم برگشت گفت: این پسره منه :) و من اونجا خودمو منهدم کردم",
    "ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭﯾﺎ ﺷﻨﺎ ﮐﻨﻢ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺍﺏ ﻣﺎﯾﻮمو ﺑﺮﺩ!! \n\n\nﺩﯾﮕﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺧﻠﻮﺗﻪ ﺗﺎ ﭘﻼﮊ ﻫﻢ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﻃﺮﻑ ﭘﻼﮊ ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﻧﻪ\n\nﻣﻨﻢ ﯾﻪ ﺳﻄﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﭘﻼﮊ که یهو ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﻨﻮﺩﯾﺪ\n\nﮔﻔﺘﻢ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮ ﭘﺮﺕ ﮐﻨﻢ\nﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﯿﺪ؟\nﮔﻔﺖ ﻓﻠﺴﻔﻪ\nﮔﻔﺘﻢ فلسفه ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟\nﮔﻔﺖ : ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺰ ﻫﺎیی ﮐﻪ ﻣﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ\nﮔﻔﺘﻢ: ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﻣﺜﺎﻟﯽ ﺑﺰﻧﯿﺪ\nﮔﻔﺖ: ﻫﻤﯿﻦ ﺳﻄﻠﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯾﺪ ، ﺷﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ﺳﻄﻞ ﺗﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﻧﺪﺍﺭد !!!\nهنوز کمرم صاف نشده\n\n\n‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌",
    "دیروز با دوستام رفته بودم هیئت گردی رسیدیم یجا ایستگاه صلواتی بود مرده داش پارج تکون میداد منم فکر کردم شربته رفتم بگیرم،لیوان اولو پر کرد خوردم دیدم شیرین نیست...لیوان دومو خوردم دیدم باز شیرین نیست،یهو مرده با یه لبخند ملیح گفت شربت نمیدیم ملت تشنشون میشه،ما میخوایم عطش رفع شه :/\nترجیح دادم محو شم\nاخه آب نذری؟؟؟لااقل یکم شیکر قاطی کن دلمون نسوزه ناموسن",
    "وای بعد از مدت ها اومدم فورجوک...\nتو راهرو مدرسمون یه تابلو هست مطالب انگیزشی،مشاوره ای و...روش مینویسن.یه بار نوشته بود وقتی کسی گریه میکند لازم نیست زیاد با او حرف بزنید.سه کلمه کافیست تا آرام شود:*من اینجا کنارتم*(دقیقشو یادم نمیاد)\nما هم رفتیم با ماژِیک روش خط زدیم نوشتیم خدا با توست...",
    "دیشب داشتم زیر پتو رمان می خوندم بعد یه جاش خنده دار بود حالا منم زیر پتو داشتم می پکیدم یه صدا های ی مثل / اِه اِه اِه.اینجوری ازم میومد حالا بابا مم جَو گرفتَسِش اومده سرمو بقل کرده می گه / عیب نداره یه تابلو با دوتا استکان بود دیگ تموم شد( صبح با لانچیکو جو گرفتم زَدم تابلو عکسو با استکان چایارو زدم شکستم) من/ بابا ......خخخخخخ...... اینجا رمانه خی.خخخخ.لی ...خخخخ خنده داره . بعدم عینهو خر شرک نگاش کردم هیچی با همون لانچیکوم پکوندم \nوالا عصاب مصاب ندارن مردم^____^",
    "رفتیم حسینیه...\nساعت 11.12گفتیم بلندشیم دیروقت شده دیگه...\nخواهر زاده4سالم با داد_نه پانشین هنو شیرینی شربت ندادن...چلو کبابم نخوردیم شامو کی میدن پَ )(...\nباباش که جلو صورتشوگرفت رفت تو جمعیت شروع کردسنگین سینه زدن...\nمن در حال دور شدن ازصحنه_این بچه کیه؟\n خطاب به آبجیم\nمن_خانوم این آبرو بَرِ بچه شوماس؟\nآبجیم_اِاِ محمد حسین؟؟؟ مگه اومدیم عروسی مامان؟؟؟\nممد حسین_نه...من شیرینی شربت میخوام...نمیام...نمیام \nپاشم میزد رو زمین و عر میزد\nحقم داشتااز یه 10روز جلو محرم همش عروسی بودیم بچه فک میکرد اومدیم عروسی...\nخلاصه با دردسر و بی حیثیت شدن بردیمش. سعیدم(باباش) جو گیرشده بود زده بود خودشو سیا وکبود کرده بود اونم آش و لاش شده بردیم...\nبرگشتنی ام کیک گرفتیم رفتیم خونه جاشوما سبزی سبز کیک و شربت زدیم...\nتازه فک کنین میخواست ببرتش همایش شیرخوارگان خرس گنده ی آبرو  بَرُ...\nحیثیت و آبرو نداریم که...^_^\n\n (^__^)",
    "‏اول مهر شد، یادی کنم از آقای اسدی معلم پرورشی کلاس سوم دبستانمون که نوار سیاحت غرب رو برامون پخش کرد و من تا یک هفته شب‌ها میشاشیدم تو خودم.^_^",
    "A.H.Y\nدیشب بابام داشت میگفت\n\n\nقدر زمان رو بدون چون هیچوقت به عقب برنمیگرده\n\n که یهو ساعت از ٢٣:۵٩ رفت رو ٢٣:٠٠ و گَند زد به نصیحت پدرانه",
    "رفته بودم شمال.حالا لب دریا دیدم صحنه عاشقانس یه نگاه اینوروانور کردم دیدم نه شوهرنه نامزدنه دوسپسر هیچی ندارم نشستم روی شنا یه قلب بزرگ کشیدم یه ضبدرم روش زانو هامم بقل کردم زل زدم به دریا.حالا دختره اومدبیشتر از من جو گرفتسش گفت/همشون نامردن داستان تو چیه؟.من/ دوسش داشتم بعد شیش ماه گذاشت رفت بعد یه ماه اومد با شیش تا بچه.یه نگاه به دختر کردم بدبخت قیافش عین سکته ای ها شده بود./ تا دو ماه بچه هاشو جموجور کردم که یه روز غذاشو دیر دادم دیدم یه بچهاشوخورده.یه نگاه دیگه کردم دیگه واقعاسکته زد/ بعدم بابام فهمیدو انداختش بیرون حالا یه اشکم اومد از چشم پایین.دختره/ بمیرم برات چه سختی هایی کشیدی مردتیکه خیلی بیشعور بوده./ مرد که نبود ماده بود/ وا عاشق یه زن شدی/ اصلا آدم نبود گربه بود.تا خود ویلا دنبالم بود.والا مردم اصاب ندارن ^_____~",
    "تو خدمت ساعت ده تا دوازده شب پست بودم,پستم که تموم شد رفتم نفر بعدی رو بیدار کردم که بیاد سر پستش \nبلند شد گفت داداش انگار یه ساعت از مملکت عقبی\nالان ساعت یازده برو سر پستت ...",
    "ما تو یه خونه (ویلایی ) تو یه منطقه باکلاس شهر تهرون کار می کردیم که یه دختره از این داف مافا اومد گفت ببخشید من غذاتونو اوردم بیایید کمک. منم فرض مث بز کوهی پریدم غذاها از دستش ربوهیدم. (واژه رو حال کردی)\nبه به دیدم کباب کوبیده ست داشتیم لقمه می زدیم دیدم دختره شاکی اومده میگه آقاااااااا کی گفته این غذا شماست.\nمن: پس غذا کیه. نکنه غذا شماست. حالا شما هم بیا دورهم یه لقمه بزیم\nدختره نه غذا شما تو ماشینه این غذا جیجوهه.\nمن حالا تو ماشین چیه.\nدختره ماکارونی.\nاین داستان واقعی بود.\nمن و دوستم\nسازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان\nسگه در حال خوردن چلو کباب",
    "تو ماشین نشسته بودم راننده یه مسافر کنار خیابون دید . سری رفت سوارش کنه نزدیک بود زیرش بگیره!!!\n\nحالا طرف اومده سوار شده\n\nطرف: اقا نزدیک بود بزنی بکشیم\nراننده: نترررررس\nطرف: دنیا تهش مردنه دیگه از چی بترسم\nراننده: خخخخ اینجوری نگو ان شا الله که صد سال سیاه زنده باشی!!!\n\nیعنی منفجر شدم",
    "آقا کلاس شیشم که بودم ۳۴ نفر بودیم بعد یه سال بشونSدادم بیان پارک گفتم هرکیم میخوان بیارن رفیق فابمو پیدا کردم داشتیم حرف میزدیم که یهو گفت/هستی اون الهام سیبیل نیست.من/آره پاشو بریم.یارو پشتش به من بود زاارت زدم پس کلش بگشت دیدیم این که الی نیست هیچی با مریم پا به فرار گزاشتیم اونم دنبالمون.من/مریم نقشهB6.یهو خودمونو زدیم به عقب موندگی برگشتیم کلمو کج کردم رفتم طرفش/ گاگاگه گه.میکردم یه زره تعجب کردو رفت با مریم زدیم قدش رفتیم پیش بچه ها آقا چشتون روز بد نبینه دیدیم دختره هم اونجاست هیچی تا وستای دور همی شکل عقب موندا بودیم دیدیم نمیشه ماجرارو براش گفتیم نامردی کردو یکی زد پس کلم بعدم باهاش جور شدیم \nخلاصه پیام من به شما اول صورت شخص مورد نظرو ببینین بعد شوخی خرکی کنید. اینم پیام این هفته برین بخوابین بچه های گلم^__^",
    "نمونه خاطرات سربازی پسرا با واقعیت ماجرا\n\nیادش بخیر من جلو خود فرمانده هم سیگار کشیدم نمیتونست چیزی بهم بگه (دور تا دور پادگانو واسه یه جا موش می گرده در حالی ۵۶ سرباز هم دارن با استرس نگهبانی شو میدن)\n\nمن هر وقت میخاستم میرفتم مرخصی می گرفتم فرمانده هم معمولا چیزی بهم نمی گفت. همیشه مرخصیم اوکی بود. (دستمالو خیس می کنه و رو شیشه اتاق فرمانده با مظلوم نمایی می کشه)\n\nمعمولا تک تیرانداز و کار با همه اسلحه ها رو هم بلد بوده (کلاش رو باز می کنه می خاد بنده متوجه میشه چند قطعش اضاف اومده)\n\nمعمولا فرمانده نسبت به سایر سربازها بیشتر ازش حساب می بره (فرمانده میگه از هفته آینده دیگه نمیخاد نظافت سرویسو انجام بدی)\n\nمعمولا زیاد اهل درگیری و نزاع بوده و چن بار هم براش بازداشت رد کردن (با بعض برگه ۴۸ ساعت اضاف خودرو نگاه می کنه و به افق خیره میشه)\n\nمعمولا کارهای سخت و طاقت فرسا پادگانو بهش می دادن که تحمل انجام ان را هر کسی نداشت (کیسه سطح زباله رو بلند کرده و در سطح اشغال می اندازد.)\n\nاهل جیم زدن و زرنگ بازی بود و همه از دستش عاصی بودن (پشت دست شویی قایم شده تا فرمانده نبینش بهش بگه بیا فیلتر سیگارو جمع کن)\n\nسابقه درگیری با چن خلافکار معروف و گردن کلفتو در کارنامه خود داشته (سگ پادگانو داره با چوپ اذیت می کنه و احساس غرور می کنه)",
    "A.H.Y\nدیشب داشتم با بابام فیلم هندی میدیدم یارو با یه تیر ۵ نفرو کشت!!\n\nبه بابام گفتم بزن اونور اینا همش خالیبندیه..!\n\nبرگشت گفت خالی بندی اینه که راننده سیگار میکشه تو بو میگیری\n\nهیچی نشستیم فیلمو دیدیم چه فیلمی بود",
    "یه بارم گشت ارشاد من و با بابام گرفت|: \nهیچی هم نداشتیم ثابت کنیم.‌...\nهیچی دیگه آخرش زنگ زدیم مامان اومد جمعمون کرد:/ \nمثل من نشید صلوات!",
    "آقا عاشورا  سال پیش اصلاعاشورا نبود که یه نگاهی به کارای من در آن سه روز میندازیم  رفتن بالای خاور سنگ پرتکردن باتیرکمون به بچه های دهات هر کدومم می خواستن بیان بالا با بروبچ یا با جارو میزدیم اگه خیلی سیریش بود با آفتابه آب میریختیم روشون اگه دیگه خیلی زیاد سیریش بود کبریت آتیشی پرت میکردیم.میرفتیم مسجد تو برنامه (زاپیا شریت)اسمم رو محمد میزاشتم مخ دخترا رو میزدم بازی فیلم میگرفتم . لباس گشاد پوشیدم با یه سوییشرت با مدادHB برای خودم سیبیل کشیدم یه کلاهم گزاشتم سرم رفتم تو دسته زنجیر زدم تو مسجد مردونه شام دادم بعدم روزه خوندمو چای دادمو اومدم خونه .البته تو دسته سه نفر فهمیدن با دایی کوچیکم پسر دایم پسر عمم زدیمش.توی اون سه روز معروف شدم به ممد۷خط  .خدا امسالو رحم کنه ^___^",
    "A.H.Y\nیادمه یه نفر از پدربزرگم فندک خواست اونم برگشت گفت اونی که گوه میخوره ، ملاقه گوه خوریشم با خودش میبره.\n\n\n\n\n\nخدابیامرز یکم رک بود سر همین نزاع های خیابونی هم مُرد",
    "با بابام نشستیم والیبال میبینیم...\nآخرای ست...امتیازا برابر...یهو ایران یه جاخالی خورد...\nمن:الان؟الان باید عقب بیوفتین؟توپ کنار پات خورد جم بخور دیگه...\nعصبانی شدم صدامم یه ذره رفت بالا\nبابام_بیخودی اعصاب خودتو خورد نکن بابا ببرن یا ببازن چی به ما میرسه...\n20ثانیه بعد بابام با داد...\n_آخه سرویسا این افلیجه رونمیتونین دریافت کنین...پاسورشون قد خر والیبال حالیشه اونوخ واستون جاخالی میندازه...\nتلوزیون خاموش کرد پاشد رفت...\nمن_بابا چرا اعصاب خودتو میریزی بهم...بیخیال...\nبابام_ حیف منه که میگم فحش ندم...به جهنم بذار ببازن...روشن کن این لامصبا ببینیم چند چند میبازن...\nآخرش ایران برد...\nبابام باذوق_ای ماشالا بهشون...من از همون اول میدونسم ایران میبره ...\nاصنم براش مهم نی ایران میبره یا میبازه...\n\n (^__^)",
    "دودل بودم این خاطره رو بزارم ولی جهنم الضرر شمام بهم بخندین روحتون شاد شه\nجمعه هفته پیش از جاجی خورون یکی از دوستای بابام که تو هتل اوین بود(اینو نمیگفتم دق میکردم)برگشتیم منم خیر سرم برای اولین بار کت شلوار پوشیده بودم جلو آینه به بابام گفتم یقه مو ایستاده بزارم قشنگه یا خوابیده برگشته میگه ایستاده بیا ازت عکس بگیرم میگم نه گوشی شماها به اینترنت وصل میشه هک میشین عکسام پخش میشه!میگه نه میخوام بریزم تو فلش کوچولو کوچولو چاپ کنم بزنم جاهایی که مثل پریز برق خطر هست که بچه کوچیک دست نزنه!!!!!!\n\nملت منو میبینن میگن خانوم فلانی(ننم)چه دختر خانومی داری ایشالا عروسیش اونوقت فک فامیل آدم اینجوری میگن\n\nمن دیگه حرفی ندارم!!!\n\n\n Signature:Dr.MHY.YQB82",
    "یبار هتفون گزاشته بودم رو گوشم آهنگ .خدایا مرسی توهی. هم داشتم گوش میدادم بعد مو هامم بالشم برام کفتری زده بود حالا جولو آینه هم بودم داشتم می خوندم رسید به اونجاس که میگه OK OK  حالا حالت من در اون لحظه دیشب شلوار کردی بابا مو پوشیدم جورابمم سفید کشیده بودم روش سر شرط بندی با ننه  یه دونه زیر پوش آبی دستام به صورت لایک هر بار می گفتمOK کلمو یه تکون  عشوه ای میدادم پایین تنمم یه قر کوچیک بعد چند دیقه دیگه دستمو گزاشتم روسرمو چشامو بستم  قر میدادمو دور خودم می چرخیدمو می خوندم بعد چند دقیقه دیدم انگار زمین لرزه داره میاد یه نگاه این ور اون ور انداختم دیدم کل فامیل بابام دارن هلکوپتری میزنن ننه هم هی دمپای پرت می کرد میگفت / خدا لقتت کنه پوکیدم.نگو فامیلامون می خواستن برن پارک اومدن مارم ببرن. هیچی الان لقبم تنبون کردیه شهرتم هستی کمدی^__^",
    "رو مبل خوابیده بودم تو 4جوک بودم یهو دیدم یه دمپایی پرت شد طرفم یه نگاه به دمپایی کردم نگاه به مامان بزرگ مامانم( بله ما کلا زیاد عمر می کنیم بزن به تخته) من/ ننه چرا میزنی.ننه/ خاااااک تو سرت یه دوست پسر نداری برات یه حلقه بگیره نگاه کن این گرفته.بعدم اشاره کرد به tvیع پسره بود داشت حلقه میداد به دختره خلاصه تا آخر فیلم من دمپای می خوردم که دیدم صدا یه انفجار اومد نگام رفت سمت tv تو انگشتر دختره بمب بود یه دفعه بوووم پکید دختره کل ساختمون رفتن تو هوا که یهو یه دمپایی دیگه خوردم / دیگه چرا میزنی ننه.ننه/ تو غلت می کنی دوست پسر داشته باشی فهمیدی./ ننه حالا که ندارم ولم کن  حالا دمپایی های که خوردم به کنار بابام اومده بدو بدو رفته می گه / اکبر هستی دوست پسر داره \nمن دیگه ضربه مغزی شدم×_×",
    "چند وقت پیش می خواستیم بریم استخر با دختر عمم سوار تاکسی شدیم تو تاکسی داشتمOOGyهمون گربه آبیه(چون همیشه تو خونه صداشو در میووردمو می خندیدم ) یهو صداشو درووردم .دختر عمم روبه من: چی گفتی عزیزم.منم دوباره صدارو دروردم دخترعمم: آهااان آقا همین کوچه نگه دارید.هیچی اونروز استخر نرفتیم ولی تا یک ماه قیافمون این شکلی بود(: ^_^",
    "A.H.Y\nبه یه اصفهانی گفتم داداش کارت چیه ؟\nگفت :دادام دام دارس آمنم تو دام داری دادام دام دارم \n\nنزدیک بود ری استارت بشم \n\nترجمه:\nبرادرم دامداری داره و منم تو دامداریش دام دارم... \n\nلهجه ک نیس...\n\nرمز گاوصندوقه",
    "مامانم زنگ زده بود هتل رزرو کنه\n\nطرف برگشت گفت هر وقت اومدید همون روز به ما زنگ بزنید\n\nبعد مامانم گفت بله میشه شماره ی روزبه رو بدید...\n\nمنD:\n\nهتلدار !?\n\nروزبه :/",
    "عاقا مراسم دفن بابام بود...من نرفته بودم...تو اتاق بودم و یکی از دوستامم کنارم بود ک مثلا تنها نباشم...\nیهو صدای لا اله الله اومد و...\nاین دوستم خنده خنده خنده ترکید...منم خندم گرفت...گفت ببخشید \nمنم حرف نزدم چون خودمم پیش اومده مرگ خندهم میگرفت...ی نفرو داشتن دفن میکردن یاد شکلات میفتادم خندم میگرفت!\nالان ک یادم میاد\nمیگم بابام  اون لحظه چه حسی بهش دست داده؟!\nمامانم دلتنگی میکنه...\nمیگم مامان؟\nالان داره اون دنیا با حوریا عشق و حال میکنه:|\nنمیدونم چرا انقد این زنا احساسی ان:)",
    "عمه دوست من متولد مهر48 بوده.برای این طفل معصوم شناسنامه نگرفتن تا مرداد 50 که بابای دوستم دنیا اومده.حالا حماسه پدربزرگ دوستم خیلی قشنگه که رفته برای هردوی این بچه ها شناسنامه بگیره تاریخ تولد دخترشو گرفته 3 مرداد 50.تاریخ تولد پسرشو گرفته 5 مرداد 50.ینی مادربزرگ دوستم در عرض سه روز دوتا زایمان کرده!!!!!!!!!!\n\n\nینی کمر علم پزشکی اونروز جوری شکست که تا حالا صاف نشده!!!!!!",
    "ما یه فرمانده داشتیم  مخالف صد در صدی سیگار کشیدن سربازها.\nخلاصه داشتیم کنار برجک سیگارهارو جاساز شده رو بر می داشتم که سر پشت بکشم. که دیدم یکی از پشت سر میگه دارررررری چکاررررررر می کنی سربازززززز\nمنم از صدا متوجه شدم همون فرمانده مونه... (خدا به دادم برسه) \n-اومد دهانم بو کرد گفت: دهانت بو میده چرا مسواک نزدی\n+من بعد پستم معمولا میزنم\n-یا بعد سیگار کشیدن\nگوش کن فیلتر سیگار زیاد محموطه پادگانه اگه از دس هر سربازی سیگار بگیرم یه هفته بازداشت براش رد می کنم با هیچی هم شوخی ندارم.\nبعد پستم دیدم یه گوشه ایستاده سیگارهای جاساز شده رو دراورده انداخته تو سطح اشغال. فردا جلو چشم همه سربازها کشفیات جدید رو اتش زد و تهدید کرد به زودی عملیات گسترده تری برای انهدام و نابودسازی دخانیات در سطح پادگان شروع میشه.\nیعنی اون روز تا شب خبر کشفیات جدید این قدر تو پادگان دهان به دهان شد که نگو...\nسرهنگ منطقه +-+\nمافیا مخوف کلمبیا ٪-٪\nفرمانده مون  بعد کشفیات بزرگ *-*\nسربازای مال باخته ٬-٬",
    "A.H.Y\nتو مدرسه نمایش شنگول و منگول اجرا کردیم من شنگول بودم\n\nاونجا که گرگ حمله کرد گفت: الان میخورمت...\n\nیادم رفت چی بگم... گفتم: بیا بخورش \n\nخلاصه مجبورم کردن ترک تحصیل کنم",
    "من خیلی سوتی دادم حالا بدترینشون: شب خاستگاریم بود آیفون زنگ خورد خودشون بودن!! منم کلی حول شدمو رفتم بازکنم آیفونو برداشتمو گفتم الو!!!!!!!!!!!!\nپسره سرخ شد ازخنده\n\n\nحالا مگه چیع هی میخندی؟",
    "A.H.Y\nداشتم فیلم ناجور  می‌دیدم یهو از تو آینه دیدم بابام داره میاد،\n\n تا اومدم جم و جور کنم یهو زد پس کلم گفت\n\n\n \"اجسام از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیک ترند\"",
    "عاقا,خانوم\nما یه کمد داریم که توش همه چی پیدا میشه همه چیییییی \nبعد ما هر چی گم میکنیم اول اونو نگاه میکنیم که ۹۹% هم از اونجا پیدا میشه حالا چن روز پیش پسر خالم\nگم شده بود از اونجا پیدا کردیم :-)",
    "یه بار با نامزدم رفته بودیم خونه پدر بزرگش یه مراسم برامون گرفته بودن خودمونی (فامیل های نزدیک) یهو روم به دیوار گوزم اومد دیدم همه مشغول صحبت کردن هستن رفتم تو حیاط (حیاطشون نسبتا بزرگه) رفتم یه گوشی که کارمو انجام بدم دیدم پدربزرگ نامزدم داره قدم میزنه (شنیده بودم گوشاش فوق العاده سنگینه به حدی که‌صدا آرپیچی رو به زور میشنوه) خلاصه گفتم همین جا عالیه.\nزارررررررررررررررت\nدوباره زارررررررررررت\nسبک شدم و رفتم تو جمع و با مهمونا خوش و بش کردم.\nخلاصه شبش به نامزدم گفتم چرا یه سمعک برای اقا جوووون نمیخری\nاونم گفت سه روز پیش یه سمعک گران قیمت براش خریدیم که حتی صدای پای مورچه روی دیوارو میتونه بشنونه.\nمن +-+\nپدربزرگ نامزدم ^-^",
    "ما یه دوس سیگاری داشتیم تو خدمت خدای سوتی دادن بود.\nیه بار به جای دانستنی های سرباز تو جیبش سیگار گذاشته بود که ببره تو پست بکشه که فرمانده پادگان می بینش میگه سربازززززززز بیااااااا اینجاااا\nاونم میره جلو احترام میذاره میگه بله قربان\nفرمانده سرباززز هفته آینده بازدید داریم دانستنی های سرباز بلدی؟؟؟!!!!\nدوستم بله قربان بلدم.\nفرمانده دانستنی های سرباز باید همیشه باهات باشه اونم تو جیب چپت.\nدوستم که هول شده بود گفت درسته قربان.\nفرمانده حالا دانستنی تو بده بپرسم اگه بلد نباشی همین الان ۴۸ ساعت برو بازداشت\n(دوستم که یادش رفته بود به جای کتاب دانستنی سرباز سیگار گذاشته تو جیبش) بقیه ماجرا خودتون حدس بزنید\nمن +-+\nخودش °-°\nفرمانده مون •-•",
    "یادمه یه روز اول سر پست خوابم اومد پاس پخش اومد گفت حالا که فرستادم بازداشت میفهمی.\nمنم‌ در حالی غمگین بودم به دوستم گفتم زنگ بزن به خانوادم بگو پسرشون بازداشته اگه میتونن براش سند جور کنن\nدوستم (هم خاست سر به سرم بذاره) ببین هیچی رو گردن نگیر. توکلت به خدا\nهیچی دیگه تا یه سال هی بهم می گفت دادا از حبست چقد مونده .",
    "یادش بخیر جواهری در قصر که پخش میشد من ۲۰ قسمت طول کشید که یانگوم رُ از بقیه تشخیص بدم که یهو لباسش عوض شد گم کردمش دیگه ندیدم.",
    "‏کُلا من توی ۳ تا صحنه از فیلم عروسی داییم هستم؛ وقتی دارم در ماست موسیر اول رو باز میکنم، در ماست موسیر دوم رو لیس میزنم ، دارم ماست سومی رو میگیرم :||| :(",
    "*******abas_m223********\n ســوار اتــوبــوس شـدم بـغـلیـم آب مــیــوه تــعــارف کرد\n فــکــر کـردم مـیـخــواد بــیــهــوشــم کــنــه گــفــتــم نــمـیـخــورم گــفــت داداش بـبـیــن خــودمــم مــیــخـورم\nجــفـتــمـون خــوردیـم ,جــفـتــمــون بـیـهـوش شـدیـم!!! :)",
    "بابا رفیقم رفته موتور دوستم رو از پارکینگ نیروی انتظامی در آورده بعد رفیقم داشته با موتورش میرفته خونه...وسط راه به جرم نداشتن کلاه گرفتنش!!",
    "داییم امشب میگفت:\nببین دایی...بی دلیل و منطق هیچیو قبول نکن...احساساتتو بذار کنار...با منطق پیش برو...\nجلو جمع بزرگترا که همه چشمشون به دهنم بود مجبور شدم مث یه متفکر سر تکون بدم...\nولی...\nدایی با من از منطق حرف نزن...\nمن اسطوره ی زندگیم پاتریکه...^_^\n\n\n (^__^)",
    "چند روز پیش جاریم اومده خونمون داشت میگفت شوهرم میخواد کسب وکار راه بندازه تصمیمش رو گرفته میخواد چی بخره ولی به من نگفته میگه میخوام سورپریز بشی فکر کنم میخواد سکه بخره خلاصه کلی پزداد دیروز فهمیدم پشگل گوسفند خریدن با جاریمم دعوا کردن که چرا آبرویی منو بردی پشگل هم شد کسب وکار خخخخخخخخ",
    "PARIS BEHARD \n\nآقا بچه که بودم یه روز خونه ی دایی مامانم مهمونی بودیم\n\nدایی مامانم داشت با بابام در مورد پرنده ها صحبت می کرد\nایشون گفتن :\nمن تو باغم یه بلبل خوشگل دارم .\n\nبه اینجا که رسید یهویی گفتم:\nخوب منم بلبل دارم!\nایشون گفتن: آخی چه جالب حالا بلبلتو ببین\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\n\nآقا چشتون روز بد نبینه یهویی شلوارو کشیدم پایین گفتم:\nبیا ایناهاش (:(:(:",
    "دیشب ساعت چهار زلزله اومده پاشدم دیدم همه چی داره میلرزه بعد به عباس میگم پاشو زلزله اومده میگه تو خواب وبیداره میگه غلط کرده دروباز نکن فکر کنه خوابیدیم",
    "با مامان بزرگم رفتیم بوتیک یکی از دوستام.\nبعد از سلام و احوالپرسی دوستم گفت:اااا ایشون مادربزرگته؟!(قبلا عکسش رو نشونش داده بودم)\nمامان بزرگمم فرصت نداد من جواب بدم،نه گذاشت نه برداشت  \nگفت:پ ن پ اینترنت همراشم-_-\nمنO_o\nمامان بزرگ(^-^)\nدوستم⊙﹏⊙\nصغرا خانم همسایشون(ಥ_ಥ)\nوالا قبلا مامان بزرگا فقط بلد بود کانال تی وی رو عوض کنن(o_-)",
    "يادش بخير اون وقتا که از آموزش وپرورش بازرس ميومد؛\nاگه به مدیر و ناظم فحش هم میدادی فقط لبخند میزدن ^__^",
    "یه روز با بابام رفته بودم به صاب شرکتش گفتم چجوری اینقد پول داری شدید \nچون احساس راحتی کرد باهام \nگفت از سمت خانواده خودم 12 میلیارد با 40000 زمین کشاورزی تو تاکستان \nبم ارث رسید \nاز سمت خانواده خانومم 3000000000 با دو تا ویلا بم ارث رسید \nدیگه این شد \nگفتم خاب شما با این پولاتون میتونستین تا اخر عمر عشق کنید تازه زمینم داشتید\nگفت واسه پز دادن به فامیل \n\nحالا در بارش مستند ساختن \nبش گفتن چجور پولدار شدی گفت \nبا کار تلاش شبانه روزیو بساز بودن خانومم و ایمان به خدا\nبش گفتن چرا اینجارو تاسیس کردید \nگفت برای این که برای جوونا اشتغال زایی بشه(کلا 4 نفر اونجا کار میکنن )\nگفتن یه جملهه به جوونا بگین\nگفت همیشه به خدا ایمان داشته باشد و به غیر خدا از هیچکس هیچی نخواین\n\n\n\nملتو اس کردن:)",
    "خرداد بودو فصل بدبختیا!سرکلاس ریاضی بودیم که دبیر ریاضیمون (فکنم از تیمارستان فرار کرده!)گف تو این چن هفته چندتا امتحان ریاضیه مهم دارین که...\nمنم جوگییییر یاد موزیک«استاد»ساسی افتادمو نزاشتم بقیه حرفشو بزنه بلند گفتم: اسفندو دی و خردادو مرداد امتحان(ساسی اینجاش میگه مهمونی ولی من گفتم امتحان موشکلیه؟)آخه چکاریه استاد استااااااد دلا دلا دلا دلا استاااااد چرا چرا چرا چرااااااا ینی میزو صندلی تو کلاس نموند !جیغ بروووووو بییییروووون!تابه خودم اومدم دیدم پشت درکلاسم:( هیچی دیگه با یه نمره منفیه انظباطی و هزارتا بدبختی و ضمانت ناظم رام داد بلاخره سر کلاس(زنیکیه عقده ایه روانی)(خانم بوق!اگه اینو میخونی من مبینا بوق نیستما!)\nایییش همینه دیگه استعدادامو کور کردین من که میدونم به صدام حسودی کرد ;-)\nچه میشه کرد مبینا عاشق ساسی است دیگر!",
    "داییم یه بار تو عمرش رفته ایتالیا هر وقت تو تلویزیون برج پیزا رو نشون میده میگه اون برج پیزاست اون موقع اینقدر کج نبود. الان خودشون کجش کردن که معروف شه.\nمن ^-^\nبرج پیزا °-°\nبرج آزادی •=•\nمارکو‌پلو جهان گرد معروف ایتالیایی ؟!-؟!",
    "داشتم با یه هلندی حرف میزدم، گفتم شما توی زبونتون نمیتونید کلمه خ و ه رو پشت سر هم بگید. زبونتون ایراد داره و خلاصه کلی مسخرش کردم. \nبعد آخرش گفت اه جدا؟؟ اینو داشته باش:\nچشمتون روز بد نبینه، یه کلمه ای رو تلفظ کرد که هنوز تنم میلرزه بهش فکر میکنم!!\n\nژنیکم ^_^",
    "یادم میادبچه که بودم بابام میومد تو اتاق به من وداداشم میگفت تا5دقیقه دیگه برگشتم بایدخواب باشین من درپنج ثانیه اول چنان خودمو به خواب میزدم که هیچکی شک نمیکردبیدارم..اونوقت داداش بدبختم نصف شب خواب باشه بابام چنان بالگدمیزنه توپهلوش که داداشم ازخواب میپره پرت میشه اونور بعد بابام بهش میگه:ای شارلاتان خودتو زده بودی به خواب..بیدار بودی نه؟؟؟؟!!",
    "بعد از چند سال رفیق دوران دبیرستانم رو تو خیابون دیدم بعد از احوالپرسی گفتم: چیکار می کنی؟\nگفت: تاجر شدم.\nگفتم: باریکلا حتما پولت از پارو بالا میره. حالا چه جوریاس کارت؟\nگفت: تو یه اداره از صبح تا شب کاغذ نصف می کنم.\nگفتم: چی؟ کاغذ نصف می کنی؟\nگفت: آره دیگه تو یه اتاق نشستم کاغذ تا می کنم بعد جر می دم! بچه ها بهم میگن تاجر!\nاز فردا باید توی لغت نامه دهخدا یه معنی جدید برای تاجر اضافه کنن: تاجر کسی است که اول تا می کند و سپس جر می دهد!",
    "بچه بودم یه رفیق داشتم, میرفتم خونشون بازی میکردیم هروقت خسته می‌شد و می‌خواست من برم پا می‌شد اسباب بازیاشو جمع می‌کرد و زل می‌زد بهم =))))\nلامصب مادر دموکراسی بود =)))",
    "با اجازه بزرگترها با رفیقم تو حیاط بودیم. رفیقم داشت حوض حیاط رو که چندتایی ماهی قرمز داخلش بود با شیلنگ پر می کرد. منم یه هو از دهنم پرید: داری چیکار می کنی؟ چرا ماهی ها رو خیس می کنی؟! یه هو دیدم رفیقم داره با تعجب بهم نگاه می کنه. گفتم: دوست داری ماهی ها تو رو خیس کنن؟\nرفیقم که هنوز به هوش نیومده ماهی ها هم هنوز دارن حوض رو گاز می زنن!",
    "یادش بخیر\nبچه که بودم تابستونا بابام بهم میگفت بیا موهاتو بزنم خنک شی بعد میرفت تو آشپزخونه به مامانم میگفت هزار تومن هم هزارتومنه =)))",
    "من و داداشم چند روز رفتیم پیش خالم بمونیم بعد داداشم هر وقت حوصلش سر میرفت با ایکس باکس پسر خالم بازی میکرد .\nیه بازی جنگی ای بود مثل جی تی ای ولی مرده یه سری قابلیتای ماورایی داشت\nیه بار که داشتم بازیش رو میدیدم\nدیدم یه زنه رو از گلو گرفت \nبا خودش برد بالای یه ساختمون بلند \nو در حالی که داشت از ساختمون بالا میرفت میگفت : میخوام همه ی این شهرو از زنا پاک کنم چرا حجاب نمیگیری هان چرا  حجاب نمیگیری زن بی ادب \nمن @-@\nبعد از بالای ساختمون پرتابش میکرد ده کیلومتر اونور تر \n بعد قاه قاه میخندید *_*\nگودزیلای پایبند به قوانینه داریم :/",
    "دیدین تو خندوانه وختی هرشب بین تماشاچیای استودیوقرعه کشی میشه یه جایزه مسخره داره(جمله محبت آمیز به یک عزیز)چن وخ پشی این به یه پسره افتاد^~^بعد رامبد بهش گف به کی تقدیم میکنی گف بع پنچ نفر!رامبد گفت کیا؟پسره گف مامانم بابام خواهرم و دوتا ازدوستام\nجملشو که گف رامبد گف اسم دوستات چیه؟پسره گف اوووم یکیش محمد اون یکیشم خوب نمیشه اینجا بگم;-)رامبد گف اوووو یه کاری کرده که نباید میکرده هههه خانوم قول بده همیشه کنارش باشیو تنهاش نذاری^-^حالا ماتو خونه از خنده منفجر شدیم مامانم میگه به چی میخندی(بنده خدا فک کرده من نمیدونم دوس پسر/دختر چیه!)میگم به حرف رامبد و اون پسره دیه میگه آره حتما اسم دوستش زششت بود مثلا غلی تقی نقی خجالت کشیده بگه منم نفسمو حبس کردمو گفتم نوچ مامی دوس دخترشه!^-^طفلی مامیم به روش نیاورد ولی بابام چش قره ای نسارم کرد!ایش انگار من دوس دختر داشتم(که دارم البته دوس پسر چون خودم دخترم)\n3ILove you 4Jok>",
    "بچه که بودم بعضی وقتا خودمو میزدم به خواب که کسی باهام کاری نداشته باشه\nبابام میگفت ادم اگه خواب باشه  یکی از پاهاشو میبره  بالا:|\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبه همین برکت قسم پامو میبردم بالا\nولی نمیدونم چرا همیشه میفهمید بیدارم\nبه نظرتون از کجا میفهمیده؟( ? _ ؟ )",
    "یادش بخیر تو دوران راهنمایی یه معلم بی حال داشتیم هروز که باهاش داشتیم فقط میگفت از درس سوال بنویسید، آغا دم عید شد این گفت دویستا سوال تکلیف عیدتونه، ما هم رفتیم هرچی تو طول سال سوال نوشته بودیم رو امضا های معلم که روش بود رو باغلطگیر پاک کردیم و برای اینکه طبیعی جلوه کنه جای امضاها گل و درخت میکشیدیم و اون عید رو بدون حتی یه سوال نوشتن گذروندیم، یه همچین استعدادهای برتری بودیم...",
    "#نوستالژی \nیادش بخیر بچگیا \nوسطی بازی کردن تو کوچه تا لنگ ظهر \nبچه ک بودیم مث الان ک نبود...اوج کل کلامون با پسرای محل تو چن جمله خلاصه میشد：\nدخترا شیرن مث شمشیرن..پسرا موشن مث خرگوشن \nپسرا پنیرن دس میزنی میمیرن \nپسرا بادکنکن دس میزنی میترکن \nاونام برعکس این جملاتو واسه ما میخوندن :)\nاوج خرکیف شدنمون وقتی بود ک فامیل دور هم جم میشدیم و فوتبال نود و هشت بازی میکردیم با پلی استیشن پسر خالم...\nهمون فوتبال کم کیفیت ک الان هیچ بچه دهه هشتادی زیر بارش نمیره واسه ما بچگیه...خاطرس...\nاونوقتا ک ایفون تصویری و اینا نبود زنگ در همسایه ها رو میزدیم و با تموم سرعت در میرفتیم...چه هیجانی داشت.\nولی وای ب حال وقتی ک مچمونو میگرفتن اوضاعمون میشد مث دامب تو سریع و خشن 7",
    "يه بار شمارمو تو گوشى رفيقم به Irancell سيو كردم بهش مسيج دادم شما برنده يك دستگاه مزدا٣ شديد \nنوشت شیرین جون من خطم همراه اوله :|",
    "چند وقت پیش رفته بودم مشهد(دقت کنید مشهددد) با چند تا از دوستام.\nهمون اول کار رفتیم حرم.\nتو صحن وایساده بودیم و داشتیم دعا میکردیم و خلاصه غرق در دریای معنویت بودیم،\nکه یهو یکی از دوستام زد زیر گریه.\nهمونطور که داشت عر میزد بلند گفت:*یا حسین ابن علی ادرکنی*\nیعنی کل آدمایی که اون دور و بر بودن تا نیم ساعت هنگ بودن.\nما:O_o\nخودش:Q_Q\nامام رضا: !!!!!!",
    "عاقــــآ بندهــ بعد از قرن ها اومدم با داداشم مهربون باشمـ.حالا داداشم دراکولا دهه نودیه.بهش میگم داداش گلم بیا ببرمت پارک.بهم یه نگاه اندر خودت خری بهم انداخته میگه فک نکن نمیدونم میخوای ببری نفله ام کنیا!حالا من کف کرده بودم گفتم خو باشه نیا.بعد دوباره صدام کرده میگه سوگل تو از من بدت میاد؟بهش میگم چرا میگه تو بگو میگم آره ازت بدم میاد حالا چرا پرسیدی بهم میگه خواستم بدونم اگه از من خوشت نمیاد به بابا بگم بُکُشت.\n\nمن@ـــــ@\nسیتوپلاسم *_*\nداداشم :)\n\nسوگل",
    "سلام ...آقا دیشب بلند شدم رفتم دستشویی توی  حیاط عباس خواب خواب بود  ولی باهر صدای کوچیکی از خواب بیدار میشه واسه همین آروم رفتم چراغ هم روشن نکردم وقتی که برگشتم آروم داشتم درو میبستم که یهو عباس گفت دم در بده بیا تو  منم فکر کردم داره خواب میبینه آروم حرکت کردم که یهویی داد زد مریم دزد پاشو دزد زنگ بزن پلیس منم که انگاری بهم شوک وارد شدهداد زدم دزد بگیرش عباس کجاس  دوید سمت من من رفتم سراغ کلید برق اونم دنبالم داشت داد میزد مرتیکه عوضی وایسا ببینم منم نمیدونستم چیکار کنم کیلد رو زدم تا عباس منو دید گفت پس دزده کو منم که تازه دو هزاریم افتاده بود گفتم من رفته بودم دستشویی همین دزدی نبود ترسوندیم  ساعت سه نصف شب دزد کجا بود اونم که تازه فهمیده بود جریان چیه عین دیوونه ها داشت میخندید گفتم چته گفت اگه یه ثانیه دیگه کلید برق رو نمیزدی گرفته بودمت زیر مشت و لگد \nمن :-0\nعباس :-)\nدزده بیچاره که نبود :-(",
    "نشسته بودم تو تاکسی صندلی جلو...حواسم جای دیگه بود نگام به پول خردای رو داشبورد،موقع پیاده شدن گفتم کرایه چقدر میشه گفت 700 تومن منم جلو چشمای خودش از پولای خودش شمردم دادم بهش رفتم...پنج قدم که دور شدم دوزاریم افتاد چه حرکتی زدم برگشتم دیدم دهنش بازه بازه...بقیه مسافرا خون گریه میکردن!",
    "به جمع شما خوش امدم اولین پست\n^_^\n\nاقا ما یه فامیلی داریم خیلی سوتی میده میخوام یکی از این \nبدبختیاشو واستون از زبون خودش بتعریفم: من زیاد حموم میرم ولی این حمومم با بقیه حموم فرق داش اقا من حموم بودم یه لحظه یه فکر زد به سرم که کاش سرم میشکست نمیزد به سرم اقا منم با دستمالو کفو هرچی جلو دستم بود بدنمو پوشانیدم البته فقط قسمت حساس بدن کمر به پایین اهم اهمم خلاااصه با کف واسه خودم ریشو سبیل گذاشتمو با همون کف موهامو حالت دادمو در عرض یک صدم ثانیه پریدم تو حالو یه ژست فیگوریه کاراته ای گرفتمو با صدای بلند و محکم گفتم بروسللللیییی اقا از خدا که پنهون نی از شما چ پنهون دیده سیصدو شص درجم ادم نشسته از دخترک یک ساله تا پیرمرد نود ساله زن مرد و کوچیک و جوان  حتی با جناقمم که خیلی باش رودربایسی دارمم اومده و داره به خودش فشار میاره نخنده بعللللله مهمووون سر زده|:\nهیچی دیگه منم سرمو انداختم پایینو برگشتم حموم و تا مهمونا نرفتن ،بیرون نیومدم بعدش دیگه دور و ورشون افتابی نشدم تا یکی دو ماه بعد یکی از اقوام مرد (خدا رفتگان شمام بیامرزه)منم مجبور شدم برم . رسیدم اونجا دیدم ای وای بر من باجناقم اونجاااسس هیچی دیگه منم با اعتماد به نفس که حتما یادشون رفته رفتم جلو بش دس دادم اونم با یه لبخن تلخو ملیح زیر چشی گف ، چونی بروسلی؟(چطوری بروسلی)\n\nمن در اون لحظه •__•\n\nبروسلی خدا بیامرز (::: تا تو باشی دیگه عدای منو در نیاری\n\nنتیجه اخلاقی:در مصرف اب صرفه جویی کنید ^_^\n\n\n^ __^SaR!Na^__^",
    "مامان بابام مث بچه ها داشتن مار پله بازی میکردن:0 بعد مامانم برگشته به بابام میگ بخدا اگر نزاری ببرم از خونه پرتت میکنم بیرون مهرمم میزارم اجرا حالا خود دانی میزاری من ببرم یا من میدونم و تو^_^\nبیچاره بابام :|",
    "با نامزدم داشتم میحرفیدم بابام صدام زد منم میخواستم سری قط کنم واسه همین گفتم اس میدیم باشه( یعنی برو) یهو گفت اینهمه حرف زدی باز‌میخای اس بدی و خودش ترکید از خنده یعنی با خاک یکسانم کرد دیگ اون ادم سابق نشدم بد ک بهش میگم من اگ شانس میداشتم اسمم الان شمسی بود میگفت اشکال نداره من بهت میگم شمسی\n\nهرکی موافقه اینو باید بادیوار یکی کرد بلایکه!",
    "یکی از غم انگیزترین خاطرات خنده دارم:((\nداشتم میرفتم خونه خالم هنذرفری گذاشته رو پل هوایی بودم :|||بعد دیدم کسی نیس بلند بلند میخوندم میپریدم بالا پایین همینطور ک تو حال خودم بودم این ور اون ورو نیگا کردم ببینم کسی هست یا نه دیدم یا خدا اینا از کجا اومدن :||\nیه دسته پسر وایساده بودن مث چی میخندیدن پابه فرار گذاشتم اما تا دم خونه خالم پشتم اومدن منم واس اینک ضایع نشم ادا دیوونه هارو تا دم در خونه خالم دراوودم همه نیگام میکردن:| هی زبون در میووردم تته پته میکردم \nابروم رفت به هوا:{\nبخندید ضایع نشم^_^",
    "سست ترین رفاقت های دنیا تو آموزشی خدمت شکل میگیره. آخرش یه گردان به هم شماره میدن و خاطره مینویسن، گریه می کنن، میگن بیا شهرمون خوشحال میشیم داداش، بعد برمیگردن خونه و هیچکی به یادشون نیس.",
    "مامانم تعریف میکرد یکی از دوستاش ک پایین شهر زندگی میکرده خونه زندگیشو فروخته رفته بالا شهر(سعادت اباد)بعد حوصلش سر میره با خودش میگ برم در همسایه هارو بزنم باهاشون دوس شم رفته در همسایه رو زده بعد یه زنه درو بازکرده دوست مامانم برگشته گفته سلام من تازه اومدم اینجا میشه باهم دوس شیم:| بعد همسایه برگشته گفته ببخشید باید برم بیمارستان بعد دوست مامانم گفته اخی الهی بمیرم فداتون شم مریض شدین همسایه یه نگا بهش کرده گفته نه پزشک هستم :/\n:$",
    "نبوغ ونقشه هایی که من تو فرار کردن از مدرسه داشتم مایکل اسکوفیلد توی فرار از زندان نداشت....من حیف شدم",
    "بدشانس فقط خودم\nامدم از جوب رد بشم دیدم ماشین داره میاد\nاومد برگردم پام پیچ خورد افتادم تو جوب تبدیل به پری جوبی شدم+ـــ+\nالانم مثل بادمجون کبود شدم!:\nنمیدونم آه کی پشتمه/:",
    "سلام به دوستای فور جوکی\nاقا امروز تو کلاس نشسته بودم معلمم خواست امتحان بگیره یهووو یکی از دخترا بلند شد  گفت  \nاقای بوق(معلم) خیلی بیشعوری \nمعلم یه لبخند پر معنا زد و تو افق محو و کلا نیست و نابود شد.مدیر اموزشگاه هم خدا خیرش بده از بس صندلی و دیوار و کف اتاقو جویدیم گفت نفری ۵۰ هزار تومن بیارید \nاز اون روز به بعد معلم سر کلاس نمیاد ما هم کلی کیف میکنیم",
    "ناهار تَچین داشتیم\nمامانم گفت فاطمه الان داریم غذای امیرکویت رومیخوریم\nگفتم مامان دیروزم خورش بادمجون داشتیم گفتی غذای امیرِکویته چرایهو دایورت شد به تَچین Oـــo\nگفت اون موقع پیازگرون بود وضع فرق میکرد -_-",
    "یروز داشتم برای بار سوم ی فیلمو میدیدم \nعاغا ی صحنه هم نداشت حتی بوس\nعاغا چشمتون روز بد نبینه مامانم اومد برام چای بیارع\n.\n.\n.\n.\n..\n.\n.\n.\n.\n.\n.فیلم صحنه دار شد... *_*",
    "امروز روز اول کلاسای تابستونمون بود متاسفانه دوستامم نیومده بودن و مثل همیشه که تنها میشم رفتم تو کار شرلوک بازی هیچی  دیگه معلم اومد منم شروع کردم به استنتاج : فکر من / حرفای معلم\n- اه بازم یه معلم خسته کننده دیگه از تیپش و راه رفتنش معلومه سواد درست حسابی هم نداره\n- من درکترای سلولی ملکولی دارم\n_ امم..... معلومه از اون دکتراهای الکیه سواد مهمه\n_من مولف کتاب زیست سوم دبیرستان و ویراستار کتاب شمام \n_ اممم........معلومه اصلا نمیتونه درست درس بده همش سرش تو کتابای دانشگاه بوده\n_دبیر زیست سمپاد کل کشورم\n_ امممم.........به ما چه مثلا اومدیم کلاس تست باهامون تست کار کنن نه درس بدن \n_سوالای کنکور اول زیر دست من میان میرن برای چاپ بالاترین درصد زیست تا حالا92.5 بوده که اونم شاگرد من بوده\n_ اممممم.............عمرا همش دروغه این حتی فراموش کردهحلقه ازدواجو بندازه \n_من ازدواج نکردم\n_  امممممممم.........کفشاش خاکیه پس پیاده اومده امممم خونش نزدیکه پس و ... آها اگه راست میگفت تهران زندگی میکرد \n_ماشینم خراب شده مجبور شدم تاکسی بگیرم باورتون نمیشه چقدر خسته کننده بود از تهران تا اینجا ...\n_ .......یه کیف کوچیک که توش هیچی نیست پس برای تدریس نیومده .... خوب اومده بازدید از مدارس آره ..\n_کلاسای تابستونو در خدمتتون هستم . مدیرتون خواستن دبیر ثابتتون بشم اما باید ببینم .......\n_  آها جلوی چشمم بود چرا ندیدمش وای من یه احمقم موبایلش کله پوک جان، یه آدم با این همه دنگو فنگ موبایلش باید یه ریز زنگ بزنه \n_دیری دیم دینگ دیری دیم دیم دیری دیم دیم دینگ ( زنگ موبایل )\n_ ...خودتو نباز .....مطمینم مامانشه   \n_اوه ببخشید بچه ها از وزارتخونست \nیه روز عادی و من و استنتاجام",
    "یادش بخیر اون موقع ها که دبستان بودم ناظممون می خواست عدالت ایجاد کنه ، چون بعد از اینکه زنگ تفریح خورد کسی نباید از آب خوری آب می خورد ، یه سری از ماها هم آب معدنی داشتیم با خودمون و می تونستیم بعد از زنگ تفریح هم آب بخوریم ، واسه همین گفته بود آوردن آب معدنی ممنوعه ، لامصب مدرسه نبود که یزید خونه بود :|",
    "هر وقت ماهواره کلیپ گوگوش رو نشون داد داییم گفت جوونیام دنبال من بود ولی پا ندادم تا با سکینه آشنا شدم و زن دایی سکینه هم کف اتاق پخش میشه از خوشحالی :))))",
    "خانواده ی خالم اومدن چند روزی پیش ما بمونن یه دختر 5 ساله ی دهه نودی دارن . خدا میدونه چه اعجوبه ایه.\nیه بار شب بود داداشم داشت مسواک میزد مسواکو شست گداشت سر جاش خواست دهنشو بشوره که یهو دختر خالم دیدش بعد یهو طول خونه رو دوید و داد زد : ممد هار شده فرار کنین!!!\nمن : D-:\nداداشم :  !،!\nکف دور دهن داداشم : |",
    "چن تا از دوستای برادرم داشتن میرفتن استخر همین که داشتن از جلوی زندان رد میشدن رو کیف یکیشون یه ملخ میشینه اقا اینم میترسه کیفو میندازه زمین میره اونور سربازه فک میکنه داعشه اسلحه میکشه و خواسته بزنه که فهمیده داعش نی :|",
    "اقا یک روز عموم در مغازش یه سوسک میبینه این سوسک رو میکشه بعد میزاره تو جیبش تا به بچش نشون بده هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه این یادش میره تو جیبش رو نیگا کنه ( تو جیبش پسته بوده)این میخاسته از تو جیبش پسته دراره بخوره که بجاش سوسک رو میخوره بعد که میره خونه میبینه سوسکه نیست \nالان 1ماه از اون موقع میگزره اما هنوز اگه سوسک ببینه فرار میکنه \nدستم درد گرفت از بسکه تایپ کردم تو هم بزن اون لایک قشنگرو",
    "ادامه خاطره کد 233254 \nناظم گفت:خب بیا بریم ببرمش دفتر \nمنم واس اینکه تابلو نشه ناظمو تا کلاس همراهی کردم و وفتی رسیدم یکم مکث کردم با نگاه به دور و بر\nبعد ناظم گفت کی بود\nمنم گفتم اقا رفته\nناظم گفت:مگه بچه کلاس خودتون نبود \nمنم گفتم :نه آقا ،فکر کنم سوم یا دوم بود !!\nناظم گفت:خب هیچی \nمنم رفتم نشتم تا معلم اومد و درس رو شروع کرد که 10 دیقه بعد ناظم اومد با اجازه معلم منو برد بیرون\nآقا ماهم با خودمون گفتیم فهمیده که دیدم منو برد داخل یکی از کلاس های سوم و گفت کدومشون بود\nمنم که فهمیدم ول کن ماجرا نیست عادی ادامه دادم و گفتم تو این کلاس نیست\nهمینجور ادامه دادیم که رسیدیم به یکی از کلاسای دوم و من همون پسره که کلمن رو شکسته بود دیدم و سریع گفتم خودشه آقا\nاونم اومد بگه که من نشکوندم در جا پریدم وسط حرفش و گفتم دروغ نگو نصف بچه ها دیدنت(حال قضیه یه چیز دیگه بود بیچاره کلمنو شکوند ،ولی من بهش اتهام تف کردن رو زدم و خوش نفهمید خخخ)\nاونم سرشو انداخت پایین و گفت آقا عمدی نبود\nناظم هم گفت عمدی یا غیر عمدی ،کارت اشتباه بود \nمنم فرستاد سر کلاس\n\nیکی حق من کمتر از وزیر خارجه بودنست آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟",
    "ویژه ♡ K:E ♡\nجــلــســه اول  ریـاضـی  بود اسـتـاد اومـد  سر کلاس شـروع کـرد بـه درس دادن \nیـه مـعادلـه چـنـد خـطی نـوشـت . منم جـونـمـو گـذاشـتـم کـفــ دسـتـم بـلـنـد شـدم گـفـتـم : اسـتـاد راستش من  ریـاضیم داغـون . صفر صفرم . مـیـخوام خودم  یـاد بگیرم دیـگـه بـسـه بـا پارتـی و الـتـماس نـمـره اوردن . \nاسـتاد من اصـلا نمیدونم این x چیه این y چیه اصـلا مـعادله چیـه . اسـتادم کـه مـنقلب شـده بـود  شروع کـرد به معرفی کتاب جزوه \nگفت: خودم کمکت میکنم  کلاس خصوصی رایـگان بـرات میزارم . بـچـه ها بلند شدن و شـروع کـردن  استاد رو تشویق کردن . استاد گفت نــهههههه  باید  رفیقتون رو تشویق کنید که راه رو پیدا کـرد  میـخـواد خودشو عـوض کـنـه .   با صـدای بلند  تـشـویقا  رئـیـس دانـشـگـاه هم  اومد . \nوقتـی داسـتـان رو شنــیـد گـفـت : از طرف دانشگاه پول تمام کتابای ریاضیم رو میده . دیگه آخرای کلاس بود استاد گفت خب درس  که نـدادیـم حد اقل  حضور غیاب کنـیـم . اسـم هـمـه رو خـونـد  ولی اسم من نبود  O-o \nگـفـت پـس چرا اسـمـت تو لیست نیست ؟؟ \nگفتم : استاد راستش من اصلا دانشجو این دانشگاه نیستم .\nخانـمـم با شـمـا کـلاس داره  امـروز نـتونـسـت بـیـاد گـفـت:  مـن بـیـام تا میتونم  وقـت کـلاسـو بـگـیرم نذارم زیاد درس بـدین!!!!\n مـیـگـن: اسـتـاد خـودش رفـت کـتابـو حـذف کـرد ^_^",
    "بخونید!!!آخر خندست\n\nامروز براتون میخام یکی از خاطرات دوران دبستانم که صادق آتیش پارگی من از همون دوران بچگی بود رو براتون تعریف کنم\n\nدرست بهمن و اواست زمستون بود،مدرسه ما هم دو طبقه بود و کلاس ما طبقه بالا ،دقیق بالای زنگ مدرسه(البته واس خودش زنگوله ای بود چون دستی بودا!!!) به هرحال،ماهم کلاس چهارم بودیم و بیش فعال:خلاصه یه روز کرممون وول میخوره و میرم در پنجره و ار اونجا تف میکردم رو سر بچه ها(چندش هم خودتونید،یه چندتاشون هم اومدن سراغم اما یا منو می شناختن سر رفاقت می بخشیدن یا اینکه نمیشناختن و رفقام بهشون می فهموندن(باید بگم که نمرم 20 بود ولی از اون ته کلاسیای جنتلمن)بگذریم، همون طور ادامه میدادم که زنگ تفریح داشت تموم میشد و من هم خاک توسرم،تف آخرو که انداختم ناظم اومد زنگو بزنه که یدفع..............................\n شلــــــــــــــــــــــــــــــــپ\n\nمث تگرگ افتاد وسط کلش اونم سریع کلشو برگردوند و تقریبی مارو دید،منم که دیدم داره از پله ها میاد بالا مرگ جلو چشام دیدم و یه فکری کردم\nسریع رفتم کلاه و شال گردن رفیقم و عینک یکی دیگرو قرض گرفتم و بهشون گفتم باهام بیاید\n\nما هم شبیه مافیا را افتادیم تا رسیدیم نصفه پله ها و از یه زاویه کور یه پسر رو دیدم که سراسیمه داره کلمن(بشکه آب آخه اون موقه که آب خوری نبود مشتی)رو بر میداره و آب هم داره از کلمن چکه میکنه ،همین طور که دید میزدم یاد گرفتاری خودم افتادم و همون موقع ناظم رو چند قدمی خودم دیدم،منم سریع با رفقام رفتم جلوش و تند تند گفتم،آقا اون کلاسمونه ناظمم گفت کی منم گفتم همون که اون کار بد رو انجوم دارد ناظم گفت آهاا اون بی شعور توی کلاس شماست منم گفتم آره آقا \n-خب بیا بریم ببرمش دفتر\nبقیه داستان فردا به امید خدا",
    "آقا ما یه بار واسه اولین بار و آخرین بار رفتیم سفر خارجی روسیه بعد اونجا واسه ی صبحونه بیکن هم بود . آقا منم تو کارتونا دیده بودم صبحونه های لاکچری توش بیکن هست . هیچی دیگه منم خوردم\n\nحالا یه سال از اون ماجرا میگذره . امروز رفتیم یه رستوران خاطرا ی اونجا برام زنده شد بعد رستورانه صبحونه هم داشت تو منوش بیکن هم بود . منم رو به عمم گفتم : وای یادش بخیر روسیه بودیم هر روز صبح از اونا میخوردم.\nعمم گفت: همون ورقه های نازک که سرخ میکنن؟\nمن : آره دیگه\nعمم: اونا توش گوشت خوکه...\n\n\n\nبا این که یه سال از خوردنش میگذره ولی تا اخر شب احساس میکردم غذایی که خوردم تو معدم آروم قرار نداره  :((((",
    "خواهرم تعریف میکرد:\nیه روز تو دانشگاه سر کلاس استاد بهمون گفته هدفتون از انتخاب رشته پزشکی چی بوده(بعــلهــ ابجیــمــ درسخونهـ)\nیه پسره میگه هدفمون خریدن سانتافه ست \nیعنی واقعا قانع شدم /:",
    "رفتم گوشی بگیرم طرف میپرسه میبری ؟\nگفتم : پ ن پ میخوام همینجا بخورمش\nعجب ملتی داریم نامووووسا",
    "نوستالژی نسل ما فقط اون مداد قرمزه که باهاش نقطه آخر جمله های  مشقامونو می ذاشتیم \nهممونم مداد رو می ذاشتیم تو دهنمون تف کاریش میکردیم که پر رنگ تر بشه!!",
    "یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که\n\nزنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!!\n\nافتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه\n\nاز انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود",
    "سال سوم دبیرستان بودم\nروز دختر بود بچه ها برای جشن آماده شده بودن\nیه مسابقه هم گزاشته بودن مسابقه پفک خوری :))))\nمن گفتم من بیام من بیام؟\nگفتن بیا\nمن و یه دختره دیگه بودیم\nبشقاب رو گزاشتن جلومون گفتن بدون دست پفک بخورین \n1 2 3 شروع!!!!!\nحالا نخور کی بخور نصف پفکارو خورده بودم حالا بغل دستیم \nانگار اومده بود مهمانی \nیه  دونه پفک میخورد بعد دستشو میزاشت جلو دهنش @_@ \nهیچی دیگه من برنده شدم  بقیه پفکارو هم دادن خوردم\nیه آیینه و شونه هم جایزه دادن هنوز دارمشون ♥_♥",
    "مادربزرگ خدابیامرزم ازهرکی میومد خونش میپرسید چندتابچه داری \nاگه میگفتی  هیچی ازخونه شوتت میکرد\nاگه میگفتی یدونه میگفت برو تاجفتشون  نکردی این طرفاپیدات نشه\nاگرم میگفتی سه تا میگف چه خبرتون بود یکم حیام خوب چیزیه -___-",
    "❂❂❂MARYAM❂❂❂\nچن روز پیش من وسط خونه دراز کشیده بودم که یهو زلزله اومد\nمن انقد ترسیده بودم که یهو پا شدم پام پیچ خورد ولی هنوز داشتم به سمت در میدوییدم که تعادلم از دست دادم سرم خورد به دیوار\nزلزله که تموم شد مامانم غش کرد از خنده گف زلزله تورو نکشه خودت میمیری",
    "دیشب داشتیم شام میخوردیم یهو غذا پرید گلوم سرفه میکردم عین چی به مامانم اشاره کردم بیاد بزنه پشتم اومده خیلی آروم زده پشتم بهش اشاره کردم محکمتر بزنه میدونین چی گفت؟؟\nزل زد تو چشام میگه نهههههه دلم نمیاااااد*-*\nخو مادر من مگه میخوای با کمربند بزنی سیاه و کبودم کنی خو دخترت داره خفه میشهಠ_ಠ\nمن در آستانه خفه شدن×~×\nمامانم هم که اون بالا دیدین\nافق هم که چندین ساله خز شده تازه اونجا دهه هشتادیارو راه نمیدن °_°",
    "رفته بودیم بازار خرید\nرفتیم یه پاساژ تن یه مانکن یه لباس مردونه بود خیلی قشنگ بود\nمانکن و بغل کردم میگم مامان این لباس ب بابا میاد براش بگیریم\n\nیهو مانکنه تکون خورد گفت بفرمایید داخل مغازه o_O\nحالا من هم جیغ میکشیدم هم میخندیدم  :)))))))\nهیچی دیگه فروشنده انقد خندید گفت بیا انتخاب کن پیراهن رو نصف قیمت بهت میدم :)))))\n\n\n\nآی ام ساده ^_^",
    "یادش بخیرمامان بزرگم یه تشکچه قرمزداشت به جونش بسته بودکلن اگه به یک متریش نزدیک میشدی میزدشل وپلت میکرد یه بارخواستیم ببریمش مشهد این اصراااار که من میخوام تشکم ببرم مام گفتیم باشه خلاصه رفتیم حرم زیارت اونجام شلوغ هی پاهاشون به عتیقه مامان جون مامیخوردچشمتون روزبد نبینه باتک تک شون دعوایی به پاکرد که نگو \nاتفاقا توهمون سفرم تشکچش گم شد حال بماند که اوودی که واسه تشکچش گریه کرد واسه  بابابازرگ مرحومم نکرده بود £____£",
    "(KZK1381)کیارش\nآقا سلام دیروز زنگ زدم آژانس یه پراید سفید فرستاد سوار شدم یه اقای بود خیلی مودب و با کلاس و....یکم باهم تو راه صحبت کردیم آخرش رسیدیم به یه میدون آقا میدون و پیچید من بهش گفتم چرا از اون سمت میدون که نزدیک تر(البته خلاف بود) نرفتیم؟؟؟ بهم گفت ما باید به حقوق مردم احترام بذاریم.اینو که گفت یکم خجالت کشیدم.بعد رسیدیم یجایی باید از سمت راست میرفت از سمت چپ ماشید بطرف ما میومد.یارو ازسمت چپ(که البته خلاف هم\nهست) رفت.آقا من یهو عین چی تررررررررررکییییدددددددممممممم.\nمن: :-)\nراننده :-(\nخدا یا این شادیارو از ما نگیر",
    "سلام ب همه\nخاطره ای ک میخوام تعریف کنم مربوط میشه ب شیش هفت سال پیش\n\nاون موقع من تازه بافتنی یاد گرفته بودم\nیه جوجه زرد بافته بودم  خیلی کج و کوله شده بود :)))\nاینو بردم دانشگاه ب دوستام نشون بدم ^_^\n\nدوستم گفت خیلی خوشگله میدیش ب من\nمنم گفتم باشه مال تو^_^\n\nفرداش سرکلاس ب دوستم میگم پس اون جوجه زشته کو\nگفت اونو دیروز نشون دادم ب مخاطب خاصم گفتم اینو من بافتم\nاونم گفت چه هنرمندی آخر هفته میام خواستگاریت@_@\n\n\nسرمو کجا بکوبم اخه منo_O",
    "*****abas_m223******\nفـــرمـــانـــدمــون بـــهــم بــشــیــن پــاشــو داد\nبـــعـــدشــم واســـم اضـــافــ خــدمــت  زد\n بـــعـــد دو ســـاعــت رفــتــم از پــشـــت بــغـلــش کــردم گــفــتـــم هــنــوز قــهـــری؟؟؟\n\nپــشــمــی بـراش بــاقـی نـمـونــد هــمــش ریــخت :)",
    "با دوستام رفته بودیم پارک؛\n بعد منو یکی از دوستام رفتیم که بلال بگیریم؛\n از بس این دختر در مورد نامزدش جلال تو گوشم وز وز میکرد حواسم نبود به پسره گفتم :آقا 5تا جلال بدین:))\n پسره گفت چی بدم:گفتم جلال دیگه:)))))\n پسره پکیده بود از خنده؛یهو گفت جلالا تو آب نمکن^_^\n تازه فهمیده بودم چه سوتی ای دادم:|\n اصن یه وضعی بودا",
    "داداشم و پسر خالم پیش هم خوابیده بودن. \nیهو داداشم تو خواب شروع کرد به حرف زدن. \nداداشم_:امیر(پسرخالم) بارونه! پاشو, بریم بیرون! \nامیر_:بذار بارون بند بیاد بعد بریم. \nداداشم_:نه بیا بریم بیرون کباب بخوریم. \nامیر_:پس وایسا لباسامو عوض کنم، بعد بریم!!! \nخودم هزار بار چک کردم، خدا شاهده خواب بودن! \nمن:O_o\nاون دو تا روانی:*^▁^*\nبارون:>__",
    "با دوتا از دوستام رفتيم دانشگاه اعتراض بزنيم آخه استاد بهمون داده بود 9.5 كه مثلا مشروط نشيم.\nاستاد برگه سه تامونو كشيد بيرون دوباره هركاري كرد هيچكدوممون بيشتر از 6  نشديم.\n9.5 شد 6 جهنم چيزي كه باعث آبروريزي شدسه تامون آخربرگه امتحان نامه نوشته بوديم عمم فوت كرده بود نتونستيم بخونيم. استادهمچين نگاه مي كرد.",
    "از صبح اومدم بانک هر دقیقه نوبتمو با لبخند میدم به یک تازه وارد  و شماره جدید میگیرم .\n.\n.\n.\nبعید میدونم بفهمن از ترس گرمای هوا ی بیرونه وکار بانکی ندارم \nمن :)\n مشتری بانک :) \n رئیس بانک :(",
    "سلام. همین الان یه سوتی دادم در حد دریاچه ارومیه. \nجونم واستون بگه که مامان خانم گوشی تلفونو دادن به من و گفتن که بزارم رو شارژرش.منم یه خیار دستم بود.\n.\n.\n.\n.\n.\n.\nبله درست حدس زدین بنده خیارو گذاشتم رو شارژر تلفن و روی تلفن نمک ریختم.:-!",
    "اعتراف میکنم یه بار ۱۴فروردین معلم داشت دفتر مشقا رو نگاه میکرد منم ننوشته بودم ۳نفر مونده بود نوبت من بشه زدم زیره گریه بعد ۱۰دقیقه گریه معلم پرسید چی شده؟ گفتم دفتر مشقمو دزدیدن نیست!\nهیچی دیگه یه ۲۰ به من داد به بقیه هم یه منفی داد! یه همچین ادم با سیاستی هستم من",
    "با یکی از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی دیگه از دوستام. اتاقش حسابی به هم ریخته و پر اشغال بود. ما رفتیم نشستیم PES بزنیم. دوستمم شروع کرد به جاروبرقی کشیدن اتاق. ما همینطور که بازی میکردیم تک و توک تخمه هم میخوردیم. یهو من یه شوت از راه دور زدم که خورد به تیر دروازه، دوست بیچاره ی منم که داشت تو همون لحظه تخمه میخورد، هول شد پوست تخمه پرید تو حلقش. آقا این بدبخت شروع کرد به دست و پا زدن. دوستم جاروبرقی رو انداخت پایین و رفت آب بیاره. منم همراش رفتم که یه تیکه نونی چیزی بیارم که بخوره شاید پوست تخمه رو ببره پایین. خلاصه وقتی برگشتیم تو اتاق خشک شدیم!\nدوستم جارو برقی رو گرفته بود و لولشو گذاشته بود تو حلقش!!!!! گفتیم چیکار میکنی؟! گفت میخوام پوست تخمه رو درش بیارم!!! ما هم بیخیال خفگی طرف شدیم و پخش زمین شدیم!\nخدایا… این دوستان مبتکر و خلاق رو از ما نگیر!",
    "ما لرا بجای \"فدات\"يا \"قربونت\" يه واژه داريم به اسم \"صِقَت\"\nالبته نگارش خاصی نداره من همينطور نوشتم\n\n\nاقا يروز با يکي از اشناهامون که تهرانه و لري نميفهمه و از قضا خانوم هم هستش چت ميکرديم،يه استيکر فرستادم که توش همين کلمه صقت بود\n\nديدم اشنامون برگشت گفت وااااي ميخاي منو صيغه کني؟؟؟(اونم با چه خنده اي)\n\nمن:-X\nاشنامون:-)\nزبان کهن لریT_T",
    "آقا چند روز پیش عقد پسرداییم بود.\nفامیلای عروس شروع کردن به کری خوندن.\nاونا_:سیب داریم انار داریم عروس با وقار داریم\n         سیب داریم هلو داریم عروس خنده رو داریم\n         سیب داریم گیلاس داریم عروس باکلاس داریم\nآقا فک و فامیل ما کم آوردن.حالا منم خیر سرم خواستم کمک کنم.\nمن_:نون و پنیر و بردیم،دخترتونو خوردیم(-_-)\nهیچی دیگه،به علت جویده شدن سفره عقد توسط مهمونا مراسم به هم خورد.\nمن（＾～＾）\nفک و فامیلمون＼（〇_ｏ）／\nسفره عقدಠ_ಠ",
    "عاقا گفته بودم یه عمه دارم خیلی باحاله این جلسه راجع به ایشون می صحبتم! D:\nجونم براتون بگه که یه عمه بیشتر ندارم خیلیم دوسش دارم. روزی روزگاری ، این عمه ی ما یه عادتی داشت که هرکی یه چیز نو می خرید یا کاریو شروع می کرد ریکشنش سه کلمه بود:\n\nپ شیرینیش کو؟ :/\n\nاین عادت عمه ی ما ادامه داشت و به جایی رسیده بود که یه بار که خونمون رو کلا کن فیکون کرده بودیم اومد و گفت:\n\nخاب، مبلا یه شیرینی، فرشا یه شیرینی، اوه اوه کاغذ دیواریا ره کلا باید شام بدین! عه فاطی النگو گرفتی شیرینیش هنو مونده! اون ساعته روووووو! و...\n\nاین عادت همچنان ادامه داشت تا این که بابای من دیگه خسته شد برگشت به عمم گفت: عاقا چه عادتیه تا ما میایم می چ*سیم باید شیرینی بدیم :/\n\nو اینگونه بود که عمه خجالتید و دست از عادتش کشید ! D:\n\nفاطــஜـمهــــ& ...",
    "محافظ آقا (مقام معظم رهبری) تعریف میکرد میگفت رفته بودیم مناطق جنگی برای بازدید. توی مسیر خلوت آقا گفتن اگه امکان داره کمی هم من رانندگی کنم. میگفت بعد چند کیلومتر رسیدیم به یک دژبانی که یک سرباز آنجا بود تا آقا رو دید هول شد. زنگ زد مرکزشون گفت که یه شخصیت اومده اینجا.. از مرکز گفتن که کدوم شخصیت؟!! گفت نمیدونم کیه ولی گویا که آدم خیلی مهمیه که آقای خامنه ای رانندشه!!",
    "K:E@@@@@\nوسایل خونه  تازه عروس دوماد صبح اول  داشتن با هم حرف میزدن ، بشقاب میگفت : وای دیدین هر دوتاشون توی من غذا خوردن ، چه عاشقانه . \nضبط میگفت : چه آهنگای عاشقانه ای دیشب با من گوش دادن \nپنجره گفت : دیشب منو باز کردن و ماه رو تماشا کردن .چه حرفای زیبای به هم میزدن . دستمال کاغذی گفت : عامو ناموسا بحثو عوض کنید !!!",
    "امروز رفتم داروخونه ، بعد صندوقدار بقیه پولمو ده تا سکه 25تومنی داد و گفت بیا این سکه ها رو  روزی یکیشو میندازی تو صندوق صدقات...\n\nمن  0_0\nکمیته امداد امام خمینی  *-*\nسازمان نظام پزشکی  @_@",
    "ی استاد داشتیم بسیار سخت گیر و منظم عادت داشت همه کاراش رو با پیش مطالعه انجام میداد حتی با پیش مطالعه امتحان میگرفت برای درسش خودش جزوه میگفت دو تا کتابم معرفی کرده بود یکیش خلاصه جزوه بود اون یکی هم خیلی خلاصه بود برا شب امتحان ی روز یکی از پسرا رو بلند کرد که ازش بپرسه پسره گفت استاد من ی خلاصه ای از خلاصه ها خوندم الانم چیزی یادم نمیاد استادم گفت منم ی مختصری از مختصرا بت نمره میدم",
    "امروز یارو اومده بود خفت‌گیری، سریع این‌ور اون‌ورم رو نگاه کردم بعد با یه لحن خیلی نگران و ترسان گفتم \"الان میزننت! یه جا رو نشون بده بگو دوربین مخفیه.\" بعد یارو ترسید این‌کارو کرد. یعنی می‌خوام بگم سریع کم نیارید.\n\nآقایی که با اون بنز مشکی با شیشه دودی از اون‌جا رد شدی، خواستم بگم خیلی آقایی :)))))))"
]